پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

نمایی دیگر از زندگی پری خان خانم

 

 

نمایی دیگر از زندگی پریخان خانم

«پری خان خانم دختر شاه تهماسب اول صفوی یکی از جنجالی‌ترین بانوان تاریخ اجتماعی ایران است که به گفته‌ی تاریخ هوشمندترین و شایسته‌ترین فرزند شاه تهماسب صفوی بود. با این منش‌ها چنان توجه شاه را به خود جلب کرده بود که نه تنها شاه در بیشتر امور کشوری با او به رایزنی می‌نشست، بلکه از زیادی علاقه حاضر نبود او را به شوهر بدهد. به این دلیل از همان زمان بسیاری از سران قبایل تحت فرمان او بودند و در واقع چند سال پیش از مرگ شاه تهماسب از همان هنگام که شاه از سر خشم پسرش اسماعیل میرزا را در قلعه‌ی قهقهه زندانی ساخت زمام حکومت واقعی به دست پری خان خانم بود و جای پای او در تمامی دسیسه‌های سیاسی آن زمان دیده می‌شد چون دل شیر در سینه داشت و در عقل و تدبیرمندی یگانه‌ی دوران خود بود. در زمان حیات شاه تهماسب پس از آن که اسماعیل میرزای گستاخ و جاه طلب در قلعه قهقهه به بند کشیده شد یکی از همسران شاه به نام سلطان زاده خانم بر آن شد تا پسرش حیدر میرزا را نامزد سلطنت کند. اما پری خان خانم بر سر آن بود تا بار دیگر توجه شاه را به اسماعیل میرزا برادرش جلب کرده و او را از زندان نجات داده و جانشین پدر سازد با او در نهان به مخالفت برخاست و از آن پس تمامی کوشش خود را صرف اجرای نقشه دلخواهش کرد. از یک سو با اسماعیل میرزا مکاتبه کرده و او را به آینده امیدوار می‌ساخت و از سوی دیگر می‌کوشید تا ذهن پدر را نسبت به حیدر میرزا مسموم سازد. این روش ادامه داشت تا این که سرانجام شاه تهماسب در ماه مهر سال 984 هجری قمری دیده از زندگی فرو بست و حیدر میرزا در کنار جسد پادشاه به استناد وصیت نامه‌ای به مُهر او خود را شاه جدید خواند. اما از آن جا که کشیک آن روز حرمخانه شاهی با هواداران اسماعیل میرزا بود به فرمان پری خان خانم از خروج حیدر میرزا از حرمسرا و پیوستن به یارانش جلوگیری شد و با نقشه پردازی پری خان خانم در همان روز حیدر میرزا در فاجعه‌ای خونین از پای درآمد. بدینسان پری خان خانم عنان حکومت را به دست گرفت و دستور داد تا یکی از امرای ترکمن با شتاب راهی قلعه قهقهه شده و سلطنت را به اسماعیل میرزا تبریک گفته و او را با خود به پایتخت بیاورد.

بدین روال پری خان خانم در به سلطنت نشاندن شاه اسماعیل دوم بزرگترین نقش را بازی کرد و کاردانی و سیاست پردازی خود را در فاصله حکومت پدر و برادرش به خوبی نشان داد. در آغاز ورود شاه اسماعیل به پایتخت پری خان خانم در امور کشوری مداخله می‌کرد و امیران قزلباش نیز در بسیاری از امور دستورات او را به کار می‌گرفتند. اما شاه اسماعیل که از آغاز قدرت راه بی مهری با یاران در پیش گرفته بود به زودی چشمان خود را به روی یاری‌های او نیز بست و به این عنوان که شایسته نیست زنان در امور دولتی به مداخله پردازند به امیران قزلباش دستور داد که به اوامر خواهرش بی اعتنایی کنند. رفته رفته قدرت او را تضعیف کرد، بلکه با او از سر کینه و دشمنی نیز درآمد و بسیاری از اموالش را از او گرفت. بارها او را چه آشکار و چه پنهان مورد توهین قرار داد و چنان در این راه پیش رفت تا سینه‌ی پری خان خانم از آتش کینه شعله‌ور شد و تصمیم گرفت تا برادرش را که در مدتی کوتاه جویی از خون به راه انداخته و نه تنها شاهزاده‌های صفوی بلکه بسیاری از افراد لایق و بی گناه را به دیار مرگ فرستاده بود از میان بردارد و از آن جا که بانویی جدی و سخت دل بود به زودی موفق به طرح نقشه‌ی ماهرانه‌ای برای کشتن شاه شد. به گفتاری چند با ریختن سم در افیون او و به گفتاری دیگر به شکلی مرموز به زندگی شاه اسماعیل دوم پایان داد و این عمل با چنان مهارتی انجام گرفت که هنوز هم تاریخ درباره سبب اصلی مرگ او خاموش مانده است.

پس از مرگ شاه اسماعیل دوم به خواست پری خان خانم و امرای وقت که بیشتر مایل به او بودند جلسه‌ای تشکیل شد و مقرر گردید تا محمد خدابنده پسر بزرگ شاه تهماسب و برادر پری خان خانم که به سبب نابینایی به سلطنت علاقه‌ای نشان نمی‌داد به جانشینی پادشاه معدوم انتخاب شود و نقش یک پادشاه تشریفاتی را بازی کند تا قدرت بتواند همچنان در دست پری خان خانم باقی بماند. اما محمد خدابنده که مردی ناشایسته، جوان و بی قدرت بود، در واقع مدتی پیش از آن تاریخ اختیارش را به دست همسر جاه طلبش خیرالنساء بیگم معروف به مهد علیا سپرده بود و عروسک بی اختیاری بیش نبود که ریسمانش به دست دیگری کشیده می‌شد. این چنین حکومت به دست مهدعلیای کینه توز و بلند پرواز افتاد و به زودی بین پری خان خانم بانوی پرتدبیری که تا آن زمان بر دو پادشاه حکومت رانده بود و مهدعلیا بانوی جدید حرم صفویه جنگ قدرت درگرفت و شاه با آن که به هنگام ورود به قزوین به خواهرش پری خان خانم که در هودجی زرین به استقبال آنان آمده بود روی خوش نشان داده بود پس از آن که رسماً به سلطنت نشست تحت تأثیر تلقینات همسر سخت دل خود به او به شدت بدگمان شد و از آن جا که سلمان جابری اصفهانی وزیر شاه اسماعیل دوم نیز رفته رفته با پری خان خانم راه عداوت را در پیش گرفت و در صف هواداران مهدعلیا درآمد به زودی کفه ترازو به ضرر پری خان خانم پایین آمد و عاقبت مهدعلیا که دیگر نمی‌توانست ناظر قدرت و محبوبیت پری خان خانم باشد و از نفوذ او در سران قزلباش بیم داشت شاه را راضی کرد تا با نقشه‌ی قتل او موافقت کند و بدینسان بود که سرانجام به دستور شاه، پری خان خانم در شب نهم ذی حجه‌ی سال 985 در خانه‌ی لـله‌ی خود خلیل خان افشار و به دست چند جانی حرفه‌ای خفه شد و زندگی سی ساله‌اش پایان یافت. پری خان خانم که برخی از تذکره‌ها او را شاعر هم دانسته‌اند یکی از سیاست پردازترین و تواناترین بانوان تاریخ ایران است که بی گمان در دلداری و تدبیرمندی و تدبیر و قدرت‌نمایی یگانه زمان خود بود.»[1]


 



[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، صص 565 تا 567

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 413

ندامت پری خان خانم از حمایت اسماعیل میرزا

ندامت پری خان خانم از حمایت اسماعیل میرزا

در محیط دربار و حرمسرای شاه تهماسب، حیدر میرزا و پری خان خانم، امیال و آرمان‌های دو گروه حامیان تعیین جانشینی را رهبری می‌کردند. بعد از فوت مشکوک پادشاه، حیدر میرزا با عجله و یا با تصویب دیگران بر تخت شاهی جلوس کرد، ولی این حرکت او بیش از یک روز دوام نیاورد و توسط خواهرش که در بازی شطرنج سیاسی بی رقیب بود در خون خود غلتید. با مرگ شاه تهماسب آتش‌های زیر خاکستر شعله‌ور شدند و حرارت آن علاوه بر امرا و سران طوایف برخی توده‌های مردم را نیز ‌به عزا نشاند. بعد از ده روز که از هرج و مرج مردم قزوین گذشت به دستور پری خان خانم اعلام کردند که هر کس متعرض کسی گردد به سختی سیاست خواهد شد و با اجرای این دستور تا حدی امنیت به شهر بازگشت. در این مدت همه در تحت اجرای حکم و فرمان خانم بودند و به دستور او امیران قزلباش و شاهزادگان در مسجد جامع قزوین حضور به هم رسانیدند و میر مخدوم شریفی پادشاهی را به نام اسماعیل میرزا خواند. دکتر پارسا دوست در توصیف وضع آشفته‌ی این ایّام می‌نویسد: «اسکندر بیک تصویر هول انگیز قزوین را این گونه توصیف می‌کند از روز سه شنبه 15 صفر که شاه تهماسب درگذشت تا روز جمعه‌ی دیگر که ده روز باشد در دارالسّلطنه‌ی قزوین آتش فتنه و آشوب به نوعی مشتعل داشت که آشنا و بیگانه را می‌سوخت. فزع روز اکبر در میان خلایق پدید آمد. اجامره و اوباش محلات سر به شورش و فساد برآورده، هر کس با هر کس عداوتی داشت جقل کشی نام نهاده و بی ملاحظه به قتل او می‌پرداختند و احدی را قدرت آن نبود که از بیم مضرّت بی دولتیان قزلباش و اجلاف سر از خانه توانند آورد و هر کس به قدر حال مردم یراق‌دار (مجهّز به اسلحه) جمع نموده و محافظت خود می‌کردند. کثرت تعداد کشته شدگان در گذرگاه‌ها به حدی بود که احمد تتوی مؤلّف تاریخ الفی که در آن روزها در قزوین اقامت داشت، می‌نویسد راقم حروف، چون از دولتخانه بیرون آمد به هر کوچه و محلّه که گذر کرد کشته بر زبز یکدیگر افتاده دید.»[1]

کانون این هیجانات در دربار و حرمسرایی متمرکز بوده است که پادشاه در حدود بیست سال از آن جا خارج نشده بود و هیچ خبری از بیرون نداشت. در همین محل نیز گروه پیروز و بازنده مشخص شدند و جسد حیدر میرزای نگون بخت در کنار پدرش آرام گرفت. هواداران حیدر میرزا انتظار چنین حادثه‌ای را نداشتند و قبل از آن توسط ارسال نامه‌ای دستور قتل اسماعیل میرزا را صادر کرده بودند؛ ولی در طی مسیر این نامه به دست مخالفان افتاده و اسماعیل میرزا را نجات دادند. آنان نگهبانان قلعه را با ترفند زندانی کرده و سپس دروازه‌ی بزرگ قلعه را بستند و بدون آن که از قتل حیدر میرزا خبر داشته باشند با کمک صوفیان به سمت قزوین حرکت کردند. اسماعیل میرزا پس از خروج از قلعه به اردبیل برای زیارت آرامگاه نیاکانش رفت و قبل از ورود وی به قزوین برادران با همراهی بعضی سران قزلباش به دیدار او شتافتند و اسماعیل نیز آنان را به گرمی پذیرفت و هنگامی که ساعت سعد معلوم شد وارد قزوین و دولتخانه گردید. در مورد وقایع بعد از ورود اسماعیل میرزا به قزوین چنین آمده است: «از آغاز ورود به قزوین نسبت به مخالفان و هر کس که برای قدرت مطلق او می‌توانست خطر یا مزاحمی باشد روش قهرآمیز و خشن در پیش گرفت. او با توجّه به سال‌های طولانی که در زندان به سر برده بود و فاقد قدرت بود، اکنون وجود هر قدرتی را مزاحم قدرت خود می‌پنداشت و از میان بردن آنان را ضروری می‌دانست. پری خان خانم و حسینقلی خلفا که در پادشاه شدن اسماعیل میرزا نقش اساسی داشتند همچنان مورد توجه شاهزادگان و امیران برجسته‌ی قزلباش بودند. سران قزلباش مانند روزهای گذشته به منزل پری خان خانم می‌رفتند و او نیز که در روزهای بحرانی پس از کشته شدن حیدرمیرزا عملاً کشور را اداره می‌کرد گمان داشت که در زمان اسماعیل میرزا بیش از زمان پدرش شاه تهماسب مورد توجّه و مشورت قرار خواهد گرفت. حسینقلی خلفای روملو نیز که فردی جاه طلب و با تدبیر بود و پادشاهی اسماعیل میرزا را مدیون رهبری خود می‌دانست با توجه به ریاست خود بر جمیع صوفیان قزلباش و مقام برترش در میان طایفه‌ی روملو در رؤیای به دست آوردن قدرت بیشتر در اداره کشور بود. اسماعیل میرزا که تحمّل قدرت نمایی کسی را نداشت موقعیّت شامخ پری خان خانم و حسینقلی خلفا را در میان قزلباشان و بزرگان کشور تاب نیاورد و آن را خطری برای قدرت پادشاهی خود تلقی کرد. او نخست در صدد منزوی ساختن پری خان خانم برآمد. او ابتدا با کنایه امیران قزلباش را از رفتن به خانه‌ی پری خان خانم منع کرد و سپس تصریح نمود مگر امیران نفهمیده‌اند که دخل عورات در امور مملکت لایق ناموس سلطنت و پادشاهی نیست. بدین ترتیب امیران قزلباش نیز که عموماً فرمانروایی این زن را تحمّل نمی‌کردند از رفتن به خانه‌ی پری خان خانم خودداری نمودند. اسماعیل میرزا سپس ملازمان و قورچیان وی را اخراج کرد و بسیاری از اموال و دارای‌های پری خان خانم را ضبط کردند به گونه‌ای که او از لحاظ مالی در تنگنا قرار گرفت.

برکنار کردن حسینقلی خلفا دشوار می‌نمود. او به سبب شخصیّت خود، رهبری هواخواهان اسماعیل میرزا را در مبارزه با طرفداران حیدر میرزا به دست آورده و مورد توجّه و احترام بسیاری از امیران قزلباش بود. او خلیفة‌الخلفا و پس از مرشد کامل که شاه بود بالاترین مقام را در طریقت صوفیان قزلباش داشت و ده هزار صوفی مقیم قزوین دستورهای او را بی چون و چرا اجرا می‌کردند. اسماعیل میرزا علاوه بر قدرت‌نمایی حسینقلی خلفا، پیروی امیران قزلباش را از وی بر نمی‌تافت. او از جهت دیگر نیز کاهش قدرت وی و بی اعتبار کردن او را نزد امیران قزلباش ضرور می‌دانست. پس از کشته شدن حیدر میرزا، حسینقلی خلفا و سران قزلباش پیرو او احتمال می‌دادند که خلیفه انصار قرا داغلو حاکم قلعه‌ی قهقهه اسماعیل میرزا را به قتل برساند. چون چند روز از زنده ماندن اسماعیل میرزا و رویدادهای قلعه‌ی قهقهه که شرح آن گذشت خبری نبود، حسینقلی خلفا به اطّلاع پری خان خانم رساند که ظنّ غالب این است که هواخواهان حیدر میرزا، اسماعیل میرزا را در قلعه‌ی قهقهه از میان برده‌اند. او پیشنهاد نمود که در چنین صورت سلطان محمود میرزا را که للگی او با اُرس سلطان روملو بود پادشاه کنند. پس از ورود اسماعیل میرزا به قزوین و اقامت در خانه‌های حسینقلی خلفا، مخالفانش جریان بالا را به اطّلاع اسماعیل میرزا رساندند و او را نسبت به حسینقلی خلفا بدگمان نمودند.

اسماعیل میرزا در آغاز ورود به قزوین که هنوز تاجگذاری نکرده و موقعیّت پادشاهیش نیز استحکام نیافته بود ناچار احتیاط را در باره حسینقلی خلفا رعایت می‌کرد. او در این باره اندیشید و سرانجام چاره را یافت. او تصمیم گرفت مقام وکالت را که بالاترین و در حکم نایب شاه بود به وی پیشنهاد کند و در عین حال از او بخواهد که از مقام خلیفة‌الخلفا کناره‌گیری نماید. اگر حسینقلی آن را می‌پذیرفت اسماعیل میرزا پس از مدتی او را معزول و آن مقام را به دیگری واگذار می‌کرد و اگر نمی‌پذیرفت بر خلاف دستور مرشد کامل عمل کرده و مستوجب توبیخ و سیاست بود. حسینقلی با کناره‌گیری از مقام خلیفة‌الخلفایی مخالفت نمود و درخواست کرد که هر دو مقام را در اختیار داشته باشد. اسماعیل میرزا با آن موافقت ننمود و او را متّهم کرد که از دستور مرشد کامل سرپیچی کرده است. او برای ابراز عدم رضایت خود حسینقلی را به دربار راه نداد و پس از تضعیف موقعیت او در میان امیران و صوفیان قزلباش او را به مقام کم اهمیت سرپرستی قورچیان مشهد گماشت و وی را ناگزیر به خروج از قزوین و عزیمت به مشهد کرد. اسماعیل میرزا حتی به او فرصت و اجازه نداد که اثاث و لوازم خانه خود را همراه برَد. دلو بوداق از امیران روملو او را بیرون شهر برد و سپس اثاث او را حمل کرد و به وی رساند و او را روانه‌ی مشهد نمود. پس از چند روز کور شاه علی از قورچیان روملو از قزوین به دامغان رسید و هر دو چشم حسینقلی را کور کرد.»[2]

بعد از این مراحل اسماعیل میرزا به جشن تاجگذاری پرداخت و در روز چهار شنبه 27 جمادی‌الاول 984 تاجگذاری کرد و شاعران نیز به دنبال یافتن ماده تاریخ به تکافو افتادند و مولانا محتشم کاشانی که از مدح پری خان خانم و شاه تهماسب فارغ شده بود در مدح و تاجگذاری اسماعیل میرزا 32 بیت شعر سرودند که هر مصرع آن بیانگر سال پادشاهی وی می‌باشد. این شیوه و رسم مداحی و بت پرستی گویا با تاریخ ایران عجین شده است. حاکمان دیکتاتور چون شاه اسماعیل همانند حیواناتی هستند که از اصالت طبیعی خود دور نشده و سرانجام خوی طبیعی نیش زدن و دریدن را نشان خواهند داد و جای بسی خوشبختی است که این خصلت اسماعیل میرزا شامل توده‌های مردم نگردید. شاه اسماعیل ثانی برای به دست گرفتن خودکامگی به رفع موانع و پاکسازی شاهزادگان و حتی کنترل و محدود کردن امور اجرایی خواهرش پرداخت. این اقدامات شاه اسماعیل دوم و دیدگاه متفاوت مذهبی او چندان دوام نیاورد و همان افرادی که موجب اعتلایش شده بودند زمینه‌ی نابودی وی را فراهم ساختند.

احمد احرار در کتاب خود وضع روحی و ناراحتی پری خان خانم را به خوبی توصیف کرده‌ و می‌نویسد: «از وقتی دست راست و چپم را شناخته‌ام، هیچ ضایعه و مصیبتی حتی مرگ پدر گریه را بر چشمان من تحمیل نکرده بود، امّا در این مدت کوتاه یعنی از روزی که اسماعیل پای به دارالسّلطنه قزوین نهاده است دو مرتبه اشک ریخته‌ام. یک بار اشک شوق برای زیارت برادری که بعد از بیست سال چشمم به جمال او روشن می‌شد و خیال می‌کردم با دیدن او در چنان روز و در چنان مقامی به همه آرزوهای خود رسیده‌ام، و امروز به بخت خود می‌گریم که چگونه بیست سال در اشتباه بوده‌ام و عالمی را با خود دشمن کردم تا حق دوستی را در باره برادرم تمام کنم. بعد از بیست سال می‌بینم برادر محبوب و معبود من، اول دشمن من است. یاران، شما از آن چه بر ما گذشته است باخبرید؛ اما در این فاصله که از موضوع اظهارات شاه مطلع شده‌ام آنی را از خاطره‌ی شبی که برادر واژگون بختم حیدر میرزا را با کلاه و لباس سلطنت در اندرون به دامان من آویخته بود و سوگند می‌خورد که در برادری از هیچ خدمتی در حق من کوتاهی نخواهد کرد و اگر از حمایت اسماعیل میرزا دست بکشم و با وی اتفاق بدهم، غافل نیستم. آن شب من برای خلاص شدن از چنگ حیدر میرزای فقید با او غدر کردم و به نادرستی دست دوستی به سوی او دراز کردم و بعد از آن که ما فی‌الضمیر خود را بر من گشود و دانستم چه خیال در سر دارد، روزگار او را سیاه کردم. این خاطره پس از مرگ حیدر میرزا هرگز به خاطر من خطور نکرده بود تا امروز که لحظه‌ای از من منفک نمی‌‌شود و هرگاه به اسماعیل فکر می‌کنم چنین در اندیشه‌ام می‌گذرد که این مرد، اسماعیل نیست، حیدر است که به نام اسماعیل و در صولت او به من ظاهر گشته است تا انتقام سوگند دروغ و غدری را که با وی کرده‌ام، باز ستاند. خلفا و سایر مردانی که در طول چندین سال مبارزه‌ی پنهان و آشکار میان حیدر و اسماعیل، نقش پری خان خانم را در خرد کردن نهضت حیدر میرزائیان و سرانجام از میان بردن وی و فرستادن منشور سلطنت اسماعیل میرزا به قلعه‌ی قهقهه از نزدیک دیده بودند و به خاطر داشتند احساس او را در چنان لحظاتی درک می‌کردند و به وی حق می‌دادند که از فرط تأثّر دستخوش کابوس شود.»[3]


 



[1] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1381، ص 43

[2] - شاه اسماعیل دوم، شجاع تباه شده، دکتر منوچهر پارسا دوست، تهران شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 67 تا 68

[3] - بهار و خون و افیون ( زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد اول، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز، ص 225

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 411

معرفی کوتاه از پری خان خانم دختر جنجالی شاه تهماسب اول صفوی

 

پری خان خانم دختر شاه تهماسب

شاه تهماسب دارای هشت دختر بود که معروفترین آن‌ها پری خان خانم و مادر وی سلطان آغا خانم چرکس می‌باشد. او فردی سیّاس، ریاکار، باهوش و زیرک بود و به همین دلیل همواره مورد مشورت پدر قرار می‌گرفت و در حرمسرا و دربار نیز نقش کلیدی داشته و کمتر حادثه‌ای است که تدبیر وی در آن مشاهده نگردد. پری خان خانم را باید در کنار دیگر زنان تاریخی شمرد که در پشت پرده‌ی سیاست‌ نقش‌ها آفریده‌ و نتایج آن به نام دیگران ثبت شده است. اوج دخالت‌های او در ماجرای مرگ مشکوک پدر و قتل حیدر میرزا و به سلطنت رسانیدن اسماعیل میرزا و قتل وی و ارتباط نزدیک و پنهانی او با سفیر عثمانی و سپس بر تخت نشاندن محمّد میرزا و شاهزاده کشی‌ها بوده است.[1] ظاهراً پری خان خانم تا پایان عمر مجرّد بود و تنها موردی که در باره‌ی ازدواج وی ثبت شده مربوط به سال 965 در سن ده سالگی و به دستور شاه تهماسب با پسر برادرش بهرام میرزا به نام بدیع‌الزّمان میرزا است که او نیز به حکومت ولایت سیستان منصوب گردید و پری خان خانم و به روایتی با دستور پدر هرگز حاضر نشد که نزد شوهرش برود. از آن جا که هر عملِ خلاف عرف حاکمان باید توجیهی داشته باشد، روایت است که پری خان خانم با اسب زین شده آماده‌ی ازدواج با امام زمان نیز بوده است.[2] دکتر پارسا دوست در شرح زندگی پری خان خانم می‌نویسد: «مهمترین عضو خاندان شاهی که از جانشینی اسماعیل میرزا حمایت می‌کرد پری خان خانم دختر شاه تهماسب بود. او در 955ه (1549م) در حوالی اهر به دنیا آمده بود. شاه تهماسب به برادرش بهرام میرزا که تا پایان عمر نسبت به او وفادار مانده بود علاقه داشت و پس از مرگ وی در 956ه پسران او به نام‌های حسین میرزا، ابراهیم میرزا و بدیع‌الزمان میرزا را مورد توجه خاص قرار داد و آنان را به ترتیب به حکومت ولایت‌های قندهار، خراسان و سیستان گماشت. او بدیع‌الزمان میرزا که کوچکترین پسر بهرام میرزا بود فرزند خود نامید و پری خان خانم را در 965ه هنگامی که ده سال داشت به عقد ازدواج وی درآورد، ولی چون او پری خان خانم را بسیار دوست می‌داشت و با او به مشورت می‌پرداخت از اعزام او به سیستان نزد شوهرش خودداری کرد و پری خان خانم تا پایان عمر شاه تهماسب و عمر خود در قزوین به سر برد. پری خان خانم که دختری با هوش و زیرک بود اعتماد و علاقه‌ی شاه تهماسب را به خود جلب کرده بود. اسکندر بیک می‌نویسد او در خدمت والد بزرگوار معزّز و گرامی و به غایت معتبر بود و خلایق در مهام مشکله به خدمت علیّه‌اش توسّل جسته، به وسیله او صورت می‌یافت و از وفور عقل و دانش در ملازمت اعلی مشیر و مشارالیه بود. او در جای دیگر پری خان خانم را عاقله‌ی روزگار می‌نامد و تصریح می‌کند که وی در نزد شاه صاحب رأی و مشورت و محسود اقران بود. احمد قمی نیز تأیید می‌کند که او از همه‌ی دختران شاه تهماسب نزد پدر عزیزتر بود. شاه تهماسب آن چنان به درستی رأی و صحت نظر پری خان خانم اعتقاد داشت که در سوانح امور جزیی و کلی و ملکی و مالی به صلاح و صوابدید او عمل می‌نمود و تمامی مهمّات سرکار پادشاهی از لوازم شروط سیاست و جهانداری و قواعد رسوم سلطنت و بختیاری را به استخاره و استشاره‌ی آن ملکه‌ی عاقله قرار داد و بی وقوف و شعور او هیچ اراده از قوّت به فعل نمی‌آورد. پری خان خانم که دختری جاه طلب بود و در امیران قزلباش نفوذ وافر داشت تقرّب حیدر میرزا را نزد شاه تهماسب و موقعیّت ممتاز او را در اداره‌ی امور کشور تاب نمی‌آورد و با او مخالف و با اسماعیل میرزا موافق بود. (یکی از دلایل اقدام پریخان خانم را وجود مادر مقتدر حیدرمیرزا می‌دانند که جایگاه او را در معرض خطر قرار می‌داد.) چون مادر پری خان خانم چرکس بود و چرکسان در دربار شاه تهماسب با گرجیان که از جایگاه برتری برخوردار بودند به رقابت بر می‌خاستند. شمخال سلطان چرکس، دایی پری خان خانم طرفدار اسماعیل میرزا بود. در میان شاهزادگان، سلیمان میرزا برادر اعیانی پری خان خانم از یک مادر و پدر محمود میرزا که ارس سلطانِ روملو لـله‌ی او، و احمد میرزا که امیر اصلان افشار لـله‌اش بود با اسماعیل میرزا موافقت داشتند.»[3]

همچنان که ذکر شد پری خان خانم از قدرت و نفوذ زیاد برخوردار بوده و سرانجام آن تندروی و دخالت‌ها باعث نابودی خودش گردید. هنگامی که اسماعیل میرزا از زندان قهقهه به قزوین آمد و بر تخت نشست علاوه بر کشتار شاهزادگان در امور مذهبی نیز دیدگاه جدیدی ارائه داد که بسیاری را خوش نیامد و حتی تهمت کفر به وی زدند. در نتیجه‌ی اقدامات افراطی و چالش برانگیز شاه اسماعیل، پری خان خانم نیز از کرده‌ی خود اظهار ندامت می‌کرد و در نهایت راضی به نابودی وی شد. در این جا پرسشی مطرح می‌گردد که چرا شاه اسماعیل دوم که قصد نابودی تمام شاهزادگان را در سر می‌پرورانده و دستور قتل پری خان خانم را صادر نکرده است؟[4] گویا شاه اسماعیل به رمل و اسطرلاب اعتقادی کامل داشته و تمام برنامه‌ی زندگی و دستور قتل‌های خود را بر اساس همین اعتقادات تنظیم می‌کرده است و در این جا باید از شاه اسماعیل سپاسگزار بود که آن عقاید خرافی را شامل کشتار توده‌های مردم ندانسته، وگرنه او با برنامه ریزی و اطاعت کورکورانه‌ی قزلباشان که اطاعت از مرشد کامل را واجب دانسته و تمام اعمال فجیع خود را بدین وسیله توجیه می‌کرده‌اند معلوم نبود که بر سر مردم چه بلایایی نازل می‌شد. در مورد عدم قتل پری خان خانم و شروع برادرکشی‌ها، احمد احرار در کتاب بهار و خون افیون که شرح زندگی شاه اسماعیل دوم را به صورت داستان نوشته و توصیف کرده است در این رابطه چنین می‌نویسد: «روزی خواجه افضل که منجّم وی بود به شاه اسماعیل می‌گوید که من بین شما و خواهرتان نقاری یافتم و همین که حیات یکی از آن‌ها به پایان برسد به فاصله‌ی کوتاهی مرگ دیگری نیز فرا خواهد رسید. این گفتگو باعث شد که شاه اسماعیل از فکر نابودی خواهرش امتناع جوید زیرا اسماعیل ناچار بود این راز را از همه کس پنهان بدارد، مخصوصاً از پری خان خانم که داعیه‌ی شرکت در سلطنت داشت و هرگاه بر این راز واقف می‌شد آن را به عنوان حربه‌ی مؤثّری برای پیش بردن مقاصد خویش به کار می‌برد. برادر کشی‌ها از هنگامی شروع شد که از افضل قزوینی بعد از چند شبانه روز مطالعه و تحقیق دقیق و مداوم، اسماعیل را بشارت داد جز در مورد پری خان خانم هیچ گونه وجه مشترکی در ستاره‌ی وی و دیگر اعضای خاندان شاهی وجود ندارد. اسماعیل که گویا منتظر وصول همین خبر بود، افضل را با نوازش فراوان روانه کرد و اطمینان داد که در دستگاه سلطنت وی به عزّت و رفعتی فوق آن چه انتظار دارد، خواهد رسید.»[5]

بر حسب اتفاق این عقیده‌ی منجّم بعد از مرگ شاه اسماعیل تحقق می‌یابد و پری خان خانم نیز به زودی به قتل می‌رسد. در زمینه‌ی شکل گیری قتل شاهزاده خانم فردی به نام میرزا سلمان جابری اصفهانی نقش اساسی دارد و باز هم این پری خان خانم است که بعد از مرگ شاه اسماعیل دوم با توجه به بعضی سهل‌انگاری‌ها برنامه‌ی سلطنت محمّد میرزا را فراهم می‌کند و خود را با رقیبی چون مهد علیا رو به رو می‌سازد. در این مورد کسی که وی را فریب داد و از پشت به او خنجر ‌زد میرزا سلمان است که بعد از مرگ شاه اسماعیل دوم و بر اساس موقعیت به وجود آمده و برای بقای خود متوسّل به هر خیانت و حیله‌گری شد تا جایگاه خود را در نزد محمّد شاه و مهد علیا مستحکم سازد و به مقام وزیر اعظمی یا اعتمادالدوله نیز دست یافت. از زمان حرکت آنان از شیراز تا قزوین آن قدر در گوش محمّد شاه و همسرش بر علیه پری خان خانم نجوا می‌خواند که در همان لحظات ورود به قزوین دستور قتل شاهزاده خانم را به اجرا می‌‌گزارند و میرزا سلمان نیز با پراکنده ساختن یاران صدیق پری خانم زمینه را برای این برنامه فراهم ساخته بود. نقش و نفوذ میرزا سلمان به همین موارد محدود نبوده و حتی محمّد شاه را به گونه‌ای مجاب می‌کند که چگونه مخالفان را از بین ببرد و حتی دو فرزندش حمزه میرزا و عباس میرزا را به دربار قزوین فرا خوانند و به محمّد شاه گوشزد می‌کند که وجود شاه شجاع شش ماهه یعنی فرزند شاه اسماعیل دوم نیز باعث بروز فتنه خواهد شد و در نتیجه دستور قتل وی را صادر می‌کنند. میرزا سلمان در حمله‌ی پادشاه به خراسان و قتل علیقلی خان و حوادث دوران کودکی شاه عباس اول فعالیّت داشته‌اند و شاید هم مأمور و جاسوس عثمانی برای کامل کردن برنامه‌های شاه اسماعیل دوم و آشفته ساختن حکومت صفویان بوده است؟ هنگامی که برای اجرای دستور به خانه‌ی لـله‌ی ‌فرزند شاه متوفّی می‌روند قلیخانچی اوغلی ذوالقدر مطالبی به داروغه می‌گوید که نقش میرزا سلمان را در پشت پرده روشن می‌سازد. «اختیار این خانه به دست شما است و می‌توانید هر طور مقرّر داشته‌اند، عمل کنید، امّا برای صدراعظم پیغامی دارم و مایلم او را بگویی که من از بابت سرنوشت و آخر کار خود کمترین تأسّفی ندارم و حتی برای مخدوم زاده‌ی شیرخواره و بی گناه نیز تأثّری به دل راه نمی‌دهم، زیرا اطمینان دارم که اگر او را می‌گذاشتند تا به مرحله‌ی عقل برسد و چشم و گوش وی بر حقایق آشنا شود روزی هزار مرتبه آرزوی مرگ می‌کرد و همان بهتر که نماند و چنان روزگاری را نبیند. امّا از ته دل برای مملکت و سلطنت قزلباش تأسّف می‌خورم که بازیچه‌ی زنان و مردان و لامحاله میدان یکّه تازی مفسدان نمک ناشناسی چون میرزا سلمان شده است. مردی که در زمان پادشاه ماضی ترتیب قطع حیات پادشاه فعلی را فراهم ساخته بود و الحال در سایه‌ی پادشاه فعلی قرار یافته است و به ریختن خون فرزند شاه ماضی اشاره می‌کند. با چنین ناکسانی که در خانه‌ی اولاد شیخ صفی لانه کرده‌اند مگر خداوند تفضّلی بکند و الّا از ملت و مملکت قزلباش نشانی باقی نخواهد ماند.»[6] سخنان لـله‌ی شاه شجاع در حال وقوع بود و این عباس میرزا است که از سیر حوادث جان سالم به در برده و ایران را نجات می‌دهد.

پری خان خانم در زمان شاه اسماعیل دوم علت بدبینی پادشاه را نسبت به خود بدگویی‌های میرزا سلمان وزیر می‌دانست و به همین دلیل به شمخال خان دایی خود دستور داد که او را به قتل برسانند ولی او که مردی باهوش و زرنگ بود از فرصت استفاده کرد و به سوی شیراز فرار کرد تا خود را به محمّد میرزای نالایق برساند. در جستجوی او تلاش بسیار کردند و چون از راه بیابان رفته بود او را نتوانستند پیدا کنند و در نهایت بر اثر سعایت این فرد قتل پری خان خانم رقم می‌خورد. در مورد چگونگی مرگ شاهزاده خانم چنین آمده است که «محمّد میرزا و مهد علیا چهارشنبه ذی حجه 985ه وارد حومه قزوین شدند. آنان فرصت را از دست ندادند و در همان روز دستور قتل پری خان خانم را صادر کردند.[7] هنگامی که پری خان خانم با هودج زرنگار خود عازم منزل خویش بود، خلیل خان افشار حاکم کهکیلویه که در زمان شاه تهماسب لـله‌ی پری خان خانم بود راه بر او گرفت و هودج او را به سوی منزل خویش برد. او در آن جا پری خان خانم را به قتل رساند و سرش را به نزد محمّد میرزا آورد. اروج بیک بیات می‌نویسد سر او را که به خون آغشته بود با گیسوان ژولیده و درهم بر سرنیزه کرده بر دروازه‌ی قزوین در معرض تماشای همگان گذاشتند. این منظره بس اندوهبار و هول انگیز بود. امیر اصلان سلطان افشار نیز مأمور کشتن شمخال خان دایی پری خان خانم گردید و او نیز در همان روز ورود به قزوین وی را به قتل رساند. به دستور محمّد میرزا کلیه‌ی ساختمان‌ها و اموال و دارایی پری خان خانم و شمخال سلطان به کشندگان آنان خلیل خان و امیر اصلان سلطان تعلّق گرفت. ابوالفوارس شجاع‌الدّین محمّد فرزند شیرخوار شاه اسماعیل و لـله‌ی او ولی سلطان قلیخانچی اوغلی والی شیراز که با محمّد میرزا در آن شهر بدرفتاری کرده بود در همان روز کشته شدند. کشته شدن پری خان خانم، زنی که از نوجوانی مشاور نزدیک پدرش شاه تهماسب اول بوده، در کشته شدن برادرش حیدر میرزا و به تخت پادشاهی نشاندن برادر دیگرش اسماعیل میرزا نقش اصلی داشته و متّهم به شرکت در توطئه‌ی قتل شاه اسماعیل دوم بوده و بعد از مرگ وی زمام امور کشور را در دست داشته است واجد اهمیّت فوق‌العاده است. از آن پس راه برای زمامداری بی رقیب مهد علیا همسر محمّد میرزا هموار گردید. پری خان خانم ضمن مشاور بودن و دخالت در امور کشور به شعر علاقه‌مند بود. او 80 غزل از دیوان جامی انتخاب کرد و برای محتشم کاشانی شاعر برجسته دوران شاه تهماسب اول فرستاد. محتشم پاسخ آن‌ها را به شعر برای پری خان خانم ارسال داشت و صله‌ی شایسته دریافت نمود.»[8]


 



[1] - در این زمان پری خان خانم با سفیر عثمانی و تحت تأثیر رفتار روحانی سنّی ‌به نام میرزا مخدوم قرار داشت که در اصل از برقراری حکومت شیعه ناراضی بود و بعد از قتل شاه اسماعیل دوم از ایران فرار کرد.

[2] - در این رابطه میکله ممبره سیاح اروپایی که خود شاهد آن دوران بوده در خاطرات خود می‌نویسد: «شاه یک خواهر در خانه‌اش دارد که نمی‌خواهد ازدواج کند زیرا می‌گوید او را نگه می‌دارد تا زن مهدی بشود. این مهدی نواده‌ی علی (ع) و محمّد (ص) است. شاه می‌گوید که از خواهرش در روی زمین که جایگاه راستین محمّد (ص) است مراقبت می‌کند. او یک اسب سفید هم دارد که برای مهدی (عج) نگه داشته است. این اسب که پالان مخملی سرخ رنگ و نعل‌های نقره و بعضی اوقات طلای ناب دارد. هیچ کس سوار این اسب نمی‌شود و همیشه آن را در جلوی بقیّه‌ی اسب‌های شاه قرار می‌دهند.» گویا این اعتقاد دارای سابقه طولانی داشته است. چنان که عبدالرفیع حقیقت در کتاب جنبش سربداران ضمن اشاره به این نکته که رهبران این نهضت از افکار شیعی سوریه و جبل عامل استفاده کرده‌اند در رابطه با عقاید ظهور و عقیده خواجه علی مؤید سربداری در صفحه 227 به نقل از میرخواند و خواندمیر می‌نویسد: «که وی بیش از اسلاف خود در مذهب تشیع تعصب نشان داد و امر کرد تا هر بامداد و شامگاه اسب زین کرده‌ای آماده نگاه دارند تا چنان چه حضرت صاحب‌الزمان ظهور کند بی مرکب نماند. او دستور داد به نام دوازده امام شیعیان سکه زدند و نام ایشان را بر روی سکه‌ها حک کردند.»

[3]- شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، ص 34

[4]- پس از کشتارهایی که شاه اسماعیل دوم در بین شاهزادگان به راه انداخت متوجه کانون قدرت یعنی خواهرش گردید. از بین بردن او کاری آسان نبود و در جهت تضعیف وی راهی دیگر برگزید. در صفحه 244 کتاب تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در دوره صفویه آمده است که: «در این هنگام از میان برداشتن شاهزاده خانمی که در قتل مدّعی بزرگ وی، حیدر میرزا نقشی چنان بزرگ ایفا کرده بود ممکن و مقتضی نبود، زیرا از پری خان خانم در واقع جز خلوص نیت و ارادت نسبت به مرشد کامل چیز دیگری دیده نشده بود و قصد از بین بردن او مسلماً موجد شورشی میان طایفه‌های سرخ کلاه می‌گردید. از اینرو قطع ریشه‌ی نفوذ یا دست کم محدود کردن حیطه‌ی قدرت پری خان خانم به صلاح نزدیکتر بود. برای نیل به این مقصود اسماعیل از دو جانب اقدام کرد. نخست آن که چون می‌دانست پری خان خانم از دخالت سلطانم خانم خواهر شاه تهماسب و عمّه  وی در کارهای کشور بسیار ناراضی است و می‌خواهد که مانع از هرگونه نفوذ سلطان خانم شود عمداً موجباتی فراهم ساخت تا دست عمّه‌اش در رتق و فتق کارها گشاده‌تر گردد و پری خان خانم از این جهت بیشتر بر وی رشک برد. دوم آن که در صدد قطع رابطه درباریان با حرمسرا برآمد. برای جلوگیری از آمد و شد سران لشکر و بزرگان سرخ کلاه به حرمسرا ابتدا اسماعیل در قالب زنان در کارها و کنکاش میان امیران و خانم‌های حرم به ایشان فهمانید. دیری نگذشته بود که پای همگی ایشان از جمله کسانی که با خاتون‌های دودمان خویشی داشتند از حرمسرا قطع گردید.»

[5] - بهار و خون و افیون (زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد اول، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز صص 257 و 261

[6] - بهار و خون و افیون (زندگی شاه اسماعیل اول)، نویسنده احمد احرار، جلد دوم، چاپ چهارم، 1371، نشر شباویز ، ص 678

[7] - در پاورقی صفحه‌ی 49 از جلد اول کتاب زندگی شاه عباس اول نوشته نصرالله فلسفی در مورد شرط پذیرفتن سلطنت از سوی شاه محمّد که زیاد منطقی به نظر نمی‌آید و این که باید خواهرش کشته شود چنین می‌نویسد: «در شب نهم ذیحجه 985ه پری خان خانم هنگام مرگ سی سال داشت. اولئاریوس در سفرنامه‌ی خود می‌نویسد که شاه محمّد سلطنت را به شرط کشتن خواهرش پذیرفته بود. پس از آن خلیل خان، لـله‌ی پری خان خانم او را در خانه‌ی خود خفه کرد. شاه تمام دارایی خواهر را که نزدیک به ده هزار تومان بود به پاداش این خدمت به او بخشید.»

[8] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 26 و 27

9- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 409

نقش زینب بیگم در فراز و فرود دولت صفوی

 

زینب سلطان بیگم دختر شاه تهماسب

دوران شاه تهماسب اول صفوی از جهات مختلف حائز اهمیت است. علاوه بر امور سیاسی که با قرارداد صلح آماسیه با دولت عثمانی در تثبیت حکومت صفوی کوشید از نظر امور داخلی نیز با تحکیم مذهب و توسعه‌ی خرافات و سپس در مسأله‌ی جانشینی مسیر تاریخ صفویه را وارد تغییرات گسترده کرد. از بین فرزندان پسر او یعنی شاه اسماعیل دوم و شاه محمد که به حکومت رسیدند به دو تن از دخترانش به نام‌های پری خان خانم و زینب بیگم و همچنین همسر شاه محمد باید اشاره داشت که با اقدامات خود نقش راهبردی در امور داخلی و تحولات دربار داشته‌اند. در این دوران علاوه بر اختلافات شدید قزلباشان توطئه‌های زنان را در بسیاری از چالش‌ها و درگیری‌های ریشه‌ای حوادث بعد نمی‌توان نادیده گرفت. حوادث پشت پرده‌ی زنان تنها شامل کسب مقام ولایتعهدی برای پسران خود نبود، زیرا نتایجی ناگوار برای حذف رقبا و کشتن فرزندان ذکور در ایام دیگر داشت. در این رابطه در کتاب نگاهی به فریاد کاخ‌های صفوی در روشن ساختن این تحولات داشته‌ام و در این مبحث فقط به جایگاه آنان اشاره می‌گردد.

«زینب سلطان بیگم دختر شاه تهماسب صفوی که شاهقلی بیگ استاجلو قورچی شمشیر سمت للگی او را داشت و در زمان شاه اسماعیل ثانی، نامزد علیقلی خان شاملو امیرالامرای هرات بود و نواده‌ی دورمیش خان شد اما تن به ازدواج نداد و تا پایان عمر شوهر نکرد. قاضی احمد قمی، زینب بیگم را بهترین بنات شاهی دانسته و می‌نویسد شاه اسماعیل او را به علیقلی خان شاملو نبیره دورمیش خان داده عقد نمودند، چون میانه‌ی امرای خراسان و عراق نزاع رخ داد آن ازدواج صورت نگرفت و همچنان در حباله‌ی اوست. اما حسن روملو در اسامی دختران شاه تهماسب نام زینب بیگم را نیاورده بلکه آن دختری را که به علیقلی خان حاکم هرات دادند با نام آنا خانم آورده است. به نظر می‌رسد که این دختر نخست آنا خانم نام داشت و به زینب سلطان بیگم مشهور شد. او به دستور شاه اسماعیل دوم به عقد ازدواج علی قلی خان شاملو درآمد اما این ازدواج هرگز تحقق نیافت. علیقلی خان در هرات کشته شد و آن عقد ازدواج منتفی شد. از آن پس زینب بیگم در دربار صفوی ماند و در بسیاری از امور حکومتی دخالت داشت. او بعد از پریخان خانم مدبرترین زن خاندان صفوی بود. در زمان شاه محمد خدابنده و پسرش حمزه میرزا بانوی حرمخانه‌ی شاهی و در زمان شاه عباس نیز از همه‌ی شاهزاده خانم‌های صفوی به آن پادشاه نزدیک‌تر و از جملگی محترم‌تر بود. حرمسرای شاهی به دست او اداره می‌شد. در دوران پادشاهی شاه عباس در تمام مجالس شور و کنکاش بزرگان کشور حضور می‌یافت و در لشکرکشی‌ها همراه شاه عباس سفر می‌کرد. مسلماً این زن در شخص شاه عباس نفوذ زیادی داشت. چنان که شاه تقریباً در تمامی مشکلات با او مشورت می‌کرد و حتی گاهی درباره مسائل سوق‌الجیشی از زینب بیگم نظر می‌خواست.

در سال 1015 ه.ق چغال اوغلی سردار ترک با سپاهی متجاوز از صدوهزار نفر روی به آذربایجان نهاده بود شاه عباس که سپاه خود را در برابر دشمن ناچیز می‌دید قصد عقب نشینی داشت، ولی زینب بیگم در مجلس مشاوره با سرداران سپاه مثل الله وردیخان بیگلربیگی فارس و قرچقای خان رئیس تفنگچیان هم صدا شده، شاه را به جنگ ترغیب نمود و شاه نیز بدین رأی گردن نهاد. زینب بیگم تنها زنی بود که در مجالس رسمی و مشاوره شاه حاضر می‌شد و میان مردان می‌نشست. در فوت شاه عباس اول از ترس این که مبادا انتشار این خبر موجب شورش شود به مصلحت نواب مستطاب علیّه‌ی عالیه زینب بیگم آن قضیه‌ی هایله را از عوام مخفی داشتند و چون پنهان کردن این خبر ممکن نشد و شایعه‌ی آن پخش شد، امرا و ارکان دولت و وزرا و اعیان حضرت خصوصاً زینل خان ایشیک آقاسی باشی به صلاحدید زینب بیگم بر پادشاهی شاه صفی موافقت نموده و محضری درست کرده به مهر جمیع امرا و وزرا و یوزباشیان و عساکر که در بلده‌ی اشرف حاضر بودند، رسانیدند.

شاردن نوشته است که این زن بسیار زیبا بود و شاه عباس عاشق شیدا و دلخسته‌ی او بود و می‌خواست با او ازدواج کند. چندین نفر مخصوصاً یکی از معاریف ایشان موسوم به میرباقر به این کار فتوا دادند. اما با مخالفت عده‌ی زیادی از علما که با شمشیر و چوب و سلاح‌های دیگر به در سرای سلطنتی حاضر و دادخواهی کردند، شاه عباس تسلیم شد و این وصلت را صورت نداد. زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس نیز تا سال 1041 هجری همچنان در حرمخانه شاهی معزز و محترم و خاتون بود. در این سال شاه صفی او را از حرمخانه بیرون راند و او تا سال 1051 هجری دور از دستگاه سلطنت در انزوا به سر می‌برد و در این سال درگذشت.

آثار خیریه‌ی متعددی از کاروانسرا، پل، راه، بیمارستان و غیره به زینب بیگم نسبت داده شد است. شاردن از کاروانسرایی بین راه سگزآباد به ساوه از آثار وی نام می‌برد. اسکندر بیک ترکمان آورده است در زمان حضرت اعلی شاهی ظل اللهی بانوی حرم علیه عالیه و در خدمت آن حضرت قرب و منزلت عظیم داشت و خیرات و مبرات از او به ظهور می‌آمد. دلاواله از کاروانسرای بیگم نام می‌برد که توسط زینب بیگم ساخته شده و اطراف آن تماماً متعلق به او بوده است. او در زمان دیدار خود اشاره می‌کند که این بانو اکنون به علل اختلاف داخلی فامیلی مورد غضب شاه واقع شده و در قزوین به حال نیمه زندانی به سر می‌برد. اگرچه می‌افزاید که اخیراً شاه او را بخشیده و اجازه داده است به اصفهان برود، ولی دیگر اختیارات و نفوذ سابق را ندارد. گور زینب بیگم در مشهد است و هم در زمان حیات خود بازار امیر چقماق یزد را که بدو تعلق گرفته بود وقف مزار خویش نمود.»[1]

برای آشنایی بیشتر از جایگاه و مقام عمّه‌ی متنفذ شاه عباس اول به روایتی دیگر اشاره می‌گردد. در این متن زینب بیگم سومین زن مقتدر عصر صفویه توصیف شده است ولی از نظر انجام خدمات عام‌المنفعه همطراز وی نمی‌باشند. «بی تردید زینب بیگم را بعد از پری خان خانم و مهد علیا می‌توان سومین زن مقتدر و متنفذ عصر صفوی نامید. به خصوص در سال‌های اولیه سلطنت برادرزاده‌اش صاحب نفوذ فوق‌العاده‌ای در حکومت او بوده است تا جایی که در پاره‌ای از مواقع می‌توانسته نظر شاه را به نفع نظر و رأی خود تغییر دهد. برای مثال در سال 1019 ه.ق هنگامی که شاه عباس، خواجه فصیح لاهیجانی را در برابر سه هزار تومان به دشمن او بهزاد بیگ وزیر گیلان فروخت، زینب بیگم برادرزاده‌اش را به خاطر این کار ملامت کرد و او را بر آن داشت که بهزاد بیگ را از کشتن خواجه فصیح باز دارد. به همین دلیل نیز بود که امرای سرکش و طاغی هنگامی که از کرده‌ی خویش نادم می‌شدند شفاعت زینب بیگم را راهی مطمئن برای نجات خویش می‌یافتند. برای نمونه هنگامی که شاه عباس جهت سرکوب شورش الوند دیو عازم مازندران شده بود الوند دیو که پشیمان شده بود متوسل به زینب بیگم شد و از او درخواست کرد که اگر از خدمت اشرف درخواست گناهان این گنه کار متقبل عفو تقصیرات می‌گردند. این سخن الوند دیو نشان دهنده‌ی این است که شفاعت زینب بیگم همواره مقرون به اجابت بوده است.

زینب بیگم در سیاست خارجی شاه عباس اول نیز تأثیرگذار بوده و جایگاه خاصی در مناسبات سیاسی این دوره داشته است. برای نمونه در سال 1015 ه.ق که شاه عباس حملات همه جانبه‌ای را علیه عثمانی‌ها تدارک دیده بود، مادر سلطان عثمانی طی نامه‌ای از زینب بیگم درخواست کرد که واسطه عقد صلح میان طرفین متخاصم شود. همچنین هنگامی که هیأتی سیاسی از جانب شاه عباس اول در سال 1591 م / 1001 ه.ق به ریاست حاج خسرو به روسیه اعزام شد زینب بیگم نیز به همراه شاه عباس نامه و هدایایی برای ملکه روسیه فرستاد. علاوه بر این مسائل سیاسی در زمینه امور نظامی نیز زینب بیگم مورد مشورت شاه عباس قرار می‌گرفته و در شورای جنگی حضور می‌یافته است چنان که در سال 1005 ه.ق هنگامی که چغال اوغلی سردار ترک با سپاهی متجاوز از صد هزار نفر به آذربایجان تجاوز کرد شاه عباس به دلیل قلت سپاه در ابتدا تصمیم به عقب نشینی گرفت، اما با مخالفت فرماندهانش مواجه شد و هنگامی که در این مورد با عمه‌اش زینب بیگم رایزنی کرد او همصدا با فرماندهان سپاه خواستار جنگ با عثمانی شد. زینب بیگم که اداره حرمسرای شاه عباس نیز به عهده او بود ظاهراً به دلیل بروز اختلافاتی که در سال 1022 ه.ق میان او و برادرزاده‌اش رخ داد از حرمسرای اصفهان طرد شد و به قزوین فرستاده شد. منابع به علل و چگونگی این اختلافات اشاره نمی‌کنند، اما شاید بتوان گفت که دخالت‌های بیش از اندازه زینب بیگم در امور حکومت شاه را بر آن داشته تا مدتی عمه‌اش را از پایتخت دور کند. در سال 1027 ه.ق زینب بیگم مجدداً مورد لطف و عنایت شاه قرار می‌گیرد و بار دیگر در سفر و حضر مشاور و همنشین شاه می‌شود. به طوری که در سال 1029 ه.ق که شاه عباس در فرح آباد به بیماری سختی دچار شد و در نتیجه زمزمه‌های نافرمانی سرداران قزلباش از گوشه و کنار به گوش می‌رسید تدابیر این زن بود که هم موجب فروکش کردن طغیان سرداران سپاه و هم موجب بازگشت بهبودی و سلامتی شاه شد.

علاقه شدید شاه عباس اول به عمه‌اش، اقامت طولانی زینب بیگم در دربار و حرمسرای شاه عباس و تجرد زینب بیگم و عدم تمایل او به ازدواج موجب بروز شایعاتی در بین مردم شده بود. (در سال 985 به دستور شاه اسماعیل دوم قرار بود به عقد علیقلی خان شاملو درآید که سرانجامی نیافت). آنتونیو دوگواه از شایعه روابط عاشقانه شاه و عمه‌اش در بین مردم سخن می‌گوید و شاردن نیز معتقد است که شاه عباس دیوانه‌وار عاشق عمه‌اش بوده و حتی قصد داشته که با او ازدواج کند اما به دلیل مخالفت روحانیون و علمای دینی از این اقدام صرف نظر کرده است. البته واهی بودن این شایعه و مغرضانه بودن سخن شاردن با توجه به اشکال شرعی این کار و تعداد زیاد زنان و کنیزان زیبارویی که شاه در حرمش داشته مشهود است.»[2]

روایات منسوب به زینب بیگم تقریباً مشابه یکدیگر می‌باشد و از دیگاهی دیگر درباره وی چنین آمده است: «زینب بیگم (1051- 970) عمه‌ی شاه عباس صفوی یکی از نامورترین بانوان دوره صفویه است. او که خواهر شاه اسماعیل دوم بود در آغاز جوانی به فرمان برادر به عقد علیقلی خان شاملو امیر بزرگ خراسان و حکمران هرات درآمد، امّا از آن جا که قرار شده بود او را یک سال پس از اجرای مراسم عقد به هرات بفرستند. پس از آن که روابط امرای خراسان و عراق بر هم خورد برادر دیگرش سلطان محمد خدابنده که پس از شاه اسماعیل دوم بر تخت نشسته بود از فرستادن خواهر به خانه‌ی شوهر خودداری کرد و پس از کشته شدن علیقلی خان آن پیوند برای همیشه گسسته شد. از آن پس زینب بیگم که روحی مردانه و شخصیتی نافذ داشت مقام اول بانوی حرمخانه را به دست آورد و چون شاه عباس بزرگ بر تخت نشست دیگر نه تنها حرمسرای شاهی به دست او اداره می‌شد؛ بلکه شاه در تمامی امور کشوری و لشکری با وی مشورت کرده و دستورهای او را به کار می‌بست. زینب بیگم که نزدیکترین رایزن شاه بود حتا در مسائل مربوط به جنگ و یا صلح نیز دخالت می‌کرد و به خواست هم او بود که شاه عباس در سال 1015 هجری زمانی که چغال اوغلی سردار عثمانی با سپاهی متجاوز از صد هزار نفر به آذربایجان حمله کرد با آن که از جنگیدن با او احتراز داشت، اما با وجود کمی سپاه به آنان حمله برد و چنان که زینب بیگم پیش بینی کرده بود بر آنان غلبه یافت. به گفته تاریخ زینب بیگم تنها بانویی بود که در مجالس رسمی شاه حضور می‌یافت و در کنار مردان می‌نشست. او پیوسته در سفر و حضر و حتا در لشکرکشی‌ها با شاه عباس همراه بود و شاه بدون مشورت با او دست به کاری نمی‌زد. امّا به مرور زمان و زشت یادی‌های دشمن رفته رفته نفوذ خود را در شاه از دست داد و حتا در سال 1022 آتش اختلاف بین او و شاه عباس چنان بالا گرفت که سرانجام به دستور شاه او را از حرمسرای اصفهان دور کردند؛ اما پنج سال بعد عمه و برادرزاده بار دیگر با یک دیگر آشتی کردند و زینب بیگم باز به اصفهان آمد و مقام و موقع دیرین را در نزد شاه باز یافت. در هنگامی که در تاریخ 1029 ه.ق شاه عباس در فرح آباد مازندران به بیماری شدیدی دچار شد پاره‌ای از سرداران قزلباش از غیبت طولانی شاه سر به عصیان برداشته و زمزمه‌های نافرمانی را سر دادند. زینب بیگم که وضع را وخیم می‌یافت چون در تمامی آن مدت بحرانی نقش پرستار مخصوص شاه را بازی کرده بود آمرانه به او دستور داد که باید به هر نحو شده باشد خود را به سران قزلباش نشان بدهد ،وگرنه امکان دارد دامنه شورش آنان بالا بگیرد و با کوشش‌های او بود که سرانجام شاه با تمامی ناتوانی حاضر شد سوار بر تخت روان از حرمخانه بیرون آمده خود را به سرداران یاغی نشان بدهد. سپس به خواست زینب بییگم شاه عباس از فرح آباد به فیروزکوه انتقال داده شد که همین تنوع آب و هوا سبب نجات شاه از مرگ شد.

زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس چند سالی را همچنان با عزت و احترام در حرمسرا گذراند تا سرانجام شاه صفی پس از کشتار مدعیان سلطنت در سال 1041 او را از حرمسرا بیرون راند و بدینسان زینب بیگم سال‌های آخر عمر خود را در انزوا و تنهایی گذراند و سرانجام در سال 1051 دیده از زندگی فرو بست. زینب بیگم که به امور اجتماعی نیز علاقه بسیاری داشت در زمانی که در اوج قدرت بود موفق به ساختن چندین پل و کاروانسرا و بیمارستان هم شد و مقدار زیادی از ثروت خود را صرف آبادانی کشور کرد. از جمله بناهایی که از او برجای مانده است کاروانسرای بیگم در راه قزوین – ساوه است.»[3]


 



[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 251 تا 253

[2] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، صص 142 تا 144

[3] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، صص 999 تا 1001

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403 ، ص 407

معرفی کوتاه از بهروزه خانم همسر شاه اسماعیل اول

بهروزه خانم

«بهروزه همسر عقدی شاه اسماعیل اول پادشاه صفوی بود. به سبب دلاوری‌های مردانه و وفاداری نسبت به شوی تاجدارش در تاریخ در کنار نام زنان بزرگ دنیا به یادگار مانده است. از تاریخ تولد و چگونگی ازدواج او با پادشاه صفوی اسناد معتبری در دست نیست و تنها نقطه روشن زندگی او شرکت در جنگ چالدران و جنگیدن در کنار سایر جنگاوران دلیر ایرانی با ترکان عثمانی است. می‌گویند در هنگامه جنگ بزرگ چالدران در زمانی که شاه خود در میدان جنگ شمشیر می‌زد بهروزه نیز نقاب بر روی در جامه‌ی رزم در کنار چند زن دلیر دیگر به میدان آمد و پس از پردلی‌های اعجاب‌آور از بخت بد در چنگال سربازان سلطان سلیم گرفتار گردید و به اسارت برده شد. پس شکست ایران در جنگ چالدران، شاه اسماعیل که از اسارت بانوی حرم خود سخت در تب و تاب بود چند نفر از امرا را به نامه‌ای پیش سلطان سلیم فرستاد و از سلطان خواست تا بهروزه را آزاد کرده و قرارداد صلح را امضا کند. اما سلطان عثمانی در پاسخ گفت بهروزه را به فتوای علمای اهل سنت به عقد یکی از علمای ترک به نام جعفر چلبی زاده درآورده است تا انتقام زنان عثمانی را که در آتش بیداد قزلباش سوخته‌اند بگیرد. بدینسان بهروزه تا زنده بودن شوی اجباری در اسارت عثمانیان باقی ماند، اما پس از کشته شدن آن مرد شاید به سبب وقار و متانتی که در آن مدت از خود نشان داده بود دیگر از سوی سلطان سلیم به او توهینی روا دانسته نشد و سرانجام به امر پادشاه عثمانی به شهر اوزنه تبعید گردید و از آن پس نیز دیگر خبری از او در تاریخ نیامده است.»[1]


 



[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 404