زندگی زینب پاشا همزمان با ایام مظفرالدین شاه و ولیعهدی محمدعلی شاه در تبریز میباشد. هنگامی که محمدعلی شاه به عنوان ولیعهد در تبریز بود رذالت و پستی خود را با اعمال ناهنجار نشان میداد. یکی از این موارد مربوط به احتکار گندم در تبریز است. دکتر محمد جواد شیخالاسلامی مینویسد: «او طمع مفرطی به جمع آوری مال و مکنت داشت. غالباً او را (در دوران ولیعهدی) به ارتکاب اعمالی که به هیچ وجه برازندهی شأن پادشاه آیندهی کشور نبود وادار میکردند. راتیسلاو (قنسول بریتانیا در تبریز) در گزارش مورّخ ژوئیه 1906 خود به تهران حتّی روشنتر و بازتر از این در بارهی کارهای بیرویّهی ولیعهد صحبت کرده است. او در این گزارش اظهار عقیده میکند که نامحبوب بودن ولیعهد در تبریز اساساً ناشی از شرکت و دخالت او در امر احتکار غلّه در آذربایجان و بالا نگاهداشتن مصنوعی قیمت گندم است. دو تن از مالکان متنفّذ آذربایجان که هر دو با ولیعهد همدست و در حفظ قیمت کنونی غلّه ذینفع هستند، عبارتند از امام جمعه و ساعدالملک (بیگلربگ تبریز). هر دوی این بزرگواران از محارم و مقرّبان ولیعهد هستند و اگر پشتببانی محمّد علی میرزا نبود هرگز نمیتوانستند آذوقهی مورد نیاز مردم تبریز را به نفع خود احتکار کنند. طبقهی اعیان تبریز با این که دل خوشی از ولیعهد ندارند به ظاهر جنبهی احتیاط را رعایت میکنند و حرفی بر ضدّ والی خود نمیزنند، ولی اشتباه خواهد بود اگر ما این سکوت را علامت رضا تلقّی کنیم زیرا طمع فوقالعادهی والاحضرت دائماً مانند اجل معلّق بالای سر این عدّه آویزان است و همهی آنها در وحشت دائمی به سر میبرند که مبادا ولیعهد هوس کند مال و ثروت آنها را به زور از دستشان بگیرد.»[1]
در چنین ایامی است که این شیرزن بر علیه اقدامات وی دست به مبارزه میزند. در شرح حال وی چنین آمده است: «زینب پاشا یا بیبی شاه زینب از پدری به نام شیخ سلیمان در یکی از خانوادههای فرودست تبریز در محله قدیمی عموزینالدین متولد شد. او که روحیهای انقلابی داشت در سالهای پایانی حکومت قاجار بر ایران به عنوان یک زن مبارز در تبریز ظاهر شد و کوشید با سخنرانی هایش به مردم شجاعت داده و روحیهی آزادی خواهی را در آنها بیدار کند. او پس از مدتی موفق به سازماندهی شماری از داوطلبین زن شد و از آن پس بیشتر نیرویش را صرف مبارزه با محتکرین کرد که باعث کمبود نان و دیگر مواد غذایی در تبریز شده بودند. او در این شورشها نقش فعالی داشت و در حال حمله به انبارها بازاریان را وادار به بستن دکانها و پیوستن به تظاهر کنندگان میکرد. یکی از معروفترین عملیاتی که به رهبری زینب پاشا انجام گرفت حمله به انبار والی آذربایجان در چهاردهم ربیعالاول 1313 ه. ق بود که به جز او هفت زن مبارز دیگر از یاران نزدیک او نیز در آن شرکت داشتند. زنان آزادهای که هدفشان نجات مردم گرسنه بود و پس از فتح هر انبار موجودی آن را بین گرسنگان تقسیم میکردند. زینب پاشا که چند سالی در خطه آذربایجان به عنوان نماد مبارزه با ستمگران شناخته میشد در پیر سالی به کربلا رفت و پس از آن دیگر از زندگانیاش خبری در دست نیست اما نامش در این خطه باقی مانده است.»[2]
ملکه جهان خانم (امالخاقان) دختر سرورالدوله و کامران میرزا نایبالسلطنه بود که در سال 1292 ه.ق به دنیا آمد. او در سال 1310 ه.ق به دستور ناصرالدین شاه با محمد علی میرزا ازدواج کرد و یکی از فرزندان وی احمد شاه قاجار آخرین پادشاه قاجار میباشد. ملک جهان خانم همسر محمّد علی شاه را همانند بسیاری از زنان که در پشت پردهی امور مملکتی نقش اساسی داشتهاند باید شمرد. البّته هر یک از این زنان راه و روش مخصوص به خود را اعمال کردهاند، ولی این زن با تفکّرات خرافاتی خود که باید او را در حقیقت یک بیمار روانی دانست در خلع پادشاه از سلطنت سهمی مهم را به خود اختصاص داده است. برخی روایات منسوب به ملکه جهان حاکی از آن است که اکثر اقدامات وی در جهت تحکیم و احیاء قدرت قاجاریان بوده است و تا آخرین لحظات زندگی فعالیت خود را ادامه داد. «همسر محمد علی شاه از توانایی و لیاقت و تأثیرگذاری بسیاری بهرهمند بود و در رویدادهای دوران کوتاه حکمرانی همسرش نقش چشمگیری داشت. او که زنی خودپسند و بلندنگر بود و میخواست اقتدار گذشته قاجار را به دربار همسرش برگرداند از تحریکات مشروطه خواهان بسیار رنج میکشید و یکی از عوامل مهم مقابله محمد علی شاه با مشروطه خواهان بود و زیر چتر حمایت پدرش و تلقینات مکرر او تمامی قدرت روحی خود را برای نفوذ در شاه به کار میگرفت و محمد علی شاه مطیع تام او بود. پس از آن که مجاهدین تهران را فتح کردند و محمد علی شاه و ملکه جهان و فرزندانشان به سفارت روس پناه بردند ملکه جهان روحیهی خود را از دست داد و بیشتر اوقات خود را در تنهایی به گریه و شکایت از روزگار میگذرانید. پس از خلع محمد علی شاه از سوی مجلس عالی که در غیاب مجلس شورای ملی کار قانونگذاری را بر عهده گرفته بود انتصاب احمد میرزای 12 ساله پسر ملکه جهان به سلطنت و اخراج محمد علی شاه و همسرش از ایران، ملکه جهان که به سختی به پسرش علاقه داشت با امید بازگشت به سلطنت به جدایی از او تن داد و در دوران تبعید برای بازگشت به ایران سعی بسیار کرد که البته کوششهایش بی نتیجه ماند.
ملکه جهان کمی پیش از خلع احمد شاه به دستور رضا خان بر آن شد تا از راه سفر دریایی خود را از بمبئی به ایران رسانده و مانع اجرای آن نقشه شود اما بازهم شکست خورد و پس از خلع قاجاریه او و همراهانش از بغداد رانده شدند. ملکه جهان پس از مرگ همسر و پسرش احمد شاه زنده ماند و در آغاز جنگ دوم جهانی و اشغال ایران از طرف متفقین کوشید نوهاش حمید میرزا را که در تبعه انگلستان بود نامزد مقام سلطنت ایران کند و پسرش محمد میرزا ولیعهد سابق ایران نیز مأمور گفتگو با انگلیسها در این باره بود. اما این بار هم شکست خورد و آخرین آرزوهایش نیز دربارهی بازگشت سلطنت به خانواده قاجار نقش بر آب شد. ملکه جهان که در واقع آخرین زن قدرتمند خانواده قاجار به شمار میآید پس از یک دوران پر تلاطم در سال 1326 خورشیدی در فرانسه درگذشت.»[1]
از بین نظرات ارائه شده در بارهی وی به چند مورد اشاره میگردد:
ـــ «محمّد علی شاه بر خلاف اجداد و نیاکان خود تنها یک زن داشت که ملک جهان خانم دختر نایبالسّلطنه، کامران میرزا بود. ولیعهد پیش از او مادر اعتضادالسّلطنه را در حبالهی نکاح خود داشت امّا پس از ازدواج با ملک جهان خانم او را ترک کرد. شاه بیاندازه مطیع همسرش بود. ملک جهان خانم بسیار با عصمت و برخلاف زنانی همچون افتخارالسّلطنه و تاجالسّلطنه، عمّه خانمهای بوالهوس و عیّاش خود بود. از نظر ظاهری زنی چاق، قد کوتاه و ابروانی پُر پشت و مشکی که بالای بینی، روی پیشانی به هم چسبیده و خالی بزرگ نیز پشت لبش بود. دارای چهرهای فربه و گوشتالو و چشمانی درشت با پوست گندمگون و غبغب بزرگ و گردن فربه، رخسار او را تکمیل میکرد.
او شوهر خود را میپرستید و به او بسیار وفادار بود امّا به سحر و جادو اعتقاد داشت و این خصیصه را از پدرش نایبالسّلطنه به ارث برده بود. وی هر سال مبالغ گزافی به رمّال و طالع بین و جادوگر و طلسم ساز میداد که دنیا را به کام او و شوهرش کنند و زبان دشمنان را ببندند و گرههای بستهی زندگی خانوادگی او را بگشایند. ملک جهان خانم خیلی نگران جان شوهرش بود. پس از واقعهی بمب انداختن در روز 18 اسفند 1286 ه.ش. و پا فشاری مجلس برای آزاد کردن متّهمان دستگیر شده بیشتر ترسید و از آن پس مجلس و ملّت را دشمن جان و شوهر و خانوادهاش میدانست. صبحها اعلیحضرت را از حلقهی یاسین رد میکرد. داده بود رمّالان و دعا نویسان و طلسم نگاران بیست و شش نوع دعا و حفاظ و ورد و نقش طلسم و حرز جواد (نگهبانی بخشنده) نوشته و کشیده بودند. آن را در پارچهای بسته و به صورت بازوبند به عنوان حرز جواد به بازوی شوهرش میبست و پس از چند جور دعا خواندن و فوتکردن به وی اجازه میداد از اندرون به بیرون برود. وی گاهی دستور میداد اسامی همهی افراد سرشناس قاجاری و غیر قاجاری از جمله ظلّالسّلطان، پسرش جلالالدّوله، علاءالدّوله، طباطبایی، بهبهانی و دیگران را روی دهها تخم مرغ بنویسند و تخم مرغ خوانی و تخم مرغ شکنی میکرد تا به خیال خود دارندهی چشم شور را پیدا کند. به حسین پاشا خان، امیربهادر جنگ کشیکچی باشی دربار اعتقاد راسخ داشت. در روزهای پیش از کودتا با پول کلانی که در اختیارش بود شمار فراوانی از رمّالان و دعا نویسان و طلسم نگاران را به امیریه فراخواند. به دستور آنان به تعداد وکلای مجلس گوسفند آورده آنها را یکی یکی ذبح کرده و دنبههایشان را آتش زده بودند و هر دنبه را به نام یکی از وکلای مجلس میخواندند. مانند تقیزاده، سیّد نصرالله اخوی و دیگران و پس از کودتای روز دوم تیر 1278 و بمباران مجلس و ویران کردن عمارت بهارستان، هم او بود که به وسیلهی پشتیبانانی که داشت به همهی استخارههای محمّد علی شاه شوهرش، در باب گرفتن و کشتن مشروطه خواهان جواب مساعد میداد و به کسانی که جواب استخارههای شاه را میدادند و شاه به آنان اعتقاد داشت پول میرسانید که به استخارههای اعلیحضرت پاسخ بله بدهند. کشتن ملکالمتکلّمین و صور اسرافیل و سیّد جمال اصفهانی پس از پاسخ آری این استخارهها انجام شد. شاه به همسرش اعتماد و اعتقاد فراوان داشت و علیا حضرت نیز نود و پنج در صد موفّقیّتهای قزّاقها و سیلاخوریها را در قلع و قمع مشروطهخواهان از اقدامات ساحرانهی خود میانگاشت و نه توپخانهی قزّاقخانه و عملیّات کلنل لیاخوف. ملک جهان خانم و پدرش از روی علاقه به شاه خواهان قتل عام همهی وکلای مجلس بودند و از آن روز به بعد یعنی از روز کودتا ملکه در بسیاری از موارد دستورها و فرمانهای شاه را که رأی مسالمت و کوتاه آمدن میداد؛ لغو و ابطال میکرد.»[2]
ـــ «محمّدعلیشاه مثل موم در دست ملکه نرم بود. پادشاه مخلوع ایران به عکس پدر و اجدادش تنها یک زن دائمیگرفته بود که دختر نایبالسّلطنه کامران میرزا (دختر عمویش) بود. شاه قبلاً زن دیگری داشت، ولی موقعی که با این شاهزاده خانم اصیل قاجار وصلت کرد زن اوّلش را طلاق داد. ملکه نفوذ عجیبی در مزاج شاه داشت. یعنی محمّد علی شاه بالمرّه مطیع او بود. این زن بر خلاف دیگر زنان طایفهی قاجار خیلی با عصمت و عفیف بود ولی از آن طرف مثل غالب زنها علاقهی شدیدی به شوهرش داشت و میخواست که وی را همیشه سوار بر مرکب جلال و جبروت ببیند و عیب بزرگتری داشت و آن این بود که مثل پدرش نایبالسّلطنه به سحر و جادو و خرافات معتقد بود و تمام کارها و نقشههای مهمّش را به کمک سحر و جادو انجام میداد. با این که خیلی خسیس بود همه ساله مبالغی به یهودیها و منجّمها میداد که زبان دشمن را ببندند و کار بستهی او را بگشایند. محمّد علی شاه هرچه زنش میخواست به او میداد و کامران میرزا نیز چیزی از دخترش مضایقه نداشت. دو ماه پیش از انهدام مجلس ملکه شروع به سحر و جادو برای پیشرفت کار شوهرش کرد. در عرض این مدّت همه روزه جمعی از جادوگران یهودی تهران در کاخ نایبالسّلطنه جمع میشدند و در آن جا مشغول خواندن اوراد و انجام تشریفات مخصوص برای انهدام مجلس بودند. از جمله کارهای این جادوگران که تحت نظارت دقیق ملکه صورت میگرفت. این بود که روزی به عدّهی وکلای مجلس گوسفند به کاخ آوردند و دنبههای آنها را آتش زدند و به نایبالسّلطنه و دخترش اطمینان دادند که همهی وکلا کشته و نابود خواهند شد. موقعی که کودتا موفّق شد و شاه به مقصود خود که بر انداختن مجلس بود نایل گردید بر ابهّت و احترام ملکه خیلی افزوده شد و از آن تاریخ به بعد این زن عملاً شریک اقتدارات سلطنت گردید به حدّی که در بعضی از موارد فرامین و احکام شاه را لغو و ابطال میکرد. به علاوه با مخالفان مجلس از قبیل امیر بهادر جنگ، مشیرالسّلطنه و شیخ فضلالله نوری اتّحاد سیاسی داشت و آنها هم سر از فرمان وی نمیپیچیدند. برای اثبات قدرت و نفوذ ملکه، ذکر همین نکته بس که محمّد علی شاه چند روز پس از انجام کودتا اعلان استقرار مجدّد مشروطیت را منتشر کرد ولی ملکه به محض این که از موضوع با خبر شد گماشتههای خود را مأمور کرد تا تمام آن اعلانات را جمع و پاره کنند و خود شاه را نیز سرانجام از فکر اعادهی قانون منصرف کرد.»[3]
ــ ناصر نجمیدر بارهی او مینویسد: «محمّد علی شاه به مقیاس وسیعی تحت تأثیر القائات و خواستهها و خودخواهیهای همسرش بود و از وی حساب میبرد. مینویسند وقتی که محمّد علی شاه به روسیه تبعید گردید و ملکه جهان همسرش نیز با او بود و بعد به عثمانی فرار کرد روزی نمایندهای از سفارت ایران پیش او رفت تا به نام سفیر کبیر از بعضی کارهای نا خوش آیند ملکه (من جمله به کار انداختن تاکسیهای کرایهای در شهر استانبول و استنکاف از پرداخت عوارض آن به شهرداری) که مغایر شأن خاندان سلطنتی بود و به نام نیک ایرانیان مقیم عثمانی لطمه وارد میکرد، پیش شاه شکایت کند. محمّد علی شاه که حقیقتاً برای لحظهای از کارهای بیرویّهی زنش عصبانی شده و زمام اختیار از کَفَش به در رفته بود این بار عقدههای درونی خود را به طور آشکار بیرون ریخت و به ممقانی که حامل پیغام سفارت بوده گفت: چه کنم. باعث تمام بدبختیهای گذشتهی من از این زن است و اعمال اوست که مرا به این روز سیاه نشانده است.»[4]
ــ خسرو معتضد در بارهی آخرین روزهای زندگی این بانو به نقل از روزنامهی ستاره به نقل از دکتر حسین فاطمی نوشته است: « ساعت چهار صبح جمعه 22 آبان 1326 مادر مرحوم احمد شاه، دختر مرحوم کامران میرزای نایبالسّلطنه فرزند ناصرالدین شاه در ناحیهی سنّت کلو در حومهی پاریس از دنیا رفت. ملکهی اسبق ایران به نام ملکه جهان خوانده میشد و دومین زنی است که به همسری محمّد علی شاه قاجار درآمد. ملکه جهان دارای 6 فرزند چهار پسر و دو دختر بود که دو پسر او مرحوم احمد شاه و مرحوم محمّد حسن میرزا پیش از او در پاریس و دومی در لندن بدرود زندگی گفتند. دو پسر دیگر، سلطان محمود میرزا و سلطان مجید میرزا که هر دو در موقع مرگ مادرشان در بالین او به سر میبردند. دخترهای او یکی همسر پسر شعاعالسّلطنه و دومی عروس سالارالدّوله است. مادر مرحوم احمد شاه قریب سه ربع قرن حوادث تاریخی ایران را دیده و مصائب بیشمار را پشت سر گذاشته بود. روزهای خلع محمّد علی شاه و تبعید او به خاک روسیه انقراض خاندان قاجاریه، مرگ محمّد علی شاه و سپس درگذشت احمد شاه و محمّد حسن میرزا از حوادث بزرگی است که او در هفتاد سال عمر خویش ناظر آن بوده است. جنازهی آن مرحومه را به طور موقّت در پاریس به خاک میسپارند تا در فرصت مقتضی آن را به کربلا به مقبرهای که مرحوم مظفّرالدّین شاه و محمّد علی شاه و احمد شاه در آن جا مدفون هستند انتقال خواهند داد و در مراسم عزاداری فقط افراد فامیل قاجار به طور خصوصی شرکت داشتند. بدین ترتیب پروندهی او در گوشهای از دنیا بسته شد. روزی که به دنیا آمد دربار ناصرالدّین شاه و بقای جلال و جبروت کیانی میرقصیدند. در آن دقایقی که از دنیا رفت. جز چند چشم که بر بستر مرگ او دوخته شده بود کسی را در بالین خود نیافت.»[5]
[1] - ضعیفه، بررسی جایگاه زن ایرانی در عصر صفوی، بنفشه حجازی، نشر قصیده سرا، 1381، ص 292
[2] - آخرین محبوبهی احمدشاه قاجار، خسرو معتضد، خلاصهای از صفحات 625 تا 628
[3] - قتل اتابک، دکتر محمّدجواد شیخالاسلامی، ص 152
[4] - محمّدعلیشاه و مشروطیت، ناصر نجمی، 1377، ص 31
[5] - قتل اتابک، دکتر محمّدجواد شیخالاسلامی، خلاصهای از صفحات 793 تا 798
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 642
«اشرفالملوک دختر مظفرالدین شاه و سرورالسلطنه از زنان مشهور تاریخ معاصر ایران بود. او در سال 1262 ه.ق در تبریز به دنیا آمد و تحصیلات خود را در مکتبخانه تبریز به انجام رسانید. در سن 14 سالگی به عقد محسن خان پسر میرزاعلی خان امینالدوله، صدراعظم کاردان پدرش درآمد و با آموزشهای او به زودی به مسائل سیاسی و اجتماعی عصر آشنا شد. ازدواج فخرالدوله با میرزا محسن خان درد سرهای زیادی به همراه داشت. خانم نجمالسلطنه خالهی فخرالدوله از همان بدو تولد او را برای پسرش (دکتر محمد مصدق) خواستگاری کرده بود و موافقت ضمنی خواهرش سرورالسلطنه و مظفرالدین شاه را به دست آورده بود، اما با ورود علی خان امینالدوله به میدان، شاه به وصلت با او بیشتر تمایل داشت و امینالدوله نیز وصلت با خاندان شاهی را مایهی دوام و بقای خود میانگاشت. قضیه در نهایت با رشوهی کلانی که امینالدوله به یکی از خواجگان حرمسرا داد، حل شد و او توانست نظر مساعد سرورالسلطنه را کسب کند و مبارزه را ببرد. گرچه در این مبارزه، نجمالسلطنه از خواهر رنجید و تا پایان عمر کینهی او را به دل گرفت، اما میرزا علی خان امینالدوله از تصمیم خود منصرف نشد و با طلاق دادن دختر محسن خان مشیرالدوله (همسر اول پسرش) و عقد فخرالدوله دشمنان زیادی حتی در جرگهی دوستان برای خود خرید. بدین ترتیب ازدواج خانم فخرالدوله و محسن خان با حرف و حدیث و البته تشریفات بسیار برگزار شد.
میرزا علی خان امینالدوله پس از درک میزان هوش و قریحهی ذاتی فخرالدوله مکرر و با حوصلهی زیاد در ساعات بیکاری با او به مباحثه میپرداخت و سعی میکرد حس کنجکاوی را در او برانگیزد، چرا که امینالدوله به خوبی از کاستیهای شخصیتی پسرش، میرزا محسن خان آگاه بود و میدانست که تنها این بانوی جوان توان نجات خاندان او را از حواث دارد. او که بر اثر اتفاق روزگار فرزندان خود را به جز محسن خان از دست داده بود – دل خود را به نوههایش گرم کرد و از این ازدواج صاحب 9 نوه به نامهای حسین، غلامحسین، محمود، علی، محمد، احمد، ابوالقاسم، رضا و معصومه شد و خانهاش رونق گرفت. فخرالدوله پس از عزل پدر شوهرش از صدرات در سال 1317 ه.ق یک تنه در مقابل دربار ایستاد و مانع هرگونه آسیبی به او شد. علی امینی نوهی مشهور میرزاعلی خان امینالدوله در خاطراتش به این موضوع اشاره کرده و گفته است: مادرم نقل کرد که روز بعد از حرکت پدرشوهر و شوهرم از اندرون شاه به من خبر دادند که احتمال میرود که شوهر و پدر شوهر شما را از قزوین به اردبیل ببرند و جانشان در معرض خطر باشد. با شنیدن این اخبار بالافاصله به قزوین حرکت کردم و شبانه وارد آن جا شدم. پدر شوهر و شوهرم از این ورود ناگهانی من تعجب کردند، ولی ابراز مطالبی که شنیده بودم، نکردم. فقط گفتم که من مصمم هستم تا رشت با شما بیایم و بعد مراجعت خواهم کرد. فردای آن روز قاصدی از تهران رسید که به امر شاه باید فخرالدوله به تهران مراجعت کند. من زیر بار نرفتم و به همین جهت اقامت ما در قزوین چند روز طول کشید و قاصدهای متعددی آمدند و مأیوسانه برمیگشتند. کار به جایی رسید که معتمدالحرم خواجه باشی به قزوین فرستاده شد و مادرم را تهدید کرده بود که شاه فرمودهاند اگر اطاعت نکنید و مراجعت نفرمایید مأمورم به زور شما را برگردانم. مادرم به این تهدید تن درنداد و حتی خواجه باشی را تهدید کرده بود که با کتک و پس گردنی بیرونت میکنم. بالاخره دربار تسلیم شد و مادرم به اتفاق تبعیدشدگان به رشت رفت و در املاک خودش لشته نشا ساکن شد.
دوران گرفتاری فخرالدوله پس از مرگ امینالدوله در لشته نشا آغاز شد (22 صفر 1322.ق)؛ چرا که به خاطر مخالفت محمدعلی شاه و دشمنی او با خاندان امینالدوله هیچ کاری به میرزا محسن خان محول نشد و او فقط با فروش محصولات املاکش به زندگی ادامه داد. دو اشتباه میرزا محسن خان امینالدوله، یکی در واقعه به توپ بستن مجلس و تحویل دادن آزادیخواهان و مجاهدان پناهنده به پارک امینالدوله در مجاورت مجلس به قزاقها و دیگری در سفر به لشته نشا و دستگیر و زندانی شدن به دست انقلابیون جنگل. به طوری که فخرالدوله به هر صورت توانست او را آزاد کند، باعث شد که میرزا محسن خان امینالدلوله همواره از هرگونه فعالیت سیاسی و اقتصادی کنارهگیری کند و خانه نشین شود. علی امینی در خاطراتش در این باره آورده است: بالاخره این پیشامدها موجب شد که پدرم خود را در میدان مبارزات ناتوان دید و اداره امور زندگی را به مادرم سپرد و خود در گوشه انزوا و عزلت بقیه عمر را سپری کرد. مادرم نقل کرد که وقتی تصمیم به دخول در مبارزه سیاسی گرفتم پیش مستوفیالممالک رفتم و گفتم که در اثر ضعف حکومت و نداشتن دادرس برای حفظ حقوق و نجات زندگی خود و بچههایم ناگزیر وارد کشمکش شوم و چون یک نفر زن هستم دشمنان از هیچ گونه تهمت و افترا و حملات ناجوانمردانه کوتاهی نخواهند کرد، ولی من با توکل به خداوند متعال و ایمان به حقانیت خودم از هیچ چیز باکی ندارم و با اطمینان به پیروزی در این جنجال وارد میشوم.
فخرالدوله در کودتای 1299.ش با شوهر و فرزندان به قم حرکت کرد. برف فراوانی در راه بود و کالسکه هم به واسطه این که اسب یدکی نداشت مسافت کمی در روز حرکت و گاه در برف گیر میکرد. بالاخره با مشقات زیاد به قم رسیدند و نزدیک صحن خانهای تهیه کردند. علت نزدیکی خانه به صحن در واقع امکان سریع بست نشستن بود. اما ده روز بعد احضاریهای به آن جا فرستاده شد. متن احضاریه مربوط به املاک لشته نشا بود. این املاک مورد دعوا بین فخرالدوله و میرزا کریم خان رشتی در دادگستری رشت بود که پس از مدتی به حوزه قضایی تهران منتقل گشته بود. عدم حضور در این جلسه در واقع واگذاری املاک به فرد دیگر بود. پس فخرالدوله با وجود مخالفت محسن خان تصمیم به مراجعت به تهران گرفت. در مراجعت به تهران فخرالدوله با رضا خان سردار سپه تماس گرفت و نظر مساعد او را در کسب املاک پدری جلب نمود و توانست املاک لشته نشا را پس بگیرد. پادرمیانی فرمانفرما در کسب جلب نظر رضاخان سردار سپه باعث شد که دادگستری رضاشاهی در طول سالهای حاکمیت رژیم پهلوی همواره نظر مساعدی نسبت به او داشته باشد. این نظر مساعد از اسناد موجود در سازمان اسناد و کتابخانه ملی ایران به خوبی مشهود است. به هر حال پس از بازپس گرفتن املاک، فخرالدوله تمام تلاش خود را صرف آبادی املاک خود کرد و ظرف مدت کوتاهی املاک او در لشته نشا و کهریزک از ارزش زیادی برخوردار شد. او در این زمینه دقت بسیار داشت و در این راه از هیچ کوششی دریغ نمیکرد. در یکی از روزها فخرالدوله برای بازدید آبادی املاکش بر سر چاه رفت. آن مقنی که در ته چاه بود برای آن که به فخرالدوله وانمود کند دو نفر هستند و در اعماق چاه مشغول کارند با خود مشغول گفتگو و سؤال و جواب شد. این عمل از نظر تیزبین فخرالدوله مخفی نماند و خود طناب چاه را گرفته و به داخل آن سرازیر شد و با مشاهده حقیقت مقنی را به سختی تنبیه نمود.
شایان ذکر است که رضا شاه به فخرالدوله احترام زیادی میگزارد و مکرر در صحبتهایش میگفت: قاجاریه یک مرد و نیم داشت. مردش فخرالدوله و نیم مردش آقا محمد خان بود. فخرالدوله واسط بین خاندان قاجار و رضا شاه بود و چون از شرایط زمان و حمایت انگلیسیها آگاه بود سعی میکرد با آرام کردن ایل قاجار در داخل کشور از خونریزی جلوگیری کند. دکتر علی امینی در این باره گفته است: در اوایل سلطنت رضا شاه روزی از دربار خبر دادند که شاه میخواهد به دیدن مادرم بیاید. مادرم فوراً دستور داد وسایل پذیرایی را آماده کنند و مبلها را طوری ترتیب دادند که رضا شاه پایینتر از مادرم مینشست. در ضمن دستور داد لنگهی در ورودی باغ را هم ببندند که رضا شاه نتواند با کالسکه و یا اتومبیل خودش وارد باغ شود و ناچار مقداری راه را پیاده تا عمارت طی کند. مرا هم که بچهی ده دوازده سالهای بودم دم در فرستاد که از شاه استقبال کنم. رضا شاه همراه من تا داخل عمارت آمد ولی روی مبل ننشست و همان طور که قدم میزد شروع به صحبت کرد و قدم زنان به داخل باغ برگشت. مادرم هم ناچار به دنبال او روان شد. در باغ روی کندهی درختی نشست. در آن جا بود که منظور اصلی خود را از آمدن به دیدن مادرم بیان کرد و گفت: فخرالدوله شنیدهام که شاهزادههای قاجار هنوز در گوشه و کنار بر ضد من تحریک میکنند. آنها خیال میکنند که من تاج را از سر احمد شاه برداشتهام. آمدهام به شما بگویم که این شاهزادهها را جمع کنید و به آنها بگویید دست از این کارها بردارند وگرنه آنها را معدوم خواهم کرد. رضا شاه پس از گفتن این حرف از جای خود بلند شد و ضمن خداحافظی به مادرم گفت چون برای شما احترام قائلم خواستم این مطلب را قبلاً به شما گفته باشم وگرنه از میان بردن این تحریکات برای من کار آسانی است. وقتی رضا شاه رفت مادرم شاهزادههای قاجار را خبر کرد که فردای آن روز همه در خانهی ما جمع بشوند و به آنها گفت کاری است گذشته و رضا شاه بر تخت نشسته و مقاومت در مقابل او بی فایده است. بعلاوه این شخصی که من میشناسم ملایمت و گذشت سرش نمیشود و اگر تمکین نکنیم دودمانمان را به باد خواهد داد. بنابراین بهتر است دست از پا خطا نکنیم و کنار بنشینیم.
فخرالدوله پیشرفت خود را در امور زندگی مرهون توجهات باریتعالی میدانست. او به اماکن متبرکه مخصوصاً حضرت معصومه زیاد سفر میکرد. در سال 1304 شد به کربلا و عتبات مسافرت کرد و یک ماه در آن جا به سر برد و در بازگشت پس از حل قضیهی املاک لشته نشا در دادگستری همواره پیروزی خود را ناشی از برآورده شدن حاجتش اعلام مینمود. او بسیار حسابگر بود. کلیه مخارج منزل، هزینه تحصیل و پوشاک فرزندان تحت ضابطه خاصی قرار داشت. وی به هر یک از فرزندان خود ماهیانه میداد و هر سه ماه فرزندان ایشان پس از امضا کردن صورتحساب مقرری خود را دریافت میکردند. این امر تا پایان عمر فخرالدوله ادامه داشت. میگویند در زمان حکومت زاهدی هنگامی که علی امینی وزیر دارایی بود برای اخذ حقوق خود مراجعه کرده بود، با کمال تعجب دیده بود بابت حقوق سه ماههی او فقط دو هزار تومان واریز شده است. چون علت تقلیل آن را پرسید فخرالدوله گفته بود یکی از مأمورین مالیه شش هزار تومان از مستأجرین من رشوه گرفت؛ من آن پول را به مستأجر پس دادم و گفتم از حقوق تو که وزیر مالیه هستی کسر کنند تا بهتر بفهمی مردم از دست مأمورین جنابعالی وزیر چه میکشند. فخرالدوله اولین مؤسسه تاکسیرانی را در تهران پایه گذاری کرد، گرچه این اقدام بعدها از سوی دیگران دنبال شد. وی همچنین قصد تأسیس یک مؤسسهی بورس ملی در مقابل بانک ملی داشت ولیکن به دلیل فراهم نبودن شرایط موفق به ایجاد آن نشد.
فخرالدوله در اواخر عمر دچار ضایعه بزرگی شد و فرزندش حسین امینی را بر اثر حادثهای از دست داد. او پس از این پیشامد بیشتر در باغ الهیه به سر میبرد و از پذیرایی و مراوده با اشخاص خودداری میکرد. وی در آخرین سفر خود به عتبات عالیات، آرامگاهی در نجف اشرف خریداری کرده بود اما در آخرین لحظات حیاتش به اطرافیان گفت که او را در ابن بابویه در کنار قبر پسرش حسین امینی به خاک بسپارند. فخرالدوله به طور ناگهانی بر اثر سکته قلبی در دی ماه 1334 ش در سن 73 سالگی درگذشت. فخرالدوله وصیت کرده بود که برای او مجلس ختمی گرفته نشود و مخارج آن را صرف امور خیریه کنند اما در مسجد فخرآباد که در پارک امینالدوله ساخته شده بود امینیها مراسم یادبودی برگزار و عده بیشماری از رجال و شاهزادگان و بزرگان کشوری در آن شرکت کردند.»[1]
[1] - فصلنامه تحقیقات تاریخی، شماره 60، دفتر چهارم، زمستان 1384، صص 34 تا 36
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 640
«ملکه زاده خانم که بعدها فرانام عزتالدوله را گرفت دختر محمد شاه و مهد علیا و خواهر ناصرالدین شاه بود که در سیزده سالگی به عقد میرزا تقی خان امیرکبیر دولتمدار میهن پرست و با فرهنگ دوران قاجاریه درآمد. او بانویی پاک اندیش، آزادی خواه و با وفا بود که با تمامی وجود به شویش عشق میورزید و در آن هنگام که به سبب بدخواهی دشمنان و کینه توزیهای مادرش مهد علیا زندگی امیرکبیر به خطر افتاد با شهامت تمام به همراه دو کودکش به تبعدگاه شوهر رفت و به رغم مادر و برادر به پاسداری او برخاست. آن چنان که تمامی خوراکها را پیش از آن که به دهان امیر برسد خود میچشید تا مبادا او را مسموم کنند و هرگاه که در خانه کوبیده میشد پیش از امیر از آن بیرون میآمد و در هر حال لحظهای از او غافل نمیماند، اگرچه سرانجام امیر بزرگ به دست کارگزاران حکومتی از پای درآمد و عزتالدوله شاهد مرگ دلخراش او شد و در آن هنگام که اشکریزان از فین قتل گاه شوی محبوبش به تهران باز گشت با شجاعت تمام به مادرش و ناصرالدین شاه حمله برد و به گفتهی تاریخ ناسزایی نبود که به آنها نگوید. اگرچه بدبختی او به همین جا خاتمه نیافت و به زودی ناصرالدین شاه او را وادار ساخت که به رغم سوگواری همیشگی به عقد میرزا کاظم خان نظامالملک پسر میرزا آقا خان نوری که جوان بیست و دو سالهی بی دانشی بود درآید و او اگرچه به ناچار به این فاجعه تن در داد اما باز با شجاعت به شاه گفت این بار دوم است که مرا به اجبار شوهر میدهی. من هم در قبول این اجبار به همین خوش هستم که چند روز دیگر این تیره روزی را هم که مرا به او میسپاری مانند شوهر اولیام خواهی کشت.
عزتالدوله تا زمان عزل میرزا آقا خان نوری در عقد پسر او بود اما پس از کنار رفتن او از پسرش جدا شد و پس از مدتی به عقد شیرخان عینالملک خوانسالار پسر دایی خودش درآمد و از او دارای سه پسر شد. اما شیرخان که لقب اعتضادالدوله را داشت در سال 1285 فوت کرد و این بار باز پس از مدتی عزتالدوله خواستگاری یحیی خان را که مترجم وزارت امور خارجه و آجودان ناصرالدین شاه بود، پذیرفت که تا پایان عمر در کنار او باقی ماند. عزتالدوله که بانویی زیبا، هوشمند و شایسته بود یکی از بزرگترین بانوان قاجاریه است که با چهار پادشاه قاجار نسبت نزدیک داشت. پدرش محمد شاه، برادرش ناصرالدین شاه، برادرزادهاش مظفرالدین شاه و نوادهی دختریاش محمد علی شاه بود و گذشته از همهی اینها مدت درازی از زندگانیاش را نیز در کنار امیر کبیر که یکی از ارجمندترین مردان تاریخ سیاسی ایران است گذراند. او هفتاد و سه سال در این جهان بزیست و سرانجام کتاب زندگیاش در سال 1323 هجری پایان آمد.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1201
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 638
«عزتالدوله دختر محمد شاه قاجار و مهد علیا، خواهر ناصرالدین شاه که پس از صدارت میرزا تقی خان امیرکبیر به ازدواج او درآمد. این وصلت به اضافهی شخصیت ذاتی امیر موجب تحکیم اقتدار وی در میان درباریان و شاهزادگان شد. مورخ عصر قاجاریه لسانالملک سپهر مینویسد هم در این سال چون روزی چند از جلوس شاهنشاه ایران سپری شد و کار صدارت اعظم بر میرزا تقی خان امیر نظام راست به ایستاد، ملکالملوک ایران همی خواست تا قوّاد سپاه و بزرگان درگاه بی اکراه خاطر امر و نهی میرزا تقی خان را حاضر باشند. لاجرم او را به شرف مصاهرت قرین مفاخرت ساخت و خواهر خویش را روز جمعه بیست و دوم شهر ربیعالاول با او عقد بست و شب چهارشنبه چهارم ربیعالثانی او را به سرای میرزا تقی خان فرستاد. بدین انتساب که با خانواده سلطنت حاصل کرد تمامت شاهزادگان او را نرم کردن و فروتن شدند. عزّت الدوله اگرچه در آغاز با این امر مخالفت کرد اما پس از شروع زندگی مشترک دلبسته امیر شد. همراهی او با امیر بسیاری از توطئهها را که علیه وی تدارک میشد خنثی میکرد. از جمله در آغاز صدارت امیرکبیر عدهای از سربازان دولتی به تحریک مخالفین خانه وی را محاصره کرده و عزل او را خواستار شدند و هر لحظه امکان داشت منزلش را مورد حمله قرار دهند اما وجود عزّت الدوله در خانه مانع این جسارت شد. عزّت الدوله در اختلاف میان امیر و مهد علیا مدافع و حامی امیر شد و حتی در زمانی که همسرش با دسیسه دشمنان داخلی و خارجی مغضوب و تبعید شد او را رها نکرد و پیوسته مواظب بود تا مبادا در معرض سوء قصد واقع شود. با این وجود غافلگیرش کردند و امیر را به قتل رساندند.
عزّت الدوله از امیرکبیر دو دختر به دنیا آورد به نامهای همدمالملوک که بعداً همسر مسعود میرزا ظلالسلطان شد و تاجالملوک که به عقد مظفرالدین شاه درآمد. تاجالملوک که بعدها به ام خاقان مشهور شد مادر محمد علی شاه بود. عزّت الدوله پس از قتل امیر به دستور ناصرالدین شاه به عقد میرزا کاظم خان پسر میرزا آقا خان نوری صدر اعظم جدید که از دشمنان امیر و از توطئه گران وی بود، درآمد. اما بعد از برکناری میرزا آقا خان از صدارت، از کاظم خان طلاق گرفت و با پسر دایی خود انوشیروان خان عینالممالک ازدواج کرد و پس از مرگ وی به همسری میرزا یحیی معتمدالملک درآمد که بعدها با لقب مشیرالدوله وزیر خارجهی ناصرالدین شاه گردید و پس از فوت او نیز سمت همسری میرزا نصرالله خان منشی سپهسالار را یافت.
لیدی مری شل همسر وزیر مختار انگلیس که معاصر تبعید امیرکبیر در تهران بوده ضمن شرحی دربارهی امیر و چگونگی تبعید او درباره همسر وی نکاتی را ارائه کرده است. براساس نوشته او موقعی که تصمیم به تبعید میرزا تقی خان به کاشان گرفته شد همسرش که زن جوان هیجده سالهای بود علی رغم ممانعت برادر و مادرش تصمیم گرفت شوهر خود را در تبعیدگاه همراهی کند. و این به تعبیر نویسنده جز نشان دهندهی شدت علایق زناشویی در بین ایرانیها نیست. او چند روز بعد در خارج دروازهی شهر در ابتدای جاده اصفهان شاهد عزیمت قافلهی حامل امیر و شاهزاده خانم که هردو آنها درون تخت روانی حرکت میکردند و در محاصره قراولان قرار داشتند، بوده است و آرزو میکرده که در آن لحظه آن قدر جسارت میداشت که امیر محبوس و زن جوان و دو بچهی کوچکشان را به درون کالسکهی خود آورده و آن گاه به سفارتخانه خودشان ببرد، زیرا انگار سرنوشتی را که منتظر او بود احساس میکرده است.
لیدی شل در ادامهی گزارش خود مینویسد امیر چند ماه در کاشان به همراه شاهزاده خانم در بازداشت به سر برد و این همسر وفادار به عنوان جلوگیری از خطر مسموم شده امیر همواره از تمام انواع غذاهایی که برایش میآوردند قبلاً کمی میچشید. در این مدت دشمنان امیر آرام نمینشستند و بیشتر از این وحشت داشتند که مبادا یک روز او دوباره مورد مرحمت قرار گیرد و به سر کارش باز گردد. آنها هر روز گوش شاه را از خطراتی که زنده نگه داشتن مردی مثل امیر داشت پر میکردند. و این عده که مأذون به فاش کردن نامشان نیستم آن قدر به عملیات خود ادامه دادند تا سرانجام فرمان قتل امیر را به امضای شاه رساندند (در پاورقی ذکر شود که نام این افراد به نقل از فریدون آدمیت چنین است: مهد علیا مادر شاه، میرزا آقاخان نوری، پسر داییهای شاه، حاج علی خان فراش باشی و سردار محمد حسن خان ایروانی است.) و فراش باشی مخصوص شاه را با این دستورنامه به معیت چند میرغضب به فوریت روانهی کاشان نمودند. این فراش باشی از کسانی بود که تحت توجهات امیر ترقی کرده و از هیچ به این مقام رسیده بود.
آن گونه که لیدی شل در خاطرات خویش آورده آنها قبل از اجرای حکم شاه متوسل به حیلهای شدند و برای فریب دادن همسر امیر یکی از زنان اندرون را به سراغ شاهزاده خانم فرستادند تا به او بگوید که شاه با امیر بر سر مهر آمده و بناست او را به تهران برگرداند و یا به کربلا بفرستد و شاه خلعتی برایش فرستاده که در راه است و ظرف یکی دو ساعت آینده خواهد رسید. پس بهتر است که امیر به حمام رود تا برای پوشیدن خلعت آماده باشد. با این ترفند، امیر راضی به اجرای توصیهی آن زن شد و برای رفتن به حمام از همسر خود جدا گشت، لیکن خبر نداشت که این آخرین جدایی آنهاست و دیگر موفق به دیدار یکدیگر نخواهند شد. وقتی که امیر به حمام رسید فراش باشی و گروه دژخیمان به سر وقتش آمدند و فرمان قتلش را ارائه دادند. ولی نحوهی اجرای آن را به خودش واگذار نمودند. جنایت با گشودن رگهایش به انجام رسید و امیر در کمال شکیبایی و متانت به سرنوشت خود تسلیم شد و تن به مرگ داد.
پس از وقوع این جنایت، شاهزاده خانم، بیوهی امیر را با همان زنی که از تهران برای گمراه کردن امیر فرستاده شده بود به تهران باز گرداندند. لیدی شل گوید من پس از ورود او به تهران - با این که قبلاً هیچ گاه دیداری با همسر امیر نداشتم بدون معطلی برای ملاقات و ادای احترام به این بانوی متین و برازنده که رفتاری پسندیده و استثنایی از خود نشان داده بود، اجازه خواستم. در این ملاقات چون برخلاف انتظار، مادرش مهد علیا را هم در اندرون مشاهده کردم یکّه خوردم و زود از آن جا خارج شدم، زیرا ادب اقتضا نمیکرد که شاهزاده خانم در حضور او لب به سخن بگشاید. او میافزاید بیوهی امیر زیبا بود و با لباس ماتم سادهای که به تن داشت به دخترکان 12 سالهی پرشور بیشتر شبیه بود تا به مادر دو بچه. هنوز مدتی از بازگشت او نگذشته بود که به اصرار شاه مجبور به همسری پسر صدراعظم جدید درآید و این موضوع موجب گردید که نکته پردازان بگویند خواهر شاه هم مثل خاتم صدارت قابل انتقال است. هر کس این جبّه را بپوشد آن دیگری را هم به دست میآورد.»[1]
[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 323 و 324
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 636