«مریم بیگم دختر شاه صفی صفوی و از زنان متنفذ دربار بود. او در روی کار آمدن شاه سلطان حسین صفوی (1135 – 1105 ه.ق ) نقش عمده داشت. مریم بیگم پس از مرگ شوهر خود به دام عشق ساروخان قورچی باشی افتاد. چون شاه سلیمان از این ماجرا آگاه شد مرد نگون بخت را گردن زد. بعد از فوت شاه سلیمان تا سه روز احدی از محرمان و خواجه سرایان و خدمه جرأت نمیکرد که نزدیک نعش او رفته و مشخص نماید که فوت شده یا غش کرده تا این که مریم بیگم که بسیار جری و گستاخ بود بر سر بالین او رفت و مشخص نمود که مرده و امرا را مطلع ساخت. مریم بیگم که در روی کار آمدن شاه سلطان حسین نقش عمده داشت در دورهی سلطنت وی بر شاه نفوذ داشت. نمونهای از این نفوذ را در لغو حکم تحریم شراب که توسط مجتهد بزرگ محمد باقر مجلسی و به فرمان شاه واقع شده بود، میتوان ملاحظه کرد. مریم بیگم که زنی معتاد به شراب بود با این فرمان شاه موافقت نداشت. از این رو خواجه سرایان با مریم بیگم برنامهای تنظیم کردند تا این فرمان را لغو نمایند. مریم بیگم تمارض کرد و به شاه گفت که بنا بر تجویز پزشکان باید شراب بنوشد تا معالجه شود و با این دسیسه شاه سلطان حسین را وادار به نوشیدن شراب و لغو حکم تحریم کرد.
او در کشف توطئهای که علیه شاه سلطان حسین صورت گرفت مؤثر بود و شاه را نصیحت کرد که در رسیدگی بیشتر به امور مملکت بکوشد، لیکن شاه از نصایح او طرفی نبست. از جمله به واسطهی شکستهای خفت بار از ابدالیها و از دست دادن بحرین و سایر جزایر واقع در خلیج فارس طوری مریم بیگم را که در آن زمان سالخورده، ولی صاحب عزم و بی پروا بود به هیجان آورد که زبان به ملامت شاه گشود و او را به علت راحت طلبی و بی اعتنایی به امور مورد نکوهش قرار داد. او از کیسهی خود عهدهدار مصارف لشکرکشی دیگری علیه یاغیان گردید و شاه ناگزیر از متابعت وی شد. مدرسه معروف مریم بیگم در اصفهان به نام اوست. این مدرسه مساحتش تقریباً چهار جریب و موقوفهی بسیاری برای طلبه و لوازم آن معین کرده و از شهرهای دیگر غیر از اصفهان نیز ملک خریده و وقف مدرسه نموده تا جایی که در تبریز و بسطام و قزوین و غیره هم موقوفه دارد. برای او ساخت مسجدی را نیز ثبت کردهاند. مسجد مریم بیگم اکنون موجود بوده و جنب دروازه دولت است و ورودی آن نیز در محله حسن آباد است که به صورت مدارس جدید درآمده است. »[1]
در توصیفی دیگر از زندگی مریم بیگم چنین آمده است: «مریم بیگم یکی از آخرین بانوان دوران صفویه است که در جامهی زن نقش مردانهای را بازی کرد و با قدرت تفکر و تدبیر ردازی جای پایی از خود در تاریخ ایران زمین به یادگار گذاشت. مریم بیگم که عمهی شاه سلیمان صفوی بود از آغاز جوانی به سبب گردنکشیهای جسورانه خود در دربار معروف بود. او که نخست در قید همسری صدر نامی بود پس از مرگ او به رغم وضع اجتماعی آن زمان دل ساروتقی نامی که قورچی شاه بود، بست. شاه سلیمان پس از آگاهی از آن ماجرا نخست آن مرد تیره بخت را گردن زد و سپس به مریم بیگم فرمان داد از آن پس در رفتار خود دقت بیشتری به کار ببندد. اما با این رویداد مریم بیگم همچنان قدرت خود را در دربار حفظ کرد و به گفتهی تاریخ به زودی در شمار مشاوران شاه درآمد. تا این که پس از چندی شاه سلیمان در بستر مرگ افتاد و از آن جا که تا آن زمان ولیعهد خود را انتخاب نکرده بود به اطرافیان خود گفت اگر طالب صلح و آرامش هستید حسین میرزا را به سلطنت بردارید و اگر میخواهید کشور ترقی کند عباس میرزا را به جای او انتخاب کنید. مریم بیگم که به حسین میرزا علاقه شدیدی داشت پس از مرگ شاه بر آن شد تا مقدمات سلطنت حسین میرزا را فراهم کند و به سبب اراده قوی و قدرت بیان توانست با یاری خواجه سرایان به خواستهی خود صورت عمل بپوشاند و سرانجام سلطان حسین میرزا در سایهی نفوذ و قدرت او در تاریخ چهاردهم ذیالحجه سال 1105 هجری مطابق با ششم اوت 1694 میلادی بر تخت سلطنت ایران نشست و از آن پس دیگر مریم بیگم به سادگی از پشت صحنه زمام امور سیاسی کشور را بر دست گرفت و شاه سلطان حسین که به ناتوانی و بی ارادگی معروف است در واقع در دست او عروسک بی ارادهای بیش نبود.
از جمله اعمال مریم بیگم شکستی بود که بر خواستهی مجتهد بزرگ شیعه محمد باقر مجلسی وارد آورد. توضیح آن که شاه سلطان حسین در زمانی که در حرم به سر میبرد به شدت تحت تأثیر افکار این مجتهد بزرگ قرار گرفته بود و از آن جا که شاه سلیمان به محمد باقر مجلسی مقام شیخالاسلامی را داده بود شاه سلطان حسین نیز در روز تاجگذاری از شیخ الالسلام خواست که به جای صوفیان شمشیر سلطنت را بر کمر ببیندد و سپس از شیخالاسلام پرسید که به پاداش آن عمل چه خواسته دارد. محمد باقر نیز در پاسخ از شاه خواست فرمان منع نوشیدن مسکرات را صادر کند و بدین گونه آغاز سلطنت شاه سلطان حسین صفوی با فرمان منع نوشیدن مسکرات آغاز شد که در میان اشراف هوسران ناخشنودی بسیار به بار آورد و به خصوص در محافل درباری موجبات تشنجات بسیار شد که مریم بیگم در رأس همه قرار داشت و در کنارش نیز جمع خواجه سرایان بودند که از همان زمان دسیسهای را علیه آن قانون آغاز کردند و سرانجام قرار بر این شد که مریم بیگم تمارض کرده و به شاه بگوید چون به تجویز پزشکان تنها علاج او نوشیدن شراب است باید آن قانون از میان برداشته شود و این زن سیاست پرداز با چنان مهارتی آن برنامه را اجرا کرد که نه تنها خود؛ بلکه شاه هم شراب نوشید و از آن پس چنان در شراب خوردن افراط کرد که هم آن فرمان خود به خود باطل گردید و هم روز به روز بر سستی و بیمارگونگی او افزوده شد. از آن زمان به بعد تقریباً در همه جا چهرهی مریم بیگم فرماندهی رسمی خواجه سرایان در دربار صفوی دیده میشود که سردمدار بسیاری از حوادث و رویدادها بود. البته تجزیه و تحلیل نقش او در بی سر و سامانیهای آن زمان کار سادهای نیست. (مراجعه به کتاب خودم) اما با این همه در بسیاری از نوشتههای تاریخی به ناراحتیها و نگرانیهای این زن از اوضاع رقت بار کشور برخورد میکنیم و به رغم نارواکاریهایی که از او سر زد گه گاه او را در نقش رأی زن اندیشمندی باز میبینیم که میکوشد شاه بی خبر سست و ترسو را از فرجام کردههایش آگاه سازد. از جمله در هنگامی که پس از شکست سربازان شاه سلطان حسین، بحرین و چند جزیرهی دیگر ایران هم در حال از دست رفتن بود، مریم بیگم چون شیری خشمگین بر پادشاه بی اراده هجوم آورد و کوشید تا با خرج پول گزافی شورشیان را بر سر جای خود بنشاند و در سال 1715 در دسیسهای که به منظور خلع شاه سلطان حسین و به تخت نشاندن برادرش عباس طرح شده بود پس از آن که شاه از وحشت اصفهان را ترک گفت باز مریم بیگم که در آن زمان هشتاد ساله بود؛ کوشید تا شاه سلطان حسین را از خطر آگاه سازد و او را وادار به بازگشت اصفهان کند که البته سقوط شاه سلطان حسین در پایان کار گویای بی اعتنایی او به پندهای مریم بیگم است. این زن مرد صفت در سال 1721 درگذشت.
چنان که گفتهاند مریم بیگم به هنر و فرهنگ زمان خود نیز توجه زیادی نشان میداد و از صاحب هنران جانبداری کرده و به آنان یاری میرساند. به همین دلیل هم شیخ محمد تستری اصفهانی یکی از آثار خود را به نام شرح دمیهالشر به نام او کرده است. او به شهرسازی و ساختن مسجد و مدرسه هم علاقه زیادی داشت و مدرسه بزرگی را در اصفهان بنا کرد که به مدرسه مریم بیگم شهرت داشت و با عایدی املاک او اداره میشد.»[2]
در این ایام به همان نسبت که از موقعیت زنان کاسته میشد در مقابل بر قدرت خواجه سرایان افزوده میگردید. میزان قدرت و نفوذ خواجه سرایان به حدی رسیده بود که برای بی بندوباری خود به راحتی رجال کشور را از صحنه حذف میکردند. یکی از این خواجه سرایان قدرتمند و متنفذ یوسف آقای میرشکارباشی بود که به هنگام تاجگذاری شاه صفی نخستین فردی است که به شرف پابوسی شاه رسید. اعمال نا صواب خواجه سرایان بسیار گسترده بود بود و همواره سعی آنها بر این بود که با کمک برخی زنان حرمسرا صاحب منصبان دیگر را نیز در اعمال نامشروع خود شریک سازند. آنان به دلیل آن که بر امور مالی تسلط داشتند دست به اختلاس و رشوهخواری میزدند که به عنوان نمونه اختلاس خواجه محبت خزانهدار و ریش سفید حرم شاه صفی بود که که منجر به عزل او از مقامش شد. «سام میرزا که تحت عنوان شاه صفی تاجگذاری کرد به تجویز پزشکان به شراب پناه آورد، اما بر اثر افراط در نوشیدن آن همواره از حالت طبیعی خارج میشد و در حالت مستی دست به اعمال قساوت آمیز و وحشیانهای میزد، چندان که در این دوره به تعبیر سرجان مالکم در حرمسرا خواتین ملک را جوی خون، چون آب جوی روان شد. زنان حرمسرا در این دوره نیز همچون شاه اسماعیل دوم یکی از مهیبترین و بی روحترین دوران خود را در حرمسرا سپری کردند، چرا که با شروع سلطنت شاه صفی این زنان ناگهان خود را در محیطی سرد و خشن یافتند که نه تنها دیگر از اشتغالات و سرگرمیها و مسافرتهای دوران شاه عباس در آن خبری نبود بلکه با یک نظام خبرچینی و جاسوسی شدید در حرمسرا مواجه شدند که به دستور شاه و توسط خواجه سرایان اعمال میشد. لذا به تدریج فضای رعب و وحشت بر حرمسرا حاکم شد. تا بدان حد که اهل حرم برای آن که در معرض تهمت و افترا قرار نگیرند و بهانهای به دست خبرچینان ندهند ترجیح میدادند که به اتاقهای خود پناه ببرند و از معاشرت با یکدیگر اجتناب ورزند. ایجاد این محدودیتها در حرمسرا از طرفی نشان دهنده بدبینی شدیدی بود که شاه صفی نسبت به زنان حرمش داشت و حتی این سوء ظن در مورد بستگانش نیز وجود داشت. اولئاریوس حکایتی را از یکی از اردوهای جنگی شاه صفی نقل میکند که طی آن مادر شاه صفی، زینل خان ایشیک آقاسی باشی را به چادر خویش فرا خواند تا در باب موضوعی با او مشورت کند اما شاه صفی که از این جریان مطلع شده بود بی درنگ به خیمه مادرش وارد شد و با شمشیر گردن زینل خان را قطع نمود. از طرفی دیگر اعمال این محدودیتها نشان دهنده بی توجهی شاه صفی نسبت به زنانش بود که خود معلول غلامبارگی شاه بود. اولئاریوس صراحتاً شاه صفی را همجنس باز میداند و در سفرنامهاش مطالبی را در این مورد به رشته تحریر درآورده است.
رفتار شاه صفی با زنان خاندان سلطنتی و بستگانش نیز خوشایند نبود و رفتاری غیر معمول، سرد و خشن محسوب میشد. یکی از این زنان زینب بیگم عمهی شاه عباس اول بود که شاه صفی به دلیل نقشی که این زن در به سلطنت رساندن او ایفا نموده بود به عنوان قدردانی از او اداره حرمسرایش را به او سپرد. زینب بیگم در ابتدا مورد احترام و تکریم خاص شاه قرار داشت و همچون دوران شاه عباس در شوراهای سلطنتی و جنگی حضور مییافت و حتی به گفتهی یان اسمیت اولین سفیر هلند که در زمان شاه صفی به ایران سفر کرد – در یک مورد مخالفت شدید خود را با تصمیم شاه صفی مبنی بر جنگ با عثمانیها ابراز نمود اما به گفته اصفهانی بعد از گذشت دو سال از سلطنت شاه صفی از حرم اخراج شد. اگرچه اصفهانی دلیلی برای این اقدام شاه صفی ذکر نکرده است، اما میشود حدس زد که به دلیل مداخلات بیش از اندازه زینب بیگم در امور حکومتی بوده است. یکی از زنان مقتدر این دوره که شاید بتوان اخراج زینب بیگم را از حرمسرا در اثر تحریکات او دانست مادر شاه صفی است. چرا که این زن جاه طلب به هیچ وجه حاضر نبود وجود رقبای خویش را در حرمسرا تحمل کند و فقط به حذف آنها از صحنه حرم میاندیشید. به همین دلیل نیز بود که وی به دلیل حسادتی که نسبت به موقعیت سوگلی زن شاه صفی در حرم داشت نقشهای طرح ریزی کرد که در نهایت منجر به قتل او توسط شاه شد. توطئه چینیهای این زن حتی از دایره حرمسرا نیز فراتر میرفت و گریبان دولتمردان و حکام ایالات را نیز میگرفت. اخته بودن ساروتقی صدر اعظم نیز این امکان را به راحتی برای ملکه فراهم میآورد که در محیط حرم با او خلوت کند و به بحث و تبادل نظر در مورد امور حکومتی و عملی کردن نقشههایش بپردازد. تاورنیه میگوید که قتل امامقلی خان والی فارس در نتیجه توطئهچینیهای این دو نفر بوده است. به نظر میرسد که یکی از دلایل مشارکت مادر شاه صفی در این توطئهچینیها انتقام گیری از عاملان مرگ شوهرش صفی میرزا بوده که در زمان شاه عباس اول به قتل رسیده بود، چرا که او امرا و بزرگان کشور را در مشوش کردن ذهن شاه عباس نسبت به شوهرش دخیل میدانست. اما با وجود همه اینها نمیتوان شاه صفی را تحت نفوذ و سیطره مادرش دانست چرا که میشود چنین استنباط کرد که براندازی خاندان امامقلی خان خواسته خود شاه نیز بوده و این امر در راستای سیاست متمرکزسازی حکومت و تبدیل ایالت فارس به قلمرو خاصه صورت گرفته است. قتل همسر سوگلی شاه را نیز میتوان نتیجه حالت مستی و بی خبری شاه از حقیقت دانست. مضاف بر این که شاه بعد از آن که به حالت طبیعی باز گشت و از واقعیت با خبر شد مادرش را مواخذه قرار داد. لذا میشود چنین نتیجه گرفت که شاه صفی اگر مطلبی برخلاف خواستهاش بود حاضر به پذیرش آن نمیشد، حتی اگر درخواست کننده آن مادرش باشد. چنان که به هنگام محاصره ایروان که شاه صفی تصمیم گرفته بود به شهر حمله کند سردارانش که مخالف این امر بودند و از طرفی جرأت نداشتند خواسته خود را با شاه در میان بگذارند مادر شاه را واسطه قرار دادند که شاه را از این کار باز دارد. شاه صفی نه تنها به خواسته مادرش وقعی ننهاد بلکه سیلی محکمی هم به گوش او نواخت.
برخورد شاه صفی با یکی از عمههایش که در مورد صاحب اولاد نشدن شاه با او شوخی کرده بود نیز فاجعهبار بود. چرا که شاه به خاطر این شوخی دستور داد تا سر از تن سه پسر عمهاش جدا کنند. اگر گفته اولئاریوس در مورد توطئه حرمسرا برای مسموم ساختن شاه صفی را بپذیریم، میتوان آن را نشان دهنده واکنش زنان حرمسرا در مقابل اعمال و اقدامات خشونت آمیز شاه صفی دانست که در صدد بودهاند همانند دوره شاه اسماعیل دوم از شر شاهی که نسبت به آنان بی توجه بوده و این محدودیتها را برای آنان ایجاد کرده خلاصی یابند.اما نه تنها آنها در این راه توفیقی به دست نیاوردند بلکه بار دیگر گرفتار اعمال سبعانه شاه صفی شدند. چرا که به استناد گفته اولئاریوس شاه صفی بعد از آن که از این توطئه جان سالم به در برد دستور داد تا چهل تن از زنان حرم را که متهم به شرکت در این توطئه بودند زنده به گور کنند. جالب آن که اولئاریوس مادر شاه صفی را نیز در زمره زنان زنده به گور شده میشمارد. به هر حال مجموعه این برخوردها حاکی از آن است که شاه صفی به ندرت تحت نفوذ و استیلای زنان حرمش قرار میگرفته و اگر زنان این دوره اندک نفوذ و اقتداری نیز کسب کرده باشند مربوط به اوایل سلطنت شاه صفی میشود که او جوان و کم تجربه بوده است.»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، انتشارات امید مهر، 1384، صص 148 تا 152
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 490
«شاه عباس با آن که خود در کار عشق و محبت پر شور و در زن دوستی بی اختیار بود و به گفتهی منشی مخصوصش پس از فراغ از مشاغل امور سلطنت از تجرع بادهی خوشگوار و صحبت گلرخان سیم عذار کامستان میشد، اجازه نمیداد که مردم و مخصوصاً درباریان و سران و سربازان قزلباش در عیاشیها و کارهای ناشایست تظاهر و زیاده روی کنند یا مقام و قدرت خویش را در تجاوز به نوامیس دیگران به کار برند. شاه عباس بر خلاف جدّ خود شاه تهماسب اول تا حدّی به زنان آزادی داد. او بر خلاف جدّ خود برای زنان هرجایی و بدکار نیز مقرّراتی معیّن کرده بود و همیشه در لشکرکشیهای خویش گروهی از ایشان را همراه اردو میبرد. فواحش غالباً مورد توجه جوانان ارتش، نجبا و اشراف زادگان بودند و زنان فاحشه نیز از این موقعیّت برای کسب پول بیشتر به آنان علاقهی بیشتری نسبت به سایر مشتریان نشان میدادند. به گفتهی برخی از سیّاحان با وجود آن که مردان مسلمان از لحاظ شرعی میتوانستند زنان متعدّد عقدی و صیغهای داشته باشند، اما با این حال بسیاری از مردان به فواحش روی میآوردند به همین جهت نرخ فواحش در ایران عهد صفوی بسیار گران بوده است. به گفته شاردن سیّاح فرانسوی نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان زندگی میکردند و نام اینها به سبب این که مالیات خاصی میدادند و مدیر و مأموران مخصوصی داشتند در دفاتر دیوان ثبت شده بود که در همین حدود نیز فواحشی بودند که نمیخواستند نامشان در دفاتر رسمی ثبت شود. آنها به طور پوشیده به کار فاحشگی میپرداختند. شاه عباس مسؤولیت فاحشه خانه و قمارخانهها و امثال آنها را به مشعلدار باشی محوّل کرده بود و به سبب این کار هم به قول سانسون مبلغ پولهای مالیات که از فواحش گرفته میشد متنفّر و ناراضی بود دستور داد آن وجوه را صرف روشنایی و گرم کردن دیوانخانه و آتشبازی کنند تا با آتش سر و کار داشته باشد و از این راه تطهیر گردد.
به گفتهی شاردن در زمان شاه عباس صفوی در بیشتر شهرهای ایران فاحشه خانه وجود داشت و تنها شهری که در آن کار فواحش را ممنوع ساخته بودند اردبیل بود که آرامگاه شیخ صفیالدّین اردبیلی جدّ بزرگ صفویه و بسیاری از افراد آن خاندان در آن شهر قرار داشت. با آن که شاه عباس از وجود فواحش جلوگیری نمیکرد همهی آنها را روز جمعه 23 ماه شوّال 1017 هجری قمری به حضور خواند و به ایشان اخطار کرد که اگر تا سه روز دیگر توبه نکنند از اصفهان رانده میشوند. گرچه این تهدید باید جنبهی ظاهری و حفظ ظاهر از جهت رعایت مسائل مذهبی داشته باشد، چون شاه عباس کسانی را هم که در عشق بازی با جوانان زیبا و معاشقات غیر طبیعی نا شایسته تظاهر میکردند مجازات میکرد. علاوه بر زنان یاد شده گروهی از زنان عمومی اصفهان نیز که در فنون رقص و آواز طرب انگیزی دستی داشتند برای خود صنفی به خصوص تشکیل داده بودند که کار آنها نیز رسمیت داشت و اداره و اختیار آنها به دست آقا حقی از ندیمان خاص و محارم نزدیک شاه بوده است. آقا حقی با داشتن چنین اختیاری مسؤولیت ترتیب مجالس خصوصی عیش و طرب شاه را نیز به عهده داشت و سازندگان و نوازندگان و اهل طرب نیز از هر قبیل برای این که به شاه نزدیک شوند ناچار سهمی از درآمد خود را به آقا حقی میدادند.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، 1362، ص 305
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 485
یکی دیگر از ابعاد شخصیت شاه عباس علاقه بسیار زیاد وی به تفریحات و خوشگذرانی بوده است. او علاوه بر توجّه ویژه به امور حرمسرا در هر مکانی که فرصت پیدا میکرد زمینه را برای تفریح خود با شکار و آتش بازی و غیره فراهم میساخت. از بازیهای مورد علاقه شاه به گرگ بازی، گاو بازی، ریسمان بازی، چوگان و بسیاری دیگر میتوان اشاره کرد.[1] برای آن که اشاره کوتاهی از تفریحات شاه عباس شده باشد به نوشتار یکی از مورّخان استناد میگردد: «شاه عباس خلاف سنّتهای گذشتگان خود مجالس عیش و عشرت و میگساری بسیار ترتیب میداد و خود در این گونه بزمها به دیگران شراب تعارف میکرد. دلاواله ضمن توصیف یک مجلس میگساری در خارج شهر سلطانیه مینویسد که شاه عباس سر پا ایستاده و به مرتّب کردن فتیلهی چراغها مشغول بود. او مراقبت داشت که تنگهای شراب همه منظّم در میان ظروفی مملّو از برف باشد. خودش فقط به دادن فرمان قناعت نمیکرد؛ بلکه به ریختن می در جامها نیز مشغول میشد. وی با پشت پا زدن به سنن معمول زمان در 14 رمضان 1017 برای دلجویی کشیشان خوکی چند به آنان تحفه داد و چون شنید این عمل بر علمای متعصّب گران آمده در عید میلاد مسیح در کلیسای آنان حضور یافت و دستور داد برای کشیشان شراب آوردند و به همراهان خود اعم از لشکری و کشوری و روحانی امر کرد تا قدری از آن شراب بنوشند. شاه عباس هر چند وقت یک بارهم به منزل تاجری به نام خواجه صفر در جلفای اصفهان میرفت و گاه چند روز پیاپی در آن جا میماند. در این مواقع زنان و دختران ارمنی جلفا نیز در مجلس او حاضر میشدند و برای سرگرم کردن شاه به پایکوبی و خواندن اشعار و تصنیف مخصوص خود میپرداختند و شاه نیز در مراسم ارامنه شرکت میجست.
دلقکهایی نیز در دستگاه شاه عباس بودند که موجبات سرگرمی و خنده و تفریح او را فراهم میساختند که مشهورترین آنها یکی کل عنایت یا عنایت کچل و دیگری دلّاله قزی بود.[2] این دلقک زن یعنی دلّاله قزی بسیار شوخ و خوشروی و بزمآرا و بذله گوی بود و در مجالس انس با شوخی و مطایبه شاه را سرگرم و مسرور میکرد و در خلوت وسایل تفریح و خوشگذرانی و عیاشی او را فراهم میساخت. دلاله قزی در سفر و حضر هم رکاب و مونس شاه بود و بر خلاف زنان دیگر روی از کسی نمیپوشید. اگر شاه به عزم شکار یا گردش سوار میشد او نیز بر اسبی مینشست و دنبال وی با درباریان و سرداران بزرگ همعنان میگشت. محرمیّت و نزدیکی دلاله قزی با شاه عباس سبب شده بود که سران دولت و نزدیکان شاه ناگزیر احترامش میکردند و با آن که از همنشینی و آمیزش این دلاله با زنان حرم و پردگیان خود بیم داشتند، جلب دوستی و محبت او را لازم میشمردند. شاه عباس از این زن گاه در امور سیاسی هم استفاده میکرد. از آن جمله در سال 1031 هجری که قلعهی قندهار را به زبردستی محاصره کرد و از تصرّف حکام هندی نورالدّین محمّد جهانگیر پادشاه هند خارج میساخت، چون جهانگیر قسم خورده بود که پس از نجات دادن قتدهار تا اصفهان پیش رود لذا شاه عباس به دلاله قزی دستور داد که با گروهی از زنان اردو پیش از سپاهیان قزلباش به درون قلعه روند و آن جا را تصرّف کنند. سپس در ایران شهرت داد که قلعهی استواری چون قندهار را دلقک او و جمعی از زنان اردویش از سرداران پادشاه هند گرفتهاند و این کار زیرکانه جواب دندان شکنی به سخنان تهدید آمیز جهانگیر بود.
یکی دیگر از تفریحات دلخواه و مورد علاقهی شاه عباس شکار بود. او در سفرها غالباً به شکار مشغول میشد و چون زنان حرم نیز همیشه با او همراه بودند یکی از تفریحات ایشان تماشای شکار بود. اگر شاه با سرداران و بزرگان کشور شکار میکرد در گوشهای از شکارگاه جای مخصوصی برای زنان میساختند به طوری که از آن جا میتوانستند سراسر شکارگاه را به خوبی تماشا کنند و حتی خود نیز شکارهایی را که نزدیک میآمدند، بزنند. جهانگردی اروپایی که در ماه جمادیالثّانی سال 1027 هجری هنگامی که شاه عباس در اطراف فیروزکوه مازندران شکار زنگول یا خوک میکرده است میهمان وی بوده در باره شرکت زنان در شکارهای شاهی چنین نوشته است: برای این که زنان حرم نیز از تماشای شکار بهرهمند شوند به سرعت جایگاه خاصّی برای ایشان ساختند. این جایگاه به شکل راهرو درازی بر فراز یکی از کوهها که مشرف بر شکارگاه بود ساخته شد. جلو این مکان را نیز چوب بست کردند و پردههای زنبوری کشیدند، به طوری که زنان میتوانستند از آن جا شکارگاه را تماشا کنند و حتی با تفنگ جانوران شکاری را بکشند. زیرا زنان حرم شاه در تفنگ اندازی نیز بسیار ماهرند و هر وقت که مردان در شکارگاه باشند شکار را از محل مخصوص خود به تیر تفنگ میزنند، ولی اگر تنها با شاه به شکار روند با کمال چابکی و مهارت بر اسب مینشینند و با شمشیر و تیر و کمان به شکار میپردازند. شاه عباس گاه با زنان خود تنها به شکار میرفت و درین گونه شکارها زنان با روی باز بر اسب مینشستند و مانند مردان با تیر و کمان و تفنگ به شکار میپرداختند. به جز شرکت در شکار یکی دیگر از تفریحات زنان شاه تماشای چراغان و آتشبازی بود. شاه عباس چراغان و آتشبازی را بسیار دوست میداشت و هر وقت که از سفری به اصفهان و قزوین باز میگشت دستور میداد کویها و بازارها و میدانها را چراغان کنند و این گونه چراغانها غالباً چند شب دوام مییافت. در یکی از شبهای چراغان شاه زنان حرم را نیز به تماشا میبرد. در این شب سربازان و مأموران شاه تمام مردان را از بازارها و میدانها و کویهایی که چراغان شده بود دور میکردند و حتی کاسبان این قسمتها نیز دکانهای خویش را به زنی از نزدیکان خود میسپردند و از آن جا دور میشدند. پس از آن گروهی از خواجه سرایان شاه مدخل کویها و میدانها و بازارها را میگرفتند و گذشته از مردان، زنان فقیر را هم برای این که از دزدی و جیببری جلوگیری شود از آن حدود میراندند. حتی زنان پیر و زشت روی را هم اجازهی دخول نمیدادند تا شاه و زنان حرم از دیدن زشت رویان آزرده خاطر نشوند.
چنین گشت و گذارها هم تفریحی بود برای شاه و زنانش و هم تفریح و سرگرمی برای سایر زنان شهر تا از سوی شوهرانشان اجازه پیدا کنند به دستور شاه در خیابانها و بازار ظاهر شوند. در زمینهی تفریحاتی که بیشتر یا بهتر بگوییم کلاً زنان در آن شرکت داشتهاند پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی معاصر شاه عباس اول، منجّم مخصوص شاه و تاریخ عبّاسی مطالبی دارند که در خور توجه است اما بهتر و جالبتر و مستندتر از همه مطلبی است که دن گارسیا دوسیل فیگوه سفیر اسپانی که از سال 1026 تا اواخر 1028 در ایران مهمان شاه بود در سفرنامهی خود دارد زیرا خود او اجازه داشته تا گوشههایی از این مراسم را ببیند. سفیر اسپانی در بیان یکی از این گونه تفریحات مینویسد در هفتم رجب 1028 شاه خواست جشنی برای خود ترتیب دهد. این گونه تفریحات را هر وقت که شاه به اصفهان یا شهرهای بزرگ دیگر وارد شود ترتیب میدهد. به فرمان شاه در تمام شهر جار زدند که همهی زنان جوان، خواه ایرانی یا بیگانه، مسلمان یا عیسوی باید در مدخل بازاری که معیّن شده بود و در آن جا بهترین کالاهای شهر فروخته میشود گرد آیند تا خواجگان شاهی از میان ایشان زیباترین زنان را انتخاب کنند. این بازار مانند کاروانسرای بزرگی ساخته شده بود و دو در داشت که به دو بازار دیگر باز میشد. دکّانداران پس از آن که اجناس خویش را در دکانها مرتب کردند در ساعتی که بنا بود زنان به بازار آیند از آن جا بیرون رفتند و از آن ساعت که اندکی بعد از ظهر بود دیگر مردی در بازار باقی نماند. تنها چند زن از اقوام نزدیک دکانداران در آن جا ماندند. قدغن شده بود که هیچ کس از هر طبقهای که باشد به این بازار و بازارهای نزدیک آن نرود وگرنه خونش ریخته خواهد شد. به علاوه در تمام خیابانهای اطراف نیز قراولانی گذاشته بودند که اگر کسی خواست به بازار نزدیک شود با چوب بزنند. ولی به فرمان شاه به سفیر اسپانی اجازه دادند که در محلی دور از دهانهی بازار بایستد و این تشریفات را تماشا کند. نزدیک هر یک از دهانههای بازار پنج یا شش خواجه با لباسهای زربفت و عمامههای گرانبها و چماقی زرین ایستاده بودند. زنان در ساعتی که معیّن شده بود با لباسهای فاخر همراه مادران یا زنی دیگر از بستگان نزدیک خود به بازار روی آوردند. عدّهی ایشان به قدری زیاد بود که تمام بازارهای بزرگ اطراف میدان نقش جهان پر شد. زنان دسته دسته نزدیک دهانهی بازار میرفتند و خواجه سرایان که در این کار استاد بودند روی آنان را میگشودند و زیباترین ایشان را به درون بازار میفرستادند و بقیّه را رد میکردند. البته این کار مایهی کمال اندوه زنانی که از بازار رانده میشدند، میگشت گرچه برخی از ایشان نیز برخلاف میل خود آمده بودند. این انتخاب تا غروب آفتاب طول کشید؛ زیرا بیش از سه هزار زن از طبقات مختلف به بازار آمده بودند. نزدیک غروب شاه با چند تن از خواجه سرایان و زنان حرم و مطربانی که معمولاً برایش میزنند و میخوانند در رسید. چون او به درون رفت درهای بازار را بر روی او و تمام زنانی که به آن جا داخل کرده بودند، بستند و قراولان مخصوص به هر در گماشتند. شاه تا بامداد آن شب از آن جا بیرون نیامد. صبح روز دیگر مادران و بستگان زنانی که در بازار با شاه و زنان او به سر برده بودند به دنبال ایشان آمدند و همه را بردند. شاه از آن میان چند دختر ارمنی را به حرمخانهی شاهی فرستاد. البته پدران و شوهران این دختران بسیار غمگین و ملول شدند، مخصوصاً یکی از بازرگانان ثروتمند ارمنی که چند روز پیش از آن دختری از زیباترین دوشیزگان ارمنی را گرفته بود و بسیار دوستش میداشت.
پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی هم که زنش در همین شب با زنان شهر اصفهان به تماشای چراغان بازار رفته بوده مطالبی را در سفرنامهی خود آورده است. این مطالب نیز از آن جا که زن نویسنده، خود در مراسم شرکت داشته، میتواند مورد توجه قرار گیرد. پیترو دلاواله مینویسد زنم گفت همین که هوا تاریک شد سه یا چهار خواجه که هر یک شمشیری بر کمر داشتند به بازار آمدند و خبر دادند که شاه و زنان حرم به زودی خواهند رسید. چون این خبر منتشر شد تمام مشعلها و چراغها را روشن کردند و در تمام دکانها فروشندگان مرتّب در جای خود ایستادند. اندکی بعد شاه و همراهان بدین ترتیب از دور پیدا شدند. پیشاپیش همهی زنان حرم زینب بیگم عمّه شاه که محترمترین زنان خاندان سلطنتی است حرکت میکرد. این زن، شاه عباس را از کودکی بزرگ و تربیت کرده و در دوران جوانی وی حکمران واقعی کشور و فرماندهی حقیقی لشکر او بوده و شاه را به بزرگترین جنگهایی که ایرانیان با ترکان عثمانی کردند برانگیخته و با تشویق شاه و مشاورانش به چنین جنگی بزرگترین شکستها را به سپاهیان دشمن وارد ساخته است. مداخلات او در کارهای دولتی و نظامی نیز سبب شد که شاه عباس او را از دربار خود دور کرده و به قزوین فرستاد؛ ولی چندی است که آشتی کردهاند و او به اصفهان باز گشته است، امّا دیگر آن اختیارات قدیم را ندارد. این زن سوار بر اسب حرکت میکرد و دو خواجهی مخصوص نیز با او همراه بودند که یکی عنان اسبش را گرفته بود و دیگری ظرفی پر از آب یخ و چیز خوراکی که در حرکت میخوردند در دست داشت. زینب بیگم زنی بود پیر و فربه و تنومند، او و خواجگانش لحظهای از خوردن غفلت نمیکردند. دهانش چنان از آن خوراکی که نمیدانم شیرینی بود یا گوشت پخته انباشته بود که دو گونهاش پر باد به نظر میرسید. اگر او را کسی در یکی از کشورهای اروپا میدید هرگز باور نمیکرد که شاهزاده خانم محترمی است، ولی در این جا در ایران دهان و دندان زنان باید پیوسته به کار باشد. جز خوردن سرگرمی و دلخوشی دیگری ندارند. بر آنان خرده هم نمیتوان گرفت؛ زیرا درین کشور هیچ گونه سرگرمی مطبوع و شایستهای از آن گونه که در کشور ما هست وجود ندارد و زنان این جا در هوش و دانش و منطق نیز چندان قوی و آزموده نیستند که در کارهای اساسی مداخله کنند. بنابراین برای این که از بیکاری خسته نشوند جز خوردن و آشامیدن چارهای ندارند.
زینب بیگم لباسی از اطلس رومی بر تن داشت و چند رشته مروارید درشت به سبک معمول ایرانیان از سر بر روی پیشانی آویخته بود. در انگشتانش هم انگشتریهای گوناگون میدرخشید. اسبش هم مثل اسب سواری بیشتر بزرگان و اعیان زین و لگام سیمین داشت. از پی زینب بیگم زن گرجی سالخوردی سوار بر اسب حرکت میکرد که دایهی دختران حرم و شاهزاده خانمان خردسال بود و از پس او دختر کوچکی از نوادگان شاه میآمد که او را کوچک خانم مینامیدند. این دختر بر خری نشسته بود و چند زن گرجی پیاده خندان و شاد اطرافش را گرفته بودند و مناظر زیبای چراغان را به او نشان میدادند. لباس نوادهی شاه نیز بسیار ساده و بی پیرایه بود. پس از وی خانم پیر دیگری پیدا شد که از لاغری و ناتوانی گفتی جانش به لب رسیده است. این زن خواهر بزرگ شاه است و اگر غلط نکنم ایلاریام بیگم نام دارد و به علت ضعف و بیماری شوهر نکرده است. او نیز مثل نوهی شاه بر خری نشسته بود که لگامش را شاه خود در دست داشت و در کنار او صحبت کنان پیاده حرکت میکرد و او را مثل کودکان ماما یعنی مادر میخواند. در اطراف شاه شش یا هفت خواجه برای خدمت کردن و از دنبالش نزدیک چهل تن از زنان نجیبزادهی حرم از ایرانی و گرجی و چرکس و ارمنی و تاتار و روسی که غالباً همخوابگان شاه هستند و گاه نیز به عقد وی درمیآیند حرکت میکردند. به این گونه زنان در حرم شاه فقط خانم گفته میشود. خانم عنوان زنان اشراف و نجیب زادگان ایرانی است. شاه نیز همخوابگان و زنان حرمسرای خود را بدین عنوان مفتخر میدارد. لباس این چهل خانم که با شکوه و جلال بسیار حرکت میکردند از اطلس یا پارچههای نخی رنگارنگ بود و هیچ گونه زینت و زیوری جز یک کمربند پهن زربافت نداشتند. برخی از ایشان به سبک زنان گرجی و چرکس کلاه کوچک زنانهای از پارچه زری و آسترپوشی و برخی دیگر به سبک ترکان عرق چین بلند نوک تیزی بر سر آویخته بودند که از دو سو بر چین و شکنهای زلف پریشان و سیاه آنان موج میزد. آویختن این گونه رشتههای زرّین از زلف در ایران بسیار متداول است؛ زیرا هم به موی سیاه جلوه و نمایش خاص میدهد و هم ارزان تمام میشود. از پس این دسته نیز هشت خانم گرجی دیگر با لباسهای لطیف رنگارنگ میآمدند و اینان خدمتگزاران شاهزاده خانمان و زنان محترم حرمخانهی شاه بودند. شاه و همراهانش به ترتیبی که گفته شد دو یا سه بار دور کاروانسرای لـله بیگ گشتند؛ سپس همگی در محلی حلقه زدند و زنان جوان به صدای دایره و چهار پاره در برابر شاه و دیگران به پایکوبی برخاستند. چهارپاره چنان که از اسم آن برمیآید چهار قطعه بلند از چوب آبنوس یا عاج یا جسم سخت و محکم دیگری است که در دو دست میگیرند و با آهنگ ساز بر هم میزنند. در همین حال یکی از زنان ارمنی جلفا که میان تماشاگران ایستاده بود به رسم معمول خودشان جام شرابی به شاه تعارف کرد؛ ولی شاه به بهانهی این که همان دم آب نوشیده و بر روی آب، شراب خوردن برای معده زیان دارد جام را از دست او نگرفت. سپس شاه با همراهان به کاخ سلطنتی باز گشت و اجازه داد که درهای بازار و میدان را باز کنند تا هر که میخواهد به خانه رود ولی بسیاری از زنان تا صبح در بازارها به گردش و تفریح و تماشا مشغول بودند.
از جملهی سایر تفریحات زنان حرمخانهی شاهی و دیگر زنان شهر یکی این بود که روزهای چهار شنبه در چهارباغ اصفهان و سی و سه چشمه با روی گشاده و بی نقاب میگشتند و تا مدتی از شب در پرتو مشعلها و شمعها در آن جا به سر میبردند و به شادی و خنده و خوردن و نوشیدن میگذرانیدند. در این روز تمام چهارباغ قرق میشد و در اطراف آن خواجه سرایان و مأموران خاصی از عبور مردان شهر به سختی جلوگیری میکردند. و در این روز فروشندگان چهارباغ همه زن بودند. گردش اختصاصی زنان اصفهان در چهارباغ از روز چهار شنبه 23 ماه صفر سال 1018 هجری آغاز شد. جلالالدین منجم شاه در این خصوص مینویسد به خاطر اشرف رسید که زنان از صحبت و سیر چهارباغ محرومند. حکم جهان مطاع شد که روز چهارشنبه سیر چهارباغ و پل به زنان تعلّق داشته باشد و زنان اهل حرفه در این سیرگاه عمل مردان خود بکنند و جمیع اهل حرفه زنان باشند و مقرّر شد که اگر مردی در حوالی این محل واقع شود به خایه بیاویزند. به سبب این حکم ذکورالناس در یک فرسنگی این سیرگاه نبودند و ابتدای این جشن چهارشنبه 23 صفر واقع شد. در مهمانیهای بزرگ شاه نیز زنان حرم اجازه داشتند که از پس پردههای زنبوری و پنجرهها مجلس مهمانی را تماشا کنند و تنها زینب بیگم عمّهی شاه میتوانسته است در مجالس مهمانی و پذیرایی رسمی شاه شرکت کند.»[3]
[1] - برای اطلاع و آگاهی بیشتر از تفریحات شاه عباس و بازیهای مورد علاقه و معاشرت با دلقکان به صفحات 332 به بعد کتاب شاه عباس به اهتمام محمّد رضا صافیان اصفهانی مراجعه شود.
[2] - از جمله دلقکان دیگر شاه عباس شخصی به نام عاقلی که شاعری بی مایه بود و همچنین ملک علی سلطان جارچی باشی که رئیس زنده خوران شاه بود که اجازه شوخی و مسخرگی نیز داشت، میباشند.
[3] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، 297 تا 304
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 480
در زبان فارسی واژهی غلام به عنوان بنده و فرد اجیر شده به کار برده میشود و جمع آن غلمان است و به پسرهای جوانی که به اصطلاح مویی پشت لبشان نروئیده باشد نیز اطلاق میگردد. «عشق مرد به مرد در طول تاریخ از دیدگاههای مختلف با اسمها و اصطلاحات مختلفی مطرح شده است: شاهد بازی، جمال پرستی، لواط، لواطه، اِغلام، کار، بچه بازی .... به شخص مفعول، امرد، مأبون، شاهد، منظور، مفعول، کودک، مخنّث، نوخط، بی ریش، پسر، ساده، ساده لوح، اُبنهای .... گفتهاند. به شخص فاعل غلامباره، جمال پرست، صورت پرست، بچه باز، موزون...گفته شده است.
به طوری که از مطالعهی کتب قدیم برمیآید عشق مرد به مرد در ایران باستان سابقه نداشته است، به همین دلیل در قرون نخستین تاریخ بعد از اسلام مثلاً در آثار دوره سامانیان و پیش از آنان از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی و شاهنامه فردوسی مطالب صریحی در این خصوص نیست. شاهد بازی در نزد اعراب باستان هم مرسوم نبوده است، زیرا در اشعار دوره جاهلیت و یکی دو قرن نخستین بعد از اسلام مدرکی در این باره نمیتوان یافت.اما در نزد یونانیان این امر کاملاً رایج بوده است و در آثار فلاسفه بزرگ مثلاً افلاطون شواهد و مدارک بسیاری میتوان جست. مراد از عشق افلاطونی یا الحبّ الافلاطونی یا platonic love عشق مرد به مرد است، منتها این عشق پاک و بی شائبه است. در نزد قدمای یونان در عشق مرد به زن شائبه سودجویی مثلاً تولید مثل است، اما عشق مرد به مرد میتواند پاک و بدون شائبه باشد چنان که سقراط در این نوع عشق به دنبال مسائل جنسی هم نیست. همین تفکر است که بعدها وارد عرفان ایرانی شد و در نزد عرفا چنین تعبیر شد که عشق پاک تمرینی است از برای عشق آسمانی و عشق به خداوند جمیل که باید بدون هر شائبهای مثلاً طمع بهشت و بیم دزوخ باشد. عبارت معروف صوفیان المجازُ قَنطرةُ الحقیقة (مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است.) یعنی عشق مجازی و زمینی میتواند وسیلهای برای رسیدن به عشق حقیقی یعنی آسمانی باشد چنان که مولانا در مثنوی میگوید:
عاشقی گر زین سر گر زان سرست عاقبت ما را به جایی رهبرست
شاهدبازی در نزد ترکان هم مرسوم بوده است. منتها ترکان مانند یونانیان برای این کار زمینههای فلسفی و معنوی نداشتند. بعد از ورود عنصر ترک در تاریخ ایران این امر به صورت وسیعی در ایران هم مرسوم شد. اساساً ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنسگرایی است. در این که معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد است شکی نیست. اما ممکن است خواندهی غیر حرفهای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلاً غزلیات امثال سعدی و حافظ دچار شک و تردید باشد. اما حدود نصف اشعار این بزرگان هم صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است زیرا در آنها آشکارا از واژههای پسر و امرد و خط عذار و سبزهی ریش و این گونه مسائل سخن رفته است. اما بخش اعظم آن نصف باقیمانده هم در مورد معشوق مذکر است. منتها خاصیت زبان فارسی طوری است که مثلاً به علت عدم وجود افعال و ضمایر مذکر و مونث ایجاد شبهه میکند. باید دانست که مسائلی چون رقص و زلف و خال و خدّ و قد و دامن و تیر نگاه و ساقیگری و امثال اینها که امروزه به نظر میرسد در مورد زنان است، در قدیم مربوط به مردان هم میشده است. به این ترتیب فقط بخش کمی از اشعار قدماست که میتوان در آنها به ضرس قاطع معشوق را مؤنث قلمداد کرد. ادبیات سبک هندی اساساً ادبیات عاشقانه نیست و عمدتاً جنبهی ادب تعلیمی دارد، اما بر طبق سنّت در آن هم معشوق غالباً مذکر است. در دوره بازگشت یعنی ادبیات دوره قاجار به تبع ادبیات دورههای غزنوی و سلجوقی و نیز واقعیتهای موجود جامعه، معشوق مرد بوده است. لذا میتوان گفت که فقط در ادبیات دوران معاصر است که در آن به طور گسترده با معشوق مؤنث مواجه هستیم.»[1]
از آن جا که تمرکز این مطالب در حوزه دوران صفویه است باید گفت که استفاده از غلامان زیبا روی برای کسب امیال عشق بازی از دروان شاه اسماعیل اول صفوی تا زمان شاه سلطان حسین همواره رواج داشته است و در دوره صفویه در برخی از شهرها امرد خانههایی دایر بوده که به صورت رسمی و با مجوز کار میکردند و حکومت از آنها اخد مالیات میکرده است. به دلیل آن که که انجام این عمل در فرهنگ ما امری منفور و غیر مشروع تلقی گردیده، اطلاعات راجع به آن نیز بسیار محدود و در پس پرده میباشد و بیشتر به طور استعاره در ادبیات ایران و یا در سفرنامهی سیاحان اروپائی به آن اشاره شده است. چنان که در فصل هفتم سفرنامه بازرگان ونیزی از شهر تبریز در زمان شاه اسماعیل اول آمده است که «زنان روسپی که در اماکن عمومی رفت و آمد میکنند نیز به نسبت زیبایی خود مالیات میپردازند و هر قدر زیباتر باشند باید بیشتر مالیات دهند. اما بدترین رسمی که تا کنون از آن نام بردهام این رسم لعنتی، وحشت انگیز، ننگین است که بوی نفرت انگیزش به آسمان میرسد و چون در ذیل به آن اشاره کنم پی به شرارت و شئامت آن خواهید برد: در این شهر مکان عمومی و مکتب پیروان لوط (یا مخنث خانه) وجود دارد و ایشان نیز به نسبت صباحت منظر باج میدهند.» [2] در این جا صحبت از سابقهی تاریخی آن مطرح نیست، ولی به طور کلی انجام این عمل در اکثر جوامع رواج داشته و همچنان هم ادامه دارد. از نظر تأثیر گزاری تنها کشوری که در دوران صفویه بر اثر جنگهای طولانی فرهنگ آن در ایران نفوذ بیشتری داشته و رفتار مردم را تحت تأثیر قرار داده است از کشور عثمانی میتوان نام برد. ذکر این مطلب به منزلهی تشابه و نفوذ فرهنگی مطرح میشود، وگرنه عمل غلامبارگی در ایران نیز رواج داشته است. چنان که در روایات آمده عادات مرسوم قهوه خانه نشینی از طریق استانبول و در دوران سلطنت سلیمان خان قانونی به ایران رخنه کرده و در دوران شاه عباس اول گسترش زیاد یافته است. در باره توصیف یکی از قهوه خانههای کشور عثمانی و انجام عمل غلامبارگی در سفرنامه برادران شرلی چنین آمده است «چنان که ما در مملکت انگلیس به میخانهها رفته با دوستان عیش میکنیم اینها هم خانههای بسیار قشنگ دارند که در آن جا از این قهوه فروخته میشود. مردمان متشخصّ و عیّاشی هر روز به این مکانها میآیند و صاحبان آن بچّههای خوشگل نگاه میدارند. در بعضی خانهها دوازده نفر هستند و در بعضیها کمتر یا زیادتر و لباس و وضع آنها را خیلی نظیف نگاه میدارند. این پسرها را بارداش مینامند و آنها را به واسطهی شهوت حیوانی که دارند در عوض زن به کار میبرند.»[3]و [4]
البته باید توجه داشت که «غلامان شاهی به دو دسته تقسیم میشدند. دستهای به منظور خدمت در حرمسرا اخته میشدند که اصطلاحاً به اینها فقط خواجه یا خواجه سرا اطلاق میشد. دسته دوم غلامانی بودند که اخته نمیشدند و به منظور خدمت در دربار یا ارتش آنان را تربیت میکردند. دسته اخیر را میرزا سمیعا در ردیف قوللران قرار داده که بخشی از سپاه صفوی را تشکیل میدادند. کمپفر به اشتباه تمام قوللرها یا غلامان شاهی را در رده خواجه سرایان قرار داده است.»[5]
در رابطه با شیوع و یا برخورد شاه عباس با مسألهی غلامبارگی اطلاعات ناقص است و تنها اشاره از برخورد پادشاه با سردارانی آمده که به خاطر تمایل و ارتباط با غلامان زیبا رویش دستور قتل آنان را صادر کرده است. با توجه به رفتار متضادی که از سوی شاه عباس وجود داشته دستور آن فرامین را هم ناشی از اعتقادات راسخ او نمیتوان پنداشت و باید از دید سیاسی و خودخواهی او نگریست زیرا شاه عباس در جایی با سرداران خود در نهایت احترام رفتار کرده و در جای دیگر به کوچکترین بهانه دستور قتل آنان و یا فرزندان خود را صادر کرده است. براساس روایت موجود او گاهی به خاطر روابط عاشقانه و ساختگی شهری را به نیستی کشانیده و یا دستور قتل پسربچهای را به خاطر اطاعت نکردن در قهوه خانه صادر میکند و یا در جای دیگر به خاطر دیدار با زیبا رویی بخشنده میگردد. لویی بلان درباره تسلیم هوای نفسانی شاه مینویسد: «دیده مال، مادر خان کاخت به اردوی شاهی در قراچبون رفت. هدف او برطرف کردن خاطرهی بد شاه عباس از طفره رفتن جنگجویان در سه سال پیش برای محاصره شماخی بود. دیده مال مثل همیشه گروهی پسر و دختر زیبا روی گرجی همراه آورده بود. ضمناً پسر دیگرش به نام لوارساب را که هفده ساله بود به حضور شاه معرّفی کرد. او همچون یک دختر زیبا و خوشگل بود و زیبایی او چنان تأثیری در شاه گذاشت که در یک لحظهی هیجان روحی، شهر تفلیس را که جزو اموال دربار بود به عنوان انعام به او بخشید.»[6]
مؤلف تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در زمان صفویه ضمن گزارشی از رواج روسپیگری در زمان شاه عباس به نقل قول مینویسد: «پادری ژان تاده مدّعی است که شاه عباس لواط را در ایران ترویج کرد و مشوّق عملی گردید که تا آن تاریخ مورد انزجار عامه بود. لکن این سخن را نمیتوان مناط اعتبار دانست و قدر مسلم آن است که اگر کسی در این عهد مرتکب لواط میگردید و شاکی یا مدّعی خصوصی نیز وجود میداشت مجرم به سختی مجازات میشد، چنان که میرزا محمّد تقی مشهور به ساروتقی والی قراباغ و گنجه را به جرم ارتکاب لواط با جوانان مردم به اشاره شاه عباس خصی کردند و اقلاً دو تن از امرای لشکر ولیخان پسر علیقلی خان شاملو معروف و حسینعلی سلطان چگنی را که از مقرّبان شاه بود به جرم داشتن نظر بد نسبت به غلامان خوبروی شاه به قتل رسانیدند.»[7] دن گارسیا نیز ضمن اشاره به رواج روسپیگری در اصفهان و نقش پسران زیبا روی در شهر چنین گزارش میدهد: «اگرچه گناه شهوت پرستی و شهوترانی در میان این ملتها امری رایج و عمومی است، امّا این عمل در اصفهان از همهی ایران رایجتر و ریشه دارتر است و علت آن تجمّع و ازدحام ملیّتهای مختلف و وجود تعداد زیادی بردهی بسیار زیبا و دلربای گرجی و چرکس و روس سفید، از هر دو جنس در این شهر است که عدّه آنها به سبب وجود پسران جوان و دختران اقوام اجنبی که شاه عباس از چند سال به این طرف همواره بدین شهر کوچانیده است همواره روه به افزایش است. گذشته از این، اگرچه کافران خود نیز این گونه اعمال را شنیع و خشونت بار به حساب میآورند در این شهر کسانی برای استفادهی مادی گروهی پسر جوان را خریداری میکنند. مویشان را همچون زنان بلند نگاه میدارند. به آنها لباس زنانه میپوشانند، رقصیدن یادشان میدهند و همچون روسپیان شهرهای اروپا آنها را در روسپی خانهها در معرض استفاده میگذراند. در حقیقت بسیار جای تأسّف است که آن همه طفل و نوجوان را صرفاً به منظور ارتکاب اعمالی چنین فضیحت بار خریداری میکنند. از همین یک عمل میتوان قضاوت کرد که این پادشاه به هیچ دینی پایبند نیست؛ زیرا خود اوست که پس از ویران کردن گرجستان بیشتر ساکنان بینوای آن را به بردگی این چنین رسوا کشانیده است. بیشتر چرکسها و مسکویها را تاتارها و لزگیها و دیگر همسایگانشان و برخی از هموطنانشان میدزدند و به دربند میفرستند و حکمران این شهر هر سال عدهی زیادی از این دختران و پسران جوان را برای شاه میفرستد که زیباترین آنها را برای حرمسرای خویش انتخاب میکند. این تعداد زاید بر آن گروها است که هر سال بازرگانان به فروش میرسانند، چنان که همهی ایالات این حکومت پادشاهی همواره از عدّهی زیادی بردهی زن و مرد انباشته است.»[8]
شاه عباس در مورد روابط جنسی دیگران حساس بود و از برخورد و نظر شهوت انگیز با غلامانش بسیار ناراحت میگردیده است. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه مینویسد: «شاه عباس کسانی را هم که در عشق بازی با جوانان زیبا و معاشرت غیر طبیعی ناشایسته تظاهر میکردند به سختی مجازات میکرد. یکی از معاصران او در این باره مینویسد معاشقه با جوانان زیبا در ایران برخلاف کشور عثمانی مجاز نیست و مرتکب را به سختی تنبیه میکنند. من خود مجازات یکی از این گونه مقصران را به چشم دیدم.هنگامی که ما در ایران بودیم یک تن از سرداران ایران به نام پیر قلی بیگ که با شاه عباس منسوب بود، خواست به یکی از غلامان جوان او دست درازی کند و پول گزافی نیز به آن غلام وعده کرده بود، ولی غلام راضی نشد و آن را به شاه خبر داد. شاه عباس پیرقلی بیگ را احضار کرد و به آن پسر فرمان داد تا در حضور وی با شمشیر گردنش را بزند.
در سال 999 هجری قمری نیز چون خبر یافت که سرداری دیگر به نام حسینعلی سلطان چگنی از ندیمان خاصش بر یکی از غلامان خوبروی او به چشم شهوت نگریسته است کور حسن استاجلو را با جمعی دیگر از سران قزلباش به کشتن وی مأمور کرد و حتا به حسین خان حکمران قم دستور فرستاد که پدر او بوداق خان چگنی را نیز به زندان اندازند و اموالش را ضبط کنند. هشت سال بعد نیز هنگامی که به خراسان میرفت در محل جاجرم، ولی خان میرزا پسر علیقلی خان شاملو لـله و سرپرست دوران کودکی خویش را که از سرداران مقرّب و نامی قزلباش بود و با خاندان صفوی نیز نسبت ازدواج با دختر شاه اسماعیل دوم بستگی داشت به همین جرم هلاک کرد. نوشتهاند که این سردار جوان به صالح نام تبریزی از خدمتگزاران جوان شاه عباس دلباخته و مکرّر عشق خود را بر او فاش کرده بود. صالح به معاشقهی او اعتنایی نمیکرد و تظاهرات عاشقانه وی را از شاه پنهان نمیداشت. عاقبت شاه عباس به او دستور داد که اگر ولی خان بار دیگر به زبان عشق بازی با وی سخن گفت بیدرنگ هلاکش کند. چندی بعد شبی در حوالی قصبهی جاجرم چون خان شاملو مست از سراپردهی شاهی بیرون آمد صالح او را دنبال کرد و به زخم شمشیر کشت و سرش را نزد شاه عباس برد. شاه نیز به گفته یکی از مورخان چون این جسارت از روی از روی کمال غیرت و حمیت روی داده بود بر او آفرین گفت و بر مدارج خدمتش افزود. سپس دستور داد تا مقام و منصب ولیخان شاملو و حتی زن او را به حسین خان میرزا برادر کوچکش دادند و جسدش را تا بامداد روز دیگر همچنان یر سر راه گذاشتند تا عبرت دیگران گردد.
داستان دیگر حکایت میرا محمّد تقی مشهور سارو خواجه یا ساروتقی است. این مرد در سال 1015 هجری قمری به وزارت محمّد خان زیاد اوغلی حکمران قراباغ رسید و چون کاردان و با کفایت بود نزد وی منزلت و مقام عالی یافت. نه سال بعد محمّد خان در جنگی که به فرمان شاه عباس با تهمورس خان والی گرجستان کاخت کرد کشته شد و شاه مقام وی را به فرزند خرد سالش محمّد قلی خان داد، ولی چون میدانست که انتظام امور قراباغ مرهون تدبیر و کفایت میرزا محمّد تقی است او را همچنان در وزارت آن ولایت باقی گذاشت و از این تاریخ او حکمران واقعی قراباغ و گنجه شد. میرزا محمّد تقی قسمتی از دوران جوانی را در خدمت سربازی گذرانده و دو سال در زمره تفنگچیان شاهی به سر برده بود. در این مدت به سبب دور بودن از محیط خانواده و آمیزش با سربازانی که از ولایات مختلف به پایتخت آمده بودند اخلاقش از طریق صواب منحرف گشته و طبع جوانش به معاشقات ناشایست غیر طبیعی توجّه یافته بود. روزی جوانی زیبا را که از هشت روز پیش ناپدید شده بود در خانهی او یافتند. اولیای جوان شکوه به شاه بردند و از او خواستند که وزیر قراباغ را به جرم این کار زشت تنبیه کند . شاه که در آن ساعت خوش و شنگول بود، خندید و به شوخی گفت بروید اختهاش کنید. شکایت کنندگان از شدت خشم این شوخی شاهانه را جدّی گرفتند. پس بیدرنگ به خانه وزیر ریختند و هنگامی که او بر اسب نشسته میخواست با نوکری از خانه بیرون رود به زیرش کشیدند و با خشم و شتاب فرمان شاهی را اجرا کردند! وقتی اولیای جوان از میرزا محمّد تقی به شاه شکایت میکردند حکمران قراباغ نیز در آن جا حاضر بود. چون دید که شاه فرمان خود را با خنده ادا کرد و از گوشهی چشم بدو نگریست، به خود جرأت داد و تبسم کنان گفت سر قبلهی عالم به سلامت باشد. حیف است که این جوان با این همه کاردانی و صداقت بمیرد. جان نثار یقین دارد که روزی به قبله عالم خدمات گرانبها خواهد کرد. شاه در جواب گفت پس تا فرصتی هست بگو نجاتش دهند. اگر هم کار از کار گذشته معالجهاش کنند. متأسفانه خبر عفو شاه وقتی رسید که آن حکم شوم اجرا گشته و میرزا محمّد تقی الیالابد ناکام شده بود. شاه از این خبر سخت متأثر شد و دستور داد که او را با دقت معالجه کنند. پزشکان به علاج زخمش کمر بستند و آن بیچاره را چند روز در تاریکی مطلق میان خاکستر نشاندند. پس از چندی زخمش به هم آمد، ولی چون آن عمل با کاردی بزرگ به دست مردمی خشمگین و بی پروا صورت گرفته بود هیچ وقت کاملاً خوب نشد. میرزا محمّد تقی خود شرح این بدبختی را در سال 1028 قمری برای پیترو دلاواله سیّاح ایتالیایی که در فرح آباد مازندران میهمان شاه عباس بوده، تعریف کرده و خود را از ارتکاب آن عمل ناپسند مبرّا شمرده و گفته است که حاسدان و بدخواهانش به او چنین تهمتی زدند تا نظر شاه عباس را از او بگردانند. ولی پس از اجرای فرمان چون بی تقصیریش به ثبوت رسید توجه و مرحمت شاه به او به مراتب زیادتر شد و او را بیش از بیش به خود نزدیک کرد. درین زمان ارادت میرزا محمّد تقی به شاه عباس چندان بود که پیش سیاح فرنگی دعا میکرد خداوند از عمرش بکاهد و بر عمر شاه، شاهی که از لذت مردی تا پایان عمر محرومش کرده بود، بیفزاید! پس از این حادثه زن جوان و سوگلی میرزا محمّد تقی او را ترک گفت و دنبال شوی دیگر رفت. ولی زن دیگرش که اندکی پیرتر بود وفاداری نمود و نزد آن بیچاره ماند و مدتها مانند خواهری از او پرستاری میکرد.[9]
شاردن تاجر و جهانگرد فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده است در سفرنامه خویش مینویسد شاه عباس در اصفهان کاروانسرایی ساخته است که در مدخل آن سنگ بزرگی است. وقتی به فرمان وی مردی را که همه روزه روی آن سنگ مینشست و جوانان خوبروی را فریب میداد، گرفتند و پاره پاره کردند. این مرد جوانان را تمام شب نزد خود نگاه میداشت و سحرگاه در محل دوردستی رها میکرد تا کسی به کار ناپسندش پی نبرد.» [10]
[1] شاهد بازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی، 1381، صص 11 تا 14
[2] - سفرنامههای ونیزیان در ایران، ترجمه منوچهر امیری، چاپ دوم 1381، انتشارات خوارزمی، ص 413
[3] - سفرنامه برادران شرلی در زمان شاه عباس کبیر، ترجمه آوانس، با مقدمه دکتر محبت آیین، چاپ دوم، 1357، ص 28
[4] - آدام اولئاریوس که در سال 1046 هجری قمری سال هشتم سلطنت شاه صفی جانشین شاه عباس به ایران آمده است در جلد اول و صفحه 572 سفرنامه خود راجع به معاشقه با جوانان مینویسد در ایران معاشقه با جوانان به عنوان جنایت مجازات ندارد و اگر ساروتقی را شاه عباس سیاست کرد برای آن بود که جوانی را به زور فریفته بود. برای ما نقل کردند که شاه صفی وقتی به محاصره قلعه ایروان مشغول بود، شنید که جوانی یکی از سردارانش را کشته است. پس از تحقیق معلوم شد که آن سردار هنگام مستی میخواسته است به زور با جوانی از خدمتگزاران خویش عشقبازی کند و جوان چون او را در این کار مصمم دید خنجر از کمرش برآورده و در قلبش فرو برده است. شاه گفت تا جوان را حاضر کردند و همین که به کشتن مخدوم خود اقرار کرد فرمان داد او را پیش سگان آدم خوار اندازند.
تاورنیه هم که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده مینویسد قهوه خانهها مرکز عشقبازی با جوانان زیبا بود. در آن جا جوانان گرجی خوبروی از ده تا شانزده ساله با لباسهای دل انگیز و اطوار خاص خدمت میکردند.
[5] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 79
[6] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 224
[7] - تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، ابوالقاسم طاهری، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1349، ص 342
[8] - سفرنامه دن گارسیا دسیلوا فیگوئروآ، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس اول، ترجمه غلامرضا سمیعی، نشر نو، تهران، 1363، ، ص 233
[9] - به روایت دیگر این حادثه هنگامی که بعدها میرزا محمّد تقی به وزارت مازندران و گیلان رسید، روی داد. نوشتهاند جوانی که به زور مورد مهر او واقع شده بود خود به شاه شکوه برد. شاه عباس از کار ناپسندیدهی وزیر مازندران چندان در غضب شد که شغل او را به همان جوان داد و امر کرد که بیدرنگ به مازندران رود و سر وزیر را به اصفهان فرستد. ضمناً پیشکاری هم برای جوان معین کرد تا در وزارت مازندران دستیار و مشاور او باشد. اما میرزا محمّد تقی همین که از فرار جوان آگاه شد و دانست که به قصد شکایت به اصفهان رفته است پیش دستی نمود و مانند وزیر اردشیر بابکان عضو گناهکار را به دست خود برید و در تخت روان از راهی دیگر روانه اصفهان شد تا در راه با با مأموران شاه که حکم کشتنش را در دست داشتند مصادف نشود. چون با آن حال زار به اصفهان رسید بیدرنگ به حضور شاه رفت و عضو بریده را با عریضهی درخواست بخشایش در سینی طلایی پیش او گذاشت. شاه چون دید که او خود را در کمال سختی تنبیه کرده است از تقیرش درگذشت و به وزارت مازندران و گیلان باز فرستاد. اما روایت درست ظاهراً همان است که در متن گفته شد، زیرا خود میرزا محمّد تقی که تفصیل حادثه را برای یکی از مسافران فرنگی نقل کرده و اصلاً به مضمون این روایت اشاره ننموده است.
[10] - زندگی شاه عباس، نصرالله فلسفی، جلد سوم، صص 59 تا 62
11- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 474