اشرف پهلوی در چهارم آبان سال 1298ش در محلّهی سنگلج تهران دقایقی قبل از تولّد برادرش محمّد رضا به دنیا آمد. نام او در ابتدا زهرا بود و بعداً به اشرفالملوک و سپس به اشرف مشهور شد. پدرش رضا خان هنگام تولد او و برادرش هنوز در گمنامی به سر میبرد و در لشکر قزّاق درجه سرهنگی داشت. مادرش تاجالملوک آیرملوک از مهاجران روسیه به شمار میآمد که بعد از انقلاب بلشویکی همراه خانوادهاش به آذربایجان ایران نقل مکان کرده بود و از این لحاظ وجه اشتراکی با مادر رضاخان، نوشآفرین داشت. اشرف در مدرسه زرتشتیها درس خواند و زبان فرانسه را مادام ارفع در خانه به او آموخت. او از نظر اخلاقی شباهت زیادی به پدرش داشت و سلطهگری فرمانروایی و سرسختی رضا خان را داشت. اشرف یکی از اعضای پرآوازه خانوادهی رضا خان است. تا قبل از سقوط رژیم پهلوی کارهایی از او سر میزند که در افراط و تفریط هر یک از آنها فقط مختص به خود اوست. صفات بیباکی و جسارت از همان دوران کودکی در او نمایان بود و پدرش بارها به او گفته بود که ای کاش این خصلتها در وجود محمّد رضا قرار داشت اما صد افسوس که اشرف نیز با در دست داشتن زر و زور سرمست از غرور و نخوت گردید و در نهایت بدین نتیجه رسید که دنیا و نعمتهای آن فقط برای خوشگذرانی او آفریده شده است. در زدوبندهای سیاسی و خانوادگی و جنسی چنان راه افراط و انحراف را پیمود که در مراحل زندگی به لقبهای جوجه اردک سیاه، ببر وحشی، پلنگ سیاه و امالفساد قرن مفتخر شد.
احتمالاً ذکر این مطالب احساس ناخوشایندی منتقل کند و تهمت پنداشته شود زیرا ما انسانهای خارج از گودِ حکومت بر اساس شِمای ذهنی و تحت تأثیر تبلیغات هنوز هم نمیتوانیم باور کنیم که خانواده پهلوی در چه منجلاب فساد اخلاقی زندگی میکردهاند. زمانی که شخصی با مطالعه و تحقیق به آنها نزدیک میشود تازه متوجّه حقارت و کوچکی اشخاصی چون اشرفها میگردد که در پرتو نعمتهای حکومت به جای آن که به کشور و ملت هم نیمنگاهی داشته باشند، زیر لوای قدرت و جایگاه خود لذایذ و منافع دنیوی را فقط مخصوص به خود میپنداشته و لذّتی نبود که تجربه نکرده باشند. چون لذّت دیگری نمیتوانست آنها را ارضاء نماید دست به حرکتهای مستهجن و مشمئز کننده و حیوانی زدهاند.
بعد از انقلاب 1357 اشرف در خاطرات خود تمام مطالبی را که علیه او گفته شده انکار کرده و آنها را تهمت دانسته و خود را از هر نوع فساد مبرا میکند؛ ولی فراموش کرده است که رسواییهایش را نزدیکترین افرادِ محیط زندگیاش برملا کردهاند و هنوز هم بعضی از آنها در قید حیاتاند. اگر آنها نبودند و وسایل ارتباط جمعی امروزه وجود نداشت به احتمال زیاد ناهنجاریهای او در تاریخ محو و به فراموشی سپرده میشد. اشرف پهلوی چه بخواهد و چه نخواهد، لکه ننگ تاریخ بر پیشانی او خورده و در ردیف مهد علیاها و فراتر از آنها قرار گرفته است. با توجه به دیدگاههای گوناگون او فاسدترین و بیرحمترین فرد خاندان پهلوی است که به حق لقب امالفساد قرن را به او اختصاص دادهاند. زندگی سراسر فساد و اعمال جنسی سیریناپذیر او هیچگاه پایانی نداشته و در این راه با مردان زیادی ارتباط نامشروع داشته است که مطمئناً خود اشرف نیز تعدادشان را نمیداند. اشرف تعدادی از آن مردان را که دیگر باب طبعش نبودند یا کسانی که حاضر به برقراری ارتباط با این زن بدکاره نشدند از راههای مختلف به دیار عدم میفرستاده و هیچ کس هم یارای مقابله با او را نداشته است. اگر نویسنده یا شاعری علیه او افشاگری میکرد سرنوشتی جز مرگ نداشت یا در بهترین حالت ساواک دستگیرش میکرد. سرانجام اشرف پس از کودتای 28 مرداد کریمپور شیرازی را که از فساد خاندان پهلوی و به خصوص از این زن و بیبندوباری او سخن گفته است برای جشن چهارشنبه سوری خود به آتش میکشاند و با این عمل ننگین بر ارقام جنایات و فساد خود میافزاید تا در رفتار رذیلانه خود هیچ کمبود و کاستی نداشته باشد.
همواره جای سؤال است که چرا اشرف دست به این کارها میزده است. آیا تحت تأثیر عقدههای حقارت دوران کودکی است که به او کمتر توجه نمودهاند یا این که از اخلاق پدر و عیّاشیهای مادر به ارث برده است؟ برای پاسخ به این سؤالات و آشنایی با نمونههایی از اعمال او به نظر و دیدگاه چند نفر استناد میشود:
الف - دیدگاه حسن سعیدی
«وقتی قلم به نام اشرف، خواهر شاه این زن بلهوس میرسد شرم دارد که از مفاسد اخلاقی او چیزی بنویسد؛ زیرا سراسر زندگی او پر است از گناه، بیعفتی، بیبندوباری و هوسرانی. او نمونهی یک موجود کثیف و مظهر ننگ و بدنامی بود. او آن چنان در لجنزار فساد غرق شده بود که همه چیز را از یاد برده بود. او زنی فاسد و آلودهدامن بود که از هیچ کار و از هیچ نوع تنفروشی دریغ نداشت. لازم به یادآوری است که او در ازاء خودفروشی نه تنها توقّعی از طرف معامله نداشت و پولی مطالبه نمیکرد، بلکه به مردان مورد علاقه خود کمکهای مادی و معنوی هم میکرد که تعداد این قبیل افراد زیاد است؛ زیرا این زن هوسران به یک نفر و چند نفرِ محدود قناعت نمیکرد. همان اندازه که لباسش را عوض میکرد در انتخاب افراد نیز دقت و سلیقه خاص نشان میداد. او علاقه داشت که از هر تیپ و گروهی از طبقات مختلف جامعه دوستانی داشته باشد تا در فرصتهای لازم از وجود آنها استفاده کند با این معنا که خود را در کمال سخاوت در اختیار آنان قرار میداد. او دوستان یا بهتر بگوییم معشوقههای خود را در بین گروههای مختلف انتخاب میکرد. از هنرپیشه گرفته تا دیپلمات، از بلندپایگان ارتش گرفته تا سیاستمداران کشوری، از ورزشکار گرفته تا بازرگانانِ معروف و از جاهلهای خیابان گرفته تا دلالان محبت. کاخ او مرکز فساد و آمد و رفت این گروه افراد بود و همین طور در مسافرتهای گوناگون که به بهانههای مختلف به کشورهای دور و نزدیک جهان میرفت خیلی از طرفداران خود را همراه میبرد که در آن دیار به وی بد نگذرد.
اشرف در هر مسافرتی که میرفت مبالغ هنگفتی را برای عیّاشیها و هوسرانیهای خود میپرداخت. کاخ اشرف که فقط جنبه اشرافیّت و هوسبازی داشت نمایانگر این بود که این زن برای ارضای امیال جنسی و هوسهای درونی دست به چه کارهایی میزده است. او یک بیمار روانی و جنسی بود که هرگز عطش وی خاموش نمیشد. بیماری میگرن داشت. به جای این که از قرصهای آرامبخش استفاده کند آرامش اعصاب خود را از طریق مقاربت جنسی با دوستان مرد به دست میآورد. وقتی که از اشرف میپرسیدند که چرا اینقدر با مردها روابط جنسی دارد، در جواب میگفت: "چون سردرد میگرن دارم." اشرف به خاطر هوسرانیهایش با تزریق استروژن یائسگیاش را عقب میانداخت و از این راه به جنگ با طبیعت میرفت و اشرف برای این که همیشه جوان بماند به چندین متخصّص پوست مراجعه میکرد و هر چند سال اقدام به جراحی پوست صورت میکرد و سعی داشت چین و چروک نشانه پیری را از صورت خود بزداید.»[1]
ب - دیدگاه حسین فردوست
«بررسی شخصیّت اشرف از این نظر واجد اهمیّت است که او در دوران سلطنت محمّد رضا چه در سیاست داخلی و چه در سیاست خارجی نقش بسیار مهم و اساسی داشت. قدرت اشرف در حدی بود که محمّد رضا در مقابلش نمیتوانست عرض اندام کند. محمّد رضا شخصیّت این خواهر را مکمّل شخصیّت خود احساس میکرد و در مقابل او ضعف روحی داشت. همانقدر که محمّد رضا جبون بود و در طول زندگی طولانی با او این جبن و ضعف فطری او را بهخوبی دیده و شناختهام، به عکس، اشرف جسور و نترس بود؛ لذا هرگاه محمّد رضا با مشکل اساسی مواجه میشد یکی از مؤثرترین افراد در حلّ این مشکل اشرف بود.
در زمانی که قوامالسّلطنه نخستوزیر بود محمّد رضا همواره ناراحت بود و میگفت این وضعیت دیگر فایدهای ندارد. این چه سلطنتی است و من تصمیم به استعفا گرفتهام و بعد از چندین بار تکرارِ این مطلب در بیرون کاخ که من و اشرف و عبدالرضا ایستاده بودیم اشرف با عصبانیّت گفت: "این که نمیشود. پدرم زحمت کشیده و این سلطنت را به دست آورده و حالا ایشان میخواهد به خاطر هیچ و پوچ آن را از دست بدهد. من دیگر حاضر به تحمّل این وضع نیستم." او سپس با گستاخی رو به عبدالرضا کرد و گفت: "تو سلطنت را قبول کن." عبدالرضا از شنیدن این حرف بر خود لرزید که این چه گرفتاری عجیبی است که اشرف برایش درست میکند. به هر حال بعد از صحبتهایی که شد عبدالرضا پس از مدتی مِنومِنکردن گفت: "هر طور شما دستور دهید." اشرف گفت: "دستور من همین است. میپذیری یا نه؟ چون میخواهم ترتیب کار را بدهم." اشرف سرخود این صحبتها را نمیکرد. او با سفارت انگلیس ارتباط بسیار نزدیک داشت و به طور منظم از سفارت به دیدار اشرف میآمدند. البتّه این مشکل بعد از رفتن قوام حل گردید و محمّد رضا از تصمیم خود منصرف شد. اشرف در سرنگونی دولت مصدّق نیز نقش داشته و در طی سه سفری که از پاریس به تهران داشت در حال برنامهریزی و تدارکات بر علیه دولت مصدّق بود و عجیب آن است که مصدّق از تمام رفت و آمدهای او اطّلاع داشت و این که جلوگیری نکرد از عجایب روزگار است.
ازدواج اول اشرف حالت تحمیلی داشت و با علی قوام انجام گرفت و تا رفتن رضا خان دوام داشت و فراتر از روابط جنسی به شدّت از او متنفر بود. او از علی قوام دارای یک پسر به نام شهرام شد که این پسر به نوبه خود یک منشاء فساد در کشور بود. با رفتن رضا، اشرف و شمس هر دو از شوهرانشان جدا شدند. اشرف برای دیدار پدر به آفریقای جنوبی رفت و پس از مراجعت توقّفی در مصر داشت. او در آنجا عاشق یک فرد مصری به نام احمد شفیق شد و خواستار ازدواج با او گردید. بعد از گفتوگو با محمّد رضا او به ایران دعوت شد. اشرف از احمد شفیق دارای دو فرزند شد: یک پسر به نام شهریار که افسر نیروی دریایی بود و پس از انقلاب در پاریس ترور شد و یک دختر به نام آزاده که فساد و جاهطلبی را از مادرش به ارث برده است. البته قبل از ازدواج با احمد شفیق مدتی عاشق هوشنگ تیمورتاش، پسر تیمورتاش، وزیر دربار رضا خان بود که محمّد رضا با این ازدواج موافقت نکرد؛ ولی مدتی معشوقه تیمورتاش که جوان خوشتیپی بود شد. بدبختی شوهران اشرف این بود که پس از ازدواج، اشرف از قیافهشان بیزار میشد و تحمل دیدنشان را نداشت. او مدتی زن احمد شفیق بود و سپس از او جدا شد و در همان زمان، در مسافرتی به پاریس عاشق فردی به نام مهدی بوشهری گردید که سرانجام با اصرار اشرف، محمّد رضا هم با این ازدواج موافقت کرد ولی یک سال بعد از بوشهری نیز بیزار شد و به او گفت: "تحمل ریختت را ندارم و اینجاها نباش!" بوشهری زرنگ بود و هرچند اسماً شوهر اشرف بود، ولی به او کاری نداشت و رهایش کرد و اشرف این وضع را پسندید. بوشهری به پاریس رفت و به بهانههای مختلف از محمّد رضا پول میگرفت و زمانی که به تهران میآمد مستقیماً بالای کاخ اشرف میرفت که مبادا خانم او را ببیند و حالش به هم خورد! بوشهری با این تمهید تا انقلاب شوهر اشرف ماند و تصوّر میکنم که هنوز نیز شوهر اسمیاش باشد و اشرف از بوشهری فرزندی نداشت.آن چه گفتم در باره شوهران اشرف بود. و اما در باره روابط نا مشروع و فساد اشرف اگر بخواهم در این زمینه وارد جزئیات شویم خود کتابی مفصّلی خواهد شد.
در دوران رضا خان که اشرف ازدواج نکرده بود و از نظر جنسی کاملاً سالم بود او مانند هر دختری عاشق میشد ولی در همین حد. اما پس از رفتن رضا، او روابط بیبندوبار و فساد کم مانندی را شروع کرد. اگر قرار شود لیست مردانی که در دوران 37 ساله سلطنت محمّد رضا با اشرف رابطه داشتند تهیّه شود علیرغم دشواری و غیر ممکن بودن کار چون خود او نیز به یاد نیاورد، مسلّماً لیست طویلی خواهد شد.
در زمان فوزیه مدّتی اشرف معشوقه تقی امامی شد. در مصر مدّتی با ملک فاروق بود. در سالهای 31 و 32 که در پاریس بودم و به دیدار اشرف میرفتم، میدیدم که با سه مرد رفیق است. دو نفر اهل پاریس بودند و یک افسر جوان اهل یوگسلاوی بود. در پاریس اشرف از مادر و خواهرش جدا شده بود و برای خود اتاق جداگانه گرفته بود و هرگاه به دیدارش میرفتم یکی از این سه مرد را در اتاقش میدیدم. ساعت نه صبح به دیدارش میرفتم و میدیدم که یک مرد گردنکلفت با لباس خواب در اتاق است و اشرف در تختخواب خوابیده و خمیازه میکشید. روز دیگر ساعت نه یا ده میرفتم، میدیدم که پسر بلندقد و خوشتیپ فرانسوی با لباس خواب در دستشویی است و دست و رویش را میشوید و مشخصّ است که شب آن جا بوده. اشرف نیز با حالت کاملاً عادی او را معرّفی میکرد.
در دورانی که همسر بوشهری بود مدتی عاشق دکتر غلامحسین جهانشاهی شد و چندبار نیز ذوالفقار علی بوتو که در آن موقع وزیر امور خارجه پاکستان بود به تهران آمد و اشرف با وی بود. مدتی نیز با جوان 22 یا 23 ساله و بسیار خوشگل که برای احداث ساختمانهای کَن کار میکرد رابطه داشت. مدتی نیز با پرویز راجی که جوان خوشتیپی بود رابطه داشت و روزی اشرف تلفن زد و گفت: "برای یک ماه این پرویز راجی را تعقیب میکنی، تلفنش را گوش میکنی، از زنهایی که با آنها رابطه دارد، مخصوصاً در حالتی که در کنارشان است عکس برمیداری و همه را مرتّباً به من میدهی." از این مسأله شدیداً جا خوردم و زمانی که جریان را به شاه گفتم که با انجام این کار تعداد زیادی از پرسنل ساواک مطلع خواهند شد او در جواب گزارش نوشت: "انجام دهید." محمّد رضا نه تنها اهمیّت نمیداد که خواهرش چه میکند، بلکه اهمیّت نمیداد که تمام کشور نیز از روابط خواهرش مطلع شوند به عنوان مثال: تلفن و گزارشها. اشرف ساعت چهار صبح به راجی زنگ میزد و میگفت: "عزیزم، قربانت بروم، دیشب از عشق تو خوابم نبرد." راجی خوابآلود جواب میداد: "ای بابا، خستهام، میخواهم بخوابم" و اشرف میگفت: "خواب بی خواب. آمدم" و سوار اتومبیل میشد و به سرعت خود را به خانه راجی میرساند. عکاس ساواک هم از همه صحنهها عکس میگرفت و گزارش میداد که ساعت چهار صبح والاحضرت اشرف وارد شدند و ساعت فلان خارج شدند.
یکی دیگر از رفیقهای اشرف پالانچیان بود که از همه رفیقها سر بود و راجی در مقابل او صفر بود. قدّ رشید و صورت زیبایی داشت و بسیار خوشتیپ و خوشهیکل بود. چون پالانچیان به عشق اشرف جواب منفی داده و کار به جایی رسیده بود که اشرف به درِ خانهاش میرود و التماس میکند که فقط اجازه بده ده دقیقه وارد شوم و پهلویت بنشینم و پالانچیان با عصبانیت او را رد میکند که چه از جانم میخواهی! چرا اذیّتم میکنی! اشرف که میبیند التماس فایدهای ندارد، به ساواک دستور دستگیری او را میدهد تا بلکه تنبیه شده و دستورش را اطاعت کند؛ ولی پالانچیان راضی بدین امر نمیشود. روزی اشرف توسط یکی از فامیلهای خود ترتیب یک میهمانی در نوشهر را میدهد و میگوید بدون آن که پالانچیان بفهمد او را دعوت میکنند و دستور میدهد که او را با اتفاق چند دختر مست میکنند و سپس او را به طبقه بالا میبرند که در اتاق ناگهان اشرف ظاهر میشود. با دیدن او مستی از سرش میپرد. اشرف به پای پالانچیان میافتد و التماس و گریه میکند که به من رحم کن دارم از عشق تو از بین میروم؛ ولی با جواب رد پالانچیان با حالت خشم از او جدا میشود و به ساواک دستور میدهد که هواپیمای آنها را دستکاری کنند که در نتیجه آن، بر روی دریا سقوط کرده و کشته میشوند و مدتی نیز به ویگن بند کرده بود و او هم اکراه داشت.
در زمینههای مالی نیز کارهای عجیب اشرف دستِکمی از مسائل جنسی او نداشت. او به هیچ چیز بیش از مرد و پول علاقه نداشت و در این راه تا بدانجا رفته بود که علناً سر برادرش کلاه میگذاشت. اشرف رسماً پول میگرفت و شغل میداد. از وکالت تا وزارت و سفارت و هیچ ابایی نداشت. سپس دستور میداد که در زمان اشتغالت هر کاری میخواهی بکن و اینقدر به من بده! یکی از منابع درآمد اشرف، بلیتهای بختآزمایی بود که ماهیانه چهار تا پنج میلیون تومان حق و حساب میگرفت. در این مسأله من مدرک داشتم و به محمّد رضا هم گزارش کردم و البته او طبق معمول اهمیتی نمیداد. اشرف یک قمارباز حرفهای در حدّ اعلا بود و قماربازهای حرفهای را جمع میکرد و وارد محفل خصوصی محمّد رضا میشود و در مجموع، محمّد رضا در شب چهل تا پنجاه میلیون میباخت و قسمتی از این پول نصیب اشرف میشد. از جمله افرادی که بازی میکردند، اسکندر حاجبی بودند.
اشرف قاچاقچی بینالمللی بود و به طور مسجّل عضو مافیای آمریکاست و او به هرجا که میرفت در یکی از چمدانهایش هروئین حمل میکرد و کسی هم جرأت نمیکرد آن را بازرسی کند و چندین بار کار به افتضاح کشید و در مطبوعات خارجی انعکاس یافت و از اشرف هر کاری برمیآمد و شوخیهای او عجیب و غیرعادی بود. مثلاً زن و مرد متأهل را از هم دیگر جدا و به راه غیر مشروع میکشانید. این بود چهره اشرف، دومین فرد خانواده پهلوی پس از محمّدرضا! زنی که در هر زمینه در حد اعلای افراط و گستاخی است و میتوانم او را به نظر من فاسدترین زن جهان نامید. در تاریخ زنان فاسد جهان، تالی اشرف یا نیست و یا نادر است. معتاد، قاچاقچی مواد مخدر، عضو مافیای آمریکا، بیمار جنسی و زنی که به قول خودش اگر هر شب یک مرد تازه نبیند خوابش نمیبرد!»[2]
ج - دیدگاه احسان نراقی
احسان نراقی که از مشاوران محمّد رضا شاه و فرح پهلوی بود در اواخر سلطنت پهلوی چندین ملاقات و مصاحبه با پادشاه انجام میدهد. همچنین در خاطرات خود ضمن چگونگی انجام این مصاحبهها و انتقاداتش از سیستم و نحوه اداره حکومت بیان میدارد که ظاهراً شاه وظیفه قبلی خود را فراموش کرده و در حال حاضر راهنماییهای او بیشتر به منزله نوشدارویی بعد از مرگ سهراب است؛ زیرا تاریخ مصرف این دستورالعملها گذشته بود و دیگر نمیتوانست تسکینی برای وضعیت بحرانی خانواده پهلوی باشد و محمّد رضا شاه میبایست از مدتها قبل به نصایح دلسوزان مملکت گوش میداد. احسان نراقی در اظهارات خود همواره با دیدی متعادل و مثبت اعمال درباریان پهلوی را بررسی میکند و از همین دیدگاه روابط نامشروع و زدوبندهای سیاسی اشرف را به منظور استحکام حکومت برادرش توجیه میکند. او در حدّ امکان کمتر اشاره به ناهنجاریهای او کرده یا آنها را عملی زیرکانه در تقویت سلطنت پهلوی میشمارد و به صورت گزینشی در کتاب خود مینویسد: «والاحضرت اشرف در سطح بینالمللی کمک ارزشمندی برای برادرش به حساب میآمد؛ اما در سطح ملی برایش مسألهساز بود. او به عنوان خواهر دوقلوی شاه به طوری غیرقابل تصوّر شاه را درک میکرد و به خاطر شخصیّت قویاش در جایی که برادر او تردید و دودلی نشان میداد او با قاطعیّت تمام میتوانست عمل کند.
اشرف به کارهای خطرناکی دست میزد که خود شاه هرگز جرأت پرداختن به آنها را نداشت. در طول سالهای 1320 تا 1332 و خصوصاً 1320 تا 1325 که شاه سلطنتش را در شرایط اشغال ایران توسط متّفقین آغاز کرد، هم انگلیسیها و شورویها و هم سیاستمدارانی که بیست سال دیکتاتوری اعمال شده توسط پدرش، رضا شاه را تحمل کرده و اکنون در جلوی صحنه سیاست قرار گرفته بودند در موارد زیادی او را مورد تحقیر و سرزنش قرار دادند. در این زمان که سلطنت به شدّت متزلزل بود والاحضرت بر آن شد تا شخصاً با مردان سیاسی و یا خبرنگاران پرنفوذی که مخالف شاه بودند، روبهرو شود. او در اکثر موارد موفقیتهایی به دست آورد؛ زیرا درست مانند کاترین دوم و یا پولین، خواهر ناپلئون اول از هر وسیلهای استفاده میکرد تا مخالفین را به جبهه برادرش هدایت کند و یا این که حداقل فعالیّتهایشان را بیاثر نماید. شاه ضمن این که حمایت خواهرش را ارج مینهاد با این حال میدانست که در یک کشور مسلمان زن به سختی میتواند جانشین شاه گردد. البته همین مورد برای اشرف امتیازی محسوب میشد. بنابراین شاه تنها به او اطمینان داشت و نه به برادرانش زیرا او نمیتوانست در فکر به دستآوردن تاج و تخت باشد. شاه از نظر روانی خصوصیاتی را که مایل بود داشته باشد در اشرف میدید و در واقع برخلاف میل خودش ناگزیر در پی سازشهایی با مردان سیاسی از جمله بعضی از نخستوزیرها برمیآمد. همواره این اشرف بود که به هر دسیسهای دست میزد تا موقعیت این افراد را در برابر شاه تضعیف کند.
به هرحال شاه اگرچه به هنگام رویارویی با مشکلات از این که میتوانست روی همکاری والاحضرت حساب کنند، ناراضی نبود با این همه اگر توانش را مییافت و خود را قویتر از او احساس میکرد به جدایی از او هم گرایش داشت. از آنجایی که شاه از نظر روانی تحت سلطه اشرف بود و به نفوذی که خواهرش در طول سالهای همکاری متقابل بهتدریج بر وی اعمال میکرد واقف بود و به نوعی از این مسأله رنج میبرد روابط آنها به طور مداوم دچار تغییراتی میشد. هر بار که شاه میخواست تذکری به والاحضرت بدهد برای این کار از دیگران کمک میگرفت.
هوشنگ رام رئیس یکی از بانکهای خصوصی شاه که بعداً طی دستگیریام در زندان اوین او را دیدم به من گفت شاه بارها از او خواسته است تا به خواهرش بگویم از دخالت در امور مالی کشور خودداری کند. رام میگفت: "چگونه من میتوانستم تصوّر کنم که قادر به گفتن چیزی به والاحضرت هستم آن هم زمانی که برادر معظم و پرقدرت او چنین جرأتی را در خود نمییافت؟" به همین دلیل شاه خصوصاً در سالهای آخر سلطنتش ترجیح میداد که او بیشتر وقت خود را در خارج از کشور به سر ببرد تا در نتیجه از جریانات مالی به دور مانَد. معذلک در چنین حالتی هم اشرف هرچه را که تصمیم میگرفت، انجام میداد. در دوره آخر زندگی شاه که بیماری بر او چیره شده بود شواهد بسیار زیادی وجود دارند که نشان میدهند والاحضرت به گونه بسیار عمیقی به برادرش وابسته بود. والاحضرت اشرف نفوذ کاملاً مغایر با شهبانو بر برادرش داشت. او املاکی در پاریس، سواحل جنوب فرانسه و نیویورک داشت. بخش عمده وقت خود را خارج از کشور سپری میساخت. علاوهبر این علاقه وافرش به قماربازی و خوشگذرانیهای پرسروصدا او را به شدّت پرخرج نموده بود. یک روز که به طور خصوصی با هویدا ناهار میخوردم تلفن اتاق ناهارخوری زنگ زد. اشرف بود که از جنوب فرانسه تلفن میکرد. پس از آن که محاورهای کوتاه صورت گرفت و نخستوزیر گوشی را جای خود گذاشت او را به شدّت متغیّر یافتم. فوراً متوجّه شدم که قضیه پول است و دل به دریا زدم و پرسیدم یک باخت بزرگ در کازینو؟ رئیس دولت از جای در رفت و گویی منفجر شده باشد، گفت: "خانم مبلغ زیادی از من طلب میکنند آن هم قبل از آن که شب شود. تصوّر میکنم در کازینوی شهر کان باخته است و برای تلفنزدن به من مجبور شده ساعت 30/11 به وقت فرانسه از خواب بیدار شود. آخر این وقت بیدار شدن برای او خیلی زود است؛ چون شبها بسیار دیر وقت میخوابد. بدون شک به همین دلیل والاحضرت خیلی بداخلاق بودند" و همچنین والاحضرت اشرف به دلیل تهوّر و اقتداری که در اغوای مردان به کار میبست آنها را به بالاترین حدّ مفتون خود میساخت و همیشه قادر بود تا هر آن چه را که میخواهد از آنها به دست آورد. او از برخورد با خشنترین مردان، حتی از تبار استالین هم ابایی نداشت. در سال 1946 (1325) پس از آن که اتحاد شوروی نتوانست آذربایجان را به دست آورد و شاه از دیدار با اربابِ کرملین واهمه داشت این اشرف بود که به مسکو رفت و به قدری استالین را مجذوب خود ساخت که یک پالتوی پوست خز با کیفیتی استثنایی به او هدیه شد.»[3]
د - دیدگاه پروین غفاری
یکی از معشوقههای محمّد رضا شاه به نام پروین غفاری در باره اشرف میگوید: «اشرف عجوبهای بود. با این که از زیبایی بهرهای نداشت، اما غلیظترین آرایشها را میکرد و جواهرات گرانبها بر خود میآویخت. یک بار فردوست برایم گفت اشرف دوست هر مرد زیبا و دشمن هر زن زیباست و سخن او بحق بود. شاه در گفتوگوهای خصوصیاش با من مرا از دشمنیهای اشرف برحذر میداشت و به من توصیه میکرد حتی به ظاهر هم که شده دل او را به دست آورم. خود وی اقرار داشت که یکی از علل گریز فوزیه از ایران ایذاء و توطئههای اشرف بوده است.
اشرف که خواهر دوقلوی شاه بود احساس مالکیت عجیبی به برادرش داشت و تحمّل نمیکرد که زن دیگری برادرش را تحت سیطره داشته باشد. بعدها دوستان و اطرافیان من از خصوصیات زشت اخلاقی او برایم نقلها کردند. معروف بود که هر شب پس از پایان بزمها تا صبح با سه مرد مختلف به سر میبرد و این اراده او بود که تعیین میکرد چه مردی بایستی شکارش باشد. مردانی که به دام میانداخت دیر زمانی با او سر نمیکردند؛ چرا که خصوصیات اخلاقی او آن چنان بود که هر کسی از او رَم میکرد. در میهمانیها مرغ و یا غاز درسته را به نیش میکشید و با دستانش کنار دهانش را پاک میکرد. در جمع پس از خوردن مشروب با صدای بلند آروغ میزد و بسیار رکیک سخن میگفت.»[4]
[1]. زن اژدها، حسن سعیدی، صص 125 و 126.
[2]. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست، ج 1، خلاصۀ صفحات 227 تا 238.
[3]. از کاخ شاه تا زندان اوین، احسان نراقی، ترجمۀ سعید آذری، خلاصۀ صفحات 117 تا122 .
[4]. تا سیاهی در دام شاه، پروین غفاری، ص 57.
5 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 658
فرح دیبا پس از آن که وارد خانواده پهلوی شد از همان ابتدا تمام سعی و کوشش خود را متمرکز بر همزیستی و همرنگ شدن با محیط دربار مییابد. وی که تجربه زندگی با خانوادههای هزار فامیل را نداشت برایش مشکل بود که بتواند خود را با رفتار و انتظارات افرادی چون اشرف و تاجالملوک و دیگران تطبیق دهد زیرا فرح مسافر کشتیای شده بود که آمیخته از سلایق و تضادهای درونی بود. سکّان آن در دست کسی بود که خود را کامل و بدون عیب میپنداشت و نزدیکانش نیز بدون توجّه به حفظ کشتی، همواره در پی امیال دنیوی خود بودند. فرح طبق روال بیشتر افراد به گروه اغنیا پیوست و افکار گذشته و زندگی فقیرانه خود را به زودی فراموش کرد و با این که چرخ روزگار او را به بالای هرم قدرت رسانده بود سودی به جامعه خود نرساند. او با ریاکاری و ظاهر فریبی به تقویت رفتار اقویا کمک کرد. بعد از انقلاب 57 و غرق شدن کشتی شادکامیهای آنان هر یک دیگری را مقصّر سقوط سلطنت پهلوی قلمداد میکرد. اگر عامل اصلی سقوط سلطنت را فساد بدانیم در رأس آن محمّد رضا قرار داشته است و هیچ کس جرأت نداشت این واقعیت را به او گوشزد کند. در این میان فرح پهلوی نیز به سهم خود در گسترش ابعاد فساد نقش داشته و همکاری کرده است. فرح بارها در خاطرات خود ذکر میکند که من در رژیم شاه نقشی فعّال نداشته و چون عروسکی بودهام؛ ولی خانم خبرنگار انگلیسی به نام هالینگ ورث که با شاه و فرح مصاحبهای داشته است، مینویسد: «من علت این همه نفوذ فرح بر شاه را هرگز نتوانستم درک کنم؛ اما فرح تنها کسی بود که میتوانست با جرأت تمام هرچه میخواهد به شاه بگوید و نظرات خود را به او تحمیل کند. وقتی برای جشنهای شاهنشاهی پرسپولیس دعوت شدم، در آنجا فرح با افتخار به من گفت: "میدانی برگزاری این جشن تاریخی ایده من بوده است؟"»[1] تاجالملوک نیز در این خصوص میگوید: «حالا خدمت شما عرض میکنم که حتماً بنویسید تا مردم بدانند فرح، محمّد رضا را وادار کرد او را نایبالسلطنه کند. بهانه فرح این بود که اگر اتّفاقی برای محمّد رضا بیفتد چون سنّ رضا (نوه عزیزم) قانونی نیست، مملکت بدون سلطان میماند اما در واقع میخواست ادای انگلستان و هلند را دربیاورد و خودش به عنوان ملکه پادشاه ایران بشود و من حتی بعید نمیدانستم که محمّد رضا را چیزخور کند و خودش شاه شود.»[2] در اقدامی دیگر نیز فرح توانست از اعدام پرویز نیکخواه که به عنوان طراح اصلی ترور شاه محکوم شده بود، جلوگیری نماید.
با توجه به ذکر این مطالب آیا باز هم میشود نقش فرح را در سیستم حکومت پهلوی نادیده گرفت و او را در فساد حکومت سهیم ندانست؟ احمدعلی مسعود انصاری پا را فراتر گذاشته و معتقد است که فرح تنها عامل تسریع سقوط رژیم بوده است زیرا: «فرح در اواخر حکومت پهلوی به دنبال امواج انقلاب که در رژیم پهلوی التهاباتی به وجود آمده بود و نخستوزیرها به سرعت جای خود را به دیگری میدادند شهبانو فرح مصمّم به تمرکز قدرت در دستهای خود و اطرافیانش میشود که برای رسیدن به این اهداف نیز دلایل و زمینههای لازم را در دست داشتند؛ زیرا اول این که از اوایل نخستوزیری شریف امامی، گروه دوستان فرح که از سالها قبل با او بودند و اینک در دربار نقش مهمتر یافته بودند خود را برای اجرای طرح و نقشهای که به نظرشان کلید حل مشکلات بود آماده میکردند. در آن زمان هنوز اندیشه سقوط قطعی نظام اندیشه دور دستی بود و به همین ملاحظه فکر میشد که نظام میماند و در این نظام:
الف. شاه بیمار است و این فرح از جمله معدود آدمهایی بود که میدانست.
ب. شاه علاوه بر بیماری، روحیهاش را نیز از دست داده بود و قادر به تصمیمگیری نیست.
پ. ولیهعد تا به سن 21 سالگی برسد هنوز راه در پیش دارد. به علاوه او در خارج از کشور و مشغول درس خواندن است.
ت. آدمها و مهرههای شاه چه در دربار و چه در خارج از دربار، همه از اطراف او پراکندهاند و از این بابت زمینه خالی است.
ث. بر اساس تغییراتی که در قانون اساسی داده شده بود فرح میتوانست نایبالسّلطنه باشد.
با توجه به دلایل فوق فرح با تیم خود برنامههای اجرایی تنظیم مینماید و در امور نظامی بدین شکل عمل نمودند. حکومت نظامی تشکیل شده بود و سربازان و تانکها در خیابان بودند. گاهی هم برخوردهایی پیش میآمد اما در حقیقت دست و پای حکومت نظامی را بسته بودند و در این کار دوستان و یاران فرح نقش اساسی داشتند. آنها بدین وسیله میخواستند اساساً نقشی را که ارتش میتوانست بازی کند خنثی کنند. البته در ظاهر این شخص شاه بود که نمیدانست به صورت قاطع دستور بدهد که ارتش و حکومت نظامی به وظایفش عمل کند اما در حقیقت و در پشت پرده دربار این فرح و یارانش بودند که از روحیه ضعیف شاه استفاده کرده و او را وادار به عدم قاطعیت میکردند و اگر یک بار هم شاه میخواست دستور قاطع بدهد به هر ترتیب که بود، جلو آن را میگرفتند که نمونه آن زیاد است و من چند مورد آن را به عنوان شاهد عینی بازگو کردم.
مشکل اساسی تیمسار اویسی در زمانی که فرماندار نظامی تهران بود جز این نبود که به او اجازه برخورد قاطع با تظاهرات و اساساً با مخالفان داده نمیشد. در آن موقع سپهبد اویسی احتمالاً با نظر ساواک، یک لیست هزار نفری از کلّیه رهبران مخالف و در سطوح مختلف تهیّه کرده بود و مکرر به دربار مراجعه میکرد که از شاه اجازه بگیرد تا این تعداد را دستگیر کرده و به جزیره قشم که امکان نگهداری از آنها را داشت، بفرستد؛ ولی هر چقدر اویسی در این مورد اصرار و تقاضا میکرد جواب درست و قاطع نمیشنید و سرانجام فرح شخصاً به مرکزی که میباید طرح را اجرا کند تلفن زد و گفت هرگز این کار را نکنید و یا مورد دیگر فرح اجازه نداد که اویسی نخستوزیر شود.
بدین ترتیب ملاحظه میشود که در دربار چه کسانی حرف آخر را میزدند و به تعبیر دیگر قدرت تصمیمگیری را به دست داشتند و سرانجام با همین بستن دست و پای حکومت نظامی اویسی را مجبور به استعفا و ترک کشور کردند اما سیاست خنثی کردن ارتش با رفتن اویسی متوقف نماند و ادامه یافت و بر اساس طرز تفکر یاران فرح بود که هویدا و نیکپی و مهندس روحانی و دکتر شیخالاسلام و دکتر ولیان و داریوش همایون و ارتشبد نصیری و گروهی دیگر دستگیر شدند تا بلکه بتوانند رضایت مردم را جلب کنند و آنها مسبّب آن بودند که شاهپور بختیار که پسرخاله پسر دایی فرح بود به نخستوزیری رسید و در نهایت فرح عامل سرعتبخشیدن به سقوط رژیم پهلوی بود.»[3]
اکثر روایتهای منتسب به شرح حال فرح دیبا[1] مربوط به خاطرات خود او و نزدیکانش است و فقط در بعضی از ویژگیها مانند محل تولد و رتبه و درجه پدر وی در ارتش اختلافات جزئی به چشم میخورد. به عنوان مثال حسین فردوست محل تولد او را شهر تبریز و نویسنده کتاب زنان ذینفوذ خاندان پهلوی محل تولد وی را در بیمارستان آمریکایی تهران میداند؛ در حالی که نویسنده کتاب زن اژدها در این خصوص میگوید: «فرح در مهرماه سال 1317، در یک خانواده متوسّط از یک پدر آذربایجانی در بخارست رومانی به دنیا آمد. پدر فرح، سهراب دیبا افسر ارتش بود که هنگام تولد فرح برای انجام مأموریتی در رومانی که در آن زمان رژیم سلطنتی داشت به سر میبرد. مادر فرح، فریده مطیعی از یک خانواده شهرستانی در ساحل دریای خزر بود. خانواده پدری فرح، دیبا نام داشت که اعضای آن نسلهای متمادی به شاهان خدمت کرده بودند و به رفتار پسندیده شهرت داشتند. تحصیلات پدرش ابتدا در سنپترزبورگ و سپس در فرانسه بود. وقتی که فرح ده ساله بود، پدرش درگذشت. مدّت مدیدی مرگ او را از فرح پنهان نگاه داشتند. مادرش و دیگران به او میگفتند پدرش برای معالجه به اروپا رفته است.»[2]
در روایتی دیگر فرح در شش سالگی پدر خود را از دست میدهد و مادرش او را به تهران برده و مدّتی در کنار برادرش زندگی میکنند. سپس به تبریز باز میگردد و با کار خیاطی امرار معاش میکند. در این زمان مادرش به مدت دو سال صیغهی تاجری تبریزی به نام اپیکچی میشود. فرح در باره علت جدایی آنها میگوید: مادرم زمانی که متوجّه شد رحیم ایپکچی نظر سوء نسبت به من دارد از این عمل ناجوانمردانه او ناراحت شد و از شوهرش جدا گردید و دیگر تا پایان عمر حاضر به ازدواج مجدّد نشد. فرح در تهران با حمایت و سرپرستی داییاش که معلم مدرسهای بود ابتدا به مدرسه ایتالیاییها و از ده سالگی وارد مدرسه فرانسوی ژاندارک میشود و دوران متوسّطه را در دبیرستان رازی به پایان میرساند. فرح پس از موفّق نشدن در رشته پزشکی دانشگاه تهرآن که به آن علاقه داشت، با بورسیه مدرسه ژاندارک برای تحصیل به پاریس میرود و در کنار پسرداییاش که هم سن و سال او بود، به ادامه تحصیل میپردازد. فرح از دوران تحصیلی خود میگوید: زمانی که در مدرسه فرانسوی ژاندارک در تهران درس میخواندم، میدیدم که مذهب کاتولیک چگونه راهبهها را از زندگی طبیعی محروم کرده و آنها به اجبار همجنسبازی میکردند که این مسأله حتی به خوابگاه نیز سرایت کرده بود که این کار و شیوه زندگی افرادی چون ایپکچی که زنان و دختران کم سن و سال را صیغه میکردند تأثیر زیادی بر دوری جستن از مذهب را در من به وجود آورد. همچنین از دوران تحصیل خود در پاریس میگوید که مسؤولان کالج رفت و آمدها را محدود کرده بودند و دختران برای آن که بتوانند از محل زندگی خود خارج شوند مجبور بودند با پرداخت پول و انعام و دادن بوسهای اجازه خروج دریافت نمایند؛ ولی از زمانی که لیلی امیر ارجمند (جهانآرا) به جمع دوستان تحصیلشان اضافه شد، وضعیت تغییر کرد. او میگوید: «لیلی به معنای واقعی یک شیر بود. لقبی که ما به او داده بودیم و در مدت کوتاهی گوی سبقت را از دختران فرانسوی ربود و حتی بدون بستن سینهبند و با بازگذاشتن دکمههای پیراهنش به خیابان میآمد و توجّه رهگذران و مردم پاریس را به زیباییهای خود به عنوان یک دختر شرقی جلب میکرد. وجود گرم لیلی در کانون ما موجب شد به زودی تعداد زیادی از جوانان ایرانی مقیم پاریس جذب محفل ما شوند.»[3]
فرح در تأمین معاش خود دچار تنگنا و مشکلاتی بود. ناهید کلهر در خاطرات خود میگوید: آقای قطبی ماهیانه فقط صد و پنجاه یا دویست تومان برای او میفرستاد که فرح با چنین مبلغی قادر به زندگی و تحصیل در پاریس نبود به همین دلیل روزها درس میخواند و شبها به عنوان پرستار بچه کار میکرد و در مواقع تعطیلی و فرصتهایی هم که به دست میآورد برای نظافت و خانهداری به منازل پاریسیها مراجعه و پولی به دست میآورد. خود فرح نیز به این دوران اشارهای دارد و میگوید: «از این که بعضی از نویسندگان نوشتهاند او پرستار بچه بوده؛ ولی هیچ یک از این نویسندگان ننوشتهاند که فرح پهلوی که فاقد پدر و ثروت کافی بود با غیرتِ یک دخترِ اصیل ایرانی اوقات خود را صرف کار شرافتمندانه کرد تا کمبودهای مالی و کسری بودجه زندگی خود را از طریق مشروع تأمین نماید. من نه تنها بچّهداری و خدمت به کهنسالان را عیب و ننگ نمیدانم و به خاطر آن احساس سرشکستگی نمیکنم؛ بلکه به خاطر آن که در کارنامه زندگیام لحظاتی هم بوده که خود را صرف خدمت به کودکان و یا کهنسالان کردهام، سخت مفتخر و مشعوف میباشم.»[4] در تأیید این گفتار و صحّت آن موجب شرمساری که هیچ، حتی باعث افتخار است که شخصی برای امرار معاش خود تلاش مشروع کند. به همین دلیل است که فرح و مادرش از ذکر این نکته ابایی نداشتهاند که حرفی از فقر و زندگی سخت خود بزنند.
فرح تحت تأثیر این عوامل و موقعیّت و جوّ سیاسی حاکم آن زمان، کمکم گرایش به افکار چپ مییابد و متمایل به حزب توده میشود و با پسرداییاش همکاری میکند که در این حیطه فعالیّت میکرد. او حتّی به آن اعتقاد افراطی رسیده بود که ازدواج پدیدهای ارتجاعی است و باید رابطه زن و مرد آزادانه و بدون هیچ قید و بندی باشد. فرح اینگونه وارد جریانات سیاسی میشود. در این محافل و مجامع است که فرح دیبا با کریمپاشا بهادری آشنا میشود. در اواخر سال 1337 با حضور دوستان خود جشنی کوچک در کنار رود سن برگزار میکنند و نامزدیشان را به طور رسمی به همه اعلام میدارند. فرح مدتی بعد برای دیدار با خانواده خود به تهران میآید. موقع بازگشت برای رفع مشکلات پاسپورتش یا گرفتن ارز تحصیلی یکی از اقوامش که آجودان شاه بود او را به اردشیر زاهدی معرّفی میکند. سرانجام چرخ روزگار موجب شد تا به ازدواج با محمّد رضا شاه درآید و از آن پس علاوه بر تغییرات زندگی خودش و اقوامش، حتی شجرهنامهاش نیز تحریف میشود. او با تبلیغات وسیع سعی میکند این شایعه را که او از خانواده فرودستی بوده، خنثی کند. در این تبلیغات فرح را در زمینههای هنری و ورزشی و موسیقی سرآمد زمان و در ردیف استادان فن معرّفی میکنند.
مرحله نوجوانی و جوانی فرح و چگونگی گذران آن چندان مهم نیست. بعد از رسیدن به مقام ملکه و نایبالسّلطنه است که اعمال و رفتار گذشتهاش را زیر سؤال و ذرّهبین بردهاند. موضوع مهم تغییر اعمال و منش او در زندگی جدید است. او با فراموشکردن شعار و گفتارهای حزبیاش دفاع از طبقات محروم و کشور را کنار میگذارد و همرنگ درباریان میشود. البته فرح نباید زیاد ناراحت باشد که چرا پس از کسب زر و زور،آن چنان که باید به ایران و ایرانی خدمت نکرده است؛ زیرا در مسیر تاریخ افراد نادری وجود داشتهاند که بعد از کسب موقعیت و سرمست شدن از قدرت، به رفاه و آسایش تودههای محروم توجه کرده و نامشان به نیکی در تاریخ ثبت شده و به الگو تبدیل شده باشند.
در اواخر سلطنت پهلوی که دیگر شاه نمیدانست چه اقدامی انجام دهد و امید به رفتار شهبانو بسته بود او را نزد کارتر به آمریکا میفرستد. پرویز راجی که از دست پروردگان خود آنها است بدین گونه در باره فرح قضاوت میکند و در خاطرات خود به تاریخ 26 مرداد 1356 مینویسد: «من تا کنون بر این باور بودم که فروتنی و رفتار انسانی شهبانو به عنوان عامل مناسبی در جهت تعدیل سختگیریها و نظرات خودخواهانه شاه اعمال اثر میکند؛ ولی در حال حاضر به این نتیجه رسیدهام که شهبانو به کلّی فاقد هرگونه بینش سیاسی است و آن طور که نشان میدهند عیناً مثل شاه از شنیدن حرفهای تملقآمیز لذت میبَرَد و به گونهای غیرطبیعی پذیرای افراد چاپلوس است.»[5]
در بین دیدگاههای مختلف نظر فریده دیبا از همه جالبتر است. او دخترش را در تمام موضوعات بیگناه و مبرّا از خطا میداند و پس از متلاشی شدن حکومت پهلوی و آوارگی آنها و حقارتهایی که در ماههای اولیه به آنها تحمیل میشد ناز و نعمتهای گذشته را به فراموشی سپرده و شِکوه مینماید که ای کاش دخترم را به یک کارگر ساده داده بودم و این همه توهین در بارهاش نمیشنیدم. امروز که در غربت و دور از وطن خود این خاطرات را به یاد میآورم بیاختیار از خود میپرسم که آیا شادی آن روز از شنیدن خبر خواستگاری محمّد رضا از دخترم به واقع ارزش شادیکردن را داشت؟ آیا به همسری شاه مملکت درآمدن و بانوی اول کشور شدن واقعاً خوشبختی محسوب میشود؟ تمام عمر را در قید و بند مراقبت گذراندن با برنامه از خواب شبانگاهی بلند شدن و با برنامه از قبل تعیین شده ساعات روز را به پایان بردن خوشبختی محسوب میشود؟ همه تصوّر میکردند فرح با وضع حمل و پسر زاییدن ملکه خوشبخت ایران شده؛ اما خود او تعبیر دیگری داشت. یک روز محرمانه به من گفت: برای خانواده پهلوی حکم گاوی را دارم که گوساله زائیده است. این موضوع پوشیدهای نیست و همه میدانند که محمّد رضا و فرح طی آشنایی عاشقانه با هم ازدواج نکردند و محمّد رضا دنبال زنی با مشخصات فرح میگشت تا با او ازدواج کند و صاحب ولیعهد شود.[6]
احتمالاً فریده دیبا این حرفها را با ایمان و یقین بیان کرده باشد؛ زیرا طلا نیز که یکی از معشوقههای محمّد رضا شاه و رقیب فرح محسوب میشد در خاطرات خود میگوید: «من با دادن پول و هدایای سخاوتمندانه به ندیمهها و نزدیکان فرح توانستم اطّلاعات زیادی در باره فرح به دست آورم و حتی نزدیکان خود فرح نیز اسرار محرمانه او را در اختیارم میگذاردند و به زودی من مطّلع شدم که فرح روزی دو نوبت حمام شیر میگیرد. او صبحها پس از برخاستن از خواب به حمام میرفت و در وان پر از شیر تازه میخوابید و او را در حالی که در شیر تازه گاو و گوسفند غوطهور بود، ماساژ میدادند. من خاصیت این نوع حمام گرفتن را از آقای دکتر عدل سؤال کردم و ایشان به من گفتند ماساژ با شیر تازه و حمام شیر گرفتن باعث از میان رفتن چین و چروکهای پوست و طراوت و تازگی بدن میشود. یک پزشک فرانسوی چند بار شکم فرح را عمل جراحی پلاستیک کرده و چربیهای دور شکم او را برداشته و نیز چین و چروکهای ناشی از زایمان و شکم او را مانند دخترانی که هرگز نزاییدهاند صاف و تو رفته کرده بود. این شخص پروفسور تسه لومیر نام داشت. باید بگویم که فرح و مادرش افرادی بدبخت و قابل ترحم بودند و من در موقع ورود به دربار این را نمیدانستم. فرح دیبا در نظر مردم ایران یک ملکه و نمونه یک زن خوشبخت و بسیار مرفّه بود؛ اما در محیط متعفّن درباری زندگی میکرد که از هر طرف آن بوی سکس به مشام میرسید. شوهرش به او بیتوجّهی میکرد و خود محمّد رضا شاه برایم تعریف کرد که پس از تولد آخرین فرزندش هرگز با فرح در یک اتاق نخوابیده است. من احساس میکردم فرح برای جلب نظر شوهرش بیهوده و عاجزانه میکوشید تا با نزدیک شدن به مردان دیگر احساس حسودی محمّد رضا را که در همه مردان ایرانی کم و بیش وجود دارد تحریک نماید. فرح برای مقابله به مثل با شاه و رنجدادن او در لذّت جویی جنسی افراط میکرد و حتّی از باغبان و سرباز محافظ و کارگر کاخ هم نمیگذشت؛ اما در محمّد رضا این حسادت اصلاً وجود نداشت و او کاملاً نسبت به زن و فرزندانش فاقد تعصّب بود. محمّد رضا شاه به این تلاشهای فرح وقعی نمینهاد؛ بلکه وقتی میشنید فرح با فریدون جوادی و کریمپاشا بهادری سرش گرم است و خلوت کرده است اظهار خشنودی میکرد و میگفت: چه خوب بالاخره سرش یک جایی گرم شد. من از این همه بیغیرتی شاه تعجب کردم. او اصلاً نسبت به زنش تعصّب نداشت حتی به دختر بزرگش هم تعصّب نداشت و در رابطه با علاقه فرحناز با یک جوان ریشو گفت: عجب، نمیدانستیم که فرحناز هم از این عرضهها دارد[7] و اگر اطّلاعاتی را که امروز داشتم در آن زمان میداشتم حتی اگر به قیمت جانم نیز تمام میشد حاضر با زندگی با محمّد رضا نبودم.»[8]
در ضمن شاهپور غلامرضا نیز در انتقاد از فرح و مادر فرح میگوید: «اکنون در کمال تأسف میبینم که همسر برادرم و مادر برادر زادهام کسی که باید بیش از همه در حفظ پرستیژ خانواده پهلوی کوشا باشد کتاب خاطرات خود را تحت عنوان ملکه هزار و یک روز زندگی من انتشار داده و افراد خانواده پهلوی را مسبّب تیره روزی شاهنشاه و سقوط رژیم شاهنشاهی معرفی کردهاند. از همه بدتر این که مادر ایشان که یک زن شوهر مرده رختشوی بود و از برکت وصلت دخترش با برادرم به همه چیز رسید قبل از مرگش کتاب موهن و توهینآمیزی منتشر کرده و بعضی از مسائل خصوصی ما را افشا کردهاند. خانم فریده دیبا به جای آن که در مورد روابط دختر خودش با فریدون جوادی و کریمپاشا بهادری و دکتر نقابت و صدها نفر دیگر بنویسد یکیک افراد خانواده ما را به بیبندوباری جنسی و فساد مالی متهم کرده است. ایشان خوب بود قدری در مورد خودشان با آن خواننده رادیو تلویزیون که سبیل داگلاسی میگذاشت و منزلش در خیابان پاستور بود، مینوشت. خوب بود خانم دیبا که همه چیز را شرح دادهاند شرحی هم در مورد جلسات رسوایی شبانه منزل خودشان مینوشتند.»[9]
برای آن که فقط از سخنان اعضای خانواده و احساسات آنها استفاده نشود به سخنان حسین فردوست استناد میشود که بر تمام زندگی محمّد رضا شاه احاطه داشته است. او در باره فرح میگوید: «پدر فرح یک افسر جوان فارغالتحصیل سنسیر فرانسه بود که در درجه سروانی به مرض سل درگذشت و فریده دیبا پس از فوت شوهر ازدواج نکرد و با برادرش مهندس محمّدعلی قطبی زندگی میکرد. زندگی آنها بسیار فقیرانه بود و زمانی که قطبی پسرش را جهت تحصیل به فرانسه فرستاد فرح نیز به پاریس فرستاد و وی در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل پرداخت؛ ولی قطبی از عهده هزینه او برنیامد. در آن زمان فرح که دختر فقیری بود تمایلات چپ و کمونیستی داشت و با تعدادی دانشجو رفاقت داشت که یکی از آنها لیلی امیر ارجمند بود و فرح این فرهنگ چپ را در دوران زندگی با محمّد رضا حفظ کرد و دفترش را به مرکز اشاعه این فرهنگ تبدیل نمود و تعدادی از افراد دارای تمایلات کمونیستی را در آنجا جمع کرد. یک چنین دختری که نمیتوانست مورد پسند هیچ مردی باشد. برای درک بهتر این ادعا کافی است به آلبوم آن دوران فرح مراجعه شود. از فرط استیصال برای کمک مالی به سراغ اردشیر زاهدی در حصارک میرود تا بتواند در پاریس تحصیل و زندگی کند. اگر ندانیم حصارک چیست شاید مسأله مفهوم نشود. در حصارک ویلایی بود که اردشیر زاهدی با تعدادی از رفقای جوان منتظر شکار دخترها و زنها مینشستند و هر مراجعه کننده از جنس مؤنث اگر مورد پسند زاهدی واقع میشد بلافاصله به اتاق خواب میرفتند و اگر مورد پسند زاهدی نبود او را به یکی از رفقایش که حضور داشتند، میداد که آنها نیز در همین حصارک به اتاق خواب میرفتند. این بود کار و شغل زاهدی و البته به دوستان انگلیسی و آمریکاییاش هم چیزی میرسید. حال این دختر با اطّلاع از چنین وضعی برای درخواست پول به سراغ زاهدی در حصارک میرود؛ یعنی این که خود را تقدیم زاهدی کند. لابد زاهدی از این دختر خوشش نیامده که به محمّد رضا تلفن میزند که دختری اینجا آمده و اگر اجازه بدهید او را بیاورم. محمّد رضا میپذیرد و بدون تحقیق قبلی که او کیست و خانواده او چیست او را به فرودگاه میبرد و در هواپیما به وی پیشنهاد ازدواج میکند. معلوم است که فرح نیز بلافاصله قبول میکند. دختری که تا یک ساعت پیش از زاهدی پول میخواست که مفهومش معیّن است حال قرار شده که با شاه ازدواج کند و میکند. بدین ترتیب فرح حصارک، ملکه ایران میشود و در مراسم تاجگذاری با آن تشریفات و تجملات که از تلویزیون دیدهاید تاج بر سر میگذارد! به این ترتیبِ عجیب که فقط با شناخت بیماریهای روحی و شخصیتی محمّد رضا قابل درک است فرح همسر او شد و یک باره وضع این خانواده فقیر دگرگون شد. از سراسر کشور هرچه دیبا بود با شجرهنامه به کاخ مراجعه کردند. بعد از آن که با کمک رئیس سازمان برنامه کلّیه کارهای اجرایی به این خانواده سپرده میشود آنها نیز با 25٪ استفاده به مقاطعه کاران بعدی میدادند و از این راه میلیاردها تومان سود به چپاول و غارت میپردازند و در ظرف دو تا سه سال پول آنها از حد گذشت. او در عین حال ادّعای تدیّن هم داشت و مقلّد آیتالله سیّد احمد خوانساری بود و هر هفته با حجاب به دیدن او در خانه یا در مسجد میرفت.
در دوران فرح هزینه دربار چقدر بود؟ رقمی برای آن پیشبینی نمیکرد (رقم بودجه شامل هزینههای پرداخت حقوق و تشریفات معمولی بود). بقیّه از کجا تأمین میشد؟ باید عرض کنم که از چپاول بیتالمال! مسلّماً فرح و همه فامیل دور و نزدیک او و همه افرادی که به عنوان دوست به او نزدیک بودند و همه افرادی که در اطراف او شاغل بودند پولهای گزافی به بانکهای خارج انتقال دادهاند. از این ارقام اطّلاعی ندارم؛ ولی فردی که حاضر است میلیاردها تومان هزینه جشن 2500 ساله کند آماده است ده برابر آن را به حسابهای خارجی خود واریز نماید و این رقم باید به دهها میلیارد تومان برسد.
از زمان نخستوزیری هویدا دربار ایران به دوران قاجار رجعت داده شد و همه چیز مملکت در اختیار محمّد رضا و فرح قرار گرفت. هرچه زیاد میآمد، متعلّق به اسدالله علم وزیر دربار بود. ارتش را هم آمریکاییها و انگلیسیها میچاپیدند و در سفارشات طوفانیان، محمّد رضا هم بینصیب نبود و مبالغ معتنابهی به حسابش در خارج ریخته میشد. بنابراین اگر دوران فرح را اوج فساد و چپاول و غارتگری دربار پهلوی بخوانم سخنی گزاف نگفتهام.»[10]
[1]. فرح پهلوی دربارۀ نام خانوادگی خود میگوید: «اجداد پدریام در بادکوبه و لنکران و... به تجارت پارچههای نفیس دستباف سرگرم بودند و به همین دلیل شغلی، آنها را دیباجچی مینامیدند و در شناسنامهام نیز دیباجچی اصل میباشد.»
[2]. زن اژدها، حسن سعیدی، ص 116.
[3]. دختر ینیم، احمد پیرانی، ج 1، ص 63.
[4]. همان، ص 108.
[5]. خدمتگزاران تخت طاووس،پرویز راجی، ترجمۀ ح. ا. مهران، ص 99.
[6]. در تأیید سخنان فرح و مادرش، صاحب اختیار که از افراد مورد اعتماد محمّد رضا شاه است در خاطرات خود مینویسد: «محمّدرضا چند سال بعد از ازدواج با فرح، عاشق سوفیا لورن، ستارۀ ایتالیایی شد و چون گفتهاند:
دستت چو نمیرسد به بیبی، دریاب کنیز مطبخی را
به همین دلیل از پروفسورتسه، جراح معروف پلاستیک دعوت کرد روی صورت فرح کمی دستکاری کند و با جراحی پلاستیک، گونههای فرح را شبیه گونههای سوفیا لورن دربیاورد! پرفسورتسه هم پول هنگفتی گرفت و کمی گونههای فرح را برجستهتر کرد. با این اوصاف، محمّد رضا به فرح نه به چشم یک انسان، بلکه به چشم یک شیء و ماشین کامبخشی و زادن نگاه میکرده است.»
[7]. فرح بعد از آن که از میهمانیهای باشکوه و متنوع خود تعریف میکند و میگوید از چه هنرمندان و دلقکانی برای خنداندن حضار استفاده میکردیم، دربارۀ فرحناز میگوید: «در این رفت و آمدها باعث شد فرحناز عزیزم که در سن نوجوانی و بحران بلوغ بود، شیفتۀ ستار شود و من چند بار فرحناز را از دوستی با او منع کردم؛ اما محمّد رضا که در این مسائل لیبرالتر بود، گفت درصورتی که حد خودش را بشناسد، اشکالی ندارد. ستار یک مدت به دیدن فرحناز میآمد و آنها با هم صحبت میکردند و قدم میزدند. بعد کمکم از او زده شد.»
[8]. زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، احمد پیرانی، ص 502 .
[9].شاهپور غلامرضا پهلوی، احمد پیرانی، ص 344.
[10]. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست، ج 1،
11 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 657
ثریّا اسفندیاری فرزند خلیل و نوه اسفندیارخان سردار اسعد بختیاری از مادری آلمانی به نام اوا کارل در اول تیر 1311 در اصفهان به دنیا آمد. در ایام کودکی با پدر و مادرش به برلین مهاجرت کرد و بعد از چند سالی دوباره همراه پدر و مادرش به ایران آمد؛ ولی در پانزده سالگی مجدداً به سوئیس مهاجرت کردند. به دلیل زندگی در کشورهای مختلف به زبانهای آلمانی، فرانسه، فارسی و انگلیسی مسلط بود. او یک برادر و خواهر کوچکتر به نامهای بیژن و لعیا داشت. تاجالملوک ازدواج وی با محمّد رضا شاه را ناشی از جلب حمایت و گرایش بختیاریها به حکومت پهلوی میداند ولی آن چه مسلّم است شخصی که در پیوند زناشویی آنها نقش اصلی را داشته است خانم فروغ ظفر است.[1]
ثریّا در خاطرات خود در باره مقدمات خواستگاری مینویسد: گودرز، پسرعمهام، عکسهای زیادی از من میگرفت و وقتی علت آن را جویا شدم گفت: "عمّه فروغ ظفر از تهران به مادرم نامه نوشتهاند که از تو عکسهایی خواستهاند" و سپس در پاریس نیز دیداری با شمس، خواهر شاه داشتم که دائم به من سفارش میکرد که با چه کسانی و چگونه رفتار نمایم. زمانی که به ایران آمدم، قرار شد به دلیل موقعیّت اجتماعی آن زمان که مردم در نهایت فقر و گرسنگی به سر میبردند مراسم عروسی بدون سروصدا و زرق و برق انجام گیرد. ثریّا در هنگام مراسم عروسی دچار بیماری حصبه با تب شدید شدند و در درباریان و میان مردم شایع شده بود که علّت بیماری ناشی از خوراندن یک جوشانده پر از میکروب توسط اشرف به وی میباشد تا با از میان بردنش نفوذی را که در شاه دارد از دست ندهد.» ثریّا در خاطرات خود همچنین بدین نکته اشاره دارد که مراسم عروسی از روز 12 فوریه تا شب 13 فوریه ادامه یافت و بعد از هفت سال زندگی مشترک که مطابق با روز 13 فوریه یعنی فردای سالروز عروسی از شاه جدا میشود و برای همیشه ایران را ترک میکند.
ثریّا در طول زندگی درباری از محیط فاسد و رفتار افرادی مانند ارنست پرون اظهار ناراحتی و گلایه میکند و در باره شمس و اشرف میگوید: «از میان دو خواهر من خیلی زود اشرف را ترجیح میدهم. او با نشاط، فِرز و تیزهوش است... میخواهم بگویم زنی است احساسی در یک ثانیه از کسی خوشش میآید و یا از او متنفّر میشود، هیجانزده و سپس بیتفاوت میگردد. برای رسیدن به هدفش با سرسختی آن را دنبال میکند. در بارهاش زشتترین قصهها را نقل میکنند که یک گروهان عشّاق دارد و در یک جمله بگویم او سرشار از انرژی است. با صد کیلومتر سرعت در ساعت زندگی میکند. گوشش هم به زبانهای بدگو که در بارهاش قصه میسازند بدهکار نیست. از آنها بدش میآید ولی کاری را که مایل است انجام میدهد. اما شمس زود رنجی و احساس بیشتری داشت. یک اتّفاق ساده ناراحتش میکرد و به عنوان مثال مرا سرزنش میداد چرا مفتون پیراهن یا کلاه تازهاش نشدهام؟ چرا پیش از آن که وارد آستانه در شود به پیشوازش نرفتهام و نبوسیدمش یا این که سر میز شام چرا کنارش ننشستم و یا چرا لحظههایی به اشرف بیشتر توجه داشتهام؟»[2]و[3] او در باره کار روزانهاش مینویسد: «... وارد دفتری که مجاور به اتاقم است، میشوم. محسن قراگزلو، رئیس دفترم، همراه با منشیها منتظر مناند. قراگزلو برنامه کار روزانه را جلویم میگذارد. یک ماشیننویس نامههای رسیده را میگشاید و آنها را مرتّب میکند. چهار ندیمه در سالنِ پایین در انتظار مناند. در تمام دیدارها و جابهجاییها آنها همراه مناند. بازدید از بیمارستانها، پرورشگاهها، مراکز امور خیریه، محلات عمومی با جویهای باز آب یعنی همان آبروهای کثیف که پس از آن که زنان رختهایشان را در آن شستند و گدایان و سگان ولگرد از آن هر نوع استفاده را کردند برای آشامیده شدن به آبانبارها سرازیر میشود. فقر، کودکان مبتلا به راشیتیسم و زنان و پیران گرسنه، تودههای گل و لای کوچه و پسکوچهها که در آنجا خانهها به شکل خانه نیست و فقر سیاه در آن مکانها حکمفرماست و فقر واقعی که یارای شِکوه و شکایت را هم ندارد.»[4]
اما آن چه در زندگی ثریّا از اهمیّت زیادی برخوردار بوده و آن را عامل اصلی طلاقش شمردهاند مسأله نازایی اوست. ثریّا در این باره میگوید: در همهجا صحبت از نازایی من بود و از هر طرف برایم دعا میکردند و دعای باطلالسّحر میفرستادند و در باره محمّد رضا نیز گفته میشد که پس از تیراندازی و اصابت گلوله به او آسیب رسیده و عقیم شده است؛ ولی با چکابکردن و انجام آزمایشهای گوناگون پزشکان بر سلامتی من تأکید کردند، امّا نویسنده کتاب ارنست پرون علت باردار نشدن ثریّا را به نقل از مریم خانم به شکل دیگری توجیه کرده و مینویسد: «شاه خیلی امیدوار بود که ارنست پرون بتواند به ثریّا نزدیک شود و در نتیجه او صاحب ولیعهدی بشود؛ ولی همه حسابهای او غلط از کار درآمد. پس از صرف شام که عروس و داماد را روانه حجله نمودند برخلاف فوزیه که در ایران کس و کاری نداشت همه خویشاوندان دور و نزدیک ثریّا در عروسی شرکت نموده و حضور داشتند و این مرتّبه شاه برخلاف گذشته قادر نبود که از وجود شوهرش (ارنست پرون) در اتاق خواب استفاده نماید. ناچار در شب زفاف به ثریّا میگوید در اثر سوء قصدی که در واقعه 15 بهمن سال 1327 در دانشگاه تهران به جانش نمودند قوای جنسیاش را از دست داده است. ثریّا به شاه میگوید شما اطمینان داشته باشید که من برای همیشه در کنار شما خواهم ماند و این موضوع از نظر من مسأله مهمی نیست؛ اما ارنست پرون دیوانهوار عاشق ثریّا گشته بود؛ ولی او هیچ احساس به خصوصی نسبت به او نداشت که سهل است، بلکه از رفتار و گفتار او هم خوشش نمیآمد و اغلب میگفت ارنست پرون موضوعهای بچگانه و پیشپا افتاده برای صحبت انتخاب میکند که دل آدم را به هم میزند. در محیط فاسد درباری، ثریّا اولین دختری بود که من دیدم توانست سرسختانه در مقابل ارنست پرون ایستادگی کند و از شرافت و ناموس خود دفاع نماید و روزی ثریّا گفت بزرگترین بدبختی برای آدم این است که در این محیط فاسد نتواند فاسد بشود!»
سرانجام، توطئهچینی و اعمال ارنست پرون نتیجه داد و ثریّا مجبور به فرار از ایران شد. فرار ثریّا مشابه طلاق و جدایی لیلا امامی از هویداست و به نقل از مریم خانم نوشتهاند: «آرامش زندگی ساکت و یکنواخت ما در دربار یک شب به هم ریخت. من آن شب در اتاق خودم خوابیده بودم که ثریّا سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد. ثریّا برای چند لحظه گیج و منگ بود. نمیدانست چه بگوید. با حالتی ملتهب و ناراحت سیگاری روشن نموده و پس از چند پُک به شرح ماجرا پرداخت و گفت: "من همیشه از رفت و آمد شبانه ارنست پرون به اتاق خواب شوهرم مشکوک و مظنون بودم. به خود میگفتم او چرا شبها به اتاق شوهرم میرود؟ او با شوهر من چه کار دارد؟ این سؤالی بود که مدتها فکر مرا به خود مشغول میداشت و لحظه به لحظه در مغزم بزرگ و بزرگتر میشد. من بالاخره میبایست از موضوع سر درآورم و به کُنه مطلب پی ببرم. امشب برای اطّلاع از چگونگی امر و فرونشاندن حسّ کنجکاویام به پشت در اتاق خواب شاه رفتم و از سوراخ کلید داخل اتاق را نگریستم. وای... خدای من... چه دیدم؟ شوهر تاجدارم را پدر ملت ایران را در حالی که...؟ (من نمیتوانم آن چه را که ثریّا دیده در اینجا بازگو نمایم. خود خوانندگان میتوانند جریان را حدس بزنند.) برای یک لحظه مثل این که سراپا فلج شدم؛ ولی هرچه بود من دیگر بیش از این طاقت تحمّل دیدن آن منظره را نداشتم و با عجله به نزد شما شتافتم." ثریّا به این نتیجه رسیده بود که شوهر تاجدارش مردی است بیفضیلت و زنصفت، نه یک مردِ باهمّت و باشرافت. او نوعی از ذو حیاتین است که هر اندازه دارای ظاهر مردانه است به همان اندازه هم واجد صفات زنانه میباشد. صاحب هیچ گونه استعداد مفید برای هیچ چیز الهام دهنده و در عین حال تحقیر شده، گاهی نجیب، گاهی پَست، بیشتر دارای دلهره تا ندامت، بیشتر مشغول خوب هضمکردن تا فکرنمودن و ضمناً وانمود میکند که احساسات دارد در صورتیکه کاملاً فاقد آن است. او معجون مضحکی از سادگی، حماقت، حیلهگری، گستاخی، گزافهگویی، بیشرمی و هرزگی است. فردای آن شب در سپیده دم ثریّا چمدانهایش را بست و با کولهباری از غم و اندوه و با قلبی شکسته و غروری پایمال شده بدون اطّلاع شوهرش با اوّلین پرواز دربار را به سوی آلمان ترک گفت. ثریّا هنگام خدا حافظی در فرودگاه مهرآباد حرفهایی را که به من گفت هیچ وقت نمیتوانم فراموش کنم. ثریّا گفت: "بدبخت ملتی که باید رهبر و پیشوایش چنین آدم کثیف و لجنی باشد! لعنت بر این محیطی که به چنین شخص فاسد و هرزهای فرصت رشد و نموّ میدهد تا شاه مملکت بشود. این همجنس بازی یک لکه ننگی است که بر چهره شاه داغ باطله زده. شاه در زندگی روزمره خود شیوههایی را دنبال میکند که واقعاً شرمآور و وقیح هستند."
ثریّا پس از آن که به آلمان رفت از خانه پدر خود به شاه تلفن نمود و گفت: "چون من همه چیز را با چشم خود دیدم و از اعمال وقاحتآمیز و ننگین و غیر انسانی تو آگاه گشتم دیگر حاضر نیستم روی نحس تو را ببینم. فوراً طلاقنامه مرا بفرست." شاه که میبیند به کلّی قافیه را باخته و بندش را آب برده با عجله آقای صدرالاشراف، رئیس مجلس سنا را روانه آلمان نمود تا به هر ترتیبی صلاح و مقتضی بداند ثریّا را بازگرداند؛ ولی ثریّا آن چنان عصبانی و ناراحت بود که از پذیرفتن آقای صدرالاشراف خودداری نمود و آقای صدرالاشراف دست از پا درازتر به تهران بازگشت. شاه ناچار دوباره آقای سناتور ایلخان ظفر، عموی ثریّا را روانه آلمان نمود. ثریّا که نمیتوانست از پذیرفتن عموی خود خودداری کند، تن به قضا داده و با عموی خود به خلوت نشسته و جریان را برای او بازگو نموده و از عمویش میخواهد که به شاه بگوید فوراً طلاق نامهاش را بفرستند؛ و الا با مخبرین جراید مصاحبه نموده و به دنیا اعلام خواهد کرد که شاه ایران در ناکسی و رذالت، دست ملکفاروق، پادشاه سابق مصر را از پشت بسته است. عمویش که از پند و اندرز دادن نتیجهای نمیگیرد و از بازگشت ثریّا به ایران ناامید میشود، جریان را تلفناً به اطّلاع شاه میرساند.
شاه ناچار با ارسال طلاقنامه ثریّا موافقت نموده و ضمناً تعهد مینماید تا زمانی که ثریّا رسماً با دیگری ازدواج نکرده ماهیانه مبلغ ده هزار دلار به ثریّا بپردازد که طبق نوشته مجله اشترن، شاه ماهیانه مبلغ بیست هزار دلار به ثریّا میپردازد و دولت آلمان هم هر ماهه دو هزار دلار آن را بابت مالیات بر درآمد برداشت مینماید. بعداً دربار ایران علت طلاق ثریّا را فرزند نیاوردن اعلام مینماید و شاه که از ازدواج با ثریّا علاوه بر استفاده از نفوذ و اعتبار قدرت ایل بختیاری خواهان آن بود که در اثر ارتباط (ارنست پرون) شوهرش با ثریّا صاحب ولیعهدی بشود شاه در هدف اخیر خود کاملاً ناموفق بود و ثریّا در این مدت هفت سال به هیچ وجه تسلیم ارنست پرون نشد و همان طور که باکره به دربار آمده بود، باکره نیز از دربار ایران رفت.»[5]
در صحّت و سقم مطالب فوق جای تردید و غلوّ مشاهده میگردد. چون اگر مسأله باردار نشدن ثریّا و ناتوانی جنسی محمّد رضا شاه مطرح است، چرا دیگران در این باره سخنی نگفتهاند و توجیه فرزندان فرح چیست؟ محمّد رضا شاه در باره ترک ثریّا از ایران در کتاب مأموریت برای وطنم مینویسد: «در مدت دوره زناشویی هفت ساله ما علاقه ثریّا به خدمات اجتماعی روزبهروز افزایش مییافت. خوب به خاطر دارم روزی که از یکی از پرورشگاههای قدیمی بازدید کرده بود، از بیترتیبی و وضع اسفناک کودکان یتیم آنجا متأثر و ملول گشته و با چشمان اشکآلود از من میخواست که بدون درنگ برای بهبود حال این یتیمان اقدام کنم. با آن چنان روحیهای و با این چنین وضعی که پیش آمده بود، ثریّا دیگر نمیتوانست در دربار ایران بماند. دیدن آن منظره کثیف و مشمئزکننده باعث فرار ثریّا گردید.»
ثریّا در خاطرات خود به دلیل توافقی که با شاه داشتند یا به دلیل قطع نشدن دلارهای ارسالی در باره ترک ایران میگوید: «... پس از آن که دیگر دهان هر دو نفرمان برای یکدیگر چفت شده بود و کلامی برای گفتن نداشتیم برای راه حل جانشینی به او پیشنهاد کردم که یکی از برادرانت جانشین شود و قانون مؤسسان را که رضا شاه وضع کرده بود، تغییر دهند. حتی شاه روزی به من پیشنهاد کرد که زنی صیغهای بگیرم که من از او رنجیدهخاطر شدم و اعتراض کردم. پس از اخذ تصمیمات گوناگون به شاه گفتم بهتر است به اروپا بروم و آنجا منتظر بمانم تا شورای مشورت پس از گفت و شنود تصمیم نهایی خود را بگیرد... این را گفتم و اما خودم باورش نداشتم که چگونه او میخواهد اصل قانون اساسی را تغییر دهد؟ شاه گفت میخواهم رفتن تو به نحوی نباشد که بگویند من شما را از خود راندهام. در فرودگاه با شاه خداحافظی کردم و او و گارد سلطنتی بدرقهام نمودند و من برای نمایش ابتدا به سنموریس سوئیس برای اسکی رفتم. موقعی که به آلمان رفتم دکتر ایادی به سرپرستی عدّهای برای اخذ نتیجه شورا به نزدم آمدند که بگویند شورا تصمیم به تغییر قانون اساسی را نداده و دکتر ایادی و عمویم و یزدانپناه به من پیشنهاد کردند که به تهران برگردم تا بار دیگر با شاه صحبت کنم و راه حلی بیابیم. من نپذیرفتم؛ چون درک کردم که دیگر فایدهای ندارد. برای نجات از تنهایی و دوری از افکارم به مسافرتهای گوناگون پرداختم.»[6]
محمّدرضا شاه همواره از افشای مسائلی که بین او و ثریّا بوده است، میترسید. او قبلاً مبلغ شش میلیون دلار از جانب یک شرکت نفت ایتالیایی به حساب ثریّا واریز کرده بود تا به تدریج به حساب خودش ریخته شود. پس از متارکه شاه از ثریّا میخواهد تا آن مبلغ را پرداخت نماید؛ ولی ثریّا از برگرداندن این مبلغ امتناع کرده و شاه را تهدید میکند که اگر این مبلغ را درخواست نماید به درخواست شرکت فیلمسازی هالیوود برای ساختن فیلمی از خاطرات زندگی زناشویی او با شاه جواب مثبت خواهد داد. شاه از ترس فاش شدن خاطرات زندگی زناشویی و اطّلاعات دیگر از مطالبه شش میلیون دلار خودداری کرد. با انعکاس این ماجرا در مطبوعات خارجی شاه قراردادی نیز با کمپانی آمریکایی منعقد کرد تا به این طریق اثر تبلیغات سوء را در افکار عمومی آمریکا از بین ببرد. ثریّا در نهایت وارد سینما شده و حاضر میشود به نحوی بازی کند که موجب ناراحتی شاه و پدرش نشود ولی باز هم شاه تمام هزینه فیلم را تقبل مینماید و اجازه پخش آن را نمیدهد. ثریّا در همین ایام با شخصی به نام فرانکو در ایتالیا آشنا میشود و با او ازدواج میکند؛ اما متأسفانه او در حادثه سقوط هواپیما کشته میشود و ثریّا ناکام و ناامید میماند.
ثریّا اسفندیاری در سوم آبان 1380 در پاریس فوت کرد.چنان چه مشهور است وی در وصیتنامه خود بخشی از ثروتش را برای سرپرستی گربههای پاریس میبخشد. اما آن چه که مورد انتقاد میباشد توهینی است که به مردم شریف ایران روا داشته و آنان را بیصفت تر از گربه میداند که چرا در سقوط حکومت پهلوی نقش داشتهاند. این اقدام ایشان ناشی از این امر میباشد که وی هرگز با تاریخ کشور خود آشنا نبوده و به دور از آثار حکومت استبدادی زیستهاند. او بدون توجه به کوخهای ویران شده و تنها از درون کاخ خود به توصیه اشرافی خود پرداختهاند!؟
[1]. در صفحۀ 71 کتاب ارنست پرون دربارۀ فروغ ظفر آمده است: «واسطۀ آشنایی ثریا با محمّد رضا شاه خانم فروغ ظفر بود. این خانم بختیاری که همسر سالارجنگ بختیاری، یعنی سرداراسعد بختیاری بود، روزی رضا شاه به او میگوید: "اگر شوهر نداشتی با تو ازدواج میکردم." این خانم روزی نزد شاه میشتابد و میگوید: "شوهرم به اتفاق برادرش خیال دارند در غیاب شما در تهران کودتا کنند." رضا شاه نیز هر دو نفر را سرانجام زندانی و معدوم مینماید. این خانم نزد رضا شاه میرود و میگوید: "اکنون من بیشوهرم." رضا شاه درحالیکه لبخندی تلخ بر گوشۀ لبانش نشسته بود، آرام و شمرده میگوید: "شوهرت را به کشتن دادی که بتوانی با من ازدواج کنی؟" رضا شاه لحظاتی چند به فکر فرورفته و سپس میگوید: " در حال حاضر صلاح نیست که من با تو ازدواج کنم. خودت میدانی که جلو زبان مردم را نمیشود گرفت و اکنون به حسابداری دستور میدهم که مادامالعمر، ماهیانه دویست تومان به تو بپردازند. تو هم سعی کن اخبار لازم را کسب و به اطّلاع من برسانی!" از آن به بعد این خانم یکی از حقوقبگیران دربار و مورد مشورت شاه قرار گرفته بود و جاسوسی نیز میکرد و در مقابل این واسطهشدن با ثریا، یک قطعه باغ مشجر چند هزار متری واقع در مقابل کاخ ییلاقی سعدآباد، جنب کارخانۀ برق دربند را محمّد رضا شاه به خانم فروغ ظفر واگذار نمود.»
[2]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 148.
[3]. اشرف در صفحۀ 167 خاطرات خود دربارۀ او میگوید: «چون برادرم او را فوقالعاده دوست میداشت، من نیز سعی میکردم حتیالمقدور فاصله بگیرم و فقط موقعی به دیدار ایشان بروم که دعوتم کرده باشند. منتهی شایعهسازان تهران علاقۀ ثریا را به حفظ فضای خصوصی و مستقل برای خود به خصومت با من تعبیر کردند و بعداً در زمانی که ثریا کوشش میکرد صاحب فرزندی شود و من در آن موقع در اروپا بودم، آنها تا این حد پیش رفتند که شایع کردند من به او داروی نازایی خوراندهام. در آن موقع بود که دریافتم یاوهگویان به هیچ چیز بسنده نمیکنند.»
[4]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 166.
[5]. ارنست پرون، محمّد پورکیان، برگزیدۀ صفحات 72 و 216.
[6]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، برگزیدۀ صفحات 300 به بعد.
7 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 653
شاهزاده فوزیه در سال 1300ش مطابق با 1921م در اسکندریه مصر به دنیا آمد. نام پدر او ملک فؤاد و مادرش ملکه نازلی بود.[1] فوزیه دارای برادری بزرگتر از خود به نام ملک فاروق و سه خواهر کوچکتر از خود به نامهای فائزه، فائقه و فتحیه بود. او در محیط درباری آکنده از عیش و نوش و سرسپردگی به انگلیسیها بزرگ شده بود. اغلب او را شخصی بلهوس و متأثّر از خصایل مادرش معرّفی میکنند و ازدواج وی با محمّد رضا شاه را به علت اهداف سیاسی دانستهاند. مقدّمات اولیّه این ازدواج را محمّد علی فروغی چید که هفتهای چند روز به رضا خان درس تاریخ باستان و جهان میآموخت. هدف از این وصلت استحکام روابط دو کشور مهم مصر و ایران بوده است تا منافع انگلیس بیشتر تأمین شود و حتّی بنا به دستور لقب ایرانیالاصل به فوزیه اعطا میشود.
فوزیه پس از گذشت مراحل و مقدّمات اولیّه به تهران میآید و به طور رسمی مراسم ازدواج وی با شاه ایران انجام میگیرد. همان طور که در کنکاش زندگی خصوصی محمّد رضا شاه همه جا نام ارنست پرون دیده میشود در زمینهی پایان این ازدواج نیز نام او در هر زاویهای به چشم میخورد.
محمّد پورکیان نویسنده کتاب ارنست پرون، محمّد رضا شاه را بازیچه پرون معرفی مینماید. او در این زمینه به نکاتی اشاره میکند که باورکردنش مشکل و حتی غیر قابل باور است و در صحّت گفتارش امّا و اگرهای زیادی نهفته است؛ زیرا سخن او با سخنان معشوقههای شاه در باره روابط جنسی اصلاً هماهنگ نیست و در تناقض است. پورکیان پس از توصیف مراسم عروسی فوزیه به نقل از مریم خانمی که عمری را در کاخ سلطنتی گذرانده است، مینویسد: «... من که از ناتوانی ولیعهد کاملاً آگاه بودم، میخواستم بمانم که در اتاق خواب چه میگذرد. به همین منظور از سر شب در اتاق پهلویی مخفی شدم و در را احتیاطاً از داخل قفل نمودم تا کسی احیاناً مزاحم نشود. پس از ورود عروس و داماد به اتاق خواب یک صندلی زیر پای خود قرار داده و از شیشه قسمت فوقانی در از وسط پرده به درون اتاق نگریستم. فوزیه لباسهای خود را درمیآورد. طی چند ثانیه پیراهن سفید عروسی روی صندلی قرار گرفته بود. آن وقت فوزیه پای پنجره اتاق رفت و نگاه سریعی به بیرون افکند. ولیعهد دستها به کمر زده با چشمان عمیقش به او مینگریست و چنین مینمود که سر جا خشکیده است. فوزیه قدمی جلوتر آمد و تازه ولیعهد متوجّه شد که دست و پای فوزیه میلرزد. رعشهای خفیف به قامتش دویده بود. ولیعهد گفت: چرا ناراحتی؟ فوزیه با لحن اعتراضآمیز و صدای خفیف و مرتعشی جواب داد: آه، آه، تو مثل مجسمه ایستادهای. یک ذرّه هم کمک نمیکنی... . با شنیدن این حرف، ولیعهد یکی از دستهای او را میان پنجه خود گرفته به سمت تختخواب برده روی بستر خوابانید. چراغ اتاق را خاموش نموده و به عذر رفتن توالت از اتاق خارج گردید. هرچند اتاق خاموش بود و من چیزی نمیدیدم؛ ولی میدانستم کسی که به اتاق بازگشت باید پرون باشد! فوزیه و ولیعهد تا نزدیکیهای ظهر خوابیدند و این شاید آسودهترین استراحت آنها در طول دو هفته گذشته بود؟!! پس از صرف غذا، رضا شاه و ملکه مادر مقداری جواهر به فوزیه به عنوان پاگشا هدیه دادند و آن هم عروسی که شب را در آغوش فراشّ سابق دبیرستان گذرانده بود.
در سال 1319 فوزیه شهناز را زایید. رنگ چشمان شهناز عینآً مانند چشمان ارنست پرون عسلی بود و موهای سرش در بدو تولد طلاییرنگ؛ ولی به مرور ایام به صورتِ رنگ موی سرِ پدرش، ارنست پرون درآمد. اگر در مجلسی یا محفلی شهناز در کنار ارنست پرون قرار میگرفت همه حاضرین از شباهت عجیب آن دو حیرت میکردند و به خوبی تشخیص میدادند که شهناز دختر ارنست پرون است.»[2]و[3]
محمّد پورکیان در باره شدّت علاقه و وابستگی فوزیه به ارنست پرون و همچنین در باره علت طلاق وی میگوید: «پس از مدتی ارنست پرون چنان بر زندگی خود قهقهه میزد که دیگر در فکر فوزیه نبود و به قول خودش آن قدر نعمت فراوان بود که دیگر حال و حوصله پرداختن به فوزیه را نداشت و میگفت پرونده عشق فوزیه را به بایگانی راکد قلبش فرستاده است ولی از طرف دیگر فوزیه چنان علاقه عجیبی نسبت به این فراش سابق دبیرستان پیدا نموده بود که گفتنش مشکل است! فوزیه یک روز ضمن درد دلکردن گفت: "همه دلخوشی من در این گوشه غربت وجود ارنست پرون بود ولی اکنون به خوبی احساس میکنم که او را برای همیشه از دست دادهام. با این وصف دیگر ماندن در اینجا بیهوده است" و در فکر بازگشت به مصر بود ولی وجود دخترش شهناز مانع از بازگشت او میشد تا این که اشرف، خواهر توأمان شاه که پس از رفتن رضا شاه از ایران، شوهر احمد قوام، پسر قوامالملک شیرازی او را طلاق گفته بود و با یک راننده تاکسی به نام احمد شفیق که قبلاً عکس لخت او را درحالیکه اسافل اعضای ایشان به میزان زیادی غیرعادی و غیرطبیعی بوده را در یکی از مجلات سکسی شهر قاهره مشاهده نموده با وی در مصر ازدواج مینماید. ظاهراً اشرف پس از ازدواج از ملک فاروق، پادشاه مصر، خواسته بود که به شوهر رانندهاش لقب پاشایی اعطا نماید؛ ولی ملک فاروق از شنیدن این حرف به طور عجیبی برآشفته و با تندی به اشرف گفته بود: "شاهزاده خانم، اینجا ایران نیست. چنین لقبی را فقط برادر نازنین شما که شاه ایران است میتواند به شوهر راننده شما بدهد، نه من!" اشرف از شنیدن این حرف آتش گرفته بود. او مانند یک پلنگ خشمگین تیرخورده به اتّفاق شوهرش به ایران بازگشت و به جان فوزیه بیچاره افتاد. اشرف مثل یکی از این زنهای محله بدنام شده بود. خشم و کینه و شرر از چشمان او میریخت. او میخواست فوزیه را با چنگال تکّه تکّه کند. او کاری کرد که فوزیه اشکریزان و با قلبی شکسته از یگانه فرزندش چشم بپوشد و روانه مصر گردد.»[4]
در طلاق و فراری دادن فوزیه عوامل دیگری نیز دخیل بودهاند. علاوه بر اشرف، مادرش را نیز عامل اصلی دانستهاند؛ ولی هر دو نقش خود را در این زمینه انکار میکنند. تاجالملوک با تکبّر و عنادی نهفته که ویژه درباریان بود میگوید: «از این که شایعه شده من و دختران موجب جدایی و طلاق آنها شدهایم، دروغ محض میباشد و این مطلب اصلاً حقیقت ندارد و برعکس روابط ما بسیار صمیمانه بود. حتّی پس از جدایی هم فوزیه بارها به دعوت رسمی ما برای دیدار با شهناز به تهران آمد و ما هم بارها او را در سفر به اروپا و مصر ملاقات کردهایم. اما شاید خوب نباشد حالا این حرف را بزنم ولی فوزیه هم قدری اُمّل بود و در میهمانیها حاضر نمیشد با میهمانان محمّد رضا برقصد. فوزیه بعد از محمّد رضا با چند نفر ازدواج کرد. شوهر دوم او یک آوازهخوان مصری بود که خیلی هم شهرت داشت. از او هم طلاق گرفت و زن یک نفر فرانسوی شد و در پاریس باقی ماند. گمان میکنم هنوز هم با آن شوهر فرانسوی زندگی میکند.»[5] فریده دیبا نیز درباره طلاق فوزیه میگوید: «من با زیرکی خاص خود از زیر زبان زهرا مشهدی صاحبدیوان، صاحباختیار (آقای یعقوبی) و احترامالملوک و سایر مطلعین، ماجراهای مربوط به زندگی محرمانه محمّد رضا را بیرون کشیدم و اطّلاعات وسیعی به دست آوردم و حالا با اطمینان میگویم که محمّد رضا از آن دسته مردان شیطان بود که به همسر رسمی خود قانع نیستند و دوستانم برایم خبر میآوردند که مثلاً شب گذشته در مجلس بزم علم چه گذشته است. یا من میدانستم که محمّد رضا شب گذشته را با گیتی خطیر، دخترخالهاش گذرانده است. فوزیه هم نتوانست این وضع را تحمّل کند و با پافشاری خود از محمّد رضا طلاق گرفت.»[6] همچنین غلامرضا پهلوی نیز در این خصوص میگوید: «فوزیه مثل همه اعراب خوشگذران و بلهوس بود و به شوهرش وفادار نماند و در تهران برای آن که حسادت محمّد رضا را برانگیزد با مردان جوان و خوشقیافه گرم میگرفت و سرانجام چون روابطش با سیّدحسن امامی (روحانی درباری) موجب رسوایی و نهایتاً جدایی او از شاه گردید.»[7]
با توجه به روایتهای موجود علت جدایی و طلاق فوزیه بیانگر محیط نامساعد دربار پهلوی است. زمانی که محمّد رضا شاه خواهان بازگشت فوزیه از مصر میشود برادرش فاروق در نامهای به او دلیل بازنگشتن فوزیه را روابط بسیار و نامشروع شاه ایران با دیگران میشمارد و گِله از آن میکند که در دوران زناشویی نیز توجهی به او نمیشده است و شاه به دنبال عیاشیهای خود بوده است. شاه در نامهای همه آنها را خلاف میداند و حتّی از روابط ناگفتنی و نامشروع فوزیه حرف میزند. در هر صورت در باره سرنوشت فوزیه پس از جدایی، سخنان متضادی نیز وجود دارد. بعضی میگویند پس از جدایی از شاه، با سرهنگ اسماعیلحسین شیرینبک ازدواج کرد و دارای دو فرزند شد. در پاورقی صفحه 108 کتاب زندگی خصوصی شاه درباره سرانجام فوزیه آمده است که ملک فاروق پس از عزل سلطنت مصر به اروپا گریخت و با ثروتی که در طول سلطنت اندوخته بود در ایتالیا و فرانسه فاحشهخانه و قمارخانه و مراکز تفریحی اروپایی تأسیس کرد. فوزیه هم پس از طلاقگرفتن از شاه به او پیوست و در اداره این مراکز با برادرش شریک شد و با یکی از دوستان برادرش که در کار تجارت سکس فعاّل بود، ازدواج کرد.
[1] . در برخی منابع نژاد خانوادۀ فوزیه را یونانی یا ایتالیایی دانستهاند.
[2]. ارنست پرون، محمد پورکیان، ص 46.
[3]. ثریا دربارۀ ظاهر شهناز دختر فوزیه مینویسد: «او به زحمت یازدهساله نشان میداد. گیسوانی سیاه و چشمانی سبزرنگ داشت و مرا چون غریبهای که محبت پدرش را دزدیده است، نگاه میکرد. شاید هم در این سن و سال کم، میاندیشید که من مسئول راندن مادرش بودهام.»
[4]. ارنست پرون، محمّد پورکیان، ص 65.
[5]. زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، احمد پیرانی، ص 18.
[6]. دخترم فرح، فریده دیبا، ترجمۀ الهه رئیسفیروز، ج 1، ص 150.
[7]. شاهپورغلامرضا پهلوی، احمد پیرانی، ص 470.
8 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 650