تاجالسلطنه و افتخارالسلطه دو تن از دختران ناصرالدین شاه هستند که در کسب حقوق زنان کوشیدهاند و در میان اعضای انجمن آزادی زنان نام آنان مشاهده میشود. در این انجمنها علاوه بر بررسی مشکلات اجتماعی و حقوقی زنان در مورد مسائل سیاسی نیز بحث میکردند. «در طی سالهای 1908 و 1909 که به دوره استبداد صغیر معروف است یک مرد تندرو ارمنی که اهل قفقاز و عضو فعال انجمن مجاهدین ایران بود پرسشنامهای برای شماری از زنان ایرانی و از جمله زنان درباری فرستاد و از ایشان خواست تا نظرات خود را درباره خوبِیهای مشروطه بیان کنند و ارتباط این نظام سیاسی را به موضوعات مربوط به زندگی اجتماعی زنان برشمارند. یکی از زنانی که به این پرسشنامه پاسخ داده است شاهزاده تاجالسلطنه است که خود عضو انجمن آزادی زنان بود.
تاجالسلطنه مینویسد که سیزده سال بیش نداشتم که مجبور شدم تن به زناشویی دهم و اندکی بعد دریافتم که شوهرم با زنان دیگری رابطه دارد و از این رو کودکی را که در شکم داشتم مخفیانه سقط کردم. وی همچنین از فحشا و ازدواجهای از پیش ترتیب داده شده و بر کنار عواطف و عشق، سخن به میان میآورد. این شاهزاده میگوید که بسیاری از مسائل اجتماعی ما از فقر فرهنگی نشأت میگیرند. برای نمونه در یک طبقهی کارگر شهری، درآمد ناچیز یک فرد تکافوی هزینه همهی اعضای خانواده و مخصوصاً زنانی را که در خانواده هستند، نمیکند. مثلاً همسر و مادر و دختران و خواهران و حتی گاهی خواهرزادهها وجود دارند. بدین ترتیب زنان طبقهی کارگر برای اداره خود به ناگزیر به فحشا کشیده میشودند. اما اگر زنان را آموزش دهیم امکان خواهند یافت که در امور گوناگون اشتغال ورزند و با کسب درآمد کافی زندگی شرافتمندانهاشی تدارک ببینند و درنتیجه همهی خانواده در سربلندی و آسایش به سر برند. تاجالسلطنه همچنان نوشته است که در میان طبقات بالای جامعه روابط بین زن و مرد بسیار سرد و نامطلوب است. زیرا زن و مرد بی آن که یکدیگر را ببینند و بشناسند ازدواج میکنند و آن گاه میکوشند تا در خارج از علقه زناشویی نیاز عاطفی خود را خرسند گردانند. از این رو مردانی که بر اساس سنت و به خاطر ثروت و موقعیت اجتماعی زن، او را به حبالهی نکاح خویش درمیآورند، در خارج از منزل معشوقههایی میگیرند و وقت خود را با آنها سپری میسازند و به شرب خمر روی میآورند. همچنین زنانی که احساس تنهایی میکنند و از شوهران خود محبتی نمیبینند رضایت خود را در گرد آمدن با زنان دیگر تأمین میکنند. اینان به اجیر کردن انبوهی از خدمتکاران و ندیمههای زن دست میزنند و ثروت شوهر را برای خرید وسایل گرانقیمت منزل و جواهرات خرج میکنند. اما اگر زنان درس خوانده بودند و زن و مرد چنان که در همهی ملتهای متمدن ملاحظه میکنیم، قادر بودند یکدیگر را ببینند و به هم علاقهمند شوند و از لحاظ عاطفی اتحاد یابند در این صورت آیا بهتر از این زندگی مالامال از معشوقه و خدمتکار نبود؟
تاجالسلطنه معتقد بود که زنان کشتکار روستایی از زنان شهری وابسته به طبقه بالای جامعه سعادتمندترند، زیرا زناشویی آنها مبتنی بر جذب و انجذاب یا کشش متقابل و سازگاری بیشتری است. وی در ادامه مینویسد: من مردانی را دیدهام که با زنان کار میکردند. در روستاها شما هیچ انسان تنآسایی نمیبینید. من در میان زنان روستایی به دنبال خدمتکاری میگشتم اما هیچ یک از این زنان حاضر نشدند زندگی مقرون به ازادی خود را در مزارع رها کنند و به خانهی من منتقل گردند. همه این روستائیان و کشاورزان مردمی مهذب و شرافتمندند و حتی یک زن روسپی در آن جا یافت نمیشود زیرا زن و مرد روستایی یکدیگر را میشناسند و با هم توافق دارند. از این گذشته چون زن و مرد روستایی یکدیگر را میشناسند و انتخاب همسر آسان است و پس از ازدواج نیز به اتفاق یکدیگر به کار کشت و تولید محصول مبادرت میورزند.»[1]
[1] - انجمنهای نیمه سری زنان در نهضت مشروطه، ژانت آفاری، ترجمه دکتر جواد یوسفیان، نشر بانو، 1377، صص 42 و 43
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 632
علت مشهور بودن تاجالسلطنه در تاریخ معاصر به علت ثبت خاطراتش راجع به امور دربار پدرش ناصرالدین شاه و برادرش مظفرالدین شاه میباشد. در فراز و نشیب زندگی او گرایشهای زندگی اشرافی تا تغییرات فکری از مرحله مذهبی تا بی دینی وجود دارد. گویند تاجالسلطنه به تشویق معلمش در نوشتن خاطرات خود از دربار اقدام میکند. البته لازم به ذکر است که تاجالسلطنه با مطالعاتی که از منابع دیگر داشته است به مقایسهی ایران با غرب اشاره دارد و با حسرت از آن یاد میکند که چرا حاکمان قدمی برای رفع آن برنمیدارند. بارها از مسافرتهای بدون نتیجه انتقاد میکند و از میزان رک گویی اعمال ناهنجار درباریان مورد اعتراض واقع میگردد. برای اهمیت خاطرات وی میتوان کسب اطلاعات درون حرمسرایهای گذشته را با زمان تاجالسلطنه مقایسه کرد. در گذشته آگاهی از درون حرمسراها محدود به تلاش و پیگیری برخی افراد کنجکاور بود، زیرا افشای اسرار ننگ حاکمان با تهدید و مرگ توأم بوده است. بنابراین گفتار و نوشتار تاجالسلطنه بسیار نزدیک به حوادث پشت پرده میباشد و تأثیر آن را بر افکار زنان دیگر و کسب حقوقهای مدنی نمیتوان نادیده گرفت. برای نمونه به خاطرات وی در مورد مظفرالدین شاه اشاره میشود تا مشتی از خروار باشد. «این برادر عزیز من خیلی ساده و پاکدل، خیلی مهربان و رئوف بود. خانوادهاش منحصر به هفت زن بود و چند اولاد، ولیعهد شعاعالسّلطنه، سالارالدّوله، نصرتالسّلطنه، ناصرالدّین میرزا و دخترش هم عزتالدّوله، فخرالسّلطنه، شکوهالدّوله، نورالسّلطنه، اقدسالدّوله، انورالدّوله، تمام خانوادهاش به کلّی از آداب و رسوم دور. این برادر بیچارهی من خلق شده بود برای این که پدر خوبی باشد. رئیس فامیل محجوبی باشد، امّا ابداً نمیشد فکر کرد که این سلطان باشد. به قدری با حیا، خجالت کش و به قدری مظلوم بود که سختترین دلها برای او کباب میشد. خیلی متلوّن، زود هر حرفی را قبول کن، از خود بیاراده و با ارادهی سایرین کار کن. علیل و خیلی عوام، فوقالعاده چاپلوس پرست و تملّق پذیرِ اهل دربار و این برادر من تمام مردمان پست و بی پدر و مادر هرزه و رذل، جوانان سادهی اوباش، خیلی جبان و بیعزم، فوقالعاده زود باور، اشخاص هنرمند و کار کن عالم را در بدو ورود خارج و تمام نوکرهای پدرش را اخراج و نوکرهای کسان خودش را مصدر کار کرد و تنها صدر اعظم با چاپلوسی توانست باقی بماند و ماند.» و در جای دیگر «هر کس مسخره بود بیشتر طرف توجّه بود. هر کس رذلتر بود بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی در دست یک مشت اراذل و اوباش هرزهی رذل، مال مردم، جان مردم، ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام اشخاص بزرگ عالی عاقل خانه نشین، تمام مردم مفسد بیسواد نا نجیب مصدر کارهای عمده و بزرگ و همچنین از جمله کارهای بی قاعده که همیشه اسباب گفتوگو و تحیّر بود مطربهای زنانه و زنهای فاحشه بودند که به اسم مطربی همیشه به سرای آمد و رفت داشته. یک مدّتی دختر نا قابل بد ترکیبی که از دستهی (حاج قدم شاد) بود مطمع نظر و طرف مِهر برادرم بود و این دختر ملقّب به (کشور شاهی) شده بود و تقریباً چندین هزار تومان دولت و ملّت صرف این دختر نا قابل شد. و من بچه بودم، میشنیدم که مادرم قصّه میکرد. از قول یکی از خانمهای دیگر برای یک نفر مهمانی که خیلی محترم بود. از عکسی که امیر نظام بزرگ در تبریز از همین شاه انداخته و برای پدرم فرستاده بود. من هنوز این مسأله را اغراق و غرض میدانم؛ لیکن جمعی بر این دعوی قسمها خوردند و آن عکسی بوده است که در موقع مجامعتِ برادرم با مادیان به هزار زحمت او را داده بود، برداشته بودند. و یا این برادر عزیز من از رعد و برق خیلی ترسناک و معتقد به جن و پری و موهومات بوده است و این سیّد در زمان انقلاب هوا و تیرگی رعد و برق البّته باید در حضور باشد و شروع به خواندن اسم اعظم و آیات کند و به اصطلاح در مقابل طبیعت واقع باشد. مبادا خدای نخواسته صدمه به وجود مبارک اعلیحضرت همایونی وارد شود و به مناسبت همین خدمت بزرگی که نسبت به اعلیحضرت میکرد فوقالعاده مورد مرحمت و دارای حقوق گزافی بود.»[1]
در شرح حال تاجالسلطنه دکتر جهانبخش ثواقب مینویسد: «تاجالسلطنه دختر ناصرالدین شاه است که به گفته خود او در اواخر سال 1301 ه.ق از تورانالسلطنه دختر عموی شاه و به احتمال دختر خسرو میرزا که زنی به غایت دیندار و بر امور اخروی مواظب بود زاده شد. سپس به سواد و دانش اندوزی پرداخت و این میبایست پس از جدایی از شوهر هوسبازش باشد که تاجالسلطنه به انتقام از او، خود دستگاهی مستقل ترتیب داد و به عشرت پرداخت و شهرهی خاص و عام شد. اما سپس از آن کارها بازگشت و از مدافعان فضایل اخلاقی و کسب ملکات فاضله شد. او سپس از افکار نوین اجتماعی، تاریخ فرانسه و اهمیت قوانین مدنی و تعلیم و تربیت آگاهیهایی به دست آورد و آثار نویسندگان برجستهای چون ویکتورهوگو و ژان ژاک روسو را خوانده و سیاستمداران بزرگ عصر چون بیسمارک را میشناخته و از افکار آنان مطلع بوده است. از این رو آن گاه به اجابت و درخواست معلم و خویشاوند جوان خود که با وی مباحثات اجتماعی داشته، گویا در سال 1332 ه.ق یعنی در سی و یک سالگی خاطرات خود را به رشته تحریر کشید و در سراسر کتاب از آزادی و برابری و دادگری سخن رانده است. اهمیت آنها را به خوبی تشخیص داده و میدانسته که علم و عمل به مدد یکدیگر با تمسک به فضایل اخلاقی مهمترین عامل پیشرفت علمی و فرهنگی است. چنان که به نقش تربیت کودک در خانه و مدرسه برای ایجاد ملکات فاضله در او و خاصه اثر مادر در ساخت شخصیت فرد آگاه بوده است. اما از دیدگاه اجتماعی و سیاسی نگرش این شاهزاده قاجار که بالطبع میتوانسته مدافع اخلاق و عادات و اندیشههای پدر و برادر تاجدار خود و اهل حرم ایشان باشد، اما از هیچ انتقاد سختی نسبت به آنها و رجال سیاسی ایران آن روز و فاصله عمیق طبقاتی میان زمامداران و توده مردم فروگذار نکرده و بسی قابل توجه است. چنان که خود به این بی پرواییاش آگاه بود و میدانسته آن چه مینویسد به مذاق خویشانش خوش نمیآید. در همین زمینه آورده است که اگر این پدر تاجدار من خود را وقف انسانیت و ترقی ملت خود و معارف و صنایع مینمود چه قدر بهتر بود تا این که مشغول یک حیوانی؟ اگر آن قدر آلوده به لذایذ دنیوی نشده و تمام ساعات عمر مشغول سیاست مملکت و ترویج زراعت و فلاحت میشد امروز چقدر به حال ما مفید بود.
تاجالسلطنه از ناخشنودی مردم از شاه و رجال او نیک آگاه بود و یکی از عوامل نابسامانی اوضاع کشور را در ستمگری کسانی چون امینالسلطان، ظلالسلطان و ..... میدانست. بیان تاجالسلطنه درباره نخستین برخوردش با برادر خود مظفرالدین شاه که تازه بر تخت نشسته بود حاکی از نفرتی است که وی از سبکسری و ضعف نفس و بی اطلاعی شاه یافته و بازتاب این معنی در انتقادهای سخت و بی پروایی که سپس از اوضاع دربار مظفری و خود او کرده به خوبی آشکار است. او درباره سفر شاه به اروپا و وام خواهی از روسیه و نتایج این سفر، نیز درباره وزارت در این دوره انتقادهایی را وارد کرده است. انتقاد از واگذاری نفت مناطق بختیاری به انگلستان، توجه به منابع زیرزمینی و معادن و اهمیت آن در پیشرفت اقتصادی از دیگر مسائلی است که تاجالسلطنه در خاطرات خود به آنها پرداخته است.
تاجالسلطنه در نوجوانی به عقد حسن خان شعاعالسلطنه پسر محمد باقر خان سردار اکرم درآمد. اما بعد از او طلاق گرفت زیرا او توسط یکی از معلمین خود تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار گرفت، حجاب را کنار گذاشت، از عبادات صرف نظر کرد و بی دین شد. اما مدتی بعد از عملکرد خود پشیمان شد. او در خاطراتش از آثار و تبعات این القائات چنین سخن میگوید: این متملقین، مذهب و جدیّت من در اوامر آسمانی را هم مخالف با خیالات فاسد خود دیدند، خواسته مرا از قید مذهب خلاص کرده بعد با کمال آسانی از شوهرم جدا کنند. یک نفر از اقوام نزدیک من که خیلی عالم فاضل بود ولی بی اندازه مرا دوست میداشت، بلکه یک عشق پر شدت و حرارت به من داشت خود را برای این کار حاضر کرد. به من تکلیف کرد فلانی بیایید تحصیل کنید، فرانسه بخوانید، شخص بیسواد انسان نیست. من هم به واسطه این که فوقالعاده راغب بودم قبول کردم. این جوان نجیب هفتهای سه روز به من درس میداد. در موقع استراحت صحبت مذهبی میکرد و از طبیعیون قصه میکرد. من در اوایل خیلی باور کردم تغییر لباس دادم. لباس فرنگی، سر برهنه، در حالتی که هنوز در ایران زنها فرم قدیم را داشته. پس از لباس ترک نماز و طاعت را هم کردم زیرا با کرست و آستینهای تنگ لباسهای چسبیده، وضو ساختن و نماز کردن مشکل بود، پس از این که نماز ترک شد تمام مذاهب و اعتقادات باطل شمرده و هرچه روز به روز در تحصیل پیش میرفتم، بر لامذهبی من دامن زدم تا این که به کلی طبیعی شدم و این حرفها چون برای من تازگی داشت میل داشتم به مادرم، کسانم و بچههایم تعلیم کنم. در موقعی که من شرووع به صحبت میکردم مادرم مرا لعنت و نفرین میکرد و میگفت: بابی شدی. کسانم استغفار میفرستادند، دور میشدند، گوش نمیکردند، فقط متملقین و مفسدین و مغرضین خوشحال بودند و به من تحریک میکردند که راه ترقی این است. انسان کامل چون هر کس از علم بهره میبرد ولی من از علم ضرر بردم، چون فهم سیاسی دنیا و کرهی زندگانی و خلقت باعث این شد که من معتقد به یک عقیده نباشم و هیچ اتکایی و ترسی از کسی نداشته باشم. پس وقتی که از هیچ چیز نترسیدم و به هیچ معتقد نبودم هیچ کاری را هم در دوره زندگانی بد نمیدانستم و میگفتم: آن اشخاصی که به امورات زندگانی شخصی ایراد میکنند خودشان قابل درک زندگانی لذیذ نیستند، حسودی میکنند یا این که عوام احمق هستند، نمیفهمند. غافل از این که من احمق و عوام شدم و با اتحاد یک جماعتی. برای چه؟ برای جلب نفع و فایده که هر کس از یک راهی منتظر بود. یکی از حیث ترقی و یکی از حیث ثروت و یکی از حیث لذت و همین قسم، خوب مستعد شدم برای هر کاری که ضرر من در او بود، به کلی غرق خیالات جدیدی، و آن عقاید کهنه به کلی خارج شده بود. در آن زمان تصور میکردم اگر اطاعت شوهر نکنم یا به حرف مادرم مطیع نباشم ناچار در آتش جهنم میسوزم. پس تعبدی و از روی ترس قبول داشتم اما حالا خیر، میگفتم انسان مختار و آزاد خلق شده، انسان خلق شده برای خور، خواب، عیش و عشرت، آزادی و به همین قسم، کمکم خیال آزادی در من قوت پیدا میکرد. از بس که تاریخ و رمانهای فرنگی را این معلم من خوانده بود و تعریف شهرهایی قشنگ روی دنیا کرده بود و به من حالی کرده بود که دنیا فقط تهران نیست. من دیوانهوار میل رفتن اروپا را داشتم و همین میل در من قوت گرفت و باعث متارکه من با شوهرم شد.»[2]
انیسالدّوله یکی از زنان مشهور ناصرالدین شاه بوده که حتّی به عنوان شهبانویی و ملکهی ایران رسید. در بارهی علّت توجّه و محبّت ناصرالدین شاه به وی و انتخابش به عنوان بانوی اوّل حرم روایتی این چنین ذکر شده است، هنگامی که پادشاه از سفری برمیگردد و زنانش پس از دیدار دیدار او میگویند: برایمان چه هدیه آوردهای؟ شاه شپشی را که داخل قوطی کوچکی گذاشته بود به آنها نشان میدهد و میگوید این شپش خودم است و سوغات آوردهام. تنها انیسالدّوله آن را میپذیرد و دیگران ناراحت شده و از گرفتن آن امتناع میکنند. انیسالدّوله دور آن را جواهر گرفته و به صورت سنجاق بر سرش میزند که بعد از آن مورد محبّت شاه قرار میگیرد.
دربارهی شرح حال و چگونگی آشنایی پادشاه با وی و حضورش در حرمسرا روایات متفاونی وجود دارد. از جمله انیسالدّوله نامش فاطمه و از اهالی عمامه و عاقلترین و متشخّصترین زنان ناصرالدین شاه و عنوانش ملکهی ایران بوده و ناصرالدین شاه خیلی از وی حرف شنوی داشته و گاهی نیز طرف شور او واقع میشده است. در سال1290 ه.ق. سفر اوّل ناصرالدین شاه به اروپا او را به عنوان ملکه به همراه خود تا مسکو برد و چون موضوع حجاب در میان بود و به آن شکل و شمایل در اروپا بد جلوه میکرد بنا به گفته و رأی حاج میرزا حسینخان مشیرالدّوله صدر اعظم شاه او را از مسکو به تهران برگرداند. محمّدحسنخان اعتمادالسّلطنه راجع به وی در یادداشتهای روزانه خود چنین مینگارد: «28 شوّال 1298 انیسالدّوله یا فاطمه سلطان خانمِ حرمِ محترم ِپادشاه که سوگلی است. از اهل عمامه است. از قرار تقریر یکی از اهالی قریهی پدر این خاتون محترم نور محمّد نام از طایفهی گرجی است. اگرچه دو نفر دیگر میگفتند آملی از اهل مازندران بوده است ولکن گمانم این است بر فرض هم آملی بوده شاید از طایفهی گرجی بوده است که صفویه کوچانیده و در مازندران سکنی دادهاند. در هر صورت نور محمّد رعیّت بیچاره و بیبضاعت و بیمایهای بود. مرد سه اولاد از او باقی ماند حبیبالله و محمّدحسن و این دختر والدهی اینها به یکی از سادات ناصرآبادی شوهر کرد. دختر را عمّهی او که زوجهی فتحالله نامی بود نزد خود برد و نگاه داشت. مابین اهل عمامه و فتحالله نزاعی شد. فتحالله از عمّامه قهر کرد. عیال خود را برداشت و به دولاب تهران رفت. نبات خانم صبیّهی مصطفی یک لواسانی که سمت للگی به شاه داشت و در حرمخانه بود به جهت پسر خود دختری خواست که وجیه باشد. این دختر را یافت. خواستگاری شد. شوهر عمّه و عموی او که کربلایی مهدی باشد، نداد. فوراً عمّه را دیده نقد و جنس تعارف به او داد دختر را آوردند. همین که وارد حرمخانه گردید جیران خانم فروغالسّلطنه دختر محمّد علی تجریشی که آن وقت سوگلی بود این دختر را به خدمت خود نگه داشت. کمکم در خدمت شاه طرف میل شد. حالا یکی از نسوان بزرگ عالم است. بسیار مقدّسه و محترمه است و غالباً غضب پادشاه را فرو مینشاند و توسّط از بیچارگان میکند.»[1] و در ادامه لرد کرزون در جلد اوّل صفحهی 409 کتاب «ایران و موضوع ایرانی» تألیف خود راجع به انیسالدّوله چنین میگوید:
«انیسالدّوله دختر یک آسیابان شمیرانی که در یک روز به موکب همایونی برخورد و شاه را دلباخته خود کرد و اکنون فرمانروای حرمسرا میباشد. همین انیسالدّوله بود که از میان تمام زنان شاه برای مسافرت فرنگستان انتخاب شد و تا مسکو همراه رفت. سپس از مسکو به ایران باز آمد.»[2] و دکتر فووریه که او را از نزدیک دیده در بارهی او مینویسد: «انیسالدّوله خانمیاست. به سنی قریب به پنجاه، قدری سمین با صورت گوشت آلود و پهن، امّا متناسب و با این قیافه پیش ایرانیان نمونهی کامل زیبایی محسوب میشود. میگویند زنی خیرخواه و زیرک است. به هر حال در لطف و خوش صحبتی او حرفی نمیرود و همه وقت متبسّم و خوش احوال است. تنها موقعی که به یاد او میآید که به این سن رسیده و هنوز فرزندی نیاورده است بسیار مغموم میشود و درد بچه داشتن درد عمومی اندرون شاهی است.»[3] همچنین تاجالسّلطنه در بارهی او مینویسد: «این خانم دهقانزاده و از بلوکات عمّامه بود. در یک سالی که پدرش به آن طرفها مسافرت میکند این دختر را در صحرا دیده از او بعضی سؤالات میکند و آن دختر تمام را جوابهای دلکش و مطبوع میدهد و طرف مهر پدرم واقع او را به حرم میآورد و به دست همان جیرانی که در پیش مذاکرهاش را کردم میسپارد. پس از مرگ جیران خانه و اثاثیهی او را به این دختر داده و به جای او خیلی محترم و مطبوع بود. به قدری این زن عاقله و با اخلاق بود که با وجود نداشتن صورت خوبی برای سیرت خوب اوّل زن و اوّل محترم بود. درین تاریخ که من مذاکره میکنم او تقریباً سی ساله، قدّی متوسّط، خیلی ساده و آرام با وقار، سبزه با صورت معمول؛ بلکه یک قدری هم زشت لیکن خیلی با اقتدار. تمام زنهای سفرا خارجه به منزل او پذیرفته شده، در اعیاد و مواقع رسمی به حضور میرفتند و این خانم بزرگ و محترم اولاد نداشت و مرا برای خود اولاد خطاب میکرده. مِهر مخصوصی نسبت به من داشت و همین قسم جمیع خانوادههای محترم و نجیب و زنهای وزرا و امرا به منزل او پذیرفته میشدند و تمام عرایض اغلب به توسّط او انجام میگرفته در حضور سلطان عرض و قبول میشد.»[4]
امّا سرانجامش چنین بود که گریگوری پتروویچ مأمور روس در تهران در بارهی مرگ انیسالدّوله میگوید معتبرترین زن درباری هم که انیسالدّوله نام داشت به علّت بیماری یرقان شدید که از تنبلی و پرخوری ناشی میشد، مرد. امّا درباریها شایع کردند او از غصّهی شاه شهید فوت کرد و علّت فوت این بود که وقتی میخواستند حقوقهای زنان حرم را بدهند برای او هم تعدادی اسکناس بانک شاهی بردند. وقتی که آن اسکناسها و عکس شاه را بر روی آن دید دچار سکته شد و درگذشت چه دروغ شیرینی! »[5]
[1] - شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، پاورقی، جلد سوم، ص 317
[2] - شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، جلد چهارم، ص 269
[3] - خاطرات دکتر فووریه، ترجمهی عبّاس اقبال آشتیانی، به کوشش همایون شهیدی، ص 246
[4] - خاطرات تاجالسّلطنه - به کوشش منصوره اتحادیّه و سیروس سعدوندیان، ص 25
[5] - آخرین پادشاه قاجار، خسرو معتضد، ص 184
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 626
ناصرالدّین شاه دارای زنان متعدّدی بود ولی تعداد کمی از آنها از شهرت و اعتبار و نفوذ برخوردار بودند که بتوانند در پشت پرده هدایتگر و تأثیرگذار در امور سیاسی و داخلی باشند. یکی از آنان جیران یا فروغالسّلطنه میباشد که در بارهی او چنین روایت شده است: «از زنان دیگر که در تحوّلات سیاسی و نفوذ شخص پادشاه تأثیر به سزا داشته است جیران تجریشی ملقّب به فروغالسّلطنه میباشد و شاید خود مهد علیا نیز که جیران تجریشی را پیش چشم شاه مینمایاند هیچ گاه تصّور نمیکرد که او به زودی به بزرگترین کانون قدرتی بدل شود که اقتدار او را در حرمسرا زیر سؤال ببرد، زیرا این روستا زاده که ظاهراً برای فراگیری رقص به حرم شاه آورده شده بود به خاطر هوش و استعداد و دلربایی خاص خود از حد یک معشوقهی زودگذر بیرون آمد و از حالت صیغه، علی رغم مخالفت مهد علیا به عقد دائم شاه بدل گردید و یکی از پر نفوذترین زنان حرمسرای شاهی شد. جیران در علاقه به طبیعت و شکار با شاه نقطه مشترک داشت و این ویژگی در پیش چشمان شاه دیگرگونه جلوه میداد. قدرت جیران غیر از نفوذ بر شاه دوستان قدرتمندی را نیز برایش در بیرون حرمسرا به وجود آورده بود. قدرت جیران با تولّد فرزندانش رو به فزونی نهاد و به قول پزشک شاه رقّاصهی پیشین دیگر به ذُروَهی (بلندی و اوج) قدرت رسیده بود. نفوذ وی در تمام مملکت عیان بود. شاه دیگر فقط به خاطر او و پسرش قاسم خان زندگی میکرد. شاه پسر دوم جیران را که هنوز در گهواره بود امیر توپخانه کرد و در عین حال به فرزندان دیگر بی اعتنا شد. در معاملهی پنهانی بین نوری و جیران قرار بر آن شده بود که با کمک صدر اعظم امیر قاسم خان با کنار زدن مظفّرالدّینمیرزا ولیعهد ایران گردد و جیران نیز در تقصیر نامهای که دشمنان نوری شبیه آن چه که امیرکبیر را معزول ساخته بود نقش حمایتی از او را ایفا کند امّا با مرگ ناگهانی امیر قاسم خان ولیعهد نه تنها اتّحاد نوری با زن سوگلی شاه گسست، بلکه جیران او را عامل مرگ پسرش نیز میدانست. (به روایتی عامل قتل مهد علیا بوده است و قبل از آن نیز سعی در کور کردن وی کرده بود.) چون نوری با اقدامی به موقع رقبا را کنار زده بود و کار را به جایی رسانده بود که با استفاده از نفوذ جیران و عشق شاه به امیر قاسم و قبولاندن کفالت سلطنتِ امیر قاسم به شاه قرار بود که حکم صدارت بلا عزل را از دست همایونی بگیرد که ناگهان با این بحران بزرگ رو به رو شد و مهد علیا پس از مرگ امیر قاسم و تشکیل جبههی ضد نوری مجدّداً به عرصهی سیاسی باز گشته بود و جیران نیز احتمالاً مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. چون شاه در دست خطی به جیران وعدهی سقوط نوری را به سوگلیش داده بود. امین اقدس و انیسالدّوله نیز از زنان بسیار با نفوذ حرمسرای ناصرالدین شاه بودند، ولی هرگز به مقام دو زن قدرتمند یعنی مهد علیا و جیران تجریشی دست نیافتند و نتوانستند همانند آنان در حوادث کلان و سیاستگذاری نقش معادل و هم سنگ آنان ایفا کنند.»[1] [2]
[1] - قهوهی قجری، محمّد توحیدی چافی 1378، خلاصهای از صفحات 112 تا 126
[2] - مهدی بامداد در پاورقی صفحه 323 جلد چهارم شرح حال رجال ایران در باره جیران جیران ملقّب به فروغالسّلطنه دختر محمّد علی تجریشی است، مینویسد ابتدا این زن رقّاصه بود و شاه او را در خانهی مهد علیا مادر خود دید و مورد توجّه واقع شد. نامبرده از محبوبترین زوجات در نزد ناصرالدین شاه بوده و چون چشمان وی به آهو شباهت داشت از این جهت به جیران که به ترکی آهو است نامیده شد.»
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 623
«در مورد نمای ساختمان آن عمارت، اطراف تقسیم شده بود. در میان خانمها که منسوب به سلطان بودند و بعضی حیاطهای داخل و خارج هم داشت که در آنها منزل دارند. تقریباً اعلیحضرت پدر تاجدار من هشتاد زن و کنیز داشت. هر کدام ده الی بیست کلفت و مستخدم داشته، عدّهی زنهای حرمسرا به پانصد نفر، بلکه ششصد میرسید و همه روزه هم خانمها با کلفتها و خدمه از اقوام و عشایر خود جماعتی را میپذیرفتند و هر روز بالاستمرار در حرمسرا تقریباً هشتصد- نهصد زن موجود بود و تمام این خانمها منازل و حقوق و اتباع از کلفت و نوکر و تمام لوازم زندگانی در بیرون اندرون به اجرا داشته و خیلی کمتر دیده میشد دو خانم با هم یک منزل داشته باشند. مگر زنهای تازه که از دهات و اطراف اختیار میکردند و به دست خانمها میسپردند که یک قدری آداب و رسوم را بفهمند بعد منزل جداگانه به ایشان میدادند. از میان تمام این خانمها فقط هفت الی هشت نفر بودند که اولاد داشته و مابقی بدون اولاد بودند. کنیزهای سلطنتی در تحت اختیار یک نفر رئیس در یک حیاط جداگانه منزل میکردند و این کنیزها تمام ترکمن و کرد بودند که در واقعه ترکمان اسیر آورده بودند لیکن تمام خوش چهره و قشنگ بودند و به اضافهی کنیزی صیغه هم بودند و رئیس اینها هم ترکمان (اقل بگه خانم[1]) اسم داشت و همچنین در بارهی تفریحات زنان اندرونی همه قسم تفریحات در مدّت شبانه روز به اقسام مختلف برای این خانمها موجود بود و هیچ تصّور نمیتوان کرد در عالم خیال چنین زندگانی آسوده و شیرینی برای نوع بشر جز آنها هیچ کدورتی هیچ زحمتی هیچ درد و عقدهای در تمام سال به ملاقات آنها نمیرفت و من یقین دارم اگر کسی از آنها میپرسید زحمت چیست؟ با یک تعجّب فوقالعاده خیره نگاه کرده، در جواب بی حرکت مانده، نمیفهمید، چیست و همین قسم وقتی که ستارهی اقبالشان غروب کرد و پس از قتل سلطان از سرای خارج شدند در مدّت اندکی تمام مردند. خیلی کم و به ندرت از آنها باقی ماند. سرگرمی این خانمها دو سه نفر با یک دیگر دوست و رفیق بودند. اغلب روزها را به مهمانی و بازی لاسکنه که صورتهای مختلف الوان مضحک است که از مقوّا درست میکنند و صحبتها و خندهها به شام میرسانیدند و تمام مذهبی و مقیّد به روزه و نماز بودند. همیشه میل داشتند در تزئین لباس بر یک دیگر سبقت داشته و خود را فوقالعاده جلوه داده، نظر شاهانه را جلب بکنند. عصرها هر روزه و بالاستمرار دو سه ساعتی را مشغول توالت و لباسهای رنگارنگ الوان بوده، خود را مثل ربالنّوعها میساختند و به حضور حضرت سلطان میرفتند.»[2] دکتر فووریه نیز در بارهی حرمسرا مینویسدکه «آرزوی تمام زنهای اندرونی این است که از پادشاه بچهای بیاورند و این آرزو چنان در ایشان شدید است که هر وقت به طبیب میرسند عمدهی صحبتشان با او در همین باب است و بسیار اتّفاق میافتد که یک عدّهی حقّهباز هم ایشان را در دام خود میاندازند و از ایشان استفادههای هنگفت میبردند.»[3]
[1] - اقل بگه یا اغول بگه کنیز شاه بود. بنا به قول اعتمادالسّلطنه در اوایل امینهی اقدس مباشر خوابگاه بود و سپس اقل بگه جانشین او شد و صیغهی شاه نیز شد.
[2] - خاطرات تاجالسّلطنه، به کوشش منصوره اتحادیّه، صص 14 و 19
[3] - خاطرات دکتر فووریه، ترجمهی عبّاس اقبال آشتیانی، به کوشش همایون شهیدی، ص 222
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 622