«شاید بتوان تنها رقیب خواجه سرایان را در استیلای نفوذ بر شاه سلطان حسین، روحانیون و علمای دینی دانست. بی تردید مقدسمآبی شاه سلطان حسین در این جریان نقش عمدهای داشته است. قزوینی در مورد نقش و میزان تأثیرگذاری روحانیون بر حکومت شاه سلطان حسین مینویسد: مدت بیست سال میل خاطر آن حضرت به طرف علما و فضلا گذشت. در اکثر امور ملکی و مالی به صلاح و صوابدید فضلا و علما میفرمود و طریقهی صوفیه که شعار و اطوار سلسلهی علیّه صفویه بود، برانداخت و به جهت عدل و داد، سادات و فضلاء متقی و پرهیزگار را به جای امرا در شهرهای ایران به حکومت گذاردند که موافق شرع انور اثنی عشر به دیوان خاص و عام پردازد. یکی از این روحانیون که حتی قبل از به سلطنت رسیدن شاه سلطان حسین نفوذ فوقالعادهای در شاه کسب کرده بود علامه محمد باقر مجلسی بود که در دوران قبل از سلطنت سمت استادی او را عهدهدار بود و آن چه به شاه عرض مینمود به اجابت مقرون بود. در نتیجهی همین نفوذ بود که وی موفق شد به هنگام تاجگذاری شاه سلطان حسین فرمان منع شرابخواری را از او بگیرد.
هنگامی که در اجرای فرمان شاه قراولان سلطنتی 6000 بطری شراب را از شرابخانه سلطنتی بیرون کشیده و در برابر چشم عموم مردم شکستند. به نظر میرسید که مجتهدان دینی موفق شدهاند به موفقیت بزرگی در برابر حرم که مخالف اجرای این فرمان بود دست یابند، اما این موفقیت زودگذر بود و چنان که دیدیم خواجه سرایان به همراه مریم بیگم موفق به لغو این فرمان شدند. علاوه بر این خواجه سرایان با تصاحب مناصب سنتی روحانیون از قبیل نظارت مسجد جامع مشهد مقدس موفق شدند شکست سختی بر رقیبشان وارد سازند. با وجود این به پیروزی کامل دست نیافتند و به قول لاکهارت آنان این توانایی را در خود سراغ نداشتند تا به وسیلهی آن رقیبشان را برای همیشه از صحنه دربار عقب برانند. در نتیجه رقابت جای خود را به سازش داد. به نظر میرسد بعد از مرگ علامه مجلسی زمینههای لازم برای همکاری هرچه بیشتر این دو رقیب فراهم آمده باشد. شاید علت این امر را بتوان در گسترده شدن بساط تقدسمآبی و اخباریگری علمای دینی بعد از مرگ علامه مجلسی دانست. آصف در مورد اوضاع مذهبی کشور بعد از مرگ علامه مجلسی مینویسد زهّاد بی معرفت و خرصالحان بی کیاست به تدریج در مزاج شریفش و طبع لطیفش رسوخ نمودند و وی را از جاده جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و بازار سیاستش را بی رونق و ریاستش را ضایع مطلق کردند. بعد از این جریان بود که علمای دینی همگام با خواجه سرایان به توطئه چینی علیه نخبگان کشور که سدی بر سر دستیابی به منافع مشترکشان محسوب میشدند، دست زدند. مشارکت محمد حسین خاتون آبادی، ملاباشی شاه سلطان حسین و خواجه سرایان را در عزل و مکحول شدن فتحعلی خان داغستانی صدر اعظم میتوان نمونهای از این اقدامات مشترک دانست. همچنین رد پای آنان را میتوان در جریان برکناری نصرالله میرزا از ولیعهدی مشاهده کرد. این شاهزاده بر اثر کاردانی و لیاقتی که در اداره امور کشور به خرج داده بود با کارشکنیهای ملاباشی و خواجه سرایان مواجه شد و آنان با سعایت از او نرد شاه موفق شدند او را از مقامش عزل و دوباره روانه حرمسرا نمایند.
در راستای این سازش بود که خواجه سرایان به دنباله روی و تبعیت از سیاستهای مذهبی روحانیون این دوره پرداختند. دشمنی خواجه سرایان با اقلیتهای مذهبی و به خصوص صوفیان که در این دوره تحت فشار زیادی قرار داشتند به خوبی مؤید این ادعا است. سراینده منظومه مکافات نامه در اشعارش به خوبی به این موضوع اشاره میکند:
به صوفی چنان دشمن آن قوم خر که سنی به شیعی ز لعن عمر
ز تقلید زهاد بی دین و داد کمر بسته بر کین اهل سداد
به خود کرده واجب چو ذکر خدا که لعنت فرستند بر اولیا»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، صص 181 و 182
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 530
یکی از زنان مقتدر و با نفوذی که در جمع حرمسرای شاه سلیمان زندگی میکرد مریم بیگم بود. ایشان در زمان شاه عباس دوم نیز روی آرامش به خود ندید، زیرا برادر اجازهی زندگی به فرزندانش را نداده و دستور صادر کرده بود که چندان به اطفال ذکورش شیر ندهند تا بمیرند. مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا به نقل از سانسون به قدرت فوقالعاده و بی بند و بار شاه سلیمان اشاره دارد و میگوید که اختیار همه چیز در دستان اوست و به دلیل آن که عمّهی بی شوهرش با یکی از سرداران رابطه عاشقانه برقرار کرده بود دستور قتل آن مرد بی گناه را صادر میکند. پادشاه اقدام آنان را توهین به مقام سلطنت دانسته و با توجه به آن که عمّهاش اقرار به تمایل کرده بود فرمان قطع سر فرمانده را صادر کرد و سپس آن را نزد مریم بیگم فرستاد. وی در باره این واقعه حزن انگیز مینویسد: «یکی از زنان حرمسرای شاه سلیمان عمّهی وی بود که مریم خانم نام داشت و پس از مرگ شوهرش همچنان بیوه باقی مانده بود و در اندرون زندگی میکرد. سانسون مینویسد این خانم محترم به عشق فرماندهی کل گرفتار شد. فرماندهی کل نتوانست جانب احتیاط را رعایت کند و پیش بینی نماید که روابط نا مشروع و جنایتکارانهی او با شاهزاده خانمی که همخون شاه میباشد چه عواقب خطرناکی را دربر دارد و او را به چه بدبختی گرفتار میسازد. فرماندهی کل به عشق تسلیم شد و عشق مریم خانم او را به دام انداخت. آنها توانستند خواجگان حرم را که شاه برای محافظت شاهزاده خانم معیّن کرده بود و در قصر آن خانم به پاسداری مشغول بودند، بفریبند و خواجگان محافظ را از مراقبت باز دارند ولی حسّ کنجکاوی و حسادتِ زنان فرماندهی کل از مراقبت خواجگان حرم دقیقتر بود. زنان فرماندهی کل روابط عاشقانهی آن دو را کشف کردند و از آن پرده برداشتند و خواجگان حرم را در جریان ماجرا گذاشتند. خواجگان حرم که از علاقه و مرحمت شاه نسبت به فرماندهی کل با اطّلاع بودند جرأت نمیکردند از آن ماجرا چیزی به شاه عرض کنند؛ ولی وقتی مشاهده کردند پس از جلسهی مذاکرات شاه با عبدالله سلطان اوضاع دگرگون شده است از موقعیّت استفاده کرده، مام قضایا را به عرض شاه رسانیدند. شاه که بسیار رند و زرنگ میباشد، توانست بر خشم و غضب خود غلبه کند و خود را نگه دارد. شاه میخواست به تحقیق بیشتری بپردازد و از زبان خود شاهزاده خانم بشنود که فرمانده کل قوا را دوست میدارد. اعلیحضرت شاه، شاهزاده خانم را احضار کرد و مثل معمول با او خودمانی رفتار کرد و دربارهی موضوعات با او صحبت کرد. پس از آن که به شاهزاده خانم نشان داد که مثل همیشه نسبت به او مهربان است و به او احترام میگذارد، گفت که تصمیم گرفته است او را شوهر دهد. شاه از عدّه زیادی از درباریان که مورد احترام او بودند نام برد و آنها را برای ازدواج به شاهزاده خانم پیشنهاد کرد ولی شاهزاده خانم به هیچ یک از آنها اظهار تمایل نکرد و به همهی آنها به نظر تحقیر نگریست. سپس شاه افزود که ابتدا در نظر داشته است فرمانده کل را برای این امر پیشنهاد کند؛ ولی پیش خود فکر کرده است که ازدواج شاهزاده خانم با فرمانده کل متناسب نیست و شاهزاده خانم او را نخواهد پسندید؛ زیرا فرمانده کل پیر است . شاهزاده خانم نتوانست عشق خود را پنهان نماید و آن را ابراز نکند. لذا به شاه عرض کرد که سن او متناسب با سن فرمانده کل میباشد و به قدری از فرمانده کل پیش شاه تعریف و تمجید کرد که شاه در صحّت آن چه در بارهی آنان شنیده بود تردیدی برایش باقی نماند و دانست که بین آنان رابطهای وجود دارد.
شاه، شاهزاده خانم را مرخص کرد و به او گفت شب به قصر بیاید و به او وعده داد که تا شب تمام وسایل جشن عروسی او را با فرماندهی کل آماده سازد. شاهزاده خانم نیز پای شاه را بوسید و از قصر بیرون رفت. خیانتی که به وسیلهی عبدالله سلطان افشا شده بود و تجاوز و هتک ناموس نسبت به خانمی که همخون شاه است به قدری اهمیّت داشت که کشتن فرماندهی کل حتمی بود زیرا جنایاتی کوچکتر و کم اهمیّتتر از آن چه که فرمانده کل مرتکب شده بود برای نابود شدن او کفایت میکرد. شاه دوباره خواجگان حرم را احضار کرد. خواجگان حرم بر خشم و غضب شاه افزودند؛ زیرا به شاه افشا کردند که رابطهی نامشروع فرمانده کل با عمّهاش به برکنار شدن شاه از تخت سلطنت منتهی میشده است زیرا آنها مصمّم بودهاند پسر ارشد شاه را که جوانی بیست و دو ساله است به تخت سلطنت بنشانند. وقتی در نیمه شب به تمام امرا و بزرگان دربار ابلاغ شد که به فرمان شاه فوراً حاضر شوند و به قصر بیایند همگی متعجّب شدند و بر جان خود لرزیدند. اعتمادالدوله، فرماندهی کل قوا، دیوان بگی، رئیس غلامان شاه که مهمترین صاحب منصبان دربار میباشند و چهار رکن اساسی دربار به شمار میآیند اوّلین امرایی بودند که وارد قصر شدند و به حضور شاه رسیدند. شاه به فرمانده کل اعتنا نکرد و روی خود را از او برگردانید. فرمانده کل از رفتار شاه بدبختی خود را احساس و پیش بینی کرد. فرمانده کل وقتی مشاهده نمود مستحفظین شاه تقویت شدهاند او را رعب و هراس فراوانی فرا گرفت. فرمانده کل بر سر جای معمولش کنار اعتمادالدوله بر زمین نشست. شاه به اعتمادالدوله و دو امیر دیگر شراب خورانید ولی به فرماندهی کل همچنان اعتنایی نکرد و به او شراب نداد. رئیس غلامان شاه که دوست نزدیک فرماندهی کل بود و شاه به او علاقه داشت و به او احترام میگذاشت با نگاه شگفت انگیزی تعجّب خود را از عمل شاه نشان داد. شاه که متوجّه نگاه شگفت انگیز او شده بود فریاد کشید از این که من به این غدّار خیانت کار اعتنا نمیکنم تعجب کردهای؟ برخیز و او را گردن بزن. آن امیر که هرگز چنین انتظاری نداشت و از صدور چنین فرمانی سخت به وحشت افتاده بود خود را به پای شاه انداخت؛ ولی به جای این که رحم و شفقت شاه را برانگیزد و برای دوستش طلب عفو کند خود را در محکومیت او شریک ساخت. دیوان بگی (بیگی) خود را به پای شاه انداخت و در حالی که به پای شاه بوسه میداد و با فصاحتی که همیشه و در همه حال در بیان گفتارش بود به شاه عرض کرد، فرمانده کل باید جنایت بزرگی را مرتکب شده باشد که شاهنشاه را که مهربانترین و بخشندهترین پادشاه جهان است به این درجه خشمگین ساخته است ولی در مورد رئیس غلامان اجازه میخواهد به عرض برساند که اگر او از فرماندهی کل قوا شفاعت کرده است در احترامی که باید به فرمان شاه بگذارد قصور نورزیده است و بر خلاف قاعده عملی انجام نداده است؛ زیرا بنا بر سنّت و قانونی که تمام سلاطین قبل از اعلیحضرت شاه آن را تأیید نموده و به آن عمل کردهاند اجازه داده شده است که در مورد فرامینی نظیر این فرمان، تا آن که فرمان سه دفعه تکرار نشود در برابر خشم و غضب شدید شاه به شفاعت برخاستن حائز کمال اهمیّت است و به همین مناسبت شاهان پیشین از این که کسی خود را به پای شاه بیفکند و برای متّهمی تقاضای عفو و بخشش کند بر خشم خویش نمیافزودهاند. شاه گفت بسیار خوب من رئیس غلامان را میبخشم، ولی دیوان بگی به شما میگویم دیوان بگی به شما فرمان میدهم و برای سومین بار دیوان بگی به شما امر میکنم برخیزید و این غدّار خیانت کار را گردن بزنید. دیوان بگی فوراً از جا برخاست و گریبان فرماندهی کل را گرفت و عمّامهاش را از سرش برداشت و بر زمین افکند و او را از اتاق بیرون کشید. دیوان بگی کمربند فرماندهی کل را باز کرد و دستهای او را از پشت بر هم بست. فرمانده کل از سرنوشت شوم خود شکایتی بر زبان نیاورد و شاه را ثنا گفت و برای شاه عمر دراز آرزو کرد و برای ابراز اطاعت به فرمان شاه گوشهی لباس دیوان بگی را بوسه داد و به او التماس کرد که از شاه تقاضا کند به جای این که او وقتی قرضهای شاه را پرداخته است شاه خشم و غضب خود را بر افراد خانوادهی او نگستراند زیرا تنها او مقصّر بوده است و هیچ کس در گناه و جنایت با او شرکت نداشته است. سپس فرمانده کل گفت برای او قرآنی بیاورند تا در صورتی که آخرین لحظهی عمر فرا رسیده است دعایی بخواند و همچنان امیدوار بود که شاید در این لحظات خشم و غضب شاه فرو نشیند، ولی دیوان بگی با نواختن ضربه شمشیری که به گردن او فرود آورد به او فهمانید که آخرین لحظهی عمرش فرا رسیده است. دیوان بگی از این که میدید دوست عزیزش، امیری به آن عظمت به چنین حالی درافتاده است سخت متألم و متأثر گردیده بود. به طوری که دستش به لرزه درآمد و از قدرتش کاسته شد. در نتیجهی ضربهی شمشیرش فقط پوست گردن فرمانده کل را خراش داد و زخم کرد. فرمانده کل به نام دوستی قدیمیاش با دیوان بگی از او تقاضا کرد که او را زجر ندهد و زودتر خلاص کند. دیوان بگی افسر جوانی را که در خدمتش بود صدا کرد و او با سه ضربه متوالی سر فرمانده کل را از تن جدا کرد. سر فرمانده کل را به حضور شاه بردند. به محض این که چشم شاه به سر بریدهی افتاد فریاد کشید بسیار خوب خیانت کار. من در خوابم. من در سستی و رخوتم، چنان که تو به دشمنان من نوشتی.
جشن عروسی که شاه به شاهزاده خانم عمهاش وعده کرده بود و او را به آن امیدوار ساخته و دعوت کرده بود به صحنهای خونین و وحشتناک تبدیل گردید. شاه به یکی از خواجگان حرم فرمان داد که سر فرماندهی کل را برای شاهزاده خانم ببرد و از طرف شاه به او بگوید که این همان شوهری است که شاه برای او انتخاب کرده است. ظاهراً شاه علیه شخص شاهزاده خانم اقدام دیگری نکرد. آیا برای تنبیه و مجازات آن شاهزاده خانم مشاهده سر از تن جدا شدهی معشوقش کافی نبود؟ شاهزاده خانم سر خون آلود فرماندهی کل را میان ظرفی مشاهده کرد باید همین درد آن زن را کشته باشد.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 312 تا 316
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 528
بدون تردید رفتار پادشاهان تأثیر بسیار شگرفی در تحوّلات هر کشور خواهد گذاشت. یکی از اعمال و رفتار حاکمان که خیلی مؤثر بوده و در طول زمان و به هنگام صلح و آرامش تغییر ماهیت داده است مربوط به تشکیل حرمسراها و عیاشی و توسعهی فساد آنان در جامعه میباشد. گرایش پادشاهان صفوی نسبت به تشکیل حرمسراها از همان زمان شاه اسماعیل اول پایه گذاری گردید و در زمان شاه تهماسب اول تثبیت و سپس توسعه یافت. شاه تهماسب بیش از یک دهه از عمر خود را در حرمسرا گذرانید و توجّهی به حوادث پیرامونش نداشت و زمام امور را به اشخاص خودسر سپرد و زمینهی فروپاشی و اضمحلال دولت صفوی را با عدم تدبیر خود مهیّا ساخت. همان گونه که قبلاً اشاره گردید حرمسراها علاوه بر نقش ارضای امیال و خوشگذرانی شاهان به عنوان کانون فعالیّتهای سیاسی نیز مطرح بودهاند و سرنوشت و حیات و ممات اغلب پادشاهان صفوی در این اماکن رقم خورده است. بعد از فوت شاه تهماسب اول تمام توطئه و برنامه ریزی امور حکومت در حرمسرا شکل گرفت و با طرّاحی پری خان خانم؛ شاهزادهی زندانی قلعهی قهقهه به پادشاهی رسید. شاه اسماعیل ثانی بعد از استقرار دوام و تحکیم حکومت خود را در کشتار شاهزادگان و عیاشی با امردی چون حسن بیک حلواچی یافت و سپس شاه عباس اول نیز علاوه بر قتل رقیبان و فرزندان، محصور ساختن شاهزادگان و پرورش آنان را در حرمسرا به اجرا گزارد که نتیجهاش به اضمحلال و نابودی حکومت صفوی انجامید. اعمال و رفتار پادشاهانی چون شاه سلیمان و شاه سلطان حسین نسبت به توسعهی حرمسراها دور از انتظار نیست؛ زیرا محصولات چنان محیطی هرگز قادر به جدایی و رهایی از آفات حرمسرا و چاپلوسان نخواهند بود. در تکمیل و توسعهی حرمسراها تنها شخص پادشاه نقش نداشته؛ بلکه حاکمان محلی نیز با آگاهی از نقطه ضعف حاکم بزرگ و اعطای خدمات جنسی در اقدامات او شریک بودهاند. سفیر پرتقال به نام فیدالگو که در سال 1697 وارد اصفهان گردید در باره تعداد زنان شاه سلطان حسین مینویسد: «.... مهماندار با اطمینان به من گفت که همراه پادشاه در شکارگاه بیش از پانصد زن بوده است و تعداد بسیاری از زنان دربار در حرم در قصر شهری ماندهاند.»[1]
با توجه به گستردگی حرمسراها و حوادث جنبی آن با اطمینان میتوان گفت که تأثیر اعمال و رفتار پادشاهان در نواحی مختلف کشور و به خصوص در پایتخت انکار ناپذیر خواهد بود و یکی از عوامل گسترش روسپیگری و مراکز فساد در جامعه را باید ناشی از وجود حرمسراها و قوانین حاکم بر آن دانست. پادشاهان صفوی وجود روسپیان و مراکز فساد را به منزلهی یکی از منابع دولت و اخذ مالیات مینگریستند؛ هرچند که در توجیه اعمال خود آن پولهای کثیف را برای پاک شدن در مراسم آتش بازی و یا مخارج دیگر هزینه میکردند.[2]
شاهان صفوی برای آن که تغییر مزاج داده و همچنین فضای جایگزینی برای ورودیهای جدید باز شده باشد بعضی زنان خود را به عنوان هدیه و پاداش به دیگران میبخشیدند. مؤلف پشت پردههای حرمسرا به نقل قول در این رابطه مینویسد: «پادشاه میتواند کنیزکان مورد علاقه خود را به میل خویش به اشخاص بسیار پست ببخشد. شاه سلیمان یکی از زنهای خود را از سر خشم به گازری بخشیده بود. چند روز بعد نادم شد. عشق زن بر سرش زد، احضارش کرد و حسودانه پرسید، شوهر تازه را بیشتر دوست داری یا مرا؟ زن پاسخ داد شوهر شرعی و قانونیام را. بعد دستور داد او را زنده زنده بسوزانند. خوشبختانه این بار هم زیر فرمان خود زد. اکنون آن زن در حرمسرای شاهی است.»[3]
از مهمترین منابعی که در توصیف آن وقایع ناهنجار میتوان یافت مربوط به منابع خارجی است و اگر ذکری از منابع داخلی چون رستمالتواریخ مطرح میگردد به یقین اطلاعات آن دستخوش تغییر گردیده است؛ زیرا گردآوری آن مربوط به قرون بعد میباشد. بنابراین گزارش سیاحان و سفرا و مبلغان مذهبی چون سانسون و کمپفر و شاردن که خود از شاهدان عینی عصر شاه سلیمان بودهاند با واقعیت نزدیکتر میباشد. همان گونه که اشاره گردید اکثر اروپائیان در مورد حرمسرای شاه سلیمان مطلبی نوشتهاند؛ ولی شاردن به جزئیات بیشتری پرداخته است. وی در مرحلهی دوم سفر خود به ایران که به سال 1666 میباشد در باره مجالس بزم و محتوای آن و توجیه اعتقادات مذهبیون مینویسد: «مجلس بزم با نوا خوانی زنان آواز خوان آغاز میگردد. موضوع اشعار غالباً شرح سوزان عاشق حسرت رسیده و بیان آرزومندی و اشتیاق او به دیدار و وصل معشوق است. در این مرحله سوز و گداز عاشق در هجران معشوق به نمایش گذاشته میشود، امّا در مرحله دوم نمایش رقاّصان و آوازخوانان و نوازندگان به دو دسته تقسیم میشوند، یک عدّه در چهرهی عاشقان دل شده در برابر معشوق خیالی زانو بر زمین میزنند ناله و زاری میکنند و چهره به آب دیده میشویند. دستهی دیگر در سیمای معشوق به عاشق بیقرار و نا امید و به جان رسیده پرخاش و ستم میکنند و با سخنان تلخ و زهر آلودِ خویش دلشان را میشکنند. مرحله سوم نمایش بیانگر سازگاری و همدلی و همزبانی عاشق و معشوق میباشد. در این مرحله خوانندگان و نوازدگان نهایت هنرمندی و مهارت خویش را به معرض نمایش میگذارند و رقّاصان با چرخشها و خم و پیچهایی که به اندام لطیف خود میدهند و با اشاراتی که با چشم و ابروی خود میکنند چنان بینندگان را بر سر هوس میآورند که از شرم و حیا سر به زیر میافکنند تا اطوار شهوت انگیز و فتنه خیز آنان را نبینند. با وجود این میتوان باور کرد که مشاهدهی این صحنههای طرب آفرین و نشاط افزا به ارکان معتقدات مذهبی ایرانیان لطمه و آسیبی وارد نمیکند؛ زیرا به اعتقاد ایرانیان رهبانیّت و تجرّد نه تنها زشت و عیب است بلکه گناه و خطاست.»[4]
شاردن در قسمتی از سفرنامه خود به وضع روسپیان پایتخت پرداخته است که نسبت آنان را در مقایسه با نقاط دیگر بسیار میداند و یکی از عوامل اصلی آن را باید در عملکرد پادشاه و درباریان وی جستجو کرد. ایشان در باره وضع ظاهری روسپیان مینویسد: «در ایران با این که روسپیها مانند دیگر زنان در حجابند و همانند آنان لباس میپوشند زودتر از فواحش کشورهای دیگر شناخته میشوند؛ زیرا اطوار و حرکات آنها که به نوعی دلبری و جفت جویی قرین است حالت و هدفشان را هویدا میکند. از اینها گذشته چادرشان که اندکی از چادر زنان دیگر کوتاهتر و بازتر است معرّف حالشان میباشد. در ولایات عدّهی روسپیها زیاد نیست، ولی در اصفهان که پایتخت است شمارشان بسیار میباشد. در سال 1666 که در آن جا مقیم بودم به من گفتند نام چهارده هزار زن روسپی در دفاتر مربوط به ثبت رسیده است. این گروه دارای سازمانی منظم و وسیع است. مدیر کلّ و رئیس دارند و طبق قوانین موضوعه هر سال معادل دویست هزار اکو مالیات میدهند. بعضی از ثِقات (شخص مورد اعتماد) به من گفتند یک بار عدّهی روسپیان آن قدر زیاد شد که دستههایی از آنان راضی نبودند نامشان در دفاتر ثبت شود تا شناخته نشوند و صاحب منصبان و مأموران نیز بدین کار رضایت کامل داشتند، زیرا درآمدشان بیشتر میشد. با این که عدّهی روسپیان این شهر بسیار زیاد است برای تمتّع گرفتن از آنان باید پول زیاد پرداخت؛ زیرا روسپیانی که تازه بدین کار ننگین و شرم آور و فضاحت آمیز پرداختهاند برای یک شب همخوابگی پانزده تا بیست پیستول طلب میکنند و به گمان من در هیچ کشوری بهای همخوابگی با زن روسپی بدین گرانی نیست و برای من علت این مسأله همچنان مجهول ماند؛ زیرا در مذهب اسلام هر مرد میتواند چندین دختر بخرد و با آنها به عشرت بنشیند و کام دل بگیرد. همچنین هر مرد مجاز است هرچه میخواهد صیغه بگیرد. از روی دیگر جوانان زود متأهل میشوند و این عوامل باید موجب کسادی بازار روسپیان شود و حال آن که مشتریانشان دائم در تزاید و بازارشان گرم و پر رونق است. من بر این اعتقادم که محرّک مردان به آمیزش با روسپیان بیشتر بر اثر هوای گرم این مناطق است. دو دیگر این که این موجودات زیبا و دلفریب چنان در جلب و جذب مردان جادوگری میکنند که تا آنان به خود آیند به دام افتادهاند و جز تمکین و تسلیم و دل به هوس سپردن چاره ندارند و آنان که میگویند سقوط بعضی وزیران و از پا افتادگی بسیاری از بزرگان و جوانان شاداب و برومند بر اثر افسونگری این زنان بد کار مردم فریب است، سخنان پخته و سنجیده است. روش استفاده از روسپیان بدین شکل بود که برای دعوت کردن این گروه زنان باید پول فرستاد. اگر مراد از دعوت فقط رقصیدن رقّاصه باشد به خانم رئیس مراجعه میکنند و برای هنرنمایی هر رقّاصه دو پیستول میپردازند. چنان چه شش یا هفت یا هشت تن آنان را بخوانند باید دوازده، چهارده، شانزده پیستول بدهند و اگر هنرنمایی رقاصهها در نظر دعوت کننده خوش آمد تحفه و هدیهای نیز به آنها میبخشد؛ امّا اگر مراد دلخواه دعوت کننده کار آن چنانی باشد باید قبلاً مزد او را بفرستد. آن گاه زن روسپی بر اسب سوار میشود و در حالی که یک یا دو تن زن خدمتگر و یک مرد خدمتکار وی را همراهی میکند به سوی مقصد راه میافتد و رسم چنان است که هنگام برگشتن هرچه بخواهد، میتواند از آن خانه بردارد.
روسپیهایی که مالیات میپردازند در کاروانسراهایی که مخصوص سکونت آنهاست زندگی میکنند و هیچ کس بر خود نمیپسندد که در چنان مکانها خانه بگیرد. اما آنان که مالیات نمیدهند در خانههای خود به سر میبرند، زیرا در ایران اجاره نشینی و در اختیار نهادن منازل مجهّز به همهی وسایل زندگی به دیگران به هیچ روی معمول نیست. در اصفهان کوی دیگری به نام محلّهی برهنگان یا بی چادران وجود دارد. در زمانهای گذشته در پایتخت رسم چنان بود همین که آفتاب غروب میکرد خیل فواحش همانند دستهی کلاغان در سراسر شهر مخصوصاً در کاروانسراهای آن چنانی پراکنده میشدند و دنبال مشتری میگشتند و آن چه قبیحتر و زنندهتر و نفرت انگیزتر بود وجود پسران جوان تازه رو و زیبایی بود که به همین منظور آرام آرام در خیابانها میگشتند. ساروتقی صدر اعظم اوایل سلطنت شاه عباس دوم که خواجه پیری بود، کوشید با اجرای قوانین سخت این کار ننگین و شرم آور را از میان بردارد و پس از او جانشین خلیفه سلطان قوانین سختی برای جلوگیری از روسپیگری وضع کرد و از ظاهر شدن زنان بدکار در خیابانها و کویها و برزنها ممانعت به عمل آورد و دستور داد تا کسی در طلب آنان نیاید در خیابانها نگردند و چون به فراست دریافت که گرمی بازار روسپیگری بر اثر میخوارگی است شراب سازی و شراب فروشی را سخت قدغن کرد و برای کسانی که بر خلاف دستور وی عمل میکردند مجازاتهای سنگینی معیّن کرد، چنان که دستور داد به مقعد مردی که تن به لواط داده بود میخ فرو کنند و زنی را که دخترانش را به روسپیگری وادار کرده بود از بالای برجی به زیر اندازند و گوشتش را به سگان خورانند. امید مردمان بر این بود که اجرای مجازاتهای سخت سراسر کشور را از تیرگی و سیاهی این فضایح بزداید، امّا معلوم شد که مجازات چارهگر شیوع این اعمال حیوانی نیست و تدبیری دیگر باید. در دین اسلام زنا گناهی بزرگ و نابخشودنی است و همبستری با روسپیان عملی ننگین و فضاحت بار است و اگر عامّه از آن عمل قبیح و شنیع نمیپرهیزند لااقل زنانی که در بند نام و ننگاند از آن دوری جویند؛ امّا انکار نمیتوان کرد که در شهر روسپی فراوان است و شگفت این که بسیاری از متظاهرین به دین و آنان که ظاهر آراسته دارند و دعوی زهد میکنند از زنا نمیپرهیزند. اگر به هنگام غروب آفتاب اندکی نزدیک مدارس طلبه نشین یا مساجد بزرگ درنگ کنید، میبینید که زنان روسپی چادر به سر، تنها یا با کلفتشان وارد حجرههای مدرّسین یا طلبهها میشوند و از این حجره به آن حجره میروند. پس از وردشان در حجره بسته میشود و سپیده دم خارج میگردند. حتی بعضی چنان بی پروا مرتکب این فضایح میشوند که تا پاسی از روز بر آمده زن روسپی را رها نمیکنند. این اعمال ننگین و شنیع حتی در کاروانسراهای تجاری نیز رواج کامل دارد و بازرگانان بیگانه از ارتکاب آن شرم و بیم نمیکنند. این رویدادها و تظاهرات متضاد را چگونه میتوان تعبیر و به هم نزدیک کرد. ایرانیان برای توجیه این مسائل میگویند زنان روسپی گنهکارند و جز از طریق توبه و پرهیز از عمل شنیع خود راه خلاصی و رستگاری ندارند و به همین قصد و نیّت مالیات نمیدهند، بنابراین آنان در شمار افراد غیر مؤمن به حساب میآیند. همچنین مؤمنان معتقدند که داد و ستد با زنان روسپی حرام است؛ امّا اگر کسی آنان را به زنی بگیرد معامله با آنان حلال میگردد. متفکّران این مشکل را چنان چاره گری میکنند که مردان باید زن روسپی را برای مدّت یک ساعت، یک شب، یک روز، یک هفته یا برای هر مدت که بخواهند به صورت متعه یا عقد غیر دائم به ازدواج شرعی و قانونی خود درآورند. در ایران چنین ازدواجهای موقتی فراوان انجام میپذیرد و بدین گونه دقایق و مراتب دینی کاملاً رعایت میشود و به محض این که صیغهی عقد جاری شد زنِ روسپی بر مرد حلال میگردد.
یکی از کاروانسراهای برهنگان در اصفهان پشت کاخ و مدرسه صفویه است. این مدرسه در مدخل بد نام ترین و ننگین ترین محلات پایتخت واقع است. در این سه کوچه و هفت کاروانسرای بزرگ آن، زنان روسپی سکونت دارند. از این رو این کاروانسراها را کاروانسرای برهنگان مینامند. به طور کلی به زنان خود فروش برهنه میگویند. سراسر این محلّهها جایگاه سکونت کثیف ترین و فاسدترین روسپیان است و کسانی که به صیانت آبروی خود پایبندند هرگز از کوچههای این کوی نمیگذرند. چون زنان خود فروش آنان را به خویش میخوانند و اگر دعوتشان را نپذیرند در معرض شوخیهای زننده و آزار دهنده قرار میگیرند.»[5]
مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا نیز با استفاده از روایات شاردن و برداشت خود در مورد حرمسرای شاه سلیمان مینویسد: «شاردن در موضوع وجود فساد در عهد صفوی توضیح میدهد که دختران روسپی خانهها بیشتر از اسیران گرجی و سخت زیبا و خوش قد و قامت بودند. محلّهی روسپیها از سه کوچه و هفت باب کاروانسرای بزرگ به نام کاروانسرای لختیها به وجود آمده و مرکز زنان بدکاره است و دوازده هزار زن روسپی رسمی یعنی پرداخت کنندهی مالیات وجود دارد و اینها غیر از پنهانیها و معاف شدگان از مالیات هستند. روسپیها هشت هزار تومان مالیات میپرداختند. علاوه بر محلّهی یاد شده شاردن از کوچهی دو برادران نیز که محل روسپیان بوده است، نام میبرد. در این سیاحت شاردن از خانهی یک زن معروفه نام میبرد که در آن روزگار شهرهی شهر بوده و پولداران و رجال در آن روزگار دوازده تومان برای آشنایی با او میبایست، بپردازند. در سفر اول من در سال 1078 هجری در زمان شاه سلیمان، این زن هم به جهت زیبایی و هم از لحاظ ثروتی که داشت سخت معروف بود. کلیّه سقفهای کاخ او به طرحهای گوناگون ساخته شده، قسمتهایی از آن زراندود و لاجورد نشان و آراسته به صورتهای محرک احساسات عاشقانه میباشد. این زن ظاهراً مثل بسیاری از این گونه زنان زیبا، آخر عمر سرنوشت غم انگیز و وحشتناک داشته است. شاردن میگوید پس از آن که یک شب چند تن مست درِ خانهی دوازده تومانی را آتش زدند، توبه کرد و زندگی خود را تغییر داد و به زیارت مکّه رفت. بعد از بازگشت دوباره مشتریان قدیم او را وادار ساختند که به کار خود ادامه دهد. او جمعی زنان و دختران را در خانه خود به کار گماشت، ولی خودش چون توبه کرده و قسم خورده بود از تسلیم شدن به مردان خودداری میکرد. یک شب جمعی که مست بودند، خواستند به عنف با او درآمیزند. او برای مقابله با مستها کاردی به دست گرفت و نخستین جوان حمله کننده را کارد زد، امّا رفقای جوان به زن بینوا پریدند و او را پاره پاره کردند.
شاردن در جای دیگر گوید تعداد زنان ولگردی که اسمشان ثبت شده یازده هزار است، ولی مشعلدار باشی عایدی بزرگ خود را از کسانی دریافت میکند که اسمشان ثبت نشده است. البتّه چون دامنهی فساد بسیار بالا گرفته بود. به سال 940 هجری شاه تهماسب که خود نیز نمونهی بارز یکی از عیّاشان و مفسدان بود ناگهان توبه نمود و فرمان داد تا مردم را نیز از لهو و لعب منع سازند، اما گویا فرمان شاهانه چندان اثر نداشته و باز کار بر همان روال بوده، چرا که در زمان شاه سلیمان بار دیگر منع کار فاحشهها و بدکاران مطرح شده است. جالب آن که در زمان همان شاه تهماسبِ توبه کار رقّاصههایی که وی همراه حرم خویش به ییلاق برده بود حاضر میشدند برای همراهان پادشاه با فروختن تن خود در طول یک شب دو تا سه تومان دریافت کنند و ما در جای خود از هرزگی شاهان این دوره و افراط آنها در مجامعت با زنان باز خواهیم کرد. از مانند پادشاهانی چون شاه عباس دوم که زنان حرم او را کفایت نمیکرد و برای اطفاء شهوت با زنان فاحشه نیز آمیزش داشت که به علت همین کار و ابتلا به بیماری آمیزشی در اثر اختلاط با فواحش جان سپرد. علاوه بر زنبارگی، غلامبارگی و امرد بازی نیز در دوران صفویه به شدّت رواج داشت که مختصری از آن در گذشته اشاره شد.»[6] و [7]
[1] - گزارش سفیر کشور پرتغال در دربار شاه سلطان حسین صفوی، ترجمه از زبان پرتغالی و حواشی از ژان اوبن، ترجمه پروین حکمت، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 53
[2] - سانسون و کمپفر میزان اخذ مالیاتها از روسپیان را در رتبه پنجم درآمدهای دولت میدانند و کمپفر در صفحه 118 سفرنامه خود مینویسد: «از بیتاللطفها، مالیات این خانهها در سال حدود ده هزار تومان یا یکصد و هفتاد هزار تالو است و از این مبلغ در حدود شش هزار تومان فقط در اصفهان جمع آوری میشود. طبق دفاتر و فهرستهای رسمی اداری این مبلغ مالیات در اصفهان بین پانزده هزار روسپی سرشکن میشود.»
[3] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 274
[4] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول، 1372، ص 427
[5] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول صفحات 430 تا 436 و جلد چهارم، ص 1471
[6] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 271 و 272
[7] - شاردن ضمن توصیف قهوه خانههای زمان صفوی اشاره کوتاهی به وجود پسر بچههای زیبا دارد و در صفحه 845 جلد دوم سفرنامه خود مینویسد: ««در زمانهای گذشته قهوه خانهها از جمله مراکز فساد بود؛ زیرا خدمتگزاران آنها جمله بچّههای ده تا شانزده سالهی تازه رو و زیبای گرجی بودند که موهای خود را همانند گیسوان دختران جوان میبافتند و برای جلب توجه بیشتر و تحریک آنها شلوار تنگ و بدن نما میپوشیدند. آنها ضمن کار میرقصیدند و با اطوار تحریک انگیز خود حکایتهای شهوت بار میگفتند و چنان عقل و هوش بعضی مشتریان را میربودند که بی اختیار از جا بر میخاستند و هر کدام دست یکی از آن بچّههای زیبا و کام بخش را میگرفت و به خلوتگهی میبرد. به عبارت دیگر قهوه خانهها در آن زمان جایگاه تجمّع بچّه خوشکلها و اهل حال بود و هر قهوه خانهای که بچّه خوشکل زیباتر داشت مشتریهایش فراوانتر بودند و ادامهی این وضع مایهی تأسّف و نگرانی افراد متّقی و با فضیلت بود. سرانجام خلیفه سلطانِ صدر اعظمِ شاه عباس ثانی در پنجاهمین سال سدهی گذشته به لطایف الحیل شاه را که خود پیوسته مستغرق این ملاهی و مناهی بود با بستن این مراکز فساد موافقت کرد و از آن پس وضع قهوه خانهها کاملاً بهبود یافت و چنین فضایح و رسواییها در آن مشهود نمیشد.»
8 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 525
در جمع صدها زنانی که از نواحی مختلف در حرمسرای شاه سلیمان گرد آمده بودند همه صیغه و یا همسر پادشاه نبودند، بلکه شامل شاهزاده خانمها و خادمان آنان نیز میشد. از نظر سلسله مراتب مادر پادشاه با عنوان نوّاب علیّه از جایگاه خاصی برخوردار بوده و حتی بر زنان سوگلی نیز برتری داشته است. از آن جا که همواره بر جمع زنان صیغهای اضافه میگردید و دلآزار پادشاه میشدند، لاجرم وی تعدادی از آنان را بعد از مطلقه کردن به امرا و اعیان میبخشید. بر اساس روایات موجود زنان حرمسرا به غیر از قوانین و تحکّم خواجه سرایان نسبت به شاهزادگان از آزادیهای بیشتری برخوردار بودهاند؛ زیرا سانسون اشاره به این نکته دارد که آنان از حق سواد و تمرینهای نظامی و آموختن هنرهای دیگر بهرهمند بودند؛ در صورتی شاهزادهای که پادشاهی آینده در انتظارش بود به جای اسب سواری از الاغ استفاده میکرد. سانسون در مورد توانایی زنان حرمسرا مینویسد: « آن بانوان مرد آسا، نیرومند و بسیار ورزیده هستند و در اسب تازی همچون سوارکاران آزموده و چالاک به اسب مهمیز میزنند و چهار نعل به تاخت میتازند. سباع درندهی بزرگ را تعقیب میکنند و با ناوک دلدوز خود با مهارت و چالاکی به سوی آنها تیر میاندازند. قوش و باز در دست در عقب پادشاه حرکت میکنند و چون وی فرمان شکار صادر کند آنها را به پرواز میدهند و اگر قوشها از راه خود منحرف شوند چهار نعل در عقب آنها میتازند و چون بخواهند آنها را به سوی خویش فرا خوانند، طبل کوچکی را که معمولاً بر قربوس زین آویخته دارند با دسته دهانهی اسب میکوبند. اگر باز صیدی را شکار کند بیدرنگ آن را شتابان نزد پادشاه میآورند و بدو نشان میدهند.»[1]
در توصیف مراسم شکار که پادشاه و زنان حرمسرا در اجرای آن شرکت داشتند روایات متعدد و تقریباً مشابه وجود دارد و هر یک از گزارشگران با دیدگاه خود صحنهای را ثبت کردهاند. مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا به نقل از سفرنامه کارری و سانسون که شاهد مراسم شکار و حواشی آن بودهاند چنین مینویسد: «زمانی که زنان شاه همراه وی قصد حرکت دارند، موضوع دو روز قبل به اطلاع مردم میرسد و چون زنان شاه سواره و رویشان باز و بی پرده خواهد بود؛ لذا مردم مجبورند مسیر موکب شاه و حرم را ترک و قرق کنند. البتّه سزای کسی که سر از این امر بپیچد، اعدام است. اعدامی که بدون استثنا و عذر و بهانه قابل اجرا میباشد. کارری داستان جالبی را در همین زمینه در سفرنامهی خود آورده است روزی شاه سلیمان همراه زنان حرم از چهار باغ میگذشت. روستایی بیچارهای بی خبر از همه جا در حالی که سبدی پر از هلو بر پشت داشت وارد میدان میشود و تا شاه و زنان وی را میبیند از بیم جان پاهایش میلرزد. بر زمین میافتد. پیشانی بر خاک مینهد و به انتظار اعدام دقیقه شماری میکند. شاه سلیمان که متوجّه حالت مضحک و ترس روستایی میشود دستور میدهد او را بلند کنند. آن گاه شاه همراهان را فرمان میدهد هر یک هلویی بردارند و در عوض سکّه طلایی به مرد روستایی بدهند. فرمان شاه اجرا و سکّهی طلا در سبد هلو انباشته میشود. شاه سپس از روستایی میخواهد که یکی از پردگیان حرم را به زنی برگزیند و با خود ببرد. روستایی نیز امر شاه را امتثال میکند و به سلامت با زنی زیبا و ثروتی سرشار به منزل بر میگردد. البتّه این چنین بخششی جنبهی کاملاً استثنایی دارد و چه بسا که در آن ساعت شاه سلیمان حالتی خوش داشته و سرحال بودن وی آن چنان وضعی پیش آورده است و گرنه آن روستایی بر اثر این بی احتیاطی جان خود را از دست میداد.
علاوه بر چنین مراقبتهایی ترتیبات دیگری نیز در شکار رفتن شاه با زنان حرم وجود داشت که سانسون در سفرنامه خود مطالبی در این زمینه آورده است. قبل از عزیمت شاه به شکار همیشه یک دسته از مستخدمین دربار با تمام وسایل و تدارکات حرکت میکنند و خود را به محلی که شاه به آن جا نزول اجلال میفرمایند، میرسانند. و وسایل پذیرایی شاه را فراهم میکنند تا وقتی شاه میرسد همه چیز آماده باشد و شاه در صورت لزوم بتواند لباس و سایر وسایل سفر را عوض کند. خیمههایی را که برای شاه و خانمها برپا میکنند بسیار گرانبها و بزرگ و روشن است و از ماهوت و ابریشم خوش رنگ و زیبا درست کردهاند. اطراف خیمهها را با طلا و نقره حاشیه دوزی کرده و زینت دادهاند. این خیمهها به قدری وسیع است که در داخل آنها حمام و حوضهای آب وجود دارد. علاوه بر این درین خیمهها باغچههای بسیار زیبا و پر گل یافت میشود. این باغچهها را با گلهایی که با خود همراه میبرند، میآرایند. در تمام مدت اقامت خواجگان حرم در خیمههای خانمها مراقبت و پاسداری را در نهایت دقت انجام میدهند. خانمها در این گونه تفریحات و شکارها در حقیقت مردان جنگی کار آزمودهای هستند و بسیار خوب سوار کاری میکنند و بر اسبها مهمیز میزنند و چهار نعل میتازند. این خانمها با کمال شجاعت حیوانات درنده را تعقیب مینمایند و با مهارتی شگفت انگیز تیر و کمان رها میکنند و با وضعی تحسین آمیز حیوانات درنده را شکار میکنند، در حالی که باز شکاری را روی دست نگه میدارند به دنبال شاه اسب میتازند و هر وقت شاه فرمان صادر میکند بازها را رها میکنند . وقتی باز به پرواز در میآید با نهایت سرعت به تاخت به دنبال آن میرود و برای صدا کردن باز در همان حالی که چهار نعل میتازند طبل کوچکی را که روی زین با خود دارند به صدا در میآورند. اگر باز صیدی را شکار کرده باشد، آن را میآورند و به شاه نشان میدهند. اگر شکار مرغ کلنگ باشد شاه امر میکند پرهای او را میکنند و بین خانمها تقسیم میکند. خانمها پرها را به صورت زیبایی در میآورند و کلاه و موهایشان را با پرها میآرایند. وقتی که شاه به اتّفاق زنهایش به شکار میرود و به تفریح میپردازد گاهی امرا و بزرگان دربار نیز دور شاه جمع میشوند. به این ترتیب که امرا دور از محلی که زنها در آن جا هستند و در نقطهای که دیده نشوند مستقر میگردند. غیر از مواقع شکار و تفریح و گردش خارج از قصر اگر زنان در حرمسرا بیکار مینشستند محصور بودن در یک مکان برایشان تلخ و غیر قابل تحمّل میشد. به این سبب زنها در این گونه فرصتها که بسیار هم بود با پرداختن به انواع تمرینهای سرگرم کننده بیکاری را از خود دور میکردند و خود را مشغول میساختند تا بدین وسیله زندگی داخل حرم را شیرین نمایند. به نوشتهی سانسون در این مواقع خانمها اسب سواری میآموزند و خانمها اسب سواری میکنند. زنهای شاه در حرمسرا تیراندازی با تیر و کمان و با تفنگ را یاد میگیرند و به آنها شکار کردن و به دنبال گوزن دویدن و اسب تاختن را میآموزند. علاوه بر این خانمها به نقاشی کردن، آواز خواندن، رقصیدن و ساز زدن میپردازند و نواختن آلات مختلف موسیقی را نیز یاد میگیرند. همچنین به آنها ادبیات و تاریخ و ریاضیات را درس میدهند. خلاصه تمام وسایل را به کار میبرند تا در روزگاری که خانمها ایام جوانی را پشت سر گذاشتهاند به آنها بد نگذرد و روزگار مطبوع و سرگرم کنندهای را داشته باشند. یکی دیگر از تفریحات زنان حرمسرا قایق سواری ایشان به همراه شاه در اطراف کاخ سعادت آباد بوده است. سانسون که خود این محل را دیده است، مینویسد باغ سعادت آباد در جنوب شرقی شهر اصفهان قرار دارد و در کنار رودخانه حرمسرای زیبایی از سنگ مرمر ساخته اند و بر روی رودخانه نیز پلی از سنگ بنا نهادهاند. پل روبروی باغ دیگری قرار دارد که برای ورود به آن باغ باید از پل عبور کرد. پل هفده دهنه دارد. در نزدیکی حرمسرا بنای مرتفع دیگری نیز وجود داشته است که در حضور شاه آتش گرفته و از میان رفته است. جلوی حرمسرا تالار بسیار زیبایی وجود دارد که 42 قدم طول و 36 قدم عرض آن است. شاه وزراء و نمایندگان خارجی را در آن جا به حضور میپذیرد. جلوی تالار دو پلهی مرمر قرار دارد و در وسط، حوض مرمر زیبایی است که 8 قدم طول و 6 قدم عرض آن است. بین تالار و ساختمان حرمسرا حوض مرمر دیگری وجود دارد. روی دیوار تالار تابلوی بزرگی ترسیم شده است و تصویر چهار مرد که اسپانیایی پوشیدهاند و چهار زن که هر کدام جامی شراب به دست دارند دیده میشود. در دو طرف دیوار دو زن زیبا که یکی لباس قدیم ایرانیان را به تن دارد و دیگری اسپانیایی پوشیده است مشاهده میگردد. تمام تالار طلایی رنگ است و با بوتههای گل و شاخ و برگ و اشکال حیوانات آن را تزیین کردهاند. تالار بیست ستون دارد که به همین ترتیب طلایی زنگ است و روی ستونها علاوه بر طلا کاری خطوط آبی و قرمز کشیدهاند که بسیار زیباست. وقتی شاه به این حرمسرا و تالار میآید آب رودخانه را در دهانههای پل حسن آباد به وسیلهی تختههای چوبی میبندند. آب تا جلوی تالار بالا میآید و شاه در یکی از سه چهار قایق زیبایی که برای گردش بر روی آب در آن جا گذاشتهاند با زنان حرم سوار میشود و به پارو زدن و تفریح میپردازد.»[2]
همان گونه که ذکر شد در حرمسراها قوانین خشک و ثابتی اعمال میشد که جز پادشاه هیچ حیوان نرینهای حق ورود به آن جا را نداشته است. در آن چهار دیواریهای بزرگ تنها فرمانروای مطلق پادشاه و امیال پایان ناپذیرش بود که همه چیز را ابزاری پنداشته و برای عیش و عشرت خود میخواست. زنان ساکن در آن محل به منزلهی پرندگانی در قفس بودند که به هیچ وجه به امیال آنان توجهی نمیگردید. زنان چون عروسکان متحرّکی بودند که تحت قوانین و نظارت سخت خواجه سرایان ایّام را سپری کرده تا این که زمانی مورد توجه شاه قرار گیرند. در آن فضای پر از حسادت و رقابت تمام متعهها از داشتن فرزندان ذکور محروم بودند. حسن آزاد در این رابطه مینویسد: «در حرمسرای شاه سلیمان هیچ شاهزاده خانمی نمیتواند اگر اولاد پسر به دنیا آورد او را برای خود نگاه دارد. و اگر زنان در موقع وضع حمل خواجگان حرمسرا را برای خفه کردن نوزادان ذکوری که به دنیا میآورند، احضار نکنند خودشان از مجازات مرگ رهایی نمییابند. در این مورد هیچ کس نمیتواند از فرمان صادر شده سرباز زند و هیچ کدام از زنان و یا نزدیکان شاه نیز از این قانون مستثنی نیستند و سانسون میگوید صدر خاصه در ایران به قدری مورد احترام است که سلاطین، دختران او را به عقد ازدواج خود درمیآورند. آخرین صدرخانه در زمان سلیمان صفوی خواهر شاه را خواستگاری و به ازدواج خود درآورد. و شاه نیز با خواهر وی عقد زناشویی بست؛ امّا عظمت مقام صدر که بالاترین مقام روحانی کشور میباشد مانع آن نبود که شاه تمام اطفال ذکوری را که از ازدواج با خواهر صدر به وجود میآید به قتل نرساند. این دستور وحشیانه نسبت به تمام کسانی که شاه دختران یا خواهران و یا خواهرزادگان آنها را به عقد ازدواج خود درمیآورد به قدری با خشونت و قاطعیّت عمل میشود که اگر زنان شاه قصوری در خبر کردن خواجگان برای خفه کردن فرزندانشان داشته باشند خود جان را در این سهل انگاری از دست میدهند.»[1]
کمپفر در توصیف حرمسراها و قوانین حاکم بر آن تحقیقات جالبی دارند که پاسخگوی بسیاری از ابهامات خواهد بود. ایشان در مورد تقسیم بندی و شکل حرمسراها مینویسد: «قسمت مخصوص اقامت زنان که به عربی و فارسی آن را حرم مینامند تشکیل میشود از ساختمانی که با کاخ مربوط است و با دیواری به ارتفاع تقریبی بیست متر یا حتی بیش از آن محصور است. در طول شب محافظان و نگهبانان چون زندانی از این ساختمان مراقبت میکنند و اجازهی ورود به احدی نمیدهند. در کنار درِ ورودی حرمسرا قوای محافظی مرکب از چند واحد مستقر است که نزدیک شدن به ساختمان را غیر ممکن میسازد و هر عابری را که در برابر آن عمارت پا سست کند به زودی میرانند و متواری میسازند. در هشتی سرپوشیدهی حرمسرا کارمندان و خدمتگزاران متعدّد و گوناگون گرد آمدهاند که از همه شاخصتر یساولان یا پادوها هستند. اینها قبلاً محافظین مخصوص شاه اسماعیل اول بودهاند و وی آنها را از قبایل ترک وفادار به خود انتخاب میکرد؛ امّا امروز این شغل موروثی است و آنها درست مانند اسلافشان که طبق آیین شیعه خود را صوفی نامیده بودند باز از این لقب دست بردار نیستند.
مدخل بعدی حرمسرا را گروهی از خواجگان ایرانی حراست میکنند. در داخل حرمسرا کنیزان، متعهها و همسران پادشاه سکنی دارند. اینها غالباً از نژادهای ایرانی، ارمنی، گرجی و چرکسی هستند. اضافه بر اینها تعداد کثیری از خواجگان زنگی را میتوان یاد کرد که چهرهی چین دار و شکل و شمایل زشت و کریه آنها با پوشاک زیبایشان سخت تعارض دارد. وظیفه و تکلیف این خواجهها هم انجام دادن کارهای مشکل و سخت خانه است و هم مراقبت در گفتار و کردار متعهها. اینها سخت مراقبت دارند که دامن عفّت هیچ یک از متعهها لکّه دار نشود و به کشف اسرار آنها کوشا هستند. هر گاه متعهای مرتکب خطایی شود وی را تأدیب میکنند و هر گاه خطا بزرگ باشد از تنبیه بدنی نیز ابا ندارند. حال آیا جای شگفت است که کسانی که خود بر اثر اخته شدنِ دشمن و خصم آشتی ناپذیر هر نوع لذّت جسمی شدهاند در این گونه امور تبدیل به جاسوسانی سخت گیر بشوند؟ این خواجهها نه ریشی دارند و نه از قدرت جنسی برخوردارند. صدایشان، رفتارشان و قوای دماغیشان همه و همه حاکی از این است که به زن تبدیل شدهاند. به سهولت میتوان فهمید که امید آیندهی مملکت در دایرهی تنگ این افراد نادان و ناتوان به چه صورت رشد میکند و میبالد و دیگر این که این محیط با وظایف سخت مملکتداری که در انتظار اوست تا چه پایه مباین است؛ زیرا جز پدر احدی حق ندارد پا به حرمسرا بگذارد. هر چند که بر داشتن افکار بدیع یا خصال برجسته از دیگران ممتاز باشد و بتواند سرمشق و نمونهی خوبی به ولیعهد ارائه دهد و وی را به فضیلت علم بیاراید؛ زیرا تنگی فضا مانع آن است که بتواند اسبی در آن جا نگاه دارند و نگاهداری سگ نیز بر خلاف دین آنهاست. حد اکثر وجود الاغ را تحمّل میکنند و کودک آن قدر در سواری تمرین پیدا میکند که بعدها که شاه شد بتواند بر اسب بنشیند.»[2]
یکی از برنامههای ثابت حرمسراها که نارضایتی و عذاب مردم را فراهم میساخت مربوط به هنگام مسافرت و یا گردش و تفریح پادشاه با زنان خود بود که طول مسیر را قرق اعلام میکردند. اعلام قرق تنها برای حرم شاه نبود؛ بلکه شامل حرکت و یا به گرمابه رفتن اعیان و صاحب منصبان نیز با حرمسرای خود میگردید. اجرای قرق گاه در روز حرکت و گاهی به دلیل بُعد مسافت از قبل توسط قرقچیها به اطلاع مردم میرسید و با شنیدن صدای قرق باید تمام افراد ذکور از هفت سال تا کهنسال از مسیر دور شوند. سانسون که خود شاهد این مراسم بودهاند در خاطراتش مینویسد: «وقتی شاه با بانوان حرم عزیمتِ شکار میکند به همهی ساکنان محلات بیرون شهر و راهی که پادشاه و بانوان او از آن جا میگذرند اخطار میکنند که خانههای خود را رها کرده و از محل عبور حاشیهی سلطنتی دور شوند. تفنگداران محافظ در طول نیم فرسنگ در جلو آنها به نگهبانی مشغول میشوند و عدّهای از خواجگان زیر دست حرمسرا مواظب تفنگداران هستند که مبادا حسّ کنجکاوی آنان را وادار سازد نگاهی به حرم سلطنتی بیفکنند و خواجگان معتبرتر به مواظبت زنان حرم که همگی سوار بر اسب منظّم جلو میروند، اشتغال دارند. اینان ممکن نیست در راههایی که به این نحو نگهبانی شده است مرد یا پسر بچّهای که سنّش زیاده از 7 سال باشد تلاقی نمایند و بر وی رحمت و شفقت آورند. اگر اتفاقاً کسی را غافلگیر کنند چنان او را به سختی مجازات میکنند که پنداری خائنی را کیفر میدهند.»[3]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 320
[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، صص 27 و 27
[3] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گلها، چاپ اول، 1377، ص 73
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 520