«صاحب کتاب طبقات ناصری از ثِقات (معتمد) چنین روایت کرده است که چنگیزخان به وقتی که در خراسان آمده بود مردی بود بلند بالا، قوی بنیت، شگرف جثه، موی روی کشیدهی سپید شده، گربه چشم، در غایتِ جلادت و زیرکی و عقل و دانایی و هیبت، و قتال و عادل و ضابط و خصم شکن و دلیر و خونریز و خونخوار. و منک هونک نیز که در سال 618 از طرف امپراتوران چین جنوبی به سفارت پیش مغول آمده بود تقریباً به همین شکل او را وصف میکند و او را در ظاهرِ اندام به بزرگی جثّه و عریضی پیشانی و بلندی ریش میستاید. اما از لحاظ صفات اخلاقی چنگیز مردی بوده است با عزم و اراده و بسیار عاقل و مدیر و کاملاً زمام نفس خود را در دست داشته و در مقابل مشکلات و موانع پافشاری و ثبات غریب به خرج میداده و تا به مقصود نمیرسیده است از پای نمینشسته و هیچ وقت از پیشآمدهای ناگوار اضطراب و یأس به خاطر راه نمیداده و با خونسردی و آرامی حوادث را تلقی میکرده است. در موقعی که سلطان جلالالدین مِنکُبرنی در پروان (از آبادیهای بین غزنه و بامیان) لشکریان قوتوقو نویان را شکست داد و قوتوقو منهزماً پیش چنگیز رفت، خان از شنیدن خبر شکست به هیچ وجه حال سکون طبیعی خود را از دست نداد و فقط گفت که قوتوقو نویان عادت داشت که همه وقت از معرکه فاتح بیرون آید و هیچ گاه مزهی هزیمت را نچشیده بود بعد از این شکست بیشتر در کار خود احتیاط خواهد کرد.
در این که چنگیزخان یکی از خونخوارترین و بیرحمترین جهانگشایانی است که تاریخ نام آنان را ضبط کرده شکی نیست، چه به قدری که به امر او خون ریخته و آبادی ویران شده است شاید در هیچ عهد و در ایام لشکرکشی هیچ فاتحی به آن اندازه صدمه و مصیبت روی نداده باشد، به خصوص که چنگیز خیلی کینه کش و سخت کش بوده و برای او قتل عام یک شهر عظیم و نابود ساختن چندین کرور نفوس و کشتار زن و طفل و عاجز به یک اشارهی لب هیچ عظم و اشکالی نداشته، ولی باید اقرار کرد که فتح آن همه ممالک و ادارهی آن سرزمینهای وسیع بدون داشتن هوش و لیاقت و کفایت و کاردانی امکان نمییافته، مخصوصاً نباید تصور کرد که چنگیز از سیاست خالی بوده و فقط به عشق گشودن بلاد و قتل نفوس لشکرکشی میکرده، بلکه باید گفت که چنگیز فاتحی بوده است که برای اجرای مقصود و سیاست از برداشتن موانع و محظورات سرِ راه خود هر نوع سختکشی و صدمه و ویرانی را بدون ذرهای تأمل و احتیاط جایز میشمرده و جز نیل به مراد به هیچ امری دیگر توجه نداشته است. تمام سعی او در ابتدای امر باز کردن راه تجارتی و طریق کاروانی قدیم بین ایران و چین (راه ابریشم) بوده و برانداختن اقوام اویغور و قراختای و نایمان و تاتار را که مانع رفت و آمد کاروانها و موجب نا امنی راهها شده بودند به همین نیت اقدام کرده و وقتی که با ممالک خوارزمشاهی هم سرحد شده نسبت به سلطان محمد شرایط ادب و احترام را رعایت نموده، ولی اقدام پادشاه در برانداختن دولت قراختایی و شکستن سدّی که بین ممالک اسلامی و خاک اقوام تاتار و مغول وجود داشت و غرور و عجب و سوء رفتار او با فرستادگان چنگیز و خیال تسخیر چین و غیره موجب تحریک غضب خان مغول را فراهم کرده و هجوم او را به ممالک اسلامی باعث گردیده است.
نسبت عدلی که بعضی مورخین بی غرض معاصر چنگیز به او دادهاند با این که در نظر اول عجیب میآید دور از حقیقت نیست. چنگیزخان یک نفر بیابانگرد بی غرضی بوده است که برای غلبه بر اقوام و قبایلی که همه همجنس او محسوب میشده و در خونخواری و بی رحمی نیز از او سلیمتر نبودهاند، وسیلهای دیگر جز قتل عام و حکم شمشیر نداشته و این طریقهای بوده است که آن را جمیع همسایگان او در حق هم اجرا میکردند. کشتار بی نظیر سلطان محمد خوارزمشاه از مردم سمرقند در سال 609 و تعرض لشکریان پدر او به مردم عراق در سال 590 و قتل و غارت تفلیس در 623 به دست پسر او جلالالدین منکبرنی از همین قبیل بوده و در شناعت با طرز کشتار و رفتارِ مغول فرقی نداشته است. چنگیزخان در کشتارهای جمعی و قتل عامها مثل یک نفر میرغضبِ بی عاطفهی مأمور اجرای حکم میکرده و بین فقیر و غنی و خرد و بزرگ و مرد و زن و مسلم و غیر مسلم فرقی نمیگذاشته و در این عمل زشت هم از طریق عدالت و بی طرفی انحراف نمیجسته است، مخصوصاً شخص او برخلاف چند نفر از فرزندان خود و بعضی دیگر از کشورگشایان (از قبیل تیمور و نادر) در کشتار نفوس نیز خودداری و خونسردی را به حد کمال میرسانده و هیچ وقت بر اثر غلبهی خشم و غضب به پارهای حرکات فضیح از قبیل درآوردن چشم اسرا و بریدن گوش و بینی و ساختن کلّه مناره دست نزده است.
بعضی مورخین چنگیز را به رئیس قبایل هُنْ یعنی آتیلا و هجومِ لشکریان او را به طوفان یا سیلی تشبیه و ایلغار مغول را در حکم مهاجرت دستهای از صحراگردان گرفتهاند. تهیّات چنگیز برای حمله به ممالک خوارزمشاهی و احتیاط و تدبیر او در کارهای لشکرکشی و داشتن نظامی مضبوط و استفاده از مشاورین و مردم خبره و راهنمایان و حرکت لشکرها بر طبق نقشهای صحیح تشبیه فوق را کاملاً تأیید مینماید و میفهماند که در لشکرکشی چنگیز همهی امور از روی دستوری درست و موافق روش و نظمی کامل انجام میگرفتهاند. درازای عمر چنگیز و از دست ندادن هیچ یک از قوای جسمانی و عقلانی تا دمِ مرگ نیز دلیل صحّتِ مزاج او و رعایت اعتدال در زندگانی و عیش و نوش است. چند نفر از اخلاف چنگیز مانند جغتای و اوگدای و گیوک پس از حَشْر با متمدنین بلاد مغلوبه و اقامت در شهر دستخوش عشرت و نشاط و مزخرفات زندگی شده و غالب ایام را به مستی و سستی گذراندهاند، در صورتی که چنگیز دست از سادگی بدویت نشسته و از شیفتگی مغول به شراب متوحش شده و چندین بار ایشان را در قبول این عادات به سختی ملامت کرده. خوف او در دل لشکر بی نهایت بود و همه او را بر خود سرور معظم و حکم او را حکم آسمانی میشمردند و معتقد بودند که جز او نباید در سراسر زمین حکمروای دیگری وجود داشته باشد. نافرمانی نسبت به چنگیز و سرپیچی از حکم او به منزلهی ارتکاب گناهی عظیم بود چه به عقیدهی مغول فرمان خان از آسمان میآمد و طغیان بر او حکم طغیان بر خدا داشت. کشتن فردی از خاندانِ خان نیز در همین حکم بود. زیر و زبر کردن نیشابور از طرف مغول پس از قتل تغاجار داماد چنگیز و ریشه کن کردن بامیان بر اثر کشته شدن موتوجن پسر جغتای از روی همین عقیده بود.
چنگیزخان در عدل چنان بود که در تمام لشکرگاه هیچ کس را امکان نبودی که تازیانهی افتاده از راه برگرفتی جز مالک آن را و دروغ و دزدی در میان لشکر او خود کس نشان ندادی و هر عورت که در تمام خراسان و زمین عجم بگرفتندی، اگر او را شوهر بودی هیچ آفریده بدو تعلّق نکردی و اگر کافری را بر عورتی نظر بودی که شوهر داشتی شوهر آن عورت را بکشتی آن گاه بدو تعلّق کردی، و دروغ امکان نبودی که هیچ کس بگوید و این معنی روشن است. در شهور سنهی 618 کاتب این طبقات منهاج سراج را که از تمران به طرف غور باز آمده شد در قلعهی سغکه که آن را خول مانی گویند ملک حسامالدین حسن عبدالملک را دیده آمد، ناگاه برادرش ملک تاجالدین حبشی عبدالملک که او را خسرو غور لقب داده بودند از طرف طالقان به اجازت چنگیز به غور باز آمد. این حکایت از وی سماع افتاد. او گفت: وقتی ما از نزدیک چنگیزخان بیرون آمدیم و در خرگاهی نشستیم اُقلان چربی (حاجب) که من با او آمده بودم با چند نوین (شاهزاده و امیر) دیگر حاضر بودیم و بزرگترین آن همه، اقلان چربی بود، دو مغل را بیاوردند که دوش به وقت یتاق گِرد بر گِرد لشکر هر دو در خواب شده بود، اقلان چربی گفت: ایشان را کدام مغل آورده است. آن مغل که ایشان را آورده بود آواز داد که من آوردهام، گفت گناه ایشان چه بود. بازگوی. گفت: ایشان هردو بر پشت اسب بودند. من میگشتم و تفحصّ یتاقیان میکردم بدیشان رسیدم. ایشان را در خواب دیدم. تازیانه بر سر اسب ایشان زدم که شما گناهکار شدید که در خوابید و بگذشتم. امروز ایشان را حاضر کردم. اقلان روی بدان دو مغل کرد که شما در خواب بودید و هر دو مغل اقرار کردند که بودیم. فرمان داد که یکی را بکشتند و سر او را در جعد دیگری بندند و گِرد تمام شهر بگردانند. آن گاه دیگری را بکشتند. ایشان همه خدمت کردند و در حال آن فرمان به جا آوردند. من در تعجب بماندم. اقلان چربی را گفتم که گواه و حجّت آن مغل را نبود چون میدانستند جزای ایشان کشتن خواهد بود. اقلان چربی گفت: چرا عجب میآید تو را، شما تازیکانید، چنان کنید و دروغ گویید. مغل اگر هزار جان در سرِ آن شود کشتن اختیار کنند و دروغ نگویند که دروغ گفتن کارتان باشد یعنی تازیکان، از این چیزهاست که خدای تعالی بلای ما بر شما فرستاده است.»[1]
[1] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، صص 70 تا 74
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 71
«بعضی از متخصصان که زندگینامهی چنگیز را به رشتهی تحریر درآوردهاند، با توجه به سرنوشت استثنایی او در دورهی کودکی، سعی کردهاند روحیات تموچینِ جوان و عواملی را که موجب پیدایش خُلقیات چنگیزخان شده را حدس بزنند. فراموش نمیتوان کرد که تموچین در میان شمنها بزرگ شده بود که به عقیدهی آنها ارادهی انسان عمیقاً قابل تربیت است و با تمرینهای روزانه و احتمالاً عبادات و مجاهدتهای خاص میتوان بر قدرت و صلابت ارادهی خود افزود و از این رهگذر، نیروهای طبیعی و حتی امکانات احتمالی فوق طبیعت را نیز به اختیار خود درآورد. شمنهای بزرگ اغلب ادّعا میکردهاند که سرّ فائق آمدن بر علل طبیعی را در اختیار دارند و حتی در شرایط خاص با ارواح گذشته و آنهایی که سرنوشت آینده را رقم میزنند در ارتباط هستند. احتمالاً تموچین جوان حالت نفسانی خاصی در خود احساس میکرده که از لحاظ او نوید از آیندهی درخشانی که در انتظار او بوده، میداده است. گویی او به نحوی آگاهی داشته است که رهبر بزرگی خواهد شد، زیرا خود او نیز عمیقاً به آن تمایل داشته است و جز آن به چیز دیگری قادر نبوده است فکر کند. همین ارادهی آهنین تحقق آرزوی او را تضمین میکرده و هر نوع شک و شبهه اضافی را برکنار میزده است. تموچین جوان در نظر خود لامحاله همان چنگیزخان بوده است و او مسلماً سرنوشت نوع دیگری برای خود نمیتوانسته است به تصوّر درآورد. تموچین از همان دوره، اول عادت کرده بود به قلّهی کوههای عریانی برود و در آن جا با ارواح قومی خود ساعتها به راز و نیاز مشغول شود. در آن موقع مغولان اعتقاد داشتهاند که تنکریها، ارواح سماوی که به گردبادها، رعد و برقهای کائنات و بر کلّ تغییرات عالم فرمان میدهند، به قلّههای کوههای بلند نیز سر میزنند و احتمالاً میشود در چنین مکانهایی با آنها سخن گفت. تموچین نیز به همان جا میرفته و هر بار به نوبت در چهار سمتِ افق، در حالی که کمربند خود را میگشوده و آن را بر دوش خود میانداخته، به دعا و مناجات مشغول میشده است: ای آسمان بیکران، کام و آرزوی مرا برآور، فرشتگان عالَم اعلی را بر من نازل کن که مددکار من باشند و در زمین مردانی را نزد من بفرست که مرا یاری دهند.
با توجه به حالات روحی تموچین که شاید همچنین موجب قدرت و افزایش همّت او نیز میشده، او توانسته است بعد از قرنها نفاق و ستیز متداول میان طوایفِ مختلفِ صحرانوردان گُبی به نحوی آنها را با هم متحد کند و تحت فرمان خود درآورد. بعضی از محققان این سؤال را مطرح کردهاند که آیا او را باید نوعی «بغدو» یعنی برگزیدهی غیبی دانست و برای یاساهای او جنبهی وحیانی قائل شد یا نه؟ در هر صورت مسلماً قدرت روحی او کمتر از قدرت جسمانی او نبوده است و سرنوشت استثنایی او را نیز همچنین نتیجهی اراده و همّتِ خدشه ناپذیر او میتوان دانست. با این حال نمیتوان به هیچ وجه جنبههای کاربردی و روزانهی یاساهای او را انکار کرد. چنگیز به همهی طوایف فرمان داده بود که تماماً خود را مغول بنامند، چه همین میتوانست علامتی از مشارکت بالفعل آنها از اتحادی باشد که در آن بُرهه از زمان در شرق تکوین یافته بود. این قدرتِ واحد بزرگ و فراگیر جایی برای ضعفهای آنها نمیگذاشت و شاید فقط از این رهگذر بود که موفقیت آتی آنها نیز تضمین میشد.»[1]
[1] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص 31
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 69
«شاید بتوان ادّعا کرد که چنگیزخان با خصوصیات و صفاتی که به وی نسبت داده شده نقش پیامبرگونهای در میان مغول داشته است؛ ولی چون مغولان بنا به طرزِ تفکّرِ خاصِ مذهب شمنی امکان تصوّر وجود پیامبر را نداشتهاند او را در زمرهی ایزدان قرار دادهاند. او در نزد مغولان فرستادهای بود که با خود کتابی به نام یاسا و مجموعه گفتار و وصایایی به نام «بیلیق» آورد که در طی قرون و اعصار برجای ماند. ایمان مغولان نسبت به وی به قدری طبیعی و با حدّت بود و عملیات وی به قدری خارقالعاده و شگفتانگیز مینمود که ملل و اقوام مغلوب نیز به آن باور آوردند و اگر وی را از پیامبران نشمردند، نیروی آسمانی و ربّانی وی و خاندانش را پذیرفتند. چنگیز در نزد مغولان از آن دسته ایزدانی محسوب میشد که هم سازنده بود و هم تباه کننده، یعنی برای ایجاد دنیایی آرمانی قتل و غارت و ویرانی را نیز جزء لوازم کار میدانستند؛ چون شیوا خدای هندی که هم رأفت و عطوفتش موجب رحمت و وفور نعمت بوده، هم خشم و غضبش موجب تباهی و تخریب. این ایزدان نه تنها با خدای بزرگ در ارتباط بودند، بلکه شیاطین نیز آنان را یاری میکردند. به دنبال همین طرز تفکّر در نزد ملل مغلوب چنگیزخان چون بلایی که از آسمان در جزای کفران نعمت نازل شده بود تلّقی میشد. او ایزدی بود که اگر بنا بر دینِ شمنی با شیاطین سر و کار داشت و همه جا ویرانی و مرگ به همراه میآورد، در عوض به کمک «تانگری»، یا خدای یگانه به قوم و ملت خود نیکبختی و سرافرازی و ثروت ارزانی میداشت. سراسر زندگی تموچین تا انتخاب به مقام خانی و تشکیل حکومت منطقهای در مغولستان آکنده از ناملایمات، سختیها و رویارویی با خطرِ مرگ بوده است و پشتِ سر گذاشتن هر یک از این خطرها علامتی در تأیید ارتباط وی با عالم علوی شناخته میشد. اختلاف و جدایی بین تموچین و برادرخواندهاش، جاموقه رئیس ایل جَدرات که کمکهای مؤثری به وی کرده بود نقطهی عطفی در زندگی وی به شمار آمد، عدّهای از یاران جاموقه که قدرت تموچین را بیشتر یافتند از هم پیمان خود گسستند و به دور او گِرد آمدند.[1] سرانجام به دنبال همین واقعه بود که او را خان خواندند. در زمان انتخاب وی به خانی نه تنها آنها، بلکه رؤسای دیگر ایلاتی که خود را در اختیار وی گذاشتند بر این اصل متّفق بودند که تموچین به کمک «آسمان» خان خواهد شد و پس از آن مرحله نیز نه تنها بر سرِ عقیدهی خود باقی ماندند، بلکه بر اثر فتوحات متوالی اعتقادشان راسختر گردید.
البته این جنبهی معنوی کار بود که با واقعیت فرق داشت. قبایل کوچکتر احساس کرده بودند که باد بر بیرق چنگیز میوزد و از مدتها قبل توانسته بود قبایل ضعیف را تحت تابعیت درآورد و بنیهی اقتصادی خود را تقویت کند و بر شمار تابعان خود بیفزاید. آنان که زندگی خود را در مخاطره میدیدند از همان ابتدا راه خود را برگزیدند و برای رسیدن به قدرت و ثروت و مراتع بیشتر قوای خویش را در اختیار او گذاشتند. به همین دلیل پس از آن که قبایل گوناگون کوچک و بزرگ به چنگیز پیوستند و او را خان اعلام کردند و او نیز متقابلاً اعلام داشت: اکنون که آسمان و زمین قدرت مرا روزافزون ساختهاند و مرا حمایت میکنند من، شما را در رأس همهی کارها خواهم گماشت. به احتمال قوی در دوران نوجوانی و جوانی به هنگام رویارویی و ستیز با مرگ این احساس در چنگیز برانگیخته شد که اولاً برتر از جسم کوچک او، ارادهی «آسمان آبی جاویدان» قرار دارد و در منابع آمده است که پس از رهایی از هر مهلکه این موضوع را تکرار میکرد؛ ثانیاً باید به وی چنین القا شده باشد که «آسمان» نمیخواهد او ناگهانی و زود بمیرد، بلکه او را حفظ و حراست میکند تا رسالتی بزرگ یعنی نیروی تسلط بر نیمی از جهان را به وی و ایلش ارزانی دارد.
در قوریلتای 602 ه که اوایل فصل بهار برای اعلام خانی تموچین و ترتیب امور حکومت وی بر مغول تشکیل شد، کوکوچوی شمن و جادوگر و روحانی بزرگ اعلام داشت که تموچین از جانب عالم علوی برگزیده شده و از جانب آسمان فرستاده شده تا رهبری ایلات تحت فرمان خود را به عهده گیرد و «آسمان آبی جاویدان» او و ایلش را حمایت میکند. این موضوع کاملاً مورد قبول و باور تموچین بود. در همان قوریلتای، کوکوچو نام تموچین را به چنگیز تغییر داد و از آن پس با مقام و نام جدید خوانده شد. معنی کردن این نام مشکل مینماید، ولی میتوان از فحوای کلام منابع به تعبیراتی دست یافت. رشیدالدین میگوید: چنگیز جمع چینگ است و چنگیز بنای مبالغهی چینگ، پس مراد از چنگیز شاه شاهان است. و سپس در جای دیگر میافزاید معنی چینگ قوی و سخت باشد و چنگیز جمع آن است. در تاریخ وصّاف نیز چینگ «محکم» و در شجرهی ترک «بزرگ و قوی» معنی شده است که آن را به صورت جمع استعمال کردند و چنگیز گفتند. میتوان حدس زد که احتمالاً چنگیز، نام «روان نیکی» بوده که از قدرت و صلابت نیز بهره داشته است. در این مبحث لازم است در پاسخ به این سؤال که چنگیز به عنوان یک فرد مغولی و فرزند زمان خود، نه به عنوان پیامبر و امپراتور چه نوع طرز تفکر مذهبی داشته است، گفته شود که وی نه تنها انسانی مذهبی، بلکه مانند همهی مغولان خرافاتی بود و باید وی را یک شمنی کاملاً معتقد دانست، ولی به علت دارا بودن ذکاوت خاص و نبوغ ذاتی مشاهده میکنیم که همواره میان خود و شمنها و جادوگران که پیوسته مصاحبش بودند حدّی را نگاه میداشته تا خود را از نفوذ آنان در امان دارد. به خصوص در مواردی که به قول ولادیمیر تسف او احساس میکرد تلقینات غیبگویان و جادوگران و حتی خرافاتی که خود بدان معتقد بود با عقل و برنامهها و اهدافی که زندگی خویش را وقف آنها کرده بود مغایر است، از بین بردن کوکوچو بزرگترین دلیل این مدّعا است.
چنگیزخان به دنبال فتوحات پی در پی و راهیابی به دنیایی وسیعتر برای شناخت هرچه بیشتر «تانگری» و ارواح حامی ایزدانِ دیگر و کسب یاری از آنان همواره نه تنها با شمنها، بلکه با روحانیون و آموزگاران بودایی و مسیحی و مسلمان که به تعداد فراوان در خدمت وی قرار گرفتند مجالست میکرد. چنگیزخان همچنان که یک شمنی به دنیا آمده بود تا آخر عمر نیز یک شمنی صحراگرد مؤمن باقی ماند. گفتیم که چنگیز در قالب پیامبری جای میگرفت که کتاب نیز داشت. «یاسا» و «بیلیق» کتابهای وی هستند. «یاسا» عبارت بود از دستورها و قوانین و بیلیق وصایای خان بود که به زبان مغولی و به خط اویغوری مدوّن شده بود. یاسا که در درجهی اول اهمیت قرار داشت دربرگیرندهی احکام روزمرّه و شرح آداب و سنن و معتقدات مغولی بود که در دورهای طولانی گردآوری شده بود و اثری از سراسر دوران زندگی چنگیز به شمار میآمد. به این ترتیب مشاهده میشود که یاسا در یک دورهی مشخص و کوتاه مدوّن نشده، بلکه شرح آمیزهای از آداب و رسوم و معتقدات کهن مغولی بود که از لابلای قرون و اعصار بیرون کشیده شده، تدوین یافته و به مرور مواردی بر آن افزوده شده بود. اجرای این احکام برای همگان اجباری بود، از بزرگ تا کوچک و از بالا تا پایین، همچنان که خود قانونگذار نیز به خواست آسمان آبی جاودان طبق آن عمل میکرد. گویی چنگیز در خود رسالتی میدید که مجموعه احکامی بر جای بگذارد که جاودانی باشد و اولاد و احفاد و نسلهای بعد از او برای همیشه با پیروی از آن حکومت مغول را حراست کنند و تداوم بخشند. او میگفت: پس از این تا پانصد سال تا هزار سال و تا ده هزار سال اگر جانشینانی که به دنیا خواهند آمد و جای چنگیزخان را خواهند گرفت این قانون یاسا را حفظ کنند و تغییر ندهند برای آنان از آسمان کمک و برکت و نعمت خواهد رسید. بیلیق را که دربرگیرندهی نصایح و وصایای چنگیزخان بود پیروان و یارانش به تدریج گردآوری کرده بودند. این وصایا بعدها نزد مغولان معنا و مفهومی بسیار عمیق و وسیع یافت. به قول ولادیمیر تسف، بیلیق به منزلهی تعلیمات نبوغآمیزِ خالقِ امپراتوری عظیمی بود که میبایست همهی سلاطین و حکمرانان آن را بپذیرند.
خان بزرگ پس از فتوحات در ایرانِ شرقی به موطن خود بازگشت و تا تابستان 622 ه در آن جا سکونت اختیار کرد و سپس به منظور خاتمه دادن به کار تنگغوتها تنها ایل مقاوم و باقیمانده در سراسر مغولستان واقع در سرحدّ چین که در عین حال مانع فتح نهایی چین بودند شخصاً عازم جبههی جنگ شده و به دلیل کار و با وجود کِبَر سنّ خود فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. جنگ آغاز گردید و با موفقیت جریان یافت. در اواسط جنگ در زمستان و طی شکار گراز از اسب به زیر افتاد و بستری شد. فرماندهان، جنگ را ادامه دادند و در آخرین مراحل پیروزی چنگیز در سن 72 یا 73 سالگی در 623 ه درگذشت. او در سال خوک به دنیا آمد و در سال خوک خان نامیده شد و در سال خوک نیز درگذشت. مرگ وی را تا پیروزی نهایی بر تنگغوتها و برداشتن آخرین مانع از سر راه فتح نهایی چین اعلام نکردند. از آن پس و بعد از مراسم عزاداری اولیه، صندوق نیرومندترین مرد دوران را به پای کوه مقدس بورقان قلدون حمل کردند و هر که را در سر راه شاهد ماجرا دیدند، کشتند تا راه آرامگاه ابدی او بر کسی مکشوف نشود. پس از مراسم تدفین به اندک فرصتی چندان درخت در آن موضع و نواحی آن پیدا شد که باد را از آن جا مجال گذار محال نموده و قبر چنگیز از نظرها پنهان شد و هیچ کسی پی بدان سرزمین نبرد و تا به امروز نیز نبرده است. مقام الوهی چنگیز مانند «ایل طلایی» و امپراتوری جهانی وی به فرزندان و جانشینانش منتقل شد و نسل به نسل در چین و ایران ادامه یافت. در چین اعتقاد به این که بنیانگذار هر دودمان نوخاستهای از جانب آسمان تأیید یافته است تا آن زمان سابقهای دو هزار ساله داشت. در سنت چینی کامیابی در به دست آوردن تاج و تخت دلیل تأیید آسمانی شناخته میشد. پس در چین نه تنها خللی بر این باور وارد نیامد، بلکه آن را کاملاً تأکید و تثبیت کرد. در ایران نیز قضیّه به همین ترتیب بود. ایرانیان طی قرون و اعصار معتقد بودند که تا خاندانی مورد الطاف یزدانی قرار نگیرد، نمیتواند بر چنین موهبتی دست یابد. پس جانشینان و فرزندان چنگیزخان همچنان بنا به «ارادهی آسمان جاویدان» فرمان راندند و از زمان گیوک به بعد همین عنوان بر مُهرهای امپراتوران و گاهی سکّههای آنان نَقر گردید و رسمیت یافت. با این اعتقاد فرمانروایان مغول در سراسر امپراتوری مورد تأیید بدون قید و شرط اتباع خود بودند، به خصوص مغولان که آن را فریضهای دینی میدانستند.»[2]
[1] - درباره این که چرا بعد از یک سال و نیم جنگ مشترک بین تموچین با برادرخواندهاش جاموقه اختلاف به وجود آمد را ناشی از عقاید متفاوتشان میدانند. ولادیمیر تسف در صفحات 76 و 138 کتاب نظام اجتماعی مغول مینویسد: «تموچین در روحیات جاموقه تمایلات گوناگونی را مشاهده کرده بود. جاموقه به جانب مردم عادی متمایل بود و در اندیشهی سرنوشت طبقات پایین جامعهی مغول آن زمان. در نزد تموچین تمایلات اشرافی دیده میشد، در حالی که در نزد جاموقه تمایلات دموکراسی. بدین ترتیب جدایی آن دو در آینده اجتناب ناپذیر بود. به نظر میآید که جدایی تموچین و جاموقه موضوعی غیر منتظره نبود و با حرکت قشرهای اشرافی که اکنون شروع به گرد آمدن به دور تموچین کرده بودند به منصهی ظهور رسید. سرانجام باید گفت که در این زمان هیچ گونه جنبش دموکراسی وجود نداشته، بلکه آن چه که میبینیم تمایلات دموکراسی میباشد نه جنبش. بارتلد نیز این تمایلات را دریافته و به نحو احسن و به طریق زیر خاطرنشان میسازد: جاموقه به یک نوع شغل شبانی اشتغال داشت. بز و بزغالهها را به چرا میبرد، غذا تهیه میکرد و هرچه را که نو بود دوست میداشت و آن چه را که کهنه بود خوار میشمرد و بیش از این چیزی نبود.» اولین اختلاف آنان به بهانهی حمایت جاموقه از برادر کوچکش بود که توسط یکی از یاران چنگیز به قتل رسید. زیرا برادرش اسبان دوستِ چنگیز را ربوده و مالک اسبان نیز وی را به عنوان راهزن به قتل رسانیده بود. جاموقه به این دلیل با نیروهای چنگیز وارد جنگ شد. در این حالت تعدادی از نیروهای جاموقه از وی جدا شدند و به سمت چنگیز رفتند.
[2] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 16 تا 21
3 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 69
اصولاً تمام مطالب تاریخی را باید به دید شک و انتقادی نگریست، زیرا اکثر این روایات و به خصوص منابع اولیه تابع شرایط زمان هستند و در محیط خاصی گردآوری شده و قابل تعمیم به کلّ آن دوران نیستند. به عنوان مثال میتوان گفت: فردی که در یک دربارِ توأم با ترس و تهدید زندگی کرده و یا سفیر و جهانگرد و تاجری که با حمایت حاکمان زمان فعالیت خود را انجام داده است به یقین قادر به توصیف بسیاری از حقایق زندگی حاکمان و مردم نیست. بنابراین عملکرد چنگیزخان نیز خارج از این پدیده نمیباشد و نتیجهی ارزیابی وی در مغولستان، ایران، روسیه و یا اروپا متفاوت خواهد بود. چنان که ما ایرانیان بر اثر فجایعِ گسترده، وی را فردی خونخوار معرفی میکنیم در صورتی که مردم مغولستان او را منجی و افتخار تاریخ خود میدانند. این نوع نگرش و تناقض وابسته به همان شرایط زمان و مکان سرزمینهای مورد تهاجم چنگیز و بازماندگان او میباشد. «سیما و عملکرد چنگیزخان را نویسندگان و همچنین تاریخ سرّی و بعضی مغول شناسان اروپایی به گونهای رسم میکنند و تاریخنگاران ما به گونهای دیگر. در روایتِ جنگِ خانِ مغول با «تایانگ» خانِ نایمان – که قطعهای کاملاً حماسی است، خان و سرداران و افواجش همچون گرگهایی تصویر میشوند که گلههای گاومیش را تا آغل تعقیب میکنند. خان، خود کسی است که سراپا زرهی آهنین دربر کرده و مانند یک چالاقان (باز شکاری) گرسنه به سرزمین تایانگ خان، حملهور شده است. حماسهی صحرای سوزان مغولستان درباره چنگیزخان و اردوی او از تلخی اصول اخلاقی تهی است. خان مغول چون قدرتمند و خستگیناپذیر است، پیروز میشود. سردارانش دارای پیشانیای از چرم، دندانهایی برنده، زبانی نوکتیز و قلبهای آهنیناند. به جای شلاق، شمشیرهای خمیده دارند، شبنم میآشامند و بر مرکب باد سوارند. در بعضی منابع تاریخی ما، خانِ مغول ملعون نامیده میشود. کافری است که به ضرب شمشیر دارالسلام را ویران میکند، نشانهی خشم الهی است و از این بالاتر با شیطان رابطه دارد. در جهانگشا و جامعالتواریخ پاسِ چنگیزخان تا حد ممکن نگاه داشته شده است، زیرا هم جوینی و هم رشیدالدین فضلالله در خدمت مغولان بودهاند و ناچار نمیتوانستهاند به ساحتِ خان بزرگ گستاخی روا دارند، اما هردو مصائبی را که بر بلادِ آباد رفته بوده است باز میگویند. منهاج سراج که دور از دسترس مغولان بوده در این زمینه بی پرواتر است و به صراحت چنگیزخان را ملعون مینامد.»[1]
به طور کلی تمام مورخان بر هوش و استعداد و مدیریت چنگیزخان اذعان دارند، ولی صفاتی چون عدالت وی را به آسانی نمیپذیرند. مارکوپولو سیاح ایتالیایی در عدالت این خانِ مغول مینویسد: «چنگیز وقتی بر ولایتی دست مییافت کسی را آزار نمیکرد و مال کسی را نمیگرفت! فقط چند تن از کسان خود را در آن جا میگذاشت و سپاه را به فتح نواحی دیگر میراند و چون اقوام مغلوبه میدیدند که در ظلّ حمایت و آسوده و از تطاولِ قبایل ایمن هستند و از جانب او هیچ آسیبی به آنها نمیرسید و نیز میدیدند که چه پادشاه بزرگوار و نجیبی است عموماً به جان و دل هوادار و فدایی او میشدند. چنین شد که به فتح قسمتی از جهان همت گماشت؟!!»[2] با توجه به قتل و کشتارهای وسیع که از سوی چنگیز و لشکریانش از مرزهای چین تا نواحی ایران و روسیه و غیره انجام گرفته است، نمیتوان واژهی عدل را برای وی به کار برد. شاید منظور از کلمهی عدالت، بی تفاوتی در کشتن افراد بیگناه و غارت اموال آنان بوده است؟ در این رابطه عبدالعلی دستغیب مینویسد: «نبوغ فرماندهی و دهاء کم نظیر، توانِ رزمیِ خان مغول را همهی مورخان تصدیق کردهاند، اما سخن گفتن از عدل او حرف مفتی بیش نیست. به همین دلیل نویسندهی تاریخ مغول ناچار شده است عدالت (!؟) او را با صفتی همراه کند و آن را عدل میرغضبانه بنامد. و همچنین از این عبارت «چنگیزخان بیابانگرد بی غرض بود» معنای درستی دریافت کرد و میتوان پرسید که وی در چه زمینهای بی غرض بوده است؟ هم چنگیز و هم افواج او غارتگر و خونریز بودهاند. مال و منال و زن و کودک و سرمایهی مغلوبین را به غارت میبردند و پیشهوران و صنعتگران را به بردگی خود درمیآوردهاند. پس در چه زمینهای بی غرض بودهاند؟ در کشتار عام؟ در نابود کردن شهرها و دیهها؟ در امحاء شبکههای آبیاری و قناتها؟ در سوزاندن کتابخانهها؟ دربارهی صفات روانی خان مغول از خونسردی، نیرومندی اراده، پایداری در برابر مشکلها و موانع و سماجت شگرف در رسیدن به مقصود و کاردانیش در ادارهی جنگها و کشورها سخن گفتهاند و افزودهاند که وی در کشتارها مانند میرغضبی بی عاطفه حکم میکرده و بین فقیر و غنی و خرد و بزرگ و مرد و زن فرقی نمیگذاشته و در کشتار نیز عادل و بی طرف بوده و بر خلاف بعضی از جهانگشایان بر اثر غلبهی خشم به درآوردن چشم اسیران و بریدن گوش و بینی و ساختن کلّهمناره دست نزده است. او نیز مانند دیگر جهانگشایان حاضر بود اگر برای تحکیم قدرت خویش ضروری میشمرد مردم را هزار هزار نابود سازد، ولی در هیچ یک از کردارهای او نشانی از آن قساوت بیهوده و خودکامهای که به حکم جلالالدین خوارزمشاه در مورد اسیران مغول اعمال شده، دیده نمیشود.»[3]
آن چه که اکثر مورخان دربارهی صفات چنگیز متّفق هستند مربوط به شخصیت و عملیات نظامی وی میباشد. چنان که دکتر دبیرسیاقی معتقد است: «چنگیز پیش از آن که فاتح یا مخرّبِ ایرانِ آباد و قاتل هزاران هزار مردمِ سرزمینهای خراسان و ماوراءالنهر و عراق باشد، مردی بوده است با اراده و عزم، عاقل و با تدبیر. و در برابر مشکلات چون کوه پایدار، و در حوادثِ سخت و دشوار خوددار و پابرجای، و در وقایعِ ناگوار خونسرد و آرام، و در مسائل مهم دوراندیش و پیش بین و تابع نظامات و قواعد ثابت و یکنواخت و یکسان، نسبت به یاران و زیردستان «به یک دست آتش و به یک دست آب»؛ با آنان که از فرمان وی مویی منحرف میشدند چون آتش سوزان و یا گروهی که در طاعت وی جان بر کف نهاده داشتند، حتی در ناکامیها مهربان بود. نظم کامل و روشِ متین و ثبات اراده و ایمان به موفقیت و عدم اعتقاد به گریز و عقب نشینی و احتیاطاتِ به جا و پیشگیریهای به مورد و یافتن موارد ضعفِ خصم و نفوذ در رخنههای سدّ مقاومت سپاهِ مقابل به وسیلهی تحریک و فریب و یا ایجاد تفرقه و بدگمان ساختن سران و فرماندهان سپاه دشمن و ایجاد وحشت و بیم، در لشکرکشیهای چنگیز بسیار مؤثر و عنصر اصلی پیروزی و قطعیّت دادن به نتیجهی اقدام بوده است.»[4]
ولادیمیر تسف از دیدگاه طبقاتی مینویسد که چنگیزخان تنها حامی اشرافیت مغول بوده است، زیرا «چنگیزخان هیچ گاه به منزلهی رئیس محبوب مردم جلوه نکرده است. او همواره رئیس یک ایل اشرافی مغول بوده که همهی اشرافیت مغولی را گرد آورده است. چنان که هیچ گاه در سخنان، خطابهها، فرامین و دستوراتش، مردم طرفِ خطاب نیستند، بلکه مخاطب، تنها شاهزادگانِ همخون، نویاتها و بهادرها میباشند. اولین اقدام خانی که به تازگی انتخاب شده بود سر و سامان دادن و نظم بخشیدن به خان و مان و قرارگاه خود بوده است. تموچین به تجربه آموخته بود که تهاجمات و یورشها تا چه حد در محدودهی صحراگردی در دشتها و در کوهستانها به آسانی صورت میگرفت. او بسیار خوب میدانست که قبل از هر چیز میبایست یک پایگاه مرتعی و حتی یک مرکزِ صحراگردی که بشود آن را تبدیل به پایگاه ارتباطات و قلعه و ارگِ امپراتوری صحراگردی فعال ساخت، ایجاد کند. در نتیجه چنگیزخان ابتدا یک گارد با تعداد نفرات کم تشکیل داد که شامل کمانداران و شمشیردارانی بودند که میبایست پیوسته در اردوگاهش حاضر باشند. سپس نگهبانی و چرای خیل اسبان و همچنین تربیت اسبانِ سواری را ترتیب داد که همهی آنها برای زندگی صحراگردی در درجهی اول اهمیت قرار داشتند. همچنین چنگیز میخواست پیوسته افرادی را در کنار خود داشته باشد که در مواقع مقتضی و یا ضروری آنان را چون تیر گسیل دارد. هرچند این ابتکارات و تشکیلات به نظر کوچک آمده، ولی در آن شرایط و آن دوره تشکیلاتِ اداری هوشمندانهای بود که نتایج قاطع و سودمندی را با خود به همراه داشت.»[5]
روایت است که چنگیزخان از خیانت نفرت داشت و حتی به هنگام مقابله با دشمن اگر افرادی به رؤسای خود خیانت میکردند آنان را به قتل میرسانید. یکی دیگر از صفات او مخالفت با تملّق و چاپلوسی و خواهان ارسال پیامهای صریح و روشن به دیگران بوده است. چنان که «در تاریخ الفی آمده است چنگیزخان یکی از دبیران خوارزمشاه را خواست و به وی امر کرد نامهای در باب تسلیم و انقیاد به والی موصل (بدرالدین لؤلؤ) بنویسد. کاتب نامه را به عادت و سیرهی منشیان با عبارات و الفاظ و مضامین خوش و دلنشین مناسب شأن پادشاهان نوشته بود، لیکن این نامه پسندِ خانِ مغول نیفتاد و روی به منشی کرد و گفت: ای مرد آن چه من گفتم در این جا نیست و چون کاتب نگون بخت پاسخ داد که نامه را بدین اسلوب باید نوشت، خان به غایت خشمناک شده فرمود که دل تو با یاغی است چیزی نوشتهای که چون یاغی برخواند در یاغیگری مجدتر شود. بعد از آن فرمود تا منشی احمق را به یاسا رسانیدند.»[6]
مجموعهی این مطالب بیانگر آن است که چنگیزخان مدیری موفّق در ابعاد سیاسی و نظامی بوده و ویژگی خاصی نسبت به جهانگشایان دیگر داشته است. عباس قدیانی در این رابطه مینویسد: «سپاهیان او در دورترین نقاط نیز قوانین او را یکسره و صادقانه اجرا میکردند و کوچکترین تخطی روا نمیداشتند. ترس او در دل سرباز و سردار یکسان بود، حتی فرزندانش نیز با همهی قدرتی که داشتند او را بر خود سرور و معظم میدانستند و روی حکم او حکمی نمیآوردند و بدون چون و چرا آن را به مرحلهی اجرا میگذاشتند و دستورات او را کورکورانه انجام میدادند، زیرا اعتقاد داشتند که چنگیز فرمانروای روی زمین است و فرستادهی خدا است و حکم غلط صادر نمیکند. خود چنگیز به دین و مذهب خاصی اعتقاد نداشت و به این جهت هیچ ملتی را بر ملت دیگر و پیروان هیچ دینی را بر پیروان ادیان دیگر ترجیح نمیداد و بالعکس دستور داده بود تا روحانیون و بزرگان دینی ملل را احترام کنند و نیز فرمان چنین صادر کرده بود که سرداران و پسرانش هر جا به علماء و دانایان و بزرگان دینی برخوردند او را روانهی خدمت چنگیز کنند و با این وصف بسیاری از این علماء و فضلا و روحانیون قدرِ اول در جریان فتوحات مغول به طور ناشناس از بین رفتند.
خان مغول در فنون جنگی بصیرت کامل داشت و در حیلههای جنگی و تاکتیک نبرد به اقتضای زمان و مکان استاد بود، به طوری که مغولان در هر سرزمینی و با هر شرایطی به خوبی میجنگیدند. وی از تأثیر مهم نقش ستون پنجم و جاسوسان نیز به خوبی مطلع بود و همیشه عدّهی زیادی از طبقات مختلف را با لباسهای ناشناس در شهرها و بلاد به کسب اخبار جنگی و سیاسی برای خان مغول مشغول بودند. از جمله قبل از آن که به ایران حمله کند اطلاعات کاملی از وضع داخلی کشور و دربار سلطان محمد داشت و از وجود نفاق و دوگانگی میان دستههای مختلف خوارزمشاهی آگاهی داشت و نیز به خوبی از وضع راهها و شهرهای ایرانی مطلع بود و به همین سبب است که بعضی از مورخین معتقدند اگر غایرخان حاکم اترار تجار مغولی را به گناه جاسوسی کشت حق داشت، زیرا قبل از آن نیز مواردی مشاهده شده بود که تجّار مغول جز خرید و فروش کالاهای خود نسبت به مسائلی کنجکاوی میکردند که صلاحیت آنان نبود. با همهی اتکا به نفس و ذکاوت و هوشی که چنگیزخان داشت در مواردی خاص از مشاورت صاحبان نظر خودداری نمیکرد و همیشه در اطراف او عدهای از صاحب نظران و مشاورین امین و صادق نسبت به او وجود داشتند که به او خدمت میکردند، گرچه از نژاد مغولان نیز نبودهاند! معروفترین این مشاوران سه نفر بودند: محمود یلواج از مسلمانان که از مردم ماوراءالنهر بود. دیگری تاتاکوس از اویغورها و سوم یلچوت سای از مردم چین. هر سه این مشاوران ضمن خدمت به چنگیز از انجام خدمت به مردم ممالک مفتوحه نیز خودداری نمیکردند و بسیاری از محکومین به اعدام را نجات دادند و چنگیزخان هیچ گاه توصیهها و نظرات آنان را دور نمیکرد و از این سه مخصوصاً محمود یلواج در مورد مردم ایران و یلچوت سای در مورد مردم چین خدمات مهمی انجام دادند.
به فرمان چنگیز که با وجود همهی قساوت و خونخواری باز مایل به جنگ و خونریزی و قتل عام مردم نبود، همهی سرداران مغول قبل از تصرف هر شهر ابتدا برای تسلیم شهرها و مردم آن بلاد پیشنهاد میکردند که ایلی مغول را قبول کنند و به اصطلاح از مغول اطاعت کنند. اکثر بزرگان شهر قبول میکردند و با هدایایی به استقبال مغولان میآمدند و در کار سپاه مغول برای تصرف شهرهای مجاور همکاری لازم میکردند مغولان به آنها کاری نداشتند، اما در غیر این صورت مغول شهر را محاصره میکرد و بعد از تصرف شهر قتل عام و سپس ویران کردن و سوزاندن خانهها و بناها به سرعت انجام میشد و البته قبل از هر قتل عام ابتدا مردم را از صغیر و کبیر به خارج از شهر میکشاندند و بعد صنعتگران و هنرمندان را که به درد کار کردن در شهرهای ترکستان و مغولستان میخوردند از میان آنها جدا میکردند و بعد عدّهی زیادتری از مردان و جوانان را که قادر به بیگاری برای لشکرکشیهای بعدی مغول بودند به عنوان حَشَر انتخاب میکردند و همراه اردوی خود میبردند و بعد بقیه را به شمشیر و تیر و تبر و خنجر تا نفر آخر میکشتند.»[7]
برای آن که با عمق افکار و درایت چنگیزخان بیشتر آشنا شویم به برخی از سخنان و روایات منتسب به وی اشاره میگردد:
__ هر کس اندرون خود را پاک تواند کرد، ملک را از بدی پاک تواند کرد.
__ هر سخن که سه دانا بر آن اتفاق کنند، آن را همه جا باز توان گفت و الّا بر آن اعتمادی نباشد. سخن خود و از آن دیگری با سخن دانایان قیاس کن، اگر موافق افتد، گفتنی باشد و الّا هیچ نباید گفت.
__ هر کس که پیش بزرگی رود، باید که هیچ سخن نگوید تا وقتی که آن بزرگ سؤال کند، آن گاه بر قیاس آن سؤال، جواب مطلق بگوید. بشنوید، فیها، و الّا آهن سرد کوفته باشد.
__ مرد باید که در میان خلق چون گوساله در میان باشد و در وقت جنگ چون چرخِ گرسنه، در شکار جهد.
__ هر سخن که گفتند که آن سخن راستست، اگر به جدّ گفته باشد و اگر به هزل، باز نتوان گردانید.
__ مرد باید که در همهجایی خود را به خویشتن باز نماید و زن باید که چون شوهرش به شکار و لشکر برنشسته باشد، او خانه را مرتّب و آراسته دارد و چنان که ایلچی یا مهمان به خانه فرود آید، همه چیز به ترتیب بیند و آشِ نیکو ساخته و مهمّاتِ مهمان پرداخته، لاجرم نیکنامی شوهر پیدا گردانیده باشد و نامِ او بلند کرده و در محافل و مجالس چون کوه، سرافراز گشته. نیکی مرد، از نیکی زن معلوم شود و اگر زن بدو ناسامان باشد و بی رأی و تدبیر، مرد هم ازو معلوم شود و مثلی مشهور است: در خانه به کدخدای ماند همه چیز.
__ بعد از ما، اروغِ ما قباهای زردوخته بپوشند و نعمتهای چرب و شیرین بخورند و به اسبان نیکوصورت برنشینند و خاتونان خوشروی در برکشند. نگویند که اینها پدران و آقایان ما جمع کردند و ما را در آن روزِ بزرگ فراموش کنند.
__ شراب و طراسون (نوعی مشروب) مست کنندهی دل است و نیکان و بدان را نیز مست میگرداند و نمیگوید که بد است یا نیک. دست را مست کند تا از گرفت و گیر و هنرِ خود، باز مانَد و پای را مست کند تا از حرکت و آمد و شد، باز ماند و دل را مست کند تا اندیشهی صواب نتواند کرد و جملهی حواس و آلات او را از کار باز دارد و اگر در یک ماه از خوردن چاره نباشد، در یک ماه سه بار مست شود و چون از سه بگذرد، خطا کند و اگر در یک ماه، دو بار مست شود بهتر باشد و اگر یک بار، پسندیده، و اگر نخورند از آن بهتر باشد.
__ پادشاهی که بر شراب حریص باشد کارهای بزرگ نمیتواند کرد و هر امیر که در نوشیدن شراب مبالغه کند هزاره را رهبری نتواند کرد.
__ امرای تومان و صده و هزاره باید که هر یک لشکر خود را چنان یاسامیشی کرده باشند و مُعِدّ (آماده، مرتب) داشته که هرگاه که حکم و فرمان رسد، شب و روز ناکرده برنشینند.
__ روزی ملّا قلجای که از معتبران امراء بود از او (چنگیز) پرسید که تو را صاحب شوکت و بهادر میگویند: از علامات فتح و ظفر در دستِ تو، چه ظاهر شده؟ در جواب فرمود که پیش از آن که بر تخت مملکت نشینم، یک نوبت تنها به راهی میآمدم. شش مرد بر گذرِ من کمین کرده، قصد من داشتند و چون نزدیک ایشان رسیدم شمشیر کشیده و حمله کردم و ایشان نیز مرا تیرباران کردند. تمامت تیرها خطا شد و هیچ به من نرسید و من به شمشیر، ایشان را هلاک کردم و از آن جا به سلامت بگذشتم و در وقت مراجعت گذرِ من بر آن کشتگانِ ششگانه افتاد: اختهی ایشان بی خداوند میگشتند، هر شش را براندم و بیاوردم.
__ چنگیزخان روزی از بوغورچی نویان که سردار امرا بود، پرسید که عشرت و جرغامیشی مرد در چیست؟ گفت: در آن است که مرد بازِ کبودرنگِ خود را که کرون خورده باشد و در زمستان پر و بال برآورده و درست گردانیده، برگیرد و اسب راهوارِ اختهی نیکو را که فربه داشته باشد، برنشیند و در سبزی بهار، مرغان سرکبود را شکار کند و لباس و جامههای خوب خود را درپوشد. چنگیزخان با بورغول گفت: تو نیز بگوی. بورغول گفت: جرغامیشی مرد در آن است که جانوران مانند سنقور را بر کلنگان بور براند تا به زخمِ چنگال، ایشان را از هوا فرود آرند. و بعد از آن، از اولادای نیز پرسید. او گفت: جرغامشی مرد در آن است که شکار کند و جانور پراند. چنگیزخان گفت که شما نیکو گفتید، اما عیش مرد آن است که یاغی را باسمیشی کند و او را از بیخ براندازد و چشمِ عزیزان ایشان را بگریاند و اختگانِ فربه بر زینِ زرّین ایشان را برنشیند و شکم و ناف خاتونان ایشان را جامهی خواب سازد و لب و دهان ایشان را میبوسد.»[8]
[1] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 96
[2] - چنگیز جهانگشای مغول، تألیف امیر اسماعیلی، نشر بهاره، 1366، ص 332
[3] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، صص 123 و 143
[4] - سلطان جلالالدین خوارزمشاه، محمد دبیرسیاقی، انتشارات فرانکلین، چاپ دوم، 2537، ص 23
[5] - چنگیزخان، تألیف ولادیمیرتسف، ترجمه دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، انتشارات اساطیر، 1363، صص 80 و 106
[6] - ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران «عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی»، محسن روستایی، تهران، ندای تاریخ، 1395، ص 20
[7] - تاریخ فرهنگ و تمدن ایران، دوره مغول، تألیف و گردآوری عباس قدیانی، چاپ چهارم، 1378، صص 60 تا 62
[8] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، برگزیدهای از صفحات 434 تا 446
9 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 59