درباره چگونگی آشنایی و ازدواجِ تموچین با بورته تقریباً همهی روایات یکسان است و گویا برگرفته از تاریخ سرّی مغولان میباشد. از آن جایی که این ازدواج از سوی فردی انجام گرفت که در تحولات تاریخ قارهی آسیا و اروپا سهمی به سزا داشته، از اهمیت ویژه و خاص برخوردار شده است. تموچین بعد از فوت پدر و در اولین مراحل زندگی با دوران اسارت و حتی حملهی قبایل مرکیت مواجه شد و همسرش را به تلافی کینهی گذشتهی پدر ربودند. هرچند او با یاری دوستانش یا به اصطلاح برادرانِ آندای خود موفق به آزادی وی شد، ولی این درگیریها موجب ابراز لیاقت و شایستگی تموچین در بین قبایل گردید، ولی نتایج بسیار ناگوار به دنبال داشت. در مورد این ازدواج و مراحل نجات بورته که به احتمال زیاد تموچین در سن 17 سالگی قرار داشته، چنین آمده است: «هنگامی که تموچین نُه ساله شد یسوگای بهادر گفت: من میروم از داییهایش که از اُلقونواوتها و از خویشان هوآلون آکا هستند دختری برای وی خواستگاری کنم. به راه افتاد و تموچین را با خود برد. در راه بینِ کوه چاکچار و کوه چیقورقو به دایی ساچان اونگقیرادای برخوردند. دایی ساچان گفت: خویشاوند یسوگای، نزد که میروی؟ یسوگای بهادر گفت: نزد القونواوتها، داییهای پسرم میروم تا دختری خواستگاری کنم. دایی ساچان گفت: پسر تو آن چنان پسری است که چشمانش شرربار است و سیمایش درخشندگی دارد. خویشاوند - یسوگای، دیشب در خواب، رؤیایی بر من ظاهر شد. سنقری (مرغ شکاری) سفید که در پنجه، هم خورشید و هم ماه را گرفته بود، پروازکنان آمد و روی دست من نشست. من رؤیایم را برای مردم تعریف کردم و گفتم تا کنون من ماه و خورشید را از دور میدیدم. حال این سنقر که آنها را گرفته، آورد و در دست من گذاشت و خودش سفید بود.، آیا این چه برکتی میتواند برای من داشته باشد؟ خویشاوند یسوگای مسلماً این خواب تعبیرش آمدن تو و آوردن پسرت بود. من خواب خوبی دیدم. این رؤیا نشانی داشت که از آینده خبر میداد و خبر از آمدن سایر قیاتها داشت. دایی ساچان گفت: در مورد پسرانمان اُردو شرط است و در مورد دخترانمان زیبایی شرط است. خویشاوند یسوگای، به مسکن من برویم. دختر من هنوز کوچک است، ولی بد نیست که خویشاوند، او را ببیند. دایی ساچان این را گفت و آنان را به مسکن خود هدایت کرد و ایشان را در آن جا فرود آورد. ایشان هنگامی که دختر را دیدند، دختری یافتند که سیمایش درخشان بود و چشمانش شرربار، و نقشش را در ضمیر خود جایگزین کردند. او ده سال داشت، یک سال بیش از تموچین، و بُرتا نامیده میشد. آن شب را گذرانیدند و روز بعد چون دخترِ دایی ساچان را خواستگاری کردند، او گفت: اگر دختری را که در مورد خواستگاریاش پافشاری زیاد شده باشد، بدهند {آن دختر} ارج بسیار یافته است. اگر در مورد او کم پافشاری شده باشد، بدهند خوار و خفیفش شمردهاند، ولی سرنوشت هر دختر این است که به مردی داده شود و نه این که در خانه پیر گردد. من دخترم را میدهم و اما راجع به پسر تو، برو و او را چون دامادِ آینده این جا بگذار. چون دربارهی این موضوع توافق حاصل شد، یسوگای بهادر گفت: من پسرم را چون دامادِ آینده میگذارم. پسرم از سگ میترسد، مگذار سگها او را بترسانند. این را گفت و اسبش را به منزلهی هدیهی نامزدی داد و پسرش را چون دامادِ آینده به جای گذاشت و رفت.[1]
یسوگای بهادر در بین راه در شیراکارا کنارِ کوه چاکچار به تاتارها برخورد که جشن و سروری برپا کرده بودند. چون تشنه بود به جشن آنان وارد شد. تاتارها او را شناختند و گفتند: یسوگای کیان آمده است. خشم و کینه در دلشان بیدار شد و زمانی را به یاد آوردند که مورد تهاجم و غارت او قرار گرفته بودند. شربتی به زهر آلودند و به وی نوشانیدند. یسوگای بهادر در راه احساس ناراحتی میکرد. سه روز راه پیمود. هنگامی که به مسکن خود رسید حالش وخیم شد. یسوگای بهادر گفت: در اندرونم احساس ناراحتی میکنم. چه کسی در این جا حاضر است؟ چون به او گفته شد که مونگلیک قونگقوتدای پسرِ چرقه ابوگان حاضر است، او را صدا کرد. نزد خود خواند و گفت: مونگلیک؛ فرزندم، پسران من کوچکاند. هنگامی که من پسرم تموچین را چون دامادِ آینده گذاشتم و خود آمدم در بین راه تاتارها به من صدمه زدند. در اندرونم احساس ناراحتی میکنم. مراقبتِ برادرانِ کوچکت را که پسِ از من صغیر میمانند، و خویشاوندِ بیوهات را به عهده گیر. زود پسرم تموچین را خبر کن، بیاید. این را گفت و درگذشت. بعد از فوت پدر همه از اطراف آنها پراکنده شدند و مادرشان میگفت که ما دوستی جز سایهی خود و دُم اسبمان تازیانهای نداریم و باید با هم متحد باشید. در طی این حوادث تموچین به اسارت تائیچیئوتها درمیآید و سرانجام با مشقات زیاد و کمک خانوادهی سورقان شیره و پسرانش از دست آنها نجات مییابد. تموچین پس از سالها تحمّل زندگیِ سخت با کمک دوستانی چون بواورچو و بالگوتای که بین آنها پیمان دوستی بسته بودند نزد خانوادهاش بازگشت. تاریخ سری در ادامهی توصیف خود از چگونگی ارتباط تموچین با بورتا مینویسد: چون تموچین از برتا اوجینِ دایی ساچان که او را در نُه سالگی دیده بود، جدا شده بود به اتفاق بالگوتای، دو نفری در طول رود انون به جستجوی وی به راه افتادند. دایی ساچانِ انگقیرات بین دو کوه چاکچار و چیقورقو قرار داشت. دایی ساچان که تموچین را دید بسیار خوشحال شد و گفت: هنگامی که خبر یافتم تائیچیئوتها و برادرِ ارشد و برادرِ اصغر به تو حسد ورزیدهاند، به خاطر تو غمگین و نا امید گشتم. حال به زحمت میتوانم به تو نگاه کنم. این را گفت و برتا اوجین (به معنی دختر) را برای او آماده ساخت و به نزد وی آوردش. دایی ساچان دخترش را همراهی کرد و در طول راه زاویهی اورتاقجول و کالوزان را دور زد. همسرِ دایی ساچان، مادرِ برتا اوجین، چوتان نامیده میشد. چوتان نیز همراه دختر بود و هنگامی که خانوادهی تموچین در کنار رود سانگگور، در کنار کوه گورالگو اردو زده بودند او را به نزد ایشان آورد. پس از آن که چوتان را به خانهی خود باز گردانیدند: تموچین، بالگوتای را به دنبال بواورچو فرستاد و به وی پیغام داد که پیوند دوستی ببندیم. بواورچو به محضِ رسیدن بالگوتای بدون این که به پدرش خبر دهد بر اسبِ کرندِ کمر باریکِ زین شدهای سوار شد، پیراهن پشمی آبی رنگش را تا کرد و روی آن گذاشت و به اتفاق بالگوتای آن جا رفت و پیوند دوستی بستند. این بود چگونگی پیوند دوستی بستن آن دو. تموچین و بستگانش از سانگگور قوروقن کوچ کردند و در ساحلِ بورگی در سرچشمهی رود کالوران اردو زدند. برتا اوجین با خود پوستین قاقمِ سیاهی آورده و گفته بود که هدیهی عروسی مادرش چوتان به پدرشوهر تازه است. تموچین، قسار و بالگوتای این پوستین را همراه خود میبردند. سابقاً اونگ خان از قوم کارائیت با یسوگای خان پدرِ تموچین آندا (رسم بستن عهد و برادرخواندگی) شده بود. تموچین گفت: چون او با پدرم آندا شده، پس مانند پدر من است و چون میدانست که اونگ خان در «جنگل سیاه» در کنار رود تواولا است به آن جا رفت. تموچین چون به نزد اونگ خان رسید گفت: سابقاً تو خود را با پدرم آندا خواندی. پس تو به منزله پدرم هستی. من همسری گرفتهام و به جای پدرم برای تو هدیهی اولین دیدار را آوردهام. این را گفت و پوستین قاقم را به او داد. اونگ خان بسیار شادمان شد و گفت: من در عوضِ پوستینِ قاقم، قوم نا به سامان تو را گِرد هم جمع خواهم کرد. این اندیشه در اندرونم و در عمق ضمیرم مأوا خواهد گرفت.
زمانی که ایشان در کنارِ بستر بورگی در سرچشمهی رود کالوران اردو زده بودند، روزی صبح زود هنگامی که خورشید با پرتو درخشانش در حال دمیدن بود قواقچین آماگان که در مسکنِ هوآلون آکا خدمت میکرد، برخاست و گفت: مادر، مادر، زود برخیز. زمین میلرزد و صدای لرزش میآید. آیا اینان تائیچیئوتهای خبیث نیستند که میآیند؟ مادر، زود برخیز. هوآلون آکا گفت: زود پسران را بیدار کن. هوآلون آکا با شتاب برخاست. پسران، تموچین و سایرین نیز با شتاب برخاستند و اسبان خود را برداشتند. تموچین بر اسبی سوار شد. هوآلون آکا بر اسبی سوار شد و قسار بر اسبی سوار شد. قاچی اون بر اسبی سوار شد. تاموگا اتچیگین بر اسبی سوار شد. بالگوتای بر اسبی سوار شد. بواورچو بر اسبی سوار شد. جمالما بر اسبی سوار شد. هوآلون آکا، تامولون دخترش را در بغل گرفت. برای تموچین یک اسب باری حاضر کردند. برای برتا اوجین اسب کم آمد. در همان صبحگاه تموچین و بستگانش شامل برادران ارشد و برادران اصغر از جانب بورقان قلدون (این کوه در نزد مغولان حالت قداست داشته است.) خارج شدند. قواقچین آماگان گفت: من برتا اوجین را مخفی میکنم و او را در ارابهی سیاهی سوار کرد و گاوی که خالهایی بر پهلوهایش داشت به آن بست. هنگامی که از کنار تونگگالیک قوروقن پیش میراند و به سمت بالا میرفت در سایهی روشن سحرگاه یک دسته سرباز به او رسیدند و جلویش را گرفتند و از وی پرسیدند که چه کسی هستی؟ قواقچین آماگان گفت: من متعلق به تموچینام. من از چادر بزرگ پشمچینی گوسفندان میآیم. اکنون به مسکن خود باز میگردم. پس آنان گفتند، تموچین خانه است؟ فاصلهی مسکن او چه قدر است؟ قواقچین آماگان گفت: خانه نزدیک است، ولی نمیدانم تموچین خانه هست یا نه. من از سمت پشت میآیم. سربازان به آن سمت راندند. قواقچین آماگان که به گاو پهلو خال خالیاش شلاق میزد و با شتاب پیش میراند، سرانجام چرخ ارابهاش شکست. چون چرخ ارابهاش شکست، قواقچین آماگان و برتا اوجین به یکدیگر گفتند: پیاده بدویم و داخل جنگل شویم، ولی درست در همان موقع همان سربازان که مادرِ بالگوتای را بر ترک اسب نشانده بودند و دو پایش معلّق شده بود در حال یورتمه به آنان رسیدند و گفتند: در ارابهات چه بار داری؟ قواقچین آماگان گفت: بار من پشم است. ارشد سربازان گفت: کوچکتران و پسران از اسب به زیر آیید و نگاه کنید. کوچکتران از اسب به زیر آمدند و درِ ارابه را بلند کردند. در داخل زن جوانی نشسته بود. آنها وی را از ارابه بیرون کشیدند و پیادهاش کردند و آن زن و قواقچین هر دو را به ترک اسبان نشانیدند و بردند. سپس سر در عقب تموچین گذاشتند و از همان راهی که رفته بود و روی علفها جای پاها دیده میشد به تعقیبش پرداختند و در جهت بورقان (قلدون) به حرکت درآمدند. در تعقیب تموچین سه بار بورقان قلدون را دور زدند، ولی موفق به گرفتن او نشدند. این جا و آن جا یا مستقیم رفتند یا در باتلاقهای گلآلود و در جنگلهای انبوه چون مار شکمباره خزیدند، ولی موفق نشدند. بیشههای انبوه را در جستجویش پیمودند، ولی موفق به گرفتاری او نشدند. این افراد سه مارکیت بودند، بدین قرار: توقتوا از اودوئیت مارکیتها، دائیر اوسون از اوواس مارکیتها، قاآتای درمله از قاات مارکیتها. این سه مارکیت گفتند: چون سابقاً هوآلون آکا را به زور از چیلادو دزدیده بودند، حال ما آمده بودیم تا انتقام بگیریم. این مارکیتها با خود گفتند: ما اکنون به منظور انتقام هوآلون زنانشان را اسیر کردیم. از توهینی که به ما شده بود انتقام گرفتیم. این را گفتند و از کوه بورقان قلدون پایین آمدند و به مساکن خود باز گشتند. تموچین، بالگوتای و بواورچو و جالما را به مدت سه روز به تعقیب مارکیتها فرستاد تا اطلاعاتی به دست آورند. این را گفت و روی به طرف خورشید کرد. کمربند خود را به گردن آویخت، کلاهش را به دست گرفت و در حالی که به سینهی خود میکوبید نُه بار رو به خورشید سجده کرد و دعا نمود و شراب به زمین ریخت.
سپس تموچین، قسار و بالگوتای، سه نفری به نزد تواوریل اونگ خان کارائیت رفتند که او در آن هنگام در جنگل سیاه در کناره رود تواولا بود. تموچین گفت: سه مارکیت ناگهان بر سر ما ریختند و ما را غارت کردند و زن من گرفتار شد. ما آمدهایم، بگوییم که خان، پدرم، زن مرا نجات دهد و باز گرداند. تواوریل اونگ خان در جواب این سخنان گفت: من سال گذشته با تو چه گفتم؟ زمانی که تو برایم یک پوستین قاقم آوردی، بر تنم کردی و گفتی که در زمان پدرت، من و او یکدیگر را «آندا» خواندیم و از آن پس مانند پدر تو شدهام، من آن گاه گفتم: در عوض پوستین قاقم من قوم پراکندهی تو را گِرد خواهم آورد. این اندیشه در اعماق سینهام جایگزین خواهد شد و در اندرونم جای خواهد گرفت. من این را به تو نگفتم؟ حال به قول خود وفا میکنم و در عوضِ پوستینِ قاقم تمام مارکیتها را باید نابود ساخت. من برتا اوجین را نجات خواهم داد. به تو بازش خواهم گردانید. در عوض پوستینِ قاقمِ سیاه، همهی مارکیتها را مضمحل خواهم کرد و بانوی تو برتا اوجین را باز خواهیم گردانید. کس فرست و با جاموقه (جاموقه را از جهت آندایی برادر میخوانند.) برادر کوچک تماس بگیر. جاموقه برادر کوچک باید در قورقونق جوبور باشد. من از این جا دو تومان (دسته نظامی ده هزار نفری) را سوار مجهّز میکنم و جانب یمین سپاه خواهم بود و برادر کوچک، جاموقه نیز باید دو تومان سواره را مجهّز کند و جانب یسار باشد. جاموقه باید محل اجتماع ما را معین سازد. هنگامی که تموچین، قسار و بالگوتای سه نفری از نزد تواوریل خان باز گشتند به مساکن خود باز آمدند، تموچین - قسار و بالگوتای، دو نفری را به نزد جاموقه فرستاد و به ایشان گفت به جاموقه آندای من چنین بگویید: سه مارکیت آمدند و بستر مرا تهی کردند. آیا ما از یک ..... نیستیم؟ چگونه توهینی را که نسبت به ما روا شده بزداییم؟ با این سخنان آنان را روانه کرد. این بود سخنانی که برای آندا جاموقه فرستاده شد. سرانجام تموچین آنان را فرستاد تا سخنانی را هم که تواوریل خان کرائیت گفته بود به جاموقه باز گویند که با در نظر گرفتن این که در گذشته یسوکای خان خدمتی برای پدرم انجام داده بود، من با تو (تموچین) پیوند دوستی بستم. با دو تومانی که سواره مجهّز کردهام، جبههی یمین با من خواهد بود. کس فرست تا با برادر کوچک جاموقه صحبت بدارند، تا جاموقه برادر کوچک، دو تومان سواره مجهّز کند. راجع به محلی که باید جمع شویم باید جاموقه برادر کوچک آن را تعیین کند. هنگامی که این سخنان را به پایان رسانیدند، جاموقه گفت: با اطلاع از این که بستر آندای من تموچین تهی مانده است قلبم مجروح شد. با اطلاع از این که دلش شکسته، روحم جریحهدار شد. انتقام میگیریم. اودوئیتها و اوواس مارکیتها را نابود خواهیم کرد و اوجین برتای او را نجات خواهم داد. برای زدودن این توهینی که به او روا شده تمام قاات مارکیتها را منهدم خواهم کرد و بانوی او برتا را نجات خواهم داد و بازش خواهم گرداند. توقتوای جبون باید هم اکنون در بواوراکاآر باشد و مشغول نمدمالی برای زینش و به صدا درآوردن طبلهایش. دائیراوسونِ عصیانگر باید هم اکنون در تلقونارال در مصبِّ رودهای اورقون و سالانگا باشد و مشغول تکان دادن ترکشهای سرپوشدارش. قاآتای درمله جنگجوی جنگل سیاه باید هم اکنون در قرجی کاآر باشد، در آنجایی که باد دانههای گیاهان را پراکنده ساخته است.
حال مستقیماً از رود کیلقو میگذریم. وضع علفهای سَقلبایان بسیار خوب است. علفها را به هم گره خواهیم زد و با آنها یک کلک درست خواهیم کرد. از درِ بالایی چادر توقتوای جبون وارد میشویم. بستها و پایههای چادرش را میاندازیم و آن را خراب میکنیم تا آخرین زنان و پسرانش را از بین میبریم. خود را به روی پایهها و بستهای اجاق خانوادگیاش میاندازیم و آن را خراب میکنیم. همگی قومش را از بین میبریم به قسمی که همه جا تهی و خاموش گردد. جاموقه همچنین گفت: این را به آندا تموچین و برادربزرگ تواوریل خان بگویید و گفت: اما آن چه که مربوط به من است من عَلَم خود را که از دور نمایان است برمیافرازم. طبل بلندآوای خود را که میغرّد و از پوست یک گاوِ نرِ سیاه درست شده است، مینوازم. من بر اسبِ راهوار سیاهم سوار میشوم. من لباسِ رزمم را میپوشم. من نیزهی پولادینم را به دست گرفتهام. من تیرم را که نوکِ آن با پوست درخت بادام زینت شده، روی زه قرار دادهام. من آمادهام تا بر ضدّ قاات مارکیتها بر اسبم سوار شوم و آنها را پاره پاره کنم. این را به او بگویید. من عَلَم بلندم را که از دور نمایان است برافراشتهام. من طبلم را با صدای گوش خراشش که از پوست گاو پوشیده شده به صدا در آوردهام. من بر اسب راهوارم با پشت سیاهرنگش سوار شدهام. من زرهی پنبهدوزی شدهی چرمیام را در بر کردهام. من شمشیرِ دستهدارم را به دست گرفتهام. من تیرم را که قوسی ساخته شده روی زه گذاشتهام. من برای جنگ و کشتار اودوئیت مارکیتها آمادهام. این را بگویید تا برادر بزرگ تواوریل خان بر اسب سوار شود و از مقابل بورقان قلدون بیاید و به آندا تموچین بپیوندد. ما در بوتوقان بواورجی در سرچشمهی رود انون به یکدیگر ملحق خواهیم شد. از آن جا بر اسب سوار میشویم و کنارهی رود را طی خواهیم کرد، قوم آندا تموچین در آن جا هستند. با یک تومان که از قوم آندا میگیریم و یک تومان که از این جا برمیداریم، میشود دو تومان. با طی کردن بستر رود انون ما در وعدهگاه در بوتوقان بواورجی گردِ هم خواهیم آمد. اینها را گفت و ایشان را باز گردانید.
قسار و بالگوتای هر دو تن آمدند و سخنانِ جاموقه را به تموچین گفتند و تموچین، تواوریل خان را از این موضوع آگاه گردانید. هنگامی که تواوریل خان از سخنان جاموقه اطلاع یافت، دو تومان را سواره مجهّز ساخت. چون تواوریل خان بر اسب سوار شد، گفت: من راه بسترِ بورگی از رود کالوران جهت مقابل بورقان قلدون را در پیش خواهم گرفت و خواهم رسید. تموچین در کنار رودِ تنا مقابل بورقان قلدون از اسب به زیر آمد. تموچین از آن جا دستجات خود را به حرکت درآورد. تواوریل خان یک تومان برداشته بود. جاقاگامبو برادرِ کوچک تواوریل خان یک تومان برداشته بود. آن گاه که با این دو تومان در ائیل قرقتا کنار رودِ کیمورقا از اسب پیاده شدند، تموچین نیز فرود آمد و به آنان پیوست. تموچین، تواوریل خان و جاقاگامبو، سه تن به یکدیگر پیوستند و از آن جا به راه افتادند. هنگامی که به بوتوقان بواورجی در سرچشمهی رود انون رسیدند، جاموقه سه روز پس از آنان به وعدهگاه رسیده بود. جاموقه از دور دستجات تموچین، تواوریل خان و جاقاگامبو را دید و دو تومانِ خود را آرایش جنگی داد و همچنین تواوریل خان و جاقاگامبو نیز دستجات خود را نظم جنگی دادند. تازه زمانی که به مقابل هم رسیدند، یکدیگر را شناختند. جاموقه گفت: آیا هنگامی که مغولها گفتند: «آری» به منزلهی سوگند نیست؟ همگی نگفته بودیم که کسی را که در «آری» خود تأخیر کرد از دستهی خویش طرد میکنیم؟ در جواب سخنان جاموقه، تواوریل خان گفت: ما سه روز دیر به وعدهگاه رسیدیم. حال برادر کوچکتر، جاموقه، خود دربارهی تنبیه و مجازات ما تصمیم بگیرد! بدین ترتیب بود که دربارهی وعدهگاه سخنان نکوهشبار بین ایشان رد و بدل شد.
از بوتوقان بواورجی به راه افتادند و به رود کیلقو رسیدند و با ساختن کلکی از آن گذشتند. در بواوراکار از درِ بالایی چادر وارد مسکن توقتوا باکی (باکی در آیین شمنی به معنی کاهن و جادوگر بوده است. همچنین این واژه به عنوان پسران ارشد نیز به کار رفته است.) شدند و پایهها و بستهای چادرش را انداختند و آن را خراب کردند، تا آخرین زنان و پسرانش را قتل و غارت کردند. پایهها و بستهای محلِّ مقدّس اجاق خانوادگیاش را انداختند و آن را منهدم ساختند و قومش را قتل و غارت کردند و دیگر چیزی برجای نگذاشتند. ایشان فکر میکردند موقعی خواهند رسید که توقتوا باکی در خواب است و او را خواهند گرفت، ولی شکارچیان او، و صیّادان قاقمِ او، شکارچیان حیواناتِ وحشیاش که در کنار رود کیلقو بودند، شکارها را رها کرده و گفته بودند «دشمن رسید». شب را راه پیموده و رفته بودند و آگاهش ساخته بودند. توقتوا به محض اطلاع از این موضوع خود را به دائیراوسون از اووس مارکیتها رسانید و دو نفری داخل جنگل برقوچین شدند. از کنارهی رود سالانگا راه فرار در پیش گرفتند و با تعداد کمی از افراد خود نجات یافتند. آن گاه که قوم مارکیت با شتاب در کنارهی رود سالانگا پیش میرفت دستجات ما نیز که شبانه مارکیتهایی را که با شتاب میرفتند، تعقیب میکردند. چون قتل و غارتکنان پیش میرفتند تموچین شتابان به این افراد رسید و برتا اوچین را در بین این افراد که با عجله میرفتند، دید و فریاد زد برتا برتا. او که صدای تموچین را شنیده و آن را شناخته بود از ارابه پیاده شد و دوان دوان آمد. برتا اوجین و قواقچین هر دو در تاریکی شب، دهانه و افسار اسب تموچین را شناختند و آن را گرفتند. آن شب مهتاب بود. تموچین نگاه کرد. برتا اوجین را شناخت و آن دو در آغوش هم افتادند. پس تموچین شبانه کسی به نزد تواوریل خان و آندا جاموقه فرستاد و پیغام داد من آن چه را که در جستجویش بودم باز یافتم. دیگر شب راه نرویم و همین جا فرود آییم. این بود آن چه که به ایشان گفت: قوم مارکیت نیز که شتابان میرفتند توقف کردند و در تاریکی شب خوابیدند. این بود چگونگی نجات یافتن برتا اوجین از جنگ مارکیتها و رسیدن او به تموچین.»[2]
ولادیمیر تسوف درباره حوادث بعد از اسارت برته و نتایج این حمله به قبیلهی مرکیت یا مارکیت مینویسد: «تموچین به کوه بورقان قلدون مقدس رفت و به سینهی خود کوبید و در حالی که رو به آسمان کرده بود فریاد زد، کوهِ بورقان قلدون زندگی حقارت آمیز مرا نجات داد. از آن پیوسته من برای او قربانی خواهم آورد و به فرزندان و نوادگان خود وصیت خواهم کرد که آنان نیز چنین کنند. سپس تموچین کمربند خود را دور گردن آویخته بود باز کرد، کلاهش را که به بازو آویزان کرده بود، برداشت و سپس در حالی که به سینهی خود میکوفت نُه بار زانو زد و عرق قمیز (نوعی نوشیدنی لذت بخش است که از شیر مادیان تهیه میشود) بر زمین ریخت و دعا کرد. مغولها این مقدّسات خود را ستایش میکردند و با باز کردن کمر و برداشتن کلاه، اطاعت محضِ خویش را نسبت به مشیّت آسمان تبیین مینمودند. در نزد مغول بستن کمر و گذاشتن کلاه بر سر به نوعی معرّف آزادی فرد بوده است. تموچین که بدین ترتیب اندیشههای مذهبی خود را اغناء کرده بود، فعالانه دست به کار شد و چنان ماهرانه نقشاش را ایفا کرد که نه تنها ونگ خان، بلکه جاموقه ساچان نیز موافقت کرد که با قوای خود بر ضد مارکیتهای ربایندهی برته اعلام جنگ دهد. جاموقه ساچان، خویشاوندِ تموچین و وابسته به ایل جدرات (جاجیرات) و از جدّش ونچر، همان نیای ایل تموچین بود. جاموقه مردی لایق و مصمم بود. در این دوره تعداد نسبتاً زیادی تابع افراد سلالههای گوناگون و همچنین افراد عادی به دور وی گرد آمده بودند. به اضافهی افرادی که میبایست متعلّق به تموچین بوده باشند و توسط یسوگای بهادر گردآوری شده بودند نیز از وی تبعیت میکردند. جاموقه و تموچین از کودکی یک دیگر را میشناختند و زمانی که در روی آبهای یخ بستهی رود انون بازی میکردند هدایایی به یک دیگر رد و بدل کرده و برادر خوانده یا آندا شده بودند. تموچین برای متقاعد کردن ونگ خان که آندای پدرش بود و جاموقه ساچان که آندای خودش بود در مورد جنگ با مارکیتها زحمات بسیاری متحمل نشد، به خصوص که هردو با این ایل حسابهای قدیمی داشتند که میبایست روزی تسویه میشد.
با پیوستن سپاهیان ونگ خان و جاموقه به دستجات تموچین، موفقیتی بزرگ حاصل گردید. برته همسر تموچین آزاد شد. مارکیتها و توقتوا رئیسشان گریختند و غنایمشان به دست فاتحین افتاد. سیصد مرد از آنان که به جانب کوه بورقان قلدون آمده و سه بار آن را دور زده بودند تا آخرین نفر به قتل رسیدند. زنانی از آنان که به کار همسری میآمدند به همسری ایشان درآمدند و زنانی که به کار کنیزی میآمدند به کنیزی گرفته شدند. این عمل بنا بر رسم مغول انجام گرفت. به محض این که تموچین همسر خود را یافت از دنبال کردن مارکیتها صرف نظر کرد، بدون شک پیش خود دلایلی داشته که نمیخواسته ایشان را به طور کامل به وسیلهی ونگ خان و جاموقه نابود شوند. این لشکرکشی برای تموچین مقرون به سعادت و شادکامی بود. بیش از همه به این دلیل که جاموقه افرادی را که به حق متعلق به تموچین بودند به وی واگذار کرد، و به خصوص از این جهت که در این تهاجم توانسته بود شایستگی خود را بنماید و با معرّفین ایلات گوناگون روابط مختلفی برقرار سازد و شخصیتی بحثانگیز گردد. تموچین به منظور تشکر از حامیان خود سخنانی ایراد کرد که ضمن آن، بار دیگر پشتیبانی عمدهی «آسمان» از خویش و مشیّت آن را گوشزد کرد، بدین گونه: ونگ خان پدرم، و تو جاموقهی برادر. به برکت کمک شما آسمان نیرویی به من بخشید تا انتقام یک توهین را بستانم.»[3]
چنان که ذکر شد اولین ازدواج تموچین طبق رسوم مغولی انجام گرفت، زیرا مغولان را رسم بر آن بود که باید ازدواج با قبایل دیگر صورت گیرد و پسران مجبور بودند که از طریق دزدیدن دختر یا روش خواستگاری به قبیلهی دیگر بروند. آنان گاه تا سی زن نیز اختیار میکردند، ولی همسر اول از امتیازات برتر برخوردار بود و بعدها به منزلهی ملکه بوده است. تموچین بعد از دستیابی به قدرت و اخذ لقب چنگیزخان مسیر دیگر حاکمان را پیمود و زنان بسیاری را چه از طریق ازدواج یا غیره تصرف کرد. «در این جا برای نمونه زنان چنگیز را ذکر میکنیم. خان مغول پنج زن اصلی و در حدود پانصد زن اعم از عقدی و قوما (صیغهای) داشته است. این تعداد به غیر از کنیزانی بود که از بین دختران و زنان زیبا انتخاب میشدند و پیوسته در خدمتش بودند. زنان اصلی وی به ترتیب اهمیت عبارت بودند از: برته مهمترین همسر وی. قولان دختر دائیر اوسیون رئیس قوم اوواس مارکیت. یاسوگان و یاسوئی، دو خواهر از دختران خوانین تاتار. و کونجو دختر آلتان، خان چین شمالی. از جمله زنان نجیبزاده و اصیل دیگر وی، ایباقه دختر جاقا گامبو برادر اونگ خان کرائیت و دیگری گورباسو بیوهی تایانگ خان نایمان و دیگری دختر شاه کین را باید نام برد.
پنج همسرِ اول وی پنج اردوس یعنی دستجات و یورت اصلی متعلق به خود داشتند. تقریباً همهی این زنان به استثنای برته، در جنگها و پس از انهدام قبایل و ایلات معتبر یا حکومتهای مهم در اختیار خان مغول قرار گرفته بودند که یا آنان را رسماً به عقد خود درآورده بود یا قومای او بودند. در این جا برای نمونه چگونگی به دست آوردن یاسوگان و سپس خواهرش یاسویی را به روایت تاریخ سرّی نقل میکنیم: چنگیز پس از پیروزی بر تاتارها و انهدام این ایلِ بزرگ، یاسوگان خاتون دختر یاکاچاران از رؤسای معتبر تاتار را برای خود برداشت. چون با این خاتون به مهربانی و ملاطفت رفتار شده بود به خان مغول گفت: خان با مرحمتی که دارد از من مراقبت میکند و افراد و اثاثیه در اختیارم گذاشته است، ولی من خواهر بزرگی دارم به نام یاسویی که حتی بیش از من سزاوار خان است. درست در همین موقع دامادی برای او آمده بود که به دامادی با وی زندگی کند. اکنون معلوم نیست که چه بر سرِ آنها آمده. چنگیز گفت: اگر خواهرت از تو هم بهتر است، من دستور میدهم به جست و جویش بروند. اگر خواهر بزرگت بیاید تو به نفع او خود را کنار خواهی کشید؟ یاسوگان خاتون گفت: اگر سلطان به او لطف داشته باشند، به محض این که من خواهرم را ببینم به نفع او خود را کنار خواهم کشید. با این کلمات چنگیزخان دستور جست و جوی را صادر کرد. وی وارد جنگل شده و به اتفاق دامادی که برایش در نظر گرفته شده بود، پیش میرفت که دستجات ما به او رسیدند. شوهرش فرار کرد و یاسویی خاتون را بردند. یاسوگان خاتون به آن چه سابقاً گفته بود عمل کرد و به محض دیدن خواهرش برخاست. او را بر کرسیای که خود نشسته بود نشانید و خویشتن پایینتر نشست. چون یاسویی خاتون همانی بود که یاسوگان خاتون دربارهاش گفته بود در اندیشهی چنگیزخان جایگزین شد. وی را گرفت و در کنار خود نشانید.»[4]
ولادیمیر تسوف در مورد زنان چنگیز و نوع نگرش خرافی وی به آنان مینویسد: «چنگیز چهار زن اصلی داشت: برته، قولان، یاسویی و یاسوکان و به همان تعداد خانه و بارگاه اصلی (اردوس). گذشته از این دارای تعداد فراوانی زنان دیگر بود که از آن جملهاند دختر سلطان کین و همچنین همخوابگان. چنگیز دوست میداشت به هنگام استراحت و در خلوت صورتهای زیبای زنان را نظاره کند. به این منظور همواره دختران جوانی که به کارهای گوناگون اشتغال داشتند گِرد او را احاطه کرده بودند. حتی هنگامی که به جنگ میرفت نیز زنانش را با خود همراه میبرد. گذشته از آن به روایت فرمانده مونگ هونگ پیوسته یک دسته رامشگر متشکل از 17 یا 18 زیباروی که در موسیقی مهارت بسیار داشتند او را همراهی میکردند. همین مؤلف درباره چنگیزخان چنین نقل میکند: هنگامی که سفیر ما که به شمال فرستاده شده بود به حضور سلطانِ آنان رسید، پس از اتمام تشریفات به وی دستور داده شد که بنشیند و به اتفاق زنانش ملکه، های مانی و هشت همخوابه که به آنان نیز عنوان بانو داده بود شراب بگیرند. قبل و بعد از هر ملاقات آنان نیز حضور داشتند. همخوابگان وی سفیدی خیره کننده و ظاهری آراسته دارند. چهار تن از آنان شاهزادگان کین هستند و چهار تن دیگر زنان تاتار. آنان بسیار زیبایند و چنگیز عاشق بیقرارشان است. با وجود گواهی این شاهد تردیدآمیز است که چنگیزخان عاشق بیقرار همخوابگان خود و یا به طور کلی زنان بوده باشد. خشونت و صلابت روح و جسم وی که تا سن کهولت از بین نرفته بود، تا کمی قبل از مرگ در شکارها شرکت میکرد، گواه آن است که هرگز تن به شهوترانی نداده بوده است. مشکل میتوان گفت که، مدارک موجود چیزی را در این باره روشن نمیسازد که چنگیز واقعاً عاشق شده بوده باشد. ولی در روایات مغولی آمده که چنگیز کششی شدید و سرکش نسبت به قولان، زیبای معروف ایل مارکیت داشته است. در بین این دسته روایات مورد زیر نقل میگردد:
نایاغ که در خدمت خان بوده مأمور شد قولان را به حضور وی آورد. نایاغ از بیم دشمنان، قولان را سه روز در خانهی خود نگاه داشت و سپس او را به حضور چنگیز آورد. چنگیز که از این موضوع آگاه گردید با خشم فریاد زد و پس از بازجویی سخت و شدید او را به قتل برسانید. هنگامی که نایاغ تحت بازجویی بود، قولان گفت: نایاغ به ما گفت که یکی از صاحب منصبان خان است و باید مرا نزد وی آورد. به جهت این که در راه سربازان شورشی وجود داشتند او ما را به نزد خود برد. اگر ما به نایاغ برنخورده بودیم و اگر او ما را به خانهی خود نبرده بود، من نمیدانم بر سر ما چه میآمد. او را شکنجه ندهید و ضمناً اگر سلطان نسبت به من لطفی دارند، قبلاً از بیگناهی من مطمئن باشند. نایاغ نیز از جانب خود چنین گفت: من به رئیس خود صادقانه خدمت میکنم و تصوّر مینمایم وظیفهام این است که دختران زیبا و اسبان خوبی که از ممالک بیگانه به دست آمده به حضورش برم. گذشته از آن من بمیرم اگر در سر هوای دیگری داشته بوده باشم. چنگیز گفت: قولان صحیح میگوید. با وجود این که قولان را همان روز شناخته بود، متقاعد گردید که بی آبرو نشده است. چنگیز از او بسیار خوشش آمد و در حالی که دستور میداد نایاغ را آزاد کنند، گفت: این مرد دو رو و منافق نیست. بعدها میتوان کارهای مهمی به عهدهاش گذاشت. چنگیز که نسبت به ثروت و اموال خود حریص و حسود بود نسبت به همسران و همخوابگانش نیز حسادت میورزید. یک روز که در معیت دو همسرش یاسویی و یاسوگان، که در اصل تاتار بودند، شراب مینوشید متوجه شد که یاسویی آهی کشید. چنگیز فوراً نیشِ زهرِ حسادت را بر جان خود احساس کرد. سرانجام نه چندان دور از بارگاه مرد جوانی را یافتند که به هیچ سلالهی تحت تابعیت چنگیز وابستگی نداشت. چنگیز از وی پرسید که کیست؟ آن مرد جواب داد من نامزد یاسویی هستم، هنگامی که او را به اسارت گرفتند من گریختم. اکنون که کارها یکسره شده به این امید که در میان جمعیت انبوه شناخته نخواهم شد بیرون آمدم. چنگیز که تاتاری را در برابر خود دید دستور داد سر از تنش جدا کنند و گفت: تو از بازماندگان دشمنان منی و این جا آمدهای که مترصّد موقع باشی. من همهی آنان را کشتهام، درباره تو نیز تردید نباید کرد. معهذا چنگیز در مواقع ضروری میتوانست جلوی حسادت خود را بگیرد. چنان که وقتی همسرش برته به اسارت مارکیتها درآمد او را به چلیگار پهلوان دادند. پس از آن که برته را از مارکیتها باز پس گرفتند، چنگیزخان به همان اندازهی گذشته دوستش داشت و او همچنان در رأس سایر همسرانش قرار گرفت و تنها فرزندانی که از برته به دنیا آمدند از حقوق و عنوان شاهزادگان بلافصل برخوردار شدند.
چنگیز که در مورد تقسیم همخوابگان بین خان و یارانش مقرراتی وضع کرده بود، گاهی از بین همسران یا همخوابگانش به رؤسای نظامی که تشخصی داشتند زنی را هدیه میداد. بدین ترتیب همسرش ایباقه را که دختر جاعاگامبو برادر ونگ خان کارائیت بود به جورچای داد. چنگیز شبی در خواب دچار کابوس شد. در آن شب همسرش ایباقه نزد وی بود و جورچای جزء افراد گارد آن شب بود. چنگیز زنش را به عنوان همسر به وی داد و به ایباقه گفت: نه به خاطر بدخلقی تو و یا نه به خاطر زشتی توست، و وقتی تو را نخواستم، نگفتم که بدنت تمیز نیست. من تو را به جورچای دادم به خاطر این که خدمات ارزندهای برای من انجام داده و در جنگها جانش را به خطر انداخته و توانسته است ملل مختلف را گرد آورد.... پدرت جاعاگامبو به همراه تو آشیق تامور آشپز و دویست مرد فرستاده بود. اکنون که تو مرا ترک میکنی آشیق تامور و صد مرد را به یادگار برای من بگذار.»[5]
با توجه به مواردی که از توصیف زنان چنگیزخان گذشت هیچ یک جایگاه برته را نیافتند و اینک برتهی زیبا که خاتون بزرگ یا یسونجین بیکی نام گرفته بود پسرانی برای چنگیزخان به دنیا آورده بود به نامهای جوجی، جغتای، اوکتای و تولی، که همه بزرگ شده بودند و به حکم پدر مسؤولیتهای مهم بر عهده داشتند. البته جوجی قبل از مرگ پدر به دلایلی مسموم شد و فوت کرد، اما تولی سالار منصب شکار، جغتای مأمور اجرای یاسا و سیاست، اوکتای مأمور اداره کشور و تولی فرمانده و نظم دهنده سپاه و تجهیزات جنگی بودند.
[1] - جان من در مورد علت تنها گذاشتن تموچین بعد از توافق ازدواج با بورته در صفحه 74 کتاب خود مینویسد: «برای قطعی کردن این پیوند یسوگی پسرش را نزد اقوام همسر آیندهاش تنها گذاشت، شاید به این خاطر که آنها بتوانند شخصیت پسرش را بهتر بشناسند یا شاید به این خاطر که پسرش بتواند در ازای جهیزیهی بورته کار کند. هنگام خداحافظی گفت که مراقب تموچین باشد و اطمینان حاصل کند که سگهایش تحت کنترل هستند چون پسر من از سگها میترسد. ای قوم و خویش من، نگذار سگها پسرم را بترسانند! البته من اطمینان دارم که چنگیز خودش این جزئیات شیطنتآمیز را اضافه کرده است تا در نظر نویسندهی تاریخ اسرارآمیز یک انسان خوب جلوه کند.»
[2] - تاریخ سرّی مغولان، تألیف پل پلیو، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ دانشگاه تهران، 1383، برگرفته از صفحات 34 تا 57
[3] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، صص 72 و 73
[4] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 37
[5] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، ص182
6 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 105
درباره یسوکای و موقعیت و مقام پدرِ چنگیز روایات متعدد و اغلب ناقص وجود دارد. گذشته از اصل و نسب ماورایی که بعد از ظهور چنگیز به این خاندان منصوب ساختهاند اطلاعات دقیقی در شرح حال یسوکای موجود نیست و تنها به چند توصیف کوتاه میتوان اشاره داشت. ابراهیم تیموری درباره موقعیت و جایگاه وی در بین قبایل صحراگرد مغول مینویسد: «یسوگای بهادر از نوادههای قُبُل خان و پسر برتان بهادر و برتان بهادر برادرِ ارشد قوتیله قاآن بود. یسوگای به علت نامعلومی از قبیلهی پدر خود که قیات نامیده میشد جدا گشت و قبیلهی تازهای به وجود آورد که به قیات – بورجقین معروف شدند.این قبیله را باید یک طایفهی کوچک مغولی دانست. یسوگای رئیس آنها گرچه از خاندان بالایی محسوب میشد، اما اهمیت زیادی نداشت و حتی دارای مقام خانی هم نبود.»[1] ولادیمیر تسوف نیز همین عقیده را بیان میکند و در مورد مراحل رشد و دستیبابی او به قدرت مینویسد: «یسوگای بهادر از ایل برجیقین و استخوان قیات، و پسر برتان بهادر بود که برتان بهادر، خود دومین پسرِ قابول خان و نیز برادرِ ارشد قوتوله خان بود. منابع شرقی درباره یسوگای مطالب ضد و نقیضی در اختیار ما میگذارند. به طوری که به روایت تعدادی از این منابع وی رئیس سادهی دههای بوده است و بنا به روایت تعدادی دیگر میبایست، ریاست تقریباً تمام قبایل «مغول» را به عهده داشته باشد. ولی اگر به روایات حماسی تاریخ سرّی استناد جوییم، که به نظر دور از حقیقت نمیآید، و در مجموع به وسیلهی شواهد سایر منابع تأیید میگردد پدرِ فاتحِ بزرگ وضع دیگری داشته است: یسوگای بهادر یک اشرافی واقعی استپ بوده است و به نظر میرسد که برادران ارشد و اصغرش ناکون، تاایشی و دااریتای، اتچیگین با وی صحراگردی میکردهاند و او را به منزلهی رئیس خود قبول داشتهاند. افراد و غلامان قوم تابعش بودهاند و بعضی ایلات تائیچیئوتِ خویشاوند نیز از او تبعیت میکردهاند، به قسمی که همواره برای یسوگای امکان داشته است تعداد کافی افراد گرد آورد تا در تهاجمات و حملات یاریاش کنند و همچنین کم و بیش بتواند بر سرنوشت اردوی خود به راحتی حاکم باشد. یسوگای نه تنها به یک ایل مشهور وابستگی داشته، بلکه مردی دلیر بوده که لقب بهادر برازندهی نامش بوده است. مسلماً همین صفت سبب شده بود که در دشت نفوذ بسیاری کسب کند. وی به کمک برادرانش موفق گردید نامزد یکی از افراد قبیلهی مارکیت را که سرزمینی واقع در شمال سرزمین کارائیتها را اشغال کرده بودند، بدزدد. نام این دختر که از قبیلهی القنوت آورده میشد، هوآلون بود. یسوگای او را همسر اصلی خود گردانید و از آن پس هوآلون آکا نامیدش که به معنی «مادر هوآلون» میباشد و یا هوآلون فوجین که به معنی «هوآلون سلطان» است. هوآلون زمانی که فرزند ارشد خود را به دنیا میآورد، همسرش یسوگای بهادر از جنگی با تاتارها باز میگشت که قبلاً نیز با آنان جنگهای متعددی کرده و خویشان خود به خصوص قوتول خاقان را که با تاتارها دشمنی داشتند یاری کرده بود. این بار تهاجم مغول قرین موفقیت بود و یسوگای بهادر به هنگام بازگشت دو زندانی تاتار را همراه آورد که بزرگترین آن دو، تموچین نام داشت. بنا بر رسم قدیمی ترکی – مغولی که نام نوزاد را از روی مهمترین واقعهای که به هنگام تولدش اتفاق میافتاد انتخاب میکردند و پسر یسوگای، تموچین نامیده شد.
یسوگای بهادر و هوآلون سه فرزند دیگر نیز داشتند به نامهای جوچی، قسار، قاچی اون آلچی و تاموگای اتچیگین و دختری به نام تامولون. یسوگای زن دیگری نیز اختیار کرده بود که از وی دو پسر داشت به نام باکتار و بالگوتای. هنگامی که تموچین نُه ساله شد پدرش تصمیم گرفت نامزدی برای وی بیابد. در این دوره قبایل مغولی از نظام پدرشاهی پیروی میکردند که رسم اگزوگامی در پی داشت. بدین معنی که افراد ایل نمیبایست با دخترانی از قبیلهی خود ازدواج کنند، بلکه میبایست از ایل بیگانه همسری انتخاب کنند که خویشاوندی مستقیمی با آنان نداشته باشد. بدین ترتیب و به دلیل اغتشاشات، جنگها و تهاجماتی که لاینقطع در دشتهای مغولی در جریان بود در هر موقعیتی نامزدها را در راهها میدزدیدند و آنان را با زور میبردند؛ همچنان که یسوگای بهادر کرده بود. همچنین بعضی ایلات بین خود رسمی برقرار کرده بودند که بین یک دیگر نامزد رد و بدل کنند. افراد ایلاتی که چنین رسمی داشتند نامِ قودا (پسر عمو، خویشاوند از طریق اتّحاد و آمیزش) به خود میدادند.
یسوکای بهادر پدر چنگیزخان از سایر سلالههای ایلِ خود مجزّا گردید و ایلِ مخصوصی تأسیس کرد و تعداد فراوانی از افراد را به دور خود گِرد آورد. وی دارای اونقن بغولها و خدمتگزارانی بود و بعض ایلات خویشاوند نیز به او پیوستند. سپس خویشاوندان یعنی داییها، عموها و پسران ایشان به اطاعت و تابعیت وی درآمدند. از نقطه نظر چینیها که دارای تشکیلات اداری منظمی بودهاند، وی سردسته و رئیس یک دهه بوده است. از نقطه نظر رشیدالدین که مردی درباری و وزیر سلطانی مقتدر میباشد، پسر یسوکای چون «قیصری» بوده است و در این مورد با لحنی تردیدآمیز میگوید که وی به سلطنت خوانده شد. مغولها خود نظر دیگری دربارهی وی داشتهاند، به طوری که تاریخ سرّی او را نه قیصر و نه دهباشی، بلکه یک بهادر، یعنی شجاع و توانا میخواند که متعلّق و وابسته به ایلات اشرافی استپ بوده است و از آنهایی که وی را ناراحت و معذّب ساخته بودند مجزّا گشته و کسانی را که برایش مفید بودند به دور خود گرد آورده است.
در اطراف وی اشخاصی که به ایلات مختلف دور یا نزدیک تعلق داشتند اونقن بغولها، خدمتگزاران، چریکها (نکوت) و خویشاوندان و متحدّینی یافت میشدند که وی را چون رئیسی پذیرفته و به اطاعتش گردن نهاده بودند. بعضی تصادفات زمان نیز به نفع وی تمام شد و توانست جنگها و زد و خوردهایی بنماید و در طی آن اسبهای چابک و تندرو و دختران جوان و زیبا را گرد آورد و اقتصاد بدوی خود را توسعه دهد. حدود این عملیات را در این روایت میتوان یافت: در سر راهی به دختر زیبایی برخورد و به کمک برادرانش وی را ربود و به این ترتیب مجبور نشد برای یافتن نامزد و همسری به دوردست رود. به دفعات مختلف با تاتارها جنگید، ولی نتیجهی قطعی عایدش نگردید و از این که رئیس تاتاری را اسیر کرده باشد، تردید داریم. با اونگ خان کارائیت عهد برادری بست و خدمات بزرگی به وی کرد، هنگامی که برای زن دادن پسرش میرفت یک اسب ایلخی با خود برد. او میل داشت به تنهایی و بدون کمک کسی کارهای خود را انجام دهد و اگر احیاناً احتیاج به همکاری داشت از خویشاوندان همخون خود کمک میگرفت، به جلب قلوب رؤسای ایلات مطیع خود و نکوتها میپرداخت و آداب و رسوم ایلات ایشان را حفظ میکرد. مرگ یسوکای بهادر بدین ترتیب بود که هنگامی که به تنهایی از مسافرت باز میگشت به تاتارها برخورد، ایشان ضیافتی ترتیب داده بودند. رسم صحرا گردان چنین بود که مسافر در آن ضیافت توقف میکرد، لقمهای میخورد و جامی میآشامید، ولی تاتارها که توهین گذشتهی وی را نسبت به خود فراموش نکرده بودند غذای او را به زهرآلوده ساختند و مسمومش کردند.»[2]
همچنین عباس قدیانی در مورد وضعیت ایل یسوگای در جامعهی مغول و تداوم رهایی آنان توسط چنگیزخان مینویسد: «اجداد چنگیزخان و طوایف مطیع ایشان از مدتها پیش از ایّام پدرِ او خراجگزار امپراتوران چین شمالی بودند و با اکراه بسیار به سرداران ایشان باج میدادند. یسوکای بهادر که مردی کافی و رشید بود در ایام ریاست خود طوایف مغولی را که در جوار یورت قبیلهی او سر میکردند به اطاعت درآورد و تا آن جا اقتدار پیدا کرد که امپراتور چین از بسط قدرت او در وحشت افتاد و جماعتی را به جلوگیری او فرستاد، ولی یسوکای بهادر غالب آمد و به زودی طوق رقیّت را از گردن قبیله خود برداشته و در کارها مستقل شد و اساس دولت بزرگی را که پسرش تموچین به وجود آورد، ریخت. تموچین سیزده ساله بود که پدرش وفات یافت و چون جماعتی از مغول اطاعت او را گردن ننهادند دچار زحمت شد و پس از تحمل مشقات بسیار بر دشمنان غلبه کرد سپس پیش رئیس قبیله کرائیت که اُوَنُگ خان نام داشت و پیرو مذهب مسیح بود، رفت و با او دوستی کامل پیدا کرد و اونگ خان نظر به سوابقِ الفتی که با پدر تموچین داشت او را پیش خود محترم میداشت و زیر بار امر امپراتور چین برای دفع و سرکوبی او نمیرفت، ولی این دوستی زیاد دوامی نکرد چه تموچین روز به روز قویتر میشد و اونگ خان از بیم آن که مبادا روزی از عهده او برنیاید به حیله در صدد ساختن کار او برآمد، اما تموچین از خیال او مسبوق شد و با اتباع خود هجرت کرد. اونگ خان قشون به عقب تموچین فرستاد و بین طرفین نزاع درگرفت و تموچین غلبه یافت و خان قبیله کرائیت کشته شد. این واقعه بر شوکت و اسم و اعتبار تموچین افزود و بسیاری از قبایل دیگر حکم او را پذیرفته زیر فرمانش درآمدند و از این تاریخ به چنگیزخان معروف شد.
بعد از آن که چنگیزخان بر قبیلهی کرائیت غلبه کرد تایانگ خان پادشاهِ قومِ نایمان بیم آن داشت که او نیز مورد تعرض و حملهی خان مغول قرار گیرد. چنگیز در سال 600 به تایانگ خان حمله برد و در حدود جبال آلتایی او را مغلوب و زخمی کرد و تایانگ خان کمی بعد جان سپرده قومش مغلوب چنگیزخان گردیدند و پسرش کوچلُکْ خان فرار اختیار کرد. بعد از تسخیر ممالک قوم نایمان چنگیزخان بعضی دیگر از اقوام مغول حدود تبت و مشرق ترکستان شرقی حالیه را مغلوب کرده و در سال 603 بر طوایف قرقیز غلبه یافت و به سرکوبی کوچلُکْ خان پسر تایانگ خان به نواحی رودخانهی ایرتیش از شعب ابی قشون کشید، اما همین که به آن حدود رسید کوچلُکْ خان که در خود تاب مقاومت نمیدید راه فرار پیش گرفت و پس از تحمل مشقات بسیار پیش گورخان قراختایی رفت و در نزد او محترم و مکرم شد تا آن جا که گورخان دختر خود را به زوجیت به او داد و او را در تحصیل ممالک از دست رفته پدری و احیای دولت قدیم کمک کرد.»[3]
[1] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 32
[2] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، برگزیده از صفحات 55 تا 125
[3] - تاریخ فرهنگ و تمدن ایران، دوره مغول، تألیف و گردآوری عباس قدیانی، چاپ چهارم، 1378، ص 25
4 - تاریخ امچراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 102
ازدواج یسوکای پدر چنگیز با هوآلان بیشتر به خاطر چگونگی و اثرات وخیم آن در تحولات و سرنوشت قبایل مغول اهمیت دارد. در تاریخ و فرهنگ مغول آمده است که مردان با ربودن دختری از قبایل خود و یا دیگران همسری برای خود انتخاب میکردهاند. گذشته از صفتِ خوب یا بد بودن این رفتار، به احتمال قوی مردان قبایل میخواستهاند به این طریق قدرت و یا توانمندی خود را در آن جامعهی صحرانشین که قدرت، حرف اول را در زندگی میزده است به رخ دیگران بکشند. به یقین در فرهنگِ همان صحراگردان نیز تملّک و تصرفِ دختری که ازدواج کرده بود امری ناپسند به شمار میرفته و ربودن همسرِ دیگری عملی ناپسند تلقی میگردیده است، یسوکای پدر چنگیزخان مرتکب چنین عملی شده بود که باعث اختلافات درازمدت بین دو قبیله و نتایج ناگوار آن شد. یکی از نتایج منفی این اقدام واکنش قبایل مرکیت بود که در موقعیتی مناسب یسوکای را مسموم و سپس به رهبری شیلدو و برادرش شیلگر به خانوادهی تموچین حمله کردند و بورته همسر قانونی تموچین را به اسارت گرفته تا تلافی گذشته شده باشد. این رفتار و مسموم کردن یسوکای برای قوم مرکیت بسیار گران تمام شد و زمانی که چنگیزخان به فرمانروایی رسید وجود و هستی آنان را نابود کرد. در مذموم بودن عمل یسوکای شکی نیست، ولی از آن جا که عملکرد نیای چنگیزخان نباید آمیخته با ننگ و اعمال ناپسند باشد برخی مورخان محتوای این رفتار یسوکای را در پوشش آداب و رسوم مغولها توجیه کردهاند. در این باره جان من مینویسد: «این یک دیدارِ تصادفی، روند زندگی یسوگی و دنیا را تغییر داد. روزی او در سواحل رودخانهی اونان سرگرم گشت و گذار بود که به سواری برخورد کرد که در کنار یک ارابهی دو چرخ سیاهِ کوچکی که شتری آن را میکشید، مشغول سواری و مراقبت بود. این شکل حمل و نقل اختصاص به حمل کردن همسران ثروتمند داشت. شاید یسوگی آن سوار را شناخت، او شیلدو (Chiledu) بود، یعنی برادر جوانتر رئیسِ قبیلهی همجوار دیگری به نام مرکیتز که در جنگلهای شمال غربی زندگی میکردند. تاریخ اسرارآمیز میگوید که نگاهِ گذرای دختری که در زیر پوشش ارابه بود، الهام بخش او شد. یسوگی همسر نداشت و آن دختر بسیار زیبا بود. به علاوه طرز لباس پوشیدن آن دختر نشان میداد که اهل طایفهای بود که به طور سنتی به وسیلهی ازدواج با بورجیگینها پیوند برقرار کرده بودند، یعنی طایفهی آنگیراد که در دشتهای شرقی تاتارستان زندگی میکردند. او به سرعت به خانه برگشت. دو برادرِ کوچکش را برداشت و خود را به آن گروه کوچکی رساندند که به آرامی حرکت میکرد. شیلدو به طرف دامنهی تپهای فرار کرد و سه برادر هم در تعقیب او بودند، اما او نمیخواست همسرش را رها کند. دوری در اطراف تپه زد و برگشت تا همسرش را نجات دهد. در آخرین لحظهها، دختر متوجه شد که فرار از دست رفتن مغولها برای هردو نفرشان امکان پذیر نیست. دختر با خود گفت که آیا شیلدو چهرهی آن مغولها را ندیده است؟ سپس به شیلدو گفت: آنها میخواهند تو را بکشند! و اصرار کرد که مرا تنها بگذار، جان خود را نجات بده و همسر دیگری برای خودت پیدا کن، تا وقتی زندهای دختران بسیاری خواهند بود تا در صندلیهای جلوی ارابههایت بنشینند! در حالی که آن سه برادر از دور پیدا شدند، دختر قسمتی از پیراهن خود را پاره کرد و آن را به طرف شیلدو پرتاب کرد و فریاد زد تا زنده هستی، مرا به خاطر داشته باش. شیلدو به اسب خود هی زد و به سرعت گریخت. آن سه برادر هم او را تعقیب کردند تا آن که فهمیدند دستشان به او نخواهد رسید، برگشتند. افسار شتر را گرفتند و به آرامی عرض مرتع را طی کردند. در ارابه زن جوان که نامش هولون بود از سرنوشتش گلایه میکرد، خودش را به این طرف و آن طرف میکوبید، موهایش را پریشان کرده و از درد و غصّه ضجّه میزد.
منابع بعدی این رویداد را حذف کردهاند، انگار که نویسندگان آنها دربارهی ربودن یک زن احساس شرم میکردند، زنی که شوهرش را عاشقانه دوست میداشت و اصلاً مشتاق نبود تا همسر «قهرمان یسوگی» شود، اما تاریخ اسرارآمیز یک حس هومری را برای روایت و حقیقت به نمایش میگذارد و میگوید: ربودن همسر رایج بود و قبیلهها، زوجهای سنتی برای ازدواج داشتند و طایفهی مرکیتها طعمهی مناسبی بود؛ بعدها این عمل یسوگی انگیزهی مناسبی برای درگیری با مرکیتها شد. بنابراین هولون چارهای نداشت به جز این که در زندگی گلهداری و خانه به دوشی، یورش بردن به دیگران و مورد تهاجم واقع شدن، یسوگی را به عنوان حامی و شوهر جدیدش بپذیرد. شش ماه بعد که یسوگی از یورش بهاره به تاتارها به اردوگاهش در ساحل رود اونان برگشت، هولون با این خبر به استقبال شوهرش رفت که باردار است.»[1]
[1] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 65 و 66
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 98
چنگیز از آن دسته رهبرانی است که نامش خون آشامی و بیرحمی را در اذهان تداعی میکند، ولی این خصلت او در برخی موارد بیشتر از حاکمان دیگر نیست. درباره چنگیز تحقیقات بسیار زیادی انجام گرفته و در اکثر موارد همهی مورخان رفتار وی را به خاطر رهبری نظامیاش مورد ستایش قرار دادهاند. جان من در این رابطه در کتاب خود مینویسد: «چنگیز با اکثر رهبران دیگر از این جهت تفاوت داشت که هرچه بیشتر به او نزدیکتر میشدی به نظر قابل تحسینتر میآمد. برای درک کردن او یک راه این است که به تجربیات جوانی او نظری بیفکنیم. او آوارهای بود در اقیانوسِ علفزار، آدمِ بیارزشی در دامنهی کوه، و دریافت که کلیدِ بقا در آن چیزی نهفته که او فاقد آن است، یعنی قدرت. قدرت برای دوست شدن، فرمان راندن، جنگیدن، پیروز شدن، حکومت کردن، بازسازی آن چه که از دست رفته است و سپس ساختن امنیتی در این دنیای متزلزل که هرگز و به هیچ وجه مورد تهدید قرار نگیرد، اما این یعنی بازنگری گذشته و روانشناسی مدرن. اگر بر فرض یک روان درمانگر به آن دنیا برود و با چنگیز مصاحبه کند ممکن است این طور توجیه کند که انگیزهی او همه از محرومیت کودکی او نشأت گرفته است. اما من تردید دارم که روح چنگیز با این نظریه موافق باشد چون این نظریه، از نظر چنگیز، به معنای نادیده گرفتن نیرویی است که در خارج از یدِ قدرت او قرار داشته است. شخصیت او با اطمینان از تقدیر الهی برای رهبری جهان شکل گرفته بود. اگرچه برای یافتنِ وسیلهی این رهبری به کمک نیاز بود – و این کمک با خواندن استخوان کتفِ روی آتش ترک خوردهی گوسفند، طالع بینی بودایی، دعا خواندن در کورهی مقدس که در آن بصیرت به او اعطا شده بود به او رسید. – اما هدف از پیش مقدّر شده و روشن بود؛ به دست آوردن قدرتی بیهمتا، یعنی قدرتی زمینی که حقِ قدرتِ آسمانی را به جای میآورد، کلید اصلی قدرت بود. به دست آوردن قدرت، حفظ قدرت، و افزایش قدرت؛ این هدف چنگیز بود. او نه اولین و نه آخرین رهبری بود که با ترکیب جاذبه و ایمان پیروانی به دست آورد و قادر بود که همان اطمینانی را در دیگران ایجاد کند که ارادهی خداوندِ جاودان میکرد. آن چه که شگفتانگیز بود حفظ تعادل میان یک شخصیتِ در حال تکامل، شرایط متغیّر و قدرت روزافزون در مدت بیش از 50 سال بود، یعنی حفظ سه متغیّری که دائماً تحت فشار هستند و هرگز با افتادن در دام فساد و جنونِ کج خیالی و سوء ظنّ تعادل خود را از دست نداد، هرگز مهار قدرت را از دست نداد و هرگز اجازه نداد زنجیرهی وقایع شرایطی را به او تحمیل کنند. این در تاریخ بشری چیزی تازه و خوشبختانه منحصر به فرد بود. این پدیده را «رهبری چنگیز» بنامید که مطالب زیر یک راهنمای سریع برای آن میباشد:
1 – پاداش وفاداری
چنگیز در مقابله با ملتش سخاوتمندی را فراموش نکرد. وقتی به قدرت رسید به مردی که هنگامِ فرار او از اسارت از وی حمایت کرده بود، گفت: در رؤیاهایم در سیاهی شب و هنگام بیداری، در سینهام هرگز نیکی تو را نسبت به خودم فراموش نکرده و نخواهم کرد. به عنوان بخشی از اصول انقلابش به وفادارن و شجاعان احترام میگذاشت، بدون در نظر گرفتن موقعیت آنها. تعهدات وفاداری به آسانی برقرار نمیشد و باید به هر وسیلهی ممکن حفظ میشدند (از جمله حقالسکوت؛ محافظان شخصیاش پسران فرماندهانش بودند یعنی در اصل گروگانهای او بودند). اما در صورتی که به وفاداری مردی اطمینان پیدا میکرد به طرز چشمگیری به او تفویض قدرت میکرد؛ مثلاً تفویض حکومت مناطق فتح شده در چین شمالی و فتح بقیهی چین را به والی خود موخالی واگذار کرد. تحت رهبریش، مالیاتها افزایش یافتند تا از پیروان فقرزدهاش حمایت شود. این عمل به هیچ وجه دلالت بر سوسیالیسم یا انگیزههای مردم سالارانه یا حتی بر احساسات بشردوستانه نداشت، بلکه بر عکس تجسّم یک سنتگرایی متعالی بود، یعنی وظایف اساسی رهبرِ موفقِ قبیلهای که به سرانجام منطقی رسیده است.
2 – بی پیرایگی
او یک صحرانشین خشن باقی ماند، تجملات برای خودش را حقیر شمرده، و به سادهزیستی افتخار میکرد. دربارهی او نقل شده که لباسهای خودش را به مغولهای نیازمند میبخشید. در تمام عمرش تا شصت و چند سالگی یک مرد قوی بود و یک شکارچی خوب، که این ریشه در زندگی دوران جوانیش در کوهستانها و مراتع داشت.
3 – خویشتنداری
یکی از حیرت انگیزترین ویژگیهایش توانایی او در کنترل کردن عصبانیتش بود و اجازه میداد دیگران نظراتشان را بگویند. وقتی یکی از عموهایش به یک قبیلهی رقیب پناهنده شد، چنگیز با خشم دستور قتل او را صادر کرد، اما وقتی دو تن از همرزمانش، بروچو و موخالی، به همراه برادر خواندهاش شیگی او را این طور مؤاخذه کردند که کشتن عمویت مثل قطع کردن نسل خودت است، او تنها یادآور پدرت میباشد، او نفهمی کرده، فرصت دیگری به او بده وَ وَ وَ. چنگیز هق هق گریه سر داد و گفت: نکشیدش و سکوت اختیار کرد.
4 – هر کجا میتوانید استعدادی بیابید و از آن استفاده کنید
در حکومت چنگیز، چوپانان فرمانده شدند و دشمنان به مقامات بالا ارتقا یافتند. نسبت به غیر مغولیهای که به او خدمت میکردند به اندازهی مغولها سخاوتمند بود. او بدون تعصّب به استعداد پاداش میداد و آن را تحسین میکرد به شرطی که توأم با وفاداری بود. یکی از آنانی که با چنگیز «از آب گلآلود بالجونا نوشید» بازرگان مسلمانی به نام جعفر بود که بعدها سفیر و نایبالسلطنهی او در چین شمالی شد. علاوه بر مسلمانان، چینیها (چو – تسای، البته یکی از نمونههای اولیه بود)، مسیحیان به طوری و بوداییها، همه در دستگاه اداری او پیدا میشدند.
5 – بدون احساسِ گناه دشمنان را بکشید
از نظر کسانی که با او در ارتباط نبودند یا مخالف او بودند، چنگیز بیرحم بود. وقتی از عدم وفاداری کسی اطمینان مییافت، حتی یک خویشاوند یا دوست سابق، یک قاتل ستمکار میشد. همان طور که هرگز لطفی را فراموش نمیکرد، در مقابل، توهین را هم هرگز نمیبخشید و مقاومت در برابر او نه تنها توهین به او بود، بلکه توهین به خدای بالای سر هم تلقی میشد. مرکیتها که همسرش بورته را دزدیدند، آن قدر تکه تکه و منقرض شدند تا به کلی از میان رفتند. تای چیوتها که او را دستگیر کرده بودند، مثل خاکستر در میان باد فنا شدند. در مورد تاتارها که در مرگ پدرش مقصّر بودند فرمانی به این مضمون صادر کرد: ما باید به خاطر نیاکانمان انتقام بگیریم. رحم نکنید و همه را به قتل برسانید. انتقام یک تکلیف خدادادی بود و مسلمانان و شهرهایی که مقاومت میکردند، و بر علیه تانگوتهای شیسیا. از بلندنظری رهبران نظامی در فرهنگهای شهری نسبت به مخالفانشان هیچ خبری نبود، با در نظر داشتن احتمال این که آنها اغلب سنتهای یکسانی داشتند و در آینده ممکن است با یک دیگر متحد شوند. از نظر چنگیز، دشمنی که بیدرنگ تمکین نمیکرد اجنبی محسوب شده، انسان نبوده و بدون لحظهای درنگ سزاوار نابودی است. طبعاً آنانی که در برابر او بودند او را فقط به عنوان یک وحشی تشنهی به خون میشناختند.
6 – مخالفت با خشونت و ستمگری بی منطق
هیچ کس چنگیز را به ستمگری ناموجه متهم نکرده است. محمد خوارزمشاه شکنجه میکرد و پسرش جلالالدین نیز همین طور، اما چنگیز شکنجه نمیکرد. در واقع در موارد چندی او دستور به خویشتنداری میداد. شاید ربطی به آن فضیلتهایی که ما از رنج کشیدن مسیحیت استنتاج میکنیم، مذهبی که برای ما آشنا هستند، مثل تحمل بخشش دیگران، دوست داشتن دشمنان نداشته باشد، ولی ربطی به آزارگری دوران تفتیش عقاید هم ندارد.
7 – پذیرش روشهای تازهی فرمانروایی و عمل به آنها
چنگیز بسیار بیشتر از آن چه که تصویر وحشیگری صرف القا میکند ظرافت داشت. اگر یک رهبر بر مبنای مردانی که استخدام میکند و تصمیماتی که میگیرد قضاوت شود، در این صورت چنگیز به خاطر درک اهمیت و منافعِ سواد خواندن و نوشتن و سازماندهی ادارای و توجیه کردن مردانی که او نیاز داشت تا وقایع را ثبت کنند و سازمان اداری را هدایت کنند، این حقیقت برای یک جنگجوی چوپانِ بی سواد بسیار چشمگیر است. در یک کلام، او به حدّ بلوغ فکری رسید با هر جهشی در قدرت، از عشیره، به قبیله، به ملت، به امپراتوری، او شخصیت بزرگتری پیدا کرد، پیشرفتی که در نظر گرفتن این که او اولین نفر در میان ملتش بود که این جهش را انجام داد و این که مشاورانش دشمنانش بودند، حیرتانگیز میشود.
8 – آگاهی از برخورداری از حمایت الهی
چنگیز در هیچ مرحلهای از زندگیاش در برخورداری از حمایت خداوند تردید نکرده و هر مرحلهای در پیشرفتش، از در به دری تا امپراتوری، خداوند تأییدی بیشتر از حمایتش را به او ارزانی کرد. در خلال جنگ بر علیه خوارزم، قبل از حمله به یکی از شهرها، او قاصدانی را به همراه یک پیام کتبی فرستاد که کلمات دقیق خداوند را در آن آورده بود، بگذارید امیران و مردم بزرگ و مردم عادی این را بدانند که در تمام سطح زمین از طلوع تا غروب خورشید، من آن را در حق شما روا داشتهام. این یک مکتب فکری با یک فرضیهی بی چون و چرا و ساده است که تمامی کشورها به مشیّت الهی قبل از آن که حتی فتح شوند تحت حاکمیت مغول بودند. فرمانروایان خارجی فقط باید به این حقیقت ساده اذعان میکردند و همه چیز بر وفق مراد پیش میرفت.
9 – پیروان و وارثان خود را وادار کنید تا آنها نیز این را باور کنند
یِه – لوچو – تِسای به چنگیز پیوست چون فکر میکرد که خان فرمان خدا را در اختیار دارد. موفقیتها آن را ثابت کردند. فتح چین شاهکاری بود که هیچ قدرت انسانی نمیتوانست آن را به دست آورد و بنابراین چوتسای را از تعهدات قبلیاش آزاد کرد. گویوک، پسر اوگدای و جانشین او به عنوان خان (8-1246) به پاپ معصوم چهارم نوشت: خداوند جاودانه آن سرزمینها و ملتها را کشته و نابود کرده است، چون آنها به چنگیزخان پیوستند نه به خاگان (به معنای خان خانها، یعنی خود شخص گویوک) که هر دوی آنها فرستاده شدهاند تا فرمان خداوند را آشکار کنند. چه طور ممکن است کسی بر خلاف فرمان خداوند با قدرت خویش سرزمینی را تسخیر کند یا کسی را به قتل رساند؟
10 – احترام به آزادی عقیده
چرا چنگیز انتخاب شده بود و ذات پروردگاری که او انتخاب کرده بود هردو برای چنگیز معما بودند. در حالی که روش روشنی وجود نداشت تا خدا و ارادهی خدا فهمیده شوند، احترام به خاطر آنانی بود که در جستجوی فهم بودند (مگر این که با قوانین شماره 8 و 9 تضاد داشته باشد، یعنی قوانینی که در رابطه با حمایت الهی هستند؛ در این صورت قانون شماره 5، قلع و قمع و نابودی، کارایی داشت). از اسکندر تا استالین، بزرگترین رهبران و کثیفترین دیکتاتورها بعضی از این خصوصیات را داشتهاند. آیا هیچ کدام، همهی اینها را داشتند؟ چندتایی را انتخاب کنید و دربارهی آنها فکر کنید. پادشاهی مسیح به این دنیا تعلق نداشت. ناپلئون در رهبری نظامی و سیاسی برجستهتر بود، اما ادعای حمایت الهی را مطرح نکرد؛ و سرانجام شکست خورد بدون آن که امپراتوری تشکیل دهد. اسکندر کمی به این ایدهآل نزدیک میشود، هرچند که او هرگز در بیرحمی با چنگیز مطابقت نداشت. شاید معلم او ارسطو با سخنرانیهایش در مورد اخلاق او را در تنگنا قرار داده بود یا شاید هرگز فرصت مناسبی پیدا نکرد چون به اندازهی نصف عمر چنگیز زنده ماند.»[1]
[1] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 248 تا 252
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 89
«شکار بزرگترین تفریح چنگیز بود. او همچنین اسبان زیبا و شراب را دوست میداشت و همه را بر حسب سلیقهی قومش بین آنان تقسیم میکرد، ولی حصّهی خود را با قناعت و صرفهجویی خاصی که داشت نگاه میداشت. چنگیز رسم باده گساری را که در دستِجاتش رواج داشت، به طور کامل منع نکرد. او گفته بود اگر نتوان برای مشروبخواری درمانی یافت باید سه بار در ماه مست کرد. کسی که از سه بار تجاوز کرد مرتکب خطا شده است. اگر دو بار در ماه مست کند بهتر است. یک بار، بازهم بهتر، و اگر باده گساری نکنند چه بهتر از این. ولی میتوان مردی را یافت که مست نکند؟ چنگیز روزی از دوست و یار خود بوغورچی نویان پرسید: بزرگترین شادی و خوشی مرد چیست؟ بوغورچی پاسخ داد در رأس خوشیها شکار جای دارد. در بهار سوار شدن بر یک اسب خوب و گرفتن باز شکاری بر مشت. چنگیز سپس همان سؤال را از بورغول و سایر رؤسای نظامی کرد. همگی پاسخی مشابه دادند. آن گاه چنگیزخان گفت: نه، عیش مرد آن است که یاغی را باسمیشی (فتح بر یاغیان) کند و او را از بیخ براندازد و چشم عزیزان ایشان را بگریاند و اختگان فربه با زین زرین ایشان را برنشیند و شکم و ناف خاتونان ایشان را جامهی خواب سازد و لب ودهان ایشان را میبوسد. این سخنان، پر معنا و حاکی از آن چیزی است که بیش از همه چنگیز را در زندگی به سوی خود جلب میکرده است و به نوعی بازگو کنندهی شخصیت وی میباشد. عمیقترین نوع رضایت خاطر را از نتایج فتوحات خود به دست میآورده است. آن چه وی را جلب میکرده بازیهای زودگذر، سرگرمیهای قهرمانانه، و یا پیروزی و حتی قدرت نیست، بلکه تملّک ثمرهی فتوحات گردآوری شده از دشمن، و اشباع و اقناع حسّ انتقام و به دست آوردن ثروتهای جدید است. چنگیزخان به منزلهی روح مجسّم جنگجوی استپ آرانی با همهی غرایزِ کردارگرا و غاصبانهاش در نظر ما جلوهگر میشود. تنها یک نیروی ارادهی استثنایی چنگیز را بر آن داشت که جلوی غرایز خود را بگیرد و آنها را رام و مهار کند تا بتواند به مقاصد و اهداف عالی برسد. همان گونه که در پیش ملاحظه شد نیروی اراده، نیروی رام کننده، نیروی دوری جستن از امیالِ غیر عاقلانه، خطوط اصلی شخصیت چنگیز را میساختند. او همه چیز را در زمان و مکان مناسب و همان قدر که برای خود، برای یاران و اتباع خود میخواست. در آداب و رسوم مغولی بیجهت سخنان زیر به چنگیز نسبت داده نشده است: در زندگی عادی مانند گوسالهی دو سالهای رفتار کنید. در منازعات مانند کرکس حمله کنید. به هنگام جشنها و تفریحات مانند اسبان سیلمی جوان باشید، ولی در جنگ با دشمنان حمله کنید و مانند عقاب فرود آیید. در روز روشن مانند گرگی خشن مراقب باشید، در شب تاریک مانند کلاغی سیاه دوراندیش و مواظب باشید.
امپراطورِ مغول به طور کلی تحت تأثیر عقل و استدلال و به زیرِ اراده گرفتن همه و همه چیز میتوانست جلوی خشم خود را بگیرد. در این باره آمده است که روزی چنگیزخان میخواست عمویش داریتای را که به جای این که به برادرزادهاش بپیوندد، جانب ونگ خان کارئیت را گرفته بود به قتل رساند. آن گاه بوغورچی به وی گفت: از بین بردن خویشان مانند خاموش کردن آتش اجاق خود است. تنها یادگاری که از پدرت باقی مانده عمویت است. آیا ممکن است که تو تصمیم به نابودی وی گرفته باشی؟ چنگیز که متأثر شده بود با عقیدهی دوست خود موافق آمد و عمویش را بخشید. برخورد چنگیزخان با یک مسلمان که قاضی وحیدالدین پوشنجی باشد نیز در این باره پرمعنا است. چنگیز اغلب با وی بحث و گفتگو میکرد و درباره اسلام مسائلی میپرسید. روزی امپراتور مغول به قاضی گفت: نام چنگیزخان به دلیل انتقامی که از محمد خوارزمشاه گرفته در همهی دنیا به تجلیل و تکریم آورده خواهد شد. کمی بعد چنگیز از قاضی پرسید، آیا او فکر میکند که بازماندگانش خاطره و یاد خان را گرامی بدارند و محترم شمارند؟ وحیدالدین پوشنجی سرش پایین انداخت و گفت: اگر خان به جان امانش دهد پاسخ خواهد داد. پس از آن که چنگیز به جان امانش داد قاضی به خان گفت: در آن هنگام دیگر احدی باقی نخواهد ماند تا نام پر افتخار مغول را گرامی بدارد، زیرا کارگزاران وی همه و همه را قتل عام میکنند. وقتی او خطابهی خود را پایان داد چنگیز تیر و کمانی که در دست داشت به زمین انداخت و با غضب بسیار روی از قاضی برگردانید. قاضی در برابر خشم فاتح مخوف احساس کرد که آخرین ساعات عمرش فرا رسیده است و بدون معطلی آمادهی ترک زندگی شد، ولی لحظهای بعد چنگیزخان روی به جانب قاضی کرد و گفت: که او را همواره مردی صاحب درک میداند، ولی از این پس اطمینان حاصل کرده که قاضی علم لدنی ندارد. در دنیا تعداد بسیاری سلطان و حکومت وجود دارد، ولی محمد راهزن به هر نقطهای که بگریزد این نقاط ویران و از سکنه خالی خواهد شد. در حالی که سایر ملل و سایر شاهان و سلاطین ممالک یاد چنگیز را در خاطره نگاه خواهند داشت.
به آسانی میتوان موارد بسیار متعددی را در منابع قابل اعتماد نام برد که حاکی از تسلط چنگیزخان بر خشم خود باشد. حتی اتفاق افتاده کسانی را که از مقررات نظامی سرپیچی کردهاند به مجازات نرساند، در حالی که سپاهیان را به گونهای غیر قابل ترحم تنبیه میکرد. به عنوان مثال هنگام جنگ در غرب، چنگیز سه دسته را تحت فرماندهی جبه، سوبودای و تغاچار به تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد و دستور داد به قلمرو حاکم هرات، ملک امینالملک، دست درازی نکنند. جبه و سوبودای از این دستور اطاعت کردند، ولی تغاچار بهادر در قلمرو مورد بحث دست به غارت و چپاول زد. چنگیزخان به محض اطلاع جبه و سوبودای را به جهت شجاعتشان پاداش بخشید و اما میخواست تغاچار را به سبب سرپیچی از اوامر بکشد که نکشت و تنها با خلع وی از فرماندهی سپاه توبیخ و تنبیهاش کرد. چنگیز که در سپاه و در مایملک خود انضباط و مقرراتی آهنین برقرار کرده بود از لحاظ دست و دلبازی، بزرگواری، مردانگی و مهمان نوازی کاملاً شاخص بود و در نظر یارانش چون دلاور آرمانی اشرافی استپ جلوهگر بود. روابط و ملاقاتهای چنگیز با چانگ چوئن و سونگ سفیر و با سایر شخصیتهای دنیای مسلمان و اویغور نمایانگر آن است که او میدانسته چگونه آن صفات را در مورد بیگانگان به کار بندد.
به طور کلی عادت بر این است که از چنگیزخان یک هیولای مستبد خوانخوارِ خشن و مخوف ترسیم گردد که راه خونآلودِ خود را با عبور از روی تکّههای اجساد مردم صلحجوی گردن زده شده، و در طول ویرانههای شهرهای باشکوه و آباد گذشته، طی میکرده است؛ و خلاصه منابع گوناگون از عملیات خونین فاتح مغول، قتل عام دشمنانش و قتل برادرش باکتار که در عنفوان جوانی روی داد روایاتی نقل میکنند. این روایات که از یک روی صفات چنگیز خبر میدهد یک روی دیگر یعنی زندگی معنوی بسیار قوی و کامل وی را نیز آشکار میسازند. دو گانگی طبیعت وی معرّف یک ظالم خون آشام و در عین حال یک قهرمان حماسی، یک ویرانگر وحشی، و یک خالق نبوغ آفرین است. آیا این تصویر حقیقی وی نمیباشد؟ تجزیه و تحلیل دقیق علمی منابع، محقق منصف بی طرف امروز را متقاعد میسازد که چنگیز نه در زمانی که تموچین بوده و نه بعدها که چنگیزخان مغول شد به هیچ وجه سفاکی خون آشام و یا ویرانگری مقاومت ناپذیر نبوده است. چنگیز با آن نبوغ و لیاقت و توانایی ذاتیاش فرزند زمان خود و قوم خود بوده است. جای آن دارد که اقداماتش را در چهارچوب دورهی خود و محیط خود گذاشت و نباید وی را در زمان دیگر و در مکان دیگری قرار داد. به سهولت میتوان پذیرفت که چنگیز هیچ گاه حتی در دورهی جنگهای بزرگ و تهاجمات بزرگ خود به تمایلات به خصوص سفّاکی و خونآشامی بیش از آن چه که در نزد رؤسای سپاه سایر ملل همعصر وجود داشته متهم نشده است. چنگیزخان نیز مانند سایر فاتحان بزرگ همهی زمانها و همهی ملل - اگر میتوانسته برای انجام کار وی مثمر ثمر باشد، توانایی آن را داشته که با خونسردی تصمیم به نابودی یک دستهی دشمن یا یکی از دستجات خاص خود و حتی قتل عام ساکنان یک شهر را گیرد، ولی در عوض همواره از ارتکاب به عملیات وحشیانهی غیر ضروری امتناع کرده و هیچ گاه به خاطر انتقام نسبت به رقبای زندانی مرتکب سفاکی وحشیانه نگردیده است. در حالی که معاصرین او و حتی معرّفین و شخصیتهای ملل بسیار با فرهنگتر، مثلاً جلالالدین خوارزمشاه، نه تنها دشمنان اسیر را در برابر دیدگان خود در زیر شکنجه میکشتند، بلکه متعلقان دستگاهشان آن عملیات وحشیانه را میستودند و سبب شهرتشان میشدند. هیچ گاه حتی در مخیلهی چنگیزخان خطور نمیکرد که مانند یکی دیگر از فاتحان آسیایی یعنی تیمور دستور دهد دو هزار موجود زنده را روی هم قرار دهند و هرمی از انسانها بسازند، و سپس آنها را با گل و آجر بپوشانند و تازه نظر دنیا نسبت به وی بسیار وسیعتر از نظرها نسبت به چنگیز باشد.
چنگیز با حسابی ساده، یک صحراگردِ دشت، مسلط به نفس منضبط و مرد عمل کاملی بود که تا آخر عمر نیز چنین باقی ماند. او نمیتوانست و نمیخواست یک قاتل ساده باشد. همچنان که هیچ گاه نخواست یک ویرانگر بیهودهی جوامع متمدن باشد، و به نحوِ احسن حساب برتریهایی را که سرزمینهایی با ساکنان شهرنشین و با فرهنگ برای اربابان صحراگرد خود داشتند، کرده بود. مسلماً این موضوع مانع چنگیز نبود که گه گاه از جهت ضرورت جنگی یا سیاست نظامی شهرهایی را ویران سازد. در زندگی خصوصی چنگیز نیز هیچ گونه اثر شقاوت خاصی مشاهده نشده است. بر عکس همهی منابع و شواهد گواه علوّ طبع، مردانگی و به خصوص خویشتنداری و تسلّط به نفس ویاند که در موارد گوناگون مشاهده گردید. همچنین با در نظر گرفتن آداب و سنن و طرز تفکر زمان وی، قتل برادرش باکتار و سایر جنایات و یا فرمانهای قتلی که به وی نسبت داده شده است، نمیتوانند به منزلهی خوی خونخواری و شقاوت تلقی گردد. قتلهایی که به وسیله و یا به دستور چنگیز انجام میشد، به عقیدهی اطرافیان و در روح او که مالامال از اندیشههای معنوی و مذهبی بود حالتی ملایمتر مییافت. او یک شمنی صحراگرد و بدوی بود و همچنان نیز باقی ماند و با غرایز انحصار طلبی واقع بینانه، به طور مبهم خویشتن را از جهت خود و از جهت ایل خود مسؤول روحانی در برابر «آسمان جاویدان» و فرشتگان حامی میدانست. چنگیز که در جنگ حیلهگر و گاهی دغل و گول زن بود، در زندگی خصوصی و در روابط خصوصی خود هیچ گاه به اعمال خیانتآمیز و ناشایست دست نیازید. وی درستی و راستی را ارج مینهاد، چنان که به دفعات گوناگون ما شاهد آن بودهایم، ولی بیتردید برعکس بسیار حریص و مال دوست بود.
فاتح مخوف که تهاجمات، جنگها و عرصههای نبرد متعددی را فرماندهی کرده بود شخصاً از شجاعت و بیباکی استثنایی برخوردار نبود، و به طور کلی با اعمال قهرمانانهی افسانهای بیگانه بود. چنگیز طبعی ماجراجو نیز نداشت و اگر در جوانی اتفاق میافتاد که از خود شجاعت و شهامتی بروز دهد بعدها هنگامی که خان گردید همواره در جنگها خود را در شرایطی قرار میداد که ابراز شجاعت شخصی را غیر ممکن میساخت. وی همواره عملیات جنگی و نیروهای کوچک را شخصاً رهبری میکرد، ولی هیچ گاه در صف سوارکاران نمیجنگید، زیرا معتقد بود که نقش رئیس این نیست. روزی بلانویان یکی از یارانش از او چنین سؤال کرد: تو را سرور قدرت و قهرمان مینامند. در دستهای تو چه علائم فتح و پیروزی مشاهده میشود؟ چنگیزخان پاسخ داد: قبل از آن که به تخت امپراتوری جلوس کنم، اتفاق افتاد که تنها راهی را بپیمایم. شش مرد در دهانهی پلی مانعی ساخته بودند و میخواستند به من سوء قصد کنند. هنگامی که به نزدیکی آنان رسیدم شمشیرم را کشیدم و به سویشان حملهور شدم. آنان باران تیر را به سوی من روانه کردند. همگی به خطا رفت و هیچ یک به من اصابت نکرد. من آنان را با شمشیر به قتل رسانیدم و صحیح و سالم به راهم ادامه دادم. در بازگشت از کنار اجساد آنان گذشتم. شش اسب اختهی آنان بدون صاحب میگشتند. من آن شش اسب را با خود بردم.
در نظر چنگیز علائم پیروزی این بود: «آسمان» نخواسته بود که او ناگهانی و رایگان بمیرد. او بود که دشمنانش را نابود ساخت و مرکوبشان را به دست آورد. چنگیز همواره به این طرز فکر درباره خود صادق ماند. آسمان و آسمان آبی جاویدان به او و به ایل طلایی مغولی او نیروی تسلط بر همهی سلالههای ساکن در ارابههای نمدی و بر سایر اقوام همسایه و بر همهی جهان بخشیده بود. در نتیجه یارانش میبایست آن چنان متشکل میبودند که بتوانند به دنبال رهبر خود تا پیروزی مطلق پیش روند و تا به حدّی برسند که لذّت فتح را بچشند. بدین منظور سازمان جنگی خود و «سیق» خود را آوردند تا همچنان که برای حکومت بر یک قبیله – اولوسِ کوچک مناسب بود، برای جهان نیز مناسب بوده باشد. کسی که این تشکیلات را محترم میشمرد صلاحیت چنگیزخان را بر آن چه که او برای بعدها مقرّر میداشت نیز پذیرفته باشد: «آسمان به من فرمان داده است که بر همهی ملل فرمانروایی کنم» این طرز فکر آن نابغهی وحشی بود. گویند چنگیزخان قامتی بسیار بلند و کشیده، هیکلی قوی و چشمانی گربهای داشته است.»[1]
[1] - چنگیزخان، تألیف ولادیمیرتسف، ترجمه دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، انتشارات اساطیر، 1363، صص 182 تا 191
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 82