«در میان زنانی که در نیمه دوم قرن بیستم به قدرت رسیدهاند نمیتوان گلدامایر نخست وزیر اسرائیل در سالهای 1969 تا 1974 را نادیده گرفت، زیرا این زن علاوه بر این که در یکی از بحرانیترین ادوار حیات حکومت اسرائیل زمام امور این کشور را در دست داشته، از بدو تشکیل حکومت اسرائیل در سیاست داخلی و خارجی کشور نقش مؤثری ایفا کرده و از بنیان گذاران رژیمی بوده است که با همهی کوچکی خود به علت اتکاء به آمریکا یا بهتر بگوییم به علت نقشی که به دست یهودیان آمریکا در تعیین خط مشی سیاسی آن کشور بازی میکند یکی از مهرههای اصلی سیاست بینالمللی به شمار میآید.
گلدا مایر که در سال 1978 در سن هشتاد سالگی درگذشت در سال 1898 در خانواده فقیر یهودی در شهر کیف روسیه به دنیا آمد. پدر او نجار فقیری به نام موشه مابو بویچ بود که به زحمت میتوانست معاش خانواده پر جمعیت خود را تأمین نماید و گلدا و سه خواهرش علاوه بر فقر و گرسنگی از تحقیر و آزار همسایگان و دختران هم سن و سال خود رنج میبردند، زیرا در روسیهی آن روز اقلیت منفوری بودند و همواره در معرض ایذاء و آزار و حتی کشتار بودند و پلیس تزاری هم آنها را قومی ناراحت و توطئهگر میشناخت. خانواده مابویچ در سال 1906 موفق شدند با فروش تمام اموال خود مخارج سفر آمریکا را فراهم کنند و در میان جمعی از مهاجران یهودی راهی آمریکا شدند. آنها در ایالت ویسکانسین آمریکا اقامت گزیدند و هرچند شرایط زندگی آنها نسبت به روسیه بهبود یافت، اما همچنان در فقر و تنگدستی میزیستند. علاوه بر پدر که در یک کارگاه نجاری کار میکرد مادر هم ناچار شد برای کمک به تأمین هزینهی زندگی دکان عطاری کوچکی باز کند و گلدا هم که در آن موقع دختر 9 سالهای بود مجبور شد به جای مدرسه و تحصیل نزد مادرش در این عطاری کار کند. البته گلدا نزد پدر و خواهر بزرگترش زبان عبری و انگلیسی را هم میآموخت و بر اثر کار در عطاری و محاورهی روزانه با مردم کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شد. گلدا از کوچکی آرزو داشت معلم بشود، ولی پدرش او را از این کار منع میکرد و میگفت بیشتر دخترهایی که شغل معلمی را انتخاب میکنند موفق به ازدواج نمیشوند و در خانه میمانند. ولی گلدا که میخواست به هر قیمتی که شده به هدف خود برسد در سن پانزده سالگی خانه پدری را ترک گفت و تصمیم گرفت در شهر دنور آمریکا نزد خواهر بزرگترش زندگی کند. گلدا تصور میکرد که میتواند به کمک خواهرش به تحصیل ادامه بدهد و شغل مورد علاقه خود را که همان معلمی بود اختیار نماید، ولی خواهرش به زحمت معاش خود را تأمین میکرد و گلدا مجبور شد برای گذراندن زندگی به کارهای پستی مانند رختشویی تن دردهد. گلدا در سن هفده سالگی برای نخستین بار وارد جریانان سیاسی شد و در یک اتحادیه کارگری که تحت نفوذ صهیونیستها بود به فعالیت پرداخت. در جریان همین فعالیتها بود که گلدا با یک جوان یهودی به نام موریس میرسون که کارش نوشتن شعارهای تبلیغاتی بر روی پارچه بود آشنا شد و در سن بیست سالگی با او ازدواج کرد.
گلدا که در یک سازمان صهیونیستی برای تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین فعالیت میکرد سرانجام شوهرش را وادار کرد در سال 1921 به فلسطین مهاجرت نمایند. زوج جوان در یک کییبوتص یا مزرعه اشتراکی اسکان داده شدند و دو سال در این کیبوتص زندگی کردند. گلدا در این مزرعه با شوق و حرارت به کارهای کشاورزی و پرورش طیور میپرداخت، ولی شوهرش که از کار در مزرعه و زندگی در خوابگاههای اشتراکی ناراضی بود اصرار داشت به آمریکا مراجعه کننند. گلدا نخستین باز ضمن کار در همین مزرعه اشتراکی با دیوید بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که مبتکر مزارع اشتراکی بود آشنا شد. بن گوریون از گلدا و شوهرش خواست نام خانوادگی خود را از میرسون که بیشتر به نام فامیلی مسیحیان شباهت دارد به مایر که یک نام عبری است تبدیل کننند و با پذیرفتن این پیشنهاد از طرف موریس و گلدا نام آنها در کارتهای شناشایی و اسناد سجلی به مایر تبدیل شد. گلدا مایر و شوهرش در سال 1923 به تلآویو و سپس به بیتالمقدس نقل مکان کردند و دو فرزند آنها که یکی پسری به نام مناخیم و دیگری دختری به نام سارا بود در این دو شهر به دنیا آمدند. درآمد شوهر گلدا در بیتالمقدس اندک بود و کفاف مخارج یک خانواده چهار نفری را نمیداد، به همین جهت گلدا مایر باز هم مجبور شد به کارهایی از قبیل آشپزی و نظافت و رختشویی در خانهها تن دردهد. گلدا با همهی این گرفتاریها فعالیتهای سیاسی خود را ترک نمیکرد و مرتباً در جلسات فدراسیون کارگران یهود به نام هیستادروت که هنوز هم از مهمترین تشکیلات کارگری اسرائیل به شمار میآید شرکت مینمود و مأموریتهایی را از طرف این سازمان به عهده میگرفت. شوهر گلدا با افکار سوسیالیستی همسرش و فعالیت او در اتحادیههای کارگران موافق نبود و علاوه بر آن به ادامه کار و زندگی در فلسطین علاقه نداشت و در صدد بازگشت به آمریکا بود.
گلدا مایر در شرح حال خود که تحت عنوان زندگی من به چاپ رسیده و هنوز یکی از پر فروشترین کتابهای اسرائیل است بعد از اشاره به اختلاف خود با شوهرش مینویسد من سرانجام بر سر این دو راهی قرار گرفتم که بین شوهرم و آرمانم یکی را انتخاب کنم، و دومی را انتخاب کردم. گلدامایر پس از جدایی از شوهرش نقش فعالتری در فدراسیون کارگران یهود به عهده گرفت و در سال 1928 به عنوان دبیر اتحادیهی زنان کارگر یهودی انتخاب شد. در سال 1934 گلدامایر عضو هیأت اجرائیه فدراسیون کارگران یهود بود و در سال 1940 به ریاست دفتر سیاسی فدراسیون انتخاب گردید. گلدامایر ضمن فعالیت در فدراسیون کارگران یهود با تشکیلات صهیونیستی بن گوریون هم همکاری میکرد و فدراسیون کارگری یهود را عملاً در جهت اهداف صهیونیستها هدایت مینمود.
با پایان جنگ دوم جهانی و افزایش تلاش صهیونیستها برای تشکیل یک دولت یهودی در فلسطین گلدامایر از طرف بن گوریون که در آن زمان در رأس تشکیلات سیاسی صهیونیستها به نام آژانس یهود قرار گرفته بود عازم آمریکا شد. مأموریت گلدامایر در این سفر جمع آوری پول برای ایجاد یک نیروی مسلح یهودی در فلسطین بود. گلدامایردر این سفر در شهرهای بزرگ آمریکا که مرکز تجمع یهودیان بود سخنرانی کرد و ضمن یکی از سخنرانیها در شیکاگو در پاسخ کسانی که لزوم تشکیل یک دولت یهودی را در فلسطین مورد سؤال قرار داده بودند، گفت: شما نمیتوانید درباره این که ما باید برای تشکیل یک دولت یهود بجنگیم یا نه تصمیم بگیرید.... ما تصمیم خود را گرفتهایم و خواهیم جنگید. شما فقط میتوانید به ما کمک کنید که در این مبارزه پیروز شویم. گلدامایر در پایان سفر خود به آمریکا پنجاه میلیون دلار پول برای کمک به یهودیان فلسطین جمع آوری کرد که با معیارهای آن زمان رقم بزرگی بود. بن گوریون با همین پول نخستین سازمان نظامی یهود را به نام هاگانا که نطفهی ارتش فعلی اسرائیل را تشکیل میدهد به وجود آورد و چند سال بعد این پول نقش اساسی در تشکیل دولت اسرائیل بازی کرد، زیرا بدون خرید اسلحه و تشکیل یک نیروی مسلح که با استفاده از همین پول امکان پذیر شد دولت اسرائیل در همان تهاجم اولیه کشورهای عرب از میان میرفت.
بعد از قطعنامه تقسیم فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی در بخشی از این سرزمین بن گوریون که برای ریاست دولت جدید اسرائیل در نظر گرفته شده بود گلدا مایر را برای مأموریت مهم و محرمانهای به اردن فرستاد. کشور اردن (در آن زمان ماوراء اردن نامیده میشد.) منظمترین نیروهای ممالک عربی مجاور فلسطین را تحت فرماندهی یک افسر انگلیسی به نام ژنرال گلوب یا گلوپ پاشا در اختیار داشت و بیش از همهی کشورهای عربی میتوانست برای دولت جدید یهود خطر ایجاد کند. گلدا مایر که به لباس یک زن عرب ملبس شده بود سه بار با ملک عبدالله پادشاه اردن ملاقات نمود و سعی کرد او را از حمله به دولت اسرائیل که در شرف تشکیل بود منصرف کند. پادشاه اردن در ملاقات اول با گلدا مایر تحت تأثیر قرار گرفت و قول داد که به کشور در شرف تشکیل یهود حمله نکند، ولی شرایطی قائل شد که میبایست در ملاقات دیگری بین آنها مورد بحث قرار بگیرد. گلدا مایر در ملاقات دوم با ملک عبدالله متوجه شد که روش او تغییر کرده و ظاهراً بعد از مشورت با انگلیسیها یا با توجه به موقعیت خود در میان اعراب نمیخواهد تعهدی در مورد خودداری از جنگ با حکومت آیندهی یهود متقبل شود. در ملاقات سوم ملک عبدالله از گلدامایر خواست که تاریخ اعلام موجودیت اسرائیل را به عقب بیندازد. وقتی که گلدامایر گفت این کار ممکن نیست، ملک عبدالله از او پرسید شما چرا این قدر برای تشکیل دولت یهود عجله دارید؟ گلدامایر در پاسخ گفت: ما دو هزار سال است برای تشکیل دولت یهود صبر کردهایم.... بازهم میگویید عجله داریم؟! بعد از تشکیل دولت اسرائیل در ماه مه سال 1948 دولت شوروی که در آن زمان با کشورهای عرب رابطه نزدیکی نداشت از نخستین کشورهایی بود که دولت جدید یهود را به رسمیت شناخت. بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که با وجود وابستگی به آمریکا و صهیونیسم بینالمللی داشتن روابط دوستانه با شوروی را برای تحکیم موقعیت دولت یهود و جلوگیری از نزدیکی اعراب و شوروی ضروری میدانست از گلدامایر خواست که به عنوان اولین سفیر اسرائیل در شوروی به آن کشور برود. گلدامایر از این پیشنهاد استقبال کرد، زیرا علاوه بر این که روسیالاصل بود و به زبان روسی مثل زبانهای عبری و انگلیسی هم تکلم میکرد علاقهمند بود روسیه بعد از انقلاب بلشویکی را از نزدیک ببیند و با چگونگی اجرای تئوریهای سوسیالیستی و مارکسیستی آشنا شود، زیرا خود او هم سوسیالیست و طرفدار طبقه کارگر بود و قسمت اعظم عمر خود را صرف مبارزه در اتحادیههای کارگری برای احقاق حقوق کارگران نموده بود. گلدامایر در شوروی با استقبال گرم یهودیان آن کشور روبرو شد. یکی از کسانی که در اولین روزهای اقامت او در هتل ناسیونال مسکو به دیدنش رفت همسر یهودی مولوتف وزیر امور خارجه وقت شوروی بود که خیلی زود با او صمیمی شد و دوستی بین آنها که تا پایان مأموریت گلدامایر در مسکو ادامه داشت نقش مهمی در تحکیم روابط شوروی و اسرائیل و خودداری شوروی از همکاری با اعراب در نخستین سالهای استقرار حکومت یهود بازی کرد. اما گلدامایر شخصاً از آن چه در شوروی میدید برآشفته و نا امید شد، زیرا وی در مدت اقامت در شوروی شخصاً برای خرید و تأمین خوراک و پوشاک مورد نیاز خود به فروشگاهها میرفت و کمبود و سختی زندگی مردم را از نزدیک لمس میکرد. گلدامایر بعدها نوشت که دو سال زندگی در مسکو اعتقاد مرا نسبت به سوسیالیسم سست کرد و با دریافتن مشکلات اجرایی تئوریهای سوسیالیستی، بدون این که از معتقدات خود به کلی دست بردارم در آن تجدید نظر کردم.
گلدامایر در سال 1949 به اسرائیل بازگشت و بن گوریون او را به عنوان وزیر کار و تأمین اجتماعی کابینه خود برگزید. گلدامایر مدت هفت سال در این سمت ماند و با سوابقی که در اتحادیههای کارگری داشت از بروز هرگونه اعتصاب و نا آرامی در صنایع نوپای اسرائیل جلوگیری کرد. در سال 1956 بن گوریون او را به عنوان وزیر امور خارجه کابینهی خود برگزید و وقتی بعضی از همکاران او به این انتخاب اعتراض کردند و گفتند این کار از عهده یک زن برنمیآید بن گوریون گفت: گلدا تنها مرد کابینهی من است! گلدا قریب ده سال مقام وزارت خارجه اسرائیل را به عهده داشت و همان طور که بن گوریون پیش بینی کرده بود قدرت و کفایت خود را در این مقام به خوبی نشان داد و با خود او هم اختلاف پیدا کرد. بعد از استعفای بن گوریون از مقام نخست وزیری در سال 1963 گلدامایر مقام خود را در کابینه بعدی حفظ کرد، ولی در ژانویه سال 1966 از این مقام کنارهگیری کرد و دبیرکلی حزب سوسیالیست «ماپای» را به عهده گرفت. بعد از مرگ لوی اشکول نخست وزیر اسرائیل در فوریه سال 1969 گلدامایر در مقام دبیرکلی حزب حاکم اسرائیل جانشین طبیعی وی در مقام نخست وزیری به شمار میآمد. گلدامایر هنگام احراز مقام نخست وزیری اسرائیل در سال 1969 هفتاد و یک سال داشت، ولی تحرک و انرژی عجیبی در کار از خود نشان میداد و روزانه بیش از شانزده ساعت کار میکرد. او بیشتر کارهای مربوط به مقام نخست وزیری را در آپارتمان کوچک خودش انجام میداد و بعضی از این جلسات کابینه دور میز آشپزخانه او تشکیل میشد. ضمن بعضی از این جلسات که تا دیر وقت به طول میانجامید گلدامایر برای همکارانش غذا میپخت و ضمن پختن غذا به بحث خود با همکارانش ادامه میداد. هنگامی که گلدامایر به نخست وزیری انتخاب شد بسیاری از مفسران سیاسی غرب پیش بینی کردند که در سیاست انعطاف ناپذیر اسرائیل نسبت به کشورهای عرب نرمشی حاصل خواهد شد. دلایل متعددی برای این خوش بینی وجود داشت که عمدهترین آنها زن بودن نخست وزیر جدید اسرائیل و معتقدات سوسیالیستی او بود، ولی گلدامایر برخلاف همهی پیش بینیها سرسختتر و انعطاف ناپذیرتر از پیشینیان خود از آب درآمد و حاضر نشد قدمی در راه نزدیکی و تفاهم با همسایگان عرب خود بردارد. یک سال بعد از آغاز نخست وزیری گلدامایر در اسرائیل جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر که سرسختترین دشمنان اسرائیل به شمار میآمد با حمله قلبی درگذشت و جانشین او انورسادات سیاست آشتی جویانهای نسبت به اسرائیل در پیش گرفت ولی گلدامایر حاضر نشد انعطاف بیشتری از خود نشان بدهد. او در مصاحبهای با اوریانا فالاچی روزنامه نگار معروف ایتالیایی که در نوامبر سال 1972 در آپارتمان کوچک او در بیتالمقدس انجام گرفت پیش شرطهایی از قبیل مذاکره مستقیم با هر یک از رهبران عرب که متضمن شناسایی اسرائیل قبل از هرگونه توافقی بود عنوان کرد و علاوه بر آن تأکید کرد که هرگز حاضر به مصالحه در مورد بیتالمقدس و ارتفاعات جولان نخواهد شد. او همچنین به صراحت اظهار داشت که هرگز به مرزهای قبل از جنگ سال 1973 باز نخواهد گشت. که خود مانعی در راه پیشقدم شدن هر دولتمرد عرب در مذاکره با اسرائیل بود. گلدامایر در همین مصاحبه با اوریانا فالاچی گفت که قصد دارد تا 75 سالگی به کار خود در مقام نخست وزیری ادامه بدهد و در سال 1973 پس از انجام انتخابات پارلمانی اسرائیل از کار کناره گیری کند. او حتی تاریخ کناره گیری خود را هم برای روزنامه نگار ایتالیایی فاش کرد و گفت در اکتبر سال 1973 بدون توجه به نتایج انتخابات اسرائیل از مقام نخست وزیری استعفا خواهد داد، ولی جنگ معروف کیپور یا جنگ اکتبر 1973 که در اوایل همین ماه رخ داد اجرای این تصمیم را به تأخیر انداخت.
انورسادات که از تلاش برای گرفتن امتیازاتی از اسرائیل در مورد تخلیه صحرای سینا نتیجهای نگرفته بود از اوایل سال 1973 در تدارک آغاز جنگ تازهای برای پس گرفتن سرزمینهای اشغالی از اسرائیل بود و این جنگ را با غافلگیر کردن اسرائیلیها در یکی از اعیاد مهم مذهبی یهود «یوم کیپور» که طی آن خوردن و نوشیدن و کار کردن به کلی ممنوع است آغاز کرد. گلدامایر در خاطرات خود از این روز به عنوان تلخترین روز زندگی خود یاد میکند، آن هم نه بدان سبب که غافلگیر شده، بلکه به این جهت که غافلگیر نشده، ولی به موقع تصمیم نگرفته است! ماجرا به طوری که گلدامایر شرح میدهد از این قرار بوده است که او روز پنجم اکتبر یعنی یک روز قبل از حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال، در میان گزارشهای خبری این گزارش کوتاه را میخواند که دولت شوروی اتباع خود را از مصر و سوریه فراخوانده و تخلیهی اتباع شوروی از این کشورها آغاز شده است. گلدامایر به خاطر میآورد که دولت شوروی در آستانهی جنگ 1967 اعراب و اسرائیل هم اتباع خود را از مصر و سوریه خارج کرد و بلافاصله این فکر در او تداعی میشود که ممکن است نقشه حمله تازهای علیه اسرائیل در میان باشد. گلدامایر بی درنگ به وزیر دفاع خود موشه دایان تلفن میکند و نگرانی خود را با او در میان میگذارد. موشه دایان در این نگرانی گلدامایر با او شریک نبوده و پیشنهاد وی را برای اعلام آماده باش نظامی و فراخوان نیروهای ذخیره نابجا و تحریک آمیز تلقی میکند. گلدامایر با مقامات اطلاعاتی اسرائیل هم تماس میگیرد و آنها هم میگویند که تحرک نظامی مصریها در شرق کانال سوئز عادی است و نشانی از تدارک یک حمله بزرگ به چشم نمیخورد. گلدامایر قانع نمیشود، ولی اتخاذ تصمیم نهایی درباره پیشنهاد خود را به جلسهی فوقالعاده کابینهی اسرائیل بعد از یوم کیپور موکول مینماید. مصریها در همان شب عید کیپور که یهودیان روزهی بیست و چهار ساعته خود را آغاز میکنند نیروهای خود را به ساحل شرقی کانال سوئز منتقل مینمایند و در پایان عید کیپور که سربازان اسرائیلی از زور گرسنگی و تشنگی از حال رفتهاند، دست به حمله میزنند. گلدامایر در خاطرات خود که به صورت کتابی تحت عنوان زندگی من چاپ شده است از این روز تلخ و اشتباهی که مرتکب شده چنین یاد میکند، در برابر اطمینان مطلق دستگاههای اطلاعاتی ما درباره این که هیچ نشانهای از تدارک عملیات نظامی دیده نمیشود اصرار من برای آماده باش و فراخواندن نیروهای ذخیره بی مورد به نظر میرسید، در حالی که میبایست به ندای دل خویش پاسخ میدادم و مثل بسیاری از موارد دیگر خود در این مورد تصمیم میگرفتم .... آن چه در روز عید کیپور رخ داد ضربهی مهلکی بر روحیه من وارد ساخت و با این که اسرائیل در این جنگ هم از خطر جست من دیگر هرگز زنی که قبل از جنگ کیپور بودم نخواهم بود.
چهار روز اول جنگ کیپور که جمعاً 18 روز به طول انجامید برای گلدامایر چون کابوسی گذشت و در این چهار شبانه روز خواب به چشمانش نرفت. گلدامایر در خاطرات خود به جزئیات آن چه در این روزها بر وی گذشت اشاره نمیکند، ولی منشی و محرم اسرار او که زنی به نام «لو- کادار» بود بعدها به اسلاتر نویسنده بیوگرافی گلدامایر گفت که گلدا در این چند روز بارها در اطاق را به روی خود بسته و گریه میکرد و یک بار به من گفت که خودکشی را بر قبول شکست و تسلیم در این جنگ ترجیح میدهد. آن چه در نخستین روزهای جنگ کیپور موجب نومیدی و تزلزل روحیه گلدامایر شد ضعف و بدبینی شدید موشه دایان وزیر دفاعش بود که فردای جنگ کیپور قصد استعفا داشت، ولی گلدامایر از بیم آن که استعفای او موجب تزلزل روحیه افراد ارتش اسرائیل بشود از قبول استعفای وی خودداری کرد. همزمان با حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال که یک شاهکار جنگی به شمار میآمد نیروهای سوریه نیز در طول مرزهای شمالی اسرائیل دست به حمله زدند و اسرائیل در شرایطی که یک چهارم افراد ارتش منظم آن در حال مرخصی بودند در دو جبهه درگیر شد. گلدامایر بلافاصله فرمان بیسج عمومی و فراخوانی نیروهای ذخیره را صادر کرد، ولی تا تجمع و حرکت این نیروها به طرف جبههها نیروهای مصری تا قلب صحرای سینا پیش رفتند و ارتش سوریه ارتفاعات جولان را که در جنگ 1967 از دست داده بود از اسرائیلیها پس گرفت. گلدامایر ملتمسانه از نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا تقاضای کمک فوری کرد و گروهی از سناتورها و نمایندگان کنگرهی آمریکا از نیکسون خواستند که مستقیماً به نفع اسرائیل وارد جنگ شود. نیکسون این پیشنهاد را نپذیرفت ولی با ارسال کمکهای فوری به اسرائیل از طریق هوا و دریا و اعمال فشار سیاسی بر کشورهای عربی پیشروی نیروهای مصر و سوریه را به داخل خاک اسرائیل متوقف ساخت. در پنجمین روز جنگ کیپور نیروهای اسرائیل در هر دو جبههی شمال و جنوب دست به حمله زدند و در آغاز دومین هفته جنگ تفوق عملیات را در هر دو جبهه به دست گرفتند. شب هفدهم اکتبر نیروهای اسرائیل از کانال سوئز عبور کرده و وارد خاک مصر شدند و طی یک هفته تا کیلومتر 101 قاهره پیش رفتند. در جبهه شمال نیز اسرائیلیها بعد از باز پس گرفتن ارتفاعات جولان به شصت کلیومتری دمشق رسیدند. در این مرحله بود که در نتیجهی فشار آمریکا و شوروی و اقداماتی که از طریق سازمان ملل متحد صورت گرفت پیشروی نیروهای اسرائیلی در مسیر قاهره متوقف گردید و روز 24 اکتبر سال 1973 مقررات آتشبس در هر دو جبهه به موقع اجرا درآمد.
جنگ اکتبر سال 1973 سرآغاز جریانی بود که به مذاکرات مستقیم بین مصر و اسرائیل و سفر سادات به بیتالمقدس و انعقاد قرارداد صلح جداگانه بین مصر و اسرائیل انجامید و در مجموع به نفع اسرائیل تمام شد، ولی گلدامایر تا آخر عمر خود را از این که چرا به موقع فرمان بسیج عمومی نداده و موجب شکست ارتش اسرائیل در مراحل اولیه این جنگ شده است، نبخشید. گلدامایر شش ماه بعد از جنگ کیپور استعفا داد و در چهار سال باقی مانده عمرش بیشتر به نوشتن خاطرات و مسافرت پرداخت. گلدامایر در خاطراتش ضمن اشاره به فرزندان و نوههایش از پنج نوهی خود نام برده و به ششمی اشاره نمیکند. ولی دکتر پیر رنچینیک در کتاب خود تحت عنوان بیماران تاریخ ساز مینویسد که گلدامایر نوهی عقب ماندهای هم داشته که دچار بیماری مونگولوئید یا بلاهت مغولی بوده و در زمان مرگ گلدامایر 22 سال داشته است. دکتر رنچینیک که گلدامایر را زنی سنگدل و بی عاطفه معرفی میکند، مینویسد که گلدامایر در تمام عمر خود حاضر نشد حتی یک بار این نوه عقب مانده خود را ببیند و در کتاب خود هم منکر وجود او شد!
دکتر رنچینیک در کتاب خود مینویسد که گلدامایر قبل از هفتاد سالگی دچار نوعی سرطان لنفاوی بوده که با مصرف دارو و شیمی درمانی آن را کنترل میکرده است. او هنگام قبول مقام نخست وزیری اسرائیل هم این بیماری را داشته ولی آن را فاش نکرد و بیماری او تا پایان عمرش یک راز دولتی به شمار میآمد. دکتر رنچینیک معتقد است که آثار ناشی از استعمال داروهای ضد سرطان بیش از عوامل دیگر در ضعف و بی تصمیمی گلدامایر در جریان جنگ کیپور مؤثر بوده و استعفای او از مقام نخست وزیری هم ناشی از این بیماری بوده است. گلدامایر در مصاحبه با اوریانا فالاچی زن روزنامه گار ایتالیایی که قبلاً به آن اشاره شد گفته بود بیش از این که خیلی پیر بشود، بمیرد. گلدامایر در این مصاحبه گفته بود از پیری بیش از عوارض جسمانی آن، از عوارض روانیش میترسد زیرا از آن بیم دارد که سلامت فکر خود را در سنین بالای عمر از دست بدهد و مرگ زودرس با عقل سالم را بر عمر طولانی و عقل ناقص ترجیح میدهد. او به این آرزوی خود رسید زیرا تا کمی قبل از مرگ خود هم به عنوان یک سیاستمدار برجسته مورد احترام بود و بعد از مرگش هم یهودیان سراسر جهان به عنوان مادر بزرگ اسرائیل از او تجلیل کردند.
در یک تحلیل نهایی از شخصیت این مادر بزرگ اسرائیل باید گفت که او بی تردید یکی از خشنترین و بی رحمترین زنان زمامدار جهان بوده و تعصب او درباره صهیونیسم بهترین گواه این نظر است. او در سخنرانیها و مصاحبههای متعدد خود درباره مسأله فلسطین همواره در نفی هویت این ملت کوشیده و سیاست خشن حکومت خود و اسلاف و اخلافش را نسبت به فلسطینیها با این منطق توجیه نموده است که چون آنها میخواهند ما را از میان بردارند ما هم حق نابودی آنها را داریم! گلدامایر حتی توافق بگین و سادات را هم با نظر بدبینی مینگریست و تا آخر عمر خود استقرار صلح واقعی بین اسرائیل و اعراب را امکان پذیر نمیدانست.»[1]
[1] - زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، صص 359 تا 371
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 722
«زندگی تئودورا ملکهی بیزانس از پرهیجانترین و پرماجراترین زندگینامهها است که در سرگذشت کمتر زنی در طول تاریخ نظیر آن را میتوان یافت. در بیوگرافیهای متعددی که درباره زندگی این زن نوشته شده قضاوتهای کاملاً متفاوت و متضادی درباره او به عمل آمده است. عنوان بعضی از این بیوگرافیها «ملکهی روسپی» است که نویسندگان آن بیشتر به شرح روسپیگری و صحنههای شرمآور زندگی تئودورا قبل از بر سر نهادن تاج ملکهی بیزانس و تبهکاریهای او در دوران سلطنت پرداختهاند، ولی برخی دیگر از نویسندگان بیشتر به کارهای خیر و گرایش او به مذهب در اواخر عمر بذل توجه کرده و لقب «سن تئودورا» یا تئودورای مقدس را که کلیسای ارتدوکس هنگام مرگ به وی داد شایسته او میدانند.
تاریخ مرگ تئودورا در تمام منابع 548 میلادی ذکر شده ولی تاریخ تولد او را در بعضی منابع 501 میلادی و در برخی دیگر 508 میلادی نوشتهاند که اگر تاریخ نخست درست باشد تئودورا 47 سال عمر کرده، ولی اگر تاریخ دوم را بپذیریم در چهل سالگی درگذشته است. تئودورا دختر یک رام کننده یا مربی خرس در سیرک قسطنطنیه بود که پدرش در یک برنامه نمایشی با خرسها مورد حمله یک خرس قرار گرفت و درگذشت. تئودورا هنگام مرگ پدر هفت سال داشت و مادرش که قادر به تأمین معاش او و خواهر بزرگترش نبود هردو آنها را به یکی از روسپی خانههای قسطنطنیه سپرد. صاحب یک تماشاخانه در محلهی بدنام شهر که هنرپیشگان زن خود را از میان روسپیها انتخاب میکرد با مشاهده زیبایی خارقالعاده این دو خواهر آنها را به روی صحنه آورد و شرکت آنها در این نمایشها توجه همگان را به سوی آنان جلب کرد.
امپراتوری بیزانس یا روم شرقی در آغاز قرن ششم میلادی یکی از دو قدرت بزرگ جهان به شمار میآمد و جز امپراتوری ساسانی در شرق هماوردی نداشت. امپراتوری بیزانس در آغاز قرن چهارم میلادی به وسیله کنستانتین امپراتور رم که بعدها به لقب کنستانتین اول یا کنستاتین بزرگ معروف شد تأسیس گردید و هم او بود که پایتخت امپراتوری روم را از رم به شهر بیزانتیوم در محل شهر استانبول فعلی منتقل کرد و پس از توسعه و تجدید بنای این شهر در سال 330 میلادی آن را به نام خود کنستانتینوپول یا شهر کنستانتین نامید که معرّب همان قسطنطنیه است. در دوران امپراتوری کنستانتین اول رم و قسطنطنیه تحت حکومت واحدی بودند و رم به مرکزیت قسطنطنیه به عنوان پایتخت جدید امپراتوری گردن نهاده بود، ولی پس از مرگ کنستانتین در سال 337 میلادی بین پسران او که هر یک بر بخشی از این امپراتوری عظیم حکومت میکردند اختلاف افتاد تا این که در اواخر قرن چهارم میلادی امپراتوری رم رسماً به دو بخش شرقی (بیزانس) و غربی که همان روم قبلی بود تقسیم شد. رم در طول قرن پنجم میلادی چندین بار مورد هجوم قبایل وحشی گات و واندال قرار گرفت و در پایان این قرن تحت سلطه کامل آنها درآمد. ولی بیزانس در مقابل هجوم قبایل وحشی مقاومت کرد و قلمرو امپراتوری روم شرقی در آغاز قرن ششم میلادی تمام شبه جزیره بالکان و آسیای صغیر (ترکیه امروزی) و سواحل شرقی مدیترانه (سوریه و لبنان و فلسطین امروز) و شمال شرقی آفریقا (مصر و لیبی کنونی) را شامل میشد.
هنگامی که تئودورا در تماشاخانههای محلهی بدنام قسطنطنیه میرقصید و در روسپی خانههای همین محله از مشتریان خود پذیرایی میکرد قسطنطنیه زیباترین و پرجمعیتترین شهرهای آن روز جهان به شمار میآمد. پذیرفته شدن دیانت مسیح از طرف فرمانروایان بیزانس و گرایش اکثریت مردم به طرف این دین قسطنطنیه را به مهمترین مرکز دین مسیح در جهان تبدیل کرده و شهر با کلیساهای با عظمتی که در هر گوشهی آن بنا شده بود منظره بدیع و جالبی داشت. سقوط روم به دست گاتها و واندالها موجب شد که بسیاری از هنرمندان و معماران برجسته رم نیز به بیزانس و مرکز آن قسطنطنیه مهاجرت کنند و تمام استعداد و هنر خود را در این شهر به معرض نمایش بگذارند. امپراتور بیزانس در این زمان آناستاسیوس نام داشت که از سال 491 میلادی بر تخت سلطنت نشسته و با قدرت حکومت میکرد. او برای مقابله با خطری که از جانب امپراتوری ساسانی (در دوران قباد پدر انوشیروان) و قبایل وحشی شمال و حکومت جدید گاتها در رم او را تهدید مینمود قشون مجهزی سازمان داده بود. در میان فرماندهان این قشون مرد بیسواد ولی جسور و قوی هیکلی به نام ژوستین دیده میشد که از بلغارستان به قسطنطنیه آمده و بیشتر از افسران رومی و یونانی مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود. ژوستین پس از آن که به فرماندهی گارد امپراتور منصوب شد برادرزادهاش «پیتر ساباتیوس» را که در مراتع شمال بلغارستان چوپانی میکرد به قسطنطنیه فراخواند و معلمانی برای او گماشت تا سواد و علم بیاموزد و به عنوان منشی او برای نوشتن و خواندن نامههایش خدمت کند. چندی بعد ژوستین برادرزادهاش را به عنوان فرزند خود پذیرفت و نام او را ژوستینین گذاشت. در آن زمان هیچ کس نمیتوانست تصور کند که بازی سرنوشت سرباز بیسواد بلغاری را به مقام امپراتوری بیزانس خواهد رساند و نام پسرخوانده او را به عنوان بزرگترین امپراتوران تاریخ هزار و دویست ساله بیزانس جاویدان خواهد ساخت.
بیان این مطالب در شرح احوال تئودورا از این جهت ضروری به نظر میرسد که خواننده نخست وضع و موقعیت امپراتوری بیزانس را در زمانی که یک زن روسپی راه خود را به سوی دربار امپراتوری میگشاید دریابد و از طرف دیگر با سوابق مردی که بعدها در مقام امپراتور بیزانس این زن روسپی را در زندگی و حکومت خود شریک خواهد ساخت آشنا گردد.
اکنون به زندگی تئودورا در روسپی خانههای قسطنطنیه باز میگردیم و تاریخ بیزانس را در شرح احوال او دنبال میکنیم. تئودورا با زیبایی و عشوهگری و استعداد غریبی که در جلب محبت و ارضاء مردان داشت خیلی زود شهرهی شهر شد و عشاق فراوانی یافت. آشنایی او با زنی به نام آنتونیا که دلّال محبت بزرگان و ثروتمندان قسطنطنیه بود موجبات آشنایی و رفت و آمد تئودورا را با صاحبان ثروت و مقام آن زمان فراهم ساخت. یکی از این بزرگان به نام اکبولوس که از طرف امپراتور برای حکومت بخش آفریقایی بیزانس در نظر گرفته شده بود دلباخته تئودورا شد و به او پیشنهاد ازدواج کرد. تئودورا که تشنهی جاه و مقام بود و تصور میکرد در مقام زن حاکم زندگی پرتجملی خواهد داشت این پیشنهاد را پذیرفت و همراه اکبولوس عازم پنتاپولیس (بندر بنغازی فعلی) شد. زندگی در قصر حاکم پنتاپولیس برخلاف تصورات قبلی تئودورا زندگی راحت و اذت بخشی نبود. تئودورا که از زندگی در یک شهر زیبا و پرهیاهو به زندگی در حال انزوا در قصری که بیشتر به زندان شباهت داشت محکوم شده بود خیلی زودد از مقام و موقعیت تازه خود کسل شد و در جستجوی راه فراری از این مخمصه منشی حاکم را که مردی جوان و زیبا بود فریفت. اما این رابطه دیری نپایید. اکبولوس به وسیله یکی از خدمه قصر از رابطه منشی خود با تئودورا آگاه شد و در برابر چشمان وحشتزده تئودورا مرد جوان را به قفس ببرها انداخت. تئودورا پس از این ماجرا تصمیم به فرار گرفت و سرانجام در فرصتی مناسب با تطمیع یکی از نگهبانان در لباس بومی از قصر گریخت و سوار یک کشتی که عازم اسکندیه بود، شد. ناخدای این کشتی هم او را مورد تجاوز قرار داد و هنگام پیاده کردن در بندر اسکندریه طلا و جواهراتی را که از قصر حاکم با خود آورده بود دزدیدند. تئودورا غریب و بی پول وارد اسکندریه شد و در چنین شرایطی جز این که به شغل سابق خود پناه ببرد راه چارهای نیافت ولی در همان روزهای نخست او را در جریان نزاعی در محله بدنام شهر دستگیر کردند و داغی بر پشتش زدند که تا آخر عمر آثار آن بر بدنش باقی ماند. تئودورا پس از این ماجرا به کلیسا پناه برد و بعد از اعتراف و توبه و استحمام لباس سفید راهبهها را بر تن کرد. اما آرامش و زندگی یکنواخت صومعه هم برای تئودورا قابل تحمل نبود و در اولین فرصت که بازرگان ثروتمندی از اهالی آنتیوک حاضر شد سرپرستی او را به عهده بگیرد صومعه و لباس رهبانیت را ترک گفت. اما این بازرگان ثروتمند هم که او را برای تفریح و خوشگذرانی خود در مدت اقامت در اسکندریه انتخاب کرده بود بعد از این که تئودورا از او باردار شد رهایش ساخت. تئودورا به دنبال این مرد عازم آنتیوک شد، ولی وقتی که به آن شهر رسید اطلاع یافت که بازرگان مزبور کمی بعد از مراجعت به شهر خود درگذشته است. تئودورا تا هنگام وضع حمل خود در آنتیوک ماند و نوزاد پسر خود را که جان نام نهاده بود به مادربزرگش سپرد و عازم قسطنطنیه شد.
تئودورا در سال 519 میلادی به قسطنطنیه بازگشت و اگر تاریخ تولد او 501 میلادی باشد در این تاریخ هجده سال داشته است. یک سال قبل از بازگشت تئودورا به قسطنطنیه تحول مهمی در پایتخت امپراتوری بیزانس رخ داده بود. امپراتور آناستاسیوس در سال 518 میلادی درگذشت و در نتیجهی اختلاف و کشمکشی که بر سر جانشینی او بروز کرده بود ژوستین فرمانده گارد امپراتوری دست به کودتا زد و خود را امپراتور خواند. ژوستین در خزانه امپراتور فقید بیش از یکصد و پنجاه هزار کیلو طلا کشف کرد و تصاحب همین ثروت هنگفت که ژوستین وعده داده بود آن را برای رفاه ملت خرج خواهد کرد موجب تثبیت حکومت وی گردید. اما ژوستین هنگامی که تاج امپراتوری بیزانس را بر سر نهاد پیر شده بود و همه میدانستند که دیر یا زود جای خود را به پسر خواندهاش ژوستینین خواهد داد. این چوپان سابق دشتهای بلغارستان حالا دیگر مردی آگاه و باسواد بود و شریک واقعی قدرت عمو و پدرخوانده خود به شمار میرفت. ژوستینین هنگامی که ولیعهد امپراتوری بیزانس شد 32 سال داشت ولی هنوز همسری اختیار نکرده بود. داستان آشنایی او با تئودورا یک معمای تاریخی است، زیرا مورخین آن زمان هیچ یک این مطلب را عنوان نکردهاند که ژوستینین در زمان ولیعهدی به محله بدنام شهر رفت و آمد داشته و یا تئودورا از طرف آنتونینا دلال محبت بزرگان قسطنطنیه به او معرفی شده است. تئودورا پس از بازگشت به قسطنطنیه دوباره هنرپیشهی تأتر شد و همزمان با آن به کار قبلی خود ادامه میداد. یک روایت درباره چگونگی آشنایی ژوستینین با تئودورا این است که ولیعهد ضمن گردش شبانهای در قسطنطنیه او را در صحنه تأتر دیده و سپس وی را به کاخ امپراتوری دعوت کرده است، ولی داستانی که از طرف مورخ درباری بیزانس «پروکوپیوس» نقل شده این است که تئودورا با معرفی نامهای از طرف یکی از آشنایان ژوستینین برای طرح شکایتی نزد او میرود و ژوستینین در همین دیدار نخستین به او دل میبندد. در هر حال تئودورا به هر کیفیتی که شده به دربار امپراتوری بیزانس راه پیدا میکند و در مدتی کوتاه چنان در قلب و روح ژوستینین نفوذ مییابد که ولیعهد بیزانس احساس میکند با تمام وجود خود با این زن جوان و زیبا وابسته و دلبسته شده است. ژوستینین از تئودورا میخواهد که از کار خود درتأتر دست بردارد و او را در خانهای که در نزدیکی قصر امپراتوری در ساحل دریای مدیترانه بنا میکند سکنی میدهد. این خانه یک راه زیرزمینی به محل سکونت ژوستینین در قصر امپراتوری داشته و تئودورا هر شب از همین راه وارد خوابگاه ژوستینین میشده است.
پروکوپیوس مورخ معروف بیزانس در شرح احوال تئودورا مینویسد که این زن نه فقط از زیبایی و جاذبه جنسی فوقالعاده برخوردار بوده، در نتیجه تمرین هنرپیشگی و ایفای نقشهای مختلف در صحنه تأتر بیان قوی و نفوذ کلام زیادی داشته و ژوستینین که هنوز روحیه چوپانی و دهاتی داشت بیشتر از زیبایی تئودورا فریفتهی بیان و طرز سخن گفتن او شده بود. تئودورا کمکم به او تلقین کرد که برای حکومت بر مردم و تسلط بر آنها باید جامعه خود را بشناسد و خود او بهترین کسی بود که میتوانست ژوستینین را از آن چه در اعماق جامعه میگذرد آگاه سازد. در این ایام کار تئودورا این بود که روزها در محلات مختلف قسطنطنیه گردش میکرد و در اماکن عمومی حضور مییافت و شبها آن چه را که دیده و شنیده بود برای ژوستینین تعریف میکرد. به عبارت دیگر او کار مأموران اطلاعاتی امروز را برای حکومت وقت انجام میداد و یک نویسنده فرانسوی به حق او را نخستین مأمور اطلاعاتی تاریخ خوانده است.
تئودورا پس از آن که کاملاً ژوستینین را تسخیر کرد از او خواست که رسماً با وی ازدواج کند. در این مورد ژوستینین کاملاً تسلیم بود، ولی چند مانع عمده در راه ازدواج او با تئودورا وجود داشت. نخستین و مهمترین مانع مخالفت ملکه اوفیما همسر امپراتور ژوستین با این ازدواج بود، کلیسا و ارتش نیز موانع عمدهای در برابر این ازدواج به شمار میآمدند و علاوه بر آن عرف و اخلاق عمومی و قوانین نانوشتهای که بر جامعهی آن روز بیزانس حکومت میکرد ازدواج امپراتور با یک زن هنرپیشه که شهرت روسپیگری هم داشت منع مینمود. اما هیچ یک از این موانع و سدهای عظیم از نظر تئودورا غیر قابل عبور نبود. تئودورا برای این که چهره موجهتری از خود در جامعه بسازد پس از اعتراف به گناهان گذشته و توبه و انابه در محضر اسقف اعظم قسطنطنیه مرتباً در مراسم نماز و دعای کلیسای بزرگ شهر حضور مییافت و کمکهای مالی قابل توجهای در اختیار کلیسا قرار میداد تا جایی که اسقف اعظم و کشیشان قسطنطنیه خود از مبلغان او شدند. البته نویسندگانی چون آندرو اوارت محقق انگلیسی که زندگی تئودورا را از دید منفی مورد بررسی قرار دادهاند در این مورد هم نسبتهای ناروایی به تئودورا داده و نوشته که تئودورا با استفاده از همان حربه برنده جاذبه جنسی خود اسقف اعظم قسطنطنیه را فریفته و از وی در خانه خود در مجاورت قصر امپراتوری پذیرایی میکرده است.
حمایت کلیسا از تئودورا مخالفت سران ارتش را نیز با ازدواج ژوستینین و تئودورا خنثی کرد و در این میان ملکه اوفمیا نیز پس از یک بیماری طولانی درگذشت. با مرگ ملکهی اوفمیا جلب موافقت امپراتور ژوستینین با ازدواج تئودورا کار دشواری نبود. امپراتور برای این که راه اعتراضات احتمالی را به ازدواج جانشین خود با زنی که سابقه و شهرت روسپیگری داشت، ببندد کتباً با این ازدواج موافقت کرد ولی به جانشین خود توصیه کرد که مراسم ازدواج آنها خیلی ساده و بدون تشریفات زیاد برگزار شود. امپراتور پیر که بیمار و در شرف فوت بود از آن بیم داشت که برگزاری جشن مفصل عروسی ژوستینین با تئودورا واکنش نامناسبی در جامعه به وجود آورد و موقعیت جانشین او را در آستانه به دست گرفتن قدرت متزلزل سازد. مراسم ازدواج همان طور که امپراتور محتضر خواسته بود در نهایت سادگی برگزار گردید و پس از انجام مراسم مذهبی در کلیسا به یک جشن خصوصی و محدود در قصر امراتوری اکتفا شد، ولی قراردادی که ضمن انجام این مراسم بین ژوستینین و تئودورا امضا شد محکمترین و پربهاترین پیوند زناشویی بود که تا آن تاریخ بین یک زن و شوهر منعقد شده بود. در این پیمان زناشویی و زندگی مشترک ژوستینین متعهد شده بود که همسرش را در همه چیز حتی حکومت شریک خود سازد.
مراسم ازدواج ژوستینین و تئودورا در بهار سال 527 میلادی انجام گرفت. در این تاریخ ژوستینین چهل سال و تئودورا 26 سال داشت. در تابستان همین سال امپراتور ژوستین درگذشت و حضور تئودورا در مراسم تدفین وی به موقعیت جدید او به عنوان همسر جانشین امپراتور فقید رسمیت بخشید. ولی تئودورا به این اندازه قانع نبود و میخواست همه بدانند که او از این پس در کار سلطنت و حکومت با امپراتور جدید شریک است. جشن تاجگذاری امپراتور جدید که بعد از انجام مراسم عزاداری امپراتور فقید برگزار گردید بهترین فرصت برای چنین نمایشی به شمار میآمد. در جشن تاجگذاری امپراتور ژوستینین که در محل سیرک قسطنطنیه برپا گردید بیش از شصت هزار نفر شرکت کردند. این جشن بزرگ که تا آن تاریخ نظیر آن در قسطنطنیه دیده نشده بود در واقع جشن تاجگذاری مشترک ژوستینین و تئودورا بود. ژوستینین همان طور که هنگام ازدواج با تئودورا تعهد کرده بود تئودورا را در تمام اختیارات امپراتوری شریک خود ساخت و هنگامی که به دست خود تاج بر سر او مینهاد این تعهد خود را تکرار کرد و او را به لقبی خطاب نمود که در منابع انگلیسی «امپراتور مشترک» یا شریک امپراتور معنی کردهاند.
مردم قسطنطنیه و بیزانس در آغاز چنین گمان میکردند که ژوستینین برای بستن معترضین و تثبیت موقعیت تئودورا به عنوان ملکهی بیزانس به او لقب شریک امپراتور را داده و ملکه عملاً نقشی در کار حکومت نخواهد داشت. ولی پس از گذشت کمتر از یک سال بر همه ثابت شد که تئودورا نه فقط شریک قدرت امپراتوری است بلکه عملاً بر او حکومت میکند و هیچ کاری در قلمرو امپراتوری بیزانس بدون مشورت و صلاحدید او انجام نمیگیرد. کمکم به جای این که از تئودورا به عنوان ملکه و همسر امپراتور نام برده شود امپراتور را شوهر ملکه مینامیدند که نشانهی تحقیر او و تسلط ملکه بر شوهرش بود. اگر تئودورا در جاه طلبی و تجملپرستی راه افراط نمیپیمود و با برگزاری جشنها و تشریفات گوناگون خود را به رخ مردم نمیکشید شاید جامعه هم به تدریج مقام و موقعیت جدید او را میپذیرفت و گذشته شرمآورش را از یاد میبرد، ولی تئودورا برای ارضاء عقدههای دوران کودکی و جوانی خود میخواست هرچه بیشتر قدرت و ثروت و شکوه زندگی خویش را به رخ دیگران بکشد و چنین وانمود کند که فرمانروای واقعی امپراتوری خود اوست. تئودورا در این کار تا آن جا پیش رفت که در تشریفات و پذیراییهای رسمی مقامات حکومت و فرماندهان قشون و بزرگان کشور را وادار میکرد پای او را ببوسند و از تحقیر بزرگان و صاحبان مقام بیش از هر تفریح دیگر لذت میبرد.
نخستین واکنش مردم قسطنطنیه در برابر زیاده رویهای تئودورا نقل داستانهایی از زندگی گذشته او و رواج شایعات درباره ادامه زندگی فاسد ملکه در چهار دیواری قصر امپراتوری بود. هنگامی که این مطالب به گوش تئودورا رسید عدهای را مأمور جاسوسی و خبرچینی در میان مردم نمود و به تدریج سازمان منظمی برای این کار به وجود آورد که شاید نخستین سازمان اطلاعاتی از نوع خود در تاریخ باشد. تئودورا به وسیله جاسوسان خود از علل و عوامل نارضایی روز افزون مردم آگاه شد و شوهرش را به دعوت از گروهی از دانشمندان و خبرگان برای حل مسائل و مشکلات عمومی تشویق کرد. این شورا نبودن مقررات قانونی و تجاوز مأموران حکومت را به حقوق و نوامیس مردم علت اصلی نارضایی عموم تشخیص داد و وظیفه تدوین مقرراتی را برای تعیین حقوق و وظایف مردم نسبت به یکدیگر و در برابر حکومت به عهده گرفت. در سال 529 میلادی که آغاز سومین سال امپراتوری ژوستینین بود مقررات قانون حقوق مدنی که نخستین قانون از نوع خود در جهان به شمار میآید اعلام شد و به نام «قانون ژوستینین» شهرت یافت. این قانون که مبنای قوانین مدنی امروز جهان است بیشتر از تمام فتوحات ژوستینین در طول بیش از 37 سال امپراتوری وی موجب شهرت و بقای نام او در تاریخ شده است.
عدهای از جاسوسان تئودورا از شرایط اسفناک زندگی روسپیان در قسطنطنیه به او گزارش دادند و تئودورا تصمیم گرفت برای نجات همکاران سابق خود از این زندگی فلاکت بار آنها را تحت سرپرستی خود درآورد. به دستور ملکه تئودورا برای سکونت پانصد روسپی شهر صومعهای در ساحل بسفر در نظر گرفته شد و در این صومعهی بزرگ که نام آن را ندامتگاه گذاشته بودند خوراک و پوشاک مناسب در اختیار روسپیان قرار دادند و هر کدام را که خانوادهای داشتند با چند سکه به عنوان کمک خرج راهی خانههایشان نمودند. همهی روسپیان طی مراسم مذهبی از گناهان گذشته خود توبه و استغفار کردند و ملکه شخصاً برای آنهایی که خانوادهای نداشتند شوهرانی در نظر گرفت و در مراسم ازدواج آنها شرکت جست. با وجود این تئودورا نسبت به شایعات و سخنان نامناسبی که در اطراف خود او منتشر میشد حساسیت نشان میداد و مأموران او کسانی را که سخنان زشتی درباره زندگی گذشته و احوال کنونی ملکه بر زبان میراندند شناسایی و دستگیر میکردند. خبر تعقیب و بازداشت کسانی که نسبت به ملکه بدگویی میکنند و شایعهی سر به نیست شدن آنها خیلی زود در شهر قسطنطنیه پیچید و به تدریج دهانها را بست. ولی این روش ریشههای عدم رضایتی را که چند سال بعد موجب بروز طغیان عمومی گردید آبیاری کرد. تئودورا نمیتوانست از جاهطلبی و تجمل پرستی خود دست بردارد و ساختن قصرها و بناهای جدید و تزیین آنها و سفارش البسه و جواهرات گران قیمت مستلزم مخارج سنگینی بود که به صورت مالیات بر دوش مردم تحمیل میگردید. هوس جهانگشایی ژوستینین و تجهیز قوا برای لشکرکشی به سوی شرق و غرب هم بر تجملپرستی و کاخ سازی تئودورا مزید شده و فشار بر گُردهی مردم فقیر را تحمل ناپذیر میساخت. مأموران اطلاعاتی ملکه هم که متوجه ناراحتی و عدم رضایت وی از گزارشات ناراحت کننده شده بودند ترجیح میدادند برای حفظ موقعیت خود کمتر از این قبیل گزارشها به عرض برسانند و مضمون تمام گزارشهای آنها کم و بیش حاکی از رفاه و آسایش مردم و حداکثر عدم رضایت یک عدهی قلیل بود.
در سال 631 میلادی بدی وضع محصول و کمبود مواد غذایی که به جیرهبندی بعضی از اقلام ضروری انجامید بر عدم رضایت عمومی افزود و خودداری مأموران اطلاعاتی از گزارش حقایق اوضاع امپراتور و ملکه را در خواب غفلت نگاه داشت. مردم عدم رضایت خود را از اوضاع با ساختن شعر و مضامینی علیه ملکه که او را عقل منفعل امپراتور و عامل همه گرفتاریهای خود میدانستند ابراز میداشتند. یکی از این تصنیفها که دهان به دهان میگشت با این بیت آغاز میشد که حالا ژوستینین شجاع اسیر یک زن شده است. روز یازدهم ژانویه سال 532 میلادی برای نخستین بار در نمایشی که در حضور امپراتور در سیرک بزرگ قسطنطنیه ترتیب داده شده بود شعارهایی بر ضد امپراتور و ملکه از میان هزاران نفر جمعیت تماشاچی بلند شد و در اواخر نمایش تصنیفی که هزارها نفر آن را تکرار میکردند تمام برنامه را تحتالشعاع قرار داد و این تصنیف خطاب به ملکه و تقریباً به این مضمون بود که:
تئودورا.... تئودورا
آن روزها را به یاد میآوری که هر کس میتوانست با یک سکهی نیکل از زیبایی وجود تو بهرهمند شود؟ و حالا هم اگر ژوستینین تو را رها کند ارزش تو از آن کمتر خواهد بود. ژوستینین که تحمل شنیدن این اهانتها را نسبت به همسر خود نداشت دستور حمله به طرف خوانندگان تصنیف و بازداشت محرکین آنها را صادر کرد. هفت نفر از تماشاچیان که محرک سایرین تشخیص داده شده بودند دستگیر شدند و ژوستینین دستور داد آنها را بدون محاکمه در ملاء عام به دار بیاویزند. ولی طنابهای داری که برای اجرای دستور امپراتور تهیه شده بود تصادفاً یا تعمداً پوسیده بود و همهی محکومین از بالای چوبه دار به زمین افتاده و پا به فرار گذاشتند. جمعیتی که در این مراسم حضور یافته بودند به طرف قصر امپراتوری حرکت کردند. در بین راه بسیاری از بناهای بزرگ شهر را که به اشراف و اعیان و صاحبان مقامات حکومتی تعلق داشت آتش زدند. شعار جمعیتی که خود را به مقابل قصر امپراتور رسانده بودند این بود که این روسپی خانهی طلایی را آتش بزنید. ژوستینین خود را باخته بود و نمیدانست در برابر این جمعیت خشمگین چه عکسالعملی از خود نشان بدهد، ولی تئودورا راه چاره را در رویارویی با مردم و سخن گفتن با آنها دید و از روی بالکن قصر خطاب به آنان گفت اگر دست از شورش بردارید ظرف یک هفته نان و مواد غذایی مورد نیاز آنها تأمین خواهد شد و شکایات آنان مورد توجه قرار خواهد گرفت. تئودورا در ضمن تهدید کرد که اگر شورش ادامه یابد قوای مسلح شورشیان را بی رحمانه تار و مار خواهند کرد. تهدید تئودورا در آن لحظه توخالی بود زیرا گارد امپراتوری آمادگی دفاع از قصر را در مقابل چندین هزار جمعیت شورشی نداشت، ولی این تهدید مؤثر واقع شد و جمعیت به تدریج متفرق گردیدند.
وعده تئودورا برای تأمین مواد غذایی و حل مشکلات مردم ظرف یک هفته نیز توخالی بود زیرا حل چنین مشکلاتی در چنان مدت کوتاهی عملی نبود و این بار شورش با شدت و وسعت بیشتری در سراسر قسطنطنیه از سر گرفته شد. شورشیان در طول ماه ژانویه سال 532 میلادی نیمی از شهر را به آتش کشیدند و ژوستینین که به کلی خود را باخته بود تصمیم گرفت از معرکه بگریزد. ژوستینین در نظر داشت تمام طلاها و جواهرات و اشیاء قیمتی قصر امپراتوری را هم با خود ببرد و در حالی که شورش در سراسر شهر ادامه داشت کشتیهایی که در ساحل بسفر لنگر انداخته بودند با جعبههای حاوی طلا و جواهرات و اشیاء قیمتی انباشته شدند. در این مرحله بود که تئودورا بزرگترین نقش تاریخی خود را ایفا کرد و با عزم و اراده خود مسیر تاریخ جهان را تغییر داد. در حالی که ژوستینین جز فرار از معرکه و نجات جان خود و همسرش به چیزی نمیاندیشید تئودورا بزرگان کشور و فرماندهان قشون را به تشکیل یک شورای مشورتی در کاخ امپراتوری دعوت کرد و در این جلسه سخنانی خطاب به شوهرش ایراد نمود که در ردیف مهمترین نطقهای تاریخی ثبت شده است. در این نطق که نکات برجسته آن را میتوان در دایرةالمعارفهای بزرگ جهان تحت عنوان تاریخ امپراتوری بیزانس یا زندگی ژوستینین و تئودورا خواند، تئودورا خطاب به ژوستینین گفت ای امپراتور.... هر مرد فقط یک بار میمیرد و برای یک پادشاه مرگ بهتر از آن است که از مقام خود خلع یا تبعید بشود. اگر شما فقط میخواهید جان خود را نجات بدهید این کشتیها و این دریا که به روی شما باز است، ولی اگر نظر مرا میخواهید من با این ضربالمثل قدیمی موافقم که میگوید شنل سلطانی بهترین کفن یک پادشاه است. وادار ساختن ژوستینین به ماندن و مقاومت در برابر شورشی که هر دم اوج بیشتری میگرفت کار آسانی نبود ولی هنگامی که تئودورا گفت امپراتور را در این سفر همراهی نخواهد کرد ژوستینین از تصمیم قبلی خود منصرف شد و مسؤولیت حل مشکل و خواباندن شورش را به عهده خود تئودورا گذاشت.
تئودورا به کمک فرماندهان قشون که بلیساریوس سردار معروف بیزانس در جنگهای بعدی با ایران و روم در رأس آنها قرار داشت قوای پراکنده و روحیه باختهی بیزانس را برای مقابله با شورشیان سازمان داد و در یک روز سی هزار تن از آنان را در قسطنطنیه قتل عام کرد. به دنبال این قتل عام شورش پایان یافت و ژوستینین که در صورت فرار از معرکه به عنوان یکی از ضعیفترین و جبونترین امپراتور بیزانس و شاید آخرین آنها شهرت مییافت 32 سال دیگر بر این امپراتوری فرمانروایی کرد و با فتوحات بزرگ خود در باقیماندهی دوران امپراتوری به عنوان بزرگترین امپراتور تاریخ بیزانس معروف گردید. اما حکومت بر بیزانس پس از شورشی که به ویرانی بیش از نیمی از شهر قسطنطنیه و از میان رفتن منابع مهم ثروت کشور منجر شده بود تنها با اعمال زور و قوه قهریه امکان پذیر نبود. ژوستینین که تاج و تخت خود را مدیون تئودورا بود از او خواست که در اداره امور کشور نقش فعالتری به عهده بگیرد و از این تاریخ به بعد بیشترین مسؤولیت در کار حکومت و تجدید بنای کشور به او واگذار گردید. تئودورا تیم شورای مشورتی برای اداره امور تشکیل داد و قبل از هر چیز به فکر تأمین مواد غذایی و رفع نیازهای اساسی مردم افتاد. پول و طلاهایی که در خزانه انباشته شده بود برای تأمین این نیازها به کار گرفته شد و ملکه که از وقایع تلخ گذشته عبرت گرفته بود دیگر کمتر به دنبال تأمین هوسها و تجملات شخصی خود میرفت.
برای بازسازی قسطنطنیه معروفترین معمار زمان که یک یونانی به نام آنتمیوس بود به خدمت گرفته شد. آنتمیوس که علاوه بر هنر معماری مهندس و ریاضی دان برجستهای هم بود سرپرستی برنامه تجدید بنای قسطنطنیه را به عهده گرفت و شخصاً ساختمان کلیسای عظیم سن سوفیا (ایا صوفیه کنونی) را عهدهدار شد. این کلیسای عظیم که تا قرنها بزرگترین افتخار دنیای مسیحیت بود در روز کریسمس سال 537 میلادی افتتاح شد و طی این پنج سال که ساختمان کلیسای سن سوفیا به طول انجامید صدها بنای عظیم و از جمله دهها کلیسای دیگر نیز در قسطنطنیه ساخته شد و چهره این شهر را به کلی تغییر داد. همزمان با تجدید بنای قسطنطنیه سپاهیان بیزانس به فرماندهی بلیساریوس نخست شمال آفریقا و کارتاژ و سپس رم را به تصرف خود درآوردند و برای نخستین بار پس از قریب یکصد و پنجاه سال قسطنطنیه و رم تحت حکومت واحدی قرار گرفتند. با تصرف رم از طرف نیروهای بیزانس مرکز مسیحیت جهان نیز تحت نفوذ امپراتوری بیزانس قرار گرفت و در شرح احوال رهبران دنیای مسیحیت آمده است که پاپ ویژلیوس در سال 537 میلادی با حمایت مستقیم تئودورا ملکه بیزانس به این سمت انتخاب شد و تا سال 555 که در این سمت باقی بود از ملکه و امپراتور بیزانس فرمان میبرد! ویژلیوس فقط یک بار قصد سرپیچی از اوامر تئودورا را داشت که به دستور او زندانی شد و با سپردن این تعهد که دیگر مرتکب چنین خطایی نشود مقام خود را باز یافت.
تئودورا در سن چهل سالگی در اوج قدرت و غرور خود بود و جز شوهرش ژوستینین که کاملاً بر او تسلط داشت حاضر به قبول شریک دیگری در قدرت خود نبود. اما در سالهای اوایل دههی 540 میلادی شهرت و محبوبیت سردار معروف بیزانس، بلیساریوس نیز که پس از فتح شمال آفریقا و کارتاژ و رم در جنگ با ساسانیان هم پیروزیهایی به دست آورده بود فزونی مییافت و تئودورا کمکم از جانب او احساس خطر میکرد. در این میان عدم تمکین آنتونینا همسر بلیساریوس و رئیس سابق تئودورا در دوران روسپیگری از اجرای دستور ملکه در مورد ازدواج دخترش با خواهرزادهی تئودورا آتش کینه و حسادت او را بیش از پیش دامن زد. تئودورا که غرور آنتونینا را ناشی از موقعیت شوهرش میدانست تصمیم گرفت به هر قیمتی شده بلیساریوس را از اریکه قدرت پایین بکشد و سرانجام با مشوب ساختن ذهن ژوستینین حکم برکناری او را از فرماندهی نیروهای بیزانس به امضای امپراتور رساند. بعد از برکناری بلیساریوس که به آشفتگی در نیروهای بیزانس و شکست آنها از ایرانیان در دور بعدی جنگهای ایران و بیزانس انجامید، فاجعه بزرگ دیگری در انتظار تئودورا بود. یک روز مرد سالخوردهای از اهالی آنتیوک (انطاکیه) به قصر امپراتوری قسطنطنیه مراجعه کرد و گفت برای بیان رازی که برای ملکه حائز اهمیت است باید شخصاً او را ببیند. تئودورا پیرمرد را نزد خود فراخواند و آن مرد فاش کرد که قریب هفده سال از تنها فرزند تئودورا سرپرستی کرده و اکنون او را با خود به قسطنطنیه آورده است. تئودورا از پیرمرد پرسید آیا فرزندش مادر واقعی خود را میشناسد. مرد سالخورده جواب منفی داد. تئودورا از او خواست بدون این که این راز را با فرزندش در میان بگذارد او را نزد وی بیاورد. پسر تئودورا زیبا و آراسته بود. صدای خوشی داشت و فلوت را به خوبی مینواخت. تئودورا پیرمرد را با انعامی شایسته مرخص کرد و جوان را نزد خود نگاه داشت. مرد جوان که جان نام داشت با محبت فراوانی که از ملکه میدید عاشق او شد و عشق آتشین خود را نسبت به زنی که نمیدانست مادر خود اوست با نامهای پرسوز و گداز بیان میکرد. تئودورا هموز نمیدانست چگونه این راز را با پسرش در میان بگذارد ولی بازی سرنوشت فرصتی برای این کار باقی نگذاشت. یکی از نامههای عاشقانه جان به دست ژوستینین افتاد و امپراتور خشمگین بی آن که موضوع را با همسرش در میان بگذارد دستور شکنجه و قتل جوان را صادر کرد. جاسوسان ملکه فرمان امپراتور را به گوش او رسانیدند و تئودورا شتابان خود را نزد شوهرش رساند تا راز ناگفته را با او در میان بگذارد. ژوستینین از کرده پشیمان شد و دوان دوان به سوی قتلگاه رفت تا از اجرای حکمی که خود داده بود جلوگیری کند. تئودورا هم مویه کنان به دنبال او میدوید ولی آنها هنگامی به قتلگاه رسیدند که جلاد شمشیر خود را از خون آن جوان بیگناه میشست. تئودورا که نتوانسته بود فرزندی برای ژوستینین به دنیا بیاورد آرزو داشت که روزی همسرش را به قبول جان به عنوان پسرخوانده خود قانع سازد و اگر این فاجعه رخ میداد قطعاً در این کار موفق میشد. ولی اکنون سر بریدهی جان در چند قدمی آنها بر زمین افتاده بود و امپراتور و ملکه هردو بر سرنوشت فجیع جوانی که میتوانست روزی تاج امپراتوری بیزانس را بر سر بگذارد، میگریستند. این فاجعه تئودورا را به کلی منقلب کرد و او را در سالهای پایانی عمر به زنی خیر و نیکوکار که جز به امور مذهبی و راز و نیاز با پروردگار و دستگیری از مستمندان نمیپرداخت مبدل ساخت. تئودورا در روز 29 ژوئن سال 548 به بیماری سرطان درگذشت و پس از مرگش به خاطر کارهای خیر و خدمت به کلیسا به لقب تئودورای مقدس ملقب شد. به دستور امپراتور ژوستینین که هفت سال بعد از مرگ همسرش عمر کرد کلیسای با عظمتی در قسطنطنیه به نام تئودورای مقدس ساخته شد که بعد از سقوط امپراتوری بیزانس به دست عثمانیها به مسجد تبدیل گردید.»[1]
[1] - زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، صص، 55 تا 70
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1403، ص 810
تمرکز محتوای کتاب مبتنی بر نقش زنان در دربار ایران بود. هنگام تنظیم مطالب پرسشی مطرح گردید که ممکن است این تصور در ذهن هر فرد به وجود آید که این دخالتهای مثبت و یا منفی تنها در کشور ما وجود داشته و دیگران مبرّا از هر نوع خطا و مشکلات بودهاند. برای رفع این ابهام تصمیم بر آن شد که به عنوان نمونه شرحی از زنان غیر ایرانی ارائه شود تا دریابیم که هر جا روی آسمان همین رنگ است. تنها کافی است که منابع خارج از ایران نیز مورد مطالعه قرار گیرند. به عنوان مثال میتوان به کتاب چهرهی عریان زن عرب نوشته نوال السعداوی که اوضاع اجتماعی زنان مصری را در گذشته توصیف میکند، مراجعه کرد و یا در همین رابطه محمود طلوعی در کتاب زنان بر سریر قدرت به شرح زندگی زنانی اشاره دارند که عملکرد مردان در مقابل آنها ناچیز است. طلوعی در قسمتی از مقدمهی کتاب درباره سابقه تاریخی و سیر توجه به حقوق زنان تا شکل امروزی آن در سطح جهانی مینویسد: «حکومت زنان و نقش آنها در سیاست جهانی ارتباط مستقیمی با موقعیت زنان در کسب حقوق سیاسی ندارد، زیرا تا آغاز قرن بیستم فقط زنان یک کشور (زلاند جدید) به حقوق سیاسی برابر مردان نائل شده بودند و تا قبل از جنگ اول جهانی با اعطای حقوق سیاسی به زنان، استرالیا و فنلاند و نروژ تعداد این کشورها به چهار رسید. در فاصله جنگ اول و دوم جهانی نیز فقط زنان نوزده کشور جهان که بیشتر از ممالک اروپایی بودند، از جمله شوروی در سال 1917، آلمان در سال 1918، انگلستان در سال 1919 و آمریکا در سال 1920 به حقوق سیاسی دست یافتند و زنان فرانسه و ایتالیا بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم حق رأی به دست آوردند. در آغاز نیمه دوم قرن بیستم فقط زنان سی کشور از قریب یکصد کشور مستقل جهان در آن تاریخ حق رأی داشتند و نه فقط در اکثر کشورهای جهان سوم، بلکه در بعضی ممالک پیشرفته مانند سوئیس هم زن حق شرکت در انتخابات یا انتخاب شدن به مقامات سیاسی را نداشت.»[1]
از جمله زنانی که در تاریخ هر کشور به شهرت رسیدهاند عبارتند از: کلئوپاترا تحت عنوان نخستین زنی که زیبایی و جاذبهی جنسی را در خدمت سیاست به کار برد؛ تئودورا با عنوان یک زن روسپی که ملکهی بزرگترین امپراتوری زمان خود شد و هنگام مرگ به لقب قدیس افتخار یافت؛ کاترین دومدیسی زنی مکار و سنگدلی که چهل سال بر فرانسه حکومت کرد و بزرگترین کشتار مذهبی را به راه انداخت، دو خواهر به نامهای ماری خونین و الیزابت اول که پنجاه سال بر انگلستان حکومت کردند؛ زنانی که از کاترین اول تا کاترین کبیر بر روسیه حکومت کردند و زنی به نام تزوهسی که پنجاه سال بر چین حکومت کرد تا ایندیرا گاندی و گلدامایر که بر هند و اسرائیل حکومت داشتند. برای آشنایی تنها به دو مورد از کتاب مذکور اشاره میگردد:
[1] - مقدمه زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، ص 2
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 755
جمهوری اسلامی ایران در تاریخ 22 بهمن سال 1357 هجری شمسی به رهبری آیت الله خمینی تأسیس شد. ظهور چنین حکومتی که روحانیون در رأس قدرت سیاسی قرار گیرند و از سوی دیگر تودههای مردم نقشی در تعیین سیستم سیاسی آینده داشته باشند در تاریخ ایران بی سابقه بود. درباره علل و عواملی که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی گردید دیدگاه و عقاید مختلف ابراز شده است و با توجه به امکان دستیابی اطلاعات گسترده که فناوری دنیای امروز در اختیار پژوهشگران قرار داده است به یقین ابعاد آن از سوی جامعه شناسان و مورخان روشنتر خواهد شد. اصولاً هیچ یک از حوادث تاریخی یک شبه صورت نگرفته است و ریشههای آن را در گذشته باید جستجو کرد. در ورای نقشی که گروههای مبارز و روشنفکران در ظهور انقلاب و به حرکت درآوردن دانشجویان داشتند آن چه که توانست تودههای خفته را بیدار کند و چون آتشفشانی آنان را با کمک احساسات مذهبی به صحنهی میدان بکشد طبقهی روحانیون بودند. قشر آخوند یا روحانی در طول تاریخ مبارزه با حاکمان وقت را یک وظیفه مذهبی و اعتقادی خود میدانستند، ولی همواره شاهد آن هستیم که علمای روحانی با پادشاهان مماشات داشتهاند و به حداقلِ آن که حاکم اقرار به عقاید مذهبی آنان دارد اکتفا کردهاند. برای مثال به دوران صفویه میتوان اشاره کرد که پادشاهان رفتار خلاف شرع انجام میدادهاند، ولی علمای مذهبی به نوعی توجیهگر اعمال آنان بودند. سابقهی این برداشتها را در تفاسیر مختلف از اسلام و به خصوص در گرایش شیعه میتوان یافت. از نظر قدمت تاریخی نهضت شیعیان قبل از حکومت صفویان در دولتهایی چون آل بویه وجود داشت، ولی تثبیت و استقرار آن با تأسیس دولت صفویان توسط شاه اسماعیل اول صورت گرفته است. در تثبیت امور فرهنگی صفویان علمایی از نقاط مختلف چون عبدالعال کرکی نقش اساسی داشتهاند. حکومت صفویان توسط افاغنه سرنگون شد و حکومتهای دیگر در ایران به قدرت رسیدند، اما تأثیر و سایهی فرهنگ صفوی بر تمام جوامع آنان تسلط داشته است و روحانیون به منزله حافظهی فرهنگی آن تا به حال بودهاند.
از آن جا که سابقه و نفوذ استعمارگران در قرون متمادی تا کوچکترین زوایای این کشور وجود داشته است، در نتیجه تفکر توطئه را از سوی استعمارگران نمیتوان نادیده گرفت. لازم به ذکر است که برخورد و تماس با اروپائیان به منزله یک نکته منفی نیست، زیرا اصولاً باعث شده که در مقابل آنان به ضعفهای مادی و عقب ماندگی خود پی ببریم که این نتیجه کسب نشده است. به طور کلی رژیم پهلوی کاملاً متکی به جهان غرب بود و به عنوان ژاندارم منطقه از سوی آنها عمل میکرد، ولی جای تعجب آن است که بازماندگان پهلوی غربیان را عامل سقوط خود میدانند و سخنی از عدم توجه به منافع ملی، احترام به عقاید دیگران و فساد و روابط هنجار شکن خود در جامعه نمیگویند. اگر چنین سخنی را بپذیریم و شرکتهای نفتی و دولتهایشان طراح تغییرات بدانیم، پرسشهای فراوانی وجود دارد که هدف آنان چه بوده است؟ مگر منافع آنها تأمین نبود و چه چیزی کم داشتند که شاه انجام نمیداد؟ مگر سازمانهای جاسوسی کشورهای غرب و شرق تا عمق ارکان حکومت و دربار نفوذ نکرده بود؟ پیروزی انقلاب اسلامی در موقعیتِ زمانی خود تحولات و تغییرات مهمی را در سیستم سنتی و موروثی حکومتهای گذشته به وجود آورد، اما با تشکیل و تمرکز بر قدرت ولایت فقیه و به خصوص ولایت مطلقه در سال 1368 و سپس تفاسیر سلیقهای در شورای نگهبان و مجلس خبرگان سیستم سیاسی تا حدودی به همان روش سابق بازگشت. این رویداد ممکن است از نظر سیستم اداری و حکومتی با قبل تفاوت چندانی نداشته باشد ولی در ظاهر و به یقین این نهضت باعث تقسیم بندی تاریخ ایران خواهد شد. با قبول آن که هیچ جنبش و حرکت سیاسی به صورت آنی و سریع به پیروزی نخواهد رسید، در نتیجه ظهور انقلاب اسلامی نیز امری خارج از این حیطه نخواهد بود و باید ریشههای پیروزی و استقرار طبقهی روحانیون و تداوم عقاید آنان را در فرهنگ باقی مانده از دوران صفویه جستجو کرد. در روند تاریخی ایران به جز تعداد معدودی از سلسلهها که توسط افراد عادی و از طبقات محروم به حکومت رسیدهاند، بقیهی تأسیس کنندگان آن ریشه در گروهها و قبایل صاحب منصب داشتهاند. جمهوری اسلامی ایران بر دورانی از تاریخ این سرزمین به نام پهلوی غلبه یافت که برخی خدمات و اقدامات آنان را در ایران نوین و بسیاری از موارد و هماهنگی با دنیای مدرن نمیتوان نادیده گرفت و زمامداران دولت نوپا را مجبور ساخت که علی رغم میل باطنی و عقاید سنتی تداوم دهندهی برخی از اقدامات چون حضور فعال زنان در سطوح مختلف جامعه باشند. در زمان پهلویها برخی اصلاحات اجتماعی انجام گرفته بود، ولی از نظر رشد و فضای باز سیاسی و عدم دموکراسی با ارتقا و افزایش فکری مردم و فعالیت احزاب هماهنگی نداشت و این امر باعث تضاد شدید در جامعه گردید. چه بسا که اگر اعمال حاکمان پهلوی با سطح آگاهی مردم هماهنگ شده بود و اغلب مردم با تاریخ واقعی خود آشنا شده بودند به حرکت درآمدن تودههای خفته و امواج احساسی به آسانی صورت نمیگرفت. پیروزی انقلاب اسلامی از شهریور 56 تا بهمن 57 طول کشید. در این نهضت تیپهای مختلف از جمله بازاریان و روشنفکران کراواتی تا دانشجویان و تودههای مردم شرکت داشتند. البته مبارزات چریکهای فدائیان خلق و مجاهدین را در کنار فعالیتهای اسلامی آیت الله مطهری، مفتح، طالقانی، بهشتی و غیره را نمیتوان نادیده گرفت. اغلب گروههای سیاسی تحقق نوعی انقلاب مارکسیستی را که در فضای اجتماعی آن زمان غلبه داشت آرزو میکردند و تا قبل از آن حتی هوشیارترین ناظران هم وقوع انقلاب اسلامی را پیش بینی نمیکردند و غربیان باور نمیکردند که تودههای خفتهی ایران به آتشفشانی تبدیل شوند. سرانجام مسیر انقلاب نه توسط جنگ چریکی بلکه با حمایت تودهای به رهبری آیتالله خمینی هموار شد. از بین دیدگاههای مختلف ابراز شده در شروع انقلاب را برخی مربوط به نوع نگرش دموکراتهای آمریکا در زمان کارتر میدانند، در صورتی که این نظریه تردید آمیز است. سال 56 که کارتر به ایران آمده بود ضمن حمایت رسمی از شاه، کشور ایران را جزیرهی ثبات نامید که بعداً مورد تمسخر آیندگان قرار گرفت. عباس امانت در تجزیه و تحلیل وقوع انقلاب اسلامی مینویسد: «اشتباه است اگر فکر کنیم تنها دلیل برخاستن این صداها و تسامح شاه فقط حمایتهای رئیس جمهور کارتر از حقوق بشر بوده است. در سال 1356 اثر سوء مدیریتها و فساد در پروژهها و تثبیت ناخوشایند قیمتها آن قدر محسوس بود که باعث اعتراض شود. رکود جهانی و به دنبال آن کاهش عواید ناشی از قیمت نفت سرعت پروژههای دولتی را کاهش داد. انتقادات مکرر سازمانهای حقوق بشری بینالمللی به خصوص عفو بینالملل از دادگاههای نظامی و محاکمههای نمایشی و نحوهی برخورد با زندانیان سیاسی هم تصویر نظام را مخدوش کرده بود. سیاست حقوق بشری رئیس جمهور کارتر بیش از آن که علت اصلی باشد نوعی مشوق بود، نوعی مجرا که نارضایتیهای زیرزمینی اجتماعی به واسطهی آن به سطح راه یافتند و خیلی زود به نهضتی انقلابی تبدیل شد.»[1]
برای پیروزی این انقلاب گروههای مختلف و با عقاید متفاوت با یک دیگر همکاری و نقش اساسی داشتند ولی در نهایت نیروهای مذهبی بر دیگران غلبه یافتند و در همان دههی اول انقلاب آنان را با رفتار خشن از صحنه سیاسی حذف کردند. جمهوری اسلامی از بدو تأسیس با چالشهای داخلی و خارجی زیادی مواجه گردید و اولین آن مقابله با گروههای سیاسی است که خواهان سهم از پیروزی انقلاب بودند. در طی عبور از همین مراحل بود که تسخیر سفارت آمریکا اتفاق افتاد و سپس جنگی هشت ساله بین ایران و عراق بر حکومت تحمیل گردید. در این جنگ که هدف اصلی استعمارگران نابودی نظامی و توان دفاعی دو کشور بود محقق شد، ولی تجربیات آن از نظر نظامی باعث خودکفایی ایران در تهیه سلاحهای سبک و سنگین، موشکی و هوایی و دریایی و به روز گردید که در تاریخ چند قرن گذشته بی نظیر میباشد. در این جنگ نابرابر استعمارگران شرق و غرب پیشرفتهترین سلاحهای خود را با کمک سلاح شیمیایی بر علیه ایران به کار بردند تا توازن دفاعی را برقرار سازند که نتیجهی آن ضربات مهلک اقتصادی و انسانی بر هر دو کشور بود. در هر صورت جمهوری اسلامی برای بیش از چهار دهه با وجود چالشهای داخلی و بینالمللی توانست امنیت مرزی ایران و تا حد زیادی ثبات درونی کشورا را فراهم سازد. با این همه در کنار پیشرفت و توسعههایی که در زمینه خودکفایی انجام گرفت در اثر شعار تقدم تعهد بر تخصص نتایج منفی در سیستم مدیریت شکل گرفت و جامعه را به سوی ریا و ریاکاری سوق داد و افراد به خودی و غیر خودی تقسیم شدند. از آثار منفی دیگر میتوان به تخریب محیط زیست و بی آبی و فرار مغزها و رواج رانت و فساد اداری و اقتصادی اشاره کرد.
[1] - تاریخ ایران مدرن، عباس امانت، جلد دوم، ص 796
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 750
اشرف پهلوی در چهارم آبان سال 1298ش در محلّهی سنگلج تهران دقایقی قبل از تولّد برادرش محمّد رضا به دنیا آمد. نام او در ابتدا زهرا بود و بعداً به اشرفالملوک و سپس به اشرف مشهور شد. پدرش رضا خان هنگام تولد او و برادرش هنوز در گمنامی به سر میبرد و در لشکر قزّاق درجه سرهنگی داشت. مادرش تاجالملوک آیرملوک از مهاجران روسیه به شمار میآمد که بعد از انقلاب بلشویکی همراه خانوادهاش به آذربایجان ایران نقل مکان کرده بود و از این لحاظ وجه اشتراکی با مادر رضاخان، نوشآفرین داشت. اشرف در مدرسه زرتشتیها درس خواند و زبان فرانسه را مادام ارفع در خانه به او آموخت. او از نظر اخلاقی شباهت زیادی به پدرش داشت و سلطهگری فرمانروایی و سرسختی رضا خان را داشت. اشرف یکی از اعضای پرآوازه خانوادهی رضا خان است. تا قبل از سقوط رژیم پهلوی کارهایی از او سر میزند که در افراط و تفریط هر یک از آنها فقط مختص به خود اوست. صفات بیباکی و جسارت از همان دوران کودکی در او نمایان بود و پدرش بارها به او گفته بود که ای کاش این خصلتها در وجود محمّد رضا قرار داشت اما صد افسوس که اشرف نیز با در دست داشتن زر و زور سرمست از غرور و نخوت گردید و در نهایت بدین نتیجه رسید که دنیا و نعمتهای آن فقط برای خوشگذرانی او آفریده شده است. در زدوبندهای سیاسی و خانوادگی و جنسی چنان راه افراط و انحراف را پیمود که در مراحل زندگی به لقبهای جوجه اردک سیاه، ببر وحشی، پلنگ سیاه و امالفساد قرن مفتخر شد.
احتمالاً ذکر این مطالب احساس ناخوشایندی منتقل کند و تهمت پنداشته شود زیرا ما انسانهای خارج از گودِ حکومت بر اساس شِمای ذهنی و تحت تأثیر تبلیغات هنوز هم نمیتوانیم باور کنیم که خانواده پهلوی در چه منجلاب فساد اخلاقی زندگی میکردهاند. زمانی که شخصی با مطالعه و تحقیق به آنها نزدیک میشود تازه متوجّه حقارت و کوچکی اشخاصی چون اشرفها میگردد که در پرتو نعمتهای حکومت به جای آن که به کشور و ملت هم نیمنگاهی داشته باشند، زیر لوای قدرت و جایگاه خود لذایذ و منافع دنیوی را فقط مخصوص به خود میپنداشته و لذّتی نبود که تجربه نکرده باشند. چون لذّت دیگری نمیتوانست آنها را ارضاء نماید دست به حرکتهای مستهجن و مشمئز کننده و حیوانی زدهاند.
بعد از انقلاب 1357 اشرف در خاطرات خود تمام مطالبی را که علیه او گفته شده انکار کرده و آنها را تهمت دانسته و خود را از هر نوع فساد مبرا میکند؛ ولی فراموش کرده است که رسواییهایش را نزدیکترین افرادِ محیط زندگیاش برملا کردهاند و هنوز هم بعضی از آنها در قید حیاتاند. اگر آنها نبودند و وسایل ارتباط جمعی امروزه وجود نداشت به احتمال زیاد ناهنجاریهای او در تاریخ محو و به فراموشی سپرده میشد. اشرف پهلوی چه بخواهد و چه نخواهد، لکه ننگ تاریخ بر پیشانی او خورده و در ردیف مهد علیاها و فراتر از آنها قرار گرفته است. با توجه به دیدگاههای گوناگون او فاسدترین و بیرحمترین فرد خاندان پهلوی است که به حق لقب امالفساد قرن را به او اختصاص دادهاند. زندگی سراسر فساد و اعمال جنسی سیریناپذیر او هیچگاه پایانی نداشته و در این راه با مردان زیادی ارتباط نامشروع داشته است که مطمئناً خود اشرف نیز تعدادشان را نمیداند. اشرف تعدادی از آن مردان را که دیگر باب طبعش نبودند یا کسانی که حاضر به برقراری ارتباط با این زن بدکاره نشدند از راههای مختلف به دیار عدم میفرستاده و هیچ کس هم یارای مقابله با او را نداشته است. اگر نویسنده یا شاعری علیه او افشاگری میکرد سرنوشتی جز مرگ نداشت یا در بهترین حالت ساواک دستگیرش میکرد. سرانجام اشرف پس از کودتای 28 مرداد کریمپور شیرازی را که از فساد خاندان پهلوی و به خصوص از این زن و بیبندوباری او سخن گفته است برای جشن چهارشنبه سوری خود به آتش میکشاند و با این عمل ننگین بر ارقام جنایات و فساد خود میافزاید تا در رفتار رذیلانه خود هیچ کمبود و کاستی نداشته باشد.
همواره جای سؤال است که چرا اشرف دست به این کارها میزده است. آیا تحت تأثیر عقدههای حقارت دوران کودکی است که به او کمتر توجه نمودهاند یا این که از اخلاق پدر و عیّاشیهای مادر به ارث برده است؟ برای پاسخ به این سؤالات و آشنایی با نمونههایی از اعمال او به نظر و دیدگاه چند نفر استناد میشود:
الف - دیدگاه حسن سعیدی
«وقتی قلم به نام اشرف، خواهر شاه این زن بلهوس میرسد شرم دارد که از مفاسد اخلاقی او چیزی بنویسد؛ زیرا سراسر زندگی او پر است از گناه، بیعفتی، بیبندوباری و هوسرانی. او نمونهی یک موجود کثیف و مظهر ننگ و بدنامی بود. او آن چنان در لجنزار فساد غرق شده بود که همه چیز را از یاد برده بود. او زنی فاسد و آلودهدامن بود که از هیچ کار و از هیچ نوع تنفروشی دریغ نداشت. لازم به یادآوری است که او در ازاء خودفروشی نه تنها توقّعی از طرف معامله نداشت و پولی مطالبه نمیکرد، بلکه به مردان مورد علاقه خود کمکهای مادی و معنوی هم میکرد که تعداد این قبیل افراد زیاد است؛ زیرا این زن هوسران به یک نفر و چند نفرِ محدود قناعت نمیکرد. همان اندازه که لباسش را عوض میکرد در انتخاب افراد نیز دقت و سلیقه خاص نشان میداد. او علاقه داشت که از هر تیپ و گروهی از طبقات مختلف جامعه دوستانی داشته باشد تا در فرصتهای لازم از وجود آنها استفاده کند با این معنا که خود را در کمال سخاوت در اختیار آنان قرار میداد. او دوستان یا بهتر بگوییم معشوقههای خود را در بین گروههای مختلف انتخاب میکرد. از هنرپیشه گرفته تا دیپلمات، از بلندپایگان ارتش گرفته تا سیاستمداران کشوری، از ورزشکار گرفته تا بازرگانانِ معروف و از جاهلهای خیابان گرفته تا دلالان محبت. کاخ او مرکز فساد و آمد و رفت این گروه افراد بود و همین طور در مسافرتهای گوناگون که به بهانههای مختلف به کشورهای دور و نزدیک جهان میرفت خیلی از طرفداران خود را همراه میبرد که در آن دیار به وی بد نگذرد.
اشرف در هر مسافرتی که میرفت مبالغ هنگفتی را برای عیّاشیها و هوسرانیهای خود میپرداخت. کاخ اشرف که فقط جنبه اشرافیّت و هوسبازی داشت نمایانگر این بود که این زن برای ارضای امیال جنسی و هوسهای درونی دست به چه کارهایی میزده است. او یک بیمار روانی و جنسی بود که هرگز عطش وی خاموش نمیشد. بیماری میگرن داشت. به جای این که از قرصهای آرامبخش استفاده کند آرامش اعصاب خود را از طریق مقاربت جنسی با دوستان مرد به دست میآورد. وقتی که از اشرف میپرسیدند که چرا اینقدر با مردها روابط جنسی دارد، در جواب میگفت: "چون سردرد میگرن دارم." اشرف به خاطر هوسرانیهایش با تزریق استروژن یائسگیاش را عقب میانداخت و از این راه به جنگ با طبیعت میرفت و اشرف برای این که همیشه جوان بماند به چندین متخصّص پوست مراجعه میکرد و هر چند سال اقدام به جراحی پوست صورت میکرد و سعی داشت چین و چروک نشانه پیری را از صورت خود بزداید.»[1]
ب - دیدگاه حسین فردوست
«بررسی شخصیّت اشرف از این نظر واجد اهمیّت است که او در دوران سلطنت محمّد رضا چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی نقش بسیار مهم و اساسی داشت. قدرت اشرف در حدی بود که محمّد رضا در مقابلش نمیتوانست عرض اندام کند. محمّد رضا شخصیّت این خواهر را مکمّل شخصیّت خود احساس میکرد و در مقابل او ضعف روحی داشت. همانقدر که محمّد رضا جبون بود و در طول زندگی طولانی با او این جبن و ضعف فطری او را بهخوبی دیده و شناختهام، به عکس، اشرف جسور و نترس بود؛ لذا هرگاه محمّد رضا با مشکل اساسی مواجه میشد یکی از مؤثرترین افراد در حلّ این مشکل اشرف بود.
در زمانی که قوامالسّلطنه نخستوزیر بود محمّد رضا همواره ناراحت بود و میگفت این وضعیت دیگر فایدهای ندارد. این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفا گرفتهام و بعد از چندین بار تکرارِ این مطلب در بیرون کاخ که من و اشرف و عبدالرضا ایستاده بودیم اشرف با عصبانیّت گفت: "این که نمیشود. پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را به دست آورده و حالا ایشان میخواهد به خاطر هیچ و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمّل این وضع نیستم." او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: "تو سلطنت را قبول کن." عبدالرضا از شنیدن این حرف بر خود لرزید که این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست میکند. به هر حال بعد از صحبتهایی که شد عبدالرضا پس از مدتی مِنومِنکردن گفت: "هر طور شما دستور دهید." اشرف گفت: "دستور من همین است. میپذیری یا نه؟ چون میخواهم ترتیب کار را بدهم." اشرف سرخود این صحبتها را نمیکرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزدیک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف میآمدند. البتّه این مشکل بعد از رفتن قوام حل گردید و محمّد رضا از تصمیم خود منصرف شد. اشرف در سرنگونی دولت مصدّق نیز نقش داشته و در طی سه سفری که از پاریس به تهران داشت در حال برنامهریزی و تدارکات بر علیه دولت مصدّق بود و عجیب آن است که مصدّق از تمام رفت و آمدهای او اطّلاع داشت و این که جلوگیری نکرد از عجایب روزگار است.
ازدواج اول اشرف حالت تحمیلی داشت و با علی قوام انجام گرفت و تا رفتن رضا خان دوام داشت و فراتر از روابط جنسی به شدّت از او متنفر بود. او از علی قوام دارای یک پسر به نام شهرام شد که این پسر به نوبه خود یک منشاء فساد در کشور بود. با رفتن رضا، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند. اشرف برای دیدار پدر به آفریقای جنوبی رفت و پس از مراجعت توقّفی در مصر داشت. او در آنجا عاشق یک فرد مصری به نام احمد شفیق شد و خواستار ازدواج با او گردید. بعد از گفتوگو با محمّد رضا او به ایران دعوت شد. اشرف از احمد شفیق دارای دو فرزند شد: یک پسر به نام شهریار که افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد و یک دختر به نام آزاده که فساد و جاهطلبی را از مادرش به ارث برده است. البته قبل از ازدواج با احمد شفیق مدتی عاشق هوشنگ تیمورتاش، پسر تیمورتاش، وزیر دربار رضا خان بود که محمّد رضا با این ازدواج موافقت نکرد؛ ولی مدتی معشوقه تیمورتاش که جوان خوشتیپی بود شد. بدبختی شوهران اشرف این بود که پس از ازدواج، اشرف از قیافهشان بیزار میشد و تحمل دیدنشان را نداشت. او مدتی زن احمد شفیق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان، در مسافرتی به پاریس عاشق فردی به نام مهدی بوشهری گردید که سرانجام با اصرار اشرف، محمّد رضا هم با این ازدواج موافقت کرد ولی یک سال بعد از بوشهری نیز بیزار شد و به او گفت: "تحمل ریختت را ندارم و اینجاها نباش!" بوشهری زرنگ بود و هرچند اسماً شوهر اشرف بود، ولی به او کاری نداشت و رهایش کرد و اشرف این وضع را پسندید. بوشهری به پاریس رفت و به بهانههای مختلف از محمّد رضا پول میگرفت و زمانی که به تهران میآمد مستقیماً بالای کاخ اشرف میرفت که مبادا خانم او را ببیند و حالش به هم خورد! بوشهری با این تمهید تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصوّر میکنم که هنوز نیز شوهر اسمیاش باشد و اشرف از بوشهری فرزندی نداشت.آن چه گفتم در باره شوهران اشرف بود. و اما در باره روابط نا مشروع و فساد اشرف اگر بخواهم در این زمینه وارد جزئیات شویم خود کتابی مفصّلی خواهد شد.
در دوران رضا خان که اشرف ازدواج نکرده بود و از نظر جنسی کاملاً سالم بود او مانند هر دختری عاشق میشد ولی در همین حد. اما پس از رفتن رضا، او روابط بیبندوبار و فساد کم مانندی را شروع کرد. اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران 37 ساله سلطنت محمّد رضا با اشرف رابطه داشتند تهیّه شود علیرغم دشواری و غیر ممکن بودن کار چون خود او نیز به یاد نیاورد، مسلّماً لیست طویلی خواهد شد.
در زمان فوزیه مدّتی اشرف معشوقه تقی امامی شد. در مصر مدّتی با ملک فاروق بود. در سالهای 31 و 32 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف میرفتم، میدیدم که با سه مرد رفیق است. دو نفر اهل پاریس بودند و یک افسر جوان اهل یوگسلاوی بود. در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده بود و برای خود اتاق جداگانه گرفته بود و هرگاه به دیدارش میرفتم یکی از این سه مرد را در اتاقش میدیدم. ساعت نه صبح به دیدارش میرفتم و میدیدم که یک مرد گردنکلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه میکشید. روز دیگر ساعت نه یا ده میرفتم، میدیدم که پسر بلندقد و خوشتیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست و رویش را میشوید و مشخصّ است که شب آن جا بوده. اشرف نیز با حالت کاملاً عادی او را معرّفی میکرد.
در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد و چندبار نیز ذوالفقار علی بوتو که در آن موقع وزیر امور خارجه پاکستان بود به تهران آمد و اشرف با وی بود. مدتی نیز با جوان 22 یا 23 ساله و بسیار خوشگل که برای احداث ساختمانهای کَن کار میکرد رابطه داشت. مدتی نیز با پرویز راجی که جوان خوشتیپی بود رابطه داشت و روزی اشرف تلفن زد و گفت: "برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب میکنی، تلفنش را گوش میکنی، از زنهایی که با آنها رابطه دارد، مخصوصاً در حالتی که در کنارشان است عکس برمیداری و همه را مرتّباً به من میدهی." از این مسأله شدیداً جا خوردم و زمانی که جریان را به شاه گفتم که با انجام این کار تعداد زیادی از پرسنل ساواک مطلع خواهند شد او در جواب گزارش نوشت: "انجام دهید." محمّد رضا نه تنها اهمیّت نمیداد که خواهرش چه میکند، بلکه اهمیّت نمیداد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند به عنوان مثال: تلفن و گزارشها. اشرف ساعت چهار صبح به راجی زنگ میزد و میگفت: "عزیزم، قربانت بروم، دیشب از عشق تو خوابم نبرد." راجی خوابآلود جواب میداد: "ای بابا، خستهام، میخواهم بخوابم" و اشرف میگفت: "خواب بی خواب. آمدم" و سوار اتومبیل میشد و به سرعت خود را به خانه راجی میرساند. عکاس ساواک هم از همه صحنهها عکس میگرفت و گزارش میداد که ساعت چهار صبح والاحضرت اشرف وارد شدند و ساعت فلان خارج شدند.
یکی دیگر از رفیقهای اشرف پالانچیان بود که از همه رفیقها سر بود و راجی در مقابل او صفر بود. قدّ رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوشتیپ و خوشهیکل بود. چون پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده بود که اشرف به درِ خانهاش میرود و التماس میکند که فقط اجازه بده ده دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد میکند که چه از جانم میخواهی! چرا اذیّتم میکنی! اشرف که میبیند التماس فایدهای ندارد، به ساواک دستور دستگیری او را میدهد تا بلکه تنبیه شده و دستورش را اطاعت کند؛ ولی پالانچیان راضی بدین امر نمیشود. روزی اشرف توسط یکی از فامیلهای خود ترتیب یک میهمانی در نوشهر را میدهد و میگوید بدون آن که پالانچیان بفهمد او را دعوت میکنند و دستور میدهد که او را با اتفاق چند دختر مست میکنند و سپس او را به طبقه بالا میبرند که در اتاق ناگهان اشرف ظاهر میشود. با دیدن او مستی از سرش میپرد. اشرف به پای پالانچیان میافتد و التماس و گریه میکند که به من رحم کن دارم از عشق تو از بین میروم؛ ولی با جواب رد پالانچیان با حالت خشم از او جدا میشود و به ساواک دستور میدهد که هواپیمای آنها را دستکاری کنند که در نتیجه آن، بر روی دریا سقوط کرده و کشته میشوند و مدتی نیز به ویگن بند کرده بود و او هم اکراه داشت.
در زمینههای مالی نیز کارهای عجیب اشرف دستِکمی از مسائل جنسی او نداشت. او به هیچ چیز بیش از مرد و پول علاقه نداشت و در این راه تا بدانجا رفته بود که علناً سر برادرش کلاه میگذاشت. اشرف رسماً پول میگرفت و شغل میداد. از وکالت تا وزارت و سفارت و هیچ ابایی نداشت. سپس دستور میداد که در زمان اشتغالت هر کاری میخواهی بکن و اینقدر به من بده! یکی از منابع درآمد اشرف، بلیتهای بختآزمایی بود که ماهیانه چهار تا پنج میلیون تومان حق و حساب میگرفت. در این مسأله من مدرک داشتم و به محمّد رضا هم گزارش کردم و البته او طبق معمول اهمیتی نمیداد. اشرف یک قمارباز حرفهای در حدّ اعلا بود و قماربازهای حرفهای را جمع میکرد و وارد محفل خصوصی محمّد رضا میشود و در مجموع، محمّد رضا در شب چهل تا پنجاه میلیون میباخت و قسمتی از این پول نصیب اشرف میشد. از جمله افرادی که بازی میکردند، اسکندر حاجبی بودند.
اشرف قاچاقچی بینالمللی بود و به طور مسجّل عضو مافیای آمریکاست و او به هرجا که میرفت در یکی از چمدانهایش هروئین حمل میکرد و کسی هم جرأت نمیکرد آن را بازرسی کند و چندین بار کار به افتضاح کشید و در مطبوعات خارجی انعکاس یافت و از اشرف هر کاری برمیآمد و شوخیهای او عجیب و غیرعادی بود. مثلاً زن و مرد متأهل را از هم دیگر جدا و به راه غیر مشروع میکشانید. این بود چهره اشرف، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمّدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و میتوانم او را به نظر من فاسدترین زن جهان نامید. در تاریخ زنان فاسد جهان، تالی اشرف یا نیست و یا نادر است. معتاد، قاچاقچی مواد مخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب یک مرد تازه نبیند خوابش نمیبرد!»[2]
ج - دیدگاه احسان نراقی
احسان نراقی که از مشاوران محمّد رضا شاه و فرح پهلوی بود در اواخر سلطنت پهلوی چندین ملاقات و مصاحبه با پادشاه انجام میدهد. همچنین در خاطرات خود ضمن چگونگی انجام این مصاحبهها و انتقاداتش از سیستم و نحوه اداره حکومت بیان میدارد که ظاهراً شاه وظیفه قبلی خود را فراموش کرده و در حال حاضر راهنماییهای او بیشتر به منزله نوشدارویی بعد از مرگ سهراب است؛ زیرا تاریخ مصرف این دستورالعملها گذشته بود و دیگر نمیتوانست تسکینی برای وضعیت بحرانی خانواده پهلوی باشد و محمّد رضا شاه میبایست از مدتها قبل به نصایح دلسوزان مملکت گوش میداد. احسان نراقی در اظهارات خود همواره با دیدی متعادل و مثبت اعمال درباریان پهلوی را بررسی میکند و از همین دیدگاه روابط نامشروع و زدوبندهای سیاسی اشرف را به منظور استحکام حکومت برادرش توجیه میکند. او در حدّ امکان کمتر اشاره به ناهنجاریهای او کرده یا آنها را عملی زیرکانه در تقویت سلطنت پهلوی میشمارد و به صورت گزینشی در کتاب خود مینویسد: «والاحضرت اشرف در سطح بینالمللی کمک ارزشمندی برای برادرش به حساب میآمد؛ اما در سطح ملی برایش مسألهساز بود. او به عنوان خواهر دوقلوی شاه به طوری غیرقابل تصوّر شاه را درک میکرد و به خاطر شخصیّت قویاش در جایی که برادر او تردید و دودلی نشان میداد او با قاطعیّت تمام میتوانست عمل کند.
اشرف به کارهای خطرناکی دست میزد که خود شاه هرگز جرأت پرداختن به آنها را نداشت. در طول سالهای 1320 تا 1332 و خصوصاً 1320 تا 1325 که شاه سلطنتش را در شرایط اشغال ایران توسط متّفقین آغاز کرد، هم انگلیسیها و شورویها و هم سیاستمدارانی که بیست سال دیکتاتوری اعمال شده توسط پدرش، رضا شاه را تحمل کرده و اکنون در جلوی صحنه سیاست قرار گرفته بودند در موارد زیادی او را مورد تحقیر و سرزنش قرار دادند. در این زمان که سلطنت به شدّت متزلزل بود والاحضرت بر آن شد تا شخصاً با مردان سیاسی و یا خبرنگاران پرنفوذی که مخالف شاه بودند، روبهرو شود. او در اکثر موارد موفقیتهایی به دست آورد؛ زیرا درست مانند کاترین دوم و یا پولین، خواهر ناپلئون اول از هر وسیلهای استفاده میکرد تا مخالفین را به جبهه برادرش هدایت کند و یا این که حداقل فعالیّتهایشان را بیاثر نماید. شاه ضمن این که حمایت خواهرش را ارج مینهاد با این حال میدانست که در یک کشور مسلمان زن به سختی میتواند جانشین شاه گردد. البته همین مورد برای اشرف امتیازی محسوب میشد. بنابراین شاه تنها به او اطمینان داشت و نه به برادرانش زیرا او نمیتوانست در فکر به دستآوردن تاج و تخت باشد. شاه از نظر روانی خصوصیاتی را که مایل بود داشته باشد در اشرف میدید و در واقع برخلاف میل خودش ناگزیر در پی سازشهایی با مردان سیاسی از جمله بعضی از نخستوزیرها برمیآمد. همواره این اشرف بود که به هر دسیسهای دست میزد تا موقعیت این افراد را در برابر شاه تضعیف کند.
به هرحال شاه اگرچه به هنگام رویارویی با مشکلات از این که میتوانست روی همکاری والاحضرت حساب کنند، ناراضی نبود با این همه اگر توانش را مییافت و خود را قویتر از او احساس میکرد به جدایی از او هم گرایش داشت. از آنجایی که شاه از نظر روانی تحت سلطه اشرف بود و به نفوذی که خواهرش در طول سالهای همکاری متقابل بهتدریج بر وی اعمال میکرد واقف بود و به نوعی از این مسأله رنج میبرد روابط آنها به طور مداوم دچار تغییراتی میشد. هر بار که شاه میخواست تذکری به والاحضرت بدهد برای این کار از دیگران کمک میگرفت.
هوشنگ رام رئیس یکی از بانکهای خصوصی شاه که بعداً طی دستگیریام در زندان اوین او را دیدم به من گفت شاه بارها از او خواسته است تا به خواهرش بگویم از دخالت در امور مالی کشور خودداری کند. رام میگفت: "چگونه من میتوانستم تصوّر کنم که قادر به گفتن چیزی به والاحضرت هستم آن هم زمانی که برادر معظم و پرقدرت او چنین جرأتی را در خود نمییافت؟" به همین دلیل شاه خصوصاً در سالهای آخر سلطنتش ترجیح میداد که او بیشتر وقت خود را در خارج از کشور به سر ببرد تا در نتیجه از جریانات مالی به دور مانَد. معذلک در چنین حالتی هم اشرف هرچه را که تصمیم میگرفت، انجام میداد. در دوره آخر زندگی شاه که بیماری بر او چیره شده بود شواهد بسیار زیادی وجود دارند که نشان میدهند والاحضرت به گونه بسیار عمیقی به برادرش وابسته بود. والاحضرت اشرف نفوذ کاملاً مغایر با شهبانو بر برادرش داشت. او املاکی در پاریس، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت. بخش عمده وقت خود را خارج از کشور سپری میساخت. علاوهبر این علاقه وافرش به قماربازی و خوشگذرانیهای پرسروصدا او را به شدّت پرخرج نموده بود. یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار میخوردم تلفن اتاق ناهارخوری زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن میکرد. پس از آن که محاورهای کوتاه صورت گرفت و نخستوزیر گوشی را جای خود گذاشت او را به شدّت متغیّر یافتم. فوراً متوجّه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم یک باخت بزرگ در کازینو؟ رئیس دولت از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد، گفت: "خانم مبلغ زیادی از من طلب میکنند آن هم قبل از آن که شب شود. تصوّر میکنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفنزدن به من مجبور شده ساعت 30/11 به وقت فرانسه از خواب بیدار شود. آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است؛ چون شبها بسیار دیر وقت میخوابد. بدون شک به همین دلیل والاحضرت خیلی بداخلاق بودند" و همچنین والاحضرت اشرف به دلیل تهوّر و اقتداری که در اغوای مردان به کار میبست آنها را به بالاترین حدّ مفتون خود میساخت و همیشه قادر بود تا هر آن چه را که میخواهد از آنها به دست آورد. او از برخورد با خشنترین مردان، حتی از تبار استالین هم ابایی نداشت. در سال 1946 (1325) پس از آن که اتحاد شوروی نتوانست آذربایجان را به دست آورد و شاه از دیدار با اربابِ کرملین واهمه داشت این اشرف بود که به مسکو رفت و به قدری استالین را مجذوب خود ساخت که یک پالتوی پوست خز با کیفیتی استثنایی به او هدیه شد.»[3]
د - دیدگاه پروین غفاری
یکی از معشوقههای محمّد رضا شاه به نام پروین غفاری در باره اشرف میگوید: «اشرف عجوبهای بود. با این که از زیبایی بهرهای نداشت، اما غلیظترین آرایشها را میکرد و جواهرات گرانبها بر خود میآویخت. یک بار فردوست برایم گفت اشرف دوست هر مرد زیبا و دشمن هر زن زیباست و سخن او بحق بود. شاه در گفتوگوهای خصوصیاش با من مرا از دشمنیهای اشرف برحذر میداشت و به من توصیه میکرد حتی به ظاهر هم که شده دل او را به دست آورم. خود وی اقرار داشت که یکی از علل گریز فوزیه از ایران ایذاء و توطئههای اشرف بوده است.
اشرف که خواهر دوقلوی شاه بود احساس مالکیت عجیبی به برادرش داشت و تحمّل نمیکرد که زن دیگری برادرش را تحت سیطره داشته باشد. بعدها دوستان و اطرافیان من از خصوصیات زشت اخلاقی او برایم نقلها کردند. معروف بود که هر شب پس از پایان بزمها تا صبح با سه مرد مختلف به سر میبرد و این اراده او بود که تعیین میکرد چه مردی بایستی شکارش باشد. مردانی که به دام میانداخت دیر زمانی با او سر نمیکردند؛ چرا که خصوصیات اخلاقی او آن چنان بود که هر کسی از او رَم میکرد. در میهمانیها مرغ و یا غاز درسته را به نیش میکشید و با دستانش کنار دهانش را پاک میکرد. در جمع پس از خوردن مشروب با صدای بلند آروغ میزد و بسیار رکیک سخن میگفت.»[4]
[1]. زن اژدها، حسن سعیدی، صص 125 و 126.
[2]. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست، ج 1، خلاصۀ صفحات 227 تا 238.
[3]. از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمۀ سعید آذری، خلاصۀ صفحات 117 تا122 .
[4]. تا سیاهی در دام شاه، پروین غفاری، ص 57.
5 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 658