«زندگی تئودورا ملکهی بیزانس از پرهیجانترین و پرماجراترین زندگینامهها است که در سرگذشت کمتر زنی در طول تاریخ نظیر آن را میتوان یافت. در بیوگرافیهای متعددی که درباره زندگی این زن نوشته شده قضاوتهای کاملاً متفاوت و متضادی درباره او به عمل آمده است. عنوان بعضی از این بیوگرافیها «ملکهی روسپی» است که نویسندگان آن بیشتر به شرح روسپیگری و صحنههای شرمآور زندگی تئودورا قبل از بر سر نهادن تاج ملکهی بیزانس و تبهکاریهای او در دوران سلطنت پرداختهاند، ولی برخی دیگر از نویسندگان بیشتر به کارهای خیر و گرایش او به مذهب در اواخر عمر بذل توجه کرده و لقب «سن تئودورا» یا تئودورای مقدس را که کلیسای ارتدوکس هنگام مرگ به وی داد شایسته او میدانند.
تاریخ مرگ تئودورا در تمام منابع 548 میلادی ذکر شده ولی تاریخ تولد او را در بعضی منابع 501 میلادی و در برخی دیگر 508 میلادی نوشتهاند که اگر تاریخ نخست درست باشد تئودورا 47 سال عمر کرده، ولی اگر تاریخ دوم را بپذیریم در چهل سالگی درگذشته است. تئودورا دختر یک رام کننده یا مربی خرس در سیرک قسطنطنیه بود که پدرش در یک برنامه نمایشی با خرسها مورد حمله یک خرس قرار گرفت و درگذشت. تئودورا هنگام مرگ پدر هفت سال داشت و مادرش که قادر به تأمین معاش او و خواهر بزرگترش نبود هردو آنها را به یکی از روسپی خانههای قسطنطنیه سپرد. صاحب یک تماشاخانه در محلهی بدنام شهر که هنرپیشگان زن خود را از میان روسپیها انتخاب میکرد با مشاهده زیبایی خارقالعاده این دو خواهر آنها را به روی صحنه آورد و شرکت آنها در این نمایشها توجه همگان را به سوی آنان جلب کرد.
امپراتوری بیزانس یا روم شرقی در آغاز قرن ششم میلادی یکی از دو قدرت بزرگ جهان به شمار میآمد و جز امپراتوری ساسانی در شرق هماوردی نداشت. امپراتوری بیزانس در آغاز قرن چهارم میلادی به وسیله کنستانتین امپراتور رم که بعدها به لقب کنستانتین اول یا کنستاتین بزرگ معروف شد تأسیس گردید و هم او بود که پایتخت امپراتوری روم را از رم به شهر بیزانتیوم در محل شهر استانبول فعلی منتقل کرد و پس از توسعه و تجدید بنای این شهر در سال 330 میلادی آن را به نام خود کنستانتینوپول یا شهر کنستانتین نامید که معرّب همان قسطنطنیه است. در دوران امپراتوری کنستانتین اول رم و قسطنطنیه تحت حکومت واحدی بودند و رم به مرکزیت قسطنطنیه به عنوان پایتخت جدید امپراتوری گردن نهاده بود، ولی پس از مرگ کنستانتین در سال 337 میلادی بین پسران او که هر یک بر بخشی از این امپراتوری عظیم حکومت میکردند اختلاف افتاد تا این که در اواخر قرن چهارم میلادی امپراتوری رم رسماً به دو بخش شرقی (بیزانس) و غربی که همان روم قبلی بود تقسیم شد. رم در طول قرن پنجم میلادی چندین بار مورد هجوم قبایل وحشی گات و واندال قرار گرفت و در پایان این قرن تحت سلطه کامل آنها درآمد. ولی بیزانس در مقابل هجوم قبایل وحشی مقاومت کرد و قلمرو امپراتوری روم شرقی در آغاز قرن ششم میلادی تمام شبه جزیره بالکان و آسیای صغیر (ترکیه امروزی) و سواحل شرقی مدیترانه (سوریه و لبنان و فلسطین امروز) و شمال شرقی آفریقا (مصر و لیبی کنونی) را شامل میشد.
هنگامی که تئودورا در تماشاخانههای محلهی بدنام قسطنطنیه میرقصید و در روسپی خانههای همین محله از مشتریان خود پذیرایی میکرد قسطنطنیه زیباترین و پرجمعیتترین شهرهای آن روز جهان به شمار میآمد. پذیرفته شدن دیانت مسیح از طرف فرمانروایان بیزانس و گرایش اکثریت مردم به طرف این دین قسطنطنیه را به مهمترین مرکز دین مسیح در جهان تبدیل کرده و شهر با کلیساهای با عظمتی که در هر گوشهی آن بنا شده بود منظره بدیع و جالبی داشت. سقوط روم به دست گاتها و واندالها موجب شد که بسیاری از هنرمندان و معماران برجسته رم نیز به بیزانس و مرکز آن قسطنطنیه مهاجرت کنند و تمام استعداد و هنر خود را در این شهر به معرض نمایش بگذارند. امپراتور بیزانس در این زمان آناستاسیوس نام داشت که از سال 491 میلادی بر تخت سلطنت نشسته و با قدرت حکومت میکرد. او برای مقابله با خطری که از جانب امپراتوری ساسانی (در دوران قباد پدر انوشیروان) و قبایل وحشی شمال و حکومت جدید گاتها در رم او را تهدید مینمود قشون مجهزی سازمان داده بود. در میان فرماندهان این قشون مرد بیسواد ولی جسور و قوی هیکلی به نام ژوستین دیده میشد که از بلغارستان به قسطنطنیه آمده و بیشتر از افسران رومی و یونانی مورد توجه امپراتور قرار گرفته بود. ژوستین پس از آن که به فرماندهی گارد امپراتور منصوب شد برادرزادهاش «پیتر ساباتیوس» را که در مراتع شمال بلغارستان چوپانی میکرد به قسطنطنیه فراخواند و معلمانی برای او گماشت تا سواد و علم بیاموزد و به عنوان منشی او برای نوشتن و خواندن نامههایش خدمت کند. چندی بعد ژوستین برادرزادهاش را به عنوان فرزند خود پذیرفت و نام او را ژوستینین گذاشت. در آن زمان هیچ کس نمیتوانست تصور کند که بازی سرنوشت سرباز بیسواد بلغاری را به مقام امپراتوری بیزانس خواهد رساند و نام پسرخوانده او را به عنوان بزرگترین امپراتوران تاریخ هزار و دویست ساله بیزانس جاویدان خواهد ساخت.
بیان این مطالب در شرح احوال تئودورا از این جهت ضروری به نظر میرسد که خواننده نخست وضع و موقعیت امپراتوری بیزانس را در زمانی که یک زن روسپی راه خود را به سوی دربار امپراتوری میگشاید دریابد و از طرف دیگر با سوابق مردی که بعدها در مقام امپراتور بیزانس این زن روسپی را در زندگی و حکومت خود شریک خواهد ساخت آشنا گردد.
اکنون به زندگی تئودورا در روسپی خانههای قسطنطنیه باز میگردیم و تاریخ بیزانس را در شرح احوال او دنبال میکنیم. تئودورا با زیبایی و عشوهگری و استعداد غریبی که در جلب محبت و ارضاء مردان داشت خیلی زود شهرهی شهر شد و عشاق فراوانی یافت. آشنایی او با زنی به نام آنتونیا که دلّال محبت بزرگان و ثروتمندان قسطنطنیه بود موجبات آشنایی و رفت و آمد تئودورا را با صاحبان ثروت و مقام آن زمان فراهم ساخت. یکی از این بزرگان به نام اکبولوس که از طرف امپراتور برای حکومت بخش آفریقایی بیزانس در نظر گرفته شده بود دلباخته تئودورا شد و به او پیشنهاد ازدواج کرد. تئودورا که تشنهی جاه و مقام بود و تصور میکرد در مقام زن حاکم زندگی پرتجملی خواهد داشت این پیشنهاد را پذیرفت و همراه اکبولوس عازم پنتاپولیس (بندر بنغازی فعلی) شد. زندگی در قصر حاکم پنتاپولیس برخلاف تصورات قبلی تئودورا زندگی راحت و اذت بخشی نبود. تئودورا که از زندگی در یک شهر زیبا و پرهیاهو به زندگی در حال انزوا در قصری که بیشتر به زندان شباهت داشت محکوم شده بود خیلی زودد از مقام و موقعیت تازه خود کسل شد و در جستجوی راه فراری از این مخمصه منشی حاکم را که مردی جوان و زیبا بود فریفت. اما این رابطه دیری نپایید. اکبولوس به وسیله یکی از خدمه قصر از رابطه منشی خود با تئودورا آگاه شد و در برابر چشمان وحشتزده تئودورا مرد جوان را به قفس ببرها انداخت. تئودورا پس از این ماجرا تصمیم به فرار گرفت و سرانجام در فرصتی مناسب با تطمیع یکی از نگهبانان در لباس بومی از قصر گریخت و سوار یک کشتی که عازم اسکندیه بود، شد. ناخدای این کشتی هم او را مورد تجاوز قرار داد و هنگام پیاده کردن در بندر اسکندریه طلا و جواهراتی را که از قصر حاکم با خود آورده بود دزدیدند. تئودورا غریب و بی پول وارد اسکندریه شد و در چنین شرایطی جز این که به شغل سابق خود پناه ببرد راه چارهای نیافت ولی در همان روزهای نخست او را در جریان نزاعی در محله بدنام شهر دستگیر کردند و داغی بر پشتش زدند که تا آخر عمر آثار آن بر بدنش باقی ماند. تئودورا پس از این ماجرا به کلیسا پناه برد و بعد از اعتراف و توبه و استحمام لباس سفید راهبهها را بر تن کرد. اما آرامش و زندگی یکنواخت صومعه هم برای تئودورا قابل تحمل نبود و در اولین فرصت که بازرگان ثروتمندی از اهالی آنتیوک حاضر شد سرپرستی او را به عهده بگیرد صومعه و لباس رهبانیت را ترک گفت. اما این بازرگان ثروتمند هم که او را برای تفریح و خوشگذرانی خود در مدت اقامت در اسکندریه انتخاب کرده بود بعد از این که تئودورا از او باردار شد رهایش ساخت. تئودورا به دنبال این مرد عازم آنتیوک شد، ولی وقتی که به آن شهر رسید اطلاع یافت که بازرگان مزبور کمی بعد از مراجعت به شهر خود درگذشته است. تئودورا تا هنگام وضع حمل خود در آنتیوک ماند و نوزاد پسر خود را که جان نام نهاده بود به مادربزرگش سپرد و عازم قسطنطنیه شد.
تئودورا در سال 519 میلادی به قسطنطنیه بازگشت و اگر تاریخ تولد او 501 میلادی باشد در این تاریخ هجده سال داشته است. یک سال قبل از بازگشت تئودورا به قسطنطنیه تحول مهمی در پایتخت امپراتوری بیزانس رخ داده بود. امپراتور آناستاسیوس در سال 518 میلادی درگذشت و در نتیجهی اختلاف و کشمکشی که بر سر جانشینی او بروز کرده بود ژوستین فرمانده گارد امپراتوری دست به کودتا زد و خود را امپراتور خواند. ژوستین در خزانه امپراتور فقید بیش از یکصد و پنجاه هزار کیلو طلا کشف کرد و تصاحب همین ثروت هنگفت که ژوستین وعده داده بود آن را برای رفاه ملت خرج خواهد کرد موجب تثبیت حکومت وی گردید. اما ژوستین هنگامی که تاج امپراتوری بیزانس را بر سر نهاد پیر شده بود و همه میدانستند که دیر یا زود جای خود را به پسر خواندهاش ژوستینین خواهد داد. این چوپان سابق دشتهای بلغارستان حالا دیگر مردی آگاه و باسواد بود و شریک واقعی قدرت عمو و پدرخوانده خود به شمار میرفت. ژوستینین هنگامی که ولیعهد امپراتوری بیزانس شد 32 سال داشت ولی هنوز همسری اختیار نکرده بود. داستان آشنایی او با تئودورا یک معمای تاریخی است، زیرا مورخین آن زمان هیچ یک این مطلب را عنوان نکردهاند که ژوستینین در زمان ولیعهدی به محله بدنام شهر رفت و آمد داشته و یا تئودورا از طرف آنتونینا دلال محبت بزرگان قسطنطنیه به او معرفی شده است. تئودورا پس از بازگشت به قسطنطنیه دوباره هنرپیشهی تأتر شد و همزمان با آن به کار قبلی خود ادامه میداد. یک روایت درباره چگونگی آشنایی ژوستینین با تئودورا این است که ولیعهد ضمن گردش شبانهای در قسطنطنیه او را در صحنه تأتر دیده و سپس وی را به کاخ امپراتوری دعوت کرده است، ولی داستانی که از طرف مورخ درباری بیزانس «پروکوپیوس» نقل شده این است که تئودورا با معرفی نامهای از طرف یکی از آشنایان ژوستینین برای طرح شکایتی نزد او میرود و ژوستینین در همین دیدار نخستین به او دل میبندد. در هر حال تئودورا به هر کیفیتی که شده به دربار امپراتوری بیزانس راه پیدا میکند و در مدتی کوتاه چنان در قلب و روح ژوستینین نفوذ مییابد که ولیعهد بیزانس احساس میکند با تمام وجود خود با این زن جوان و زیبا وابسته و دلبسته شده است. ژوستینین از تئودورا میخواهد که از کار خود درتأتر دست بردارد و او را در خانهای که در نزدیکی قصر امپراتوری در ساحل دریای مدیترانه بنا میکند سکنی میدهد. این خانه یک راه زیرزمینی به محل سکونت ژوستینین در قصر امپراتوری داشته و تئودورا هر شب از همین راه وارد خوابگاه ژوستینین میشده است.
پروکوپیوس مورخ معروف بیزانس در شرح احوال تئودورا مینویسد که این زن نه فقط از زیبایی و جاذبه جنسی فوقالعاده برخوردار بوده، در نتیجه تمرین هنرپیشگی و ایفای نقشهای مختلف در صحنه تأتر بیان قوی و نفوذ کلام زیادی داشته و ژوستینین که هنوز روحیه چوپانی و دهاتی داشت بیشتر از زیبایی تئودورا فریفتهی بیان و طرز سخن گفتن او شده بود. تئودورا کمکم به او تلقین کرد که برای حکومت بر مردم و تسلط بر آنها باید جامعه خود را بشناسد و خود او بهترین کسی بود که میتوانست ژوستینین را از آن چه در اعماق جامعه میگذرد آگاه سازد. در این ایام کار تئودورا این بود که روزها در محلات مختلف قسطنطنیه گردش میکرد و در اماکن عمومی حضور مییافت و شبها آن چه را که دیده و شنیده بود برای ژوستینین تعریف میکرد. به عبارت دیگر او کار مأموران اطلاعاتی امروز را برای حکومت وقت انجام میداد و یک نویسنده فرانسوی به حق او را نخستین مأمور اطلاعاتی تاریخ خوانده است.
تئودورا پس از آن که کاملاً ژوستینین را تسخیر کرد از او خواست که رسماً با وی ازدواج کند. در این مورد ژوستینین کاملاً تسلیم بود، ولی چند مانع عمده در راه ازدواج او با تئودورا وجود داشت. نخستین و مهمترین مانع مخالفت ملکه اوفیما همسر امپراتور ژوستین با این ازدواج بود، کلیسا و ارتش نیز موانع عمدهای در برابر این ازدواج به شمار میآمدند و علاوه بر آن عرف و اخلاق عمومی و قوانین نانوشتهای که بر جامعهی آن روز بیزانس حکومت میکرد ازدواج امپراتور با یک زن هنرپیشه که شهرت روسپیگری هم داشت منع مینمود. اما هیچ یک از این موانع و سدهای عظیم از نظر تئودورا غیر قابل عبور نبود. تئودورا برای این که چهره موجهتری از خود در جامعه بسازد پس از اعتراف به گناهان گذشته و توبه و انابه در محضر اسقف اعظم قسطنطنیه مرتباً در مراسم نماز و دعای کلیسای بزرگ شهر حضور مییافت و کمکهای مالی قابل توجهای در اختیار کلیسا قرار میداد تا جایی که اسقف اعظم و کشیشان قسطنطنیه خود از مبلغان او شدند. البته نویسندگانی چون آندرو اوارت محقق انگلیسی که زندگی تئودورا را از دید منفی مورد بررسی قرار دادهاند در این مورد هم نسبتهای ناروایی به تئودورا داده و نوشته که تئودورا با استفاده از همان حربه برنده جاذبه جنسی خود اسقف اعظم قسطنطنیه را فریفته و از وی در خانه خود در مجاورت قصر امپراتوری پذیرایی میکرده است.
حمایت کلیسا از تئودورا مخالفت سران ارتش را نیز با ازدواج ژوستینین و تئودورا خنثی کرد و در این میان ملکه اوفمیا نیز پس از یک بیماری طولانی درگذشت. با مرگ ملکهی اوفمیا جلب موافقت امپراتور ژوستینین با ازدواج تئودورا کار دشواری نبود. امپراتور برای این که راه اعتراضات احتمالی را به ازدواج جانشین خود با زنی که سابقه و شهرت روسپیگری داشت، ببندد کتباً با این ازدواج موافقت کرد ولی به جانشین خود توصیه کرد که مراسم ازدواج آنها خیلی ساده و بدون تشریفات زیاد برگزار شود. امپراتور پیر که بیمار و در شرف فوت بود از آن بیم داشت که برگزاری جشن مفصل عروسی ژوستینین با تئودورا واکنش نامناسبی در جامعه به وجود آورد و موقعیت جانشین او را در آستانه به دست گرفتن قدرت متزلزل سازد. مراسم ازدواج همان طور که امپراتور محتضر خواسته بود در نهایت سادگی برگزار گردید و پس از انجام مراسم مذهبی در کلیسا به یک جشن خصوصی و محدود در قصر امراتوری اکتفا شد، ولی قراردادی که ضمن انجام این مراسم بین ژوستینین و تئودورا امضا شد محکمترین و پربهاترین پیوند زناشویی بود که تا آن تاریخ بین یک زن و شوهر منعقد شده بود. در این پیمان زناشویی و زندگی مشترک ژوستینین متعهد شده بود که همسرش را در همه چیز حتی حکومت شریک خود سازد.
مراسم ازدواج ژوستینین و تئودورا در بهار سال 527 میلادی انجام گرفت. در این تاریخ ژوستینین چهل سال و تئودورا 26 سال داشت. در تابستان همین سال امپراتور ژوستین درگذشت و حضور تئودورا در مراسم تدفین وی به موقعیت جدید او به عنوان همسر جانشین امپراتور فقید رسمیت بخشید. ولی تئودورا به این اندازه قانع نبود و میخواست همه بدانند که او از این پس در کار سلطنت و حکومت با امپراتور جدید شریک است. جشن تاجگذاری امپراتور جدید که بعد از انجام مراسم عزاداری امپراتور فقید برگزار گردید بهترین فرصت برای چنین نمایشی به شمار میآمد. در جشن تاجگذاری امپراتور ژوستینین که در محل سیرک قسطنطنیه برپا گردید بیش از شصت هزار نفر شرکت کردند. این جشن بزرگ که تا آن تاریخ نظیر آن در قسطنطنیه دیده نشده بود در واقع جشن تاجگذاری مشترک ژوستینین و تئودورا بود. ژوستینین همان طور که هنگام ازدواج با تئودورا تعهد کرده بود تئودورا را در تمام اختیارات امپراتوری شریک خود ساخت و هنگامی که به دست خود تاج بر سر او مینهاد این تعهد خود را تکرار کرد و او را به لقبی خطاب نمود که در منابع انگلیسی «امپراتور مشترک» یا شریک امپراتور معنی کردهاند.
مردم قسطنطنیه و بیزانس در آغاز چنین گمان میکردند که ژوستینین برای بستن معترضین و تثبیت موقعیت تئودورا به عنوان ملکهی بیزانس به او لقب شریک امپراتور را داده و ملکه عملاً نقشی در کار حکومت نخواهد داشت. ولی پس از گذشت کمتر از یک سال بر همه ثابت شد که تئودورا نه فقط شریک قدرت امپراتوری است بلکه عملاً بر او حکومت میکند و هیچ کاری در قلمرو امپراتوری بیزانس بدون مشورت و صلاحدید او انجام نمیگیرد. کمکم به جای این که از تئودورا به عنوان ملکه و همسر امپراتور نام برده شود امپراتور را شوهر ملکه مینامیدند که نشانهی تحقیر او و تسلط ملکه بر شوهرش بود. اگر تئودورا در جاه طلبی و تجملپرستی راه افراط نمیپیمود و با برگزاری جشنها و تشریفات گوناگون خود را به رخ مردم نمیکشید شاید جامعه هم به تدریج مقام و موقعیت جدید او را میپذیرفت و گذشته شرمآورش را از یاد میبرد، ولی تئودورا برای ارضاء عقدههای دوران کودکی و جوانی خود میخواست هرچه بیشتر قدرت و ثروت و شکوه زندگی خویش را به رخ دیگران بکشد و چنین وانمود کند که فرمانروای واقعی امپراتوری خود اوست. تئودورا در این کار تا آن جا پیش رفت که در تشریفات و پذیراییهای رسمی مقامات حکومت و فرماندهان قشون و بزرگان کشور را وادار میکرد پای او را ببوسند و از تحقیر بزرگان و صاحبان مقام بیش از هر تفریح دیگر لذت میبرد.
نخستین واکنش مردم قسطنطنیه در برابر زیاده رویهای تئودورا نقل داستانهایی از زندگی گذشته او و رواج شایعات درباره ادامه زندگی فاسد ملکه در چهار دیواری قصر امپراتوری بود. هنگامی که این مطالب به گوش تئودورا رسید عدهای را مأمور جاسوسی و خبرچینی در میان مردم نمود و به تدریج سازمان منظمی برای این کار به وجود آورد که شاید نخستین سازمان اطلاعاتی از نوع خود در تاریخ باشد. تئودورا به وسیله جاسوسان خود از علل و عوامل نارضایی روز افزون مردم آگاه شد و شوهرش را به دعوت از گروهی از دانشمندان و خبرگان برای حل مسائل و مشکلات عمومی تشویق کرد. این شورا نبودن مقررات قانونی و تجاوز مأموران حکومت را به حقوق و نوامیس مردم علت اصلی نارضایی عموم تشخیص داد و وظیفه تدوین مقرراتی را برای تعیین حقوق و وظایف مردم نسبت به یکدیگر و در برابر حکومت به عهده گرفت. در سال 529 میلادی که آغاز سومین سال امپراتوری ژوستینین بود مقررات قانون حقوق مدنی که نخستین قانون از نوع خود در جهان به شمار میآید اعلام شد و به نام «قانون ژوستینین» شهرت یافت. این قانون که مبنای قوانین مدنی امروز جهان است بیشتر از تمام فتوحات ژوستینین در طول بیش از 37 سال امپراتوری وی موجب شهرت و بقای نام او در تاریخ شده است.
عدهای از جاسوسان تئودورا از شرایط اسفناک زندگی روسپیان در قسطنطنیه به او گزارش دادند و تئودورا تصمیم گرفت برای نجات همکاران سابق خود از این زندگی فلاکت بار آنها را تحت سرپرستی خود درآورد. به دستور ملکه تئودورا برای سکونت پانصد روسپی شهر صومعهای در ساحل بسفر در نظر گرفته شد و در این صومعهی بزرگ که نام آن را ندامتگاه گذاشته بودند خوراک و پوشاک مناسب در اختیار روسپیان قرار دادند و هر کدام را که خانوادهای داشتند با چند سکه به عنوان کمک خرج راهی خانههایشان نمودند. همهی روسپیان طی مراسم مذهبی از گناهان گذشته خود توبه و استغفار کردند و ملکه شخصاً برای آنهایی که خانوادهای نداشتند شوهرانی در نظر گرفت و در مراسم ازدواج آنها شرکت جست. با وجود این تئودورا نسبت به شایعات و سخنان نامناسبی که در اطراف خود او منتشر میشد حساسیت نشان میداد و مأموران او کسانی را که سخنان زشتی درباره زندگی گذشته و احوال کنونی ملکه بر زبان میراندند شناسایی و دستگیر میکردند. خبر تعقیب و بازداشت کسانی که نسبت به ملکه بدگویی میکنند و شایعهی سر به نیست شدن آنها خیلی زود در شهر قسطنطنیه پیچید و به تدریج دهانها را بست. ولی این روش ریشههای عدم رضایتی را که چند سال بعد موجب بروز طغیان عمومی گردید آبیاری کرد. تئودورا نمیتوانست از جاهطلبی و تجمل پرستی خود دست بردارد و ساختن قصرها و بناهای جدید و تزیین آنها و سفارش البسه و جواهرات گران قیمت مستلزم مخارج سنگینی بود که به صورت مالیات بر دوش مردم تحمیل میگردید. هوس جهانگشایی ژوستینین و تجهیز قوا برای لشکرکشی به سوی شرق و غرب هم بر تجملپرستی و کاخ سازی تئودورا مزید شده و فشار بر گُردهی مردم فقیر را تحمل ناپذیر میساخت. مأموران اطلاعاتی ملکه هم که متوجه ناراحتی و عدم رضایت وی از گزارشات ناراحت کننده شده بودند ترجیح میدادند برای حفظ موقعیت خود کمتر از این قبیل گزارشها به عرض برسانند و مضمون تمام گزارشهای آنها کم و بیش حاکی از رفاه و آسایش مردم و حداکثر عدم رضایت یک عدهی قلیل بود.
در سال 631 میلادی بدی وضع محصول و کمبود مواد غذایی که به جیرهبندی بعضی از اقلام ضروری انجامید بر عدم رضایت عمومی افزود و خودداری مأموران اطلاعاتی از گزارش حقایق اوضاع امپراتور و ملکه را در خواب غفلت نگاه داشت. مردم عدم رضایت خود را از اوضاع با ساختن شعر و مضامینی علیه ملکه که او را عقل منفعل امپراتور و عامل همه گرفتاریهای خود میدانستند ابراز میداشتند. یکی از این تصنیفها که دهان به دهان میگشت با این بیت آغاز میشد که حالا ژوستینین شجاع اسیر یک زن شده است. روز یازدهم ژانویه سال 532 میلادی برای نخستین بار در نمایشی که در حضور امپراتور در سیرک بزرگ قسطنطنیه ترتیب داده شده بود شعارهایی بر ضد امپراتور و ملکه از میان هزاران نفر جمعیت تماشاچی بلند شد و در اواخر نمایش تصنیفی که هزارها نفر آن را تکرار میکردند تمام برنامه را تحتالشعاع قرار داد و این تصنیف خطاب به ملکه و تقریباً به این مضمون بود که:
تئودورا.... تئودورا
آن روزها را به یاد میآوری که هر کس میتوانست با یک سکهی نیکل از زیبایی وجود تو بهرهمند شود؟ و حالا هم اگر ژوستینین تو را رها کند ارزش تو از آن کمتر خواهد بود. ژوستینین که تحمل شنیدن این اهانتها را نسبت به همسر خود نداشت دستور حمله به طرف خوانندگان تصنیف و بازداشت محرکین آنها را صادر کرد. هفت نفر از تماشاچیان که محرک سایرین تشخیص داده شده بودند دستگیر شدند و ژوستینین دستور داد آنها را بدون محاکمه در ملاء عام به دار بیاویزند. ولی طنابهای داری که برای اجرای دستور امپراتور تهیه شده بود تصادفاً یا تعمداً پوسیده بود و همهی محکومین از بالای چوبه دار به زمین افتاده و پا به فرار گذاشتند. جمعیتی که در این مراسم حضور یافته بودند به طرف قصر امپراتوری حرکت کردند. در بین راه بسیاری از بناهای بزرگ شهر را که به اشراف و اعیان و صاحبان مقامات حکومتی تعلق داشت آتش زدند. شعار جمعیتی که خود را به مقابل قصر امپراتور رسانده بودند این بود که این روسپی خانهی طلایی را آتش بزنید. ژوستینین خود را باخته بود و نمیدانست در برابر این جمعیت خشمگین چه عکسالعملی از خود نشان بدهد، ولی تئودورا راه چاره را در رویارویی با مردم و سخن گفتن با آنها دید و از روی بالکن قصر خطاب به آنان گفت اگر دست از شورش بردارید ظرف یک هفته نان و مواد غذایی مورد نیاز آنها تأمین خواهد شد و شکایات آنان مورد توجه قرار خواهد گرفت. تئودورا در ضمن تهدید کرد که اگر شورش ادامه یابد قوای مسلح شورشیان را بی رحمانه تار و مار خواهند کرد. تهدید تئودورا در آن لحظه توخالی بود زیرا گارد امپراتوری آمادگی دفاع از قصر را در مقابل چندین هزار جمعیت شورشی نداشت، ولی این تهدید مؤثر واقع شد و جمعیت به تدریج متفرق گردیدند.
وعده تئودورا برای تأمین مواد غذایی و حل مشکلات مردم ظرف یک هفته نیز توخالی بود زیرا حل چنین مشکلاتی در چنان مدت کوتاهی عملی نبود و این بار شورش با شدت و وسعت بیشتری در سراسر قسطنطنیه از سر گرفته شد. شورشیان در طول ماه ژانویه سال 532 میلادی نیمی از شهر را به آتش کشیدند و ژوستینین که به کلی خود را باخته بود تصمیم گرفت از معرکه بگریزد. ژوستینین در نظر داشت تمام طلاها و جواهرات و اشیاء قیمتی قصر امپراتوری را هم با خود ببرد و در حالی که شورش در سراسر شهر ادامه داشت کشتیهایی که در ساحل بسفر لنگر انداخته بودند با جعبههای حاوی طلا و جواهرات و اشیاء قیمتی انباشته شدند. در این مرحله بود که تئودورا بزرگترین نقش تاریخی خود را ایفا کرد و با عزم و اراده خود مسیر تاریخ جهان را تغییر داد. در حالی که ژوستینین جز فرار از معرکه و نجات جان خود و همسرش به چیزی نمیاندیشید تئودورا بزرگان کشور و فرماندهان قشون را به تشکیل یک شورای مشورتی در کاخ امپراتوری دعوت کرد و در این جلسه سخنانی خطاب به شوهرش ایراد نمود که در ردیف مهمترین نطقهای تاریخی ثبت شده است. در این نطق که نکات برجسته آن را میتوان در دایرةالمعارفهای بزرگ جهان تحت عنوان تاریخ امپراتوری بیزانس یا زندگی ژوستینین و تئودورا خواند، تئودورا خطاب به ژوستینین گفت ای امپراتور.... هر مرد فقط یک بار میمیرد و برای یک پادشاه مرگ بهتر از آن است که از مقام خود خلع یا تبعید بشود. اگر شما فقط میخواهید جان خود را نجات بدهید این کشتیها و این دریا که به روی شما باز است، ولی اگر نظر مرا میخواهید من با این ضربالمثل قدیمی موافقم که میگوید شنل سلطانی بهترین کفن یک پادشاه است. وادار ساختن ژوستینین به ماندن و مقاومت در برابر شورشی که هر دم اوج بیشتری میگرفت کار آسانی نبود ولی هنگامی که تئودورا گفت امپراتور را در این سفر همراهی نخواهد کرد ژوستینین از تصمیم قبلی خود منصرف شد و مسؤولیت حل مشکل و خواباندن شورش را به عهده خود تئودورا گذاشت.
تئودورا به کمک فرماندهان قشون که بلیساریوس سردار معروف بیزانس در جنگهای بعدی با ایران و روم در رأس آنها قرار داشت قوای پراکنده و روحیه باختهی بیزانس را برای مقابله با شورشیان سازمان داد و در یک روز سی هزار تن از آنان را در قسطنطنیه قتل عام کرد. به دنبال این قتل عام شورش پایان یافت و ژوستینین که در صورت فرار از معرکه به عنوان یکی از ضعیفترین و جبونترین امپراتور بیزانس و شاید آخرین آنها شهرت مییافت 32 سال دیگر بر این امپراتوری فرمانروایی کرد و با فتوحات بزرگ خود در باقیماندهی دوران امپراتوری به عنوان بزرگترین امپراتور تاریخ بیزانس معروف گردید. اما حکومت بر بیزانس پس از شورشی که به ویرانی بیش از نیمی از شهر قسطنطنیه و از میان رفتن منابع مهم ثروت کشور منجر شده بود تنها با اعمال زور و قوه قهریه امکان پذیر نبود. ژوستینین که تاج و تخت خود را مدیون تئودورا بود از او خواست که در اداره امور کشور نقش فعالتری به عهده بگیرد و از این تاریخ به بعد بیشترین مسؤولیت در کار حکومت و تجدید بنای کشور به او واگذار گردید. تئودورا تیم شورای مشورتی برای اداره امور تشکیل داد و قبل از هر چیز به فکر تأمین مواد غذایی و رفع نیازهای اساسی مردم افتاد. پول و طلاهایی که در خزانه انباشته شده بود برای تأمین این نیازها به کار گرفته شد و ملکه که از وقایع تلخ گذشته عبرت گرفته بود دیگر کمتر به دنبال تأمین هوسها و تجملات شخصی خود میرفت.
برای بازسازی قسطنطنیه معروفترین معمار زمان که یک یونانی به نام آنتمیوس بود به خدمت گرفته شد. آنتمیوس که علاوه بر هنر معماری مهندس و ریاضی دان برجستهای هم بود سرپرستی برنامه تجدید بنای قسطنطنیه را به عهده گرفت و شخصاً ساختمان کلیسای عظیم سن سوفیا (ایا صوفیه کنونی) را عهدهدار شد. این کلیسای عظیم که تا قرنها بزرگترین افتخار دنیای مسیحیت بود در روز کریسمس سال 537 میلادی افتتاح شد و طی این پنج سال که ساختمان کلیسای سن سوفیا به طول انجامید صدها بنای عظیم و از جمله دهها کلیسای دیگر نیز در قسطنطنیه ساخته شد و چهره این شهر را به کلی تغییر داد. همزمان با تجدید بنای قسطنطنیه سپاهیان بیزانس به فرماندهی بلیساریوس نخست شمال آفریقا و کارتاژ و سپس رم را به تصرف خود درآوردند و برای نخستین بار پس از قریب یکصد و پنجاه سال قسطنطنیه و رم تحت حکومت واحدی قرار گرفتند. با تصرف رم از طرف نیروهای بیزانس مرکز مسیحیت جهان نیز تحت نفوذ امپراتوری بیزانس قرار گرفت و در شرح احوال رهبران دنیای مسیحیت آمده است که پاپ ویژلیوس در سال 537 میلادی با حمایت مستقیم تئودورا ملکه بیزانس به این سمت انتخاب شد و تا سال 555 که در این سمت باقی بود از ملکه و امپراتور بیزانس فرمان میبرد! ویژلیوس فقط یک بار قصد سرپیچی از اوامر تئودورا را داشت که به دستور او زندانی شد و با سپردن این تعهد که دیگر مرتکب چنین خطایی نشود مقام خود را باز یافت.
تئودورا در سن چهل سالگی در اوج قدرت و غرور خود بود و جز شوهرش ژوستینین که کاملاً بر او تسلط داشت حاضر به قبول شریک دیگری در قدرت خود نبود. اما در سالهای اوایل دههی 540 میلادی شهرت و محبوبیت سردار معروف بیزانس، بلیساریوس نیز که پس از فتح شمال آفریقا و کارتاژ و رم در جنگ با ساسانیان هم پیروزیهایی به دست آورده بود فزونی مییافت و تئودورا کمکم از جانب او احساس خطر میکرد. در این میان عدم تمکین آنتونینا همسر بلیساریوس و رئیس سابق تئودورا در دوران روسپیگری از اجرای دستور ملکه در مورد ازدواج دخترش با خواهرزادهی تئودورا آتش کینه و حسادت او را بیش از پیش دامن زد. تئودورا که غرور آنتونینا را ناشی از موقعیت شوهرش میدانست تصمیم گرفت به هر قیمتی شده بلیساریوس را از اریکه قدرت پایین بکشد و سرانجام با مشوب ساختن ذهن ژوستینین حکم برکناری او را از فرماندهی نیروهای بیزانس به امضای امپراتور رساند. بعد از برکناری بلیساریوس که به آشفتگی در نیروهای بیزانس و شکست آنها از ایرانیان در دور بعدی جنگهای ایران و بیزانس انجامید، فاجعه بزرگ دیگری در انتظار تئودورا بود. یک روز مرد سالخوردهای از اهالی آنتیوک (انطاکیه) به قصر امپراتوری قسطنطنیه مراجعه کرد و گفت برای بیان رازی که برای ملکه حائز اهمیت است باید شخصاً او را ببیند. تئودورا پیرمرد را نزد خود فراخواند و آن مرد فاش کرد که قریب هفده سال از تنها فرزند تئودورا سرپرستی کرده و اکنون او را با خود به قسطنطنیه آورده است. تئودورا از پیرمرد پرسید آیا فرزندش مادر واقعی خود را میشناسد. مرد سالخورده جواب منفی داد. تئودورا از او خواست بدون این که این راز را با فرزندش در میان بگذارد او را نزد وی بیاورد. پسر تئودورا زیبا و آراسته بود. صدای خوشی داشت و فلوت را به خوبی مینواخت. تئودورا پیرمرد را با انعامی شایسته مرخص کرد و جوان را نزد خود نگاه داشت. مرد جوان که جان نام داشت با محبت فراوانی که از ملکه میدید عاشق او شد و عشق آتشین خود را نسبت به زنی که نمیدانست مادر خود اوست با نامهای پرسوز و گداز بیان میکرد. تئودورا هموز نمیدانست چگونه این راز را با پسرش در میان بگذارد ولی بازی سرنوشت فرصتی برای این کار باقی نگذاشت. یکی از نامههای عاشقانه جان به دست ژوستینین افتاد و امپراتور خشمگین بی آن که موضوع را با همسرش در میان بگذارد دستور شکنجه و قتل جوان را صادر کرد. جاسوسان ملکه فرمان امپراتور را به گوش او رسانیدند و تئودورا شتابان خود را نزد شوهرش رساند تا راز ناگفته را با او در میان بگذارد. ژوستینین از کرده پشیمان شد و دوان دوان به سوی قتلگاه رفت تا از اجرای حکمی که خود داده بود جلوگیری کند. تئودورا هم مویه کنان به دنبال او میدوید ولی آنها هنگامی به قتلگاه رسیدند که جلاد شمشیر خود را از خون آن جوان بیگناه میشست. تئودورا که نتوانسته بود فرزندی برای ژوستینین به دنیا بیاورد آرزو داشت که روزی همسرش را به قبول جان به عنوان پسرخوانده خود قانع سازد و اگر این فاجعه رخ میداد قطعاً در این کار موفق میشد. ولی اکنون سر بریدهی جان در چند قدمی آنها بر زمین افتاده بود و امپراتور و ملکه هردو بر سرنوشت فجیع جوانی که میتوانست روزی تاج امپراتوری بیزانس را بر سر بگذارد، میگریستند. این فاجعه تئودورا را به کلی منقلب کرد و او را در سالهای پایانی عمر به زنی خیر و نیکوکار که جز به امور مذهبی و راز و نیاز با پروردگار و دستگیری از مستمندان نمیپرداخت مبدل ساخت. تئودورا در روز 29 ژوئن سال 548 به بیماری سرطان درگذشت و پس از مرگش به خاطر کارهای خیر و خدمت به کلیسا به لقب تئودورای مقدس ملقب شد. به دستور امپراتور ژوستینین که هفت سال بعد از مرگ همسرش عمر کرد کلیسای با عظمتی در قسطنطنیه به نام تئودورای مقدس ساخته شد که بعد از سقوط امپراتوری بیزانس به دست عثمانیها به مسجد تبدیل گردید.»[1]
[1] - زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، صص، 55 تا 70
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر ، 1403، ص 810
تمرکز محتوای کتاب مبتنی بر نقش زنان در دربار ایران بود. هنگام تنظیم مطالب پرسشی مطرح گردید که ممکن است این تصور در ذهن هر فرد به وجود آید که این دخالتهای مثبت و یا منفی تنها در کشور ما وجود داشته و دیگران مبرّا از هر نوع خطا و مشکلات بودهاند. برای رفع این ابهام تصمیم بر آن شد که به عنوان نمونه شرحی از زنان غیر ایرانی ارائه شود تا دریابیم که هر جا روی آسمان همین رنگ است. تنها کافی است که منابع خارج از ایران نیز مورد مطالعه قرار گیرند. به عنوان مثال میتوان به کتاب چهرهی عریان زن عرب نوشته نوال السعداوی که اوضاع اجتماعی زنان مصری را در گذشته توصیف میکند، مراجعه کرد و یا در همین رابطه محمود طلوعی در کتاب زنان بر سریر قدرت به شرح زندگی زنانی اشاره دارند که عملکرد مردان در مقابل آنها ناچیز است. طلوعی در قسمتی از مقدمهی کتاب درباره سابقه تاریخی و سیر توجه به حقوق زنان تا شکل امروزی آن در سطح جهانی مینویسد: «حکومت زنان و نقش آنها در سیاست جهانی ارتباط مستقیمی با موقعیت زنان در کسب حقوق سیاسی ندارد، زیرا تا آغاز قرن بیستم فقط زنان یک کشور (زلاند جدید) به حقوق سیاسی برابر مردان نائل شده بودند و تا قبل از جنگ اول جهانی با اعطای حقوق سیاسی به زنان، استرالیا و فنلاند و نروژ تعداد این کشورها به چهار رسید. در فاصله جنگ اول و دوم جهانی نیز فقط زنان نوزده کشور جهان که بیشتر از ممالک اروپایی بودند، از جمله شوروی در سال 1917، آلمان در سال 1918، انگلستان در سال 1919 و آمریکا در سال 1920 به حقوق سیاسی دست یافتند و زنان فرانسه و ایتالیا بلافاصله پس از پایان جنگ جهانی دوم حق رأی به دست آوردند. در آغاز نیمه دوم قرن بیستم فقط زنان سی کشور از قریب یکصد کشور مستقل جهان در آن تاریخ حق رأی داشتند و نه فقط در اکثر کشورهای جهان سوم، بلکه در بعضی ممالک پیشرفته مانند سوئیس هم زن حق شرکت در انتخابات یا انتخاب شدن به مقامات سیاسی را نداشت.»[1]
از جمله زنانی که در تاریخ هر کشور به شهرت رسیدهاند عبارتند از: کلئوپاترا تحت عنوان نخستین زنی که زیبایی و جاذبهی جنسی را در خدمت سیاست به کار برد؛ تئودورا با عنوان یک زن روسپی که ملکهی بزرگترین امپراتوری زمان خود شد و هنگام مرگ به لقب قدیس افتخار یافت؛ کاترین دومدیسی زنی مکار و سنگدلی که چهل سال بر فرانسه حکومت کرد و بزرگترین کشتار مذهبی را به راه انداخت، دو خواهر به نامهای ماری خونین و الیزابت اول که پنجاه سال بر انگلستان حکومت کردند؛ زنانی که از کاترین اول تا کاترین کبیر بر روسیه حکومت کردند و زنی به نام تزوهسی که پنجاه سال بر چین حکومت کرد تا ایندیرا گاندی و گلدامایر که بر هند و اسرائیل حکومت داشتند. برای آشنایی تنها به دو مورد از کتاب مذکور اشاره میگردد:
[1] - مقدمه زن بر سریر قدرت، محمود طلوعی، انتشارات اسپرک تهران، 1369، ص 2
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 755
جمهوری اسلامی ایران در تاریخ 22 بهمن سال 1357 هجری شمسی به رهبری آیت الله خمینی تأسیس شد. ظهور چنین حکومتی که روحانیون در رأس قدرت سیاسی قرار گیرند و از سوی دیگر تودههای مردم نقشی در تعیین سیستم سیاسی آینده داشته باشند در تاریخ ایران بی سابقه بود. درباره علل و عواملی که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی گردید دیدگاه و عقاید مختلف ابراز شده است و با توجه به امکان دستیابی اطلاعات گسترده که فناوری دنیای امروز در اختیار پژوهشگران قرار داده است به یقین ابعاد آن از سوی جامعه شناسان و مورخان روشنتر خواهد شد. اصولاً هیچ یک از حوادث تاریخی یک شبه صورت نگرفته است و ریشههای آن را در گذشته باید جستجو کرد. در ورای نقشی که گروههای مبارز و روشنفکران در ظهور انقلاب و به حرکت درآوردن دانشجویان داشتند آن چه که توانست تودههای خفته را بیدار کند و چون آتشفشانی آنان را با کمک احساسات مذهبی به صحنهی میدان بکشد طبقهی روحانیون بودند. قشر آخوند یا روحانی در طول تاریخ مبارزه با حاکمان وقت را یک وظیفه مذهبی و اعتقادی خود میدانستند، ولی همواره شاهد آن هستیم که علمای روحانی با پادشاهان مماشات داشتهاند و به حداقلِ آن که حاکم اقرار به عقاید مذهبی آنان دارد اکتفا کردهاند. برای مثال به دوران صفویه میتوان اشاره کرد که پادشاهان رفتار خلاف شرع انجام میدادهاند، ولی علمای مذهبی به نوعی توجیهگر اعمال آنان بودند. سابقهی این برداشتها را در تفاسیر مختلف از اسلام و به خصوص در گرایش شیعه میتوان یافت. از نظر قدمت تاریخی نهضت شیعیان قبل از حکومت صفویان در دولتهایی چون آل بویه وجود داشت، ولی تثبیت و استقرار آن با تأسیس دولت صفویان توسط شاه اسماعیل اول صورت گرفته است. در تثبیت امور فرهنگی صفویان علمایی از نقاط مختلف چون عبدالعال کرکی نقش اساسی داشتهاند. حکومت صفویان توسط افاغنه سرنگون شد و حکومتهای دیگر در ایران به قدرت رسیدند، اما تأثیر و سایهی فرهنگ صفوی بر تمام جوامع آنان تسلط داشته است و روحانیون به منزله حافظهی فرهنگی آن تا به حال بودهاند.
از آن جا که سابقه و نفوذ استعمارگران در قرون متمادی تا کوچکترین زوایای این کشور وجود داشته است، در نتیجه تفکر توطئه را از سوی استعمارگران نمیتوان نادیده گرفت. لازم به ذکر است که برخورد و تماس با اروپائیان به منزله یک نکته منفی نیست، زیرا اصولاً باعث شده که در مقابل آنان به ضعفهای مادی و عقب ماندگی خود پی ببریم که این نتیجه کسب نشده است. به طور کلی رژیم پهلوی کاملاً متکی به جهان غرب بود و به عنوان ژاندارم منطقه از سوی آنها عمل میکرد، ولی جای تعجب آن است که بازماندگان پهلوی غربیان را عامل سقوط خود میدانند و سخنی از عدم توجه به منافع ملی، احترام به عقاید دیگران و فساد و روابط هنجار شکن خود در جامعه نمیگویند. اگر چنین سخنی را بپذیریم و شرکتهای نفتی و دولتهایشان طراح تغییرات بدانیم، پرسشهای فراوانی وجود دارد که هدف آنان چه بوده است؟ مگر منافع آنها تأمین نبود و چه چیزی کم داشتند که شاه انجام نمیداد؟ مگر سازمانهای جاسوسی کشورهای غرب و شرق تا عمق ارکان حکومت و دربار نفوذ نکرده بود؟ پیروزی انقلاب اسلامی در موقعیتِ زمانی خود تحولات و تغییرات مهمی را در سیستم سنتی و موروثی حکومتهای گذشته به وجود آورد، اما با تشکیل و تمرکز بر قدرت ولایت فقیه و به خصوص ولایت مطلقه در سال 1368 و سپس تفاسیر سلیقهای در شورای نگهبان و مجلس خبرگان سیستم سیاسی تا حدودی به همان روش سابق بازگشت. این رویداد ممکن است از نظر سیستم اداری و حکومتی با قبل تفاوت چندانی نداشته باشد ولی در ظاهر و به یقین این نهضت باعث تقسیم بندی تاریخ ایران خواهد شد. با قبول آن که هیچ جنبش و حرکت سیاسی به صورت آنی و سریع به پیروزی نخواهد رسید، در نتیجه ظهور انقلاب اسلامی نیز امری خارج از این حیطه نخواهد بود و باید ریشههای پیروزی و استقرار طبقهی روحانیون و تداوم عقاید آنان را در فرهنگ باقی مانده از دوران صفویه جستجو کرد. در روند تاریخی ایران به جز تعداد معدودی از سلسلهها که توسط افراد عادی و از طبقات محروم به حکومت رسیدهاند، بقیهی تأسیس کنندگان آن ریشه در گروهها و قبایل صاحب منصب داشتهاند. جمهوری اسلامی ایران بر دورانی از تاریخ این سرزمین به نام پهلوی غلبه یافت که برخی خدمات و اقدامات آنان را در ایران نوین و بسیاری از موارد و هماهنگی با دنیای مدرن نمیتوان نادیده گرفت و زمامداران دولت نوپا را مجبور ساخت که علی رغم میل باطنی و عقاید سنتی تداوم دهندهی برخی از اقدامات چون حضور فعال زنان در سطوح مختلف جامعه باشند. در زمان پهلویها برخی اصلاحات اجتماعی انجام گرفته بود، ولی از نظر رشد و فضای باز سیاسی و عدم دموکراسی با ارتقا و افزایش فکری مردم و فعالیت احزاب هماهنگی نداشت و این امر باعث تضاد شدید در جامعه گردید. چه بسا که اگر اعمال حاکمان پهلوی با سطح آگاهی مردم هماهنگ شده بود و اغلب مردم با تاریخ واقعی خود آشنا شده بودند به حرکت درآمدن تودههای خفته و امواج احساسی به آسانی صورت نمیگرفت. پیروزی انقلاب اسلامی از شهریور 56 تا بهمن 57 طول کشید. در این نهضت تیپهای مختلف از جمله بازاریان و روشنفکران کراواتی تا دانشجویان و تودههای مردم شرکت داشتند. البته مبارزات چریکهای فدائیان خلق و مجاهدین را در کنار فعالیتهای اسلامی آیت الله مطهری، مفتح، طالقانی، بهشتی و غیره را نمیتوان نادیده گرفت. اغلب گروههای سیاسی تحقق نوعی انقلاب مارکسیستی را که در فضای اجتماعی آن زمان غلبه داشت آرزو میکردند و تا قبل از آن حتی هوشیارترین ناظران هم وقوع انقلاب اسلامی را پیش بینی نمیکردند و غربیان باور نمیکردند که تودههای خفتهی ایران به آتشفشانی تبدیل شوند. سرانجام مسیر انقلاب نه توسط جنگ چریکی بلکه با حمایت تودهای به رهبری آیتالله خمینی هموار شد. از بین دیدگاههای مختلف ابراز شده در شروع انقلاب را برخی مربوط به نوع نگرش دموکراتهای آمریکا در زمان کارتر میدانند، در صورتی که این نظریه تردید آمیز است. سال 56 که کارتر به ایران آمده بود ضمن حمایت رسمی از شاه، کشور ایران را جزیرهی ثبات نامید که بعداً مورد تمسخر آیندگان قرار گرفت. عباس امانت در تجزیه و تحلیل وقوع انقلاب اسلامی مینویسد: «اشتباه است اگر فکر کنیم تنها دلیل برخاستن این صداها و تسامح شاه فقط حمایتهای رئیس جمهور کارتر از حقوق بشر بوده است. در سال 1356 اثر سوء مدیریتها و فساد در پروژهها و تثبیت ناخوشایند قیمتها آن قدر محسوس بود که باعث اعتراض شود. رکود جهانی و به دنبال آن کاهش عواید ناشی از قیمت نفت سرعت پروژههای دولتی را کاهش داد. انتقادات مکرر سازمانهای حقوق بشری بینالمللی به خصوص عفو بینالملل از دادگاههای نظامی و محاکمههای نمایشی و نحوهی برخورد با زندانیان سیاسی هم تصویر نظام را مخدوش کرده بود. سیاست حقوق بشری رئیس جمهور کارتر بیش از آن که علت اصلی باشد نوعی مشوق بود، نوعی مجرا که نارضایتیهای زیرزمینی اجتماعی به واسطهی آن به سطح راه یافتند و خیلی زود به نهضتی انقلابی تبدیل شد.»[1]
برای پیروزی این انقلاب گروههای مختلف و با عقاید متفاوت با یک دیگر همکاری و نقش اساسی داشتند ولی در نهایت نیروهای مذهبی بر دیگران غلبه یافتند و در همان دههی اول انقلاب آنان را با رفتار خشن از صحنه سیاسی حذف کردند. جمهوری اسلامی از بدو تأسیس با چالشهای داخلی و خارجی زیادی مواجه گردید و اولین آن مقابله با گروههای سیاسی است که خواهان سهم از پیروزی انقلاب بودند. در طی عبور از همین مراحل بود که تسخیر سفارت آمریکا اتفاق افتاد و سپس جنگی هشت ساله بین ایران و عراق بر حکومت تحمیل گردید. در این جنگ که هدف اصلی استعمارگران نابودی نظامی و توان دفاعی دو کشور بود محقق شد، ولی تجربیات آن از نظر نظامی باعث خودکفایی ایران در تهیه سلاحهای سبک و سنگین، موشکی و هوایی و دریایی و به روز گردید که در تاریخ چند قرن گذشته بی نظیر میباشد. در این جنگ نابرابر استعمارگران شرق و غرب پیشرفتهترین سلاحهای خود را با کمک سلاح شیمیایی بر علیه ایران به کار بردند تا توازن دفاعی را برقرار سازند که نتیجهی آن ضربات مهلک اقتصادی و انسانی بر هر دو کشور بود. در هر صورت جمهوری اسلامی برای بیش از چهار دهه با وجود چالشهای داخلی و بینالمللی توانست امنیت مرزی ایران و تا حد زیادی ثبات درونی کشورا را فراهم سازد. با این همه در کنار پیشرفت و توسعههایی که در زمینه خودکفایی انجام گرفت در اثر شعار تقدم تعهد بر تخصص نتایج منفی در سیستم مدیریت شکل گرفت و جامعه را به سوی ریا و ریاکاری سوق داد و افراد به خودی و غیر خودی تقسیم شدند. از آثار منفی دیگر میتوان به تخریب محیط زیست و بی آبی و فرار مغزها و رواج رانت و فساد اداری و اقتصادی اشاره کرد.
[1] - تاریخ ایران مدرن، عباس امانت، جلد دوم، ص 796
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 750