پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

گذری بر زندگی گلدا مایر نخست وزیر اسرائیل

گلدا مایر

«در میان زنانی که در نیمه دوم قرن بیستم به قدرت رسیده‌اند نمی‌توان گلدامایر نخست وزیر اسرائیل در سال‌های 1969 تا 1974 را نادیده گرفت، زیرا این زن علاوه بر این که در یکی از بحرانی‌ترین ادوار حیات حکومت اسرائیل زمام امور این کشور را در دست داشته، از بدو تشکیل حکومت اسرائیل در سیاست داخلی و خارجی کشور نقش مؤثری ایفا کرده و از بنیان گذاران رژیمی بوده است که با همه‌ی کوچکی خود به علت اتکاء به آمریکا یا بهتر بگوییم به علت نقشی که به دست یهودیان آمریکا در تعیین خط مشی سیاسی آن کشور بازی می‌کند یکی از مهره‌های اصلی سیاست بین‌المللی به شمار می‌آید.

گلدا مایر که در سال 1978 در سن هشتاد سالگی درگذشت در سال 1898 در خانواده فقیر یهودی در شهر کیف روسیه به دنیا آمد. پدر او نجار فقیری به نام موشه مابو بویچ بود که به زحمت می‌توانست معاش خانواده پر جمعیت خود را تأمین نماید و گلدا و سه خواهرش علاوه بر فقر و گرسنگی از تحقیر و آزار همسایگان و دختران هم سن و سال خود رنج می‌بردند، زیرا در روسیه‌ی آن روز اقلیت منفوری بودند و همواره در معرض ایذاء و آزار و حتی کشتار بودند و پلیس تزاری هم آن‌ها را قومی ناراحت و توطئه‌گر می‌شناخت. خانواده مابویچ در سال 1906 موفق شدند با فروش تمام اموال خود مخارج سفر آمریکا را فراهم کنند و در میان جمعی از مهاجران یهودی راهی آمریکا شدند. آن‌ها در ایالت ویسکانسین آمریکا اقامت گزیدند و هرچند شرایط زندگی آن‌ها نسبت به روسیه بهبود یافت، اما همچنان در فقر و تنگدستی می‌زیستند. علاوه بر پدر که در یک کارگاه نجاری کار می‌کرد مادر هم ناچار شد برای کمک به تأمین هزینه‌ی زندگی دکان عطاری کوچکی باز کند و گلدا هم که در آن موقع دختر 9 ساله‌ای بود مجبور شد به جای مدرسه و تحصیل نزد مادرش در این عطاری کار کند. البته گلدا نزد پدر و خواهر بزرگترش زبان عبری و انگلیسی را هم می‌آموخت و بر اثر کار در عطاری و محاوره‌ی روزانه با مردم کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شد. گلدا از کوچکی آرزو داشت معلم بشود، ولی پدرش او را از این کار منع می‌کرد و می‌گفت بیشتر دخترهایی که شغل معلمی را انتخاب می‌کنند موفق به ازدواج نمی‌شوند و در خانه می‌مانند. ولی گلدا که می‌خواست به هر قیمتی که شده به هدف خود برسد در سن پانزده سالگی خانه پدری را ترک گفت و تصمیم گرفت در شهر دنور آمریکا نزد خواهر بزرگترش زندگی کند. گلدا تصور می‌کرد که می‌تواند به کمک خواهرش به تحصیل ادامه بدهد و شغل مورد علاقه خود را که همان معلمی بود اختیار نماید، ولی خواهرش به زحمت معاش خود را تأمین می‌کرد و گلدا مجبور شد برای گذراندن زندگی به کارهای پستی مانند رختشویی تن دردهد. گلدا در سن هفده سالگی برای نخستین بار وارد جریانان سیاسی شد و در یک اتحادیه کارگری که تحت نفوذ صهیونیست‌ها بود به فعالیت پرداخت. در جریان همین فعالیت‌ها بود که گلدا با یک جوان یهودی به نام موریس میرسون که کارش نوشتن شعارهای تبلیغاتی بر روی پارچه بود آشنا شد و در سن بیست سالگی با او ازدواج کرد.

گلدا که در یک سازمان صهیونیستی برای تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین فعالیت می‌کرد سرانجام شوهرش را وادار کرد در سال 1921 به فلسطین مهاجرت نمایند. زوج جوان در یک کییبوتص یا مزرعه اشتراکی اسکان داده شدند و دو سال در این کیبوتص زندگی کردند. گلدا در این مزرعه با شوق و حرارت به کارهای کشاورزی و پرورش طیور می‌پرداخت، ولی شوهرش که از کار در مزرعه و زندگی در خوابگاه‌های اشتراکی ناراضی بود اصرار داشت به آمریکا مراجعه کننند. گلدا نخستین باز ضمن کار در همین مزرعه اشتراکی با دیوید بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که مبتکر مزارع اشتراکی بود آشنا شد. بن گوریون از گلدا و شوهرش خواست نام خانوادگی خود را از میرسون که بیشتر به نام فامیلی مسیحیان شباهت دارد به مایر که یک نام عبری است تبدیل کننند و با پذیرفتن این پیشنهاد از طرف موریس و گلدا نام آن‌ها در کارت‌های شناشایی و اسناد سجلی به مایر تبدیل شد. گلدا مایر و شوهرش در سال 1923 به تل‌آویو و سپس به بیت‌المقدس نقل مکان کردند و دو فرزند آن‌ها که یکی پسری به نام مناخیم و دیگری دختری به نام سارا بود در این دو شهر به دنیا آمدند. درآمد شوهر گلدا در بیت‌المقدس اندک بود و کفاف مخارج یک خانواده چهار نفری را نمی‌داد، به همین جهت گلدا مایر باز هم مجبور شد به کارهایی از قبیل آشپزی و نظافت و رختشویی در خانه‌ها تن دردهد. گلدا با همه‌ی این گرفتاری‌ها فعالیت‌های سیاسی خود را ترک نمی‌کرد و مرتباً در جلسات فدراسیون کارگران یهود به نام هیستادروت که هنوز هم از مهمترین تشکیلات کارگری اسرائیل به شمار می‌آید شرکت می‌نمود و مأموریت‌هایی را از طرف این سازمان به عهده می‌گرفت. شوهر گلدا با افکار سوسیالیستی همسرش و فعالیت او در اتحادیه‌های کارگران موافق نبود و علاوه بر آن به ادامه کار و زندگی در فلسطین علاقه نداشت و در صدد بازگشت به آمریکا بود.

گلدا مایر در شرح حال خود که تحت عنوان زندگی من به چاپ رسیده و هنوز یکی از پر فروش‌ترین کتاب‌های اسرائیل است بعد از اشاره به اختلاف خود با شوهرش می‌نویسد من سرانجام بر سر این دو راهی قرار گرفتم که بین شوهرم و آرمانم یکی را انتخاب کنم، و دومی را انتخاب کردم. گلدامایر پس از جدایی از شوهرش نقش فعال‌تری در فدراسیون کارگران یهود به عهده گرفت و در سال 1928 به عنوان دبیر اتحادیه‌ی زنان کارگر یهودی انتخاب شد. در سال 1934 گلدامایر عضو هیأت اجرائیه فدراسیون کارگران یهود بود و در سال 1940 به ریاست دفتر سیاسی فدراسیون انتخاب گردید. گلدامایر ضمن فعالیت در فدراسیون کارگران یهود با تشکیلات صهیونیستی بن گوریون هم همکاری می‌کرد و فدراسیون کارگری یهود را عملاً در جهت اهداف صهیونیست‌ها هدایت می‌نمود.

با پایان جنگ دوم جهانی و افزایش تلاش صهیونیست‌ها برای تشکیل یک دولت یهودی در فلسطین گلدامایر از طرف بن گوریون که در آن زمان در رأس تشکیلات سیاسی صهیونیست‌ها به نام آژانس یهود قرار گرفته بود عازم آمریکا شد. مأموریت گلدامایر در این سفر جمع آوری پول برای ایجاد یک نیروی مسلح یهودی در فلسطین بود. گلدامایردر این سفر در شهرهای بزرگ آمریکا که مرکز تجمع یهودیان بود سخنرانی کرد و ضمن یکی از سخنرانی‌ها در شیکاگو در پاسخ کسانی که لزوم تشکیل یک دولت یهودی را در فلسطین مورد سؤال قرار داده بودند، گفت: شما نمی‌توانید درباره این که ما باید برای تشکیل یک دولت یهود بجنگیم یا نه تصمیم بگیرید.... ما تصمیم خود را گرفته‌ایم و خواهیم جنگید. شما فقط می‌توانید به ما کمک کنید که در این مبارزه پیروز شویم. گلدامایر در پایان سفر خود به آمریکا پنجاه میلیون دلار پول برای کمک به یهودیان فلسطین جمع آوری کرد که با معیارهای آن زمان رقم بزرگی بود. بن گوریون با همین پول نخستین سازمان نظامی یهود را به نام هاگانا که نطفه‌ی ارتش فعلی اسرائیل را تشکیل می‌دهد به وجود آورد و چند سال بعد این پول نقش اساسی در تشکیل دولت اسرائیل بازی کرد، زیرا بدون خرید اسلحه و تشکیل یک نیروی مسلح که با استفاده از همین پول امکان پذیر شد دولت اسرائیل در همان تهاجم اولیه کشورهای عرب از میان می‌رفت.

بعد از قطعنامه تقسیم فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی در بخشی از این سرزمین بن گوریون که برای ریاست دولت جدید اسرائیل در نظر گرفته شده بود گلدا مایر را برای مأموریت مهم و محرمانه‌ای به اردن فرستاد. کشور اردن (در آن زمان ماوراء اردن نامیده می‌شد.) منظم‌ترین نیروهای ممالک عربی مجاور فلسطین را تحت فرماندهی یک افسر انگلیسی به نام ژنرال گلوب یا گلوپ پاشا در اختیار داشت و بیش از همه‌ی کشورهای عربی می‌توانست برای دولت جدید یهود خطر ایجاد کند. گلدا مایر که به لباس یک زن عرب ملبس شده بود سه بار با ملک عبدالله پادشاه اردن ملاقات نمود و سعی کرد او را از حمله به دولت اسرائیل که در شرف تشکیل بود منصرف کند. پادشاه اردن در ملاقات اول با گلدا مایر تحت تأثیر قرار گرفت و قول داد که به کشور در شرف تشکیل یهود حمله نکند، ولی شرایطی قائل شد که می‌بایست در ملاقات دیگری بین آن‌ها مورد بحث قرار بگیرد. گلدا مایر در ملاقات دوم با ملک عبدالله متوجه شد که روش او تغییر کرده و ظاهراً بعد از مشورت با انگلیسی‌ها یا با توجه به موقعیت خود در میان اعراب نمی‌خواهد تعهدی در مورد خودداری از جنگ با حکومت آینده‌ی یهود متقبل شود. در ملاقات سوم ملک عبدالله از گلدامایر خواست که تاریخ اعلام موجودیت اسرائیل را به عقب بیندازد. وقتی که گلدامایر گفت این کار ممکن نیست، ملک عبدالله از او پرسید شما چرا این قدر برای تشکیل دولت یهود عجله دارید؟ گلدامایر در پاسخ گفت: ما دو هزار سال است برای تشکیل دولت یهود صبر کرده‌ایم.... بازهم می‌گویید عجله داریم؟! بعد از تشکیل دولت اسرائیل در ماه مه سال 1948 دولت شوروی که در آن زمان با کشورهای عرب رابطه نزدیکی نداشت از نخستین کشورهایی بود که دولت جدید یهود را به رسمیت شناخت. بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که با وجود وابستگی به آمریکا و صهیونیسم بین‌المللی داشتن روابط دوستانه با شوروی را برای تحکیم موقعیت دولت یهود و جلوگیری از نزدیکی اعراب و شوروی ضروری می‌دانست از گلدامایر خواست که به عنوان اولین سفیر اسرائیل در شوروی به آن کشور برود. گلدامایر از این پیشنهاد استقبال کرد، زیرا علاوه بر این که روسی‌الاصل بود و به زبان روسی مثل زبان‌های عبری و انگلیسی هم تکلم می‌کرد علاقه‌‌مند بود روسیه بعد از انقلاب بلشویکی را از نزدیک ببیند و با چگونگی اجرای تئوری‌های سوسیالیستی و مارکسیستی آشنا شود، زیرا خود او هم سوسیالیست و طرفدار طبقه کارگر بود و قسمت اعظم عمر خود را صرف مبارزه در اتحادیه‌های کارگری برای احقاق حقوق کارگران نموده بود. گلدامایر در شوروی با استقبال گرم یهودیان آن کشور روبرو شد. یکی از کسانی که در اولین روزهای اقامت او در هتل ناسیونال مسکو به دیدنش رفت همسر یهودی مولوتف وزیر امور خارجه وقت شوروی بود که خیلی زود با او صمیمی شد و دوستی بین آن‌ها که تا پایان مأموریت گلدامایر در مسکو ادامه داشت نقش مهمی در تحکیم روابط شوروی و اسرائیل و خودداری شوروی از همکاری با اعراب در نخستین سال‌های استقرار حکومت یهود بازی کرد. اما گلدامایر شخصاً از آن چه در شوروی می‌دید برآشفته و نا امید شد، زیرا وی در مدت اقامت در شوروی شخصاً برای خرید و تأمین خوراک و پوشاک مورد نیاز خود به فروشگاه‌ها می‌رفت و کمبود و سختی زندگی مردم را از نزدیک لمس می‌کرد. گلدامایر بعدها نوشت که دو سال زندگی در مسکو اعتقاد مرا نسبت به سوسیالیسم سست کرد و با دریافتن مشکلات اجرایی تئوری‌های سوسیالیستی، بدون این که از معتقدات خود به کلی دست بردارم در آن تجدید نظر کردم.

گلدامایر در سال 1949 به اسرائیل بازگشت و بن گوریون او را به عنوان وزیر کار و تأمین اجتماعی کابینه خود برگزید. گلدامایر مدت هفت سال در این سمت ماند و با سوابقی که در اتحادیه‌های کارگری داشت از بروز هرگونه اعتصاب و نا آرامی در صنایع نوپای اسرائیل جلوگیری کرد. در سال 1956 بن گوریون او را به عنوان وزیر امور خارجه کابینه‌ی خود برگزید و وقتی بعضی از همکاران او به این انتخاب اعتراض کردند و گفتند این کار از عهده یک زن برنمی‌آید بن گوریون گفت: گلدا تنها مرد کابینه‌ی من است! گلدا قریب ده سال مقام وزارت خارجه اسرائیل را به عهده داشت و همان طور که بن گوریون پیش بینی کرده بود قدرت و کفایت خود را در این مقام به خوبی نشان داد و با خود او هم اختلاف پیدا کرد. بعد از استعفای بن گوریون از مقام نخست وزیری در سال 1963 گلدامایر مقام خود را در کابینه بعدی حفظ کرد، ولی در ژانویه سال 1966 از این مقام کناره‌گیری کرد و دبیرکلی حزب سوسیالیست «ماپای» را به عهده گرفت. بعد از مرگ لوی اشکول نخست وزیر اسرائیل در فوریه سال 1969 گلدامایر در مقام دبیرکلی حزب حاکم اسرائیل جانشین طبیعی وی در مقام نخست وزیری به شمار می‌آمد. گلدامایر هنگام احراز مقام نخست وزیری اسرائیل در سال 1969 هفتاد و یک سال داشت، ولی تحرک و انرژی عجیبی در کار از خود نشان می‌داد و روزانه بیش از شانزده ساعت کار می‌کرد. او بیشتر کارهای مربوط به مقام نخست وزیری را در آپارتمان کوچک خودش انجام می‌داد و بعضی از این جلسات کابینه دور میز آشپزخانه او تشکیل می‌شد. ضمن بعضی از این جلسات که تا دیر وقت به طول می‌انجامید گلدامایر برای همکارانش غذا می‌پخت و ضمن پختن غذا به بحث خود با همکارانش ادامه می‌داد. هنگامی که گلدامایر به نخست وزیری انتخاب شد بسیاری از مفسران سیاسی غرب پیش بینی کردند که در سیاست انعطاف ناپذیر اسرائیل نسبت به کشورهای عرب نرمشی حاصل خواهد شد. دلایل متعددی برای این خوش بینی وجود داشت که عمده‌ترین آن‌ها زن بودن نخست وزیر جدید اسرائیل و معتقدات سوسیالیستی او بود، ولی گلدامایر برخلاف همه‌ی پیش بینی‌ها سرسخت‌تر و انعطاف ناپذیرتر از پیشینیان خود از آب درآمد و حاضر نشد قدمی در راه نزدیکی و تفاهم با همسایگان عرب خود بردارد. یک سال بعد از آغاز نخست وزیری گلدامایر در اسرائیل جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر که سرسخت‌ترین دشمنان اسرائیل به شمار می‌آمد با حمله قلبی درگذشت و جانشین او انورسادات سیاست آشتی جویانه‌ای نسبت به اسرائیل در پیش گرفت ولی گلدامایر حاضر نشد انعطاف بیشتری از خود نشان بدهد. او در مصاحبه‌ای با اوریانا فالاچی روزنامه نگار معروف ایتالیایی که در نوامبر سال 1972 در آپارتمان کوچک او در بیت‌المقدس انجام گرفت پیش شرط‌هایی از قبیل مذاکره مستقیم با هر یک از رهبران عرب که متضمن شناسایی اسرائیل قبل از هرگونه توافقی بود عنوان کرد و علاوه بر آن تأکید کرد که هرگز حاضر به مصالحه در مورد بیت‌المقدس و ارتفاعات جولان نخواهد شد. او همچنین به صراحت اظهار داشت که هرگز به مرزهای قبل از جنگ سال 1973 باز نخواهد گشت. که خود مانعی در راه پیش‌قدم شدن هر دولتمرد عرب در مذاکره با اسرائیل بود. گلدامایر در همین مصاحبه با اوریانا فالاچی گفت که قصد دارد تا 75 سالگی به کار خود در مقام نخست وزیری ادامه بدهد و در سال 1973 پس از انجام انتخابات پارلمانی اسرائیل از کار کناره گیری کند. او حتی تاریخ کناره گیری خود را هم برای روزنامه نگار ایتالیایی فاش کرد و گفت در اکتبر سال 1973 بدون توجه به نتایج انتخابات اسرائیل از مقام نخست وزیری استعفا خواهد داد، ولی جنگ معروف کیپور یا جنگ اکتبر 1973 که در اوایل همین ماه رخ داد اجرای این تصمیم را به تأخیر انداخت.

انورسادات که از تلاش برای گرفتن امتیازاتی از اسرائیل در مورد تخلیه صحرای سینا نتیجه‌ای نگرفته بود از اوایل سال 1973 در تدارک آغاز جنگ تازه‌ای برای پس گرفتن سرزمین‌های اشغالی از اسرائیل بود و این جنگ را با غافلگیر کردن اسرائیلی‌ها در یکی از اعیاد مهم مذهبی یهود «یوم کیپور» که طی آن خوردن و نوشیدن و کار کردن به کلی ممنوع است آغاز کرد. گلدامایر در خاطرات خود از این روز به عنوان تلخ‌ترین روز زندگی خود یاد می‌کند، آن هم نه بدان سبب که غافلگیر شده، بلکه به این جهت که غافلگیر نشده، ولی به موقع تصمیم نگرفته است! ماجرا به طوری که گلدامایر شرح می‌دهد از این قرار بوده است که او روز پنجم اکتبر یعنی یک روز قبل از حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال، در میان گزارش‌های خبری این گزارش کوتاه را می‌خواند که دولت شوروی اتباع خود را از مصر و سوریه فراخوانده و تخلیه‌ی اتباع شوروی از این کشورها آغاز شده است. گلدامایر به خاطر می‌آورد که دولت شوروی در آستانه‌ی جنگ 1967 اعراب و اسرائیل هم اتباع خود را از مصر و سوریه خارج کرد و بلافاصله این فکر در او تداعی می‌شود که ممکن است نقشه حمله تازه‌ای علیه اسرائیل در میان باشد. گلدامایر بی درنگ به وزیر دفاع خود موشه دایان تلفن می‌کند و نگرانی خود را با او در میان می‌گذارد. موشه دایان در این نگرانی گلدامایر با او شریک نبوده و پیشنهاد وی را برای اعلام آماده باش نظامی و فراخوان نیروهای ذخیره نابجا و تحریک آمیز تلقی می‌کند. گلدامایر با مقامات اطلاعاتی اسرائیل هم تماس می‌گیرد و آن‌ها هم می‌گویند که تحرک نظامی مصری‌ها در شرق کانال سوئز عادی است و نشانی از تدارک یک حمله بزرگ به چشم نمی‌خورد. گلدامایر قانع نمی‌شود، ولی اتخاذ تصمیم نهایی درباره پیشنهاد خود را به جلسه‌ی فوق‌العاده کابینه‌ی اسرائیل بعد از یوم کیپور موکول می‌نماید. مصری‌ها در همان شب عید کیپور که یهودیان روزه‌ی بیست و چهار ساعته خود را آغاز می‌کنند نیروهای خود را به ساحل شرقی کانال سوئز منتقل می‌نمایند و در پایان عید کیپور که سربازان اسرائیلی از زور گرسنگی و تشنگی از حال رفته‌اند، دست به حمله می‌زنند. گلدامایر در خاطرات خود که به صورت کتابی تحت عنوان زندگی من چاپ شده است از این روز تلخ و اشتباهی که مرتکب شده چنین یاد می‌کند، در برابر اطمینان مطلق دستگاه‌های اطلاعاتی ما درباره این که هیچ نشانه‌ای از تدارک عملیات نظامی دیده نمی‌شود اصرار من برای آماده باش و فراخواندن نیروهای ذخیره بی مورد به نظر می‌رسید، در حالی که می‌بایست به ندای دل خویش پاسخ می‌دادم و مثل بسیاری از موارد دیگر خود در این مورد تصمیم می‌گرفتم .... آن چه در روز عید کیپور رخ داد ضربه‌ی مهلکی بر روحیه من وارد ساخت و با این که اسرائیل در این جنگ هم از خطر جست من دیگر هرگز زنی که قبل از جنگ کیپور بودم نخواهم بود.

چهار روز اول جنگ کیپور که جمعاً 18 روز به طول انجامید برای گلدامایر چون کابوسی گذشت و در این چهار شبانه روز خواب به چشمانش نرفت. گلدامایر در خاطرات خود به جزئیات آن چه در این روزها بر وی گذشت اشاره نمی‌کند، ولی منشی و محرم اسرار او که زنی به نام «لو- کادار» بود بعدها به اسلاتر نویسنده بیوگرافی گلدامایر گفت که گلدا در این چند روز بارها در اطاق را به روی خود بسته و گریه می‌کرد و یک بار به من گفت که خودکشی را بر قبول شکست و تسلیم در این جنگ ترجیح می‌دهد. آن چه در نخستین روزهای جنگ کیپور موجب نومیدی و تزلزل روحیه گلدامایر شد ضعف و بدبینی شدید موشه دایان وزیر دفاعش بود که فردای جنگ کیپور قصد استعفا داشت، ولی گلدامایر از بیم آن که استعفای او موجب تزلزل روحیه افراد ارتش اسرائیل بشود از قبول استعفای وی خودداری کرد. همزمان با حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال که یک شاهکار جنگی به شمار می‌آمد نیروهای سوریه نیز در طول مرزهای شمالی اسرائیل دست به حمله زدند و اسرائیل در شرایطی که یک چهارم افراد ارتش منظم آن در حال مرخصی بودند در دو جبهه درگیر شد. گلدامایر بلافاصله فرمان بیسج عمومی و فراخوانی نیروهای ذخیره را صادر کرد، ولی تا تجمع و حرکت این نیروها به طرف جبهه‌ها نیروهای مصری تا قلب صحرای سینا پیش رفتند و ارتش سوریه ارتفاعات جولان را که در جنگ 1967 از دست داده بود از اسرائیلی‌ها پس گرفت. گلدامایر ملتمسانه از نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا تقاضای کمک فوری کرد و گروهی از سناتورها و نمایندگان کنگره‌ی آمریکا از نیکسون خواستند که مستقیماً به نفع اسرائیل وارد جنگ شود. نیکسون این پیشنهاد را نپذیرفت ولی با ارسال کمک‌های فوری به اسرائیل از طریق هوا و دریا و اعمال فشار سیاسی بر کشورهای عربی پیشروی نیروهای مصر و سوریه را به داخل خاک اسرائیل متوقف ساخت. در پنجمین روز جنگ کیپور نیروهای اسرائیل در هر دو جبهه‌ی شمال و جنوب دست به حمله زدند و در آغاز دومین هفته جنگ تفوق عملیات را در هر دو جبهه به دست گرفتند. شب هفدهم اکتبر نیروهای اسرائیل از کانال سوئز عبور کرده و وارد خاک مصر شدند و طی یک هفته تا کیلومتر 101 قاهره پیش رفتند. در جبهه شمال نیز اسرائیلی‌ها بعد از باز پس گرفتن ارتفاعات جولان به شصت کلیومتری دمشق رسیدند. در این مرحله بود که در نتیجه‌ی فشار آمریکا و شوروی و اقداماتی که از طریق سازمان ملل متحد صورت گرفت پیشروی نیروهای اسرائیلی در مسیر قاهره متوقف گردید و روز 24 اکتبر سال 1973 مقررات آتش‌بس در هر دو جبهه به موقع اجرا درآمد.

جنگ اکتبر سال 1973 سرآغاز جریانی بود که به مذاکرات مستقیم بین مصر و اسرائیل و سفر سادات به بیت‌المقدس و انعقاد قرارداد صلح جداگانه بین مصر و اسرائیل انجامید و در مجموع به نفع اسرائیل تمام شد، ولی گلدامایر تا آخر عمر خود را از این که چرا به موقع فرمان بسیج عمومی نداده و موجب شکست ارتش اسرائیل در مراحل اولیه این جنگ شده است، نبخشید. گلدامایر شش ماه بعد از جنگ کیپور استعفا داد و در چهار سال باقی مانده عمرش بیشتر به نوشتن خاطرات و مسافرت پرداخت. گلدامایر در خاطراتش ضمن اشاره به فرزندان و نوه‌هایش از پنج نوه‌ی خود نام برده و به ششمی اشاره نمی‌کند. ولی دکتر پیر رنچینیک در کتاب خود تحت عنوان بیماران تاریخ ساز می‌نویسد که گلدامایر نوه‌ی عقب مانده‌ای هم داشته که دچار بیماری مونگولوئید یا بلاهت مغولی بوده و در زمان مرگ گلدامایر 22 سال داشته است. دکتر رنچینیک که گلدامایر را زنی سنگدل و بی عاطفه معرفی می‌کند، می‌نویسد که گلدامایر در تمام عمر خود حاضر نشد حتی یک بار این نوه عقب مانده خود را ببیند و در کتاب خود هم منکر وجود او شد!

دکتر رنچینیک در کتاب خود می‌نویسد که گلدامایر قبل از هفتاد سالگی دچار نوعی سرطان لنفاوی بوده که با مصرف دارو و شیمی درمانی آن را کنترل می‌کرده است. او هنگام قبول مقام نخست وزیری اسرائیل هم این بیماری را داشته ولی آن را فاش نکرد و بیماری او تا پایان عمرش یک راز دولتی به شمار می‌آمد. دکتر رنچینیک معتقد است که آثار ناشی از استعمال داروهای ضد سرطان بیش از عوامل دیگر در ضعف و بی تصمیمی گلدامایر در جریان جنگ کیپور مؤثر بوده و استعفای او از مقام نخست وزیری هم ناشی از این بیماری بوده است. گلدامایر در مصاحبه با اوریانا فالاچی زن روزنامه گار ایتالیایی که قبلاً به آن اشاره شد گفته بود بیش از این که خیلی پیر بشود، بمیرد. گلدامایر در این مصاحبه گفته بود از پیری بیش از عوارض جسمانی آن، از عوارض روانیش می‌ترسد زیرا از آن بیم دارد که سلامت فکر خود را در سنین بالای عمر از دست بدهد و مرگ زودرس با عقل سالم را بر عمر طولانی و عقل ناقص ترجیح می‌دهد. او به این آرزوی خود رسید زیرا تا کمی قبل از مرگ خود هم به عنوان یک سیاستمدار برجسته مورد احترام بود و بعد از مرگش هم یهودیان سراسر جهان به عنوان مادر بزرگ اسرائیل از او تجلیل کردند.

در یک تحلیل نهایی از شخصیت این مادر بزرگ اسرائیل باید گفت که او بی تردید یکی از خشن‌ترین و بی رحم‌ترین زنان زمامدار جهان بوده و تعصب او درباره صهیونیسم بهترین گواه این نظر است. او در سخنرانی‌ها و مصاحبه‌های متعدد خود درباره مسأله فلسطین همواره در نفی هویت این ملت کوشیده و سیاست خشن حکومت خود و اسلاف و اخلافش را نسبت به فلسطینی‌ها با این منطق توجیه نموده است که چون آن‌ها می‌خواهند ما را از میان بردارند ما هم حق نابودی آن‌ها را داریم! گلدامایر حتی توافق بگین و سادات را هم با نظر بدبینی می‌نگریست و تا آخر عمر خود استقرار صلح واقعی بین اسرائیل و اعراب را امکان پذیر نمی‌دانست.»[1]


 



[1] - زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، صص 359 تا 371

2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 722