پس از آن که قدرت دولت ایلخانان در زمان سلطان ابوسعید (717 تا 736) به پایان رسید در نواحی مختلف ایران جنبشهای محلی شکل گرفتند که سرانجام تمام آنها در اثر رقابت و اختلافات متوالی توسط تیمور لنگ از میان رفتند. یکی از این جنبشها که در اثر ظلم و ستم مغولان با شعار سر به دار میدهیم و تن به ذلت نمیدهیم توسط مردم روستای باشتین که در چهار فرسنگی جنوب غربی سبزوار قرار دارد، تشکیل گردید. این قیام تحت تأثیر دو نیروی مذهبی و نظامی موقعیت خود را تحکیم بخشید، ولی ریشهیابی علت قیام مردم را باید در اثر ظلم و ستم مغولان و سپس اندیشههای مذهبی جستجو کرد. تفکیک این دو نکته معلول یک دیگر هستند ولی مقدماتش توسط واعظی از مردم مازندران به نام شیخ خلیفه سامان داده شد که البته لازم به ذکر است که قبلاً این تفکر شیعی دوازده امامی در اثر مجاهدت برخی علما چون خواجه نصیرالدین طوسی و به خصوص در زمان اولجایتو و غازان خان جانی تازه گفته بود، حرکت خود را آغاز کرد. مبارزهی شیخ خلیفه با دسیسههای مختلف از سوی جناحهای سیاسی و مذهبی روبرو شد که در نهایت وی را در مسجدی به دار آویختند. این نهضت با مرگ او پایان نیافت و توسط یکی از شاگردانش به نام شیخ حسن جوری ادامه یافت، تا این که در سال 738 سربداران در سبزوار پرچم استقلال برافراشتند. «در زمان شکلگیری نهضت سربداران فضایی متشنج و ضد شیعی وجود داشت و تشیّع میخواست در چنین فضایی توان سیاسی خود را در دفاع از جامعهی اسلامی به نمایش بگذارد. چنین آرمانی از یک سو به حضور فقیهانِ نیرومندِ شیعه نیاز داشت که بتوانند رهبری این امر مهم را برعهده گیرند و از سوی دیگر به قدرتی نظامی احتیاج داشت که مخلصانه و دلاورانه آرمانهای متعالی شیعه را دنبال کنند و گوش به فرمان رهبری مذهبی جامعه باشند. پس از شکلگیری نهضت سربداران و رسمی شدن مذهب شیعه در دولت ایشان تصوّف تغییر ماهیت شگرفی داد و آن روی آوردن تصوف به سیاست و مبارزات اجتماعی و همچنین گرایش رهبران آن به تشیع دوازده امامی بود. دو نمونهی بزرگ این تغییر را میتوان ایجاد فرقهی منسوب به شیخ حسن جوری و همچنین فرقهی صفویه دانست که هردو به تشکیل حکومتهای شیعی انجامید. نهضت سربداران از دو نیرو تشکیل شده بود. یکی نیروی نظامی و سیاسی که به آنها «سربداران» میگفتند و از مرام و روش جوانمردی و پهلوانی برخوردار بودند و دیگری نیروی مذهبی و صوفیه با نام «شیخیه» بود. بدین ترتیب در قیام سربداران دو مسلک اجتماعی مهم صوفیه و فتوت در کنار هم قرار گرفتند که تا آن زمان بی نظیر بودند.»[1]
چنان که ملاحظه میشود دکتر ولایتی تنها منشاء این نهضت را ناشی از تغییر عجیب و ناگهانی روح صوفیگری و تصوف و همچنین تفکر شیعی میداند و در ادامهی این موضوع و برای سرپوش گذاشتن این ابهامات به سابقهی روح فتوت و جوانمردی در تاریخِ گذشته میپردازد، در صورتی که میدانیم حادثهای که در روستای باشتین اتفاق افتاد بر اثر ظلم و ستم ایلچیان مغول و توسط دو برادر به نامهای حسن و حسین شکل گرفته است و کاری به دنیای صوفیانِ از دنیا بریده ندارد و به احتمال قوی باید گفت که اگر حمایت عبدالرزاق نبود، چه بسا که حرکت آنها در همان نقطه توسط نیروهای حکومتی خاموش شده بود. روایت وقوع حادثه را تاریخ الفی چنین ذکر میکند که «ایلچی ایلخان به آن جا فرود آمده و از دو کس که حسن و حسین باشند طلب شراب و شاهد میکرد. ایشان هرچند عذر میگفتند معقول نمیافتاد و میخواست که دست به تعدّی عورات دراز کند آن دو برادر بیطاقت شده شمشیر کشیدند که ما تحمل این فضیحت نداریم. سرِ خود بر میتوانیم داد و این معنی را مشاهده نمیتوانیم، نمود و آن ایلچی را به قتل آوردند. و خواجه علاءالدین وزیر این خبر شنید. کسان به طلب حسن و حسین فرستاد. عبدالرزاق به یاری حسن و حسین برخاسته ایشان را نفرستاد و به وزیر نداد. وزیر جمعی را به آوردن ایشان بار دیگر فرستاد. در این مرتبه با جمعی از رنود و اوباش اتفاق کرده با مردمِ وزیر جنگ کرد و سه کس را به قتل رسانید و بقیةالسیف فرار نموده نزد وزیر رفتند. عبدالرزاق برادران و خویشان و مردم آن موضع را جمع کرده، گفت که فتنهای عظیم حادث شد و دیگر تحمل سودی نخواهد کرد؛ چه وزیر چون بر ما دست یابد همه را به قتل خواهد رسانید. پس علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد. اکنون اگر خدا توفیق دهد دفع ظلم و دفع ظالمان کنیم و الّا سرِ خود بردار اختیار داریم و تحمل جور و ستم نداریم و خود را سربدار نام نهاده به اتفاق یک دیگر بنیاد فتنهانگیزی کردند و دست تطاول به اطراف مملکت دراز کرده هرچه میخواستند میکردند. و جمعی کثیر با عبدالرزاق متّفق شده کار او رونق تمام یافت.»[2]
آن چه که قیام سربداران را به نتیجه میرساند رهبری نظامی عبدالرزاق در این جریان است و ارتباطی به تفکر شیعی شیخ خلیفه ندارد؛ چنان که از رفتار و علت حمایت عبدالرزاق از این واقعه برداشت میگردد مربوط به حفظ منافع و پوشاندن خطاکاری خود بوده است. دکتر ابوالفضل نبئی شرح حال وی را چنین روایت میکند: «عبدالرزاق فرزند شهابالدین فضلالله (خواجه جلالالدین) باشتینی بود. دولتشاه سمرقندی درباره او مینویسد: خواجه فضلالله مرد محتشمِ بزرگ بوده است و در املاک و اسباب دنیوی در ناحیهی بیهق نظیر نداشت. فصیحی خوافی، خواجه فضلالله را کدخدا معرفی میکند: .... در باشتین کدخدایی بود که مردی متموّل بود و وابستگی او را به دربار و حکومت مغول نشان میدهد. عبدالرزاق نیز مانند پدر و برادرانش در دستگاه ایلخانی شغل دیوانی داشت و مردی کمانکش و تیرانداز نیرومند بود، اما از لحاظ اخلاقی در میان مردم چندان حُسن شهرت نداشت و به روایت روضةالصفا مردی عیاش و متلِف بود. عبدالرزاق به علت داشتن نیروی بدنی و خوی فرمانبرداری به خدمت ابوسعید درآمد و آن گاه از طرف او به تحصیل اموال دیوانی کرمان مأموریت یافت. در کرمان وجوه حاصله را حیف و میل کرد و چون دست خالی شد، متردّد و مضطرب بود که چه باید کرد؟ اندیشید که به زادگاهش برود و اموال پدری را بفروشد و مال دیوانی را به ایلخان بپردازد، اما در نیمهی راه از درگذشت ابوسعید باخبر شد و خوشحال به باشتین رسید. در آن جا با قیام مردم بر ضد مغولان مواجه گشت و به مردم پیوست و قیام آنان را رهبری نمود (737). در این زمان اهل روستای باشتین نیز برای سامان دادن به قیام و مقابله با دشمن نیاز به فردی آشنا به امور نظامی داشتند. بنابراین روستائیان پیشوایی او را قبول کردند. وی نیز با عزمی راسخ در صف آنان قرار گرفت و عنوان سربهداری را برای خود و اطرافیانش برگزید و به اهل قریهی باشتین چنین گفت: فتنهای عظیم در این مقام پدید آمد، اگر مساهله کنیم کشته میشویم. به مردی سرِ خود را بردار دیدن هزار بار بهتر که به نامردی کشته شدن. با پیوستن عبدالرزاق به قیام کنندگانِ باشتین نهضت سربداری سازمان یافت و خبر آن در خراسان به همگان رسید. علاءالدین محمد هندو که وزارت خراسان را به عهده داشت در حالی که منافع حکام مغولی را تأمین میکرد از رعایا نیز طرفداری مینمود. بنابراین نهضت اهالی باشتین را برخلاف مصالح عمومی دانسته و برای خاموش کردن آن به نیروی نظامی متوسل شد و هزار مرد جنگی به سبزوار گسیل کرد. اما این سپاه از سربداران شکست خورد و به دنبال این شکست خواجه علاءالدین دیگر نتوانست در خراسان بماند و به سوی گرگان گریخت. اما در نیمهی راه گرفتار سربداران شد و آنها او را کشتند و اموالش را به غارت بردند و دختر بیوهی وی را هم به اسیری گرفتند. اموال به دست آمده در میان مردم تقسیم شد و وضع مالی سربداران را بهبود بخشید و ایشان را برای حمله به سبزوار مصممتر ساخت. در سبزوار نیز کوتوالِ قلعه با سربداران همکاری کرد و قلعه را تسلیم آنان نمود و در این ماجرا اوضاع سیاسی زمان هم به سود آنان تغییر یافت. عبدالرزاق پس از تصرف سبزوار به سال 737 آن جا را مرکز حکومت جدید خود قرار داد و به نام خویش خطبه خواند و سکه زد و اعلام استقلال نمود. طرفداری از مذهب شیعه امامی را هم بنیاد نظام قرار داد. وی آن گاه به گسترش قلمرو سربداران پرداخت و نواحی رادکان، جوین، اسفراین، جاجرم و بیارجمند را یکی پس از دیگری به چنگ آورد. او پس از دو سال و چهار ماه که در رأس قدرت بود به دست برادرش وجیهالدین مسعود کشته شد.
قتل عبدالرزاق به دست برادرش وجیهالدین به ظاهر به سبب افراط و سماجت عبدالرزاق در هوسرانی انجام گرفت و داستان آن چنین است: چون دختر بیوهی علاءالدین هندو اسیر عبدالرزاق شد، عبدالرزاق قصد داشت با او ازدواج کند، ولی زن حاضر به این کار نشد و به نحوی از چنگ او گریخت. عبدالرزاق برادرش وجیهالدین را به دستگیری آن زن مأمور ساخت. وجیهالدین چون بر او دست یافت در اثر تضرّع و دادخواهی زن بر او رحم آورد و آزادش کرد. عبدالرزاق چون بر این امر اطلاع یافت مسعود را نکوهش کرد و در پی این مناقشهای که بین آنان صورت گرفت عبدالرزاق به دست وجیهالدین کشته شد. بعضی این پیشآمد را نشانهی یک اختلاف سلیقهی عمیق در سیاست درونی و برنامههای اجتماعی سران این دولت نوپا میدانند که عبدالرزاق و وجیهالدین مسعود دو قطب اصلی آن بودهاند. شور و شوق سربداران و شجاعت شخصی عبدالرزاق و از طرفی اوضاع حاکم بر زمان پیروزیهایی را نصیب وی کرد، اما او وابسته به طبقهی ملاکین بود و انتظار نمیرفت که آمال و آرزوهای طبقهی محروم به دست وی عملی شود. معلوم میشود که خصوصیات و سجایای اخلاقی او نیز ذاتی بوده است و ارتباطی با مواعظ فیاض شیخ خلیفه و حسن جوری نداشته است و اگر دولتش را بر اساس مذهب تشیع استوار ساخت باید آن را هم پیروی از خواست اطرافیانش بدانیم. فقدان شخصیتهای برحق و مستعد به افرادی چون عبدالرزاق فرصت خودنمایی داد. در گزارشهای ابن بطوطه میخوایم در آغاز امر هفت سرکردهی دلیر در رأس سربداران قرار داشتند: مسعود، محمد و پنج تن از رفیقان ایشان. گزارش ابن بطوطه از اوضاع زمان سربداران بعد از قتل عبدالرزاق و روی کار آمدن وجیهالدین مسعود و جنگ سربداران با آل کورت است. اگر گفتهی ابن بطوطه را درست بدانیم و سربداران در آغاز کار دارای هفت سرکرده بوده باشند از این هفت سرکرده یکی مسعود برادر کهتر عبدالرزاق است و دومی محمد، آی تیمور غلامِ وجیهالدین. از پنج نفر دیگر اسمی در میان نیست. عبدالرزاق در چنین شرایطی بیرقیب یکّهتاز میدان میشود. بعد از او نیز تنها شخصیت نظامی سربداران برادرش وجیهالدین مسعود است که با وجود کشتن سرکردهی سربداران و برادر خویش بدون کمترین اعتراض و یا مخالفتی در رأس قدرت قرار گرفت.»[3]
همان گونه که از اختلاف دو برادرِ سربدار در مورد یک زن استنباط میگردد نابودی دولت مستعجل آنان بی دلیل هم نبوده است و برای صحت آن میتوان به فهرست و زمان حاکمانش گذری کوتاه داشت که تمام آنها با قتل و یا خلع شدن حکومت را به دیگری واگذار کردهاند. آخرین امیر سربدار نیز خواجه علی مؤید بود که به خاطر تحکیم جایگاه خود متوسل به قدرت برتر یعنی تیمور لنگ گردید و راه خیانت پیمود.[4] در این میان تا حدودی میتوان درک کرد که وضعیت زندگی مردم در آن ایام آشفته چگونه بوده و هیچ تفاوتی بین حکومتها نمیتوان قائل شد. «مطالعهی تاریخ ایران در دورهی فترت بین مرگ سلطان ابوسعید آخرین پادشاه سلسله ایلخانی و استیلای امیرتیمور گورکان متضمن هرج و مرج عجیبی است که در این ایام در ایران بر اثر قیام مدّعیان عدیدهی سلطنت و کشمکشهای دائمیِ ایشان پیش آمده بود و صدماتی که در آن دوره، متعاقب آن وقایع به مردم و خرابیهایی که به آبادیها رسیده چنان اوضاع را آشفته و مردم را پریشان کرده بود که در اواخر حتی صالحترین افراد آمدن خونریزِ بی باکی مانند تیمور را به دعا و به جان و دل از خدا میخواستند. شاعر بلند نظر شیراز حافظ پس از آن که از مشاهدهی این اوضاع و احوال به تنگ آمده با کمال بی صبری میگوید:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی»[5]
با ارزیابی این نهضت و دیگر فرمانروایان تاریخ میتوان به این نتیجه دست یافت که میزان ظلم و ستم بر تودههای مردم و بهرهکشی تحت هر عنوان و تفکر و شعار برای حاکمان اهمیتی نداشته است. سرنوشت نهضت سربداران نیز همانند دیگر دولتها بود و اقدامی در جهت رفاه مردم دیده نمیشود و آنان نیز در اثر اختلاف و رقابت داخلی راه زوال و نابودی را پیمودهاند. پایان نهضت سربداران نیز توسط خواجه علی مؤیدی که برابر با پنجمین سال حکومت او بود رقم خورد و برای تحکیم موقعیت خود متوسل به هر حیلهگری شده بود. هنگامی که «زمام امور سربداران هر روز به دست یکی از متنفّذان سربدار میافتاد مرد حیلهگری به نام علی مؤید که به ظاهر درویش و در باطن از مخالفین سربداران بود وارد معرکهی سیاست شد و با کمک درویشعزیز موقعیت خود را مستحکم کرد. او برای انحراف افکار عمومی و عوامفریبی دستور داد هر بامداد و شام اسبی زین کرده از دروازهی شهر بیرون ببرند تا چنان چه حضرت مهدی ظهور کند بی موکب نماند و چون درویشعزیز را مخالف عوامفریبیهای خود میدید با حیله و نیرنگ او و هفتاد تن از یارانش را کشت و سَرِ او را به سبزوار آورد. بدین ترتیب بین او و مردم جدایی افتاد. او پیروی از شیخ خلیفه و حسن جوری را منع کرد و فرمان داد تا مقبرهی آن دو مرد مبارز را که زیارتگاه مردم بود خراب کنند. او در عین حال برای فریب مردم لباسهای کهنه میپوشید و درِ خانهی خود را به روی مردم نمیبست و به قول یکی از محققان (به کمک تازیانه و نان شیرینی) توانست بیش از دیگران فرمانروایی کند. وی جنبشِ درویش رکنالدین را که علیه او آغاز شده بود پس از دو سال زد و خورد خاموش کرد. چون در این ایام تمام پایگاههای ملی خود را از دست داده بود ناچار به خونخوارترین مردم عصر خود یعنی تیمور لنگ توسل جست و سعی کرد تا به بهای غلامی تیمور بیگانه، چندی بر سریر شهریاری باقی بماند. علی مؤید خائن به پیشواز تیمور رفت و در برابر او سر تعظیم فرود آورد و خود را دست نشاندهی او خواند و با این پَستی توانست چندی در ردیف درباریان تیمور باقی بماند تا سرانجام در سال 788 هجری تیمور فرمان قتلش را صادر کرد. خواجه علی مؤید که طوق اطاعت تیمور را به گردن گرفته بود پس از فتح هرات به وسیلهی تیمور به حضور او رسید. تیمور که به سادگی جریان بزرگ سربداران را ظاهراً خاموش ساخته بود خواجه علی مؤید را در همین مجلس نوازش بسیار کرد و از مذهب و معتقدات او پرسید. خواجه علی مؤید که به تبعیت از سربداران مذهب تشیع داشت در این جا با نهایت عجز و انکسار گفت: (الناس علی دین ملوکهم) مردم بر دین پادشاه خود باشند. مذهب من، مذهب امیر صاحبقران است. تیمور از این سخن خواجه علی فوقالعاده خوشحال شد و گفت: مذهب من، مذهب اهل سنت و جماعت است. مردم سبزوار با وجود خیانتی که از پیشوای خود دیده بودند آرام ننشستند و یک قیام عمومی علیه تیمور آغاز کردند. تیمور بی درنگ وارد سبزوار شد و با درنده خویی دو هزار نفر از قیام کنندگان را لای دیوار برجی نهاده و زنده به گور کرد.»[6]
دکتر ابوالفضل نبئی درباره سیاست منفی خواجه علی مؤید و علت پیوستن وی به تیمور مینویسد: «سیاستی که خواجه علی مؤید در پیش گرفت عواقب خوبی نداشت و باعث ضعف و نابودی دولت سربداران شد. او پشتوانهی مردمی را از دست داد و اعتماد او نسبت به مردم از میان رفت. از جانب شمال امیرولی حاکم گرگان و از جانب شرق غیاثالدین پیرعلی کورت او را تهدید میکردند و به تدریج نیشابور، گرگان و قومس از قلمرو سربداران جدا شد و برای سربداران تنها ولایت بیهق و چند شهر مجاور آن باقی ماند. در داخل قلمرو ایشان نیز یکی از طرفداران شیخ حسن جوری به نام درویش رکنالدین قیام کرد و شهر سبزوار را به تصرف خود درآورد. در نتیجهی حمایت مردم از درویش رکنالدین، خواجه علی مؤید ناچار شد از دشمن سربداران یعنی امیرولی حاکم گرگان استمداد جوید. این دو دشمن آشتی ناپذیر در برابر خطر شورش مردمی که هردو را تهدید میکرد موقتاً با هم متحد شدند و رهسپار سبزوار گشتند و خواجه علی مؤید شورش مردم را سرکوب کرد.
امیرولی به همدستی خواجه علی مؤید نهضت جدید شیخان سربداری را از هم پاشید و به دنبال آن به از میان برداشتن خود خواجه علی و تصرف قلمرو سربداران پرداخت. خواجه علی مؤید را هیچ کس از داخل و خارج حمایت نمیکرد. سوء سیاست او سبب شده بود که تا همه از گِرد او پراکنده شوند. وی عاقبت چاره جز این ندید که خود را به امیر تیمور گورکانی تابع آسیای میانه تسلیم کند و برای بقای خود از او یاری طلبد. روشن است که او تنها از ترس امیرولی و یا امیر هرات نبود که به تیمور متوسل شد، بلکه برای مقابله با مردمِ قانعِ خویش نیز به این عمل که برخلاف آمال و اهداف سربداران بود دست زد و برای امارت چند روزه غلامی و نوکری بیگانه را قبول کرد. این اعمال او نه تنها خیانت به دولت و مردم سربداران بود، بلکه خیانتی بود بر کلیّهی ایرانیان و ساکنان این سرزمین؛ زیرا استقبال خواجه علی مؤید از تیمور راه خراسان را بر تیمور گشود و به دست آن فاتح خون آشام بهانه داد تا در امور خراسان مداخله کند، اما علی مؤید از این خیانت خویش سودی نبرد، زیرا اگرچه او کلید شهر را تقدیم تیمور و مردمش را قربانی سُم ستوران وی کرد، تیمور به او اجازهی امارت در سبزوار را نداد، بلکه او را ملازم اردوی خویش نمود و شیخ داود سبزواری را به قدرت رسانید و تابان بهادر را به داروغگی آن شهر گماشت. اما دیر زمانی نگذشت که داود سبزواری قیام کرد و زمام امور را به دست گرفت. چون این خبر به تیمور رسید دستور محاصرهی سبزوار را صادر کرد و خود به جانب آن شهر آمد. چون تیمور به سبزوار رسید مردم شهر به حصار آن پناهنده شده بودند و مقاومت میکردند به دستور تیمور نقبی در حصار زدند و ده هزار کس را از قلعه بیرون آورده بر بالای یکدیگر نهادند و با گِل و خشت زنده به گور ساختند. کثرت مردگان به جایی رسید که زندگان را مجال تجهیز و تکفین نماند. در روزهایی که مردم سبزوار از تیمور و سپاهیان او شقاوتها میدیدند و مصیبتها میکشیدند خواجه علی مؤید در رکاب تیمور و علیالظاهر به عنوان مصاحب و ملازم صاحبقران از نقطهای به نقطه دیگر در حرکت بود. از قرار معلوم تیمور نمیخواست او را از نظر دور دارد تا این که در ولایت هویزه از شهرهای خوزستان در سال 788 و در هفتاد و سه سالگی در جنگ تیمور با اهالی این منطقه کشته شد و نعش او را به سبزوار آوردند و از ترس مخالفان به خصوص از ترس درویشان جوریه مخفیانه به خاک سپردند.»[7]
با توجه به موارد فوق درمییابیم که خواجه علی مؤید در بین مردم جایگاهی نداشته است و حتی جسد وی را مخفیانه در سبزوار دفن میکنند.[8] سیاست تیمور در جلب حاکم سربداران نشان از درایت و آگاهی وی از اوضاع اجتماعی جامعهی سربدار و اختلاف آنان با آل کرتِ حنفی مذهب دارد که متوسل به فردی به نام سید احمد میشود تا بدون جنگ بر سربداران غلبه یابد. ابن عربشاه مینویسد: «در شهر سبزوار مردی بود صاحب جاه به نام سید محمد از طایفهی سربدار که جمعی از مردم فتنهجوی گِرد وی بودند و او به فضیلت و زیرکی شهرتی داشت. تیمور گفت: وی را به من رسانید که جز برای دیدار وی بدین سامان روی ننمودم و مرا به یاری و راهنمایی او نیاز بسیار است. پس او را به نزد تیمور بردند؛ چون وارد شد تیمور از جای برخاسته و او را در کنار گرفت و با رویی گشاده پذیره شد و اکرام فراوان کرده چنین گفت: ای سید من بازگوی که استخلاص ممالک خراسان چگونه و به چه تدبیر توانم، با کدام وسیلت باید که بدین کارِ دشوار دست برآرم و درین طریق ناهموار پای گذارم. سید گفت: خدایگانا من مردی فقیرم از خاندان رسول و به بندگی خدای مشغول، من کجا و چنین گستاخی! مرا اگرچه شریف خوانند ضعیفی ناچیزم و شایسته چنان است که از گذرگاه خطر برخیزم. من کیستم که در مصالح ملک لب به سخن گشایم و ابراز وجود نمایم. آن که به خیره با ملوک جهان درآمیزد و ندانسته به تدبیر ملک برخیزد، دست و پا بستهای را ماند که خویشتن به دریای ژرف درافکند و بر شاخ گاو پهلو زند. تیمور با وی گفت: که در این راه جز راهنمایی چاره نداری و تنها تو را سزد که حقیقت حال بر من بازنمایی. من خود به فراست دریافته و تو را در این مصلحتبینی صالح و بدین کار شایسته شناختهام. هرگاه از وقوف تو بدین کار آگاه نبودمی لب به سخن نگشودمی و اگر به صیانت رأی و درستی اندیشهات اطمینان نداشتمی این راز در میان نگذاشتمی. سید گفت: ای امیر بزرگ هرگاه دلالت من پذیری و سخنم در گوش گیری حق مشورت به جای آرم. تیمور گفت: با تو به مشورت ننشستم، مگر به پیروی آن برخیزم و با تو نزدیک نشدم، جز بدان که رأی تو از نظر دور ندارم. پس گفت: اگر خواهی که آن مملکت بیمنازعتی بر تو مسلم شود و آن دولت بی خون دل به کنار آید برتوست که علی بن مؤید طوسی را به سوی خویش بخوانی که او ممالک خراسان را چون مرکز دایره در میان قطبِ فلکِ آن سامانست. اگر به ظاهر سوی تو بشتابد به باطن نیز روی بر نتابد و اگر وی روی بگرداند کسی دیگر انجام آن مهم نتواند، پس تراست که به جلب او بذل جهد نمایی که مرد زیرکی است و درون و برون او یکی است. اطاعت مردم آن دیار به اطاعت او منوط و رفتار ساکنان آن سامان به اشارت او مربوط است. وی مردی است شیعی از دوستداران علی علیالسلام، سکه به اسم دوازده امام زند و خطبه به نام نامی آنان کند. پس گفت: ای امیر بزرگ، خواجه علی را بخوان و هرگاه روی نماید مقدمش را گرامی دار و در جایگاه پادشاهان بزرگش جای ده و از آن چه شایستهی حشمت و جلالت اوست بر مگذر که هرچه کنی سودش به تو باز گردد. آن گاه از نزد تیمور بیرون شد و کس به جانب خواجه علی فرستاده و بدو پیغام کرد که چون قاصد تیمور برسد از اطاعت سرباز مزن و ساعتی درنگ منمای و با خاطری شادمان به خدمت گرای، از سطوت و هیبت وی دل نگران مدار و اندیشهی آغاز و انجام امور مکن که من خود همهی کارها به دلخواه تو پرداخته و به سود تو آماده ساختهام.
خواجه علی مقدم قاصد را مهیای پذیره و خدمت او را آماده گشت، پیشکشها به سزا فراهم ساخت و سکه به نام وی بر زر و سیم زد و در مساجد به نام او خطبه کرد و کمر خدمت بسته به انتظار نشست. درحال قاصد تیمور برسید و نامهی وی با شیواترین بیان و شایستهترین عنوان تقدیم داشت و در تعظیم قدر خواجه مبالغت نموده و او را به خدمت تیمور دعوت کرد. خواجه دعوت وی را پذیرفته، لحظهای درنگ نکرد و با آرزوی بسیار و پیمان استوار روی به راه نهاد. چون تیمور را به رسیدن وی مژده دادند نیک شادمان گشت و بسیاری از سران و سواران سپاه را به استقبال فرستاد، چنان که گفتی پادشاهی را پذیره شده است. چون خواجه علی برسید تحفههای سزاوار و هدیههای گرانبها پیشکش نمود و به تعظیم و تکریم وی بیفزود. اندام او را به تنپوش عزت بیاراست. دستش را در تمام امور کشور گشاده و حرمتش را هرروزه زیاده داشت. پس در خراسان شهری بزرگ و قلعهی استوار نماند مگر که فرمانروا و حاکم آن همگی به اشارت خواجه اطاعت تیمور پذیرفتند و به سوی او رفتند، از آن جمله امیرمحمد حاکم ابیورد و امیرعبدالله حاکم سرخس. آوازهی سطوت و هیبت تیمور در اطراف پیچید و به مازندران و گیلان و بلاد عراق و ری رسید و پادشاهان دور و نزدیک به ویژه شاه شجاع را سخت بیمناک داشت و این همه در اندک زمانی کمتر از دو سال پس از قتل سلطان حسین صوفی صورت وقوع پذیرفت.»[9]
خواجه علی مؤید علاوه پذیرفتن این ملاقات هنگامی که نزد تیمور شرفیاب میگردد از عقیدهی مذهبی خود نیز میگذرد. نظامالدین شامی در توصیف و شرح فتوحات تیمور از چگونگی پیوستن خواجه علی مؤید به هنگام فتح هرات مینویسد: «و چون از آن قضایا فراغی حاصل شد، امیرجهانشاه بهادر را منقلای (پیشرو لشکر) کرده به جانب سبزوار متوجه گردانید و امیر صاحبقران را میل به جانب نسای و کلات بود و فصل قضیهی علی بیک در خاطر داشت. به تعجیل توجه فرمود و در برابر راه به مزار صاحبالدعوه ابومسلم مروزی رحمةالله علیه رسید؛ فرود آمده زیارت فرمود و در این اثنا علی بیک رسیده به بساط بوس مشرّف شد و خواجه علی مؤید سبزواری که همواره بر جادهی اخلاص و هواخواهی ثابت قدم بود هم به پای بوس رسید. هردو را بنواخت و به اعزاز و اکرام مخصوص گردانیده، کمر و شمشیر داد و خلعتهای پادشاهانه پوشانید و خواجه علی مؤید را چون به تشیع موسوم بود از مذهب و معتقد او استفسار فرمود. او در جواب گفت: الناس علی دینِ ملوکِهم، مردم بر دین پادشاهان خود باشند. مذهب من مذهبِ امیر صاحب قران (غازی) است. این معنی ازو پسندیده داشته او را ستایش فرمود و گفت: چون رسول صلی الله علیه و سلّم فرموده است مَن تَرَک سنتیِ لَا یَنالُ شَفاعتی، یعنی هرکه ترک سنّت من کند به شفاعت من نرسد و جای دیگر فرموده الجَماعةُ رَحمَة و من چون میخواهم که به هر دو دولت واصل شوم مذهب اهل سنت و جماعت دارم. و از آن جا سوار شده به جانب اسفراین روی نهاد. و در ساعت که رسیدند حکم عالی نافذ شد که لشکرها حمله کرده به حصار برآیند. مردم به فرود آمدن و خیمه زدن و یورت گرفتن مشغول بودند. چون آن فرمان رسید فیالحال سلاحها برداشته روی به حصار آوردند و به یک طرفةالعین حصار را گرفته ویران کردند و خلقی بسیار کشته گشتند و جمعی انبوه در زیر سم ستوران ناچیز شدند. و درین ولا ایلچی به طرف امیرولی روانه فرمود مشتمل بر تنبیه و تحذیر. از مخالفت و به عواطف و مراحم مستظهر گردانیدن و این معنی را به عهد و پیمان مؤکد کرده که اگر بی اندیشه به زودی بیاید به انواع تربیتها مخصوص خواهد شد. امیرولی مکتوب بوسیده و بر سر نهاده اظهار مطاوعت و انقیاد کرد و وعده داد که فیما بعد به بساط بوس خواهم آمد. »[10]
در هر صورت آغاز و پایان نهضت سربداران چنین رقم خورد و نتوانست نماد و الگویی برای تشیع و قیامهای دیگر باشد. اگر ظهور صفویان را در ارتباط با تفکر آنان بدانیم چندان منطقی نیست، زیرا روش و رفتار شیخ صفیالدین اردبیلی در زمان مغولان تا عملکرد بازماندگانش شیخ جنید و شیخ حیدر که به دنیای سیاست پای گذاشتند، تفاوت بنیادی وجود دارد. دکتر عبدالحسین نوایی در مقدمه کتاب مطلع سعدین در ارزیابی نهضت سربداران مینویسد: «با این همه، این دورهی خاص از لحاظ تاریخ حوادث و وضع اجتماعی جالب توجه است. بعضی از این سلسلهها ریشهی دیرین داشتند: مثل آل کرت و برخی چون سربداران سبزههایی بودند که پس از بارانی تند در شورهزار کویر سر بر میآورند و لحظهای بعد در برابر پرتوِ سوزان خورشید محو میشوند. با این حال ارزش همین سربداران بیش از سایر سلسلههای کوچک محلی بود، چه در ایجاد آن سلسله رمزی از ملیّت ایرانیان نهفته بود. رمزی که لایزال بوده و همواره در سختترین اوقات تجلّی کرده است. سربداران در صدد رها ساختن کشور از قید مغولان و غلامان حلقه به گوش ترک و تاجیک آنان بودند و در این راه هرچند خوش درخشیدند و حتی طغاتیمورخان آخرین امیر داعیهدارِ مغول را در سراپردهی خویش به خاک و خون کشیدند، ولی دولت مستعجلی داشتند و پس از جنگ زاوه در 13 صفر سال 743 هجری که امیر وجیهالدین مسعود سربداری از ملک حسین کرت شکست خورد، سربداران دیگر کمر راست نکردند و حکومتی به ناتوانی، تنها بر سبزوار و نیشابور و اطراف داشتند تا این که تیمور آخرین آنان خواجه علی مؤید را به فسون و افسون در حلقهی اطاعت خویش آورد.»[11]
درباره حکومت سربداران منابع گوناگون وجود دارد و در این جا به روایت حبیبالله شاملویی اکتفا میگردد: «مؤسس این سلسله که از لحاظی یک سلسلهی مذهبی و از لحاظ دیگر یک سلسلهی سیاسی محسوب میشود مردی به نام خواجه امین الدوله عبدالرزاق باشتینی بود و باشتین یکی از قراء سبزوار و خواجه امینالدوله عبدالرزاق یکی از درباریان سلطان ابوسعید بهادر بود که از طرف او مأمور جمعآوری مالیات کرمان شده و بعد از جمعآوری، آن همه را حیف و میل کرده بود. مرگ ابوسعید سبب شد تا برادران عبدالرزاق دست به قتل بعضی از کارگزاران مغول در خراسان بزنند و در ضمن خود عبدالرزاق نیز که از مغولان بیزار بود با آن مقدار پولی که از مالیات کرمان باقیمانده بود جمعی از دشمنان مغول را در بیهق گرد آورد و شعاری ترتیب داد که یا دفع ظالمان خواهیم کرد و یا سرِ خود را به دار خواهیم سپرد و مقصود از ظالمان، مغولان بود و به این سبب به سربداران معروف شدند. چون پدر عبدالرزاق به نام خواجه فضلالله باشتینی نسب خود را از طرف پدر به امام حسین (ع) و از طرف مادر به یحیی بن خالد برمکی میرسانید جمع زیادی از آزادیخواهان و شیعیان به دور عبدالرزاق جمع شدند و به این ترتیب در 12 شعبان 737 هجری با انتخاب امیرعبدالرزاق به سرداری سربداران، این سلسله تأسیس شد. خودِ عبدالرزاق یک سال و 4 ماه حکومت کرد و روز 12 ذی حجه 738 هجری قمری به دنبال نزاعی که با برادرش وجیهالدین مسعود کرد به ضرب کاردِ وی از پای درآمد. در فاصلهی پایان حکومت امیر عبدالرزاق تا سال 788 که آخرین فرد خاندان سربداران یعنی خواجه نجمالدین علی مؤید در 27 جمادیالثانی 788 هجری در جریان جنگی به تیر خصم از پای درآمد، افراد دیگری از این خاندان در سبزوار و بعضی نواحی خراسان حکومت کردند و فهرست اسامی سربداری از این قرار است:
1 – خواجه عبدالرزاق باشتینی (پسر خواجه فضلالله) از 738 تا 738 هجری
2 – خواجه وجیهالدین مسعود (پسر خواجه فضلالله) از 838 تا 745 هجری
3 – آقا محمد آی تیمور از 745 تا 747 هجری
4 – کلو اسفندیار از 747 تا 749 هجری
5 – خواجه شمسالدین (پسر خواجه فضلالله) از 749 تا 749 هجری
6 – خواجه شمسالدین علی چشمی از 749 تا 753 هجری
7 – خواجه یحیی بن حیدر کرابی از 753 تا 759 هجری
8 – خواجه ظهیر کرابی (برادر خواجه یحیی) از 759 تا 760 هجری
9 – پهلوان حیدر قصاب چشمی از 760 تا 761 هجری
10 – میرزا لطفالله از 761 تا 762 هجری
11 – پهلوان حسن دامغانی از 762 تا 766 هجری
12 – خواجه نجمالدین علی مؤید سبزواری از 766 تا 788 هجری
آن چه که اهمیت سربداران را در میان سلالههای حکومتی اواخر سلسلهی ایلخانیان مغول بیشتر میکند این است که هدف اصلی امرای این سلسله دو چیز بود:
1 – قطع نفوذ مغولان از ایران
2 – مخالفت با اهل تسنن به عنوان علمداری از مذهب شیعه و سعی در ترویج شیعه.
در اجرای هدف اول سربداران یعنی قطع نفوذ مغولان، بارها بین سربداران و مغولان جنگ اتفاق افتاد که گاه مغولان و گاه سربداران پیروز میشدند. پایتخت سربداران سبزوار بود، ولی گاه دامنهی متصرفات آنان به نواحی مختلف میرسید، از جمله امیرمسعود حتی تا آمل نیز رفت. جز تنی چند از سربداران که نام و نسبی داشتند بقیهی امرای آن سلسله مردمی از فضل ودادب و مردمی به دور بودند و به اندک بهانهای یک دیگر را میکشتند و خود با امارت میرسیدند و بعضی از آنان نیز نوکر و خدمتگزار امرای اولیهی سربدارای بودند، مانند محمد آی تیمور که نوکر خواجه فضلالله باشتینی بود و کلو اسفندیار که نوکر خواجه مسعود بود. سربداران پس از حملهی امیرتیمور گورکانی به خراسان، به ریاست خواجه علی مؤید که در آن زمان امیر سربداری بود در سال 782 مطیع و دست نشاندهی گورکانیان شدند و با مرگ او سلسلهی سربداران منقرض شد. »[12]
[1] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 472
[2] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی تهران نشر ماهریس، 1397، ص 116
[3] - اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، دکتر ابوالفضل نبئی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1375، صص 101 تا 104
[4] - دکتر علی اکبر ولایتی در مورد خواجه علی مؤید این اعتقاد را ندارد و بعد از مرگ نیز وی را شهید اعلام میکند و در صفحه 468 کتاب خود مینویسد: «خواجه علی مؤید سبزواری از فرماندهان خواجه وجیهالدین مسعود بود و به سبب بزرگزادگی و دینداری در میان مردم نفوذ و شهرت داشت. او پس از قتل پهلوان حسن بر کرسی حکومت سربداران نشست. خواجه علی مؤید آخرین حاکم سربداران، از همهی حکام سربدار بیشتر حکومت کرده است. او به مذهب تشیع علاقهی فراوانی داشت و برای شناساندن معارف ائمهی اطهار (ع) و ترویج دیدگاههای شیعه تلاشهای بسیاری کرد و به همین علت و همچنین به سبب احترامی که برای سادات قائل بود شهرت فراوانی به دست آورده بود. خواجه علی نزدیک به هفت سال حکومت کرد و در سال 788ق در جنگی در خرمآباد لرستان به شهادت رسید. به این ترتیب با پایان یافتن زندگی او عمر سلسلهی سربداران نیز به پایان رسید.»
[5] - تیمور لنگ، تألیف محمد - احمد پناهی سمنانی، چاپ اول، 1363، ص 43
[6] - تیمور لنگ، تألیف محمد - احمد پناهی سمنانی، چاپ اول، 1363، ص 41
[7] - اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، دکتر ابوالفضل نبئی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1375، صص 127 و 128
[8] - حافظ ابرو نیز در کتاب زبدهالتواریخ و صفحه 653 از جلد دوم مرگ خواجه علی مؤید در میدان جنگ میداند: «خواجه علی مؤید سبزواری سربدار را در بعضی از آن معارک زخمی رسید و بعد از مدتی بدان سپری شد.»
[9] - زندگی شگفتآور تیمور، ترجمه کتاب عجایبالمقدور فی اخبار تیمور، تألیف ابن عربشاه، ترجمه محمد علی نجاتی، بنگاه نشر و ترجمه کتاب، 1356، صص 28 تا 31
[10] - ظفرنامه، تاریخ فتوحات امیرتیمور گورکانی، تألیف نظامالدین شامی، با مقدمه و کوشش پناهی سمنانی، انتشارات بامداد، چاپ اول، 1363، ص 85
[11] - مطلع سعدین و مجمع بحرین، تألیف کمالالدین عبدالرزاق سمرقندی، به کوشش دکتر عبدالحسین نوایی، چاپ دوم، 1372، ص 8
[12] تاریخ ایران، از ماد تا پهلوی، تألیف حبیبالله شاملویی، انتشارات صفی علیشاه، ص 523، صص 531 تا 533
13 - تاریخ تیموریان در ایران، علی جلالپور
حرمسرای ناصرالدین شاه از نظر گستردگی و بزرگی در رتبهی دوم شاهان قاجار قرار دارد و همانند دوران فتح علی شاه بر عکس امور مملکتی قوانین ویژه و سختی حکمفرما بود. ذر آن جا نظم و انضباطی خاص برقرار بوده و زنان نسبت به موقعیّت و تقرّبی که داشتند از جایگاه و حقوق متفاوت برخوردار بودند. ناصرالدین شاه روزی که کشته شد 85 زن و بالغ بر 90 صیغه و خواجه سرا داشت. از بین این افراد تنها زنهای درجه اول و دوم او از امتیاز همراهی خواجه سرایان برخوردار بودند و به همین نسبت حقوق ماهیانه 100 و 200 و 500 و 750 تومان به آنها پرداخت میشد. در مورد تعداد زنان و مواجب بگیران وابسته به این حرمسرای گسترده روایات متفاوت نقل شده است. اعتمادالسّلطنه در بارهی میزان این مواجب به عدد هشتاد هزار و کسری اشاره مینماید که باعث تعجّب پادشاه شده بود و در رابطه با تعداد افراد اندرونی شاه به تاریخ چهارشنبه 13 شعبان 1305 ه.ق. میگوید: «...من صبح که به منزل اعتمادالحرم رفته بودم، میگفت 700 زن مدخوله و غیر مدخوله و کنیز و کلفت در اندرون شاه است و 750 نفر نوکرهای در اندرون است. غیر از اقوام خانمها و 37 خواجه است.»[1]
کاسا کوفسکی در خاطرات خود از توصیف حرمسرا مینویسد: «جمعیّت اندرون هیچ وقت از 1600 نفر کمتر نمیشد. یک ارتش 500 هزار نفری را آسانتر میتوان تحت فرمان نگه داشت تا 1500 نفر زن را، آن هم چه فرمانی، همین قدر که رئیس خواجگان ندا در میداد و میگفت شاه آمد سکوت مطلق برقرار میشد و همچنین شاه تمام زنها را احضار میکرد. همه برای سان بیرون میریختند. هرگز بهانهای دیده نمیشد که آن یکی مریض است، آن دیگری ناراحتی است و آن سومی اعصابش ناراخت است یا ناز میکند. مانند سواران جنگی تعلیم یافته به شیپور حاضرباش زنها صف میبستند. هر یک از زنان زیباتر هر یک از دیگری سر و قدتر.... در این هنگام برای شاه فرقی نداشت که از زنان خود یا مهمانی باشد که برای چند دقیقه دیدار از خویشاوند یا دوست خود آمده است. در این مواقع او هم به دیگران ملحق و جزء زنان حرم قرار میگرفت.»[2] این زنان از طبقات مختلف شهری و روستایی بودند به همین دلیل در زمان ناصرالدین شاه هیچ استان یا شهرستان و ایل و طایفهی مهمّینبود که مشهورترین زیبا رویان آنها در اجتماع و حرمسرای ناصری وجود نداشته باشند و برای آن که متوجّه باشیم که پادشاه علاوه بر سفارشیها چگونه زن اختیار میکرد باید گفت که دو شرط زیبایی و جوانی کافی بوده است و مهدی بامداد به نقل از اعتمادالسّلطنه مینویسد «در ده جابان (روستایی در حومهی دماوند) شاه دختری را دید در نهایت وجاهت مجدالدّوله را فرستادند، رفت معلوم کند، کیست؟ معلوم شد پدرش از اکراد شادلو بوده و فوت شده مادرش ترکمان است. قاطرِ سواری مرا که یدک بود، گرفته او را سوار کرده به اردو آوردند تا چه در بیاید.»[3] و امّا در مورد این که چرا حرمسرای شاه روز به روز گستردهتر میشد یکی از دلایل اصلی آن وجود اشتهای سیری ناپذیر خود شاهنشاه قدر قدرت بوده است و همچنین بسیار مایل بودند که در مورد حرمسرا و زندگی خصوصی فتح علی شاه نیز اطّلاعاتی به دست آورند تا مبادا در این زمینه از جدّش عقب مانده باشد و با این کار خود اعتقاد داشت که عمل خیر نیز انجام داده و با هر ازدواج تعداد زیادی به نان و نوا هم میرسند، از طرف دیگر پزشکان دربار نیز با این که آثار ضعف و پیری در شاه هویدا شده بود باز هم جهت بهبودی مزاج بو و نفس دختران جوان را به او سفارش میکردند. به همین دلیل تعداد آنها آن قدر شده بود که دیگر پادشاه نام و تعداد بچّهها خود را نیز نمیدانست. هر چند که تعداد فرزندان خصوصاً پسران بسیار کم بوده است زیرا در اثر رقابت و حسادت زنان اندرونی به طرق گوناگون مسموم و از بستر بیماری جان سالم به در نمیبردند. در مجموع زندگی زنان حرمسرا در چند چیز خلاصه میشده است. خوردن، خوابیدن، رشک و حسد و توطئه علیه رقبا. این زنان از ابتداییترین مسائل زناشویی نیز محروم بودند و اگر ترفندی دیگر به کار نمیبردند چه بسا که در آن جا بیش از یک یا دو بار روی همبستری را به خود نمیدیدند و گاه میشد که توسّط رشوه و پول جوانانی به شکل و سیمای زنانه در آورده و یا به اجبار با مطربان و نوازندگان ارتباطی برقرار میکردهاند و اگر زنی نمیتوانست علّت حامله شدنش را بیان کند به وضع فجیعی سر از تنش جدا میشد؛ ولی اینها نیز نمیتوانست جلو خواست غریزی زنها را بگیرد. گاهی در حرمسرا بیماریهای واگیردار میآمد و پادشاه از این امر خشنود نیز میشد که میتواند تعدادی دیگر را جایگزین آنها بکند. اندرون مقرّرات بسیار سنگینی داشته و گاه به دلیل عقده و رقابت توسّط خواجه سرایان پای جلاّد و میرغضب به اندرون باز میشده است.
سرانجام زنان حرمسرا بنا به روایت تاجالسّلطنه چنین بوده است: «...پس از یک هفته، اعلان از طرف سلطان شد که تمام خانمها هرچه دارند مال خودشان و از اندرون خارج بشوند؛ جز خانمهایی که اولاد دارند و آنها را بفرستند به حیاط سروستان که منزل منیرالسّلطنه مادر نایبالسّلطنه بود. منیرالسّلطنه منزل را تخلیه و به منزل برادرم نایبالسّلطنه رفته بود. این زنهای بدبخت بی شوهر با هزاران داد و اندوه از محل استراحت خود کناره کرده، تمام خارج شدند. خانمهایی که دارای اولاد بودند چند نفری بیشتر نبودند. مادر من بود، مادر یمینالدّوله، مادر عزّالسّلطنه، مادر قدرتالسّلطنه، مادر شرف السّلطنه بود. بزرگترین ما سیزده سال نداشت و دو برادر کوچک هم داشتیم. حیاط سروستان را تقسیم، ما را مانند اسیر و محبوس به آن حیاطها منزل دادند.»[4]
همانگونه که اشاره شد اطلاعات و آگاهی از این مکانهای اسرار آمیز چون حرمسرای ناصرالدین شاه قاجار بسیار ناقص است ولی مرور حوادث تاریخی نشان میدهد که به دلیل جمع کثیر زنان و رقابتهای داخل و خارج حرم در روند سیاسی و سیستم حکومت پادشاهان مؤثر بوده است. اوج دخالت آنان را در دوران صفویه و نقش شواری حرمسرا و خواجه سرایان میتوان دید. این نقش در زمان قاجارها نیز به اشکال دیگر وجود داشته است و زنان حاضر در حرمسرا برای رفع موانع خود متوسل به اقدامات مشابه گذشتگان خود شدهاند. برای آن که به برخی از مشکلات آنان در این مکانهای به ظاهر فریبنده آشنا شویم به روایتی از کتاب تاریخ خانمها اشاره میشود: «زندانی بودن در حصار حرمسرا و به قول دالمانی «باغ وحشها» به رغم زیبایی ظاهری که بسیاری از جهانگردان در مورد آن سخن گفته شد، مشکلات و مسائلی به شرح زیر داشته است. کدورت و حسادت پنهان نسبت به سوگلیها، تلاش و زحمت برای جلب توجه شاه، ترسها و نگرانیهای ناشی از عدم باروری یا سقط جنین، ترس از زاییدن دختر و نداشتن پسر، ترس و نگرانی در خطر بودن فرزندان ذکور از جانب هووها و اعوان و انصار آنان، نگرانی از گرفته شدن فرزندان توسط شاه و بخشیده شدن به دیگر زنان بدون فرزند و مجاز نبودن ایجاد ارتباط عاطفی با کودکانشان، قدرت پنهان و مزاحم دایهها، اسیر بودن در دستهای خواجههای سفاک و بی باک، نگرانی طرد شدن و بخشیده شدن به افراد نالایق و یا پایینتر از شأن آنان. انتظار برای مورد مرحمت واقع شدن و سپری کردن زندگی بدون عاطفه، بدون عشق و بدون رابطه جنسی و ترس از افسردن و پیر شدن و در نتیجه ناکامی عمیق و مستمریهای ناچیز و کمبودهای مالی که علیرغم همسر شاه بودن داشتهاند و در اوج همهی آنها ترس از شاه میری (با مردن شاه و روی کار آمدن شاه بعدی آنان از ناز و نعمت و امنیت ظاهری نیز محروم میشدهاند.) میزان قابل توجه مرگهای درباری و قتلهای بی صدا و یا دق مرگ شدنها حکایت میکنند. اثبات حامله بودن از شاه بر اثر شایعات رقبا و یا عدم باور شاه به توانایی بارور ساختن نیز از زمره مخاطراتی بوده که برای این زنان به ظاهر خوشبخت که مثل گلّهای که به یک چوپان سپرده باشند تحت نظر چهل تن خواجه سرای سفید و سیاه بودند، وجود داشته است.»[5]
[1] - روزنامهی خاطرات، محمّدحسنخان اعتمادالسّلطنه، ص 102
[2] - شرح حال رجال ایران، جلد چهارم، مهدی بامداد، ص 349
[3] - شرح حال رجال ایران، جلد چهارم، مهدی بامداد، ص 351
[4] - خاطرات تاجالسّلطنه، به کوشش منصوره اتحادیّه، سیروس سعدوندیان، ص 66
[5] - ضعیفه، بررسی جایگاه زن ایرانی در عصر صفوی، بنفشه حجازی، نشر قصیده سرا، 1381، ص 205
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 620
ناصرالدّین شاه توسّط شخصی به نام میرزا رضای کرمانی به قتل رسیده است و در مورد این که چه کسی زمینه را برای اجرای عمل میرزا رضا مساعد کرده ابهاماتی وجود دارد. از یک طرف او را عامل و مجری سیّد جمال دانستهاند و از طرف دیگر تاجالسّلطنه که از اعضای خانوادهی بزرگ او بوده است امینالسّلطان را محرّک این عمل میداند. روایتی دیگر نیز توطئه و یا رقابت بعضی از زنان اندرونی را مقصّر قتل میدانند. خان ملک ساسانی در این باره مینویسد: «یکی دیگر از روایات مربوط به قتل ناصرالدین شاه که ارتباط تنگاتنگی با مسائل درونی خانوادگی وی دارد و حسادت دو خواهر که اتّفاقاً هر دو مورد توجّه شاه قرار میگیرند باعث میشود که افرادی چون امینالسّلطان از موقعیت استفاده کنند و مسلّم است کسی که خشم ملوکانه را نسبت به خود احساس کند در حدّ امکان میکوشد تا راه مفرّی برای اجرا یابد. ماجرای قضیه از آن جا آب میخورد که شاه در بهار سال 1308 به اقدسیّه رفته بود و از بیماری امینهی اقدس (کنیز محبوب شاه) سخت ملول بود. چشمش به فاطمه دختر محمّد حسین باغبان باشی افتاد. خوشش آمد. امر کرد صیغهاش کنند و اسمش را باغبان باشی گذاشت و بعداً کلمهی باغبان حذف شد فقط او را خانم باشی خطاب میکردند. در ذیحجّه 1310 از شاه پسر شش ماهه سقط کرد. دو سال به کشتن ناصرالدین شاه مانده بود که شاه عاشق ماه رخسار خواهرِ خانم باشی شد. رخساره در آن وقت پانزده شانزده سال داشت و توی اندرون پهلوی خواهرش بود. شاه گاهی لپهایش را میچلاند. گاهی بغلش میکرد. خانم باشی برای کوتاه کردن دست شاه، ماه رخسار را فرستاد خانهی مادرش، شاه هم به امین همایون پول داد که خانهی آخر خیابان لختی (خیابان سعدی) را بخرد و روزهای سواری از آن راه به شمیران میرفت. ماه رخسار در آن بالاخانه خودش را نشان پادشاه میداد. چند هفته بعد شاه مصمّم شد که روزهای جمعه باغ گلستان را قرق کند. دو نفر پیشخدمت مَحرم و دو نفر خواجه سرا بیشتر نمانند. یکی از خواجه سراهای مَحرم مغرور خان بود. آن وقت از دیوار پشت شمسالعماره ماه رخسار را میآوردند توی حیاطِ مریم خانمی که زمان سلطان احمد شاه آبدارخانه کردند. آن روز را تا عصر با او خوش میگذراند. بعد از چندی خانم باشی فهمید، فرستاد ماه رخسار را آوردند توی اندرون که مواظبش باشد و طوری او را در مضیقه گذاشت که او به شاه شکایت کرد. شاه به امینالسّلطان فرمود که تو خانم باشی را ببین و بگو دست از این کارها بکشد. بگو که شاه است و مختار همه چیز اگر مخالفتی بکنی میتواند همه کار بکند. امینالسّلطان در ملاقات با خانم باشی طرح دوستی ریخت. درِ باغ سبز نشان داد. خانم باشی هم شاه را با ماه رخسار آزاد گذاشت. ضمناً قرار شد خانم باشی همهی اخبار اندرون را مرتباً به امینالسّلطان بدهد و هر اتّفاقی که در اندرون میافتد و هر کاری که شاه میکند و هر حرفی که میزند امینالسّلطان را بیخبر نگذارد. بیشتر از یک سال بدین منوال گذشته بود. شکایتهای مردم از امینالسّلطان راجع به پول سیاه و بیاعتنایی امینالسّلطان نسبت به ارباب رجوع درباریان زیاد شد و هم در آن ایّام کمکم خیانتهای امینالسّلطان به گوش شاه رسیده بود. به شاه گفته بودند وقتی که خانم باشی به زیارت شاهزاده عبدالعظیم میرود در باغ حاجی کاظم ملکالتّجار با خانم باشی ملاقات میکند. در طیّ مسافرت شاه به مازندران در لواسان حادثهای اتّفاق میافتد که شاه نسبت به امینالسّلطان بسیار بدبین میشود و در این مورد خانم انیسالدّوله که ملکهی ایران بود و در مهمانیهای رسمی تاج بر سر میگذاشت. برای برادرش محمّدحسنخان معظمالدّوله چنین حکایت میکند که در لواسان برای شاه سراپرده زده بودند و رسم این بود که چادر صدر اعظم و وزرا را نزدیک سراپرده شاه میزدند از چادر امینالسّلطان تا سراپردهی شاه خیلی نزدیک بود. در دست راست خوابگاه شاه رفتم و خوابیدم و نصف شب ملتفت شدم در تاریکی کسی پای مرا میمالد وحشت زده بیدار شدم. دیدم شاه است سر و پای برهنه به چادر من آمده است. من با کمال تعجّب جهتش را سؤال کردم. پس از چند دقیقه سکوت گفت: صدای پایی در پشت سراپرده شنیدم آهسته بیرون رفتم. در مهتاب دیدم. مردی تند میرود و صورتش را درست ندیدم ولی اندامش به چشمم آشنا آمد. من پرسیدم به کی حدس میزنید؟ گفت به نظر امینالسّلطان آمد. فردای آن روز شاه دستهی قراولان سراپرده را عوض کرد و قدغن فرمود در نزدیکی سراپرده چادر هیچ کس را نزنید و همهی ملازمین دور از چادر شاه باشند. از آن روز چادر امینالسّلطان را هم دیگر نزدیک چادر شاه نزدند. از کلاردشت که برگشتیم هر شب شاه بعد از شام به اطاق خلوت میرفت و در را روی خودش میبست. فقط با روشنی یک شمع در کتابچهاش یادداشت میکرد. کتابچه را درون کیفی میگذاشت که قفل و بست داشت و کلّید آن در جیب جلیقهاش بود که با آن میخوابید. امینالسّلطان از خانم باشی خواست که هر طور ممکن است از مطالب درون کیف مستحضر شود و او را مطلع سازد. یک روز که شاه به حمّام رفته بود کشیک خانم باشی کلّید را به دست آورد. کتابچه را گشوده و مطالبش را توسّط عزیز خان خواجه به امینالسّلطان اطّلاع داد و اهمّ مطالبش اینها بود. اوّل مجازات امینالسّلطان بعد از برگزاری جشن پنجاهم، دوم مصادرهی اموال حاجی محمّدحسن، امینالضّرب و اعدامش، سوم صدر اعظم کردن اعتمادالسّلطنه، چهارم باز کردن مدارس در همهی ایران و تصفیهی اندرون. به هر حال جشن قرن پنجاهم نزدیک بود. امینالسّلطان در صدد کشتن شاه برآمد. حاجی محمّدحسن را از قضیه مستحضر کرد و او را به کمک خواست. حاجی امینالضّرب یک نامه برای نوکر قدیمیش میرزا رضای کرمانی به استانبول فرستاده و او را به ایران احضار کرد و خود امینالسّلطان نامهای به حاجی سیّاح در استانبول نوشت که از حرکت میرزا رضا او را مطّلع سازد. میرزا رضا نامهی حاج محمّدحسن را در حضور سیّد برهانالدّین بلخی که از دوستان و معاشرین سیّد بود به نظر سیّد جمالالدّین رسانید. سیّد هم با رفتن او به ایران موافقت کرد و میرزا در شوّال 1312 مطابق 19 اسفند وارد حضرت عبدالعظیم شد و پس از چهل و پنج روز شاه را به قتل رساند. چنان که از خاطرات سیاسی امینالدّوله و یادبودهای فوقالذّکر برمیآید اسم دختر باغبان باشی با قتل ناصرالدین شاه و سرنوشت ایران آمیخته و جدا شدنی نیست و به هر حال با این عمل عمد یا غیر عمد جزء شرکاء جرم درآمده است و تاریخ نمیتواند نادیده انگارد.»[1]
[1] - سیاستگران دورهی قاجار، احمد خان ملک ساسانی، خلاصهای از صفحات 300 تا 308
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 616
«مهد علیا یکی از زنان با نفوذ و بلند پرواز و قدرتخواهی است که در زمان فرمانروایی سلسله قاجاریه در سیاست روز ایران نقش مهمی را بر عهده داشته و از عهدهی آن هم بر آمده است. ملک جهان خانم با فرانام مهد علیا دختر قاسم خان اعتضادالدوله قاجار قوانلو و بیگم جان خانم دختر فتحعلی شاه در سال 1220ه.ق در تهران به دنیا آمد. او تازه به پانزده سالگی رسیده بود که به عقد محمد میرزای ولیعهد درآمد و وارد دربار او شد. حاصل این زناشویی دو فرزند در تاریخ ششم صفر سال 1247 قمری یعنی در هنگامی که مهد علیا بیست و هفت ساله بود به دنیا آمد و سه سال بعد هم فرزند دیگر او ملک زاده عزت الدوله که بعدها به همسری ابر مرد تاریخ ایران میرزا تقی خان امیر کبیر درآمد، تولد یافت. محمد شاه در زمان حیات خود توجه زیادی به مهد علیا که در هوش و درایت یگانه بود نشان نمیداد و حتا به زودی به سبب پی بردن به دسایس جاه طلبانهی همسرش او را مطلقه کرد و در واقع از او بریده بود و نه تنها به خودش، بلکه به پسرش ناصرالدین میرزا نیز توجه زیادی نشان نمیداد و بیشتر به پسر دیگرش عباس میرزا که از خدیجه خانم یکی از همسرانش زاده شده بود مهر میورزید و با توجّهاتی که به این مادر و پسر نشان میداد آتش کینه و انتقام جویی را در قلب مهد علیا شعلهور میساخت و بر تمایلات جاه طلبانه او و آیندهی نگرانیهایش میافزود. اما شخصیت استوار و جدّی مهد علیا پس از مرگ محمد شاه بیشتر از پرده برون افتاد و خود را نشان داد که او پس از مرگ محمد شاه در اوج اغتشاش و درگیریهای پایتخت و ناهمگونی شورای سلطنتی، ریاست شورا را به دست آورد و با دعوت از سران آذربایجانیها و هواداران آصفالدوله که رؤسای دو دستهی مهم وقت بودند به جلسات شورا و رایزنی با آنان در حل و فصل امور مملکتی شایستگی خود را نشان داد و در مدت کوتاهی که در آن مقام قرار داشت زیربنای سلطنت آینده پسرش را به خوبی پایه گزاری کرد. او به نام ملکه مادر و رئیس شورای سلطنت روسا و نمایندگیهای سیاسی خارجی را به حضور میپذیرفت و خود را آماده توجه به اندرزهای آنان نشان میداد و با این تمهیدات توانست اغتشاش و آشفتگی شهر تهران را در فاصله مرگ محمد شاه و ورود پسرش ناصرالدین میرزا به پایتخت که مرکز دسیسههای گوناگون بود به خوبی زیر نظر بگیرد تا این که سرانجام شاه جوان وارد تهران شود و نیمه شب همان روز تاجگذاری کرد.
مهد علیا پس از اعلام سلطنت ناصرالدین شاه همچنان نبض سیاست کشور را در دست داشت و به تقریب بیشتر امور ملک و ملت زیر نظر و به فرمان او اداره میشد و رجال مملکت برای دیدن او سر از پا نمیشناختند و محل مشاورهی او که در بی بی زبیده سر راه حضرت عبدالعظیم قرار داشت اگرچه محفلی پنهانی بود و او هر هفته به عنوان زیارت به آن جا میرفت اما در حقیقت محل رتق و فتق امور کشوری بود. دربارهی جلال و شکوه دربار مهد علیا در تاریخ نوشتهها آمده است که جهان خانم مهد علیا را دستگاهی عظیم و باشکوه بود. چهار تن خواجه سرا و بیست خدمتکار مخصوص با جامههای ممتاز و جواهرزده پیوسته در حضور مهد علیا بودند. یک دختر و پسر سیاه پوست به نام محبوبه و سلیم با جامههای فاخر جزء لاینفکش بودند. در آبدارخانه او چندان قلیان مرصّع، فنجانهای چای و قهره خوری، سینی، شربت خوری، قاشق و ظروف طلا و نقره بود که در دکان چند زرگر معتبر یافت نمیشد. سفرهای بس رنگین و عالی داشت و هر روزه و شب از شصت تا هفتاد تن از پسرها و دخترهای فتحعلی شاه و دیگر بانوان بزرگ آن زمان بر سر سفرهاش حاضر میشدند. آفتابه و لگن مخصوص مادر شاه از طلای جواهر نشان و دیگر آفتابه لگنها از نقرهی میناکاری بود. مهد علیا گرمابهای مخصوص داشت که رختکن و خزانه و کف آن از زیباترین سنگهای مرمر زینت یافته بود و جملهی اسباب و لوازم حمام از نقرهی فیروزه نشان بود. مهد علیا دارای چند سجع مُهر بود که یکی از آنان عصمتالدنیا والدین اولا ترکان ملک نساء العالمین بوده است. قاآنی شاعر معروف دربار قاجار نیز در وصف او قصایدی چند سروده است که پارهای از ابیات آن در آن زمان ورد زبانها بود.
مهد علیا پس از قدرت گرفتن امیرکبیر که داماد خود او بود در جناح مخالف او جای گرفت و کوشید تا به رغم نظریات اصلاح طلبانهی آن راد مرد بزرگ ایرانی زیر چتر حمایت رجال فاسد به فرمانروایی پنهانی خود در دربار ادامه دهد و این چنین بود که جای پای او در بسیاری از رویدادهای سیاسی اجتماعی آن روزگار تا به امروز نیز پاک نشده است. در صدرالتواریخ نوشته محمد حسن اعتمادالسلطنه از زبان امیرکبیر درباره مهد علیا خطاب به پادشاه آمده است در وساطتها و شفاعتهای مهد علیا و ستر کبری، مخلّ سلطنت اعلیحضرت و منافی صدرات من است. تا ایشان هستند؛ نمیگذارند سلطنت قوام و ملک نظام بگیرد. بهتر آن است که در وقت تفریح به بهانه گنجشک زدن تفنگی به دست بگیرید و آن آیت رحمت را بکشید. اگرچه سرانجام آن آیت رحمت بر سردار شایسته ایران پیروز شد و دسیسه قتل او که نخستین بار در ذهن مهد علیا شکل گرفته بود به کوشش کارگزاران به اجرا درآمد و شاید مهد علیا نقش اول این توطئه را بازی نکرده و سبب قتل این مرد بزرگ نشده بود. این امکان وجود داشت که تاریخ از او به عنوان بانویی گرامی یاد کرده و یاد او را ارجمند بدارد. اگرچه با وجود این لکه باز هم نمیتوان شخصیت محکم، جاذب و سیاست پرداز این زن را نادیده گرفت که همانندش بسیار کم است؟!! کتاب زندگانی پرماجرا و خبرساز مهد علیا در زمانی که ناصرالدین شاه در سفر فرنگ بود در ششم ربیع الثانی سال 1290 در تهران فرو بسته شد و زنی که آرزوهای بسیار بزرگ داشت به آرامش مرگ پیوست.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد دوم، ص 1801
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر،1403، ص 614
مهد علیا مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه قاجار از جمله افرادی است که در دوران سلطنت این دو پادشاه نقش اساسی در تحولات داخلی و بیرونی دربار و امور سیاسی حکوکت قاجار داشت. از آن جا که شخصیت روانی این فرد آمیخته از جنون مستی و قدرت خواهی بوده است، بنابراین در هر اقدامی نباید دست پنهان او را از نظر دور داشت. مهد علیا در زندگی خود نشان داد که زنی یکهتاز و خودخواه و مغروری است که شوهر و پسرش از دست وی به ستوه آمده بودند. او با زدوبندهای سیاسی که با عمال انگلیس و دیگران داشت قادر به انجام هر کاری بود و از ننگینترین رفتارش باید به قتل امیرکبیر اشاره کرد. مهد علیا فردی بود که همه چیز باید مطابق میل و سلیقهی او پیش میرفت و در طی این مسیر به هیچ کس رحم نداشت و حتی در مرحلهای میرزا آقا خان نوری معشوقه را نیز به استیصال میکشاند، هرچند که میرزا آقا خان بوقلمون صفت در رذالت دست کمی از وی نداشت. درباره شرح زندگی این فرد ماجراجو که با اعمال خود بر دوران تاریک ایران افزود، هر نویسندهای بنا بر سلیقهی خود به گوشهای از آن پرداخته است که به عنوان مثال چنین آمده است: «مهدعلیا ملک جهان خانم (1290 – 1220 ه.ق) دختر محمد قاسم خان قاجار و زوجهی محمد شاه قاجار و مادر ناصرالدین شاه از زنان مقتدر دربار بود که در فاصله مرگ محمد شاه تا ورود ناصرالدین میرزا به تهران به رتق و فتق امور پرداخت و در سلطنت ناصرالدین شاه نیز در امر عزل و نصب افراد دخالت کامل داشت و در اداره امور مملکت اعمال نفوذ میکرد. وی از زنان فاسد، کینه توز و توطئهگر سلسلهی قاجار به شمار میرود که با زد و بندهای سیاسی توانست مردان بزرگی را به نا حق از میدان سیاست به کناری زند و برخی از آنان را به دست جلاد بسپارد. پس از مرگ محمد شاه در شوال 1246 هجری وضع آشفتهی ایران آشفتهتر شد و پایتخت دچار هرج و مرج و بی نظمی بیشتر گردید. در چنین موقعیتی ناصرالدین میرزا فرزند 16 ساله محمد شاه به سلطنت نشست و میرزا تقی امیر نظام امر صدارت را بر عهده داشت. اما مهد علیا علیه وی شروع به دسیسه کرد. ناصرالدین شاه که در مقابل دسیسههای دشمنان و تحریکات مادرش مدتی ایستاده بود بعدها تسلیم مهدعلیا شد و امیرکبیر را از صدرات معزول و به قتل رساند و میدان را برای تاخت و تاز هرچه بیشتر فاسدان باز گذاشت.
میگویند که در ایام ناخوشی محمد شاه، میرزا آقا خان نوری که رسواترین زمامدار این دوره است با جهان خانم مهدعلیا روابط سری پیدا نمود و واسطه بین او و سفارت انگلیس شد. ولی حاجی میرزا آقاسی صدر اعظم وقتی از روابط میرزا آقاخان با مهد علیا مطلع شد برای این که اسرارش فاش نگردد قفل سکوت بر دهان زد و به اطرافیان خویش نیز دستور داد که به هیچ وجه از آن چه میبیننند و میشنوند مطلبی بازگو نکنند. رابطهی مهدعلیا با آقاخان نوری به تدریج به آن جا کشیده میشود که هرچه در اندرون شاه میگذشته او به میرزا آقاخان اطلاع میداد و میرزا نیز ماجرا را به اطلاع سفارت انگلیس میرسانیده است. همچنین میرزا آقا خان نوری آن چه را که میخواست به اطلاع شاه برساند به مهد علیا تلقین میکرد و او نظرات و اطلاعات او را به شاه بازگو میکرد در زمان ناصرالدین شاه روابط غیر عادی میرزا آقا خان با مادرش مهد علیا باعث شد که او شاهزاده محمد ولی میرزا پسر فتحعلیشاه را مأمور کرد که در اندرون مهد علیا مقیم شود و دستور میدهد که کسی بدون اجازه او با نواب ملاقات نکند. و بعد نیز میرزا آقاخان تبعید شد. پس از مرگ محمد شاه و عزل میرزا آقاسی از مقام صدرات، میرزا آقا خان نوری از کاشان به تهران آمد و مادر شاه از بازگشت مرد مطرود استقبال کرد.
از جمله اقدامات او برای آماده کردن سلطنت ناصرالدین شاه پس از مرگ محمد شاه، عزل حاج میرزا آقاسی از صدرات، تنفیذ احکام حکام ایالات و حکم به ادامهی کار آنها و رفع فتنهی سیفالملوک میرزای قاجار را میتوان نام برد. چون حاجی میرزا آقاسی تمکین حکم مهد علیا مبنی در برکناری وی نمیکرد و برخی شاهزادگان با او همدل بودند، و از سوی دیگر وزرای مختار روس و انگلیس به امرا پیام دادند که باید دستور شاهنشاه ایران برسد و به هرچه حکم کند روا خواهد بود و همچنان حاجی میرزا آقاسی را صدر اعظم میدانستند. چون کار به این جا انجامید مهد علیا بیمناک شد که مبادا فتنهای انگیخته گردد که خون جمعی ریخته شود. پس قلمی گرفت و به جای میرزا آقاسی رقمی نوشت که با آن همه رأفت و مرحمت که از شاهنشاه غازی بهرهی تو گشت در سکرهی غمرات و غمرهی سکرات او را عیادت نکردی، امروز دیگر اظهار جلادت چه کنی؟ ما خود حفظ خانه و خزانهی صاحب تخت و تاج توانیم کرد و به سوء تدبیر شما محتاج نخواهیم بود. پس امرا رقم مهد علیا را بستدند و بدان وزیرمختار روس و انگلیس را پاسخ فرستادند و گفتند چندان که شاهنشاه ایران بدین شهر نیامده مهد علیا نافذ فرمان است. ما خود حاجی میرزا آقاسی را عزل و عزلت نفرموریم، بلکه این فرمان مهد علیا است. در این وقت وزرای مختار روس و انگلیس به حضرت مهد علیا شتافتند و در امر حاجی میرزا آقاسی فراوان سخن کردند و چنان از در حکمت و نصفت پاسخ گرفتند که خود ایشان خیره بماندند و همی گفتند ما 14 سال است در ایران از هیچ مردی سخن بدین پرداختگی و سختگی نشنیدهایم و از این کار کناره گرفتند و حاجی میرزا آقاسی یک باره بیچاره گشت. اما از آن سوی امرای درگاه .... چنان صواب شمردند که مهد علیا به هر شهر و بلد فرمان کند که حکام و عمال دست از خدمت خویش باز نگیرند و هیچ حکمی که از سابق رفته دیگرگون نکنند تا آن گاه که صاحب تاج و تخت به دارالملک آید. چون بعد از فوت شاهنشاه غازی قبایلی که در نواحی دارالخلافه نشیمن داشتند به ترکتازی برخاستند مسالک را بر مترددین مهالک کردند و از معابر مقابر ساختند. مهد علیا به صوابدید شاهزاده علیقلی میرزا فرمان کرد تا سلیمان خان افشار با جماعتی از لشکر جرّار از دارالخلافه به بیرون سفر کند و طاغیان کافر نعمت را کیفر نماید. سلیمان خان با 400 تن سواره افشار راه برگرفته تا حدود قزوین براند و شرّ قبایل راهزنان را از قوافل بگردانید و راه کاروانیان را گشاده داشت.
مهد علیا اگرچه زنی مدیر و مدبر بود اما قدرت طلبیاش که میخواست ولو با دسیسه و جنایت آن را حفظ کند او را به منفورترین زن قاجار تبدیل کرد. چون با به قدرت رسیدن امیرکبیر قدرت او رو به زوال گذاشت موجبات عزل و تبعید و در نهایت قتل او را فراهم کرد و با این جنایات نام ننگی از خود به جای گذاشت. معروف است که وی تمام زنان مورد علاقهی ناصرالدین شاه و ولیعهدیهای او را به نحوی از بین میبرد تا مبادا وجود آنها قدرت او را محدود کند. دستگاه مهد علیا پس از امیرکبیر رونق گرفت، شاهانه زندگی میکرد و سایهاش همه جا گسترده بود. معیرالممالک مینویسد مهد علیا را دستگاهی عظیم و پر شکوه بود. مادر بزرگم تاجالدوله نخستین زن معقوده ناصرالدین شاه پس از جلوس برایم حکایت میکرد که چهار تن خواجه سرا و بیست خدمتکار مخصوص با جامههای فاخر جزء لاینفکش بودند و آنان را چنان عزیز میداشت که مورد رشک و تملق اهل اندرون قرار داشتند. در آبدارخانه و سفره خانه او چندان قلیان مرصع و فنجانهای چای و قهوهخوری و سینی و شربت خوری، قاشق و ظروف طلا و نقره بود که در دکان چند زرگر معتبر یافت نمیشد. مهد علیا سفرهای بس رنگین داشت و هر روز و شب از شصت تا هفتاد تن از پسرها و دخترهای فتحعلیشاه و دیگر بانوان بزرگ آن زمان بر سر سفرهاش حاضر میشدند. آفتابه لگن مخصوص مادر شاه از طلای جواهر نشان و دیگر آفتابه لگنها از نقرهی میناکاری بود. مهد علیا گرمابه مخصوص داشت که رختکنها و خزانهها و ازارهها و کف آن از زیباترین سنگهای مرمر زینت یافته بود و جمله اسباب و لوازم حمام از نقرهی فیروزنشان بود.[1] هفتهای دو بار صبحها به حمام میرفت و هر بار کنیزکان از در اتاق تا در حمام در دو ردیف صف بسته، پردهی درازی که از طاقهی شالها تهیه شده بود نگاه میداشتند تا اهل حرم مادر شاه را در جامهی خواب نبینند. یکی از سیاحان اروپایی راجع به شهرت و قدرت مهد علیا مینویسد ملکه مادر که به والده شهرت دارد دارای نفوذ بسیاری است که به خصوص آن را به هنگام انتصاب حکام، وزرا و ازدواجهای شاه اعمال میکند. ماجراجوییهای وی، خود مادهی اصلی حرف مفتهای رایج شهر است. وی در سال 1290 ه.ق در سن 71 سالگی زمانی که ناصرالدین شاه در سفر اروپا بود وفات یافت.»[2]
[1] - ازاره یا هزاره در لغت به آن قسمتی از دیوار اطاق یا ایوان گفته می شود که از کف طاقچه تا کف باشد. با توجه به این معنا می توان نتیجه گرفت که ازاره به مصالح به کار رفته در قسمت پایین دیوار که در تماس با آب و رطوبت کف ساختمان است، گفته می شود. حال به این منظور مصالح مختلفی استفاده میشود که از رایجترین و بهترین آنها سنگهای طبیعی است.
[2] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 392 تا 395
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 609