پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

همسران شاه اسماعیل اول

 

همسران شاه اسماعیل

شاه اسماعیل نیز همانند پادشاهان دیگر پس از آن که به قدرت رسید به تشکیل حرمسرا و خوشگذرانی پرداخت. عمر کوتاهش اجازه‌ی فعالیّت گسترده در این زمینه را به وی نداد؛ امّا سازمان درباری و دولتخانه‌ای که پی افکند بعدها رو به توسعه گذاشت و به حرمسراهای گسترده و کانون فتنه و فساد در حکومت‌های بعد تبدیل گردید. چنان که نوشته‌اند شاه اسماعیل دارای سه همسر بوده است و در هنگام ترقّی و کسب قدرت نیز هیچ ترحّمی نسبت به زنان اسیر نداشته و حتّی نوزادان به دنیا نیامده نیز از آسیب وی در امان نمانده‌اند. مؤلّف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا در این باره به هنگام ورود شاه اسماعیل به شهر تبریز می‌نویسد: «شاه اسماعیل که به قولی او را نخستین فرد مقتدر این سلسله می‌دانند در همان ابتدای کار در تحکیم اقتدار خود از قتل عام مردم به ویژه زنان در مواقع تسلّط بر شهری خودداری نمی‌کرد و مظالمی بزرگ در حق این طبقه روا می‌داشت و با این که خود را فردی مذهبی به حساب می‌آورد با این حال از کشتن زنان آبستن نیز ابا نداشت. او در تبریز بسیاری از مردم شهر را قتل عام کرد و سربازانش زنان آبستن را با جنینی که در شکمشان بود، کشتند. شاه اسماعیل در تبریز سیصد زن را که گفته می‌شد روسپیگری می‌کرده‌اند دستور داد به صف درآورند و هر یک را به دو نیمه کردند. او حتی در ارتکاب به این جنایات به مادر خود نیز رحم نکرد. او را فرا خواند و چون معلوم شد که به عقد یکی از امیران حاضر در نبرد درآمده است، پس از طعن وی فرمان داد تا او را در برابرش سر بریدند و به قول لرد استانلی در سفرنامه‌ی ونیزیان گمان نمی‌رود از زمان نرون تا کنون چنین ستم کاره‌‌ی خون آشامی به جهان آمده باشد. (کاترینو زنو در سفرنامه خود آن زن را نامادری او ذکر می‌کند).»[1]

از بین زنان شاه اسماعیل مشهورترین آنان بهروزه خانم می‌باشد که شدیداً مورد علاقه‌ی وی بوده و زمانی که بهروزه خانم در جنگ چالدران به اسارت عثمانیان درآمد، شاه صفوی آن قدر از این واقعه غمگین و افسرده گردید که در اثر بیماری دچار ضعف شد و سپس از پای درآمد. روایت است که در جنگ چالدران زنان ایرانی نیز همانند مردان لباس رزم پوشیده و به میدان جنگ رفتند تا در افتخارات سهیم باشند. بعد از شکست ایران گروهی کشته شدند و بسیاری هم به اسارت عثمانیان درآمدند. از جمله‌ی اسرا بهروزه خانم همسر و تاجلی خانم معشوقه شاه اسماعیل می‌باشند. از آن جا که همیشه باید ننگ اغنیا پنهان بماند و بی صدا باشد مورّخان صفوی سعی بر آن داشته‌اند که قضیه‌ی اسارت را ساختگی عنوان کنند. مؤلّف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا با توجّه به اسناد و مدارک موجود در باره‌ی اسارت زنان شاه اسماعیل در جنگ چالدران به نقل قول می‌نویسد: «در مورد اسارت بهروزه خانم به دست سپاهیان ینی‌چری عثمانی گرچه مطالبی در تأیید آن وجود دارد، ولی نویسنده‌ای به نام سلطان علی اصغر مشهور به رحیم زاده‌ی صفوی که خود را از نواده‌های سلطان مرتضی فرزند شاه اسماعیل صفوی می‌داند با تعصّب بسیاری در کتاب خود به نام زندگانی شاه اسماعیل صفوی شدیداً نسبت به موضوع گرفتاری بهروزه خانم به دست عثمانی‌ها خط بطلان می‌کشد و آن را شایعه‌ای برای بی حیثیت کردن شاه صفوی می‌داند. رحیم زاده صفوی در شرح کلی واقعه می‌نویسد بعد از واقعه‌ی چالدران هرچند سپاه ایران به علّت نداشتن آتش خانه و کمی عدد شکست خورد، امّا شجاعت و پردلی و شهامت و دلیری شاه اسماعیل بیش از پیش بر همگان روشن گردید و این خود لحظه به لحظه آتش حقد و حسد را در درون سلطان سلیم مشتعل‌تر می‌ساخت. از این رو نویسندگان رومی برای درد پادشاه خود اندیشیدند تا به وسیله‌ی این درمان از اشتعال آتش رشک و کینه‌ی وی بکاهند و جان‌های درباریان را از غضب پادشاه خونریز حفاظت کنند. بنابراین یک زن رقّاصه را که در تمام اردوی قزلباش از جنس زن منحصراً همان یک نفر را پیدا کرده بودند به نام همسر شاه اسماعیل نامیدند. چنانچه در نوشته‌های خود مورّخان درباری استانبول چنین دعوی نموده‌اند که زنی زیبا و جوان با پیراهن سرخ و آرایش عالی به میان سربازان ینگچری آمده، گفت: من همسر پادشاه قزلباشم. عثمانی‌ها با این بهتان زشت و منفور و با این دروغ شاخدار و نچسبِ خود در حقیقت ناکامی‌های خویش را از این که نتوانسته‌اند ایرانِ قزلباش را مانند سایر دولت‌های اسلامی همجوار که نابود ساختند، نابود کنند و مرزهای عثمانی را به ترکستان و هندوستان اتّصال دهند با فحّاشی و هتّاکی تسلیتی میدادند، وگرنه هر شخص عادی نیز به این نکته اعتراف دارد که زن پادشاه در هیچ حال بدون موکبی از کنیزان و خواجه سرایان حرکت نمی‌کند و همسر یک پادشاه هیچ گاه بدون چادر و مقنعه در منظر بیگانگان ظاهر نمی‌شود، و اصولاً چگونه ممکن بود در اردوی قزلباش فقط یک زن بی‌حجاب با آرایش و بزک همراه چندین هزار مرد سلحشور به راه افتد و کدام مرد، خواه مسلمان، خواه عیسوی یا یهودی یا بت پرست تن به چنین بی‌عفّتی می‌دهد؟! بالجمله دعوی عثمانی‌ها نیز مانند سایر تهمت‌هایی بود که بر ضد شیعه و بر ضد قزلباش فراوان گفته و نوشته‌اند. به هر حال عثمانی‌ها برای زن مزبور عنوانی قائل شدند و به طوری که در روزنامچه‌ی رسمی سلطان سلیم نوشته، خواندگار آن زن را به قاضی عسکر روم سپرد و بعدها که قاضی عسکر را نیز به قتل رسانید، آن زن از خانه‌ی قاضی عسکر که در ادرنه بود به استانبول انتقال داده شد و دیگر از او خبری دیده نمی‌شود. شخصی از آن مردم که گمان می‌کنند که در تاریخ مطالعاتی دارند به مؤلّف این کتاب اظهار داشت که در پاریس کتابی دیدم که در آن کتاب نامه‌ای از شاه اسماعیل خطاب به سلطان سلیم مندرج بود که زن اسیر شده‌ی مزبور را از خواندگار روم طلب کرده بود، نویسنده از این خبر تعجّب نمود؛ زیرا تمامی نامه‌های شاه اسماعیل که خطاب به خواندگار نگارش یافته در منشآت آل عثمان به دقّت نقل شده و در هیچ یک از آن نامه‌ها اشاره به وجود چنین زنی دیده نمی‌شود. خلاصه آن که بعد از تحقیقات معلوم گشت که کتابی که آن شخص در پاریس دیده یکی از رمان‌های ساختگی و افسانه‌های مجعولی است که متأسّفانه در قرن اخیر به نام رمان تاریخی معمول گردیده و دروغ سازان و مهمل سرایان برای جلب توجّه خوانندگان با موضوعات عشق و عاشقی انواع اکاذیب را ساخته با کمی از حقایق تاریخی مخلوط کرده به دست مردم می‌دهند. حقیقت این است که تعداد زنان شاه اسماعیل سه نفر بودند که هنگام جنگ چالدران یکی از آن‌ها در همدان و دو نفر دیگر در اصفهان می‌زیستند و هر سه در آن سال تازه صاحب اولاد شدند. البته همان طور که قبلاً نیز توضیح دادیم این نویسنده خود را از نوادگان شاهان صفوی می‌داند و در دفاع از آنان تعصّبی یک جانبه و شدید از خود نشان می‌دهد به خصوص عزیمت شاه اسماعیل بعد از شکست جنگ چالدران و راهی شدن وی به سوی دره گزین یا در جزین همدان را بدون تردید برای پیوستن به یکی از زنان خود که در آن جا زندگی می‌کرده، می‌داند و ادّعای دولت عثمانی را در گروگان گیری بهروزه خانم به شدّت مردود می‌شمارد. امّا به هر صورت این نکته را نباید نادیده گرفت که در طول تاریخ اغلب در لشکرکشی‌ها شاهان و حتی در بسیاری موارد امرای لشکر و سربازان نیز زنان خود را همراه می‌بردند تا در جنگ‌هایی که گاه بسیار طول می‌کشید همراهشان باشند. و این کار از سابقه‌ی قبلی برخوردار است و هیچ بعید نیست که شاه اسماعیل نیز یکی از زنان یا بیشتری از آنان را با خود همراه برده باشد.»[2] و [3]

تاجلی یا تاجلو خانم یکی دیگر از معشوقه‌های شاه اسماعیل است. حسن آزاد در شرح حال او می‌نویسد که تاجلی خانم دختر سلطان یعقوب آق‌قویونلو بود که مادرش برای ارضای امیال شهوانی خود قصد مسموم کردن شوهر خود را داشت که سرانجام باعث مرگ خود و فرزند و شوهرش گردید. در توصیف این عمل مادر تاجلی با استفاده از سفرنامه بازرگان ونیزی می‌نویسد: «در حرمسرای این گونه شاهان که اغلب زنان ماه‌ها و گاه در برخی دوران سال‌ها در انتظار نوبت همخوابگی به سر می‌بردند و از سوی دیگر در اثر محدودیتِ بسیار قدرت و یا جرأت نردِ عشق باختن را نیز در بیرون از دربار نشان می‌دادند تا با جذب آنان به سوی خود به دفع شهوت بپردازند و اینجاست که زنی از فاسق گرفتن پروا نمی‌کرد و برای ادامه‌ی کار نامشروع خود به توطئه علیه جان شوهر نیز دست می‌زد.

یعقوب بیگ فرزند اوزون حسن در سن پانزده سالگی با کشتن برادر خود به جای پدر نشست. دختر یکی از بزرگان ایرانی را به زنی گرفته بود. این زن بی‌اندازه شهوتران بود و به یکی از نجبای درباری دلباخته بود. وی برای آن که بتواند به معشوق خود برسد و او را بر تخت سلطنت نشاند در صدد بود که به هر طریق سلطان یعقوب را از سر راه خود بردارد. پس از این که او مطلب را با معشوق در میان نهاد، زهری کشنده برای شوهرش فراهم ساخت. یعقوب که عادت داشت در آبی خوشبو استحمام کند. یک بار با پسر هشت یا نه ساله خود از چهار بعد از ظهر تا غروب آفتاب در حمام ماند. هنگامی که از حمام خارج شد و به اتاق‌های زنان که در مجاورت حمام قرار داشت، رفت. در آن جا زن بد طینت با جام طلایی پر از زهری که در آن فاصله مهیّا کرده بود به استقبال سلطان یعقوب شتافت. این زن به خوبی می‌دانست که شاه پس از خروج از حمام عادتاً چیزی برای نوشیدن می‌خواهد. باری او برای این که سوء نیّت خود را عملی سازد بیش از هر موقع دیگر با یعقوب مهربانی و عشوه‌گری کرد، امّا چون کاملاً بر خود مسلّط نبود چهره‌اش پریده رنگ می‌نمود و این عارضه با در نظر گرفتن طرز رفتار غیر عادی او موجب بدگمانی سلطان شد. به همین دلیل سلطان امر کرد که او از آن شربت بنوشد و زن نیز که می‌دانست مرگ حتمی در پی این کار است چاره‌ای جز اطاعت امر شاه نداشت. پس از این که زن بد طینت از آن شربت نوشید بقیّه را به شوهرش داد و سلطان و پسرش نیز باقیمانده‌ی شربت را نوشیدند. این زهر چندان کشنده بود که جملگی در نیم شب مردند. روز بعد خبر مرگ ناگهانی پادشاه، همسر و پسرش در همه جا پیچید.»[4]

در کتاب ایلچی نظام شاه در باره چگونگی ازدواج شاه اسماعیل با تاجلی چنین آمده است: «شرح حال تاجلو خانم چنان است که آن بانوی عظمی از طایفه مصلّو بود. در ایّام فترت ترکمانان آق‌قویونلو همراه اقویا و اقوام خود به مملکت امیرحسین کیای چلاوی که از امنیّت و رفاهیّت خالی نبود، رفت. در زمانی که قلعه‌ی اُستا مفتوح شد، چنان چه در سابق ذکر رفت آن بانو در درون حصار مذکور بود. حضرت شاهِ کامکار چون به تماشای حصار شد در میان اسیران نظر مبارکش بر آن خاتون افتاد. وصف‌الحال حضرتِ شاهِ دریا نوال آمده، آن مخدّره حجره‌ی عصمت را به یکی از معتمدان درگاه سپرد و بعد از چند گاه سایه‌ی همایون بر فرق آن خاتون افکنده، به فحوای فَاَنکِحوا ما طابَ لَکم من‌النّسآء مَثنی و ثُلاث و رُباع در حباله نکاح درآورد. آن بانو چون در سلک ازدواج طاهرات انحراف یافت به تاجلو خانم مخاطب شد و چندان منظور نظر عاطفت و احسان گشت که فوتی بر آن متصوّر نبود و حضرتِ شاهِ سلیمان مکانی از می وصل آن بلقیس زمان همیشه سرخوش بود و در تراضی خاطر او به غایت می‌کوشید، چنان که از امراء و وزراء و ارکان دولت و اعیان حضرت، هر کس را که مشکلی رو می‌نمود و یا مغضوب غضب شاهی می‌گشت ملتجاء به خانم می‌شد و از آن ورطه رهایی می‌یافت. الحق آن خاتون به صفات حمیده اتّصاف داشت. در افاضه‌ی خیرات و اشاعه‌ی حسنات و تشیید مبانی بقاعِ خیر سعی موفور به ظهور می‌رسانید و از برای تعمیر ولایت و ترقیّه‌ی حال رعیت پیوسته حکایات دلپذیر خاطرنشانِ حضرت شاه عالمگیر می‌کرد. قریب بیست سال بدین منوال در ظل رأفت حضرت شاه عمیم‌النّوال به سر برد و بعد از فوت حضرت شاه دین پناه پانزده سال دیگر در عهد دولت حضرت خلافت پناهی شاه تهماسب خلدالله ملکه و سلطنته همچنان شأن و استیلا داشت و چون زمان رحلت و انتقال از این سرای سریع‌الزّوال نزدیک شد در اصطخر فارس به عالم بقا خرامید.»[5]

سرانجام و مرگ تاجلو خانم غم انگیز است و به علت نامعلومی مورد غضب شاه تهماسب قرار می‌گیرد. در نتیجه دستور تبعید وی را به شیراز می‌دهند و طولی نمی‌کشد که او را مسموم می‌سازند. در مقدمه کتاب تاریخ ایلچی آمده است که: «قضیّه‌ی فوت تاجلو خانم چنان است که در سال نهصدوچهل‌ وشش حضرت شاه دین پناه شاه تهماسب بعد از بازگشت از مهمّ روم آن حضرت را بنا بر افساد‌ِ اهل فساد گرفته اسباب و اموال ودارائیش به تمام از او اخذ نموده، او را از روی غضب، شتر سوار به دارالملک شیراز فرستادند و در آن زمان قاضی خان حاکم شیراز و میرزاعلی اصفهانی وزیر بود. خانم را آوردند. هیچ کس از اکابر به غیر خواجگی صاعدی استقبال ننمود و محلّی که خواجگی در زاویه‌ی منصور بیگی به آن علیا حضرت رسید. آن حضرت از دیدن خواجگی و احوال خود به آن نوع، آب حسرت در دیده آورده، خواجگی را فرمودند که شما زود به منزل خود روید که ناگاه بدین سبب آزاری به شما نرسد و خود با موکّلان متوجّه خانه‌ی قاضی خان شدند. در آن وقت قاضی خان در اندرون بود به خود. آن مهدعلیا را در بالاخانه با یک کنیز چرکس جای داده. آن چه نهایت حزم و نگاهداشت بود به جای می‌آورد. در این اثنا قاضی خان قلعه‌ی ری شهر را گرفته، حسن سلطان را به دست آورده، عریضه به پایه‌ی سریر اعلا حرم شاهی نوشت. حضرت شاه عالم پناه خلعت خاصّه و اسب و یراق همراه میرزاعلی وزیر جهت قاضی خان فرستاد و او را با حسن سلطان به درگاه عالم پناه طلب فرمودند، تا رسیدن میرزاعلی از اردو به شیراز، قاضی خان از ری شهر به شیراز رسیده بود. القصّه میرزاعلی خلعت و اسب و باقی آن چه شاه عالم پناه طلب کرده بود....... و ایشان را متوجّه ساخت. در این اثنا، روزی در شیراز شهرت یافت که حضرت خانم را مسموم ساخته‌اند. بعد از تفحّص چنین معلوم شد که میرزاعلی از اردو قدری زهر ناب جهت مسموم ساختن حضرت خانم تهیه کرده که آن را در طعام به خورد آن علیا حضرت دهند. قاضی خان آن را به حرم خود برده تا زهر را در کار آن حضرت کند و خود سوار اسب شده. آن عورت بعد از آن زهر، شربتی درست کرده جهت آن حضرت برده. ایشان آن را گرفته، دانستند که چیست، برخاسته دو رکعت نماز گزارده. آن کنیزک ترک را طلبیده‌اند و گفته می‌خواهم تا حال که با هم بودیم در سفر آخرت نیز به ما موافقت نمایی و به اتّفاق آن طعام خورده، رخت از این عالم فانی به سرای جاویدانی کشیدند. از عجایب و غرایب احوال آن که زنِ قاضی خان که آن شربت، آن سان کرده بود روز سیّم وفات یافت و بعد از ده روز قاضی خان در راه اردو به اصفهان نرسیده مُرد. میرزاعلی به چهلم آن حضرت نرسیده، مُرد.»[6]



[1]- پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، 1362، انتشارات انزلی، ص 264

[2] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص277 تا 280

[3] - محمّد عارف اسپاناقچی در صفحه 122 کتاب انقلاب‌الاسلام بین‌الخواص والعوام که در نوشتار خود بی طرفی را رعایت نکرده‌اند، در باره اسارت بهروزه خانم در جنگ چالدران می‌نویسد: «روز یازدهم، میرعبدالوهاب از جانب قزلباش سفیر آمده، نامه آورد و مصالحه طلبید و در این ضمن استدعا نمود که زوجه اسیر شده را اعاده نمایند.» و در صفحه 137 بدین نکته اشاره دارد که سلطان سلیم، بهروزه خانم را به جعفر چلپی تاج زاده قاضی عسکر سپرده بود و چون ایشان بر خلاف تعهدی که داده بود و بهروزه خانم از وی حامله شده بود وی را به این بهانه به قتل رسانید.

[4] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، ص 259

[5] - تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی، تصحیح و اضافات محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379، ص 28

[6] - تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی، تصحیح و اضافات دکتر محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379، ص 26

7- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 407

معرفی کوتاه از مارتا مادر شاه اسماعیل اول

مارتا مادر شاه اسماعیل اول

«مارتا یکی از دختران اوزون حسن آق قویونلو و ثمره‌ی ازدواج او با دسپینا خاتون شاهزاده خانم ترابوزانی بود. ترکمن‌ها او را حلیمه بیگی (بیگم) آغا می‌نامیدند و بدو لقب عالمشاه بیگم داده بودند. این شاهزاده خانم که تقریباً با حیدر فرزند شیخ جنید همسال بود با تشریفات رسمی در اردبیل به عقد حیدر (پسر عمه‌اش ) درآمد و گویا با این اتفاق مقارن اواخر دوره فرمانروایی اوزون حسن افتاده باشد، زیرا شیخ حیدر به هنگام مرگ اوزون حسن (882 ه.ق) هنوز هیجده سال تمام نداشته است. جنابدی گوید: حسن بیک چون بر جهانشاه قراقویونلو و ابوسعید تیموری تصرف یافت و ممالک آذربایجان و عراقین در تحت تصرفش قرار گرفت این عطیات را از وفور ارادت و اخلاص نسبت به سلسله علیه صفویه دانست و روز به روز اراده و اعتقادش بیشتر شد. چنان چه با همسرش سلجوق شاه بیگم برای تجدید ارادت و اخلاص روی نیاز به درگاه سلاطین پناه سلطان حیدر آورد و دختر خویش علم شاه بیگم را به ازدواج او درآورد. نتیجه‌ی این ازدواج که از نظر سیاسی واجد اهمیت بسیار بود سه پسر شد که عبارت باشند از سلطان علی، اسماعیل و ابراهیم که از آن میان بعدها اسماعیل (متولد 892 ه.ق) توانست سلسله‌ی صفویه را در ایران تأسیس نماید.

پس از این که حیدر در ناحیه طبرستان در جنگ با قوای متحد آق قویونلو و شروانشاهیان کشته شد سه پسر و همسر او مارتا به دست دشمنان افتادند. زیرا سلطان یعقوب بلافاصله پس از پیروزی قسمتی از ترکمن‌ها را به اردبیل فرستاد. صوفیان مقیم اردبیل قبلاً سلطان علی پسر ارشد حیدر را به جانشینی او انتخاب کرده بودند. سه پسر حیدر با مادرشان مارتا را در سال 893 ه.ق به ایالت فارس فرستادند و در زندان قلعه‌ی معروف اصطخر محبوس کردند. چهار سال و نیم بعد این شاهزاده خانم و پسرانش توانستند از این قلعه آزاد شودند. در درگیری‌های جانشینان سلطان یعقوب یعنی رستم و بایسنقر، رستم میرزا برای این که از طرفداران شاهزاده صفوی در جنگ با بایسنقر استفاده کند دستور آزادی فرزندان حیدر را داد.[1] بدین نحو در سال 898 ه.ق سلطان علی با مادرش مارتا و برادرانش اسماعیل و ابراهیم به طور رسمی وارد تبریز شد و چون پادشاهان مورد اجلال و اکرام رستم قرار گرفت. رستم پس از پیروزی بر رقیب توطئه‌ی قتل سلطان علی را ترتیب داد. چون سلطان علی کشته شد شاهزاده خانم مارتا با اندوه فراوان دستور داد جسد پسر ارشدش را به اردبیل بیاورند و در سال 899 ه.ق اجدادش به خاک سپرده شد.

شاهزاده خانم مارتا دو پسر خود ابراهیم و اسماعیل را پس از ورودشان به اردبیل به بقعه فرستاد و خود دست به کار ترتیب مراسم تدفین پسرش سلطان علی شد. بعد از واقعه‌ی هایله‌ی سلطان علی پادشاه، والده‌اش علمشاه بیگم جسد مبارکش را به آستانه مقدسه آورد. به تعزیه و سوگواری فرزند دلبند اشتغال داشته و دغدغه داشت که مبادا پسرش اسماعیل به دست ظلمه گرفتار شده و از بین برود. در ایام پنهان شدن اسماعیل که نیروهای آق قویونلو در جستجوی او بودند ایبه سلطان برای یافتن او مارتا را مورد شکنجه قرار داد اما مارتا چون از مخفی گاه پسر خبر نداشت، نتوانست اقامتگاه اسماعیل را فاش سازد. در یکی از گزارش‌ها آمده است که ایبه سلطان، علی خان سلطان ترکمان را برای یافتن اسماعیل به اردبیل فرستاد. چون اثری از شاهزاده ظاهر نشد جماعت بسیار از صوفیان سلطان حیدر به قتل آورد و مال ایشان را غارت کرد. در اردبیل کاری کرد از ظلم و ستم که حجاج را بر چوب ستم بست. و علمشاه بیگم در خانه‌ی سلطان حیدر بود و آن چنان غارت کرده بود که خانه او را از مال دنیا دیناری نگذاشته بود و هیچ شرم از روح حسن پادشاه نمی‌کرد که دختر آن شهریار را این قسم آزار داد. اما صوفیان از حال بیگم غافل نبودند و شب‌ها تردد می‌کردند و هر نذری که از برای حضرت شیخ صفی می‌آوردند پنهانی به ملازمان بیگم می‌سپردند و مدار آن خاتون به این شیخ می‌گذشت.

از مرگ و یا محل دفن مارتا مادر شاه اسماعیل اول اطلاع دقیقی در دست نیست. تنها اطلاعی که مورخان ایرانی آن عصر از مارتا به دست داده‌اند پیری و فرتوتی و زنده بودن او در سال 905 ه.ق در هنگام بازگشت اسماعیل میرزا به اردبیل از محل اختفای خود لاهیجان است. چون یکی از صوفیان به او خروج اسماعیل را گفت، آه از نهاد آن خاتون اعظم بر آمده، گفت: ای فرزند برو به خدمت فرزندم و بگو زنهار که وقت آمدن حال نیست و از مریدان پدرت کسی در این شهر نیست و تمام رفته‌اند ییلاق. می‌باید شش ماه دیگر صبر کنی و حال برگرد و برو به جانب طارم تا مریدان و صوفیان با خانه کوچ‌های خود بیایند به جانب اردبیل، آن گاه غافل بریز، شاید کاری از پیش ببری. زنهار که برو پیش از آن که علی خان سلطان نامرد برسد و علاج فرزند کند، خود را برسان. این اطلاعات حکایت دارند که ابراهیم میرزا قبل از سال 905 به علت دلتنگی برای مادر و زادگاه خود هوس دیدار اردبیل در سر داشته و از این بابت با برادر خود مشورت کرده و اجازه خواسته است. در گزارشی آمده است که حضرت اسماعیل میرزا گفت ای برادر مبادا فلک قضیه را برانگیزد و علی خان سلطان تو را به دست آورده هلاک کند یا به نزد رستم پادشاه فرستد. دل مادر را بیش از این مسوزان و رحمی به آن والده پیر بکن. در همان اثر اشاره دارد که اسماعیل پس از خروج از گیلان به اردبیل وارد شد و مادر و برادر را یافت و هفت هزار کس برداشت و به جانب دیاربکر روان شد و هفت هزار کس دیگر را در اردبیل گذاشته بر سر برادر و مادر.»[2]


 



[1] - سلطان یعقوب فرزند اوزون حسن و از همسر دیگر او بوده است. مؤلف عالم آرای عباسی در صفحه 38 کتاب خود درباره نفرین مارتا نسبت به برادران ناتنی خود که برادرش را نیز کشته بودند، می‌نویسد: «چون مریدان نعش سلطان علی را به اردبیل آوردند علمشاه بیگم والده‌ی سید شهریار روی به خدای فرزند خود کرد و نفرین بر اولاد حسن پادشاه پدر خود کرده. سر سوی آسمان کرده و گفت: خداوندا خون ناحق این سیدزاده را از این طایفه‌ی یاغی تو بگیر و داد مرا بستان از این جماعت.»

[2] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 375 تا 378

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 405

معرفی کوتاه از خدیجه بیگی آغا همسر شیخ جنید صفوی

 

خدیجه بیگی آغا همسر شیخ جنید

«خدیجه بیگی آغا یا خدیجه بیگم دختر علی بیک بن قرا عثمان و خواهر اوزون حسن آق قویونلو است که پس از ورود شیخ جنید به «آمِد» پایتخت دیاربکر، اوزون حسن به دنبال اهداف سیاسی خود، (همدستی با جنید علیه دشمن مشترکشان جهانشاه قره قویونلو) او را به عقد شیخ درآورد با وجود این که جنید دارای زن و فرزند (پسری به نام خواجه محمد از کنیزی چرکسی) بود. این ازدواج رسماً در حدود سال 862 ه.ق و یا یک سال بعد از آن در دیاربکر صورت پذیرفت. این وصلت خانوادگی باعث شد تا شیخ جنید از آن پس در «آمِد» آزادانه به تبلیغات مذهبی - سیاسی خویش توسعه دهد و به دقت تمام مراقب حوادث تاریخی و سیاسی زمان خود باشد که همواره در آمِد به نحوی احسن انعکاس می‌یافت. این شهر پر جمعیت که اهالی آن به اسلام (بیشتر اهل سنت)، مسیحیت و دین یهود پایبند بودند از هر لحاظ برای تبلیغ شیخ جنید زمینه‌ی مناسبی به شمار می‌رفت. هزاران تن از صوفیان از جمله اتباع او بودند و چشم و گوش بر فرمان وی داشتند و شیخ جنید، البته با جلب موافقت اوزون حسن برای تمامی نواحی تحت تصرف آق قویونلو نمایندگانی به نام خلیفه از طرف خود منصوب می‌کرد تا برای او پیروان تازه‌ای فراهم آوردند.

خبر ازدواج شیخ جنید با خواهر فرمانروای آق قویونلو به همه جا پیچیده بود و باعث شده بود که بر شأن و شوکت شیخ افزوده شود. هنگامی که جنید قصد داشت به مقرّ آباء و اجدادی خود اردبیل برگردد و با مقاومت چهانشاه قرا قویونلو و مخالفت عموی خود شیخ جعفر مواجه شد در رأس قشونی با عبور از قلمرو شروان رهسپار جهاد با چرکس‌ها شد، اما سرانجام در درگیری با نیروهای خلیل سلطان شروانشاه کشته شد (864 ه.ق). یک ماه بعد پس از مرگ جنید، خدیجه بیگم در آمِد پسری زاد که حیدر نام گرفت. اوزون حسن شخصاً قیمومیت این جوانتری فرد خاندان صفوی را به عهده گرفت و حیدر در پایتخت آق قویونلو رشد می‌کرد تا این که اوزون حسن با پیروزی بر جهانشاه به تبریز آمد. در این زمان شیخ حیدر نه ساله به اردبیل رفت تا رسماً جانشین پدر خود شود.

از جمله مأموریت‌های خدیجه بیگم در زمان سلطنت یعقوب، دریافت اجازه‌ی لشکرکشی از او برای پسرش حیدر بود. خدیجه بیگم که عمه‌ی سلطان یعقوب بود در سال 893 از اردبیل به شهر قم آمد و به حرمسرای سلطان رفت تا برای حیدر اجازه یک لشکرکشی جدید را برای جنگ با چرکس‌ها بگیرد. یعقوب که به سوگند پسر عمه خود دلخوش داشت به فرخ یسار شروانشاه که پدر زن او بود فرمانی نوشت که در این جهاد به حیدر کمک کند. به محض این که خدیجه بیگم با این خبر به اردبیل رسید شیخ حیدر بدون فوت وقت فعالیت جهادی خود را آغاز کرد.»[1]


 



[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 201 و 202

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 403

ارجمند بانو بیگم و مقبره تاج محل

ارجمند بانو بیگم و مقبره تاج محل

«ارجمند بانو ملقب به ممتاز محل و ممتازالزمانی محبوب‌ترین همسر شاه جهان (1068 – 1037 ه.ق) پادشاه تیموری هند بود. وی دختر میرزا ابوالحسن آصف خان و نوه‌ی خواجه غیاث‌الدین محمد بود. پدر بزرگش در زمان شاه تهماسب اول صفوی وزیر یزد و اصفهان بود. اما پس از درگذشت شاه تهماسب (984 ق) به همراه خانواده خود ایران را ترک کرد و رهسپار هند شد. وی در دربار اکبرشاه (1014 – 963 ق) پادشاه مغولی هند به مقام وزارت عظمی رسید و لقب اعتمادالدوله یافت. آصف خان نیز به دلیل کاردانی و لیاقت شخصی خود و پدرش و نیز ازدواج خواهرش نورجهان با جهانگیر (1037 – 1014 ق) پادشاه مغولی هند نفوذ و مقام بالایی در دربار پادشاه هند به دست آورد. چند ماه پس از ازدواج جهانگیر با نورجهان، شاه جهان نیز ارجمند بانو دختر آصف خان را که از زیبایی فوق‌العاده و حسن خلق برخوردار بود به ازدواج خود درآورد. (1021 ق) ارجمند بانو که بیست سال بیشتر نداشت مورد علاقه فراوان همسرش بود و از آن پس در سفر و حضر همراه او گردید. وی از سوی همسرش ملقب به ممتاز محل و ممتازالزمانی شد. ارجمند بانو بیست سال با شاه جهان زندگی کرد و هنگامی که فرزند چهاردهم خود را که گوهر آرا نام گرفت در برهانپور به دنیا آورد خود از درد شدید زایمان درگذشت. شدت اندوه شاه جهان از مرگ همسر محبوبش به اندازه‌ای بود که پس از چندی موی سر و صورتش سپید گردید و تا مدتی در مجلس شادی و جشن حاضر نمی‌شد. شاعران قصاید بسیار در رثای ملکه سرودند. شاه جهان تصمیم گرفت برای ملکه‌ی محبوب خود چنان مقبره‌ای بسازد که در جهان بی نظیر باشد و یادگار عشق او را تا ابد بر صفحه روزگار جاودان سازد. به دستور او در آگره که قبل از بنای ارگ شاه جهان آباد در دهلی ، پایتخت بود – زمین وسیع و با صفایی را در کنار رود جمنا برای مقبره‌ی ارجمند بانو خریداری کرد و تابوت ملکه را روز جمعه هفدهم جمادی‌الاول 1041 ق (که در باغ دین آباد در حومه برهانپور موقتاً به امانت گذاشته بودند) به همراهی فرزندش شاه شجاع و تنی چند از بزرگان کشور به آگراه حمل کردند. تابوت را موقتاً در جایی امانت گذاشتند و بعد از اتمام مقبره‌ی فعلی آن را در آرامگاه ابدیش دفن کردند. هزینه ساختمان تاج محل را به اختلاف بین پنج تا سیزده میلیون و هفتصد هزار یا سی و یک میلیون و هفتصد هزار روپیه نوشته‌اند. بیست هزار کارگر و استادکار، معمار، سنگ تراش، نقاش، فلزکار و جواهر تراش مدت بیست و دو سال بدون وقفه کار کردند تا ساختمان کنونی تکمیل شد. برای اخذ تصمیم درباره نقشه‌ی آرامگاه که طرح مقدماتی آن را خود شاه جهان تنظیم کرده بود شورایی از مهندسان عالی مقام ایرانی و هندی تشکیل شد و بالاخره نقشه‌ی کاملی که استاد عیسی شیرازی (از ترکان شیراز) رسم کرده بود مورد تصویب قرار گرفت و معماری مقبره را نیز خود او عهده دار گردید. به اتفاق نظر معماران و هنرشناسان مقبره‌ی ممتاز محل که بعداً به تاج محل معروف شد زیباترین و گرانبهاترین مقبره روی زمین است.»[1]


 



[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، ص 40

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 402

نقش دسپینا خاتون در ظهور صفویه

نمایی از نقش دسپینا خاتون یا کاترینا در ظهور صفویه

در یک طیف گسترده سیر حوادث تاریخی به طور زنجیروار به هم وابسته است و تنها برخی تحولات سیاسی و اقتصادی در تغییر و نوسان آن نقش داشته‌اند. روابط تاریخی ایران و اروپا نیز که بعد از دوران صفویه رو به توسعه نهاد، از این امر مستثنی نبوده و حس برتری طلبی حاکمان و به تبع آن سوء استفاده از عقاید مذهبی در جهت به حرکت در آوردن احساسات مردمی و به دید ابزاری نگریستن‌ از نقاط مشترک و ثابت این روابط بوده است. از آن جا که بررسی هر مقطع از روابط دولت‌ها نیازمند تحقیقات بسیار است در نتیجه برای دستیابی به جزیی از کل باید بر یک محدوده‌ی زمانی تکیه کرد. در این مبحث تنها به تأثیر و نفوذ اروپائیان در شکل گیری و ظهور افکار شیعیان صفوی که منجر به تشکیل دولت صفوی گردید، در نظر گرفته شده است. به یقیق توصیف این مطالب دارای نواقص فراوان است ولی آن‌ها را باید به منزله‌ی یک محرک برای روشن شدن بخشی از زوایای تاریک تاریخ در ظهور و تثبیت حاکمان صفوی تلقی کرد. البته نفوذ و دخالت اروپائیان در شکل‌گیری حکومت صفویان به معنای آن نیست که دخالت مستقیم در روند شکل‌گیری آن داشته‌اند، بلکه بیشتر به خاطر دستیابی به اهداف سیاسی و کسب منافع تجاری خود که فعالیت سیاسی آنان را از پشت پرده تقویت کرده‌اند، می‌باشد. ریشه یابی افکار و عقاید صفویان از بطن تحولات سیاسی و فرهنگی گذشته و تسلط دوران آشفته بازار مغولان و تیموریان برخاسته است که شیخ صفی و نوادگانش را قادر ساخت عقاید صوفی‌گری را اعتباری ویژه بخشیده تا علاوه بر حمایت و رضایت حاکمان وقت در توجیه آرمان توده‌های مظلوم نیز پاسخی قانع کننده داشته باشند. برای درک بهتر پذیرش و تعمیم هر نوع نگرش باید شرایط زمان خودش را در نظر گرفت و قضاوت درباره فرهنگ غالب آن دوران نیز چندان آسان نخواهد بود. درخت تنومند صفوی در سرزمین آذربایجان سر برمی‌آورد که در آن زمان در تسلط حکومت‌های محلی قراقویونلو و آق قویونلوها قرار داشت. در چنین محیطی است که شیخ حیدر تحت تأثیر شرایط سیاسی و ظهور عثمانیان و قدرت طلبی اوزون حسن آق قویونلو رؤیای کنار نهادن دستار درویشی و بر سر نهادن تاج پادشاهی را در سر می‌پروراند و اگر زمینه‌ی رشد قیام فراهم نمی‌بود، چه بسا که وی و بازماندگانش به خاموشان تاریخ پیوسته بودند. دوران تحرک شیخ جنید با رقابت دولت‌های محلی منطقه و چشم داشت عثمانیان که بیشتر به سمت غرب توجه داشتند، مصادف بود. سیاست کلی حاکمان منطقه همانند گذشته استفاده از شعارهای مذهبی و غلبه بر کافران برای دستیابی اهداف توسعه طلبی خود بوده است. یکی از مراکز و بازارگرمی این عقاید ناحیه دیاربکر است که در سال 711 ه.ق اورخان بیگ فرزند عثمان با نیت جنگ با کفار شهر بورسا را که مسیحی نشین بودند تصرف می‌کند که در نهایت منجر به تشکیل دولت عثمانی گردید. شیخ جنید نیز بعد از بروز اختلاف رهبری در بازماندگان شیخ صفی با کوله باری از عقاید سیاسی و مذهبی افراطی به دربار اوزون حسن آق قویونلو راه می‌یابد. اوزون حسن به دلیل تقویت حکومت خود در مقابل عثمانیان و قرا قویونلوها پیمان مودّت می‌بندد و حتی خواهر خود به نام خدیجه بیگم را به ازدواج وی درمی‌آورد. شیخ جنید پس از این پیمان‌های پر اهمیت بخشی از آرمان‌های خود را در هماهنگی با عقاید برخی رهبران نهضت بکتاشیه می‌یابد و همچنین رهبری معنوی و نظامی خود را تحکیم می‌بخشد. جنید مدت هشت سال در آناتولی بود و لقب شیخ‌المشایخ برخود نهاد که به معنای داعیه‌ی رهبری دینی و سیاسی بود. پس از این اتحاد سیاسی اوزون حسن که از نفوذ معنوی شیخ حیدر بیمناک شده بود و همچنین وی را متحدی مفید در برابر قراقویونلوها می‌دانست برای مقابله با آن‌ها تشویق کرد. شیخ حیدر در طی همین رقابت‌ها در نبردی کشته شد و سپس بازماندگانش برای کسب موقعیت و تثبیت جایگاه خود با ترویج عقاید افراطی که در مذهب جایگاهی نداشت به خونخواهی او توسل جستند. بنابراین نهضت شیعی صفویان جایگاهی فراتر از سرزمین ایران دارد و هدف اولیه آنان انسجام و وحدت ایران نبوده است و بعد از تصرف سرزمین‌های قرا و آق قویونلوها است که متصرفات خود را با شعار مذهبی گسترش می‌دهند. درباره اختلافات مذهبی و رقابت دولت صفوی با عثمانیان در مناسبت‌های مختلف اشاره شده است، اما تشدید این اختلافات تا چه اندازه متأثر از نفوذ اروپائیان و به خصوص در تشکیل حکومت صفویان بوده تا حدودی در پرده‌ی ابهام می‌باشد. آن چه که مسلم است تشکیل دولت عثمانی در جریان گسترش خود به چنان قدرت مهمی تبدیل شد که وحشت در اروپائیان ایجاد کرد و برای کاهش آن متوسل به هر نیرویی بودند. اروپائیان گذشته از توسعه ارضی عثمانیان، آن‌ها را همانند سدی در برابر تجارت و ارتباط خود با مشرق زمین رؤیایی نگاه می‌کردند و در جهت تضعیف آن‌ها از هیچ کوششی ابا نداشتند. برای آشنایی با تلاش و نوع نگرش اروپائیان با مشرق زمین که دارای ابعاد بسیار وسیعی می‌باشد نکاتی به اختصار از اوایل دولت صفوی اشاره می‌گردد. پس از استیلای مغولان بر ایران، این سرزمین با امپراتوری بیزانس همسایه شد و روابط ایران با اروپائیان آسان گردید. گذشته از امپراتوران مسیحی اروپا، کلیسای کاتولیک همچنان دشمنی خود را بر علیه مسلمانان حفظ کرده بودند. در سال 763 ه.ق با فتح ادرنه به دست مراد اول مقدمه‌ی ظهور امپراتوری عظیم عثمانی فراهم شد. زمانی که جهان مسیحیت در معرض خطر نابودی قرار گرفته بود فردی به نام تیمور در آسیا ظاهر شد و پس از تسخیر نواحی وسیع در سال 802 ه.ق در آنکارا با بایزید عثمانی روبرو شد و او را اسیر کرد و آرامشی موقت در اروپا به وجود آورد. پس از حدود نیم قرن که از زوال تیمور و بازماندگانش گذشت بار دیگر عثمانیان قدرت یافتند. در سال 857 ه.ق سلطان محمد فاتح قسطنطنیه را تصرف کرد و امپراتوری روم شرقی را منقرض ساخت و مجدداً دول اروپایی متوجه خطر بزرگ شدند، البته متصرفات عثمانیان در شرق نیز ادامه داشت و ایران مورد تهدید قرار گرفته بود و چه بسا که اگر این اقدام شاه اسماعیل صفوی نمی‌بود ایران نیز بخش از ضمیمه‌ی امپراتوری عثمانی شده بود. در چنین اوضاع اجتماعی مؤسسان نخستین دولت صفوی که فعالیت آنان بیشتر جنبه سیاسی داشت به طور زیرکانه از دین و علاقه‌ی مردم ایران به خاندان پیامبر و اهل بیت استفاده کردند و از حمایت شیعیان آناتولی و اوزون حسن آق قویونلو که با امپراتوری عثمانی مخالف بودند، برخوردار شدند.

در مورد حمایت و دخالت اروپائیان از بانیان حکومت صفوی که بیشتر امپراتوری بیزانس مطرح می‌باشد اطلاعات موثق نمی‌توان ابراز داشت. ارتباط سفیران ونیز با اوزون حسن تنها به خاطر تحریک وی در جنگ با عثمانیان بوده است و در این رابطه از عامل نفوذی خود دسپینا خاتون حداکثر استفاده را بردند. در این نکته که اروپائیان خواهان تضعیف امپراتوری عثمانی بوده‌اند شکی نیست و در طول قرن‌ها ادامه داشته است. بر اساس روایات موجود دو مسیر متفاوت در ارتباط و اتصال مأموران مسیحی با بانیان دولت صفوی می‌توان تصور کرد که بعد از تشکیل حکومت صفوی شکل آشکار یافته است. اغلب مأموران در ظاهر سفیر، بازرگان و تبلیغ کنندگان مذهبی وظیفه خود را انجام داده و براساس حوزه‌ی فعالیت و بینش فکری خود اطلاعاتی جامع از وضعیت اجتماعی و سیاسی و طبیعی ایران گزارش داده‌اند. روابط در زمان اوزون حسن یکی از طریق خانواده و دیگری نقش مستقیم مبلغان مسیحی در هدایت و کنترل حوادث سیاسی منطقه می‌باشد. ریشه‌ی عقاید صفویان از تداوم افکار شیخ صفوی و سپس از نهضت‌های دیاربکر تکامل یافته است و به احتمال قوی نقش اروپائیان را از زاویه‌ی حمایت حوادث پشت پرده در رفتار شاه اسماعیل اول و نیاکان او باید نگریست. ظهور و بروز نیاکان شاه اسماعیل اول در صحنه‌ی سیاسی به دنبال تحکیم روابط با خانواده اوزون حسن بوده است که با فراز و فرودهای خود منجر به استقرار شاه اسماعیل اول و تشکیل حکومت می‌گردد. اوزون حسن برای تقویت خود در جهت مقابله با سلطان عثمانی به خانواده شیخ صفی‌الدین اردبیلی نزدیک شد و با شیخ جنید پیمان دوستی بست و برای تحکیم روابط خواهر خود خدیجه بیگم را به ازدواج او درآورد. بعد از کشته شدن شیخ جنید، شیخ حیدر که پدر شاه اسماعیل اول است با دختر کاترینا یا دسپینا خاتون دختر پادشاه طرابوزان ازدواج می‌کند. کاترینا دختر حاکم طرابوزان یونان به نام کالویوآنس است که به منظور یارگیری در مقابل عثمانیان با پیشنهاد ازدواج اوزون حسن با وی موافقت می‌کند. در پایبندی و تعصب کاترینا نسبت به مذهب مسیحی شکی نیست و با سیاست مذهبی اوزون حسن هیچ منافاتی نداشت. کاترینا حتی نام مسلمانان را برای فرزندان خود انتخاب نکرد و به طور طبیعی اولین دخترش مارتا نیز با همان اندیشه و عقاید رشد یافته است. دسپینا در دربار اوزون حسن نقش فعال داشته و بر اساس روایت در ترغیب شوهر در جنگ با عثمانیان دخالت مستقیم دارد تا بلکه بتواند کمکی به هم کیشان خود انجام داده باشد و این اقدام اوزون حسن باعث محبوبیت وی در میان دولت‌های مسیحی اروپا و به خصوص دولت ونیز به دلیل روابط تجاری‌اش با شرق می‌گردد. درباره تعصب مذهبی مارتا نسبت به مسیحیت ابهامات تاریخی وجود دارد و یا به عمد مورخان صفوی این مطلب را به حاشیه رانده‌اند تا خللی بر تبلیغات شیعی آن‌ها وارد نگردد. روایتی است که مارتا به پسرش اسماعیل سفارش می‌کند تا نسبت به سنیان بی‌رحمی و قساوت زیاد نشان دهد که یکی از علل آن می‌تواند ناشی از رفتار این فرقه با شوهر و خانواده‌اش بوده باشد.

با تأسیس حکومت صفویان در ایران منافع زیاد نصیب اروپائیان گردید، زیرا ادامه جنگ میان شیعه و سنی می‌توانست بخشی از فشار عثمانیان را بر اروپا کاهش دهد. این برخورد اروپائیان تا بعد از حکومت صفوی تا به امروز نیز ادامه یافته است و با اعزام هیأت‌های سیاسی مذهبی و تجاری و با وعده‌های توخالی به شاهان صفوی و بقیه تکمیل شده است. اگر استثنایی در زمان شاه عباس اول برای اخراج پرتغالی‌ها وجود دارد نماینده انگلیس مورد بازخواست و اعتراض قرار می‌گیرد. اروپائیان هیچ گاه حاضر نبودند برای تحت فشار قراردادن عثمانیان شاهد یک ایران قوی باشند زیرا در این صورت ایران درآینده به یک قدرت منطقه‌ای تبدیل می‌شد و منافع آنان و به خصوص انگلیسی‌ها را در هند به خطر می‌انداخت. اروپائیان قبل از تشکیل دولت صفوی و با دورزدن دماغه امید نیک و راهیابی به شرق نویدی تازه برای تجارت و کسب سود یافتند و از این‌رو گزارش سفرا و سیاحان به عنوان موضوعی پرجاذبه در غرب برجسته گردید. ادبیات سفرنامه‌ای غربیان بسیار گسترده است و تنها مقطع زمانی ایام ظهور صفویان مورد توجه این بحث می‌باشد. سفرنامه ونیزیانی که در این ایام به دربار اوزون حسن آمده‌اند مملو از شرح مسافرت آنان است و کمتر به هدف اصلی که تحریک جنگ با عثمانیان می‌باشد اشاره کرده‌اند. علت این امر می‌تواند ناشی از نوع مأموریت آن‌ها باشد چنان که جوزافا بارباریا در مقدمه سفرنامه خود می‌نویسد: «کسانی که حق امر و نهی بر من دارند مرا بر آن داشته‌اند که آن چه دیده و شنیده‌ام، بنویسم»[1]

دستیابی به این اهداف بعد از تشکیل دولت صفوی نیز ادامه داشته است چنان که وینچنتو دالساندری بعد از تشکیل دولت صفوی و در زمان شاه تهماسب اول بسیار کوشید که نظر شاه را نسبت به جنگ با عثمانیان برانگیزد و موفق به این امر نشد. در مورد ارتباط سفرای ونیز و دیدار آن‌ها با اوزون حسن چیزی فراتر از مطالب ذکر شده وجود ندارد و برای آشنایی بیشتر با اوضاع دربار حاکم آق قویونلو و نقش و تعصب مذهبی دسپینا خاتون به دیدگاه چارلز گری مترجم انگلیسی سفرنامه کاترینو زنو اشاره می‌گردد. «سلسله‌ای که اوزون حسن بنیان نهاد بایندریه خوانده شده است. کار این دودمان از زمان تیمور گورکان بالا گرفت و تیمور به آنان در ارمنستان و بین‌النهرین اقطاعاتی داد. حسن پس از شکست دادن رقیبش به جنگ سلطان ابوسعید رفت و به سبب کاردانی و مهارت در جنگ ایلاتی و غارتگری بر او ظفر یافت، وی را اسیر کرد و بر قسمت اعظم قلمرو خاندان تیموری دست یافت. ملکم می‌گوید اوزون حسن پس از آن که خویشتن را بر ایران فرمانروا کرد لشکر به جانب عثمانی کشید اما نبوغ و برتری امپراتوری عثمانی، سلطان محمد دوم، ستاره بختش را سیاه کرد و از او به سختی شکست یافت و نقشه‌های جاه طلبانه‌اش نقش بر آب شد. وی بعد از یازده سال سلطنت در هفتاد سالگی درگذشت. همه‌ی مؤلفان در دلاوری و خردمندی این شهریار همداستانند. یکی از سفیران اروپایی مقیم دربار او می‌گوید که او مردی لاغر و بلند قامت و سخت گشاده‌رو بود. لشکرش بالغ بر پنجاه هزار سوار بود و قسمت اعظم اسب‌های آنان از یک نژاد بودند. سپس ملکم می‌گوید این سفیران را جمهوری ونیز نزد اوزون حسن فرستاده بود تا از او بر علیه عثمانیان یاوری جوید. پیش از آمدن این سفیر، اوزون حسن که در آن هنگام فرمانروای دیاربکر بود با عثمانیان درآویخته و بر عهده گرفته بود که از کالویوحنا و از افراد خاندان نجیب کُمننی- یکی از آخرین امپراتوران طرابوزان- در مقابل سلطان محمد دوم دفاع کند. ازدواج اوزون حسن با دسپینا شاهزاده خانم زیبا و دختر کالویوحنا باعث تحکیم رشته‌ی این اتحاد و موجب خویشاوندی اوزون حسن با بعضی از خاندان‌های شاهزادگان ونیز شد. از این رو راه برای فرستادن سفیر به درگاه وی هموار گشت. ونیزی‌ها سخت چشم امید به طبع سرکش و جاه‌طلبی اوزون حسن دوخته بودند. البته نومید نشدند، زیرا اندک ترغیبی کافی بود که این سربازی را که تا آن زمان شکست نیافته بود به جنگ با دشمن موروثی برانگیزند. اوضاع پرهرج و مرج و رقابت رؤسای طوایف و قبایلی که برای به دست آوردن قدرت با هم کشمکش داشتند ایران را ضعیف و ناتوان کرده و فرّ و شکوه باستانیش را تحت‌الشعاع روشنایی پرفروغ رقیبش دولت عثمانی قرار داده بود. اما نفرت دیرینه همچنان بر جای بود و ایرانیان می‌خواستند که با اراده، اگر نه با نیروی خویش با قدرت عثمانیان بستیزند. ونیزی‌ها بر آن شدند که سفیری به دربار اوزون حسن بفرستند اما مشکل گسیل کردن فرستاده همچنان برجای بود. وظیفه‌ی رسولی که می‌بایست از ونیز به ایران برود پر مخاطره بود، زیرا آفت و بلای ترکان از شش جهت وی را در میان می‌گرفت. خواهر ملکه‌ی دسپینا به نکاح نیکولو کرسپو دوک فرمانروای آرشیپل درآمده بود و به نوبه خود هر چهار دختر او با چهار تن از شاهزادگان بازرگان‌پیشه‌ی ونیزی ازدواج کرده بودند که یکی از ایشان مستر کاترینو زنو بود. مردی دلیر و با استعداد. این مرد در میان اکفا و اقران خود بیش از همه در تعهد رسالت شریف، اما پرمخاطره لایق و شایسته می‌نمود. وطن پرستی زنو او را بر آن داشت که مخاطراتی را که پیش از رسیدن به مقصد و هنگام عبور از ممالک دشمن و نواحی نا شناخته در کمین او بودند نادیده بینگارد. عاقبت سلامت به حضور پادشاه ایران رسید و به این سان مزد شهامت خود را گرفت اگرچه هنگام سفر در قره‌مان با موانع و مشکلاتی عظیم مواجه شده بود.

شهریار ایران به خوبی از زنو پذیرایی کرد. خاله‌ی زنو ملکه دسپینا سخنان و دلایل او را تأیید نمود و سرانجام زنو موفق شد که اوزون حسن را به جنگ با عثمانیان برانگیزد. در سال 1472م (876/877ه.ق) ایرانیان به قلمرو عثمانیان تاختند و آن را به باد ویرانی و غارت گرفتند، اما قسمتی از سپاهیان فراری عثمانی که تحت فرماندهی مصطفی فرزند دوم سلطان محمد دوم بودند بخشی از لشکر ایران را که زیر فرمان یکی از سرداران اوزون حسن بود شکست دادند. سال بعد خلیفه‌ی عثمانی با لشکری جرّار به ایران حمله برد، اما هنگامی که می‌کوشید در مطلیه از رود فرات بگذرد با مقاومت سخت مدافعان رویاروی شد و ناگزیر عقب نشینی کرد. با این همه اوزون حسن به دنبال این کامیابی بی پروا به تعقیب دشمن پرداخت و در تابده از ترکان به سختی شکست یافت. پس اوزون حسن کاترینو زنو را به سفارت نزد شاهان مسیحی و از جمله پادشاهان لهستان و مجارستان فرستاد و خواست تا آنان را به پیکار با عثمانیان برانگیزد. سپس جوزافا باربارو و آمبروزیو کنتارینی به جانشینی زنو تعیین و به دربار ایران گسیل شدند اما نتوانستند با هیچ دلیل و برهان شاه ایران را به جنگ با عثمانیان وادار کنند.

مأموریت کاترینو از جانب دولت ونیز آن بود که پیشنهاد کند که ما حاضریم یکصد کشتی مسلح کوتاه و بسیاری کشتی‌های بزرگ و کوچک دیگر را مسلح کنیم و با آن‌ها به امپراتوری عثمانی حمله بریم مشروط بر آن که او نیز از راه خشکی با همه‌ی نیروهای خود به عثمانیان بتازد. کاترینو چون به دربار اوزون حسن فرود آمد با شادمانی و احترام فراوان پذیرفته شد.، زیرا سفیر جمهوری مهم و مقتدری چون ونیز دوست و هم‌پیمان ایران بود. آن گاه پس از ملاقات شاه اجازه خواست که دسپینا خاتون را ملاقات کند. با این کار موافقت نشد زیرا مطابق مرسوم چنین اجازه‌ای به هیچ یک از ایرانیان داده نمی‌شد، چه در میان آنان رسم و عادت بر این است که بانوان را کسی نبیند و اگر دیده شوند این بدان ماند که در میان ما کسی زنا کرده باشد. از این رو هنگامی که زنان ایرانی در شهر و دژ گردش می‌کنند یا بر اسب سوار می‌شوند و در سلک ملازمان شاه با شوهران خود به جنگ می‌روند روی خود را با توری که از موی اسب بافته‌اند، می‌پوشانند و این تور چنان ضخیم است که از میان آن به آسانی می‌توانند دیگران را ببینند اما رویشان را کسی نمی‌بیند. با این همه با اجازه‌ی مخصوص شاه توانست دسپینا خاتون را به نام جمهوری ونیز ملاقات کند. پس همین که به حضور شاهبانو بار یافت و این از حال آن آگاه شد خواهرزاده و خویشاوند خود را به لطف فراوان پذیرفت. او را خوشامد گفت و با اصرار بسیار پرسید که آیا دیگر خواهرزادگانش زنده‌اند یا نه و احوالشان چگونه است؟ کاترینو با مسرّت فراوان پاسخ گفت و به تمام پرسش‌هایش جواب‌های رضایت بخش داد. پس از آن چون خواست به مقرّ خود باز گردد خاتون اجازه نداد و او را در کاخ خود نگه داشت و دستگاه جداگانه‌ای برای اقامت او و همراهانش معین کرد. هر روز از مطبخ شاهی طعام مخصوصی که برای اعلیحضرتین تهیه می‌کردند، می‌فرستاد و این کار از جانب شاه ایران نشانه‌ی ادای احترام فراوان است. سپس چون خاتون دلیل خاص آمدن کاترینو را شنید وعده داد که همه‌ی نفوذ خود را در این راه به کار برد و مراتب دوستی خود را به جمهوری معظم ما اعلام فرمود. در واقع این ملکه کاترینو را وسیله‌ای ساخت تا اوزون حسن را به جنگ با عثمانیان برانگیزد. این نیز انکار نکردنی است که چون کاترینو با دسپینا خویشاوندی داشت چنان مورد مرحمت و محرم اسرار اوزون حسن شد که حتی هر وقت و هر ساعت که می‌خواست به اندرونی شاه و ملکه رفت و آمد می‌کرد. از همه مهمتر آن که حتی هنگامی که اعلیحضرتین در بستر خفته بودند. می‌پندارم که هیچ پادشاه مسلمان یا مسیحی حتی به نزدیکترین بستگان خود چنین اجازه‌ای نداده باشد. این دسپینا مؤمن‌ترین زن روزگار بود و پیوسته نصرانی نیک اعتقادی به شمار می‌رفت و هر روز رسماً مراسم عشای ربانی را به آیین کلیسای یونان برپا می‌کرد و خود با اخلاصی فراوان در آن شرکت می‌جست. شوهرش نیز با آن که مذهبی دیگر داشت و دشمن کیش همسر بود، هرگز سخنی در این باره به او نگفت و وی را به ترک کیش خویش نخواند. به راستی مایه‌ی شگفتی است که چگونه این با آن سازگاری نموده و چگونه آن همه عشق و محبت در میان ایشان برقرار بوده است. کاترینو نیز پس از دیدار این پاک‌زن مسیحی وی را برانگیخت تا شوهر خود را به جنگی پی‌گیر با عثمانیان تشجیع کند، زیرا آنان دشمن سرسخت همه‌ی مسیحیان و به خصوص با او و نژادش مخالف بودند و از این رو پدرش را کشته و دستگاه سلطنتش را برچیده بودند. بدین دلیل خاتون چندان گفت و کرد تا شوی را برانگیخت که او که طبعاً مایل به خونخواری عثمانی بود به خط خود به پادشاه گورگورا یعنی فرمانروای گرجستان نوشت که جنگ را در آن سامان با عثمانیان آغاز کند و دسپینا هنگامی که شوهرش طرح این جنگ را درمی‌انداخت و سپاه گرد می‌کرد به شتاب کشیشی را که همراه کاترینو بود به ونیز فرستاد با نامه‌هایی به خط خود به عنوان دولت قوی شوکت ونیز و همه‌ی خویشاوندان خود.»[2]

همه مورخان اوزون حسن را فرمانروایی مقتدر معرفی کرده‌اند و مرزهای حکومت او از شمال تا جنوب ایران گسترده بود. بعد از مرگ وی حکومت آق قویونلوها بر اثر اختلاف فرزندان دچار پراکندگی گردید که از میان آن حکومت صفوی سربرآورد. در تضعیف آق قویونلوها عوامل متعددی دخالت داشته است، ولی نقش دسپینا خاتون را نمی‌توان نادیده گرفت. این زن قبل از فوت شوهر از وی جدا می‌شود و با دو دختر خود تا پایان عمر زندگی می‌کند و تنها پسرش نیز به وسیله فرزندان دیگر اوزون حسن کشته می‌شود. جوان ماریا آنجوللو در سفرنامه خود دسپینا را این گونه معرفی می‌کند:«اوزون حسن نیرومندترین پادشاه تبریز و ایران چندین زن به همسری برگزیده بود. از جمله‌ی آن‌ها یکی به نام دسپینا خاتون که دختر پادشاه طرابوزان به نام کالویوحنا که از قدرت سلطان عثمانی مراد دوم هراسان بود و می‌خواست با بستگی به حسن بیگ خود را در روز مبادا پشت گرم کند. از این رو دخترش را به عقد حسن بیگ درآورد به شرط آن که نصارا باقی بماند و کشیشانی برای اجرای مراسم مذهبی به خدمت او بگمارد. حسن بیگ از این زن دارای یک پسر و سه دختر شد. از این دختران نام نخستین مارتا بود که همسر شیخ حیدر شد، پدر اسماعیل صفوی. دو دختر دیگر نزد مادر خود ماندند و پس از چندی بر آن شدند که از شوهر جدا شده کنج عزلت گزینند. اوزون حسن درآمدی هنگفت برایشان مقرر فرمود و خرپرت (Kharput) را که در مرز دیاربکر است نشستنگاه آن‌ها کرد. آن بانو در این جا روزگاری دراز به سر برد و با دو دخترش به آیین نصارا زیست و پس از مرگ در شهر «آمد» در کلیسای سن جورجو به خاک سپرده شد و حتی تا امروز مزارش در آن سامان باقی است. پسر او یعقوب (نام این پسر مقصود بیگ بود نه یعقوب. مترجم) یا جووی بیگ نزد پدرش حسن بیگ ماند و چون بیست سالی از عمرش گذشت در همان شبی که پدرش مرد، به دست سه برادر دیگر حسن بیگ که از زنی دیگر بودند خفه شد. خواهرانش یکی به نام الیل و دیگری به اسم ازیل چون از مرگ برادر آگاه شدند آهنگ گریز کردند و پس از بستن بار سفر به حلب و از آن جا به دمشق رفتند. هموطنان ما غالباً ایشان را در آن جا دیده‌اند. هنوز یکی از دختران زنده است.»[3]


 



[1] - سفرنامه‌های ونیزیان در ایران، ترجمه دکتر منوچهر امیری، چاپ دوم 1381، انتشارات خوارزمی، ص 22

[2] - همان، صص 201 تا 203 و 229

 

[3] - همان، ص 291 

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 379