پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

تاج‌الملوک و تخلیه آخرین حرمسرای قاجار

 

تاج‌الملوک و تخلیه آخرین حرمسرای قاجار

تاج‌الملوک در خاطرات خود که سرپرستی و نظارت بر تخلیه‌ی زنان احمدشاه را از کاخ گلستان داشته است، می‌گوید: «...... رضا از پیشنهاد من استقبال کرد و گفت: از اتفاق، فکر خوبی است چون زن‌های احمد علاف، رضا، احمد شاه را احمد علاف صدا می‌کرد و زن‌های محمد حسین میرزای ولیعهد در اندرونی هستند و خوبیت ندارد سربازهای عزب اوغلی وارد اندرونی شوند. شما عده‌ای از زن‌های محترمه را بردارید و امور مربوط به زن‌ها را سرپرستی کنید. من فردا به اتفاق خواهرانم و همسران چند تن از نظامی‌ها مثل خانم سرلشکر بوذرجمهری و سرلشکر امیراحمدی و سرلشکر یزدان پناه و سرلشکر امیر طهماسبی و عبدالحسین تیمورتاش که به نوبه‌ی خود زنان شیردل و با جرأتی بودند روانه‌ی عمارت شاه در دربار شدیم. محمد حسن میرزا همسر عقدی خود دختر شعاع‌السلطنه را طلاق گفته و حالیه زن عقدی نداشت اما وقتی به اندرون رفتیم ملاحظه کردیم بالغ بر 18 زن صیغه‌ای محمد حسن میرزا هستند که بزرگترین آن‌ها 14 سال داشت و از اهالی امامه در شمال تهران بود. عده‌ای از زن‌های سلطان احمد شاه هم در آن محل حضور داشتند. من به زن‌ها گفتم هرچه وسایل مربوط به خودشان دارند، می‌توانند بردارند و با خود ببرند و واقعاً نظارت کردم که به هیچ کدام از این زن‌های بدبخت ظلم نشود.

زنان احمد شاه و محمد حسن میرزا که عموماً صیغه‌ای بودند سراسیمه از این اتاق به آن اتاق می‌رفتند و درِ صندوق‌ها را می‌گشودند و هرچه می‌توانستند، برمی‌داشتند. این کاخ باشکوه که می‌گفتند یادگار کریم خان زند بوده و بعدها آقامحمد خان و فتحعلی شاه آن را وسعت داده‌اند تا به آن روز چنین صحنه‌ای ندیده بود. بعضی زن‌ها به من مراجعه می‌کردند و با گریه اظهار می‌داشتند برای مراجعت به مسقط‌الرأس خود پول کرایه ندارند. سرلشکر طهماسبی را موظف کردم به همه‌ی آن‌ها خرج راه بدهد. بعضی زن‌ها ترک و از اهالی نقاط مختلف آذربایجان بودند. عده‌ای مال دهات اطراف تهران بودند. خواجه‌ها و خدمتگزاران حرم مثل ابر بهاری در آن سرمای زمستان گریه می‌کردند. هیچ کس باورش نمی‌شد کار سلسله‌ی قاجار تمام شده و بساط عیش و عشرت آن‌ها منقّص گردیده است. این کاخ گلستان کاخ زمستانی احمد شاه بود و در تابستان شاه قاجار به کاخ صاحبقرانیه و برادرش، محمد حسن میرزا به کاخ اقدسیه می‌رفت. بعد از رسیدگی به امور اندرونی و سروسامان دادن به وضعیت زن‌ها از آن جا بیرون آمدیم تا سرلشکر طهماسبی و عمله‌هایش اندرونی را مُهر و موم کنند.

از آن جا رفتیم به تالار آیینه و اتاق محمد شاهی که در جوار اتاق برلیان بود. ولیعهد را چند ساعت قبل از داخل عمارت بیرون کرده بودند. اما صاحب جمع، نوکر وفادار محمد علی شاه با آن موهای سفید یک دست، روی زمین نشسته بود و گریه می‌کرد. صاحب جمع از زمان خلع محمد علی شاه، احمد شاه و محمد حسن میرزا را ترک نگفته و نسبت به آن‌ها وفادار بود. آقای سهام‌الدوله پسر علاالدوله هم گوشه‌ی دیگر سالن گریه می‌کرد. در این اثنا مرتضی خان یزدان پناه وارد شد و به آن‌ها گفت اگر می‌خواهید همراه محمد حسن میرزا باشید راه بیفتید، زیرا الساعه او را حرکت خواهیم داد. من آمدم بیرون و از پشت پرده به داخل چشم دوختم. دیدم محمد حسن میرزا ولیعهد سابق، دکتر اعلم‌الملک و بوذرجمهری در داخل محوطه ایستاده‌اند و صحبت می‌کنند. از مرتضی خان پرسیدم موضوع چیست؟ پاسخ داد بحث پول است. ولیعهد می‌گوید من پول برای خروج از کشور ندارم. گفتم برو موضوع را به رضا اطلاع بده و بگو تاج‌الملوک می‌گوید تا آن جا که می‌توانی به این بدبخت کمک کن. مرتضی خان رفت و پس از مدتی برگشت و گفت اعلیحضرت رضا خان پهلوی پنج هزار تومان انعام مرحمت فرموده‌اند تا محمد حسن میرزا بتواند با آن خود را به عراق عرب و بعد هم به اروپا رسانده و به احمد شاه ملحق شود. خلاصه این که کاخ گلستان و عمارت صاحبقرانیه و اقدسیه و سایر و سایر اقامتگاه‌های مربوط به قاجار اعم از قصر قاجار، عشرت آباد، کامرانیه و سایر نقاط در منظریه و امثالهم تخلیه و مُهر و موم و تحویل گردید و بدین ترتیب پس از حدود صد و پنجاه سال آخرین شخص منتظر سلطنت که منتظر بود بعد از احمد شاه به سلطنت برسد از کشور رفت و طومار سلطنت قاجاریه درهم پیچید.»[1]


 



[1] - خاطرات تاج‌الملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 54 تا 56

2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 645

دیدار تاج‌الملوک با استالین

 

دیدار تاج‌الملوک همسر رضا شاه با استالین

در ورای آن که آثار انقلاب روسیه و سپس جنگ جهانی دوم بر ایران چه بوده است، تاج‌الملوک در خاطرات خود به هنگام تشکیل کنفرانس تهران اشاراتی از دیدار خانواده‌ی خود با استالین دارند که حاوی نکات جالبی می‌باشد. ایشان بدون آن که چرا از بین سران سه کشور تنها استالین حاضر به دیدار با شاه جوان ایران می‌شود وی را چنین توصیف و معرفی می‌کند: «از بازی تقدیر با استالین که دشمن هیتلر بود هم ملاقات داشته‌ام. موقعی که رضا از ایران خارج شده و محمد رضا به سلطنت رسیده بود در تهران یک کنفرانس برگزار شد و رئیس جمهوری آمریکا، نخست وزیر انگلستان و رهبر اتحاد شوروی به تهران آمدند. در آن موقع محمد رضا جوان بود و انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها هم چون ایران را اشغال کرده بودند خود را حاکم ایران می‌دیدند و حاضر نشدند به دیدن محمد رضا بیایند، بلکه محمد رضا را وادار کردند تا به دیدن رئیس جمهوری آمریکا و نخست وزیر انگلستان برود، اما مرحوم یوسف استالین شخصاً به کاخ سعد آباد آمد و با شاه جوان ایران و من که مادرش بودم و دختران و سایر فرزندان رضا ملاقات کرد و عصرانه خورد. خوب. شما می‌دانید که استالین رهبر اتحاد شوروی، یعنی بزرگترین کشور جهان بود. استالین که در شوروی و در همه‌ی دنیا به او مرد آهنین می‌گفتند نقش اول را در پیروزی متفقین و شکست حکومت آلمان داشت. در حقیقت اگر مدیریت استالین نبود جنگ به نفع هیتلر تمام می‌شد.

استالین در موقع صرف عصرانه به ما گفت که اسم اصلی او یوسف یوسف زاده و از اهالی گرجستان و اصلاً ایرانی است. محمد رضا از این حرف استالین به وجد آمد و اظهار خوشحالی کرد که استالین اصالتاً ایرانی می‌باشد. به نظر من استالین شبیه کشاورزهای قلچماق و قوی هیکل روستایی بود. به دست‌هایش نگاه کردم، دیدم خیلی قوی و دارای انگشتان زمخت و گوشت آلود است. مدام پیپ می‌کشید و هر دو سه جمله‌ای که می‌گفت یا می‌شنید با صدای بلند می‌خندید. در خلال صحبت‌هایش اصلاً اسمی از رضا نیاورد، فقط از محمد رضا پرسید که در کجا درس خوانده است؟ محمد رضا برایش توضیح داد که در سویس بوده است. استالین گفت که در یک مدرسه‌ی‌ مذهبی در گرجستان درس خوانده ولی بعداً از مدرسه مذهبی فرار کرده و تحصیل را هم رها کرده است. او همچنین به محمد رضا گفت که یک فرزند هم سن و سال او دارد که تحت اسارت آلمانی‌ها است. ما خیلی تعجب کردیم که فرزند استالین کبیر به اسارت درآمده است. استالین که متوجه تعجب ما شده بود، گفت: همه‌ی فرزندان شوروی به مثابه فرزندان او هستند و یک رهبر نمی‌تواند وقتی فرزندان دیگر هموطنانش در جنگ کشته می‌شوند فرزند خود را در جای امن پنهان کند و به جبهه نفرستد. ما همگی تحت تأثیر شخصیت جالب و استثنایی استالین قرار گرفته بودیم و باید بگویم که من هنوز هم تحت تأثیر شخصیت آن مرد بزرگ هستم و تا امروز او را فراموش نکرده‌ام. در سال‌های بعد که پسرم جانشین پدرش شد و سلاطین زیادی به ایران آمدند اکثر آن‌ها را با بانوانشان ملاقات کرده‌ام، ولی هیچ کدام آن‌ها را مانند هیتلر و استالین نیافتم. در مورد استالین این نکته را باید بگویم بر عکس آن که ما شنیده بودیم آدم خشن و مستبدی هست بسیار مهربان و خنده‌رو و بذله گو بود. برعکس هیتلر که مدام پلک‌هایش را به هم می‌زد و دور اتاق راه می‌رفت و روی پاهایش چرخ می‌زد و حرکات عجیب و غریب می‌کرد، استالین خیلی راحت و آرام و آسوده بود و یک نوع لبخند شیرین و دلچسب و آرامبخش در تمام صورتش پهن بود. این نوع رفتار از رهبر بزرگترین کشور جهان که مردمش در خط اول جبهه‌ی جنگ قرار داشتند و از مردی که فرزند ارشدش در اسارت آلمانی‌ها بود بسیار برای ما عجیب به نظر می‌رسید. موقعی که استالین با ما دست داد جمله‌ای به روسی گفت که به جز من دیگران معنای آن را نفهمیدند. یک نفر دیلماج سفارت روسیه که همراه او بود گفت: رفیق استالین می‌گوید زبان فارسی نمی‌داند آیا در بین شما کسی هست که زبان روسی بداند؟ من گفتم: دا. استالین رو به محمد رضا کرد و جمله‌ی دیگری را به زبان آورد. من معنای آن را فهمیدم ولی چیزی نگفتم. به همین خاطر دیلماج سفارت روس جمله‌ی استالین را ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین می‌گوید حتماً شاه جوان ایران زبان انگلیسی‌ها را می‌داند. محمد رضا به علامت تأیید سرِ خود را تکان داد و گفت: بله. انگلیسی، فرانسه و آلمانی را صحبت می‌کنم. استالین خندید و جمله دیگری را به زبان آورد. دیلماج فوراً ترجمه کرد و گفت: رفیق استالین می‌گویند ممکن است شما زبان امپریالیست‌ها را یاد بگیرید اما هرگز نمی‌توانید از نقشه‌های آن‌ها مطلع بشوید. استالین در این ملاقات چند هدیه هم به ما داد. او درست حالت یک پدر، بلکه پدربزرگ مهربان و دوست داشتنی را داشت. استالین چند نصیحت تند و صریح به محمد رضا کرد و به او گفت فئودالیسم یک سیستم قرون وسطایی است و شاه جوان ایران اگر می‌خواهد موفق شود باید کشاورزی را از دست استثمارگران نجات دهد و زمین‌ها را به آن‌ها بدهد. او همچنین به محمد رضا گفت نباید به حمایت امپریالیست‌ها مطمئن باشد، زیرا آن‌ها همان طور که رضا شاه را از مملکت بیرون انداختند اگر منافعاشان به خطر بیفتد او را هم از کشور بیرون خواهند انداخت. استالین با آن که می‌دانست ما ناراحت می‌شویم اظهار داشت شاه جوان بهتر است در اولین فرصت مناسب حکومت را به مردم واگذار کند و بساط سلطنت را که یک سیستم قرون وسطایی است جمع آوری نماید. استالین به محمد رضا گفت به هر حال مردم بساط سلطنت را جمع آوری خواهند کرد و اگر او خود در برچیدن سلطنت پیش قدم شود نام نیکی از خود به یادگار خواهد گذاشت. محمد رضا و ما هیچ نمی‌گفتیم و فقط گوش می‌کردیم. در پایان محمد رضا به استالین گفت من از توجهات شما تشکر می‌کنم اما نوع حکومت را مردم ایران انتخاب کرده‌اند و تا وقتی مردم این طور بخواهند من مخالفتی با خواسته آن‌ها نخواهم کرد. بعد استالین که متوجه برودت مجلس شده بود چند سؤال خانوادگی از ما کرد و وقتی فهمید پدر من از مهاجران قفقازی بوده و زبان روسی می‌دانسته خیلی اظهار خوشحالی کرد و گفت قفقاز به واسطه‌ی کوهستان‌های صعب‌العبور و جغرافیای خشن مهد پرورش مردان سخت کوش است و خیلی از مردان ناحیه‌ی قفقاز در صف مقدم جنگ با آلمان‌ها هستند. در آن موقع قفقازیه یک منطقه‌ی وسیع در جنوب شوروی به مرکزیت تفلیس بود و جمهوری‌های مختلف مثل آذربایجان و ارمنستان و غیره ذالک وجود نداشت. وقتی مجلس کمی گرم و دوستانه شد محمد رضا کمی این پا و آن پا کرد و گفت آیا دولت اتحاد شوروی و عالی جناب استالین با سلطنت من مخالف هستند؟ استالین گفت: دولت شوروی به واسطه مسلک خود حامی ملت‌های تحت استعمار و سلطه‌ی امپریالیست‌ها است و به طور کلی با حکومت‌های فردی مخالف است اما در امور داخلی دخالت نمی‌کند و امیدوار است خود مردم این کشورها حقوق از دست رفته خود را استیفا نمایند. بعد چون متوجه شد که محمد رضا از این پاسخ او قانع نشده است گفت: امپریالیست‌ها تا روزی که یک قطره نفت در ایران و خاورمیانه موجود است این منطقه را رها نخواهند کرد و اتحاد شوروی قصد ندارد با امپریالیست‌ها وارد جنگ شود. بنابراین با حکومت شاه جوان هم مبارزه نخواهد کرد. ما معنای این حرف را خوب نفهمیدیم و فکر می‌کردیم که استالین ما را به عدم مداخله‌ی شوروی در امور ایران مطمئن کرده است اما بعداً مرحوم قوام‌السلطنه به ما گفت استالین خیلی صریح شاه جوان را عامل امپریالیست‌ها معرفی کرده و در واقع به ما صراحتاً توهین کرده است. منظور از امپریالیست‌ها در سخن استالین آمریکا، انگلیس و کشورهای اروپایی بودند. البته استالین آلمان را هم امپریالیست می‌دانست و می‌گفت این جنگ یک جنگ میان امپریالیست‌ها بر سر تقسیم غنائم و مناطق نفوذ است که پای اتحاد شوروی را هم ناخواسته به آن کشیده‌اند. استالین در موقع ترک کاخ سعدآباد از چند تابلوی نقاشی موجود در کاخ بازدید کرد و به خصوص تابلوهای کمال‌الملک بسیار مورد توجه‌اش قرار گرفت و به محمد رضا گفت چه فایده دارد که این آثار با ارزش هنری را در کاخ محبوس کرده و مردم کشورت را از دیدن آن‌ها محروم ساخته‌ای؟ ارزش این آثار وقتی است که همه بتوانند آن‌ها را ببینند و لذت ببرند. این خودخواهی شماست که چنین آثاری را برای تزئین کاخ خود قرار داده و حق مردم برای تماشای آن‌ها پایمال کرده‌اید. این یک اخلاق منحط امپریالیستی است. ما از این حرف‌های استالین خیلی رنجیده خاطر شدیم، اما در آن وضعیت نمی‌خواستیم اعتراضی بکنیم. البته رؤسای ممالک آمریکا و انگلستان به ملاقات محمد رضا نیامدند و توهین آن‌ها بزرگتر از حرف‌های سرد استالین بود. ما خیلی تعجب کردیم که دیلماج سفارت روس، سفیر روسیه در تهران و چند نفری که همراه استالین بودند در حضور او آب می‌خوردند، راحت می‌خندیدند و پایشان را روی پایشان می‌انداختند و یا سیگار می‌کشیدند. آن‌ها در خطاب قرار دادن استالین هم هیچ عبارت محترمانه‌ای به کار نمی‌بردند و فقط به او می‌گفتند رفیق استالین و این برای ما عجیب بود که روس‌ها این همه نسبت به رهبر خودشان بی ادب باشند. یک میرزای ادرات ما بیشتر از استالین کبکبه و دبدبه داشت. از همه بدتر نوع لباس و کفش و کلاه استالین بود که از نوع پارچه‌ ارزان قیمت و خیلی هم بد دوخت و معمولی بود. بعد که استالین رفت به محمد رضا گفتم: مادر جان اصلاً ناراحت نشو. این جور که معلومم شد روس‌ها آدم‌های دهاتی هستند و اختیار احساسات و بیان خود را ندارند. اگر عکس‌های استالین را قبلاً ندیده بودم و خدمه و پرسنل سفارت روس همراه او نیامده بودند خیال می‌کردم یک باغبان یا عمله‌ی محوطه‌ی کاخ است که وارد سالن گردیده است. محمد رضا گفت: او را آدم صادق و راستگویی یافتم. روزولت و چرچیل درست بر عکس این آدم هستند و فقط مرا نگاه می‌کردند و لبخند می‌زدند. از سکوت آن دو نفر بیشتر از حرف‌های استالین ناراحت شدم. بعد استالین یک پالتوی پوست به اشرف و یکی هم به شمس داد. یک کلاه پوست مدل روسی از همان‌ها که روس‌ها عادت دارند سرشان می‌گذارند، برای محمد رضا فرستاد.

باید اعتراف کنم که در تمام زندگی یک چنین چهره‌ای نافذ که نگاهش عمق وجود مخاطب را می‌سوزاند، ندیدم. محمد رضا هم همیشه از او به عنوان یک مرد استثنایی یاد می‌کرد و در صحبت‌های خصوصی می‌گفت: اگر استالین نبود آلمانی‌ها بر تمام دنیا مسلط می‌شدند و پدر آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها را در می‌آوردند. بنده باید اضافه کنم که اگر استالین نبود سرنوشت ایران هم عوض نمی‌شد. چون رضا با آلمان‌ها متحد شده بود و هیچ فکر نمی‌کردیم آلمان‌ها شکست بخورند. شکست آلمان‌ها باعث شد سرنوشت رضا و ایران عوض شود و شوهر مرحوم به تبعید برود و از غصه دق مرگ شود.»[1]


 



[1] - خاطرات تاج‌الملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 73 تا 79

 2- نقش زنان دربار در تاریخ ایرن، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 643

دیدار تاج‌الملوک با هیتلر

 

دیدار تاج‌الملوک با هیتلر و علاقه ایرانیان به آلمانی‌ها

رقابت دول انگلیس و روسیه با پیچیده‌ترین روش‌های دیپلماسی در تمام ارکان سیستم حکومت قاجار وجود داشته است. پس از انقلاب اکتبر در روسیه و تأثیر آن بر ایرانیان، دولت انگلیس تصمیم گرفت که منافع درازمدت خود را با تغییر حکومت تحکیم بخشد تا بلکه از دامنه‌ی طغیان و شورش‌هایی که از اندیشه‌ و آرمان‌های انقلاب روسیه به وجود آمده بود جلوگیری کند. سرانجام این سیاست منجر به ظهور رضا شاه و تأسیس سلطنت پهلوی گردید. با توجه به آن که هر انسانی دارای نقاط قوت و ضعف می‌باشد رضا شاه نیز با پشت سرگذاشتن مشکلات فراوان زندگی در جایگاهی که هیچ گاه تصورش را نمی‌کرد، قدم گذاشت. رضا شاه به هنگام رسیدن به پادشاهی از گذشته و فرهنگ ایران اطلاع چندانی نداشت و با همت مردانی چون محمد علی فروغی، علی اکبر داور،سید حسن تقی زاده و بسیاری دیگر با تاریخ و فرهنگ ایران آشنا گردید و با کمک آنان بانی اصلاحات اساسی شدند و پایه‌های ایران نوین را بنیاد نهادند. در زمان این فرد بدون نام و نشان و به دور از خاندان هزار فامیل تحولاتی شکل گرفت که تا آن زمان بی سابقه بود و علت آن را باید در روش رفتار اولیه رضاشاه جستجو کرد که در کنار دیکتاتوری به سخن دیگران گوش می‌داد و منافع ملی را ترجیح می‌داد. رضا شاه فردی وطن پرست بوده و همواره از حضور و تسلط بیگانگان نارضایتی خود را نشان می‌داد. او در جریان جنگ جهانی دوم و برای رهایی از سلطه‌ی روس و انگلیس تمایل شدید به جانب آلمان نشان داد که بعد از شکست نیروهای متحدین سرانجامی جز تبعید و مرگ دور از وطن چیزی برای وی به دنبال نداشت. برای آشنایی با این مقطع از تاریخ به گوشه‌ای از خاطرات تاج‌الملوک همسر وی در دیدار با هیتلر و نگرش مردم به سوی آلمانی‌ها نکاتی ارائه می‌شود. تاج‌الملوک در پاسخ این سؤال که از رجال خارجی چه نکته‌ای به خاطر دارید، می‌گوید: «من از رجال خارجی هم خاطرات زیادی دارم. با هیتلر و استالین از نزدیک صحبت و گفتگوی خصوصی کرده‌ام. موقعی که همراه اشرف و شمس به آلمان رفته بودم تیمورتاش ما را در برلین به ملاقات هیتلر برد. در آن موقع هیتلر اکثر نقاط تحت سلطه‌ی انگلستان و فرانسه را در آفریقا و آسیا فتح کرده و دست استعمارگران انگلیسی، فرانسوی، بلژیکی و دیگران را از کشورهای دیگر قطع کرده بود. هیتلر قدرت آلمان را افزایش داده و این کشور تبدیل به مملکت درجه اول جهان شده بود. هیتلر در دنیا محبوبیت زیادی داشت و در ایران هم خیلی مورد توجه و احترام مردم بود. هیتلر ایرانی‌ها را از نژاد آریایی می‌دانست و چون آلمانی‌ها هم از همین نژاد بودند لذا به ایران علاقه‌مند بود و در دوران حکومت خود تا آن جا که توانست به ایران کمک کرد. رضا هم که از دخالت‌های انگلستان در امور ایران به تنگ آمده بود به طرف آلمانی‌ها گرایش و علاقه پیدا کرد و طی چند سال روابط ایران و آلمان خیلی صمیمانه شد. آلمانی‌ها در امور ساختمان و راه‌ها و جاده‌های ایران فعالیت می‌کردند و در ساختن راه آهن، بنادر و سیلوها و کارخانجات به ایران کمک رساندند. ایستگاه‌های راه آهن در تهران و تبریز و امثالهم، خط سراسری، پل ورسک، پل‌های راه آهن در مناطق صعب‌العبور، فرودگاه، کارخانه‌ی مونتاژ هواپیما، کارخانه‌ی شکر، کارخانه‌ی ذوب آهن کرج، سیلوهای گندم، کارخانجات آرد و خیلی تأسیسات که حالا یادم نیست نام ببرم. من یادم هست مردم تهران آن قدر به هیتلر علاقه داشتند که در میدان توپخانه جمع می‌شدند تا از رادیو سخنرانی‌های هیتلر را گوش کنند. در آن موقع اکثر مردم رادیو نداشتند. ایستگاه رادیو در خیابان بی سیم پهلوی، سید خندان، تأسیس شده و روزی یک ساعت برنامه‌ی رادیویی زنده پخش می‌کرد. از بی سیم پهلوی به میدان توپخانه یک خط کابل کشیده بودند و در میدان توپخانه چند بلندگو گذاشته بودند تا مردم اخبار رادیو را بشنوند. مردم هر وقت خبر پیروزی قوای هیتلر را می‌شنیدند از ته دل برای آلمانی‌ها هورا می‌کشیدند. حتی بعضی‌ها آن قدر تعصب داشتند که برای قوای آلمان گوسفند قربانی می‌کردند. یک عده جوانان تهران هم به سبک جوانان هیتلری سر خود را می‌تراشیدند و در خیابان‌ها به هم سلام هیتلری می‌دادند.

موقعی که ما به ملاقات هیتلر رفتیم آقای محتشم السلطنه اسفندیاری هم حضور داشت. هیتلر با من و اشرف و شمس دست داد و از من حال و احوال رضا را پرسید. از طرف سفارت ایران یک مرد جوان به عنوان دیلماج حضور داشت که مطالب هیتلر را برای ما و حرف‌های ما را برای هیتلر ترجمه می‌کرد. اگر اشتباه نکنم این مرد جوان جمالزاده پسر سید جمال واعظ اصفهانی بود که بعدها نویسنده معروفی شد. ما برای هیتلر چند هدیه برده بودیم که عبارت بود از دو قطعه قالی نفیس ایرانی و مقداری پسته‌ی رفسنجان، حاج محتشم السلطنه اسفندیاری قالی‌ها را در جلوی پای هیتلر باز کرد و شروع به توضیح کرد. هیتلر خیلی از نقش قالی‌ها و بافت و رنگ آن‌ها خوشش آمد. روی قالی دیگر هم علامت آلمان را که عبارت از صلیب شکسته بود نقش کرده بودند. از مطالب هیتلر دستگیرمان شد که باورش نمی‌شود این تصاویر ظریف را با دست بافته باشند. هیتلر هم متقابلاً سه قطعه عکس خود را امضاء کرد و به من و دخترانم داد. دیلماج سفارت گفت: آقای هیتلر می‌گویند متأسفانه پیشوای آلمان مثل شاه ایران ثروتمند نیست و نمی‌تواند متقابلاً هدیه‌ی گرانقیمت به ما بدهد و از این بابت معذرت می‌خواهند. من این ملاقات را هیچ وقت فراموش نکردم و به درخواست رضا ده‌ها بار ریز مطالب آن را برایش تعریف کردم. هیتلر موقع حرف زدن آرام نمی‌گرفت، یا دور خودش می‌پیچید یا به این طرف و آن طرف اتاق می‌رفت و حرف می‌زد. در موقع حرف زدن هم مرتباً پلک چشمانش را به هم می‌زد و داندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. دست‌هایش را پشت کمر می‌برد و ناگهان جلو می‌آورد و ناگهان بالا می‌برد و در هوا تکان می‌داد. در عین حال روی پنجه‌های پا هم بلند می‌شد، درست مثل این بود که زیر پایش آتش روشن است و نمی‌تواند آرام بگیرد. موقع حرف زدن هم با آن که ما در نزدیکش بودیم با صدای بلند صحبت می‌کرد. از رضا هم خیلی تعریف کرد و گفت زندگی او را می‌داند و از این که یک نظامی قدرت را در ایران به دست دارد خوشحال است. رضا از این قسمت خیلی خوشش می‌آمد و من هروقت به این قسمت از ملاقات خودم با هیتلر می‌رسیدم باید آن را چند بار تکرار می‌کردم.»[1]


 



[1] - خاطرات تاج‌الملوک در گفتگو با ملیحه خسروداد، تورج انصاری و محمود علی باتمانقلیچ، تهران، انتشارات نیلوفر، چاپ اول 1391، صص 70 تا 73

2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 641

تاج‌الملوک همسر رضاشاه

 

تاج‌الملوک

تاج‌الملوک فرزند تیمورخان آیرُملوی یاور (سرگرد) در روز 6 اردیبهشت 1278 و به روایتی دیگر 1274ش متولد شد و در روز 10 اسفند 1360 در آمریکا وفات یافت. تاج‌الملوک در سال 1295ش به ‌عنوان دومین همسر رضا خان میرپنج که در خیل قزّاقان بود به عقد او درآمد.[1] در آن زمان، این ازدواج برای رضا خان افتخار بزرگی بود و تاج‌الملوک علت علاقه پدرش را به او ناشی از جنگ لنکران می‌داند چون با رشادت و از‌ جان ‌گذشتگی تیمورخان را از محاصره دشمن نجات داده بود و بعد از آن است که رضا خان مراحل ترقّی شغلی را می‌پیماید. او بعد از این ازدواج در محلّه سنگلج در خانه‌ای اجاره‌ای زندگی مشترک را شروع می‌کند و ظرف مدّت پنج سال صاحب دو فرزند پسر و دو دختر از تاج‌الملوک می‌شود. تاج‌الملوک به علّت آن که همسر پادشاه و مادر ولیعهد بود به القاب ملکه‌ی مادر و غیره مفتخر می‌گردد. ملکه‌ی مادر در دوران حکومت رضا شاه حق دخالت در مسائل سیاسی را نداشته و فقط در امور مالی خدمت می‌کرده است. دیر زمانی نمی‌گذرد که رضا شاه به ‌دلیل اخلاق ناهنجار و تندخویی تاج‌الملوک از او نفرت پیدا می‌کند و وقتی رضا شاه همسر دیگری اختیار می‌کند او می‌گوید: «برای آن که دچار مشکل زناشوئی شده‌ام با اجازه من ازدواج کرده است.» هر چند بعداً با دعوا و جنجال‌های روزمرّه خود درست نبودن این موضوع را نشان داد.

مجموعاً گفتار و نوشتار کلّیه افرادی که با تاج‌الملوک همنشینی و ارتباط داشته‌اند در توصیف اخلاقی او می‌گویند: «او زنی بسیار بد اخلاق و تندخو و از نظر جنسی فاسد بوده و سر منشاء ناهنجاری‌های خانواده‌اش می‌باشد. او از معشوقه‌های زیادی برخوردار و حتی زمانی که با رضا شاه زندگی می‌کرده است با خادم منزل خود یعنی سلیمان بهبودی ارتباط نامشروع برقرار نموده بود.»[2] در این خصوص حمیدرضا پهلوی می‌گوید: «تاج‌الملوک بسیار آلوده به فساد اخلاق بود و حتّی در زمان حیات رضا شاه معشوقه داشت و یک‌ بار رضا شاه نسبت به ارتباط خادم منزل خود با همسرش مشکوک ‌شده آن قدر او را کتک زد که در معرض مرگ واقع شد و او را بردند و در بیمارستان بستری کردند. رضا شاه از تاج‌الملوک نفرت پیدا کرده و از او روی‌گردان بود. تاج‌الملوک زنی بسیار تندخو و بد اخلاق و هوس‌باز و بی‌حیا بود. او مدّتی با تهدید و ارعاب با دامادش مهرداد پهلبد (شوهر شمس) ارتباط نامشروع داشت و شمس هم شوهرش را به این کار تشویق می‌کرد و می‌گفت اگر مرا می‌خواهی باید رضایت مادرم را نیز به دست بیاوری.»[3] علاوه ‌بر این‌ها هنوز مدّتی از فوت رضا شاه نگذشته بود که تاج‌الملوک غلام‌حسین صاحب‌دیوان را به‌ عنوان معشوقه خود برگزید و چهار سال بعد با او ازدواج کرد. در اواخر عمر که سنّی از او گذشته بود با رحیمعلی خرّم کارگر آسفالت‌کار ارتباط داشت و محمّد رضا شاه نیز از شناکردن آن‌ها در استخر لذّت می‌برد و برای آن‌ها دست تکان می‌داد.

با توجه ‌به این اوصاف باید هم فرزندان او که در اوج قدرت و غرق در ناز و نعمت بوده‌اند راه او را ادامه داده و بی‌حیایی و بی‌شرمی را به اوج خود برسانند و خواهر و برادر در حضور یکدیگر دست در گردن معشوقه‌های خود برقصند. ثریّا اسفندیاری در باره تاج‌الملوک می‌نویسد: «...حتّی در زمان من، او عقاید مربوط به حرمسرایی را داشت که در آن پرورش یافته بود. منظور این نیست که او فاقد نفوذ بود بر عکس من دریافتم که دربار ایران اساساً دربار تحت سلطه زنان بود. گرچه رسماً زنان هیچ‌گونه حقوقی نداشتند ولی با هزاران دوز و کلک به اهداف خود می‌رسیدند و من به این نتیجه می‌رسیدم که در جامعه‌ای کاملاً مادرشاهی به سر می‌برم که تمام اختیارات از آن ملکه مغرور و خودسر است.»[4]

برمبنای خاطراتی که از تاج‌الملوک منتشر شده است همواره خود را از دخالت در زندگی فرزندانش و به ویژه محمدرضا شاه و ازدواج‌های ناموفق او بی‌گناه جلوه می‌دهد در صورتی که بر عکس گفتارش نقش منفی وی را می‌توان در عمق کلماتش احساس کرد که تا کوچکترین زوایای زندگی آن‌ها دخالت داشته است. در تمام گفتار او نخوت و غرور مشهود است و به نظر می‌رسد که احدی از مردم را به حساب نمی‌آورد. تاج‌الملوک ازدواج دوم پسرش با ثریا اسفندیاری را سیاسی می‌داند و می‌گوید که این ازدواج به واسطه‌ی خان اکبر انجام گرفت تا طایفه بختیاری‌ها را همراه حکومت سازند. در باره ثریا می‌گوید که وی بسیار مغرور بود و هیچ گاه دست مرا نبوسید و حتی خم نیز نمی‌شد و احترامی نمی‌گذاشت.



[1]. مؤلف کتاب حکم می‌کنم در صفحۀ 41 در بارۀ ازدواج رضا خان می‌نویسد: «در اواسط سال 1295 خورشیدی، رضا خان با درجۀ سرهنگ‌ دومی به تهران منتقل شد و در کوچۀ روغنی‌ها در خیابان جلیل‌آباد، پشت مریض‌خانۀ احمدیه مسکن گزید و به فکر زن‌گرفتن افتاد. رضا خان می‌خواست منورالدوله، همسر بیوۀ سرهنگ‌علی‌خان دکتر را بگیرد؛ ولی منورالدوله حاضر نشد. رضا خان چون متوجّه شد که منورالدوله به‌ هیچ ‌وجه حاضر به ازدواج با او نیست، از وی خواست یک زن خوب برایش پیدا کند. منورالدوله هم پس از تحقیقاتی گفت: "اگر نیم‌تاج، دختر میرپنج ‌تیمورخان را می‌خواهی، برایت خواستگاری کنم." رضا خان در رفت‌ وآمدهای محلی دختر را دیده و پسندیده بود. منورالدوله از طرف رضا خان به خواستگاری نیم‌تاج رفت، ولی تیمورخان جواب رد داد و گفت: "من این قزّاق را می‌شناسم. او قداره‌کش است و زن ‌نگهدار نیست." به هر صورت فشار و زور از داخل و خارج، تیمورخان را مجبور کرد که به این امر خیر رضایت بدهد. او هرگز تصوّر نمی‌کرد این خواستگار قداره‌کشِ بی‌پول که به جز حقوق سرهنگی چیزی در دنیا نداشت، پنج سال بعد مرد مقتدر ایران می‌شود و نه سال بعد به تخت سلطنت می‌نشیند.»

[2]. حسین فردوست در این خصوص می‌گوید: «...یکی از مهره‌های مهمی که واسطۀ رضا خان با انگلیسی‌ها بود و از محرمانه‌ترین اسرار رضا اطّلاع داشت و هیچ‌ کس دیگر را سراغ ندارم که به اندازۀ او دربارۀ وقایع پشت پردۀ حکومت رضا خان مطلع باشد، سلیمان بهبودی بود. او در آغاز استوار بود و رضا به عنوان گماشته به خانۀ اولش آورد. بهبودی به‌تدریج محرم اسرار شد و از طرف رضا مأمور خدمت به زن و بچه‌هایش گردید. خانۀ اول رضا خان یک خانۀ مخروبه و کوچک در کوچۀ شمال شرقی میدان حسن‌آباد بود. در آن‌جا وظیفۀ بهبودی خرید و تهیۀ مواد غذایی بود. علاوه‌ بر او یک آشپز هم داشت. پس از کودتا رضا‌ کمتر به خانه می‌آمد و وقتی به سلطنت رسید، در هرجا که بود، کاخ شهری یا سعدآباد، بهبودی را مسئول خانۀ خود می‌کرد. گاهی رضا خان از بهبودی آن قدر عصبانی می‌شد و بهبودی را چنان کتک می‌زد که گاه بهبودی در بیمارستان بستری می‌شد. پس از مرگ رضاشاه، تاج‌الملوک بهبودی را در کنف حمایت خود قرار داد و از او حمایت‌های بی‌دریغ نمود.»

[3]. احمد پیرانی، شاهپور غلامرضا پهلوی، ص 32.

[4]. همان، ص 26.

5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 640 

موقعیت اجتماعی زنان در عصر پهلوی

 

موقعیت اجتماعی زنان در عصر پهلوی

سخن از جایگاه زنان در دوران پهلوی کاری پیچیده و نیازمند تحقیق جامعه شناسان و افراد متخصص است. در این مبحث به نخستین فعالیت زنان از دوران مشروطیت اشاره می‌گردد که پایه و اساس تعالی آن را در دوران پهلوی می‌بینیم و به دلیل گستردگی عمیق مطلب، جای ابهام بسیار وجود دارد و یقیناً خالی از اشکال نیست. در یک نگاه سطحی و کلی به این نکته می‌توان دست یافت که مقام و موقعیت زنان در اکثر جوامع یکسان بوده و تحت قوانین مردسالاری قرار داشته‌اند. می‌دانیم که مجموعه‌ی این قوانین همواره ثابت نبوده و همانند بسیاری از وقایع تاریخی با مقطع زمانی تغییر یافته است. جوامع انسانی پس از آن که وارد دوران پدرسالاری شدند به مرور زمان شکل تولید هم تغییر یافت و تا حدودی از وابستگی امور خانواده به زنان کاسته گردید. تهاجمات نظامی بر این مشکل اجتماعی زنان افزود و با به اسارت درآوردن آنان به عنوان غنایم جنگی، تجملات سیری ناپذیر حاکمان و ثروتمندان را گسترش داد و در نتیجه حرمسراها برای نشان دادن ابهّت و سمبل نمایش برتری نسبت به دیگران تبدیل شد. گذشته از آثار منفی این رفتار بر جامعه به اقوام دیگر نیز سرایت کرد و آنان نیز مطابق سلایق خود بر نا به سامانی ارکان خانواده‌ها افزودند. برای رفع این مشکلات قوانین مصوب چون حمورابی شکل گرفت و سپس مذاهب در تکمیل آن کوشیدند. بر اساس منابع تاریخی می‌توان چنین استنباط کرد که این توصیه‌ها در حاشیه راندن زنان و فرهنگ جوامع نقش مؤثر داشته‌اند و بیشتر در تحقیر و انزوای حقوق زنان برای انتفاع طبقه‌ی قدرتمندان سوق داده شده است. اغلب مورخان در تاریخ ایران بعد از اسلام دوران تسلط مغولان را به دلیل اطاعت از قوانین قومی خود ایامی استثنایی برای احیای مقام و موقعیت زن و حضورش در فعالیت‌های جامعه می‌دانند. در تاریخ ایران آن چه از جایگاه زنان مطرح شده است مربوط به طبقات دربار می‌باشد وگرنه مردم عادی زندگی یکسان داشته‌اند و وظیفه آنان هیچ گاه فراتر از دیدگاه ابزاری نرفته است. به طور کلی زنان ایران نیز مثل بقیه نقاط دنیای آن زمان یک چرخه زندگی سه وجهی شامل دختر بودن، همسر بودن و مادر بودن را تجربه می‌کردند و از اختیارات مادرسالاری اعضای خانواده را کنترل می‌کردند. به یقین تا دوران معاصر تغییری بر نوع نگرش به مقام زنان نمی‌توان پیدا کرد و چیزی فراتر از اعمال آنان برای توصیه و ارتباط با پادشاه از طریق نفوذ ملکه‌ و سوگلی‌ها در دربار و حرمسراها وجود ندارد. در اواخر سلسله قاجارها بر اثر مسافرت‌های خارج و تبادل فرهنگی و همچنین انتشار مطبوعات و تلاش برخی زنان دربار و متفکران جامعه از قبیل دهخدا تحولاتی در دستیابی حقوق زنان شکل گرفت که آنان را باید نخستین تلاشگران حقوق زنان در ایران شمرد. تبلور این فعالیت‌ها را در نهضت مشروطه می‌توان یافت و مورگان شوستر اهمیت آن را با جوامع غربی این گونه بیان می‌کند که زنان ایران راه صد ساله‌ی غربیان را یک شبه پیمودند. پرداختن و جنبش حقوق زنان در عهد مشروطیت تأثیری زیادی بر طبقه زنان نداشت و حقوق آنان نسبت به اخذ رأی و حق طلاق از سوی مجلس و برخی افراد متعصب نادیده گرفته شد و همچنان با الفاظی چون ضعیفه و ناقص‌العقل روبرو بودند. نخستین جنبش زنان با موانعی مانند تفکر مردان سنتی و افکار چیگرا که آن را درخواستی غربی می‌دانستند و همچنین روحانیون مواجه گردید. در چنین وضعیتی برخی زنان که بیشتر به طبقات بالای جامعه وابسته بودند از پای ننشستند و به تأسیس انجمن‌های زنان و مدارس دخترانه و کلاس‌های بزرگسالان و مراکز بهداشتی و غیره اقدام کردند. قابل ذکر است که تعداد این زنان که از حمایت مالی دولت نیز بی بهره بوده‌اند اندک است، ولی تغییرات خوبی و به خصوص در زندگی زنان شهری به وجود آورده‌اند. در این حالت برخی مردان روشنفکر شامل شاعران و نویسندگان و روزنامه نگاران به حمایت از زنان پرداختند. در این مورد ژانت آفاری می‌نویسد: «برخی از مردان مترقی روشنفکر نیز چون روزنامه نویسان و شاعران و حتی وکلای مجلس از حقوق زنان در این دوره حمایت می‌کردند. دهخدا، شاعر و طنزنویس اجتماعی، و وکیل‌الرعایا نماینده‌ی مجلس و ایرج میرزای شاعر و اندکی بعد لاهوتی و عشقی مسأله آزادی زنان را در برنامه سیاسی ایران سده بیستم به خوبی طرح کرده‌اند. همچنین چهار روزنامه نیز که به مشروطیت گرایش داشتند از حقوق زنان دفاع به عمل آوردند. این روزنامه‌ها عبارتند از روزنامه صوراسرافیل و روزنامه حبل‌المتین و روزنامه مساوات و روزنامه ایران نو و تا اندازه‌ای روزنامه ملانصرالدین. با این همه در این نشریه‌ها فقط معدودی نامه و سرمقاله درباره زنان انتشار می‌یافت. دهخدا بر مردان ریاکاری که به زن‌ها پند می‌دادند و آن‌ها را به رعایت هنجارها و قبول معتقدات دینی فرامی‌خواندند، اما خود بر خلاف سخنان خویش عمل می‌کردند تاختن گرفت. همچنین زمانی که موضوع انجمن‌های زنان در مجلس مورد بحث واقع گردید دهخدا بخشی از روزنامه خود را به آن اختصاص داد و به نمایندگانی که با تأسیس مراکز آموزشی و مؤسسات اجتماعی نسوان مخالف بودند به شدت حمله کرد.»[1]

در زمان پهلوی بود که برای نخستین بار تجددگرایی و سنت گرایی برای حقوق زنان تقابل آشکار یافتند. حساس‌ترین حرکت این ایام در جهت تجددگرایی کشف حجاب در 17 دیماه 1314 توسط رضا شاه بود. در جریان این امر مراجع دینی به مقابله رودررو با رضا شاه اقدام کردند. بسیاری از زنان نیز با این حجاب اجباری مخالفت کردند و حادثه‌ی مسجد گوهر شاد مشهد یکی از عکس‌العمل‌های آن دوران است. مهرانگیز کار در این رابطه به نقل قول می‌نویسد : «مورخین حتی کسانی که اختناق سیاسی رضا شاهی را به شدت مورد نقد قرار داده‌اند نسبت به تغییر موقعیت زنان در عصر او به داوری مثبت پرداخته‌اند. از آن جمله گفته‌اند بی شک دوران حکومت رضا شاه به خاطر پیشرفت قابل ملاحظه‌‌ی زنان در حیات عمومی در یادها خواهد ماند، هرچند این پیشرفت به ناگزیر بیشتر زنان طبقه‌ی بالا و متوسط را در بر می‌گرفت. زنان قیودی را که هنجارها و ارزش‌های سنتی بر آن‌ها تحمیل کرده بود به چشم دیدند. آن‌ها اکنون این فرصت را در اختیار داشتند که در مشاغل جدیدی از قبیل پرستاری، آموزگاری و نیز در کارخانه‌ها به کار مشغول شوند. سیاست رسمی این بود که زنان خود را برای برآوردن انتظارات رژیم جدید پهلوی آماده سازند. اصرار بر این بود که زنان به لحاظ آموزش، پوشش و فعالیت‌های اجتماعی از خواهران غربی خود تقلید کنند و در سال 1936 میلادی (1314 شمسی) پوشیدن چادر رسماً غیر قانونی اعلام شد، اما بعضی از این نوآوری‌ها آرایه‌های بیش نبود. یک جامعه‌ی شدیداً مذکّر که تکیه‌اش بر شرافت خانوادگی بود، نمی‌توانست نگرش خود را نسبت به زنانش تغییر دهد. در واقع قانون مدنی معروف رضا شاه تا آن جا که به زنان مربوط می‌شد هنوز هم در مورد نقش‌های جنسی و مناسبات میان دو جنس، مفروضات سنتی را منعکس می‌کرد و برای از میان بردن تابعیت قضایی دیرپای زنان از مردان کار زیادی نمی‌کرد. اما همه‌ی این‌ها نباید به مکتوم ماندن این واقعیت بینجامد که دوران حکومت رضا شاه به لحاظ ارتقاء منزلت زنان شاهد یکی از مهمترین پیشرفت‌های تاریخ ایران نو بوده است. به اجرا در آوردن نظام آموزش اروپایی به معنی رواج آموزش در میان زنان نیز بود. دانشگاه تهران از آغاز کار خود زنان را با شرایطی برابر با مردان می‌پذیرفت. به این ترتیب نسل جدیدی از زنان تحصیل کرده وارد میدان شدند که در حیات اقتصادی و فرهنگی کشور نقش‌های هر دم مهمتری را بر عهده گرفتند. با گذشت زمان تعداد سازمان‌های زنان افزایش می‌یافت. زنان به درجاتی از ایفای نقش در زندگی عمومی دست می‌یافتند و جامعه به تدریج حضور زنان را در بازار کار می‌پذیرفتند.

رضا شاه به قوّه‌ی قهریّه کشف حجاب کرد و با آن که توانست با همین شیوه جامعه‌ی یک دست محجبه‌ی زنان ایران را برای همیشه تکان بدهد، اما هرگز مادر بزرگ و مادران ما نتوانستند چهره استبدادگر او را که در زمینه‌ی چهره‌ی غضبناک پلیس‌هایی که چادر از سر زنان در معابر برمی‌داشتند بازسازی شده بود، فراموش کنند. در عصر رضا شاه زنان از حقوق سیاسی محروم بودند و قوانین انتخاباتی زنان را مانند صغار و مجانین از رأی و انتخاب شدن منع کرده بود. زنان نمی‌توانستند در فضای اختناق‌آمیز سیاسی این حقوق را بر پایه‌ی مبانی دموکراسی که مستلزم ایجاد تشکل‌های مستقل سیاسی و غیر سیاسی، حزب گرایی و در مجموع ایجاد جامعه مدنی است مطالبه کنند. در زمان پهلوی دوم نیز اقداماتی نه چندان عمیق در نقش سیاسی زنان صورت گرفت و با مخالفت روحانیون روبرو گردید، اما تحولات این عصر نسل‌هایی از زنان را با مراکز آموزشی، دانشگاهی و اشتغال پیوند داد. این پیوند یک طیف وسیع از زنان متجدد را تربیت کرد که در گذر زمان تبدیل به نیرویی شدند که نیازهای روز افزون را تغییر دادند. واقعیت انکار ناپذیر آن است که دستیابی زنان به مراکز آموزشی و دانشگاهی و تخصصی در عصر پهلوی ضرورت برخورد حکومت وقت با حقوق سیاسی زنان را چاره ناپذیر ساخته بود. تصویب لایحه‌ی انجمن‌های ایالتی ولایتی و سپس رفراندم شاه نیز پاسخی بود به این نیاز زمانه که به علت خلاء دموکراسی به صورت فرمان از بالا صورت اجرایی به خود گرفت. البته تجزیه و تحلیل این همه تضاد و تناقض در امر حقوق سیاسی زن ایرانی در فاصله‌ی سال‌های 1341 و 1358 شمسی بسیار دشوار است. مراجع دینی در مقطع حساسی از تاریخ معاصر ایران حقوق سیاسی زنان را مخالف با اسلام اعلام کرده‌اند، اما در مقطع حساس دیگری از تاریخ معاصر نه تنها حقوق سیاسی زنان را به رسمیت شناخته‌اند بلکه به آن صورت تکلیف شرعی هم بخشیده‌اند. نظریه برخی حاکی است که پذیرش مشارکت زنان در امر انتخابات برای ایجاد و تحکیم نظام سیاسی جدید ایران در سال 1358 حیاتی بوده است و رجال دینی سیاسی در سال 1358 فقط به انگیزه‌ی کسب قدرت سیاسی به آن مشروعیت بخشیده‌اند.»[2]

بعد از سال 58 که حکومت کاملاً مذهبی بر ایران حاکم شد چاره‌ای جز تداوم نوع نگرش به حقوق زنان وجود نداشت، زیرا نفوذ و نقش خود را در پیروزی انقلاب و راهپیمایی‌های عظیم نشان داده بودند. با توجه به تعصبات تنگ نظرانه‌ای که وجود داشت تفکیک و جدایی زنان و مردان در فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی موفق نبود و در حد پوشش ظاهری باقی ماند. آن چه که جنبش زنان را برای کسب حقوق اجتماعی تقویت کرد تداوم حضور زنان در دوران جنگ و نقش آنان در مجامع علمی و فرهنگی و غیره بود و راهی برای بازگشت وجود نداشت. در دنیای امروز که با فناوری‌های جدید روبرو هستیم و مرزهای انتقال عقاید از بین رفته است بهترین گزینه‌ی تطبیق با دنیای روز و هماهنگی آن با فرهنگ غنی گذشته ایران می‌باشد. بعد از انقلاب تلاش و فعالیت زنان بسیار چشمگیر بوده است که برای بیان آن‌ها می‌توان به آثار مکتوب و حضور بی نظیر آنان در عرصه‌های علمی و تحقیقاتی داخل و جهانی مراجعه کرد. آن چه که از بطن انقلاب تبلور یافته است نقش اساسی زنان در تمام ارکان سیاسی و اجتماعی می‌باشد که اگر فعالیت آنان را در ابعاد گوناگون، انقلابی زنانه بدانیم سخنی اغراق‌آمیز و به گزاف نخواهد بود. ‌بدون شک با آموزش و تعلیم نیمی از افراد جامعه، آینده‌ای درخشان خواهیم داشت و اگر تطبیق و هماهنگی با شرایط روز صورت نگیرد هیچ حکومتی توان تداوم نخواهد داشت.


 



[1] - انجمن‌های نیمه سری زنان در نهضت مشروطه، ژانت آفاری، ترجمه دکتر جواد یوسفیان، نشر بانو، 1377، ص 53

[2] - مشارکت سیاسی زنان، مهرانگیز کار، 1379، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، صص 24 تا 30

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 635