پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

نادرشاه بدون حرمسرا

نادرشاه بدون حرمسرا

نادرشاه را می‌توان جزء یکی از پادشاهان نادر دانست که پس از رسیدن به حکومت اقدام به تشکیل حرمسرا نکرد و از این نظر هم نادر بودن خود را نشان داد. او از یگانه حاکمانی است که هیچ گاه در طول عمر خود روی آرامش ندید و به تجمل و شهوت‌پرستی نپرداخت و آینده‌ی کشورش را بر تمام لذت‌های آنی ترجیح داد. این رفتار نادر را نباید ناشی از زندگی سراسر نظامی وی دانست و توجیه کرد که پایتختی ثابت جز زین اسبش نداشت. در برخورد نادر با این موضوع به یک احتمال می‌توان گفت که او تا قبل از رسیدن به قدرت، تصوّری از نقش واقعی حرمسراها در دربار نداشته است ولی پس از آن که در زندگی مبارزاتی خود با حاکمان به مقابله یا مماشات و همنشینی آنان توفیق یافت؛ مسلّماً آگاهی او از نحوه‌ی زندگی درباریان و عیش و نوش و عملکرد حرمسراها افزایش یافته است. با توجه به این نکته جای سؤال است که چرا بعد از کسب قدرت و امکانات تمایلی به تشکیل حرمسرا نشان نداده‌اند؟ شیوه‌ی زندگی نادر بیانگر این موضوع می‌باشد که او چه قبل از پادشاهی و یا پس از آگاهی از این امور نیز تأثیری بر روحیه وی نداشته و همنشینی با زنان را بر نمی‌گزیند. شاید هم این اقدام نادر ناشی از درک عمیق وی از آثار منفی حرمسراها بر جامعه باشد، زیرا از همان ابتدای تاجگذاری نشان داد که خواهان تغییر و تحوّل در سیستم فرهنگی صفویه می‌باشد و به طور کلّی جایگاه مستحکم و پایدار حرمسراهای صفوی را منسوخ کرد و سیاست محبوس کردن شاهزادگان را در حرمسرا از بین برد و به تکاملِ توانایی و آماده سازی فرزندانش در جامعه پرداخت. در این رابطه مایکل آکس دورتی می‌نویسد: «مثال دیگری هم از رفتار نادرشاه نسبت به زنان در درست داریم. تمایل افراطی شاه سلطان حسین برای همخوابگی با همسران جدید مشهور خاص و عام بود. روایتی که قاعدتاً می‌باید صحیح باشد، می‌گوید: رجال مملکت از این بابت از پادشاه تقلید می‌کردند، امّا نادرشاه علیه این گرایش عمل می‌کرد و به قول هنوی وقتی بر تخت سلطنت نشست حکمی صادر و اعلام کرد مبنی بر آن که هر کس زنِ مرد دیگری را منحرف و یا به عنف زن شوهرداری را تصرّف کند مرگ او جایز است. کسانی که دختران زیبایی دارند و آن را به عقد مردان جوان در می‌آورند به هیچ دلیلی نباید با این دختران به خشونت رفتار کنند. در دوره شاه سلطان حسین اشرافِ سرشناس هر زنی که مطلوب طبع خود می‌دیدند، چه شوهردار و چه بی‌شوهر در او طمع می‌کردند. امّا در آن جا که نادر خود قوانین را به دقّت مراعات می‌کرد، معدودی جسارت می‌کردند در دوره نادرشاه از آن تخطّی کنند. بارها در روایات می‌خوانیم او مانع ربوده شدن و یا تجاوز به عنف به زنان شده و یا مرتکبان را جزا داده است  (حتّی یک مورد مشهور هم از انحراف مشاهده نمی‌کنیم). احتمال می‌دهیم این شیوه به محبوبیت او به منزله‌ حاکمی عادل افزوده است و تمایز آشکاری بین ماهیت زمامداری او و آخرین شاهان صفوی را عیان کرده است.»[1]

اگر دیدگاه و عقیده‌ی نادر نسبت به احترام خانواده و زنان این چنین باشد، در نتیجه معلوم نیست هنوی بر چه مبنایی قضاوت کرده که می‌نویسد: «نادر به زنان علاقه بسیار داشت. می‌گویند که تا چند سال پیش از مرگش هر شب دختری به حضور او می‌بردند، ولی این خود قصّه‌ی مسخره‌آمیزی بیش نیست. وی در اواخر عمر به سی‌ و سه زن قناعت می‌کرد و بعضی از آن‌ها را مدّت‌ها دوست داشت. در جنگ‌های با ترکیه عثمانی غالباً زنان خود را همراه می‌برد. نادر از عشق‌بازی با پسران بی‌نهایت تنفّر داشت و اگرچه بارها می‌توانست با تنبیه مرتکبان این گناه درس عبرتی به مردم بدهد، ولی فقط در یک مورد بود که دستور داد چشمان مردی خاطی را برآورند و گوش و بینی و لب او را ببرند. در اثر این وضع غم انگیز بود که آن مرد خود را هلاک کرد.»[2]

در هر صورت روابط نادر با زنان قابل مقایسه با رفتار افراطی دیگران نیست و علّت این رفتار را ناشی از آن می‌دانند که: «از خصوصیات اخلاقی دیگر نادرشاه یکی هم رأفت و شفقت تقریباً عجیب او نسبت به زنان بود. به چند مورد معدود با زنان اسیر بی‌تخطّی به حرمت آنان و حتّی جزای شدید خاطیان رفتار می‌کرد. گفته می‌شود به لحاظ روانی این شفقت او از مهربانی مادرش نسبت به وی و برادرش ابراهیم سرچشمه داشته است. چون آن شیرزن در عین منتهای بی‌نوایی و تهیدستی و جوانی دو یتیم خود را با شفقت فراوان به بار نشاند و هیچ کس دیگری را به همسری نپذیرفت.»[3] در ابتدا همسران نادر، دختران باباعلی حاکم ابیورد بودند که با فوت یکی از آن‌ها دیگری به همسری او در می‌آید. همسر دیگر او مرضیه بیگم دختر شاه سلطان حسین می‌باشد و مجید دوامی نیز در کتاب خود که البتّه به شکل داستان سرایی می‌باشد از زن سوگلی نادرشاه به نام جهان‌ بانو در اصفهان نام می‌برد و می‌نویسد که ساختمان اندرونی پادشاه در زمان زندیه بر اثر زلزله خراب شده است.

با توجّه به موارد ذکر شده کمتر نکته‌ای می‌توان یافت که نادر نسبت به اسرای زن بدرفتاری کرده باشد و هنگام بازگشت از دهلی نیز آن‌ها را آزاد کرد که به خانه‌های خود بروند. تنها مورد استثنا که خاطره‌ی ناگوار و توجیه ناپذیری از خود باقی گذاشته است برخورد وی با اسرای زن داغستانی می‌باشد و معلوم نیست بر اثر ناتوانی و ضعفی که از مردان لزگی دیده و یا عوامل دیگر دستور داده‌اند که دختران و زنان آن‌ها را بین سپاهیان خود تقسیم کنند و حتّی در صورت کمبود از زنان دیگر استفاده شود. نادر با این عمل ناهنجار خود تمام زرق و برق شکست دهلی و کسب غنایم آن را از بین برد. ایّامی را که نادر برای عیش و نوش صرف می‌کرده‌اند بسیار محدود و در حدّ اعتدال بوده است و اوقات حضورش را در اندرونی به هنگام شب بسیار قلیل ذکر کرده‌اند. نادر از مصرف مشروبات الکلی نیز امتناع نداشته‌اند ولی هرگز همانند پادشاهان صفوی راه افراط را نپیموده و رعایت جوانب را می‌کرده است. گویند که نادر در اواخر عمر این عمل محدود را به توصیه پزشکان کنار گذارده بود زیرا به طور کلّی هیچ کس او را مردی دائم‌الخمر توصیف نکرده است. در باره می‌گساری نادر می‌نویسند: «علاقه‌ی نادر به آراستن مجلس بزم که به صورت عادت روزمرّه وی درآمده بود، مشهور بود. شاید برپایی مجالس می با وجود منع مذهبی میخوارگی تعجبّ برانگیز باشد. با وجود این برپایی مجالس می در میان افغان‌ها و پیروان اسلام در شهرهای ایران امری معمول بود و سابقه‌ی آن به قهرمانان حماسی، جنگجویان ترک و مغول و از جمله تیمور و پیش از او می‌رسید. نادر برخلاف طهماسب و شاه سلطان حسین هرگز معتاد به الکل نشد و تحت تأثیر دائمی الکل قرار نگرفت. او کار و تفریح را به هم نمی‌آمیخت. هدف میگساری نادر استراحت و آرامش در پایان روز بود. اوضاع جاری و سایر امور معمولاً در این مجالس بحث نمی‌شد. این مجالس در خدمت ایجاد رشته‌های احساسات مشترک و اعتماد بود. گرچه بعضی از مقرّرات وجود داشت که در این مجالس می‌بایست به آن‌ها عمل می‌شد. همچنین این مجالس برای افراد سبک‌ مغز و احمق تله محسوب می‌شد. نادر هرگز در طول روز به تفریح و سرگرمی نمی‌پرداخت. معمولاً بعد از غروب به محل اقامت خود می‌رفت. دست از امور جاری می‌کشید. همراه سه یا چهار نفر از نزدیک‌ترین دوستانش شام می‌خورد. یک جام یا حداکثر سه جام شراب می‌نوشید. در تمام این مدّت کاملاً رفتاری آزاد و بذله‌گویانه در پیش می‌گرفت. هیچ کس حق نداشت در این مجلس خصوصی از مسائل جاری سخنی به میان آورد. افراد می‌بایست رفتار صمیمانه‌تری در پیش می‌گرفتند. نادر به کسانی که او را در این مجالس خشنود می‌کردند، مهربانی می‌کرد. رفتارش در حضور جمع متفاوت و توأم با نزاکت بود. در این مجالس کسی نمی‌توانست بیشتر از هم رتبگانش توجّه نادر را به سوی خود جلب کند یا نفوذ بیشتری بر او داشته باشد. افراد اجازه داشتند در مجالس می بی قید و بند و تکلّف سخن بگویند. نادر به سخنانی اجازه‌ی ابراز می‌داد که در سایر مواقع قدغن بود. با این وجود در سخن گفتن حد و حصری نیز وجود داشت. مردی در پاسخ این سؤالِ نادر که کودکی که مادرش با ده سرباز همخوابه شود، چه از آب در می‌آید؟ آن مرد گفت: مثل مادر تو«نادرِ دو رو» می‌شود. نادر احتمالاً نیش و کنایه‌هایی را که پس از مرگ پدر در دوره فقر و تنگدستی خود و مادرش گفته می‌شد به خاطر آورد. وی بلافاصله دستور داد مرد زبان دراز را خفه کنند.»[4]


 



[1] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 279

[2] - زندگی نادرشاه، تألیف جونس هنوی، ترجمه اسماعیل دولت شاهی، ص 323

[3] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 15

[4] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 166

5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 553

معرفی کوتاه از سلسله‌ی افشاریه

سلسله افشاریه

در فراز و نشیب تاریخ گاه توسط برخی اشخاص چنان نقش‌های سیاسی و یا فرهنگی اتفاق می‌افتد که نامشان برای همیشه به عنوان یک سمبل و الگو پایدار می‌ماند. در جریان این نقش آفرینی تفاوتی بین زنان و مردان وجود ندارد، ولی از آن جا که تاریخ ایران مردسالار بوده است در نتیجه فعالیت مدیریت زنان را باید در پشت پرده‌ها نگریست و به یقین بخش بزرگی از رفتار مردان تحت تأثیر نفوذ و دخالت زنان انجام گرفته است. بعد از سقوط سلسله صفویه و جهانخوارنی که چشم طمع به ایران دوخته بودند وجود شخصیت نادر شاه افشار در تحکیم سرحدات کنونی بی نظیر است. نادر یگانه فردی است که از قشر توده‌های مردم به پا خاست و بعد از فرار از دوران اسارت خود و مادرش توسط ازبکان منجی سرزمین باستانی ایران شد. نادر را باید یک شخصیت نظامی شمرد که در کنار مردان و زنان فرهیخته حیاتی دیگر به ایران بخشید. متأسفانه اقدامات این نابغه‌ی نظامی که در ابتدا مردم ستایشگر او بودند در اثر برخی ناهنجاری‌های اواخر عمر آرزوی مرگش را داشتند، همراه بود. پادشاهی نادر با ظهور و افول خودش دوامی نیافت، ولی نتایج و آثار تلاش وی که اروپاییان با تعجب و عثمانیان جادوگرش می‌نامیدند هیچ گاه نابود نگردید.

ایل افشار شامل طوایف زیر می‌باشد: قرخلو، پاپالو، جلایر، کوسه احمدلو، کندوزلو، امرلو، بکشلو، ارشلو، الیلو، اینانلو که کلمه «لو» برای تسمیه‌ی قبایل و طوایف به کار رفته است مانند شاملو، روملو، استاجلو، قرقلو. در این‌ جا برای شناخت اصل و نسب افشارها به دو روایت استناد می‌گردد، زیرا تمام محقّقان با اندک جزئیات و به طور یکسان به روایت آنان پرداخته‌اند.

ـــ روان شاد کسروی می‌نویسد: «ایل افشار که از زمان سلجوقیان به ایران آمده‌اند در آغازه‌های قرن ششم هجری، ما آنان را در خوزستان می‌یابیم. شلمه نامی از ایشان در زمان سلجوقیان بیست سال بیشتر در خوزستان فرمانروایی داشته، نامش در تاریخ‌ها باز مانده، چنان که گفته‌ایم در زمان صفویان نیز ایشان در خوزستان و کوه‌کیلویه فراوان بودند و چون بنیاد پادشاهی صفویان را ایل‌های ترک که یکی از آن‌ها افشار بود، گذارده بودند. این ایل‌ها نیز همه کاره‌ی آن پادشاهی بودند که هر ایلی در سرزمینی که نشیمن داشت رشته‌ی اختیار آن جا را نیز از هر باره در دست داشت. افشاریان هم اختیاردار کوه‌کیلویه در خوزستان بودند. لاکهارت نیز در رمینه‌ی تمیز ترک‌ها و مغولان می‌نویسد: راجع به اصل قبیله‌ی نادر یعنی قبیله افشار نیز تا اندازه‌ای بین مورّخان تردید است، لکن دلایل بر این که ایل افشاره اصلاً ترک است، قوی‌تر به نظر می‌رسد. رشیدالدّین فضل‌الله مورّخ معروف افشارها را قبایل ترک که در دشت‌ها پراکنده‌اند، می‌داند و می‌گوید: «اوشار» مؤسّس قبیله در جناح چپ ارتش جدّش اغوز که از سران معروف ترک به شمار می‌رود، جنگید. ابوالقاضی بر آن است که کلمه «اوشار» که افشار از آن مشتق شده است یعنی کسی که کاری را به سرعت انجام می‌دهد.»[1]

ـــ «میرزامهدی خان استرآبادی، افشارها را از ترکمانان و مسکن اصلی آنان را ترکستان می‌داند. به گفته او افشارها هنگام حمله‌ی مغول از ترکستان کوچ کرده و در آذربایجان سکونت یافته‌اند و در زمان شاه اسماعیل صفوی به سرچشمه‌ی کوپکان از محال ابیورد خراسان آمده‌اند. این ناحیه ییلاق آن‌ها در تابستان بوده و دستجردِ درّه‌جز قشلاق آن‌ها در زمستان بوده است. برخلاف نظر میرزا مهدی‌خان استرآبادی، مورّخان معاصر طایفه‌ی افشار را از ترکان غربی و خویشاوند نزدیک خزرها، قبچاق‌ها، بلغارها و پجناک‌ها می‌دانند. مسکن اصلی افشارها را ماوراء قفقاز ذکر کرده‌، عازم شام شدند و دویست سال پس از تهاجم چنگیزخان مغول از شام به ایران آمدند. افشارها و قبایلی چون شاملو، روملو، استاجلو، تکلّو، ذوالقدر و قاجار از طوایفی بودند که شاه اسماعیل اوّل را در به سلطنت رسیدن ایران یاری رسانده‌اند. خواجه رشیدالدّین فضل‌الله همدانی مؤلّف جامع‌التّواریخ طایفه‌ی افشار را به صورت« اوشار» نام برده که در دشت‌ها سکونت داشتند. « اوشر» بنیان‌گذار طایفه افشاریه در جناح راست سپاه اوغوز، جدّ اعلای ترک‌ها می‌جنگید. شاید بر این اساس مورّخان افشارها را به ترکان و مغولان نسبت داده‌اند. نژاد طایفه افشارها چنان که در ارباب سیر ضبط کرده‌اند، اوشاربن یولدوزخان بن..... که پسر قراخان و ایلخان خداپرست..... بوده، می‌رسد و از وی نیز به چند واسطه به تُرک‌بن یافث منتهی می‌گردد.»[2]

حبیب‌الله شاملویی در توصیفی کوتاه از این سلسله تاریخی می‌نویسد: «بعد از سلسله‌ی صفویه، سلسله‌ای در ایران روی کار آمد که تنها یک پادشاه مهم داشت و این اولین سلسله‌ی سلطنتی در ایران بود که بعد از مرگ سر سلسله‌ی آن به سرعت شیرازه دولت از هم پاشیده شد. این سلسله افشاریه نام داشت که به لحاظ قبیله‌ی اصلی سر سلسله‌ی آن که افشار بود به این نام مشهور شد. طول مدت این سلسله از سال 1148 هجری قمری که نادرشاه افشار بنا به رأی کنگره دشت مغان به سلطنت ایران انتخاب شد تا سال 1218 هجری قمری که نادر میرزا افشار آخرین فرمانروای افشاریه به دست فتحعلی شاه قاجار اسیر شد و به قتل رسید، 70 سال بود. از این مدت تنها 13 سال آن را افشارها به طور رسمی و بلامنازع سلطنت کردند، زیرا در سال 1163 هجری قمری سلسله‌ی جدیدی به نام زندیه به همّت کریم خان زند روی کار آمد. به هر حال در این مدت 70 سال 6 نفر به این تریتب به عنوان پادشاه و فرمانروای افشاریه حکومت کردند که دو نفر اول بر تمام متصرفات افشاری حکومت داشتند و بقیه هر یک تنها در قسمتی از قلمرو حکومت آن سلسله صاحب قدرت بودند:

1 – نادرشاه افشار، (12 سال).

2- علیقلی خان عادلشاه، (1 سال).

3- ابراهیم خان ابراهیم شاه، برادر عادلشاه.

4- شاهرخ شاه در دو مرحله، نوه نادرشاه

5- میر محمد متولی – شاه سلیمان دوم

6- نادر میرزا »[3]


 



[1] - تعلیقات کتاب تاریخ نادرشاهی، محمّدشفیع تهرانی(وارد)، به اهتمام رضا شعبانی، ص261

[2] - مازندران در عصر وحشت – علی اکبر عنایتی – 1389، ص 19

[3] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیب‌الله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، ص 697

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 554

زندگی شاهزادگان در حرمسرای شاه سلطان حسین صفوی

 

 

زندگی شاهزادگان در حرمسرای شاه سلطان حسین

شاهزادگان صفوی را جزو یکی از بدبخت ترین خاندان سلطنتی تاریخ می‌توان نام برد، زیرا بر مبنای حوادث ثبت شده سرنوشتی جز اضطراب و کور شدن و مرگ چیزی در انتظار آنان نبوده است. اوج قتل عام‌ آن‌ها در زمان شاه اسماعیل دوم اتفاق افتاد و تنها عباس میرزا بود که به طور معجزه آسا از مرگ حتمی نجات یافت. در مورد علل رفتار مرشدان کامل توجیه خاصی نمی‌توان یافت. یکی از عوامل آن شاید تحت تأثیر سیاست ترکان عثمانی باشد؛ ولی علت اصلی را در خودخواهی پادشاهان وقت باید جستجو کرد که خود را ابدی پنداشته و گذشته از حذف فیزیکی برادران و فرزندان ذکور خواهران در بعضی مواقع بر فرزندان خود نیز رحم نمی‌کرده‌اند. بنابراین با شنیدن لفظ شاهزادگی و زندگی در حرمسراها اگر تصوّری از یک زندگی رؤیایی و لذت و آسایش و آرامش در اذهان شکل می‌گیرد دچار اشتباه شده‌ایم. ژان آنتوان دوسرسو در کتاب سقوط شاه سلطان حسین در این باره می‌نویسد: «درباره پرورش شاهزادگان نباید تصّور شود که آن‌ها در حرمسرا میان زنان و در ناز و آسایش یه سر می‌بردند؛ بلکه رسم بر این است که شاهزادگان را پس از هفت سالگی از مادر جدا کرده و در بخش ویژه‌ای از حرمسرا که برای آن‌ها درست شده است پرورش می‌دهند. از این پس حتی مادران بدون اجازه‌ی شاه حق دیدار از پسران خود را ندارند. هر یک از شاهزادگان دو سرپرست دارند، یکی برای آموزش ادب و فرهنگ و دیگری برای آموزش آداب و رفتار. این سرپرست‌ها همگی خواجه می‌باشند چون هیچ مردی حق نزدیک شدن به حرمسرا را ندارد. محیط زندگی آن‌ها محدود به باغ بزرگی با دیوارهای بلند است به طوری که حتی طلوع و غروب آفتاب در آن جا دیده نمی‌شود. پرورش آن‌ها نه تنها دور از ناز و آسایش است؛ بلکه به حداقل وسایل زندگی محدود است مگر آن که با اجازه‌ی شاه لطف و نرمشی به زندگی آن‌ها افزوده شود. شاهزادگان سرگرمی‌هایی مانند ورزش برای پرورش اندام دارند و در ساعت‌های معیّن به تیراندازی و نیزه پرانی می‌پردازند؛ ولی این شاهزادگان حق اسب سواری را ندارند. به جز دو سرپرست یاد شده پس از سن بلوغ سرپرست سومی بر آن‌ها گماشته می‌شود که برای آموزش‌های دینی است. رسم بر این است که پیش از سن بلوغ به پسران آموزش‌های دینی داده نمی‌شود، گرچه خواندن و نوشتن را پیش از این سن یاد می‌گیرند؛ ولی تلاوت قرآن و نماز را پس از بلوغ آغاز می‌کنند، زیرا پیش از بلوغ آن‌ها را هنوز مستعد این کار نمی‌دانند. کوچکترین اشتباه یا انحراف گرچه نا خودآگاه باشد در نظر آن‌ها گناه شمرده می‌شود؛ چنین است که فرایض دینی پس از بلوغ آغاز می‌گردد که سن آگاهی است. پس از مراسم ختنه که در حکم مُهر مسلمانی است و در ایران تا سن چهارده سالگی انجام می‌گیرد پسران فرایض دینی را آغاز می‌نمایند. در این سن است که یکی از خواجگان که درجه‌ی ملّایی دارد به آن‌ها مسایل دینی را یاد می‌دهد و مراقب اجرای آن‌ها می‌گردد. افزون بر نمازهای پنجگانه روز، چه بسا که بسیاری از این نوجوانان نماز و عبادت را طولانی می‌سازند و ساعت‌ها به تلاوت قرآن می‌پردازند. زندگی آن‌ها در درون حرمسرا بیشتر به زندگی گوشه نشینان شباهت می‌یابد.

خوراک این شاهزادگان بسیار ساده است، از سه خوراک روزانه، شام آن‌ها از همه مفصّل‌تر و در برگیرنده‌ی برنج می‌باشد. نوشیدنی آن‌ها تنها شربت است که برای هضم بهتر غذا نوشیده می‌شود. چاشت و حتی ناهار آن‌ها منحصر به نان و پنیر و میوه و مربّا و قهوه است. پوشاک آن‌ها به همان سادگی خوراک است و تنها سالی دو بار پوشاک خود را عوض می‌کنند. یکی در آغاز بهار و دومی در آغاز پائیز و پارچه‌ی آن‌ها پشمین است یا صوف که عنوان دودمان شاهی از آن گرفته شده است. گاهی برای لباس زمستانی تنپوشی از پوست برّه به آن افزوده می‌شود. شب‌ها این شاهزادگان در اتاق‌های جداگانه به سر می‌برند و پیوسته خواجگان از آنان در هنگام خواب نگهبانی می‌کنند. پس از هیجده سالگی برای هر پسری همسری برگزیده می‌شود بدون این که مقام و ارج خانوادگی این دختران در نظر گرفته شود. این ازدواج نه تنها اجباری است، بلکه به گونه‌ای است که آن‌ها همسران خود را به میل خود نمی‌توانند دیدار کنند. این همسران در حرمسرای کوچکی که توسط خواجگان سیاه پوست پاسداری می‌شود و مانند زندانیان زندگی می‌کنند. محدودیت آزادی دیدار برای آن است که زاد و ولد فرزندان شاهزادگان در حداقل باشد. خواجگان که مأمور انتخاب زنان شاهزادگان هستند موظفند که برای آنان زنان نازا را برگزینند تا مدّعیان تاج و تخت در آینده هرچه کمتر باشند. درباره‌ی شاهزادگان دختر رسم کاملاً دیگری برقرار است. از آن جا که دختر اصلاً حق پادشاهی ندارد پس از این بابت ترسی در کار نیست و سرنوشت شاهدخت‌ها بسیار بهتر از برادرانشان می‌باشد. گرچه شاهدخت‌ها پیوسته زندانی حرمسرا هستند و خواجگان سیاه بر رفتار آن‌ها دیده بانی می‌کنند؛ ولی تربیت آن‌ها بسیار نرمتر است و از آزادی و ناز و نعمت بیشتری برخوردارند. پس از رسیدن به سن ازدواج آن‌ها را به همسری یکی از بزرگان کشوری می‌دهند. افتخار این دامادی بسی ناگوار است چون داماد برای حفظ احترام همسر شاهی تبار خود باید ناگزیر از گرفتن زن‌های دیگر و صیغه‌ها خود را محروم سازد. پسران شاهدخت‌ها حتی در صورت نبودن جانشین از هرگونه ادّعا بر تاج و تخت محرومند.»[1]



[1] - سقوط شاه سلطان حسین، نوشته ژان آنتوان دوسرسو، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات کتابسرا، 1364، گزیده‌ای از صفحات 33 تا 36

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 554

قدرت خواجه سرایان در زمان شاه سلطان حسین صفوی

روابط خواجه سرایان با شاه سلطان حسین

بعد از اِعمال سیاست داخلی شاه عباس اول در مورد کنترل حرمسرا و تربیت شاهزادگان، موقعیت و نقش خواجه سرایان تغییرات عمده پیدا کرد. آنان با وجود نفوذ و قدرتی که در دوره‌ی جانشینان شاه عباس اول کسب کرده بودند، اما تا قبل از دوره‌ی سلطنت شاه سلطان حسین از موقعیت و وجهه‌ی اجتماعی مقبولی در بین مردم برخوردار نبودند و حتی مورد تحقیر و تمسخر مردم واقع می‌شدند. در حقیقت این دوره‌ی آخرین پادشاه صفوی را می‌توان حکومت خواجه سرایان حرمسرا نامید. با شروع سلطنت شاه سلطان حسین وضعیت اجتماعی آن‌ها دگرگون شد و بر تمام ارکان کشور تسلط یافتند و دیگر کسی به خود جرأت نمی‌داد که به تحقیر آن‌ها بپردازد. البته این امر را نمی‌توان نشان دهنده‌ی وجهه اجتماعی خواجه سرایان دانست، بلکه تنها می‌توان گفت که در این دوره تحقیر و تمسخر جای خود را به خشم و نفرت عمومی داده بود. از آن جا که شاه سلطان حسین از امور دنیوی اطلاعی نداشت و کارها را به دیگران محول کرده بود خواجه سرایان به دلیل همنشینی بیشتر با شاه از این موقعیت حداکثر استفاده را بردند. کسانی که می‌خواستند به حکومت ایالات منصوب شوند به خواجه سرایان متوسل می‌شدند و حتی سیاست خارجی نیز تحت‌الشعاع نفوذ آنان قرار گرفته بود. بر این اساس مفاسد مالی، نخبه ستیزی و روابط نزدیک خواجه سرایان با روحانیون که همراه با توطئه چینی‌های مختلف بر علیه رجال با کفایت و شایسته مملکت بود ضربات مهلکی را بر پیکره حکومت صفوی وارد آورد. از پیامدهای ناگوار آن می‌توان به افزایش روزافزون شورای حرمسرا و رشوه‌گیری و رقابت افراد برای پرداخت رشوه بیشتر، جایگاه مستعجل فرمانروایان، عدم پاسخگویی درباریان و اختلاف در بین صاحب منصبان، مختل شدن امنیت شهرها، نا امنی راه‌ها، لطمات جبران ناپذیر به امور بازرگانی و تجارت داخلی و خارجی و روی کار آمدن فرماندهان نالایق در ارتش اشاره کرد. عبدالمجید شجاع در این زمینه و به وجود آمدن یکی از علل این موقعیت آشفته و پریشان از روابط خواجه سرایان با شاه سلطان حسین چنین می‌نویسد: «اگرچه نفوذ همه جانبه خواجه سرایان در امور حکومتی از اواخر سلطنت شاه سلیمان و با تشکیل شورای حرمسرا آغاز شده بود، اما به هر حال خواجه سرایان در آن دوره با شاهی سفّاک و بی‌رحم مواجه بودند که با کمترین بهانه‌ای اطرافیان خود را از هستی ساقط می‌نمود و این امر موجب ایجاد فضایی رعب‌آور و خوف‌آمیز در محیط حرم و دربار شده بود. این وحشت تا بدان حد بود که به گفته مستوفی هنگام درگذشت شاه سلیمان تا سه روز کسی جرأت نمی‌کرد حتی نزدیک جسد او برود و تحقیق کند که آیا شاه فوت کرده یا بیهوش است. آخرالامر نیز عمه‌اش مریم بیگم بود که این جرأت را به خود داد تا در این مورد تفحص کند. این رعب و وحشت در دوره سلطنت شاه سلطان حسین دیگر وجود نداشت و آنان با شاهی مواجه شدند که حتی علی‌رغم اصرار اطرافیانش و برخلاف رسم معهود حاضر به کور کردن عباس میرزا برادر کوچک‌تر و مهمترین رقیبش که یک بار نیز در سال 1131 ه.ق توطئه‌ای علیه او ترتیب داده بود، نشد. او در تمام عمرش نیز فرمان قتل کسی را صادر نکرد و آن قدر رقیق‌القلب بود که به خاطر کشته شدن مرغی که سهواً روی داده بود غمگین و افسرده شد و مبلغ دویست تومان صدقه به فقرا بخشید. با توجه به این خصوصیات بود که خواجه سرایان حتی از سرپیچی کردن از فرامین شاه سلطان حسین نیز واهمه‌ای به خود راه نمی‌دادند. ژان اوبن سفیر پرتقال ماجرای یکی از سفرهای شاه سلطان حسین را همراه حرمش توصیف کرده که طی آن دهقان بخت برگشته‌ای که در اثر بی اطلاعی از قرق مسیر تصادفاً بر سر راه شاه و حرمش قرار گرفته بود مورد ترحم شاه قرار گرفت و او برای آن که از کشته شدن دهقان توسط خواجه سرایان جلوگیری کرده باشد قبای خود را بیرون آورده بر روی دهقان انداخت، اما خواجه سرایان این لطف و مرحمت شاه را در حق آن دهقان نادیده انگاشته و آن بیچاره را به قتل رساندند. شاه پس از شنیدن این خبر بدون آن که مجازاتی برای خاطیان در نظر بگیرد تنها به اظهار تأسف بسنده کرد. در نتیجه خواجه سرایان که خود را از تنبیه و مجازات در امان می‌دیدند به اعمال نفوذ بیشتری در دربار و حرم شاه دست زدند. شاه سلطان حسین نیز نه تنها سدی در برابر نفوذ روز افزون آن‌ها ایجاد نکرد بلکه به تقویت آن‌ها نیز پرداخت. به دلیل آن که اکثر اوقات شاه سلطان حسین در حرمسرا سپری می‌شد، می‌توان گفت که در این دوره تنها راه دستیابی به شاه از طریق خواجه سرایان میسر می‌شده است. این مسأله از همان روزهای آغازین سلطنت شاه سلطان حسین وضع شده بود. نصیری می‌نویسد که قبل از آن که شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت جلوس کند وسوای قطعات ابرالوان، بعضی آقایان عظام و محرمانِ حرمِ محترم کعبه‌ی احترام کسی به شرف ملازمتش بار نمی‌یافت و مقرر شد که تا هنگام عزّ جلوس و شرف یافتن امراء از سعادت زیارت و پایبوس، اگر امر ضروری باشد امراء ملک‌آرا با هم مصلحت دیده و آرای خود را متفق ساخته به اتفاق هم به وساطت مقرب‌الخاقان آقا کمال، ریش سفید حرم محترم به عزّ عرض رسانند که مقرّر شود که از آن قرار به عمل آوردند.»[1]


 



[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 179

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 533

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین صفوی

 

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین

خواجگان و کنیزکان حرمسرا از تعداد معدود انسان‌های مظلومی بودند که تحت تأثیر امیال جنون آمیز حاکمان و تاجران در طی جنگ‌ و راهزنی‌ها به اسارت درآمده بودند. در نوع نگرش نسبت به افراد اسیر شده به هیچ عنوان عواطف انسانی مطرح نبود و تنها پول و سود آوری نقش اصلی را ایفا می‌کرد، زیرا ارزش افراد اسیر شده در حدّ یک غنیمت شناخته می‌شدند و همانند کالای تجاری مورد توجه بودند. آن انسان‌های مظلوم بعد از تفکیک به صورت برده و غلامان در معرض فروش قرار می‌گرفتند. از نظر نژادی و رنگین پوستی آنان را به دو بخش سیاه و سفید می‌توان تقسیم کرد که سیاه پوستان از قاره آفریقا و بقیّه از نواحی مرزی و حتی از داخل ایران به اسارت گرفته شده بودند. اغلب آن افراد نگون بخت توسط خریداران به کارهای سخت در مزارع و یا در خانه‌ها به کار گمارده می‌شدند. در بین اسرا و دربند شدگان افرادی چون چرکس و ارمنی که از زیبایی بیشتری برخوردار بودند به صورت خواجه و کنیز در حرمسراهای شخصی و یا دربار پادشاهان مجبور به کار می‌شدند. در محیط‌ حرمسرا مقرّرات سخت و تعصّب خاصی حاکم بود که سرپرستی و نگهبانی آن را خواجگان بر عهده داشتند. خواجگان سیاه در قسمت امور داخلی و سفید پوستان سرپرستی و ارتباط با فضای بیرون را اداره می‌کردند و این امر یکی از دلایل اختلاف بین خودشان و تأمین کننده اهداف درباریان بود. یکی از ویژگی و مشخصّات خواجگان عدم توانایی آنان در امور جنسی بود که برای تربیت و پرورش آن‌ها اغلب پسر بچّه‌های اسیر شده را اخته می‌کردند. از آن جا که بسیاری از کودکان بعد از عمل وقیحانه جان سالم به در نمی‌بردند افراد باقیمانده را با قیمت‌های گزاف به فروش می‌رسانیدند. این گونه رفتار تنها مربوط به ایران نبود و گویند که از زمان آشوریان رواج داشته و در اکثر نواحی جهان اِعمال می‌گردیده است.

در باره خواجه سرایان و نقش آنان به مناسبت‌های گوناگون صحبت گردید و به دلیل همنشینی و ارتباط نزدیکشان با زنان دربار و دولتمردان و در نهایت سرپرستی شاهزادگان از قدرت و نفوذ زیادی برخوردار بودند و گاه بر اساس لیاقت و شایستگی به مقامات بالا نیز منصوب می‌شدند. از آن جا که خواجگان دارای آینده و وابستگی خانوادگی نبودند و اموال آنان نیز بعد از فوت به پادشاه وقت منتقل می‌گردید همواره مورد اعتماد خاص پادشاه بودند. در زمان شاه سلطان حسین بر قدرت و میزان آزادی خواجگان به نحوی افزوده گردید که بدون صلاحدید آنان فعالیّت و رفع مشکلات دیگران غیر ممکن بود.[1] در دربار صفویه رسمی به نام خلعت دادن به خواجگان به صورت سالانه وجود داشت که در زمان شاه سلطان حسین به شکل ماهانه درآمد. از دیگر امتیازات کسب شده‌ی آنان می‌توان به اسب سواری و اجبار مردم که دیگر حق تحقیر و تمسخر آنان را ندارند، اشاره کرد. دوسرسو در این رابطه می‌نویسد: «برعکس این رفتار نرم و مهربان در حرمسرا، در بیرون خواجگان هدف همه گونه تحقیر و خواری و دشنام بودند. آن‌ها در شهر حق اسب سواری نداشتند و تنها حق داشتند بر استر یا خر سوار شوند. این خواجگان هنگام گذر از شهر همواره در معرض تمسخر و توهین بودند و این کار پیوسته مورد خوشنودی شاه وقت بود تا این نگون بختان قدر عافیت را در حرمسرا هرچه بیشتر بدانند. از زمان پادشاهی شاه سلطان حسین وضع خواجگان به کلی دگرگون گردید. گذر آن‌ها در شهر باشکوه بسیار صورت می‌گرفت و همیشه همراهان زیادی در دنبال آن‌ها حرکت می‌کردند و دیگر کسی حق توهین و تمسخر آن‌ها را نداشت؛ بلکه وادار می‌شدند که با احترام بسیار رفتار نمایند. این خواجگان دیگر از نقص خود شرمسار نبودند؛ بلکه با افتخار و سرافرازی در همه جا پدیدار می‌شدند. آن‌ها زیاده روی را تا مرز مضحکه پیش برده بودند. آن‌ها به نام شاه فرمانی صادر کردند و طی آن اخته کردن خروس‌ها به کلی ممنوع گردید، گویا این نیم مردان حیوانات و پرندگان را شایسته‌ی چنین موهبتی نمی‌دانستند و آن را تنها سزاوار خود می‌پنداشتند. در پایان پادشاهی شاه سلیمان بود که اعتبار و مقام خواجگان آغاز به زیاد شدن گردید و در زمان شاه سلطان حسین به بالاترین درجه خود رسید.

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین صاحب اختیار واقعی کشور شدند و عزل و نصب مقام‌های کشوری و لشکری و حکم مرگ وی و عفو گناهکاران و امور سیاسی کاملاً به دست آن‌ها افتاد. هیچ کار کشوری نبود که بی رضایت آن‌ها انجام شود. همه‌ی مقامات رسمی کشور جز نام و عنوان بیش نبودند. گرچه کارها مانند گذشته از زیر دست صاحبان مقام می‌گذشت، ولی بدون تصمیم شورای خواجگان، صاحبان مقام از خود اختیاری نداشتند. اعتمادالدوله که عنوان نخست وزیر یا صدر اعظم است مانند همه‌ی وزیران و کارمندان عالی رتبه آلت دست بیش نبود. اگر یکی از این صاحب منصبان بلند پایه می‌خواست از فرمان خواجگان سرپیچی کند هرچند خوشنام و خوش سابقه می‌بود به زودی در بدترین موقعیت قرار می‌گرفت. البته کارهای کوچک اداری روزانه به روال خود ادامه داشت، ولی تصمیمات بزرگ دولتی مانند جنگ و صلح، بستن قراردادها با کشورهای خارجی، گزینش فرمانداران و استانداران و دیگر کارهای مانند آن، در دست همین شورای خواجگان بود. در همان زمان شاه سلطان حسین غرق در خوشی‌ها و لذّت‌های حرمسرا بود و کوچکترین دخالت مؤثّری نمی‌کرد. البته همه فرمان‌ها به نام شاه صادر می‌گردید و این فرمان‌ها در همه جا و بر همه کس اجرا می‌شد. در انتصابات ارزش شخصی و خدمات گذشته اصلاً به حساب نمی‌آمد. این خواجگان که افرادی بی خانواده و بی وارث بودند و نمی‌توانستند ثروت‌های هنگفت خود را به کسی منتقل کنند، فروشنده‌ی همه پست‌های دولتی گردیدند. هرگونه مقام ارزشمند اداری به بهای طلا و آن هم حراج گونه و در برابر دیدگان همه خرید و فروش می‌شد. البته در این جا دیگر شایستگی شرط نبود، بلکه بهای گرانتر شرط اصلی بود. این هرج و مرج زیانبار نتایج بسیار بدی به بار می‌آورد. نخست آن که هم چشمی و هماوردی برای تحصیل دانش و کاردانی از میان رفت و کسی به خود رنج در پیشرفت معنوی نمی‌داد و شکوفایی استعداد و هوش ذاتی بی ارزش می‌شد چون دیگر این خصایص وسیله‌ی پیشرفت در زندگی نمی‌بود. دوم آن که با خریدن مشاغل اداری می‌بایست هرچه زودتر و به هر راهی که ممکن بودند نه تنها بهای مقام پرداخت شده را از نو به دست آورد، بلکه برای نگهداری آن پول بیشتری فراهم می‌کرد. در نتیجه‌ی آزمندی سیر نشدنی خواجگان که به نام شاه فرمان می‌راندند از هرگونه تصوّری پا فراتر نهاده بود به طوری که در طول پادشاهی شاهان گذشته بی سابقه بود. خواجگان به دزدی و چپاول حاکمان که از هیچ جنایتی کوتاهی نمی‌کردند سرپوش می‌نهادند و از آن‌ها پشتیبانی می‌کردند.

شاه سلطان حسین چون بزرگی و ابهت خود را در توسعه‌ی دربار و حرمسراها می‌دید توجه‌ای به اعمال خواجگان نداشت در نتیجه نا امنی به امری عادی تبدیل شد و هیچ امنیتی وجود نداشت. با توجه به صفات و رفتار و کردار شاه سلطان حسین به آسانی می‌توان به این نتیجه رسید که صفات نیک وی می‌توانست برای یک شخص عادی پسندیده باشد، ولی صفاتی که سزاوار و بایسته‌ی یک پادشاه است اصلاً در او وجود نداشت. او مردی خوش قلب و انسان دوست بود، ولی این گونه مهربانی و مدارای بدون مجازات فقط بدکاران و گناهکاری را تشویق می‌کرد و اشخاص نیک رفتار را از عدالت نا امید می‌ساخت. او اراده‌ی اجرای عدالت را نداشت در نتیجه نا عدالتی همه را فرا می‌گرفت. تنها بزرگ سیرتی او در دلبستگی به ساختمان‌های بزرگ و شکوهمندی دربار بود، ولی بهره‌برداری شاهانه‌ای از آن شکوه و بزرگی نمی‌توانست، بنماید. در هزینه‌ی دربار و حرمسرا هیچ گاه کوتاهی نمی‌کرد، ولی در عوض ارتش او در فقر و نداری می‌بود. او همانند کسی بود که در صدقه دادن کوشا باشد، ولی در پرداخت وام خود کوتاهی کند. شاه سلطان حسین با پول ارتش خانقاه و تکیه و بیمارستان می‌ساخت در حالی که سپاهیانش در نهایت فقر و بیچارگی به سر می‌بردند. سپاهیان از نرسیدن حقوق و کمبود ساز و برگ جنگی در مرزها پراکنده می‌شدند یا به آسانی شکست می‌خوردند. ساختن کاخ‌های بزرگ در اصفهان و پیرامون آن برای او بسی مهمتر از برباد رفتن استان‌ها بود.[2] رفتار شگفت‌آور او تنها ساخته و پرداخته‌ی تاریخ نویسان نیست، چون آن چه تاریخ نویسان بتوانند، بیاورند او در حساس‌ترین و حیاتی‌ترین زمان پادشاهی از خود نشان می‌داد. گویا اصلاً فراموش کرده بود که وظیفه‌ی او پادشاهی بود و نه دلبستگی به کاخ‌ها و حرمسرا. هنگامی که سپاه شورشیان با گام‌های بزرگی به سوی اصفهان نزدیک می‌شدند وزیران و بزرگان دربار خواستند او را از خواب بیدار کرده و متوجّه بزرگی خطر سازند شاه سلطان حسین در پاسخ گفته بود که این وظیفه‌ی شماست و سپاه در دست شماست. برای من کاخ فرح آباد کافی می‌باشد. باری طرز اندیشه‌ی این پادشاه بیچاره چنین بود و درست در همان نقطه‌ی حسّاس او، یعنی دلبستگی به کاخ فرح آباد بود که ضربه وارد گردید. کاخ فرح آباد با همه‌ی عظمت و شکوه نه تنها به دست افغانان به تاراج رفت، بلکه به عنوان پایگاه و قلعه‌ی نظامی به کار رفت. بدون استحکامات این کاخ بزرگ یعنی دیوار استوار بلند و تعداد زیاد برج و بارو افغانان در صدد محاصره‌ی شهر اصفهان نمی‌شدند.

برای آن که بهتر متوجه شویم که وضع عدالت و چپاول مردم چگونه بوده است به سفرنامه‌ای اشاره می‌گردد که می‌نویسد در یک شهر کوچک ارمنی نشین به نام «آق اولی» داروغه الاغی را می‌بیند که در تاکستان همسایه مشغول به چرا و خوردن برگ های درخت مو است. این داروغه، صاحب الاغ را به پرداخت پنجاه سکّه به عنوان ضرر و زیان به همسایه محکوم می‌کند. صاحب تاکستان از روی حسن همجواری و خوش همسایگی خود را شاکی نمی‌داند و رضایت خود را اظهار می‌دارد. این بار داروغه صاحب تاکستان را هم به پرداخت پنجاه سکّه جریمه می‌کند و به هر دو می‌گوید که جریمه‌ی دوّمی برای این است که هر دو باید مواظب اموال خود باشند. جای شگفتی نیست که یک داروغه‌ی شهر کوچک دور افتاده‌ای چنین خودکامگی و زیاده روی از خود نشان دهد، چون خودِ داروغه‌ی اصفهان که پایتخت کشور است در جلوی چشمان شاه زیاده روی بیشتری می‌نمود. مهمترین وظیفه‌ی این مأمور بلند پایه حفظ امنیت شهر است، به ویژه جلوگیری از دزدی‌های شبانه. به این مأمور وظیفه شناس باید حق داد که در کار خود هوشیار و مسؤول بوده که هیچ دزدی نمی‌توانست از دست او به در رود؛ ولی به جای محاکمه‌ی دزدان دستگیره شده، وی با آن‌ها همانند اسیر جنگی رفتار می‌کرد یعنی آن‌ها برای آزادی خود می‌بایستی مبلغی پول بپردازند. اگر دزد پول کافی برای آزادی خود نداشت حسّ ترحم داروغه او را وا می‌داشت که دزد را برای یک شب آزاد سازد تا بتواند برای بازخرید آزادی خود دزدی کند. این بار دزد در کار خود بهتر موفق می‌شد چون اولاً همه او را در زندان می‌پنداشتند و دوم این که در پایان شب پس از دزدی به زندان پناه می‌برد تا جانش را باز خرد.

این رویدادها کمی پیش از محاصره‌ی شهر بود و همه‌ی مردم از آن با خبر بودند. چون سخنی از داروغه است ذکر این رویداد که از دیگرِ آن رساتر می‌نماید بی مناسبت نیست. مرد ارمنی از دزدی که شبانه خانه‌ی او را زده بود به داروغه شکایت برده بود، داروغه بی‌درنگ دست به کار شد و دزد را بازداشت کرد و اموال دزدی را در خانه‌ی او پیدا و آن را ضبط کرد. سپس داروغه به شاکی گفت که برای پس گرفتن اموال خود باید ادعای خود بر تملّک اموال را توسط چند نفر شاهد ثابت کند. مرد ارمنی چون اطمینان زیادی به قاضی شگفت کار نداشت بهتر دید که در ازای مبلغی پول خود دزد اقرار به دزدی کند. دزد هم این راه حل را ترجیح داد و در برابر قاضی به دزدی خود اقرار کرد. دردِ سرِ مرد ارمنی با اقرار دزد به پایان نرسید چون داروغه رو به او کرد و با خونسردی گفت که شهادت یک دزد قابل قبول نیست و باید شاهد معتبرتری بیاورد به ویژه که شاهد هم باید مسلمان باشد نه ارمنی.!!!»[3]


 



[1] - رودی مَتی در صفحه 207 کتاب ایران در بحران زوال و سقوط صفویه در باره گسترش نفوذ خواجگان در دربار شاه سلطان حسین می‌نویسد: «هنگامی که نوبت پادشاهی به سلطان حسین رسید نفوذ خواجگان عامل تعیین کننده‌ای در تصمیم گیری‌ها شده بود. به گزارش هلندی‌ها در شش ماه پیش از مرگ شاه سلیمان، وزیر اعظم وظیفه داشت هر موضوع مهمی را در نامه‌ای سر به مهر به اطلاع حرمسرا برساند و صبر کند تا تصمیم درباره‌ی آن اعلام شود. سال 1714/ 1126 به استناد همان منبع خواجگان نه فقط گوش شاه را در اختیار داشتند؛ بلکه خود مرجع تصمیم گیری درباره‌ی عزل و نصب‌ها در دربار بودند. سال 1706 که سلطان حسین راهی سفر به شمال شد، با معنی بود که اصفهان را نه به وزیر اعظمش؛ بلکه به صفی قلی آغا سپرد. خواجه‌ی سرشناسی که امیر شکار باشی او بود. در این دوره حضور چشمگیر خواجگان در آیین‌های رسمی نیز معنی دار بود. سال 1720/1132 که درّی افندی سفیر عثمانی به اصفهان آمد آغا خواجه‌ی سیاه اول و قاپو آغا خواجه‌ی سفید ارشد به ترتیب در سمت راست و سمت چپ شاه نشسته بودند.»

[2] - یکی دیگر از اماکن تفریحی شاه سلطان حسین باغ وحش وی بود. لکهارت در صفحه 545 کتاب خود در این باره می‌نویسد: «او باغ وحش بزرگی داشت که در 17 میلی جنوب غربی اصفهان واقع بود. طول اضلاع این باغ که شکل مربع داشت لااقل بیش از یک میل بوده، سه ضلع این باغ که اکنون سخت در حال انهدام قرار دارند هنوز باقی است. دیوار شمالی باغ را ساکنان مجاور به قصد کشت در زمین آن محو ساخته‌اند. این قسمت که سطح آن پائین است از آب رودخانه مشروب می‌شود. پییرویکتوز میشل اندکی قبل از آن که به فرانسه باز گردد از باغ وحش دیدن کرد. او در آن جا وحوشی چند مشاهده نمود، ولی نمی‌گوید از چه نوعی بوده‌اند.»

[3] - سقوط شاه سلطان حسین، نوشته  ژان آنتوان دو سرسو، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات کتابسرا، 1364، برگزیده‌ای از صفحات 41 تا 74

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 530