درباره استراتژی و اهداف چنگیزخان نسبت به اعزام تجّار به ایران عقاید مختلف ابراز شده است، امّا همه بر این نکته اذعان دارند که جنگ بین چنگیزخان و سلطان محمد خوارزمشاه اجتناب ناپذیر بوده و تنها قتل بازرگانان مغول در شهر اُترار وقوع آن را تسریع کرده است. ذکر این موارد به هیچ وجه از رفتار منفی و سهلانگاری سلطان محمد خوارزمشاه در جریان این حوادث نمیکاهد، زیرا به فرض آن که گزارش غایرخان نسبت به جاسوس بودن بازرگانان صحّت داشته باشد، او نباید در مرحلهای که مأموران چنگیز برای تحقیق و جهت کسب عذرخواهی آمده بودند آنان را به قتل برساند. چنان که از متن روایات برمیآید سلطان محمد از اوضاع سیاسی مغول بی اطلاع نبوده و علاوه بر این نکته چنگیزخان نیز در آن زمان قصد حمله به ایران را نداشته است و تمرکز وی بر تسلط کامل در چین قرار گرفته بود و این عملِ نا به هنجارِ خوارزمشاه باعث تحریک و ابراز ناراحتی شدید چنگیز شد و تصمیم قطعی و سریع در حمله به ایران گرفت. عباس اقبال در همین رابطه مینویسد: «بعد از آن که لشکریان مغول حدود متصرفات خود را تا دامنههای غربی جبال آلتایی و تیانشان و حوضهی دریاچههای بالخاش و ایسی گول بسط دادند و خوارزمشاه نیز حدود ممالک خود را به دشت قرقیز رساند تجّارِ مسلمانِ رعیت خوارزمشاه در صدد برآمدند که از اطراف معابر آلتایی با مغولستان و چین تجارت کنند و از راه کاشغر و ختن که در تصرف کوچلُکْ خان بود احتراز نمایند به خصوص که چنگیزخان راههای تجارتی را امن کرده و محافظینی برای حمایت کاروانیان و مساعدت با ایشان در منازل کاروانی گماشته بود. سه نفر از تجّار مسلمان با مقداری پارچههای زربفت قیمتی به خدمت چنگیزخان رفتند. چنگیزخان امتعهی ایشان را به قیمت خوب خرید و فوقالعاده در اکرام ایشان کوشید و جماعتی از تجار رعیت خود را با فرستادگانی همراه تجار مسلمان کرده به ممالک خوارزمشاه فرستاد.
چنگیزخان برای سلطان محمد خوارزمشاه همراه این جماعت هدایایی نیز فرستاد و ایشان در بهار سال 615 موقعی که سلطان از عراق برگشته بود در ماوراءالنهر به خدمت او رسیدند و پیغامهای چنگیز را در بابِ میل او به حفظ روابط مسالمت به سلطان محمد رساندند و با این که چنگیز او را پسر خود خوانده بود متغیّر شد باز بر اثر حُسن تدبیر یکی از نمایندگان چنگیز و خواباندن آتش خشم خوارزمشاه، سلطان مزبور به قبول معاهدهای با چنگیز تن در داد و طرفین تعهد کردند که دوستان یک دیگر را دوست و دشمنان هم را دشمن مشترک خود بدانند و کسی که از طرف چنگیز این معاهده را پذیرفت شخصی بود از مردم ماوراءالنهر به نام محمود که او را یَلَواج (به ترکی یعنی فرستاده) لقب دادهاند و گویا این محمود همان محمود خوارزمی است که اسم او را بعضی از مورخین در ردیف فرستادگان چنگیز ذکر کردهاند. بعد از عقد این معاهده عدّهی زیادی از تجّار مغول (بین 450 و 500 نفر) به عزم ماوراءالنهر حرکت نمودند و اجناس و امتعهی گرانبها از قبیل طلا و نقره و ابریشم و پارچههای قیمتی و مشک و احجار کریمه با خود آوردند و به شهر اُترار که اول خاک خوارزمشاهیان بود رسیدند.[1] امیر اترار از جانب خوارزمشاه اَینالْجق معروف به غایرخان بود که با ترکان خاتون مادرِ خوارزمشاه خویشی داشت. او در مالِ تجّار مغول طمع کرد و ایشان را پیش خوارزمشاه جاسوس قلم داد. خوارزمشاه به قول او اعتماد کرد و جواب داد که مواظب حال ایشان باشد. غایرخان تجار مغول را به استثنای یک نفر که فرار کرد کشت و اموال ایشان را ضبط نمود و آن یک نفر که جان به سلامت به در برد نزد چنگیزخان رفت و صورت آن واقعهی هایله را پیش او تقریر کرد. بعد از آن که چنگیزخان از واقعهی قتل تجار مغول آگاهی یافت یک نفر از مطلعین را که پدرش در خدمت سلطان تکش خوارزمشاه میزیست با دو فرستادهی تاتار پیش سلطان محمد روانه داشت و پس از اعتراض به حرکت زشتی که نسبت به تجار مغول شده بود تسلیم غایرخان را خواست، ولی سلطان محمد زیر بار قبول این تکلیف نرفت، زیرا که بیشتر قشون و غالب رؤسای لشکری او از اقارب غایرخان بودند و در صورت تسلیم او سلطان نیز که آلت دست ایشان محسوب بود از میان برداشته میشد. به علاوه ترکان خاتون نیز که در کارها قوی و به قدرت ترکان قَنقلی مستظهر بود، نمیگذاشت که خوارزمشاه به چنین اقدامی مبادرت ورزد. باری خوارزمشاه نه تنها درخواست چنگیزخان را نپذیرفت بلکه فرستادگان او را هم کشت و با یک حرکت سفیهانه سیل هجوم مغول را به دست خود به طرف ایران و سایر ممالک اسلامی شرق کشاند.»[2]
در مورد انگیزه و اهداف چنگیزخان از فرستادن بازرگان عقاید مختلفی وجود دارد و برخی عمل وی را وسیلهای برای جاسوسی و نیرنگ دانستهاند. اظهار این عقیده زیاد هم دور از ذهن نیست، زیرا سلطان محمد نیز این کار را انجام داده بود و بازرگانان تنها وسیلهی کسب اطلاعات بودهاند. از بُعدی دیگر نسبت به سابقه در روابط تجاری مغولان و ترکان چنین آمده است که «ترکها طبیعتاً به مغولها نزدیکتر از سایر ملتها بودند. علاوه بر این در سپاهیان چنگیزخان چندین واحد تُرک وجود داشت. نکتهی آخر این که برخی از سنتهای مشترک اقوام کوچ نشین آسیای میانه ترکان و مغولان را به هم نزدیک میکرد. با همهی آن چه گفته شد شواهد امر حاکی از آن است که مغولان هیچ گاه نمیکوشیدند با ترکان به توافق برسند یا آنها را در فتوحات خود شریک کنند. اگر گاهی با ترکان وارد مذاکره میشدهاند مذاکرات آنها به قصد اجرای حیلههای جنگی بوده است. این روش همیشگی آنان بود. آنها با دادن تضمینهای دروغ دربارهی روابط دوستانه، دشمنانشان را از یکدیگر جدا میکردند تا بعداً تمام آنها را، حتی آنهایی را که قبلاً دوست و متحد خود میدانستند یک به یک نابود کنند. چنگیزخان حتی به مادر شاه خوارزم اطمینان داد که روابط آنان دوستانه خواهد بود {و او به چنگیز اعتماد کرد} (مادر شاه با پسرش اختلاف پیدا کرده بود و چند واحد سپاه تحت فرمان خود داشت) و هدفش این بود که مانع دخالت شاه خوارزم در جنگ شود. در جریان محاصره سمرقند، مغولها اعلام کردند که حاضرند سربازان ترک پادگان را به خدمت خود بپذیرند. فرماندهی سپاهیان ترک پادگان، دایی شاه خوارزم بود. اما پس از گرفتن شهر، سپاهیان ترک را که بنا بر آن چه نوشتهاند، شمارشان به سی هزار نفر میرسید و بیست فرمانده داشتند، در محل مسطحی محاصره کردند و تمام آنان را از دم تیغ گذراندند همچنین در داغستان هم که آلانها با قبچاقها متحد شده بودند تا با هم در مقابل مغولان مقاومت کنند، مغولان با تکیه بر ترک بودن قبچاقها به آنها گفتند که ما و شما از یک اصل و تباریم، در حالی که آلانها با شما بیگانهاند، بنابراین شما نباید به آنها کمک کنید. قبچاقها پس از دریافت هدایایی از طرف مغولها، آلانها را تنها گذاشتند. اما وقتی که مغولان بر آلانها پیروز شدند به سروقت قبچاقها آمدند و در برابر آن چه را که قبلاً بدانها داده بودند بازپس گرفتند. هنگامی که پلوفتسیها، یعنی قبچاقها از دشمنان همیشگی خود، روسها تقاضای کمک کردند مغولها به شاهزادگان روسی تضمینهای پی در پی دادند و گفتند که هدف آنان به هیچ وجه تجاوز به قلمرو روسها نیست، بلکه هدف آنها فقط سرکوب نوکران و اسب چرانان آنها یعنی این پلوفتسیهای کثیف و کافر است. منظورشان کومانها بود که به روسها صدماتی وارد کرده بودند. با همین روش است که مغولان برای مدتی در آسیای مقدم دقیقاً با همان فرمانروایانی که بعد بر اثر هجوم آنان نابود شدند مذاکره میکنند.»[3]
از دیدگاهی دیگر دربارهی اهداف چنگیزخان از اعزام تجّار و کسب اطلاعات و همچنین علل موفقیت وی در کتاب غارت تمدن ایران توسط مغول چنین آمده است: «باز کردن باب تجارت با ایران و دیگری به دست آوردن اطلاعات از اوضاع داخلی حکومت خوارزمشاهیان بود که بر سرِ جادهی تجاری ابریشم قرار داشت. چنگیزخان شرق این جاده را تحت نظارت و استفادهی مغولان درآورده بود، اما قسمت غرب آن که مبادلات تجاری مغولان را به خاورمیانه میسّر میساخت در شمال ایران واقع بود که با انجام مذاکره یا در نهایت با جنگ باید مورد استفادهی چنگیزخان قرار میگرفت. بنابراین دور از تصوّر نیست که چنگیزخان از اعزام این هیأت هر دو هدف را داشت، یعنی هم باز کردن باب تجارت با ایران و هم اطلاع پیدا کردن از اوضاع این نواحی، به هر صورت چنگیزخان پس از اقدام سلطان محمد خوارزمشاه به جای این که در صدد انتقام برآید نمایندهی دیگری را به نشانهی اعتراض نزد سلطان فرستاد و از او مجازات مسبّبین جنایت را خواست و به او چنین پیام داد: خطّ امان به دست خود نوشتی و با ما فرستادی که هیچ کس جماعت تجار را در ولایت متعرّض نشود، آن که غدر کردی و آن عهد شکستی و شکستن عهد بد است و از سلطان مسلمان بدتر، اگر میگویی غایرخان بی امر و فرمان تو چنین کاری کرده است او را به من تسلیم کن تا جزای فعل او بدو دهم تا بعد الیوم خون خلق ریخته نشود، ولایت و رعیّت ساکن و آسوده باشند و الّا حقیقت دان که حربی واقع خواهد بود.[4] ابن اثیر این خبر را به گونهای دیگر نقل میکند: در این هنگام نمایندهی چنگیزخان آمده بود تا سلطان را تهدید کند و به وی بگوید که شما یاران و بازرگانان مرا کشتید و دارایی مرا از ایشان گرفتید، آمادهی جنگ باشید که به زودی با لشکری که یارای برابری با ایشان را ندارید با شما روبرو خواهم شد. خوارزمشاه که این پیام را شنید دستور داد که او را بکشند و ریش همراهان او را بتراشند. با توجه به تمام این دلایل هیچ توجیه قانع کننده برای رفتار منفی سلطان خوارزمشاه وجود ندارد. در هر صورت مهمترین علل حمله و پیروزی چنگیزخان را چنین میتوان خلاصه کرد:
1 - اولین علت زمینهی تهاجم مغولان را همسایه شدن آنها با قلمرو تحت نفوذ خوارزمشاهیان باید دانست، زیرا هم خوارزمشاهیان و هم مغولان در اندیشهی سروری و جهانگشایی بودند و تمایل شدید بر توسعه طلبیهای ارضی داشتند.
2 – تمایل شدید مغولان به امر تجارت: مغولان مردمانی چادرنشین بودند که مدام در جستجوی آب و علف برای دامها و بازارهایی برای فروش محصولات و در صدد خرید اجناس اقوام متمدن بودند. رؤسای قبایل موظف بودند بهترین چراگاهها و مناسبترین و فراوانترین منابع و بهترین مناسبات تجاری برای فروش و مبادلهی کالا را برای افرادِ تحتِ امر خود فراهم سازند. موللر میگوید: چنگیزخان دیر یا زود به سوی ایران میآمد و آن گاه بهانه جستنِ خان کاری نداشت.
3 – وضع خاص سیاسی، جغرافیایی و تجارتی فلات ایران: ترکان آسیای مرکزی از قدیمالایام چشم به فلات ایران داشتند و مغولان اولین گروه از آنان نبودند. ما پیشتر از این، شاهد ورود سلجوقیان و سایر اقوام ترک به این سرزمین بودهایم. بارتولد میگوید: کشتن فرستادهی خان مغول دلیلی نیرومند برای جنگ بوده، اما علت اصلی نبوده. شواهد نشان میدهد که چنگیزخان برای تسخیر بلاد غرب به کشورهای اسلامی آمد و فرستادن بازرگانان و هیأت مذاکره فرع قضیه است.
4- قتل عام کاروان تجاری مغولان در شهر اترار: برخی پژوهشگران واقعهی اترار را تنها علت هجوم چنگیز به قلمرو خوارزمشاهیان میدانند و معتقدند چنگیز فقط برای گرفتن انتقام از عمل زشت سلطان محمد خوارزمشاه اقدام به لشکرکشی نمود. استاد مجتبی مینوی مینویسد: ترک و تاتار و مغول محتاج بهانه نبودند، ولی گویا همیشه این قبیل حادثهها پیش میآمده است که آتش خشم اینان را شعلهور کند.
5- برخی منابع یکی دیگر از دلایل هجوم مغولان به ایران را تحریک چنگیز از سوی خلیفه عباسی الناصرالدین الله میدانند. ابن اثیر نقل میکند که ایرانیان میگویند الناصر بود که مغولان را تحریک کرده است، گناهی بزرگ است و هر گناهی در برابر آن کوچک مینماید. خلیفه تصوّر میکرد که اگر این خانِ عجیب (چنگیزخان) را به یاری خود بخواند از بلای خوارزمشاه رهایی خواهد یافت. پس سفیری به قراقوروم فرستاد و چون راه عبور سفیر از سرزمین خوارزمشاه بود..... معرفینامهی این قاصد را روی پوست سر او با سیخ داغ نقش کردند. چون مویش بلند شد پیغام خلیفه را به او دادند که به خاطر بسپارد. به این طریق قاصد توانست خود را به قراقوروم برساند و پیغام خلیفه را بگذارد. برای تحقیقِ قول او سرش را تراشیده صحت گفتارش را دریافتند.
6- مانویها: مانویان نیز در معرض اتهام رابطه با مغولان و هدایت آنها در یورش به ایرانند. انتظار پایان جهان از مبانی عمدهی اعتقادات مانویان بوده است. آنها آبادی جان را در نابودی تن میدانستند. معتقد بودهاند که نابودی جهان در پی کشتار عظیم تحقق خواهد یافت، لذا همواره منتظر حادثهای ویرانگر و بزرگ بودهاند و گاه تسریع در این حادثه را از تکالیف دینی خود میدانستهاند. استاد ذبیح بهروز میگوید: مانویان در بیشتر وقایع مهم تاریخی نقش داشتهاند. آنها اردوی مغول را به ایران راهنمایی کردند و راههای کشور را که برای مغولان ناشناخته بوده است به آنان نشان دادند. آنان تصور میکردند با این کار به ایدهی اصلی خود یعنی پایان جهان خدمت میکنند.
7- آموزشهای صوفیه: احمد کسروی بخشی از صوفیان و آموزههای آنان را نیز از عوامل مهم و بلاهای اجتماعی میداند که به موجب آن مردم ایران به بی تفاوتی، جمود و بی خیالی کشیده شدند، در نتیجه چنان که باید در برابر مغولان ایستادگی نکردند. آنان به جای درگیری با مغولان با تلقیناتی از قبیل این که مغول بلای آسمانی است که بر سر مردم نازل شده است، مردم را سست میکردند و غیر مستقیم به مغولها کمک میکردند.
8- اسماعیلیه: گروه دیگری که مستقیم و غیر مستقیم و آشکار و نهان با مغولان همدستی کردند، رهبران اسماعیلیان نزاری ایران بودند. نوشتهاند که جلالالدین حسن پیشوای اسماعیلیان از میان حکام و امرای محلی اولین کسی بود که ورود چنگیزخان را به ایران تبریک گفت و مطیع او شد.
9- خیانت خودیها: برخی از افرادی که به نوعی از خوارزمشاه و کارگزاران حکومت او رنجیده و ظلم دیده بودند از درِ بند و بست با مغولان درآمدند، مثل بدرالدین عمید که جمعی از کسان او به دست خوارزمشاه به قتل رسیده بودند و او به انتقام این عمل به چنگیزخان پیوست و ضربات روانی سهمناکی به سپاهیان ایران زد. از منابع تاریخ چنین استنباط میشود که گروهی از خائنان در خدمت مغولان درآمدند و برای آنان جاسوسی کردند و راههای استراتژیک و مهم را در ایران به آنها نشان دادند و خیانتهای بزرگی مرتکب شدند. جالب این که هیچ کدام پاداشی جز نابودی خویش نگرفتند.»[5]
[1] - در صفحه 104 جلد دوم کتاب طبقات ناصری در مورد اموال بازرگانان چنگیز مینویسد: «.... در وقت مراجعت تحف و هدایای بسیار با ما به خدمت خوارزمشاه فرستاد و گفت: محمد خوارزمشاه را بگویید که من پادشاه آفتاب برآمدم و تو پادشاه آفتابِ فروشدن. میان ما عهد و مودّت و محبّت و صلح مستحکم باشد و از طرفین تجّار و کاروانها بیایند و بروند و ظرایف و بضاعت که در ولایت من باشد، بر تو آرند و آن بلاد تو همین حکم دارد. در میان تحف و هدایا که نزدیک سلطان محمد خوارزم فرستاد یک قطعه زر صامت، چندان چه گردن شتری، از کوه طمغاج و چین به نزدیک او آورده بودند. چنان چه آن قطعهی زر را بر گردون نقل بایست کرد، و با ما پانصد شتر، بار از زر و نقره و حریر و قزِ خطایی (نوعی ابریشم) و ترغو (جامهی ابریشمی قرمز) و قندز (پوست جانوری) و سمور و ابریشم و ظرایف چین و طمغاج، با بازرگانان خود روان کرد. و بیشتر آن شتران زر و نقره بار بود. چون به اترار وصول شد قدرخانِ اترار غدر کرد. از محمد خوارزمشاه اجازت فرمود و جملهی تجار و آیندگان و رسل را به طمع آن زر و نقره به قتل رسانید. چنان چه هیچ یک از آن خلاص نیافتند، الا یک شتربان که در حمام بود. در آن واقعه از راه گلخن خود را بیرون انداخت و در محافظت خود حیل انداخت و از راه بیابان به بلاد چین و طمغاج باز رفت و چنگیزخان را از کیفیت آن غدر اعلام داد.»
[2] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، صص 22 تا 24
[3] - تاریخ ترکهای آسیای مرکزی، واسیلی ولادیمیر بارتولد، ترجمه دکتر غفار حسینی، چاپ اول 1376، ص 184
[4] - دکتر ابراهیم تیموری علل قتل بازرگانان توسط غایرخان را دارای ابهام میداند و در صفحه 176 کتاب خود مینویسد: «به گفته محمد نسوی سلطان محمد به حاکم اترار دستور داد تا بازرگانان را توقیف کند، اما این شخص به ابتکار خود آنها را به قتل رساند تا اموالشان را ضبط نماید و بعد سلطان محمد ناچار شد اقدامِ حاکم یعنی داییزادهی خود را پرده پوشی کند، زیرا نیمی از غنایم را تصاحب نمود. بنا به قولی دیگر که شاید هم قابل قبولتر باشد چون به سلطان محمد خبر رسیده بود که مغولان مشغول تدارک و تهیهی اسلحه و تجهیزات هستند برای آن که از گسترش روابط بازرگانی خان مغول جلوگیری نماید تا نتواند به اسلحه و ساز و برگ جنگیِ ساختِ قلمرو او دسترسی پیدا کند دستور کشتن بازرگانان اعزامی از طرف چنگیزخان را صادر کرده است. از آن جا که خود سلطان محمد وقتی هیأتی را نزد چنگیزخان فرستاد هدفش برقراری روابط بازرگانی نبود، در صورت صحت این روایت شاید حق داشته است که گمان برد چنگیزخان هم با اعزام این کاروان اهداف نظامی و سیاسی را تعقیب میکند. آن چه مسلم است غنائم بین سلطان و حاکم اترار تقسیم شد یا کالاهای بازرگانی مقتول را به تجار بخارایی و سمرقندی فروختند و پولش را به سلطان دادند.»
[5] - غارت تمدن ایران توسط مغولان، مؤلف علی غلامرضایی، انتشارات دافوس آجا، 1394، صص 74 تا 78
6 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 230
در مورد علت و علل اصلی حملهی چنگیز به ایران عقاید مختلف ابراز شده است و هر یک از آنها در جهت اثبات ادّعای خود دلایلی را مطرح ساختهاند که هر یک بیانگر گوشهای از این زوایای تاریک میباشد. در این دیدگاهها به نظر میرسد که به ماهیت اصلی این قدرتِ نوپا و اهداف جهانگشایی و یا اجبارِ چنگیزخان در حمله به ایران کمتر توجه گردیده و بر عوامل فرعی که زمینهساز و در نهایت موجب تسریع آن اهداف شده است بیشتر مانور دادهاند. از یک طرف ما شاهد ظهور چنگیزی هستیم که با اتحاد اقوام صحرانشین تقریباً تمام نواحی چین را درنوردیده و با کسب مأموریتی آسمانی وعدهی حاکمیتِ جهان به او داده شده است، از طرف دیگر نوعِ نگرش و تمایلِ غلبه بر همسایگان را از سوی او نمیتوان نادیده گرفت. چنان که دکتر منوچهر مرتضوی در مورد علت و اهداف تهاجم مغولان به کشورهای دیگر مینویسد: «خشونتها و قساوتهایی که از فرمانروایان و سرداران مغول در کشورهای اسلامی و حدود شرقی اروپا به ظهور رسید از باب سیاست عادی و طبیعی جهانگیری بود نه از باب تعصّب و کینهتوزی و انتقام کشی، چنان که در یاسای ساده و محکم چنگیزی که قانون اساسی و نمایندهی هدفهای روشن سیاسی و نظامی و اجتماعی آن قوم به شمار میرود جنگ و خونریزی بیهوده ممنوع میباشد و مصونیت و امنیت اقوامی که از درِ اطاعت و قبول ایلی درمیآیند تأمین شده است و راجع به تحمیل آیین و دین و عقیدهی به خصوص چیزی در آن یافت نمیشود و اصولاً فاقد هر نوع هدف معنوی میباشد. به طور کلی میتوان گفت: از خلال یاسای چنگیز و لابلای اوراق تاریخ مغول زمینه و هدفی جز یک هوس ساده و تمایل طبیعی و اشتیاق غریزی به مطیع ساختن اقوام مخالف و سرکش و دوستی با اقوام مطیع و موافق و تأمین نظم و انتظامِ امور بر وفق مقتضای سیاست مغول مستنبط نیست و اگر در نظر بگیریم که بهانهی حملهی چنگیز به ایران یا موجبات مجبور شدن او به این کار به دست خود ایرانیان فراهم آمد موضوع روشنتر خواهد شد. گفتهی جوینی دربارهی عدم توسل پادشاهان مغول به تهدیدات لفظی شدید آن جا که میگوید: پادشاهان مغول بر خلاف دیگر سلاطین و جهانگشایان هیچ گاه به تهدیدات لفظی شدید نپرداخته، وقتی که دشمن را به تسلیم و اطاعت دعوت میکردند غایتِ اندازه و تهدیدشان همین قدر بود که مینوشتند: اگر ایل و منقاد نشوند ما آن را چه دانیم، خدای قدیم داند، گواه این سادگی و صراحت است. مقصود از این بحث اثبات هنری برای قوم مغول نیست، بلکه منظور ما تحلیل و نشان دادن علل انعطاف و مساعدت و عدم تعصّب ایلخانان مغول است، وگرنه کیست که نداند یادِ بیداد مغول تا روز رستاخیز موی بر اندام هر شنونده و خوانندهای راست خواهد کرد.»[1]
زمانی که چنگیز با کسب اطلاعات از موقعیت متزلزل و اختلافات دولت خوارزمشاه آگاهی یافته و همچنین با همیاری و دعوت ناراضیان داخلی و گروه ادیان مسیحی و مانوی و حتی مسلمان از جانب خلیفهی عباسی و از همه مهمتر با قتل بازرگانان خود زمینه را از هر جهت برای تهاجم مساعد دید، انتقادی بر رفتار وی وارد نیست. چنگیزخان به عقیدهی بسیاری این حملات را دیر یا زود انجام میداد؛ اما افرادی چون جان من معتقد هستند که چنگیز هیچ علاقهی درگیری با خوارزمشاهیان نداشت و با کشته شدن بازرگانانش مجبور به این اقدام گردید.[2] «به این ترتیب دورهی جدیدی در زندگی چنگیز شروع شد، تا این زمان، سنّت حکومت کرده بود. این بخشی از میراث یک حاکم مغول بود که به چین تجاوز کند؛ برای این کار وحدتِ قبیلهای یک پیشنیاز بود. این به نوبهی خود تعقیب یک رئیس قبیلهی رقیب را توجیه میکرد. حتی چنان چه به یک دولتِ دوردست فرار کرده بود که در این مورد میتوان از خاراخیتای نام برد؛ و این، همان گونه که هر استراتژیست خوبی میفهمید، همچنین به معنای درگیری با شی شیا بود. اما هیچ رئیس صحرانشینی، در حالی که هنوز در پایگاه وطنیاش درگیر است هرگز مشتاقانه وظیفهی تحت سلطه درآوردن یک امپراتوری را که با وطنش بسیار زیاد فاصله داشت بر عهده نمیگرفت، چه رسد به یک امپراتوری که قدرت مسلّط در آسیای میانه باشد اما به نظر، چنگیز گزینهی دیگری نداشت. نه تنها تحقیر شده و به چالش طلبیده شده بود، بلکه اگر با این تهدید مقابله نمیکرد تقریباً قربانی یک شاهِ جاهطلب میشد که مشتاق بود تا حاکمیت خود را تا سرزمینهای پربار چین گسترش دهد. همان طور که تاریخ اسرارآمیز میگوید چنگیز درباره کاری که میبایست انجام میشد هیچ تردیدی نداشت. او گفت: بیایید علیه ملت مسلمان وارد عمل شویم تا انتقام بگیریم.»[3] علیرغم اجبار یا غیر آن نمیتوان موقعیت سلطان محمد خوارزمشاه و اختلافات داخلی را نادیده گرفت و نقش خلیفهی عباسی و امثال آن از دعوتِ چنگیزخان در مرحلهی بعد قرار دارند. سلطان محمد خوارزمشاه فردی نالایق و ضعیف نبود و پیروزیهایش بر رقبا بیانگر این ادعا میباشد، اما دخالتهای افراطی و نابجای مادرش ترکان خاتون در اجرای حکومت و همچنین ظلم و ستم روا شده بر مردم باعث سستی و تزلزل روحیهی جنگاوری او در مقابل مغولان گردید. یکی از دلایل پاسخ منفی سلطان محمد نسبت به فرزند دلاورش جلالالدین در مقابله با مغولان میتواند ناشی از شدت انزجار مادرش از جانشینی او که از مادری هندی تبار است، باشد. کینه و نفرت ترکان خاتون را از این نکته میتوان دریافت: در شرایطی که دیگر امیدی به نجات از دست مغولان نداشت بازهم مرگ را بر همیاری با جلالالدین ترجیح میداد. این تضادهای دربار و همچنین سرکوبی مردم به بهانههای مختلف نتیجهای جز نارضایتی عموم به دنبال نداشته و تأثیر آن بر دوام و پایداری هر حکومتی انکار ناپذیر خواهد بود. میدانیم که سرزمین ایران به دلیل موقعیت استراتژیک خود همواره مورد تهاجم دشمنان بوده است، اما میزان نارضایتی و یا بیتفاوتی مردم در پیروزی دشمنان بسیار مهم و قابل تأمل است. در توصیف این موارد به تهاجم اعراب در زمان ساسانیان، هجوم مغولان و تیمور لنگ و غیره میتوان اشاره کرد و حتی در مییابیم که مردم مظلوم تنها به فکر یک منجی بوده و گاهی آرزوی ورود دشمنان را در سر میپروراندند، زیرا چیزی جز کشته شدن در مقابل خود نمیدیدند. در زمان هجوم مغولانِ صحرانشین دولت مقتدر خوارزمشاهی با آن توان نظامی بر نواحی وسیعی فرمانروایی داشت و از توان مقابله با مغولان برخوردار بود، اما کشور ایران در اثر اختلافات مذکور و همچنین غرورِ و عدم درک واقعی سلطان محمد از چنگیزخان شاهد آن بلای ویرانگر گردید تا جایی که به هنگام مرگ پارچهای نیز برای کفن و دفن خودش باقی نمانده بود. در این رابطه باستانی پاریزی در بخشی از روایت خود از نارضایتی مردم مینویسد: «شواهد بسیار داریم که سلطان محمد و پسرش جلالالدین در آخرِ کار سخت مورد نفرت مردم بودهاند، چنان که شاه ناچار شد بسیاری از علما را جابجا و در واقع تبعید کند، مثل برهانالدین خطیبِ بخارا رئیس اصحاب بوحنیفه را که به خوارزم (خیوهی امروزی) فرستاد و شیخالاسلامانِ سمرقند، جلالالدین و پسرش شمسالدین و برادرش اوحدالدین را به نسا فرستاد. قیام مردم نسا را هم با شمشیر خاموش کرد و قلعهی آن را فرمود ویران و با خاک یکسان کردند. زمین را با بیل مسطح و مُستوی ساختند، چنان که مجموعِ خاک آن پراکنده گردید و تشفّی خاطر فرمود تا در آن جو کاشتند. درست است که سپاه خوارزمشاه در همدان از ژنرالِ سرما شکست خورد و در اُترار از قوم زردپوست، ولی حقیقت این است که لشکر او خیلی زودتر از اینها از مردم خود شکست خورده بود و آن روزی بود که سربازانش ناچار شدند شهر نسا را زیرورو کنند و بر خرابههای آن جو بکارند! کاری که مغول بیست سال بعد در نیشابور کرد. در نتیجه سپاه عظیم خوارزمشاهی از درون متلاشی شده بود و معلوم میشود هیچ کس مقاومتی درخور در برابر سپاه مغول نکرده است جز غایرخان که با دو سه کنیزک خود تا پای جان جنگید، و متأسفانه بدنامی شکست مغول را به ناحق، ما مورخین به گردن او افکندهایم و حال آن که معلوم میشود از آن همهی سپهسالاران و سپاهداران هیچ کس مقاومتی درخور نکرد و لشکرها ظاهراً به علت عدم رضایت عمومی چنان از درون متلاشی شده بود که نظامِ چنان جمعیتی از هم فرو پاشید.[4] روایاتی هست که سلطان محمد در این اواخر تقریباً هیچ دو شبی را در یک جا نمیخوابید، زیرا مردم خوارزم و درباریان و حتی نزدیکان که اغلب جماعتی ترکان بودند از خیل خویشان مادرش که ایشان را تورانیان خواندندی در تضاعیف این پریشانیها قصد کردند تا سلطان را بکشند. از این حال سلطان را یکی اعلام کرد، آن شب خوابگاه بَدَل فرمود و خرگاه بگذاشت. نیم شبی دست به تیر بگشادند. بامداد را از زخم تیر، خرگاه را چون سوراخهای غربال دیدند. بدین سبب استشعار سلطان زیادت شد و در همین وقت بود که به فکر فرار افتاد.»[5]
اصولاً در تحقیقات تاریخی مسألهی ناراضی بودن مردمی که همواره شاهد خیانت دولتمران بودهاند نادیده گرفته شده است، اما باید بپذیریم که خیانت دولتمردان هزاران مرتبه از ناراضی بودن مردم در مقابل دشمن مؤثر و بدتر بوده است. سلطان محمد خوارزمشاه نیز از این موضوع در امان نبود، چنان که «هنگام حملهی خوارزمشاه بر اُترار، خاندان عمید یعنی پدر و عمّ و عمّزادگانِ بدرالدینِ عمید به دست سلطان کشته شدند. قاضی عمید سعد پدر او و قاضی منصور عمّ او بودند. بدرالدین به سبب این کشتار و از دست رفتن بسیاری از افراد خاندانش کینهی سلطان را سخت به دل گرفت و پس از استیلای تاتار بر اترار نزد چنگیز رفت و در خلوت او را گفت: من کینهی هیچ کس به اندازهی سلطان محمد در دل ندارم، زیرا خاندانم را برانداخته است و هلاک کرده، اگر به دادن جان انتقام کشم دریغ ندارم. آن گاه این مردِ مقتدرِ پدر کشتهی آشتیناپذیر که از جانب صفی اُقرع وزیرِ شاهنشاه درین هنگام در بلادِ تُرک نایب بود، در مقام راهنمایی برآمد و صادقانه چنگیز را آگاه ساخت که خوارزمشاه پادشاهی بزرگ و تواناست و خان نباید بدین مغرور شود که او سپاهیان خود را در نواحی بالد پراکنده است. آن گاه خان مغول را بدین گونه راهنمایی کرد که باید حیلهای به کار برد و سلطان را بر سرداران خود متوهّم ساخت. سپس به چنگیز اطلاع داد که میان سلطان و مادرش ترکان خاتون کدورتی پیدا شده است و چون بیشترِ سردارانِ لشکریان ترکِ سلطان از پیوستگان قبیلهی ترکان خاتون هستند، لذا مصلحت آن است که نامههایی ساختگی و مجعول از زبان امیران خویشاوندان ترکان خاتون به چنگیز نوشته شود و در این نامهها گفته آید که غرض ما از پیوستن به درگاه سلطنت به قصد خدمت به مادر سلطان بوده است، چنین کردیم و ممالک خوارزمشاه را وسعت بخشیدیم، اما اینک که شاه با مادر سَرْ گِران شده است و فرمان او را اطاعت نمیکند، مادر وی به ما دستور میدهد که ترک خدمت وی کنیم و از پیرامون او پراکنده شویم و در این حال چه بهتر که به خدمت خان برسیم و حلقهی اطاعت او در گوش کنیم. چنگیز نظرِ بدرالدین را پسندید و این نامهها را نوشتند و پراکندند و چنان قرار دادند که حاملان چنین نامهها خود را به دست جاسوسان و کسان خوارزمشاهیان گرفتار کنند و با گرفتار شدن فرستادگان و کشف نامهها، سلطان بر بسیاری از سران سپاهی تُرک خود بیمناک شد، زیرا بیشتر سپاهیان تُرک وی از قبایل و پیوستگان ترکان خاتون بودند و از طرف دیگر سردارانی نیز که از زبانشان نامه جعل شده بود بر خود ترسان شدند و نتیجهی این تدبیر تفرقه افتادن میان سپاه و متوهّم شدن شاه از سرداران و سستی گرفتن عزم امیران و بیمناکی هر یک بر جان خود شد و چنگیز از این وحشت و بدگمانی و پراکندگی سرداران سود بسیار برد.»[6]
علیرغم عوامل داخلی که زمینه را برای حملات مغول فراهم ساخت نقش و تحلیل گروههای داخلی در بسیاری موارد دور از ذهن میباشد که چرا به جای توجه به اصل موضوع در توجیه موارد پوچ و بیاساس پرداختهاند. در این میان برخی ظهور چنگیز را ناشی از قتل فلان رهبر خود و برخی دیگر ناشی از کفران نعمت از سوی مردم ذکر کردهاند. گویا رهبران این گروهها مأمور مخفی دشمن بوده تا در جهت آرامش و سکوت مردم بکوشند که تمام مصیبتها از خود شما سرچشمه گرفته و این فاجعه و بلای آسمانی در نتیجهی اعمال شما میباشد، در صورتی که مردم مظلوم نقشی بیش از ابزار حاکمان نداشته و ایفا نکردهاند. اصولاً بعد از هر حادثهای بحث انتقاد و شایعات رواج مییابد و بسیاری از مورخان را عقیده بر آن است که این خرافات ساخته و پرداختهی جوامع تصرف شده است و مغولان شایعاتی را که به نفعشان بوده توسعه و گسترش دادهاند. صوفیان عقیده داشتند که قتل مجدالدین بغدادی توسط سلطان محمد خوارزمشاه و نفرین او باعث هجوم چنگیز شده است. چنان که حمدالله مستوفی گوید: «شیخ مجدالدین در ثلاث عشر و ست مائه (613ق) به عهدِ ناصرِ خلیفه به تهمت آن که با مادر خوارزمشاه تعشّق ورزیده است به حکم خوارزمشاه محمد خان بن تکش شهید شد. بعد از قتلش خوارزمشاه پشیمان شد و به خدمت نجمالدین کبری رفت و گفت: چنین خطایی از من صادر شده، دِیَت خون او چه باشد؟ شیخ گفت جان من و جان تو و جان اکثر اهل جهان به دِیَت خون او نشاید. چون ناکردنی کرده شد تدارک پذیر نبود.»[7] در جریان این حادثهی هولناک به یقین و به درستی پیشرفت سریع مغولان در سرزمینهای اسلامی را باید در نتیجهی عدم مدیریت سلطان محمد خوارزمشاه در امور سیاسی و خودخواهی و سرانجام ترس و وحشت وی از مغولان ثبت کرد؛ اما توجیهگران مذهبی که بعد از استقرار مغولان با لباس صوفیگری توجیه خود را در پذیرش مغولان ادامه دادند و به نان و نوایی هم رسیدند قابل هضم نیست. آنان دربارهی ظهور چنگیز با توسل به حدیثی میگویند: «شیخ نجمالدّین رازی (متوفا به سال 654ه.ق) معاصر مغولان، تهاجم نیروهای مغول را نتیجهی کفران نعمت و فسق و فجور مردم آن ایّام میداند و میگوید هرچه اتّفاق افتاده حق ما بوده است. قتل از این بیشتر چگونه بود که از ترکستان تا در شام و روم چندین شهر و ولایت قتل و خرابی کردند تا از یک شهرِ ری که مولد و منشاء این ضعیف است قیاس کردهاند که کمابیش هفتصد هزار آدمی به قتل آمده است و اسیر گشته از شهر و ولایت و فتنه و فساد آن ملاعین و مخاذیل بر جملگی اسلام و اسلامیان از آن زیادت است که در حیّز عبارت گنجد. به همین سبب است که بعضی از مؤلّفان تصّور داشتند که هجوم مغول به منزلهی مقدمهی خروج دجّال و یأجوج و مأجوج و نشانی از آخرالزمان است و در این باب به احادیثی استناد میکردهاند که غالباً از یک ریشه بوده و برای باقی ترکان و زردپوستان نیز آورده میشده است. قاضی منهاج سراج جوزجانی به حدیثی از پیامبر استناد جسته است که در آن از وی دربارهی فرارسیدن قیامت سؤال کردند و او گفت در ششصد و اندی، و این سال را با خروج چنگیز به سال 602 در چین و طمغاج تطبیق میکنند. جماعتی دیگر از نویسندگان این واقعه را به منزلهی انتقام و عذاب الهی میدانستند تا بدان وسیله از فساد و طغیانی که به سبب کثرت مال حاصل شده بود جلوگیری شود.»[8]
در دادگاه تاریخ چیزی به عنوان واقعیت وجود ندارد و تنها با تحلیلِ تمام گزینهها میتوان به نتایجی دست یافت. در همین رابطه تقابل و تعامل چنگیزخان نیز با خوارزمشاهیان عاری از این نکات مشکوک نیست و از نخستین تماس و ارزیابی آنها اطلاعی دقیق وجود ندارد. آن چه مسلم است چنگیز و خوارزمشاه از ظهور و موقعیت یک دیگر با خبر بوده و هر یک در جستجوی آگاهی از هم اقدام کردهاند. سلطان محمد که مجذوب ثروتهای چین بود هیأتی را به رهبری بهاءالدین رازی نزد چنگیز فرستاد تا قدرت نظامی و میزان پیروزیهای او را تحقیق کند، چنگیز هم این عمل را در پوشش یک هیأت بازرگانی انجام داد که متأسفانه با قتل آنان توسط غایرخان بهانه برای درگیری دو طرف شکل گرفت. این اطلاعات برای سلطان محمد میتوانست کفایت کند و از شروع جنگ ویرانگر پرهیز شود، اما عدم دوراندیشی او باعث ورق خوردن برگی دیگر از تاریخ خونبار ایران گردید. در شدتِ ناراحتی چنگیزخان از سلطان محمد خوارزمشاه، قاضی منهاج سراج جوزجانی در طبقات ناصری از قول وحیدالدین فوشنجی نوشته است «من به خدمت چنگیزخان قربت تمام یافتم و مدام ملازم درگاه او بودم و پیوسته از من اخبارِ انبیا و سلاطین عجم و ملوک ماضی میپرسید. روزی در اثنای کلمات مرا فرمود که از من قوینامی باقی خواهد ماند در گیتی، از کین خواستنِ محمد اُغری؛ یعنی سلطان محمد خوارزمشاه. او را بر این لفظ میگفت و اغری به لفظ ترکی دزد باشد و این معنی بر لفظ او بسیار میرفت که خوارزمشاه پادشاه نبود، دزد بود. اگر او پادشاه بودی رسولان و بازرگانان مرا نکشتی که به اترار آمده بودند، زیرا پادشاهان رسولان و بازرگانان را نکشند. فیالجمله چون از من پرسید که قوینامی از من خواهد ماند؟ من روی بر زمین نهادم و گفتم: اگر خان مرا به جان امان دهد یک کلمه عرضه دارم. فرمود که تو را امان دادم. گفتم: نام جایی باقی ماند که خلق باشند. چون بندگانِ خان جملهی خلق را بکشتند، این نام چگونه باقی ماند و این حکایت که گوید؟! چون این کلمه تمام کردم تیر و کمان بینداخت و به غایت در غضب شد. روی از طرف من بگردانید و پشت به طرف من کرد. چون آثار غضب در ناصیهی نامبارک او مشاهده کردم دست از جان بشستم و امید از حیات منقطع گردانیدم و با خود یقین کردم که هنگام رحلت آمد و از دنیا به زخمِ تیغ این ملعون خواهی رفت. چون ساعتی برآمد روی بر من آورد و گفت: من تو را مرد عاقل و هوشیار میدانستم، بدین سخن مرا معلوم شد که تو را عقلی کامل نیست و اندیشهی ضمیر تو اندکی بیش نیست. پادشاهان در جهان بسیارند. هر کجا که پای اسبِ محمد اُغری آمده است من آن جا کشش و خرابی کردم. باقی خلق که در اطراف دنیا و ممالک دیگر پادشاهاناند حکایت من را ایشان گویند و مرا پیش او قربت نمانْد و از پیش او درافتادم و از میان لشکر بگریختم، خدای متعال را بر این حمد و ثنا گفتم و از آن جا خلاص یافتم.»[9] رشیدالدین فضلالله نیز این نکته را تأیید میکند و بعد از شرح کشته شدن بازرگانان و اولین درگیری سلطان محمد با سُبتای درباره تصمیم قطعی خان مغول بر علیه سلطان خوارزم و متواری شدن وی مینویسد: «چنگیزخان چون دانست که بینالطرفین حایلی نمانده و پادشاهانی که واسطه بودند مرتفع شدند، لشکرها را مرتب و آماده گردانید و مستعد قصد ممالک سلطان محمد شد و با آن که سلطان در انگیختن آن فتنه بادی بود، چنگیزخان بر قاعدهی ماتقدم نمیخواست که قصد او کند و به همهی وجوه طریقهی دوستی و محافظت حقوق همسایگی مسلوک میداشت و تا چند حرکت موجب رنجش و کدورت و قیام به انتقام باشد از سلطان صادر نشد، به عزمِ رزمِ او حرکت نکرد: اول آن که جماعت بازرگانان و ایلچیان را که به راه طلب یگانگی و مصالحه جستن فرستاده بود و پیغامهای دلپذیر داده، بی تفکر و تدبّر بکشت و قطعاً بدان سخنان التفات ننمود. دیگر آن که به اکراه و الزام با لشکر او جنگ کرد. دیگر آن که مملکتی از ترکستان که در دست کوشلوک بود تمامت، سلطان تصرف نمود. و مجموع این معانی موجب کینه و عداوت و سبب مجازات و مکافات گشت. فیالجمله، سلطان بعد از آن جنگ (جنگ با سبتای) باز به سمرقند آمد و تحیّر و تردّد به وی راه یافته بود و انقصام باطن ظاهراً او را مشوّش کرده. و چون قوّت و شوکت خصم مشاهده میکرد و موجبات هیجان فتنه که از پیش رفته بود، میدانست پریشانی و ضجرت دم به دم بر وی استیلاء مییافت و اثر ندامت از اقوال و افعال او ظاهر میشد و از غلبهی وهم، ابواب رأی صواب بر وی بسته شد و خواب و قرار متواری گشت. دل بر قضای مبرم نهاد و رضینا به قضاء الله و قدره را به کار بست. و منجمان نیز میگفتند تسییر درجات اوتاد طالع به درجات مظلمه و اجرام قاطعه رسیده و سعود از موضع تسییر عاشر ساقط اند و نحوس ناظر. چندان که این نحوسات نگذرد احتیاط را بر هیچ کاری که از مقابلهی خصمان باشد اقدام نتوان نمود. آن سخن منجمان نیز ضمیمهی اسباب خلل کار او شد.»[10]
به هر حال آتش جنگ شعلهور گردید و تصمیم چنگیز عملی شد و به سرعت بر سرزمینهای خوارزمشاه غلبه یافت. «مغولان این پیروزی سریع را مرهون عواملی گوناگون بودند. در قلمرو پهناور خوارزمشاه که دیری از بنیاد آن نمیگذشت، همان طور که ابن اثیر نیز اشاره میکند هنوز وفاداری نسبت به دولت رسوخ نکرده بود. علاوه بر این خوارزمشاه با مالیاتهای عدیده پشتِ مردمِ این سرزمین وسیع را خم کرده و ناگزیر برای حفظ آرامش، سپاهیانش را در سراسر کشور گسترده بود. لشکرها هر یک به تنهایی ضعیفتر از آن بود که بتواند در برابر انبوه مغولان ایستادگی کند و سپاهیان ترکِ خوارزمشاه نیز اغلب به لشکریان خان مغول که همنژادشان بودند، میپیوستند. با این همه روشن نیست که چرا خوارزمشاه با همهی توانائیش، شتابزده رو به فرار نهاد و از مقابله با مغولان هراسید، در حالی که پسرش جلالالدین که قدرت پدر را هم نداشت در برابر آنان ایستادگی و حتی به پیروزیهایی هم رسید. به هر حال چنگیزخان توانسته بود میان خوارزمشاه و امیران لشکرش تخم بدبینی بپاشد و این همکاری بین شاه و سپاهیان را دشوار مینمود.»[11] گذشته از عوامل اولیهی مذکور که باعث پیروزی سریع مغولان گردید در مراحل بعد میتوان به اختلافات داخلی عقیدتی و همچنین اقدامات نا به هنجار جلالالدین خوارزمشاه در قتل عامهای گستردهی مردمِ بیگناه در نواحی مختلف اشاره داشت. در بعضی نواحی میزان خونریزی جلالالدین و عیاشی او به حدی است که به نظر میرسد مأمور پاکسازی اقوام و ویرانی شهرها در جهت آماده سازی تهاجم مغولان بوده است. بررسی هر یک از این جزئیات، چیزی جز تأسف و اندوه به دنبال ندارد. متأسفانه تعمیم این موارد در کشورهای دیگر اسلامی نیز وجود داشته است و میتوان مظاهر اساسی این اختلاف و نفاق را چنین خلاصه کرد:
«1– تحریکات و دسیسههای خلیفهی بغداد بر علیه خوارزمشاه و دشمنی و عداوت علاءالدین محمد خوارزمشاه با خلیفهی عباسی.
2- کینهتوزی و خصومت مسلمینِ سنّی با اسماعیلیه و اقدامات خصمانهی این اکثریّت و اقلیّتِ مسلمان بر علیه همدیگر.
3- جنگ عبرتانگیز سلطان جلالالدین خوارزمشاه با سلطان سلجوقی روم.
4- اختلاف علاءالدین کیقباد سلطان بزرگ سلجوقی روم با سلطان جلالالدین خوارزمشاه و خلافت بغداد بر سر چگونگی مقابله با خطر مغول.
5- مناقشات سلاجقهی روم بین خودشان.
6- اختلافات داخلی ملوک مصر و شام.
7- جنگهای ملوک شام با سلاجقهی روم.
8- تحریکات و اختلافات داخلی دستگاه خلافت.
9- در عصر مغول استمداد طبقات مختلف مسلمانان از مغولها بر علیه همدیگر بی شمار است!
10- اختلافات شیعه و سنی در این دوره به علت آزادی مذهبی ظهوری بیشتر دارد.»[12]
با توجه به مواردی که ذکر شد وقوع هر یک از این عوامل داخلی یا خارجی بحثی طولانی را در تهاجم مغولان میطلبد که در زمان مناسب به توصیف هر یک از آنان اشاره خواهد شد.
[1] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 170
[2] - عباس اقبال نیز مهمترین عامل بهانه و تهاجم چنگیز را در قتل بازرگانان میداند و در صفحه 30 تاریخ مغول مینویسد: «در موقعی که چنگیز بزرگان بخارا را به خدمت احضار کرده بود به ایشان گفت: غرض من از احضار شما جمع آوری آلات سیمینهای است که خوارزمشاه آنها را به شما فروخته ( یعنی بعد از قتل تجار مغول در اترار به دست غایرخان) زیرا که این اشیاء متعلق به شخص من و کسان من است ایشان نیز هرچه از آن امتعه در تصرف داشتند پیش خان مغول آورده تحویل دادند و این قضیه دخالت مستقیم خوارزمشاه را در واقعهی قتل تجار مغول و مسؤلیت آن پادشاه را در تحریک غضب چنگیز به خوبی میرساند.»
[3] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 156
[4] - دکتر عبدالعلی دستغیب نیز درباره قضاوت تاریخی نسبت به غایرخان دیدگاهی مشابه دارد و در صفحه 425 کتاب خود مینویسد: «در این حماسهها سهم غایرخان را فراموش نکنیم. از سوی مورّخان مدّعی و مردمِ فراموشکار بر او ستمی رفته است که مغول نیز از انجام آن ناتوان بوده. مغولِ بددل نبرد دلیرانهی او را با مرگی دردناک پاسخ گفت: به فرمان خان او را زنده به چنگ آوردند و در گوشها و چشمهایش نقرهی گداخته ریختند و کشتند. این مرگ دردناکی بود، ولی مغول میتوانست جان او را بگیرد نه دلیری و بزرگواری او را؛ اما مورخانِ غافل یا قلم به مزد دلاوری و حماسهی مردانگی او را گرفتند و بر آن همه خط بطلان کشیدند و مردمِ فراموشکار و فریب خورده به پیروی کورکورانه از سیاستِ شومی که با حماسه و دلاوریهای ما سرِ عناد دارد و آن را نمیپسندد یکسره او و دلاوران دیگر را به دست فراموشی سپردند یا او را به عنوان کشندهی سفیران حسن نیت؟! چنگیز هدف تیر طعن قرار دادند و به جای ستایش او به آستان نجمالدین دایهها روی آوردند و رستگاری خود را در پیروی اینان دانستند. آری قلم در کفِ دشمن یا دوستِ جاهل بود که مینوشت غایرخان طمع در مال بازرگانان مغول کرد... و به فرمان سلطان محمد، ایشان را بی مال و جان کرد، بلکه جهانی را ویران و عالمی را پریشان و خلقی را بی خان و مان و سروران به هر قطرهای از خون ایشان جیحونی روان شد. گناه غایرخان جز آن نبود که زودتر از دیگران متوجه خطر گردید و با مشاهدهی کردار بازرگان نمای جاسوس، سررشتهدار کشور را از خطر آگاه ساخت و زنگ خطر را به صدا درآورد، اما غایرخان نه فقط خطر را دید و آگاهی داد، بلکه در دفاع از مرز و بوم خود به جان ایستاد.»
[5] - تاریخ شاهی قراختائیان کرمان، مؤلف ناشناخته، تصحیح و مقدمه محمد ابراهیم باستانی پاریزی، نشر علم، چاپ دوم 1390، صص 421 و 425
[6] - سلطان جلالالدین خوارزمشاه، محمد دبیرسیاقی، انتشارات فرانکلین، چاپ دوم، 2537، ص 44
[7] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 65
[8] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، گزیدهای از صفحات 233 تا 235
[9] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 35
[10] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 346
[11] - تاریخ مغول در ایران، تألیف برتولد اشپولر، ترجمه دکتر محمود میر آفتاب، 1351، ص 30
[12] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 147
13 - تاریخ امپراتوری مغول به ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 225
چنگیزخان تمام پیروزیهای خود را مدیون ویژگیهای اخلاق و رفتار اجتماعی توأم با نظم و انضباط شدید در اجرای قوانین و مقررات نظامی میباشد. او فردی بدون غرور و نخوت توأم با خونسردی و ثبات در اراده بود و همیشه از اطلاعات تجّار و دیگران برای پیروزی خود بهره میگرفت. او با فرمان و احکام سخت یاسا تحولی منحصر به فرد در بین مغولان ایجاد کرد و حتی برای رسیدن به اهداف اجازهی برتری و دخالت به سرداران و فرزندان خود نمیداد که در این رابطه به مناسبتهای مختلف در مورد آن صحبت شده است. او تا قبل از کسب مقام خانی فراز و فرودهای زیادی را در جنگها پیموده بود و پس از قوریلتای بزرگ تجربیات خود را در سطحی گسترده به اجرا درآورد. یکی از اقدامات مهم او در جهت نظم، ایجاد قوانین سخت برای تقویت نیروهای محافظ و مهاجم خود بود. رنه گروسه در مورد محافظان شخصی او مینویسد: «سپس نوبت به تجدید سازماندهی نگهبانان (کشیک) رسید. چنگیزخان اعلام داشت تا این لحظه بیش از هفتاد نگهبان روز (تورقا اوت) و هشتاد نگهبان شب (کِبْت اوت) نداشتم. اکنون که آسمان (تنگری) وظیفهی حکومت بر تمامی قوم را به من داده است باید از میان گروههای هزار نفره، گروههای صد نفره؛ ده هزار سپاهی کماندار (قورچین) و دیگر سلاحداران را برای محافظت شخص خود انتخاب کنم. این افراد که تنها وابسته به من هستند باید از میان زبدهترین و چالاکترین و شجاعترین و نیرومندترین جوانان اشراف (نویات) و آزادگان (تارکاتها)، انتخاب شوند. پسرِ یکی از فرماندهان کل، ده تن از دوستانش را با خود آورد. پسرِ یک فرمانده دستهی پنج نفر، پسرِ یک سردسته - سه نفر را به همراه آورد. این گروهِ نخبگان برتری بر تمام سپاه را به دست آورد. چنگیزخان اعلام داشت یک نگهبان معمولی من از یک فرمانده بالاتر است. اگر یکی از فرماندهان سپاه با یک کشیکچی شخصِ من درگیر شود، تنبیه خواهد شد. تمام افراد محافظ را خان شخصاً انتخاب کرد و دستور داد فرماندهانِ کشیک بدون اجازهی صریحِ شخصِ خودِ من حق ندارند با اتکّا به اختیارات فرماندهیشان بدون اجازه، افرادِ مادون را تنبیه کنند و اگر جرم یا خطایی واقع شد باید بیدرنگ مراتب به اطلاع خان برسد و این خان است که میتواند تعیین کند خاطی را گردن بزنند یا تازیانه. به کشیکچیهای پیشین شُکوهمندانه میگوید: شما نگهبانان شب، همان کسانی هستید که برای استراحت بیدغدغهی شبهای من، خواب را بر خود حرام کردید. در شبهای سرد و برفی همچون شبهای صاف و روشن و در زمانِ خطر و نبرد با دشمن در اطراف چادر من به نگهبانی پرداختید. به لطف شما است که اکنون من به عالیترین مقام رسیدهام. بازماندگان من، نوادگانم، باید نگهبانهایم را به چشم یادگارهایی از من بنگرند و دورانِ پیری آنان را تأمین کنند. هیچ کس حق ندارد به آنان حسادت ورزد، چون آنان جانشین ارواح مقدّسند.
کشیکچیهای شب که شمارشان از هشتاد نفر به هشتصد تن رسیده بود سرانجام به هزار نفر بالغ شدند. شمار خورچینها یا کمانداران نیز از چهارصد نفر به هشتصد نفر افزایش یافت و شمار نگهبانان روز نیز به هزار نفر رسید. بدیهی است شمار نفرات وابستهی این گارد نیز نزدیک به یک هزار نفر بودند و خلاصه افراد این گروههای محافظ به هشت هزار نفر نگهبان روز و دو هزار کماندار شب تقسیم شدند. تعویض کشیک به چهار بار در روز افزایش یافت که هر گروه سه شب و سه روز نگهبانی میدادند. از ابتدای غروب نگهبانان هر کس را که قصد نزدیک شدن به چادر خان را داشت متوقف میکردند و هیچ کس جز شماری نگهبان حق ورود به چادر را نداشت. بر اساس چنین شیوهای بود که الجیگِدای با آن که مقامی شامخ در دربار مغول داشت یک شب هنگامی که میخواست وارد چادر چنگیزخان شود از سوی گارد شب متوقف شد. هیچ کس حق نداشت دربارهی تعداد یا ساعات تعویض کشیک کنجکاو شود یا پرسش کند. مجازات این افشاگری پرداخت یک اسب زین کرده و یک دست لباس بود. هر نگهبانی که در سرِ خدمت حاضر نمیشد بار اول سی تازیانه میخورد، بار دوم هفتاد تازیانه نصیبش میشد و بار سوم اخراجش میکردند. به دستور چنگیزخان، یکه - نئورین به فرماندهی شب منصوب گردید. چهارصد کمانداری که گفتیم تعدادشان به هزار نفر رسید تحت فرماندهی یزونتهئه پسرِ جهمهئه قرار گرفتند، مسؤولیت تعویض کشیک که گفتیم به چهار یار افزایش یافته بود. گروهِ هزار نفرهی قراولانِ روز زیر فرمان اوغله چربی بودند، گروه دوم زیرِ فرمان بوکا، گروه سوم آلچی دائی، گروه چهارم دودای چربی،[1] پنجم دوکولکو، ششم جانای، هفتم آلکوتای و هشتم فرمانبردار آرکای فاسار بودند. »[2]
در حقیقت چنگیزخان یک جهانگشای با تدبیری است که تمام افکار وی بر تثبیت قدرت نظامی و لشکریانش منتهی میشد. چنگیز چنان روح نظامی و عقیدتی را درهم آمیخته بود که سپاهیانش در هر نقطهای صادقانه قوانین او را اجرا میکردند و در این مورد هیچ تفاوتی بین سرباز و فرمانده و حتی فرزندانش وجود نداشت. همهی آنها دستورات او را بدون تفکر انجام میدادند، زیرا معتقد بودند که چنگیز فرمانروای روی زمین و فرستادهی خداوند میباشد. او در طراحی جنگ بسیار موفق بود و با کسب اطلاعات و نقاط ضعف دشمن حد اکثر استفاده را میبرد. برای شناسایی این ارتش و مقررات سختِ حاکم بر آن کافی است که تصویر ذهنی از هر روایت تاریخی و یا حمله به شهری را در افکار خود مجسم کنیم. دکتر کریم مجتهدی در این زمینه مینویسد: «باید توجه داشت که یاساهای چنگیزی از مقدّمات کار او بوده و اصلاحات اصلی او متوجه سازماندهی لشکری میشده است. این لشکر با این که به منظور تسلط بر دیگران و عنداللزوم کشتار و غارت آنها تشکیل میشده، ولی در هر صورت به نحو دقیقتر با توجه به جوانبِ مختلفِ امور و مشکلات احتمالی تنظیم میشده است. روحیهی تهاجم و جهانگیری چنگیزخان با نوعی هوشمندی و کاردانی همراه بوده است. او هیچ گاه در واقع به اصطلاح بیگدار به آب نمیزده است. اطلاعات و تبحّر او در امور لشکری و صفآرایی گروههای مختلف که میبایستی با هم همیاری میداشتند امروزه شگفتانگیز مینماید. لشکر او بر خلاف آن چه امروزه گاهی تصوّر میرود با استادی تمام مهندسی شده است، او در این مورد از سنتهای متداول روزمرّهی تاتارها فاصله گرفته بوده و احتمالاً بیشتر به سنّتهای قدیمی هخامنشی و یا در هر صورت و مطمئناً به سنتهای اشکانی نزدیک میشده است. او بر مبنای حساب اعشاری افراد خود را به گروههای دهگانه، صدگانه، هزارگانه و بالاخره ده هزارگانه تقسیم میکرد. فرمانداری بزرگترین گروه به عهدهی امیرتومان بود که تصمیمگیری نهایی به او تعلّق پیدا میکرد. گروه دهگانهی اول با نام «آریان» در واقع به عنوان یک واحدِ مستقل کار میکرد و آن افراد نسبت به مسؤول و جوابگوی اعمال یکدیگر بودند. هیچ یک از آنها نمیتوانست از جنگ فرار کند و اگر هم تصادفاً چنین چیزی رخ میداد همگان مجازات میشدند. آنها میبایستی با هم زندگی، سواری و جنگ کنند. آنها قسم خورده بودند که در مقابل رقیب از هم دفاع کنند، یعنی یکی برای همه و همه برای یکی. آنها از جانِ یکدیگر پاسداری میکرده و در جهت تکمیل وظایف یکدیگر فعّال و در کار بودهاند. در موقع جنگ اجازه نداشتهاند مجروحی را جا بگذارند و واحدهای صد نفری عنوان «یاگون» داشته و واحدهای هزار نفری «منیگان» نامیده میشده و لشکر کامل ده هزار نفری نیز چنان که گفته شد زیرِ نظر امیرتومان تشکیل میشده است. معمولاً در هر یک از این گروهها مسنترین فرد ریاست گروه را به عهده میگرفت، ولی در عین حال تعیین رئیس به صورت انتخابی هم انجام میگرفت. رئیس باگون نیز انتخابی بود، ولی فرماندارِ منیگان و امیرتومان را چنگیزخان شخصاً منصوب میکرد. چنگیزخان همچنین یک نیروی کشیک داشت شامل دو واحد، که واحدِ نگهبان روز «تورفات» و نگهبان شب «کینوت» نامیده میشد. تیراندازان ماهری نیز در خدمت شخصی او قرار داشتند. نکتهی قابل ذکر دیگر این که هیچ یک از سربازان قبل از شروع جنگ مسلح نبودند. اسلحهها جداگانه در مخازن ارابهها که تحت نظر مسؤولان خاص بود حمل میشد و فقط موقعی که صفآرایی لازم شروع میشد به تقسیم آنها میپرداختند. به نفرات سپر، نیزه، شمشیر و اسلحههای لازم دیگر داده میشد و بعد گورخانان از آنها سان میدیدهاند. موقع جنگ، وقت مناسب حمله و پایان آن نیز دقیقاً اعلام میشد و در مواقع فتح، قبل از اعلامِ رسمی غارت و چپاول، هیچ کس حق نداشت در این کار پیشقدم شود. البته این فرمان به موقع داده میشد. و آن گاه هر کس در جمع آوری غنایم آزاد بود و حتی فرماندهان ارشد حق نداشتند دخالت کنند. میتوان حدس زد که چنگیزخان با استادی توانسته بود خلق و خوی و غریزهی کشتار و چپاول این قبایل را در جهت پیشبرد اهداف خود به نحو گسترده مورد بهرهبرداری قرار دهد.
مغولان در لشکرکشیهای خود حِیَل و شگردهای بسیار خاص و متنوّعی داشتهاند، ولی دقیقاً معلوم نیست آنها چه قدر با باروت آشنا بوده و یا تا چه اندازه میتوانستهاند واقعاً از آن استفاده کنند. در هر صورت مسلم است که آنها از آتش و دود آن استفادههای زیادی میکردهاند و با منجنیق سنگهای آتشین را به سوی حصار قلاع هدف میگرفتهاند و گاهی برای مخفی شدن از انظار دشمنان آتش دودزایی بر افروخته و خود پشت آن به کمین مینشستهاند. گاهی در مقابل دشمن پای به فرار میگذاشتند و ارتش دشمن را که در تعقیب آنها بود با دو لشکر دیگر از طرفین به صورت گازانبری محاصره میکرده و میکشتهاند. گاه اسرا و افرادی را که بر آنها غلبه کرده بودند پیشایش لشکر خود برای مقابله با دشمن میفرستادند و عملاً آنها را سپر بلای جان خود میکردند. گاه نیز برای ایجاد وحشت و سرایت دادن بیماریهای واگیر نعش مردگان را به داخل قلعهها پرتاب میکردند و چه بسا ساکنین آن محل را یک جا بیمار و هلاک میکردند. تنظیم فنون جنگی در بیشتر اوقات از خود چنگیز بوده است. او میخواسته است تشکیلات نظام ارتش و تأسیسات قشون خود را به نحو دایم حفظ کند و این آمادگی مستمر مسلماً از ابداعات شخص او بوده است. در هر صورت باید دانست که ارتش چنگیز به نحو تصادفی از گروهی از اقوام گلهدار و صحرانورد تشکیل نشده بود، بلکه از نظم ثابت و حساب شدهای برخوردار بود و تحت نظارت امرای ماهر اداره میشد.»[3]
[1] - محسن روستایی در صفحه 514 کتاب ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران درباره واژه چربی مینویسد «چِربی، حاجب، چاربی که در جامعالتواریخ چِربی آمده است لقبی بوده به معنی حاجب و دربان که بعدها پس از توسعهی امپراتوری مغول به شغلی اطلاق میشد که عبارت بود از هدایت ایلچیان حکومتی که به شهرها و قصبات فرستاده میشدند و چربیان جای و مکان برای خود و چارپایان آنان پیدا میکردند.»
[2] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 140
[3] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 139، صص 34 و 35
4- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 212
همان گونه که قبلاً نیز اشاره گردید چنگیز در بهار سال 1206/606 در مجمع قبایل یا قوریلتای فرمانروایی خود را بر همگان اعلام کرد و سپس به تقسیم مسؤولیتها بین یاران و اقوام خود پرداخت. رنه گروسه در این زمینه توصیفی کامل دارد که به برخی نکات آن اشاره میگردد: «یکی از اقدامات چنگیزخان، تقسیمِ خانوادهها بین اقوام نزدیکِ خود و به منظور تقویتِ یورتِ آنها دارد. کمابیش اقدامی شبیه بخشیدن تیول به اقوام از سوی ناپلئون. هوئلون اکه (مادربانو) و تموغه اوتچیگین برادر چنگیزخان ده هزار رعیت دریافت داشتند. جوچی پسر ارشدِ فاتحِ مغول نه هزار، اوقدای سومین و تولی کوچکترین پسرش هر یک پنج هزار نفر، جوچی قاسار برادرش چهار هزار رعیت نصیب زده و به آلچی دایی و بلگوتای به ترتیب دو هزار و هزار و پانصد رعیت رسید.
در مرحلهی بعد گویا در همان گردهمایی، پاداشها و گزینش معاونانِ اصلی چنگیزخان انجام شد. موکالی عنوانِ گو - اونگ یعنی کوئو - وانگ (پادشاه سرزمین) را دریافت داشت که به نوعی یک عنوان شاهزادگی بود. جبه، به فرماندهی تمامی سپاه گمارده شد و دستور یافت به تعقیب وارث نایمانها یعنی کوچلوک بپردازد. نَوَد و سه فرماندهی گروههای هزار نفره، از میان بهترین فرماندهان و جنگجویان انتخاب شدند. البته چشم و همچشمیها و حسادتهایی نیز در این میان پیش آمد. چیگی کوتوکو، گلهمند بود که به اندازه بوئورچو و موکالی به او توجه نشده است. چنگیزخان او را دلداری داد و برادر ششم خود نامید و مقام قاضی اعظم را به او داد و گفت اکنون که قدرت من بر تمام قوم سایه افکنده است تو چشم و گوش من خواهی بود. از این پس هیچ کس حق ندارد تصمیمات تو را نقض کند. به تمام موارد دزدی و فساد رسیدگی کن. کسانی را که مستحق مرگند محکومشان کن و آنها را که صلاح میدانی ببخش. پس از هر مورد رسیدگی حکم صادرهات را در دفتری آب رنگ – کوکو دبتر (دفتر) بنویس. چیگی کوتوکو موظف شد نه تنها تصمیمات و احکام صادرِ خود را برای ایجاد یک کتاب قانون و یکپارچگی رویّهی قضایی ثبت کند، بلکه وظیفهی تقسیم مردم عامی، بین اشراف مغول نیز به او محوّل شد. چنگیزخان با بزرگواری از «پدر» مونگلیک که به نوعی للـهاش بود قدردانی کرد. هرچند مونگلیک در گذشته در انجام وظایف و ایفای نقش خود در دوران سخت و طاقتفرسای کودکی قهرمان مغول کوتاهی کرده بود، ولی چنگیزخان تمایلی نداشت که جز خدمات مونگلیک چیزی به یاد آورد. خدماتی از جمله، مخالفت از رفتن به سوی دامی که کرائیتها برایش گسترده بودند. فاتح مغول به دلایل پُرشمار از بوئورچوی دلاور قدردانی کرد. دلاوری که از زمان تعقیب اسب دزدان همواره نشان داده بود نمونه و مظهری از صداقت و فداکاری است چون کرائیتها تا کوههای بورقان مرا راندند، تو به من وفادار ماندی. به هنگام نبردِ دالان - نمورغه شب هنگام زمانی که در خواب بودم در زیر باران ردایت را رویم کشیدی و بی حرکت تا صبح همان جا ماندی. سپس او را نه تنها به خاطر یاوری همیشگیاش، بلکه به خاطر نصایح و توصیههای سودمندش ستود؛ تو و موکالی هرگاه در اشتباه بودم راهنمایم بودید. اکنون بالاتر از دیگران بر کرسی بنشین و میمنهی سپاه تا آلتایی را داشته باش.
سانانگ سچن به روال معمولِ سدهی هفدهم و روش خود در این مورد چنین روایت میکند: در جریان تقسیم مناصب در سال پلنگ / 1206م چنگیزخان تظاهر کرد بوئورچو را از یاد برده است. شب هنگام ملکه بورته، فاتح را به خاطر این حرکت سرزنش کرد و گفت آیا بوئورچو همان خادم همیشگی، دوست دوران نوجوانی و یاور ساعات درماندگی تو نیست؟ چنگیزخان پاسخ داد: او را فراموش نکردهام این اقدام فقط برای آن است که حسودانش را گمراه کنم، چون اطمینان دارم حتی در همین لحظه که بوئورچو خود را سرخورده میداند جز به نیکی از من یاد نمیکند! و بی درنگ غلامی را برای جاسوسی پشت چادر بوئورچو فرستاد تا مطمئن شود. همسر جنگجو از قدرناشناسی خان گلایه داشت و بوئورچو پاسخ داد: من چشمداشتی به پاداش خان ندارم. حتی اگر از گرسنگی مرا بکشند بازهم با تمام توانم به او خدمت خواهم کرد. امیدوارم خیمهی طلایی خان همیشه پابرجا بماند که آرزویی جز این ندارم. چنگیزخان با دریافت این گزارش فردای آن روز قوریلتای را تشکیل داد و لطف او به صورت حرکتی شکوهمندانه درخشید. «اوه» بوئورچوی عزیز، تو که در روزهای خطر همواره به من وفادار بودی، تو که قلبت هیچ گاه رنگ ترس را به خود ندیده است، تو که دوست و یاور من به گاهِ نبرد و مرگ، تو که مرگ و زندگی برایت بی تفاوت است، بدان که هیچ کس در این جا جرأت رشک بردن به تو را ندارد. شما گوش کنید، شاهزادگان، بزرگان من، گوش کنید، اوه قوم من و شما، همه و همه شاهد باشید این بوئورچو است که من به سروری همهی شما منصوب میکنم.
این حرکت بزرگ تاریخی و این انتصابات و تقسیمات نه تنها ادغام و اتحاد سیستم نظامی مغولستان بود، بلکه همبستگی روحی قبایل این سرزمین در قومی جدید بود که چنگیزخان خود نام مغولان آبی یا کوکو مغول را به مفهوم مغولان آسمانی برایش انتخاب کرد. همان عنوان شکوهمندانهای که ترکها در سدهی هفتم به خود داده و خویشتن را ترکهای آبی (کوکوترک) نامیدند و همان لقبی که چهار و نیم قرن بعد یکی از نوادگان چنگیزخان با غرور تمام به آن تفاخر کرد و برای خویش به کار برد. »[1]
[1] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، برگزیده از صص 134 تا 147
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 210
چنگیزخان نیز همانند هر یک از افراد دیگر، پرورش یافتهی فرهنگ محیط خویش بوده و پیروی از عقاید شمنی یا خرافی بودن وی، امری نامعقول نمیباشد. در آن ایام مغولان پیرو کیش شمنی (به معنی دانایی) بودند. اگر از این دیدگاه به آنان توجه گردد باید گفت که این نوع نگرشِ جهان بینی پیشینهای به درازای تاریخ بشر داشته و همه به دنبال دانایی و پی بردن به اسرار جهان هستی بودهاند و تنها تفاوت آن در عملکرد اعمال و قوانین خاص تجلّی یافته است. اقوام مغول در اندیشه و تخیّلات خود معتقد به یک خدا و خالقِ جهان مرئی و نامرئی بودند و خدا را به مفهومی که ما میشناسیم پرستش نمیکردند و در عقایدشان بهشت و جهنم جایگاهی نداشته است. آنها دو ایزدِ گوگ تنگری و ایتون را برترین ایزدهای خود میدانستند و همواره در جلب رضایت و ارتباط با آنها بوده تا موفّق به خواستههای آرمانی خود شوند. ابراهیم تیموری در سیر تحول دینی مغولان مینویسد: «کیش مغولان بعدها در دنبالهی تأسیس امپراتوری مغول و توسعهی قلمرو آنان و تماس بیشتر با مسلمانان و مسیحیان و بودائیان تحوّل یافت و به تدریج جنبهی بت پرستی در میان آنان کاستی گرفت و به موازات آن تمایل به خداپرستی بیشتر شد. به طوری که به گفتهی رشیدالدین فضل الله از زمان منگوقاآن نام خدای بزرگ را بر سرِ یرلیغها مینوشتند و بعدها نیز فرمانروایان مغولی در سرزمینهای مختلف از جمله غازان خان، ایلخان ایران از کیش آباء و اجدادی خود دست برداشتند و مسلمان شدند و به تبعیت از آنان گروههای زیادی از مغولان اسلام آوردند.»[1]
تحت تأثیر همین فضای فرهنگی است که تموچینِ جوان نیز برای نجات همسرِ خود از تنگری درخواست کمک میکند و این رفتار چیز عجیبی نیست. هنگامی که تموچین مراحل و پلههای قدرت را میپیمود شاهد آن هستیم که همانند جوامع دیگر، رهبر خوانین با حمایتِ روحانیون شمن در جهت دستیابی به منافع خود با وی عقد اتحاد و وفاداری میبندند و به یاری او میشتابند و او را با تأییدات آسمانی حمایت میکنند. مؤلف کتاب غارت تمدن ایرانی توسط مغول درباره علت این علایق به چنگیز مینویسد: «تموچین به دنبال سلسله حوادث بسیار و دست و پنجه نرم کردن با قبایل و اقوام گوناگون صحراگرد و سرکوب کردن و مطیع ساختن آنها موقعیت و جایگاه یک رهبر و رئیسِ تمام عیار را به دست آورد. به تدریج اشراف صحرانشین وابسته به ایالات گوناگون همراه با نیروها و تجهیزات خود به تموچین روی آوردند. عدّهی بسیاری از آنها شیفتهی شخصیت و استعداد او شدند و وی را سزاوار رهبری خود یافتند. آنها معتقد بودند که او قادر است برای آنها علفزارهای سرسبز، چهارپایان سالم، نگهبانان ورزیده فراهم کند. مهمتر این که پنداشتند آسمان، تموچین را برای رهبری و حکمفرمایی آنان مأمور کرده است. پس همهی بلاد به او دست اطاعت دادند و در شورای بزرگی که تشکیل شد خطاب به تموچین گفتند: ما تو را به عنوان خان و رهبر بزرگ خود برگزیدهایم. ما چون دیده، به آنان و پیشتازان به دشمنان گوناگون یورش خواهیم برد و آنان را نابود خواهیم کرد. ما دختران و زنان خوش آب و رنگ آنان را به اردوی تو خواهیم آورد و به تو هدیه خواهیم کرد. اسبان آنان را با کفلهای عالی پیرامون تو یورتمه خواهیم راند. سپس سوگند وفاداری به او یاد کردند و او را چنگیزخان نامیدند. در این حالت میبینیم که از اسباب و وسایل حکمرانی و رهبری برای چنگیزخان همه چیز آماده بود، فقط یک کار باقی بود. لازم بود که مانند همهی قدرتمداران تاریخ برای او نیز جایگاه قدسی دست و پا شود و مقدمات این کار نیز از مدتها پیش آماده بود. او پیشاپیش خود را در حمایت مونگکای – تِنگری یا آسمان آبی جاویدان قلمداد کرده بود. عوامل و دست نشاندههای او هم دست به کار شدند. یک غیبگوی شمنی ادعا کرد که از خدا شنیده است که همهی روی زمین را به تموچین و فرزندان او بخشیده است. این غیبگو، تب تِنگری جادوگر و یکی از هفت برادران بورته همسر چنگیز بود. این مرد که خود به دنبال کسبِ قدرت برتر بود چندی بعد به دست یکی از برادران چنگیزخان کشته شد. این تلقینات در باور مغولها اثری معجزهآسا داشت و آنها را در اطراف چنگیزخان بیش از پیش متمرکز و متحد میساخت. این باورها را اطرافیان چنگیز و قدرتها و افرادی که نفع خود را در پیشرفت او میدیدند به صورت آگاهانه و بسیار دقیقی گسترش میدادند. وضع چنان بود که حتی کشورهایی که مورد غارت و کشتار مغولان قرار میگرفتند، وی را بلایی از جانب خدا بر مردم و کشورشان ارزیابی میکردند و اعمال حیوانی و دد منشانهی او را قهر خداوند میدانستند.
بی شک اگر تصور کنیم که این باورهای خرافی به تنهایی موجب پیروزیهای چنگیزخان در یورشهای او شده است دچار اشتباه شدهایم. تبلیغاتی از این گونه به عنوان تاکتیکها و تمهیدات روانی در تجهیز معنوی و روحی سربازان مغول از یک سو و مرعوب کردن و ترسانیدن مردم کشورهای مورد هجوم از سوی دیگر؛ البته تا حدودی تأثیر داشته است، اما پیروزیهای شگفت آور مغولان در درجهی اول مدیون نیروی نظامی و مقررات آهنین آن و در مرحله بعدی حاصل ضعف و زبونی و اختلاف سران و رهبران کشورهای مورد هجوم قرار گرفته و نا به سامانی اجتماعی و فقر اقتصادی آنان بوده است. اما در پشت تمام اقدامات چنگیز و لشکریان او، نیروی قوی و حرکت دهندهی دیگری بود و آن قدرتهایی که همچون چنگیز سودای سروری و به دست آوردن سرزمین پربرکت و ثروتهای کلان در سر داشتند. وقتی سران قبایل مغول سوگند وفاداری به او یاد کردند و رهبری او را پذیرفتند چنگیزخان سخنان مهمی در پاسخ به آنان گفت: من سخنان پربرکتی ادا خواهم کرد. هزارهها را بین کسانی که مرا در ایجاد خانات یاری کردهاند تقسیم میکنم و آنان را به فرماندهی ده هزار منصوب میکنم. معنی این جملات چنگیز را در تفسیری که مورخان از هدفهای نظامی و اقتصادی چنگیز کردهاند، مییابیم که محرک سیاستهای جهانگشایی چنگیزخان همانا منافع اعیان چادرنشین و فئودال بوده است. از قدیم درآمد اعیان مزبور را نه تنها بهرهکشی از طبقات استثمار شونده در جامعهی مغول، بلکه به همان اندازه جنگهای غارتگرانه میان اولوسهای مجاور تشکیل میداد.[2] از آن جایی که پس از اتحاد مغولستان جنگهای داخلی در آن جا موقوف شد، اعیان چادرنشین که نمیخواستند از غنایم جنگی محروم گردند به فتوحات خارجی و جهانگشایی متمایل شدند و از آن جا که موفقیت در این جنگها مستلزم یک حکومت نیرومند خانی و ضوابط سخت نظامی بود، اعیان مغول با کمال وفاداری به خدمت چنگیزخان درآمدند. نکتهی بسیار مهم و قابل تأمل دیگر این است که همواره در پشت سر چهرههای تاریخی سیستمی متشکل از افراد مخصوص با منافع و هدفهای معین قرار دارند و قدرت آن چهرهی تاریخی که در روی صحنه سیاست خودنمایی میکند در حقیقت بازتاب گرایشهای آنان است.»[3]
همان گونه که اشاره شد یکی از اعضای این مجموعه، شمنی به نام کوکچو میباشد که در اولین قوریلتای چنگیز شرکت داشت و اعلام کرد که خدا فرموده است که تو پادشاه عالم باشی. چنگیزخان نیز که همانند دیگر صحرانشینان به عقاید شمنی باور داشت و از نفوذ این تفکر در افکار مردم آگاه بود با استفاده از گفتههای کوکچو خود را نمایندهی آسمان و حکمران همهی مردم پنداشت و مغولان نیز او را فرستادهی خدا خواندند. البته کوکچو در اثر زیاده خواهی در امور سیاسی توسط چنگیز به قتل رسید، زیرا دیگر تندروی کوکچو برایش قابل تحمل نبود و شاید به این نتیجه رسیده بود که باید دین از سیاست جدا باشد. دکتر شیرین بیانی در این رابطه و همچنین تحکیم و وحدت سیاست و مذهب از سوی چنگیز مینویسد: «در آغاز شکلگیری حکومت مغول، چون دوران اولیهی جوامع بشری اغلب رؤسای ایلات روحانی بودند. این تشکیلات ابتدایی بعد از استقرار حکومتِ پهناورِ مغول همچنان حفظ شده بود. در قرن پنجم هجری که دوران تکوین حکومت مغول محسوب میشود ایلات به دو دستهی صحراگرد استپ و شکارچیان جنگل نشین تقسیم میشدند. صحراگردان نسبت به جنگل نشینان از فرهنگ و همچنین اشرافیت والاتری برخوردار بودند. به این جهت در رأس ایلاتِ صحراگرد شمنها قرار داشتند که اصطلاحاً عنوان «باکی» میگرفتند و بر حسب قدرت مالی و نیروی انسانی قبایلِ خود، عناوین غیر روحانی نیز کسب میکردند. عنوان باکی که بعدها تبدیل به بیگی و «بیگ» شد از زمانهای بسیار دور وجود داشته و در قرن پنجم کاملاً شناخته شده و شکل گرفته بوده است و اغلب رؤسای ایلات این عنوان را برخود مینهادند تا قدرت حکومت را با نفوذ معنوی روحانیت یک جا گردآورند.
چنگیز پس از انتخاب به خانی این دو مقام را از هم تفکیک کرد و موازی با مقام حکومتی و جنگی، یک مقامِ خاص روحانی تحت همان عنوان باکی ایجاد کرد و ریاست کل روحانیون و ریاست مذهبی ایلاتِ تحت فرمانروایی خود را در اختیار آن مقام گذاشت. اولین شخصیتی که به این شغل جدید گماشته شد یکی از روحانیان محترم و مسن و باکیِ ایلِ بارینْ موسوم به اوسون بود. وی پیرترین فرد از شاخهی ارشد سلالهی یکی از اجدادِ افسانهای چنگیز به شمار میرفت. در نتیجه اوسونِ پیر میتوانست با نیای افسانهای و بزرگ که حالت توتمی داشت از طریق ایجاد ارتباط روحی در تماس باشد و با کمک آن روح بزرگ چنگیز را در کارهای زمینی و اهداف وسیع یاری دهد. پس به این ترتیب میتوان نتیجه گرفت که چنگیز هرچند مقام روحانی را از مقام اداری و مادی مجزّا کرد، ولی در نهایت ریاست روحانی را نیز در شاخهای از خاندان خود تثبیت کرد. چنگیزخان به هنگام برگزیدن اوسونِ پیر به مقام باکی میگوید: تو از اولاد ارشد بارینها هستی. تو باکی باش. حال که باکی شدی بر اسب سفید سوار شو، لباس سفید بر تن کن و در جمع در بالاترین مسند جلوس کن، سال و ماهِ سعد را مشخص نما. چنان که اشاره کردیم اسب سفید در نزد مغول احترام خاصی داشت و تنها خانان بر آنها سوار میشدند. همچنین رنگ سفید جنبهی تقدس داشت و مخصوص خانان بود. در زمانی که مقام باکی از خانی جدا شد همچنان رنگ لباسِ روحانیان طراز اول بود. از آن پس باکی که در آیین شمنی کاهن بزرگ، جادوگر و ستاره شناس بود، در اردو بالا دست همه مینشست. مانند شاهزادگان از سمت راست وارد میشد و چون خانها بر اسب سفید سوار میشد و اسب او و چنگیز را با هم میبستند. به تدریج اقامتگاه باکی در کنار چادر اصلی امپراتور در فاصلهی یک سنگ انداز قرار گرفت تا همیشه در خدمت حاضر باشد و بتواند ارواح پلید و سحر و جادو را به فوریت دفع کند. ضمناً محافظت عرابهای که بتِ بزرگ اردوی سلطنتی را حمل میکرد زیر نظر وی بود. از تاریخ وفاتِ اوسونِ پیر اطلاعی در دست نداریم، ولی در دورهی عملیات وسیع و همه جانبهی چنگیزخان در به اطاعت درآوردن ایلات مغولی و ترکی سراسری مغولستان و بسط حکومت منطقهای، ظهور شخصیت مذهبی دیگری را در صحنه سیاسی – اجتماعی مشاهده میکنیم و آن کوکوچو باکی جدید است. مسلماً در آن تاریخ اوسون درگذشته بوده است.
زمانی که یسوگای بهادر به وسیلهی تاتارها مسموم شد و در جوانی در بستر نزع افتاد افراد خاندان و به خصوص فرزند ارشد خویش تموچین را که در آن هنگام تنها سیزده سال داشت به یکی از دوستان نزدیک و مورد اعتماد خود به نام مونگلیک سپرد. مونگلیک که از قبیلهی یسوگای بود از آن پس چون پدری دلسوز حمایت و نگهداری از تموچین را بر عهده گرفت و تموچین نیز او را پدر «آچیکا» خطاب کرد. مونگلیک، خود هفت پسر داشت که یکی از آن میان به نام کوکوچو، شمن معروفی بود که به علت مبادرت به اعمال خارقالعاده به تدریج در نزد مغولان مقام و منزلت روحانی فوقالعادهای کسب کرده بود و این شمن در زمستانهای بسیار شدید آن منطقه با بدن و پای برهنه روی یخ و برف راه میرفت و ادعا میکرد که یک اسب خاکستری خالدار گهگاه از مکانی نا معلوم و نامرئی نزد او میآید و به آسمانش میبرد تا او بتواند با خدا و سایر ایزدان و ارواح ارتباط برقرار کند. تموچین گذشته از مناسبات خانوادگی و برادر خواندگی صمیمانه به کوکوچو (تاب-تانگری) اعتقاد و ایمان داشت، زیرا به تعبیر مغولی اعتقاد داشت که او با ارواح در ارتباط است و به آسمان میرود و فرشتگان حامی را میشناسد. کوکوچو نیز متقابلاً پیشبینی میکرد که تموچین، که در کار و کسب نیروی روز افزونی بود آیندهی درخشانی دارد و در شخصیت وی جرقههای نبوغی یافته بود و از این رو او را برترین فرد میدانست. وی در انتخاب او به مقام خانی نقش بسیار مؤثر و عمدهای ایفا کرد. جوینی در این باره میگوید: از جملهی مغولان معتبر شنیدهام که در سرمای سخت که در آن حدود باشد برهنه چند روزی در بیابان و کوه رفت و باز گشت و گفت: خدا با من سخن گفت که تمامت روی زمین به تموچین و فرزندان او دادم و نام وی را چنگیز نهاد. این زمانی بود که رؤسای ایلات فتح شده و سایر قبایل جدا مانده در شورایی (قوریلتای) گرد آمدند و رئیس ایل برجیقین را خان بزرگ تمامی ایلات خواندند.
با این انتخاب «آسمانی» قدرتِ مادی خان مغول با قدرت معنوی درهم آمیخته شد و پیشبرد هدفهای وی سرعت عمل بیشتری یافت. چنگیز نیز برای جبران اقدامات سیاسی مذهبی کوکوچو به وی عنوان «تاب تانگری» داد که چنان چه قبلاً ذکر گردید به معنی روان آسمانی بوده است. مسلماً کوکوچو پس از مرگ اوسون به مقام باکی رسیده است و با لقب خدایی که قبلاً اخذ کرده بود پس از چنگیزخان بزرگترین شخصیت جامعهی ایلی مغول گردید. به تدریج تاب تِنگری شروع به مداخله در امور سیاسی کرد و چون هم در قشر اشرافیت مغولی و هم در تودهی مردم نفوذ فوقالعادهی یافته بود و همگان نوعی بیم خرافی از او داشتند کارش بالا گرفت. هرچه میگفت همه اطاعت میکردند و به مرور ایام مردم بسیاری رؤسای خود را ترک کردند و گرد او جمع شدند. خلاصه آن که به قول جوینی در دماغ او سودای مُلک پدید آمده بود. کوکوچو نیت خود را با ایجاد اختلاف بین خاندان چنگیزخان عملی کرد و هر روز نزد چنگیزخان از برادرش قسار سعایت میکرد که در سرِ خیال از بین بردن خان و در دست گرفتن سلطنت را میپرورد. کار بدانجا رسید که چنگیز به برادر مشکوک شد، ولی با وساطت و حتی پرخاش مادرش اختلاف از بین رفت، لیکن از آن پس تا مدتها خاطر چنگیز از دغدغهی توطئهی برادر آسوده نماند. از آن پس نیز قدرت کوکوچوی شمن همچنان رو به تزاید بود. هر روز مردم بیشتری به دورش گرد میآمدند و او به همان نسبت جسورتر میشد و بر تفرقهافکنی در خاندان چنگیز میافزود. مسلماً خان این خطر روز افزون را درک میکرد و به قول صاحب تاریخ الفی دریافته بود که تاب تانگری مردی محیل و مکّار است، اما بنا بر مصلحت متعرّض او نمیشد. سرانجام برتا همسر چنگیز که وضع را متزلزل و شوهر را در تردید میدید واکنش نشان داد و خان را از این که به اقدام مؤثری دست نمیزند و حکومت را از سراشیبی سقوط نجات نمیدهد سرزنش کرد. چنگیز بیش از آن تحمل را جایز ندانست و با وجود وحشت بسیاری که از صدمه زدن به شمن جادوگر چه از لحاظ عواقب آسمانی و چه از لحاظ عواقب مردمی آن داشت تصمیم به نابودی وی گرفت. با نقشهی قبلی روزی که قسار، برادر اهانت دیدهاش در اردو حاضر بود به وی دستور داد تا انتقام خود را از کوکوچو بگیرد. قسار نیز که در شجاعت و زورمندی شهره بود به دنبال راه انداختن مشاجره با شمن گلاویز شد و او را کشت. از جسد کوکوچو اطلاعی به دست نیامد و در بین مردم شایع شد که سحرگاه روز سوم مرگ او، جسد شمن از روزن خرگاهی که در آن قرار گرفته بود بیرون رفته و ناپدید شده است. لابد به آسمان پرواز کرده بود! هیچ شخصیتی غیر از چنگیزخان جرأت چنین جسارتی را به خود نمیداد و سرانجام منکوب قدرت الهی سیاسی شمن میشد؛ ولی چنگیز غیر از دیگران بود و از آن پس پیروزی در نبرد با نیروی آسمانی بر جسارت و اراده و قدرت تصمیمگیری وی بیش از پیش افزود. به قول ولادیمیرتسوف با مرگ کوکوچوی شمن آخرین کسی که در دنیای زندگان در مغولستان هوای برابری، مقاومت و سرکشی با چنگیزخان را در سر میپرورانید نابود شد. اکنون همگی در برابر اراده آهنین سر خم کرده بودند. از آن پس دیگر مشاهده نشد که قدرتی روحانی آن چنان که اوسون و کوکوچو دارا بودند وجود داشته باشد و «باکی» به مقام درجهی دوم تنزل یافت. چنگیز با احترام گذاردن به روحانیان شمنی و سایر ادیان، ریاست مذهبی را بار دیگر به خود و خاندان خود منتقل کرد.»[4]
با توجه به این موارد نباید تصوّری به وجود آید که چنگیز نسبت به عقاید شمنی تزلزل داشته است، بلکه او تا پایان عمر تابعِ همان فرهنگ زیست. شاید یکی از علل نهادینه شدن این عقیده در نزد چنگیز ناشی از دوران زندگی او باشد، زیرا چند بار بر حسب تصادف از خطراتی که برایش پیش آمده بود جان سالم به در برده و خود را حامی آسمان آبی ابدی میدانست. اطرافیانش هم وی را در این باور ترغیب میکردند و بعدها تاریخ نویسان چاپلوس نیز به همراه مغولان کوشیدند هالهای از حرمت و قدسیمآبی گرداگرد شخصیت وی به وجود آورند تا جایی که او را فرستادهی خدا و یا بلایی آسمانی که بر سر مردم نازل شده است معرفی کنند. «چنگیزخان نه تنها مردی مذهبی، بلکه خرافی بود. با وجود این که معتقدات مذهبی بدوی مغولها و چنگیزخان که مستعد پذیرفتن خرافات بود، در آن زمان او را قانع میساخت، معهذا میل و شاید نیاز به شناخت ارادهی آسمان آبی جاویدان و ارواح حامی، خان مغول را بر آن میداشت که همواره با شمنها، جادوگران و روحانیان معاشرت و مجالست کند. مطالعه در این زمینهی فکری چنگیزخان به خصوص بسیار جالب است. آن نحوهی زندگی که از اوان کودکی گِرداگِرد وی را فرا گرفته و وحشتهای خرافی که به وی القا شده بود سبب ایجاد قناعت، شجاعت و نیروی اراده در وی گشته بود.»[5] در تأیید و هماهنگی با این موضوع ساندرز مینویسد: «چنگیز پارسایی یا موهومپرستی صحرانشینی را به حدّ کمال دارا بود. فداکاری او نسبت به خدایان و ارواح، سرمشق بود و بدون خلوت با تِنگری خدای آسمان که تصویب و اجازهی او پیش از حرکت لشکر لازم بود، هرگز به هیچ پیکاری اقدام نمیکرد. و چون این مقتدرترین امیر معمولاً فقط از طریق وساطتِ شمنها یا جادوگران میتوانست از ارادهی خدایان آگاهی یابد، قدرت بیش از اندازهای به دست این روحانیون ابتدایی افتاده بود.»[6]
یکی از ویژگیهای مهم چنگیزخان که در دنیای آن زمان بیسابقه بود، عدم تعصّبِ وی به ادیان دیگر میباشد و در یاسانامه نیز بر آن تأکید دارد و این نوعِ رفتار در کمتر زمانی مشاهده شده است. جوینی در این رابطه مینویسد: «چون متقلّد هیچ دین و تابع هیچ ملت نبود از تعصّب و رجحان ملتی بر ملتی و تفضیل بعضی بر بعضی مُجتنب بوده است، بلکه علما و زهّاد هر طایفه را اکرام و اعزاز و تبجیل میکرده است و در حضرتِ حق تعالی آن را وسیلتی میدانسته و چنان که مسلمانان را به توقیر مینگریسته، ترسایان و بتپرستان را نیز عزیز میداشته، و اولاد و احفاد او هر چند کس بر موجبِ هوی از مذهب، مذهبی اختیار کردند. بعضی تقلد اسلام کرده و بعضی ملت نصاری گرفته و طایفهای عبادت اصنام گزیده و قومی همان قاعدهی قدیم آباء و اجداد را ملتزم گشته و به هیچ طرف مایل نشده، اما این نوع کمتر مانده است، و با تقلّد مذاهب بیشتر از اظهار تعصّب دور باشند و از آن چه یاسای چنگیزخان است که همه طوایف را یکی شناسند و بر یکدیگر فرق ننهند عدول نجویند.»[7]
علیرغم گرایش مذهبی چنگیزخان نسبت به آیین شمنی و عدم تحمیل آن به دیگران باید در نظر گرفت که او نیز همانند اکثر پادشاهان تنها به توسعه طلبی خود میاندیشیده و برای کسب پیروزی در حملات خود نیازمند پیچیدن اهداف خود در لفافهای از مذهب بوده است. چنان که در حمله به شهرها در ابتدا فرمانی به خط اویغوری از جانب مأمور خدای آسمان صادر میکرد و در صورت اطاعت نکردن مشمول دچار عذاب الهی میشدند. چنگیز از این که در اذهان مردم و سربازانش از جانب خدای آسمان مأموریت یافته بود رضایت کامل داشت. در این وضعیت تودههای مردم به اجبار یا تمایلِ خود ناچار به اطاعت از دستورات و قوانین وی بودند و رعایت نکردن آنها مجازات مرگ به دنبال داشت. به عنوان مثال سربازانش برای آن که به هنگام جنگ زنی را تصرف کنند و در ضمن مرتکب گناهی نشده باشند در ابتدا شوهر او را میکشتند تا مشکل قانونی و مذهبی به همراه نداشته باشد. رنه گروسه در توجیه مذهبی چنگیزخان به هنگام تصرف بخارا میگوید: «شرح غمانگیز جوینی نشان میدهد که چگونه چنگیزخان روحانیون مسلمان را در مسجد جامع بخارا جمع کرد و با خطابهای مذهبی مرعوبشان کرد و چگونه در این خطابهی سربسته خود را تازیانهی خداوند نامید، همان عنوانی که بارتولد نقل کرده است. با این همه، فاتح مغول بیش از آن که واجد شمّ و درایت سیاسی بوَد خود را به صورت غولی برای مسلمانان درآورد و همان ضربهای که در مغولستان و چین با قراردادن تِنگری در بالاترین سطح الوهیت وارد آورد، تکرار کرد. حتی در صورت بحران، بدون شک همان الله را به جای تِنگری به کار میگرفت. »[8]
این درایت و ارعاب چنگیز همواره توأم با موفقیت بوده است، زیرا در ایران شاهد آن هستیم که ورود و حضور چنگیز را با واژههایی چون ناسپاسی و ناشکری از سوی خداوند و یا قتل فلان رهبر مذهبی آمیخته و تحت عنوان تازیانهی خداوند قلمداد کردهاند و در نتیجه چنگیزخان نهایت استفاده را از این دیدگاه و اختلافات مذهبی برد. گویا فرهنگ و سنت تاریخی ما همیشه بر این محور میچرخیده است که توجیهگرِ اقداماتِ هر فرد حاکم و یا ظالم و به اصطلاح ملوکانه باشیم. از نمونهی این موارد در تاریخِ قبل و بعد از اسلام فراوان است که در زمینهی مدح شاعران و مورخان و یا مذهبیون میتوان یافت. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبود و چنان که اسناد تاریخی نشان میدهند اجداد چنگیز دارای دین شمنی و خرافی بوده و ارتباط چندانی با ادیان رسمی دیگر نداشتهاند، اما پس از آن که چنگیز سیطرهی خود را بر مناطق وسیعی مسلّم ساخت هر یک از این سرزمینها بر مبنای فرهنگ خود به نوعی به توجیه و ریشهیابی علل ظهور آن به ماوراالطبیعه پرداختند و حتی بر جمع خرافات پیرامون وی افزودند. چنان که چینیها میگفتند: وقتی به دنیا آمد حالتی خارقالعاده داشت. ایرانیان معتقد شده بودند که چنگیز با تأیید آسمانی و یا بعد از خروج او عالمیان مشاهده کردند که به انواع تأییدات آسمانی مخصوص بوده است. اروپائیان گفتهاند: مردم او را به مانند خدای معبود و نه به عنوان سلطان میپرستیدند. ایرانیان در توجیه افکار خود و انتساب اجداد و یاران چنگیز به دین اسلام متوسّل به افسانهای شدند که شاید تا حدودی مربوط به نفوذ اسلام در میان اویغوریان باشد. دکتر شیرین بیانی مینویسد: «چگونگی نفوذ کُند و تدریجی اسلام در مغولستان از قرون اولیهی اسلامی و سپس سرعت گرفتن این نفوذ پس از ایجاد تماس با دنیای اسلام در قرون بعد در نزد مغولان جنبهی اساطیری یافت. متون اسلامی تاریخ آن را تا زمان اجداد چنگیزخان پیش بردهاند. در روایات آمده است که قراخان از اجداد اولیهی مغول پس از خارج شدن از حصار کوهِ ارقنهقون از همسر اصلی خود پسری پیدا کرد که بسیار زیبا و سالم و چابک بود. این فرزند سه شبانه روز از پستان مادر شیر نخورد و هر شب به نظر مادرش چنین میآمد که پسر به او میگفت: تو باید مسلمان شوی وگرنه من شیر تو را نخواهم خورد و خواهم مرد. مادر از غم فرزند تسلیم خواست او شد و به دین اسلام گروید. آن گاه پسر پستان مادر را گرفت و شیر نوشید. پس از سپری شدن یک سال در جشن نامگذاری که پدرش بنا بر رسم مغول ترتیب داده بود کودک زبان گشود و گفت نام مرا اُغوز بگذارید. اطرافیان این حال را از معجزات او دانستند و چنین کردند. از آن پس کودک هر روز رشد میکرد و شادابتر و چالاکتر میشد و پیوسته نام «الله» را ورد زبان داشت و چون مغولان عربی نمیدانستند، نمیفهمیدند چه میگوید، هنگامی که به سن رشد رسید و همسری برایش برگزیدند، خواست در خفا آن دختر را مسلمان کند، ولی دختر نپذیرفت و اُغوز از او کناره گرفت. پدر از بین دختران برادرش زن دومی برای وی انتخاب کرد که او نیز به سرنوشت اولی دچار شد. سرانجام روزی اغوز در شکار به دختر داییاش برخورد و او را به کناری کشید و ماجرای زن گرفتنش را تعریف کرد و گفت اگر تو مسلمان شوی تو را به همسری میگیرم. دختر گفت: من خدای تو را نمیشناسم، ولی هرچه بگویی قبول میکنم. مسلمان شد و به همسری اغوز درآمد. پس از چندی دو همسرِ دیگر وی نزد پدرش سعایت و گله کردند که از دین آبا و اجدادی خود برگشته و مسلمان شده است. این مسأله که برای اولین بار نزد خانان مغول اتفاق میافتاد بسیار ناگوار بود. کسانی را مأمور کرد تا اغوز را که به شکار رفته بود بگیرند و بکشند. زن مسلمانش به فوریت، نهانی کسی را نزد شوهر فرستاد و او را از واقعه آگاه گردانید. او نیز رسولی نزد افراد قبیلهاش فرستاد و به آنان خبر داد که هر کس به جانب من است نزد من آید و بقیه نزد پدرم بروند. اکثریت قبیله جانب پدرش را گرفتند و تعداد کمی به او پیوستند. فرزندانِ برادرانِ کوچکترِ قراخان نیز از پدران خود گسستند و به اغوز پیوستند. او نیز به همهی کسانی که به وی پیوسته بودند نام ایغور داد و جنگ بین طرفین آغاز شد. به خواست خدا تیری غیبی بر سر قراخان اصابت کرد و کسانی را که اسلام نپذیرفتند، کشت و فرزندانشان را به بندگی درآورد. او هفتاد و دو سال زندگی کرد و در سراسر مدت عمر به جنگ با مغولان و اشاعهی دین اسلام پرداخت.»[9]
همان گونه که مشاهده میشود چنگیز در سیستم مدیریت جنگ بسیار دقیق و زیرکانه عمل میکرده است. «نقشههای جنگی چنگیز بسیار ماهرانه بوده و در این مورد احتمالاً از قدرت شمنی خود نیز استفاده میکرده است. شمن، مقلّدِ قوای طبیعت است؛ بی خود نبود که چنگیز سران لشکر خود را با همین عناوین تشویق میکرد: تو طوفان سهمگینی، تو صخرهی محکم و ثابت کوهستانی، تو سیل خانمان براندازی، تو شیری، تو پلنگی و تشبیهاتی از این قبیل. این گفتههای او در واقع به آنها فرمان و دستور میداده و خط مشی آنها را تعیین میکرده است. همه چیز حساب شده بود و حتی بعد از فتح هر شهر مُهلت لازم برای غارت و چپاول به افراد داده میشد. در این مورد هیچ فرد مافوق اجازه نداشت از عملِ سربازان عادی ممانعت و یا از آنها سوء استفاده کند، تا پایانِ مهلتِ داده شده به فراخور قدرت و حال خود به چپاول بپردازد. چنگیز با تدبیر و اصول استثنایی خود از حرص و طمع افراد برای پیشبرد نقشههای جنگی خود استفاده میکرد و از این رهگذر در ضمن، طعم قدرت خود را به دشمنان میچشاند. شاید بتوان گفت که در هیچ امپراتوری دیگری هیچ گاه تا این اندازه از غریزهی حمله، کشتن و چپاول افراد به این نحو دقیق و روشمند استفاده نشده است. به نظر نگارنده کلوزویتز، سرلشکر و متفکر آلمانی که در قرن نوزدهم دربارهی جنگ نظریهی بسیار خشنی را عنوان کرده است، به ناچار از تاریخ مغول و از نقشههای جنگی چنگیز الهام گرفته و گویی مجموعهای از افکار او را در نظریهی معروف جنگی خود بیان کرده است.»[10]
با توجه به مطالبی که ذکر شد چنگیزخان فردی شایسته و زیرک در سیستم نظامی و امور اجتماعی است که توانایی تشکیل اولین امپراتوری وسیع را از درون صحرانشینان دارا بود. او رؤیای وحدت و فتح و تأسیس قَره قُروم را به عنوان پایتخت در جامعهی بدوی مغول ایجاد کرد. «پس از آن که چنگیزخان حکومتِ مغولی را بنیان گذاشت و نیروی عظیمِ منطقهای را نیز تدارک دید، خود نیز به صورت بتی جلوه نمود. بت شدنِ خان بزرگ احتمالاً پس از مرگ وی ساخته و پرداخته شده. این بت از پارچههای رنگارنگ و زیبای ابریشمین ساخته میشد و با تزئیناتی آرایش میگردید و در عرابهی (برابر پارسی ارابه و گردونه ) تزئین شده و سرپوشیدهای قرار میگرفت و در برابر چادر گذاشته میشد. صدقات و نذور فراوان نثار بت بزرگ میگردید و ساحران و روحانیون از آن نگهبانی و مراقبت میکردند. دستدرازی به بت بزرگ و یا دزدیدن اموال و نذوری آن مکافات مرگ داشت. چنین مینماید که بت بزرگ در انحصار خانان و شاهزادگان بوده و افراد عادی از داشتن آن بی بهره بودند. پلان کرپن که خود بتِ بزرگِ عرابه نشین را دیده است آن را چنین توصیف میکند که مغولان از اولین امپراتور خود بتی ساختهاند که ما آن را دیدیم. این بت به طرز جالبی روی عرابهای در برابر اقامتگاه قاآن قرار دارد و به آن هدایای بسیاری تقدیم داشتهاند. حتی اسبانی به آن هدیه کردهاند که تا زندهاند احدی حق سوار شدن بر آنها را ندارد. حیوانات دیگری نیز تقدیم بت میشوند. اگر در مواردی خاص یکی از آن چهارپایان را به منظور تبرّک برای خوردن ذبح کنند دل آن را در جامی تقدیم بت عرابه نشین میکنند و آن را از سر شب تا صبح در برابر بت قرار میدهند. سپس صبحگاه آن را که تبرّک شده است، برمیدارند و میپزند و میخورند. از غذای روزانهی خود نیز قسمتی را تقدیم بت میکنند. این بت را چون خدای خود ستایش و تکریم میکنند و شخصیتهای بزرگ خارجی نیز که به حضور خان میروند باید آن را ستایش و در برابرش تعظیم کنند. در این باره روایت میکنند که یکی از شاهزدگان روسی به نام میشل که به دیدار باتو، خانِ اوولوسِ جوجی آمده بود ضمن مراسم باریابی میبایست در برابر آن بت تعظیم کند. چندین بار به وی تذکر میدهند که این کار را بکند و او را از عواقب شوم سرپیچی مطلع میکنند. سرانجام او جان خود را بر سر این امتناع میگذارد، زیرا باتو گروهی را مأمور میکند تا شاهزادهی روسی را در زیر لگد بکشند و سرش را از تن جدا کنند.»[11]
[1] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 24
[2] - دکتر شیرین بیانی در صفحه 369 کتاب دین و دولت عهد مغول در ایران، درباره واژه اولوس مینویسد: «اولوس به معنای یک قبیله یا یک قوم بود که با همه داراییهایشان تحت تابعیت یک خان بودند. اینجو شکل تحول یافتهی اولوس و در اصطلاح، ملک و زمینی بود که به ارث یا هدیه از پدر به فرزند میرسید. این حالت در سرزمینهای ایران بعد از حملهی مغولان شکل گرفت و مردم نیز جزء رعایای مالک جدید به حساب میآمدند. رشیدالدین فضلالله مینویسد طرف مغرب از کنار آب آمویه تا منتهی شام و مصر را آباقا و برادران او به حکم اینجویی پدر گرفتند. از این رو سلاطین و شاهزادگان ایلخانی ایران و ایالات آن را به چشم «اینجو» مینگریستند.»
[3] - غارت تمدن ایران توسط مغولان، مؤلف علی غلامرضایی، انتشارات دافوس آجا، 1394، صص 18 و 22
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 39 و 40
[5] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، ص 117
[6] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 58
[7] - گزیده تاریخ جهانگشای جوینی، دکتر جعفر شعار، چاپ اول، 1368، ص 63
[8] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 170
[9] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 65
[10] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص، 355
[11] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 7
12 - تاریخ امپرلتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 193