پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

نقش فرح در سقوط حکومت پهلوی

 

نقش فرح در سقوط رژیم پهلوی

فرح دیبا پس از آن که وارد خانواده پهلوی شد از همان ابتدا تمام سعی و کوشش خود را متمرکز بر همزیستی و همرنگ‌ شدن با محیط دربار می‌یابد. وی که تجربه زندگی با خانواده‌های هزار فامیل را نداشت برایش مشکل بود که بتواند خود را با رفتار و انتظارات افرادی چون اشرف و تاج‌الملوک و دیگران تطبیق دهد زیرا فرح مسافر کشتی‌ای شده بود که آمیخته از سلایق و تضادهای درونی بود. سکّان آن در دست کسی بود که خود را کامل و بدون عیب می‌پنداشت و نزدیکانش نیز بدون توجّه به حفظ کشتی، همواره در پی امیال دنیوی خود بودند. فرح طبق روال بیشتر افراد به گروه اغنیا پیوست و افکار گذشته و زندگی فقیرانه خود را به ‌زودی فراموش کرد و با این که چرخ روزگار او را به بالای هرم قدرت رسانده بود سودی به جامعه خود نرساند. او با ریاکاری و ظاهر فریبی به تقویت رفتار اقویا کمک کرد. بعد از انقلاب 57 و غرق‌ شدن کشتی شادکامی‌های آنان هر یک دیگری را مقصّر سقوط سلطنت پهلوی قلمداد می‌کرد. اگر عامل اصلی سقوط سلطنت را فساد بدانیم در رأس آن محمّد رضا قرار داشته است و هیچ‌ کس جرأت نداشت این واقعیت را به او گوشزد کند. در این میان فرح پهلوی نیز به سهم خود در گسترش ابعاد فساد نقش داشته و همکاری کرده است. فرح بارها در خاطرات خود ذکر می‌کند که من در رژیم شاه نقشی فعّال نداشته‌ و چون عروسکی بوده‌ام؛ ولی خانم خبرنگار انگلیسی به نام هالینگ ورث که با شاه و فرح مصاحبه‌ای داشته است، می‌نویسد: «من علت این همه نفوذ فرح بر شاه را هرگز نتوانستم درک کنم؛ اما فرح تنها کسی بود که می‌توانست با جرأت تمام هرچه می‌خواهد به شاه بگوید و نظرات خود را به او تحمیل کند. وقتی برای جشن‌های شاهنشاهی پرسپولیس دعوت شدم، در آن‌جا فرح با افتخار به من گفت: "می‌دانی برگزاری این جشن تاریخی ایده من بوده است؟"»[1] تاج‌الملوک نیز در این خصوص می‌گوید: «حالا خدمت شما عرض می‌کنم که حتماً بنویسید تا مردم بدانند فرح، محمّد رضا را وادار کرد او را نایب‌السلطنه کند. بهانه فرح این بود که اگر اتّفاقی برای محمّد رضا بیفتد چون سنّ رضا (نوه عزیزم) قانونی نیست، مملکت بدون سلطان می‌ماند اما در واقع می‌خواست ادای انگلستان و هلند را دربیاورد و خودش به‌ عنوان ملکه پادشاه ایران بشود و من حتی بعید نمی‌دانستم که محمّد رضا را چیزخور کند و خودش شاه شود.»[2] در اقدامی دیگر نیز فرح توانست از اعدام پرویز نیکخواه که به‌ عنوان طراح اصلی ترور شاه محکوم شده بود، جلوگیری نماید.

با توجه‌ به ذکر این مطالب آیا باز هم می‌شود نقش فرح را در سیستم حکومت پهلوی نادیده گرفت و او را در فساد حکومت سهیم ندانست؟ احمدعلی ‌مسعود انصاری پا را فراتر گذاشته و معتقد است که فرح تنها عامل تسریع سقوط رژیم بوده است زیرا: «فرح در اواخر حکومت پهلوی به دنبال امواج انقلاب که در رژیم پهلوی التهاباتی به وجود آمده بود و نخست‌وزیرها به ‌سرعت جای خود را به دیگری می‌دادند شهبانو فرح مصمّم به تمرکز قدرت در دست‌های خود و اطرافیانش می‌شود که برای رسیدن به این اهداف نیز دلایل و زمینه‌های لازم را در دست داشتند؛ زیرا اول این که از اوایل نخست‌وزیری شریف ‌امامی، گروه دوستان فرح که از سال‌ها قبل با او بودند و اینک در دربار نقش مهم‌تر یافته بودند خود را برای اجرای طرح و نقشه‌ای که به نظرشان کلید حل مشکلات بود آماده می‌کردند. در آن زمان هنوز اندیشه سقوط قطعی نظام اندیشه دور دستی بود و به همین ملاحظه فکر می‌شد که نظام می‌ماند و در این نظام:

الف. شاه بیمار است و این فرح از جمله معدود آدم‌هایی بود که می‌دانست.

ب. شاه علاوه بر بیماری، روحیه‌اش را نیز از دست داده بود و قادر به تصمیم‌گیری نیست.

پ. ولیهعد تا به سن 21 سالگی برسد هنوز راه در پیش دارد. به علاوه او در خارج از کشور و مشغول درس‌ خواندن است.

ت. آدم‌ها و مهره‌های شاه چه در دربار و چه در خارج از دربار، همه از اطراف او پراکنده‌اند و از این بابت زمینه خالی است.

ث. بر اساس تغییراتی که در قانون اساسی داده شده بود فرح می‌توانست نایب‌السّلطنه باشد.

با توجه ‌به دلایل فوق فرح با تیم خود برنامه‌های اجرایی تنظیم می‌نماید و در امور نظامی بدین شکل عمل نمودند. حکومت نظامی تشکیل شده بود و سربازان و تانک‌ها در خیابان بودند. گاهی هم برخوردهایی پیش می‌آمد اما در حقیقت دست و پای حکومت نظامی را بسته بودند و در این کار دوستان و یاران فرح نقش اساسی داشتند. آن‌ها بدین وسیله می‌خواستند اساساً نقشی را که ارتش می‌توانست بازی کند خنثی کنند. البته در ظاهر این شخص شاه بود که نمی‌دانست به ‌صورت قاطع دستور بدهد که ارتش و حکومت نظامی به وظایفش عمل کند اما در حقیقت و در پشت پرده دربار این فرح و یارانش بودند که از روحیه ضعیف شاه استفاده کرده و او را وادار به عدم قاطعیت می‌کردند و اگر یک بار هم شاه می‌خواست دستور قاطع بدهد به هر ترتیب که بود، جلو آن را می‌گرفتند که نمونه آن زیاد است و من چند مورد آن را به‌ عنوان شاهد عینی بازگو کردم.

مشکل اساسی تیمسار اویسی در زمانی که فرماندار نظامی تهران بود جز این نبود که به او اجازه برخورد قاطع با تظاهرات و اساساً با مخالفان داده نمی‌شد. در آن موقع سپهبد اویسی احتمالاً با نظر ساواک، یک لیست هزار نفری از کلّیه رهبران مخالف و در سطوح مختلف تهیّه کرده بود و مکرر به دربار مراجعه می‌کرد که از شاه اجازه بگیرد تا این تعداد را دستگیر کرده و به جزیره قشم که امکان نگهداری از آن‌ها را داشت، بفرستد؛ ولی هر چقدر اویسی در این مورد اصرار و تقاضا می‌کرد جواب درست و قاطع نمی‌شنید و سرانجام فرح شخصاً به مرکزی که می‌باید طرح را اجرا کند تلفن زد و گفت هرگز این کار را نکنید و یا مورد دیگر فرح اجازه نداد که اویسی نخست‌وزیر شود.

بدین ترتیب ملاحظه می‌شود که در دربار چه کسانی حرف آخر را می‌زدند و به تعبیر دیگر قدرت تصمیم‌گیری را به دست داشتند و سرانجام با همین بستن دست و پای حکومت نظامی اویسی را مجبور به استعفا و ترک کشور کردند اما سیاست خنثی کردن ارتش با رفتن اویسی متوقف نماند و ادامه یافت و بر اساس طرز تفکر یاران فرح بود که هویدا و نیک‌پی و مهندس ‌روحانی و دکتر شیخ‌الاسلام و دکتر ولیان و داریوش همایون و ارتشبد نصیری و گروهی دیگر دستگیر شدند تا بلکه بتوانند رضایت مردم را جلب کنند و آن‌ها مسبّب آن بودند که شاهپور بختیار که پسرخاله پسر دایی فرح بود به نخست‌وزیری رسید و در نهایت فرح عامل سرعت‌بخشیدن به سقوط رژیم پهلوی بود.»[3]


 



[1]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج 3، ص 1065.

[2]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 152.

[3]. خاطرات من و فرح، اسکندر دلدم، ج1، خلاصۀ صفحات 127 تا 131.

4 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 658 

گذری کوتاه بر زندگی فرح دیبا

 

فرح دیبا

اکثر روایت‌های منتسب به شرح حال فرح دیبا[1] مربوط به خاطرات خود او و نزدیکانش است و فقط در بعضی از ویژگی‌ها مانند محل تولد و رتبه و درجه پدر وی در ارتش اختلافات جزئی به چشم می‌خورد. به‌ عنوان مثال حسین فردوست محل تولد او را شهر تبریز و نویسنده کتاب زنان ذی‌نفوذ خاندان پهلوی محل تولد وی را در بیمارستان آمریکایی تهران می‌داند؛ در حالی ‌که نویسنده کتاب زن اژدها در این خصوص می‌گوید: «فرح در مهرماه سال 1317، در یک خانواده متوسّط از یک پدر آذربایجانی در بخارست رومانی به دنیا آمد. پدر فرح، سهراب دیبا افسر ارتش بود که هنگام تولد فرح برای انجام مأموریتی در رومانی که در آن زمان رژیم سلطنتی داشت به سر می‌برد. مادر فرح، فریده مطیعی از یک خانواده شهرستانی در ساحل دریای خزر بود. خانواده پدری فرح، دیبا نام داشت که اعضای آن نسل‌های متمادی به شاهان خدمت کرده بودند و به رفتار پسندیده شهرت داشتند. تحصیلات پدرش ابتدا در سن‌پترزبورگ و سپس در فرانسه بود. وقتی که فرح ده‌ ساله بود، پدرش درگذشت. مدّت مدیدی مرگ او را از فرح پنهان نگاه داشتند. مادرش و دیگران به او می‌گفتند پدرش برای معالجه به اروپا رفته است.»[2]

در روایتی دیگر فرح در شش‌ سالگی پدر خود را از دست می‌دهد و مادرش او را به تهران برده و مدّتی در کنار برادرش زندگی می‌کنند. سپس به تبریز باز می‌گردد و با کار خیاطی امرار معاش می‌کند. در این زمان مادرش به مدت دو سال صیغه‌ی تاجری تبریزی به نام اپیکچی می‌شود. فرح در باره علت جدایی آن‌ها می‌گوید: مادرم زمانی که متوجّه شد رحیم ایپکچی نظر سوء نسبت به من دارد از این عمل ناجوانمردانه او ناراحت شد و از شوهرش جدا گردید و دیگر تا پایان عمر حاضر به ازدواج مجدّد نشد.  فرح در تهران با حمایت و سرپرستی دایی‌اش که معلم مدرسه‌ای بود ابتدا به مدرسه ایتالیایی‌ها و از ده‌ سالگی وارد مدرسه فرانسوی ژاندارک می‌شود و دوران متوسّطه را در دبیرستان رازی به پایان می‌رساند. فرح پس از موفّق ‌نشدن در رشته پزشکی دانشگاه تهرآن که به آن علاقه داشت، با بورسیه مدرسه ژاندارک برای تحصیل به پاریس می‌رود و در کنار پسردایی‌اش که هم سن و سال او بود، به ادامه تحصیل می‌پردازد. فرح از دوران تحصیلی خود می‌گوید: زمانی که در مدرسه فرانسوی ژاندارک در تهران درس می‌خواندم، می‌دیدم که مذهب کاتولیک چگونه راهبه‌ها را از زندگی طبیعی محروم کرده و آن‌ها به اجبار همجنس‌بازی می‌کردند که این مسأله حتی به خوابگاه نیز سرایت کرده بود که این کار و شیوه زندگی افرادی چون ایپکچی که زنان و دختران کم‌ سن و سال را صیغه می‌کردند تأثیر زیادی بر دوری‌ جستن از مذهب را در من به وجود آورد. همچنین از دوران تحصیل خود در پاریس می‌گوید که مسؤولان کالج رفت و آمدها را محدود کرده بودند و دختران برای آن که بتوانند از محل زندگی خود خارج شوند مجبور بودند با پرداخت پول و انعام و دادن بوسه‌ای اجازه خروج دریافت نمایند؛ ولی از زمانی که لیلی امیر ارجمند (جهان‌آرا) به جمع دوستان تحصیلشان اضافه شد، وضعیت تغییر کرد. او می‌گوید: «لیلی به معنای واقعی یک شیر بود. لقبی که ما به او داده بودیم و در مدت کوتاهی گوی سبقت را از دختران فرانسوی ربود و حتی بدون بستن سینه‌بند و با بازگذاشتن دکمه‌های پیراهنش به خیابان می‌آمد و توجّه رهگذران و مردم پاریس را به زیبایی‌های خود به ‌عنوان یک دختر شرقی جلب می‌کرد. وجود گرم لیلی در کانون ما موجب شد به‌ زودی تعداد زیادی از جوانان ایرانی مقیم پاریس جذب محفل ما شوند.»[3]

فرح در تأمین معاش خود دچار تنگنا و مشکلاتی بود. ناهید کلهر در خاطرات خود می‌گوید: آقای قطبی ماهیانه فقط صد و پنجاه یا دویست تومان برای او می‌فرستاد که فرح با چنین مبلغی قادر به زندگی و تحصیل در پاریس نبود به همین دلیل روزها درس می‌خواند و شب‌ها به‌ عنوان پرستار بچه کار می‌کرد و در مواقع تعطیلی و فرصت‌هایی هم که به دست می‌آورد برای نظافت و خانه‌داری به منازل پاریسی‌ها مراجعه و پولی به دست ‌می‌آورد. خود فرح نیز به این دوران اشاره‌ای دارد و می‌گوید: «از این که بعضی از نویسندگان نوشته‌اند او پرستار بچه بوده؛ ولی هیچ‌ یک از این نویسندگان ننوشته‌اند که فرح پهلوی که فاقد پدر و ثروت کافی بود با غیرتِ یک دخترِ اصیل ایرانی اوقات خود را صرف کار شرافتمندانه کرد تا کمبودهای مالی و کسری بودجه زندگی خود را از طریق مشروع تأمین نماید. من نه ‌تنها بچّه‌داری و خدمت به کهن‌سالان را عیب و ننگ نمی‌دانم و به خاطر آن احساس سرشکستگی نمی‌کنم؛ بلکه به خاطر آن که در کارنامه زندگی‌ام لحظاتی هم بوده که خود را صرف خدمت به کودکان و یا کهن‌سالان کرده‌ام، سخت مفتخر و مشعوف می‌باشم.»[4] در تأیید این گفتار و صحّت آن موجب شرمساری که هیچ، حتی باعث افتخار است که شخصی برای امرار معاش خود تلاش مشروع کند. به همین دلیل است که فرح و مادرش از ذکر این نکته ابایی نداشته‌اند که حرفی از فقر و زندگی سخت خود بزنند.

فرح تحت تأثیر این عوامل و موقعیّت و جوّ سیاسی حاکم آن زمان، کم‌کم گرایش به افکار چپ می‌یابد و متمایل به حزب توده می‌شود و با پسردایی‌اش همکاری می‌کند که در این حیطه فعالیّت می‌کرد. او حتّی به آن اعتقاد افراطی رسیده بود که ازدواج پدیده‌ای ارتجاعی است و باید رابطه زن و مرد آزادانه و بدون هیچ قید و بندی باشد. فرح این‌گونه وارد جریانات سیاسی می‌شود. در این محافل و مجامع است که فرح دیبا با کریم‌پاشا بهادری آشنا می‌شود. در اواخر سال 1337 با حضور دوستان خود جشنی کوچک در کنار رود سن برگزار می‌کنند و نامزدی‌شان را به طور رسمی به همه اعلام می‌دارند. فرح مدتی بعد برای دیدار با خانواده خود به تهران می‌آید. موقع بازگشت برای رفع مشکلات پاسپورتش یا گرفتن ارز تحصیلی یکی از اقوامش که آجودان شاه بود او را به اردشیر زاهدی معرّفی می‌کند. سرانجام چرخ روزگار موجب شد تا به ازدواج با محمّد رضا شاه درآید و از آن پس علاوه بر تغییرات زندگی خودش و اقوامش، حتی شجره‌نامه‌اش نیز تحریف می‌شود. او با تبلیغات وسیع سعی می‌کند این شایعه را که او از خانواده فرودستی بوده، خنثی کند. در این تبلیغات فرح را در زمینه‌های هنری و ورزشی و موسیقی سرآمد زمان و در ردیف استادان فن معرّفی می‌کنند.

مرحله نوجوانی و جوانی فرح و چگونگی گذران آن چندان مهم نیست. بعد از رسیدن به مقام ملکه و نایب‌السّلطنه است که اعمال و رفتار گذشته‌اش را زیر سؤال و ذرّه‌بین برده‌اند. موضوع مهم تغییر اعمال و منش او در زندگی جدید است. او با فراموش‌کردن شعار و گفتارهای حزبی‌اش دفاع از طبقات محروم و کشور را کنار می‌گذارد و همرنگ درباریان می‌شود. البته فرح نباید زیاد ناراحت باشد که چرا پس از کسب زر و زور،آن چنان که باید به ایران و ایرانی خدمت نکرده است؛ زیرا در مسیر تاریخ افراد نادری وجود داشته‌اند که بعد از کسب موقعیت و سرمست‌ شدن از قدرت، به رفاه و آسایش توده‌های محروم توجه کرده و نامشان به نیکی در تاریخ ثبت شده و به الگو تبدیل شده‌ باشند.

در اواخر سلطنت پهلوی که دیگر شاه نمی‌دانست چه اقدامی انجام دهد و امید به رفتار شهبانو بسته بود او را نزد کارتر به آمریکا می‌فرستد. پرویز راجی که از دست‌ پروردگان خود آن‌ها است بدین‌ گونه در باره فرح قضاوت می‌کند و در خاطرات خود به تاریخ 26 مرداد 1356 می‌نویسد: «من تا کنون بر این باور بودم که فروتنی و رفتار انسانی شهبانو به ‌عنوان عامل مناسبی در جهت تعدیل سختگیری‌ها و نظرات خودخواهانه شاه اعمال اثر می‌کند؛ ولی در حال حاضر به این نتیجه رسیده‌ام که شهبانو به کلّی فاقد هرگونه بینش سیاسی است و آن‌ طور که نشان می‌دهند عیناً مثل شاه از شنیدن حرف‌های تملق‌آمیز لذت می‌بَرَد و به گونه‌ای غیرطبیعی پذیرای افراد چاپلوس است.»[5]

در بین دیدگاه‌های مختلف نظر فریده دیبا از همه جالب‌تر است. او دخترش را در تمام موضوعات بی‌گناه و مبرّا از خطا می‌داند و پس از متلاشی‌ شدن حکومت پهلوی و آوارگی آن‌ها و حقارت‌هایی که در ماه‌های اولیه به آن‌ها تحمیل می‌شد ناز و نعمت‌های گذشته را به فراموشی سپرده و شِکوه می‌نماید که ای کاش دخترم را به یک کارگر ساده داده بودم و این همه توهین در باره‌اش نمی‌شنیدم. امروز که در غربت و دور از وطن خود این خاطرات را به یاد می‌آورم بی‌اختیار از خود می‌پرسم که آیا شادی آن روز از شنیدن خبر خواستگاری محمّد رضا از دخترم به واقع ارزش شادی‌کردن را داشت؟ آیا به همسری شاه مملکت درآمدن و بانوی اول کشور شدن واقعاً خوشبختی محسوب می‌شود؟ تمام عمر را در قید و بند مراقبت گذراندن با برنامه از خواب شبانگاهی بلند شدن و با برنامه از قبل تعیین شده ساعات روز را به ‌پایان‌ بردن خوشبختی محسوب می‌شود؟ همه تصوّر می‌کردند فرح با وضع حمل و پسر زاییدن ملکه خوشبخت ایران شده؛ اما خود او تعبیر دیگری داشت. یک روز محرمانه به من گفت: برای خانواده پهلوی حکم گاوی را دارم که گوساله زائیده است. این موضوع پوشیده‌ای نیست و همه می‌دانند که محمّد رضا و فرح طی آشنایی عاشقانه با هم ازدواج نکردند و محمّد رضا دنبال زنی با مشخصات فرح می‌گشت تا با او ازدواج کند و صاحب ولیعهد شود.[6]

احتمالاً فریده دیبا این حرف‌ها را با ایمان و یقین بیان کرده باشد؛ زیرا طلا نیز که یکی از معشوقه‌های محمّد رضا شاه و رقیب فرح محسوب می‌شد در خاطرات خود می‌گوید: «من با دادن پول و هدایای سخاوتمندانه به ندیمه‌ها و نزدیکان فرح توانستم اطّلاعات زیادی در باره فرح به دست آورم و حتی نزدیکان خود فرح نیز اسرار محرمانه او را در اختیارم می‌گذاردند و به‌ زودی من مطّلع شدم که فرح روزی دو نوبت حمام شیر می‌گیرد. او صبح‌ها پس از برخاستن از خواب به حمام می‌رفت و در وان پر از شیر تازه می‌خوابید و او را در حالی ‌که در شیر تازه گاو و گوسفند غوطه‌ور بود، ماساژ می‌دادند. من خاصیت این نوع حمام‌ گرفتن را از آقای دکتر عدل سؤال کردم و ایشان به من گفتند ماساژ با شیر تازه و حمام شیر گرفتن باعث از میان‌ رفتن چین و چروک‌های پوست و طراوت و تازگی بدن می‌شود. یک پزشک فرانسوی چند بار شکم فرح را عمل جراحی پلاستیک کرده و چربی‌های دور شکم او را برداشته و نیز چین و چروک‌های ناشی از زایمان و شکم او را مانند دخترانی که هرگز نزاییده‌اند صاف و تو رفته کرده بود. این شخص پروفسور تسه لومیر نام داشت. باید بگویم که فرح و مادرش افرادی بدبخت و قابل ترحم بودند و من در موقع ورود به دربار این را نمی‌دانستم. فرح دیبا در نظر مردم ایران یک ملکه و نمونه یک زن خوشبخت و بسیار مرفّه بود؛ اما در محیط متعفّن درباری زندگی می‌کرد که از هر طرف آن بوی سکس به مشام می‌رسید. شوهرش به او بی‌توجّهی می‌کرد و خود محمّد رضا شاه برایم تعریف کرد که پس از تولد آخرین فرزندش هرگز با فرح در یک اتاق نخوابیده است. من احساس می‌کردم فرح برای جلب نظر شوهرش بیهوده و عاجزانه می‌کوشید تا با نزدیک‌ شدن به مردان دیگر احساس حسودی محمّد رضا را که در همه مردان ایرانی کم ‌و بیش وجود دارد تحریک نماید. فرح برای مقابله به‌ مثل با شاه و رنج‌دادن او در لذّت‌ جویی جنسی افراط می‌کرد و حتّی از باغبان و سرباز محافظ و کارگر کاخ هم نمی‌گذشت؛ اما در محمّد رضا این حسادت اصلاً وجود نداشت و او کاملاً نسبت به زن و فرزندانش فاقد تعصّب بود. محمّد رضا شاه به این تلاش‌های فرح وقعی نمی‌نهاد؛ بلکه وقتی می‌شنید فرح با فریدون جوادی و کریم‌پاشا بهادری سرش گرم است و خلوت کرده است اظهار خشنودی می‌کرد و می‌گفت: چه خوب بالاخره سرش یک جایی گرم شد. من از این همه بی‌غیرتی شاه تعجب کردم. او اصلاً نسبت به زنش تعصّب نداشت حتی به دختر بزرگش هم تعصّب نداشت و در رابطه با علاقه فرحناز با یک جوان ریشو گفت: عجب، نمی‌دانستیم که فرحناز هم از این عرضه‌ها دارد[7] و اگر اطّلاعاتی را که امروز داشتم در آن زمان می‌داشتم حتی اگر به قیمت جانم نیز تمام می‌شد حاضر با زندگی با محمّد رضا نبودم.»[8]

در ضمن شاهپور غلامرضا نیز در انتقاد از فرح و مادر فرح می‌گوید: «اکنون در کمال تأسف می‌بینم که همسر برادرم و مادر برادر‌ زاده‌ام کسی که باید بیش از همه در حفظ پرستیژ خانواده پهلوی کوشا باشد کتاب خاطرات خود را تحت عنوان ملکه هزار و یک روز زندگی من انتشار داده و افراد خانواده پهلوی را مسبّب تیره ‌روزی شاهنشاه و سقوط رژیم شاهنشاهی معرفی کرده‌اند. از همه بدتر این که مادر ایشان که یک زن شوهر مرده رخت‌شوی بود و از برکت وصلت دخترش با برادرم به همه‌ چیز رسید قبل از مرگش کتاب موهن و توهین‌آمیزی منتشر کرده و بعضی از مسائل خصوصی ما را افشا کرده‌اند. خانم فریده دیبا به‌ جای آن که در مورد روابط دختر خودش با فریدون جوادی و کریم‌پاشا بهادری و دکتر نقابت و صدها نفر دیگر بنویسد یک‌یک افراد خانواده ما را به بی‌بندوباری جنسی و فساد مالی متهم کرده است. ایشان خوب بود قدری در مورد خودشان با آن خواننده رادیو تلویزیون که سبیل داگلاسی می‌گذاشت و منزلش در خیابان پاستور بود، می‌نوشت. خوب بود خانم دیبا که همه ‌چیز را شرح داده‌اند شرحی هم در مورد جلسات رسوایی شبانه منزل خودشان می‌نوشتند.»[9]

برای آن که فقط از سخنان اعضای خانواده و احساسات آن‌ها استفاده نشود به سخنان حسین فردوست استناد می‌شود که بر تمام زندگی محمّد رضا شاه احاطه داشته است. او در باره فرح می‌گوید: «پدر فرح یک افسر جوان فارغ‌التحصیل سن‌سیر فرانسه بود که در درجه سروانی به مرض سل درگذشت و فریده دیبا پس از فوت شوهر ازدواج نکرد و با برادرش مهندس‌ محمّدعلی قطبی زندگی می‌کرد. زندگی آن‌ها بسیار فقیرانه بود و زمانی که قطبی پسرش را جهت تحصیل به فرانسه فرستاد فرح نیز به پاریس فرستاد و وی در دانشکده هنرهای زیبا به تحصیل پرداخت؛ ولی قطبی از عهده هزینه او برنیامد. در آن زمان فرح که دختر فقیری بود تمایلات چپ و کمونیستی داشت و با تعدادی دانشجو رفاقت داشت که یکی از آن‌ها لیلی امیر ارجمند بود و فرح این فرهنگ چپ را در دوران زندگی با محمّد رضا حفظ کرد و دفترش را به مرکز اشاعه این فرهنگ تبدیل نمود و تعدادی از افراد دارای تمایلات کمونیستی را در آن‌جا جمع کرد. یک چنین دختری که نمی‌توانست مورد پسند هیچ مردی باشد. برای درک بهتر این ادعا کافی است به آلبوم آن دوران فرح مراجعه شود. از فرط استیصال برای کمک مالی به سراغ اردشیر زاهدی در حصارک می‌رود تا بتواند در پاریس تحصیل و زندگی کند. اگر ندانیم حصارک چیست شاید مسأله مفهوم نشود. در حصارک ویلایی بود که اردشیر زاهدی با تعدادی از رفقای جوان منتظر شکار دخترها و زن‌ها می‌نشستند و هر مراجعه‌ کننده از جنس مؤنث اگر مورد پسند زاهدی واقع می‌شد بلافاصله به اتاق‌ خواب می‌رفتند و اگر مورد پسند زاهدی نبود او را به یکی از رفقایش که حضور داشتند، می‌داد که آن‌ها نیز در همین حصارک به اتاق‌ خواب می‌رفتند. این بود کار و شغل زاهدی و البته به دوستان انگلیسی و آمریکایی‌اش هم چیزی می‌رسید. حال این دختر با اطّلاع از چنین وضعی برای درخواست پول به سراغ زاهدی در حصارک می‌رود؛ یعنی این که خود را تقدیم زاهدی کند. لابد زاهدی از این دختر خوشش نیامده که به محمّد رضا تلفن می‌زند که دختری اینجا آمده و اگر اجازه بدهید او را بیاورم. محمّد رضا می‌پذیرد و بدون تحقیق قبلی که او کیست و خانواده او چیست او را به فرودگاه می‌برد و در هواپیما به وی پیشنهاد ازدواج می‌کند. معلوم است که فرح نیز بلافاصله قبول می‌کند. دختری که تا یک ساعت پیش از زاهدی پول می‌خواست که مفهومش معیّن است حال قرار شده که با شاه ازدواج کند و می‌کند. بدین ترتیب فرح حصارک، ملکه ایران می‌شود و در مراسم تاج‌گذاری با آن تشریفات و تجملات که از تلویزیون دیده‌اید تاج بر سر می‌گذارد! به این ترتیبِ عجیب‌ که فقط با شناخت بیماری‌های روحی و شخصیتی محمّد رضا قابل درک است فرح همسر او شد و یک ‌باره وضع این خانواده فقیر دگرگون شد. از سراسر کشور هرچه دیبا بود با شجره‌نامه به کاخ مراجعه کردند. بعد از آن که با کمک رئیس سازمان برنامه کلّیه کارهای اجرایی به این خانواده سپرده می‌شود آن‌ها نیز با 25٪ استفاده به مقاطعه ‌کاران بعدی می‌دادند و از این راه میلیاردها تومان سود به چپاول و غارت می‌پردازند و در ظرف دو تا سه سال پول آن‌ها از حد گذشت. او در عین ‌حال ادّعای تدیّن هم داشت و مقلّد آیت‌الله سیّد احمد خوانساری بود و هر هفته با حجاب به دیدن او در خانه یا در مسجد می‌رفت.

در دوران فرح هزینه دربار چقدر بود؟ رقمی برای آن پیش‌بینی نمی‌کرد (رقم بودجه شامل هزینه‌های پرداخت حقوق و تشریفات معمولی بود). بقیّه از کجا تأمین می‌شد؟ باید عرض کنم که از چپاول بیت‌المال! مسلّماً فرح و همه فامیل دور و نزدیک او و همه افرادی که به‌ عنوان دوست به او نزدیک بودند و همه افرادی که در اطراف او شاغل بودند پول‌های گزافی به بانک‌های خارج انتقال داده‌اند. از این ارقام اطّلاعی ندارم؛ ولی فردی که حاضر است میلیاردها تومان هزینه جشن 2500 ساله کند آماده است ده برابر آن را به حساب‌های خارجی خود واریز نماید و این رقم باید به ده‌ها میلیارد تومان برسد.

از زمان نخست‌وزیری هویدا دربار ایران به دوران قاجار رجعت داده شد و همه‌ چیز مملکت در اختیار محمّد رضا و فرح قرار گرفت. هرچه زیاد می‌آمد، متعلّق به اسدالله علم وزیر دربار بود. ارتش را هم آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها می‌چاپیدند و در سفارشات طوفانیان، محمّد رضا هم بی‌نصیب نبود و مبالغ معتنابهی به حسابش در خارج ریخته می‌شد. بنابراین اگر دوران فرح را اوج فساد و چپاول و غارتگری دربار پهلوی بخوانم سخنی گزاف نگفته‌ام.»[10]




[1]. فرح پهلوی دربارۀ نام خانوادگی خود می‌گوید: «اجداد پدری‌ام در بادکوبه و لنکران و... به تجارت پارچه‌های نفیس دست‌باف سرگرم بودند و به همین دلیل شغلی، آن‌ها را دیباجچی می‌نامیدند و در شناسنامه‌ام نیز دیباجچی اصل می‌باشد.»

[2]. زن اژدها، حسن سعیدی، ص 116.

[3]. دختر ینیم، احمد پیرانی، ج 1، ص 63.

[4]. همان، ص 108.

[5]. خدمت‌گزاران تخت طاووس،پرویز راجی،  ترجمۀ ح. ا. مهران، ص 99.

[6]. در تأیید سخنان فرح و مادرش، صاحب‌ اختیار که از افراد مورد اعتماد محمّد رضا شاه است در خاطرات خود می‌نویسد: «محمّدرضا چند سال بعد از ازدواج با فرح، عاشق سوفیا لورن، ستارۀ ایتالیایی شد و چون گفته‌اند:

                                                                       دستت چو نمی‌رسد به بی‌بی، دریاب کنیز مطبخی را

به همین دلیل از پروفسورتسه، جراح معروف پلاستیک دعوت کرد روی صورت فرح کمی دستکاری کند و با جراحی پلاستیک، گونه‌های فرح را شبیه گونه‌های سوفیا لورن دربیاورد! پرفسورتسه هم پول هنگفتی گرفت و کمی گونه‌های فرح را برجسته‌تر کرد. با این اوصاف، محمّد رضا به فرح نه‌ به چشم یک انسان، بلکه به چشم یک شیء و ماشین کام‌بخشی و زادن نگاه می‌کرده است.»

[7]. فرح بعد از آن که از میهمانی‌های باشکوه و متنوع خود تعریف می‌کند و می‌گوید از چه هنرمندان و دلقکانی برای خنداندن حضار استفاده می‌کردیم، دربارۀ فرحناز می‌گوید: «در این رفت و آمدها باعث شد فرحناز عزیزم که در سن نوجوانی و بحران بلوغ بود، شیفتۀ ستار شود و من چند بار فرحناز را از دوستی با او منع کردم؛ اما محمّد رضا که در این مسائل لیبرال‌تر بود، گفت درصورتی‌ که حد خودش را بشناسد، اشکالی ندارد. ستار یک مدت به دیدن فرحناز می‌آمد و آن‌ها با هم صحبت می‌کردند و قدم می‌زدند. بعد کم‌کم از او زده شد.»

[8]. زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، احمد پیرانی، ص 502 .

[9].شاهپور غلامرضا پهلوی، احمد پیرانی، ص 344.

[10]. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، حسین فردوست، ج 1،

11 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 657 

گذری کوتاه بر زندگی ثریا اسفندیاری

ثریّا

 ثریّا اسفندیاری فرزند خلیل و نوه اسفندیارخان سردار اسعد بختیاری از مادری آلمانی به نام اوا کارل در اول تیر 1311 در اصفهان به دنیا آمد. در ایام کودکی با پدر و مادرش به برلین مهاجرت کرد و بعد از چند سالی دوباره همراه پدر و مادرش به ایران آمد؛ ولی در پانزده‌ سالگی مجدداً به سوئیس مهاجرت کردند. به دلیل زندگی در کشورهای مختلف به زبان‌های آلمانی، فرانسه، فارسی و انگلیسی مسلط بود. او یک برادر و خواهر کوچک‌تر به نام‌های بیژن و لعیا داشت. تاج‌الملوک ازدواج وی با محمّد رضا شاه را ناشی از جلب حمایت و گرایش بختیاری‌ها به حکومت پهلوی می‌داند ولی آن چه مسلّم است شخصی که در پیوند زناشویی آن‌ها نقش اصلی را داشته است خانم فروغ ظفر است.[1]

 ثریّا در خاطرات خود در باره مقدمات خواستگاری می‌نویسد: گودرز، پسرعمه‌ام، عکس‌های زیادی از من می‌گرفت و وقتی علت آن را جویا شدم گفت: "عمّه‌ فروغ ظفر از تهران به مادرم نامه نوشته‌اند که از تو عکس‌هایی خواسته‌اند" و سپس در پاریس نیز دیداری با شمس، خواهر شاه داشتم که دائم به من سفارش می‌کرد که با چه کسانی و چگونه رفتار نمایم. زمانی که به ایران آمدم، قرار شد به دلیل موقعیّت اجتماعی آن زمان که مردم در نهایت فقر و گرسنگی به سر می‌بردند مراسم عروسی بدون سروصدا و زرق و برق انجام گیرد. ثریّا در هنگام مراسم عروسی دچار بیماری حصبه با تب شدید شدند و در درباریان و میان مردم شایع شده بود که علّت بیماری ناشی از خوراندن یک جوشانده پر از میکروب توسط اشرف به وی می‌باشد تا با از میان‌ بردنش نفوذی را که در شاه دارد از دست ندهد.» ثریّا در خاطرات خود همچنین بدین نکته اشاره دارد که مراسم عروسی از روز 12 فوریه تا شب 13 فوریه ادامه یافت و بعد از هفت سال زندگی مشترک که مطابق با روز 13 فوریه یعنی فردای سالروز عروسی از شاه جدا می‌شود و برای همیشه ایران را ترک می‌کند.

 ثریّا در طول زندگی درباری از محیط فاسد و رفتار افرادی مانند ارنست پرون اظهار ناراحتی و گلایه می‌کند و در باره شمس و اشرف می‌گوید: «از میان دو خواهر من خیلی زود اشرف را ترجیح می‌دهم. او با نشاط، فِرز و تیزهوش است... می‌خواهم بگویم زنی است احساسی در یک ثانیه از کسی خوشش می‌آید و یا از او متنفّر می‌شود، هیجان‌زده و سپس بی‌تفاوت می‌گردد. برای رسیدن به هدفش با سرسختی آن را دنبال می‌کند. در باره‌اش زشت‌ترین قصه‌ها را نقل می‌کنند که یک گروهان عشّاق دارد و در یک جمله بگویم او سرشار از انرژی است. با صد کیلومتر سرعت در ساعت زندگی می‌کند. گوشش هم به زبان‌های بدگو که در باره‌اش قصه می‌سازند بدهکار نیست. از آن‌ها بدش می‌آید ولی کاری را که مایل است انجام می‌دهد. اما شمس زود رنجی و احساس بیشتری داشت. یک اتّفاق ساده ناراحتش می‌کرد و به‌ عنوان مثال مرا سرزنش می‌داد چرا مفتون پیراهن یا کلاه تازه‌اش نشده‌ام؟ چرا پیش از آن که وارد آستانه در شود به پیشوازش نرفته‌ام و نبوسیدمش یا این که سر میز شام چرا کنارش ننشستم و یا چرا لحظه‌هایی به اشرف بیشتر توجه داشته‌ام؟»[2]و[3]   او در باره کار روزانه‌اش می‌نویسد: «... وارد دفتری که مجاور به اتاقم است، می‌شوم. محسن قراگزلو، رئیس دفترم، همراه با منشی‌ها منتظر من‌اند. قراگزلو برنامه کار روزانه را جلویم می‌گذارد. یک ماشین‌نویس نامه‌های رسیده را می‌گشاید و آن‌ها را مرتّب می‌کند. چهار ندیمه در سالنِ پایین در انتظار من‌اند. در تمام دیدارها و جابه‌جایی‌ها آن‌ها همراه من‌اند. بازدید از بیمارستان‌ها، پرورشگاه‌ها، مراکز امور خیریه، محلات عمومی با جوی‌های باز آب یعنی همان آب‌روهای کثیف که پس از آن که زنان رخت‌هایشان را در آن شستند و گدایان و سگان ولگرد از آن هر نوع استفاده را کردند برای آشامیده ‌‌شدن به آب‌انبارها سرازیر می‌شود. فقر، کودکان مبتلا به راشیتیسم و زنان و پیران گرسنه، توده‌های گل و لای کوچه و پس‌کوچه‌ها که در آن‌جا خانه‌ها به شکل خانه نیست و فقر سیاه در آن مکان‌ها حکم‌فرماست و فقر واقعی که یارای شِکوه و شکایت را هم ندارد.»[4]

اما آن چه در زندگی ثریّا از اهمیّت زیادی برخوردار بوده و آن را عامل اصلی طلاقش شمرده‌اند مسأله نازایی اوست. ثریّا در این باره می‌گوید: در همه‌جا صحبت از نازایی من بود و از هر طرف برایم دعا می‌کردند و دعای باطل‌السّحر می‌فرستادند و در باره محمّد رضا نیز گفته می‌شد که پس از تیراندازی و اصابت گلوله به او آسیب رسیده و عقیم شده است؛ ولی با چکاب‌کردن و انجام آزمایش‌های گوناگون پزشکان بر سلامتی من تأکید کردند، امّا نویسنده کتاب ارنست پرون علت باردار نشدن ثریّا را به نقل از مریم خانم به شکل دیگری توجیه کرده و می‌نویسد: «شاه خیلی امیدوار بود که ارنست پرون بتواند به ثریّا نزدیک شود و در نتیجه او صاحب ولیعهدی بشود؛ ولی همه حساب‌های او غلط از کار درآمد. پس از صرف شام که عروس و داماد را روانه حجله نمودند برخلاف فوزیه که در ایران کس و کاری نداشت همه خویشاوندان دور و نزدیک ثریّا در عروسی شرکت نموده و حضور داشتند و این مرتّبه شاه برخلاف گذشته قادر نبود که از وجود شوهرش (ارنست پرون) در اتاق‌ خواب استفاده نماید. ناچار در شب زفاف به ثریّا می‌گوید در اثر سوء قصدی که در واقعه 15 بهمن سال 1327 در دانشگاه تهران به جانش نمودند قوای جنسی‌اش را از دست داده است. ثریّا به شاه می‌گوید شما اطمینان داشته باشید که من برای همیشه در کنار شما خواهم ماند و این موضوع از نظر من مسأله مهمی نیست؛ اما ارنست پرون دیوانه‌وار عاشق ثریّا گشته بود؛ ولی او هیچ احساس به‌ خصوصی نسبت به او نداشت که سهل است، بلکه از رفتار و گفتار او هم خوشش نمی‌آمد و اغلب می‌گفت ارنست پرون موضوع‌های بچگانه و پیش‌‌پا افتاده برای صحبت انتخاب می‌کند که دل آدم را به هم می‌زند. در محیط فاسد درباری، ثریّا اولین دختری بود که من دیدم توانست سرسختانه در مقابل ارنست پرون ایستادگی کند و از شرافت و ناموس خود دفاع نماید و روزی ثریّا گفت بزرگ‌ترین بدبختی برای آدم این است که در این محیط فاسد نتواند فاسد بشود!»

سرانجام، توطئه‌چینی‌ و اعمال ارنست پرون نتیجه داد و ثریّا مجبور به فرار از ایران شد. فرار ثریّا مشابه طلاق و جدایی لیلا امامی از هویداست و به نقل از مریم خانم نوشته‌اند: «آرامش زندگی ساکت و یکنواخت ما در دربار یک شب به هم ریخت. من آن شب در اتاق خودم خوابیده بودم که ثریّا سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد. ثریّا برای چند لحظه گیج و منگ بود. نمی‌دانست چه بگوید. با حالتی ملتهب و ناراحت سیگاری روشن نموده و پس از چند پُک به شرح ماجرا پرداخت و گفت: "من همیشه از رفت و آمد شبانه ارنست پرون به اتاق خواب شوهرم مشکوک و مظنون بودم. به خود می‌گفتم او چرا شب‌ها به اتاق شوهرم می‌رود؟ او با شوهر من چه‌ کار دارد؟ این سؤالی بود که مدت‌ها فکر مرا به خود مشغول می‌داشت و لحظه‌ به لحظه در مغزم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. من بالاخره می‌بایست از موضوع سر درآورم و به کُنه مطلب پی ببرم. امشب برای اطّلاع از چگونگی امر و فرونشاندن حسّ کنجکاوی‌ام به پشت در اتاق خواب شاه رفتم و از سوراخ کلید داخل اتاق را نگریستم. وای... خدای من... چه دیدم؟ شوهر تاجدارم را پدر ملت ایران را در حالی که...؟ (من نمی‌توانم آن چه را که ثریّا دیده در اینجا بازگو نمایم. خود خوانندگان می‌توانند جریان را حدس بزنند.) برای یک لحظه مثل این که سراپا فلج شدم؛ ولی هرچه بود من دیگر بیش از این طاقت تحمّل دیدن آن منظره را نداشتم و با عجله به نزد شما شتافتم." ثریّا به این نتیجه رسیده بود که شوهر تاجدارش مردی است بی‌فضیلت و زن‌صفت، نه یک مردِ باهمّت و باشرافت. او نوعی از ذو حیاتین است که هر اندازه دارای ظاهر مردانه است به همان اندازه هم واجد صفات زنانه می‌باشد. صاحب هیچ‌ گونه استعداد مفید برای هیچ‌ چیز الهام ‌دهنده و در عین ‌حال تحقیر شده، گاهی نجیب، گاهی پَست، بیشتر دارای دلهره تا ندامت، بیشتر مشغول خوب ‌هضم‌کردن تا فکرنمودن و ضمناً وانمود می‌کند که احساسات دارد در صورتی‌که کاملاً فاقد آن است. او معجون مضحکی از سادگی، حماقت، حیله‌گری، گستاخی، گزافه‌گویی، بی‌شرمی و هرزگی است. فردای آن شب در سپیده‌ دم ثریّا چمدان‌هایش را بست و با کوله‌باری از غم و اندوه و با قلبی شکسته و غروری پایمال‌ شده بدون اطّلاع شوهرش با اوّلین پرواز دربار را به سوی آلمان ترک گفت. ثریّا هنگام خدا حافظی در فرودگاه مهرآباد حرف‌هایی را که به من گفت هیچ ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم. ثریّا گفت: "بدبخت ملتی که باید رهبر و پیشوایش چنین آدم کثیف و لجنی باشد! لعنت بر این محیطی که به چنین شخص فاسد و هرزه‌ای فرصت رشد و نموّ می‌دهد تا شاه مملکت بشود. این همجنس‌ بازی یک لکه ننگی است که بر چهره شاه داغ باطله زده. شاه در زندگی روزمره خود شیوه‌هایی را دنبال می‌کند که واقعاً شرم‌آور و وقیح هستند."

 ثریّا پس از آن که به آلمان رفت از خانه پدر خود به شاه تلفن نمود و گفت: "چون من همه ‌چیز را با چشم خود دیدم و از اعمال وقاحت‌آمیز و ننگین و غیر انسانی تو آگاه گشتم دیگر حاضر نیستم روی نحس تو را ببینم. فوراً طلاق‌نامه مرا بفرست." شاه که می‌بیند به‌ کلّی قافیه را باخته و بندش را آب برده با عجله آقای صدرالاشراف، رئیس مجلس سنا را روانه آلمان نمود تا به هر ترتیبی صلاح و مقتضی بداند ثریّا را بازگرداند؛ ولی ثریّا آن چنان عصبانی و ناراحت بود که از پذیرفتن آقای صدرالاشراف خودداری نمود و آقای صدرالاشراف دست از پا درازتر به تهران بازگشت. شاه ناچار دوباره آقای سناتور ایلخان ‌ظفر، عموی ثریّا را روانه آلمان نمود. ثریّا که نمی‌توانست از پذیرفتن عموی خود خودداری کند، تن به قضا داده و با عموی خود به خلوت نشسته و جریان را برای او بازگو نموده و از عمویش می‌خواهد که به شاه بگوید فوراً طلاق‌ نامه‌اش را بفرستند؛ و الا با مخبرین جراید مصاحبه نموده و به دنیا اعلام خواهد کرد که شاه ایران در ناکسی و رذالت، دست ملک‌فاروق، پادشاه سابق مصر را از پشت بسته است. عمویش که از پند و اندرز دادن نتیجه‌ای نمی‌گیرد و از بازگشت ثریّا به ایران ناامید می‌شود، جریان را تلفناً به اطّلاع شاه می‌رساند.

شاه ناچار با ارسال طلاق‌نامه ثریّا موافقت نموده و ضمناً تعهد می‌نماید تا زمانی که ثریّا رسماً با دیگری ازدواج نکرده ماهیانه مبلغ ده‌ هزار دلار به ثریّا بپردازد که طبق نوشته مجله اشترن، شاه ماهیانه مبلغ بیست‌ هزار دلار به ثریّا می‌پردازد و دولت آلمان هم هر ماهه دو هزار دلار آن را بابت مالیات بر درآمد برداشت می‌نماید. بعداً دربار ایران علت طلاق ثریّا را فرزند نیاوردن اعلام می‌نماید و شاه که از ازدواج با ثریّا علاوه‌ بر استفاده از نفوذ و اعتبار قدرت ایل بختیاری خواهان آن بود که در اثر ارتباط (ارنست پرون) شوهرش با ثریّا صاحب ولیعهدی بشود شاه در هدف اخیر خود کاملاً ناموفق بود و ثریّا در این مدت هفت سال به ‌هیچ ‌وجه تسلیم ارنست پرون نشد و همان‌ طور که باکره به دربار آمده بود، باکره نیز از دربار ایران رفت.»[5]

در صحّت و سقم مطالب فوق جای تردید و غلوّ مشاهده می‌گردد. چون اگر مسأله باردار نشدن ثریّا و ناتوانی جنسی محمّد رضا شاه مطرح است، چرا دیگران در این باره سخنی نگفته‌اند و توجیه فرزندان فرح چیست؟ محمّد رضا شاه در باره ترک ثریّا از ایران در کتاب مأموریت برای وطنم می‌نویسد: «در مدت دوره زناشویی هفت‌ ساله ما علاقه ثریّا به خدمات اجتماعی روزبه‌روز افزایش می‌یافت. خوب به خاطر دارم روزی که از یکی از پرورشگاه‌های قدیمی بازدید کرده بود، از بی‌ترتیبی و وضع اسفناک کودکان یتیم آن‌جا متأثر و ملول گشته و با چشمان اشک‌آلود از من می‌خواست که بدون درنگ برای بهبود حال این یتیمان اقدام کنم. با آن چنان روحیه‌ای و با این چنین وضعی که پیش آمده بود، ثریّا دیگر نمی‌توانست در دربار ایران بماند. دیدن آن منظره کثیف و مشمئزکننده باعث فرار ثریّا گردید.»

 ثریّا در خاطرات خود به دلیل توافقی که با شاه داشتند یا به دلیل قطع ‌نشدن دلارهای ارسالی در باره ترک ایران می‌گوید: «... پس از آن که دیگر دهان هر دو نفرمان برای یکدیگر چفت شده بود و کلامی برای گفتن نداشتیم برای راه‌ حل جانشینی به او پیشنهاد کردم که یکی از برادرانت جانشین شود و قانون مؤسسان را که رضا شاه وضع کرده بود، تغییر دهند. حتی شاه روزی به من پیشنهاد کرد که زنی صیغه‌ای بگیرم که من از او رنجیده‌خاطر شدم و اعتراض کردم. پس از اخذ تصمیمات گوناگون به شاه گفتم بهتر است به اروپا بروم و آن‌جا منتظر بمانم تا شورای مشورت پس از گفت و شنود تصمیم نهایی خود را بگیرد... این را گفتم و اما خودم باورش نداشتم که چگونه او می‌خواهد اصل قانون اساسی را تغییر دهد؟ شاه گفت می‌خواهم رفتن تو به‌ نحوی نباشد که بگویند من شما را از خود رانده‌ام. در فرودگاه با شاه خداحافظی کردم و او و گارد سلطنتی بدرقه‌ام نمودند و من برای نمایش ابتدا به سن‌موریس سوئیس برای اسکی رفتم. موقعی که به آلمان رفتم دکتر ایادی به سرپرستی عدّه‌ای برای اخذ نتیجه شورا به نزدم آمدند که بگویند شورا تصمیم به تغییر قانون اساسی را نداده و دکتر ایادی و عمویم و یزدان‌پناه به من پیشنهاد کردند که به تهران برگردم تا بار دیگر با شاه صحبت کنم و راه‌ حلی بیابیم. من نپذیرفتم؛ چون درک کردم که دیگر فایده‌ای ندارد. برای نجات از تنهایی و دوری از افکارم به مسافرت‌های گوناگون پرداختم.»[6]

محمّدرضا شاه همواره از افشای مسائلی که بین او و ثریّا بوده است، می‌ترسید. او قبلاً مبلغ شش‌ میلیون دلار از جانب یک شرکت نفت ایتالیایی به حساب ثریّا واریز کرده بود تا به‌ تدریج به حساب خودش ریخته شود. پس از متارکه شاه از ثریّا می‌خواهد تا آن مبلغ را پرداخت نماید؛ ولی ثریّا از برگرداندن این مبلغ امتناع کرده و شاه را تهدید می‌کند که اگر این مبلغ را درخواست نماید به درخواست شرکت فیلم‌سازی هالیوود برای ساختن فیلمی از خاطرات زندگی زناشویی او با شاه جواب مثبت خواهد داد. شاه از ترس فاش‌ شدن خاطرات زندگی زناشویی و اطّلاعات دیگر از مطالبه شش‌ میلیون دلار خودداری کرد. با انعکاس این ماجرا در مطبوعات خارجی شاه قراردادی نیز با کمپانی آمریکایی منعقد کرد تا به این طریق اثر تبلیغات سوء را در افکار عمومی آمریکا از بین ببرد. ثریّا در نهایت وارد سینما شده و حاضر می‌شود به‌ نحوی بازی کند که موجب ناراحتی شاه و پدرش نشود ولی باز هم شاه تمام هزینه فیلم را تقبل می‌نماید و اجازه پخش آن را نمی‌دهد. ثریّا در همین ایام با شخصی به نام فرانکو در ایتالیا آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند؛ اما متأسفانه او در حادثه سقوط هواپیما کشته می‌شود و ثریّا ناکام و ناامید می‌ماند.

 ثریّا اسفندیاری در سوم آبان 1380 در پاریس فوت کرد.چنان چه مشهور است وی در وصیت‌نامه‌ خود بخشی از ثروتش را برای سرپرستی گربه‌های پاریس می‌بخشد. اما آن چه که مورد انتقاد می‌باشد توهینی است که به مردم شریف ایران روا داشته و آنان را بی‌صفت تر از گربه می‌داند که چرا در سقوط حکومت پهلوی نقش داشته‌اند. این اقدام ایشان ناشی از این امر می‌باشد که وی هرگز با تاریخ کشور خود آشنا نبوده و به دور از آثار حکومت استبدادی زیسته‌اند. او بدون توجه به کوخ‌های ویران شده و تنها از درون کاخ خود به توصیه اشرافی خود پرداخته‌اند!؟


 



[1]. در صفحۀ 71 کتاب ارنست پرون دربارۀ فروغ ظفر آمده است: «واسطۀ آشنایی ثریا با محمّد رضا شاه خانم فروغ ظفر بود. این خانم بختیاری که همسر سالارجنگ بختیاری، یعنی سرداراسعد بختیاری بود، روزی رضا شاه به او می‌گوید: "اگر شوهر نداشتی با تو ازدواج می‌کردم." این خانم روزی نزد شاه می‌شتابد و می‌گوید: "شوهرم به اتفاق برادرش خیال دارند در غیاب شما در تهران کودتا کنند." رضا شاه نیز هر دو نفر را سرانجام زندانی و معدوم می‌نماید. این خانم نزد رضا شاه می‌رود و می‌گوید: "اکنون من بی‌شوهرم." رضا شاه درحالی‌که لبخندی تلخ بر گوشۀ لبانش نشسته بود، آرام و شمرده می‌گوید: "شوهرت را به کشتن دادی که بتوانی با من ازدواج کنی؟" رضا شاه لحظاتی چند به فکر فرورفته و سپس می‌گوید: " در حال حاضر صلاح نیست که من با تو ازدواج کنم. خودت می‌دانی که جلو زبان مردم را نمی‌شود گرفت و اکنون به حسابداری دستور می‌دهم که مادام‌العمر، ماهیانه دویست تومان به تو بپردازند. تو هم سعی کن اخبار لازم را کسب و به اطّلاع من برسانی!" از آن به بعد این خانم یکی از حقوق‌بگیران دربار و مورد مشورت شاه قرار گرفته بود و جاسوسی نیز می‌کرد و در مقابل این واسطه‌شدن با ثریا، یک قطعه باغ مشجر چند هزار متری واقع در مقابل کاخ ییلاقی سعد‌آباد، جنب کارخانۀ برق دربند را محمّد رضا شاه به خانم فروغ ظفر واگذار نمود.»

[2]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 148.

[3]. اشرف در صفحۀ 167 خاطرات خود دربارۀ او می‌گوید: «چون برادرم او را فوق‌العاده دوست می‌داشت، من نیز سعی می‌کردم حتی‌المقدور فاصله بگیرم و فقط موقعی به دیدار ایشان بروم که دعوتم کرده باشند. منتهی شایعه‌سازان تهران علاقۀ ثریا را به حفظ فضای خصوصی و مستقل برای خود به خصومت با من تعبیر کردند و بعداً در زمانی که ثریا کوشش می‌کرد صاحب فرزندی شود و من در آن موقع در اروپا بودم، آن‌ها تا این حد پیش رفتند که شایع کردند من به او داروی نازایی خورانده‌ام. در آن موقع بود که دریافتم یاوه‌گویان به هیچ چیز بسنده نمی‌کنند.»

[4]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 166.

[5]. ارنست پرون، محمّد پورکیان، برگزیدۀ صفحات 72 و 216.

[6]. کاخ تنهایی، ثریا اسفندیاری، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، برگزیدۀ صفحات 300 به بعد.

7 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 653 

گذری کوتاه بر زندگی فوزیه

فـوزیـه

شاهزاده فوزیه در سال 1300ش مطابق با 1921م در اسکندریه مصر به دنیا آمد. نام پدر او ملک ‌فؤاد و مادرش ملکه نازلی بود.[1] فوزیه دارای برادری بزرگ‌تر از خود به نام ملک‌ فاروق و سه خواهر کوچک‌تر از خود به نام‌های فائزه، فائقه و فتحیه بود. او در محیط درباری آکنده از عیش و نوش و سرسپردگی به انگلیسی‌ها بزرگ شده بود. اغلب او را شخصی بلهوس و متأثّر از خصایل مادرش معرّفی می‌کنند و ازدواج وی با محمّد رضا شاه را به علت اهداف سیاسی دانسته‌اند. مقدّمات اولیّه این ازدواج را محمّد علی فروغی چید که هفته‌ای چند روز به رضا خان درس تاریخ باستان و جهان می‌آموخت. هدف از این وصلت استحکام روابط دو کشور مهم مصر و ایران بوده است تا منافع انگلیس بیشتر تأمین شود و حتّی بنا به دستور لقب ایرانی‌الاصل به فوزیه اعطا می‌شود.

فوزیه پس از گذشت مراحل و مقدّمات اولیّه به تهران می‌آید و به طور رسمی مراسم ازدواج وی با شاه ایران انجام می‌گیرد. همان‌ طور که در کنکاش زندگی خصوصی محمّد رضا شاه همه‌ جا نام ارنست پرون دیده می‌شود در زمینه‌ی پایان این ازدواج نیز نام او در هر زاویه‌ای به چشم می‌خورد.

محمّد پورکیان نویسنده کتاب ارنست پرون، محمّد رضا شاه را بازیچه پرون معرفی می‌نماید. او در این زمینه به نکاتی اشاره می‌کند که باورکردنش مشکل و حتی غیر قابل باور است و در صحّت گفتارش امّا و اگرهای زیادی نهفته است؛ زیرا سخن او با سخنان معشوقه‌های شاه در باره روابط جنسی اصلاً هماهنگ نیست و در تناقض است. پورکیان پس از توصیف مراسم عروسی فوزیه به نقل از مریم ‌خانمی که عمری را در کاخ سلطنتی گذرانده است، می‌نویسد: «... من که از ناتوانی ولیعهد کاملاً آگاه بودم، می‌خواستم بمانم که در اتاق خواب چه می‌گذرد. به همین منظور از سر شب در اتاق پهلویی مخفی شدم و در را احتیاطاً از داخل قفل نمودم تا کسی احیاناً مزاحم نشود. پس از ورود عروس و داماد به اتاق خواب یک صندلی زیر پای خود قرار داده و از شیشه قسمت فوقانی در از وسط پرده به درون اتاق نگریستم. فوزیه لباس‌های خود را درمی‌آورد. طی چند ثانیه پیراهن سفید عروسی روی صندلی قرار گرفته بود. آن وقت فوزیه پای پنجره اتاق رفت و نگاه سریعی به بیرون افکند. ولیعهد دست‌ها به کمر زده با چشمان عمیقش به او می‌نگریست و چنین می‌نمود که سر جا خشکیده است. فوزیه قدمی جلوتر آمد و تازه ولیعهد متوجّه شد که دست و پای فوزیه می‌لرزد. رعشه‌ای خفیف به قامتش دویده بود. ولیعهد گفت: چرا ناراحتی؟ فوزیه با لحن اعتراض‌آمیز و صدای خفیف و مرتعشی جواب داد: آه، آه، تو مثل مجسمه ایستاده‌ای. یک ذرّه هم کمک نمی‌کنی... . با شنیدن این حرف، ولیعهد یکی از دست‌های او را میان پنجه خود گرفته به سمت تختخواب برده روی بستر خوابانید. چراغ اتاق را خاموش نموده و به عذر رفتن توالت از اتاق خارج گردید. هرچند اتاق خاموش بود و من چیزی نمی‌دیدم؛ ولی می‌دانستم کسی که به اتاق بازگشت باید پرون باشد!  فوزیه و ولیعهد تا نزدیکی‌های ظهر خوابیدند و این شاید آسوده‌ترین استراحت آن‌ها در طول دو هفته گذشته بود؟!! پس از صرف غذا، رضا شاه و ملکه مادر مقداری جواهر به فوزیه به‌ عنوان پاگشا هدیه دادند و آن هم عروسی که شب را در آغوش فراشّ سابق دبیرستان گذرانده بود.

در سال 1319 فوزیه شهناز را زایید. رنگ چشمان شهناز عینآً مانند چشمان ارنست پرون عسلی بود و موهای سرش در بدو تولد طلایی‌رنگ؛ ولی به مرور ایام به‌ صورتِ رنگ موی سرِ پدرش، ارنست پرون درآمد. اگر در مجلسی یا محفلی شهناز در کنار ارنست پرون قرار می‌گرفت همه حاضرین از شباهت عجیب آن دو حیرت می‌کردند و به‌ خوبی تشخیص می‌دادند که شهناز دختر ارنست پرون است.»[2]و[3]

محمّد پورکیان در باره شدّت علاقه و وابستگی فوزیه به ارنست پرون و همچنین در باره علت طلاق وی می‌گوید: «پس از مدتی ارنست پرون چنان بر زندگی خود قهقهه می‌زد که دیگر در فکر فوزیه نبود و به قول خودش آن قدر نعمت فراوان بود که دیگر حال و حوصله پرداختن به فوزیه را نداشت و می‌گفت پرونده عشق فوزیه را به بایگانی راکد قلبش فرستاده است ولی از طرف دیگر فوزیه چنان علاقه عجیبی نسبت به این فراش سابق دبیرستان پیدا نموده بود که گفتنش مشکل است! فوزیه یک روز ضمن درد دل‌کردن گفت: "همه دلخوشی من در این گوشه غربت وجود ارنست پرون بود ولی اکنون به‌ خوبی احساس می‌کنم که او را برای همیشه از دست داده‌ام. با این وصف دیگر ماندن در اینجا بیهوده است" و در فکر بازگشت به مصر بود ولی وجود دخترش شهناز مانع از بازگشت او می‌شد تا این که اشرف، خواهر توأمان شاه که پس از رفتن رضا شاه از ایران، شوهر احمد قوام، پسر قوام‌الملک شیرازی او را طلاق گفته بود و با یک راننده ‌تاکسی به نام احمد شفیق که قبلاً عکس لخت او را درحالی‌که اسافل اعضای ایشان به میزان زیادی غیرعادی و غیرطبیعی بوده را در یکی از مجلات سکسی شهر قاهره مشاهده نموده با وی در مصر ازدواج می‌نماید. ظاهراً اشرف پس از ازدواج از ملک‌ فاروق، پادشاه مصر، خواسته بود که به شوهر راننده‌اش لقب پاشایی اعطا نماید؛ ولی ملک‌ فاروق از شنیدن این حرف به طور عجیبی برآشفته و با تندی به اشرف گفته بود: "شاهزاده‌ خانم، اینجا ایران نیست. چنین لقبی را فقط برادر نازنین شما که شاه ایران است می‌تواند به شوهر راننده شما بدهد، نه من!"  اشرف از شنیدن این حرف آتش گرفته بود. او مانند یک پلنگ خشمگین تیرخورده به اتّفاق شوهرش به ایران بازگشت و به جان فوزیه بیچاره افتاد. اشرف مثل یکی از این زن‌های محله بدنام شده بود. خشم و کینه و شرر از چشمان او می‌ریخت. او می‌خواست فوزیه را با چنگال تکّه‌ تکّه کند. او کاری کرد که فوزیه اشک‌ریزان و با قلبی شکسته از یگانه فرزندش چشم بپوشد و روانه مصر گردد.»[4]

در طلاق و فراری‌ دادن فوزیه عوامل دیگری نیز دخیل بوده‌اند. علاوه ‌بر اشرف، مادرش را نیز عامل اصلی دانسته‌اند؛ ولی هر دو نقش خود را در این زمینه انکار می‌کنند. تاج‌الملوک با تکبّر و عنادی نهفته که ویژه درباریان بود می‌گوید: «از این که شایعه شده من و دختران موجب جدایی و طلاق آن‌ها شده‌ایم، دروغ محض می‌باشد و این مطلب اصلاً حقیقت ندارد و برعکس روابط ما بسیار صمیمانه بود. حتّی پس از جدایی هم فوزیه بارها به دعوت رسمی ما برای دیدار با شهناز به تهران آمد و ما هم بارها او را در سفر به اروپا و مصر ملاقات کرده‌ایم. اما شاید خوب نباشد حالا این حرف را بزنم ولی فوزیه هم قدری اُمّل بود و در میهمانی‌ها حاضر نمی‌شد با میهمانان محمّد رضا برقصد. فوزیه بعد از محمّد رضا با چند نفر ازدواج کرد. شوهر دوم او یک آوازه‌خوان مصری بود که خیلی هم شهرت داشت. از او هم طلاق گرفت و زن یک نفر فرانسوی شد و در پاریس باقی ماند. گمان می‌کنم هنوز هم با آن شوهر فرانسوی زندگی می‌کند.»[5] فریده دیبا نیز درباره طلاق فوزیه می‌گوید: «من با زیرکی خاص خود از زیر زبان زهرا مشهدی صاحب‌دیوان، صاحب‌اختیار (آقای یعقوبی) و احترام‌الملوک و سایر مطلعین، ماجراهای مربوط به زندگی محرمانه محمّد رضا را بیرون کشیدم و اطّلاعات وسیعی به دست آوردم و حالا با اطمینان می‌گویم که محمّد رضا از آن دسته مردان شیطان بود که به همسر رسمی خود قانع نیستند و دوستانم برایم خبر می‌آوردند که مثلاً شب گذشته در مجلس بزم علم چه گذشته است. یا من می‌دانستم که محمّد رضا شب گذشته را با گیتی خطیر، دخترخاله‌اش گذرانده است. فوزیه هم نتوانست این وضع را تحمّل کند و با پافشاری خود از محمّد رضا طلاق گرفت.»[6] همچنین غلامرضا پهلوی نیز در این خصوص می‌گوید: «فوزیه مثل همه اعراب خوشگذران و بلهوس بود و به شوهرش وفادار نماند و در تهران برای آن که حسادت محمّد رضا را برانگیزد با مردان جوان و خوش‌قیافه گرم می‌گرفت و سرانجام چون روابطش با سیّدحسن امامی (روحانی درباری) موجب رسوایی و نهایتاً جدایی او از شاه گردید.»[7]

با توجه ‌به روایت‌های موجود علت جدایی و طلاق فوزیه بیانگر محیط نامساعد دربار پهلوی است. زمانی که محمّد رضا شاه خواهان بازگشت فوزیه از مصر می‌شود برادرش فاروق در نامه‌ای به او دلیل بازنگشتن فوزیه را روابط بسیار و نامشروع شاه ایران با دیگران می‌شمارد و گِله از آن می‌کند که در دوران زناشویی نیز توجهی به او نمی‌شده است و شاه به دنبال عیاشی‌های خود بوده است. شاه در نامه‌ای همه آن‌ها را خلاف می‌داند و حتّی از روابط ناگفتنی و نامشروع فوزیه حرف می‌زند. در هر صورت در باره سرنوشت فوزیه پس از جدایی، سخنان متضادی نیز وجود دارد. بعضی می‌گویند پس از جدایی از شاه، با سرهنگ اسماعیل‌حسین شیرین‌بک ازدواج کرد و دارای دو فرزند شد. در پاورقی صفحه 108 کتاب زندگی خصوصی شاه درباره سرانجام فوزیه آمده است که ملک ‌فاروق پس از عزل سلطنت مصر به اروپا گریخت و با ثروتی که در طول سلطنت اندوخته بود در ایتالیا و فرانسه فاحشه‌خانه و قمارخانه و مراکز تفریحی اروپایی تأسیس کرد. فوزیه هم پس از طلاق‌گرفتن از شاه به او پیوست و در اداره این مراکز با برادرش شریک شد و با یکی از دوستان برادرش که در کار تجارت سکس فعاّل بود، ازدواج کرد.


 



[1] . در برخی منابع نژاد خانوادۀ فوزیه را یونانی یا ایتالیایی دانسته‌اند.

[2].  ارنست پرون، محمد پورکیان، ص 46.

[3]. ثریا دربارۀ  ظاهر شهناز دختر فوزیه می‌نویسد: «او به زحمت یازده‌ساله نشان می‌داد. گیسوانی سیاه و چشمانی سبزرنگ داشت و مرا چون غریبه‌ای که محبت پدرش را دزدیده است، نگاه می‌کرد. شاید هم در این سن و سال کم، می‌اندیشید که من مسئول راندن مادرش بوده‌ام.»

[4]. ارنست پرون، محمّد پورکیان، ص 65.

[5]. زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، احمد پیرانی، ص 18.

[6]. دخترم فرح، فریده دیبا، ترجمۀ الهه رئیس‌فیروز، ج 1، ص 150.

[7].  شاهپورغلامرضا پهلوی، احمد پیرانی، ص 470.

8 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 650 

محمد رضا شاه و زن از دیدگاه حسین فردوست

محمّدرضا شاه و  زن از دیدگاه حسین فردوست

«محمّدرضا در طول حیات خود زندگی زناشویی سالمی نداشت و به تمام معنی فردی عیّاش بود. نخستین‌بار با مستخدمه مدرسه لُه‌روزه که توسط پرون با محمّد رضا آشنا شد رابطه داشت که به افتضاح کشید. زمانی که در سال 1315 محمّد رضا به ایران مراجعت کرد رضا شاه مراقب بود که با زن‌های ناباب رابطه پیدا نکند و لذا به مادر محمّد رضا پیغام داد که زن مناسبی برای او پیدا کنند. یکی از زنانی که با او ارتباط داشت فیروزه بود که در اندرون همه او را به‌ عنوان زیباترین زن تهران می‌شناختند و ارتباط او با فیروزه تا ازدواج با فوزیه ادامه داشت و به او ماهیانه 300 تومان می‌پرداخت و اگر البسه خاصی نیز می‌خواست پول آن را می‌داد. رضا خان نیز از این امر ناراحت نبود و پس از ازدواج با فوزیه بنا به موافقت او از ایران رفت و محمّد رضا چند قطعه جواهر و حدود 200 هزار تومان پول نقد به او داد که جمعاً با ارزش جواهرات حدود 500 هزار تومان بود. پس از ازدواج با فوزیه نیز محمّد رضا مخفیانه با دختری به نام دیوسالار رابطه داشت. مدتی پس از جدایی از فوزیه، محمّد رضا از من خواهان معرفی زنی شد. من نیز در یک میهمانی باشگاه افسران مادر و دختری را دیدم. دختر در حدود شانزده الی هفده‌ ساله و موبور و زیبا و بلندقد بود. بعد از مراحلی که گذشت محمّد رضا گفت مادر و دختر را به سرخه‌ حصار بیاور. پس از دیدار محمّد رضا به من گفت که با پری غفّاری قرار گذاشته است. من یکی‌ دو بار پری را به کاخ بردم و پس از آن راننده محمّد رضا این کار را انجام می‌داد. محمّد رضا به این دختر علاقه زیاد داشت ولی برای ازدواج با ثریّا از او جدا شد.

پیش از ازدواج با ثریّا، محمّد رضا قصد داشت با یک خانواده سلطنتی اروپا وصلت کند. از هلند که ناامید شد به دنبال خانواده سلطنتی ایتالیا رفت و مادر محمّد رضا و شمس و اشرف از این مسأله ناراضی بودند و زن عبدالرضا که زن بسیار فضول و پرحرفی بود به او می‌گوید: "شما با مسائل دربار ایران آشنا نیستید. زن شاه می‌شوید و بعد اسیر دست اشرف و مادر شاه که ول‌کن نیستند و شما را اذیت خواهند کرد" و سرانجام او را از ازدواج با محمّد رضا منصرف می‌کند و محمّد رضا از این قضیه بی‌نهایت عصبانی می‌شود و به جان زن عبدالرضا افتاد و به گارد دستور داد که وی به جز خانه خودش و نزد شوهرش حق ندارد وارد هیچ کاخی شود و نباید در هیچ میهمانی دعوت شود تا بالاخره با التماس عبدالرضا پس از 30 سال او را بخشید.

پس از ازدواج با ثریّا، بختیاری‌ها وارد دربار شدند و اطراف محمّد رضا را احاطه کردند ولی آن‌ها مانند اطرافیان فرح از موقعیت خود سوءاستفاده نکردند که این مربوط به خود ثریا بود. گرداننده بختیاری‌های اطراف ثریا یک زن بختیاری به نام فروغ‌ظفر بود. مادر محمّد رضا و شمس جز سال اول دیگر ثریّا را ندیدند و به او ناسزا می‌گفتند و اولین دشمنان ثریّا بودند زیرا ثریّا به آن‌ها محل نمی‌گذاشت و اهل آشتی نبود و کاخِ مادر محمّد رضا کانون مخالفت با ثریّا بود. ثریّا فوق‌العاده زیبا بود ولی در کارهای اجتماعی خجالتی بود. ازدواج آن‌ها مدت‌ها طول کشید ولی مسلّم شد که ثریّا بچه‌دار نمی‌شود. هرچند خود پادشاه نیز از داشتن پسر می‌ترسید و او یک جانشین بالغ را خطر بالقوّه برای خود می‌دانست. بعدها نیز از وجود رضا که نزدیک بلوغ بود رضایت نداشت. به ‌هرحال محمّد رضا از ثریّا جدا شد. ثریّا ثروتمند از کاخ رفت و ماهیانه 30 هزار تومان دریافت می‌کرد و در آلمان زندگی مرفّهی داشت. پس از جدایی از ثریّا، محمّد رضا با زنی به نام گیتی خطیر رابطه پیدا کرد. او احتیاج به معرف نداشت زیرا از فامیل خودش بود و در میهمانی‌های دربار حضور داشت. او شوهر کرده و طلاق گرفته بود. رابطه با گیتی تا ازدواج با فرح ادامه داشت. گیتی زن کم‌ توقّعی بود ولی شاید حدود یک‌ میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهر به او داد و او نیز راهی رم شد.

محمّدرضا قبل از ازدواج با فرح که زن رسمی‌اش بود، با زن‌های زیاد رابطه داشت. رفیقه‌های یک‌ شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرّف آن‌ها اشرف (خواهرش) و عبدالرضا (برادرش) بودند. در مسافرت به آمریکا در نیویورک، من دو نفر را به محمّد رضا معرّفی کردم. یکی گریس کلّی بود که در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دو بار با او ملاقات کرد و محمّد رضا به وی یک سری جواهر به ارزش حدود یک‌ میلیون دلار داد. نفر دوم یک دختر آمریکایی نوزده ‌ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمّد رضا مرا فرستاد و او را آوردم و چند بار با محمّد رضا ملاقات کرد و به او نیز یک ‌سری جواهر داد که حدود یک‌ میلیون دلار ارزش داشت. پس از ازدواج با فرح نیز مستنداً می‌دانم با یک دختر رشتی موبور و زیبا به نام طلا آشنا شد که مسأله را فرح فهمید و گاه مزاحمت‌هایی برای او فراهم می‌آورد.»[1]


 



[1]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج اول، خلاصۀ صفحات 203 تا 209.

2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 648