«محمّدرضا در طول حیات خود زندگی زناشویی سالمی نداشت و به تمام معنی فردی عیّاش بود. نخستینبار با مستخدمه مدرسه لُهروزه که توسط پرون با محمّد رضا آشنا شد رابطه داشت که به افتضاح کشید. زمانی که در سال 1315 محمّد رضا به ایران مراجعت کرد رضا شاه مراقب بود که با زنهای ناباب رابطه پیدا نکند و لذا به مادر محمّد رضا پیغام داد که زن مناسبی برای او پیدا کنند. یکی از زنانی که با او ارتباط داشت فیروزه بود که در اندرون همه او را به عنوان زیباترین زن تهران میشناختند و ارتباط او با فیروزه تا ازدواج با فوزیه ادامه داشت و به او ماهیانه 300 تومان میپرداخت و اگر البسه خاصی نیز میخواست پول آن را میداد. رضا خان نیز از این امر ناراحت نبود و پس از ازدواج با فوزیه بنا به موافقت او از ایران رفت و محمّد رضا چند قطعه جواهر و حدود 200 هزار تومان پول نقد به او داد که جمعاً با ارزش جواهرات حدود 500 هزار تومان بود. پس از ازدواج با فوزیه نیز محمّد رضا مخفیانه با دختری به نام دیوسالار رابطه داشت. مدتی پس از جدایی از فوزیه، محمّد رضا از من خواهان معرفی زنی شد. من نیز در یک میهمانی باشگاه افسران مادر و دختری را دیدم. دختر در حدود شانزده الی هفده ساله و موبور و زیبا و بلندقد بود. بعد از مراحلی که گذشت محمّد رضا گفت مادر و دختر را به سرخه حصار بیاور. پس از دیدار محمّد رضا به من گفت که با پری غفّاری قرار گذاشته است. من یکی دو بار پری را به کاخ بردم و پس از آن راننده محمّد رضا این کار را انجام میداد. محمّد رضا به این دختر علاقه زیاد داشت ولی برای ازدواج با ثریّا از او جدا شد.
پیش از ازدواج با ثریّا، محمّد رضا قصد داشت با یک خانواده سلطنتی اروپا وصلت کند. از هلند که ناامید شد به دنبال خانواده سلطنتی ایتالیا رفت و مادر محمّد رضا و شمس و اشرف از این مسأله ناراضی بودند و زن عبدالرضا که زن بسیار فضول و پرحرفی بود به او میگوید: "شما با مسائل دربار ایران آشنا نیستید. زن شاه میشوید و بعد اسیر دست اشرف و مادر شاه که ولکن نیستند و شما را اذیت خواهند کرد" و سرانجام او را از ازدواج با محمّد رضا منصرف میکند و محمّد رضا از این قضیه بینهایت عصبانی میشود و به جان زن عبدالرضا افتاد و به گارد دستور داد که وی به جز خانه خودش و نزد شوهرش حق ندارد وارد هیچ کاخی شود و نباید در هیچ میهمانی دعوت شود تا بالاخره با التماس عبدالرضا پس از 30 سال او را بخشید.
پس از ازدواج با ثریّا، بختیاریها وارد دربار شدند و اطراف محمّد رضا را احاطه کردند ولی آنها مانند اطرافیان فرح از موقعیت خود سوءاستفاده نکردند که این مربوط به خود ثریا بود. گرداننده بختیاریهای اطراف ثریا یک زن بختیاری به نام فروغظفر بود. مادر محمّد رضا و شمس جز سال اول دیگر ثریّا را ندیدند و به او ناسزا میگفتند و اولین دشمنان ثریّا بودند زیرا ثریّا به آنها محل نمیگذاشت و اهل آشتی نبود و کاخِ مادر محمّد رضا کانون مخالفت با ثریّا بود. ثریّا فوقالعاده زیبا بود ولی در کارهای اجتماعی خجالتی بود. ازدواج آنها مدتها طول کشید ولی مسلّم شد که ثریّا بچهدار نمیشود. هرچند خود پادشاه نیز از داشتن پسر میترسید و او یک جانشین بالغ را خطر بالقوّه برای خود میدانست. بعدها نیز از وجود رضا که نزدیک بلوغ بود رضایت نداشت. به هرحال محمّد رضا از ثریّا جدا شد. ثریّا ثروتمند از کاخ رفت و ماهیانه 30 هزار تومان دریافت میکرد و در آلمان زندگی مرفّهی داشت. پس از جدایی از ثریّا، محمّد رضا با زنی به نام گیتی خطیر رابطه پیدا کرد. او احتیاج به معرف نداشت زیرا از فامیل خودش بود و در میهمانیهای دربار حضور داشت. او شوهر کرده و طلاق گرفته بود. رابطه با گیتی تا ازدواج با فرح ادامه داشت. گیتی زن کم توقّعی بود ولی شاید حدود یک میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهر به او داد و او نیز راهی رم شد.
محمّدرضا قبل از ازدواج با فرح که زن رسمیاش بود، با زنهای زیاد رابطه داشت. رفیقههای یک شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرّف آنها اشرف (خواهرش) و عبدالرضا (برادرش) بودند. در مسافرت به آمریکا در نیویورک، من دو نفر را به محمّد رضا معرّفی کردم. یکی گریس کلّی بود که در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دو بار با او ملاقات کرد و محمّد رضا به وی یک سری جواهر به ارزش حدود یک میلیون دلار داد. نفر دوم یک دختر آمریکایی نوزده ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمّد رضا مرا فرستاد و او را آوردم و چند بار با محمّد رضا ملاقات کرد و به او نیز یک سری جواهر داد که حدود یک میلیون دلار ارزش داشت. پس از ازدواج با فرح نیز مستنداً میدانم با یک دختر رشتی موبور و زیبا به نام طلا آشنا شد که مسأله را فرح فهمید و گاه مزاحمتهایی برای او فراهم میآورد.»[1]
[1]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج اول، خلاصۀ صفحات 203 تا 209.
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 648
تاجالملوک در خاطرات خود که سرپرستی و نظارت بر تخلیهی زنان احمدشاه را از کاخ گلستان داشته است، میگوید: «...... رضا از پیشنهاد من استقبال کرد و گفت: از اتفاق، فکر خوبی است چون زنهای احمد علاف، رضا، احمد شاه را احمد علاف صدا میکرد و زنهای محمد حسین میرزای ولیعهد در اندرونی هستند و خوبیت ندارد سربازهای عزب اوغلی وارد اندرونی شوند. شما عدهای از زنهای محترمه را بردارید و امور مربوط به زنها را سرپرستی کنید. من فردا به اتفاق خواهرانم و همسران چند تن از نظامیها مثل خانم سرلشکر بوذرجمهری و سرلشکر امیراحمدی و سرلشکر یزدان پناه و سرلشکر امیر طهماسبی و عبدالحسین تیمورتاش که به نوبهی خود زنان شیردل و با جرأتی بودند روانهی عمارت شاه در دربار شدیم. محمد حسن میرزا همسر عقدی خود دختر شعاعالسلطنه را طلاق گفته و حالیه زن عقدی نداشت اما وقتی به اندرون رفتیم ملاحظه کردیم بالغ بر 18 زن صیغهای محمد حسن میرزا هستند که بزرگترین آنها 14 سال داشت و از اهالی امامه در شمال تهران بود. عدهای از زنهای سلطان احمد شاه هم در آن محل حضور داشتند. من به زنها گفتم هرچه وسایل مربوط به خودشان دارند، میتوانند بردارند و با خود ببرند و واقعاً نظارت کردم که به هیچ کدام از این زنهای بدبخت ظلم نشود.
زنان احمد شاه و محمد حسن میرزا که عموماً صیغهای بودند سراسیمه از این اتاق به آن اتاق میرفتند و درِ صندوقها را میگشودند و هرچه میتوانستند، برمیداشتند. این کاخ باشکوه که میگفتند یادگار کریم خان زند بوده و بعدها آقامحمد خان و فتحعلی شاه آن را وسعت دادهاند تا به آن روز چنین صحنهای ندیده بود. بعضی زنها به من مراجعه میکردند و با گریه اظهار میداشتند برای مراجعت به مسقطالرأس خود پول کرایه ندارند. سرلشکر طهماسبی را موظف کردم به همهی آنها خرج راه بدهد. بعضی زنها ترک و از اهالی نقاط مختلف آذربایجان بودند. عدهای مال دهات اطراف تهران بودند. خواجهها و خدمتگزاران حرم مثل ابر بهاری در آن سرمای زمستان گریه میکردند. هیچ کس باورش نمیشد کار سلسلهی قاجار تمام شده و بساط عیش و عشرت آنها منقّص گردیده است. این کاخ گلستان کاخ زمستانی احمد شاه بود و در تابستان شاه قاجار به کاخ صاحبقرانیه و برادرش، محمد حسن میرزا به کاخ اقدسیه میرفت. بعد از رسیدگی به امور اندرونی و سروسامان دادن به وضعیت زنها از آن جا بیرون آمدیم تا سرلشکر طهماسبی و عملههایش اندرونی را مُهر و موم کنند.
از آن جا رفتیم به تالار آیینه و اتاق محمد شاهی که در جوار اتاق برلیان بود. ولیعهد را چند ساعت قبل از داخل عمارت بیرون کرده بودند. اما صاحب جمع، نوکر وفادار محمد علی شاه با آن موهای سفید یک دست، روی زمین نشسته بود و گریه میکرد. صاحب جمع از زمان خلع محمد علی شاه، احمد شاه و محمد حسن میرزا را ترک نگفته و نسبت به آنها وفادار بود. آقای سهامالدوله پسر علاالدوله هم گوشهی دیگر سالن گریه میکرد. در این اثنا مرتضی خان یزدان پناه وارد شد و به آنها گفت اگر میخواهید همراه محمد حسن میرزا باشید راه بیفتید، زیرا الساعه او را حرکت خواهیم داد. من آمدم بیرون و از پشت پرده به داخل چشم دوختم. دیدم محمد حسن میرزا ولیعهد سابق، دکتر اعلمالملک و بوذرجمهری در داخل محوطه ایستادهاند و صحبت میکنند. از مرتضی خان پرسیدم موضوع چیست؟ پاسخ داد بحث پول است. ولیعهد میگوید من پول برای خروج از کشور ندارم. گفتم برو موضوع را به رضا اطلاع بده و بگو تاجالملوک میگوید تا آن جا که میتوانی به این بدبخت کمک کن. مرتضی خان رفت و پس از مدتی برگشت و گفت اعلیحضرت رضا خان پهلوی پنج هزار تومان انعام مرحمت فرمودهاند تا محمد حسن میرزا بتواند با آن خود را به عراق عرب و بعد هم به اروپا رسانده و به احمد شاه ملحق شود. خلاصه این که کاخ گلستان و عمارت صاحبقرانیه و اقدسیه و سایر و سایر اقامتگاههای مربوط به قاجار اعم از قصر قاجار، عشرت آباد، کامرانیه و سایر نقاط در منظریه و امثالهم تخلیه و مُهر و موم و تحویل گردید و بدین ترتیب پس از حدود صد و پنجاه سال آخرین شخص منتظر سلطنت که منتظر بود بعد از احمد شاه به سلطنت برسد از کشور رفت و طومار سلطنت قاجاریه درهم پیچید.»[1]
[1] - خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 54 تا 56
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 645
در ورای آن که آثار انقلاب روسیه و سپس جنگ جهانی دوم بر ایران چه بوده است، تاجالملوک در خاطرات خود به هنگام تشکیل کنفرانس تهران اشاراتی از دیدار خانوادهی خود با استالین دارند که حاوی نکات جالبی میباشد. ایشان بدون آن که چرا از بین سران سه کشور تنها استالین حاضر به دیدار با شاه جوان ایران میشود وی را چنین توصیف و معرفی میکند: «از بازی تقدیر با استالین که دشمن هیتلر بود هم ملاقات داشتهام. موقعی که رضا از ایران خارج شده و محمد رضا به سلطنت رسیده بود در تهران یک کنفرانس برگزار شد و رئیس جمهوری آمریکا، نخست وزیر انگلستان و رهبر اتحاد شوروی به تهران آمدند. در آن موقع محمد رضا جوان بود و انگلیسیها و آمریکاییها هم چون ایران را اشغال کرده بودند خود را حاکم ایران میدیدند و حاضر نشدند به دیدن محمد رضا بیایند، بلکه محمد رضا را وادار کردند تا به دیدن رئیس جمهوری آمریکا و نخست وزیر انگلستان برود، اما مرحوم یوسف استالین شخصاً به کاخ سعد آباد آمد و با شاه جوان ایران و من که مادرش بودم و دختران و سایر فرزندان رضا ملاقات کرد و عصرانه خورد. خوب. شما میدانید که استالین رهبر اتحاد شوروی، یعنی بزرگترین کشور جهان بود. استالین که در شوروی و در همهی دنیا به او مرد آهنین میگفتند نقش اول را در پیروزی متفقین و شکست حکومت آلمان داشت. در حقیقت اگر مدیریت استالین نبود جنگ به نفع هیتلر تمام میشد.
استالین در موقع صرف عصرانه به ما گفت که اسم اصلی او یوسف یوسف زاده و از اهالی گرجستان و اصلاً ایرانی است. محمد رضا از این حرف استالین به وجد آمد و اظهار خوشحالی کرد که استالین اصالتاً ایرانی میباشد. به نظر من استالین شبیه کشاورزهای قلچماق و قوی هیکل روستایی بود. به دستهایش نگاه کردم، دیدم خیلی قوی و دارای انگشتان زمخت و گوشت آلود است. مدام پیپ میکشید و هر دو سه جملهای که میگفت یا میشنید با صدای بلند میخندید. در خلال صحبتهایش اصلاً اسمی از رضا نیاورد، فقط از محمد رضا پرسید که در کجا درس خوانده است؟ محمد رضا برایش توضیح داد که در سویس بوده است. استالین گفت که در یک مدرسهی مذهبی در گرجستان درس خوانده ولی بعداً از مدرسه مذهبی فرار کرده و تحصیل را هم رها کرده است. او همچنین به محمد رضا گفت که یک فرزند هم سن و سال او دارد که تحت اسارت آلمانیها است. ما خیلی تعجب کردیم که فرزند استالین کبیر به اسارت درآمده است. استالین که متوجه تعجب ما شده بود، گفت: همهی فرزندان شوروی به مثابه فرزندان او هستند و یک رهبر نمیتواند وقتی فرزندان دیگر هموطنانش در جنگ کشته میشوند فرزند خود را در جای امن پنهان کند و به جبهه نفرستد. ما همگی تحت تأثیر شخصیت جالب و استثنایی استالین قرار گرفته بودیم و باید بگویم که من هنوز هم تحت تأثیر شخصیت آن مرد بزرگ هستم و تا امروز او را فراموش نکردهام. در سالهای بعد که پسرم جانشین پدرش شد و سلاطین زیادی به ایران آمدند اکثر آنها را با بانوانشان ملاقات کردهام، ولی هیچ کدام آنها را مانند هیتلر و استالین نیافتم. در مورد استالین این نکته را باید بگویم بر عکس آن که ما شنیده بودیم آدم خشن و مستبدی هست بسیار مهربان و خندهرو و بذله گو بود. برعکس هیتلر که مدام پلکهایش را به هم میزد و دور اتاق راه میرفت و روی پاهایش چرخ میزد و حرکات عجیب و غریب میکرد، استالین خیلی راحت و آرام و آسوده بود و یک نوع لبخند شیرین و دلچسب و آرامبخش در تمام صورتش پهن بود. این نوع رفتار از رهبر بزرگترین کشور جهان که مردمش در خط اول جبههی جنگ قرار داشتند و از مردی که فرزند ارشدش در اسارت آلمانیها بود بسیار برای ما عجیب به نظر میرسید. موقعی که استالین با ما دست داد جملهای به روسی گفت که به جز من دیگران معنای آن را نفهمیدند. یک نفر دیلماج سفارت روسیه که همراه او بود گفت: رفیق استالین میگوید زبان فارسی نمیداند آیا در بین شما کسی هست که زبان روسی بداند؟ من گفتم: دا. استالین رو به محمد رضا کرد و جملهی دیگری را به زبان آورد. من معنای آن را فهمیدم ولی چیزی نگفتم. به همین خاطر دیلماج سفارت روس جملهی استالین را ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین میگوید حتماً شاه جوان ایران زبان انگلیسیها را میداند. محمد رضا به علامت تأیید سرِ خود را تکان داد و گفت: بله. انگلیسی، فرانسه و آلمانی را صحبت میکنم. استالین خندید و جمله دیگری را به زبان آورد. دیلماج فوراً ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین میگویند ممکن است شما زبان امپریالیستها را یاد بگیرید اما هرگز نمیتوانید از نقشههای آنها مطلع بشوید. استالین در این ملاقات چند هدیه هم به ما داد. او درست حالت یک پدر، بلکه پدربزرگ مهربان و دوست داشتنی را داشت. استالین چند نصیحت تند و صریح به محمد رضا کرد و به او گفت فئودالیسم یک سیستم قرون وسطایی است و شاه جوان ایران اگر میخواهد موفق شود باید کشاورزی را از دست استثمارگران نجات دهد و زمینها را به آنها بدهد. او همچنین به محمد رضا گفت نباید به حمایت امپریالیستها مطمئن باشد، زیرا آنها همان طور که رضا شاه را از مملکت بیرون انداختند اگر منافعاشان به خطر بیفتد او را هم از کشور بیرون خواهند انداخت. استالین با آن که میدانست ما ناراحت میشویم اظهار داشت شاه جوان بهتر است در اولین فرصت مناسب حکومت را به مردم واگذار کند و بساط سلطنت را که یک سیستم قرون وسطایی است جمع آوری نماید. استالین به محمد رضا گفت به هر حال مردم بساط سلطنت را جمع آوری خواهند کرد و اگر او خود در برچیدن سلطنت پیش قدم شود نام نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت. محمد رضا و ما هیچ نمیگفتیم و فقط گوش میکردیم. در پایان محمد رضا به استالین گفت من از توجهات شما تشکر میکنم اما نوع حکومت را مردم ایران انتخاب کردهاند و تا وقتی مردم این طور بخواهند من مخالفتی با خواسته آنها نخواهم کرد. بعد استالین که متوجه برودت مجلس شده بود چند سؤال خانوادگی از ما کرد و وقتی فهمید پدر من از مهاجران قفقازی بوده و زبان روسی میدانسته خیلی اظهار خوشحالی کرد و گفت قفقاز به واسطهی کوهستانهای صعبالعبور و جغرافیای خشن مهد پرورش مردان سخت کوش است و خیلی از مردان ناحیهی قفقاز در صف مقدم جنگ با آلمانها هستند. در آن موقع قفقازیه یک منطقهی وسیع در جنوب شوروی به مرکزیت تفلیس بود و جمهوریهای مختلف مثل آذربایجان و ارمنستان و غیره ذالک وجود نداشت. وقتی مجلس کمی گرم و دوستانه شد محمد رضا کمی این پا و آن پا کرد و گفت آیا دولت اتحاد شوروی و عالی جناب استالین با سلطنت من مخالف هستند؟ استالین گفت: دولت شوروی به واسطه مسلک خود حامی ملتهای تحت استعمار و سلطهی امپریالیستها است و به طور کلی با حکومتهای فردی مخالف است اما در امور داخلی دخالت نمیکند و امیدوار است خود مردم این کشورها حقوق از دست رفته خود را استیفا نمایند. بعد چون متوجه شد که محمد رضا از این پاسخ او قانع نشده است گفت: امپریالیستها تا روزی که یک قطره نفت در ایران و خاورمیانه موجود است این منطقه را رها نخواهند کرد و اتحاد شوروی قصد ندارد با امپریالیستها وارد جنگ شود. بنابراین با حکومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد کرد. ما معنای این حرف را خوب نفهمیدیم و فکر میکردیم که استالین ما را به عدم مداخلهی شوروی در امور ایران مطمئن کرده است اما بعداً مرحوم قوامالسلطنه به ما گفت استالین خیلی صریح شاه جوان را عامل امپریالیستها معرفی کرده و در واقع به ما صراحتاً توهین کرده است. منظور از امپریالیستها در سخن استالین آمریکا، انگلیس و کشورهای اروپایی بودند. البته استالین آلمان را هم امپریالیست میدانست و میگفت این جنگ یک جنگ میان امپریالیستها بر سر تقسیم غنائم و مناطق نفوذ است که پای اتحاد شوروی را هم ناخواسته به آن کشیدهاند. استالین در موقع ترک کاخ سعدآباد از چند تابلوی نقاشی موجود در کاخ بازدید کرد و به خصوص تابلوهای کمالالملک بسیار مورد توجهاش قرار گرفت و به محمد رضا گفت چه فایده دارد که این آثار با ارزش هنری را در کاخ محبوس کرده و مردم کشورت را از دیدن آنها محروم ساختهای؟ ارزش این آثار وقتی است که همه بتوانند آنها را ببینند و لذت ببرند. این خودخواهی شماست که چنین آثاری را برای تزئین کاخ خود قرار داده و حق مردم برای تماشای آنها پایمال کردهاید. این یک اخلاق منحط امپریالیستی است. ما از این حرفهای استالین خیلی رنجیده خاطر شدیم، اما در آن وضعیت نمیخواستیم اعتراضی بکنیم. البته رؤسای ممالک آمریکا و انگلستان به ملاقات محمد رضا نیامدند و توهین آنها بزرگتر از حرفهای سرد استالین بود. ما خیلی تعجب کردیم که دیلماج سفارت روس، سفیر روسیه در تهران و چند نفری که همراه استالین بودند در حضور او آب میخوردند، راحت میخندیدند و پایشان را روی پایشان میانداختند و یا سیگار میکشیدند. آنها در خطاب قرار دادن استالین هم هیچ عبارت محترمانهای به کار نمیبردند و فقط به او میگفتند رفیق استالین و این برای ما عجیب بود که روسها این همه نسبت به رهبر خودشان بی ادب باشند. یک میرزای ادرات ما بیشتر از استالین کبکبه و دبدبه داشت. از همه بدتر نوع لباس و کفش و کلاه استالین بود که از نوع پارچه ارزان قیمت و خیلی هم بد دوخت و معمولی بود. بعد که استالین رفت به محمد رضا گفتم: مادر جان اصلاً ناراحت نشو. این جور که معلومم شد روسها آدمهای دهاتی هستند و اختیار احساسات و بیان خود را ندارند. اگر عکسهای استالین را قبلاً ندیده بودم و خدمه و پرسنل سفارت روس همراه او نیامده بودند خیال میکردم یک باغبان یا عملهی محوطهی کاخ است که وارد سالن گردیده است. محمد رضا گفت: او را آدم صادق و راستگویی یافتم. روزولت و چرچیل درست بر عکس این آدم هستند و فقط مرا نگاه میکردند و لبخند میزدند. از سکوت آن دو نفر بیشتر از حرفهای استالین ناراحت شدم. بعد استالین یک پالتوی پوست به اشرف و یکی هم به شمس داد. یک کلاه پوست مدل روسی از همانها که روسها عادت دارند سرشان میگذارند، برای محمد رضا فرستاد.
باید اعتراف کنم که در تمام زندگی یک چنین چهرهای نافذ که نگاهش عمق وجود مخاطب را میسوزاند، ندیدم. محمد رضا هم همیشه از او به عنوان یک مرد استثنایی یاد میکرد و در صحبتهای خصوصی میگفت: اگر استالین نبود آلمانیها بر تمام دنیا مسلط میشدند و پدر آمریکاییها و انگلیسیها را در میآوردند. بنده باید اضافه کنم که اگر استالین نبود سرنوشت ایران هم عوض نمیشد. چون رضا با آلمانها متحد شده بود و هیچ فکر نمیکردیم آلمانها شکست بخورند. شکست آلمانها باعث شد سرنوشت رضا و ایران عوض شود و شوهر مرحوم به تبعید برود و از غصه دق مرگ شود.»[1]
[1] - خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 73 تا 79
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایرن، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 643
رقابت دول انگلیس و روسیه با پیچیدهترین روشهای دیپلماسی در تمام ارکان سیستم حکومت قاجار وجود داشته است. پس از انقلاب اکتبر در روسیه و تأثیر آن بر ایرانیان، دولت انگلیس تصمیم گرفت که منافع درازمدت خود را با تغییر حکومت تحکیم بخشد تا بلکه از دامنهی طغیان و شورشهایی که از اندیشه و آرمانهای انقلاب روسیه به وجود آمده بود جلوگیری کند. سرانجام این سیاست منجر به ظهور رضا شاه و تأسیس سلطنت پهلوی گردید. با توجه به آن که هر انسانی دارای نقاط قوت و ضعف میباشد رضا شاه نیز با پشت سرگذاشتن مشکلات فراوان زندگی در جایگاهی که هیچ گاه تصورش را نمیکرد، قدم گذاشت. رضا شاه به هنگام رسیدن به پادشاهی از گذشته و فرهنگ ایران اطلاع چندانی نداشت و با همت مردانی چون محمد علی فروغی، علی اکبر داور،سید حسن تقی زاده و بسیاری دیگر با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا گردید و با کمک آنان بانی اصلاحات اساسی شدند و پایههای ایران نوین را بنیاد نهادند. در زمان این فرد بدون نام و نشان و به دور از خاندان هزار فامیل تحولاتی شکل گرفت که تا آن زمان بی سابقه بود و علت آن را باید در روش رفتار اولیه رضاشاه جستجو کرد که در کنار دیکتاتوری به سخن دیگران گوش میداد و منافع ملی را ترجیح میداد. رضا شاه فردی وطن پرست بوده و همواره از حضور و تسلط بیگانگان نارضایتی خود را نشان میداد. او در جریان جنگ جهانی دوم و برای رهایی از سلطهی روس و انگلیس تمایل شدید به جانب آلمان نشان داد که بعد از شکست نیروهای متحدین سرانجامی جز تبعید و مرگ دور از وطن چیزی برای وی به دنبال نداشت. برای آشنایی با این مقطع از تاریخ به گوشهای از خاطرات تاجالملوک همسر وی در دیدار با هیتلر و نگرش مردم به سوی آلمانیها نکاتی ارائه میشود. تاجالملوک در پاسخ این سؤال که از رجال خارجی چه نکتهای به خاطر دارید، میگوید: «من از رجال خارجی هم خاطرات زیادی دارم. با هیتلر و استالین از نزدیک صحبت و گفتگوی خصوصی کردهام. موقعی که همراه اشرف و شمس به آلمان رفته بودم تیمورتاش ما را در برلین به ملاقات هیتلر برد. در آن موقع هیتلر اکثر نقاط تحت سلطهی انگلستان و فرانسه را در آفریقا و آسیا فتح کرده و دست استعمارگران انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی و دیگران را از کشورهای دیگر قطع کرده بود. هیتلر قدرت آلمان را افزایش داده و این کشور تبدیل به مملکت درجه اول جهان شده بود. هیتلر در دنیا محبوبیت زیادی داشت و در ایران هم خیلی مورد توجه و احترام مردم بود. هیتلر ایرانیها را از نژاد آریایی میدانست و چون آلمانیها هم از همین نژاد بودند لذا به ایران علاقهمند بود و در دوران حکومت خود تا آن جا که توانست به ایران کمک کرد. رضا هم که از دخالتهای انگلستان در امور ایران به تنگ آمده بود به طرف آلمانیها گرایش و علاقه پیدا کرد و طی چند سال روابط ایران و آلمان خیلی صمیمانه شد. آلمانیها در امور ساختمان و راهها و جادههای ایران فعالیت میکردند و در ساختن راه آهن، بنادر و سیلوها و کارخانجات به ایران کمک رساندند. ایستگاههای راه آهن در تهران و تبریز و امثالهم، خط سراسری، پل ورسک، پلهای راه آهن در مناطق صعبالعبور، فرودگاه، کارخانهی مونتاژ هواپیما، کارخانهی شکر، کارخانهی ذوب آهن کرج، سیلوهای گندم، کارخانجات آرد و خیلی تأسیسات که حالا یادم نیست نام ببرم. من یادم هست مردم تهران آن قدر به هیتلر علاقه داشتند که در میدان توپخانه جمع میشدند تا از رادیو سخنرانیهای هیتلر را گوش کنند. در آن موقع اکثر مردم رادیو نداشتند. ایستگاه رادیو در خیابان بی سیم پهلوی، سید خندان، تأسیس شده و روزی یک ساعت برنامهی رادیویی زنده پخش میکرد. از بی سیم پهلوی به میدان توپخانه یک خط کابل کشیده بودند و در میدان توپخانه چند بلندگو گذاشته بودند تا مردم اخبار رادیو را بشنوند. مردم هر وقت خبر پیروزی قوای هیتلر را میشنیدند از ته دل برای آلمانیها هورا میکشیدند. حتی بعضیها آن قدر تعصب داشتند که برای قوای آلمان گوسفند قربانی میکردند. یک عده جوانان تهران هم به سبک جوانان هیتلری سر خود را میتراشیدند و در خیابانها به هم سلام هیتلری میدادند.
موقعی که ما به ملاقات هیتلر رفتیم آقای محتشم السلطنه اسفندیاری هم حضور داشت. هیتلر با من و اشرف و شمس دست داد و از من حال و احوال رضا را پرسید. از طرف سفارت ایران یک مرد جوان به عنوان دیلماج حضور داشت که مطالب هیتلر را برای ما و حرفهای ما را برای هیتلر ترجمه میکرد. اگر اشتباه نکنم این مرد جوان جمالزاده پسر سید جمال واعظ اصفهانی بود که بعدها نویسنده معروفی شد. ما برای هیتلر چند هدیه برده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس ایرانی و مقداری پستهی رفسنجان، حاج محتشم السلطنه اسفندیاری قالیها را در جلوی پای هیتلر باز کرد و شروع به توضیح کرد. هیتلر خیلی از نقش قالیها و بافت و رنگ آنها خوشش آمد. روی قالی دیگر هم علامت آلمان را که عبارت از صلیب شکسته بود نقش کرده بودند. از مطالب هیتلر دستگیرمان شد که باورش نمیشود این تصاویر ظریف را با دست بافته باشند. هیتلر هم متقابلاً سه قطعه عکس خود را امضاء کرد و به من و دخترانم داد. دیلماج سفارت گفت: آقای هیتلر میگویند متأسفانه پیشوای آلمان مثل شاه ایران ثروتمند نیست و نمیتواند متقابلاً هدیهی گرانقیمت به ما بدهد و از این بابت معذرت میخواهند. من این ملاقات را هیچ وقت فراموش نکردم و به درخواست رضا دهها بار ریز مطالب آن را برایش تعریف کردم. هیتلر موقع حرف زدن آرام نمیگرفت، یا دور خودش میپیچید یا به این طرف و آن طرف اتاق میرفت و حرف میزد. در موقع حرف زدن هم مرتباً پلک چشمانش را به هم میزد و داندانهایش را روی هم فشار میداد. دستهایش را پشت کمر میبرد و ناگهان جلو میآورد و ناگهان بالا میبرد و در هوا تکان میداد. در عین حال روی پنجههای پا هم بلند میشد، درست مثل این بود که زیر پایش آتش روشن است و نمیتواند آرام بگیرد. موقع حرف زدن هم با آن که ما در نزدیکش بودیم با صدای بلند صحبت میکرد. از رضا هم خیلی تعریف کرد و گفت زندگی او را میداند و از این که یک نظامی قدرت را در ایران به دست دارد خوشحال است. رضا از این قسمت خیلی خوشش میآمد و من هروقت به این قسمت از ملاقات خودم با هیتلر میرسیدم باید آن را چند بار تکرار میکردم.»[1]
[1] - خاطرات تاجالملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 70 تا 73
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 641
تاجالملوک فرزند تیمورخان آیرُملوی یاور (سرگرد) در روز 6 اردیبهشت 1278 و به روایتی دیگر 1274ش متولد شد و در روز 10 اسفند 1360 در آمریکا وفات یافت. تاجالملوک در سال 1295ش به عنوان دومین همسر رضا خان میرپنج که در خیل قزّاقان بود به عقد او درآمد.[1] در آن زمان، این ازدواج برای رضا خان افتخار بزرگی بود و تاجالملوک علت علاقه پدرش را به او ناشی از جنگ لنکران میداند چون با رشادت و از جان گذشتگی تیمورخان را از محاصره دشمن نجات داده بود و بعد از آن است که رضا خان مراحل ترقّی شغلی را میپیماید. او بعد از این ازدواج در محلّه سنگلج در خانهای اجارهای زندگی مشترک را شروع میکند و ظرف مدّت پنج سال صاحب دو فرزند پسر و دو دختر از تاجالملوک میشود. تاجالملوک به علّت آن که همسر پادشاه و مادر ولیعهد بود به القاب ملکهی مادر و غیره مفتخر میگردد. ملکهی مادر در دوران حکومت رضا شاه حق دخالت در مسائل سیاسی را نداشته و فقط در امور مالی خدمت میکرده است. دیر زمانی نمیگذرد که رضا شاه به دلیل اخلاق ناهنجار و تندخویی تاجالملوک از او نفرت پیدا میکند و وقتی رضا شاه همسر دیگری اختیار میکند او میگوید: «برای آن که دچار مشکل زناشوئی شدهام با اجازه من ازدواج کرده است.» هر چند بعداً با دعوا و جنجالهای روزمرّه خود درست نبودن این موضوع را نشان داد.
مجموعاً گفتار و نوشتار کلّیه افرادی که با تاجالملوک همنشینی و ارتباط داشتهاند در توصیف اخلاقی او میگویند: «او زنی بسیار بد اخلاق و تندخو و از نظر جنسی فاسد بوده و سر منشاء ناهنجاریهای خانوادهاش میباشد. او از معشوقههای زیادی برخوردار و حتی زمانی که با رضا شاه زندگی میکرده است با خادم منزل خود یعنی سلیمان بهبودی ارتباط نامشروع برقرار نموده بود.»[2] در این خصوص حمیدرضا پهلوی میگوید: «تاجالملوک بسیار آلوده به فساد اخلاق بود و حتّی در زمان حیات رضا شاه معشوقه داشت و یک بار رضا شاه نسبت به ارتباط خادم منزل خود با همسرش مشکوک شده آن قدر او را کتک زد که در معرض مرگ واقع شد و او را بردند و در بیمارستان بستری کردند. رضا شاه از تاجالملوک نفرت پیدا کرده و از او رویگردان بود. تاجالملوک زنی بسیار تندخو و بد اخلاق و هوسباز و بیحیا بود. او مدّتی با تهدید و ارعاب با دامادش مهرداد پهلبد (شوهر شمس) ارتباط نامشروع داشت و شمس هم شوهرش را به این کار تشویق میکرد و میگفت اگر مرا میخواهی باید رضایت مادرم را نیز به دست بیاوری.»[3] علاوه بر اینها هنوز مدّتی از فوت رضا شاه نگذشته بود که تاجالملوک غلامحسین صاحبدیوان را به عنوان معشوقه خود برگزید و چهار سال بعد با او ازدواج کرد. در اواخر عمر که سنّی از او گذشته بود با رحیمعلی خرّم کارگر آسفالتکار ارتباط داشت و محمّد رضا شاه نیز از شناکردن آنها در استخر لذّت میبرد و برای آنها دست تکان میداد.
با توجه به این اوصاف باید هم فرزندان او که در اوج قدرت و غرق در ناز و نعمت بودهاند راه او را ادامه داده و بیحیایی و بیشرمی را به اوج خود برسانند و خواهر و برادر در حضور یکدیگر دست در گردن معشوقههای خود برقصند. ثریّا اسفندیاری در باره تاجالملوک مینویسد: «...حتّی در زمان من، او عقاید مربوط به حرمسرایی را داشت که در آن پرورش یافته بود. منظور این نیست که او فاقد نفوذ بود بر عکس من دریافتم که دربار ایران اساساً دربار تحت سلطه زنان بود. گرچه رسماً زنان هیچگونه حقوقی نداشتند ولی با هزاران دوز و کلک به اهداف خود میرسیدند و من به این نتیجه میرسیدم که در جامعهای کاملاً مادرشاهی به سر میبرم که تمام اختیارات از آن ملکه مغرور و خودسر است.»[4]
برمبنای خاطراتی که از تاجالملوک منتشر شده است همواره خود را از دخالت در زندگی فرزندانش و به ویژه محمدرضا شاه و ازدواجهای ناموفق او بیگناه جلوه میدهد در صورتی که بر عکس گفتارش نقش منفی وی را میتوان در عمق کلماتش احساس کرد که تا کوچکترین زوایای زندگی آنها دخالت داشته است. در تمام گفتار او نخوت و غرور مشهود است و به نظر میرسد که احدی از مردم را به حساب نمیآورد. تاجالملوک ازدواج دوم پسرش با ثریا اسفندیاری را سیاسی میداند و میگوید که این ازدواج به واسطهی خان اکبر انجام گرفت تا طایفه بختیاریها را همراه حکومت سازند. در باره ثریا میگوید که وی بسیار مغرور بود و هیچ گاه دست مرا نبوسید و حتی خم نیز نمیشد و احترامی نمیگذاشت.
[1]. مؤلف کتاب حکم میکنم در صفحۀ 41 در بارۀ ازدواج رضا خان مینویسد: «در اواسط سال 1295 خورشیدی، رضا خان با درجۀ سرهنگ دومی به تهران منتقل شد و در کوچۀ روغنیها در خیابان جلیلآباد، پشت مریضخانۀ احمدیه مسکن گزید و به فکر زنگرفتن افتاد. رضا خان میخواست منورالدوله، همسر بیوۀ سرهنگعلیخان دکتر را بگیرد؛ ولی منورالدوله حاضر نشد. رضا خان چون متوجّه شد که منورالدوله به هیچ وجه حاضر به ازدواج با او نیست، از وی خواست یک زن خوب برایش پیدا کند. منورالدوله هم پس از تحقیقاتی گفت: "اگر نیمتاج، دختر میرپنج تیمورخان را میخواهی، برایت خواستگاری کنم." رضا خان در رفت وآمدهای محلی دختر را دیده و پسندیده بود. منورالدوله از طرف رضا خان به خواستگاری نیمتاج رفت، ولی تیمورخان جواب رد داد و گفت: "من این قزّاق را میشناسم. او قدارهکش است و زن نگهدار نیست." به هر صورت فشار و زور از داخل و خارج، تیمورخان را مجبور کرد که به این امر خیر رضایت بدهد. او هرگز تصوّر نمیکرد این خواستگار قدارهکشِ بیپول که به جز حقوق سرهنگی چیزی در دنیا نداشت، پنج سال بعد مرد مقتدر ایران میشود و نه سال بعد به تخت سلطنت مینشیند.»
[2]. حسین فردوست در این خصوص میگوید: «...یکی از مهرههای مهمی که واسطۀ رضا خان با انگلیسیها بود و از محرمانهترین اسرار رضا اطّلاع داشت و هیچ کس دیگر را سراغ ندارم که به اندازۀ او دربارۀ وقایع پشت پردۀ حکومت رضا خان مطلع باشد، سلیمان بهبودی بود. او در آغاز استوار بود و رضا به عنوان گماشته به خانۀ اولش آورد. بهبودی بهتدریج محرم اسرار شد و از طرف رضا مأمور خدمت به زن و بچههایش گردید. خانۀ اول رضا خان یک خانۀ مخروبه و کوچک در کوچۀ شمال شرقی میدان حسنآباد بود. در آنجا وظیفۀ بهبودی خرید و تهیۀ مواد غذایی بود. علاوه بر او یک آشپز هم داشت. پس از کودتا رضا کمتر به خانه میآمد و وقتی به سلطنت رسید، در هرجا که بود، کاخ شهری یا سعدآباد، بهبودی را مسئول خانۀ خود میکرد. گاهی رضا خان از بهبودی آن قدر عصبانی میشد و بهبودی را چنان کتک میزد که گاه بهبودی در بیمارستان بستری میشد. پس از مرگ رضاشاه، تاجالملوک بهبودی را در کنف حمایت خود قرار داد و از او حمایتهای بیدریغ نمود.»
[3]. احمد پیرانی، شاهپور غلامرضا پهلوی، ص 32.
[4]. همان، ص 26.
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 640