اصولاً قضاوت در مورد اعمال و رفتار شخصیتهای تاریخی در زمان خودشان چندان درست نیست و نتیجه را باید به آیندگانی که از نتایج آن بهرهمند شدهاند، واگذار کرد. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبوده و امروزه شاهد قضاوتهای گوناگون در سرزمین مغولستان تا نواحی متصرف شده دربارهی او هستیم. چنگیز در چهرهی اول فردی است که در صدر فهرست خونریزهای تاریخ قرار دارد، ولی از سوی دیگر، سیاستمداری است زیرک و با هوش که باید وی را در ردیف جهانگیران موفق قلمداد کرد. او تشکیل دهندهی امپراتوری وسیعی است که تقریباً کل قارهی آسیا و قسمتی از اروپا را شامل گردید. «چنگیز نه تنها یک امپراتوری ایجاد کرد، بلکه آن را چنان خوب سازمان داد که تا پنجاه سال پس از مرگ وی همچنان توسعه مییافت. واضح است که او چیزی بالاتر از یک سردار با استعداد جنگجو بود، زیرا یک مدیر برجستهی کشوری نیز به شمار میرفت. از نخستین گامِ وی تهیهی خط و روی کاغذ آوردن زبان مغولی بود. مانند بسیاری از بربریان، او نیز تحت تأثیر خط نویسی قرار گرفته بود که بسیار پایدار و بسیار جادویی به نظر میرسید به حیرت افتاد که این علامات عجیب را با چه سرعتی میتوان خواند و ترجمه کرد و تصمیم گرفت که زبان خودش نیز نوشته شود و خط داشته باشد تا بتوانند قوانین و احکام او را منتشر کنند. چنگیز به قدر کافی هوشیار و زیرک بود که میتوانست به ارزش اموری که خارج از تجربیات عادی وی بود پی ببرد. مانند پطر کبیر که چند قرن بعد از او آمد، میفهمید که مردمش تا چه اندازه عقب افتاده هستند. و اگرچه برای هنرهای زندگی متمدن هیچ اهمیتی قائل نبود، شدیداً به رموز فنی دفاع، به آن چه میتوانست کارایی نظامی را بهبود بخشد علاقه داشت. همچنین میخواست بداند سرزمینهایی را که گشوده به چه صورتی میتوان درآورد که از آنها عواید بیشتری حاصل شود. مغولانی که همنژاد خودش بودند، نمیتوانستند او را درین امور کمک کنند، لذا خدمات مشاوران و بزرگانی را که از جوامع پیشرفتهتری بودند مورد استفاده قرار میداد. به کلی از تعصب نژادی برکنار بود، وزیران و فرماندههان خود را از بیست ملت مختلف فراهم آورده بود و یک هماهنگی کلیِ تجارتِ نظامی و اداری صورت میگرفت که امپراتوری او را ثروتمند و توانا میساخت. یکی از رایزنان مشهور او لیو چوتسای چینی بود که خدمات کشوری را آموخت و در ضمن مردم بسیاری از سرزمین خود را با درایت از مرگ نجات داد. دو صفت مشخصهی دیگر که ادعای سیاستمداری چنگیز را تقویت میبخشد یکی روش او در تحمّل کیشهای گوناگون و دیگر هواداری او از بازرگانی بینالمللی است. در روزگار او مغولان با هیچ یک از مذاهب عالیتر آشنایی نیافته بودند؛ آنان از شمن پیروی میکردند، همچنان که زمانی همهی مردم استپ همین کیش را داشتند. به نحوی مبهم نیز به خدای آسمان یا خدای لایزال معتقد بودند؛ معابد یا عبادت متشکلی نداشتند؛ حیوانات و بیشتر اسب را بر روی تودههای سنگ قربانی میکردند و به شمنهای خود با نظر احترام مینگریستند. شمنها مردان مقدسی بودند که وظیفهی اصلی آنها حفظ تماس با نیاکان درگذشته بود چنان که گزندی از آنان به اهل قبیله نرسد. چنگیز اعتقاد راسخ داشت به این که خداوند مغولان را بندگان برگزیدهی خویش ساخته و به ایشان مأموریت مقدّس فتح جهان را داده است. اعلامیههای مغول به نام «خدا» و «خان» صادر میگردید. مغولان پیروزیهای جنگی را به خویش نسبت نمیدادند، بلکه از روی پارسایی به خدا نسبت میدادند. با این همه چنگیز قدرتی نشان نداد که به زور مذهب خود را به دیگران تحمیل کند؛ برعکس برای همهی آیینها آزادی کامل قائل شد، مسیحیان، مسلمانان، یهودیان، بوداییان همه آزادی خود را داشتند که هر طور دلشان میخواهد عبادت کنند و در هر لحظه از قلمرو مغول عقاید خود را تبلیغ نمایند به شرطی که به آزادی دیگران تجاوز نکنند. قارهی آسیا هرگز تا آن زمان بدین حد آزادی وجدان نیافته بود، هرگز به آن اندازه از گروههای با حرارتِ مبلغان مذهبی پر نشده بود که میخواستند اصول عقاید خود را رواج دهند. روحانیون همهی این مذاهب که با هم رقابت داشتند وفاداری نسبت به مغولان را موعظه میکردند و این وضع به ادامهی فرمانروایی ایشان کمک مینمود.
یکی از علل موفقیت چنگیز که نباید آن را بی اهمیت شمرد مراقبت او در حفظ ارتباطات میان نقاط مختلف امپراتوری خویش و ادارهی یک مرکز عالی اطلاعات بود. در مسیر راههای عمده یک رشته «یام» یا پاسدارخانه ساخته شده بود.[1] هر پاسدارخانهای به اندازهی کافی خوردنی و آشامیدنی و اسب و سایر وسایل لازم را در اختیار داشت. مأموران و پیغامگزاران وقتی به یک یام میرسیدند، پروانهی خود را نشان میدادند و در آن جا خوراک میخوردند و استراحت میکردند و اسب تازه نفس میگرفتند و به سفر خود ادامه میدادند. چنگیز هرگز برای هیچ پیکاری پای در پیش نمیگذاشت مگر هنگامی که دربارهی اندازه، توانایی، منابع و روحیهی دشمن تا حدی که میتوانست اطلاعات دقیق به دست میآورد. جاسوسان او اغلب با کاروانهای تجارتی سفر میکردند و به شایعاتی که در کوی و بازار رواج داشت گوش میدادند و برمیگشتند و آن چه را که دریافته بودند در اردوی خان بازگو میکردند. حتی هیأتهای تجارتی که ظاهراً خطری نداشتند و برای مغولان تجارت میکردند مورد سوء ظن بودند و فرمانروایان بیگانه به چشم بدگمانی و ترس به ایشان مینگریستند. کاروانی هم که اعضای آن در اترار به سال 1219 کشته شدند شاید واقعاً در میان خود مأموران مخفی داشتند که برای جاسوسی فرستاده شده بودند تا از وضع استحکامات خوارزمیان سر درآورند.
چنگیز در جنگ روانی، آن هم به هولناکترین نوع استاد بود. عمدتاً شهرت خونخواری وحشیانهی خود را در اطراف پخش میکرد و انتظار داشت حرفهایی که دربارهی بیرحمی او شایع میشود ملتها را چنان وحشتزده سازد که بدون مقاومت تسلیم شوند. انتظار او اغلب هم به تحقق میپیوست. توحش خونسردانهای که مغولان در کشتار همگانی نشان میدادند چنان نفرتآور است که به وصف درنمیآید. ساکنان یک شهر مغلوب را مجبور میکردند که در دشتی بیرون از دیوارهای شهر جمع شوند. آن گاه به هر سوار مغول که یک تبرزین داشت گفته میشد که چند نفر، ده نفر، بیست یا پنجاه نفر را گردن بزند. این آدمکشان میبایست مدرکی ارائه دهند که دستورها را خوب اطاعت کردهاند. بدین جهت گاهی از آنان میخواستند که گوش قربانیان را ببرند و این گوشها را در کیسه بریزند و پیش افسران خود ببرند که شمرده شود. چند روز پس از این قتل عام سربازانی را مجدداً به شهر ویران شده میفرستادند تا بگردند و هر بیچارهی بدبختی را که ممکن بود در بیغوله یا زیرزمینی پنهان شده باشد بیرون بیاوردند و بکشند. برخی از منتقدان امروزی دلیلهایی برای این سیاست خونین ذکر کردهاند؛ از قبیل این که بیابانگردان از شهرهایی که محصور در میان دیوار بود بدشان میآمد و وقتی این شهرها را به تصرّف در میآوردند نوعی جنون ویرانگری و تبهکاری گریبانگیر آنان میشد. یا آن که این کشتارها به منظور جلوگیری از شورشهایی بود که پس از رفتن لشکر مغول از آن شهر احتمال داشت، بروز کند یا این که چنگیز و جانشینانش خود را دارای مأموریت مقدسّی برای فتح جهان میدانستند و هر مقاومتی که در برابرشان میشد گناهی نابخشودنی نسبت به خدا و خان میشمردند. ولی بیشتر محتمل است که روش حکومتی خود را از آن جهت با ایجاد وحشت همراه ساخته بودند که پیش از انداختن یک تیر به سوی دشمنان روحیهی آنان را متزلزل ساخته باشند.»[2]
در خونریزی و بیرحمی چنگیزخان شکی نیست و این عملکرد تنها شامل ایران نبوده است و به خصوص در چین نیز شاهد ابعاد وسیعتر آن میباشیم. ابراهیم تیموری در این رابطه مینویسد: «ضمن شرح موقالی فرماندهی نیروهای مغول در چین که یکی از مورخین چینی به رشته تحریر درآورده، آمده است که خونریزی و کشتار به اندازهای زیاد بود که در زمینی به طول یکصد لی (تقریباً پنجاه کیلومتر) را اجساد سربازان مقتول دولت کین پوشانده بود. نُه سال بعد از تهاجم نیروهای مغول به چین شمالی یعنی در سال 617/1220 چانگ چون تائوئیست معروف به ملاقات چنگیزخان رفت. در بازگشت در سال 620/1223 هنگامی که از منطقهی یکی از نبردها عبور میکرد به واسطهی کثرت مقتولین جنگ سال 1211م به اندازهای متأثر شد که در آن جا مراسمی به یادبود کشتگان برپا نمود. دستور چنگیزخان برای تجاوز به سربازان چینی نمونهی دیگری از وحشیگری مغولها است. به روایت جوینی وقتی پنج هزار نفر ار سربازان چینی در حال فرار میخواستند از آب رودخانهای عبور کنند بعضی در آب غرق گردیدند و عدهای در نتیجهی تیراندازی مغولان به قتل رسیدند و بقیه که دستگیر شدند مورد تجاوز قرار گرفتند. فرمان شد تا اکثر لشکر مغول عمل اصحاب لوط با ایشان به جا آورند و از گوشهای راست کشتگان پشته جمع کردند. جوزجانی، سید اجل بهاءالدین رازی رئیس هیأت نمایندگی سلطان محمد خوارزمشاه که در سال 612/1215 برای ملاقات با چنگیزخان عازم خاور دور شده بود ضمن شرح مشاهدات خود چنین تقریر کرده است که چون به حدود طمغاج (خانبالغ یا پکن) و نزدیک دارالملک آلتون خان (امپراتور کین) رسیدیم از مسافت دور پشته بلندی سپید در نظر آمد به طوری که تا بدان موضع بلند دو سه روز منزل یا زیادت بود. ما را که فرستادگان خوارزمشاهی بودیم چنان ظنّ افتاد که مگر آن بلندی سپید، کوه برف است و از راهبران و خلق آن زمین پرسیدیم، گفتند: آن جمله استخوانهای آدمیان کشته شده است. چون یک منزل دیگر رفتیم چنان زمین از روغن آدمی چرب و سیاه گشته بود که سه منزل دیگر در آن راه ببایست رفت تا به زمین خشک رسیدیم. چندین تن از عقوبت آن زمین، بعضی رنجور و بعضی هلاک شدند. چون به در طمغاج (پکن) رسیدیم بر یک موضع در پای حصار استخوان آدمی بسیار جمع بود که استفسار کرده آمد. چنان تقریر کردند که در روز فتح این شهر بیست هزار دختر بکر از این برج بیرون انداختند و همان جا هلاک شدند تا به دست لشکر مغول نیفتند. این جمله استخوانهای ایشان است.»[3]
این ویژگیهای چنگیزخان را اغلب پژوهشگران دیگر تاریخ نیز قبول دارند. چنان که «خونریزیهای چنگیز و کشتارهای ستمکارانهی او موضوعی مشهود و مصدَق است، ولی این همه مانع از آن نیست که مورخان منصف سجایای روحی چنگیز و کفایت و عُرضه و قوّت اراده و قدرت تدبیر او را نستایند. حتی گروهی از مورخان را نظر این است که چنگیز خونخواری و وحشیّت و خشونت را با کفایت و عدل و عدم تبعیض جمع کرده بود، اقوام متمدن را بر اقوام وحشی و بیابانگرد رجحان مینهاد و خشونتی را که با اقوام وحشی و بیابانگرد داشت با شهرنشینان متمدن نداشت. علما و اهل حِرَف و صنایع را عزیز میداشت و به فرمان او سرداران مغول هرجا علما و هنرمندان را مییافتند به درگاه خان میفرستادند. قتل و خونریزی و کشتار و غارت نیز روش عادی و شیوهی طبیعی جهانگشایی او به شمار میآمد و شاید بتوان قبول کرد که آن همهی کشتار و قتل و غارت از روی خشم و کین و بر اثر غلبهی غضب و فکر انتقام نبود، بلکه روش عادی چنگیز و ناشی از خوی جهانگیری او بود و تدبیر مسلّم و یگانهی کشورگشایی آن روزگار به شمار میرفت. چنان که طلیعهی اقدامات چنگیز پس از مصمّم شدن به حمله با دفع کوچلک خان و اعطای آزادی مذهب به مردم ختن و کاشغر آشکار شد و مسلمانان آن حدود از این اقدام اتباع چنگیز سخت خشنود شدند و قدم ایشان را استقبال کردند. ولی اصولاً نبودن تعصّب مذهبی در قوم مغول که در سرتاسر عهد ایلخانان نیز دیده میشود اثبات فضیلتی برای قوم مغول نمیکند و در اصلِ سبعیت و خشونت آنها تردیدی به وجود نمیآورد، بلکه حاکی از فلسفهی زندگی و روش آن قوم است و این روش و سیاست جز اقتضای طبیعت و گاهی ایجاب سیاست، علتی نداشت. این گفتهی دهسن بسیار جالب میباشد که میگوید تنها مزیّت انسانی قوم مغول این بود که هرگز با حسّ کینهجویی و انتقام آلوده نبودند و حتی اسامی بعضی از اقوام را که نابود کردند، نمیدانستند.»[4]
با توجه به مواردی که اشاره شد لازم به نظر میرسد که قضاوتی کوتاه به جایگاه و شخصیت سیاسی چنگیزخان و سلطان محمد خوارزمشاه انجام گیرد. البته در مورد سلطان محمد خوارزمشاه و شرایط زمان وی نیز بعداً اشاره خواهد شد. «تناقضی که در تاریخ دورهی چنگیزخان مشاهده میشود، این تضادی است که بین چنگیزخان و عشیرهی او وجود دارد. چنگیزخان عنصری است عاقل و مسلّط بر نفس، و مدیری است عاقل که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استوارترین مواعظ عقل سلیم هماهنگ میسازد. ملت او چنان است که گویی تازه از ابتداییترین مرحلهی وحشیگری بیرون آمده و دارای حیوانیترین عکسالعملهاست، و میخواهد که با تولید وحشت و رعب و ترس عمومی، دشمن را به تسلیم وادار نماید. برای قوم مغول جان انسانی اصلاً و مطلقاً ارزشی ندارد و چون اساساً صحراگرد است به طور کلی نمیداند وضع زندگی شهرنشینان و مردم مقیم چگونه است و خان و مان چیست و اراضی مزروع چه مقامی نزد شهرنشینان دارد. خلاصه آن که آنها فقط و فقط از زندگی بیابانگردی خود اطلاع دارند و جز آن، دیگر از هرچه هست بیخبرند. حیرت و تعجب مورخ امروزی در واقع همانند حیرت و تعجب رشیدالدین و مؤلفان یوانچه است که میبینند خردمندی و کیاست و معنی اعتدال در شخص رئیس مغولان به طور طبیعی با سبعیتهای او که محصول تربیت و عکسالعملهای ناشی از توارث و خشونتهای اخلاقی محیط اوست، مخلوط و ممزوج بوده است. در این که چنگیز مردی عاقل و خویشتندار و مدبر و کاردان بوده محل تردید نیست، ولی هرگز نمیتوان این مرد شقی را چنان که رنه گروسه پنداشته، عنصری دانست که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استواری مواعظ عقل سلیم و حق توأم میسازد. وی در مقام مقایسهی چنگیزخان با محمد خوارزمشاه میگوید: چنگیزخان مردی بود با طبیعتی متعادل، محتاط، سمج، معتقد به نظم و ترتیب. محمد خوارزمشاه مردی بود ماجرا دوست، گردنکش و سبک مغز، با افکاری از هم گسسته و سازمانی بی نظم و ترتیب. او پس از شکستهایی که به غوریهی قراختائیان وارد کرده بود از غرور و کبر مملو و سرشار بود. در نخستین شکست چنان روحیهی خود را از دست داد که دیگر هیچ وسیلهای برای مقاومت نمییافت. آن مرد قهرمان تبدیل شد به بیچارهای عاجز و مضطر، بلکه به عنصری فاقد غیرت و حمیّت. از این دو نفر، آن بدوی صحرانورد، تنها مردی بود که قدرت حکومت و مملکتداری داشت، ولی آن تُرک ایرانی شده که خود را امپراتور اسلام و پادشاه ممالک و ملل شهرنشین میدانست روح و اخلاق و صفات سواران واله و سرگردان را داشت که به هر طرف میروند و به هر در میزنند تا جاه و مقام و ثروتی به دست آورند. به نظر گروسه اگر سلطان محمد از عقل سلیم بیبهره نبود، میتوانست ملل متفرق و غیر متجانسی را که به قوّهی قهریه زیر نفوذ خود درآورده بود به نام مذهب و وحدت اسلامی متحد کند و آنان را علیه مغولان بی دین و کافر و بودایی و نستوری فرمان جهاد بدهد. ولی از فرط غفلت و بلاهت این پادشاه به جای این که خود را سلطان اسلام قلمداد کند با خلیفهی بغداد الناصرالدین الله سخت خصومت نمود و در سال 614 با سپاهیانی عازم بغداد شد. خلیفه که در سفاهت دست کمی از او نداشت سلطان محمد را دشمن سرسخت خود میشمرد و حاضر بود برای شکست و سرکوبی او تمام ملل اسلامی را به دست قتل و غارت سپاهیان چنگیز بسپارد.»[5]
با توجه به مطالبی که ذکر گردید نوعی نگرشِ دیگر درباره چنگیزخان در ذهن شکل خواهد گرفت و بی دلیل نیست که اقوام مغول در عصر حاضر نیز وی را میستایند و در حدّ یک اسطوره خدمات او را پاس میدارند. به یقین صحرانشینان بدوی استپهای شمال آسیا شهرت تاریخی خود را مدیون چنگیزخان میباشند، زیرا چنگیز توانسته بود عظمت و افتخار برای آنان به وجود آورد و از آن به بعد است که اقوام مغول برای اولین بار متحد گشته و یک نام مشترک یافتهاند. این نام چنان اهمیت و شهرتی یافت که به زودی احساس غرور ملی را برای آنان به وجود آورد. زندگی سخت و طاقتفرسای اقوام مغول شرایط خاصی از زندگی را در ساده زیستی و جنگجویی میطلبیده است و مشابه آن را در شبه جزیرهی عربستان میتوان دید. یک روحانی مسیحی در طی سفر خود محیط زندگی آنان را این گونه توصیف میکند « این جا نه قصبه وجود دارد و نه شهری، همه جا بیابان و ریگزار است که یک صدم آن قابلیت کشت و زرع ندارد، مگر در حوالی رودخانهها، اما در این کشور رودخانه هم کمتر دیده میشود. این ناحیه به کلی بی درخت است، لیکن مراتع بسیار خوب دارد. امپراتور و شاهزادگان هم برای گرم کردن خود و پختن غذا جز آتش مدفوع اسب، الاغ و گاو وسیله دیگری ندارند.»[6]
جان من معتقد است که ظهور چنگیزخان موقعیتی برای مغولان فراهم آورد تا فرهنگ و تمدن خود را به دیگران نشان دهند و این نقطه عطفی در تاریخ آنان به شمار میرود، زیرا «اجداد مغولها که در درّه ی اونان در سال 800 میلادی اردو زدند: ابزارها، مهارتها و اعتقاداتی داشتند که از این به بعد تقریباً به مدت 400 سال آنها در این مکانِ گمنام زندگی میکردند تا این که چنگیز از راه رسید. خوشا به حال مغولها که چنگیز آمد، چون اواخر قرن دوازدهم آخرین زمانی بود که در آن یک فاتح میتوانست ظاهر شود. چند دهه بعد، پیشرفتها در فنآوری باروت مهارتهای جنگی سنتی چادرنشینان را کهنه و از رده خارج کرد. همین طور که واقعاً هم بود. چنگیز درست به موقع ظاهر شد تا نیروهای موروثی مغولها را جمع کند، درست مثل تیراندازی که یک کمان منحنی را میکشد و این نیروها را با اثر ویران کننده رها میکند. در سرزمین اصلی او نام چنگیزخان به وضوح و با صدای رسا به گوش میرسد. وحشیگریهای او فراموش شده یا از شدت چاپلوسی و مجیزگویی نادیده گرفته میشوند. در مغولستان، پس از 70 سال سرکوب و تحت فشار بودن از طرف روسیه، مردم آزاد هستند تا تصویر او را به نمایش بگذارند، تولد او را جشن بگیرند و انواع چیزها را به نام او نامگذاری کنند، مثل گروههای موسیقی پاپ، تیمهای ورزشی و مؤسّسهها. در چین او بنیانگذار محبوب یک سلسلهی حکومتی به نام «یوآن» میباشد. و در میان هر دو ملت، مغولها به تعداد فزایندهای او را میپرستند؛ چون چنگیز اکنون موجودی الهی شده است، یعنی چهرهی اصلی در یک آیین باستانی که اکنون با طرح نشانههای فوقالعادهای، نشان میدهد که دارد به شکل یک دین جدید در میآید. قلب این دین در استان مغولستان داخلی کشور چین در یک ساختمان عظیم که چینیها آن را آرامگاه چنگیزخان مینامند قرار دارد. «بقعهی خداوند» نامی که مغولها روی آن گذاشتهاند دقیقتر به نظر میرسد، چون آن جا یک آرامگاه حقیقی نیست و جسدی در آن وجود ندارد. در این جا روح چنگیز با ترکیبی از آداب بودایی و شمنی به عنوان جدّ، بنیانگذار پادشاهی و الوهیّت محترم شمرده میشود. یک مجسّمهی مرمرین چهارمتری از چنگیز در حالت نشسته طوری که دستانش روی زانوانش قرار دارند، نقطهی مرکزی مراسم بیشمار است؛ عابدان عود میسوزانند و در پیشگاه بقایای این قدّیس دعا میخوانند. نقاشیهای دیواری چنگیز را به عنوان نابغهای نشان میدهند که پلی میان شرق و غرب ساخت که در سرتاسر این پل حکما و تجّار و هنرمندان محو شگفتی عشق و پرستش در حرکت هستند. چند چیز خارقالعاده درباره این معبد وجود دارد: این معبد مدرن است؛ تحت حمایت چین است، در واقع ادعا میکنند که روح چنگیز بنیانگذار سلسله یوآن است؛ و برای من عجیبتر از همه چیز این است که آیین او آرمانهای مذهبی اصیلی دارد که در آن چنگیز به عنوان قدرتی مطرح میشود که از طریق او یک مؤمن حقیقی میتواند با الوهیتِ گستردهی مغولها، یعنی با خداوند جاودان، روح چنگیز که به واسطهی ایمان پیروانش به او، دوباره متولد شده است. اکنون بیش آن که منبعی برای گرفتن کمک از قرون و اعصار گذشته باشد، امید معنوی برای سالهای پیش روست. این برای مردی که در گمنامی، ضعف، و فقر به دنیا آمد تحول عجیبی است.»[7]
[1] - در صفحه 59 تاریخ جهانگشای جوینی درباره یامهای زمان چنگیز چنین آمده است «و دیگر چون عرصهی ملک ایشان عریض و بسیط شد و سوانح مهمات نازل، از اعِلام احوال اعداء چاره نبود و اموال از غرب به شرق و از اقصای شرق به غرب نقل میبایست کرد، در طول و عرض بلاد وضع «یامها» کردند و مصالح و اخراجات هر یامی ترتیب کردند و تعیین: از مرد و چهارپای و مأکول و مشروب و آلات دیگر و بر تومانها تحصیص (هویدا و آشکار)، از هر دو تومان یک یام معین کردند تا به نسبتِ شمار بخش کنند و بیرون آرند تا ممّر ایلچیان به سبب نشستن اولاغ دور نیفتد و دایماً رعیّت و لشکر در زحمت نباشند، و بر رُسُل نیز در محافظت چهارپای و غیر آن حکمهای سخت کرده که ذکر آن تطویلی دارد. و سال به سال عرض یامها بکنند، آن چه ناقص باشد و از یامها کم گشته، باز از رعیت عوض گیرند.»
[2] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، صص 69 و 70
[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 99
[4] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 271
[5] - تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، انتشارات امیرکبیر چاپ سوم 1356، ص 287
[6] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص 25
[7] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 11 و 56
8- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 137
همان گونه که در شرح حال چنگیز اشاره گردید و اختلاف نظر در زمان تولد و یا مرگ وی وجود داشت، در مورد تعیین جانشین او نیز همین حالت دیده میشود. اصولاً در طول تاریخ مسألهی جانشینی برای حاکمان اهمیت فراوان داشته است، زیرا همواره شاهد آن هستیم که با وجودِ آینده نگری و انتخاب جانشین همواره تنش و درگیری بین بازماندگان شکل گرفته تا چه رسد به عدم انتخاب که مشکلات افزایش یافته و گاه به نابودی سلسله و حکومتی منجر شده است. چنگیزخان به این امر واقف بود و حتی میخواست قبل از نبرد با خوارزمشاهیان و به توصیهی همسرش جانشینِ خود را معین کرده باشد، ولی به دلیل چالش و تنشهایی باعث تعویق آن گردید.[1] در توصیف این وضعیت رنه گروسه مینویسد: «نبرد خوارزم نقطهی عطفی در زندگی فاتح مغول بود و تا آن لحظه او از زادگاهش مغولستان پا فراتر نگذاشته بود. حتی ناحیهی پکن هم که در آن جنگیده بود به نوعی جزو استپهای مغول محسوب میشد و حال که در جوارِ سرزمینهای اسلامی به دنیای ناشناختهای پا میگذاشت نوعی ترس و دلهره در اطراف خویش احساس میکرد که تاریخ سرّی شرح داده است. یسویی زیبا یکی از همسران سوگلی وی از او پرسید اگر پیشآمدِ نامساعدی روی دهد چه کسی باید جای او را بگیرد. چنگیزخان بدون آن که خشمگین شود پاسخ داد: پرسش عاقلانهای است و هیچ گاه این مطلب به خطا مطرح نشده است، سپس بی درنگ موضوع را با پسر بزرگش جوچی در میان نهاد. جوچی سکوت کرد، اما پسر دومش جغتای که از برادر بزرگ خود نفرت داشت با خشم پرسید: میخواهی میراث را به او بسپاری؟ و بدون هیچ ملاحظهای یادآوری کرد که ریشهی جوچی بیش از یک شکّ و تردید ساده است. آیا جوچی پسر چنگیزخان بود یا پسر رئیس یک قبیلهی مرکیت که مادرش را دزدیده بود؟ او را از سرزمین مَرکیتها برایمان سوقات (ترکی و مغولی و در فارسی سوغات) آوردهاند و نمیتواند فرمانروای ما باشد. جوچی خشمگین از این اهانت، از جا جست و گریبان جغتای را گرفت و به نوعی قضاوت اسلحه را پیشنهاد کرد تا معلوم شود کدام یک تیراندازی ماهرتر است. اگر تو مرا شکست دادی انگشت شستم را قطع کن و اضافه کرد با هم کشتی میگیریم اگر تو مرا انداختی قول میدهم طوری بیفتم که دیگر بلند نشوم و کشمکش آغاز شد. موکالی و موئورچو سعی کردند آنها را از هم جدا کنند، اما چنگیزخان در سکوت نگاه میکرد. سرانجام یکی از خدمتکاران پیرِ فاتح مغول، کلمات لازم را برای ختم غائله پیدا کرد. این شتاب برای چیست، جغتای؟ خان روی تو حساب میکند. پیش از تولد شما مغولستان در آشوب و هرج و مرج دست و پا میزد، همه جا جنگ بین قبایل به چشم میخورد، در هیچ نقطهای امنیت وجود نداشت، از این رو مرکیتها مادرت را دزدیدند. تو با این حرفها به مادرت اهانت میکنی. او چون خورشید پاک است، چگونه در مورد او میتوانی این حرفها را بزنی؟ و چنگیزخان سرانجام سکوت را شکست و به جغتای یادآور شد که جوچی همچنان فرزند ارشد است.
جغتای که اندکی آرامتر شده بود، گفت: ما هر دو ارشدیم و فداکاری خود را به تو اثبات خواهیم کرد. بعد برای خروج از بن بست پیشنهاد کرد جوچی و او مشکلات و مسائل فیمابین خود را با داوری برادرشان اوقدای حل کنند که به سخاوت و درایت شهرت داشت. اگر تاریخ سرّی را بپذیریم، قرار بر این شد اوقدای بدون میانجی تنها از چنگیزخان دستور بگیرد. گویا اوقدای برتر از برادرانش میشد و به صورت جانشینی از پیش تعیین شده درمیآمد. طبق همان متن، جغتای که همواره لطف زیادی به اوقدای داشت قاطعانه پیشنهاد کرد اوقدای با آن که از او کوچکتر است جانشین پدرشان شود و جوچی ناراحت از شکّی که همچنان نسبت به تبارش وجود داشت این پیشنهاد را پذیرفت. با این حال چنگیزخان متوجه شد که تیرگی رابطه و دشمنی بین پسرانش بعد از مرگ او مشکلات وحشتناکی به وجود خواهد آورد. تاریخ سری این نصایح عاقلانه را در دهان او میگذارد؛ احتیاجی نیست شما با هم متحد باشید، دنیا به حدّ کفایت وسعت دارد که هر یک از شما بر سرزمینی حکمرانی کنید. اعقاب خاندان قدیم سلطنتی مغول، خانوادهی آلتان و کوچار را مثال زد که کشمکشهای خانگی از تخت سرنگونشان کرد. سپس دست کم اگر حماسهی مغول را باور کنیم جانشینی خود را به اوقدای داد و تولی چهارمین و جوانترین برادر قول داد او را کمک کند. اگر خواب ماند بیدارش کند و در صورت لزوم وظایف و تکالیفش را به او یادآور شود و با جان و دل تحت فرمان او بجنگد. با این همه به نظر میرسد تاریخ مغولی، رویداد این قضیه را کمی پیش انداخته است، آن جا که میگوید چنگیزخان گفت: اگر نوادگان اوقدای برای حکومت نالایق بودند فرمانروایی باید به نوادگان شاخهی دیگر پسرانش منتقل گردد.
البته لازم به ذکر است که اختلاف جوچی با جغتای پایان نیافت و به هنگام تسخیر گورگنج یا اورگنج پایتخت خوارزم دوباره این اختلافات بروز کرد. برای تسخیر این شهر چنگیزخان ناچار شد سه پسرش جوچی، جغتای و اوقدای را علاوه بر بوئورچو، تولون چِربی (متصدی امور خدمه)، اوسون نویان، و کادا آن به محل گسیل دارد. در طول این محاصرهی سخت جوچی نشان داد که فرماندهی حقیر است. مجادلهی خود را با جغتای از سر گرفت که همواره به شدّت شجره و نسب او را به باد انتقاد میگرفت. در طول شش ماه چنگیزخان برای خاتمه دادن به این اختلافات و برقراری وحدت فرماندهی آنها را یکی پس از دیگری زیر فرمان اوقدای قرار داد که با این ترتیب بیش از پیش چهرهی یک جانشین را به خود گرفت و اوقدای با خلق و خوی ملایم خویش موفق شد بین دو برادر آشتی برقرار کرده و با سعی و جدیّت فراوان انضباط را در سپاه مغول برقرار نماید. تاریخ سری مشاجره و جدال میان جوچی و جغتای و سرانجام قرار گرفتن آنان زیر فرمان اوقدای را مانند رشیدالدین فضلالله شرح نداده است، بلکه پس از تسخیر اورگنجی (اورگنج)، سه شاهزاده مردم سرزمینها را بین خود تقسیم کردند بدون آن که سهمی برای پدرشان در نظر بگیرند. به هنگام بازگشت، چنگیزخان با خشم فراوان به مدت سه روز از پذیرش آنان خودداری کرد و لازم شد بوئورچو، موکالی و چیکی کوتوکو برای آنان پادرمیانی کنند که تسخیر اورگنجی به قدرت و اعتبار ما افزوده، سارتاقول مغلوب شده و سپاه عظیم تو غرق در شادمانی است. پس چرا خشمگینی خان؟ پسرانت به خطای خود پی برده و به شدت از کردهی خود پشیمانند. سخاوتمند باش و آنها را عفو کن. چنگیزخان متأثر از این سخنان، سه شاهزاده را پذیرفت. چون هر سه نفر با عرقِ شرم بر پیشانی و در حالی که جرأت حرکت نداشتند در مقابل پدر صف کشیدند. سه اسلحهدارِ ویژه کونگ قای، کُنگ تاقار و چورماقان به نوبه میانجیگری کردند: همچون شاهینهای جوان به هنگام شکار سه شاهزاده آمدهاند تا رسم جنگاوری بیاموزند، حال که بازگشتهاند آنها را میرانی؟ از طلوع سپیده تا غروب آفتاب، دنیا-دنیا دشمن رو به ما دارند. به سان سگهای درندهی تبتی به هنگام شکار، رهایمان کن تا بر آنان بتازیم و به یاری آسمان و زمین این دشمنان را نابود خواهیم کرد. برایت طلا و نقره و ابریشم و ثروت خواهیم آورد. برایت اقوام و سرزمینها را فتح خواهیم کرد. میخواهی برایت به کلیبهی باکتا (خلیفه بغداد) حمله کنیم؟ این سخنان قلب فاتح را نرم کرد. برای ابراز رضایت از سه خورجین خود کونگقای و کونگ ناقار را در سلک ملازمان شخصی خویش درآورد و همان لحظه به چورقانان مأموریت داد برای نبرد با خلیفهی بغداد حرکت کند، ادعایی که در واقع امر تاریخش به عقب برده شده است.
رنه گروسه سیر تحولات جانشینی را بر مبنای سنّت مغول تا واقعیت دارای ابهام میداند. او برای روشن شدن موضوع چنین مینویسد « بر اساس سنّت مغول پس از مرگ چنگیزخان نیابت سلطنت به جوانترین پسرش تولی واگذار شد؛ و او بود که در بهار سال 1229م قوریلتای سران قبایل را در قصبهی کودهئه آرال (جزیره بایر) در ساحل کرولن به منظور انتخاب خان بزرگ تشکیل داد. همچنین باید این گواهی تاریخ سری را که رشیدالدین فضلالله نیز تأیید کرده است را باور کنیم که چنگیزخان اوقدای را به جانشینی خود انتخاب کرد. البته اگر روایت رشیدالدین فضلالله را باور داشته باشیم به تولی تمایل بیشتری داشت لازم بود برای پیشگیری از یک تفرقهی مخاطرهآمیز، یهلیو چوتسای مشاور ختایی چنگیزخان، خودش در کار مداخله کند. یهلیو چوتسای به تولی یادآور شد که پدرش اوقدای را به جانشینی برگزیده است و او نه تنها باید به این انتخاب احترام بگذارد، بلکه باید در تحقق آن کوشا باشد. تولی مطیع این توصیه شد و آخرین خواستهی چنگیزخان یعنی گزینش اوقدای را اعلام داشت.
مشکل میتوان مفهوم دقیق گردهمایی قبایل یا قوریلتای را برای جانشینی درک کرد. دو سال فترت (تابستان 1227- بهار 1229م) میان سلطنت دو شاه، یعنی از مراسم سوگواری و تدفین تا انتخاب اوقدای، حد فاصلی که طی آن تولی نیابت سلطنت را داشت، این حق را میدهد که گمان کنیم چنین فاصلهی زمانی مدیدی خالی از تحرکات و دسایس نبوده است. این درست است که اوقدای برگزیدهی پدر بود، ولی سنّت مغول نه تنها نیابت سلطنت، بلکه فرمانروایی بر اونون کرولن و تولای علیا و قسمت اعظم سپاه مغول را در اختیار تولی قرار میداد که عنوان اوتچیگین را داشت. آیا این ترفندی از جانب این شاهزادهی نورچشمی بود؟ شرح رشیدالدین فضل الله بیشتر متمایل به این جنبهی قضیه است. از سوی دیگر رشیدالدین فضلالله نیز چون یوانشی و سایر تاریخنگاران ایرانی و چینی روی امتیازات تولی تکیه کردهاند و مدارک باقی مانده در دربار قوبیلای و هولاکو این برتریها را به ما منتقل کردهاند. آیا این پرسش پیش نمیآید که منابع و مآخذ چینی و ایرانی قصد حفظ محبوبیت تولی را داشتهاند تا برای جانشینی نوادگان او حقانیتی به وجود آورند؟ در این زمینه اوقدای را میبینیم که به لطف و اصرار و حتی رأی تولی، به صورت خان مغول درمیآید. شاید بیمناسبت نباشد در این جا پیشاپیش مونگکا و قوبیلای را به خاطر آوریم. به هر حال شاهزادگان به پیشنهاد تولی برای پذیرش تخت مغول از اوقدای دعوت کردند، ولی او مدتها از پذیرش این پیشنهاد عذر خواست و گفت: تولی که هیچ گاه از کنار پدرشان دور نبوده است بیش از دیگران در جریان نقشههای او بوده و از این رو برای ادامهی راه پدر مناسبترین فرد است. چهل روز تمام طول کشید تا او را راضی کردند و سرانجام از سوی برادر ارشدش جغتای و عمویش تموغه اوتچیگین بر تخت نشست. تولی جام را به او تقدیم داشت و تمامی حضار به نشانه تسلیم و احترام کلاهها را از سر برداشته، کمربندها را روی دوش انداختند و سپس به سنّت مغول با نُه بار خم کردن زانوها به عنوان خاقان (قاآن ) یعنی خان بزرگ به اوقدای احترام کردند. بر اساس متون چینی این واقعهی رسمی در سیزدهم سپتامبر 1229م به وقوع پیوست. شاید لازم باشد یک بار دیگر از خود بپرسیم، آیا نویسندگان منابعی که در اختیار ما است نقطه نظرهای ویژهی حاکم بر شرایط و اوضاع محیط خود را ننوشتهاند؟ متن مغولیِ تاریخ سری تاریخ سال موش را دارد که دست کم و به عقیدهی عموم سال 1240م و زمان فرمانروایی اوقدای است و از این رو تعجبی ندارد که میبینیم روی حقانیت و مشروعیت انتخاب اوقدای با توجه به نظر خود چنگیزخان اصرار میورزد. در حالی که برخلاف آن جامعالتواریخ مدتها پس از این رویداد به زور سعی در مشروعیت دادن به انتقال قدرت از خانواده اوقدای به خانواده تولی دارد. چون در دربار خانهای ایران به سر میبرد که از نوادگان تولی هستند و اصرار او روی این نکته که قسمت اعظم سران حاضر در قوریلتای انتخاب تولی را ترجیح میدادند و به خاطر اقدام و لطف خالصانهی او بود که اوقدای سرانجام انتخاب شد نیز از همین امر ناشی میشود. اگر روایت تاریخنگاران ایرانی را باور داشته باشیم اوقدای انتخاب خود به فرمانروایی را مدیون نفوذ یهلیو چوتسای است که در تمام طول سلطنتش نیز همواره نفوذی عمیق در سیاست امپراتوری داشت و سعی میکرد اصول سلطنت موروثی و ادارهی امور به شیوهی چینیها را وارد سنّت مغول کند. تونگ کیین کانگ مو این کلمات را از زبان او میگوید که یک امپراتوری را به سادگی سوار بر اسب میتوان گشود، ولی حکومت کردن به هیچ وجه سوار بر اسب ممکن نیست. با این تلقی بود که اوقدای در نقطهای (مسلماً منتخب چنگیزخان) برای خود پایتخت یا به عبارت ترک و مغول، اردوبالیغی (شهر دربار) بنا کرد. این شهر بعدها به قراقروم معروف شد که چینیها آن را هولین نامیدند. باید یادآوری شود که این محل درست در منطقهی اردوبالیغ قدیمِ خاقانهای اویغور سدههای هشتم و نهم میلادی بود که قرابالقاسیون (سیاه شهر) کنونی است. محلی که اقامتگاه دایم اسلاف اویغورها یعنی خاقانهای سلسلهی توکیو پیش از سدههای میانی بود. همچنین میبینیم ناحیهی قراقروم که برای حکومت مغولستان انتخاب شد به طور محسوسی در مرکز این امپراتوری قرار دارد و افزوده بر این بین سرچشمههای اونون و کرولن زادگاه چنگیزخان و تیولهای اوقدای در سواحل ایرتیش سیاه و ایمیل است. برای آن که از علاقه و شاید اجبار از جانب تولی در تفویض انتقال قدرت وجود داشته باشد به این روایت میتوان اشاره کرد که اوقدای پس از نبرد با کینها و فتح هونان به شدت بیمار شد و به مغولستان بازگشت. تاریخ سری میگوید ارواح خبیثهی آب و خاکِ سرزمین کینها از او انتقام گرفتند. اما تولی داوطلبانه حاضر شد پیشمرگ برادر شده و به جای او انتقام ارواح خبیثه را تحمل کند. جادوگرانی که برای شفای اوقدای فرخوانده شده بودند تا با افسون خود او را از مرگ نجات دهند، ظرفی چوبی و پر از آب جادویی همراه داشتند. تولی به عنوان پیشمرگ اوقدای مایع کُشنده را سر کشید در نتیجه چند روز بعد اوقدای شفا یافت و تولی به سوی مرگ رهسپار شد. داستان این فداکاری مو به مو در تاریخ سری و جامعالتواریخ نقل شده استف ولی جوینی مرگ تولی را به علت نوشیدن این معجون نمیداند و مینویسد او به علت زیادهروی در میخوارگی دو- سه روز پس از بازگشتن از چین (نهم اکتبر 1232م) مُرد. در آن زمان فقط سی و نه سال داشت. جوینی در ادامهی ماجرا میگوید اوقدای پس از مرگ این برادر محبوب و مورد علاقهاش برای تسلای غم سنگین خویش به الکل پناه برد و هربار که سیاه مست بود به یاد تولی اشک از چشمانش سرازیر میشد.»[2]
درباره انتخاب چنگیزخان که چرا پسر سوم خود را برای جانشینی برگزید دلیل موثقی وجود ندارد. برخی انتخاب اوگتای را به دلیل سازگاری بیشتر و عدم تعصب و سخت گیری او میدانند، زیرا جغتای بسیار متعصب و سختگیر نسبت به قوانین یاسا و کشتار بود. البته اوگتای نیز فردی شایسته و لایق نبوده است و رشیدالدین فضلالله درباره او مینویسد: «قاآن به غایت شراب دوست و مدمنالخمر (دائمالخمر) بود و افراط در آن باب کردی. روز به روز ضعیفتر میگردید، چندان که مقرّبان و نیکخواهان او سعی میفرمودند تا منع کنند، میسّر نمیشد و علیرغم ایشان بیشتر میخورد. جغتای امیری را به اسم شحنگی جهت محافظت او معین گردانید تا نگذارند که زیاده از چند کاسهی معیّن بخورد و چون از فرمان برادر تجاوز نمیتوانست کرد به جای کاسه کوچک، کاسه بزرگ میخورد تا به عدد همان باشد.»[3] در این رابطه دکتر شیرین بیانی یکی از دلایل تمایل چنگیز به اوکتای را ناشی از دوراندیشی او در حکمرانی آینده در مقابل فرهنگهایی چون ایران میداند و مینویسد: «صلاح چنین بود که شخصیتی ریاست این منطقه (ایران) را به عهده بگیرد که پس از خاتمهی پیروزیها با مسلمانان به نرمی و با روش خود آنان عمل کند وگرنه هر زمان امکان بلوا میرفت و محتمل بود که ارکان قوام نیافتهی امپراتوری متزلزل شود. چنگیز شخصاً در طول زندگی پر فراز و نشیب خود و در مواقع خطیر ثابت کرده بود که باید شرایط مکان و زمان را با حزم و دوراندیشی در نظر گرفت و در موقع لزوم از اغماض و چشم پوشی دریغ نکرد و گهگاه از کنار سنّت و قانون با احتیاط گذشت. یکی از اسرار موفقیتش همین انعطافهای گاه و بیگاه در زیر لفاف استقامت و خشم بی امان بود. پس میتوان چنین انگاشت که در انتخاب جانشین نیز رعایت این نکات حسّاس را برای اداره و حفظ امپراتوری نوپا و پهناور از نظر دور نداشته است.»[4]
برای آن که تا حدودی مسألهی انتخاب اوکتای نسبت به جانشینی و تمایل اولیهی چنگیز روشنتر شود به روایت دکتر ابراهیم تیموری به هنگام حمله به خوارزمشاه بعد از مشاورهی همسرش اشاره میگردد: «چنگیزخان بلافاصله در مورد این موضوع نظر جوجی پسر ارشد خود را پرسید؟ جوجی سکوت کرد و چیزی نگفت. جغتای دومین پسر که از جوجی بیزار بود با تندی از پدر پرسید، آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ جغتای بدون پردهپوشی به پدرش یادآوری کرد که اصل و نسب جوجی مورد تردید است. جوجی پسر چنگیزخان میباشد یا پسر رئیس مرکیتها که مادرش را به اسارت گرفته بود؟ او از سرزمین مرکیتها آمده است او نمیتواند فرمانروای ما باشد! جوجی از این موضوع ناراحت و خشمگین گردید و بین او با جغتای کار به مشاجره و منازعه کشید. از آن جا که هر دو تیراندازی ماهر بودند حتی میخواستند در این باره به نوعی زورآزمایی متوسل شوند. با آن که چنگیزخان شاهد این بگومگو بود سکوت نمود، ولی بعضی از اطرافیان دو برادر را جدا کردند و به جغتای تفهیم نمودند که با توجه به اوضاع آشفته و نا امنِ دوران قبل از به قدرت رسیدن چنگیزخان وقایعی مانند ربودن مادر آنها توسط مرکیتها زیاد اتفاق میافتاده است و در هر حال به میان کشیدن این موضوع با چنان لحنی توهین به مادر خودش میباشد. وقتی چنگیزخان سکوت خود را شکست و خاطرنشان ساخت که جوجی پسر ارشد او میباشد، جغتای آرام شد و اظهار نمود ما هردو پسران بزرگتر هستیم و اخلاص و فداکاری خود را به تو نشان خواهیم داد. جغتای ضمناً پیشنها نمود او و جوجی در مواقعی که با هم اختلاف پیدا کردند به نظر و حکمیت برادرشان اوگتای که به ملایمت و بلندنظری شهرت داشت مراجعه خواهند کرد. به همین جهت وقتی به هنگام محاصره و تصرف گرگانج بین جوجی و جغتای اختلاف بروز کرد چنگیزخان فرماندهی کل سپاه را به اوگتای داد و دو برادر بزرگتر را مجبور به اطاعت نمود. بنا به نوشتهی همان تاریخ سرّی مغولان ظاهراً جغتای که به اوگتای بیاندازه علاقه داشته است پیشنهاد کرده بود که اوگتای با وجود آن که کوچکتر است جانشین پدر گردد و جوجی نیز با وضع و موقعیتی که داشت این نظر را ناچار پذیرفته بود. به روایت رشیدالدین فضلالله، چنگیزخان مدتها درباره این که تخت و قاآنی را به اوگتای یا به تولوی بدهد میاندیشیده و ظاهراً چون طبق عادت و رسم قدیمی مغولان میبایست یورت و مقام اصلی و خانه پدر را به پسر کوچکتر داد، ابتدا در نظر داشته است که تولوی را جانشین خود کند، اما بعد گفته بود کار تخت و پادشاهی کاری مشکل است و در نتیجه اوگتای را برای جانشینی خود مناسبتر دیده بود. احتمالاً چنگیزخان در این باره با یه لیو تسای مشاور ختاییالاصل خود نیز مشورت نموده بود و این مرد نیز نظرِ خان را مبنی بر انتخاب اوگتای به جانشینیاش تأیید کرده بود. در نتیجهی این اختلافات تعجبی نخواهد بود که بعدها شاهزادگان و اشراف مغول وقتی متوجه شدند که در میان فرزندان و نوادگان اوگتای مرد صلاحیتداری وجود ندارد تاج و تخت سلطنت را به یکی دیگر از نوادگان چنگیزخان یعنی منگو پسر تولوی انتقال دادند.»[5]
از آن جا که یکی از منابع مهم دوران مغول کتاب رشیدالدین فضلالله میباشد به دیدگاه وی در مورد مسألهی جانشینی چنگیزخان اشاره میگردد. «اوکتای قاآن پسر سوم چنگیزخان است و خاتونِ او بورته فوچین که مادرِ پنج پسر و پنج دختر معتبر بوده، از قوم قنقرات دختر دی نویان. نام اوکتای در اول .... بوده، او را خوش نمیآمد و بعد از آن نام او اوکتای کردند و معنی این لفظ عروج باشد بر سربالا. و به عقل و کفایت و رأی و تدبیر و ثبات و وقار و جوانمردی و عدل گستری معروف و مشهود بوده، ولیکن عشرتدوست و شرابخوار بوده و بدان سبب چنگیزخان احیاناً او را بازخواست و نصیحت فرمودی و چون چنگیزخان احوال فرزندان را تجربه کرده بود و دانسته که هر یک لایق چه کارند، در حالِ تختِ قاآنی تردیدی داشته، جهت اوکتای قاآن میاندیشید و گاهی جهت پسر کوچکتر تولوی خان فکر میکرده و اگرچه عادت و رسم مغول چنانست از قدیم، باز که یورت و مقام اصلی و خانهی پدر، پسر کوچکتر داند، بعد از آن گفته که کار تخت و پادشاهی کار مشکل است، اوکتای بداند و آنچ خلاصه است از یورت و خانه و اموال و خزاین و لشکر که من اندوختهام جملهی تولوی بداند و به هر وقت که در آن باب با پسران مشورت کردی، چون رأی پدر چنان میدیدند، به تمامت بر آن متفق میشدند و تقویت آن میکردند و آخرالامر چون او را در ولایت تنکقوت مرض طاری شد – چنانچ گفته آمد – خلوت ساخت و او را ولیالعهد گردانید، تخت و قاآنی بر وی مقرّر داشت و نیز هر پسری را راهی معین گردانیده، فرمود که هر که را دلخواه ... به جوجی پیوندد و هر که خواهد که یوسون و آداب و بیلکها نیکو بداند، پیش جغتای رود و هر که را میل به جوانمردی و سخاوت باشد و نعمت و اسباب خواهد به اوکتای تقرّب جوید و هر که خواهان شجاعت و نامآوری و لشکر شکنی و ملک گیری و جهانگشایی باشد ملازمت تولوی نماید. و نیز پسران و امرا و لشکرها تعیین کرده و چنانچ در داستان او ذکر رفت، به هر یک از ایشان قسمتی معین علیحده داده.»[6]
میدانیم که این اختلافات بر سرِ جانشینی تنها شامل فرزندان بورته میباشد، زیرا فرزندان دیگر چنگیزخان از آن موقعیت محروم شده بودند. «چنگیزخان زنان جاریهای زیادی داشت. بنا به روایت جامعالتواریخ پنج زن مهم چنگیز عبارت بودند از برته فوجین، قلان خاتون، بیسوکات، کونجوخاتون و بیسولون. پسران چهارگانه چنگیز که مصدر امور شدند از همسر اولش برته فوجین بودند. او فرزندان خود را که از مادران چینی بودند از حق سلطنت محروم کرد. او سی فرزند بعد از خود به جای گذاشت. چهار فرزند او در حیات پدر به ادارهی جامعه مکلّف بودند. جوچی در دربار به کارهای مربوط به شکار رسیدگی میکرد. جغتای به امور مربوط به عدالت (یاسا)، اوگتای به امور مالی و تولوی به کارهای نظامی میپرداخت. سهم فرزند بزرگش جوچی از امپراتوری شامل سیبری غربی، دشت قبچاق و خوارزم تا سواحل دریای سیاه بود. جغتای فرزند دوم از ماوراءالنهر تا ترکستان غربی را صاحب شده بود. اوگتای سومین فرزندش با تصمیم قوریلتای به مقام خان بزرگ انتخاب شد. به تولوی فرزند کوچک نیز قلمروهای مرکزی امپراتوری مغولستان داده شد.»[7]
در موضوع جانشینی چنگیزخان و اختلاف بین چهار پسر او نام جوجی فرزندِ بزرگِ بورته بسیار مطرح شده است که پدر واقعی او کیست؟ جوجی به یقین فرزند واقعی چنگیز نیست، زیرا زمان تولد وی بعد از آزادی مادرش از اسارت مرکیتها بوده و نام جوجی به معنی مهمان نورسیده به وی اطلاق شده است.[8] البته باید گفت که چنگیز وی را به فرزندی پذیرفته بود، ولی تولد چنین فرزندانی در جامعهی صحرا گرد مغول که جنگهای ممتد رواج داشته است امری معمول و عادی به نظر میرسیده است، زیرا «در نزد مغول به مسألهی دیگری برمیخوریم و آن حرامزادگی فرزندان است. در بین قبایل و ایلات پیوسته جنگ و جدال وجود داشت و قوم فاتح قبیلهی مغلوب را غارت میکرد. از جمله غنایمی که بسیار گرانبها و ارزنده بود، زنان و دختران زیبا و شاداب بودند که چه بسا این زنان به هنگام اسارت باردار بودند. فرزندان این زنان که در قبیلهی مهاجم به دنیا میآمدند جزء افراد آن قبیله محسوب نمیشدند و پس از این که به سن رشد میرسیدند آنان را طرد میکردند تا بروند و قبیلهای جداگانه برای خود فراهم آورند. این از نظر حفظ اصالت و پاکی قبایل بود، ولی در تاریخ به استثناهایی در این مورد برمیخوریم که مهمترین نمونه را در زندگی خود چنگیز مییابیم. تصور میرود که دلیل این امر استثنایی علاقه و احترامی بوده که خان مغول برای همسرش برته قائل بوده است. میدانیم که این زن به دست مارکیتها اسیر شد و چیلگار یکی از رؤسای آن ایل او را تصاحب کرد. برته به هنگام اسارت باردار شده بود. پس از آن که چنگیز او را آزاد کرد پسری به دنیا آورد که جوجی نامش نهادند و همو فرزند ارشد چنگیز شناخته شد. هنگامی که خان مغول به امور جانشینی خود رسیدگی میکرد، جغتای فرزند دوم وی چنین گفت: پدر، تو جوجی را طلبیدهای. آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ ولی او از قبیلهی مارکیت است. آیا ما به خود اجازه میدهیم که وی بر ما حکومت و فرمانروایی کند؟ با وجود اعتراض و مخالفت برادران به دستور چنگیز، جوجی برادر ارشد و قانونی سایر فرزندان او شناخته شد، ولی جانشین پدر نشد.»[9]
از آن جا که جوجی یکی از فرزندان ارشد خان بزرگ محسوب میشده است و چنگیز نیز در مراحل مختلف آن را اعلام کرده و قسمت بزرگی از سرزمینهای متصرفی را به روایت جوینی از حدود قِیالیغ و خوارزم تا اقاصی سَقسین و بلغاز و از آن جانب تا آن جا که سُم اسب تاتار رسیده است به او سپرده بود، شرحی کوتاه از وی لازم به نظر میرسد. رشیدالدین در توجیه و زیبایی آن میهمان نورسیده مینویسد: «پسر بزرگتر جوجی بود که تمامت پادشاهان و شهزادگان که در دشت قبچاقاند از نسل ویاند. و چنان تقریر میکنند که در وقتی که چنگیزخان با قوم مرکیت جنگ کرد و ایشان غالب آمدند، برته فوجین به جوجی حامله بود. قوم مرکیت او را به غارت ببردند و به جهت آن که در آن وقت میان مرکیت و اونک خان صلح بود او را پیش اونک خان فرستادند. اونک خان او را عزیز و محترم میداشت و بنا بر دوستی قدیم که با پدر چنگیزخان داشته و آن که چنگیزخان را فرزند میگفته، به نظر عروس بر او نگاه کرد و امرای او گفتهاند: چرا او را نمیستانی، جواب داده که عروس منست، از مروّت و مردمی دور باشد به نظر خیانت بر وی نگاه کردن. و چون چنگیزخان از آن حال خبر یافت سبا را که جدّ سرتاق نویان بوده، از قوم جلایر، پیش اونک خان فرستاد و آن خاتون را طلب داشت. اونک خان او را مراعات کرده به وی سپرد. چون روی به خدمت چنگیزخان نهادند در راه جوجی به وجود آمد و جهت آن که راه مخوف بود و مجال مقام و ترتیب گهواره نه، سبا قدری آرد خمیری نرم کرد و او را در آن پیچیده و در دامن خود گرفت و به آزرم بیاورد تا اعضای او درد نیاید و نام او بدان سبب جوجی کردند که ناگاه در وجود آمده.»[10]
در هر صورت خواه از جانب پدر یا توطئهی برادران جوجی عمری طولانی نیافت و قبل از مرگ چنگیز از دنیا رفت. یکی از این موارد روایت دکتر ابراهیم تیموری است که با کمک و نقل از بارتولد مینویسد: «به روایت جوزجانی، جوجی چنان به سرزمین قپچاق علاقهمند شده بود که گمان میبرد در همهی جهان زمینی از این نزهتر و هوایی از این شهر خوشتر نتواند بود. جوجی از این که پدرش آن همه مردم را به قتل رسانده و آن قدر شهرها را ویران ساخته ناراحت بود و به نزدیکان خود میگفت: چنگیزخان دیوانه شده است. بدین جهت در صدد بود پدر را در شکارگاه هلاک کند و با کمک مسلمانان به عمران و آبادی بپردازد، اما جغتای از این اندیشهی برادر با خبر شد و پدر را مطلع گرداند. چنگیزخان نیز معتمدان خود را مأمور کرد تا جوجی را زهر دادند و به قتل رساندند. به هر حال جوجی شش ماه قبل از مرگ پدر یعنی حوالی ماه فوریه سال 624/1227 وقتی در استپهای شمال آرال به سر میبرد و در حدود چهل سال داشت.»[11]
[1] - عباس اقبال در صفحه 109 کتاب تاریخ مغول در مورد تقسیمبندی مناطق قبل از فوت چنگیزخان مینویسد: «تقسیم ممالک چنگیزی بعد از فتح چین شمالی و ممالک کرائیت و نایمان و اویغور و تنگغوت و قراختائیان و خوارزمشاهیان در ایام حیات چنگیز به ترتیب ذیل صورت گرفت:
1 – ختا یعنی چین شمالی نصیب اُتوکین نویان برادر چنگیز شد.
2- ممالک واقع بین شهر قبالیغ از بلاد کاشغر تا آن طرف شهر بلغار یعنی تا منتهی حدّی که از سمت مغرب پای لشکر تاتار به آن جا رسیده بود سهم جوجی گردید و این ممالک عبارت بود از درهی علیای سیحون و سرزمین خوارزم و دشت قبچاق و مساکن طوایف قُمان (روسیه جنوبی) و بلغار و باسقرد (دامنههای جبال اورال) و قرقیز (سیبری غربی). چون جوجی قبل از فوت پدر مرد، این اراضی به باتو پسر او رسید.
3- ممالک سابق قراختائیان و ماوراءالنهر به جغتای رسید و سرحد مملکت او از یک طرف سرزمین قوم اویغور بود و از طرفی دیگر سمرقند و بخارا و شهرهای آلمالیغ و بیش بالیغ و تورقان و قره شهر و کاشغر و یارقند و و ختن و فرغانه و چاچ و اترار و بناکت و سمرقند و بخارا و بدخشان و بلخ و بامیان و قندوز یعنی نقاطی که آنها را امروز به اسم ترکستان (اعم از ترکستان غربی یا شرقی یا ترکستان افغانستان میخوانند جزء قلمرو او حساب میشد و مرکز او در شهر قناس از بلاد مجاور آلمالیغ بود.
4- یورت اصلی اجداد چنگیز یعنی درّههای انهار کرولن و انن و ارخن و دامنههای جبال قراقروم بنا به رسم مغولان به جوانترین فرزند چنگیز یعنی تولوی رسید و او مدت دو سال (از 624 تا 626) تا موقعی که تکلیف جانشینی چنگیز رسماً معین شد به کمک سه نفر مشاور به جای پدر حکومت میکرد.
5- سهم اوگتای ولیعهد چنگیز از همه کمتر بود و احصار داشت به ناحیه جبال تارباگاتای و اطراف دریاچهی آلاگول و حوضهی نهر ایمیل که به آن دریاچه میریزد و در مغرب مغولستان واقع است.»
[2] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، برگفته از صفحات 165 تا 212
[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 352
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و جلد دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 131
[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 328
[6] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 443
[7] - ترکان، مغولان و گسترش فرهنگ ایران، دکتر محمد تقی امامی خویی، انتشارات نگارستان اندیشه، تهران 1400، ص 107
[8] - دکتر شیرین بیانی در پاورقی صفحه 79 کتاب زن در عصر مغول دربارهی تولد جوجی به نقل از جامعالتواریخ مینویسد: «جوجی فرزند ارشد چنگیز در راه و به حالت کوچ نشینی به دنیا آمد و چون وسایل بچه همراه مادرش نبود، به ناچار خمیری نرم با آرد درست کردند و طفل را برای این که از گزند سرما محفوظ بماند لای آن پیچیدند تا به یورت خود رسیدند.»
[9] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 52
[10] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 223
[11] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 332
12 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 130
رنه گروسه در توصیف آخرین حوادث بعد از فوت چنگیزخان مینویسد: « نینگ هیا در شرف سقوط بود. ایلوکو بورکان سردار تانقوت که مغولان او را چیدورکو و چینیها هیالی هیین مینامیدند، تسلیم شد. وی برای تسلیم شهر یک ماه فرصت خواست. آیا چیزی از بیماری چنگیزخان شنیده بود و به دنبال زمان و فرصتی میگشت؟ واقعیت این که چنگیزخان که از سقوطِ اسب در سال پیش بهبود نیافته بود بیش از پیش احساس ضعف و ناتوانی میکرد. فرارسیدن تابستان و گرمای هوا طاقتش را گرفته بود و مجبور شد برای استفاده از هوای ییلاق به نواحی کوهستانی رودخانهی تسینگ چویی در جنوب و حومهی لونگتو در شمال غربی پینگ لانگ کنونی برود. چون نزدیک شدن مرگ را احساس کرد اوقدای و تولی پسران دردانهاش را فراخواند و آخرین نصایح خود را به گوششان زمزمه کرد. نصایحی که جوینی و رشیدالدین فضلالله بازگو کردهاند: فرزندانم من دیگر به پایان راه رسیدهام. به یاری خدای آسمانها برایتان چنان امپراتوری بزرگی را فتح کردهام که از مرکز تا پایانهی آن یک سال راه است. اگر علاقه به حفظ آن دارید متحد بمانید و این اتحاد را از دست ندهید، دست در دست هم بر دشمنان بتازید و در راه اعتلای ثروت و قدرت افراد وفادارتان کوشا باشید. یکی از شما باید تخت سلطنت را اشغال کند. اوقدای جانشین من است. پس از مرگم به این انتخاب احترام بگذارید. جغتای که حضور ندارد مبادا گرفتاری ایجاد کند. در این جا هیچ نامی از جوچی پسر ارشد به میان نیامده است. رفتار قهرآمیز و مرموز او در اعماق ناحیهی فرمانرواییاش در استپهای شمال آرال این بیم و بدبینی را پیش آورده بود که مبادا ناخوشنود از عدم انتخابش به جانشینی و آن هم به دلیل نامشروع بودنش سر به شورش بردارد و یاغی شود. در 1227م حتی چنگیزخان به این فکر افتاد که هیأتی را برای مجازات او اعزام دارد، ولی معلوم شد علت عدم حضورش در پیشگاه پدر بیماری بوده است. به هر حال نزدیک به فوریه 1227 جوچی در اثر شدت بیماری مُرد. جوچی فقط شش ماه قبل از فاتح به گور رفت. یوان شی میگوید: چنگیزخان در هجدهم اوت 1227 در اردوی تابستانی خود واقع در ساحل تسینگ چویی و لونگ تو در غرب پینگ لئانگ جان داد و بر اساس محاسبهی آقای پلیو هنوز شصت سالش نشده بود.
به روایت یوان شی، چنگیزخان در بستر مرگ برای اطرافیانش طرح نبرد نهایی با کینها را تشریح کرد. این سرزمین را قلعهی تونگ کونان از شمال غربی پوشش میداد و مانع نفوذ دشمن از سمت خنسی به هونان میشد. قلعهی تونگ کوان از جنوب به وسیلهی کوههای لین خان و از شمال به وسیلهی رودخانهی زرد محافظت میشد و غیر قابل نفوذ بود. چنگیزخان به پسرانش توصیه کرد با حمله به هونان جنوبی و از طریق ناحیهی تانگ و تنگ یعنی نان یانگ امروزی محل را دور بزنند و از آن جا باید به پایتخت کینها، تالئانگ یا پیین لئانگ که کان فونگ فوی فعلی است حمله کنند. در عمل نیز اوقدای و تولی همین طرح را در زمستان 1231- 1232م به اجرا درآوردند. اوقدای به جبههی رودخانه زرد در شمال و در نقطهی هوچونگ مقابل تونگ کوان حمله برد، در حالی که تولی در طول هونان جنوبی حرکتی بزرگ و چرخشی را آغاز کرد که به مغولان اجازه داد سرزمین کینها را گازانبری در میان بگیرند و فتح خود را استوار کنند. با این ترتیب میتوان گفت که این فتح نیز یک پیروزی پس از مرگ برای چنگیزخان و مدیون نقشهی جنگی او بود. سقوط نینگ هیا و سرزمین تانقوتها نیز پیروزی پس از مرگ برای او بود. تاریخ سری میگوید بورکان (چیدرکو) فرمانروای تانقوتها برای تسلیم محل و تقدیم بتها و ظروف طلا و پسران و دختران و اسبها و شترها (به سنت مغولان همه چیز به تعداد نُه ارزشیابی میشد، زیرا همان گونه که عدد هفت در نزد ما جایگاه خاص دارد در نزد مغولان عدد نُه اهمیت داشت و تقدس عدد نُه از دیرباز در خون آنان ریشه داشت.) نزد چنگیزخان آمد، ولی در همین منبع آمده است که چنگیزخان فقط به او اجازه داد مراتب تهنیت و ارادت خود را از پشت در به عرض برساند. بعد به سردار وفادارش تولون چِربی (پیشکار) مأموریت داد با دست خود چیدرکو را بکشد. حقیقت امر این است که چنگیزخان به هنگام تسلیم فرمانروای تانقوت مرده بود و چنان که جوینی و پس از او رشیدالدین فضل الله میگوید به سفارش خود او با دقت و وسواس فراوان مرگ او را مخفی نگه داشته بودند تا محاصره شدگان روحیه نگیرند و شهامت پیدا نکنند و بدون شک پیش از مرگ به تولون چِربی سفارش کشتن او را داده بود. تاریخ سری میگوید چنگیزخان در بستر مرگ حق شناسی فراوان خود را از نصایح عاقلانهی این سردار در سال پیش ابراز داشت: تولون، این تو بودی که در آریوکا چون از اسب سقوط کردم نگران سلامتیام بودی و میخواستی به فکر خود باشم. اما من به نصیحت تو گوش ندادم و برای مجازات تانقوتها و به سخنان دندانشکن و جسارت آمیزشان تا این جا آمدم. دست کم تِنگری جاویدان آنها را به چنگ من انداخته و انتقام گرفته شده است. بورکان، من تمام هدایایی را که تانقوتها برایم فرستادهاند از جمله خیمهی مزیّن، جامهای طلا، ظروف طلا، همه را به تو میبخشم.
از اینرو گویا چنگیزخان میدانست که ادامهی جنگ با آن وضع جسمانی بی چون و چرا به مرگش منتهی خواهد شد. پس چیدرکو مسؤول مرگش بود و بایستی مجازات میشد. به این ترتیب که فرمانروای تانقوت و شماری از مردمش کشته شدند و به عنوان قربانی به کالبد چنگیزخان تقدیم گردیدند. باید به او نشان میدادند که آخرین دستوراتش به اجرا درآمده، انتقامش گرفته شده و تانقوتها نابود گردیدهاند. به هنگام استراحت ابدی من، اعلام کنید آنان تا آخرین نفر کشته شدهاند و خان، نژادشان را نابود کرد. با این همه قتل عام نبایستی کامل اجرا شده باشد چون خیل عظیمی از اسرای تانقوت تقدیم ملکه یسویی شدند که فاتح مغول را در این نبردِ آخرین همراهی کرده بود. آن گاه گروه مشایعت کنندگانِ جنازه به سمت مغولستان به حرکت درآمد. جوینی و رشیدالدین فضلالله تأکید میکنند که مغولان در مسیر خانسو به کرولن تمام افراد سر راهشان را کشتند تا مبادا پیش از اقدامات لازمِ مقدماتی خبر مرگ خان به گوش کسی برسد و این خبر زمانی منتشر شد که جنازه به اردوی بزرگ در کنار سرچشمههای کرولن رسید. در آن جا جسد به ترتیب در اختیار همسران اصلی خان قرار گرفت و شاهزادگان و سرداران سپاه و زعمای قوم اجازه یافتند هر یک به نوبهی خود به عزاداری بپردازند. اما چون بعضی از سرداران برای رسیدن به محل سه ماه راه در پیش داشتند این ابراز تأثرها مدت مدیدی به طول انجامید. در پایان جسد را در نقطهای که خود چنگیزخان انتخاب کرده بود یعنی در نزدیکی کوههای بورقان قالدون و چشمههای اونون، کرولن و تولا به خاک سپردند. "روزی به هنگام شکار چنگیزخان زیر سایهی شاخ و برگ انبوه درخت کهنسال و تک افتادهای به استراحت پرداخت. لحظاتی در حالت خواب و بیدرای گذراند و گفت: این محل جایی است که میخواهم جسدم را به خاک بسپارند."
گور را همچنان رها کردند تا روی آن را علف بپوشاند و محل دقیقش مشخص نگردد. این است شرحی که تاریخ به ما میدهد. ولی افسانهی حماسی مغول که چهار سده پس از این، ابتدا به پایمردی آلتان توباچی سروده میشود و سپس از سوی سانانگ سچن جمع آوری میگردد با جزئیات و حواشی زیاد مزین است. جسد خاقان را برای انتقال به زادگاهش در ارابهای قرار دادند. به گفتهی آلتان توباچی یکی از سرداران مغول به نام گلگویتای جسد چنگیز را مخاطب قرار داده و گفت: سرور من دیروز چون عقاب به پرواز در میآمدی و امروز ارابهای لنگان تو را حمل میکند. آیا به راستی ترک همسر و فرزند کردهای؟ سرور و ارباب من، در گذشتهای نه چندان دور همچون شاهینی با شور و شادی در آسمان چرخ میزدی. اکنون چون کرّه اسبی بازیگوش و پرشور، پس از حرکاتی پرشتاب خسته افتادهای؟ پس از شصت و شش سال زندگی میخواستی به مردمت شادی و آرامش عطا کنی، اما سرور من، خود را از آنان جدا کردهای. و سانانگ سچن مینویسد: در میان این نالهها و شیونها ارابه به حرکت درآمد، ولی ناگهان چرخهای ارابه در زمین سخت و محکم فرو رفتند. قدرت قویترین اسبها و فشار جمعیت برای بیرون کشیدن آن به جایی نرسید و ارابه از جای خود تکان نخورد. در این لحظه کیلوگن باآتور، روح چنگیزخان را مخاطب قرار داد و گفت ای شیر مردان، فرستادهی آسمان آبی جاوید، اوه ای پسر تنگری، سرور مقدس من، آیا میخواهی مردم وفادارت را در وطن تنها بگذاری و بروی؟ زادگاهت، همسر شایستهات، امپراتوری نیرومندت، قوانین و نظمی که برقرار کردی، مردمت را که بیش از دهها هزار نفرند، همه آن جا در انتظارند؛ همسران محبوبت، قصرهایت، خیمهی طلاییات، فرمانروایی شکوفای مغول، سرداران و بزرگان، شاهزادگان و اشراف دربارت همه منتظرند، سولده، اسب کهرت، طبلها و شیپورها و کرناهایت، چراگاههایت در ساحل کرولن، جایی که به عنوان خاقان بر تخت جلوس کردی، همه آن جا است. همسرت بورته که در نوجوانی با او ازدواج کردی، سرزمین پربرکتت، انبوه مردمت، دو دوست وفادارت بوئورچو و موکالی همه آنجایند. همسرت کولان خاتون، خدمهات، دیگر همسرانت و یسویی همه آن جا هستند. آیا به خاطر سرزمین گرم ارغون خان و تانقوتهای انبوهتر و مطیع قانونتر و به خاطر ملکهی تانقوت، گوربلجین خاتون زیبا، میخواهی هم اکنون از قوم خود جدا شوی؟ ما که نتوانستهایم در زندگی سپردار شایستهای برایت باشیم، دست کم آرزو داریم کالبدت را در زادگاهت به حضور همسرت بورته ببریم و خواستهی قومت را برآوریم. پس از ادای این جملات ارابه که تا آن لحظه بی حرکت مانده بود به حرکت درآمد و به سمت علفزارهای اونون و کرولن رهسپار شد.
چیزی نمانده بود که مرگ چنگیزخان مشکلات حل ناشدنی ایجاد کند، البته سی سال بعد این مشکلات به وضوح پیش آمد. مشکلاتی در زمینهی تطبیق فاتحان صحراگرد با وضع زندگی مردمان متمدن و شهرنشین خاور دور و آسیای مرکزی که خود چنگیزخان جز اندیشه مبهمی در مورد این مشکلات و مسائل نداشت و برداشتهایش از زندگی تا مرگ همچنان صحراگرد باقی ماند. نمونهای که رشیدالدین فضلالله میآورد مؤیّد همین مطلب است. تاریخنگار ایرانی میگوید: روزی چنگیزخان از سردار وفادارش بوئورچو پرسید بزرگترین لذت مرد به نظر تو چیست؟ بوئورچو پاسخ داد در یک روز بهاری سوار بر مرکبی راهوار، رفتن به شکار با شاهین یا عقاب در مشت و نظارهی حمله او به شکار. چنگیزخان از بوروکول و دلاوری دیگر همین پرسش را کرد که آنان نیز پاسخ مشابهی دادند. سپس خودش گفت بزرگترین شادی و لذت برای یک مرد مغلوب کردن و شکست دادن دشمن و پیش راندن آنان و تملک اموال شکست خوردگان و دیدن چهرهی غرقه در اشک عزیزان آنها، سوار شدن بر اسبهایشان و فشردن زنان و دختران آنان در آغوش است. اگر بتوان این نظر را ایدهآل یک مکتب فکری تلقی کرد باید بگوییم که تمام رؤسای قبایل و طوایف هون که از حاشیهی دیوار چین تا دانوب پرسه میزدند پیرو این مکتب و دارای این ایدهآل بودند. البته خود چنگیزخان به طور مبهم میدانست که دستیابی به چنین ایدهآلی برای جانشینانش وجود نخواهد داشت. میدانست که آنان پس از استقرار در کاخهای پادشاهان طلایی و دیگر سلاطین نمیتوانند این طرز فکر بدوی را حفظ کنند و پیشاپیش از این مسأله رنج میبرد. چنان که اندوهش را در این کلمات که رشیدالدین فضلالله بازگو کرده است شرح میدهد: نوادگان من به جامهی مبدل حاشیه طلایی ملبّس خواهند شد، خوراکهای لذیذ خواهند خورد و بر اسبهای اصیل خواهند نشست، در آغوش خود دختران جوان و زیبا را خواهند فشرد و هرگز به یاد نخواهند آورد که این لذات را به که مدیونند.»[1]
[1] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، صص 200 تا 205
2 -تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 127
در مورد چگونگی مرگ چنگیز روایت موثقی وجود ندارد و انباشته از شاخ و برگهای مبهم میباشد. مجموع این روایات پراکنده حاکی از چگونگی فوتش است، وگرنه دربارهی حدودِ محل و چگونگی مراسم دفن وی وحدت نظر وجود دارد. وجود این حواشی در مورد فاتحی که خود و بازماندگانش نواحی وسیعی از آسیا و اروپا را تصرف کردند امری نا متعارف نیست. چنگیزخان علاوه بر حالت قدسی و ایزدی که در زمان حیات پیدا کرده بود، امروزه نیز در مغولستان از جایگاه خاص و مهمی برخوردار است. در مورد چگونگی مرگ چنگیز روایات متعددی از قبیل افتادن از اسب تا بیماری و حتی توطئه وجود دارد و دکتر شیرین بیانی در این رابطه مینویسد: «در افسانهها آمده است که چنگیزخان به سحر و جادوی دخترِ شاهِ سرزمین هیا واقع در تبّت درگذشته است. سننگ ستسن وقایعنگار قرون بعدی مغولی شرح میدهد که دخترِ شاه جادوگر و غارتگرِ هیا به اسارت چنگیز درآمد. آن دختر که جادوگری را از پدر خود آموخته بود از همان لحظهای که به چادر خان رفت، دردی درمان ناپذیر بر جان چنگیز انداخت، سپس بامدادان کناره گرفت و به کنار رود هوانگهو رفت و خود را در آن غرق کرد. از آن پس رود هوانگهو در قسمت علیای آن به نام «هیا» نامیده میشود.»[1]
در روایتی دیگر آمده است که « چنگیزخان نمرده است. آن چه اتفاق افتاده این است. چنگیزخان خون قرمزِ روی برف سفید را در خواب دید، قرمزترینِ قرمز و سفیدترینِ سفید. او مردان فرزانهی خود را فراخواند و تعبیر این خواب را جویا شد. آنها گفتند که تعبیر آن زیباترین دوشیزه در میان دوشیزههاست. سپس دستور داد تا تمام ملتهای دست نشانده را حاضر کردند و از آنها پرسید که زیباترین دوشیزه در میان دوشیزهها کجاست؟ آنها گفتند: چنین دوشیزهای وجود دارد. او دختر پادشاه شهرِ دیوارِ قرمز است که در کشور تانگوت واقع شده است. سپس چنگیز قاصدی را به آن جا روانه کرد و این دوشیزه را درخواست نمود. پادشاهِ شهرِ دیوار قرمز به قاصد گفت: قطعاً اگر چنگیزِ مقدّس دختر مرا بخواهد من او را تقدیم خواهم کرد، اما او مخفیانه به دخترش گفت: این چاقو را بگیر که بسیار کوچک و بسیار تیز است. آن را در میان لباسهایت پنهان کن و هنگامی که زمان مناسب فرا رسید، میدانی که چه کار باید بکنی. سپس فرستادگان چنگیز دختر را نزد چنگیز آوردند، اما هنگامی که آنها به خلوت رفتند دخترک چاقو را بیرون آورد و چنگیز را اخته کرد. وقتی چنگیز جراحت را احساس کرد فریاد کشید و اطرافیانش به داخل آمدند، اما فقط گفت: این دختر را ببرید؛ میخواهم بخوابم. او خوابید و هرگز از آن خواب بیدار نشد. ولی این واقعه مربوط به ششصد یا هفتصد سال قبل است و یعنی چنگیز هنوز خودش را درمان نکرده است؟ هنگامی که او خودش را درمان کند بیدار شده و ملتش را نجات خواهد داد.»[2]
میدانیم که چنگیز بعد از حملات ویرانگر به ایران در زمستان 619 تصمیم مراجعت به مغولستان گرفت و اولین قوریلتای یا مجلس مشورتی را با پسرانش در سال 620 ق در کنار رود سیحون برگزار کرد.[3] در این هنگام جوجی را به دشت قبچاق برگرداند و بعد از قتلِ چند نفر از رؤسای یاغی اویغور در ذیالحجهی سال 621 با بقیّهی پسرانش به اردوگاه خاندان اصلی خود یعنی به حوالی رود اُنون بازگشت. گویند در این ایّام چنگیز خوابی دید که دلالت بر پایان عمر وی داشت و تصمیم گرفت که جانشین خود را تعیین کند. میرخواند در مورد وصیت وی مینویسد: «چنگیزخان در یورش ختای خواب هولناکی دید که دلالت بر قرب اجل و هلاک او میکرد و بعد از آن رنجور شده به احضار اولاد و احفاد مثال داد. چون جوجی وفات یافته بود جغتای و اوگتای و فرزندان جوجی حاضر گشتند. آن گاه گفت: قوّت جوانی به ضعفِ پیری و ناتوانی مبدّل گشت و سفرِ آخرت که امری است ناگزیر به نزدیک رسید و من به قوّت یزدانی و تأیید آسمانی مملکت عریضِ بسیط که از میانهی آن به هر طرف یک ساله راه است جهت شما مسخّر و مستخلص گردانیدم. اکنون وصیّت من آن است که شما در دفع دشمنان و ترفیع مرتبهی دوستان یکدل و یکزبان باشید تا روزگار به ناز و نعمت گذرانید و چون دولت منوط به اتفاق و ائتلاف است و شقاوت مربوط به افتراق و اختلاف، اگر بنای سلطنت و حکومت شما بر موافقت و مطابقت ممهد و مؤسّس بود و به وضع یاسا و یوسُونِ من قیام نمایید تا آخرالزمان از تسلّط خصمان و تغلّب دشمنان و شماتت اعداء و نکایت اضداد در ضمانِ امان باشید و اگر طریقی دیگر مثل عِناد و مخالفت مسلوک دارید شاید که چمنِ این دولت از نکباء نکبت چنان وهن و زبونی یابد که به طول مدت خضرت و نضرت نپذیرد.
این واقعه در چهارم ماه رمضان سنهی اربع و عشرین و ست مائه (624) موافق تنگوزئیل که هم سال ولادت و هم سال فوت پدر و هم سال جلوسش بر تخت سلطنت بود اتفاق افتاد. فرزندانش چنگیزخان را در پای درختی که روزی در اثنای شکار جهت مقبرهی خود تعیین کرده بود مدفون ساختند و به اندک فرصتی چندان درخت در آن موضع و نواحی آن پیدا شد که باد را از آن جا مجال گذار محال نموده و قبر چنگیزخان از نظرها نهان شد. هیچ کس پی بدان سرزمین نبرد و ذالک تقدیرالعزیزالعلیم. معروف است که چنگیزخان را به همراه 40 دختر باکره و تعداد بسیاری اسب دفن کردند. جوینی نوشته است اوگتای بر رسم و آیین انّا وجدنا آبائنا علی امّة فرمود تا سه روز بر تعاقب، جهتِ روانِ چنگیزخان طعامها ساختند و از ابکار ماهپیکر لطیف منظرِ خوش مخبرِ شیرین جمالِ ملیح دلال ظریف حرکات نغز سکنات که وُعِدَالمتقون 40 دختر را از نسل امرا و نوینان که ملازم خدمت بودند اختیار کردند و جواهر و حلّی و حلل بسیار بر ایشان بستند و جامههای گرانمایه پوشیده با اسبان گزیده نزدیک روح او فرستادند. افزون بر این جنایت، همهی مشایعت کنندگان جنازهی چنگیزخان گردن زده شدند که مبادا محل گور چنگیز برملا کنند. این چنین بود که خان مغول که در سراسر حیاتش دستش به خون بیگناهان آغشته بود پس از مرگ نیز میراثی جز مرگ و مصیبت برای مردم عادی باقی نگذاشت.»[4]
با ذکر این موارد سرانجام متوجه میشویم که علت مرگ وی مشخص نیست، ولی آن چه که بیشتر مطرح میباشد زمان مرگ وی توأم با حمله به تنگقوتها و افتادن از اسب در نواحی شهرستان تسی اینگ در سواحل رود سی کیانگ بوده است. مؤلف جامعالتواریخ در این باره مینویسد: «چنگیزخان در آن بیماری وفات خود را محقق میدانست امرا را وصیت کرد که واقعهی مرا اظهار مکنید و قطعاً گریه و زاری برمیارید تا یاغی واقف نگردد. چون مردم تنکقوت به موعد بیرون آیند ایشان را جمله ناچیز گردانید. و پانزدهم روز از ماه، میانهی پاییز سال خوک – موافق رمضان سنهی اربع و عشرین و ستعمائة از جهان فانی بگذشت و تخت و مملکت را به اُروغ (مجموع افرادی که از نسل یک نفر باشند مانند اروغ چنگیزخان و اویماق برآمدن یک ایل از نسل یک شخص را میگفتند.) نامدار بگذاشت. امرا بر وفق فرموده، پنهان داشتند تا آن قوم بیرون آمدند. تمامت را بکشتند و صندوق او را برداشته، مراجعت نمودند و در راه هر آفریده را که مییافتند میکشتند تا به اردوها رسانیدند. و تمامت شهزادگان و خوانین و امرا که نزدیک بودند، جمع شدند و تعزیت داشتند. و چنگیزخان روزی که به شکار بود و در موضعی یک درخت تنها دید رسته. او را صورت آن درخت به غایت خوش آمد. ساعتی در زیر آن فرود آمد و اندرون او فرخی یافت. فرمود که این موضع مدفن مرا لایق است، آن را نشان کنید. در وقت تعزیت کسانی که آن سخن وی شنیده بودند، باز گفتند. شهزادگان و امرا به موجب فرمان او آن موضع را اختیار کردند و میگویند که هم در آن سال که او را در آن جا دفن کردند در آن صحرا درخت و علف بیاندازه برست و این زمان چنان بیشهی انبوه است که مجال گذر در آن جا نمانده و آن درخت اولین و موضع دفن او را باز نمیشناسند تا به حدی که غروقچیان قدیم نیز راه بر سر آن نمیبرند. و از فرزندان، پسر کهتر را با فرزندان او و دیگر اولاد ایشان که در آن ولایت بماندند، مدفن هم آنجا است و دیگر فرزندان او و اروغ ایشان، مدفن دیگر منزل دارند و غروقچیان آن غروق بزرگ و امرا و اقوام او را نگفتهاند. و در چهار اردوی بزرگ چنگیزخان هر روز در اردویی تعزیت داشتند. چون خبر به اطراف و به مواضع دور و نزدیک رسید از هر جانبی به هر چند روز، خواتین و پادشاه زادگان آن جا میرسیدند و عزا میداشتند. و چون طایفهی دور تا قرب سه ماه بگذشت، متعاقب میرسیدند و مراسم عزا اقامت میکردند.»[5]
در هر صورت علت مرگ چنگیز معلوم نیست، اما همان گونه که وصیت کرده بود مرگ وی را مخفی نگاه داشتند و در مسیر حمل جنازه نیز هر کس را که شاهد بود به قتل رساندند. گویا تقدیر چنان بود که حیات و ممات این مرد باید به خون آلوده باشد. در مورد حدود و محل و دفن وی کمتر اختلاف نظر موجود است «طبق بعضی از منابع چینی او تا پایان جنگ با تنکقوتها زنده بود و سپس به مغولستان بازگشت و در آن جا مرد. اما طبق «یوان شه» چنگیزخان در منطقهی چینگ شوئی شین در منطقهی شی هو فوت کرد و به موجب روایاتی دیگر محل مرگ چنگیزخان در لینگ جو و یا لیو پانشان بوده است. دزموند مارتین نویسندهی مقالهی جنگهای مغول با شی شیا روایت یوان شه را ارجح میداند و میگوید چنگیزخان در منطقه کوهستانی رود هسی هو واقع در شمال چین که امروز آن را چینگ شوئیهو مینامند بیمار شد و پس از یک هفته آرمیدن در بستر مرگ و تعیین جانشین خود و وصایایی به پسران فوت کرد.»[6]
از آن جا که مغولان دنیای آخرت را ادامهی زندگی روزمرّه میدانستند، در نتیجه مردگان خود را با هدایای فراوان که بستگی به ثروت و جایگاه اشخاص داشت دفن میکردند. محل جنازهی بزرگان مخفی بود و به همراه او غلامان و کنیزکان به درون قبر بدرقه میشدند. روایت است که این رسم در زمان مرگ هلاکوخان در ایران نیز اجرا گردیده است. دکتر شیرین بیانی در تحقیقی مفصل، محلِ دفن چنگیز را ناشی از گرایشهای اعتقادی مغولان میشمارد و مینویسد: «خانان و فرزندان آنان مکانهایی را برای آرامگاه یا شکار خود اختصاص میدادند که آنها را اصطلاحاً قریق یا غروق (صاحب زمین یا نگهبان) و قوروق به معنی مکان ممنوع مینامیدند. احدی حق ورود و یا حتی نزدیک شدن به آن مکانها را نداشت و در صورت تخلف جزایش مرگ بود. برای حفظ این مکانها دستههای معینی را که غروقچی (نگهبان) نامیده میشدند، میگماردند تا از ورود اشخاص به آن مکانها جلوگیری کنند. زمانی که چنگیزخان محلی را در پای کوه بورقان قلدون به آرامگاه ابدی خود اختصاص داد از همان زمان آن جا مکان ممنوع اعلام شد. قضیه به این ترتیب بود که روزی از پای آن کوه مقدّس گذر میکرد به درختی بسیار شاداب و سایهگستر برخورد و از زیبایی آن خوشش آمد و ساعتی زیر درخت به تفکر نشست و او را ذوقی اندرونی پدید آمد. آن گاه به اطرافیان خود گفت که مزار من باید این جا و در زیر این درخت باشد. رشیدالدین فضلالله نقل میکند که گفتهاند پس از دفن خان به قدری درخت در آن منطقه رویید که دیگر یافتن مقبرهی او غیر ممکن شد و احدی، حتی کسانی که در کار تدفین شرکت داشتند، نتوانست آن درخت به خصوص را باز شناسد. پس از آن که به توسط خان آن محل معین گردید بلافاصله مکان ممنوع اعلام شد. یک فرمانده به نام اوداجی با هزارهی تحتِ فرمان وی مأمور نگهبانی غروق (صاحب زمین) گردید و از آن پس آنان نسل اندر نسل در آن جا ساکن شدند و دیگر کوچ نکردند.
چنان که گفته شد مقبرهی چنگیزخان بر مبنای مراسم تدفین مغولان ساخته شده است و تنها تفاوت آن در تجملات و دور از دسترس دیگران و مکانهای ممنوع میباشد. چگونگی ایجاد این قبیل مقابر چنین بود که در اعماق زمین قصر باشکوهی با اتاقهای متعدد چون تالار پذیرایی، اتاق خواب، اتاقهای همراهان و غیره و دهلیز و دالانهایی که اتاقها را به هم متصل میکرد با بهترین سنگها و بادوامترین مصالح میساختند. همه گونه وسایل زندگی از قبیل البسه، جواهرات، زینت آلات، پارچههای زربفت، تخت خواب، میز و صندلی، شمعدان و ظروف مختلف و غیره در هر یک از اتاقها میگذاشتند که همه از بهترین و گرانبهاترین انواع خود بود. پس از مرگ امپراتور یا شاهزاده او را با کنیزان و غلامان و اسبان در آن قصر پیشساخته جای میدادند، درش را مسدود میکردند و رویش را با تلی از خاک میپوشانیدند. آن گاه چند اسبِ برگزیده را روی آن محوطه میدوانیدند تا به آن حد که حیوان از فرط خستگی از حرکت باز ایستد. به این ترتیب محل را کاملاً لگدکوب و صاف میشد. سپس درخت و گیاهان بر آن میرویانیدند تا پس از چندی از نقاط دیگر باز شناخته نشود. پس از آن که اسبان از حرکت باز میایستادند آنان را به چوب میکشیدند و بر سر گور میآویختند و آن گاه که گوشت اسبان طعمهی پرندگان میشد استخوانهای آنها را برای آرامش روح متوفی میسوزانیدند. پس از مراسم تدفین گرداگرد آن مکان «قوروق» را که از آن پس مقدّس میشد به شعاع وسیعی به دست فرماندهی بزرگ با افراد خانواده و ایلش میسپردند تا برای همیشه به پاسداری آن مکان مقدس بپردازد و نگذارد کسی به آن نزدیک شود. جزای کسی که به مکان قوروق نزدیک میشد مرگ بود. به این ترتیب سرداب که در زیر علفها و درختان پنهان شده و گرداگرد آن «غروق» گشته بود با ساکنان و اشیای درونش جاودانه در اعماق زمین باقی میماند.
ابن بطوطه در سفر چین در مراسم تدفین یکی از فرماندهان مغول که در پکن طی جنگی کشته شده بود شرکت جسته و این مراسم را چنین توصیف کرده است که ناووس بزرگی، که عبارت از دخمهای زیرزمینی است حفر کردند و آن را با بهترین فرشها مفروش گردانیده، خان را با اسلحهی او و ظروف زرّین و سیمین که در خانه داشت در آن گذاردند. چهار تن از کنیزان خان را نیز با شش تن از غلامان خاص او با ظرفهای شراب درون مقبره گذاشته و درِ آن را گل گرفتند و روی آن خاک ریختند؛ چندان که تلّی عظیم گشت. سپس چهار اسب را در کنار مقبره تازاندند، چندان که اسبها به کلی درمانده، متوقف گشتند. پس چوبی بلند بر قبر خان نصب کرده هر یک از چهار اسب را هم پاره چوبی از کون سر فرو کردند، چندان که سرِ چوب از دهان حیوان درآمد. آن گاه هر چهار تا را از آن چوب بلند که بر روی قبر نصب کرده بودند فرو آویختند. آن روز همهی مردم برای تماشا آمده بودند. زن و مرد، مسلمین و کافر؛ احدی نبود که از خانه بیرون نیامده باشد. همهی مردم لباس عزا پوشیده بودند. علامت عزا در میان کفّارِ ختا قباهای سپید میباشد. مسلمانان آن جا هم در این مراسم سپید میپوشند. باید توجه داشت که این خان از سلاطین نبوده، زیرا تشریفات علنی صورت گرفته و محل قبر او برملا بوده است.
در مورد به خاک سپردن چنگیزخان و دنیایی که پس از مرگ برای وی تدارک دیدند وضع به گونهای دیگر بود. خان بزرگ که مؤسس امپراتوری جهانی مغول و از قدّیسان و شاید بتوان گفت ایزدان این قوم محسوب میگردید باید در دنیای جاودانی همچون دنیای گذران در مکانی شایستهی مقام مادی و معنوی والای خود قرار گیرد. او از مدتها پیش مکان خانهی ابدی خویش را در محلی مقدس برگزیده بود و مسلماً از همان تاریخ دست به کار ساختمان آن شده بودند. اوگتای فرزند و جانشین وی پس از اتمام مراسم جلوس بر تخت سلطنت بلافاصله همّ خود را مصروف این مهم ساخت و چنان که رسم مغول بود برای آرامش روح پدر مدت سه روز مراسم عزاداری برپا داشت و سپس از اَبکارِ ماهپیکر، لطیف منظرِ خوش مخبر، شیرین جمالِ ملیح، دلالِ ظریف حرکاتِ نغز سکنات که وَعِدَه المُتقون، چهل دختر را از نسل امرا و نوینان که ملازم خدمت بودند اختیار کردند و جواهر و حلّی و حلل بسیار بر ایشان بستند و جامههای گرانمایه پوشیده، با اسبان گزیده نزدیک روح او فرستادند. این شرحی از ملازمان آن جهانی خان بود، ولی متون از آلات و اسباب و جواهرات و بقیّهی اثاث زندگی که با وی دفن شد سخنی به میان نیاوردهاند؛ شاید در شرح و تفصیل نمیگنجیده است.»[7]
[1] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 84
[2] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 247
[3] - قوریلتای یا مجلس مشورتی قبل از چنگیز نیز رواج داشته و در صفحه 283 کتاب نظام اجتماعی مغول از تاریخچه آن چنین آمده است: «شوراها یا مجالس چی اولغان (چولغان) تشکیلات منظمی نداشته است تا بتواند مرتباً انجام وظیفه کنند و آن عبارت از جلساتی با شرکت افراد غیر مشخصی بوده است که اعضای آن برای کمک «داوطلبانه» به سلطان در موارد مختلف خود را مقیّد میدانستهاند. به علت ضعف و سستی رشتهی پیوندی که صاحبان تیول را به خاقان مربوط میساخت و از طرفی فاصلهی بزرگی که این صاحبان تیول را از یکدیگر جدا نگاه میداشت اغلب شوراها در نقاط مختلف تشکیل میگردید. پس از این که خانات نیمه مستقلی به وجود آمد تشکیل شوراهای محلی قاعده و رسمی عادی و معمولی گشت. شوراهای رؤسای فئودال واسال به وسیلهی شاهزادگان دور افتادهی کم اهمیت متوالیاً تشکیل میشد، ولی این اجتماعات مانع از تشکیل شوراهای بزرگتر و مهمتر نمیشد. به طوری که در بعضی از شوراهای بزرگ نمایندگان خانات و نواحی مختلف دنیای مغول مانند فئودالهای خلخ و اویرات شرکت میجستند. در این اجتماعات به مسائل جنگ و صلح و کارهای مختلفی که مورد نظر عموم بود رسیدگی میشد. شاهزادگان نیز فقط به قصد ترتیب جشنها و تفریحات در آن شرکت میجستند. ولی اغلب به مسائل مربوط به تنظیم روابط بین رؤسای فئودال در یک شعاع وسیعتر که تعداد زیادی خانات و املاک اربابی نیز جزء آن بود، میپرداختند. تصمیمات این شوراها اغلب به شکل مجموعه قوانین درمیآمد و همهی اربابان و رؤسایی که در این شورا شرکت جسته بودند مجبور به پذیرفتن این قوانین بودند.»
[4] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، برگزیده از صفحات 301 تا 307
[5] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 386
[6] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 303
[7] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، برگرفته از صفحات 28 تا 35
8 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 125
جستجوی چنگیزخان در یافتن عمری طولانی امری بدیع و تازه نبود، زیرا این آرزوی دیرین بشر در نزدِ حاکمان از اولویت خاص برخوردار بوده است. پس از آن که چنگیزخان به آمال دنیوی خود دست یافت در فکر و اندیشهی زندگی جاوادنی بود و به کسب اطلاع در این زمینه پرداخت. او شنیده بود که فردی چینی با لقب مردِ کوهستان دارای اکسیر جاودانگی است و از ایشان دعوت به عمل آورد. چنگیز پس از ملاقات با مرد کوهستان با پاسخ منفی روبرو گردید، ولی صداقت وی را ستود و به لقب سیین (جاوید) مفتخر ساخت و دو خیمه در کنار چادرِ امپراتوری در اختیار آن حکیم و کاهن چینی قرار داد. از آن جا که چنگیز از اندیشهی دیگران بهره میبرد و همچنین از خیانت و دروغ متنفّر بود و هر چه را که با ابعاد ذهنی تطبیق نداشت به آسانی نمیپذیرفت، سخنان آن کاهن را پذیرفت. چنان که در مباحثهای با علمای مسلمان در بخارا آمده است که: «خان مغول در موارد گوناگون برای وسعت بخشیدن به دانستههای خود در نزد همهی ملل به تفحّص میپرداخت و با دانشمندان و روحانیان به مباحثه و مجادله مینشست. به هنگام بازگشت از ایران در بخارا برای چندمین بار جلسهی مباحثهای تشکیل داد و روحانیانی را نزد خود دعوت کرد. قاضی معروفی به نام مولانا اشرف و یک واعظ مخاطب بحث وی بودند. خان از آنان پرسید، مسلمان یعنی چه؟ آنان جواب دادند: مسلمانان پرستندهی خدای یگانه و بی همتا هستند. چنگیز گفت: پس این همان خدایی است که من میشناسم. قاضی گفت: پیامبر فرستادهی خداست و خدا او را فرستاده است تا به پرستندگانش اوامر خود را بشناساند. خان این موضوع را نیز پذیرفت. آنان گفتند مسلمانان باید خدا را بپرستند و پنج بار در روز نماز گزارند. چنگیزخان گفت صحیح است. آنان گفتند: در مدت یازده ماه ما میتوانیم غذای خود را هر وقت بخواهیم صرف کنیم، ولی در یک ماه در طول روز باید روزه بگیریم. خان آن را نیز پذیرفت. ولی وقتی گفتند: خدا در مکانی که مکّه نام دارد خانهای دارد که مسلمانان باید برای زیارت به آن جا بروند، این مسأله را نپذیرفت و گفت: سراسر جهان خانهی خداست. چه ثمر که یک مکان خاص را برای او معین کنیم؟»[1]
در هر صورت یکی از وقایع جالب دوران زندگی چنگیزخان برای طولانی شدن عمر ملاقات او با چانگ چون صومعه نشین چینی است که در چند جلسه در اواخر یا اوایل سال 620/1223 انجام گرفت. چنگیزخان از مدتها پیش نفوذ و قدرت روحانیون تائوئیست و به خصوص شهرتِ چانگ چون را شنیده بود و گمان میبرد که این شخص میتواند برای وی داروی زندگی جاوید را بسازد. در صورتی که چانگ چون رهبر فرقهای بود که گنج پربهای زندگی جاوید را در عالم معنوی جستجو میکرد و میکوشید تا به یک آرامش فیلسوفانه و حکیمانه دست یابد، ولی چنگیزخان تعلیمات این تائوئیست را به معنی ظاهری آن گرفته بود. چانگ چون برای رفتن به اردوی چنگیزخان از سال 617 تا 619 مسافت طولانی و سختی را طی کرد «خان مغول از زاهد چینی با گرمی استقبال به عمل آورد و گفت: پادشاهان دیگر (کین و سونگ) از تو دعوت کردند به نزدشان بروی و تو امتناع نمودی، اما تو به درخواست من به این جا آمدی و بدین منظور 10000 لی راه پیمودی. من از تو خیلی متشکرم. چانگ چون در پاسخ گفت: مرد خلوت نشینِ کوهستان به دستور اعلیحضرت برای دیدار امپراتور آمده و این خواست آسمان بوده است. چنگیزخان او را دعوت به نشستن نمود و بلافاصله سر صحبت را با او باز کرد، مرد مقدّس: آیا تو داروی زندگانی جاوید را در اختیار داری؟ زاهد چینی خیلی ساده و حکیمانه پاسخ داد، وسایل زیادی برای طولانی کردن عمر هست، اما داروی زندگانی جاودانی وجود ندارد. چنگیزخان نه تنها از این پاسخ مأیوس نشد، بلکه حکیم چینی را برای صداقت و حسن نیتش ستود و دستور داد دو چادر در طرف شرقِ چادر امپراتوری در اختیار او بگذارند. امپراتور مغول به او عنوان «سین» یا جاودانی به معنی و مفهوم کلمه تائوئیست را اعطاء کرد.»[2]
جان من در مورد این کاهن چینی و علت علاقهی چنگیزخان به او مینویسد: «یکی از مریدانِ وانگِ دیوانه نوجوانی بود به نام چیوو که به خاطر حافظهی حیرتانگیز و اشعار موزونش بسیار مورد توجه قرار گرفت. وقتی در سال 1170 وانگ درگذشت چیوو که در این هنگام 22 سال داشت و خودش را چانگ – چون نامیده بود (به معنای سرچشمه ابدی)، یکی از افرادی بود که پیام وانگ را منتشر کرد. بنابراین او به خوبی در مجموعهی عظیم ادبیات کیمیاگرانهی تائو مهارت داشت و در این عقیده که عناصر خاصی، یعنی یَشم، مروارید، صدف، جیوه و چنان چه به طور مصنوعی ساخته شوند، میتوانند در ساختن اکسیری برای طولانی کردن حیات مورد استفاده قرار بگیرند. مثل بسیاری از کیمیاگران اروپایی و اسلامی، چانگ – چون بیشتر از اِعمال کیمیا، به نمادپردازی آن علاقهمند بود، یعنی کلّ مسأله به استحاله مربوط میشد. اما ایدهی زندگی طولانیتر بود که محبوبیت روزافزون این فرقه را تا حدودی توجیه میکرد. حکومت لیائو در پکن از یک فرقهی تائوئیست به نام چوآن – چن (یعنی کمال محض) طرفداری میکرد و این آیین به تدریج معابد خاص خودش را به دست آورد. بعلاوه در زمان جنگ با سانگها، که شهرها در آتش میسوختند و راهزنان به روستاها هجوم میبردند اصول بشردوستانهی این فرقه نیز پیروان زیادی را در میان مردم عادی به دست آورد.
مردی مثل چانگ – چون به چند دلیل مورد علاقهی چنگیز و تعدادی از مقامات او بود. برنامهی کار چو – تساوی شامل آشنا کردن چنگیز با هر سامانهای میشد که بتواند با ایجاد تحوّل در هر رئیس وحشی آدمکشی او را به یک مدیر سلطنتی روحانی و متمدن تبدیل کرده و بدین وسیله خداوند را یاری کند. از لحاظ سیاسی، چنگیز معنای به کارگیری مردی با چنین تأثیرِ دلپذیری، روی رعایای چینی نا آرامش را درک میکرده است، اما این کاربرد عملی علم کیمیا بود که پاسخ همهی مسائل بود. چنگیز در این هنگام بیش از 60 سال از عمرش میگذشت و نمیتوانست برای همیشه در حال برنامهریزی برای جنگ و حمله باشد، مگر این که آن چه از لیون شنید صحّت داشت؛ این که چانگ – چون 30 ساله بود و میتوانست راز این زندگی طولانی را به دیگران بیاموزد.»[3]
[1] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 112
[2] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 288
[3] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 195
4 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 121