پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

موقعیت زن در حکومت کریم خان زند

زن در حکومت کریم خان

در اینجا صحبت از نقش زنان در دوره زندیه نیست و تنها از دیدگاه کریم خان مطرح می‌شود که وی چگونه به زن نگریسته و یا به عنوان ابزاری برای رسیدن به سیاست‌هایش از آنان استفاده کرده‌اند. از روایات چنین برمی‌آید که او تا اواخر عمر از همنشینی با زنان متعدد بی‌بهره نبوده‌اند و مهمترین دلیل آن وجود فرزندانش می‌باشد که از مادران متعدّد به دنیا آمده‌ و ابوالفتح‌خان و محمّدعلی‌خان نیز همین راه را پیموده‌اند. اوّلین مطلبی که از شهوت‌رانی کریم خان به ثبت رسیده مربوط به رفتار وی در اصفهان می‌باشد که سرانجام تحت تأثیر سخن علما از کردار خود عذرخواهی می‌نماید. این دیدگاه و سلیقه وی گویا در وجودش نهادینه بوده است، زیرا بعد از استقرار در شیراز نیز نه بدین شکل، بلکه برای سرگرمی رقبا و حتّی عوام نیز معمول داشته‌اند. مؤلّف رستم‌التّواریخ در باره این خصلت وی در اصفهان می‌نویسد: «بر دانشمندان معلوم باد که چون والاجاء وکیل‌الدّوله زند یعنی کریم خان شیرگیر، همّت بلند بنای شرب خمر داشت، چند نفر از اعیان اصفاهان که در خدمتش تقرّب و گستاخی یافته بودند و شیطنت و نادرستی و ناپاکی در طبیعت ایشان مستتر بود و ذات ایشان متضمّن خیانت و جنایت بود به وی عرض نمودند که اگر می‌خواهی جهانگیر بشوی باید ازاله بکارت چهل دختر باکره نمایی و خون ازاله بکارتشان را بر کرباس نازک هندی مالیده، همیشه با خود نگاه داری که مجرّبست و در این باب از آن جهانسالارِ باده پرستِ سرمست رخصت یافتند و فاحشه‌ای که به بی‌بی چکمه زرد شهرت یافته به خانه‌های شریف و وضیع و غنی می‌فرستادند و از بسیار کس‌ها رشوه می‌گرفتند و از بعضی دیگر دختر جمیله دلآرا می‌گرفتند و او را به حمام برده و به حلی و حلل آراسته و به فنون مشّاطگی پیراسته به قانون شرع انور در حباله آن سرور در می‌آوردند و او را به حریم پادشاهی می‌بردند و عروس‌وار او را به آن شاه دامادِ رندِ سرمست عیار می‌سپردند و وی در حالت سرمستی آن زیبا صنم را در آغوش خود به شیرین زبانی و مهربانی کشیده و از جام وصل دلگشای جانبخش شرابِ کام چشیده و وی را خلعت داده و صداقش را عطا می‌نمود و مرخص می‌فرمود و آن ناپاک‌ها که بانی این کار ناپسند بودند آن جمیله را به خانه خود می‌بردند و کامی از او حاصل کرده بعد او را به خانه پدر و مادرش می‌فرستادند. چون این کار به حدّ کثرت رسید علما به دیدنش رفته او را از این حرکت ناپسند و از این فعل زشت منع نمودند. از این عمل بد دست برداشت و از ایشان کمال خجلت و انفعال یافته و عذر خواست. آن والاجاء عاقلی بود، معقول فهم و منقولِ غیر معقول را انکار می‌نمود و قبول نمی‌کرد و همه امورش مقرون به حکمت بود و به افسانه هرگز گوش نمی‌داد از آن جمله حدیث خروج دجّال را باور نمی‌کرد به آن قسمی که در کتاب‌ها نوشته‌اند.»[1]

کریم‌خان بعد از سکونت در پایتخت برای آن که از جانیان و گردنکشی افراد ماجراجو خیالش راحت شود آنان را در شیراز گرد آورد و برای سرگرمی آن‌ها اماکن میخانه و عشرتکده مهیّا ساخت تا شاید انحراف فکری به وجود آورده و آنان را از طغیان باز دارد. مؤلّف مذکور به نقل از پدرش که شاهد آن موقع بوده‌اند تعداد هفتادوپنج نفر از زنان مشهور آن اماکن را نام می‌برد.[2] در رأس آنان زنی بود به نام ملافاطمه که در توصیف او می‌نویسد: «زنی بود میانه بالا و سیاه چرده، نزدیک به گندم گونی و لیمو پستان و باریک بینی و باریک میان و بزرگ کفل و چشم جادو و هلال ابرو و مشکین مو و عنبر بو و با ملاحت و آنیت و شیرین گفتگو بوده و در نغمه‌پردازی و خوش‌آوازی رشک بلبلان گلستانی و در جلوه‌گری و رقّاصی غیرت طاووسان لنبانی و کبک روش و خوش‌خو و دلجو و نیکومنش بوده و هرگز به کسی تکبّر نمی‌کرده و دل شاه و گدا را بی‌تفاوت به دست می‌آورده و هر کسی را از خود راضی می‌نمود. به قدر بیست هزار بیت از منتخبات اشعار شعرای قدیم و جدید در بر داشت که در هر مجلسی آن‌ها را به مناسبت و به موافقت آواز دف و نقّاره و ناله نی و نغمه چنگ و بربط و صدای عود و رود و سرود و رباب می‌خواند و هزاردستان از شنیدن آواز خوش جانبخش از شاخه گلبن بیهوش می‌افتاد و طاووس مست در حالت جلوه‌گری از تماشای رقص آن سرو قامت متحیّر و مات می‌ایستاد.»[3]

همین مؤلّف در مورد محافل بزم وکیل‌الدّوله می‌نویسد: «بر ارباب دانش و بینش پوشیده مباد که والاجاه کریم خان وکیل‌الدّوله جم اقتدار، داراب رفتار، دارا کردار، بهرام اطوار از روی مصلحت ملکی به جهت میگساران و باده‌کشان و دردنوشان میخانه و خراباتی با لطف و صفا و پر نشو و نما فرمود بنا نمودند و آن محله را که جایگاه فواحش و شاهدان دلکش طنّاز پر عشوه و ناز قرار دادند و آن را خیل می‌خواندند. به قدر پنج شش هزار نفر زنان ماهروی گل‌رخسار، مشکین موی دلربای خوش اطوار، همه خوش آواز و بازی‌گر و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص همه با ادب و کمال و معرفت و نکته پرداز، همه اشاره فهم و مونس جان و دل، اهل راز و نیاز در آن خیل خوش و دارا لذّتِ دلکش جا دادند. شاهوشان گردنکش و بهادران و وزیران با فضل و کمال و ادب و سرهنگان سلطنت طلب و امیران و گردان با حسب و نسب، بلکه همه ساکنین و متوطنین دارالعلم شیراز را شب و روز مقیّد به قید باده‌کشی و شاهد بازی و مشغول به شغل مجلس‌آرائی و محفل‌پردازی نمود و چنان سرگرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که اهل و عیال و یار و دیار را فراموش و با لعبتِ غرور دم‌ساز و با شاهد غفلت هم‌آغوش گردیدند و آن وکیل جلیل کاردان جم جاه ایران و قاطبه خلایق، سیما صلحا و اتقیا و مصلحین آن زمان از فتنه و شرّ اهل فساد و از ضرر و گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند.»[4]

همان گونه که اشاره شد این منش کریم خان شامل مردمان دیگر و سپاهیانش توسط گروهی از فیوج  (طوایف کولی) نیز می‌گردیده است و معتقد بود که همان گونه خانه‌ی بی‌مستراح نمی‌تواند وجود داشته باشد جامعه نیز از این امر مستثنی نخواهد بود و بر همین اساس دستور تأسیس عشرتکده را در خارج از شهر می‌دهد. دکتر عبدالحسین نوایی در باره این اقدام کریم خان می نویسد: «در حدود دویست سال پیش این ترتیب صحیح در ایران به دستور کریم خان مرسوم گردید و شجاعت سیاسی و هوش او بود که توانست چنین اساسی را بنیان نهد. او معتقد بود که شهر بی‌خرابات همچون خانه بی‌مستراح است و همچنان که برای جلوگیری از پلیدی و آلودگی اتاق‌های خانه جای نشست و برخاست و پذیرایی و غذاخوری است مستراحی لازم است برای دفع پلیدی و رفع آلودگی شهریان نیز خراباتی لازم است و بدین جهت در شهر شیراز در محلی دور از خانه‌های مردم شهر خراباتی قرار داد که مردم آن را خیلخانه می‌نامیدند و جمعی از فواحش را در آن جای داد. بیان کتاب رستم‌التواریخ که خالی از لطافت ادبی نیست در این مورد چنین است. به قدر پنج شش هزار از زنان ماهروی گل‌رخسار مشکین موی دلربای خوش اطوار همه خوش‌آواز و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص در آن خرابات خوش و خیل دلکش جای دادند و میخانه‌های طرب بخشِ جانفزای دلگشا در آن ولایت با لطف و صفا ساختند و شاهوشان گردنکش و بهادران با کشمکش و سرهنگان سلطنت طلب و گردان با حسب و نسب را شب و روز مقیّد باده‌کشی و شاهد و مشغول به شغل مجلس‌آرایی و محفل پردازی نمود و چنان گرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که یار و دیار خود را فراموش و با شاهد غفلت هم‌آغوش گشتند و آن وکیل دولتمند کاردان و قاطبه خلایق سیما، صلحا و مصلحین آن زمان از شرّ اهل فساد و از گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند. اگر در نوشته این مؤلّف دقّت کنیم مشاهده می‌کنیم که وکیل مقصود دیگری نیز از این طرح داشته و با این طریق می‌خواسته سر کسانی را که ادعاهایی داشتند به باده سرگرم کند و لذّت نای و نوش را چنان بر آنان عرضه دارد که از جوش و خروش جز در محفل بزم و در نزد شاهدان و لولیان دور مانند.»[5]

قضاوت در مورد این اقدامات کریم خان به خوانندگان محوّل می‌گردد و ضمناً توصیف این مطالب موجب آن نگردد که وکیل مردی بی‌تعصّب بوده و احترامی برای نوامیس مردم قائل نبوده است. در بعضی روایات که به وی نسبت داده‌اند بدین نکته اشاره شده که اشخاص خطاکار را تنبیه و مجازات می‌کرده‌اند. دکتر نوایی در همین رابطه با توصیفی مفصّل می‌نویسد: «کریم‌خان در همان ذهن ساده خود حساب احتیاج طبیعی را از حساب نظم اجتماعی جدا کرده بود. او می‌دانست که هر مرد و زن سالم احتیاجات طبیعی و غریزی دارند که از برآوردن آن ناگزیرند و از طرف دیگر می‌دانست که هرگز اجتماع بی‌بندوبار و بی‌عفّت پایدار نمی‌ماند و جامعه‌ای که در آن ناموس زنان و اصالت افراد خانواده محفوظ نماند به زودی به انحطاط و انقراض خواهد کشید. به همین جهت وی نسبت به ناموس مردم بسیار غیور و متعصّب و سخت بود و حتّی از گناه افراد نزدیک خاندان خود نیز در نمی‌گذشت. نقل این داستان از رستم‌التّواریخ بسیار عبرت‌انگیز است. قاپوچی‌باشی (رئیس دربانان شاهی) کریم خان مردی بود بسیار قوی هیکل و تنومند و بلندبالا. این مرد زنی داشت بسیار زیبا و خوش اندام ولی عاشق پیشه و شیطان اندیشه. این زن گرفتار عشق طاهرخان پسر خواهر کریم خان شده بود. طاهرخان هم نوجوانی بود بسیار زیبا و دلیر و ضمناً میگساری علی‌الدّوام سرمست و معشوقه بازی از خدا غافل و صنم پرست. بالاخره آن زن توانست طاهرخان را فریب داده و به خانه خود کشاند. روزی قاپوچی باشی بی‌موقع به خانه آمد و آن دو را با یک دیگر تنها و سخت مهربان دید. شوهر بدبخت خواست با چماقی که در دست داشت بر فرق طاهرخان بکوبد امّا طاهرخان او را امان نداده با همان وضع ناهنجار خود از جای برجسته دست قاپوچی را گرفت و او را برزمین زد و با شالِ کمر دست او را بست و در مقابل چشم وی باز دست در گردن آن زن درآورد و سرانجام وقتی هم که برخاست تا خانه را ترک گوید دست در جیب قاپوچی کرد و پول‌های او را به جیب خود ریخت و از خانه بیرون آمده به حمام رفت. شوهر بدبخت هر طور بود دست و پای خود را باز کرده به کریم خان شکایت برد. خان زند که اوصاف آن زن را شنیده بود قاپوچی را نصیحت کرد که زن تو از خدا بیگانه و با همه کس آشناست، به طوری که دست رد بر سینه سیاه و سفید نمی‌نهد. او شایسته تو نیست. وی را طلاق بده و زنی با عفّت و نجابت بگیر. من کلیّه مخارج عروسی تو را به عهده می‌گیرم. ناگهان قاپوچی غیرتمند! فریاد برآورد که همه‌ی اهل ولایت زن مرا می‌خواهند من چه طور او را نخواهم و دست از او بردارم. وکیل از این سخن زشت قاپوچی و آن کار ناشایست طاهرخان سخت برآشفت و دستور داد که طاهرخان را آوردند و بر زمین به پشت خوابانیدند و حکم نمود که یساولان به ضرب چوب و چماق استخوان‌های او را شکسته و کریم خان نیز از شدّت خشم از جای برخاست و کفش ساغری خود را به دست گرفت و با نعل آهنین کفش آن قدر بر کاسه سر خواهرزاده خود زد که جوان دلیر مثل نعش بر زمین افتاد. امرا و وزرایی که در جلسه حضور داشتند فریاد برآوردند که بیچاره مرد. او را ببرید دفن کنید و به این تمهید او را از مرگ حتمی نجات دادند و بی‌اطّلاع وکیل جرّاحان و شکسته‌بندان به معالجه او پرداختند و یک سال طول کشید تا آن زخم‌ها و شکستگی‌ها بهبود یافت.

کریم‌خان نه تنها کار زشت، بلکه حتی نظر و اندیشه زشت افراد را نسبت به ناموس دیگران نمی‌بخشید! هنگام جشن عروسی پسر وی ابوالفتح‌خان با خواهر هدایت‌الله‌خان پسر حاجی جمال فومنی، کریم خان بر در حرم‌خانه نشسته بود و زنان اکابر و بزرگان شیراز به اندرون می‌رفتند. نگهبانان کشیک صد نفر از سیاهان نوبه بودند. همه با دشنه‌های زرّین‌قبضه و تیغ‌های هندی که در آن هنگام همه در حضور کریم خان ایستاده بودند، یوزباشی (فرمانده صد نفری) غلامان سیاه هنگامی که زنان از پشت سر غلامان عبور می‌کردند در یکی از زنان متمایل شده به نظر خریداری بدو نگریست. کریم خان متوّجه شد و به بهانه دیدن تجهیزات و اسلحه غلامان برخاست و شمشیر همه را دید و باز پس داد تا به یوزباشی رسید و همین که شمشیر وی به دست کریم خان رسید چنان بر کمرش زد که دوپاره شد. آنگاه به حاضران گفت زنان رعایا و اکابر و اصاغر که به حرم من درآیند در حکم عیال منند. این غلام در یکی به چشم تمایل نگریست. سزای او را دادم تا دیگر کسی به چشم بد ننگرد و همه حدّ خود را بدانند. امّا این مرد بدین غیرتمندی و ناموس پرستی در خارج از حدود نظم جامعه و در خلوت خاص خویش در معاشرت زنان بی‌اختیار بود و همه شب بساط باده‌گساری داشت و به قول رضاقلی‌خان هدایت لولیان به مجلس او رقصیدندی و شب خسبیدندی. او نه تنها خود بدینگونه کام از جهان برمی‌گرفت و از زندگی آن طور که خود تشخیص داده بود لذّت می‌برد، بلکه سعی داشت دیگران نیز بدینگونه کام از حیات برگیرند! و پس از آن همه رنج‌های دوران هرج و مرج و ظلم‌ها و ستم‌های نادری مردم بار دیگر از عمر نصیبی یابند و لذّتی ببرند. به همین جهت شب‌ها بر بام قصر خویش برمی‌آمد و گوش به صدای شهر فرا می‌داد اگر در شهر صدای ساز و آواز و اسباب عیش و طرب می‌شنید خوشحال می‌شد که رعایا آسوده خاطر به شادی پرداخته‌اند و ملالی از ما ندارند. اما اگر شبی آواز چنگ و ناله نمی‌شنید پریشان و افسرده می‌گردید و می‌گفت پیداست که امروز وزیر و کلانتر بر رعایای ما حوالتی کرده‌اند و چیزی صادر نموده‌اند که امشب ملالتی دارند و فردا تحقیق می‌کرد و رفع ظلم می‌نمود. همین رضاقلی‌خان در باره وی این داستان را آورده، شبی در مجلس شراب خویش یکی از لولیان را که روی و مویی بایسته و خلق و خویی شایسته بود برخلاف شب‌های دیگر افسرده و در آواز و رقص سرد و دل‌مرده دید. علّت را استفسار کرد. لولی گفت: مردی سبزی فروش بازاری مدّت یک سال است که گرفتار عشق من شده است و در این مدّت دینار دینار از خرج خود کنار گذاشته و دو سه تومانی فراهم کرده و امشب بساطی آراسته و مرا به خانه خود خواسته بود که گماشتگان شاهی رضا ندادند و مرا بدین جا آوردند. دلم برای آن عاشق سبزی فروش دلداده و حالِ نا امیدی و انتظار وی می‌سوزد و نمی‌دانم که چه کرد و چه می‌کند. کریم خان متأثّر شد و دستور داد تا از شراب و کباب و اساس بزم و مقداری وجه نقد با همان لولی برای او بردند. چون غلامان شاهی بدین وضع به خانه او رسیدند وی از دیدن آن همه شمع و چراغ و مردان خنجر بر کمر تصوّر کرد که شحنه به گرفتن او آمده، روی به فرار نهاد و به زحمت و با هزار سوگند توانستند مراتب عنایت خان زند را به او اعلام نمایند و شاهد شمع و شراب و سایر لوازم و اسباب را در خانه وی نهند و او را با معشوقه تنها گذارند.

کریم‌خان حتّی برای سپاهیانش نیز آمیزش را لازم می‌شمرد تا مبادا در هنگام جنگ در شهرها و دهات رسوایی به بار آورند و بی‌عفّتی کنند و به همین جهت هرجا می‌رفت و به قول رستم‌التّواریخ افواج فیوج و فواحش بسیار به جهت لشکریان خود می‌برد و لولیان شهر آشوب به اردوی خود داشت. کریم خان چنان که گفتیم تا آخرین لحظات زندگی پایبند مهر زیبارویان بود و با این که یک سال آخر عمر علیل و رنجور بود به طوری که چند بار خبر مرگ او منتشر و موجب بروز بی‌نظمی‌هایی در فارس و عراق گردید. باز در همان حال دلش در گرو عشق ماهروی زیبا پیکری بود و از عشق آن زن مغرور آتش‌ها برجان و دل داشت.»[6]


 



[1] - ص 322 رستم‌التواریخ محمدهاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1352

[2] - برای آن که با برخی از اسامی آن زمان آشنا شویم به تعدادی از اسامی آن ها اشاره می‌گردد:گلنار، کشور، مرصع، ماه پیکر، ماه پاره، آب حیات، طاووس، سرو ناز، شیرین، شکر، ملا فاطمه، شاخ نبات، گلچهره، مایل، طوطی، منیژه، منظر، بلورین، نگارین، نازدار، سنبل، یاسمن، مشک بیز، عنبربو، پری‌زاد، مستانه، نیلوفر، لاله، زبرجد، نسرین، ریحان، گلستان، شکوفه، جان شیرین، صندل، مرمر، سوسن

[3] - رستم‌التواریخ، محمدهاشم آصف، به اهتمام محمّد مشیری، 1352، ص 342

[4] - رستم‌التواریخ، محمد هاشم آصف، به اهتمام محمد مشیری، 1352، ص340

[5] - صص 187 و 188 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

[6] - کریم خان زند، دکتر عبدالحسین نوایی، 1348، ص244 تا 250

7- نقش زنان در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 581

زندگی پشت پرده کریم خان زند

زندگی پشت پرده کریم‌خان

«سرگرمی‌های خصوصی وکیل عبارت از عیش و نوش‌ها و عشق‌ورزی‌هایی که به طور سنتی در آن‌ها با همه سلاطین شرق، وجه اشتراکی داشت. بعضی اوقات سراسر شب را به افراط در عیّاشی می‌پرداخت و پس از آن به هنگام بامداد و پیش از پرداختن به امور ایالتی به خواب فرو می‌رفت. وی در صرف مشروبات الکلی و امور جنسی ولعی شدید داشت و تا یک سال قبل از مرگش هنگامی که در سنین بین 70 تا 80 سالگی قرار داشت در حدود یکصد و بیست زن در حرمسرایش نگاهداری می‌کرد. مطالعه و تحقیق بیشتری در باره این بعد از زندگی او نشان می‌دهد که تفریحاتش کیفیت منصفانه و آبرومندانه‌ای داشته است. یک روز جوان گردن کلفت بیست ساله‌ای در ارومیه به کاخ سلطنتی شیراز وارد شد و ادّعا کرد که فرزند نامشروع وکیل است. برای اثبات این مدعی حلقه نگینی را که وکیل به هنگام رابطه با مادرش به او داده بود نشان داد. کریم خان از این قضیه آگاه شد و جوان را به عنوان فرزندش پذیرفت. در موردی نیز خواهرزاده‌اش طاهر خان زند را به خاطر روابط نامشروع با زن بسیار زیبای قاپوچی‌باشی قصر به شدّت مضروب کرد به طوری که معروف است در اوان سلطنت برای استفاده از تفریحات شش دختر مردم را به زور می‌گرفت. بنا به روایت رستم‌التّواریخ پس از یکی از اردوکشی‌های پردرد سر آذرباجان هر شب به باده‌گساری می‌پرداخت و دلّالان محبت نیز دختران شایسته و مناسب را می‌ربودند و وارد بسترش می‌کردند. بامداد فردا دختر را با خلعتی بیرون می‌کرد. سرانجام هیأت نمایندگی علمای اصفهان او را از این کار نهی کردند و پشیمان شد و توبه کرد و این عمل را ترک گفت. شاید در همین ایّام باشد که نویسنده کتاب فوائدالصفویه می‌گفت: کریم خان هزار دختر باکره نوجوان و اصیل را ربود و ازاله بکارت کرد. از جمله این افراد از دختران یهودی که وارد حرمسرایش بودند نام می‌برد.

گزارش دیگری نیز از سوی سیّاح روسی معروف به گملین که در سال 1776م در گیلان و مازندران بوده است تهیّه شده است که با روح خیر اندیشی و نیک مردی وکیل مغایرت دارد. طبق شایعات محلّی که اغراض قاجاریان نیز چاشنی آن بوده است و احتمالاً هدایت‌الله‌ خانِ رشتیِ نیمه مستقل نیز در پرورش آن سهمی داشته است، چهره‌ی وکیل را به گونه‌ی مردی شرابخوار و شهوت‌ران و دیکتاتور و حریص ترسیم کرده است که چندان مراقب بهبود شراط زندگی تبعه‌ی خویش نیست و از ترس یاغیان در دورن حصار کاخش پنهان شده است. گزارش کنسولگری روسیه حاکی از وجود آشوب‌ها و ناراحتی‌هایی از سال 1768م در استان‌های گیلان و مازندران می‌باشد و این گزارش شورش‌ و آشوب‌های مذکور را به علت افزایش مالیات‌ها و اغماض از بیدادگری‌های مقامات اداری تحت سلطه او می‌داند و می‌گوید که عملاً از رسیدگی به امور ایالت سر باز می‌زند. البتّه این گزارش می‌تواند مربوط به اغتشاشات ایّام طغیان حسینقلی‌خان و لشکرکشی‌های سرکوب‌گونه زکی‌خان و علیمردان‌خان زند باشد. همه منابع به وجود شورشی در خود شیراز اشاره می‌کنند و شاهدی عینی چنین می‌نویسد: حضور کریم خان فرمانروا در شیراز که بدون سپاه و نظارت بر امور کشور فقط سعی بر اجحاف‌های مالیاتی سنگین دارد، باعث شده است که از سوی خرد و کلان شکایت و انتقاد از او به صورتی یکسان بالا گیرد و راه هرج و مرج و شورش باز شود. این اتّهام که زیردستان وکیل با انضباط بار نیامده بودند و حتّی در مواردی از اجحاف‌های آنان نیز به طور نسبی اغماض می‌کرد از سوی عبدالرّزاق بیگ نیز تأیید شده است. این گفته که بیشتر اطّلاعات ما در باره سیاست ادرای او مغایرت دارد حتی از سوی منبع مشکوکی چون رستم‌التّواریخ نیز به صورت گسترده‌ای مورد تأیید قرار گرفته است. زمینه و مفهوم نوشته دنبلی نشان می‌دهد که وی در این ادّعا ایالات دور افتاده را در نظر گرفته است و می‌خواهد اشاره کند که شهرت دادگری در نظام حکومتی وکیل بیش از آن چه عملاً بوده است، تعمیم داده شده است.

نوای اختلاف نظری دیگر نیز در شیراز برخاست. کلانتر ادعاد می‌کند که اخلاق کریم خان در یک سال قبل از مرگش تغییر کرده بود و مرتکب اعمالی شد که از او بعید به نظر می‌رسید و کاملاً بی‌سابقه بود، از جمله این کارها محاصره بصره و اشغال بصره بود. آدم‌ها و پول زیادی هدر رفت. هنگامی که متصدّی انبار غلّه متّهم به سوء استفاده در کارش شده بود، وکیل کسر انبار را از صاحبان اراضی کشاورزی گرفت.[1] بدون شک در شروع جنگ بصره سهم عظیمی بر دوش اعضاء رهبری مملکت که کلانتر نیز به اعتراف خودش یکی از آن‌ها بوده است، می‌باشد. لذا دشوار است که آدمی باور کند شکایت او نمایانگر نظرات اکثریت توده مردم باشد. معهذا گاهی شواهدی در باره کورکردن‌های بیدادگرانه و خونریزی‌هایی مقارن با بیماری وکیل در سال 1760 دیده می‌شود. در این مورد نبایستی مسأله بیماری جسمی احتمالی کریم خان را با توّجه به بعضی از موارد سوء رفتار عادیش و مصرف الکل و تریاکی که برای تسکین این بیماری به کار می‌برد و طبعاً قوّه قضاوتش را کند می‌کرد و بر تند مزاجیش می‌افزود، نادیده انگاشت. در اینجا مقدماتی بسیار نزدیک شبیه مسأله بیماری نادرشاه مشاهده می‌کنیم. یبوست مزاج و بیماری‌های کبدی احتمالاً عدم توانایی در قوای مغزیش به وجود آورده بود که موجب قساوت و سخت دلی ایّام آخر زنگی‌اش گردیده است. اگر قرار است برای این عدم تعادلش پایه دیگری جستجو شود باید اذعان کنیم که کریم خان مردی فوق‌العاده نیک‌بخت بوده است که قبل از رسیدن به مرحله جنونِ سلف صاحب‌نامش دنیا را بدرود گفته است. ولی آن چه محقّق گردیده است این است که این انحراف روانی چه به اوایل و خواه به اواخر عمرش مربوط باشد به هر حال موجب تباهی اعمال تحسین‌انگیز گذشته‌اش گردیده است. حتّی کلانتر که قلم مسمومش درباره بسیاری از معاصرانش به بدی یاد کرده است، بر سر آن نبوده است که نیش قلم را متوّجه او سازد و ناگزیر شده است که اعتراف کند اگر تقوا و نیکی‌هایش هزار باشد، گناهش فقط یکی است.»[2]


 



[1] - خشونت کریم خان مربوط به مبارزات اوّلیه عمر نیز بوده است. لاله جعفری در صفحه 46 کتاب خود از ساختن کلّه‌ مناری توسط کریم خان می‌نویسد: «.. دیگر همه مردم شهرها، ایلات لرستان و خوزستان نسبت به کریم خان اظهار اطاعت کردند به جز یکی طایفه، طایفه «لیراوی» که در قله کوه‌ها زندگی می‌کردند. کریم خان ده هزار سوار به جنگ آنان فرستاد. آنان سنگ‌های کوه‌ها را بر سر زندیان سرازیر کردند. عدّه زیادی کشته شدند. سرانجام کریم خان دستور داد تا سرجنبانان لیراوی را کشتند. او با خشونت تمام دستور داد که از سرهای آن ها کلّه منار بسازند و بقیه را همراه خود در اطراف شیراز مکان داد.»

[2] - کریم خان زند، جان.ر. پری، ترجمه علی محمد ساکی، 1367، صص 403 تا 405

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 569

کریم خان زند

کریم‌خان زند

کریم‌خان فرزند ایناق و مادرش بای‌آغا (مریم بیگم بیگم آغا) می‌باشد.[1] ایناق و بوداق دو برادر بودند که در طایفه زند بر سایر اقوام رتبه و برتری داشتند. ایناق دارای دو پسر به نام‌های محمّد کریم و محمّد صادق بود. هنگامی که ایناق فوت کرد برادرش بوداق با بیوه‌ی او یعنی مادر کریم خان ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج یک دختر و دو پسر به نام‌های اسکندر و زکی می‌باشد و از این لحاظ کریم خان با زکی‌خان نابرادری هستند. کریم خان نیز سه خواهر داشت که دو تن از آن‌ها به همسری پسر عموهایش محمّد خان بی‌کلّه[2]و شیخعلی‌خان زند درآمدند. از دوران کودکی و جوانی کریم خان هیچ اطّلاع دقیقی در دست نیست و به کریم توشمال معروف بوده است.[3] این مرحله از زندگی وی مربوط به ایّام تبعید اجباری آن‌ها و طایفه‌اش در درّه‌گز خراسان می‌باشد که تعداد آن‌ها را بین سی تا چهل خانواده ثبت کرده‌اند. در این مدّت علاوه بر آن که تمام حرکات و رفتارشان دور از چشمان تیزبین نادر نبوده در جنگ‌ها و به خصوص هنگام لشکرکشی به هند نیز از این طایفه استفاده کرده است. طایفه زند همه دلیر و شمشیرزن بودند ولی از بین دو پسر ایناق به توانایی نظامی محمّد کریم‌خان همه اذعان داشته‌اند. پس از آن که در سال 1160 ه.ق که نادر به قتل رسید و علیقلی‌خان یا عادل شاه حکومت را در دست گرفت بزرگان طایفه زند به سرپرستی این دو برادر از موقعیت و هرج و مرج ایجاد شده استفاده کردند و تصمیم گرفتند که به موطن اصلی خود باز گردند. سرانجام آن دو برادر بدون توجّه به لشکر و سپاه عادل شاه افراد طایفه خود را حرکت دادند و عادل شاه نیز لشکری به تعقیب آنان فرستاد ولی نتوانست بر آن‌ها غلبه یابد. زمانی که طایفه زند موفّق شدند بر اثر لیاقت و شایستگی آن دو برادر به موطن اصلی خود یعنی پری و کمازان برسند همگی محمّد کریم‌خان را به فرماندهی خود انتخاب کردند. کم‌کم آوازه و شهرت وی از روستای پری فراتر رفت و بعضی از ایلات دیگر هم به حضور وی رسیده و همراه وی گردیدند. در همین ایّام ابراهیم میرزا (ابراهیم شاه) که با برادر خود عادل شاه دچار اختلاف شده بودند تصمیم گرفت که از کریم خان استفاده کند و نامه‌ای بدین شکل برای کریم خان نوشت: «بعضی ایلات عراق و برخی از اهل جور و نفاق دست ترکتازی گشاده، پای به طریق عدوان و طغیان نهاده و به انواع تطاول و تطرّق (راهزنی) اقدام دارند. تنبیه و تأدیب آن‌ها و ترقیه حال رعایا و برایا و امنیت طرق آن ولا محوّل بر رأی آن جنابست و در طی شرح مزبور خلعتی گرانمایه و اقسام جواهر و پیرایه ارسال داشت و به نحو مسطور امور مزبور را مفوّض داشت.»[4]

محمّدکریم بعد از کسب این موقعیت با کمک برادرش صادق و برادر مادریش اسکندر و عموزاده‌هایش محمّد و شیخعلی‌خان اساس توانایی‌های طایفه زند را پایه‌ریزی کردند. از این زمان رقابت و مبارزات کریم خان بیشتر معطوف با علی مرادخان و ابوالفتح‌خان بختیاری در اصفهان و مهرعلی‌خان (محمدعلی‌خان) تکلّو در همدان و حسنعلی‌خان حاکم سنندج می‌باشد. در طی نبردهایی که با خوانین این محدوده انجام می‌دهد گاه دچار پیروزی و یا شکست‌هایی می‌گردد و به روایتی بعد از کسب پیروزی بر حاکم همدان است که لقب خانی مفتخر می‌شود. در مورد اعطای این لقب دکتر شعبانی می‌نویسد: «فسایی معتقد است که کریم و برادرش صادق در رکاب ابراهیم شاه خدمت کردند و به پاس مجاهدات صمیمانه خود به رتبه خانی اختصاص یافتند. گلستانه اعطای این لقب را به مبارزه کریم خان با سپاه پنج هزار نفری حاکم همدان مهرعلی‌خان تکلّو و شکست او از سوی افراد قبیله کریم می‌داند.»[5] بعد از آن که کریم خان بر حاکمان همدان و سنندج غلبه یافت آوازه‌ و شهرتش در همه جا گستره شد و در نهایت هنگامی که توانست بر علیمردان‌خان که اتحاد سه گانه در اصفهان را بر هم زده بود به پیروزی دست یابد و جایگاه خود را مستحکم سازد، لقب وکیل‌الدّوله برای خود برگزید و از روی مصلحت شخصی به نام میرزا ابوتراب را به عنوان شاه اسماعیل سوّم صفوی که در حقیقت مترسکی بیش نبود به عنوان پادشاه معرّفی کرد و او را در قلعه آباده به زندگی اجباری مجبور ساخت.

عصر کریم خان از سال 1163-1193ه.ق یا 1779-1749م می‌باشد ولی دوران حکومت وی از سال 1179تا 1193 می‌باشد که شیراز را با عنوان وکیل‌الدّوله به پایتختی خود انتخاب کرد و در این مدّت 14 سال است که از صفات اخلاقی و ساده زیستی و توجّه به عمران شهر شیراز سخن‌ها نقل شده است. این دوران کوتاه مدّت به منزله داروی آرامبخش و مسکنی بود که پس از دوران نادر و هرج و مرج‌های اواخر آن نصیب مردم شده بود و بعد از آن نیز چون وضع آشفته‌ی قبل تکرار گردید موجب هرچه برجسته‌تر شدن این از مقطع تاریخ گردیده است. یکی از لغزش‌های بزرگ کریم خان آن بود که برای ادامه حکومتش چاره‌ای نیندیشید و به همین علّت بعد از مرگ وی باز تکرار تاریخ صورت گرفت و بین بازماندگان اختلافات شدّت یافت و برادران و عموزاده‌ها به کشتار یک دیگر پرداختند و زمینه را برای استقرار آقامحمّدخان قاجار فراهم ساختند.


 



[1] - پوران فرخزاد در صفحه 516 جلد اول کتاب خود درباره مادر کریمخان زند می‌نویسد: «بیگم آغا مادر کریم خان زند از زنان دلاور دوران خود و از الهام بخشان کریم خان در مبارزاتی بود که به حکومت او بر ایران انجامید. او در حمله‌ی افغان‌ها در سال 1166 ه.ق به سرکردگی آزادخان افغانی به قلعه‌ی کریم خانی که به اسارت او و تنی چند از جنگاوران انجامید نه تنها خود و دیگر یاران را از چنگ افغان‌ها نجات داد، بلکه به حمله‌ی آنان غنیمت بسیاری را نیز به چنگ آورد. او در بیشتر مبارزات با پسرش همکاری داشت و از زنان پردل دوران خود به شمار می‌آمد.»

[2] - محمدخان به این دلیل به بی‌کله معروف بود که در یکی از جنگ‌ها به اندازه یک کف دست از سرش را شمشیر برده بود و در جنگ نیز از نظر تهّور و بی‌باکی بی‌نظیر و به حق بی‌کلّه بود.

[3] - در پاورقی صفحات 27 و 45  کتاب جان پری تحت عنوان کریم خان زند در توضیح واژه توشمال می‌نویسد: «رستم‌التواریخ ص 247، ساروی ص 17، مینورسکی شرحی دز زمینه این لغت در دوره صفویه ذکر کرده است و آن را مترادف با ناظر آشپزخانه به کار برده است. لغت نامه دهخدا - خوانسالار و در گرجی محل آشپزخانه توشمالی گفته می‌شود و می‌گوید که این لغت اصولاً مغولی است. توشمیل یعنی مرد مورد اعتماد که در لغت لری به عنوان رئیس به کار برده می‌شود. به صورتی اهانت آمیز برای کریم خان به وسیله مخالفانش به کار برده می‌شد. رابینو در صفحه 39 کتاب کرمانشاه می‌نویسد که خان‌های لک اغلب جلوی اسمشان توشمال به کار می‌بردند. کلمه توشمال در لهجه لری مرادف با کدخدا می‌باشد. تش تحریف شده تاش و به مفهوم خداوند و صاحب رئیس است. مال یعنی آبادی و گروه. بنابراین توشمال به معنی صاحب و رئیس آبادی است از نظر سلسله مراتب ایلیاتی مراتبی بالاتر از کدخدا و پائین تر از خان داشت.

[4] - تاریخ گیتی گشا، میرزا محمد صادق موسوی نامی اصفهانی، چاپ چهارم، 1368، ص 8

[5]- تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوره افشاریه و زندیه، دکتر رضا شعبانی، 1378، ص 121

6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 567

معرفی کوتاه از سوابق تاریخی طایفه زند

سوابق تاریخی طایفه زند

در مورد سابقه تاریخی طایفه زندیه که جزء یکی از طوایف لر می‌باشد اطّلاعات موثّقی وجود ندارد و تمامی مورّخان به دلیل کمبود این کاستی‌ها مجبور به بازگویی همان روایات اندک و یا به نقل قول از یک دیگر پرداخته‌اند. از آن جا که طایفه زند جزئی از طوایف بزرگ کرد و لر می‌باشد برای کسب اطّلاعات دقیق‌تر باید از معرّفی این طوایف کمک گرفت. دکتر رضا شعبانی که در این زمینه بررسی و تحقیقات جامعی دارند با استفاده از مجموع دیدگاه‌های موجود می‌نویسند: « در سوابق ایلات مختلفی که به نام لر مشهورند سخن بسیار است و تقسیمات آن‌ها به طوایف لر کوچک (ایلات لرستان و پشتکوه) و لر بزرگ (ایلات بختیاری که خود به دو طایفه هفت لنگ و چهار لنگ تقسیم می‌شوند) از اهمّ نکات است. شواهد باستانی حاکی از آن است که مناطق لرنشین پیش از ورود آریاییان مسکونی بوده است و اقوام گوناگونی در آن مناطق زندگی می‌کرده‌اند. در حفّاری‌هایی که در گرارجنه و غار گنجی در دشت گرگان در نزدیکی‌های خرّم‌آباد انجام پذیرفته، ابزارها و وسایلی به دست آمده است که قدمت آن‌ها به چهل هزار سال پیش می‌رسد. همچنین حفّاری‌هایی که در تپّه‌های باستانی میمه، علی‌کش و جفاسبز در نزدیکی دهلران صورت گرفته آثاری از اوّلین دهکده‌های پیش از تاریخ را با قدمتی برابر هشت تا ده هزار سال پیش ارائه می‌دهد. بازمانده‌های فرهنگی جوامع پیش از تاریخ در لرستان بیانگر آن است که این جوامع به تدریج مراحل تکامل از پارینه سنگی تا میانه سنگی و نوسنگی و شهرنشینی را پشت سر نهاده‌اند. ساکنان این نواحی از پیش‌قدمان انقلاب ده‌نشینی و کشاورزی ایران بوده‌اند و در پیدایش زندگی شهرنشینی سهم عمده‌ای برعهده داشته‌اند چنان که ایلامی‌ها ساکنان کهن استان‌های لرستان و پشتکوه (ایلام)، خوزستان، بختیاری، کهکیلویه و بویراحمد و بخشی از فارس دارای تمدن درخشانی بوده‌اند که سابقه آن به سه هزار سال پیش از میلاد می‌رسد. همزمان با ایلامی‌ها قوم دیگری به نام کاسی‌ها در لرستان سکونت داشته‌اند که نام آن‌ها برای نخستین بار در نوشته‌های آشوریان آمده است.

تحقیقات پژوهشگرانی چون دیاکونوف و گیرشمن در باره منشأ قومی و سرزمینی کاسی‌ها مدلّل می‌دارد اقوام کاسی و ایلامی که در نواحی لرنشین کنونی سکونت داشته‌اند در حدود سال 700 ق.م جذب فرهنگ آریایی شده و با انتقال قدرت از مادها به پارس‌ها در کلّ بزرگتری که امپراتوری هخامنشی را تشکیل داده مستحیل گردیده‌اند. مینورسکی معتقد است که کاسی‌ها هنوز از استقلالی نسبی برخوردار بودند؛ به نحوی که هخامنشیان به هنگام عبور از سرزمین آنان مجبور به پرداخت راهداری بودند. با این حال تردیدی نیست که به علّت غلبه عنصر متفوّق هخامنشی و بعدها در ادوار جانشینان آنان فرهنگ و زبان پارسی جایگزین فرهنگ و زبان کاسی و و ایلامی گردید و جایگاه ثابت و تاریخی اقوام آریایی استقرار و منزلت طبیعی خویش را نمایان داشت.

در دوره اسلامی لرستان ضمیمه حکومت کوفه شد و جزو ایالت جبال یا عراق عجم به حساب آمد. در سده 4ق حسنویه کرد مناطق لرنشین را به تصرّف خود درآورد و خاندان او تا سال 500 ق بر لرستان حکومت کردند. مقارن با استیلای مغولان این خطّه به دو بخش لر بزرگ و لر کوچک تقسیم شد. سرزمین لر بزرگ  (لرستان خاوری) از نظر تقسیمات زبانی و گویش‌های محلی شامل منطقه وسیعی است که بین رود دز (سزار) در شمال و نواحی بوشهر در جنوب گسترش یافته است و استان‌های کنونی چهارمحال بختیاری، کهکیلویه و بویراحمد و بخش‌هایی از خوزستان را در بر می‌گیرد. واژه لر بزرگ هم که در عصر مغول رایج شده تا زمان صفویه به کار رفته است. بانی حکومت اتابکان لر بزرگ ابوطاهر فرزند محمد از کردان مهاجری بود که به سال 500 ق از سوریه به سرزمین مزبور مهاجرت کردند و سلسله اتابکان مشهور به فضلویه را در سال 550 ق تأسیس نمودند. مرکز حکومت آنان شهر ایذه (مالمیر) بود. استیلای آنان تا سال 827 ادامه پیدا کرد. بعد از سقوط آنان زنجیره‌ی امور از هم گسیخته شد و در عصر صفوی این مناطق به مناطق بختیاری و کهکیلویه تقسیم شد. در سرزمین‌های لر کوچک (لرستان باختری) شجاع‌الدّین خورشید به سال 570 ق سلسه اتابکان لر کوچک را بنیان نهاد. این منطقه در دوره فرمانروایی اتابکان لر به صورت منطقه وسیعی درآمد که محدوده آن در زمان فلک‌الدّین حسن هشتمین اتابک از سلسله مزبور از یک سو شامل نواحی بین همدان و شوش و از سوی دیگر شامل مناطق بین اصفهان و خوزستان بود. در زمان صفویه لر کوچک از اهمیّت ویژه‌ای برخوردار بود و در شمار چهار ایالتی قرار داشت (خوزستان، لرستان، کردستان و گرجستان) که والی آن شاهی کوچک تلقی می‌شد و از امتیازات حسب و نسبی خاص با دربار صفوی استفاده می‌کرد. زمامداری این ولایت از سال 1006 تا 1148 ق که عمر حکومت صفویان به انتها رسید، آغاز شد و تا دوره‌های افشاریه و زندیه و قاجاریه نیز به طول انجامید بدین نحو لر کوچک از زمان صفویه و بعد از آن به لرستان معروف شد و مرزهای آن هم تا زمان قاجاریه تغییر نیافت.»[1]

طوایف لرستان از نظر لهجه به دو گروه لک و لر تقسیم می‌شو‌ند. طوایف لک بیشتر در نواحی شمال و شمال غربی لرستان و همچنین در بین برخی از طوایف لرستان، ایلام، کرمانشاهان و قسمت‌هایی از همدان و قزوین زندگی می‌کنند و طایفه زند نیز از جمله طوایف لک زبان به شمار می‌آیند. در گذشته لک‌ها به طوایف وند شهرت داشتند و لرهای فیلی (فهلو، فهلی، فهلوی) می‌گفتند.[2] در متون تاریخی تا پیش از کریم خان زند نشانی از طایفه زند دیده نمی‌شود و تنها با عنوانی کلّی کرد یا لر از آن‌ها یاد کرده‌اند. طایفه زند به سه تیره‌ی زند بگله، زند هزاره و زند خراجی تقسیم می‌شدند. دو تیره بگله و هزاره از یک نژاد و تیره خراجی از رعایا و فرودستان و مردم عادی طایفه بوده‌اند. کریم خان که بنیانگذار سلسله زندیه است از تیره بگله بود و بر افراد تیره هزاره که سرپرست آنان الله مراد (قیطاس) و برادرش خدا مراد بودند، ریاست داشت و به تبَع آنان تیره خراجی نیز از خان زند پیروی می‌کردند. کریم خان در جلب تیره‌های زند موفق بود ولی بعد از مرگ وی این وضعیت دوامی نداشت و خوانین بگله و هزاره به جان هم افتادند. علی مرادخان از تیره زند هزاره بود که بیشتر سران تیره بگله را به قتل رسانید و لطفعلی‌خان نیز سران تیره هزاره را قتل عام کرد. در چنین وضعی زندهای خراجی نیز با ظهور آقامحمدخان قاجار که دشمن همه آنان بود هر یک به گوشه‌ای گریختند و همراه بسیاری از طوایف لک به ایل قشقایی پیوستند. کریم خان در ابتدای بازگشت از خراسان برای اتحاد با خوانین لر به اسماعیل‌خان فیلی و رؤسای طوایف سلسله و باجول‌وند مراجعه کرد. اسماعیل‌خان که هنوز سران زند را به چیزی نمی‌شمرد و آنان را رعایای خود می‌دانست از حمایت آن‌ها امتناع ورزید. تحت تأثیر این عمل وی طوایف دیگر لر نیز مانند سگوند، دالوند، یاراحمد و قائد رحمت و آروان نیز از حمایت کریم خان خودداری کردند. کریم خان با خلق و خوی گذشت و سازگاری بر تمام این مشکلات پیروز شد ولی با تأسّف باید گفت که تمام زحماتش بعد از مرگ از بین رفت و با اختلافات شدیدی که بین جانشینان او پدید آمد زمینه را برای به قدرت رسیدن آقامحمدخان فراهم ساخت.

جان.ر.پری در مورد طایفه زندیه می‌نویسد: «طایفه زندیه گروهی بودند با معیشت شبانی که از اراضی دامنه زاگرس به روستاهای پری و کمازان در نزدیکی ملایر کوچ کرده بودند. کمازان نیز نام دهی در نزدیکی آن می‌باشد. این دو ده با چند روستای دیگر ناحیه‌ی لکستان را تشکیل می‌دادند. معمولاً زندها را شاخه‌ای از طوایف لک لرستان که کلهر و زنگنه و مافی و باجلان را نیز شامل می‌شود به حساب آورده‌اند و نویسندگان ایرانی و خارجی آن‌ها را چون طوایف دیگر همسایه‌شان جزء اکراد طبقه بندی کرده‌اند. علت این سردرگمی و اختلاف نظر را باید در موقعیت و مسکن این طایفه جستجو کرد، زیرا در حاشیه‌ خط تکلیف کننده‌ای که از کرمانشاه می‌گذرد و به صورتی سنتی لرستان را از کردستان مجزّا می‌سازد. عملاً رسوم و فرهنگ لری و کردی و لهجه‌هایشان با هم آمیخته‌اند، قرینه‌هایی نیز بر این امر دلالت دارد ولی به هر حال زندیه خود را از همسایگان دیگرشان مجزّا ساخته و یا آن‌ها را بیگانه پنداشته‌اند. گاهی از آن‌ها به عنوان لر فیلی و زمانی هم به عنوان کرد اردلان یاد شده است. طوایف لک که لهجه و خصوصیاتشان آن‌ها را بیشتر به اکراد مانند کرده است، یقیناً از نواحی شمالی لرستان کوچ کرده و یا به وسیله شاه عباس صفوی در اطراف ملایر اسکان داده شده‌اند. در اواخر دوره صفویه از آنان به عنوان لر و لک نام برده شده است. زندیه در زمان مهدی‌خان نقش فعّالی به عهده گرفتند. مشارالیه یکی از راهزنان محلی بود و پس از هجوم سال 1720م افاغنه که دوره‌ای از هرج و مرج مشابه سال‌های پس از مرگ نادرشاه را در پی داشت، پدیدار شد. در این سال‌ها ترک‌های عثمانی نیز از فرصت استفاده کرده و کرمانشاه را به تصرّف خود در آوردند و مهدی‌خان از پایگاه اجدادیش در پری و کمازان به اتّفاق هفتصد نفر از افرادش جنگ‌های چریکی و مستمری علیه آن‌ها را آغاز کرد. موقعی که مورد تعقیب قرار می‌گرفت به کوهی پناهنده می‌شد. به طوری که می‌گویند آن چه از راه غارت و دزدی کسب می‌کرد مصروف اردوکشی و مبارزات بی‌غرضانه وطن‌پرستانه‌اش می‌کرد و در سال 1723م نادرشاه پس از لشکرکشی به قصد تنبیه یاغیان بختیاری، در کرمانشاه تصمیم گرفت که این راهزنان را شدیداً مجازات کند. برای انجام این منظور به نیروی تحت فرمانِ فرماندهی باباخان چاوشلو (چاپشلو) مأموریت داد. باباخان از راه خدعه سران زند را تأمین داد و آنگاه مهدی‌خان و چهارصد نفر از همرزمانش را به دَم تیغ سپرد. تمام چادرها و اموالشان را غارت کرد و سران و تعداد قابل ملاحظه‌ای از خانواده‌هایشان را به شمال خراسان تبعید کرد و آن‌ها را در ابیورد و درّه‌گز در نزدیکی کلات جای داد. زندیه تا پانزده سال پس از این واقعه در تبعید به سر می‌بردند. فشار تهاجم ترکمن‌ها را تحمّل کردند و تقریباً تمام سران طایفه مستمراً در قشون نادر که از نقطه‌ای به نقطه دیگر از بغداد تا دهلی در حرکت بود خدمت کردند. در زمان مرگ نادرشاه زندیه‌ی ساکن درّه‌گز جمعاً در حدود سی یا چهل خانواده بودند. دو برادر به اسامی ایناق که بزرگتر و پدر کریم و صادق بود و بوداق که کوچکتر و پدر اسکندر و زکی بود این طایفه را اداره می‌کردند. در روزگار مورد بحث ما سرپرستان طایفه هر دو مردند و یا طبق تصریح نامی که به سرزمین اصلی خودشان برگشته بودند و پسرانشان بر طایفه ریاست می‌کردند. پسر بزرگ ایناق موسوم به کریم بگ سرپرست طراز اول طایفه محسوب می‌شد. این مسأله که مهاجرت آنان قبل و یا بعد از واقعه قتل نادر و در تحت چه شرایطی روی داده است همچنان مبهم باقی مانده است. شاید اگر تصور شود که مهاجرت زندیه به اطراف ملایر در همان سال اوّل قتل نادر روی داده باشد به صواب نزدیکتر است. سربازان بنیچه‌ی[3] طایفه نیز احتمالاً در همان زمان که علی مرادخان بختیاری از مشهد گریخت بدون کسب اجازه از عادل شاه و با قبول خطر مجازات ترک خدمت و مسائلی دیگر به سوی منطقه خویش رفته باشند. افرادی که سالیان بعد به عنوان رؤسای طایفه معروف شدند به ویژه کریم و برادرش صادق و برادر مادریش اسکندر و عموزاده‌هایشان محمّد و شیخ علی، اساس توانایی‌های طایفه را پایه‌ریزی کردند. آن چه در این باره شایان تذکّر است حسن نیّت و اطمینان دو طرفه‌ای بود که این دو گروه در نخستین مراحل شروع به کار نسبت به همدیگر مرعی داشتند.»[4]


 



[1] - تاریخ اجتماعی تحولات سیاسی اجتماعی ایران در دوره‌های افشاریه و زندیه، جلد اول، دکنر رضا شعبانی، 1378، صص 112 تا 115

[2] - این اصطلاح از روزگار صفویه به بعد متوالی شده است. غرض از لرهای فیلی مردمی هستند که زبانشان لری است و به واژه لکی صحبت می‌کنند.

[3] - مترجم کتاب جان. پری در صفه 217 در مورد واژه بنیچه می‌نویسد: «این کلمه از دو قسمت بن و یچه درست شده است. بن به معنی ریشه و اساس است. اصطلاحاً به صورت‌های مالیاتی گفته می‌شد. مالیات روستاها براساس وسعت، درآمد، جمعیت محاسبه می‌شد. در گرفتن سرباز برای قشون نیز این نکات رعایت می‌گردید و خرج سرباز تا محل اردو و کمک خرج به خانواده او معمولاً در مدّت خدمت به عهده صاحب بنیچه یا مالک بود. سرباز بنیچه سربازی بود که اهالی هر ده برای حکومت آماده می‌کردند.»

[4]- کریم خان زند، جان.ر. پری، ترجمه محمدعلی ساکی، 1382، صص24 تا 26

5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 565

معرفی کوتاه از سلسله زندیه

سلسله زندیه

پس از آن که نادرشاه افشار به قتل رسید هرج و مرج ایران را فرا گرفت و برگی دیگر از تکرار تاریخ رقم خورد. بازماندگان نادر به برادر کشی و حذف رقیبان از صحنه‌ی سیاسی پرداختند و زندگی مردم را میدانی برای تاخت و تاز قرار دادند. سرانجام از بین مبارزان قبایل مختلف کریم خان زند بر دیگران غلبه یافت و حکومت زندیه را به پایتختی شهر شیراز نأسیس کرد. دوران حکومت وی بیش از 14 سال طول نکشید، ولی به دلیل آن که مردم دوران‌های بسیار سختی را سپری کرده بودند همین ایام کوتاه که آرامشی نسبی به وجود آمده بود به نیکی از آن یاد می‌کنند. از ویژگی‌های مشترک حکومت زندیه و افشاریه را باید در فروپاشی آن‌ها بعد از قتل یا فوت رهبر سیاسی دانست، وگرنه زندگی توده های مردم ارزشی بیش از یک مرغزار برای بهره‌برداری و رسیدن به امیال حاکمان نداشته‌اند. یکی از دلایل این امر عدم تعیین جانشینی از سوی هر دوی آنان می‌باشد. همانگونه که بعد از قتل نادر نزدیکترین افراد خانواده‌ی او به قتل رسیدند بعد از فوت کریمخان زند نیز همین حوادث تکرار شد و یاران نزدیکش حتی منتظر دفن وی نشدند و ارگ حکومتی به صحنه‌ی قتل پدران و فرزندان تبدیل گردید و زمینه را برای ظهور آقا محمد خان قاجار فراهم ساختند. از دیدگاه حبیب‌الله شاملویی درباره ظهور سلسله زندیه چنین آمده است: «جانشین سلسله‌ای که نادرشاه افشار به آن ترتیب به وجود آورد و به آن ترتیب از میان رفت سلسله‌ای بود که مؤسس و موجد آن لر زاده‌ای شجاع و مردمدار از سرداران گمنام خود نادر بود و کریم خان زند نام داشت که چون از طایفه‌ی «زند» بود سلسله‌ای را بنیان گذاشت و به این ترتیب زندیه نام گذاشتند. برای این که علل پیدایش سلسله زندیه دانسته شود لازم است ابتدا مختصری درباره اوضاع ایران پس از قتل نادرشاه بررسی شود. پس از قتل نادر هر یک از سران سپاه او در هر گوشه‌ای از مملکت که مختصر نفوذی داشتند سر به شورش و اغتشاش برداشتند. قسمت شمالی ایران از کردستان تا افغانستان عرصه‌ی تاخت و تازهای علیقلی خان یا عادلشاه و ابراهیم خان یا ابراهیم شاه و محمد حسن خان قاجار شد و در نواحی جنوبی و مرکزی حکام و فرمانروایان ایلات بختیاری و زند راه استقلال می‌پیمودند و در چنان احوالی شاهرخ شاه افشار نیز در خراسان حکومت داشت و در ظاهر پادشاه افشار بود (1161 ه.ق). در همان زمان بر ولایات فارس فتحعلی خان افشار، بر اصفهان ابوالفتح خان بختیاری و بر همدان محمد علی خان تکه لو حکومت می‌کردند.

اولین قیام از طرف محمد حسن خان قاجار صورت گرفت و به این ترتیب در گرگان به جمع آوری سپاه مشغول شد و ایلات یموت و ترکمانان را به دور خود جمع کرد. سپس آزادخان افغان قیام کرد و او که از طرف ابراهیم شاه بر کردستان و همدان حکومت داشت، پس از شکست ابراهیم شاه از شاهرخ ابتدا شهر زور و بعد شهر کرمانشاهان را به تصرف درآورد و در سال 1162 هجری قمری بر آذربایجان دست یافت و حتی شهر اورمیه را به پایتختی برگزید و خود را رسماً پادشاه ایران خواند. بعد از این که شاهرخ توسط طرفداران میرزا سید محمد متولی دستگیر و کور شد هر کدام از حکام وی نیز در شهرهای مهم مانند اصفهان و همدان به خودسری و تمرد پرداختند و حتی در شیراز نیز علیه فتحعلی خان افشار شورشی به وجود آمد که رهبر آن صالح بیک بیات بود. سرانجام صالح بیک بیات در اوایل سال 1163 هجری قمری به حکومت شیراز رسید و به این ترتیب با اطاعت بزرگان شیراز از صالح بیک بیات، شیراز و فارس از قلمرو حکومت افشاریه خارج شد. مرکز توجه تمام مدعیان سلطنت پس از نادرشاه افشار شهر اصفهان بود که حکومت آن با ابوالفتح خان بختیاری بود که از طرف شاهرخ شاه افشار در آن جا حکومت می‌کرد ولی این حکومت بلا رقیب باقی نماند و علیمردان خان بختیاری در تسخیر اصفهان برآمد ولی از ابوالفتح خان شکست خورد و چون در تصرف اصفهان اصرار داشت از کریم خان زند که در آن زمان با چهار هزار سوار تیرانداز و شمشیرزن خود در سلطان آباد اراک اردو زده بود کمک خواست و کریمخان نیز دل به وعده‌های او بست و با برادرش صادق خان به کمک او رفت. این بار حاکم اصفهان در مقابل مهاجمین زند مغلوب شد منتها، چون کریمخان در او سیاست و شجاعتی سراغ کرده بود به پیشنهاد خان زند اتحاد مثلثی از ابوالفتح خان بختیاری – کریم خان زند و علیمردان خان بختیاری تشکیل شد. چون هنوز مردم اصفهان را میل به جانب صفویان بود یکی از نوادگان دختری شاه سلطان حسین صفوی را که طفلی 8 ساله به نام ابوتراب میرزا بود به نام شاه اسماعیل سوم به سلطنت برداشتند و قرار شد ابوالفتح خان همچنان حاکم اصفهان باشد، کریمخان فرماندهی سپاه را بر عهده گیرد و علیمردان خان نایب‌السلطنه باشد و به این ترتیب از اجتماع این سه سردار که هر یک در اندیشه‌ی نابودی دو تن دیگر و استقلال انفرادی بود حکومتی تشکیل یافت که پایه و اساس استواری نداشت (1164ه.ق) زیرا ابوالفتح خان مستبد و مغرور، علیمردان خان بی رحم و تندخو و خشن و کریمخان مردمدار و بردبار و ملایم و بسیار دور اندیش و احتیاط کار بود.

به زودی مردم اصفهان نیز سه دسته شدند و هر دسته طرفدار یکی از سرداران شدند، منتها به سبب نرمش و عطوفت کریمخان جمع بیشتری منجمله ارامنه‌ی جلفا طرفدار او بودند و این محبوبیت خان زند، علیمردان خان را به هراس افکند و برای اجرای نقشه‌ای که در سر داشت کریمخان را با یک مأموریت جنگی به همدان فرستاد و در غیاب او توطئه‌ای ترتیب داد که در جریان آن ابوالفتح خان کشته شد و بعد از آن که حکومت اصفهان را به عموی خود حاجی باباخان بختیاری سپرد، شاه اسماعیل سوم خردسال را همراه خود به شیراز برد. در محلی به نام کام فیروز نزدیک شیراز صالح بیک بیات که حاکم شیراز بود از علیمردان خان شکست خورد و در سال 1165 هجری قمری شیراز هم به تصرف خان بختیاری درآمد و این پیروزی مصادف با پیروزی کریمخان زند در همدان بود. پس از این پیروزی خان زند حکومت همدان را به برادرش صادق خان سپرد و خود به سنندج رفت و در آن جا بود که از وقایع اصفهان و قتل ابوالفتح خان و تصرف شیراز توسط علیمردان خان مطلع شد. لاجرم به سرعت به اصفهان باز گشت و پس از آن که با مقاومت مختصری از طرف حاجی باباخان روبرو شد اصفهان را گرفت و صادق خان را از حکومت همدان به اصفهان مأمور کرد و خود برای دفع علیمردان خان که پیمان اتحاد مثلث را شکسته بود به سراغ او رفت.

نیروهای زند و بختیاری در چهارمحال با هم روبرو شدند و علیمردان خان شکست خورد و به طرف کرمانشاهان گریخت و شاه اسماعیل سوم ناچار به اردوی کریمخان پیوست و خان زند نیابت و وکالت او را قبول کرده و از آن زمان است که کریمخان زند به وکیل‌الدوله مشهور شد (1165 ه .ق ) و در حقیقت این امر آغاز کار سلسله‌ی زندیه در تاریخ ایران محسوب می‌شود. گرچه قیام کریمخان زند از سال 1163 هجری قمری آغاز شد و همین تاریخ نیز به عنوان تأسیس سلسله‌ی زندیه در تاریخ به حساب آمده است، ولی فرمانروایی مستقل و بلامنازع کریم خان زند در حقیقت از سال 1179 هجری قمری که همه‌ی دشمنان سرسخت داخلی خود را یکایک مغلوب کرد، آغاز می‌شود. در طول 46 سالی که افراد سلسله‌ی زندیه در ایران فعالیتی داشتند هشت نفر به این ترتیب بر متصرفات زندیه حکومت کردند: 1- کریم خان زند، (30 سال). 2- زکی خان، برادر کریمخان (100 روز). 3- ابوالفتح خان پسر کریمخان، (70 روز). 4- صادق خان پسر کریمخان، (16 ماه). 5- علیمردان خان خواهرزاده زکیخان، (5 سال).6- جعفر خان فرزند صادق خان، (3 سال).7- صید مراد خان، (چند روز). 8- لطفعلی خان پسر جعفر خان، (6 سال).

شاید در تاریخ سلسله‌های سلطنتی ایران طول مدت زمامداری سلسله‌ی زندیه از همه کمتر باشد زیرا این سلسله نیز مانند سلسله‌ی افشاریه بعد از مرگ سرسلسله‌ی آن به سرعت شیرازه‌ی امورش از هم پاشید و جانشینان کریم خان که هیچ کدام لیاقت و بینش سیاسی و جنگی خان بزرگ زند را نداشتند هر یک مدت کوتاهی بر تخت نشستند و برخاستند تا توسط آقامحمد خان قاجار به کلی منقرض شدند.»[1]


 



[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیب‌الله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، برگزیده از صفحات 730 تا 733

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 555