پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

توطئه زنانه در قتل ناصرالدین شاه

توطئه‌ی زنانه در قتل ناصرالدین شاه

ناصرالدّین‌ شاه توسّط شخصی به نام میرزا رضای کرمانی به قتل رسیده است و در مورد این که چه کسی زمینه را برای اجرای عمل میرزا رضا مساعد کرده ابهاماتی وجود دارد. از یک طرف او را عامل و مجری سیّد جمال دانسته‌اند و از طرف دیگر تاج‌السّلطنه که از اعضای خانواده‌ی بزرگ او بوده است امین‌السّلطان را محرّک این عمل می‌داند. روایتی دیگر نیز توطئه و یا رقابت بعضی از زنان اندرونی را مقصّر می‌دانند. خان ‌ملک ‌ساسانی در این باره می‌نویسد: «یکی دیگر از روایات مربوط به قتل ناصرالدین شاه که ارتباط تنگاتنگی با مسائل درونی خانوادگی وی دارد و حسادت دو خواهر که اتّفاقاً هر دو مورد توجّه شاه قرار می‌گیرند باعث می‌شود که افرادی چون امین‌السّلطان از موقعیت استفاده کنند و مسلّم است کسی که خشم ملوکانه را نسبت به خود احساس کند در حدّ امکان می‌کوشد تا راه مفرّی برای اجرا یابد. ماجرای قضیه از آن جا آب می‌خورد که شاه در بهار سال 1308 به اقدسیّه رفته بود و از بیماری امینه‌ی اقدس(کنیز محبوب شاه) سخت ملول بود. چشمش به فاطمه دختر محمّد حسین باغبان‌ باشی افتاد. خوشش آمد. امر کرد صیغه‌اش کنند و اسمش را باغبان ‌باشی گذاشت و بعداً کلمه‌ی باغبان حذف شد فقط او را خانم‌ باشی خطاب می‌کردند. در ذی‌حجّه 1310 از شاه پسر شش ماهه سقط کرد. دو سال به کشتن ناصرالدین شاه مانده بود که شاه عاشق ماه ‌رخسار خواهرِ خانم‌ باشی شد. رخساره در آن وقت پانزده شانزده سال داشت و توی اندرون پهلوی خواهرش بود. شاه گاهی لپ‌هایش را می‌چلاند. گاهی بغلش می‌کرد. خانم‌ باشی برای کوتاه کردن دست شاه، ماه ‌رخسار را فرستاد خانه‌ی مادرش شاه هم به امین همایون پول داد که خانه‌ی آخر خیابان لختی (خیابان سعدی) را بخرد و روزهای سواری از آن راه به شمیران می‌رفت. ماه ‌رخسار در آن بالا‌خانه خودش را نشان پادشاه می‌داد. چند هفته بعد شاه مصمّم شد که روزهای جمعه باغ گلستان را قرق کند. دو نفر پیشخدمت مَحرم و دو نفر خواجه‌ سرا بیشتر نمانند. یکی از خواجه ‌سراهای مَحرم مغرور خان بود. آن وقت از دیوار پشت شمس‌العماره ماه‌ رخسار را می‌آوردند توی حیاطِ مریم‌ خانمی که زمان سلطان احمد شاه آبدارخانه کردند. آن روز را تا عصر با او خوش می‌گذراند. بعد از چندی خانم‌ باشی فهمید؛ فرستاد ماه ‌رخسار را آوردند توی اندرون که مواظبش باشد و طوری او را در مضیقه گذاشت که او به شاه شکایت کرد. شاه به امین‌السّلطان فرمود که تو خانم‌ باشی را ببین و بگو دست از این کار‌ها بکشد. بگو که شاه است و مختار همه چیز اگر مخالفتی بکنی می‌تواند همه کار بکند. امین‌السّلطان در ملاقات با خانم ‌باشی طرح دوستی ریخت. درِ باغ سبز نشان داد. خانم ‌باشی هم شاه را با ماه ‌رخسار آزاد گذاشت. ضمناً قرار شد خانم ‌باشی همه‌ی اخبار اندرون را مرتباً به امین‌السّلطان بدهد و هر اتّفاقی که در اندرون می‌افتد و هر کاری که شاه می‌کند و هر حرفی که می‌زند امین‌السّلطان را بی‌خبر نگذارد. بیشتر از یک سال بدین منوال گذشته بود. شکایت‌های مردم از امین‌السّلطان راجع به پول سیاه و بی‌اعتنایی امین‌السّلطان نسبت به ارباب رجوع درباریان زیاد شد و هم در آن ایّام کم‌کم خیانت‌های امین‌السّلطان به گوش شاه رسیده بود. به شاه گفته بودند وقتی که خانم‌ باشی به زیارت شاهزاده عبدالعظیم می‌رود در باغ حاجی کاظم ملک‌التّجار با خانم‌ باشی ملاقات می‌کند. در طیّ مسافرت شاه به مازندران در لواسان حادثه‌ای اتّفاق می‌افتد که شاه نسبت به امین‌السّلطان بسیار بدبین می‌شود و در این مورد خانم انیس‌الدّوله که ملکه‌ی ایران بود و در مهمانی‌های رسمی ‌تاج بر سر می‌گذاشت. برای برادرش محمّدحسن‌خان معظم‌الدّوله چنین حکایت می‌کند که در لواسان برای شاه سراپرده زده بودند و رسم این بود که چادر صدر اعظم و وزرا را نزدیک سراپرده شاه می‌زدند از چادر امین‌السّلطان تا سراپرده‌ی شاه خیلی نزدیک بود. در دست راست خوابگاه شاه رفتم و خوابیدم و نصف شب ملتفت شدم در تاریکی کسی پای مرا می‌مالد وحشت زده بیدار شدم. دیدم شاه است سر و پای برهنه به چادر من آمده است. من با کمال تعجّب جهتش را سؤال کردم. پس از چند دقیقه سکوت گفت: صدای پایی در پشت سراپرده شنیدم آهسته بیرون رفتم. در مهتاب دیدم. مردی تند می‌رود و صورتش را درست ندیدم، ولی اندامش به چشمم آشنا آمد. من پرسیدم به کی حدس می‌زنید؟ گفت به نظر امین‌السّلطان آمد. فردای آن روز شاه دسته‌ی قراولان سراپرده را عوض کرد و قدغن فرمود در نزدیکی سراپرده چادر هیچ کس را نزنید و همه‌ی ملازمین دور از چادر شاه باشند. از آن روز چادر امین‌السّلطان را هم دیگر نزدیک چادر شاه نزدند. از کلاردشت که برگشتیم هر شب شاه بعد از شام به اطاق خلوت می‌رفت و در را روی خودش می‌بست. فقط با روشنی یک شمع در کتابچه‌اش یادداشت می‌کرد. کتابچه را درون کیفی می‌گذاشت که قفل و بست داشت و کلّید آن در جیب جلیقه‌اش بود که با آن می‌خوابید. امین‌السّلطان از خانم‌ باشی خواست که هر طور ممکن است از مطالب درون کیف مستحضر شود و او را مطلع سازد. یک روز که شاه به حمّام رفته بود کشیک خانم ‌باشی کلّید را به دست آورد. کتابچه را گشوده و مطالبش را توسّط عزیز خان خواجه به امین‌السّلطان اطّلاع داد و اهمّ مطالبش این‌ها بود. اوّل مجازات امین‌السّلطان بعد از برگزاری جشن پنجاهم، دوم مصادره‌ی اموال حاجی محمّدحسن، امین‌الضّرب و اعدامش، سوم صدر اعظم کردن اعتماد‌السّلطنه، چهارم باز کردن مدارس در همه‌ی ایران و تصفیه‌ی اندرون. به هر حال جشن قرن پنجاهم نزدیک بود. امین‌السّلطان در صدد کشتن شاه برآمد. حاجی محمّدحسن را از قضیه مستحضر کرد و او را به کمک خواست. حاجی امین‌الضّرب یک نامه برای نوکر قدیمیش میرزا رضای کرمانی به استانبول فرستاده و او را به ایران احضار کرد و خود امین‌السّلطان نامه‌ای به حاجی سیّاح در استانبول نوشت که از حرکت میرزا رضا او را مطّلع سازد. میرزا رضا نامه‌ی حاج محمّدحسن را در حضور سیّد برهان‌الدّین بلخی که از دوستان و معاشرین سیّد بود به نظر سیّد جمال‌الدّین رسانید. سیّد هم با رفتن او به ایران موافقت کرد و میرزا در شوّال 1312 مطابق 19 اسفند وارد حضرت عبدالعظیم شد و پس از چهل و پنج روز شاه را به قتل رساند. چنان‌ که از خاطرات سیاسی امین‌الدّوله و یادبودهای فوق‌الذّکر برمی‌آید اسم دختر باغبان ‌باشی با قتل ناصرالدین شاه و سرنوشت ایران آمیخته و جدا شدنی نیست و به هر حال با این عمل عمد یا غیر عمد جزء شرکاء جرم درآمده است و تاریخ نمی‌تواند نادیده انگارد.»[1]



[1] - خلاصه‌ی صص 300 تا 308 - سیاستگران دوره‌ی قاجار - احمد خان ‌ملک‌ ساسانی

2 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 206

 

هشدار امیر به ناصرالدین شاه

هشدار امیر به ناصرالدّین‌ شاه

روایت است که ناصرالدّین‌ شاه از ذوق و هنرهای شعر و نقّاشی بی‌بهره نبوده است و اغلب تصاویر وزرا و درباریان و سفرا و در اندرون صورت خانم‌ها و کنیزان و خواجه‌ سرایان را می‌کشیده‌اند. او پس از پایان نقّاشی به مناسبت کار انجام شده در کنار تابلو مطلب یا شعری می‌نوشته است و همچنین به مطالعه‌ی کتب نیز علاقه نشان می‌داده‌اند. در مورد کتبی که شاه مطالعه می‌کرد، می‌نویسند: «روزی امیر نزد ناصرالدین شاه آمد و زمانی که در خلوت مشغول صحبت با او شد. از شاه پرسید که آقاجان چه می‌کردید؟ شاه جواب داد مشغول نقّاشی بودم. امیر گفت: ای ‌کاش قدری تاریخ گذشتگان را مطالعه می‌کردی و شعر و نقّاشی پس از خستگی دماغ خوب است! و شاه گفت: شب‌ها کتاب هم می‌خوانم. امیر گفت: چه کتابی؟ شاه پاسخ داد تاریخ سر جان‌ ملکم را با نظر میرزا علی مشکاه‌الممالک ترجمه کرده‌اند و می‌خوانم که امیر گفت: آقاجان اوّل باید از سیاست مملکت آگاه شوی. تاریخ گذشتگان و شرح حال بزرگان را بخوانید. چرا شاهنامه‌ی فردوسی را نمی‌خوانید؟ و تذکّرات دیگر که وضع ایران چگونه آشفته است و به هیچ کس نباید اعتماد کرد و خواندن آن مطالب سمّ مهلک است! شاه پس از خارج شدن امیر به فکر فرو رفت و بعد دستور داد. شاهنامه‌ی فردوسی را برای او بیاورند. همین که باز کرد اوّل آن نوشته بود:

همه مرز ایران پر از دشمن است                       به هر دوده‌ای ماتم و شیون است

همه جای جنگی    سواران  بدی          نشستنگه           شهریاران    بدی

کنون جای آشوب و جای بلاست        نشستنگه     تیزچنگ   اژدهاست

شاه مصمّم شد که به امیر آن قدر اقتدار دهد تا مملکت را سر و سامانی بخشد، ولی مهد علیا و اطرافیان و عمّال خارجی نگذاشتند و سرانجام شاه را اغفال کرده و این مرد بزرگ را که از سنخ خودشان نبود به شهادت رسانیدند و وطن‌پرستان را در اندوه زمان‌ها قرار دادند.[1]



[1] - خلاصه‌ای از صص 80 تا 100 - پشت پرده - احمد خان ‌ملک‌ ساسانی

 2-  آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 206

اعتقادات مذهبی ناصرالدین شاه

اعتقادات مذهبی ناصرالدین شاه

چنان‌ که روایت می‌کنند ناصرالدین شاه فردی به ظاهر مذهبی بوده و هیچ گاه نماز او ترک نمی‌شده است. اعتماد‌السّلطنه در رابطه با این ویژگی او می‌نویسد: «در حفظ قوانین شرع شریف چندان مقیّد می‌باشند که زمستان‌های بسیار سخت در قلل جبال و شکارگاه‌ها همین که وقت نماز رسد تجدید وضو کرده به عبادت مشغول شوند! در تمام عمر یک بار نمازشان ترک نشده حتّی در سفر فرنگ!!»[1] و همچنین در باره‌ی حفظ حدود شرعی در ممالک فرنگ می‌نویسد: «مقارن مسافرت اوّلیّه‌ی اروپا با علما توصیه فرمود که در زمان غیبت اعلی‌حضرت همایون ما زینهار در اقامه‌ی حدود تعطیل نورزید و احکام الهیّه را از روی (لمعتین) شهیدین علیهماالرّحمه مجری دارید و هم در اصقاع و ارباع ممالک فرنگستان هوای نقاطی را به صوت قرآن منشق همی‌ داشت که صیت اسلام هیچ وقت تا آن جا نرسیده بود و فضای امکنه‌ای را به رکوع و سجود مشغول همی‌ ساخت که بانگ نماز تا آن روز اصلاً نشنیده بود.»[2]

از آن جا که اعمال نشانه‌ای از نیّت اشخاص می‌باشد گزارش‌های رفتار پادشاه در فرنگ هیچ تطبیقی با موازین شرع را بیان نمی‌کند و از سفر‌نامه‌هایش چنین برمی‌آید که سیاحت و تفریح در اوّلویّت اهداف شاه و همراهانش قرار داشته است. مثلاً: «در سفری که برای عتبات عالیات به عراق می‌رفته، از آن جا که بیشتر زن‌ها مقدسّات و زیارت دوست هستند خصوصاً زیارت کربلا که مطلوبیت مخصوص دارد به میل طبع و رقابت یک ‌دیگر جمع کثیری از خانم ملتزم رکاب همایون بوده‌اند و این مسأله در انظار مردم عراق عرب خوش‌نما نبوده و او را شاه زنان می‌خوانده‌اند و ناصرالدین شاه از آسایش خود و تا یک اندازه بی‌صدایی مملکت خوشحال است و از بروز افکار جدید که می‌داند بر هم شکننده‌ی عیش و عشرت اوست تا آن جا که بتواند جلوگیری می‌کند و رجال تحصیل کرده‌ی اروپا دیده را از کار‌ها دور می‌کند.»[3] و در برخورد با دیگر مذاهب و یا آزادی عمل آن‌ها ادوارد براون خاورشناس انگلیسی که در دوره‌ی سلطنت ناصرالدین شاه به ایران سفر کرده و راجع به ایران مطالعه داشته‌اند، می‌گوید: «در یزد به یکی از بزرگان زردشتی پیشنهاد کردم که سوار بر اسب شود تا به اتّفاق نزد حاکم برویم و او از سوار شدن بر اسب خود داری کرد و گفت: در ایران یک زردشتی مجاز نیست که سوار بر اسب شود، در صورتی که ناصرالدین شاه منوّرالفکرترین پادشاه قاجاریه بود.»[4]



[1] - صص 30 و 165 - چهل سال تاریخ ایران - جلد اول - محمّدحسن‌خان اعتمادالدّوله - به کوشش ایرج افشار

[2] - صص 30 و 165 - چهل سال تاریخ ایران - جلد اول - محمّدحسن‌خان اعتمادالدّوله - به کوشش ایرج افشار

[3] - ص 363 پشت پرده های حرمسرا - حسن آزاد

[4] - ص 437 - خواجه‌ی تاجدار جلد دوم - ژان گور - ترجمه‌ی ذبیح‌الله منصوری

 5- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 204

وسعت اطلاعات ناصرالدین شاه

وسعت اطّلاعات ناصرالدین شاه

در مورد آگاهی و اطّلاعات پادشاه از تاریخ و جغرافیا و... چند نمونه از روایات ضد و نقیض اعتماد‌الدّوله ذکر می‌شود و جای تعجّب است که با این وسعت اطّلاعات چرا به کشور خیانت کرده‌اند و اگر این موارد صحّت داشته باشد او را باید رئیس خائنان تاریخ دانست:

«از سیر گذشتگان تاریخ ایران آن چه نوشته‌اند از مصنّفین عجم و عرب و یونان و لاتین و غیره مرکوز[1] ذهن مبارک است و تاریخ قدیم و جدید سایر ممالک را از هر سلسله و طبقه که باشد به خوبی می‌دانند و از هر نقطه ذکر می‌شود شرحی وافی در آن بیان می‌فرمایند و همه قسم تاریخ بالاستمرار در حضور همایون خوانده می‌شود و بنا بر علاقه تتبّع کامل می‌فرمایند. ذوالقرنین که در قرآن کریم ذکر او شده و بر شرق و غرب عالم استیلا یافته و او را مالک اقالیم سبع دانند همان سزوستریس معروف مصری است[2] و تاریخ پطرکبیر و ناپلئون اوّل به تمامه در مدّ نظر مبارک است و ولعی به مطالعه آن کتب دارند.»[3] و «بیشتر از سه کرور بیت و وقایع مهمه‌ی یومیّه و روزنامه جاتی است که به قلم مبارک نگاشته شده و در مجلاّت عدیده جلوه کرده و در خزینه‌ی مبارک مخزون و مخلّد است و اگر کسی آن جمله را بیند قدر و مرتبت و اندازه زحمت این پادشاه کارآگاه را می‌داند.»[4] و در روزنامه‌ی خاطرات صفحه 98 به تاریخ جمعه 20 رمضان 1298 ه.ق. می‌نویسد:

«امروز شاه میل کردند جغرافیا تألیف کنند. نقشه به زبان انگلیسی است. به هیچ وجه از درجات عرضی و طولی اطّلاع ندارند و زبان انگلیسی نمی‌دانند تا از روی نقشه، تألیف جغرافیا بفرمایند. پناه بر خدا از اتلاف وقت عزیز گرانبهای پادشاهی که به واسطه‌ی استقلال هر دقیقه‌ی او مقابل هزار سال دیگران است و سبحان‌الله که حتّی در تألیف جغرافیا هم از راه معمول و سهل ورود نمی‌فرمایند. از راه غیر معمول مشکل حرکت می‌کنند.» و مجدداً در باره‌ی علم جغرافیای شاه می‌نویسد: «در علم جغرافیا طوری احاطه دارند که قراء و قصبات و انهار و جبال و رساتیق اقالیم خمسه را به تفصیل دانند و شرحی مبسوط از هر ناحیه توانند و همانا کره‌ی ارض در دست مبارک گویی است.» و در مورد فرانسه‌ دانستن شاه می‌نویسد: «پانزده سال است که من درس می‌گویم. ...و ده سال قبل از من معتمدالملک و پیش از او، حکیم کلوله و در زمان ولیعهدی و ایالت تبریز جمع دیگر درس داده بودند. ماشاءالله از شدّت کار یا پریشانی خیال هیچ فرانسه نمی‌دانند و چهل سال است فرانسه می‌خوانند و هنوز در تکّلم ماضی را جای مضارع و امر را به جای نفی تکّلم می‌فرمایند.»[5]

 

ا



[1] مرکوز. [ م َ ] (ع ص ) نعت مفعولی از رَکز. رجوع به رکز شود. || محکم نشانیده شده ، مأخوذ از رکز که به معنی سرنیزه و جز آن در زمین فروبردن است . (غیاث ) (آنندراج ). || نشانده شده و نهاده شده و نصب شده . (ناظم الاطباء). || ثابت . (یادداشت مرحوم دهخدا). ثابت و مستحکم و برقرار و استوار. (ناظم الاطباء). || مدفون . (یادداشت مرحوم دهخدا). دفن شده . || میل و خواهش و مراد. || دریافت شده و درک شده . (ناظم الاطباء). - مرکوز خاطر یا مرکوز ذهن شدن ؛ مرتسم شدن . نقش بستن در ذهن . مرتکز شدن در خاطر. - مرکوز خاطر یا مرکوز ذهن کسی کردن ؛ خاطرنشان ساختن . خاطرنشان کردن . مرتکز ذهن او کردن . (( لغت نامه دهخدا، ویراستار))

[2] ساسسطراطیس شکل عربی شده شکل پونانی سسوستریس Sesosteris  گرفته شده است. در دوره‌ی پادشاهی میانه دز سلسله‌ی دوازدهم سه فرعون بنام های سزوستریس  اول و دوم و سوم سلطنت کرده‌اند. این پادشاهان سلسله دوازدهم در آبیاری و کشیدن کانال شهرت دارند و از میان اینان سزوستریس دوم (1888-1906 پیش از میلاد) به سد سازی پرداخته است و یکی از کارهای او سدّی است که دره‌ی بحر یوسف را از خطر طغیان نیل حفظ می‌داشت و خود او در ساختمان سد، نظارت می‌کرد و تصور می‌شود که مقصود ابوریحان همین سزوسترس دوم است. درباره‌ی این سزوستریس هرودوت آورده است که هنگامی که: وی به مصر بازگشت اسیرانی به همراه آورد و آنها را به کار واداشت و تمام کانال‌هائی که امروز در مصر وجود دارد هم اینان کنده‌اند. باز هرودوت در همان کتاب از کانال‌هایی که سزوستریس حفر کرده یاد می‌کند و یادآور می‌شود که شهر بوباستیس خاک‌ریزی و تقویت شد و بعد در همان کتاب آورده است که دو کانال از نیل منشعب می‌شود و معبد بوباستیس را که در میان شهر است در بر می‌گیرند و این کانال‌ها هر کدام یک صدپا عرض دارند و دور هر با خاک‌ریزی بالا آورده شده است و در جای دیگر می‌نویسد که شاخه‌ی نیل که از آن کانال‌ها به شهر کشیده شده است در زیر شهر در کنار دریا واقع است و پلوسی (Pelusi) نام دارد بنابراین آن قسمت از نیل که دربوباتیس به دریاچه تمساح و دریاچه‌های تلخ می‌پیوسته است؛ نخستین بار توسط سزوستریس دوم کنده شده و در این صورت تاریخ حفر کانال تا زمان داریوش اوّل هخامنشی چنین میشود: سزوستریس (1888-1906 ق.م)، ستی اول (1298- 1318 ق.م)، رامسس دوم (1239-1298 ق.م)، نخائو (594 609 ق.م)‌ و سرانجام داریوش در حدود 518 پیش از میلاد آن را به پایان برد. اما بیرونی درباره‌ی اتمام کار بوسیله‌ی داریوش با این که به کنده شدن کانال به دست داریوش اشاره می‌کند گویا از روایت دیودوروس متاثر است و آورده است که کار کانال به پایان نرسید زیرا به شاه گفتند که چون سطح دریای سرخ بالاتر از نیل است مصر در آب عرق خواهد شد امّا سنگ نبشته‌ی مصری و نیز سنگ نوشته‌ی پارسی باستان کانال، اتمام کار این آب‌راهه را تایید می‌کنند. در سنگ نوشته‌ی فارسی باستان داریوش می‌گوید که از « پیراو نام رودی» در مصر کشتی‌ها به سوی دریای پارس روان شدند و سنگ نوشته‌ی مصری نیز می‌رساند که 44 کشتی از کانال روانه پارس شدند. گویا داریوش حدود 80 کیلومتر از کانال را هنوز پایان نیافته بود کنده است و پس از این تاریخ است که داریوش اسکیلاکس را برای اکتشاف راه دریایی هند فرستاد. ابوریحان خبر درست دیگری می‌دهد و آن این است که این کار را بطلمیوس سوم به دست ارشمیدس به پایان رسانید. می‌دانیم که پس از داریوش از این راه دریایی چنان که باید استفاده نشد و کانال بار دیگر پر شد و بطلموس دوم (246-283 ق-م) دوباره کانال را پاک کرد و از آن بهره برداری نمود و نیز می‌دانیم که ارشمیدس همزمان او بوده و حتی برای تحصیل به اسکندریه هم رفته است. امّا همکاری او با بطلمیوس در باره‌ی کانال دانسته نیست و اگر سخن ابوریحان را در این مورد درست بپنداریم؛ می‌توان تصور کرد که شایعه‌ی ریزش آب دریای سرخ به نیل و ویرانی مصر هنوز در اذهان مردم بوده است و ارشمیدس، بطلمیوس را در کاری که پیش داشته است اطمینان خاطر بخشیده است. (ایرانویج دکتر بهرام فره‌وشی، ویراستار)

[3] - صص 28 و 29 - چهل سال تاریخ ایران - جلد اوّل - محمّدحسن‌خان اعتمادالدوله - به کوشش ایرج افشار

[4] - صص 28 و 29 - چهل سال تاریخ ایران - جلد اوّل - محمّدحسن‌خان اعتمادالدوله - به کوشش ایرج افشار

[5] - ص 433 - جلد دوم - چهل سال تاریخ ایران - با تعلیقات محبوبی اردکانی

6 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 202

 

خصایل ظاهری ناصرالدین شاه

خصایل ناصرالدّین ‌شاه

آن گونه که معیّرالممالک و اعتماد‌السّلطنه صفات ناصرالدین شاه را توصیف می‌کنند از نظر هوش و اطّلاعات ادبی و هنری و تاریخی و جغرافیا و مهارت‌هایی چون تیراندازی و... هیچ کمبودی نداشته است. می‌نویسند که او علاوه بر این ویژگی‌ها به شاگردان دارالفنون علاقه‌ی وافر داشته و از نظر توجّه به مظلومان نیز مشکلی نداشته‌اند و اگر این گونه باشد واقعاً در ریاکاری بی‌نظیر بوده است؛ زیرا هیچ‌ یک از این خصایل شاهنشاه را در انجام امور مشاهده نمی‌کنیم. معیّرالممالک در باره‌ی این پادشاه می‌نویسد: «ناصرالدّین‌ شاه را چهره‌ای گشاده و مطبوع بود. چشم‌های گیرا و درخشانش هر دلی را مجذوب می‌ساخت و نگاه ملایمش را چنان نفوذی بود که در دل هر کس اثری شگفت می‌بخشید و خواه و نخواه در حلقه‌ی اطاعتش می‌کشید؛ ولی گاه خشم، آن نگاه آرام را چنان سختی و تندی پدید می‌گشت که کس را یارای تحمّل آن نبود و شراره‌هایی که از دیدگانش می‌جست خرمن نیروی هر جسوری را می‌سوخت. دماغی کشیده و اندکی برگشته، سبیلی بلند و راست و لبانی مردانه و متبسّم داشت. موهای سرش به کلّی ریخته و دامنه‌ی پیشانی فراخ تا فرق درخشان کشیده شده بود. اندامی ‌معتدل، حرکاتی موزون، رفتاری برازنده و دست و پایی در نهایت ظرافت داشت. با زیردستان به رأفت و عطوفت سلوک می‌کرد و برای فراهم ساختن آسایش رعایا و آرامش کشور دَمی ‌نمی‌آسود. خلاصه برای خدمتگزاران پدری مهربان و برای خیانت‌کاران مؤاخذی سخت‌گیر بود.

شاه با جملات منقطع سخن می‌گفت. صدایی ملایم و در عین حال آمرانه و خنده‌ای مخصوص به خود داشت. اغلب کلمات را از حلق ادا می‌کرد. زبان فرانسه را خوب می‌دانست؛ ولی به روانی حرف نمی‌زد. مردمان طبقه‌ی سوم به آسانی وسیله‌ی شرفیابی به چنگ آورده شکایت خود را شفاهاً به عرض می‌رساندند و مأیوس برنمی‌گشتند و اغلب به وسیله‌ی یکی از علمای وقت یا خواجه‌های محترم و یا عزیزالسّلطان دادخواهی می‌کردند. در تابستان سرداری از پارچه‌های نازک و مخصوصاً آغاری[1] با شلوار سپید می‌پوشید و در زمستان سرداریش از ترمه یا ماهوت سیاه و پالتوهایش نیز از ترمه و ماهوت سیاه و برگردان و یقه‌ی خز داشت. در زیر پالتو قبای قلمکاری در بر می‌کرد و زیر آن جامه‌هایی چند روی هم به تن می‌کرد. سرداری شلوار و پالتوهایش دارای مغزی قرمز و تکمه‌های زرد شیر و خورشیدی بود. گاه عصا به دست می‌گرفت و ندرتاً دستکش بر دست می‌کرد. معمولاً پالتو را بر دوش می‌افکند و ندرتاً دست از آستین بیرون می‌آورد. همیشه موزه‌ی چرم برقی به پا می‌کرد. اگر کفش می‌پوشید آن نیز از چرم برقی بود. عطر زنبق و بنفشه را بسیار دوست می‌داشت و پیوسته بوی دلکش این دو گل از وی به مشام می‌رسید. گاه نیز دست و رو را با گلاب می‌شست و هرگز نماز را ترک نمی‌کرد و پیوسته مُهر کوچکی در جیب داشت و چون هنگام گزاردن نماز فرا می‌رسید دستمال خود را از سجاده به زمین گسترده، مهر را روی آن قرار می‌داد و به نیایش پروردگار می‌پرداخت. شاه روزی پنج قلیان می‌کشید. به کشیدن انفیه نیز معتاد بود و بهترین آن را از هندوستان برایش می‌آوردند که در قوطی از طلا و مینا ریخته در جیب می‌گذاشت و روزی چند بار از آن استعمال می‌کرد.»[2]

اعتماد‌السّلطنه می‌نویسد: «شمایل همایون اعلی‌ حضرت قَدر قدرت اقدس صاحبقران ادام‌الله تعالی شوکته که همواره به بشّاشت و فرخندگی مقرون است حاکی از تمامی ‌خلقت و تناسب عناصر و استکمال قوی و استعداد حواس و مدارک عالیه و مشاعر کامله می‌باشد. اعتماد‌السّلطنه اوصاف ناصرالدین شاه را با الفاظی چون پیکر مبارک، بالای همایون سمن و هزال،[3] چهره‌ی لَمَعان،[4] جبین اقدس اعلی، گونه‌های مبارک و درخشنده چون لئالی است، می‌گوید:

بهار است گویی همایون رُخش

که شادی دهد طلعت فرخش

و در مورد موی دست‌ها و ناخن‌ها می‌گوید: موی سیاهِ نرمی بر روی دست‌ها روییده که آن‌ها را به شمشیر مجوهر شبیه کرده و ناخن‌ها به رنگ پشت‌ گلی شفّاف و اَملَس[5]. از نظر اخلاقی گوید: هر کس در اخلاق کریمه‌ی خسروانی به تأمّل دیده داند که با صلابت و مهابت شاهنشاهی قلب مبارک را رأفت و مهری است که بار یافتگان را به ملاطفت از حالت رُعب به عالم اُنس آرد و در دِهشت و خشیّت نگذارد. نحوه‌ی تکّلم وی را با عبارات و انسجام استعارات سعدی مشابه می‌داند:

به آب لطف سرشتند طینتش زان روی

ز فرق تا به قدم، نرمی ‌و ملاطفت است

و از نظر مردم ‌دوستی میل قلب همایون این است که تمام اهل عالم خاصّه رعایای ایران در مهد آسایش، مرفّه‌الحال باشند و به وسعت زندگانی کنند. ذکور و اناث اهل مملکت را فرزند خود دانند و خیال ناشایسته هرگز به مخیّله‌ی آن حضرت راه نیافته.»[6]



[1] آغاری .(اِ) آغری . قسمی جامه‌ی ابریشمین سطبر که از آن مردان لباده و عباو سرداری کردندی و زنان یَل و نیم تنه و مانند آن .(لغت نامه دهخدا)، ویراستار

[2] - خلاصه‌ی صص 52 تا 66 - یادداشت‌هایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین شاه - معیّرالممالک

[3] هزال . [ هَُ ] (ع مص ) لاغر گردیدن . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || (اِمص ) لاغری . (منتهی الارب ). نزاری . نحول . نحیفی . نحافت . (یادداشت به خط مؤلف ). قلت گوشت و پیه . نقیض سمن . (از اقرب الموارد).( لغت نامه دهخدا، ویراستار)

[4] لمعان . [ل َ م َ ] (ع مص ) لَمْع. درخشیدن . (تاج المصادر). بُروق . تلألؤ. تابش . درخشیدن . درفشیدن . تافیدن . تابیدن . لُموع : و روزکور را از لمعان آفتاب تابستان چه تمتع تواند بود. (تاریخ بیهق ص 4). و لمعان انوار سروری در جبین او مبین گشته . (گلستان ). || اشارت کردن . لمع. ( لغت نامه دهخدا، ویراستار)

[5] املس . [ اَ ل َ ] (ع ص ) تابان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): از جاهای دوردست سنگهای مرمر فرادست آوردند مربع و مسدس همه روشن و املس . (ترجمه‌ی تاریخ یمینی ). || نرم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (زمخشری ). || هموار، مقابل خشن . (فرهنگ فارسی معین ). نسو. (تاج المصادر بیهقی ). هموار و چیزی که به او چیزی دیگر متعلق نشده باشد. (آنندراج ). مؤنث آن ملساء است . (از اقرب الموارد). || صحیح و درشت پشت . (ناظم الاطباء). درشت پشت . (منتهی الارب ) (آنندراج ). || صحیح الظَّهر. (از اقرب الموارد).

- امثال : هان علی الاملس ما لاقی الدبر ؛ یضرب فی سوء اهتمام الرجل لشأن صاحبه . (از ناظم الاطباء).

|| اسب هموار درشت پشت . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || و در اساس است : بعیر املس ؛ خلاف الاجرب . (از اقرب الموارد). || خمس املس ؛ خمس سخت درتعب اندازنده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || ساده . || نغز. (فرهنگ فارسی معین ). لغت نامه دهخدا. ویراستار

[6] - صص 26 تا 30 - چهل سال تاریخ ایران - جلد اوّل - محمّدحسن‌خان اعتمادالدّوله - به کوشش ایرج افشار

7 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 200