پیش گفتار
کشور ایران به دلیل موقعیت جغرافیایی خود همواره در معرض تهاجم اقوام مختلف بوده است و از بین آنها بیشترین تأثیر در ارتباط با حملهی اعراب از شبه جزیرهی عربستان و مغولان در آسیای مرکزی میباشد. این نواحی به دلیل شرایط نامساعد طبیعی هیچ گاه مورد توجه امپراتوران چین، ایران و روم قرار نگرفته و همیشه بر این نکته تمرکز داشتهاند که با روشهای گوناگون و حمایت از حاکمانِ دست نشاندهی محلی، چون دولتِ حیره در ایران و یا کشیدن دیوار در چین از غارت و چپاول آن اقوام در امان باشند. تمام این اقوامِ صحرانشین از یک وجه مشترک و آن هم در تهاجم به اقوام متمدن و تملّک بر غنائم پیروی میکردند. این روند تا قبل از اختراع سلاحهای جدید و آتشین ادامه داشت و با ابداع این ابزارها تغییرِ اساسی در شیوهی نبردها به وجود آمد و به نفع ساکنان شهرها پایان یافت. اقوام مغول در آسیای مرکزی به صورت قبایل پراکنده زندگی میکردند و بیشتر به تاتار معروف بودند و بعد از تشکیل امپراتوری چنگیزخان، واژهی مغول برای تمام آنها اطلاق شده است. تا قبل از ظهور چنگیزخان محور اصلی زندگی آنها تحتِ رهبری خوانین محلی اداره میشد و در آن شرایط نامساعدِ طبیعی و به خاطر تسلّط بر چراگاهها و تأمین مایحتاج خود، ایّام را به سختی میگذراندند. در این موقعیتِ اجتماعی، حکومتِ چین شمالی یا دولت کین برای حفظ منافع خود همواره در کارِ قبایل مداخله میکرد تا از وحدت آنها جلوگیری کند. مغولان در این شرایط سخت و ناگوار چارهای جز حمله به نواحی دیگر و صاحبِ ثروت نداشتند و هیچ گاه فرصت آن را نیافتند از یک دور بسته جلوتر رفته و چون کشورهای متمدن در تاریخ تأثیرگذار باشند. بدون تردید چنگیزخان با تشکیل امپراتوری خود توانست یک موقعیت استثنایی و تکرار ناشدنی را برای این اقوام به وجود آورَد که در تاریخ آسیا و بلکه جهان آن روز یک رویداد بزرگ به شمار میرفت. آن چه که در حال حاضر سرزمین مغولستان را مورد توجّه مورخان قرار داده است ظهور چنگیزخان و حملات سیل آسای او از شرقِ قارهی آسیا تا مرزهای اروپا میباشد، وگرنه مغولان نقشی دیگر در تمدن بشری ایفا نکردهاند. سرعت پیروزی و عملکرد مغولان در این نواحی گسترده به قدری سریع و طوفانی بود که توان هر اندیشه و آیندهنگری را از سوی دیگران گرفته بود و مغولان به راحتی توانستند قدرت نظامی حکومتهای منطقه را به تمسخر گرفته و ساختار اقتصادی و اجتماعی آنان را درهم بکوبند. تهاجم اوّلیهی مغولان را در همین جملهی معروفِ کندند و سوختند و کشتند و بردند میتوان خلاصه کرد و کشور ما نیز علی رغم داشتن قدرت نظامی بالا، در اثر اختلافات مذهبی و دخالتِ خلفای عباسی به تصرف آنان درآمد و برای مردم مظلوم پردهای دیگر از تکرار تاریخ به نمایش و اجرا گذاشته شد.
گذشته از آن که ما چه قضاوتی به عملکرد چنگیزخان داشته باشیم، او فردی جهانگیر و جهاندار بود که توانست با درایت و بیرحمی خود یک رویدادِ بزرگ جهانی را رقم زند و با کمک اقوام بدوی بر غنیترین تمدنهای زمان خویش تسلط یابد و سیر تحولات قارهی آسیا و اروپا را تغییر دهد. چنگیزخان برخلاف بسیاری از حاکمانِ پُر مدّعا و غازی و جهادگر نشان داد که در استراتژی خود نه تنها در جهانگیری استاد میباشد، بلکه قادر است در کنارِ مزیّتِ جهانداری یک امپراتوری بزرگ را با تثبیت قوانین و مدیریت درست پایه گذاری کند و الگویی برای فرماندهان نظامی آینده باشد. از آن جا که مغولان در سرزمینی سرد و خشن زندگی میکردند و حیاتشان وابسته به زندگی کوچ نشینی و تأمین چراگاه برای حیوانات با حفظ روحیهی جنگجویی و عقاید مذهبِ شمنی بود، باید پذیرفت که چنگیزخان محصول و پرورش یافتهی آن محیط و فرهنگ بوده و تأثیرش بر افکار و رفتار او غیر قابل انکار است. یکی از مواهب طبیعت که نقش زیادی در آمال و آرزوهای قبایل مغول داشت گرمابخشی نور خورشید بود و بازتاب آن را در آیین شمنی میتوان دید. از نظر آنان سمت جنوب و سمت چپ از جهات دیگر مهمتر بود و همیشه دعا و نیایش خود را به سمت جنوب انجام میدادند و تصوّر میکردند که سمت جنوب و آب و هوای گرم آن سرشار از آذوقه برای خود و دامهایشان خواهد بود. مغولان به هنگام نیایشِ «آسمان آبی جاویدان» کمربند را میگشودند و به گردن میآویختند؛ کلاه از سر برمیداشتند و در حالی که به سینه مشت میکوبیدند، نُه بار که عدد مقدسی در نزد آنها بود رو به خورشید سپاسگزاری و نیایش خود را انجام داده و با دعایی خاص شراب نثار زمین میکردند. با این طرز تفکر بود که درِ ورودی چادرها به سمت جنوب گشوده میشد و خانان نیز بر تختی جلوس میکردند که رو به جنوب نهاده شده باشد؛ در نتیجه اکثر حملات مغول به چین یا نواحی دیگر از این دیدگاه قابل ارزیابی است. در مورد اهداف مغولان و حمله به نواحی دیگر عقاید بسیار ابراز شده است، ولی «برای دریافت درست سانحهی یورشِ اردوی مغول، باید چهارچوبهای پیش ساخته را به کناری نهاد و به خود واقعیت برگشت و آن را در کلیّیش دید. جامعه شناسان میگویند: رویدادهای اجتماعی بستگی علت و معلولی دارند. هیچ رویدادی بدون علت یا علل مؤثر پیش نمیآید، پس فتنهی مغول در مَثل با بُروز قحطی و خشکسالی سخت مغولستان و ضرورتِ اتحاد قبایل مغول برای رهایی دادنِ خود از آن و ضعفِ مفرطِ امپراتوری چین پیوند داشت. چنگیزخان از فرصت بهرهبرداری کرد و بیابانگردان مغول را زیر پرچمی واحد گرد آورد و از آنها نیرویی کوبنده درست کرد و به چین و ایران و روسیه حمله برد.»[1]
تهاجم اقوام آسیای مرکزی دارای قدمت زیاد است و منحصر به زمان چنگیزخان نیست، اما جهانگشایی وی از تباری دیگر است. در تحلیل و تفسیرِ تاریخ ایران و به خصوص بعد از اسلام، چگونگی نفوذ و ورود این اقوام و ترکان اهمیت ویژه دارد، زیرا بازگو کنندهی علل و چگونگی تشکیل حکومتهای ترک نژاد خواهد بود و مغولان نیز از آن سیستم بهره گرفتند. بعد از حملهی اعراب، نفوذ اولیهی ترکان در اثر مهاجرت و یا گرویدن به دین اسلام بوده است و به دلیل رشادت و دلاوری که در نهادشان وجود داشت دولتهای مستقل ایرانی و خلفای عباسی تحت عنوانِ غلام یا سپاهی از آنها بهره میگرفتند تا در تقویت نیروی نظامی خود بکوشند. حضور درازمدت این اقوام موجب بومی شدن آنها در این سرزمین گردید و با به دست آوردن مشاغل و امتیازات نظامی مراحل ترقی را پیمودند و موقعیتی عالی برای پیشرفت و فعالیتهای سیاسی و تشکیل حکومتهای غزنوی، سلجوقیان و خوارزمشاهیان فراهم ساختند. آتشی که در اثر اشتباهات سلطان محمد خوارزمشاه و دخالت افراطی مادرش و همچنین خلفای عباسی، توأم با کشتن بازرگانانِ چنگیز برافروخته شد بسیار ویران کننده بود. با آگاهی از آن که ماهیّت هر جنگ ویرانی و خسارت است، اما بررسی و علل وقوع آن در رتبهی اول قرار دارد و در این زمان سلطان محمد خوارزمشاه قادر بود از شروعِ یک جنگِ نابودکننده جلوگیری کرده و یا وقوع آن را به تعویق اندازد و بهانهای برای چنگیزخان فراهم نسازد. درست است که سپاهیان مغول همانند صاعقهای بر شهرها و مراکز فرهنگی ایران فرود آمدند و پشت سرِ خود ویرانهها بر جای گذاشتند و یا مورخان در ثبتِ وقایع آن گزافهگویی کردهاند، اما به یاد داشته باشیم که در یک طرفِ این واقعهی شوم، سلطان محمد خوارزمشاه و وضعیت غمانگیز مردم و همچنین ناهنجاریهای ویرانگر جلالالدین خوارزمشاه به عنوان جاده صاف کن سپاهیان مغول قرار دارد. از طرف دیگر با اطمینان میتوان گفت که اگر تهاجم مغولان صورت نگرفته بود، تا این حد در مورد صفاتِ نیکِ فرهنگی و سیاسی خوارزمشاهیان که مشابه دیگران بودند، این گونه صحبت نمیکردیم. این خصلت میتواند وابسته به فرهنگ سنتی ما ایرانیان میباشد که تمام عملکرد منفی افراد یا حکومتها را بعد از مرگ به سرعت فراموش کرده و حاضر به پذیرفتن دستاوردهای منفی و ارزیابی آنان نیستیم. در جریان حوادثی که منجر به پیروزی سریع مغولان در ایران شد هیچ گاه نباید نقش مخرّبِ اختلافات مذهبی و جنایات خوارزمشاهیان را نادیده گرفت و به بوتهی فراموشی سپرد. مگر تا قبل از حملات مغول اکثر شهرهای ایران در اثر اختلافات مذهبی و غرورِ مستی حاکمان به آتش کشیده نشده بودند؟ چنان که علل سقوط بسیاری از شهرهای بزرگ در حملات مغول ریشهیابی شود عامل اصلی را در میان پیشوایان مذاهب و تبانی و ارتباط نهانی یکی از فرقهها با مغولان مبنی بر تسلیم و گشودن دروازههای شهر خواهیم دید.
کشور ما در طول تاریخِ خود بارها در مقیاس کوچک و بزرگ حوادثی چون مغولان را تجربه کرده است و ما نباید گناه عقب ماندگی و انحطاط ایران را تنها محصول رفتار عوامل خارجی بدانیم، زیرا این تغییر و تحولات در یک محتوا و ظرفِ فرهنگی ما انجام گرفته است که هیچ گاه در بر طرف کردن سموم و ضد عفونی آن نکوشیدهایم و نکتهی عجیبتر آنجاست که حاکمان این دیار هرگز به فکر عبرت گرفتن از تاریخ نبوده و دوباره همان روش قبلی را در پیش گرفتهاند. در نتیجه به نظر میرسد که ارزیابی و شناخت عوامل فرهنگی که نقش اصلی در تکرار تاریخ را ایفا میکنند و باعث ترویج تهمت و افترا و اختلاف در جامعه میشوند، امری حیاتی است. تأثیر ویرانگر این نقشها در هر دوره از تاریخ ایران و دیگر نقاط جهان وجود دارد و کافی است که بهرهبرداری چنگیزیان را از این موضوع در تصرّف شهرها مورد ژرفاندیشی قرار دهیم. در این رابطه به وضعیت اجتماعی شهرهای اصفهان و ری، در قبل و بعد از حملات مغول باید اشاره داشت که در اثر اختلافات مذهبی دچار چه مصیبتهای فجیع شدهاند. چگونگی تصرف شهر اصفهان به سال 635 ق توسط جُبه سردار چنگیزخان نمونهای عبرتانگیز از درگیری و تفرقهی گروههای شافعی و حنفیان است که بر حجم ویرانی و قتل عام مردم شهر افزود. در مورد دیگر یاقوت حموی (575-626ق) که اندکی پیش از حملهی مغول از شهر ری دیدن کرده است درباره وضعیت اجتماعی این شهر که به ویرانهای تبدیل شده بود، مینویسد: «من اتفاقاً به سال 617 ق در حالی که از تاتارها میگریختم از این شهر گذشتم و دیوارهای ویران شدهی آتشگاههای آن را که به تازگی ویران شده بود، دیدم. ولی همه جا از مردمان تهی بود، پس من از یکی از خردمندان آن جا از سبب این ویرانی پرسیدم. او پاسخ داد: انگیزه ناچیز است، ولی هرگاه خداوند امری را اراده کند واقع خواهد شد. مردم این شهر سه گروه بودند: شافعیان که اندک بودند، حنفیان که بیشتر بودند، شیعیان که بزرگترین گروهها بودند و نیمی از مردم مذهب شیعه داشتند و در روستاهای ری جز شیعه یافت نمیشد و حنفیان بودند و هیچ شافعی در آن جا نبود تا آن که کشاکش میان سنیان و شیعیان افزایش یافت. حنفیان و شافعیان همدست شده و جنگها به درازا کشیده شد و از شیعیان نامآوری در آن جا نماند و چون کار شیعیان به پایان رسید دشمنی میان حنفیان و شافعیان بالا گرفت و جنگها رخ داد و شافعیان با این که اقلیت بودند در همه جا پیروز شدند. روستاییان حنفی اسلحه برگرفته و به شهر آمده و به هم مذهبان خویش کمک میکردند، ولیکن سودی نبخشید تا آن که حنفیان نیز نابود شدند و این ویرانهها که تو میبینی ویرانهی خانههای شیعیان و حنفیان است. همین یک محلهی شافعی باقی مانده است که کوچکترین محلههای ری است و حنفیان و شیعیان مذهب خویش پنهان میدارند. من خانههای ایشان را دیدم که در زیرِ زمین ساخته بودند و با راههای زیرزمینی و تاریک به یکدیگر میپیوست و رفتن در آنها بسیار دشوار بود و این به سبب یورشهای پی در پی دشمنان بر ایشان بود و اگر ساختمانهای ایشان در زیر زمین نبود کسی در آن جا زنده نمیماند.»[2]
به طور کلی حوادثی که در این جهان هستی توسط انسان بر طبیعت و زندگی انسانها رقم خورده است بسیار حزن انگیز و دردناک میباشد و به یقین حملات چنگیز و تیمور که به فاصلهی کمتر از دو قرن بر قارهی آسیا گذشته، از خونبارترین آنها به شمار میآید. هرچند حیات اجتماعی ایرانِ بزرگ از آن بلاهای عظیم جانی تازه گرفت، ولی آثار روانی و فرهنگی آن هنوز هم باقی مانده است. جنایات مغولان را اکثر مورخان بسیار وسیع و فجیع گزارش کردهاند و آن چه بر نواحی شرق ایران رفته است، مشتی از خروار در مقابل سرزمینهای چین و غیره میباشد. یکی از مورخان در مورد تأثیر روانی فجایع مغول بر مردمِ نگون بخت میگوید: چنان ترس بر همه غلبه کرده بود که اگر کلاهی مغولی در میان هزار سوار جنگجوی خوارزمی میانداختند جمله متفرق میگردیدند. ابن اثیر در این رابطه مینویسد: «چند سال بود که از ذکر این حادثه خودداری میکردم، زیرا آن را بسیار بزرگ و هولناک میشمردم و از یادآوری آن اکراه داشتم. آخر چه کسی برایش آسان خواهد بود که خبرگزارِ مرگ اسلام و مسلمانان باشد؟ ای کاش مادرم مرا نزاده بود یا پیش از بروز این حادثه مرده و از یاد رفته بودم. اگر گویندهای میگفت: جهان از زمانی که پروردگار بزرگ و منزّه، آدم را آفرید تا امروز به چنین بلایی گرفتار نشده بود راست میگفت، زیرا در تواریخ حادثهای که برتر از این یا نزدیک به این رویداد باشد، دیده نمیشود. شاید تا انقراض عالم و پایان جهان مردم همانند چنین حادثه و چنین قوم خونخواری را نبینند که نظیری جز یأجوج و مأجوج نداشتند.»[3] در گزارش مورخان امکان غلوآمیز بودن جنایت مغولان وجود دارد و توازنی بین جمعیت آن روزگار و ارقامِ کشته شدگان نمیتوان یافت، ولی در گستردگی و وسعت جنایات شکی نیست و انتشار اخبارِ آن تا نواحی دوردست بسیار هراس انگیز بوده است. دکتر عبدالحسین نوایی در مورد رسیدن اخبار و تأثیر امواج عظیمِ خون و آتش در اروپا مینویسد: «هجوم مغولان در سراسر دنیای آن روز چنان وحشتی در دلها افکنده بود که به گفتهی ماتیو پاریس کشیش انگلیسی در سال 635ه/1238م ماهیگیران گاتلند و فریزلند جرأت نمیکردند که از دریای شمال بگذرند و در یارموث به صید ماهی پردازند و در نتیجه در آن سال چندان ماهی «هرینگ» در انگلستان ارزان و فراوان شد که چهل تا پنجاه عدد آن به یک سکهی نقره حتی در نواحی دور سواحل خرید و فروش میشد.»[4]
حاکمان مغول در سیستم اداری خود حدّ اقل از این ویژگی خاص برخوردار بودند که برای رسیدن به اهداف خود بی ریاتر از بقیه عمل کرده و دستیابی به امور دنیوی را در لفافهای از شعار و مذهب نپیچیده بودند. آن چه که برای فاتحان مغول در اولویت قرار داشت کسب غنائم جنگی و اخذ مالیاتهای سنگین بود و برای وضع زندگی و نابودی انسانهای مظلوم ارزشی قائل نبودند. این رفتار از گذشته در زندگی مغولان نهادینه شده بود و برای درک و مفهوم آن روایتِ بخشی از تاریخ سری قابل توجه است: «آلتان، قوچر و ساچاباکی متفقاً به تموچین گفتند: ما تو را خان خواهیم کرد. هنگامی که تموچین خان شود ما چون دیدهبانان و پیشتازان به جلوی دشمنان متعدّد میتازیم. ما دختران و بانوان خوش آب و رنگ آنان را برای اردوی تو میآوریم و به تو میدهیم. ما بانوان و دخترانی را که گونههای فوقالعاده و زیبا دارند از ممالک تابع برایت خواهیم آورد. ما اسبان آنان را با کفلهای عالی به سمت تو یورتمه خواهیم دوانید. هنگامی که حیوانات وحشی شکار کنیم از جرگه بیرون خواهیم آمد و ابتدا آنها را به تو خواهیم داد. ما حیوانات بیشه را که شکمهایشان را با تیر به هم دوختهایم به تو خواهیم داد. ما حیوانات ارتفاعات کنار آبها را که رانهایشان را به هم دوختهایم به تو خواهیم داد. در روز نبرد اگر از اوامر تو سرپیچی کردیم ما را از اتباعمان از خدمتگزارانمان، از بانوان و زنانمان جدا کن و ما سر سیاهان را در سرزمینی بایر رها ساز. در زمان صلح اگر فرامین تو را اجرا نکردیم ما را از مردان خود و نوکران خود، از زنان و پسران خود دور کن و در سرزمینی بی صاحب رها کن.»[5]
دوران امپراتوری مغول که امپراتوری ترکان نیز خوانده شده است[6] با اختلاف نظر مورخان حدود یکصد و چهل تا پنجاه سال از حملهی چنگیزخان (616ه.ق) تا زمان فوت ابوسعید بهادرخان (736-704) طول کشید و به قول شاعر گرانمایه سیف فرغانی رونق زمان آنان نیز از حرکت ایستاد. شناسایی و ارزیابی رمزِ موفقیت امپراتوری مغولان در این مدت قابل توجه و اهمیت است، اما آن چه که در ضعف و فروپاشی آنان دخالت مستقیم داشت در رابطه با چگونگی تعیین جانشین از زمان چنگیزخان تا پایان حکمرانی آنان میباشد. «یکی از علل تفرقه و نفاقی که در امپراتوری مغول پیش آمد فقدان قانون مشخص برای جانشینی بود که بر اساس آن جابجایی فرمانروایی صورت بگیرد. پس از مرگ هر خانِ بزرگی، انتخاب وارثِ تختِ سلطنت برای مدتی دراز مورد بحث و مشورت قرار میگرفت. تمام افرادِ سلالهی خان باید امپراتوری جانشین او را به رسمیت بشناسند و در مراسم تاجگذاری او شرکت کنند. برای این منظور شورایی (قوریلتایی) تشکیل میشد. نظرِ خانِ پیشین در مورد جانشین به حساب میآمد، اما تمایل او به هیچ وجه امیرزادگان دیگر را مقیّد به انتخابِ فرد مورد نظر امپراتور متوفی نمیکرد. بین مرگ خان و تشکیل قوریلتایی که جانشین او بر تخت مینشاند گاه چندین سال فاصله میافتاد و طی این مدت فترت، قدرت به وسیلهی همسر متوفی اعمال میشد. اما اقتدار همسر او به وسیلهی همگان به رسمیت شناخته نمیشد و برخی امیران در حوزه فرمانروایی خود بدون در نظر گرفتن حق فرمانروای بزرگ به میل خود رفتار میکردند.»[7] در این مدت طولانی رفتار خشن و دور از انسانیت از سوی حاکمان مغول بسیار انجام گرفته است و به هیچ وجه توجیه پذیر نیستند، ولی در مواجهه با فرهنگ ایران زمین و تلاش وزرای ایرانی کمکم از خشونت آنان کاسته شد و به اسکان و مدنیت شهری گرایش یافت. شروع این وضعیت را باید از زمان هلاکوخان دانست که ایلخانان شهرهایی چون مراغه، تبریز و سلطانیه را به پایتختی انتخاب کردند و با این تغییر سیاسی زمینهی استقلال و جدایی ایران را از قراقروم فراهم ساختند که در این اثر به نتایج فرهنگی و سیاسی آن اشاره شده است.
از یک دیدگاهِ قراردادی دوران تسلط مغولان را به دو بخش کلی میتوان تقسیم کرد، یکی مربوط به ایام کشورگشایی چنگیزخان و دیگری استقرار و تثبیت حکومت ایلخانان از زمان هولاکوخان میباشد که نتایج آن در سیر تحولات تاریخ ایران اهمیت زیاد دارد. دوران فرمانروایی ایلخانان را میتوان یکی از شگفتانگیزترین و پر تحرکترین ادوار به شمار آورد، زیرا در این ایام گامهای مؤثر در جهت آرامش و استقلال سیاسی و ارتقاء فرهنگ و زبان فارسی برداشته شد و در آیندهی ایران تأثیر بسیار داشت. درخت فتوحات چنگیزخان در زمان ایلخانان به بار نشست، ولی نتایج کلی آن با تلاش اندیشمندان به نفع حیات ملی و فرهنگی ایران پایان یافت. هرچند که این کوشش به حذف و نابودی بسیاری از وزرا با ابزار تهمت و تکفیر تمام گردید، اما سنتهای کهن ایرانی دوباره از زیر خاکستر سر برآوردند. در این ایام تغییرات مهم سیاسی و اجتماعی بزرگی صورت گرفت که برجستهترین آنها سقوط خلافت عباسیان و اسماعیلیان است. حذف و نابودی حکومت عباسیان در تاریخ کشور ما از اهمیت ویژه برخوردار است و امری ساده از جابجایی یک سیستم سیاسی نیست، زیرا برآورندهی امیال و آرزوی ایرانیان از قتلِ ابومسلم تا دیگر دلاورمردان ایران زمین بود. با ورود مغولان نگرشی جدید به امور مذهبی و برابری زن و مرد در تاریخ اسلامی رواج یافت که این جریان با رفتن مغول از ایران رخت بربست. آن چه حملات چنگیز را از دیگران برجسته و تفکیک میکند، بی سابقه بودن و عدم استفادهی او از مذهب و تحمیل آن است و تنها کاربردِ آن در استفاده از مذهب شمنی و برانگیختن احساسات سربازان مغول میباشد؛ در نتیجه باید گفت که تهاجم مغولان به سرزمینهای اسلامی به خاطر مذهب و یا تحمیل عقاید خود نبوده است. در قوانین یاسای چنگیزخان به تمام پیروان ادیان آزادی مذهب داده شده بود و خانهای مغول نیز با مدارای دینی رفتار میکردند و هیچ گاه دستهی خاصی را بر دیگری ترجیح نمیدادند و به ندرت دیده شده است که مغولان در اختلافات مذهبی دخالتِ مستقیم کرده باشند. در جریان تساهل مذهبی مغولان گاهی اوقات شاهد هستیم که با حمایت و جانبداری مصلحتی برخی حاکمان مغول، فراز و فرودهایی در روند ادیان بودایی و مسیحی و اسلامی به وجود آمده است، اما نتیجهی فعالیتهای مذهبی به نفع شیعهی دوازده امامی و در امور دنیوی به نفع اروپائیان پایان یافت.
امروزه در زمینهی تاریخ امپراتوری مغول که بر نیمی از جهان متمدن و نیمه متمدن آن زمان حکومت داشتند آثار زیاد بر مبنای اسناد مغولی، چینی و ایرانی نوشته شده است و مهمترین سندِ مکتوب مغولی و چینی که آنها را از دیگر اقوام بیابانگرد متمایز ساخته، کتاب تاریخ سرّی میباشد. محتوای این کتاب مجموعهای از روابط و سیر تحولات قبایل و سلسله نسب چنگیزخان در سرزمین مغولستان است که بیشتر با گرایشِ یک چتر تقدس به قهرمان سازی چنگیزخان و خاندانش با پوشش حماسی و افسانهای میپردازد. در چگونگی زمان و نگارشِ تاریخ سرّی اختلاف نظر وجود دارد، ولی شواهد نشان میدهند که باید نویسندهی آن از طبقهی اشراف و از یاران نزدیک چنگیزخان در سال 1240 میلادی باشد. از بین تمام منابعِ تاریخ مغول، کتابهای ایرانی و به خصوص جامعالتواریخ رشیدالدین و جهانگشای جوینی از جایگاه ویژه و چشمگیر برخوردار هستند و هر پژوهشگری را نیازمند آنها ساخته است. این منابع با توجه به اهمیتی که دارند از نقد و انتقاد مبرّا نیستند و باز هم نمیتوانند به طور کامل مورد پذیرش قرار گیرند، زیرا مؤلفان آن در دربار مغول زیسته و چنان که باید و شاید جرأت بیان حقایق را نداشته و با کوچکترین انتقاد در معرض تهمت و تکفیر و مجازاتهای سخت قرار داشتهاند، چنان که در این کتاب به شرح زندگی غمانگیز برخی از آنها اشاره شده است؛ در نتیجه باید گفت: آن چه که ما را به سوی حقایق رهنمون خواهد ساخت تحقیقات دوران معاصر است که با دسترسی به منابع گوناگون، آثار قابل قبولی را ارائه دادهاند و باید در جستجوی پژوهشگرانی باشیم که در اثرِ خود به دنبال انگیزهای خاص نباشند. منظور از کلمهی انگیزه، دوری جستن از تعصّب مذهبی و اجتماعی است و به عنوان مثال کدام ایرانی را میتوان یافت که در مقابل فجایع مغولان و تیموریان بی تفاوت باشد؟ دکتر منوچهر مرتضوی درباره تحلیل و ارزیابی این کتابهای منتشر شده چنین مینویسد:
1 – به طور کلی لحن و قضاوت مورخانی که بیرون از منطقهی نفوذِ مغول میزیستهاند با مورخانی که مقیم ایران بودهاند درباره حوادث زمان متفاوت است. سنجش کتابهایی چون تاریخ جهانگشای و تاریخ وصّاف و جامعالتواریخ با کتابهایی مانند طبقات ناصری و تاریخ ابیالفدا این تفاوت و اختلاف نظر را آشکار میسازد.
2- ثبت وقایع اصلی و حوادث مهم در کتابهای تاریخ اعمّ از فارسی و عربی و اعمّ از تواریخ تألیف شده در ایران با شیوهای خاص روایت شده و مؤلفان این قبیل کتابها که از یک سوی تحت تأثیر وجدان مذهبی و ملی و از سوی دیگر مجبور به رعایتِ مصلحتِ زمانه و احتراز از تحریکِ خشم و بدگمانی فرمانروایان جدید و در واقع متعهدِ جمع اضداد بودهاند ناگزیر در اغلب موارد به وقایعنگاری اکتفا کرده و از قضاوت درباره حوادث چشم پوشیدهاند. گاهی نیز از این فراتر رفته و در شرح هدم و تخریب و غارت و کشتار بلاد و اهلِ بلاد جزئیات آن وقایع دردناک و مصائب توصیفناپذیر را آینهوار منعکس ساخته بی آن که قاتلان بی رحم را لعنتی بفرستند و فقط در سوگِ مقتولانِ بیگناه به مرثیهای دردناک پرداختهاند. به طور کلی میتوان مشخصات این قبیل تواریخ (کتابهای تاریخ تألیف شده در ایران در روزگار ایلخانان) را در رعایت احترام چنگیز و چنگیزیان و نام بردن از خانان و ایلخانان مغول با لحن مساعد، تلقّی واقعهی حمله مغول مانندی امری مقدّر، تصریحِ مصائب و قتل و غارت مسلمانان و بلاد ایران در ضمن شرح حوادث حملهی چنگیز، تعظیم اسلام و عناوین و شعائر اسلامی، لحن بی تفاوت و عدم ابراز تأسف در ذکر فتح بغداد و انقراض خلافت عباسی، اظهار رضایت و خشنودی در مورد وقایعی از قبیل دفع شرّ کوچلُکْ خان (به معنای پادشاه نیرومند) به فرمان چنگیز و قلع و قمع اسماعیلیه به دست هولاگو، شرح مصائب مسلمین در زمان سلطنت بعضی ایلخانان از قبیل ارغون و آباقا، تعظیم خاص ایلخانان مسلمان و تأیید اخلاص و ایمان آنان، لحن موافق و حمایتآمز نسبت به ایلخان ایران در شرح روابط دولت ایلخانی با دولت ممالیک خلاصه کرد. بررسی دقیق روش مورخان دورهی ایلخانی نشان میدهد که کتابهای تاریخ تألیف شده در این دوره از مزیّتِ ثبت وقایع با تدقیق کافی و تحقیق در حدّ امکان و اشارهی اجمالی به علل و نتایج امور و حوادث با بی نظری نسبی و در حدودی که شرایط زمان و مکان اجازه میداده است، برخوردار میباشند و همین قدر قدرتِ دقت و امانت در مورد کتابهایی که میبایست به طور رسمی به حضور ایلخان یا صدور دولت ایلخانی تقدیم بشوند سزاوار تحسین است.
4- ظاهراً از میان کتابهای تاریخِ دورهی ایلخانی تألیف جامعالتواریخ رشیدی به علت مقام ممتاز مؤلف آن و تعهدات سیاسی و اجتماعی و موقع حساس خواجه رشیدالدین فضلالله با دشواریهای ویژهای روبرو بوده و همین شرایط در فصول راجع به تاریخ مغول موجب گرایش مؤلف به شیوهی اجمال و تفصیل بر حسب ماهیت مطالب و مواد شده است.
5- عوامل و شرایطی را که موجب تسهیل کار مؤلّفان دورهی ایلخانی بوده و ثبت حوادث و شرح وقایع عصر مغول را با رعایت امانت نسبی امکان پذیر میساخته است میتوان به شرح زیر برشمرد:
الف – عدم تعصب دینی و مذهبی فرمانروایان مغول تظاهرِ احساساتِ دینی و روحیّهی اخوّت اسلامی مورخان را امکان پذیر میکرد.
ب – عدم تعهد دینی و سیاسی و فراغت از قیود سنتهای ریشهدار مذهبی و اجتماعی که ویژگی اساسی حکومت مغول به شمار میرفت آزادی قابل توجهی برای مؤلفان کتابهای تاریخ فراهم میساخت.
ج – در دورهی سلطنت ایلخانان مسلمان شرح مصائب مسلمانان و ذکر بیداد چنگیزیان مغایرتی با عقیده و قضاوت ایلخان دربارهی اغلب این امور نداشت.
د – شرح خشونت و قهرِ غلبه و قتل و غارت مغول در کتابهای تاریخ در واقع بیان همان مطالبی است که در اسناد و مدارک رسمی فرمانروایان مغول و فرمانها و نامههای آنان به صراحت ذکر شده و شاید اشاعهی این اخبار وحشتناک جزئی از سیاست ارعاب و تخویف و مورد تمایل سلاطین مغول بوده است.
ه – در دورهی ایلخانان ریاست امور کشوری و غیر نظامی با وزرا و صدور ایرانی بوده و مؤلفان این دوره کتابهای خود را به توسط آنان تقدیم میکردهاند. در واقع آگاهی ایلخان و بزرگان مغول درباره ارزش و مطالب کتابهای تقدیمی بر اساس گزارش صدور و خواجگان ایرانی و متکی به توضیحات آنان بوده و بنابراین مؤلفان این کتابها در مورد جزئیات مطالب و مواد کتاب نگرانی نداشتند. حجابِ رنگینِ زبان ادبی فارسی و نقابِ ملمّع نثرِ مصنوع نیز روپوش دقایق معانی بوده و اشارات و ابهامات مؤلف را تا حدّی که جز برای ادبا و فضلای ایرانی مفهوم نباشد محجوب و مستور میداشته است.
6 – چنان که بیشتر اشاره شد منابع تاریخی دورهی ایلخانان با در نظر گرفتن شرایط زمانی و مکانی از ارزش و اعتبار قابل توجهی برخوردار است. بدیهی است انتظار نباید داشت مؤلفان تاریخهای رسمی این دوره که کتاب خود را به حضور ایلخان تقدیم داشته و به نام او تألیف کردهاند در سوگ مستعصم آخرین خلیفهی عباسی بغداد مانند شیخ سعدی مرثیه بسرایند و نظیر قاضی منهاج سراج بر زوال ملک عباسیان اشک حسرت از دیده ببارند و نام هولاگو را با لقب «ملعون» و نام مغول را با نفرین لعنهم الله و دمّرهم الله یاد کنند و مرگ ایلخان را با عبارت کینهآمیز به دوزخ رفت بیان نمایند.
7 – مهمترین و برجستهترین اختلاف میان کتابهای تاریخ تألیف شده در ایران (در دوره ایلخانان) و تواریخی که در کشورهای دیگر اسلامی و بیرون از حیطهی نفوذ مغول نگارش یافته طرز قضاوت و اظهار نظر این دو دسته از مورخان درباره دو مسأله معظم یعنی «واقعهی بغداد» و «جنگهای ایلخانان با ملوک مصر» است. مورخان ایرانی درباره فتح بغداد و انقراض خلافت عباسی که از دیدگاه اغلب مؤلفان و مورخان اسلامی مقیم هند و مصر و شام و مغرب و آسیای صغیر مصیبتی جبران ناپذیر و فاجعهی تاریخی بوده، با بی اعتنایی و تسامح آشکار بحث کرده و توجهی به اهمیت واقعه و جنبهی اسلامی آن نشان ندادهاند و با شرح ضعف و اختلال دستگاه خلافت و ذکر کیفیت قتل مستعصم به صورتی که اعتقاد به تقدس و حرمت روحانی خلیفه و زوال ناپذیری خلافت را در ردیف خرافات و موهومات قرار میدهد و وقوع این واقعه را امری طبیعی، بلکه حادثهای ضروری جلوهگر ساختهاند. هرگاه چنین قضاوتی را بپذیریم طبیعت تاریخی و آرمانهای مغفول مردم ایران را در گیرودار عصر مغول که مجالی برای ظهور و بروز یافته بود، نادیده گرفتهایم. انقراض خلافت پانصد سالهی عباسی و سقوط مرکز تاریخی قدرت و حکومت عربی برای مردم ایران نه تنها امری غمانگیز و ناخوشایند نبود، بلکه از دیدگاه ضمیرِ ناخودآگاه قومی و ملی تحقّق یکی از آرزوهای دیرین به شمار میرفت. دخالت خواجه نصیرالدین طوسی و تأثیر دیگر مستشاران ایرانی در واقعهی لشکرکشی هولاگوخان به بغداد در هر حال از حضور سیاسی ایرانیان در جریان این اقدام معظم تاریخی حکایت میکند. با نگاهی به چشم انداز تاریخ میتوان به سادگی دریافت که ورود هولاگو به بغداد و خُرد شدن استخوانهای آخرین خلیفه عباسی در لای نمد یا زیر چوب و چماق و لگد در واقع تحقق آمال و امیال سرکوفتهی ایرانیان و سر منزل راهی دراز است که مردانی چون یعقوب لیث و بابک خرمدین و دیگر عیاران و جوانمردان ایران در قرون سالفه پیموده بودند.
قابل توجه است که در این زمان دو جریان متضاد و متفاوت از لحاظ سیاسی و مذهبی در ایران به چشم میخورد. یعنی از یک سوی انحلال نهضت اسماعیلی که خود یکی از مظاهر قیام و مقاومت ملی و مذهبی و فکری ایران در برابر سیطرهی حکومت عربی به شمار میرود با تأیید و خرسندی جامعهی ایران روبرو میشود و از سوی دیگر لشکرکشی به بغداد و معدوم ساختن دولت عباسی که قطب مخالف همهی جنبشهای ایرانی در طول تاریخ ایران اسلامی بوده با حمایت و پشتیبانی معنوی و تشویق ایرانیان انجام میپذیرد. همچنین وظیفهی کاملاً مختلف و نقش متضادی که مردان برجسته و برگزیدهای مانند نصیرالدین طوسی و منهاج سراج جوزجانی و سعدی شیرازی و رشیدالدین فضلالله در صحنهآرایی این نمایش و تحریر این فصل مهم از تاریخ ایران برعهده داشتهاند نمایندهی صورت دیگری از همین تضاد شگفتانگیز است. در حقیقت تضاد مذکور امری طبیعی و ناشی از تظاهر دو جنبهی مختلف احساسات اجتماعی ایران یعنی عقاید ظاهری و سنتی از یک سوی و بازتاب وجدان ناآگاه اجتماعی از سوی دیگر بوده است و توجه به این قانون نه تنها برای درک این مورد بلکه برای توجیه بسیاری از تضادهای اجتماعی و سیاسی در ادوار تاریخی ضرورت دارد.
8 – جلوس سلطان محمودِ غازان بر تخت سلطنت (سال 694 هجری) بی تردید حدِّ فاصلی بین دو دورهی مشخص عصر مغول، بلکه نقطهی عطفی در تاریخ ایران به شمار میرود. دولت ایلخانی از آغاز سلطنت غازان رنگ ایرانیِ کامل به خود گرفت تا جایی که میتوان دولت و روزگار غازانی را در طول تاریخ ایرانِ اسلامی تا آن زمان نخستین سلطنت و دولت معظم ایرانی و دارای مشخصات و ویژگیهای استثنایی و منحصر به فرد دانست و از لحاظ وسعت و عظمت و جلال و رونق با دوره ساسانیان و از نظر وحدت جغرافیایی و استقلال سیاسی و اجتماعی با عصر صفوی مقایسه کرد.
9 – با توجه به آن چه گذشت اختلاف نظر و تفاوت دیدگاه مورخانی که منعکس کنندهی خواستهای نا آگاه و در واقع آیینهی وجدان مغفولهی ملت ایران بودهاند با مورخانی که تحت شرایط سنتی و عادی هفت قرن گذشته به تألیف و ثبت وقایع پرداختهاند امری طبیعی و منطقی است و در واقع میتوان روش تاریخنویسی گروه نخستین مثل عطاملک و خواجه رشیدالدین و وصافالحضرة و انطباق اضطراری و جبری شیوه بحث و بیان آنان را با امیال سرکوفته اجتماعی ایران نوعی توفیق اجباری و عقده گشایی تاریخی محسوب داشت.»[8]
در این پژوهش رعایت اعتدال مدّ نظرِ مؤلف بوده و سعی بر آن قرار گرفته است که به نکات مثبت و منفی اشاره شود تا ما را از برخی حقایق دوران مغول و پشت پردهی آن دور نسازد. این مجموعه ادعای بررسی و تحلیل واقعی تاریخ مغول را ندارد و تنها میتواند بیانگر برخی نتایج و همچنین قسمتی از مصیبتهای وارده بر مردم مظلوم را پوشش دهد. به یقین هیچ تاریخی قادر به توصیفِ کاملِ فجایع جنگها نخواهد بود، اما تداعی نام و اَعمال چنگیزخانها هنوز هم لرزه بر اندامها میاندازد. اصولاً در تاریخ چیزی به نام واقعیت نداریم و باید در صحت و درستی همهی مطالب به دید شک و انتقاد نگریست، زیرا اغلب روایات تاریخ به کامِ حاکمان نوشته شده است تا ننگی از آنان برجای نماند و از آن گذشته تأثیر فرهنگ سیاسی و یا دیدگاه شخصی مورخان را در انتخاب و هدایت یک موضوعِ خاص نباید از نظر دور داشت. به عنوان مثال این تفاوت را در نگارش مورخان شوروی سابق و غرب و ایران در عصر گذشته و حال میتوان مشاهده کرد. البته تمرکز بر این موضوع نباید منجر به دوری از مطالعه و اهمیتِ علم تاریخ گردد، زیرا افکار و شخصیت هر انسان الزاماً نتیجهی محیط و وقایع زندگی او نیست و نیروی اراده بر آن غلبه دارد و در واکنش به موانع دچار تحول و تغییراتی شده است. کج اندیشی و افکار خرافهآمیز برخی حاکمان و نویسندگان به معنی تخطئهی آنان نیست و به یقین آثارِ آنها بازگو کنندهی بخشی از جریان زندگی اجتماعی و سیاسی جامعهی آن روزگار خواهد بود و میتواند راهنمای حال و آیندگان باشد. برای دریافت این اطلاعات علمِ تاریخ به کمک ما میشتابد و با شناخت درست آن میتوان به یک تحلیل منطقی از جریان زندگی و تکامل بشر دست یافت. تاریخ تداعی کنندهی هویت ما و نمایشگر آن است که ما محصول کدام شرایط تاریخی هستیم و در انتهای کدام زنجیرهی تاریخ قرار گرفتهایم. شناخت تاریخِ مغول بیانگر تجربهای از وضعیت آن ایام است که یک کشور در اثر اختلافات داخلی و امور تنشزا چگونه به نابودی کشیده خواهد شد و شرایط خوبِ نظامی همانند دولت خوارزمشاهیان نمیتواند ضامن بقای حکومت باشد. تاریخ میتواند موجب تحکیم هویت ملی و دوری از تندرویهای قومی و مذهبی شود. تاریخ در حقیقت حافظه و قسمتی از ندای خفتگان در خاک است که میتواند مربی نسلهای آینده باشد. از سیر و نمودارِ تاریخ میتوان دریافت که چگونه حکومتهای بسیاری به سرعت اوج گرفتهاند و چرا دیرزمانی نگذشته است که در اثر خودخواهی و ستمهای وارده در آتشِ قهر خشونت و نارضایتی مردم از بین رفتهاند؟ در میان این تغییر و تحولات نکتهی جالب آن است که چرا هیچ عملکرد مثبت و عبرت گرفتن حاکمان نسبت به تودهای مردم مشاهد نمیشود و دوباره به ابزاری نگریستن و بازیچه قرار گرفتن آنان ادامه دادهاند؟ به نظر میرسد که سهم تودههای مردم در این شطرنج سیاسی همیشه ثابت بوده و باید تماشاگر کاخهای سر به فلک کشیده و فراهم آوردن وسایل رفاه حاکمان و تاراج و غارت اموالشان در هر دوره از تاریخ باشند. البته لازم به ذکر است که حاکمان در سر دادن شعار و اعطای وعدههای دروغین همیشه پایدار و ثابت قدم بودهاند و در این زمینه شکّی وجود ندارد. «وعدهی دروغ و نسبت سازی و حیله و تظاهر به دینداری و تظاهر به مهربانی و تظاهر به مردم دوستی و وعدهی تخفیف مالیات و عوارض و امید دادن به سطح پایین هزینهی زندگی و چه و چه. و هنگامی که دیکتاتور، مست قدرت میشود همهی این وعدهها را از یاد میبرد و همه را در برابر خود زبون میخواهد و بالاخره چیزهایی که معمولاً او را از پای درمیآورد، زن است و شراب و توطئه و تقنین و نفاق و مواجه شدن با یک سلطه جوی داخلی و عصایان مردم و یک دشمن برون مرزی، اما آن چه بیشتر در سقوط منحنی جبّاران تاریخ تأثیر دارد ضعف و زبونی است که بر اثر عیاشی و هرزگی پدید میآید.»[9]
هدف از تألیف این کتاب ناشی از علاقه به فرهنگ و خاک این کشور بوده و تلاش گردیده که بدون هر تعصب، غرض یا جلب توجه دیگران خدمتی ارائه گردد و امید است که زمینهای هرچند کوچک برای گرایش به مطالعات تاریخی و بهرهگیری از آن فراهم آورده باشد. در ضمن یادآوری میگردد که در محتوای این کتاب با نگارش متعدد از یک واژهی مغولی، چون نامِ همسر چنگیزخان و غیره به شکلهای بورته، برته، برتا مواجه هستیم که این حالت در اکثر منابع وجود دارد و بنا به رسم امانتداری و حفظ سند به همان اشکال گوناگون اقتباس شده است. برای آگاهی و اطلاعات بیشتر در مورد این واژهها کتاب ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران در عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی از محسن روستایی پیشنهاد میگردد. تاریخ مغول تنها بیان کنندهی یک روایت از تاریخ کشور ما نیست، بلکه با مطالعهی بخشی از تاریخ مغول که مربوط به ایران است درمییابیم که فقط آنان عامل اصلی ویرانی و کشتار مردم بی گناه نبودهاند، بلکه این تکرار تاریخ در ابعاد کم و زیاد از سوی خوارزمشاهیان و غیره نیز انجام گرفته است و باید با شناخت فرهنگ سنتی که ضامن بقای دیکتاتورها و پرورش دهندهی سایهی خدا در روی زمین بوده است راه نجات را جستجو کنیم. بررسی تاریخ مغول نشان دهندهی آن است که چگونه یک سلطان میتواند یک کشور را با عدم درایت خود و داشتن قدرت نظامی بالا به نابودی بکشاند. گاه ممکن است این پرسش مطرح گردد که فواید دانستن و آگاهی از یورش مغولان چیست و گذشته، گذشته است و چه سودی برای ما دارد، در صورتی که میدانیم تاریخ به منزلهی زبالهدان حوادث بشری نیست و هنوز هم برخی از روایدادها و دستآوردهای بشری در زندگی ما ادامه دارند و در این میان کشورهایی نجات یافتهاند که از تاریخ تجربه آموخته باشند. علم تاریخ بیانگر حقایقی از میدان حوادث است که دستاوردهای خود را بدون توجه به اغراض گروهها در اختیار همه قرار میدهد. «بین یورش مغول و ویرانی شهرها و دیهها و تخریب فرهنگ و تمدن ما، با انحطاط دورههای بعد، چیرگی تیمور و صفویه، رکود کشاورزی و صنعت، انحطاط اخلاق و هنرِ کشورِ ما، چیرگی بعدی اروپائیان بر این سرزمین و واپس ماندن از کاروان علم و صنعت، رابطهای هست و حتی میتوان گفت که یورش مغول در توقف بخشی از حوزههای علم و هنر جهانی اثر بسیار داشته است، به طوری که آثار آن دست کم در کشور ما هنوز پیداست.»[10]
اگر قتل و غارت مردم بی گناه توسط مغولان روح همه را جریحهدار میکند و از نگاه منفی مینگریم این حالت در مورد اقدامات پادشاهان داخلی نیز صدق میکند، زیرا آثار و نتایج خودمحوری و اختلاف برانگیزی مردم در هر حکومت امری اظهر منالشمس بوده است. حدّ اقل در مورد چنگیزخان این توصیف را میتوان به کار برد که تنها منابع مادی را غارت کرد و به هنگام قتل عامها از شکنجه، بریدن گوش و بینی، چشم درآوردن و کله منار ساختن خبری گزارش نشده است. در حملات اولیهی مغولان صدمات جبران ناپذیری بر کتابخانهها و مراکز فرهنگی وارد آمد، ولی در ایام ایلخانان شاهد ظهور برخی مشعلداران فرهنگ از جمله مولانا جلالالدین رومی، سعدی، حافظ، خواجه نصیرالدین طوسی، خواجه رشیدالدین فضلالله، حمدالله مستوفی، عطاملک جوینی و بسیاری دیگر هستیم. در مقایسه با این دوران و بعد از آن به انحطاطِ علوم و ادبیات باید اشاره که در زمان صفوی و افشاریه به منتهای ضعف و پستی خود رسید.
در گردآوری و تنظیم این کتاب که تداعی کنندهی حوادثِ جهان امروز و احساس همدری از ستم و ظلمهای وارده بر این ملت مظلوم بود بیشتر تحت تأثیر تحولات تاریخ قرار گرفتم که گویا ناهنجاریهای برخی حاکمان به خاطر حفظ موقعیت و کسب منافع اقتصادی پایانی ندارد. در عصر جدید که اطلاعات و اخبارِ نظامی به سرعت در اختیار همه قرار میگیرد، شاهد آن هستیم که تفاوت زیادی بین قتلِ عام مغولان با جنگهای امروزه وجود ندارد و تنها ماهیتِ آنها با شعار و تبلیغات در شکلهای مختلف تغییر یافته و همانند جنگ جهانی اول و دوم و غیره بر حجم ویرانی و کشته شدن میلیونها انسان بیگناه افزوده شده است. دادگاه تاریخ تنها قادر به انتشار قسمتی از جنایات ثبت شده از سوی مورخان است و بیان کنندهی مشتی از خروار جهت ابراز همدردی با مظلومان تاریخ خواهد بود و بسیاری از نکاتِ پنهانِ آن را باید در حیطهی تخیّل و تصوّر گنجانید. ابعاد این سیستم تنها مربوطه به کشور ما نیست و در اکثر جوامع رواج داشته و دارد. موضوعی که در ادامهی این گفتار عرضه میگردد مربوط به وقایع دوران مغول نیست، ولی توصیف کنندهی تازگی و جهان شمول بودنِ آن در هر زمان و مکان خواهد بود. در مورد جنگ هشت سالهی ایران و عراق روایات متعدد از سوی شیرزنان و دلاورمردان این سرزمین نقل شده است، ولی در این جا به خاطرات یکی از دوستان ارتشی که ارتباط مستقیم با حوادث جنگ داشته و در تبادل و تعاملِ فرهنگی افتخار آشنایی با ایشان را یافتم و خود نیز تا حدودی ناظر آن وقایع در منطقه بودهام، اشاره میگردد. هرچند که واژهی شنیدن با دیدن تفاوت بسیار دارد، ولی قضاوت را به خوانندگان عزیز میسپارم:
سرهنگ حسین حسینی متولد شهر آبادان در سال 1340 و بزرگ شده در اصفهان است. او علاوه بر حضور مستمر در جنگ ایران و عراق، در طی عملیاتی به اسارت نیروهای عراقی درآمد و مدت 29 ماه از زندگی پُربارش را در اردوگاههای عراق گذرانید و جالب است بدانید که وی به دلیل جایگاه خود در مقابل 38 افسر عراقی در 30 آبان 1369 آزاد شدهاند. او به عنوان یک فرماندهی لایقِ ارتش بارها مورد تقدیر قرار گرفته است و پس از پایان جنگ نیز وظیفهی ایرانی بودن خود را علیرغم مشکلات جسمی و روحی با فعالیتهای اجتماعی و فرهنگی ادامه دادهاند. درد و رنجی که در اثرِ جنگ و یا ایّام اسارت بر روح و روان و جسم و جان این انسانهای شایسته وارده شده، توصیف ناپذیر و غمانگیز است و اذهان را به ظلم و ستمِ جبّاران تاریخ و رفتاری که با مردمِ بیگناه و انسانهای به زنجیر کشیده و بردگان داشتهاند، سوق خواهد داد. سرهنگ حسینی با حالت تواضع و فروتنی که در طینت خود دارند حوادث گذشته را نوعی انجامِ تکلیف و وظیفهی هر ایرانی نسبت به کشورش میداند تا آزادی و رفاه اجتماعی و رسیدن به جایگاه واقعی ایران تحقق یابد. این دلاورِ آزاده و سرفراز دربارهی آثار و نتایج این جنگ بر نیروهای ایرانی و انتقالِ آن به نسلهای آینده میگوید: «دشمنان عراقی حملهی همه جانبه و ویرانگر خود را در سال 1359 با حمایت قدرتهای نظامی جهان آغاز کردند و 15000 کیلومتر مربع از خاک ایران عزیز را به اشغال درآوردند. آمار نشان دهندهی آن است که 5 میلیون نفر از ایرانیان به طور مستقیم در این جنگ حضور داشتهاند و برای آزادی هر کیلومتر از خاک کشور 14 شهید، 44 جانباز، 3 اسیر و مفقود و به طور متوسط 17 لیتر خون بر زمین ریخته شده است. در این جنگ خونین آمار شهدای وطن به تفکیک چنین بوده است: تعداد شهدا در جبهه 172057 نفر که بیشترین آن مربوط به سال 1365 با 41000 (19 درصد) میباشد. از جمع این شهدا 93000 نفر بسیجی (43 درصد) – 43408 نفر ارتشی و سرباز (23 درصد) – 41000 نفر سپاه و سرباز (21 درصد) – 2500 نفر از ارگانهای شهربانی، ژاندارمری، کمیته و جهاد – 33000 نفر دانش آموز – 3118 نفر روحانی – 3100 نفر دانشجو (سه برابر دیگر اقشار) – 88 نفر مسیحی – 18 نفر کلیمی – 9 نفر زردشتی – 2200 نفر غیر ایرانی بودهاند. از نظر ساختار جمعیت 71 درصد آنان مجرد که شاملِ 6427 نفر زن با ترکیب 7/67 درصد آنها شهری و 3/32 درصد روستایی بوده است. از نظر نمودار سنی 72 درصد با تعداد 155000 نفر در سنین 16 تا 25 سال و 31000 نفر در سن 20 سال قرار داشتهاند. علاوه بر این آمار تعداد 15959 نفر در اثر بمب و موشکهای دشمن شهید شدهاند.
سرهنگ حسین حسینی در بخشی دیگر از روایات خود بر مبنای تجربههای ناگوار و اندوختهاش از دوران سخت اسارت میگوید: یکی از رایجترین رفتارها با اسرای ایرانی از همان ابتدای اسارت تا اردوگاهها شکنجه بود و به دو روش جسمی و روحی انجام میگرفت. شکنجههای جسمی که بسیار شایع بودند، عبارتند از: سیلی زدن، مشت و لگد، کابل و باتوم، تونل مرگ، فلک کردن، کمبود آب و غذا، نداشتن لباس و ملزومات مناسب، ایستادن در مقابل نور خورشید، شوک الکتریکی، محدودیت دسترسی به سرویسهای بهداشتی، فرو بردن افراد در فاضلاب و غیره .... دیگری شامل شکنجههای روحی است که برخی از آنها چنین بود: مخفی نگه داشتن اسرای جنگی، قتل و شکنجهی اسرا در مقابل دیگران، مجبور کردن اسرا به زدن یک دیگر، توهین کلامی و رفتار ناهنجار، محدودیت در زمان استراحت و خواب، ارسال اخبار دروغ و غیره. به راستی جایی از تاریخ، آنها را دیدی که به خاطر همرزمِ خود، خودت را زیر کابلهای عراقی ببری و کتک بخوری. تاریخ اصلاً ننوشت که یک اسیر ایرانی در عراق با دمپایی سیلی میخورد، این هم نه یکی، نه ده تا، بلکه بالا دویست، سیصدتا. تاریخ اصلاً ننوشت چرا زخم اسرای ایرانی در عراق کِرم میافتاد؟ چون با صابونِ لباسشویی شستشو میشد و هر از چندگاهی ضربهی کابلی که سرِ سیمهای قلاب شده را در عمق خود احساس میکرد. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق روزانه چند ضربهی کابل سهمیه داشت. تاریخ اصلاً ننوشت چگونه پوست صورت اسیر ایرانی به کف چکمهی نیروی بعثی میچسبید. تاریخ اصلاً ننوشت اسیر ایرانی چگونه زیر بیلِ لودر زنده به گور میشد. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق حمام کردن با آب گرم برایش یک رؤیا بود. تاریخ اصلاً ننوشت یک اسیر ایرانی در عراق به پنکهی سقفی و به صورت واژگون سرازیر میشد و آن قدر میچرخید تا مغزش داخل دهانش بیاید، در حالی که چشمانش بسته است از هر طرف لگد پوتینهای عراقی را بر شکم و کمر و سر و صورتش احساس میکرد تا بیهوش میشد. تاریخ ننوشت که یک انسان گاهاً بیش از یک تا چندین روز هوای آزاد و آسمان را نبیند و محروم از رفتن به دستشویی باشد. تاریخ اصلاً ننوشت اسیران غواص ایرانی زنده زنده توسط نیروهای بعثی در زیر خراوارها خاک مدفون شدند. تاریخ اصلاً ننوشت چرا پردهی گوش اکثر اسرای ایرانی پاره شده است؟ تاریخ اصلاً ننوشت چرا همهی اسرای ایرانی در عراق آسیب روحی و روانی دیدهاند. تاریخ اصلاً ننوشت اسرای ایرانی در عراق میبایستی شکنجه شدن دوستانشان را میدیدند و حتی نوچ هم نگویند. کتک خوردن پسر را پدر نظاره کند و کتک خوردن فردِ مجروح و پیرمردان را دیگران ببینند و نوعی شکنجه روحی ایجاد کنند. در نهایت تاریخ ننوشت.........، ولی کسانی که ما را به جنگ عراقیها تشویق میکردند و شعار راه قدس از کربلا را سر میدادند، اکنون دلسوز عراقی و دیگران شدهاند و کهنه سربازان و آزادگان و جانبازان و رزمندگان خویش را جهت مطالبهگری مورد بازداشت و زندان و پیگیریهای امنیتی و سرکوب قرار میدهند!!!»[11]
در پایان سخن و اذعان بر تمام نواقص و کاستیهای این مجموعه، امیدوارم که خوانندگان باریک بین برخی معایب را بر نگارنده ببخشایند و در تکمیل آن بکوشند. همچنین از همسر و فرزندانم مرتضی، محسن و آرزو که در کنارِ فراز و فرود زندگی با تحمل و صبر، فرصت مناسبِ را برای گردآوری و تنظیم مطالب و انتشار آن فراهم ساختهاند، سپاس ویژه دارم. بدون شک تأثیرِ مشورت در انجام هر کاری مفید خواهد بود و در این رابطه از تشویق دوستانی چون پزشک متعهد و شاعر گرامی دکتر علی اصغر صادقیان، دکتر محمد حسنی (وکیل و مصحح کتاب مفتاحالطالبین)، عباس دهکردی پژوهشگر و فرهنگی پیشکسوت (مؤلف کتاب آئین فرزانگی)، غلامرضا نصرالهی (پژوهشگر و مصحح کتاب اعلام اصفهان)، سرهنگ مرتضی سلطانی (نویسنده و فعال فرهنگی در امور جنگ ایران و عراق)، شاعر و حماسهسرای توانا پیمان کلانتر معتمدی (تاریخ قبل از اسلام با عنوان منظومه اصفهان)، سید مهدی کشفی و احمد پاکروان از همکاران گرانقدر فرهنگی که با نظرات و پیشنهادات ارزشمند مرا یاری کردند، تقدیر کنم. همچنین بر خود لازم میدانم از دکتر سید محمد جواد هاشمی نویسنده و داستانسرا و مدیر انتشارات گفتمان اندیشهی معاصر، سید محمد جواد هاشمی که امکان چاپ و نشر کتابهای دیگر و این تألیف جدید را فراهم ساختند و از همیاری و زحمات همکاران فرهنگی عباس کیانی و پرویز مستقیمی (قوامزاده) که در غلطگیری و نمونه خوانی این کتاب، متحمل زحمات زیادی شدند بی نهایت سپاسگزارم.
علی جلالپور - اصفهان، بهمن ماه 1403
[1] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 35
[2] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکترعلی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392،ص 70
[3] - تاریخ ایران، دکتر رضا شعبانی، انتشارات ندای تاریخ، چاپ اول 1394، ص 301
[4] - تاریخ ایران و جهان، از مغول تا قاجاریه، تألیف دکتر عبدالحسین نوایی، جلد اول، چاپ سوم، 1370، ص 12
[5] - تاریخ سرّی مغولان، تألیف پل پلیو، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ دانشگاه تهران، 1383، ص 66
[6] - با این دیدگاه دکتر محمدتقی امامی در صفحه 105 کتاب ترکان، مغولان و گسترش فرهنگ ایران مینویسد: «در اواخر قرن دوازدهم میلادی و اوایل قرن سیزدهم یک حادثهی بزرگ بخش مهمی از آسیا و ملل اروپا را تحت تأثیر قرار داد و آن شگلگیری امپراتوری مغولان و تشکیل یک نظام جدید برای دنیای آن روز بود. با گسترش امپراتوری در مدت کوتاهی بیشتر اهالی و بخش مهم نظام این امپراتوری را ترکان تشکیل دادند. تشکیلات حکومتی و بسیاری از مؤسسات آنها جز ادامه رسومات ترکان چیز دیگری نبود، لذا امپراتوری چنگیزی به نام امپراتوری مغولان نیز خوانده شده است. در این زمان بیشتر قلمرو ترکان مغولان تحت یک امپراتوری منسجم قرار داشت. این امپراتوری بزرگ شامل قسمتهای مهمی از چین و هندوستان، آسیا و شرق اروپا بود.»
[7] - تاریخ ترکهای آسیای مرکزی، واسیلی ولادیمیر بارتولد، ترجمه دکتر غفار حسینی، چاپ اول 1376، ص 207
[8] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، برگزیدهای از صفحات 74 تا 89
[9] - منحنی قدرت در تاریخ ایران، تحقیق عزیزالله کاسب، چاپ تابش، 1368، ص 23
[10] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 16
[11] این مصاحبه در تاریخ 15 بهمن 1403 انجام شده است.
12- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1404، ص 19
معرفی کتاب تاریخ امپراتوری مغول در ایران
کتاب تاریخ امپراتوری مغول در 938 صفحه و در اسفندماه 1404 خورشیدی انتشار یافته است. محتوای این کتاب بر موضوعاتی چون فرهنگ و تمدن مغولان از چنگیزخان تا پایان دورهی ایلخانان، اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در زمان خوارزمشاهیان، چگونگی تهاجم مغولان و مبارزه با آنان، نقش خلفای عباسی در تحریک مغول، اسماعیلیان، وزراء و اندیشمندان، مذهب و روحانیون، ماجراجوییهای سلطان محمد خوارزمشاه و پسرش جلالالدین و غیره مورد ارزیابی قرار گرفته است. این دوران بعد از حملهی اعراب به ایران از اهمیت ویژه برخوردار میباشد، زیرا به دور از هرگونه تعصب اعتقادی حاکمان، چه در ایام ویرانگریهای چنگیز و چه در دوران بعد از حملهی هولاکوخان موجب تحولات فرهنگی و مذهبی و به خصوص قدرت یافتن تشیع در ایران گردید که به ظهور صفویان در سالهای بعد منتهی شد. در این ایام که حدود 150 سال طول کشید علاوه بر قتل و کشتارهای وسیع و گسترده که از سوی هر دیکتاتور در زمانهای مختلف بعید نیست، درسهای مثبت و منفی نیز میتوان گرفت که مهمترین آنها نابودی خلافتِ تفرقهانگیز عباسیان بود. از دیگر موارد مهم به چالش کشیدن سیاستهای مُهلک سلطان محمد خوارزمشاه است که چگونه یک کشور بزرگ و متمدن را با غرور و نخوت خود که در اوج قدرت نظامی قرار داشت با دخالتهای افراطی مادرش ترکان خاتون و سپس کشتن سفیران چنگیز در مرحلهی بعد از قتلِ بازرگانان توسط غایرخان، به نابودی کشانید. متأسفانه آن ناهنجاریهای سلطان در مراحل بعد متوقف نگردید و توسط پسرش جلالالدین با خوشگذرانی و عیاشی نامحدود خود که با کشتارهای وسیع در غرب ایران همراه بود موفقیت و پیروزی مغولان را تکمیل کرد که به حق شایستهی لقب جاده صاف کن برای دشمنان در این کتاب بوده است. علی رغم این موضوعات مطرح شده به فراز و فرودهای زندگی چنگیز و اجرای قوانین یاسا در جامعه اشاره گردیده که نشان میدهد او در ضمن جهانگشایی یک فرد جهاندار بوده است، زیرا بر خلاف تیمور گورکانی جانشینانش را قادر ساخت برای سالها بر نواحی تصرف شده حکومت کنند. برای آشنایی بیشتر با محتوای کتاب به فهرست مطالب و پیش گفتار اشاره میگردد.
فهرست مطالب
فرازی از زندگی مؤلف ص13
پیشگفتار ص19
نگاهی کلی به سرزمین مغولستان ص43
تموچین یا چنگیزخان ص49
تحلیلی کوتاه بر عملکرد چنگیزخان ص59
چنگیزخان از نظر دکتر شیرین بیانی ص69
چنگیزخان از نظر دکتر کریم مجتهدی ص 75
چنگیزخان از دیدگاه عباس اقبال ص 77
تحلیلی بر زندگی چنگیز از دیدگاه ولادیمیر تسف ص 82
ده قانون رهبری چنگیزخان ص89
چگونگی ازدواج یسوکای پدر چنگیز با هوآلان ص96
ازدواج تموچین با بورته ص99
چنگیزخان و یافتن عمری جاودانی ص121
پایان عمر چنگیزخان ص125
اواخر عمر چنگیزخان از نظر رنه گروسه ص134
مسأله جانشینی چنگیزخان ص140
ارزیابی چنگیزخان در گذر زمان ص155
معرفی کتاب سری مفولان ص166
نتایج تحقیقات جان من از تاریخ سری مغولان ص169
قوم مغول در گذر زمان ص177
طوایف مغول از دیدگاه عباس اقبال ص186
یاسای چنگیزخان ص189
منتخبی از قوانین یاسای چنگیز ص196
قدردانی چنگیز از یاران خود ص222
سازماندهی محافظان چنگیزخان ص225
مقدمات حملهی چنگیزخان به ایران ص231
تأثیر قتل بازرگانان در حمله به ایران ص244
نقش خلفای عباسی در حمایت مغولان ص253
دیدگاه عبدالعلی دستغیب از ارتباط خلیفه با چنگیزخان ص272
شرحی کوتاه بر زندگی آخرین خلیفه عباسی ص 281
واکنش روحانیون در زمان تهاجم مغول ص290
آزاد اندیشی مذهبی مغولان ص300
تأثیر آزادی مذهب مغولان بر ایران ص309
نتایج تساهل و تسامح مذهبی حاکمان مغول ص314
آشنایی با آئین شمنی ص318
تأثیر خرافات بر رفتار مغولان ص326
بوداییگری در عصر مغول ص342
نقش مذهب در تحولات سیاسی ایلخانان ص349
نگرش ایلخانان به ادیان از دیدگاه عباس قدیانی ص359
تأثیر فرهنگ اویغوریان بر امپراتوری مغول ص365
دولت قراختائیان ص 368
بخشی از ظلم و ستم مغولان بر مردم ص380
وضعیت بردهداری و کنیزان در عهد مغول ص393
نقش صوفیان در رکود و خاموشی جامعه ص401
صوفیان و فاجعه مغول ص413
شیخ صفی یا سلطان ص424
مولانا جلالالدین و عنص مغول ص435
موقعیت تشیع در زمان خوارزمشاهیان ص 440
تشیع در زمان ایلخانان ص 448
مبارزات ملی در زیر لوای مهدیهای دروغین بر علیه مغولان ص456
تهمت و تکفیر در زمان ایلخانان ص468
افول مقام روحانیت در دوران ایلخانان ص475
خواجه رشیدالدین فضل الله همدانی ص480
چگونگی قتل خواجه رشیدالدین ص488
نقدی بر کتاب جامعالتواریخ رشیدی ص495
تشکیلات حکومتی ایران در عصر مغول و ایلخانان ص 499
فراز و فرود خاندان جوینی در عصر ایلخانان ص503
عطاملک جوینی ص513
نقش فاطمه خاتون در احیای فرهنگ ایرانی ص519
وزران و رجال عصر مغول ص525
خواجه نصیرالدین طوسی ص 530
جایگاه فرهنگی خواجه نصیرالدین طوسی ص543
رصدخانه مراغه ص548
خواجه نصیرالدین طوسی و سقوط خلافت عباسیان ص553
ابن علقمی ص560
ابن علقمی در قضاوت تاریخی ص571
اوضاع اقتصادی ایران و احیای سنت بردهداری در عهد مغول ص584
تاریخنویسی در عصر مغول ص596
غازان خان ص 607
اصلاحات غازان خان ص616
یاسای غازان خانی ص621
امیر نوروز و گرایش غازان خان به اسلام ص424
خلوص و پاکی غازان خان در مذهب مسلمانی ص632
دولت ایلخانیان ص642
ابوسعید آخرین ایلخان مغول ص651
بغداد خاتون و سلطان ابوسعید ص657
سلطان محمد خوارزمشاه و ناهنجارهای او ص665
سلطان محمد و محکمهای از تاریخ ص687
ترکان خاتون همسر سلطان تکش ص712
نقش ترکان خاتون در سقوط خوارزمشاهیان ص717
هولاکوخان مغول ص726
فرقه اسماعیلیه و حسن صباح ص736
فراز و فرود فرقه اسماعیلیه ص 745
خواجه نصیرالدین طوسی و اسماعیلیه ص769
عوامل مؤثر در سقوط قلعههای اسماعیلی ص769
روایت مارکوپلو و عطاملک جوینی از قلعه الوت ص775
توصیفی از خلافت عباسیان ص779
فتح بغداد از دیدگاه عباس اقبال ص795
دیدگاه منهاج سراج از نابودی خلفای غباسی ص799
پایان خلافت عباسیان و رضایت ایرانیان ص803
قوبیلای قاآن ص 809
فرهنگ و تمدن ایران در عصر مغولان ص816
تأثیر مغولان بر فرهنگ هنر ایران ص822
معماری و هنر در عصر ایلخانان ص829
جلالالدین خوارزمشاه ص845
ارزیابی جنگهای جلالالدین در مقابل مغولان ص855
ناهنجاریهای سلطان جلالالدین ص 863
توصیفی از ارتش مغول ص871
تدارکات ارتش مغول ص877
تقسیمات ارتش چنگیزخان ص895
استراتژی نظامی سلطان محمد در برابر چنگیزخان ص906
مروری بر آثار و نتایج حملات مغول ص 925
فهرست منابع ص934
1- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 5
من متولد روستای چوپانان از توابع شهرستان نایین در سال 1333 میباشم. پس از تحصیل در روستا و بعد از گذراندن دوران دانشسرای مقدماتی به سال 1352 با عنوان سپاه دانش به خدمت سربازی اعزام شدم. در حین خدمت و اخذ دیپلم کامل در سال 1354 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و بعد از یک سال با پذیرفته شدن در رشتهی تاریخ جهت ادامهی تحصیل به دانشگاه اصفهان رفتم. دوران بازنشستگی که مصادف با از دست دادن دو تن از فرزندانم الهام و مجتبی در حوادث مختلف بود باعث جدایی از کتاب و مطالعه نگردید و تصمیم گرفتم بر اساس تجربه و یادداشتهای خود در مورد دردهای مشترکِ تاریخ که ناشی از عملکردِ مجریانِ رأس هرم قدرت است به تحقیق و پژوهش پردازم. در هر پژوهش تاریخی نیازمند تجزیه و تحلیل وقایع از زوایای مختلف خواهیم بود، ولی در مورد نقشِ کسانی که در پشت پرده عاملِ وقوع این حوادث بودهاند کمتر توجه شده است. شناسایی این عوامل از اهمیت خاص برخوردار است و بیانگر اهدافِ واقعی اهرمهای قدرت در تکرار تاریخ و استفاده از احساسات مردم خواهد بود. در این مجموعه با یک سری نکاتِ ثابت و پایدار، چون ابزاری نگریستن تودههای مردم با ترفندهای مختلف تا غرق شدنِ ارکانِ قدرت در فساد، توسعهی جهل و خرافات، قتل و غارت و غیره مواجه هستیم. به یقین در شکلگیری این وقایعِ ناگوار عوامل متعدد دخالت دارند، ولی در بین آنها نقش حاکمان و اصحاب تزویر برجستهتر از بقیّه میباشد و اعتقاد بر آن است تا آزادی بیان و احترام به افکار دیگران تحقق نیابد درها بر همین پاشنه خواهد چرخید و بازهم شاهد دور بسته و تکرار تاریخ خواهیم بود. در نتیجه، این موضوع زمینهی پژوهش قرار گرفت که به جای استفاده از القاب ناشایست و عناوین غازی و جهادگر و غیره، لباس حق بر حاکمان دوران تاریخ پوشانده نشود و بخشی از ناگفتهها و پشت پردهی زندگی آنان انتشار یابد. در این دیدگاه، شرح جنگها و یا چگونگی سرکوب قیامهای مردمی مدّ نظر نمیباشد و سعی بر توصیف و تأثیر وقایعی که با سرنوشت میلیونها انسان در ارتباط بوده است، اشاره گردد. با آگاهی از این که اکثر حوادثِ ناگوار به دلیل خودخواهی حاکمان به وجود آمده است، باید بپذیریم که علتِ این چرایی بسیار مهم است، زیرا پیدایش چنین رفتاری مربوط به یک مسألهی شخصی نیست و افشاگر بسیاری از علل عقبمانگیها و سرنوشت یک یا چند نسل و هزاران انسان بیگناهی خواهد بود که امروزه نامی از آنان در تاریخ نیست. بنابراین در مجموعهی آینهی عیبنما تلاش گردیده که بر خلاف مضامین قابها و یا آن چه که برخی راویانِ چاپلوس نوشتهاند تصویری دیگر از عملکردِ پادشاهان در ذهنِ خواننده ترسیم شود. در این نوشتار تأکید بر آن است که اگر شرح زندگی و اندیشهی حاکمان مورد ارزیابی دقیق قرار گیرد از مدیحهسرایی و بتپرستیهای بیهوده جلوگیری خواهد شد. بررسی و شیوهی زندگی حاکمان و کسانی که عمری را در حرمسراها گذرانیده و تنها به منافع شخصی و تحکیم طبقاتی خویش اندیشیدهاند، مهمترین وسیله برای جدا ساختن سره و ناسره از حقایق تاریخ خواهد بود. یادآوری و توجه به این نکتهی اساسی قابل اهمیت است و در صورت قانونمند نشدنِ این موارد هیچ انتظاری برای عمران و آبادانی کشور و حفظ منافع ملی نخواهد بود و باید به همان شعار و وعدههای توخالی بسنده کنیم.
در طی چند سالی که تحت عنوان آینهی عیبنما نگرش خود را نسبت به شرح زندگی حاکمان و جریانِ پشت پرده از دورانهای تاریخی داشتم با واکنشهای اکثراً مثبت و به ندرت با دیدگاه انتقادی مواجه بودهام. از آن جا که نگارنده هیچ تعصّبی نسبت به حاکمان و اطرافیان رأس هرم قدرت و یا جلب توجه دیگران نداشته و تنها بازگویی روایات و جهت دهی انتقالِ پیامی از تاریخ و آن هم به طور مستند برایم مطرح بوده است، در نتیجه با فراغ خاطر برداشتِ تاریخی خود را با توجه به نقایص آن ثبت کرده و در کنار آن پذیرای هر نقد منصفانه و به دور از احساسات خواهم بود. همان گونه که ذکر گردید محتوا و نگرش این مجموعه تنها بر توصیف عیوب و عملکرد منفی ارکان قدرت تمرکز دارد و به نظر میرسد که در این تاریخ مردسالارانه از مدح و ثنای حاکمان به گزاف سخن گفته شده است و کمبودی در این زمینه وجود ندارد. به یقین دولتمردان نیز مبرّا از خطا و اشتباه نمیباشند، اما توجه داشته باشیم که خطای آنان مربوط به خودشان نیست، زیرا سرنوشت میلیونها انسان را رقم زدهاند و برجسته کردن این موارد میتواند درسِ عبرتی برای ما باشد. در استفاده از این روایات امکان تردید در عملکرد و تخریب حاکمان به حق یا ناحق از سوی افراد یا دشمنان وجود دارد، اما رفتارِ برخی از این پادشاهان کودک صفت و لجوج و خودشیفته که مردم را بازیچهی خود قرار داده و غرق در فساد بودهاند قابل کتمان نیست. هر یک از ما در انجام وظایف خود دارای حق و حقوقی هستیم و تنها در فضای آزادی بیان و احترام به عقاید دیگران به این نکته میتوان پی برد که حاکمان نیز تاری جدابافته نبودهاند و تصوّری اشتباه از شخصیت آنان در اذهان شکل گرفته است. کاربرد و مفهوم کلماتی مانند قتل و غارت، فساد و عیاشی، خودخواهی و خودمحوری، ظلم و ستم، خیانت و غیره محدویت زمانی ندارند و توسط هر فرد که انجام گرفته باشد برای همیشه منفورِ اجتماع خواهد بود. بازگویی فساد و خودخواهی حاکمانی چون شاه تهماسب اول صفوی که حدود بیست سال از زندگی خود را در حرمسرا گذرانیده و یا ابهّتِ پادشاهانی چون ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه که در حدّ یک صفر میان تهیِ بزرگ و کوچک بودهاند، موجب تحقیر ملت ایران نیست؛ بلکه نشانگر گِل آلوده بودن آب از سرچشمه برای این سرزمین غنی از فرهنگ و سرشار از منابع طبیعی است. ما نباید فراموش کنیم که تمامِ این افراد در زمانِ مست قدرت بودنِ خود به هر یک از اَعمال ننگین افتخار کرده و توان دیدنِ هر چشمزخمی را نداشتهاند. بلی در توصیف این مطالب امکان افراط از سوی حاکمانِ نورسیده و افراد متملّق نسبت به گذشته و حال وجود دارد، ولی تاریخ را بر مبنای احساسات نمیتوان قضاوت کرد و هرگز ننگ با رنگ پاک نخواهد شد. در این میان خدمات سیاسی و نظامی شاهانی چون نادرها را پاس میداریم و یا اقدامات فرهنگی اواخرِ قاجاریه توسط قائم مقام و امیرکبیرها و به خصوص دوران پهلوی در جهت توسعه و هماهنگی این سرزمین با عصر مدرن قابل توجه است و عدم ذکر این موارد نشان از قدرنشناسی و بی احترامی به آنان نیست. میدانیم که در یک قضاوت تاریخی ثبت نوش و نیشها لازم و ملزوم یک دیگرند، ولی نوشته نشدن این خدمات در مجموعهی آینهی عیبنما به منزلهی فراموشی از این نکات مهم در ادوار تاریخ نیست و تنها به خاطر نوع نگرش و تمرکز از یک برداشت تاریخی از علل عقب ماندگی بوده است.
به نظر میرسد آن چه که در این انتقادِ منصفانه از سوی برخی ابراز گردید، تا حدودی ریشه در اعماق فرهنگ سنتی و سیاسی ما ایرانیان داشته باشد که خواهان به چالش گرفتن رفتارِ منفی حاکمان نیستیم. در فرهنگ سنتی ما پادشاهان همیشه افرادی بی عیب و نقص تلقی شدهاند که توانایی و ابداع هر اندیشه از اختراعِ آتش تا بقیه را داشته و مستحقِ القاب مختلف و سایهی خداوند میباشند. ظهور و رشد این تفکر از زمان ساسانیان و بعد از تهاجم اعراب تا حدودی تغییر ماهیت داده است و امروزه نیز شاهد آثارش در مدیریت کلان کشور هستیم. در این فرهنگ انتقاد از پادشاه به منزلهی کفر و الحاد رقم خورده است و باید اشتباه و انحرافهای او را در زمرهی قضا و قَدَر یا مشیّت الهی و مصلحت توجیه کرد. در این دیدگاه کمبود و نالایق بودنِ پادشاهان با الفاظ نا سپاسی مردم و یا مصلحت خداوند پوشش داده شده است، در صورتی که این گونه نیست و باید افراد نسبت به مسؤولیت و جایگاه خود پاسخگوی تاریخ و آثار آن بر جامعه باشند. اصولاً قضاوتِ تودههای مردم با مورخان نسبت به شایستگی و لیاقت حاکمان متفاوت است و علت آن وابسته به نوع نگرش از سطح زندگی تا حفظ منافع ملی میباشد. امروزه و در عصر فناوری شاهد نقش رسانهها در نزدیکی و تفاهم این دو جریان هستیم و روح امید و دستیابی به جایگاه واقعی ایران را فراهم ساخته است.
بعد از انتشار دو کتاب مربوط به دوران قاجاریه و پهلوی بعضی از خوانندگان محترم این پرسش را مطرح نموده که دلیلِ پیشکش آن دو کتاب به فرزند ناکام چه بوده است؟ در این رابطه و به صورت خیلی مختصر شایان ذکر است که در ایام عید نوروز سال 1378 با خانواده از اصفهان به روستا رفته بودیم. مجتبی با جمعی از بستگان برای تفریح به اطراف روستا رفته بود که به نقل قولِ یکی از همراهان در اثر ضربهی لگدی که به صورت ناخواسته بر سینهاش وارد شد برای مدتی به حالت اغماء رفت. همراهان به دلیل ترس و اختفای جرم اقدام به صحنه سازی و سپس پیکرِ نیمه جان او را در شنهای روان دفن کردند. این صحنه سازی که بی اساس بودنش را طبیعتِ منطقه برای همیشه گواهی میدهد و آثار ضربه که نشان از درگیری قبل از فوت دارد، موجب سهلانگاری عمدی و آگاهانه از سوی مقامات قضایی به دلایل واهی گردید و بر شدت دردهای خانوادهی داغدار افزود. هماهنگی این موضوعِ عوام پسندانه از جانبِ یک دستگاه مجری عدالت که کاری است انجام گرفته و جبران پذیر نمیباشد، قابل توجیه نیست. نتیجهی این رفتار موجب تغییر شکل پرونده و حق به جانب بودن متهمان گردید که حتی به توهینِ حامیان عدالت پرداختند. در مقابل این جریانهای ناهنجار که اثبات آن ابدی خواهد بود کدام وجدان بیدار میتواند بی تفاوت باشد و به یاد مظلومان و کنایههای طنزآمیز از داوری قاضیان تاریخ نیفتد و به یقین در نوع برداشت اجتماعی و نگارش من نیز بی تأثیر نبوده است. تأثیر مستقیم این حوادث موجب گردید که واژهی خیانت بسیار بدتر از جنایت تلقی گردد و مفهومِ جملهی بدترین قانونها از بی قانونی بهتر است، تحقق یابد. سوابق دیرین این خیانتها در حیطهی کلمات تُهمت و افترا در طول تاریخ قابل جستجو هستند و چه سرها و حرمتهایی که به وسیلهی این سمّ مهلک بر باد رفته و مصداق این بیت معروف را عینیت بخشیدهاند:
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
دلیل آن تقدیم و پیشکشها به خاطر جاودانه کردن صدای یک مظلوم در آوای زمان بوده است تا درس عبرتی برای آیندگان باشد. البته این حوادث تلخ موجب تعلّل در وظیفهی فرهنگی نگردید و امید است که با تمام کاستیها مورد پسند خوانندگان قرار گیرد. آثار منتشر شده به شرح ذیل میباشند:
1- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه
3- آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران
6- تاریخ امپراتوری مغول در ایران
7- تاریخ تیموریان (در دست تألیف)
1- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1404، ص 13
«در میان زنانی که در نیمه دوم قرن بیستم به قدرت رسیدهاند نمیتوان گلدامایر نخست وزیر اسرائیل در سالهای 1969 تا 1974 را نادیده گرفت، زیرا این زن علاوه بر این که در یکی از بحرانیترین ادوار حیات حکومت اسرائیل زمام امور این کشور را در دست داشته، از بدو تشکیل حکومت اسرائیل در سیاست داخلی و خارجی کشور نقش مؤثری ایفا کرده و از بنیان گذاران رژیمی بوده است که با همهی کوچکی خود به علت اتکاء به آمریکا یا بهتر بگوییم به علت نقشی که به دست یهودیان آمریکا در تعیین خط مشی سیاسی آن کشور بازی میکند یکی از مهرههای اصلی سیاست بینالمللی به شمار میآید.
گلدا مایر که در سال 1978 در سن هشتاد سالگی درگذشت در سال 1898 در خانواده فقیر یهودی در شهر کیف روسیه به دنیا آمد. پدر او نجار فقیری به نام موشه مابو بویچ بود که به زحمت میتوانست معاش خانواده پر جمعیت خود را تأمین نماید و گلدا و سه خواهرش علاوه بر فقر و گرسنگی از تحقیر و آزار همسایگان و دختران هم سن و سال خود رنج میبردند، زیرا در روسیهی آن روز اقلیت منفوری بودند و همواره در معرض ایذاء و آزار و حتی کشتار بودند و پلیس تزاری هم آنها را قومی ناراحت و توطئهگر میشناخت. خانواده مابویچ در سال 1906 موفق شدند با فروش تمام اموال خود مخارج سفر آمریکا را فراهم کنند و در میان جمعی از مهاجران یهودی راهی آمریکا شدند. آنها در ایالت ویسکانسین آمریکا اقامت گزیدند و هرچند شرایط زندگی آنها نسبت به روسیه بهبود یافت، اما همچنان در فقر و تنگدستی میزیستند. علاوه بر پدر که در یک کارگاه نجاری کار میکرد مادر هم ناچار شد برای کمک به تأمین هزینهی زندگی دکان عطاری کوچکی باز کند و گلدا هم که در آن موقع دختر 9 سالهای بود مجبور شد به جای مدرسه و تحصیل نزد مادرش در این عطاری کار کند. البته گلدا نزد پدر و خواهر بزرگترش زبان عبری و انگلیسی را هم میآموخت و بر اثر کار در عطاری و محاورهی روزانه با مردم کاملاً به زبان انگلیسی مسلط شد. گلدا از کوچکی آرزو داشت معلم بشود، ولی پدرش او را از این کار منع میکرد و میگفت بیشتر دخترهایی که شغل معلمی را انتخاب میکنند موفق به ازدواج نمیشوند و در خانه میمانند. ولی گلدا که میخواست به هر قیمتی که شده به هدف خود برسد در سن پانزده سالگی خانه پدری را ترک گفت و تصمیم گرفت در شهر دنور آمریکا نزد خواهر بزرگترش زندگی کند. گلدا تصور میکرد که میتواند به کمک خواهرش به تحصیل ادامه بدهد و شغل مورد علاقه خود را که همان معلمی بود اختیار نماید، ولی خواهرش به زحمت معاش خود را تأمین میکرد و گلدا مجبور شد برای گذراندن زندگی به کارهای پستی مانند رختشویی تن دردهد. گلدا در سن هفده سالگی برای نخستین بار وارد جریانان سیاسی شد و در یک اتحادیه کارگری که تحت نفوذ صهیونیستها بود به فعالیت پرداخت. در جریان همین فعالیتها بود که گلدا با یک جوان یهودی به نام موریس میرسون که کارش نوشتن شعارهای تبلیغاتی بر روی پارچه بود آشنا شد و در سن بیست سالگی با او ازدواج کرد.
گلدا که در یک سازمان صهیونیستی برای تشویق مهاجرت یهودیان به فلسطین فعالیت میکرد سرانجام شوهرش را وادار کرد در سال 1921 به فلسطین مهاجرت نمایند. زوج جوان در یک کییبوتص یا مزرعه اشتراکی اسکان داده شدند و دو سال در این کیبوتص زندگی کردند. گلدا در این مزرعه با شوق و حرارت به کارهای کشاورزی و پرورش طیور میپرداخت، ولی شوهرش که از کار در مزرعه و زندگی در خوابگاههای اشتراکی ناراضی بود اصرار داشت به آمریکا مراجعه کننند. گلدا نخستین باز ضمن کار در همین مزرعه اشتراکی با دیوید بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که مبتکر مزارع اشتراکی بود آشنا شد. بن گوریون از گلدا و شوهرش خواست نام خانوادگی خود را از میرسون که بیشتر به نام فامیلی مسیحیان شباهت دارد به مایر که یک نام عبری است تبدیل کننند و با پذیرفتن این پیشنهاد از طرف موریس و گلدا نام آنها در کارتهای شناشایی و اسناد سجلی به مایر تبدیل شد. گلدا مایر و شوهرش در سال 1923 به تلآویو و سپس به بیتالمقدس نقل مکان کردند و دو فرزند آنها که یکی پسری به نام مناخیم و دیگری دختری به نام سارا بود در این دو شهر به دنیا آمدند. درآمد شوهر گلدا در بیتالمقدس اندک بود و کفاف مخارج یک خانواده چهار نفری را نمیداد، به همین جهت گلدا مایر باز هم مجبور شد به کارهایی از قبیل آشپزی و نظافت و رختشویی در خانهها تن دردهد. گلدا با همهی این گرفتاریها فعالیتهای سیاسی خود را ترک نمیکرد و مرتباً در جلسات فدراسیون کارگران یهود به نام هیستادروت که هنوز هم از مهمترین تشکیلات کارگری اسرائیل به شمار میآید شرکت مینمود و مأموریتهایی را از طرف این سازمان به عهده میگرفت. شوهر گلدا با افکار سوسیالیستی همسرش و فعالیت او در اتحادیههای کارگران موافق نبود و علاوه بر آن به ادامه کار و زندگی در فلسطین علاقه نداشت و در صدد بازگشت به آمریکا بود.
گلدا مایر در شرح حال خود که تحت عنوان زندگی من به چاپ رسیده و هنوز یکی از پر فروشترین کتابهای اسرائیل است بعد از اشاره به اختلاف خود با شوهرش مینویسد من سرانجام بر سر این دو راهی قرار گرفتم که بین شوهرم و آرمانم یکی را انتخاب کنم، و دومی را انتخاب کردم. گلدامایر پس از جدایی از شوهرش نقش فعالتری در فدراسیون کارگران یهود به عهده گرفت و در سال 1928 به عنوان دبیر اتحادیهی زنان کارگر یهودی انتخاب شد. در سال 1934 گلدامایر عضو هیأت اجرائیه فدراسیون کارگران یهود بود و در سال 1940 به ریاست دفتر سیاسی فدراسیون انتخاب گردید. گلدامایر ضمن فعالیت در فدراسیون کارگران یهود با تشکیلات صهیونیستی بن گوریون هم همکاری میکرد و فدراسیون کارگری یهود را عملاً در جهت اهداف صهیونیستها هدایت مینمود.
با پایان جنگ دوم جهانی و افزایش تلاش صهیونیستها برای تشکیل یک دولت یهودی در فلسطین گلدامایر از طرف بن گوریون که در آن زمان در رأس تشکیلات سیاسی صهیونیستها به نام آژانس یهود قرار گرفته بود عازم آمریکا شد. مأموریت گلدامایر در این سفر جمع آوری پول برای ایجاد یک نیروی مسلح یهودی در فلسطین بود. گلدامایردر این سفر در شهرهای بزرگ آمریکا که مرکز تجمع یهودیان بود سخنرانی کرد و ضمن یکی از سخنرانیها در شیکاگو در پاسخ کسانی که لزوم تشکیل یک دولت یهودی را در فلسطین مورد سؤال قرار داده بودند، گفت: شما نمیتوانید درباره این که ما باید برای تشکیل یک دولت یهود بجنگیم یا نه تصمیم بگیرید.... ما تصمیم خود را گرفتهایم و خواهیم جنگید. شما فقط میتوانید به ما کمک کنید که در این مبارزه پیروز شویم. گلدامایر در پایان سفر خود به آمریکا پنجاه میلیون دلار پول برای کمک به یهودیان فلسطین جمع آوری کرد که با معیارهای آن زمان رقم بزرگی بود. بن گوریون با همین پول نخستین سازمان نظامی یهود را به نام هاگانا که نطفهی ارتش فعلی اسرائیل را تشکیل میدهد به وجود آورد و چند سال بعد این پول نقش اساسی در تشکیل دولت اسرائیل بازی کرد، زیرا بدون خرید اسلحه و تشکیل یک نیروی مسلح که با استفاده از همین پول امکان پذیر شد دولت اسرائیل در همان تهاجم اولیه کشورهای عرب از میان میرفت.
بعد از قطعنامه تقسیم فلسطین و تشکیل یک دولت یهودی در بخشی از این سرزمین بن گوریون که برای ریاست دولت جدید اسرائیل در نظر گرفته شده بود گلدا مایر را برای مأموریت مهم و محرمانهای به اردن فرستاد. کشور اردن (در آن زمان ماوراء اردن نامیده میشد.) منظمترین نیروهای ممالک عربی مجاور فلسطین را تحت فرماندهی یک افسر انگلیسی به نام ژنرال گلوب یا گلوپ پاشا در اختیار داشت و بیش از همهی کشورهای عربی میتوانست برای دولت جدید یهود خطر ایجاد کند. گلدا مایر که به لباس یک زن عرب ملبس شده بود سه بار با ملک عبدالله پادشاه اردن ملاقات نمود و سعی کرد او را از حمله به دولت اسرائیل که در شرف تشکیل بود منصرف کند. پادشاه اردن در ملاقات اول با گلدا مایر تحت تأثیر قرار گرفت و قول داد که به کشور در شرف تشکیل یهود حمله نکند، ولی شرایطی قائل شد که میبایست در ملاقات دیگری بین آنها مورد بحث قرار بگیرد. گلدا مایر در ملاقات دوم با ملک عبدالله متوجه شد که روش او تغییر کرده و ظاهراً بعد از مشورت با انگلیسیها یا با توجه به موقعیت خود در میان اعراب نمیخواهد تعهدی در مورد خودداری از جنگ با حکومت آیندهی یهود متقبل شود. در ملاقات سوم ملک عبدالله از گلدامایر خواست که تاریخ اعلام موجودیت اسرائیل را به عقب بیندازد. وقتی که گلدامایر گفت این کار ممکن نیست، ملک عبدالله از او پرسید شما چرا این قدر برای تشکیل دولت یهود عجله دارید؟ گلدامایر در پاسخ گفت: ما دو هزار سال است برای تشکیل دولت یهود صبر کردهایم.... بازهم میگویید عجله داریم؟! بعد از تشکیل دولت اسرائیل در ماه مه سال 1948 دولت شوروی که در آن زمان با کشورهای عرب رابطه نزدیکی نداشت از نخستین کشورهایی بود که دولت جدید یهود را به رسمیت شناخت. بن گوریون اولین نخست وزیر اسرائیل که با وجود وابستگی به آمریکا و صهیونیسم بینالمللی داشتن روابط دوستانه با شوروی را برای تحکیم موقعیت دولت یهود و جلوگیری از نزدیکی اعراب و شوروی ضروری میدانست از گلدامایر خواست که به عنوان اولین سفیر اسرائیل در شوروی به آن کشور برود. گلدامایر از این پیشنهاد استقبال کرد، زیرا علاوه بر این که روسیالاصل بود و به زبان روسی مثل زبانهای عبری و انگلیسی هم تکلم میکرد علاقهمند بود روسیه بعد از انقلاب بلشویکی را از نزدیک ببیند و با چگونگی اجرای تئوریهای سوسیالیستی و مارکسیستی آشنا شود، زیرا خود او هم سوسیالیست و طرفدار طبقه کارگر بود و قسمت اعظم عمر خود را صرف مبارزه در اتحادیههای کارگری برای احقاق حقوق کارگران نموده بود. گلدامایر در شوروی با استقبال گرم یهودیان آن کشور روبرو شد. یکی از کسانی که در اولین روزهای اقامت او در هتل ناسیونال مسکو به دیدنش رفت همسر یهودی مولوتف وزیر امور خارجه وقت شوروی بود که خیلی زود با او صمیمی شد و دوستی بین آنها که تا پایان مأموریت گلدامایر در مسکو ادامه داشت نقش مهمی در تحکیم روابط شوروی و اسرائیل و خودداری شوروی از همکاری با اعراب در نخستین سالهای استقرار حکومت یهود بازی کرد. اما گلدامایر شخصاً از آن چه در شوروی میدید برآشفته و نا امید شد، زیرا وی در مدت اقامت در شوروی شخصاً برای خرید و تأمین خوراک و پوشاک مورد نیاز خود به فروشگاهها میرفت و کمبود و سختی زندگی مردم را از نزدیک لمس میکرد. گلدامایر بعدها نوشت که دو سال زندگی در مسکو اعتقاد مرا نسبت به سوسیالیسم سست کرد و با دریافتن مشکلات اجرایی تئوریهای سوسیالیستی، بدون این که از معتقدات خود به کلی دست بردارم در آن تجدید نظر کردم.
گلدامایر در سال 1949 به اسرائیل بازگشت و بن گوریون او را به عنوان وزیر کار و تأمین اجتماعی کابینه خود برگزید. گلدامایر مدت هفت سال در این سمت ماند و با سوابقی که در اتحادیههای کارگری داشت از بروز هرگونه اعتصاب و نا آرامی در صنایع نوپای اسرائیل جلوگیری کرد. در سال 1956 بن گوریون او را به عنوان وزیر امور خارجه کابینهی خود برگزید و وقتی بعضی از همکاران او به این انتخاب اعتراض کردند و گفتند این کار از عهده یک زن برنمیآید بن گوریون گفت: گلدا تنها مرد کابینهی من است! گلدا قریب ده سال مقام وزارت خارجه اسرائیل را به عهده داشت و همان طور که بن گوریون پیش بینی کرده بود قدرت و کفایت خود را در این مقام به خوبی نشان داد و با خود او هم اختلاف پیدا کرد. بعد از استعفای بن گوریون از مقام نخست وزیری در سال 1963 گلدامایر مقام خود را در کابینه بعدی حفظ کرد، ولی در ژانویه سال 1966 از این مقام کنارهگیری کرد و دبیرکلی حزب سوسیالیست «ماپای» را به عهده گرفت. بعد از مرگ لوی اشکول نخست وزیر اسرائیل در فوریه سال 1969 گلدامایر در مقام دبیرکلی حزب حاکم اسرائیل جانشین طبیعی وی در مقام نخست وزیری به شمار میآمد. گلدامایر هنگام احراز مقام نخست وزیری اسرائیل در سال 1969 هفتاد و یک سال داشت، ولی تحرک و انرژی عجیبی در کار از خود نشان میداد و روزانه بیش از شانزده ساعت کار میکرد. او بیشتر کارهای مربوط به مقام نخست وزیری را در آپارتمان کوچک خودش انجام میداد و بعضی از این جلسات کابینه دور میز آشپزخانه او تشکیل میشد. ضمن بعضی از این جلسات که تا دیر وقت به طول میانجامید گلدامایر برای همکارانش غذا میپخت و ضمن پختن غذا به بحث خود با همکارانش ادامه میداد. هنگامی که گلدامایر به نخست وزیری انتخاب شد بسیاری از مفسران سیاسی غرب پیش بینی کردند که در سیاست انعطاف ناپذیر اسرائیل نسبت به کشورهای عرب نرمشی حاصل خواهد شد. دلایل متعددی برای این خوش بینی وجود داشت که عمدهترین آنها زن بودن نخست وزیر جدید اسرائیل و معتقدات سوسیالیستی او بود، ولی گلدامایر برخلاف همهی پیش بینیها سرسختتر و انعطاف ناپذیرتر از پیشینیان خود از آب درآمد و حاضر نشد قدمی در راه نزدیکی و تفاهم با همسایگان عرب خود بردارد. یک سال بعد از آغاز نخست وزیری گلدامایر در اسرائیل جمال عبدالناصر رئیس جمهور مصر که سرسختترین دشمنان اسرائیل به شمار میآمد با حمله قلبی درگذشت و جانشین او انورسادات سیاست آشتی جویانهای نسبت به اسرائیل در پیش گرفت ولی گلدامایر حاضر نشد انعطاف بیشتری از خود نشان بدهد. او در مصاحبهای با اوریانا فالاچی روزنامه نگار معروف ایتالیایی که در نوامبر سال 1972 در آپارتمان کوچک او در بیتالمقدس انجام گرفت پیش شرطهایی از قبیل مذاکره مستقیم با هر یک از رهبران عرب که متضمن شناسایی اسرائیل قبل از هرگونه توافقی بود عنوان کرد و علاوه بر آن تأکید کرد که هرگز حاضر به مصالحه در مورد بیتالمقدس و ارتفاعات جولان نخواهد شد. او همچنین به صراحت اظهار داشت که هرگز به مرزهای قبل از جنگ سال 1973 باز نخواهد گشت. که خود مانعی در راه پیشقدم شدن هر دولتمرد عرب در مذاکره با اسرائیل بود. گلدامایر در همین مصاحبه با اوریانا فالاچی گفت که قصد دارد تا 75 سالگی به کار خود در مقام نخست وزیری ادامه بدهد و در سال 1973 پس از انجام انتخابات پارلمانی اسرائیل از کار کناره گیری کند. او حتی تاریخ کناره گیری خود را هم برای روزنامه نگار ایتالیایی فاش کرد و گفت در اکتبر سال 1973 بدون توجه به نتایج انتخابات اسرائیل از مقام نخست وزیری استعفا خواهد داد، ولی جنگ معروف کیپور یا جنگ اکتبر 1973 که در اوایل همین ماه رخ داد اجرای این تصمیم را به تأخیر انداخت.
انورسادات که از تلاش برای گرفتن امتیازاتی از اسرائیل در مورد تخلیه صحرای سینا نتیجهای نگرفته بود از اوایل سال 1973 در تدارک آغاز جنگ تازهای برای پس گرفتن سرزمینهای اشغالی از اسرائیل بود و این جنگ را با غافلگیر کردن اسرائیلیها در یکی از اعیاد مهم مذهبی یهود «یوم کیپور» که طی آن خوردن و نوشیدن و کار کردن به کلی ممنوع است آغاز کرد. گلدامایر در خاطرات خود از این روز به عنوان تلخترین روز زندگی خود یاد میکند، آن هم نه بدان سبب که غافلگیر شده، بلکه به این جهت که غافلگیر نشده، ولی به موقع تصمیم نگرفته است! ماجرا به طوری که گلدامایر شرح میدهد از این قرار بوده است که او روز پنجم اکتبر یعنی یک روز قبل از حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال، در میان گزارشهای خبری این گزارش کوتاه را میخواند که دولت شوروی اتباع خود را از مصر و سوریه فراخوانده و تخلیهی اتباع شوروی از این کشورها آغاز شده است. گلدامایر به خاطر میآورد که دولت شوروی در آستانهی جنگ 1967 اعراب و اسرائیل هم اتباع خود را از مصر و سوریه خارج کرد و بلافاصله این فکر در او تداعی میشود که ممکن است نقشه حمله تازهای علیه اسرائیل در میان باشد. گلدامایر بی درنگ به وزیر دفاع خود موشه دایان تلفن میکند و نگرانی خود را با او در میان میگذارد. موشه دایان در این نگرانی گلدامایر با او شریک نبوده و پیشنهاد وی را برای اعلام آماده باش نظامی و فراخوان نیروهای ذخیره نابجا و تحریک آمیز تلقی میکند. گلدامایر با مقامات اطلاعاتی اسرائیل هم تماس میگیرد و آنها هم میگویند که تحرک نظامی مصریها در شرق کانال سوئز عادی است و نشانی از تدارک یک حمله بزرگ به چشم نمیخورد. گلدامایر قانع نمیشود، ولی اتخاذ تصمیم نهایی درباره پیشنهاد خود را به جلسهی فوقالعاده کابینهی اسرائیل بعد از یوم کیپور موکول مینماید. مصریها در همان شب عید کیپور که یهودیان روزهی بیست و چهار ساعته خود را آغاز میکنند نیروهای خود را به ساحل شرقی کانال سوئز منتقل مینمایند و در پایان عید کیپور که سربازان اسرائیلی از زور گرسنگی و تشنگی از حال رفتهاند، دست به حمله میزنند. گلدامایر در خاطرات خود که به صورت کتابی تحت عنوان زندگی من چاپ شده است از این روز تلخ و اشتباهی که مرتکب شده چنین یاد میکند، در برابر اطمینان مطلق دستگاههای اطلاعاتی ما درباره این که هیچ نشانهای از تدارک عملیات نظامی دیده نمیشود اصرار من برای آماده باش و فراخواندن نیروهای ذخیره بی مورد به نظر میرسید، در حالی که میبایست به ندای دل خویش پاسخ میدادم و مثل بسیاری از موارد دیگر خود در این مورد تصمیم میگرفتم .... آن چه در روز عید کیپور رخ داد ضربهی مهلکی بر روحیه من وارد ساخت و با این که اسرائیل در این جنگ هم از خطر جست من دیگر هرگز زنی که قبل از جنگ کیپور بودم نخواهم بود.
چهار روز اول جنگ کیپور که جمعاً 18 روز به طول انجامید برای گلدامایر چون کابوسی گذشت و در این چهار شبانه روز خواب به چشمانش نرفت. گلدامایر در خاطرات خود به جزئیات آن چه در این روزها بر وی گذشت اشاره نمیکند، ولی منشی و محرم اسرار او که زنی به نام «لو- کادار» بود بعدها به اسلاتر نویسنده بیوگرافی گلدامایر گفت که گلدا در این چند روز بارها در اطاق را به روی خود بسته و گریه میکرد و یک بار به من گفت که خودکشی را بر قبول شکست و تسلیم در این جنگ ترجیح میدهد. آن چه در نخستین روزهای جنگ کیپور موجب نومیدی و تزلزل روحیه گلدامایر شد ضعف و بدبینی شدید موشه دایان وزیر دفاعش بود که فردای جنگ کیپور قصد استعفا داشت، ولی گلدامایر از بیم آن که استعفای او موجب تزلزل روحیه افراد ارتش اسرائیل بشود از قبول استعفای وی خودداری کرد. همزمان با حمله نیروهای مصری در طول کانال سوئز و عبور از کانال که یک شاهکار جنگی به شمار میآمد نیروهای سوریه نیز در طول مرزهای شمالی اسرائیل دست به حمله زدند و اسرائیل در شرایطی که یک چهارم افراد ارتش منظم آن در حال مرخصی بودند در دو جبهه درگیر شد. گلدامایر بلافاصله فرمان بیسج عمومی و فراخوانی نیروهای ذخیره را صادر کرد، ولی تا تجمع و حرکت این نیروها به طرف جبههها نیروهای مصری تا قلب صحرای سینا پیش رفتند و ارتش سوریه ارتفاعات جولان را که در جنگ 1967 از دست داده بود از اسرائیلیها پس گرفت. گلدامایر ملتمسانه از نیکسون رئیس جمهور وقت آمریکا تقاضای کمک فوری کرد و گروهی از سناتورها و نمایندگان کنگرهی آمریکا از نیکسون خواستند که مستقیماً به نفع اسرائیل وارد جنگ شود. نیکسون این پیشنهاد را نپذیرفت ولی با ارسال کمکهای فوری به اسرائیل از طریق هوا و دریا و اعمال فشار سیاسی بر کشورهای عربی پیشروی نیروهای مصر و سوریه را به داخل خاک اسرائیل متوقف ساخت. در پنجمین روز جنگ کیپور نیروهای اسرائیل در هر دو جبههی شمال و جنوب دست به حمله زدند و در آغاز دومین هفته جنگ تفوق عملیات را در هر دو جبهه به دست گرفتند. شب هفدهم اکتبر نیروهای اسرائیل از کانال سوئز عبور کرده و وارد خاک مصر شدند و طی یک هفته تا کیلومتر 101 قاهره پیش رفتند. در جبهه شمال نیز اسرائیلیها بعد از باز پس گرفتن ارتفاعات جولان به شصت کلیومتری دمشق رسیدند. در این مرحله بود که در نتیجهی فشار آمریکا و شوروی و اقداماتی که از طریق سازمان ملل متحد صورت گرفت پیشروی نیروهای اسرائیلی در مسیر قاهره متوقف گردید و روز 24 اکتبر سال 1973 مقررات آتشبس در هر دو جبهه به موقع اجرا درآمد.
جنگ اکتبر سال 1973 سرآغاز جریانی بود که به مذاکرات مستقیم بین مصر و اسرائیل و سفر سادات به بیتالمقدس و انعقاد قرارداد صلح جداگانه بین مصر و اسرائیل انجامید و در مجموع به نفع اسرائیل تمام شد، ولی گلدامایر تا آخر عمر خود را از این که چرا به موقع فرمان بسیج عمومی نداده و موجب شکست ارتش اسرائیل در مراحل اولیه این جنگ شده است، نبخشید. گلدامایر شش ماه بعد از جنگ کیپور استعفا داد و در چهار سال باقی مانده عمرش بیشتر به نوشتن خاطرات و مسافرت پرداخت. گلدامایر در خاطراتش ضمن اشاره به فرزندان و نوههایش از پنج نوهی خود نام برده و به ششمی اشاره نمیکند. ولی دکتر پیر رنچینیک در کتاب خود تحت عنوان بیماران تاریخ ساز مینویسد که گلدامایر نوهی عقب ماندهای هم داشته که دچار بیماری مونگولوئید یا بلاهت مغولی بوده و در زمان مرگ گلدامایر 22 سال داشته است. دکتر رنچینیک که گلدامایر را زنی سنگدل و بی عاطفه معرفی میکند، مینویسد که گلدامایر در تمام عمر خود حاضر نشد حتی یک بار این نوه عقب مانده خود را ببیند و در کتاب خود هم منکر وجود او شد!
دکتر رنچینیک در کتاب خود مینویسد که گلدامایر قبل از هفتاد سالگی دچار نوعی سرطان لنفاوی بوده که با مصرف دارو و شیمی درمانی آن را کنترل میکرده است. او هنگام قبول مقام نخست وزیری اسرائیل هم این بیماری را داشته ولی آن را فاش نکرد و بیماری او تا پایان عمرش یک راز دولتی به شمار میآمد. دکتر رنچینیک معتقد است که آثار ناشی از استعمال داروهای ضد سرطان بیش از عوامل دیگر در ضعف و بی تصمیمی گلدامایر در جریان جنگ کیپور مؤثر بوده و استعفای او از مقام نخست وزیری هم ناشی از این بیماری بوده است. گلدامایر در مصاحبه با اوریانا فالاچی زن روزنامه گار ایتالیایی که قبلاً به آن اشاره شد گفته بود بیش از این که خیلی پیر بشود، بمیرد. گلدامایر در این مصاحبه گفته بود از پیری بیش از عوارض جسمانی آن، از عوارض روانیش میترسد زیرا از آن بیم دارد که سلامت فکر خود را در سنین بالای عمر از دست بدهد و مرگ زودرس با عقل سالم را بر عمر طولانی و عقل ناقص ترجیح میدهد. او به این آرزوی خود رسید زیرا تا کمی قبل از مرگ خود هم به عنوان یک سیاستمدار برجسته مورد احترام بود و بعد از مرگش هم یهودیان سراسر جهان به عنوان مادر بزرگ اسرائیل از او تجلیل کردند.
در یک تحلیل نهایی از شخصیت این مادر بزرگ اسرائیل باید گفت که او بی تردید یکی از خشنترین و بی رحمترین زنان زمامدار جهان بوده و تعصب او درباره صهیونیسم بهترین گواه این نظر است. او در سخنرانیها و مصاحبههای متعدد خود درباره مسأله فلسطین همواره در نفی هویت این ملت کوشیده و سیاست خشن حکومت خود و اسلاف و اخلافش را نسبت به فلسطینیها با این منطق توجیه نموده است که چون آنها میخواهند ما را از میان بردارند ما هم حق نابودی آنها را داریم! گلدامایر حتی توافق بگین و سادات را هم با نظر بدبینی مینگریست و تا آخر عمر خود استقرار صلح واقعی بین اسرائیل و اعراب را امکان پذیر نمیدانست.»[1]
[1] - زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، صص 359 تا 371
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 722