سلسله اشکانیان حدود پنج قرن (480 سال) به طول انجامید، اما با توجه به این بُعد زمانی آگاهی اندکی درباره آنها موجود است. اغلب اطلاعات از این سلسلهی مهم تاریخ ایران بر مبنای برداشتهای کلی است و به دلیل کمبود منابع به حدس و گمان متوسل شدهاند. دلایل متعدد در این رابطه ابراز شده است و مهمترین آن را وابسته به اقدامات ساسانیان در حذف و خاموشی تمدن اشکانی قلمداد کردهاند. روایتی قریب به یقین وجود دارد که اگر منابع دیگر از جمله یونانیان وجود نمیداشت چه بسا که نام این سلسله از تاریخ ایران به فراموشی سپرده شده بود. البته از این نمونه در تاریخ بعد از اسلام نیز درباره بعضی حکومتهای محلی وجود دارد که احمد کسروی در کتاب شهریاران گمنام به آنها اشاره کرده است. با ظهور اشکانیان انتظار میرفت که فرهنگ و تمدن هخامنشی بار دیگر جانی تازه گیرد، ولی حاکمان پارتی تا حد زیادی راه سلوکیان پیمودند و به مرور زمان تغییر روش داده و خط و زبان پهلوی جایگزین یونانی شد. در نتیجه حکومت اشکانیان هرگز نتوانست ساختار فرهنگی ایرانیها را که در سلسله ماد و هخامنشیان متجلی شده بود پس از حملات ویرانگر اسکندر مقدونی زنده کند. از ویژگیهای مهم این دوران میتوان به جایگاه سیستم ملوکالطوایفی و مجلس مهستان و برخورد آنها نسبت به ادیان و حفظ جایگاه زنان و نفوذ زنان رومی و یونانی در دربار و اجتماع اشاره داشت. میر حسن ولوی در شرح و نیاکان اشکانیان مینویسد: «اشکانیان از اقوام پارت میباشند و ایالت پارت قسمتی از سرزمین خراسان بزرگ بوده است. حدود جغرافیایی این ایالت از غرب به دامغان و سواحل شرقی دریای خزر و از شمال به ترکستان و از شرق به رود تجن و از جنوب به کویر نمک و سیستان محدود میشده است. پارتها یکی از طوایف قبیلهی «پرنی - Parni» به حساب میآمدند که به تدریج به منطقه شرقی ایران کوچ کرده و با قبایل مختلف در آمیختهاند. نام سرزمین پارت در کتیبههای داریوش به نام «پرثوه» آمده است که در زبان پارتی «پهلوه» خوانده میشود. بنابراین میتوان پارتیان را پهلوی نامید. حکومت سلوکیان تحت تأثیر عوامل داخلی و خارجی رو به افول نهاد و از جانب شرق توسط پارتها و از جانب غرب با رومیان همواره مورد تهدید بود. پس از نابودی دولت سلوکیان این دو قدرت در همسایگی هم قرار گرفتند و این مرحله را باید آغاز رقابت دولتهای روم و ایران به شمار آورد. اگرچه با پیدایش اشکانیان ایران و ایرانی جان تازهای یافتند اما به دلیل اثرات فرهنگی مقدونیها بر جوامع ایرانی نمیتوان آن را نوزایی فرهنگ ایرانی نامید، چرا که تنها با گذشت زمانی دراز میشد به فرهنگ باستانی ایران که هخامنشیان نماد آن بودند راه برد و این پیوند را به وجود آورد. این امر با گذشت چندین سده به تدریج در دوران ساسانیان محقق شد.
نقش اشکانیان در تاریخ ایران از سه جهت حائز اهمیت است، از سویی آنها توانستند ایران را از قید سلوکیان آزاد کنند و از سوی دیگر سد و مانع محکمی شدند در قبال پیشروی رومیها به سوی سرزمینهای شرقی و در عین حال زمینه ساز ظهور امپراتوری ساسانی شدند. آنان در فرهنگ خود مرگ طبیعی را ننگ و کشته شدن در جنگ را بزرگترین افتخار میدانستند. از ویژگیهای حکومت شاهان پارت و انتخاب آنان برای تصدی سلطنت به این نکته مهم میتوان اشاره کرد که انتخاب شاه جدید تنها به اختیار شاه پیشین نبود. دو شورا به نامهای شواری بزرگان خاندان مهم یا نجبا و شورای کاهنان یا مغان در انتخاب و انتصاب شاهان از سلالهی اشکانیان دخالت مستقیم داشتند. شورای خاندانهای بزرگ شامل برگزیدگان هفت خاندان مهم پارتی بود. در این میان نظرات شورای کاهنان یا مغان و ریش سفیدان گرچه مهم بود، اما به اندازه شورای خاندان دارای اعتبار نبود. گذشته از دو شورای یاد شده، برگزیدگانی از آن دو مجلس در مواقع ضروری تشکیل جلسه میداد که به نام «مجلس مِهستان» مشهور بود. از وظایف مجلس مهستان برگزیده شاه جدید بود که معمولاً یا فرزند شاه پیشین یا برادر و یا عموی وی بودند. این سیستم حکومتی از بسیاری کشمکشها و فساد داخلی جلوگیری میکرد و متأسفانه دیگر شاهد تکرار آن در تاریخ ایران نمیباشیم. وسعت کشور اشکانیان در اوج عظمت و قدرت از شرق به پنجاب و سند، از غرب به رود فرات، از شمال به کوههای هیمالیا، رود سیحون، دریای خزر و کوه های قفقاز و از جنوب به خلیج فارس و اقیانوس هند محدود میشد که میتوان از آن به عنوان امپراتوری اشکانی یاد کرد. تقسیمات کشوری براساس ایالتی و شهری بود که بیشتر طبق قوانین خاص خود عمل میکردند و تنها در امور مهم از مرکز پیروی میکردند.
اتّکا به تاریخ شفاهی در نزد ایرانیان باستان شامل دوران اشکانی نیز بود و لذا باید گفت که از دورهی 480 ساله آنها تقریباً هیچ نوشته تاریخی و یا ادبی مستندی برجای نمانده است. در این رابطه نقش مخرب ساسانیان را در نابودی آثار اشکانی نباید نادیده گرفت و تنها گفته میشود که منظومه «نخل و بز» و یادگار زریران که به انشای زمان ساسانی در دست است برگرفته از منابع پارتی بوده است. منظومه عاشقانه ویس و رامین و همچنین برخی از داستانهای شاهنامه مانند داستان بیژن و منیژه حاوی بن مایههای اصلاً پارتی بوده است. اشکانیان علاقه به فرهنگ یونانی داشتند و عجیب آن است که به تاریخ شفاهی متکی بوده باشند. آنها هنرمندان و نویسندگان یونانی را به دربار خود جذب و از برگزاری نمایشنامههای یونانی استقبال و لذت میبردند. این علاقه و وابستگی به زبان و فرهنگ یونانی رفته رفته در مقابل فرهنگ و رسوم ریشه دار هخامنشی و ایرانی رنگ باخت و رو به ضعف نهاد. ریچارد فرای در تحقیقات خود مینویسد که پارتیان دراز زمانی گرفتار انکار و بدگویی جانشینان خویش یعنی ساسانیان بودند و نیز از بدگوییهای دشمنان خویش یعنی رومیان گزند دیدند و پژوهندگان همزمان ما هم معمولاً به پیروی از منابع کهن آنان را بد جلوه داده و ویرانگر میراث هلنیسم و سلوکی نمودار ساختهاند. این بدنامی ظالمانه است. البته باید پذیرفت که اشکانیان پارتی از یک سو با تهاجمات خارجی مانند امپراتوری قدرتمند رومی و اقوام بدوی شمال شرق ایران به مقابله برخاستند و از سوی دیگر رفته رفته زمینه ساز بیداری و رشد فرهنگ اصیل ایرانیان شدند و از این میان بود که شاهان سلسله ساسانی سر برآوردند. پارتها نیز چون پیشینیان ایران باستان نسبت به ادیان تعصب خاصی از خود نشان نمیدادند و بر طرفداری یا ضدیت با دینی خاص اصرار نمیورزیدند. رومیها که همواره با قوم و دین یهودی سخت گیریهایی میکردند؛ در نقطهی مقابل اشکانیان قرار داشتند. اشکانیان با تساهلی که در مورد ادیان مختلف داشتند زمینه ساز رشد و ترقی یهودیان در سرزمین بابل گردیدند.
حکومت دراز مدت اشکانیان نیز همانند بقیه در اثر کشمکشها و فساد داخی تضعیف شد. از مهمترین عوامل سقوط آنان میتوان به جنگ و کشمکش ایران و روم اشاره کرد. سرانجام پادشاهی پارت، نه بر اثر ضربات دشمن و قدرت رومیها بلکه بر اثر کشمکشها و جریانات داخلی که همسویی و هماهنگیهای لازم را از دست داده بود و بر علیه یک دیگر توطئههای زیادی میکردند از پای درآمد. انحطاط و ضعف دولت مرکزی ساختار حکومتی را چنان فرسوده ساخته بود که یکی از امیران دست نشانده اشکانی در پارس (فارس) یعنی اردشیر بابکان در سال 224 میلادی به پا خاست و با اردوان در دشت هرمز میان بهبهان و شوشتر جنگ درگرفت و اردوان کشته شد و سپاهیانش از هم گسیخت، اما یکی از پسران اردوان به نام آرتاباذ خود را شاه پارت خواند و به نام خود سکه زد که تاریخ برخی از آنها سال 227 میلادی را نشان میدهد. اردشیر با حیله بر آرتاباذ غلبه یافت و کار سلسلهی اشکانی پس از نزدیک به 480 سال حکومت بر سرزمینهای ایران به کلی خاتمه یافت.»[1]
اسامی شاهان اشکانی به شرح زیر میباشد:
1-اَرشَک یکم از 250 تا 247 ق.م 2- اشک دوم (تیرداد) از 247 تا 214 ق.م 3- اشک سوم (اردوان یکم) از 214 تا 196 ق.م 4- اشک چهارم (فری پایت) از 196 تا 181 ق.م 5- اشک پنجم (فرهاد اول) ق.م 6- اشک ششم (مهرداد یکم) از 174 تا 136 ق.م 7- اشک هفتم (فرهاد دوم) از 136 تا 127 ق.م 8- اشک هشتم (اردوان دوم) از 127 تا 124 ق.م 9- اشک نهم (مهرداد دوم) از 124 تا 86 ق.م 10- اشک دهم (سنتروک یا سیناتروک) از 86 تا 67 ق.م 11- اشک یازدهم (فرهاد سوم) از 67 تا 60 ق.م 12- اشک دوازدهم (مهرداد سوم) از 60 تا 55 ق.م 13- اشک سیزدهم (اُرُد یکم) از 55 تا 37 ق.م 14- اشک چهاردهم (فرهاد چهارم) از 37 تا 2 ق.م 15- اشک پانزدهم (فرهاد پنجم) از 2 تا 4 م 16- اشک شانزدهم (اُرُد دوم) از 4 تا 7 م 17- اشک هفدهم (وُنون) از 8 تا 17 م 18- اشک هجدهم (اردوان سوم) از 17 تا 40 م 19- اشک نوزدهم (واردان) از 40 تا 46 م 20- اشک بیستم (گودرز) از 46 تا 51 م. 21- اشک بیست و یکم (ونون دوم) از 51 تا 54 م. 22- اشک بیست و دوم (بلاش یکم) از 54 تا 78 م 23- اشک بیست و سوم (پاکور دوم) از 78 تا 109 م 24- اشک بیست و چهارم (خسرو) از 109 تا 128 م 25- اشک بیست و پنجم (بلاش دوم) از 128 تا 148 م 26 اشک بیست و ششم (بلاش سوم) از 148 تا 190 م 27- اشک بیست و هفتم (بلاش چهارم) از 190 تا 208 م 28- اشک بیست و هشتم (بلاش پنجم) از 208 تا 216 م 29- اشک بیست و نهم (اردوان پنجم) از 216 تا 224 م
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، صص برگزیده از صفحات 224 تا 281
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 86
درباره نقش زنان از دوران حکومت جانشینان اسکندر و اشکانیان تا آغاز سلسله ساسانی که مدت 550 سال طول کشید اطلاعات اندکی موجود است. در مدت صد سالی که سلوکیان بر ایران حکومت کردند فقط نام زنان ایرانی به نام رکسانا و آپامه مطرح است که هر یک همسر اسکندر مقدونی و سلوکوس سردار نامی او بودهاند. در مورد چگونگی ازدواج اسکندر با رکسانا و حوادث بعد از فوت وی چنین آمده است که «اسکندر مقدونی پس از دستیابی بر کشور پهناور ایران شیفته و دلبستهی نظام با فرهنگ و ریشهدار ایرانیان شده و میکوشید که خود و سردارانش به ایرانیان نزدیک شده و از تمدن بهینه و انسان ساز آن بهره ببرند و نخستین کار او پوشیدن تنپوشهای ایرانیان بود که خود و سردارانش به تن پیراستهاند. دومین کار او همسرگزینی خود و سردارانش با خاندانهای سرشناس و برجستهی ایرانی بوده که او و سردارانش چندین دختر را به همسری برگزیده و شوهر دختران ایرانی شدهاند که یکی از آن دختران رکسانا دختر پادشاه سغد یا باختر بوده است. زنده یاد پیرنیا پدر آن دختر را اکسیارتس و نویسندگان ایرانی پس از اسلام روشنک را دختر دارا یا داریوش سوم هخامنشی میدانند.
در جلد دوم تاریخ ایران باستان به نقل از کنت کورث در باره آشنایی رکسانا با اسکندر مقدونی مینویسد پس از آن که اسکندر به ولایتی رفت که (کوهورتانوس) نامی والی آن بود و از ولات ممتاز پارس به شمار میرفت. او اظهار انقیاد کرد و اسکندر وی را به حکومت ابقا داشته، از سه پسرش دو نفر را برای خدمت در لشکر مقدونی طلبید و حاکم مزبور پسر سوم خود را به اختیار اسکندر گذاشت. کوهورتانوس خواست ضیافتی برای اسکندر با تجملات مشرق زمین بدهد و با این مقصود (30 نفر) از دختران خانوادههای درجه اول سغدیان را به این ضیافت طلبید. دختر خود والی هم جزو آنها بود. این دختر از حیث زیبایی و لطافت مثل و مانند نداشت و به قدری دلربا بود که در میان آنها همه دختران زیبا توجه تمام حضار را به خود جلب میکرد. اسکندر که مست باده عنایتهای اقبال و انجره شراب بود عاشق وی گشت. کنت کورث گوید: پادشاهی که زن داریوش و دختران او یعنی زنانی را دیده بود که کسی جز رکسانه در وجاهت به آنها نمیرسید و با وجود این نسبت به آنها حسیاتی جز محبت پدر به اولاد نپرورده بود در این جا عاشق دختری شد که در عروقش خون شاه جاری بود، نه از حیث مقام میتوانست قرین آنها (یعنی زن داریوش و دختران او) باشد. به زودی اسکندر بلند و بی پروا گفت: لازم است مقدونیها و پارسیها با هم مزاوجت کنند تا مخلوط گردند و این یگانه وسیله است برای این که مغلوبین شرمسار و فاتحین متبکر نباشند. بعد برای آن که این فکر خود را ترویج کند آشیل پهلوان داستانی یونان را که نیاکان خود میدانست مَثل آورده، گفت: مگر او یکی از اسرا را ازدواج نکرد. بنابراین مقدونیها نباید ازدواج زنان پارسی را برای خود ننگ دانند. پدر رکسانه از این سخنان اسکندر غرق شادی گردید و بعد اسکندر از شدت عشق در همان مجلس امر کرد برابر عادات مقدونی نان بیاورند و آن را با شمشیر به دو نیم کرده، نیمی را خودش برداشت و نیم دیگر را به رکسانه داد تا وثیقه زناشویی آنان باشد. مقدونیها را این رفتار اسکندر خوش نیامد، زیرا در نظر آنان پسندیده نبود که والی پارس پدر زن اسکندر گردد. ولی از زمان کشته شدن (کلیتوس) سرداران مقدونی از اسکندر میترسیدند و ار آن چه از او سر میزد با سیمای خوش تلقی میشد. رکسانه که بسیار خوشگل و زیبا و سرآمد زیبا رخان ایران و یونان بود با نگرش به این که پدرش به نام اکسیارتس استاندار سغد و در کارهای کشوری و انجمن و نشستهایی که در کاخ پدرش برپا میشد همنشینی و همسخنی و بزمآرایی داشت دیری نگذشت که از استاتیر دختر داریوش و دیگر سوگلیان شبستان اسکندر پیشی گرفته و ملکه ایران و یونان گردید و چنان که گذشت پس از مرگ اسکندر پسری زایید که نام او را نیز اسکندر دوم نهادند. رکسانه که جانشین اسکندر نخست خود را میدانست و پسرش را امپراتور یونان و ایران به شمار میآورد، چون از خاندان پارسی و از تبار غیر یونانی بوده، سرداران اسکندر که هر یک هوای پادشاهی در سر داشته و خود را از اسکندر کمتر نمیدانسته به دشمنی با رکسانه برخاسته که پس از سالها جنگها و کشت و کشتارها المپیاس مادر اسکندر به دست کاساندر از سرداران اسکندر کشته گردید، دشمنان خاندان فلییپ به سراغ رکسانه و پسرش اسکندر دوم رفته و آن دو را کشته و نابود کردند.
درباره قتل آنها چنین آمده پس از آن که کاساندر چون دید که اسکندر پسر اسکندر بزرگ شده و در مقدونیه صحبت از این است که او را از مجلس درآورده بر تخت بنشانند از عاقبت کار ترسید و هلاک خود را در آن دید. بنابراین به گلوسیاس رئیس محبس نوشت که سر رکسانه و اسکندر را ببرد و تن آنها را پنهان دارد و چنان کند که اثری از این دو قتل نماند. این امر مجری گردید و کاساندر و لیزیماک و بطلمیوس و آنتی گون، از این واقعه خشنود شدند، چه همواره نگران بودند که مبادا اسکندر پسر اسکندر، بزرگ شده بر تخت نشیند و ملک پدر را از آنها بخواهد. از زمان اشخاص مذکور امیدوار گشتند که بر ممالکی که در تصرفشان است بی منازع سلطنت خواهند کرد. (311 ق.م). ژوستن شرح واقعه را طور دیگر نوشته و گوید: چون کاساندر میدید که مردم مقدونیه احترامی بزرگ برای نام اسکندر دارند و ممکن است که (هراکل) پسر چهارده ساله او را به تخت نشانند دستور داد این پسر را با مادرش (برسین دختر ارته باز) بکشند و برای این که این راز در موقع مراسم دفن افشا نشود تن هردو را در نهان چال کنند. بعد مثل این که برای کاساندر کم بود که اسکندر را کشت و مادرش المپیاس و یکی از پسران او را هم نابود کرد. او خواست پسر دیگر اسکندر را نیز با مادرش رکسانه بکشد و این نفر را هم به قتل رسانید و او پنداشت که فقط از راه جنایت ممکن است دولت مقدونیه را به دست آورد. با چنین رویدادی به جا ماندگان خاندان اسکندر مقدونی یکی پس از دیگری مانند هراکل یا هرکول پسر دیگر اسکندر و مادرش برسین دختر ارته باز و خواهر اسکندر به نام کلئوپاترا کشته شده و زمینهی پادشاهی سرداران اسکندر فراهم گردید و خاندان سلکوس برپایهی توانمندی جای گرفتند.»[1]
[1] - ابر زنان ایران از آغاز تا اسلام، نورمحمد مجیدی کرایی، انتشارات آروَن، 1387، صص 441 تا 443
2- نقش زنان در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84
«المپیاس همسر فلیپ مقدونی و مادر اسکندر است. وی دختر پادشاه و از خانوادهای اشرافی و ممتاز جامعهی مقدونی بود. روایت شده است که وی در کنار تندخویی، خودخواهی و جاه طلبی خصلتهای خوبی نیز داشته است. بنا بر خواست و ارادهی وی بود که ارسطو دانشمند یونانی آموزش و تربیت اسکندر را پذیرفت. همچنین علت شرکت این زن در قتل شوهرش فلیپ مقدونی را ناشی از علاقهی وی برای دخالت در امور کشورداری دانستهاند و به خاطر همین مبارزات سیاسیاش بود که در سال 315 ق.م یعنی 8 سال پس از مرگ اسکندر جان خود را در این راه از دست داد. نمونهی دیگر این زنان کلئوپاترای هفتم ملکه بطالسهی مصر است که وی زنی هوشیار و دانش دوست و با فضیلت بود که به سختی در باور میگنجد. روایت شده که وی به زبانهای یونانی، لاتین، عربی، پارسی، آرامی، حبشی تسلط داشته و سوارکاری چالاک و شناگری ماهر بوده است. وی را استاد سیاست نامیدهاند و در یک نبرد بزرگ دریایی فرماندهی سپاه عظیم دریایی را خود به عهده داشت. شرکت فعال زنان در امور سیاسی، فرهنگی و اقتصادی دنیای آن روز نشان آشکاری از نقش زن در جامعه و پذیرش چنین نقشهایی از جانب جامعه است.
بعد از تسلط سلوکیان بر ایران و به دست گیری قدرت و حاکمیت مطلق ایشان بر ایران، جریان هلنیسم بی تأثیر نبوده است. به عنوان مثال آپامه (Apama) همسر سلوکوس اول از محبوبترین زنان بنیانگذار امپراتوری سلوکی به شمار میرفت و پیوسته در کنار شوهرش بود. وی در مسائل سیاسی و رتق و فتق امور مملکتی حضور چشمگیری داشت و به سبب تدبیر و خرد او بود که سلوکوس از چندین مهلکه جان سالم به در برد و پادشاه سلوکی نیز به پاس خدمات وی چندین شهر در شرق باستان را به نام او ساخت. آپامه دختر سپتیمان سرداری از اهالی بلخ بود که پس از کشته شدن پدر به اسارت اسکندر درآمد. چهار سال بعد در مراسمی که اسکندر ترتیب داد طی مراسمی هشتاد تن از فرماندهان و ده هزار سرباز یونانی خود را به ازدواج با دوشیزگان ایرانی واداشت و برای آنان 5 روز جشن گرفت. او آپامه را نیز برای سلوکوس فرماندهی پیاده نظام خود انتخاب کرد و خودش نیز با رکسانه (روشنک) دختر یکی از رؤسا که اسکندر نیابت سلطنت بلخ را به او داد ازدواج کرد. این ازدواجها همگی جنبهی سیاسی داشت و در جهت اجرای اعمال سیاسی وی بود، به گونهای که خود در ازدواج دیگرش «استاتیره» دختر داریوش را به همسری برگزید.
در نتیجه ازدواج آپامه با سلوکوس اول، فرمانروایی سلوکی در ایران یک فرمانروایی ایران - سلوکی از پدری مقدونی و مادری ایرانی به شمار آمد و جانشینان سلوکوس میتوانستند به خود ببالند که در رگهایشان هم خون ایرانی جریان دارد و هم خون مقدونیانی. ایرانیان نیز به استثنای مردم بلخ که با اعمال زور و خشونت تسلیم اسکندر شده بودند به سبب ازدواج او با آپامه میتوانستند نارضایتی کمتری از فرمانروایی سلوکوس داشته باشند. آپامه ملکه و مادر ولیعهد آنتیموخوس سوتر متولد 324 ق.م بود که نقش مؤثری در تاریخ سلوکیه داشت. آپامه را میتوان مادر نخستین سلسلهی بیگانه نامید که کم و بیش حدود 250 سال در بخشهایی از ایران فرمان رانده است. همان طور که گفته شد سلوکوس به منظور جاودان ساختن نام آپامه همسر ایرانی خود سه شهر به نام وی ساخت که مهمترین آنها آپامیه به صورت دژ استواری در غرب سوریه است.
ستراتونیس نیز که هندی تبار بود معشوقهی سلوکوس اول بود که بعدها به همسری وی درآمد و در شمار زنان نامی سلوکوس است. سلوکوس در شهر ازمیر ترکیه معبدی با شکوه به نام معبد ستراتونیس به نام وی بنا کرد. ستراتونیس دارای دختری به نام فیلا بود. برخی ار صاحب نظران نقش این مادر و دختر را در ادارهی دولت سلوکی و مقدونی بسیار سازنده دانستهاند. به طوری که فیلا در شکل گیری بسیاری از نهادهای فرهنگی و سیاسی حکومت شوهرش آنتی گوناتاس پادشاه مقدونیه نقش اول را داشته است. وی را بر طرف کنندهی بسیاری از نابسامانیها در دولت مقدونی میدانند. در اسناد یونانی وی با عنوان پلا (Pella) نیز آمده و شهری نیز به جهت بزرگداشت وی به نام او تأسیس شده است. شهر پلا در منابع تاریخی و جغرافیایی تاریخی یونان باستان به عنوان شهر سلطنتی معروف است. این شهر باشکوهترین شهر مقدونیه بوده است.»[1]
[1] - زن در ایران باستان، مریم عنبرسوز، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان، چاپ اول، 1390، صص 165 تا 16
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 84
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت حافظ این خرقهی پشمینه بینداز و برو
پس از استقرار حکومت ایلخانی و اسلام آوردن برخی سلاطین مغول جایگاه و اعتبار طبقات روحانی به اوج خود رسید. دستیابی به این موقعیت نتیجهی نوع نگرش مغولان نسبت به دین بود، زیرا از نظر آنان یک روحانی نه تنها از قدرتی ماورایی برخوردار بود، بلکه ارتباط دهندهی انسانها با عالم دیگر نیز به شمار میرفت. آنان تصور میکردند که روحانیان قادر به راندن بلایا و مصائب آسمانی هستند. از این جهت در تهاجم مغولان اغلب روحانیون از خشم و قتل و غارت مصون ماندند و سپس با تسلط بر کشور از امتیازاتی چون پرداخت عوارض و مالیات نیز معاف شدند. در این میان مردم مظلوم و بلا کشیده نیز که تنها چشم به آسمان دوخته بودند و به دنبال هر سرابی بودند از روی ناچاری به جانب روحانیون روی آورده و از آنان استمداد میجستند. بر این اساس درمییابیم که مقام و موقعیت روحانیت و به خصوص در دوران ایلخانان بسیار افزایش یافته است، ولی نتایج عملکرد آنان برای مردم قابل قبول نبود. در این باره دکتر شیرین بیانی تحت عنوان روحانیان و زهد ریایی مینویسد: «عهد ایلخانی یکی از ادوار شگفتانگیز از لحاظ چگونگی وضع روحانیت در جامعهی ایرانی است که میتوان آن را به دو بخش جداگانه تقسیم کرد: در بخش اول به دلیل فتور اسلام و رونق ادیان شمنی، بودایی، مسیحی و حتی یهودی – که هر یک در مسابقهای بیامان در حال رسوخ در این سرزمین بودند – روحانی مسلمان هرچند به دلایل ماوراءالطبیعی از احترامی برخوردار بود، ولی محلّی در عرصهی سیاست زمان نداشت و تنها در نهان و به خصوص از طریق دیوانیان، مبارزات مذهبی و سیاسی خود را دنبال میکرد. اما در بخش دوم که این مبارزات به ثمر رسید و ایلخانان به اسلام گرویدند و بار دیگر این دین در ایران رسمیت یافت، طبقهی روحانی به سرعت چشمگیر پایگاه سیاسی خویش را باز یافت و در رأس طبقات جامعه، همطراز با اشرافیت فئودال ایلی مغولی، و گروه دیوانی قرار گرفت و جزء گردانندگان اصلی چرخهای مملکت در شئون گوناگون سیاسی، فرهنگی و اقتصادی گردید و در نتیجه نظرها بیش از پیش به جانب آن معطوف شد. احترام ایرانی نسبت به روحانیت که مسبوق به سابقهی طولانی پیش از اسلام و بعد از اسلامی هر دو بود، با احترام و بیم خرافی مغولی نسبت به آن درهم آمیخته شد و نیرویی فوقالعاده در این دوران ایجاد کرد.
عهد ایلخانی را اگرچه میتوان دورهی اوج عظمت و قدرت طبقهی روحانی نامید، اما این عهد از ادوار «زهد ریایی» نیز به شمار میآید. روحانیان به دلیل رونق بازارشان از جادهی تقوی و فضیلت منحرف شدند و به گردآوری مال و منال، دستاندازی به املاک و رسیدن به شغلهای سیاسی مهم پرداختند. این طبقه با گروه دیوانی دست به دست هم دادند تا امتیازات و امکانات وسیعی را که شرایط زمانی برایشان فراهم آورده بود حفظ کنند. هیچ گاه مانند این زمان منافع قشر روحانی و حکومت درهم آمیخته نشده و هیچ گاه گروهبندیهای سیاسی در این قشر مانند این زمان شکل نگرفته بود. این پدیده نسبت معکوس با عمر حکومت ایلخانی داشت که هرچه بر آن اضافه میشد، از اعتبار روحانیّت روحانیون نیز به همان نسبت کاسته میگردید. در نظر جامعه بهترین و پارساترین روحانیان آن گروه بودند که خود را از مراکز قدرت کنار کشیده، پارسایی و استغنا را پیشه ساخته و به حطام و مقام دنیا چشم ندوخته بودند. آنان چنان نیرویی معنوی کسب کرده و بر چنان اریکهای از پارسایی تکیه زده بودند که سلاطین به خدمتشان میرسیدند و کسب فیض و درک محضر میکردند و در این باره میخوانیم که بهترین پادشاهان آن بود که او را در مجالس علما بینند و بهترین عالمان آن بود که او را بر درگاه سلطان نبینند. و گفتهاند که مگس بر نجاست نیکوتر که عالم بر درِ سلطان. و مشایخ طریقت گفتهاند که شیطان چون عالِم را بر درِ سلطان بیند، خرم و شادان شود و با خود گوید آخرِ این علم زینت دینی و آیین مملکت از جاه و مال و غلمان صاحبجمال مشاهده کند، محبّت دینی – که رأس کل خطیئة – در صمیم دل او متمکن گردد و به دوستی آن گرفتار شود و چون سلطان را بر درِ عالم بیند غمناک و پژمان شود و گوید شاید که این پادشاه با خود اندیشه کند که با این مال و ابهّت و شوکت که مراست، به درِ این خرقهپوشِ گلیم دوشِ درویش حال اندک مجال میباید آمد، دلیل آنست که دین او بهترین دین من است.
از این رو مردم هنگامی که با مقام دنیایی روحانیان روبرو میشدند و آنان را از راه خود منحرف مییافتند مأیوس میشدند، به خصوص که این گروه را برای خود به منزلهی پناهگاهی در برابر ظلم و جور بیگانه برگزیده بودند. از آن بودند افرادی که دردهای جامعه را درک کرده و در صدد رفع آن برمیآمدند و سرهاشان بر باد میرفت. پارسایان و متقیان نیز چون وضع را چنین میدیدند گوشهی عزلت اختیار میکردند تا با گروه خلافکار درهم نیامیزند. بدین ترتیب مردم به قضاوتی این چنین رسیدند که پیش از آن علما چشم و دل سیر بودهاند و بر ارباب دنیا چیره و دلیر.... آبروی علم در خدمت اهل دنیا نبرده و لباس عمل خود به حرص مال و منصب آلوده نکرده. لاجرم بر ملوک و سلاطین حاکم بودهاند و سهام وعظ و نصیحت ایشان بر عرض قبول میآمده و سخن ایشان به نزد ارباب حکم موقع و محلی عظیم داشت. اما عالمان این دوره علم خود را دام دنیا ساختهاند، سرمایهی جاه و مال کرده، لاجرم علم را آب نمانده است و عالم را حرمت.
آلوده شد به حرصِ درم جان عالمان این خواری از گزاف بدیشان نمیرسد
جهّال در تنعّم و ارباب فضل را بی صد هزار غصّه یکی نان نمیرسد
اکثر مردم به چشم حقارت در علمِ علما مینگریستند و بی اعتمادیشان نسبت به این گروه چنان بالا گرفته بود که در نیمهراهِ دوران ایلخانی آنان را تنها وسیلهای برای انجام مناسک و مراسم مذهبی روزمرّه چون تدفین مردگان، عقد زنانشویی، پیشبرد کار معاملات و از این قبیل امور میدانستند. در اجتماعات وعظ و پند، نه برای شنیدن اندرز و تلطیف و تزکیهی نفس، بلکه بیشتر برای سرگرمی حاضر میشدند. برای زنان از آن جا که هیچ تفریح دیگری نداشتند، شرکت در مجالس وعظ بهانهای برای خارج شدن از خانه و گذران وقت بود. در پارهای منابع این دوره آمده است که مسلمانان احکام دین و توجه به خدا را فراموش کرده به ریاکاری روی آورده و چون چارپایان به پیروی از غرایز و شهوات تن در دادهاند و مؤمنین راستین که از خدا و سرزنش خلق بیم داشته باشند، اندکند. روحانیان چنان که اشاره شد دامن دنیا را گرفته و خود را در کنف حمایت سلطان و اشراف و دیوانیان قرار داده و به دینارداری مشغول بودند و چنان شده بود که مردم فضولِ مفسد که خود را به زیّ صلحا و لباس علما برآرند بی نهایت باشند. .... و عقلا چون حال بر این منوال بینند دست و دامن از مباشرت کلیّات امور به کلی بفشانند و بدین واسطه مهمات دین و دولت از منهج استقامت انحراف یابد.
اوج این وضع اسفبار را در اواخر حکومت ایلخانی میبینیم که فتور اخلاقی و گسیختگی اجتماعی چون موریانه جامعهی ایرانی را میخورد. شعر حافظ متأثر از چنین زمانهای است و تا کنون زبانی گویاتر از زبان او در وصف تزویر و ریا شنیده نشده است:
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
یا:
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
یا:
بشارت بَر به کوی می فروشان که حافظ توبه از زهد و ریا کرد
یا:
ز کوی میکده دوشش به دوش میبردند امام شهر که سجاده میکشید به دوش
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
هزلهای تند عبید زاکانی را نیز که با حافظ هر دو در این زمان زیستهاند، فراموش نکنیم.»[1]
[1] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول، برگزیده از صفحات 518 تا 530
2- گذری بر تاریخ مغول و تیموریان، علی جلالپور