پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

شرحی کوتاه از زندگی تموچین یا چنگیزخان

 

تموچین یا چنگیزخان

 

تموچین فرزند یسوکای بهادر از قبیله‌ی قیات و مادری به نام هوآلون است. وی پسر ارشد یسوکای بود که احتمالاً به سال 557/1162 در ساحل راست رود اونون در منطقه‌ی دولون بولداقِ مغولستان متولد شد. از آن جا که زندگی تموچین نیز همانند بسیاری از رهبران دیگر با رؤیا و افسانه آمیخته می‌باشد، زمان دقیق تولد وی نیز مبهم و نامعلوم است. این روایت از زندگی وی که در بدو تولد لخته‌ی خونی در کف دستش بود و یا شبی در خواب می‌بیند که دستان او دراز شده و در هر دستی شمشیری دارد که سرِ یکی به مشرق و دیگری به مغرب است باید ساخته و پرداخته‌ی ذهن دیگران باشد تا رفتار او را به نحوی توجیه کنند که بیانگر اهداف و مأموریت غیبی و پنهانی او هستند: «عموماً نظر بر این است که بنیانگذار امپراتوری مغول در سال 1167 یا سال گراز به دنیا آمده است.»[1] جان من درباره‌ی تولد و زندگی تموچین می‌نویسد: «چون هیچ کس نمی‌داند که چنگیز چه وقتی به دنیا آمده بود، برآوردهای سن او میان 62 تا 72 تفاوت می‌کنند. اکثراً روی 65 سال اتفاق نظر دارند، یعنی تولد او را 1162 فرض می‌کنند. تاریخ اسرارآمیز که نزدیکترین منبع به این وقایع بوده و منبعی است که انتظار می‌رود تا چنین رویداد خطیری را با عبارت خاصی مشخص کند، اصلاً اشاره‌ای به این موضوع نمی‌کند به جز این که او به سوی خدا عروج کرد؛ که فکر می‌کنم به حدّ کافی حاکی از آن است که قرار بوده زمان و چگونگی افولِ خان یک راز باقی بماند.»[2]

چنگیز بعد از آن که امپراتوری بزرگ مغول را تأسیس کرد، نیازمند اصل و نسب با حالت قدسی و معنوی بود که در تاریخ ایران نیز سابقه‌ای دیرین دارد. در این رابطه تاریخ‌سازان متوسل به افسانه‌ها شدند و جدّ بزرگ وی را به یک فرد ماورائی و نورانی وابسته دانستند. در بین مغولان این صفات چندان مورد توجه قرار گرفت که حتی شخصیت او را در قالب یک انسان فرازمینی و مقدّس تصور می‌کردند. مورخان در بخشی از ریشه‌یابی اصل و نسب چنگیزخان از فردی به نام دووا سُغر اشاره دارند که فقط یک چشم در میان پیشانی داشت و با این چشم می‌توانست از دور تا سه منزل را ببیند. تاریخ سری در این مورد می‌نویسد: «اصل و نسب چنگیزقاآن به بُرناچیتو می‌رسد که {به خواست آسمانی} از آسمانی که در آن بالاست آفریده شده. همسر او قوای مرال (آهوی وحشی) است. او از دریا گذشت و به این جا آمد و در سرچشمه‌ی رود اُنون در کوه بورقان قلدون اردو زد. در آن جا {از ایشان} بتچی‌خان به وجود آمد.»[3]. گذشته از این موارد اصل و نسب چنگیزخان را فراتر از اشخاص دیگر دانسته و حتی منتسب به دوره‌های چند هزار ساله از تاریخ مغول متصل ساخته‌اند. «شخصی بت تنکری نام بود از اصل قنغتن. جامه‌های سفید پوشیدی و بر اسب خدنگ سوار گشته، بر سر پشته‌ای برآمدی و آسمان را قبله‌ی دعا ساختی و گفتی: استراقِ الهام می‌کنم، و بی‌ خود با خدا سخن می‌گویم. باری تجرّد و اعتزالی داشت و می‌گفت: الهامات به من می‌رسد. او را گفت: من فرستاده‌ی تنکری‌ام. پادشاهی از آنِ توست و تو را نام چنگیزی کردم. معنی چنگ محکم باشد؛ بعد از آن لفظِ چنگیزی را به چنگیز که صیغه‌ی جمع است، بدل کرد و او را چنگیزخان خواند و مادر چنگیزخان را در حکم زوجیّت آورد و گفت: باید که منجوقی نُه سر سازی و عَلَم جهانگیری را برافرازی. و در این حالت نیز گویند چنگیزخان بیست شب متوالی در اثنای منافات آوازی می‌شنود که مصرع: چهارسوی جهان ملک توست رو بستان؛ و حقیقت مخایلِ (نشانه و علامت) اقبال و آثارِ فراست از حرکات و سکنات او ظاهر بود و به حساب ختائیان که سال‌ها به دور شمسی شمرند و دورها به سه نام مقیّد گردانند: اول را دورِ «شانک وِن» گویند و میانه را دورِ «چونک وِن» و آخرش را دورِ «خاوِن». از مبداء آفرینش عالم تا اول سالی که چنگیزخان به پادشاهی نشست، هشتصد و شصت و سه وِن، هر یک وِن ده هزار سال گذشته بود و از وِنِ ناقص یعنی شصت و چهارم، 1279 سال منقضی شده بود، چنان که سال هشتادم نوبت پادشاهی او بود و به زبان ایشان او را «کونی خانی» خوانند؛ یعنی سال آخر از دوره‌ی چونک وِن. و چنین گویند که در مبادی پادشاهی، چون بت تنکری پدرِ صورت و معنی بود و حکمش در ظاهر و باطنِ چنگیزخان روان، بی مبالات نزدیک می‌نشست و جز به پای تقابل برنمی‌خاست. بزرگسالان قوم به خلوت عرضه داشتند که این کاری است بزرگ، دویی نپذیرد، چنان که سر دو قوچ در یک قزغان نجوشد. به رخصت چنگیزخان او را به مهمانی قدمْ لگدکوبِ عدم گردانیدند.»[4]

نامگذاری تموچین نیز تابعی از رسم مغول بود و دکتر شیرین بیانی در این مورد می‌نویسد: «مغولان مانند سایر اقوام ابتدایی برای نامگذاری اهمیّت مذهبی قائل بودند. اسم نوزاد را از روی نخستین اشیائی که پس از تولد وی وارد خانه می‌شد و یا نخستین واقعه‌ی مهمی که رخ می‌داد انتخاب می‌کردند. مثلاً نام غازان، سلطان ایلخانی از اولین شیء که پس از تولد وی وارد مسکن شد و یک «کتری» بود که به مغولی قزغان گفته می‌شد انتخاب گردید. جوجی پسر چنگیزخان چون در نیمه‌ی راه به دنیا آمد به این نام خوانده شد که به معنی میهمان ناخونده است. نام تموچین نیز بر اثر همین رسم برگزیده شد، زیرا به هنگام تولد وی پدرش که در حال جنگ با قبیله‌ی تاتار بود یکی از رؤسای عمده‌ی آنان به نام تموچین اوگای را شکست داد. مراسم نامگذاری که تشریفات خاصی داشت در سال دوم تولد کودک انجام می‌گرفت.»[5]  تاریخ سرّی که منبعی معتبر از سوی خود مغولان می‌باشد این نکته را تأیید و همچنین درباره‌ی خواهر و برادران تموچین می‌نویسد: «آن گاه که یسوگای بهادر تاتارها را که در رأسشان تموچین اوگا و قوری بوقا قرار داشتند، تار و مار می‌کرد و هوآلون اوجین که آبستن بود، در دالی اون بولداق، واقع در کنار رود انون به سر می‌برد. مسلماً در همان زمان چنگیزخان به دنیا آمد. در حین تولد در دست راستش یک لخته خون شبیه استخوان کوچکی بود. گویند وقتی تموچین متولد شد که اوگای تاتار شکست خورده بود و بدین مناسبت او را تموچین نام نهادند. از هوآلون اوجین و یسوگای بهادر چهار پسر زیر به دنیا آمدند. تموچین، قسار، قاچی‌اون و تاموگاه، همچنین دختری به دنیا آمد به نام تامولون. هنگامی که تموچین نُه سال داشت جوجی قسار هفت سال داشت، قاچی اون آلچی پنج سال داشت، تاموگا اتچیگین سه سال داشت و تامولون در گهواره بود.»[6]

چنگیزخان بعد از به قدرت رسیدن با زنان متعدد ازدواج کرد؛ چنان که آمده است «چنگیزخان را قریب پانصد خاتون و سریّت بوده و هر یک را از قومی ستده، بعضی را به طریق نکاح مغولانه خواسته و اکثر آن بوده‌اند که چون ممالک و اقوام را مسخّر و مقهور گردانید ایشان را به غارت بیاوردند و بستد، لیکن آنان که خواتین بزرگ بوده‌اند و در صدرِ اعتبارِ تمام آمده، پنج بوده‌اند: بُرته فوجین دختر دی‌نویان، مقدم و پادشاه قوم قنقرات – قولان خاتون دختر طایر اوسون، مقدم او هازمرکیت – بیسوکات از قوم تاتار، کونجو خاتون دختر التان پادشاه ختای و بیسولون خواهر بیسوکات از قوم تاتار.»[7] در بین این ازدواج‌ها آن چه که با بقیّه متفاوت بوده در ارتباط با بورته می‌باشد. می‌دانیم که چگونگی اولین ازدواج تموچین با پدرش متفاوت بود و به طور رسمی در سن نُه سالگی توسط پدرش با بورته دخترِ دایی ساچان از قبیله‌ی قونگیقرات که یک سال بزرگتر از وی بود ازدواج کرد. این ازدواج نتایج پر فراز و نشیبی برای قبیله‌ی قیات از قوم مغول به دنبال داشت، زیرا یسوگای پدر تموچین در راه بازگشت توسط تاتارها به تلافی آن که هوآلون را که نامزد مردی از قبیله‌ی مارکیت در سرزمین کارائیت‌ها بود و در عملی ناهنجار او را متصرف شده بود مسموم کردند. چنگیز بعد از فوت پدر مدتی را در اسارت قوم رقیب به نام تایجبوت به سر برد، ولی توانست در فرصت مناسب فرار کند. این حادثه در مسیر زندگی تموچین که در آن زمان سیزده ساله بود تأثیر بسیار داشت و مجبور شد که به قبیله‌ی پدری خود باز گردد. از این زمان دشواری‌های زندگی او و خانواده‌اش شروع شد و بسیاری از افراد قبیله به دلیل نوجوان بودنش از اطراف وی پراکنده شدند، ولی هوآلون برای تربیت فرزندان خود کمرِ همّت بست. هوآلون فرزندان متعدد داشت، اما تموچین از همه‌ی آن‌ها ممتازتر بود. در این شرایطِ سخت برادران پیوسته با هم در حال نزاع بودند و تموچین با یکی از برادران خود به نام قسار همدست شد و برادر دیگرشان را به خاطر یک دزدی کودکانه کشتند و شاید این اولین قتل انسانی بود که به دست تموچین و یا با شرکت او انجام گرفت. چنگیزخان مغول زنان متعدد داشت و از آن‌ها فرزندان زیاد منجمله 8 یا 9 پسر به نام‌های جوجی، جغاتای، اوکتای، تولوی، کولکان، جورغدای، جاور و اوراجوغان پیدا کرد، اما سوگلی حرم او یسونجین بیگی یا همان بورته نام داشت که از او چهار پسر معروف خود «جوجی، تولوی، جغتای و اوگتای» را داشت و این چهار پسر به لحاظ اهمیت و احترامی که یسونجین بیگی در نزد خان مغول داشت همه کاره‌ی پدر خویش شدند و «اولوس اربعه‌ی چنگیزی» را به وجود آوردند که عبارت از جمیع بلادی بود که تحت فرمان این چهار پسر اداره می‌شدند. در میان رجال و اطرافیان چنگیز عالی‌ترین مقامات متعلق به شاهزادگان خاندان او بود که اصطلاحاً آن‌ها را نویان یا نویون می‌گفتند و از آن میان تولوی عالی‌ترین لقب یعنی الغ نویان به معنی شاهزاده‌ی بزرگ را داشت.

تموچین فردی لایق و زیرک بود که با تحمل مشکلات فراوان و اخذ لقب خان و چنگیز توانست اولین امپراتوری مغولان را تشکیل دهد. «نام چنگیز در تاریخ‌نامه‌ها به صورت‌های گوناگونی نظیر تنکیز، جنکیز، چنگیز و چنگگیز آمده است. نام اصلی او تموچین که به معنای فرمانروای زمین است هم در تاریخنامه‌های مسلمانان به صورت‌های گوناگون تَمُرجین، تموچین، تَموجین و تمرچی آمده است.»[8] در قوریلتای سال 602 ق که برای اعلام خانی تموچین تشکیل شده بود روحانی شمنی به نام کوکچو پسر منکلیک ایجیکه به خان اعلام کرد که خدا، شب مرا گفت: روی زمین را به تموچین و فرزندان و خویشان او دادیم و اکنون من تو را چنگیزخان نام نهادم. در طی این مراحل زندگی هنگامی که بر اونگ خان از قبیله‌ی کرائیت غلبه یافت بر شوکت و اعتبار او افزوده شد و بسیاری از قبایل دیگر فرمان او را پذیرفته و زیر فرمانش درآمدند و از این تاریخ به چنگیزخان (چنگیز یعنی پادشاه معظم) معروف شد. در این زمان چنگیزخان 53 سال سن داشت و دوران بیست و هشت ساله‌ی سختی‌ها را پشت سر گذاشته بود. رشیدالدین فضل‌الله مؤلف جامع‌التواریخ می‌نویسد: «پسر اولین مهین و بهین همه، تموچین که چون پادشاه شد در سن پنجاه و سه سالگی که پادشاه نایمان را بکشت، لقب او را چنگیزخان کردند و حکایات و قصص او زیاده از حد بیانست.»[9]  «در این زمان اجداد چنگیزخان و طوایف مطیع ایشان از مدت‌ها پیش از ایامِ پدرِ او خراجگزار امپراتوران چین شمالی بودند و با اکراه بسیار به سرداران ایشان باج می‌دادند. یسوکای بهادر که مردی کافی و رشید بود در ایام ریاستِ خود طوایف مغولی را که در جوار یورت قبیله‌ی او سر می‌کردند به اطاعت درآورد و تا آن جا اقتدار و اهمیت پیدا کرد که امپراتور چین از بسط قدرت او در وحشت افتاد و جماعتی را به جلوگیری او فرستاد، ولی یسوکای بهادر غالب آمد و به زودی طوق رقیّت را از گردن قبیله‌ی خود برداشته، در کارها مستقل شد و اساس دولت بزرگی را که پسرش تموچین به وجود آورد، ریخت.»[10]

چنگیزخان را در حقیقت باید تنها و آخرین فرد تشکیل دهنده‌ی امپراتوری مغولان دانست و اگر مغولان در تاریخ خود هر توصیف یا واژه‌ای در مورد او را به کار برند و یا اقدامی در بزرگداشت وی انجام دهند حق به جانب آن‌ها خواهد بود. چنگیزخان هیچ گاه با آن همه غنایم دچار زندگی اشرافی و درباری نشد و همچنان از رسوم کهن صحراگردی استفاده می‌کرد و تا پایان عمر علاقه‌مند به فرهنگ اویغوری بود و تحت تأثیر فرهنگ‌های دیگران قرار نگرفت. بر مبنای تمام منابع معتبر در هیچ کدام از اعمال او نشانی از کار لغو و بیهوده یا قساوت احمقانه دیده نمی‌شود. چنگیزخان در جنگ‌ها متوسل به خدعه و نیرنگ می‌شد، ولی در زندگی شخصی هیچ گاه به روش‌های خیانت آمیز متوسل نمی‌شد. «درباره شخصیت و استعدادهای خدادادی چنگیزخان محققین و نویسندگان غربی و شرقی، جدید و قدیم اظهار نظرهای زیادی کرده‌اند. درباره عقل و نبوغ ذاتی این فاتح صحراگرد همه کمابیش متفق‌القولند و او را مردی می‌دانند که در هر زمینه اعتدال را رعایت می‌نمود، بلند نظر و خویشتن‌دار بود. راستی و درستی را ستایش می‌کرد و از تجمّل دوری می‌جست و به سادگی در زندگی علاقه داشت. چنگیزخان خواندن و نوشتن نمی‌دانست و به احتمال زیاد به زبانی غیر از مغولی نیز آشنایی نداشت، اما به واسطه‌ی هوش و ذکاوتِ خداداد این کمبودها را با به خدمت گرفتن کارشناسان اقوام دیگر جبران می‌کرد.»[11] برخی چنگیزخان مغول را بزرگترین تاریخ‌ساز جهان قلمداد کرده‌اند و به هیچ وجه نمی‌توان نبوغ سیاسی وی را در این زمینه انکار کرد. وسعت سرزمین‌های متصرفی او از دریای زرد در شرق آسیا تا سواحل دریای سیاه در شرق اروپا بود. چنگیزخان با اندیشه‌های بزرگ و ماجراجویانه و حساب شده‌ی خود تنها جهانگیری را وجهه‌ی همّت خویش قرار داد و این که رفتار و کردارش چه تأثیری بر جوامع مفتوحه خواهد داشت برای او مهم نبود. به همین دلیل ایجاد تزلزل در فرهنگ و تمدن ملت‌های شکست خورده یکی از بارزترین نتایج آن حملات بود. بعد از آن که چنگیز قبایل مغول را متحد ساخت خط مشی او این گونه بود که نسبت به مغولانِ تحت فرمانش رفتار ارعاب آمیز داشت و تنها با اجازه‌ی او حق حیات داشتند. از نظر قیاس می‌توان گفت که «بیش از هر چیز چنگیزخان به سلاله‌ی جهانگشایانی مانند اسکندر، آتیلا و هیتلر تعلّق دارد که هدف نهایی آن‌ها سلطه‌گری و منطق نهائیشان قدرت است.»[12] یا این که «گرچه چنگیزخان از لحاظ توانایی‌های جنگی و اداری شخصیتی شگفت‌انگیز به شمار می‌رفت، با این همه دوران فتوحاتش بی‌مانند نبود. آن چه او را از دیگران متمایز می‌کرد توانایی او در انتقالِ قدرتِ کاهش نیافته‌اش به جانشینانش بود که صحراگردان اوراسیا را به منزلت و قدرتی بی‌سابقه رساند.»[13] در همین رابطه و همچنین سیمای چنگیز و توانایی مدیریت نظامی او که حتی فتوحاتش را به شیطان نسبت داده‌اند، قاضی منهاج سراج می‌نویسد: «ثقات چنین روایت کردند که چنگیزخان به وقتی که در خراسان آمده بود پنجاه و پنج ساله بود. مردی بلندبالا، قوی بنیت، شگرف جثه و موی روی کشیده و سپید شده، گربه چشم، در غایت جلادت و زیرکی، و عقل و دانایی و هیبت و قتال، و عادل و ضابط و خصم‌شکن و دلیر، و خون ریز و خونخوار. و این معنی بر همه‌ی عالمیان ظاهر است که او را چندین معنی عجیب بوده است: اول آن که مکر و استدراجی داشت. گویند: بعضی از شیاطین با او یار بوده‌اند و هر چند روز او را غشی افتادی و در آن بیهوشی هر چیزی بر زبان راندی، و آن حال چنان بودی که در اول ظهور آن حادثه که او را افتاده بود، و آن شیطان مستولی او را از فتوح خبر داده. آن جامه و قبا که در اول روز داشته بود و پوشیده، همان جامه و قبا را در جامه‌دان نهاده بود و مهر کرده، با خود می‌گردانید و هرگاه که او را آن حال پیدا می‌شد و هر حادثه و فتوح و عزیمت و ظهور خصمان، و شکست و گرفتن ولایت که خواستار بودی همه بر زبان او رفتی. یک کس جمله را در قلم گرفتی و در خریطه (کیسه‌ای از چرم) کردی و مُهر بر آن نهادی. چون چنگیزخان به هوش باز آمدی یک یک را بر وی می‌خواندندی و بر آن جمله کار می‌کردی، و اعم و اغلب، بلکه تمام آن بودی که راست آمدی. در دیگر آن چه علم شانه‌ی گوسفند نیکو دانستی، پیوسته شانه بر آتش نهادی و همی سوختی و علامات شانه بر این طریق در می‌یافتی، به خلاف شانه شناسان بلاد عجم که در شانه نظر کنند، و سه دیگر چنگیزخان در عدل چنان بود که در تمام لشکرگاه هیچ کس را امکان نبودی که تازیانه‌ی افتاده از راه برگرفتی جز مالک آن را.  و دروغ و دزدی در میان لشکر او خود کس نشان ندادی، و هر عورت را که از خراسان و عجم بگرفتندی و اگر او را شوهری بودی، هیچ آفریده بدو تعلق ذکر نکردی و اگر کافری را به عورتی نظر بودی، که شوهر داشتی، شوهر آن عورت را بکشتی، آن گاه تعلق بدو کردی. و دروغ امکان نبودی که هیچ کس بگوید، و این معنی روشن است.»[14]

به طور کلی چنگیزخان را باید یکی از طرّاحان موفق جنگ‌ها دانست که با برنامه‌ریزی صحیح توانست حملات خود را در جبهه‌های مختلف و دور از هم هماهنگی کند. او با توان نظامی و نبوغ فرمانروایی خود چنان قدرت‌ نظامی سرزمین‌های دیگر را درهم کوبید که قابل تصوّر نیست و در مقابل وی تمام آن‌ها ناچیز به نظر می‌رسند.


 



[1] - ایران در قرون وسطی، دیوید مورگان، مترجم عباس مخبر، چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1373، ص 74

[2] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 245

[3] - تاریخ سرّی مغولان، تألیف پل پلیو، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ دانشگاه تهران، 1383، ص 22

[4] - تاریخ وصاف، تألیف عبدالله بن فضل الله شیرازی، متن کامل و ویراسته به اهتمام دکتر احمد خاتمی، نشر علم، 1401، ص 322

[5] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 16

[6] - تاریخ سرّی مغولان، تألیف پل پلیو، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ دانشگاه تهران، 1383، ص 33

[7] - جامع‌التواریخ، رشیدالدین فضل‌الله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 226

[8] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکترعلی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392،ص 137

[9] - جامع‌التواریخ، رشیدالدین فضل‌الله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 203

[10] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، ص 15

[11] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 307

[12] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 95

[13] - برآمدن و فرمانروایی تیمور، بئاتریس فوربز منز، ترجمه منصور صفت گل، مؤسسه خدمات فرهنگی رسا، 1377، ص 7

[14] - طبقات ناصری، تألیف قاضی منهاج سراج، تصحیح عبدالحی حبیبی، دنیای کتاب، 1363، جلد دوم، ص 144

15- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 30

تاریخچه‌ای از سرزمین مغولستان

 

تاریخچه‌ای از سرزمین مغولستان

 

از آن جا که محیط و ویژگی‌های طبیعی یک منطقه تأثیر بسیار بر قابلیت‌ها و امکانات بالفعل هر فرد و ساکنان آن دارد به معرفی کوتاهی از گذشته و موقعیت فعلی سرزمین مغولستان، یعنی زادگاه چنگیزخان اشاره می‌گردد. مغولستان در جهان به کشور «آسمان آبی» معروف است و 1566500 کیلومتر مربع وسعت دارد. این کشور از نظر طبیعی دارای آب و هوای سرد همراه با تغییرات شدید دما در تابستان و زمستان می‌باشد. با توجه به این نوع آب و هوا پوشش‌های گیاهیِ متفاوت در آن جا شکل گرفته و مناطق کوهپایه‌ای را گیاهان زودگذر پوشانده‌اند. این گیاهان از قدیم‌الایام به عنوان مرتع برای دامداران مورد استفاده قرار گرفته و برای ساکنان آن از اهمیت بسیار برخوردار بوده است و نوع درختان این منطقه شامل جنگل‌های کاج، بید، صنوبر و سرو می‌باشند. پوشش گیاهی در نواحی مرکزی و قسمت‌های جنوبی بسیار کم و اغلبِ این مناطق بایر و بیابانی هستند. آن چه که در حال حاضر سرزمین و سرگذشت مغولستان و اقوام آن را در جهان سیاست مطرح ساخته است از زمان چنگیز و تشکیل امپراتوری وسیع آن نشأت می‌گیرد و اگر این وقایع و حوادث تاریخی را از مغولستان حذف کنیم دیگر چیزی برای ابراز وجود و عرض اندام در سطح جهانی نخواهند داشت. از آن جا که محیط طبیعی تأثیر و ارتباط زیاد با شیوه‌ی زندگی مردم و وقوع حوادث تاریخی دارد، لازم است برای درک مفاهیم زندگی مغولان به مجموع این عوامل بر سرزمین مغولستان اشاره کوتاهی گردد: «از آن جا که بخش اعظم سرزمین مغولستان برای کشاورزی نامناسب بود به همین دلیل قبایل ساکن در آن زراعتی نداشتند و با کمبود غذا روبرو بودند. این کمبود باعث شده بود که جمعیت این مناطق بسیار کم باشد. قبایل برای بقای خود از گله‌های حیواناتِ چرنده مانند اسب، گوسفند، بز و گاو نگهداری می‌کردند. آن‌ها به منظور یافتن چراگاه مناسب برای اسب‌ها و گله‌های خود به طور فصلی کوچ می‌کردند. هر قبیله یا طایفه چراگاه مطلوب خود را داشت و هنگام تابستان به آن سرزمین‌ها باز می‌گشت. حفظ سلطه بر چراگاه‌ها یک منشأ دایمی ستیز بین قبایل بود. اسب‌ها برای مغولان و همه‌ی قبایل دشت پهناور ضروری بودند. حیوانات دیگری که کوچ‌نشینان معمولاً از آن‌ها استفاده می‌کردند عبارت بودند از گاو‌ها، حیوانات مفیدی که می‌شد برای گوشتشان ذبحشان کرد و گوسفندان و بزها که اجزای اصلی خوراک آن‌ها را فراهم می‌آوردند. بنابراین کشور مغولستان زادگاه و خاستگاه قوم مغول می‌باشد که از دیرباز در میان سرزمین‌‌های آسیایی نمادی از خشونت و خونریزی بوده‌اند باید گفت: نخستین مردمانی که از مغولستان برخاستند و کشورهای چندی را به ویرانی کشیدند هون‌ها به رهبری آتیلا بودند. مغول‌ها بیش از هر کشوری به چین دست‌درازی می‌کردند و امپراتوران چین برای آسایش از دست ایشان دست به ساخت دیوار چین زدند. بزرگترین رهبر تاریخی مغول‌ها چنگیزخان بود که توانست قبیله‌های مغول را یکپارچه سازد و رقیبان را نابود گرداند. وی نخست چین را گشود و آن گاه به ایران و اروپا تاخت و خونریزی‌های بسیار پدید آورد. فرزندان او تا سال‌ها فتوحات نیای خود را پی می‌گرفتند. پس از چنگیز و فرزندانش سرزمین مغولستان گمنام ماند. در زمانِ نزدیک به ما این سرزمین زیر سلطه‌ی شوروی اداره می‌شد.

نام مغولستان در تاریخ جهان از زمانی مطرح و برجسته شد که چنگیزخان مغول اقوام آن سرزمین را متحد کرد و توسط آنان نواحی وسیعی را در آسیا به تصرف خود درآورد و امپراتوری عظیم مغول را تأسیس نمود. پس از چنگیزخان به تدریج دایره‌ی امپراتوری مغول‌ها محدود شد. سرانجام مغولستان به دو ناحیه‌ی داخلی و خارجی تقسیم شد که یکی پس از دیگری ضمیمه‌ی چین شدند. چنگیزخان و جانشینان او با سپاهیانش بیش از هر فرد دیگری در تاریخ جهان کشورهای مختلف را تسخیر کردند. دگرگون شدن مغولان از قبیله‌ای کوچ‌نشین به قدرتی جهانی، کاملاً حیرت‌انگیز بود. در پایان سده‌ی دوازدهم میلادی مغولان تنها یکی از بسیار قبایل کوچ‌نشین و کوچک بودند که در دشت‌های پهناور دائماً با یک دیگر نزاع می‌کردند. آن‌ها گاه برای حمله یا دفاع از خود در برابر خطر با یک دیگر متحد می‌شدند، ولی اتحادشان استحکام نداشت.

چنگیزخان با وجود چهره‌ی خونریز و ستیزه‌جویش در میان دیگر مردمان به ویژه ایرانیان به عنوان نماد خونریزی و اتحاد مغولستان و پدر قوم مغول محسوب می‌شود. بدین روی بانک مرکزی مغولستان تصویری از چنگیزخان را بر روی اسکناس هزار توگروگی (واحد پول مغولستان) چاپ کرده و احترام فوق‌العاده‌ای بر این شخصیت ددمنش که سرزمین‌های بسیاری را به خاک و خون کشید، می‌گذارند. اوج حکومت مغولان نیز دوران حکمرانی چنگیزخان مغول بود. چنگیزخان یکی پس از دیگری امپراتوری‌های بزرگ آسیایی را فتح کرد؛ از منطقه‌ی هیمالیا و هند گرفته تا دریای سیاه و کشورهای اروپای شرقی. پس از مرگ چنگیز و در قرن 14 میلادی دوران افول قدرت مغولان آغاز شد. در این هنگام در نتیجه‌ی طغیان چینی‌ها که در آن زمان بسیاری از مناطق این کشور تحت تسلط مغولان بود کشتار وسیعی آغاز شد، رقم دقیقی از کشته شدگان در دست نیست، ولی احتمالاً آمار تلفات بیش از 500 هزار تن بوده است. دولت مغولستان پیش از این، مغولستان بیرونی نام داشت که خاستگاه اصلی تاریخ مغولستان را شامل می‌شد و اوج قدرت آن به قرن 13 میلادی و دوران حکومت کُبلایی خان باز می‌گردد. (در حال حاضر مغولستان داخلی در داخل خاک چین قرار دارد.) این منطقه (مغولستان بیرونی) در سال 1689م حکومت منچوری چین را پذیرفت، ولی پس از انقلاب چین در سال 1911م حکومت منچوری سقوط کرد.

مغولستان پیش از انقلاب، جامعه‌ی فئودالی منحطی بود که بر اساس مالکیت بزرگ فئودال‌های صاحب زمین، گله‌های بسیار عظیم دام و مالکیت ناقص زارعان تحت حاکمیت مقامات منچو (تا سال 1911م) اداره می‌شد. اعضای طبقه‌ی متوسط جامعه، آرد (و در اصطلاح شایع روسی آن، آرات) نامیده می‌شدند. آرات‌ها می‌توانستند به مقامات رسمی دست یابند در حالی که رعایا یا هاربات‌ها از چنین فرصتی برخوردار نبودند. رعایای شاهزاده نشین‌ها (Hoshuu )، هامیلاگا (Hamilaga) و رعایای معابد شاو (shav) نامیده می‌شدند. هامیلاگا ملک خصوصی شاهزادگان محسوب می‌گشتند. در پایان قرن نوزدهم میلادی مالیات‌ها و خدمات دولتی به تدریج بر طبقه‌ی هامیلاگا تحمیل شد. طبقه‌ی شاو (تازه ایمان آورده‌ها یا ریدها) در صومعه‌ها و معابد به سر برده و از پرداخت مالیات به دولت و خدمت نظام معاف بودند، اما به معبد مالیات می‌دادند. منابع اقتصادی و وابستگی به قلمروِ «شاوِ کبیر» گروه‌های عظیمی از مردم را جذب نموده بود، به طوری که شمار اعضای این طبقه از 55000 نفر در سال 1909م به 89000 تن در سال 1921م افزایش نشان می‌داد. بر اساس قوانین منچو، تنها پسر بزرگ (ارشد) عنوان و رتبه‌ی پدر را به ارث می‌برد. پسران جوان‌تر، عناوین و مراتبی پایین‌تر را به دست می‌آوردند و اغلب یا افسر هوشو (شاهزاده) می‌شدند و یا در دستگاه اجرایی شاغل می‌گشتند. جوان‌ترین پسران خان یا شاهزاده به پست‌های رهبری در کلیسا (معابد) لامائیستی می‌رسیدند که نهادی با ثروت‌های هنگفت بود.

طبقه‌ی بردگان در خلال قرن نوزدهم در دو طبقه‌ی هامیلاگا و شاو تحلیل رفتند. این بردگان شامل اسرای جنگی، جانیان محکوم به بردگی، خانواده‌هایی که به جنایت محکوم می‌شدند، بودند؛ مردم پستی که از سوی مقامات منچو محکوم می‌شدند و یا کسانی که بدین طریق خریداری می‌شدند. هر کسی حتی سوف‌ها نیز می‌توانستند بردگان را تملک نمایند. آن‌ها دارای هیچ حقوق و وظایف شهروندی نبودند و در لیست سرشماری به حساب نمی‌آمدند. توده‌ی آرات‌ها مشمول خدمت نظامی بودند و از این روی به آلبات شناخته می‌شدند. آن‌ها در پیوند با شاهزادگان خود بوده و حق ترک هوشو را نداشتند اگرچه گاهی فقر، آن‌ها را وادار به چنین امری می‌کرد. بعد از سقوط مونچوکو در چین در سال 1911م مغولستان اعلام استقلال کرد و حکومت خود را پادشاهی اعلام نمود، اما جنگ‌هایی درگرفت که نهایتاً در سال 1924م مغولستان رسماً استقلال یافت. فرمانروایی مغولستان شمالی نیز در سال 1912م مضمحل شد. بدین ترتیب در 11 جولای 1921م مغولستان با کمک شوروی از چین اعلام استقلال کرد. مورخان مغول، الغای نظام سرواژ در سال 1922م را یکی از دستاوردهای اساسی انقلاب می‌دانند. الغای خدمت نظامی برای اشراف، فسخ وام‌های شرکت‌های خارجی، مالیات مساوی، تهدید امتیازات فئودالی و پایان بخشیدن به حقوق ویژه‌ی شاوها، به طور قابل توجهی شرایط را برای آرات‌ها مساعد نمود. مصادره و توقیف دارایی‌های فئودال‌ها با ضبط دام‌های ایشان در سال 1925م آغاز شد. در سال‌های بعد مایملک گران‌بها و حتی لباس‌های آنان نیز مصادره شد. در سال 1921م نیروهای شوروی وارد مغولستان شدند و شرایط را برای برقراری نظام جمهموری برای انقلابیون مغول در سال 1924م تسهیل کردند. پس از آن چین مجدداً مالکیت خود را بر مغولستان اعلام کرد، ولی چیزی برای اثبات آن نداشت. پس از جنگ جهانی دوم مغولستان تحت تأثیر عواقب شوم جنگ و فراز و نشیب‌های فراوان و نفوذ قدرت‌های بزرگ مانند چین و اتحاد جماهیر شوروی قرار گرفت. در سال 1924م حزب خلق مغول به حزب انقلابی خلق مغولستان تغییر نام داد و مغولستان در اکتبر 1945م طی یک همه‌پرسی عمومی به استقلال دست یافت و از لحاظ سیاسی به دو قسمت تقسیم شد: یک منطقه خودمختار در جمهوری خلق چین موسوم به «مغولستان داخلی» و دیگری جمهوری خلق مغولستان موسوم به «مغولستان خارجی» که در سال 1946م به وسیله‌ی دولت چین به رسمیت شناخته شد.

در سال 1945م پیمانی بین روسیه و چین به امضاء رسید و پس از برگزاری یک همه‌پرسی در مغولستان، چین پذیرفت که از مغولستان بیرونی صرف نظر کند. بدین ترتیب مغولستان رسماً به عنوان یک کشور مستقل شناخته شد و سپس مغولستان به صورت متحد شوروی درآمد و همین موضوع باعث ستیزه بین چین و مغولستان شد. پس از آن در سال 1968م مغولستان نیروهای خود را در امتداد مرز با چین بسیج کرد، سپس برخوردهای مرزی حوالی مرز، قزاق – سین کیانگ و رودهای آمور و یوساری در غرب مغولستان به وقوع پیوست. به موجب یک قرارداد همکاری و دوستانه‌ی 20 ساله که بین شوروی و مغولستان در سال 1966م امضاء شد به مغولستان حق داده شد که چنانچه مورد حمله خارجی قرار گرفت مورد حمایت نظامی شوروی قرار خواهد گرفت. در سال 1989م حزب انقلاب دموکراتیک مغولستان به رهبری سانجا سورنگین زوریگ تشکیل شد. در یک انتخابات آزاد که در آگوست 1990م در مغولستان برگزار شد یک دولت چند حزبی در این کشور بر سر کار آمد؛ هرچند هنوز هم کمونیست‌ها نفوذ بسیار زیادی در سیاست مغولستان داشتند. با فروپاشی شوروی سابق، مغولستان از کمک‌های سالانه‌ی شوروی محروم شد که آشفتگی اقتصادی مغولستان را به همراه داشت. حزب انقلابی خلق کمونیست مغولستان در انتخابات پارلمانی سال 1992م با قدرت و قاطعیت بیشتر کرسی‌های پارلمان را نصیب خود کرد. در سال 1996م ائتلاف احزاب دموکرات برای مقابله با نفوذ کمونیست‌ها به پیروزی رسید و برای اولین بار از سال 1921م قدرت از کنترل کمونیست ها خارج شد. ولی در سال 1997م کمونیست‌های سابق و رئیس حزب انقلابی خلق مغولستان، ناتساگین باگاباندی به عنوان رئیس جمهور مغولستان انتخاب شد و مجدداً قدرت به دست ضد اصلاح‌گران افتاد. البته چندی بعد تساخیاگین البگدورج که سیاستمداری هوادار اصلاحات بود به عنوان نخست وزیر مغولستان انتخاب شد. ولی به زودی پارلمان که در دست کمونیست‌ها بود با فشار بر او، وی را مجبور به استعفا نمود. پس از آن توالی نخست‌وزیرها و استعفای آن‌ها همچنان ادامه یافت. در انتخابات ریاست جمهوری ژوئن 2005م نامبارین انخبایاراز حزب کمونیست به عنوان رئیس جمهور و میگو مبوانخبولد در نوامبر 2006م به عنوان نخست‌وزیر مغولستان انتخاب شد. در مغولستان رشد بسیار کم اقتصادی، فساد و تورم به مشکلی لاینحل برای اقتصاد بدل شده است. در نوامبر 2007م نخست وزیر انجبولد از سمت خود استعفا داد و سانجا بایار در 22 نوامبر 2007م جایگزین او شد.»[1]


 



[1] - مغولستان، اداره اطلاعات جغرافیایی، نشر زیتون سبز، 1390، صص 46 تا 50

2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 24

پیشگفتار کتاب تاریخ امپراتوری مغول در ایران

 

پیش گفتار

 

کشور ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی خود همواره در معرض تهاجم اقوام مختلف بوده است و از بین آن‌ها بیشترین تأثیر در ارتباط با حمله‌ی اعراب از شبه جزیره‌ی عربستان و مغولان در آسیای مرکزی می‌باشد. این نواحی به دلیل شرایط نامساعد طبیعی هیچ گاه مورد توجه امپراتوران چین، ایران و روم قرار نگرفته و همیشه بر این نکته تمرکز داشته‌اند که با روش‌‌های گوناگون و حمایت از حاکمانِ دست نشانده‌ی محلی، چون دولتِ حیره در ایران و یا کشیدن دیوار در چین از غارت و چپاول آن اقوام در امان باشند. تمام این اقوامِ صحرانشین از یک وجه مشترک و آن هم در تهاجم به اقوام متمدن و تملّک بر غنائم پیروی می‌کردند. این روند تا قبل از اختراع سلاح‌های جدید و آتشین ادامه داشت و با ابداع این ابزارها تغییرِ اساسی در شیوه‌ی نبردها به وجود آمد و به نفع ساکنان شهرها پایان یافت. اقوام مغول در آسیای مرکزی به صورت قبایل پراکنده زندگی می‌کردند و بیشتر به تاتار معروف بودند و بعد از تشکیل امپراتوری چنگیزخان، واژه‌ی مغول برای تمام آن‌ها اطلاق شده است. تا قبل از ظهور چنگیزخان محور اصلی زندگی آن‌ها تحتِ رهبری خوانین محلی اداره می‌شد و در آن شرایط نامساعدِ طبیعی و به خاطر تسلّط بر چراگاه‌ها و تأمین مایحتاج خود، ایّام را به سختی می‌گذراندند. در این موقعیتِ اجتماعی، حکومتِ چین شمالی یا دولت کین برای حفظ منافع خود همواره در کارِ قبایل مداخله می‌کرد تا از وحدت آن‌ها جلوگیری کند. مغولان در این شرایط سخت و ناگوار چاره‌ای جز حمله به نواحی دیگر و صاحبِ ثروت نداشتند و هیچ گاه فرصت آن را نیافتند از یک دور بسته جلوتر رفته و چون کشورهای متمدن در تاریخ تأثیرگذار باشند. بدون تردید چنگیزخان با تشکیل امپراتوری خود توانست یک موقعیت استثنایی و تکرار ناشدنی را برای این اقوام به وجود آورَد که در تاریخ آسیا و بلکه جهان آن روز یک رویداد بزرگ به شمار می‌رفت. آن چه که در حال حاضر سرزمین مغولستان را مورد توجّه مورخان قرار داده است ظهور چنگیزخان و حملات سیل آسای او از شرقِ قاره‌ی آسیا تا مرزهای اروپا می‌باشد، وگرنه مغولان نقشی دیگر در تمدن بشری ایفا نکرده‌اند. سرعت پیروزی و عملکرد مغولان در این نواحی گسترده به قدری سریع و طوفانی بود که توان هر اندیشه و آینده‌نگری را از سوی دیگران گرفته بود و مغولان به راحتی توانستند قدرت نظامی حکومت‌های منطقه را به تمسخر گرفته و ساختار اقتصادی و اجتماعی آنان را درهم بکوبند. تهاجم اوّلیه‌ی مغولان را در همین جمله‌ی معروفِ کندند و سوختند و کشتند و بردند می‌توان خلاصه کرد و کشور ما نیز علی رغم داشتن قدرت نظامی بالا، در اثر اختلافات مذهبی و دخالتِ خلفای عباسی به تصرف آنان درآمد و برای مردم مظلوم پرده‌ای دیگر از تکرار تاریخ به نمایش و اجرا گذاشته شد.

گذشته از آن که ما چه قضاوتی به عملکرد چنگیزخان داشته باشیم، او فردی جهانگیر و جهاندار بود که توانست با درایت و بی‌رحمی خود یک رویدادِ بزرگ جهانی را رقم زند و با کمک اقوام بدوی بر غنی‌ترین تمدن‌های زمان خویش تسلط یابد و سیر تحولات قاره‌ی آسیا و اروپا را تغییر دهد. چنگیزخان برخلاف بسیاری از حاکمانِ پُر مدّعا و غازی و جهادگر نشان داد که در استراتژی خود نه تنها در جهانگیری استاد می‌باشد، بلکه قادر است در کنارِ مزیّتِ جهانداری یک امپراتوری بزرگ را با تثبیت قوانین و مدیریت درست پایه گذاری کند و الگویی برای فرماندهان نظامی آینده باشد. از آن جا که مغولان در سرزمینی سرد و خشن زندگی می‌کردند و حیاتشان وابسته به زندگی کوچ نشینی و تأمین چراگاه برای حیوانات با حفظ روحیه‌ی جنگجویی و عقاید مذهبِ شمنی بود، باید پذیرفت که چنگیزخان محصول و پرورش یافته‌ی آن محیط و فرهنگ بوده و تأثیرش بر افکار و رفتار او غیر قابل انکار است. یکی از مواهب طبیعت که نقش زیادی در آمال و آرزوهای قبایل مغول داشت گرمابخشی نور خورشید بود و بازتاب آن را در آیین شمنی می‌توان دید. از نظر آنان سمت جنوب و سمت چپ از جهات دیگر مهمتر بود و همیشه دعا و نیایش خود را به سمت جنوب انجام می‌دادند و تصوّر می‌کردند که سمت جنوب و آب و هوای گرم آن سرشار از آذوقه برای خود و دام‌هایشان خواهد بود. مغولان به هنگام نیایشِ «آسمان آبی جاویدان» کمربند را می‌گشودند و به گردن می‌آویختند؛ کلاه از سر برمی‌داشتند و در حالی که به سینه‌ مشت می‌کوبیدند، نُه بار که عدد مقدسی در نزد آن‌ها بود رو به خورشید سپاسگزاری و نیایش خود را انجام داده و با دعایی خاص شراب نثار زمین می‌کردند. با این طرز تفکر بود که درِ ورودی چادرها به سمت جنوب گشوده می‌شد و خانان نیز بر تختی جلوس می‌کردند که رو به جنوب نهاده شده باشد؛ در نتیجه اکثر حملات مغول به چین یا نواحی دیگر از این دیدگاه قابل ارزیابی است. در مورد اهداف مغولان و حمله به نواحی دیگر عقاید بسیار ابراز شده است، ولی «برای دریافت درست سانحه‌ی یورشِ اردوی مغول، باید چهارچوب‌های پیش ساخته را به کناری نهاد و به خود واقعیت برگشت و آن را در کلیّیش دید. جامعه شناسان می‌گویند: رویدادهای اجتماعی بستگی علت و معلولی دارند. هیچ رویدادی بدون علت یا علل مؤثر پیش نمی‌آید، پس فتنه‌ی مغول در مَثل با بُروز قحطی و خشکسالی سخت مغولستان و ضرورتِ اتحاد قبایل مغول برای رهایی دادنِ خود از آن و ضعفِ مفرطِ امپراتوری چین پیوند داشت. چنگیزخان از فرصت بهره‌برداری کرد و بیابانگردان مغول را زیر پرچمی واحد گرد آورد و از آن‌ها نیرویی کوبنده درست کرد و به چین و ایران و روسیه حمله برد.»[1]

تهاجم اقوام آسیای مرکزی دارای قدمت زیاد است و منحصر به زمان چنگیزخان نیست، اما جهانگشایی وی از تباری دیگر است. در تحلیل و تفسیرِ تاریخ ایران و به خصوص بعد از اسلام، چگونگی نفوذ و ورود این اقوام و ترکان اهمیت ویژه دارد، زیرا بازگو کننده‌ی علل و چگونگی تشکیل حکومت‌های ترک نژاد خواهد بود و مغولان نیز از آن سیستم بهره گرفتند. بعد از حمله‌ی اعراب، نفوذ اولیه‌ی ترکان در اثر مهاجرت و یا گرویدن به دین اسلام بوده است و به دلیل رشادت و دلاوری که در نهادشان وجود داشت دولت‌های مستقل ایرانی و خلفای عباسی تحت عنوانِ غلام یا سپاهی از آن‌ها بهره می‌گرفتند تا در تقویت نیروی نظامی خود بکوشند. حضور درازمدت این اقوام موجب بومی شدن آن‌ها در این سرزمین گردید و با به دست آوردن مشاغل و امتیازات نظامی مراحل ترقی را پیمودند و موقعیتی عالی برای پیشرفت و فعالیت‌های سیاسی و تشکیل حکومت‌های غزنوی، سلجوقیان و خوارزمشاهیان فراهم ساختند. آتشی که در اثر اشتباهات سلطان محمد خوارزمشاه و دخالت افراطی مادرش و همچنین خلفای عباسی، توأم با کشتن بازرگانانِ چنگیز برافروخته شد بسیار ویران کننده بود. با آگاهی از آن که ماهیّت هر جنگ ویرانی و خسارت است، اما بررسی و علل وقوع آن در رتبه‌ی اول قرار دارد و در این زمان سلطان محمد خوارزمشاه قادر بود از شروعِ یک جنگِ نابود‌کننده جلوگیری کرده و یا وقوع آن را به تعویق اندازد و بهانه‌ای برای چنگیزخان فراهم نسازد. درست است که سپاهیان مغول همانند صاعقه‌ای بر شهرها و مراکز فرهنگی ایران فرود آمدند و پشت سرِ خود ویرانه‌ها بر جای گذاشتند و یا مورخان در ثبتِ وقایع آن گزافه‌گویی کرده‌اند، اما به یاد داشته باشیم که در یک طرفِ این واقعه‌ی شوم، سلطان محمد خوارزمشاه و وضعیت غم‌انگیز مردم و همچنین ناهنجاری‌های ویرانگر جلال‌الدین خوارزمشاه به عنوان جاده صاف کن سپاهیان مغول قرار دارد. از طرف دیگر با اطمینان می‌توان گفت که اگر تهاجم مغولان صورت نگرفته بود، تا این حد در مورد صفاتِ نیکِ فرهنگی و سیاسی خوارزمشاهیان که مشابه دیگران بودند، این گونه صحبت نمی‌کردیم. این خصلت می‌تواند وابسته به فرهنگ سنتی ما ایرانیان می‌باشد که تمام عملکرد منفی افراد یا حکومت‌ها را بعد از مرگ به سرعت فراموش کرده و حاضر به پذیرفتن دستاوردهای منفی و ارزیابی آنان نیستیم. در جریان حوادثی که منجر به پیروزی سریع مغولان در ایران شد هیچ گاه نباید نقش مخرّبِ اختلافات مذهبی و جنایات خوارزمشاهیان را نادیده گرفت و به بوته‌ی فراموشی سپرد. مگر تا قبل از حملات مغول اکثر شهرهای ایران در اثر اختلافات مذهبی و غرورِ مستی حاکمان به آتش کشیده نشده بودند؟ چنان که علل سقوط بسیاری از شهرهای بزرگ در حملات مغول ریشه‌یابی شود عامل اصلی را در میان پیشوایان مذاهب و تبانی و ارتباط نهانی یکی از فرقه‌ها با مغولان مبنی بر تسلیم و گشودن دروازه‌های شهر خواهیم دید.

کشور ما در طول تاریخِ خود بارها در مقیاس کوچک و بزرگ حوادثی چون مغولان را تجربه کرده است و ما نباید گناه عقب ماندگی و انحطاط ایران را تنها محصول رفتار عوامل خارجی بدانیم، زیرا این تغییر و تحولات در یک محتوا و ظرفِ فرهنگی ما انجام گرفته است که هیچ گاه در بر طرف کردن سموم و ضد عفونی آن نکوشیده‌ایم و نکته‌ی عجیب‌تر آنجاست که حاکمان این دیار هرگز به فکر عبرت گرفتن از تاریخ نبوده و دوباره همان روش قبلی را در پیش گرفته‌اند. در نتیجه به نظر می‌رسد که ارزیابی و شناخت عوامل فرهنگی که نقش اصلی در تکرار تاریخ را ایفا می‌کنند و باعث ترویج تهمت و افترا و اختلاف در جامعه می‌شوند، امری حیاتی است. تأثیر ویرانگر این نقش‌ها در هر دوره از تاریخ ایران و دیگر نقاط جهان وجود دارد و کافی است که بهره‌برداری چنگیزیان را از این موضوع در تصرّف شهرها مورد ژرف‌اندیشی قرار دهیم. در این رابطه به وضعیت اجتماعی شهرهای اصفهان و ری، در قبل و بعد از حملات مغول باید اشاره داشت که در اثر اختلافات مذهبی دچار چه مصیبت‌های فجیع شده‌اند. چگونگی تصرف شهر اصفهان به سال 635 ق توسط جُبه سردار چنگیزخان نمونه‌ای عبرت‌انگیز از درگیری و تفرقه‌ی گروه‌های شافعی و حنفیان است که بر حجم ویرانی و قتل عام مردم شهر افزود. در مورد دیگر یاقوت حموی (575-626ق) که اندکی پیش از حمله‌ی مغول از شهر ری دیدن کرده است درباره وضعیت اجتماعی این شهر که به ویرانه‌ای تبدیل شده بود، می‌نویسد: «من اتفاقاً به سال 617 ق در حالی که از تاتارها می‌گریختم از این شهر گذشتم و دیوارهای ویران شده‌ی آتشگاه‌های آن را که به تازگی ویران شده بود، دیدم. ولی همه جا از مردمان تهی بود، پس من از یکی از خردمندان آن جا از سبب این ویرانی پرسیدم. او پاسخ داد: انگیزه ناچیز است، ولی هرگاه خداوند امری را اراده کند واقع خواهد شد. مردم این شهر سه گروه بودند: شافعیان که اندک بودند، حنفیان که بیشتر بودند، شیعیان که بزرگترین گروه‌ها بودند و نیمی از مردم مذهب شیعه داشتند و در روستاهای ری جز شیعه یافت نمی‌شد و حنفیان بودند و هیچ شافعی در آن جا نبود تا آن که کشاکش میان سنیان و شیعیان افزایش یافت. حنفیان و شافعیان همدست شده و جنگ‌ها به درازا کشیده شد و از شیعیان نام‌آوری در آن جا نماند و چون کار شیعیان به پایان رسید دشمنی میان حنفیان و شافعیان بالا گرفت و جنگ‌ها رخ داد و شافعیان با این که اقلیت بودند در همه جا پیروز شدند. روستاییان حنفی اسلحه برگرفته و به شهر آمده و به هم مذهبان خویش کمک می‌کردند، ولیکن سودی نبخشید تا آن که حنفیان نیز نابود شدند و این ویرانه‌ها که تو می‌بینی ویرانه‌ی خانه‌های شیعیان و حنفیان است. همین یک محله‌ی شافعی باقی مانده است که کوچکترین محله‌های ری است و حنفیان و شیعیان مذهب خویش پنهان می‌دارند. من خانه‌های ایشان را دیدم که در زیرِ زمین ساخته بودند و با راه‌های زیرزمینی و تاریک به یکدیگر می‌پیوست و رفتن در آن‌ها بسیار دشوار بود و این به سبب یورش‌های پی در پی دشمنان بر ایشان بود و اگر ساختمان‌های ایشان در زیر زمین نبود کسی در آن جا زنده نمی‌ماند.»[2]

به طور کلی حوادثی که در این جهان هستی توسط انسان بر طبیعت و زندگی انسان‌ها رقم خورده است بسیار حزن انگیز و دردناک می‌باشد و به یقین حملات چنگیز و تیمور که به فاصله‌ی کمتر از دو قرن بر قاره‌ی آسیا گذشته، از خونبارترین آن‌ها به شمار می‌آید. هرچند حیات اجتماعی ایرانِ بزرگ از آن بلاهای عظیم جانی تازه گرفت، ولی آثار روانی و فرهنگی آن هنوز هم باقی مانده است. جنایات مغولان را اکثر مورخان بسیار وسیع و فجیع گزارش کرده‌اند و آن چه بر نواحی شرق ایران رفته است، مشتی از خروار در مقابل سرزمین‌های چین و غیره می‌باشد. یکی از مورخان در مورد تأثیر روانی فجایع مغول بر مردمِ نگون بخت می‌گوید: چنان ترس بر همه غلبه کرده بود که اگر کلاهی مغولی در میان هزار سوار جنگجوی خوارزمی می‌انداختند جمله متفرق می‌گردیدند. ابن اثیر در این رابطه می‌نویسد: «چند سال بود که از ذکر این حادثه خودداری می‌کردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک می‌شمردم و از یادآوری آن اکراه داشتم. آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزارِ مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟ ای کاش مادرم مرا نزاده بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته بودم. اگر گوینده‌ای می‌گفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزّه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی گرفتار نشده بود راست می‌گفت، زیرا در تواریخ حادثه‌ای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمی‌شود. شاید تا انقراض عالم و پایان جهان مردم همانند چنین حادثه‌ و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند.»[3] در گزارش مورخان امکان غلوآمیز بودن جنایت مغولان وجود دارد و توازنی بین جمعیت آن روزگار و ارقامِ کشته شدگان نمی‌توان یافت، ولی در گستردگی و وسعت جنایات شکی نیست و انتشار اخبارِ آن تا نواحی دوردست بسیار هراس انگیز بوده است. دکتر عبدالحسین نوایی در مورد رسیدن اخبار و تأثیر امواج عظیمِ خون و آتش در اروپا می‌نویسد: «هجوم مغولان در سراسر دنیای آن روز چنان وحشتی در دل‌ها افکنده بود که به گفته‌ی ماتیو پاریس کشیش انگلیسی در سال 635ه/1238م ماهیگیران گاتلند و فریزلند جرأت نمی‌کردند که از دریای شمال بگذرند و در یارموث به صید ماهی پردازند و در نتیجه در آن سال چندان ماهی «هرینگ» در انگلستان ارزان و فراوان شد که چهل تا پنجاه عدد آن به یک سکه‌ی نقره حتی در نواحی دور سواحل خرید و فروش می‌شد.»[4]

حاکمان مغول در سیستم اداری خود حدّ اقل از این ویژگی خاص برخوردار بودند که برای رسیدن به اهداف خود بی ریاتر از بقیه عمل کرده و دستیابی به امور دنیوی را در لفافه‌ای از شعار و مذهب نپیچیده بودند. آن چه که برای فاتحان مغول در اولویت قرار داشت کسب غنائم جنگی و اخذ مالیات‌های سنگین بود و برای وضع زندگی و نابودی انسان‌های مظلوم ارزشی قائل نبودند. این رفتار از گذشته در زندگی مغولان نهادینه شده بود و برای درک و مفهوم آن روایتِ بخشی از تاریخ سری قابل توجه است: «آلتان، قوچر و ساچاباکی متفقاً به تموچین گفتند: ما تو را خان خواهیم کرد. هنگامی که تموچین خان شود ما چون دیده‌بانان و پیشتازان به جلوی دشمنان متعدّد می‌تازیم. ما دختران و بانوان خوش آب و رنگ آنان را برای اردوی تو می‌آوریم و به تو می‌دهیم. ما بانوان و دخترانی را که گونه‌های فوق‌العاده و زیبا دارند از ممالک تابع برایت خواهیم آورد. ما اسبان آنان را با کفل‌های عالی به سمت تو یورتمه خواهیم دوانید. هنگامی که حیوانات وحشی شکار کنیم از جرگه بیرون خواهیم آمد و ابتدا آن‌ها را به تو خواهیم داد. ما حیوانات بیشه را که شکم‌هایشان را با تیر به هم دوخته‌ایم به تو خواهیم داد. ما حیوانات ارتفاعات کنار آب‌ها را که ران‌هایشان را به هم دوخته‌ایم به تو خواهیم داد. در روز نبرد اگر از اوامر تو سرپیچی کردیم ما را از اتباعمان از خدمتگزارانمان، از بانوان و زنانمان جدا کن و ما سر سیاهان را در سرزمینی بایر رها ساز. در زمان صلح اگر فرامین تو را اجرا نکردیم ما را از مردان خود و نوکران خود، از زنان و پسران خود دور کن و در سرزمینی بی صاحب رها کن.»[5]

دوران امپراتوری مغول که امپراتوری ترکان نیز خوانده‌ شده است[6] با اختلاف نظر مورخان حدود یکصد و چهل تا پنجاه سال از حمله‌ی چنگیزخان (616ه.ق) تا زمان فوت ابوسعید بهادرخان (736-704) طول کشید و به قول شاعر گرانمایه سیف فرغانی رونق زمان آنان نیز از حرکت ایستاد. شناسایی و ارزیابی رمزِ موفقیت امپراتوری مغولان در این مدت قابل توجه و اهمیت است، اما آن چه که در ضعف و فروپاشی آنان دخالت مستقیم داشت در رابطه با چگونگی تعیین جانشین از زمان چنگیزخان تا پایان حکمرانی آنان می‌باشد. «یکی از علل تفرقه و نفاقی که در امپراتوری مغول پیش آمد فقدان قانون مشخص برای جانشینی بود که بر اساس آن جابجایی فرمانروایی صورت بگیرد. پس از مرگ هر خانِ بزرگی، انتخاب وارثِ تختِ سلطنت برای مدتی دراز مورد بحث و مشورت قرار می‌گرفت. تمام افرادِ سلاله‌ی خان باید امپراتوری جانشین او را به رسمیت بشناسند و در مراسم تاجگذاری او شرکت کنند. برای این منظور شورایی (قوریلتایی) تشکیل می‌شد. نظرِ خانِ پیشین در مورد جانشین به حساب می‌آمد، اما تمایل او به هیچ وجه امیرزادگان دیگر را مقیّد به انتخابِ فرد مورد نظر امپراتور متوفی نمی‌کرد. بین مرگ خان و تشکیل قوریلتایی که جانشین او بر تخت می‌نشاند گاه چندین سال فاصله می‌افتاد و طی این مدت فترت، قدرت به وسیله‌ی همسر متوفی اعمال می‌شد. اما اقتدار همسر او به وسیله‌ی همگان به رسمیت شناخته نمی‌شد و برخی امیران در حوزه فرمانروایی خود بدون در نظر گرفتن حق فرمانروای بزرگ به میل خود رفتار می‌کردند.»[7] در این مدت طولانی رفتار خشن و دور از انسانیت از سوی حاکمان مغول بسیار انجام گرفته است و به هیچ وجه توجیه پذیر نیستند، ولی در مواجهه با فرهنگ ایران زمین و تلاش وزرای ایرانی کم‌کم از خشونت آنان کاسته شد و به اسکان و مدنیت شهری گرایش یافت. شروع این وضعیت را باید از زمان هلاکوخان دانست که ایلخانان شهرهایی چون مراغه، تبریز و سلطانیه را به پایتختی انتخاب کردند و با این تغییر سیاسی زمینه‌ی استقلال و جدایی ایران را از قراقروم فراهم ساختند که در این اثر به نتایج فرهنگی و سیاسی آن اشاره شده است.

از یک دیدگاهِ قراردادی دوران تسلط مغولان را به دو بخش کلی می‌توان تقسیم کرد، یکی مربوط به ایام کشورگشایی چنگیزخان و دیگری استقرار و تثبیت حکومت ایلخانان از زمان هولاکوخان می‌باشد که نتایج آن در سیر تحولات تاریخ ایران اهمیت زیاد دارد. دوران فرمانروایی ایلخانان را می‌توان یکی از شگفت‌انگیزترین و پر تحرکترین ادوار به شمار آورد، زیرا در این ایام گام‌های مؤثر در جهت آرامش و استقلال سیاسی و ارتقاء فرهنگ و زبان فارسی برداشته شد و در آینده‌ی ایران تأثیر بسیار داشت. درخت فتوحات چنگیزخان در زمان ایلخانان به بار نشست، ولی نتایج کلی آن با تلاش اندیشمندان به نفع حیات ملی و فرهنگی ایران پایان یافت. هرچند که این کوشش به حذف و نابودی‌ بسیاری از وزرا با ابزار تهمت و تکفیر تمام گردید، اما سنت‌های کهن ایرانی دوباره از زیر خاکستر سر برآوردند. در این ایام تغییرات مهم سیاسی و اجتماعی بزرگی صورت گرفت که برجسته‌ترین آن‌ها سقوط خلافت عباسیان و اسماعیلیان است. حذف و نابودی حکومت عباسیان در تاریخ کشور ما از اهمیت ویژه برخوردار است و امری ساده از جابجایی یک سیستم سیاسی نیست، زیرا برآورنده‌ی امیال و آرزوی ایرانیان از قتلِ ابومسلم تا دیگر دلاورمردان ایران زمین بود. با ورود مغولان نگرشی جدید به امور مذهبی و برابری زن و مرد در تاریخ اسلامی رواج یافت که این جریان با رفتن مغول از ایران رخت بربست. آن چه حملات چنگیز را از دیگران برجسته و تفکیک می‌کند، بی سابقه بودن و عدم استفاده‌ی او از مذهب و تحمیل آن است و تنها کاربردِ آن در استفاده از مذهب شمنی و برانگیختن احساسات سربازان مغول می‌باشد؛ در نتیجه باید گفت که تهاجم مغولان به سرزمین‌های اسلامی به خاطر مذهب و یا تحمیل عقاید خود نبوده است. در قوانین یاسای چنگیزخان به تمام پیروان ادیان آزادی مذهب داده شده بود و خان‌های مغول نیز با مدارای دینی رفتار می‌کردند و هیچ گاه دسته‌ی خاصی را بر دیگری ترجیح نمی‌دادند و به ندرت دیده شده است که مغولان در اختلافات مذهبی دخالتِ مستقیم کرده باشند. در جریان تساهل مذهبی مغولان گاهی اوقات شاهد هستیم که با حمایت و جانبداری مصلحتی برخی حاکمان مغول، فراز و فرودهایی در روند ادیان بودایی و مسیحی و اسلامی به وجود آمده است، اما نتیجه‌ی فعالیت‌های مذهبی به نفع شیعه‌ی دوازده امامی و در امور دنیوی به نفع اروپائیان پایان یافت.

امروزه در زمینه‌ی تاریخ امپراتوری مغول که بر نیمی از جهان متمدن و نیمه متمدن آن زمان حکومت داشتند آثار زیاد بر مبنای اسناد مغولی، چینی و ایرانی نوشته شده است و مهمترین سندِ مکتوب مغولی و چینی که آن‌ها را از دیگر اقوام بیابانگرد متمایز ساخته، کتاب تاریخ سرّی می‌باشد. محتوای این کتاب مجموعه‌ای از روابط و سیر تحولات قبایل و سلسله نسب چنگیزخان در سرزمین مغولستان است که بیشتر با گرایشِ یک چتر تقدس به قهرمان سازی چنگیزخان و خاندانش با پوشش حماسی و افسانه‌ای می‌پردازد. در چگونگی زمان و نگارشِ تاریخ سرّی اختلاف نظر وجود دارد، ولی شواهد نشان می‌دهند که باید نویسنده‌ی آن از طبقه‌ی اشراف و از یاران نزدیک چنگیزخان در سال 1240 میلادی باشد. از بین تمام منابعِ تاریخ مغول، کتاب‌های ایرانی و به خصوص جامع‌التواریخ رشیدالدین و جهانگشای جوینی از جایگاه ویژه و چشمگیر برخوردار هستند و هر پژوهشگری را نیازمند آن‌ها ساخته است. این منابع با توجه به اهمیتی که دارند از نقد و انتقاد مبرّا نیستند و باز هم نمی‌توانند به طور کامل مورد پذیرش قرار گیرند، زیرا مؤلفان آن در دربار مغول زیسته و چنان که باید و شاید جرأت بیان حقایق را نداشته و با کوچکترین انتقاد در معرض تهمت و تکفیر و مجازات‌های سخت قرار داشته‌اند، چنان که در این کتاب به شرح زندگی غم‌انگیز برخی از آن‌ها اشاره شده است؛ در نتیجه باید گفت: آن چه که ما را به سوی حقایق رهنمون خواهد ساخت تحقیقات دوران معاصر است که با دسترسی به منابع گوناگون، آثار قابل قبولی را ارائه داده‌اند و باید در جستجوی پژوهشگرانی باشیم که در اثرِ خود به دنبال انگیزه‌ای خاص نباشند. منظور از کلمه‌ی انگیزه، دوری جستن از تعصّب مذهبی و اجتماعی است و به عنوان مثال کدام ایرانی را می‌توان یافت که در مقابل فجایع مغولان و تیموریان بی تفاوت باشد؟ دکتر منوچهر مرتضوی درباره تحلیل و ارزیابی این کتاب‌های منتشر شده چنین می‌نویسد:

1 – به طور کلی لحن و قضاوت مورخانی که بیرون از منطقه‌ی نفوذِ مغول می‌زیسته‌اند با مورخانی که مقیم ایران بوده‌اند درباره حوادث زمان متفاوت است. سنجش کتاب‌هایی چون تاریخ جهانگشای و تاریخ وصّاف و جامع‌التواریخ با کتاب‌هایی مانند طبقات ناصری و تاریخ ابی‌الفدا این تفاوت و اختلاف نظر را آشکار می‌سازد.

2- ثبت وقایع اصلی و حوادث مهم در کتاب‌های تاریخ اعمّ از فارسی و عربی و اعمّ از تواریخ تألیف شده در ایران با شیوه‌ای خاص روایت شده و مؤلفان این قبیل کتاب‌ها که از یک سوی تحت تأثیر وجدان مذهبی و ملی و از سوی دیگر مجبور به رعایتِ مصلحتِ زمانه و احتراز از تحریکِ خشم و بدگمانی فرمانروایان جدید و در واقع متعهدِ جمع اضداد بوده‌اند ناگزیر در اغلب موارد به وقایع‌نگاری اکتفا کرده و از قضاوت درباره حوادث چشم پوشیده‌اند. گاهی نیز از این فراتر رفته و در شرح هدم و تخریب و غارت و کشتار بلاد و اهلِ بلاد جزئیات آن وقایع دردناک و مصائب توصیف‌ناپذیر را آینه‌وار منعکس ساخته بی آن که قاتلان بی رحم را لعنتی بفرستند و فقط در سوگِ مقتولانِ بیگناه به مرثیه‌ای دردناک پرداخته‌اند. به طور کلی می‌توان مشخصات این قبیل تواریخ (کتاب‌های تاریخ تألیف شده در ایران در روزگار ایلخانان) را در رعایت احترام چنگیز و چنگیزیان و نام بردن از خانان و ایلخانان مغول با لحن مساعد، تلقّی واقعه‌ی حمله مغول مانندی امری مقدّر، تصریحِ مصائب و قتل و غارت مسلمانان و بلاد ایران در ضمن شرح حوادث حمله‌ی چنگیز، تعظیم اسلام و عناوین و شعائر اسلامی، لحن بی تفاوت و عدم ابراز تأسف در ذکر فتح بغداد و انقراض خلافت عباسی، اظهار رضایت و خشنودی در مورد وقایعی از قبیل دفع شرّ کوچلُکْ خان (به معنای پادشاه نیرومند) به فرمان چنگیز و قلع و قمع اسماعیلیه به دست هولاگو، شرح مصائب مسلمین در زمان سلطنت بعضی ایلخانان از قبیل ارغون و آباقا، تعظیم خاص ایلخانان مسلمان و تأیید اخلاص و ایمان آنان، لحن موافق و حمایت‌آمز نسبت به ایلخان ایران در شرح روابط دولت ایلخانی با دولت ممالیک خلاصه کرد. بررسی دقیق روش مورخان دوره‌ی ایلخانی نشان می‌دهد که کتاب‌های تاریخ تألیف شده در این دوره از مزیّتِ ثبت وقایع با تدقیق کافی و تحقیق در حدّ امکان و اشاره‌ی اجمالی به علل و نتایج امور و حوادث با بی نظری نسبی و در حدودی که شرایط زمان و مکان اجازه می‌داده است، برخوردار می‌باشند و همین قدر قدرتِ دقت و امانت در مورد کتاب‌هایی که می‌بایست به طور رسمی به حضور ایلخان یا صدور دولت ایلخانی تقدیم بشوند سزاوار تحسین است.

4- ظاهراً از میان کتاب‌های تاریخِ دوره‌ی ایلخانی تألیف جامع‌التواریخ رشیدی به علت مقام ممتاز مؤلف آن و تعهدات سیاسی و اجتماعی و موقع حساس خواجه رشیدالدین فضل‌الله با دشواری‌های ویژه‌ای روبرو بوده و همین شرایط در فصول راجع به تاریخ مغول موجب گرایش مؤلف به شیوه‌ی اجمال و تفصیل بر حسب ماهیت مطالب و مواد شده است.

5- عوامل و شرایطی را که موجب تسهیل کار مؤلّفان دوره‌ی ایلخانی بوده و ثبت حوادث و شرح وقایع عصر مغول را با رعایت امانت نسبی امکان پذیر می‌ساخته است می‌توان به شرح زیر برشمرد:

الف – عدم تعصب دینی و مذهبی فرمانروایان مغول تظاهرِ احساساتِ دینی و روحیّه‌ی اخوّت اسلامی مورخان را امکان پذیر می‌کرد.

ب – عدم تعهد دینی و سیاسی و فراغت از قیود سنت‌های ریشه‌دار مذهبی و اجتماعی که ویژگی اساسی حکومت مغول به شمار می‌رفت آزادی قابل توجهی برای مؤلفان کتاب‌های تاریخ فراهم می‌ساخت.

ج – در دوره‌ی سلطنت ایلخانان مسلمان شرح مصائب مسلمانان و ذکر بیداد چنگیزیان مغایرتی با عقیده و قضاوت ایلخان درباره‌ی اغلب این امور نداشت.

د – شرح خشونت و قهرِ غلبه و قتل و غارت مغول در کتاب‌های تاریخ در واقع بیان همان مطالبی است که در اسناد و مدارک رسمی فرمانروایان مغول و فرمان‌ها و نامه‌های آنان به صراحت ذکر شده و شاید اشاعه‌ی این اخبار وحشتناک جزئی از سیاست ارعاب و تخویف و مورد تمایل سلاطین مغول بوده است.

ه – در دوره‌ی ایلخانان ریاست امور کشوری و غیر نظامی با وزرا و صدور ایرانی بوده و مؤلفان این دوره کتاب‌های خود را به توسط آنان تقدیم می‌کرده‌اند. در واقع آگاهی ایلخان و بزرگان مغول درباره ارزش و مطالب کتاب‌های تقدیمی بر اساس گزارش صدور و خواجگان ایرانی و متکی به توضیحات آنان بوده و بنابراین مؤلفان این کتاب‌ها در مورد جزئیات مطالب و مواد کتاب نگرانی نداشتند. حجابِ رنگینِ زبان ادبی فارسی و نقابِ ملمّع نثرِ مصنوع نیز روپوش دقایق معانی بوده و اشارات و ابهامات مؤلف را تا حدّی که جز برای ادبا و فضلای ایرانی مفهوم نباشد محجوب و مستور می‌داشته است.

6 – چنان که بیشتر اشاره شد منابع تاریخی دوره‌ی ایلخانان با در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی از ارزش و اعتبار قابل توجهی برخوردار است. بدیهی است انتظار نباید داشت مؤلفان تاریخ‌های رسمی این دوره که کتاب خود را به حضور ایلخان تقدیم داشته و به نام او تألیف کرده‌اند در سوگ مستعصم آخرین خلیفه‌ی عباسی بغداد مانند شیخ سعدی مرثیه بسرایند و نظیر قاضی منهاج سراج بر زوال ملک عباسیان اشک حسرت از دیده ببارند و نام هولاگو را با لقب «ملعون» و نام مغول را با نفرین لعنهم الله و دمّرهم الله یاد کنند و مرگ ایلخان را با عبارت کینه‌آمیز به دوزخ رفت بیان نمایند.

7 – مهمترین و برجسته‌ترین اختلاف میان کتاب‌های تاریخ تألیف شده در ایران (در دوره ایلخانان) و تواریخی که در کشورهای دیگر اسلامی و بیرون از حیطه‌ی نفوذ مغول نگارش یافته طرز قضاوت و اظهار نظر این دو دسته از مورخان درباره دو مسأله معظم یعنی «واقعه‌ی بغداد» و «جنگ‌های ایلخانان با ملوک مصر» است. مورخان ایرانی درباره فتح بغداد و انقراض خلافت عباسی که از دیدگاه اغلب مؤلفان و مورخان اسلامی مقیم هند و مصر و شام و مغرب و آسیای صغیر مصیبتی جبران ناپذیر و فاجعه‌ی تاریخی بوده، با بی اعتنایی و تسامح آشکار بحث کرده و توجهی به اهمیت واقعه و جنبه‌ی اسلامی آن نشان نداده‌اند و با شرح ضعف و اختلال دستگاه خلافت و ذکر کیفیت قتل مستعصم به صورتی که اعتقاد به تقدس و حرمت روحانی خلیفه و زوال ناپذیری خلافت را در ردیف خرافات و موهومات قرار می‌دهد و وقوع این واقعه را امری طبیعی، بلکه حادثه‌ای ضروری جلوه‌گر ساخته‌اند. هرگاه چنین قضاوتی را بپذیریم طبیعت تاریخی و آرمان‌های مغفول مردم ایران را در گیرودار عصر مغول که مجالی برای ظهور و بروز یافته بود، نادیده گرفته‌ایم. انقراض خلافت پانصد ساله‌ی عباسی و سقوط مرکز تاریخی قدرت و حکومت عربی برای مردم ایران نه تنها امری غم‌انگیز و ناخوشایند نبود، بلکه از دیدگاه ضمیرِ ناخودآگاه قومی و ملی تحقّق یکی از آرزوهای دیرین به شمار می‌رفت. دخالت خواجه نصیرالدین طوسی و تأثیر دیگر مستشاران ایرانی در واقعه‌ی لشکرکشی هولاگوخان به بغداد در هر حال از حضور سیاسی ایرانیان در جریان این اقدام معظم تاریخی حکایت می‌کند. با نگاهی به چشم انداز تاریخ می‌توان به سادگی دریافت که ورود هولاگو به بغداد و خُرد شدن استخوان‌های آخرین خلیفه عباسی در لای نمد یا زیر چوب و چماق و لگد در واقع تحقق آمال و امیال سرکوفته‌ی ایرانیان و سر منزل راهی دراز است که مردانی چون یعقوب لیث و بابک خرمدین و دیگر عیاران و جوانمردان ایران در قرون سالفه پیموده بودند.

قابل توجه است که در این زمان دو جریان متضاد و متفاوت از لحاظ سیاسی و مذهبی در ایران به چشم می‌خورد. یعنی از یک سوی انحلال نهضت اسماعیلی که خود یکی از مظاهر قیام و مقاومت ملی و مذهبی و فکری ایران در برابر سیطره‌ی حکومت عربی به شمار می‌رود با تأیید و خرسندی جامعه‌ی ایران روبرو می‌شود و از سوی دیگر لشکرکشی به بغداد و معدوم ساختن دولت عباسی که قطب مخالف همه‌ی جنبش‌های ایرانی در طول تاریخ ایران اسلامی بوده با حمایت و پشتیبانی معنوی و تشویق ایرانیان انجام می‌پذیرد. همچنین وظیفه‌ی کاملاً مختلف و نقش متضادی که مردان برجسته و برگزیده‌ای مانند نصیرالدین طوسی و منهاج سراج جوزجانی و سعدی شیرازی و رشیدالدین فضل‌الله در صحنه‌آرایی این نمایش و تحریر این فصل مهم از تاریخ ایران برعهده داشته‌اند نماینده‌ی صورت دیگری از همین تضاد شگفت‌انگیز است. در حقیقت تضاد مذکور امری طبیعی و ناشی از تظاهر دو جنبه‌ی مختلف احساسات اجتماعی ایران یعنی عقاید ظاهری و سنتی از یک سوی و بازتاب وجدان ناآگاه اجتماعی از سوی دیگر بوده است و توجه به این قانون نه تنها برای درک این مورد بلکه برای توجیه بسیاری از تضادهای اجتماعی و سیاسی در ادوار تاریخی ضرورت دارد.

8 – جلوس سلطان محمودِ غازان بر تخت سلطنت (سال 694 هجری) بی تردید حدِّ فاصلی بین دو دوره‌ی مشخص عصر مغول، بلکه نقطه‌ی عطفی در تاریخ ایران به شمار می‌رود. دولت ایلخانی از آغاز سلطنت غازان رنگ ایرانیِ کامل به خود گرفت تا جایی که می‌توان دولت و روزگار غازانی را در طول تاریخ ایرانِ اسلامی تا آن زمان نخستین سلطنت و دولت معظم ایرانی و دارای مشخصات و ویژگی‌های استثنایی و منحصر به فرد دانست و از لحاظ وسعت و عظمت و جلال و رونق با دوره ساسانیان و از نظر وحدت جغرافیایی و استقلال سیاسی و اجتماعی با عصر صفوی مقایسه کرد.

9 – با توجه به آن چه گذشت اختلاف نظر و تفاوت دیدگاه مورخانی که منعکس کننده‌ی خواست‌های نا آگاه و در واقع آیینه‌ی وجدان مغفوله‌ی ملت ایران بوده‌اند با مورخانی که تحت شرایط سنتی و عادی هفت قرن گذشته به تألیف و ثبت وقایع پرداخته‌اند امری طبیعی و منطقی است و در واقع می‌توان روش تاریخنویسی گروه نخستین مثل عطاملک و خواجه رشیدالدین و وصاف‌الحضرة و انطباق اضطراری و جبری شیوه بحث و بیان آنان را با امیال سرکوفته اجتماعی ایران نوعی توفیق اجباری و عقده گشایی تاریخی محسوب داشت.»[8]

در این پژوهش رعایت اعتدال مدّ نظرِ مؤلف بوده و سعی بر آن قرار گرفته است که به نکات مثبت و منفی اشاره شود تا ما را از برخی حقایق دوران مغول و پشت پرده‌ی آن دور نسازد. این مجموعه ادعای بررسی و تحلیل واقعی تاریخ مغول را ندارد و تنها می‌تواند بیانگر برخی نتایج و همچنین قسمتی از مصیبت‌های وارده بر مردم مظلوم را پوشش دهد. به یقین هیچ تاریخی قادر به توصیفِ کاملِ فجایع جنگ‌ها نخواهد بود، اما تداعی نام و اَعمال چنگیزخان‌ها هنوز هم لرزه بر اندام‌ها می‌اندازد. اصولاً در تاریخ چیزی به نام واقعیت نداریم و باید در صحت و درستی همه‌ی مطالب به دید شک و انتقاد نگریست، زیرا اغلب روایات تاریخ به کامِ حاکمان نوشته شده است تا ننگی از آنان برجای نماند و از آن گذشته تأثیر فرهنگ سیاسی و یا دیدگاه شخصی مورخان را در انتخاب و هدایت یک موضوعِ خاص نباید از نظر دور داشت. به عنوان مثال این تفاوت را در نگارش مورخان شوروی سابق و غرب و ایران در عصر گذشته و حال می‌توان مشاهده کرد. البته تمرکز بر این موضوع نباید منجر به دوری از مطالعه و اهمیتِ علم تاریخ گردد، زیرا افکار و شخصیت هر انسان الزاماً نتیجه‌ی محیط و وقایع زندگی او نیست و نیروی اراده بر آن غلبه دارد و در واکنش به موانع دچار تحول و تغییراتی شده است. کج اندیشی و افکار خرافه‌آمیز برخی حاکمان و نویسندگان به معنی تخطئه‌ی آنان نیست و به یقین آثارِ آن‌ها بازگو کننده‌ی بخشی از جریان زندگی اجتماعی و سیاسی جامعه‌ی آن روزگار خواهد بود و می‌تواند راهنمای حال و آیندگان باشد. برای دریافت این اطلاعات علمِ تاریخ به کمک ما می‌شتابد و با شناخت درست آن می‌توان به یک تحلیل منطقی از جریان زندگی و تکامل بشر دست یافت. تاریخ تداعی کننده‌ی هویت ما و نمایشگر آن است که ما محصول کدام شرایط تاریخی هستیم و در انتهای کدام زنجیره‌ی تاریخ قرار گرفته‌ایم. شناخت تاریخِ مغول بیانگر تجربه‌ای از وضعیت آن ایام است که یک کشور در اثر اختلافات داخلی و امور تنش‌زا چگونه به نابودی کشیده خواهد شد و شرایط خوبِ نظامی همانند دولت خوارزمشاهیان نمی‌تواند ضامن بقای حکومت باشد. تاریخ می‌تواند موجب تحکیم هویت ملی و دوری از تندروی‌های قومی و مذهبی شود. تاریخ در حقیقت حافظه و قسمتی از ندای خفتگان در خاک است که می‌تواند مربی نسل‌های آینده باشد. از سیر و نمودارِ تاریخ می‌توان دریافت که چگونه حکومت‌های بسیاری به سرعت اوج گرفته‌اند و چرا دیرزمانی نگذشته است که در اثر خودخواهی و ستم‌های وارده در آتشِ قهر خشونت و نارضایتی مردم از بین رفته‌اند؟ در میان این تغییر و تحولات نکته‌ی جالب آن است که چرا هیچ عملکرد مثبت و عبرت گرفتن حاکمان نسبت به تودهای مردم مشاهد نمی‌شود و دوباره به ابزاری نگریستن و بازیچه قرار گرفتن آنان ادامه داده‌اند؟ به نظر می‌رسد که سهم توده‌های مردم در این شطرنج سیاسی همیشه ثابت بوده و باید تماشاگر کاخ‌های سر به فلک کشیده‌ و فراهم آوردن وسایل رفاه حاکمان و تاراج و غارت اموالشان در هر دوره از تاریخ باشند. البته لازم به ذکر است که حاکمان در سر دادن شعار و اعطای وعده‌های دروغین همیشه پایدار و ثابت قدم بوده‌اند و در این زمینه شکّی وجود ندارد. «وعده‌ی دروغ و نسبت سازی و حیله و تظاهر به دینداری و تظاهر به مهربانی و تظاهر به مردم دوستی و وعده‌ی تخفیف مالیات و عوارض و امید دادن به سطح پایین هزینه‌ی زندگی و چه و چه. و هنگامی که دیکتاتور، مست قدرت می‌شود همه‌ی این وعده‌ها را از یاد می‌برد و همه را در برابر خود زبون می‌خواهد و بالاخره چیزهایی که معمولاً او را از پای درمی‌آورد، زن است و شراب و توطئه و تقنین و نفاق و مواجه شدن با یک سلطه جوی داخلی و عصایان مردم و یک دشمن برون مرزی، اما آن چه بیشتر در سقوط منحنی جبّاران تاریخ تأثیر دارد ضعف و زبونی است که بر اثر عیاشی و هرزگی پدید می‌آید.»[9]

هدف از تألیف این کتاب ناشی از علاقه به فرهنگ و خاک این کشور بوده و تلاش گردیده که بدون هر تعصب، غرض یا جلب توجه دیگران خدمتی ارائه گردد و امید است که زمینه‌ای هرچند کوچک برای گرایش به مطالعات تاریخی و بهره‌گیری از آن فراهم آورده باشد. در ضمن یادآوری می‌گردد که در محتوای این کتاب با نگارش متعدد از یک واژه‌ی مغولی، چون نامِ همسر چنگیزخان و غیره به شکل‌های بورته، برته، برتا مواجه هستیم که این حالت در اکثر منابع وجود دارد و بنا به رسم امانتداری و حفظ سند به همان اشکال گوناگون اقتباس شده است. برای آگاهی و اطلاعات بیشتر در مورد این واژه‌ها کتاب ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران در عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی از محسن روستایی پیشنهاد می‌گردد. تاریخ مغول تنها بیان کننده‌ی یک روایت از تاریخ کشور ما نیست، بلکه با مطالعه‌ی بخشی از تاریخ مغول که مربوط به ایران است درمی‌یابیم که فقط آنان عامل اصلی ویرانی و کشتار مردم بی گناه نبوده‌اند، بلکه این تکرار تاریخ در ابعاد کم و زیاد از سوی خوارزمشاهیان و غیره نیز انجام گرفته است و باید با شناخت فرهنگ سنتی که ضامن بقای دیکتاتورها و پرورش دهنده‌ی سایه‌ی خدا در روی زمین بوده است راه نجات را جستجو کنیم. بررسی تاریخ مغول نشان دهنده‌ی آن است که چگونه یک سلطان می‌تواند یک کشور را با عدم درایت خود و داشتن قدرت نظامی بالا به نابودی بکشاند. گاه ممکن است این پرسش مطرح گردد که فواید دانستن و آگاهی از یورش مغولان چیست و گذشته، گذشته است و چه سودی برای ما دارد، در صورتی که می‌دانیم تاریخ به منزله‌ی زباله‌دان حوادث بشری نیست و هنوز هم برخی از روایدادها و دست‌آوردهای بشری در زندگی ما ادامه دارند و در این میان کشورهایی نجات یافته‌اند که از تاریخ تجربه آموخته باشند. علم تاریخ بیانگر حقایقی از میدان حوادث است که دستاوردهای خود را بدون توجه به اغراض گروه‌ها در اختیار همه قرار می‌دهد. «بین یورش مغول و ویرانی شهرها و دیه‌ها و تخریب فرهنگ و تمدن ما، با انحطاط دوره‌های بعد، چیرگی تیمور و صفویه، رکود کشاورزی و صنعت، انحطاط اخلاق و هنرِ کشورِ ما، چیرگی بعدی اروپائیان بر این سرزمین و واپس ماندن از کاروان علم و صنعت، رابطه‌ای هست و حتی می‌توان گفت که یورش مغول در توقف بخشی از حوزه‌های علم و هنر جهانی اثر بسیار داشته است، به طوری که آثار آن دست کم در کشور ما هنوز پیداست.»[10]

اگر قتل و غارت مردم بی گناه توسط مغولان روح همه را جریحه‌دار می‌کند و از نگاه منفی می‌نگریم این حالت در مورد اقدامات پادشاهان داخلی نیز صدق می‌کند، زیرا آثار و نتایج خودمحوری و اختلاف برانگیزی مردم در هر حکومت امری اظهر من‌الشمس بوده است. حدّ اقل در مورد چنگیزخان این توصیف را می‌توان به کار برد که تنها منابع مادی را غارت کرد و به هنگام قتل عام‌ها از شکنجه، بریدن گوش و بینی، چشم درآوردن و کله منار ساختن خبری گزارش نشده است. در حملات اولیه‌ی مغولان صدمات جبران ناپذیری بر کتابخانه‌ها و مراکز فرهنگی وارد آمد، ولی در ایام ایلخانان شاهد ظهور برخی مشعل‌داران فرهنگ از جمله مولانا جلال‌الدین رومی، سعدی، حافظ، خواجه نصیرالدین طوسی، خواجه رشیدالدین فضل‌الله، حمدالله مستوفی، عطاملک جوینی و بسیاری دیگر هستیم. در مقایسه با این دوران و بعد از آن به انحطاطِ علوم و ادبیات باید اشاره که در زمان صفوی و افشاریه به منتهای ضعف و پستی خود رسید.

در گردآوری و تنظیم این کتاب که تداعی کننده‌ی حوادثِ جهان امروز‌ و احساس همدری از ستم و ظلم‌های وارده بر این ملت مظلوم بود بیشتر تحت تأثیر تحولات تاریخ قرار گرفتم که گویا ناهنجاری‌های برخی حاکمان به خاطر حفظ موقعیت و کسب منافع اقتصادی پایانی ندارد. در عصر جدید که اطلاعات و اخبارِ نظامی به سرعت در اختیار همه قرار می‌گیرد، شاهد آن هستیم که تفاوت زیادی بین قتلِ عام مغولان با جنگ‌های امروزه وجود ندارد و تنها ماهیتِ آن‌ها با شعار و تبلیغات در شکل‌های مختلف تغییر یافته و همانند جنگ جهانی اول و دوم و غیره بر حجم ویرانی و کشته شدن میلیون‌ها انسان بیگناه افزوده شده است. دادگاه تاریخ تنها قادر به انتشار قسمتی از جنایات ثبت شده از سوی مورخان است و بیان کننده‌ی مشتی از خروار جهت ابراز همدردی با مظلومان تاریخ خواهد بود و بسیاری از نکاتِ پنهانِ آن را باید در حیطه‌ی تخیّل و تصوّر گنجانید. ابعاد این سیستم تنها مربوطه به کشور ما نیست و در اکثر جوامع رواج داشته و دارد. موضوعی که در ادامه‌ی این گفتار عرضه می‌گردد مربوط به وقایع دوران مغول نیست، ولی توصیف کننده‌ی تازگی و جهان شمول بودنِ آن در هر زمان و مکان خواهد بود. در مورد جنگ هشت ساله‌ی ایران و عراق روایات متعدد از سوی شیرزنان و دلاورمردان این سرزمین نقل شده است، ولی در این جا به خاطرات یکی از دوستان ارتشی که ارتباط مستقیم با حوادث جنگ داشته و در تبادل و تعاملِ فرهنگی افتخار آشنایی با ایشان را یافتم و خود نیز تا حدودی ناظر آن وقایع در منطقه بوده‌ام، اشاره می‌گردد. هرچند که واژه‌ی شنیدن با دیدن تفاوت بسیار دارد، ولی قضاوت را به خوانندگان عزیز می‌سپارم:

سرهنگ حسین حسینی متولد شهر آبادان در سال 1340 و بزرگ شده در اصفهان است. او علاوه بر حضور مستمر در جنگ ایران و عراق، در طی عملیاتی به اسارت نیروهای عراقی درآمد و مدت 29 ماه از زندگی پُربارش را در اردوگاه‌های عراق گذرانید و جالب است بدانید که وی به دلیل جایگاه خود در مقابل 38 افسر عراقی در 30 آبان 1369 آزاد شده‌اند. او به عنوان یک فرمانده‌ی لایقِ ارتش بارها مورد تقدیر قرار گرفته است و پس از پایان جنگ نیز وظیفه‌ی ایرانی بودن خود را علیرغم مشکلات جسمی و روحی با فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی ادامه داده‌اند. درد و رنجی که در اثرِ جنگ و یا ایّام اسارت بر روح و روان و جسم و جان این انسان‌های شایسته وارده شده، توصیف ناپذیر و غم‌انگیز است و اذهان را به ظلم و ستمِ جبّاران تاریخ و رفتاری که با مردمِ بیگناه و انسان‌های به زنجیر کشیده‌ و بردگان داشته‌اند، سوق خواهد داد. سرهنگ حسینی با حالت تواضع و فروتنی که در طینت خود دارند حوادث گذشته را نوعی انجامِ تکلیف و وظیفه‌ی هر ایرانی نسبت به کشورش می‌داند تا آزادی و رفاه اجتماعی و رسیدن به جایگاه واقعی ایران تحقق یابد. این دلاورِ آزاده و سرفراز درباره‌ی آثار و نتایج این جنگ بر نیروهای ایرانی و انتقالِ آن به نسل‌های آینده می‌گوید: «دشمنان عراقی حمله‌ی همه جانبه و ویرانگر خود را در سال 1359 با حمایت قدرت‌های نظامی جهان آغاز کردند و 15000 کیلومتر مربع از خاک ایران عزیز را به اشغال درآوردند. آمار نشان دهنده‌ی آن است که 5 میلیون نفر از ایرانیان به طور مستقیم در این جنگ حضور داشته‌اند و برای آزادی هر کیلومتر از خاک کشور 14 شهید، 44 جانباز، 3 اسیر و مفقود و به طور متوسط 17 لیتر خون بر زمین ریخته شده است. در این جنگ خونین آمار شهدای وطن به تفکیک چنین بوده است: تعداد شهدا در جبهه 172057 نفر که بیشترین آن مربوط به سال 1365 با 41000 (19 درصد) می‌باشد. از جمع این شهدا 93000 نفر بسیجی (43 درصد) – 43408 نفر ارتشی و سرباز (23 درصد) – 41000 نفر سپاه و سرباز (21 درصد) – 2500 نفر از ارگان‌های شهربانی، ژاندارمری، کمیته و جهاد – 33000 نفر دانش آموز – 3118 نفر روحانی – 3100 نفر دانشجو (سه برابر دیگر اقشار) – 88 نفر مسیحی – 18 نفر کلیمی – 9 نفر زردشتی – 2200 نفر غیر ایرانی بوده‌اند. از نظر ساختار جمعیت 71 درصد آنان مجرد که شاملِ 6427 نفر زن با ترکیب 7/67 درصد آن‌ها شهری و 3/32 درصد روستایی بوده است. از نظر نمودار سنی 72 درصد با تعداد 155000 نفر در سنین 16 تا 25 سال و 31000 نفر در سن 20 سال قرار داشته‌اند. علاوه بر این آمار تعداد 15959 نفر در اثر بمب و موشک‌های دشمن شهید شده‌اند.

سرهنگ حسین حسینی در بخشی دیگر از روایات خود بر مبنای تجربه‌های ناگوار و اندوخته‌اش از دوران سخت اسارت می‌گوید: یکی از رایج‌ترین رفتارها با اسرای ایرانی از همان ابتدای اسارت تا اردوگاه‌ها شکنجه بود و به دو روش جسمی و روحی انجام می‌گرفت. شکنجه‌های جسمی که بسیار شایع بودند، عبارتند از: سیلی زدن، مشت و لگد، کابل و باتوم، تونل مرگ، فلک کردن، کمبود آب و غذا، نداشتن لباس و ملزومات مناسب، ایستادن در مقابل نور خورشید، شوک الکتریکی، محدودیت دسترسی به سرویس‌های بهداشتی، فرو بردن افراد در فاضلاب و غیره .... دیگری شامل شکنجه‌های روحی است که برخی از آن‌ها چنین بود: مخفی نگه داشتن اسرای جنگی، قتل و شکنجه‌ی اسرا در مقابل دیگران، مجبور کردن اسرا به زدن یک دیگر، توهین کلامی و رفتار ناهنجار، محدودیت در زمان استراحت و خواب، ارسال اخبار دروغ و غیره. به راستی جایی از تاریخ، آن‌ها را دیدی که به خاطر هم‌رزمِ خود، خودت را زیر کابل‌های عراقی ببری و کتک بخوری. تاریخ اصلاً ننوشت که یک اسیر ایرانی در عراق با دمپایی سیلی می‌خورد، این هم نه یکی، نه ده تا، بلکه بالا دویست، سیصدتا. تاریخ اصلاً ننوشت چرا زخم اسرای ایرانی در عراق کِرم می‌افتاد؟ چون با صابونِ لباسشویی شستشو می‌شد و هر از چندگاهی ضربه‌ی کابلی که سرِ سیم‌های قلاب شده را در عمق خود احساس می‌کرد. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق روزانه چند ضربه‌ی کابل سهمیه داشت. تاریخ اصلاً ننوشت چگونه پوست صورت اسیر ایرانی به کف چکمه‌ی نیروی بعثی می‌چسبید. تاریخ اصلاً ننوشت اسیر ایرانی چگونه زیر بیلِ لودر زنده به گور می‌شد. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق حمام کردن با آب گرم برایش یک رؤیا بود. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق به پنکه‌ی سقفی و به صورت واژگون سرازیر می‌شد و آن قدر می‌چرخید تا مغزش داخل دهانش بیاید، در حالی که چشمانش بسته است از هر طرف لگد پوتین‌های عراقی را بر شکم و کمر و سر و صورتش احساس می‌کرد تا بیهوش می‌شد. تاریخ ننوشت که یک انسان گاهاً بیش از یک تا چندین روز هوای آزاد و آسمان را نبیند و محروم از رفتن به دستشویی باشد. تاریخ اصلاً ننوشت اسیران غواص ایرانی زنده زنده توسط نیروهای بعثی در زیر خراوارها خاک مدفون شدند. تاریخ اصلاً ننوشت چرا پرده‌ی گوش اکثر اسرای ایرانی پاره شده است؟ تاریخ اصلاً ننوشت چرا همه‌ی اسرای ایرانی در عراق آسیب روحی و روانی دیده‌اند. تاریخ اصلاً ننوشت اسرای ایرانی در عراق می‌بایستی شکنجه شدن دوستانشان را می‌دیدند و حتی نوچ هم نگویند. کتک خوردن پسر را پدر نظاره کند و کتک خوردن فردِ مجروح و پیرمردان را دیگران ببینند و نوعی شکنجه روحی ایجاد کنند. در نهایت تاریخ ننوشت.........، ولی کسانی که ما را به جنگ عراقی‌ها تشویق می‌کردند و شعار راه قدس از کربلا را سر می‌دادند، اکنون دلسوز عراقی و دیگران شده‌اند و کهنه سربازان و آزادگان و جانبازان و رزمندگان خویش را جهت مطالبه‌گری مورد بازداشت و زندان و پیگیری‌های امنیتی و سرکوب قرار می‌دهند!!!»[11]

در پایان سخن و اذعان بر تمام نواقص و کاستی‌های این مجموعه، امیدوارم که خوانندگان باریک بین برخی معایب را بر نگارنده ببخشایند و در تکمیل آن بکوشند. همچنین از همسر و فرزندانم مرتضی، محسن و آرزو که در کنارِ فراز و فرود زندگی با تحمل و صبر، فرصت مناسبِ را برای گردآوری و تنظیم مطالب و انتشار آن فراهم ساخته‌اند، سپاس ویژه دارم. بدون شک تأثیرِ مشورت در انجام هر کاری مفید خواهد بود و در این رابطه از تشویق دوستانی چون پزشک متعهد و شاعر گرامی دکتر علی اصغر صادقیان، دکتر محمد حسنی (وکیل و مصحح کتاب مفتاح‌الطالبین)، عباس دهکردی پژوهشگر و فرهنگی پیشکسوت (مؤلف کتاب آئین فرزانگی)، غلامرضا نصرالهی (پژوهشگر و مصحح کتاب اعلام اصفهان)، سرهنگ مرتضی سلطانی (نویسنده و فعال فرهنگی در امور جنگ ایران و عراق)، شاعر و حماسه‌سرای توانا پیمان کلانتر معتمدی (تاریخ قبل از اسلام با عنوان منظومه اصفهان)، سید مهدی کشفی و احمد پاکروان از همکاران گرانقدر فرهنگی که با نظرات و پیشنهادات ارزشمند مرا یاری کردند، تقدیر ‌کنم. همچنین بر خود لازم می‌دانم از دکتر سید محمد جواد هاشمی نویسنده و داستانسرا و مدیر انتشارات گفتمان اندیشه‌ی معاصر، سید محمد جواد هاشمی که امکان چاپ و نشر کتاب‌های دیگر و این تألیف جدید را فراهم ساختند و از همیاری و زحمات همکاران فرهنگی عباس کیانی و پرویز مستقیمی (قوام‌زاده) که در غلط‌گیری و نمونه خوانی این کتاب، متحمل زحمات زیادی شدند بی نهایت سپاسگزارم.

علی جلال‌پور - اصفهان، بهمن ماه 1403



[1] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 35

[2] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکترعلی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392،ص 70

[3] - تاریخ ایران، دکتر رضا شعبانی، انتشارات ندای تاریخ، چاپ اول 1394، ص 301

[4] - تاریخ ایران و جهان، از مغول تا قاجاریه، تألیف دکتر عبدالحسین نوایی، جلد اول، چاپ سوم، 1370، ص 12

[5] - تاریخ سرّی مغولان، تألیف پل پلیو، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ دانشگاه تهران، 1383، ص 66

[6] - با این دیدگاه دکتر محمدتقی امامی در صفحه 105 کتاب ترکان، مغولان و گسترش فرهنگ ایران می‌نویسد: «در اواخر قرن دوازدهم میلادی و اوایل قرن سیزدهم یک حادثه‌ی بزرگ بخش مهمی از آسیا و ملل اروپا را تحت تأثیر قرار داد و آن شگل‌گیری امپراتوری مغولان و تشکیل یک نظام جدید برای دنیای آن روز بود. با گسترش امپراتوری در مدت کوتاهی بیشتر اهالی و بخش مهم نظام این امپراتوری را ترکان تشکیل دادند. تشکیلات حکومتی و بسیاری از مؤسسات آن‌ها جز ادامه رسومات ترکان چیز دیگری نبود، لذا امپراتوری چنگیزی به نام امپراتوری مغولان نیز خوانده شده است. در این زمان بیشتر قلمرو ترکان مغولان تحت یک امپراتوری منسجم قرار داشت. این امپراتوری بزرگ شامل قسمت‌های مهمی از چین و هندوستان، آسیا و شرق اروپا بود.»

[7] - تاریخ ترک‌های آسیای مرکزی، واسیلی ولادیمیر بارتولد، ترجمه دکتر غفار حسینی،  چاپ اول 1376، ص 207

[8] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، برگزیده‌ای از صفحات 74 تا 89

[9] - منحنی قدرت در تاریخ ایران، تحقیق عزیزالله کاسب، چاپ تابش، 1368، ص 23

[10] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 16

[11]  این مصاحبه در تاریخ 15 بهمن 1403 انجام شده است.

12- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1404، ص 19

معرفی کتاب تاریخ امپراتوری مغول در ایران

 

معرفی کتاب تاریخ امپراتوری مغول در ایران

کتاب تاریخ امپراتوری مغول در 938 صفحه و در اسفندماه 1404 خورشیدی انتشار یافته است. محتوای این کتاب بر موضوعاتی چون فرهنگ و تمدن مغولان از چنگیزخان تا پایان دوره‌ی ایلخانان، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در زمان خوارزمشاهیان، چگونگی تهاجم مغولان و مبارزه با آنان، نقش خلفای عباسی در تحریک مغول، اسماعیلیان، وزراء و اندیشمندان، مذهب و روحانیون، ماجراجویی‌های سلطان محمد خوارزمشاه و پسرش جلال‌الدین و غیره مورد ارزیابی قرار گرفته است. این دوران بعد از حمله‌ی اعراب به ایران از اهمیت ویژه برخوردار می‌باشد، زیرا به دور از هرگونه تعصب اعتقادی حاکمان، چه در ایام ویرانگری‌های چنگیز و چه در دوران بعد از حمله‌ی هولاکوخان موجب تحولات فرهنگی و مذهبی و به خصوص قدرت یافتن تشیع در ایران گردید که به ظهور صفویان در سال‌های بعد منتهی شد. در این ایام که حدود 150 سال طول کشید علاوه بر قتل و کشتارهای وسیع و گسترده که از سوی هر دیکتاتور در زمان‌های مختلف بعید نیست، درس‌های مثبت و منفی نیز می‌توان گرفت که مهمترین آن‌ها نابودی خلافتِ تفرقه‌انگیز عباسیان بود. از دیگر موارد مهم به چالش کشیدن سیاست‌های مُهلک سلطان محمد خوارزمشاه است که چگونه یک کشور بزرگ و متمدن را با غرور و نخوت خود که در اوج قدرت نظامی قرار داشت با دخالت‌های افراطی مادرش ترکان خاتون و سپس کشتن سفیران چنگیز در مرحله‌ی بعد از قتلِ بازرگانان توسط غایرخان، به نابودی کشانید. متأسفانه آن ناهنجاری‌های سلطان در مراحل بعد متوقف نگردید و توسط پسرش جلال‌الدین با خوشگذرانی و عیاشی نامحدود خود که با کشتارهای وسیع در غرب ایران همراه بود موفقیت و پیروزی مغولان را تکمیل کرد که به حق شایسته‌ی لقب جاده صاف کن برای دشمنان در این کتاب بوده است. علی رغم این موضوعات مطرح شده به فراز و فرودهای زندگی چنگیز و اجرای قوانین یاسا در جامعه اشاره گردیده که نشان می‌دهد او در ضمن جهانگشایی یک فرد جهاندار بوده است، زیرا بر خلاف تیمور گورکانی جانشینانش را قادر ساخت برای سال‌ها بر نواحی تصرف شده حکومت کنند. برای آشنایی بیشتر با محتوای کتاب به فهرست مطالب و پیش گفتار اشاره می‌گردد.

 

فهرست مطالب

فرازی از زندگی مؤلف    ص13

پیشگفتار            ص19

نگاهی کلی به سرزمین مغولستان   ص43

تموچین یا چنگیزخان      ص49

تحلیلی کوتاه بر عملکرد چنگیزخان          ص59

چنگیزخان از نظر دکتر شیرین بیانی           ص69

چنگیزخان از نظر دکتر کریم مجتهدی       ص 75

چنگیزخان از دیدگاه عباس اقبال   ص 77

تحلیلی بر زندگی چنگیز از دیدگاه ولادیمیر تسف ص 82

ده قانون رهبری چنگیزخان           ص89

چگونگی ازدواج یسوکای پدر چنگیز با هوآلان      ص96

ازدواج تموچین با بورته   ص99

چنگیزخان و یافتن عمری جاودانی            ص121

پایان عمر چنگیزخان       ص125

اواخر عمر چنگیزخان از نظر رنه گروسه     ص134

مسأله جانشینی چنگیزخان            ص140

ارزیابی چنگیزخان در گذر زمان   ص155

معرفی کتاب سری مفولان            ص166

نتایج تحقیقات جان من از تاریخ سری مغولان        ص169

قوم مغول در گذر زمان    ص177

طوایف مغول از دیدگاه عباس اقبال           ص186

یاسای چنگیزخان            ص189

منتخبی از قوانین یاسای چنگیز      ص196

قدردانی چنگیز از یاران خود        ص222

سازماندهی محافظان چنگیزخان    ص225

مقدمات حمله‌ی چنگیزخان به ایران           ص231

تأثیر قتل بازرگانان در حمله به ایران          ص244

نقش خلفای عباسی در حمایت مغولان      ص253

دیدگاه عبدالعلی دستغیب از ارتباط خلیفه با چنگیزخان        ص272

شرحی کوتاه بر زندگی آخرین خلیفه عباسی         ص 281

واکنش روحانیون در زمان تهاجم مغول      ص290

آزاد اندیشی مذهبی مغولان          ص300

تأثیر آزادی مذهب مغولان بر ایران             ص309

نتایج تساهل و تسامح مذهبی حاکمان مغول            ص314

آشنایی با آئین شمنی      ص318

تأثیر خرافات بر رفتار مغولان        ص326

بودایی‌گری در عصر مغول            ص342

نقش مذهب در تحولات سیاسی ایلخانان   ص349

نگرش ایلخانان به ادیان از دیدگاه عباس قدیانی      ص359

تأثیر فرهنگ اویغوریان بر امپراتوری مغول   ص365

دولت قراختائیان ص 368

بخشی از ظلم و ستم مغولان بر مردم          ص380

وضعیت برده‌داری و کنیزان در عهد مغول   ص393

نقش صوفیان در رکود و خاموشی جامعه   ص401

صوفیان و فاجعه مغول      ص413

شیخ صفی یا سلطان        ص424

مولانا جلال‌الدین و عنص مغول     ص435

موقعیت تشیع در زمان خوارزمشاهیان         ص 440

تشیع در زمان ایلخانان      ص 448

مبارزات ملی در زیر لوای مهدی‌های دروغین بر علیه مغولان ص456

تهمت و تکفیر در زمان ایلخانان    ص468

افول مقام روحانیت در دوران ایلخانان        ص475

خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی           ص480

چگونگی قتل خواجه رشیدالدین   ص488

نقدی بر کتاب جامع‌التواریخ رشیدی         ص495

تشکیلات حکومتی ایران در عصر مغول و ایلخانان   ص 499

فراز و فرود خاندان جوینی در عصر ایلخانان           ص503

عطاملک جوینی             ص513

نقش فاطمه خاتون در احیای فرهنگ ایرانی            ص519

وزران و رجال عصر مغول                         ص525

خواجه نصیرالدین طوسی             ص 530

جایگاه فرهنگی خواجه نصیرالدین طوسی ص543

رصدخانه مراغه   ص548

خواجه نصیرالدین طوسی و سقوط خلافت عباسیان ص553

ابن علقمی          ص560

ابن علقمی در قضاوت تاریخی     ص571

اوضاع اقتصادی ایران و احیای سنت برده‌داری در عهد مغول             ص584

تاریخنویسی در عصر مغول           ص596

غازان خان         ص 607

اصلاحات غازان خان      ص616

یاسای غازان خانی          ص621

امیر نوروز و گرایش غازان خان به اسلام    ص424

خلوص و پاکی غازان خان در مذهب مسلمانی        ص632

دولت ایلخانیان               ص642

ابوسعید آخرین ایلخان مغول         ص651

بغداد خاتون و سلطان ابوسعید       ص657

سلطان محمد خوارزمشاه و ناهنجار‌های او ص665

سلطان محمد و محکمه‌ای از تاریخ            ص687

ترکان خاتون همسر سلطان تکش ص712

 نقش ترکان خاتون در سقوط خوارزمشاهیان          ص717

هولاکوخان مغول                        ص726

فرقه اسماعیلیه و حسن صباح         ص736

فراز و فرود فرقه اسماعیلیه             ص 745

خواجه نصیرالدین طوسی و اسماعیلیه         ص769

عوامل مؤثر در سقوط قلعه‌های اسماعیلی    ص769

روایت مارکوپلو و عطاملک جوینی از قلعه الوت     ص775

توصیفی از خلافت عباسیان          ص779

فتح بغداد از دیدگاه عباس اقبال    ص795

دیدگاه منهاج سراج از نابودی خلفای غباسی          ص799

پایان خلافت عباسیان و رضایت ایرانیان     ص803

قوبیلای قاآن      ص 809

فرهنگ و تمدن ایران در عصر مغولان        ص816

تأثیر مغولان بر فرهنگ هنر ایران    ص822

معماری و هنر در عصر ایلخانان     ص829

جلال‌الدین خوارزمشاه     ص845

 ارزیابی جنگ‌های جلال‌الدین در مقابل مغولان      ص855

ناهنجاری‌های سلطان جلال‌الدین ص 863

توصیفی از ارتش مغول    ص871

تدارکات ارتش مغول      ص877

تقسیمات ارتش چنگیزخان           ص895

 استراتژی نظامی سلطان محمد در برابر چنگیزخان   ص906

مروری بر آثار و نتایج حملات مغول         ص 925

فهرست منابع                  ص934

 1- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 5

فرازی از زندگی مؤلف کتب آینه عیب نما و غیره

فرازی از زندگی مؤلف:

 

من متولد روستای چوپانان از توابع شهرستان نایین در سال 1333 می‌باشم. پس از تحصیل در روستا و بعد از گذراندن دوران دانشسرای مقدماتی به سال 1352 با عنوان سپاه دانش به خدمت سربازی اعزام شدم. در حین خدمت و اخذ دیپلم کامل در سال 1354 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و بعد از یک سال با پذیرفته شدن در رشته‌ی تاریخ جهت ادامه‌ی تحصیل به دانشگاه اصفهان رفتم. دوران بازنشستگی که مصادف با از دست دادن دو تن از فرزندانم الهام و مجتبی در حوادث مختلف بود باعث جدایی از کتاب و مطالعه نگردید و تصمیم گرفتم بر اساس تجربه و یادداشت‌های خود در مورد دردهای مشترکِ تاریخ که ناشی از عملکردِ مجریانِ رأس هرم قدرت است به تحقیق و پژوهش پردازم. در هر پژوهش تاریخی نیازمند تجزیه و تحلیل وقایع از زوایای مختلف خواهیم بود، ولی در مورد نقشِ کسانی که در پشت پرده عاملِ وقوع این حوادث بوده‌اند کمتر توجه شده است. شناسایی این عوامل از اهمیت خاص برخوردار است و بیانگر اهدافِ واقعی اهرم‌های قدرت در تکرار تاریخ و استفاده از احساسات مردم خواهد بود. در این مجموعه با یک سری نکاتِ ثابت و پایدار، چون ابزاری نگریستن توده‌های مردم با ترفندهای مختلف تا غرق شدنِ ارکانِ قدرت در فساد، توسعه‌ی جهل و خرافات، قتل و غارت و غیره مواجه هستیم. به یقین در شکل‌گیری این وقایعِ ناگوار عوامل متعدد دخالت دارند، ولی در بین آن‌ها نقش حاکمان و اصحاب تزویر برجسته‌تر از بقیّه می‌باشد و اعتقاد بر آن است تا آزادی بیان و احترام به افکار دیگران تحقق نیابد درها بر همین پاشنه خواهد چرخید و بازهم شاهد دور بسته و تکرار تاریخ خواهیم بود. در نتیجه، این موضوع زمینه‌ی پژوهش قرار گرفت که به جای استفاده از القاب ناشایست و عناوین غازی و جهادگر و غیره، لباس حق بر حاکمان دوران تاریخ پوشانده نشود و بخشی از ناگفته‌ها و پشت پرده‌ی زندگی آنان انتشار یابد. در این دیدگاه، شرح جنگ‌ها و یا چگونگی سرکوب قیام‌های مردمی مدّ نظر نمی‌باشد و سعی بر توصیف و تأثیر وقایعی که با سرنوشت میلیون‌ها انسان در ارتباط بوده است، اشاره گردد. با آگاهی از این که اکثر حوادثِ ناگوار به دلیل خودخواهی حاکمان به وجود آمده است، باید بپذیریم که علتِ این چرایی بسیار مهم است، زیرا پیدایش چنین رفتاری مربوط به یک مسأله‌ی شخصی نیست و افشاگر بسیاری از علل عقب‌مانگی‌ها و سرنوشت یک یا چند نسل و هزاران انسان بی‌گناهی خواهد بود که امروزه نامی از آنان در تاریخ نیست. بنابراین در مجموعه‌ی آینه‌ی عیب‌نما تلاش گردیده که بر خلاف مضامین قاب‌ها و یا آن چه که برخی راویانِ چاپلوس نوشته‌اند تصویری دیگر از عملکردِ پادشاهان در ذهنِ خواننده ترسیم شود. در این نوشتار تأکید بر آن است که اگر شرح زندگی و اندیشه‌ی حاکمان مورد ارزیابی دقیق قرار گیرد از مدیحه‌سرایی و بت‌پرستی‌های بیهوده جلوگیری خواهد شد. بررسی و شیوه‌ی زندگی حاکمان و کسانی که عمری را در حرمسراها گذرانیده و تنها به منافع شخصی و تحکیم طبقاتی خویش اندیشیده‌اند، مهمترین وسیله برای جدا ساختن سره و ناسره از حقایق تاریخ خواهد بود. یادآوری و توجه به این نکته‌ی اساسی قابل اهمیت است و در صورت قانونمند نشدنِ این موارد هیچ انتظاری برای عمران و آبادانی کشور و حفظ منافع ملی نخواهد بود و باید به همان شعار و وعده‌های توخالی بسنده کنیم.

در طی چند سالی که تحت عنوان آینه‌ی عیب‌نما نگرش خود را نسبت به شرح زندگی حاکمان و جریانِ پشت پرده‌ از دوران‌های تاریخی داشتم با واکنش‌های اکثراً مثبت و به ندرت با دیدگاه انتقادی مواجه بوده‌ام. از آن جا که نگارنده هیچ تعصّبی نسبت به حاکمان و اطرافیان رأس هرم قدرت و یا جلب توجه دیگران نداشته و تنها بازگویی روایات و جهت دهی انتقالِ پیامی از تاریخ و آن هم به طور مستند برایم مطرح بوده است، در نتیجه با فراغ خاطر برداشتِ تاریخی خود را با توجه به نقایص آن ثبت کرده و در کنار آن پذیرای هر نقد منصفانه و به دور از احساسات خواهم بود. همان گونه که ذکر گردید محتوا و نگرش این مجموعه‌ تنها بر توصیف عیوب و عملکرد منفی ارکان قدرت تمرکز دارد و به نظر می‌رسد که در این تاریخ مردسالارانه از مدح و ثنای حاکمان به گزاف سخن گفته شده است و کمبودی در این زمینه وجود ندارد. به یقین دولتمردان نیز مبرّا از خطا و اشتباه نمی‌باشند، اما توجه داشته باشیم که خطای آنان مربوط به خودشان نیست، زیرا سرنوشت میلیون‌ها انسان را رقم زده‌اند و برجسته کردن این موارد می‌تواند درسِ عبرتی برای ما باشد. در استفاده از این روایات امکان تردید در عملکرد و تخریب حاکمان به حق یا ناحق از سوی افراد یا دشمنان وجود دارد، اما رفتارِ برخی از این پادشاهان کودک صفت و لجوج و خودشیفته که مردم را بازیچه‌ی خود قرار داده و غرق در فساد بوده‌اند قابل کتمان نیست. هر یک از ما در انجام وظایف خود دارای حق و حقوقی هستیم و تنها در فضای آزادی بیان و احترام به عقاید دیگران به این نکته می‌توان پی برد که حاکمان نیز تاری جدابافته نبوده‌اند و تصوّری اشتباه از شخصیت آنان در اذهان شکل گرفته است. کاربرد و مفهوم کلماتی مانند قتل و غارت، فساد و عیاشی، خودخواهی و خودمحوری، ظلم و ستم، خیانت و غیره محدویت زمانی ندارند و توسط هر فرد که انجام گرفته باشد برای همیشه منفورِ اجتماع خواهد بود. بازگویی فساد و خودخواهی حاکمانی چون شاه تهماسب اول صفوی که حدود بیست سال از زندگی خود را در حرمسرا گذرانیده و یا ابهّتِ پادشاهانی چون ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه که در حدّ یک صفر میان تهیِ بزرگ و کوچک بوده‌‌اند، موجب تحقیر ملت ایران نیست؛ بلکه نشانگر گِل آلوده بودن آب از سرچشمه برای این سرزمین غنی از فرهنگ و سرشار از منابع طبیعی است. ما نباید فراموش کنیم که تمامِ این افراد در زمانِ مست قدرت بودنِ خود به هر یک از اَعمال ننگین افتخار کرده و توان دیدنِ هر چشم‌زخمی را نداشته‌اند. بلی در توصیف این مطالب امکان افراط از سوی حاکمانِ نورسیده و افراد متملّق نسبت به گذشته و حال وجود دارد، ولی تاریخ را بر مبنای احساسات نمی‌توان قضاوت کرد و هرگز ننگ با رنگ پاک نخواهد شد. در این میان خدمات سیاسی و نظامی شاهانی چون نادر‌ها را پاس می‌داریم و یا اقدامات فرهنگی اواخرِ قاجاریه توسط قائم مقام و امیرکبیرها و به خصوص دوران پهلوی در جهت توسعه و هماهنگی این سرزمین با عصر مدرن قابل توجه است و عدم ذکر این موارد نشان از قدرنشناسی و بی احترامی به آنان نیست. می‌دانیم که در یک قضاوت تاریخی ثبت نوش و نیش‌ها لازم و ملزوم یک دیگرند، ولی نوشته نشدن این خدمات در مجموعه‌ی آینه‌ی عیب‌نما به منزله‌ی فراموشی از این نکات مهم در ادوار تاریخ نیست و تنها به خاطر نوع نگرش و تمرکز از یک برداشت تاریخی از علل عقب ماندگی بوده است.

به نظر می‌رسد آن چه که در این انتقادِ منصفانه از سوی برخی ابراز گردید، تا حدودی ریشه‌ در اعماق فرهنگ سنتی و سیاسی ما ایرانیان داشته باشد که خواهان به چالش گرفتن رفتارِ منفی حاکمان نیستیم. در فرهنگ سنتی ما پادشاهان همیشه افرادی بی عیب و نقص تلقی شده‌اند که توانایی و ابداع هر اندیشه از اختراعِ آتش تا بقیه را داشته و مستحقِ القاب مختلف و سایه‌ی خداوند می‌باشند. ظهور و رشد این تفکر از زمان ساسانیان و بعد از تهاجم اعراب تا حدودی تغییر ماهیت داده است و امروزه نیز شاهد آثارش در مدیریت کلان کشور هستیم. در این فرهنگ انتقاد از پادشاه به منزله‌ی کفر و الحاد رقم خورده است و باید اشتباه و انحراف‌های او را در زمره‌ی قضا و قَدَر یا مشیّت الهی و مصلحت توجیه کرد. در این دیدگاه کمبود و نالایق بودنِ پادشاهان با الفاظ نا سپاسی مردم و یا مصلحت خداوند پوشش داده شده است، در صورتی که این گونه نیست و باید افراد نسبت به مسؤولیت و جایگاه خود پاسخگوی تاریخ و آثار آن بر جامعه باشند. اصولاً قضاوتِ توده‌های مردم با مورخان نسبت به شایستگی و لیاقت حاکمان متفاوت است و علت آن وابسته به نوع نگرش از سطح زندگی تا حفظ منافع ملی می‌باشد. امروزه و در عصر فناوری شاهد نقش رسانه‌ها در نزدیکی و تفاهم این دو جریان هستیم و روح امید و دستیابی به جایگاه واقعی ایران را فراهم ساخته است.

بعد از انتشار دو کتاب مربوط به دوران قاجاریه و پهلوی بعضی از خوانندگان محترم این پرسش را مطرح نموده که دلیلِ پیش‌کش‌ آن دو کتاب به فرزند ناکام چه بوده است؟ در این رابطه و به صورت خیلی مختصر شایان ذکر است که در ایام عید نوروز سال 1378 با خانواده از اصفهان به روستا رفته بودیم. مجتبی با جمعی از بستگان برای تفریح به اطراف روستا رفته بود که به نقل قولِ یکی از همراهان در اثر ضربه‌ی لگدی که به صورت ناخواسته بر سینه‌اش وارد شد برای مدتی به حالت اغماء رفت. همراهان به دلیل ترس و اختفای جرم اقدام به صحنه سازی و سپس پیکرِ نیمه جان او را در شن‌های روان دفن کردند. این صحنه سازی که بی اساس بودنش را طبیعتِ منطقه برای همیشه گواهی می‌دهد و آثار ضربه که نشان از درگیری قبل از فوت دارد، موجب سهل‌انگاری عمدی و آگاهانه از سوی مقامات قضایی به دلایل واهی گردید و بر شدت دردهای خانواده‌ی داغدار افزود. هماهنگی این موضوعِ عوام پسندانه از جانبِ یک دستگاه مجری عدالت که کاری است انجام گرفته و جبران پذیر نمی‌باشد، قابل توجیه نیست. نتیجه‌ی این رفتار موجب تغییر شکل پرونده و حق به جانب بودن متهمان گردید که حتی به توهینِ حامیان عدالت پرداختند. در مقابل این جریان‌های ناهنجار که اثبات آن ابدی خواهد بود کدام وجدان بیدار می‌تواند بی تفاوت باشد و به یاد مظلومان و کنایه‌های طنزآمیز از داوری قاضیان تاریخ نیفتد و به یقین در نوع برداشت اجتماعی و نگارش من نیز بی تأثیر نبوده است. تأثیر مستقیم این حوادث موجب گردید که واژه‌ی خیانت بسیار بدتر از جنایت تلقی گردد و مفهومِ جمله‌ی بدترین قانون‌ها از بی قانونی بهتر است، تحقق یابد. سوابق دیرین این خیانت‌ها در حیطه‌ی کلمات تُهمت و افترا در طول تاریخ قابل جستجو هستند و چه سرها و حرمت‌هایی که به وسیله‌ی این سمّ مهلک بر باد رفته و مصداق این بیت معروف را عینیت بخشیده‌اند:

گنه کرد در بلخ آهنگری                             به شوشتر زدند گردن مسگری

دلیل آن تقدیم و پیشکش‌ها به خاطر جاودانه کردن صدای یک مظلوم در آوای زمان بوده است تا درس عبرتی برای آیندگان باشد. البته این حوادث تلخ موجب تعلّل در وظیفه‌ی فرهنگی نگردید و امید است که با تمام کاستی‌ها مورد پسند خوانندگان قرار گیرد. آثار منتشر شده به شرح ذیل می‌باشند:

1-    آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی

2-    آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه

3-    آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه

4-    آینه عیب‌نما، فریادی از کاخ‌های صفوی

5-    نقش زنان دربار در تاریخ ایران

6-    تاریخ امپراتوری مغول در ایران

7-     تاریخ تیموریان (در دست تألیف)

 1- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1404، ص 13