پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

تحلیلی بر زندگی چنگیز خان از دیدگاه ولادیمیر تسف

 

تحلیلی بر زندگی چنگیز از دیدگاه ولادیمیر تسف

 

«شکار بزرگترین تفریح چنگیز بود. او همچنین اسبان زیبا و شراب را دوست می‌داشت و همه را بر حسب سلیقه‌ی قومش بین آنان تقسیم می‌کرد، ولی حصّه‌ی خود را با قناعت و صرفه‌جویی خاصی که داشت نگاه می‌داشت. چنگیز رسم باده گساری را که در دستِجاتش رواج داشت، به طور کامل منع نکرد. او گفته بود اگر نتوان برای مشروبخواری درمانی یافت باید سه بار در ماه مست کرد. کسی که از سه بار تجاوز کرد مرتکب خطا شده است. اگر دو بار در ماه مست کند بهتر است. یک بار، بازهم بهتر، و اگر باده گساری نکنند چه بهتر از این. ولی می‌توان مردی را یافت که مست نکند؟ چنگیز روزی از دوست و یار خود بوغورچی نویان پرسید: بزرگترین شادی و خوشی مرد چیست؟ بوغورچی پاسخ داد در رأس خوشی‌ها شکار جای دارد. در بهار سوار شدن بر یک اسب خوب و گرفتن باز شکاری بر مشت. چنگیز سپس همان سؤال را از بورغول و سایر رؤسای نظامی کرد. همگی پاسخی مشابه دادند. آن گاه چنگیزخان گفت: نه، عیش مرد آن است که یاغی را باسمیشی (فتح بر یاغیان) کند و او را از بیخ براندازد و چشم عزیزان ایشان را بگریاند و اختگان فربه با زین زرین ایشان را برنشیند و شکم و ناف خاتونان ایشان را جامه‌ی خواب سازد و لب ودهان ایشان را می‌بوسد. این سخنان، پر معنا و حاکی از آن چیزی است که بیش از همه چنگیز را در زندگی به سوی خود جلب می‌کرده است و به نوعی بازگو کننده‌ی شخصیت وی می‌باشد. عمیق‌ترین نوع رضایت خاطر را از نتایج فتوحات خود به دست می‌آورده است. آن چه وی را جلب می‌کرده بازی‌های زودگذر، سرگرمی‌های قهرمانانه، و یا پیروزی و حتی قدرت نیست، بلکه تملّک ثمره‌ی فتوحات گردآوری شده از دشمن، و اشباع و اقناع حسّ انتقام و به دست آوردن ثروت‌های جدید است. چنگیزخان به منزله‌ی روح مجسّم جنگجوی استپ آرانی با همه‌ی غرایزِ کردارگرا و غاصبانه‌اش در نظر ما جلوه‌گر می‌شود. تنها یک نیروی اراده‌ی استثنایی چنگیز را بر آن داشت که جلوی غرایز خود را بگیرد و آن‌ها را رام و مهار کند تا بتواند به مقاصد و اهداف عالی برسد. همان گونه که در پیش ملاحظه شد نیروی اراده، نیروی رام کننده، نیروی دوری جستن از امیالِ غیر عاقلانه، خطوط اصلی شخصیت چنگیز را می‌ساختند. او همه چیز را در زمان و مکان مناسب و همان قدر که برای خود، برای یاران و اتباع خود می‌خواست. در آداب و رسوم مغولی بی‌جهت سخنان زیر به چنگیز نسبت داده نشده است: در زندگی عادی مانند گوساله‌ی دو ساله‌ای رفتار کنید. در منازعات مانند کرکس حمله کنید. به هنگام جشن‌ها و تفریحات مانند اسبان سیلمی جوان باشید، ولی در جنگ با دشمنان حمله کنید و مانند عقاب فرود آیید. در روز روشن مانند گرگی خشن مراقب باشید، در شب تاریک مانند کلاغی سیاه دوراندیش و مواظب باشید.

امپراطورِ مغول به طور کلی تحت تأثیر عقل و استدلال و به زیرِ اراده گرفتن همه و همه چیز می‌توانست جلوی خشم خود را بگیرد. در این باره آمده است که روزی چنگیزخان می‌خواست عمویش داریتای را که به جای این که به برادرزاده‌اش بپیوندد، جانب ونگ خان کارئیت را گرفته بود به قتل رساند. آن گاه بوغورچی به وی گفت: از بین بردن خویشان مانند خاموش کردن آتش اجاق خود است. تنها یادگاری که از پدرت باقی مانده عمویت است. آیا ممکن است که تو تصمیم به نابودی وی گرفته باشی؟ چنگیز که متأثر شده بود با عقیده‌ی دوست خود موافق آمد و عمویش را بخشید. برخورد چنگیزخان با یک مسلمان که قاضی وحیدالدین پوشنجی باشد نیز در این باره پرمعنا است. چنگیز اغلب با وی بحث و گفتگو می‌کرد و درباره اسلام مسائلی می‌پرسید. روزی امپراتور مغول به قاضی گفت: نام چنگیزخان به دلیل انتقامی که از محمد خوارزمشاه گرفته در همه‌ی دنیا به تجلیل و تکریم آورده خواهد شد. کمی بعد چنگیز از قاضی پرسید، آیا او فکر می‌کند که بازماندگانش خاطره و یاد خان را گرامی بدارند و محترم شمارند؟ وحیدالدین پوشنجی سرش پایین انداخت و گفت: اگر خان به جان امانش دهد پاسخ خواهد داد. پس از آن که چنگیز به جان امانش داد قاضی به خان گفت: در آن هنگام دیگر احدی باقی نخواهد ماند تا نام پر افتخار مغول را گرامی بدارد، زیرا کارگزاران وی همه و همه را قتل عام می‌کنند. وقتی او خطابه‌ی خود را پایان داد چنگیز تیر و کمانی که در دست داشت به زمین انداخت و با غضب بسیار روی از قاضی برگردانید. قاضی در برابر خشم فاتح مخوف احساس کرد که آخرین ساعات عمرش فرا رسیده است و بدون معطلی آماده‌ی ترک زندگی شد، ولی لحظه‌ای بعد چنگیزخان روی به جانب قاضی کرد و گفت: که او را همواره مردی صاحب درک می‌داند، ولی از این پس اطمینان حاصل کرده که قاضی علم لدنی ندارد. در دنیا تعداد بسیاری سلطان و حکومت وجود دارد، ولی محمد راهزن به هر نقطه‌ای که بگریزد این نقاط ویران و از سکنه خالی خواهد شد. در حالی که سایر ملل و سایر شاهان و سلاطین ممالک یاد چنگیز را در خاطره نگاه خواهند داشت.

به آسانی می‌توان موارد بسیار متعددی را در منابع قابل اعتماد نام برد که حاکی از تسلط چنگیزخان بر خشم خود باشد. حتی اتفاق افتاده کسانی را که از مقررات نظامی سرپیچی کرده‌اند به مجازات نرساند، در حالی که سپاهیان را به گونه‌ای غیر قابل ترحم تنبیه می‌کرد. به عنوان مثال هنگام جنگ در غرب، چنگیز سه دسته را تحت فرماندهی جبه، سوبودای و تغاچار به تعقیب محمد خوارزمشاه فرستاد و دستور داد به قلمرو حاکم هرات، ملک امین‌الملک، دست درازی نکنند. جبه و سوبودای از این دستور اطاعت کردند، ولی تغاچار بهادر در قلمرو مورد بحث دست به غارت و چپاول زد. چنگیزخان به محض اطلاع جبه و سوبودای را به جهت شجاعتشان پاداش بخشید و اما می‌خواست تغاچار را به سبب سرپیچی از اوامر بکشد که نکشت و تنها با خلع وی از فرماندهی سپاه توبیخ و تنبیه‌اش کرد. چنگیز که در سپاه و در مایملک خود انضباط و مقرراتی آهنین برقرار کرده بود از لحاظ دست و دلبازی، بزرگواری، مردانگی و مهمان نوازی کاملاً شاخص بود و در نظر یارانش چون دلاور آرمانی اشرافی استپ جلوه‌گر بود. روابط و ملاقات‌های چنگیز با چانگ چوئن و سونگ سفیر و با سایر شخصیت‌های دنیای مسلمان و اویغور نمایانگر آن است که او می‌دانسته چگونه آن صفات را در مورد بیگانگان به کار بندد.

به طور کلی عادت بر این است که از چنگیزخان یک هیولای مستبد‌ خوانخوارِ خشن و مخوف ترسیم گردد که راه خون‌آلودِ خود را با عبور از روی تکّه‌های اجساد مردم صلح‌جوی گردن زده شده، و در طول ویرانه‌های شهرهای باشکوه و آباد گذشته، طی می‌کرده است؛ و خلاصه منابع گوناگون از عملیات خونین فاتح مغول، قتل عام دشمنانش و قتل برادرش باکتار که در عنفوان جوانی روی داد روایاتی نقل می‌کنند. این روایات که از یک روی صفات چنگیز خبر می‌دهد یک روی دیگر یعنی زندگی معنوی بسیار قوی و کامل وی را نیز آشکار می‌سازند. دو گانگی طبیعت وی معرّف یک ظالم خون آشام و در عین حال یک قهرمان حماسی، یک ویرانگر وحشی، و یک خالق نبوغ آفرین است. آیا این تصویر حقیقی وی نمی‌باشد؟ تجزیه و تحلیل دقیق علمی منابع، محقق منصف بی طرف امروز را متقاعد می‌سازد که چنگیز نه در زمانی که تموچین بوده و نه بعدها که چنگیزخان مغول شد به هیچ وجه سفاکی خون آشام و یا ویرانگری مقاومت ناپذیر نبوده است. چنگیز با آن نبوغ و لیاقت و توانایی ذاتی‌اش فرزند زمان خود و قوم خود بوده است. جای آن دارد که اقداماتش را در چهارچوب دوره‌ی خود و محیط خود گذاشت و نباید وی را در زمان دیگر و در مکان دیگری قرار داد. به سهولت می‌توان پذیرفت که چنگیز هیچ گاه حتی در دوره‌ی جنگ‌های بزرگ و تهاجمات بزرگ خود به تمایلات به خصوص سفّاکی و خون‌آشامی بیش از آن چه که در نزد رؤسای سپاه سایر ملل هم‌عصر وجود داشته متهم نشده است. چنگیزخان نیز مانند سایر فاتحان بزرگ همه‌ی زمان‌ها و همه‌ی ملل - اگر می‌توانسته برای انجام کار وی مثمر ثمر باشد، توانایی آن را داشته که با خونسردی تصمیم به نابودی یک دسته‌ی دشمن یا یکی از دستجات خاص خود و حتی قتل عام ساکنان یک شهر را گیرد، ولی در عوض همواره از ارتکاب به عملیات وحشیانه‌ی غیر ضروری امتناع کرده و هیچ گاه به خاطر انتقام نسبت به رقبای زندانی مرتکب سفاکی وحشیانه نگردیده است. در حالی که معاصرین او و حتی معرّفین و شخصیت‌های ملل بسیار با فرهنگ‌تر، مثلاً جلال‌الدین خوارزمشاه، نه تنها دشمنان اسیر را در برابر دیدگان خود در زیر شکنجه می‌کشتند، بلکه متعلقان دستگاهشان آن عملیات وحشیانه را می‌ستودند و سبب شهرتشان می‌شدند. هیچ گاه حتی در مخیله‌ی چنگیزخان خطور نمی‌کرد که مانند یکی دیگر از فاتحان آسیایی یعنی تیمور دستور دهد دو هزار موجود زنده را روی هم قرار دهند و هرمی از انسان‌ها بسازند، و سپس آن‌ها را با گل و آجر بپوشانند و تازه نظر دنیا نسبت به وی بسیار وسیع‌تر از نظرها نسبت به چنگیز باشد.

چنگیز با حسابی ساده، یک صحراگردِ دشت، مسلط به نفس منضبط و مرد عمل کاملی بود که تا آخر عمر نیز چنین باقی ماند. او نمی‌توانست و نمی‌خواست یک قاتل ساده باشد. همچنان که هیچ گاه نخواست یک ویرانگر بیهوده‌ی جوامع متمدن باشد، و به نحوِ احسن حساب برتری‌هایی را که سرزمین‌هایی با ساکنان شهرنشین و با فرهنگ برای اربابان صحراگرد خود داشتند، کرده بود. مسلماً این موضوع مانع چنگیز نبود که گه گاه از جهت ضرورت جنگی یا سیاست نظامی شهرهایی را ویران سازد. در زندگی خصوصی چنگیز نیز هیچ گونه اثر شقاوت خاصی مشاهده نشده است. بر عکس همه‌ی منابع و شواهد گواه علوّ طبع، مردانگی و به خصوص خویشتن‌داری و تسلّط به نفس وی‌اند که در موارد گوناگون مشاهده گردید. همچنین با در نظر گرفتن آداب و سنن و طرز تفکر زمان وی، قتل برادرش باکتار و سایر جنایات و یا فرمان‌های قتلی که به وی نسبت داده شده است، نمی‌توانند به منزله‌ی خوی خونخواری و شقاوت تلقی گردد. قتل‌هایی که به وسیله و یا به دستور چنگیز انجام می‌شد، به عقیده‌ی اطرافیان و در روح او که مالامال از اندیشه‌های معنوی و مذهبی بود حالتی ملایم‌تر می‌یافت. او یک شمنی صحراگرد و بدوی بود و همچنان نیز باقی ماند و با غرایز انحصار طلبی واقع بینانه، به طور مبهم خویشتن را از جهت خود و از جهت ایل خود مسؤول روحانی در برابر «آسمان جاویدان» و فرشتگان حامی می‌دانست. چنگیز که در جنگ حیله‌گر و گاهی دغل و گول زن بود، در زندگی خصوصی و در روابط خصوصی خود هیچ گاه به اعمال خیانت‌آمیز و ناشایست دست نیازید. وی درستی و راستی را ارج می‌نهاد، چنان که به دفعات گوناگون ما شاهد آن بوده‌ایم، ولی بی‌تردید برعکس بسیار حریص و مال دوست بود.

فاتح مخوف که تهاجمات، جنگ‌ها و عرصه‌های نبرد متعددی را فرماندهی کرده بود شخصاً از شجاعت و بی‌باکی استثنایی برخوردار نبود، و به طور کلی با اعمال قهرمانانه‌ی افسانه‌ای بیگانه بود. چنگیز طبعی ماجراجو نیز نداشت و اگر در جوانی اتفاق می‌افتاد که از خود شجاعت و شهامتی بروز دهد بعدها هنگامی که خان گردید همواره در جنگ‌ها خود را در شرایطی قرار می‌داد که ابراز شجاعت شخصی را غیر ممکن می‌ساخت. وی همواره عملیات جنگی و نیروهای کوچک را شخصاً رهبری می‌کرد، ولی هیچ گاه در صف سوارکاران نمی‌جنگید، زیرا معتقد بود که نقش رئیس این نیست. روزی بلانویان یکی از یارانش از او چنین سؤال کرد: تو را سرور قدرت و قهرمان می‌نامند. در دست‌های تو چه علائم فتح و پیروزی مشاهده می‌شود؟ چنگیزخان پاسخ داد: قبل از آن که به تخت امپراتوری جلوس کنم، اتفاق افتاد که تنها راهی را بپیمایم. شش مرد در دهانه‌ی پلی مانعی ساخته بودند و می‌خواستند به من سوء قصد کنند. هنگامی که به نزدیکی آنان رسیدم شمشیرم را کشیدم و به سویشان حمله‌ور شدم. آنان باران تیر را به سوی من روانه کردند. همگی به خطا رفت و هیچ یک به من اصابت نکرد. من آنان را با شمشیر به قتل رسانیدم و صحیح و سالم به راهم ادامه دادم. در بازگشت از کنار اجساد آنان گذشتم. شش اسب اخته‌ی آنان بدون صاحب می‌گشتند. من آن شش اسب را با خود بردم.

در نظر چنگیز علائم پیروزی این بود: «آسمان» نخواسته بود که او ناگهانی و رایگان بمیرد. او بود که دشمنانش را نابود ساخت و مرکوبشان را به دست آورد. چنگیز همواره به این طرز فکر درباره خود صادق ماند. آسمان و آسمان آبی جاویدان به او و به ایل طلایی مغولی او نیروی تسلط بر همه‌ی سلاله‌های ساکن در ارابه‌های نمدی و بر سایر اقوام همسایه و بر همه‌ی جهان بخشیده بود. در نتیجه یارانش می‌بایست آن چنان متشکل می‌بودند که بتوانند به دنبال رهبر خود تا پیروزی مطلق پیش روند و تا به حدّی برسند که لذّت فتح را بچشند. بدین منظور سازمان جنگی خود و «سیق» خود را آوردند تا همچنان که برای حکومت بر یک قبیله – اولوسِ کوچک مناسب بود، برای جهان نیز مناسب بوده باشد. کسی که این تشکیلات را محترم می‌شمرد صلاحیت چنگیزخان را بر آن چه که او برای بعدها مقرّر می‌داشت نیز پذیرفته باشد: «آسمان به من فرمان داده است که بر همه‌ی ملل فرمانروایی کنم» این طرز فکر آن نابغه‌ی وحشی بود. گویند چنگیزخان قامتی بسیار بلند و کشیده، هیکلی قوی و چشمانی گربه‌ای داشته است.»[1]


 



[1] - چنگیزخان، تألیف ولادیمیرتسف، ترجمه دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، انتشارات اساطیر، 1363، صص 182 تا 191

2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 82

چنگیزخان از دیدگاه عباس اقبال آشتیانی

 

چنگیزخان از دیدگاه عباس اقبال

 

«صاحب کتاب طبقات ناصری از ثِقات (معتمد) چنین روایت کرده است که چنگیزخان به وقتی که در خراسان آمده بود مردی بود بلند بالا، قوی بنیت، شگرف جثه، موی روی کشیده‌ی سپید شده، گربه چشم، در غایتِ جلادت و زیرکی و عقل و دانایی و هیبت، و قتال و عادل و ضابط و خصم شکن و دلیر و خونریز و خونخوار. و منک هونک نیز که در سال 618 از طرف امپراتوران چین جنوبی به سفارت پیش مغول آمده بود تقریباً به همین شکل او را وصف می‌کند و او را در ظاهرِ اندام به بزرگی جثّه و عریضی پیشانی و بلندی ریش می‌ستاید. اما از لحاظ صفات اخلاقی چنگیز مردی بوده است با عزم و اراده و بسیار عاقل و مدیر و کاملاً زمام نفس خود را در دست داشته و در مقابل مشکلات و موانع پافشاری و ثبات غریب به خرج می‌داده و تا به مقصود نمی‌رسیده است از پای نمی‌نشسته و هیچ وقت از پیش‌آمدهای ناگوار اضطراب و یأس به خاطر راه نمی‌داده و با خونسردی و آرامی حوادث را تلقی می‌کرده است. در موقعی که سلطان جلال‌الدین مِنکُبرنی در پروان (از آبادی‌های بین غزنه و بامیان) لشکریان قوتوقو نویان را شکست داد و قوتوقو منهزماً پیش چنگیز رفت، خان از شنیدن خبر شکست به هیچ وجه حال سکون طبیعی خود را از دست نداد و فقط گفت که قوتوقو نویان عادت داشت که همه وقت از معرکه فاتح بیرون آید و هیچ گاه مزه‌ی هزیمت را نچشیده بود بعد از این شکست بیشتر در کار خود احتیاط خواهد کرد.

در این که چنگیزخان یکی از خونخوارترین و بی‌رحم‌ترین جهانگشایانی است که تاریخ نام آنان را ضبط کرده شکی نیست، چه به قدری که به امر او خون ریخته و آبادی ویران شده است شاید در هیچ عهد و در ایام لشکرکشی هیچ فاتحی به آن اندازه صدمه و مصیبت روی نداده باشد، به خصوص که چنگیز خیلی کینه کش و سخت کش بوده و برای او قتل عام یک شهر عظیم و نابود ساختن چندین کرور نفوس و کشتار زن و طفل و عاجز به یک اشاره‌ی لب هیچ عظم و اشکالی نداشته، ولی باید اقرار کرد که فتح آن همه ممالک و اداره‌ی آن سرزمین‌های وسیع بدون داشتن هوش و لیاقت و کفایت و کاردانی امکان نمی‌یافته، مخصوصاً نباید تصور کرد که چنگیز از سیاست خالی بوده و فقط به عشق گشودن بلاد و قتل نفوس لشکرکشی می‌کرده، بلکه باید گفت که چنگیز فاتحی بوده است که برای اجرای مقصود و سیاست از برداشتن موانع و محظورات سرِ راه خود هر نوع سخت‌کشی و صدمه و ویرانی را بدون ذره‌ای تأمل و احتیاط جایز می‌شمرده و جز نیل به مراد به هیچ امری دیگر توجه نداشته است. تمام سعی او در ابتدای امر باز کردن راه تجارتی و طریق کاروانی قدیم‌ بین ایران و چین (راه ابریشم) بوده و برانداختن اقوام اویغور و قراختای و نایمان و تاتار را که مانع رفت و آمد کاروان‌ها و موجب نا امنی راه‌ها شده بودند به همین نیت اقدام کرده و وقتی که با ممالک خوارزمشاهی هم سرحد شده نسبت به سلطان محمد شرایط ادب و احترام را رعایت نموده، ولی اقدام پادشاه در برانداختن دولت قراختایی و شکستن سدّی که بین ممالک اسلامی و خاک اقوام تاتار و مغول وجود داشت و غرور و عجب و سوء رفتار او با فرستادگان چنگیز و خیال تسخیر چین و غیره موجب تحریک غضب خان مغول را فراهم کرده و هجوم او را به ممالک اسلامی باعث گردیده است.

نسبت عدلی که بعضی مورخین بی غرض معاصر چنگیز به او داده‌اند با این که در نظر اول عجیب می‌آید دور از حقیقت نیست. چنگیزخان یک نفر بیابان‌گرد بی غرضی بوده است که برای غلبه بر اقوام و قبایلی که همه همجنس او محسوب می‌شده و در خونخواری و بی رحمی نیز از او سلیم‌تر نبوده‌اند، وسیله‌ای دیگر جز قتل عام و حکم شمشیر نداشته و این طریقه‌ای بوده است که آن را جمیع همسایگان او در حق هم اجرا می‌کردند. کشتار بی نظیر سلطان محمد خوارزمشاه از مردم سمرقند در سال 609 و تعرض لشکریان پدر او به مردم عراق در سال 590 و قتل و غارت تفلیس در 623 به دست پسر او جلال‌الدین منکبرنی از همین قبیل بوده و در شناعت با طرز کشتار و رفتارِ مغول فرقی نداشته است. چنگیزخان در کشتارهای جمعی و قتل عام‌ها مثل یک نفر میرغضبِ بی عاطفه‌ی مأمور اجرای حکم می‌کرده و بین فقیر و غنی و خرد و بزرگ و مرد و زن و مسلم و غیر مسلم فرقی نمی‌گذاشته و در این عمل زشت هم از طریق عدالت و بی طرفی انحراف نمی‌جسته است، مخصوصاً شخص او برخلاف چند نفر از فرزندان خود و بعضی دیگر از کشورگشایان (از قبیل تیمور و نادر) در کشتار نفوس نیز خودداری و خونسردی را به حد کمال می‌رسانده و هیچ وقت بر اثر غلبه‌ی خشم و غضب به پاره‌ای حرکات فضیح از قبیل درآوردن چشم اسرا و بریدن گوش و بینی و ساختن کلّه مناره دست نزده است.

بعضی مورخین چنگیز را به رئیس قبایل هُنْ یعنی آتیلا و هجومِ لشکریان او را به طوفان یا سیلی تشبیه و ایلغار مغول را در حکم مهاجرت دسته‌ای از صحراگردان گرفته‌اند. تهیّات چنگیز برای حمله به ممالک خوارزمشاهی و احتیاط و تدبیر او در کارهای لشکرکشی و داشتن نظامی مضبوط و استفاده از مشاورین و مردم خبره و راهنمایان و حرکت لشکرها بر طبق نقشه‌ای صحیح تشبیه فوق را کاملاً تأیید می‌نماید و می‌فهماند که در لشکرکشی چنگیز همه‌ی امور از روی دستوری درست و موافق روش و نظمی کامل انجام می‌گرفته‌اند. درازای عمر چنگیز و از دست ندادن هیچ یک از قوای جسمانی و عقلانی تا دمِ مرگ نیز دلیل صحّتِ مزاج او و رعایت اعتدال در زندگانی و عیش و نوش است. چند نفر از اخلاف چنگیز مانند جغتای و اوگدای و گیوک پس از حَشْر با متمدنین بلاد مغلوبه و اقامت در شهر دستخوش عشرت و نشاط و مزخرفات زندگی شده و غالب ایام را به مستی و سستی گذرانده‌اند، در صورتی که چنگیز دست از سادگی بدویت نشسته و از شیفتگی مغول به شراب متوحش شده و چندین بار ایشان را در قبول این عادات به سختی ملامت کرده. خوف او در دل لشکر بی نهایت بود و همه او را بر خود سرور معظم و حکم او را حکم آسمانی می‌شمردند و معتقد بودند که جز او نباید در سراسر زمین حکمروای دیگری وجود داشته باشد. نافرمانی نسبت به چنگیز و سرپیچی از حکم او به منزله‌ی ارتکاب گناهی عظیم بود چه به عقیده‌ی مغول فرمان خان از آسمان می‌آمد و طغیان بر او حکم طغیان بر خدا داشت. کشتن فردی از خاندانِ خان نیز در همین حکم بود. زیر و زبر کردن نیشابور از طرف مغول پس از قتل تغاجار داماد چنگیز و ریشه کن کردن بامیان بر اثر کشته شدن موتوجن پسر جغتای از روی همین عقیده بود.

چنگیزخان در عدل چنان بود که در تمام لشکرگاه هیچ کس را امکان نبودی که تازیانه‌ی افتاده از راه برگرفتی جز مالک آن را و دروغ و دزدی در میان لشکر او خود کس نشان ندادی و هر عورت که در تمام خراسان و زمین عجم بگرفتندی، اگر او را شوهر بودی هیچ آفریده بدو تعلّق نکردی و اگر کافری را بر عورتی نظر بودی که شوهر داشتی شوهر آن عورت را بکشتی آن گاه بدو تعلّق کردی، و دروغ امکان نبودی که هیچ کس بگوید و این معنی روشن است. در شهور سنه‌ی 618 کاتب این طبقات منهاج سراج را که از تمران به طرف غور باز آمده شد در قلعه‌ی سغکه که آن را خول مانی گویند ملک حسام‌الدین حسن عبدالملک را دیده آمد، ناگاه برادرش ملک تاج‌الدین حبشی عبدالملک که او را خسرو غور لقب داده بودند از طرف طالقان به اجازت چنگیز به غور باز آمد. این حکایت از وی سماع افتاد. او گفت: وقتی ما از نزدیک چنگیزخان بیرون آمدیم و در خرگاهی نشستیم اُقلان چربی (حاجب) که من با او آمده بودم با چند نوین (شاهزاده و امیر) دیگر حاضر بودیم و بزرگترین آن همه، اقلان چربی بود، دو مغل را بیاوردند که دوش به وقت یتاق گِرد بر گِرد لشکر هر دو در خواب شده بود، اقلان چربی گفت: ایشان را کدام مغل آورده است. آن مغل که ایشان را آورده بود آواز داد که من آورده‌ام، گفت گناه ایشان چه بود. بازگوی. گفت: ایشان هردو بر پشت اسب بودند. من می‌گشتم و تفحصّ یتاقیان می‌کردم بدیشان رسیدم. ایشان را در خواب دیدم. تازیانه بر سر اسب ایشان زدم که شما گناهکار شدید که در خوابید و بگذشتم. امروز ایشان را حاضر کردم. اقلان روی بدان دو مغل کرد که شما در خواب بودید و هر دو مغل اقرار کردند که بودیم. فرمان داد که یکی را بکشتند و سر او را در جعد دیگری بندند و گِرد تمام شهر بگردانند. آن گاه دیگری را بکشتند. ایشان همه خدمت کردند و در حال آن فرمان به جا آوردند. من در تعجب بماندم. اقلان چربی را گفتم که گواه و حجّت آن مغل را نبود چون می‌دانستند جزای ایشان کشتن خواهد بود. اقلان چربی گفت: چرا عجب می‌آید تو را، شما تازیکانید، چنان کنید و دروغ گویید. مغل اگر هزار جان در سرِ آن شود کشتن اختیار کنند و دروغ نگویند که دروغ گفتن کارتان باشد یعنی تازیکان، از این چیزهاست که خدای تعالی بلای ما بر شما فرستاده است.»[1]


 



[1] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، صص 70 تا 74

2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 71

چنگیزخان از دیدگاه دکتر کریم مجتهدی

چنگیزخان از دیدگاه دکتر کریم مجتهدی

 

«بعضی از متخصصان که زندگی‌نامه‌ی چنگیز را به رشته‌ی تحریر درآورده‌اند، با توجه به سرنوشت استثنایی او در دوره‌ی کودکی، سعی کرده‌اند روحیات تموچینِ جوان و عواملی را که موجب پیدایش خُلقیات چنگیزخان شده را حدس بزنند. فراموش نمی‌توان کرد که تموچین در میان شمن‌ها بزرگ شده بود که به عقیده‌ی آن‌ها اراده‌ی انسان عمیقاً قابل تربیت است و با تمرین‌های روزانه و احتمالاً عبادات و مجاهدت‌های خاص می‌توان بر قدرت و صلابت اراده‌ی خود افزود و از این رهگذر، نیروهای طبیعی و حتی امکانات احتمالی فوق طبیعت را نیز به اختیار خود درآورد. شمن‌های بزرگ اغلب ادّعا می‌کرده‌اند که سرّ فائق آمدن بر علل طبیعی را در اختیار دارند و حتی در شرایط خاص با ارواح گذشته و آن‌هایی که سرنوشت آینده را رقم می‌زنند در ارتباط هستند. احتمالاً تموچین جوان حالت نفسانی خاصی در خود احساس می‌کرده که از لحاظ او نوید از آینده‌ی درخشانی که در انتظار او بوده، می‌داده است. گویی او به نحوی آگاهی داشته است که رهبر بزرگی خواهد شد، زیرا خود او نیز عمیقاً به آن تمایل داشته است و جز آن به چیز دیگری قادر نبوده است فکر کند. همین اراده‌ی آهنین تحقق آرزوی او را تضمین می‌کرده و هر نوع شک و شبهه اضافی را برکنار می‌زده است. تموچین جوان در نظر خود لامحاله همان چنگیزخان بوده است و او مسلماً سرنوشت نوع دیگری برای خود نمی‌توانسته است به تصوّر درآورد. تموچین از همان دوره، اول عادت کرده بود به قلّه‌ی کوه‌های عریانی برود و در آن جا با ارواح قومی خود ساعت‌ها به راز و نیاز مشغول شود. در آن موقع مغولان اعتقاد داشته‌اند که تنکری‌ها، ارواح سماوی که به گردبادها، رعد و برق‌های کائنات و بر کلّ تغییرات عالم فرمان می‌دهند، به قلّه‌های کوه‌های بلند نیز سر می‌زنند و احتمالاً می‌شود در چنین مکان‌هایی با آن‌ها سخن گفت. تموچین نیز به همان جا می‌رفته و هر بار به نوبت در چهار سمتِ افق، در حالی که کمربند خود را می‌گشوده و آن را بر دوش خود می‌انداخته، به دعا و مناجات مشغول می‌شده است: ای آسمان بی‌کران، کام و آرزوی مرا برآور، فرشتگان عالَم اعلی را بر من نازل کن که مددکار من باشند و در زمین مردانی را نزد من بفرست که مرا یاری دهند.

با توجه به حالات روحی تموچین که شاید همچنین موجب قدرت و افزایش همّت او نیز می‌شده، او توانسته است بعد از قرن‌ها نفاق و ستیز متداول میان طوایفِ مختلفِ صحرانوردان گُبی به نحوی آن‌ها را با هم متحد کند و تحت فرمان خود درآورد. بعضی از محققان این سؤال را مطرح کرده‌اند که آیا او را باید نوعی «بغدو» یعنی برگزیده‌ی غیبی دانست و برای یاساهای او جنبه‌ی وحیانی قائل شد یا نه؟ در هر صورت مسلماً قدرت روحی او کمتر از قدرت جسمانی او نبوده است و سرنوشت استثنایی او را نیز همچنین نتیجه‌ی اراده و همّتِ خدشه ناپذیر او می‌توان دانست. با این حال نمی‌توان به هیچ وجه جنبه‌های کاربردی و روزانه‌ی یاساهای او را انکار کرد. چنگیز به همه‌ی طوایف فرمان داده بود که تماماً خود را مغول بنامند، چه همین می‌توانست علامتی از مشارکت بالفعل آن‌ها از اتحادی باشد که در آن بُرهه از زمان در شرق تکوین یافته بود. این قدرتِ واحد بزرگ و فراگیر جایی برای ضعف‌های آن‌ها نمی‌‌گذاشت و شاید فقط از این رهگذر بود که موفقیت آتی آن‌ها نیز تضمین می‌شد.»[1]


 



[1] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص 31

2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 69

چنگیزخان از نظر دکتر شیرین بیانی

چنگیزخان از نظر دکتر شیرین بیانی

 

«شاید بتوان ادّعا کرد که چنگیزخان با خصوصیات و صفاتی که به وی نسبت داده شده نقش پیامبرگونه‌ای در میان مغول داشته است؛ ولی چون مغولان بنا به طرزِ تفکّرِ خاصِ مذهب شمنی امکان تصوّر وجود پیامبر را نداشته‌اند او را در زمره‌ی ایزدان قرار داده‌اند. او در نزد مغولان فرستاده‌ای بود که با خود کتابی به نام یاسا و مجموعه گفتار و وصایایی به نام «بیلیق» آورد که در طی قرون و اعصار برجای ماند. ایمان مغولان نسبت به وی به قدری طبیعی و با حدّت بود و عملیات وی به قدری خارق‌العاده و شگفت‌انگیز می‌نمود که ملل و اقوام مغلوب نیز به آن باور آوردند و اگر وی را از پیامبران نشمردند، نیروی آسمانی و ربّانی وی و خاندانش را پذیرفتند. چنگیز در نزد مغولان از آن دسته ایزدانی محسوب می‌شد که هم سازنده بود و هم تباه کننده، یعنی برای ایجاد دنیایی آرمانی قتل و غارت و ویرانی را نیز جزء لوازم کار می‌دانستند؛ چون شیوا خدای هندی که هم رأفت و عطوفتش موجب رحمت و وفور نعمت بوده، هم خشم و غضبش موجب تباهی و تخریب. این ایزدان نه تنها با خدای بزرگ در ارتباط بودند، بلکه شیاطین نیز آنان را یاری می‌کردند. به دنبال همین طرز تفکّر در نزد ملل مغلوب چنگیزخان چون بلایی که از آسمان در جزای کفران نعمت نازل شده بود تلّقی می‌شد. او ایزدی بود که اگر بنا بر دینِ شمنی با شیاطین سر و کار داشت و همه جا ویرانی و مرگ به همراه می‌آورد، در عوض به کمک «تانگری»، یا خدای یگانه به قوم و ملت خود نیکبختی و سرافرازی و ثروت ارزانی می‌داشت. سراسر زندگی تموچین تا انتخاب به مقام خانی و تشکیل حکومت منطقه‌ای در مغولستان آکنده از ناملایمات، سختی‌ها و رویارویی با خطرِ مرگ بوده است و پشتِ سر گذاشتن هر یک از این خطرها علامتی در تأیید ارتباط وی با عالم علوی شناخته می‌شد. اختلاف و جدایی بین تموچین و برادرخوانده‌اش، جاموقه رئیس ایل جَدرات که کمک‌های مؤثری به وی کرده بود نقطه‌ی عطفی در زندگی وی به شمار آمد، عدّه‌ای از یاران جاموقه که قدرت تموچین را بیشتر یافتند از هم پیمان خود گسستند و به دور او گِرد آمدند.[1] سرانجام به دنبال همین واقعه بود که او را خان خواندند. در زمان انتخاب وی به خانی نه تنها آن‌ها، بلکه رؤسای دیگر ایلاتی که خود را در اختیار وی گذاشتند بر این اصل متّفق بودند که تموچین به کمک «آسمان» خان خواهد شد و پس از آن مرحله نیز نه تنها بر سرِ عقیده‌ی خود باقی ماندند، بلکه بر اثر فتوحات متوالی اعتقادشان راسخ‌تر گردید.

البته این جنبه‌ی معنوی کار بود که با واقعیت فرق داشت. قبایل کوچکتر احساس کرده بودند که باد بر بیرق چنگیز می‌وزد و از مدت‌ها قبل توانسته بود قبایل ضعیف را تحت تابعیت درآورد و بنیه‌ی اقتصادی خود را تقویت کند و بر شمار تابعان خود بیفزاید. آنان که زندگی خود را در مخاطره می‌دیدند از همان ابتدا راه خود را برگزیدند و برای رسیدن به قدرت و ثروت و مراتع بیشتر قوای خویش را در اختیار او گذاشتند. به همین دلیل پس از آن که قبایل گوناگون کوچک و بزرگ به چنگیز پیوستند و او را خان اعلام کردند و او نیز متقابلاً اعلام داشت: اکنون که آسمان و زمین قدرت مرا روزافزون ساخته‌اند و مرا حمایت می‌کنند من، شما را در رأس همه‌ی کارها خواهم گماشت. به احتمال قوی در دوران نوجوانی و جوانی به هنگام رویارویی و ستیز با مرگ این احساس در چنگیز برانگیخته شد که اولاً برتر از جسم کوچک او، اراده‌ی «آسمان آبی جاویدان» قرار دارد و در منابع آمده است که پس از رهایی از هر مهلکه این موضوع را تکرار می‌کرد؛ ثانیاً باید به وی چنین القا شده باشد که «آسمان» نمی‌خواهد او ناگهانی و زود بمیرد، بلکه او را حفظ و حراست می‌کند تا رسالتی بزرگ یعنی نیروی تسلط بر نیمی از جهان را به وی و ایلش ارزانی دارد.

در قوریلتای 602 ه که اوایل فصل بهار برای اعلام خانی تموچین و ترتیب امور حکومت وی بر مغول تشکیل شد، کوکوچوی شمن و جادوگر و روحانی بزرگ اعلام داشت که تموچین از جانب عالم علوی برگزیده شده و از جانب آسمان فرستاده شده تا رهبری ایلات تحت فرمان خود را به عهده گیرد و «آسمان آبی جاویدان» او و ایلش را حمایت می‌کند. این موضوع کاملاً مورد قبول و باور تموچین بود. در همان قوریلتای، کوکوچو نام تموچین را به چنگیز تغییر داد و از آن پس با مقام و نام جدید خوانده شد. معنی کردن این نام مشکل می‌نماید، ولی می‌توان از فحوای کلام منابع به تعبیراتی دست یافت. رشیدالدین می‌گوید: چنگیز جمع چینگ است و چنگیز بنای مبالغه‌ی چینگ، پس مراد از چنگیز شاه شاهان است. و سپس در جای دیگر می‌افزاید معنی چینگ قوی و سخت باشد و چنگیز جمع آن است. در تاریخ وصّاف نیز چینگ «محکم» و در شجره‌ی ترک «بزرگ و قوی» معنی شده است که آن را به صورت جمع استعمال کردند و چنگیز گفتند. می‌توان حدس زد که احتمالاً چنگیز، نام «روان نیکی» بوده که از قدرت و صلابت نیز بهره داشته است. در این مبحث لازم است در پاسخ به این سؤال که چنگیز به عنوان یک فرد مغولی و فرزند زمان خود، نه به عنوان پیامبر و امپراتور چه نوع طرز تفکر مذهبی داشته است، گفته شود که وی نه تنها انسانی مذهبی، بلکه مانند همه‌ی مغولان خرافاتی بود و باید وی را یک شمنی کاملاً معتقد دانست، ولی به علت دارا بودن ذکاوت خاص و نبوغ ذاتی مشاهده می‌کنیم که همواره میان خود و شمن‌ها و جادوگران که پیوسته مصاحبش بودند حدّی را نگاه می‌داشته تا خود را از نفوذ آنان در امان دارد. به خصوص در مواردی که به قول ولادیمیر تسف او احساس می‌کرد تلقینات غیبگویان و جادوگران و حتی خرافاتی که خود بدان معتقد بود با عقل و برنامه‌ها و اهدافی که زندگی خویش را وقف آن‌ها کرده بود مغایر است، از بین بردن کوکوچو بزرگترین دلیل این مدّعا است.

چنگیزخان به دنبال فتوحات پی در پی و راهیابی به دنیایی وسیع‌تر برای شناخت هرچه بیشتر «تانگری» و ارواح حامی ایزدانِ دیگر و کسب یاری از آنان همواره نه تنها با شمن‌ها، بلکه با روحانیون و آموزگاران بودایی و مسیحی و مسلمان که به تعداد فراوان در خدمت وی قرار گرفتند مجالست می‌کرد. چنگیزخان همچنان که یک شمنی به دنیا آمده بود تا آخر عمر نیز یک شمنی صحراگرد مؤمن باقی ماند. گفتیم که چنگیز در قالب پیامبری جای می‌گرفت که کتاب نیز داشت. «یاسا» و «بیلیق» کتاب‌های وی هستند. «یاسا» عبارت بود از دستورها و قوانین و بیلیق وصایای خان بود که به زبان مغولی و به خط اویغوری مدوّن شده بود. یاسا که در درجه‌ی اول اهمیت قرار داشت دربرگیرنده‌ی احکام روزمرّه و شرح آداب و سنن و معتقدات مغولی بود که در دوره‌ای طولانی گردآوری شده بود و اثری از سراسر دوران زندگی چنگیز به شمار می‌آمد. به این ترتیب مشاهده می‌شود که یاسا در یک دوره‌ی مشخص و کوتاه مدوّن نشده، بلکه شرح آمیزه‌ای از آداب و رسوم و معتقدات کهن مغولی بود که از لابلای قرون و اعصار بیرون کشیده شده، تدوین یافته و به مرور مواردی بر آن افزوده شده بود. اجرای این احکام برای همگان اجباری بود، از بزرگ تا کوچک و از بالا تا پایین، همچنان که خود قانونگذار نیز به خواست آسمان آبی جاودان طبق آن عمل می‌کرد. گویی چنگیز در خود رسالتی می‌دید که مجموعه احکامی بر جای بگذارد که جاودانی باشد و اولاد و احفاد و نسل‌های بعد از او برای همیشه با پیروی از آن حکومت مغول را حراست کنند و تداوم بخشند. او می‌گفت: پس از این تا پانصد سال تا هزار سال و تا ده هزار سال اگر جانشینانی که به دنیا خواهند آمد و جای چنگیزخان را خواهند گرفت این قانون یاسا را حفظ کنند و تغییر ندهند برای آنان از آسمان کمک و برکت و نعمت خواهد رسید. بیلیق را که دربرگیرنده‌ی نصایح و وصایای چنگیزخان بود پیروان و یارانش به تدریج گردآوری کرده بودند. این وصایا بعدها نزد مغولان معنا و مفهومی بسیار عمیق و وسیع یافت. به قول ولادیمیر تسف، بیلیق به منزله‌ی تعلیمات نبوغ‌آمیزِ خالقِ امپراتوری عظیمی بود که می‌بایست همه‌ی سلاطین و حکمرانان آن را بپذیرند.

خان بزرگ پس از فتوحات در ایرانِ شرقی به موطن خود بازگشت و تا تابستان 622 ه در آن جا سکونت اختیار کرد و سپس به منظور خاتمه دادن به کار تنگغوت‌ها تنها ایل مقاوم و باقیمانده در سراسر مغولستان واقع در سرحدّ چین که در عین حال مانع فتح نهایی چین بودند شخصاً عازم جبهه‌ی جنگ شده و به دلیل کار و با وجود کِبَر سنّ خود فرماندهی سپاه را به عهده گرفت. جنگ آغاز گردید و با موفقیت جریان یافت. در اواسط جنگ در زمستان و طی شکار گراز از اسب به زیر افتاد و بستری شد. فرماندهان، جنگ را ادامه دادند و در آخرین مراحل پیروزی چنگیز در سن 72 یا 73 سالگی در 623 ه درگذشت. او در سال خوک به دنیا آمد و در سال خوک خان نامیده شد و در سال خوک نیز درگذشت. مرگ وی را تا پیروزی نهایی بر تنگغوت‌ها و برداشتن آخرین مانع از سر راه فتح نهایی چین اعلام نکردند. از آن پس و بعد از مراسم عزاداری اولیه، صندوق نیرومندترین مرد دوران را به پای کوه مقدس بورقان قلدون حمل کردند و هر که را در سر راه شاهد ماجرا دیدند، کشتند تا راه آرامگاه ابدی او بر کسی مکشوف نشود. پس از مراسم تدفین به اندک فرصتی چندان درخت در آن موضع و نواحی آن پیدا شد که باد را از آن جا مجال گذار محال نموده و قبر چنگیز از نظرها پنهان شد و هیچ کسی پی بدان سرزمین نبرد و تا به امروز نیز نبرده است. مقام الوهی چنگیز مانند «ایل طلایی» و امپراتوری جهانی وی به فرزندان و جانشینانش منتقل شد و نسل به نسل در چین و ایران ادامه یافت. در چین اعتقاد به این که بنیانگذار هر دودمان نوخاسته‌ای از جانب آسمان تأیید یافته است تا آن زمان سابقه‌ای دو هزار ساله داشت. در سنت چینی کامیابی در به دست آوردن تاج و تخت دلیل تأیید آسمانی شناخته می‌شد. پس در چین نه تنها خللی بر این باور وارد نیامد، بلکه آن را کاملاً تأکید و تثبیت کرد. در ایران نیز قضیّه به همین ترتیب بود. ایرانیان طی قرون و اعصار معتقد بودند که تا خاندانی مورد الطاف یزدانی قرار نگیرد، نمی‌تواند بر چنین موهبتی دست یابد. پس جانشینان و فرزندان چنگیزخان همچنان بنا به «اراده‌ی آسمان جاویدان» فرمان راندند و از زمان گیوک به بعد همین عنوان بر مُهرهای امپراتوران و گاهی سکّه‌های آنان نَقر گردید و رسمیت یافت. با این اعتقاد فرمانروایان مغول در سراسر امپراتوری مورد تأیید بدون قید و شرط اتباع خود بودند، به خصوص مغولان که آن را فریضه‌ای دینی می‌دانستند.»[2]




[1] - درباره این که چرا بعد از یک سال و نیم جنگ مشترک بین تموچین با برادرخوانده‌اش جاموقه اختلاف به وجود آمد را ناشی از عقاید متفاوتشان می‌دانند. ولادیمیر تسف در صفحات 76 و 138 کتاب نظام اجتماعی مغول می‌نویسد: «تموچین در روحیات جاموقه تمایلات گوناگونی را مشاهده کرده بود. جاموقه به جانب مردم عادی متمایل بود و در اندیشه‌ی سرنوشت طبقات پایین جامعه‌ی مغول آن زمان. در نزد تموچین تمایلات اشرافی دیده می‌شد، در حالی که در نزد جاموقه تمایلات دموکراسی. بدین ترتیب جدایی آن دو در آینده اجتناب ناپذیر بود. به نظر می‌آید که جدایی تموچین و جاموقه موضوعی غیر منتظره نبود و با حرکت قشرهای اشرافی که اکنون شروع به گرد آمدن به دور تموچین کرده بودند به منصه‌ی ظهور رسید. سرانجام باید گفت که در این زمان هیچ گونه جنبش دموکراسی وجود نداشته، بلکه آن چه که می‌بینیم تمایلات دموکراسی می‌باشد نه جنبش. بارتلد نیز این تمایلات را دریافته و به نحو احسن و به طریق زیر خاطرنشان می‌سازد: جاموقه به یک نوع شغل شبانی اشتغال داشت. بز و بزغاله‌ها را به چرا می‌برد، غذا تهیه می‌کرد و هرچه را که نو بود دوست می‌داشت و آن چه را که کهنه بود خوار می‌شمرد و بیش از این چیزی نبود.» اولین اختلاف آنان به بهانه‌ی حمایت جاموقه از برادر کوچکش بود که توسط یکی از یاران چنگیز به قتل رسید. زیرا برادرش اسبان دوستِ چنگیز را ربوده و مالک اسبان نیز وی را به عنوان راهزن به قتل رسانیده بود. جاموقه به این دلیل با نیروهای چنگیز وارد جنگ شد. در این حالت تعدادی از نیروهای جاموقه از وی جدا شدند و به سمت چنگیز رفتند.

[2] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 16 تا 21

3 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 69