پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پزشکان و بیماری نادر

پزشکان و بیماری نادر

 

برخلاف حکمرانان دیگر در زندگی نادر تجمّل و عشرت طلبی جایگاهی ندارد. خوراک و لباس او ساده و همانند سربازان می‌زیسته ‌است. بر اساس اطّلاعات موجود از بین خوراکی‌ها میوه و خربزه را بر بقیّه ترجیح می‌داده و از نواحی مختلف برای او تهیّه می‌کرده‌اند. غذایش ساده و بی‌تجمّل و اغلب پلو و سایر غذاهای عادی و اغلب از مقداری برشته و قمقمه‌ آبی که در جیب‌هایش می‌گذاشت استفاده می‌کرده است. در هنگام عملیات جنگی خوردن و خوابیدن وی همانند یک سرباز ساده بود. نادر تا اوایل 50 سالگی فردی تندرست و سالم و دارای بنیه‌ای قوی بوده و از این مقطع سنّی به بعد است که آثار و علائم بیماری در وی مشاهده می‌گردد. سرمنشاء این بیماری‌ها می‌تواند ناشی از زندگی سراسر تحرّک و لشکرکشی‌های وی به نواحی مختلف باشد که در معرض انواع آفات قرار گرفته بودند. می‌گویند علت اصلی ابتلا به ناراحتی‌های جسمی او مربوط به بیماری مالاریا و یرقان بوده است که در طی سفر بدان دچار شده بود. در باره‌ی بیماری و حال مزاجی نادر، عبدالکریم در کتاب بیان واقع می‌گوید: « نادر قبل از حمله به هند بیماری استسقا گرفت که گاهی با اندوه و کج‌خلقی شدید توأم می‌شد. شاید فقدان دندان‌های آسیایی او هم به این حال کمک می‌کرده و بعید نیست که در مازندران مالاریا هم گرفته باشد. گذشته از این‌ها رنج‌های فوق‌العاده لشکرکشی‌ها البته در بنیان وجود او کارگر می‌شد. چون از پزشکان ناقابل ایرانی خیری ندید در دهلی علوی‌خان را که خیلی شایستگی داشت، استخدام نمود. این طبیب غیر از دوا بی‌باکانه پندهایی هم به نادر می‌داد و او را از عصبیّت برحذر می‌کرد و مؤثّر هم بود ولی افسوس علوی‌خان در 1154 مرخصّ شد و به محض رفتن او نادر خوی خود را از نو گرفت و یک سال بعد رضاقلی میرزا را نابینا ساخت که اگر پزشک هندی با او بود شاید چنان تصمیمی نمی‌گرفت. بعد یک مدّتی هم یک یسوعی به نام دامین معالج او بود که در آن موقع درد کبد پیدا کرده بود. به سال 1157 در میاندوآب سخت بیمار شد. به حدّی که چند منزل او را با تخت روان بردند. با معرّفی کمپانی شرقی پِر بازن به پزشکی نادر منصوب شد. عمده‌ی معالجه بازن به سال 1159 در کرمان آغاز شد ولی حالات بحرانی و غضب‌آلودگی او در هر فرصتی بروز می‌کرد و تا حدّ جنون می‌رسید و رفته رفته شدیدتر می‌شد و می‌توان گفت که چند ماه پیش از مرگش به کلّی غیرعادی شده بود و این وضع می‌نمایاند که چه طور ممکن است سیر تاریخ با حال مزاجی مردان بزرگ تغییر یابد.»[1]

این اختلالات جسمی علاوه بر تغییر در روحیه و رفتار نادر بلکه در روند حکومت و زندگی مردم نیز تأثیر زیاد داشته است. مهمترین اثر منفی این بیماری‌ها تمایل و گرایش نادر به ظلم وستم بوده که در اجرای آن خشک و تر با هم سوخته‌اند و از طرف دیگر سربازانی که در ابتدا منجی ایران به شمار می‌رفتند و نادر کوچکترین خطای آنان را نمی‌بخشید آزادانه با سرداران خود به اجحاف بر مردم مشغول شدند. معالجه پزشکانی مانند میرزا هاشم حکیم‌باشی شیرازی، علوی‌خان (سیّد هاشم شیرازی)، طبیب اصفهانی فرزند میرزا محمّدرحیم که حکیم‌باشی شاه سلطان حسین بوده و کشیش ژزوئیتی فرانسوی به نام پِر بازن نیز در درمان نادر مؤثّر نبود. از بین این پزشکان از علوی‌خان و بازن بیشتر نام برده شده است. علوی‌خان که از هنگام تصرّف دهلی در خدمت نادر قرار گرفت و بازن نیز که بدون تخصّص شهرتی به هم زده بود توسط نماینده شرکت تجاری انگلیسی به نام پیر سون به دربار نادر راه یافت. دکتر میمندی نژاد در باره سابقه بازن می‌نویسد:«در آن زمان در فرانسه سازمانی از کشیشان برای آیین مسیح و کسب اطّلاعات تشکیل یافته بود که عدّه‌ی زیادی از افرادِ تربیت شده را به نقاط مختلف آسیا و خاورمیانه می‌فرستادند و بین این دسته پدر روحانی روژه بود. کشیشی که برای تبلیغ به ایران آمده و تحت نظر این سازمان کار می‌کرد و اطّلاعات خود را به فرانسه می‌فرستاد، بازن نام داشت. این شخص اطّلاعات پزشکی نداشت ولی بعد از ورود به ایران به کار طبابت نیز می‌پردازد و اصولی از آن را آموخته است و خودش می‌گوید: خدا نیز با من بود و به معالجه‌های من عنایت می‌فرمود. بخت نیز به توفیق یافتن من همراهی می‌کرد. چند درمان شگفت‌انگیز مرا بلند آوازه ساخت. همه‌جا صحبت از حذاقت من بود. اعاظم و اعیان و اکابری که از دست من شفا یافته بودند، می‌خواستند در جرگه طبیبان پادشاه وارد شوم ولی .... من به هیچ وجه مایل نبودم و به این کار تن در نمی‌دادم.»[2]

پیر بازن که مدّت 2 و به روایتی 6 ماه تا هنگام قتل نادر همراه وی بوده است در مورد بیماری شاه می‌نویسد:«... نادر که از بنیه‌ای قوی برخوردار بود اکنون به بیماری‌های گوناگون به ویژه بیماری«آب آوردگی» مبتلا شده است. این بیماری جسم او را متورّم کرده است. معده‌اش غذا را نگه نمی‌دارد و در نتیجه همواره یک ساعت پس از صرف غذا استفراغ می‌کند. غالباً یبوست دارد و از بیماری کبد و خشکی دهان رنج می‌برد. محتمل است که علائم مذکور از عوارض بیماری کبد و یرقان بوده است. یرقان او که خود حاصل ابتلا به بیماری مالاریا بود، در اثر زیاده‌روی در میگساری ایّام جوانی تشدید یافته بود.»[3]


 



[1] - ص 229 نادرشاه تدوین و ترجمه صادق رضازاده شفق - 1386

[2] - ص- 911 زندگی پرماجرای نادرشاه - دکتر محمّد حسین میمندی نژاد چاپ سوّم - 1363

[3] - ص 345 شمشیر ایران سرگذشت نادرشاه افشار مایکل آکس وُرسی ترجمه حسن اسدی - 1389

راهزنی نادر

 

راهزنی نادر

 

همان گونه که ذکر شد در مورد ایّام جوانی نادر اطّلاعات دقیقی وجود ندارد. در بررسی بعضی از خاطرات شخصی نادر چنین استنباط می‌شود که او برای امرار معاش زندگی در مضیقه بوده‌اند، امّا این مشکلات نمی‌تواند دلیلی بر راهزن بودنش تلقّی کرد. نادر از زمانی که از اسارت ازبک‌ها فرار می‌کند تا مراحل قدرت‌یابی که اطّلاعات بیشتری از زندگی وی وجود دارد همیشه از سخاوت و گذشت او بیشتر صحبت شده و تنها بعد از کسب غنائم دهلی است که اموال دنیوی چشمان او را کور می‌سازد. بنابراین صفت راهزن بودن نادر منطقی به نظر نمی‌رسد و خوی عیّاری و کمک به دیگران در او ارجحیّت داشته است و نمی‌تواند اقدامات او به خاطر جمع‌آوری ثروت باشد. نادر به احتمال زیاد در منطقه به شخصی عیّار و حامی مظلومان مشهور بوده و برای احقاق حق از او استمداد می‌جسته‌اند. در این رابطه دکتر شعبانی به مطلبی اشاره می‌کند که بیانگر این امر می‌باشد. او می‌نویسد: «نادر مهیّای حرکت به طرف قلعه غوریان بود که پیکی از جانب شیر غازی‌خان حاکم خوارزم به نزد نادر آمد و اجازه طلبید به حضور نادر برسد. پیک شیر غازی‌خان، برای نادر چنین توضیح داد: تجّار خوارزم کاروانی از ترکستان به راه انداختند و کالای بسیاری برای تجارت به مقصد مشهد فرستادند. برای این که کاروان از تهاجم راهزنان در امان بماند، شیر غازی‌خان با ملک محمود که خود را پادشاه خوانده است وارد مذاکره شد. ملک محمود قبول کرده است کاروان را به سلامت به مشهد برساند. روی قول و قراری که گذاشته شده بود، ملک محمود عدّه‌ای از سواران خود را به سرِ راه کاروان فرستاد تا کاروانیان را در طول راه حفاظت کنند و مال‌التّجاره را صحیح و سالم به مشهد برسانند. سواران ملک محمود در چهچهه به کاروان پیوسته و به طرف تجن به راه افتاده‌اند. تجّار و کاروانیان با خیال راحت طی طریق می‌کرده‌اند. در بین راه معلوم نیست چه جهت و سببی پیش آمده، شاید قرار بوده است. شاید هم علّتی دیگر باشد که سواران ملک محمود آن کسانی که حافظ و نگهبان کاروان بوده‌اند بر سر کاروان تاخته‌اند. مال‌التّجاره آن‌ها را چپاول کرده‌اند. عدّه‌ای از آن‌ها را کشته‌اند، دسته‌ای را هم به اسیری برده‌اند. صاحب اختیار و ولی نعمت من شیر غازی‌خان از سردار نادر درخواست دارد، مردانگی فرمایند این ظلم و جور و این رفتار خلاف را جبران فرمایند. خاطیان را گوشمالی داده به آن‌ها راه و رسم نگهبانی را بیاموزند. نادر بعد از شنیدن این روایت برای رفع تظلّم و ناجوانمردی ملک محمود قصد حمله به آنان را کرد. در حمله‌ای تمام بازرگان و اموال آن‌ها را آزاد کرد و اجازه‌ی بازگشت به خوارزم را به آن‌ها داد و حتی عدّه‌ای از سربازان نادر مأمور شدند که کاروان را صحیح و سالم تحویل شیر غازی‌خان دهند. حاکم خوارزم علاوه بر هدایا به نادر، 500 نفر نیرو فرستاد تا در رکاب نادر باشند.»[1]


 



[1] - زندگی پرماجرای نادرشاه دکتر محمّد حسین میمندی نژاد چاپ سوّم - 1362

قیافه و منش نادر

 

قیافه و منش نادر

 

اگر بررسی تیپ ظاهری و شخصیت نادر را به دو بخش تقسیم کنیم، کمتر اختلافی در رابطه با توصیف قیافه ظاهری و عینی او مشاهده می‌گردد. به عنوان مثال اکثراً از قدّ بلند 180 سانتیمتری و چهره‌ی آفتاب‌سوخته و صدای بلند و رسایش سخن‌ها گفته‌اند ولی در مورد اخلاق و رفتار وی دیدگاه‌های متفاوتی وجود دارد. این اختلاف نظرها امری طبیعی خواهد بود، زیرا نادر نیز مطابق سیر تحولات و نقشی که در مقاطع و محیط‌های گوناگون ایفا نموده است دچار تغییر رفتار شده‌اند و هیچ فردی را نمی‌توان یافت که مشمول این روند نگردیده و گاه دچار لغزش‌ و انحرافات نشده باشد. همان‌گون که همه بدان اذعان دارند نادر فردی نظامی و از نوابغ تاریخ در این رشته بوده است بنابراین نباید انتظاری فراتر از سیستم حکومتی و فرهنگ حاکم بر آن زمان و تخصّص وی داشت. اصلاً نادر سوادی نداشته است که با مطالعه از تجربه دیگران بهره گیرد. تمام اندوخته‌های وی ناشی از تجربیات شخصی می‌باشد. نادر پرورده‌ی نظام کوهستان و گلّه‌داری است که با دو برادرش بیکتاش و بابر به این کارها اشتغال داشته‌اند. او بی‌سوادی است که با کارهای شگرف و تاریخ‌ساز خود هر فردی را به تفکّر وا داشته که این اطّلاعات و سیطره بر فرهنگ و جغرافیای کشور را از کجا آموخته است. سرپرسی سایکس در یک جمع‌بندی کلّی می‌نویسد:«تحلیل اخلاق نادر مشکل نیست. دارای بدنی عالی و ظاهری زیبا و صدایی رعدآسا و شجاعت و تصمیم فتور ناپذیر. برای رهبری و سرداری خلق شده بود و با تدبیر جنگی خود به اوج شهرت رسید. حافظه‌اش بُهت‌آور و در مردانگی بی‌نظیر و در شناختن فن حرب‌ها ماهر بود. در ابتدا بزرگ‌منش و سخی و به موجب وصف آبراهام کریتی برای بخشودن خطای دیگران آماده بود ولی بعد از تصرّف دهلی خسیس گشت.

سرمورتیمر دوراند عقیده دارد که بین نادر فاتح آسیا و ناپلئون فاتح اروپا شباهتی عجیب است. هم از لحاظ وسعت فتوحات و هم از حیث انحطاط اخلاقی که از فرط قدرت به آن‌ها روی آورد. اگر نادر بعد از لشکرکشی به هند و بخارا و خیوه مرده بود حتماً برای همیشه قهرمان ملّی محسوب می‌شد. افسوس که زنده ماند و کار به جایی رسید، ملّتی که او آن را از انقراض نجات داد، او را منفور شمارد و حق این بود که مورتیمر دوراند می‌نوشت، افسوس که ملّتی که او آن را از انقراض نجات داد، او را منفور شمرد و علیه جان او سوء قصد کرد و با نیرنگ و تقتین و چاپلوسی سبب گردید که پسر ارشد و جانشین خود را کور کند و از هیچ گونه ناسپاسی و یاغیگری و نافرمانی نسبت به وی خودداری نکردند.»[1]

 نادر همانند پادشاهان دیگر که به حکومت رسیده‌اند فردی مطلقه و تمام دستورات از جانب او صادر می‌شده است. در اخلاق و رفتار وی ثباتی وجود نداشته و اطرافیانش همیشه با احتیاط رفتار می‌کرده‌اند که مبادا سر خود را از دست بدهند. بعد از تصرّف دهلی و کسب غنایم این خصایلِ غرور و تکبّر، همراه با حرص و ولع مادی بیشتر در وی مشاهده می‌شود. بعد از این مقطع حرکاتی از او سر می‌زند که علاوه بر قتل مباشرین و ظلم بر مردم اقدام او در سال 1154ه.ق با زنان داغستانی می‌باشد که به هیچ وجه قابل توجیه نیست. دکتر شعبانی در روایتی باور نکردنی مربوط به همین ایّام به نقل قول می‌نویسد:«چنان که در هنگام حمله به یک گردنه شخص نادر در معرض خطر خطیری واقع شده و از هر طرف تیر به سوی او می‌باریده است یکی از سرداران به سوی نادر شتافته و برای حمایت او خود را کمی بالاتر از آن جانب که خطر بیشتر بود قرار داده است. پس از مراجعت شاه او را احضار کرده و پرسیده است که چرا خود را پیشِ روی او جای داده است؟ آن مرد گفت: برای آن که جان خود را فدا نمایم تا حیات شاهنشاه در مقام خطر نیفتد‍‍‍! نادرشاه خشمگین گردید و گفت: آیا تو مرا مرد جبانی می‌پنداری؟ آنگاه فرمود که او را در حال خفه کنند! امر پادشاه اجرا شد ولی جوانمردی نیز همان پاداش را یافت که بی‌غیرتی و خیانت را درخور بود.»[2] همچنین ایشان در مورد رفتار هر روزه نادر می‌نویسد:«پادشاه ایران همه روزه بعد از نماز صبح بر تخت می‌نشیند و بالای سرش چتری از طلا قرار می‌دهند. هزاران جوان با علَم ابریشم قرمز و منگوله‌ی نقره به ترتیب به مسافت معیّن می‌ایستند. پانصد نفر غلام از دوازده تا بیست ساله، نصفی در راست و نصفی در چپ صف می‌کشند. بزرگان در مقابل می‌ایستند. عریضه بیگی در میان قرار می‌گیرد و عرایض را از لحاظ او می‌گذراند.»[3]

برای آن که با قیافه و چهره‌ و بخشی از زندگی این مرد عجیب که خانه و کاشانه‌اش تنها زین اسبش بود و به جای تاج از یک کلاه چهار ترکه استفاده کرد، بهتر آشنا شویم به توصیف جمس فریزر که مربوط به قبل از قشون‌کشی نادر به هندوستان می‌باشد، اشاره می‌گردد و می‌نویسند:«نادرشاه قریب پنجاه و پنج سال دارد. قدّ او قریب شش پا می‌شود. متناسب‌الخلقه، تنومند و قوی‌البنیه است. رخساره‌ی او سرخ دموی است. مزاج مایل به سمن است ولی زحماتی که متحمّل است مانع از بروز آن است. چشم و ابروی درشت، سیاه و سیمایی برازنده دارد که مانند آن کمتر دیده‌ام. صدمه‌ای که از آفتاب و تصرّف هوا به رخساره او رسیده منظر مردانه‌ای به او داده و صدای او به طوری بلند و قوی است که اغلب بدون عنف از قریب صد ذرع فاصله فرمان می‌دهد. شراب به حدّ اعتدال می‌خورد. به زن بی‌اندازه مایل است و در تجدید ملاقات آن‌ها اهتمام دارد و در عین حال این فقره را مانع کار قرار نمی‌دهد. ساعاتی که با زن‌ها در اندرون به سر می‌برد قلیل است. کمتر اتّفاق می‌افتد که قبل از یک ساعت به نصف شب مانده یا نصف شب به اندرون برود. پنج ساعت از نصف شب گذشته، برخاسته بیرون می‌آید. غذای او بسیار کم و ساده، اغلب پلو و غذاهای معمول است و اگر تراکم امور دولتی زیاد باشد از غذا غفلت می‌کند و به اندکی نخود برشته که همیشه در جیب دارد و یک جرعه آب قناعت می‌نماید. در اردو و یا در شهر تقریباً همیشه در بیرون است و بار عام می‌دهد و اگر در مجلس عام هم نباشد همه کس می‌تواند با پیغام یا بلافاصله عرض خود را بکند. سان قشون و تقسیم مواجب و لباس قشون را به شخصه متصدّی می‌شود و نمی‌گذارد صاحب‌منصبان به هیچ وجه من‌الوجوه دیناری رسوم و تعارف از سرباز بگیرند. هر ماه از اوضاع تمام اطراف مملکت به او روزانه می‌رسد و خود نادرشاه با جاسوس‌هایی که در اطراف دارد مکاتبه می‌نماید. بعلاوه در هر ایالت و شهر یک نفر گماشته که هم‌کلامش می‌نامند، شغل او این است که مواظب اعمال و افعال حاکم بوده و آن چه را می‌بیند، ثبت می‌کند. هیچ امر مهمّی بی‌حضور این صاحب‌منصب نمی‌گذرد و به غیر روزنامه که حاکم هر ماهه باید بفرستد؛ همکلام هر وقت لازم بداند روزنامه‌ی خود را علیحده می‌فرستد و به حاکم اطّلاع نمی‌دهد. مواجب و رسوم مقرّر برای این خدمت نیست. تلافی خدمت و مجازات این صاحب‌منصب بسته به نظر شاه است. این تدبیر فوق‌العاده خیلی حکّام را از تعدّی به رعیّت و خیال خیانت و شورش مانع می‌شود.

نادرشاه بسیار سخی‌الطبع است به خصوص نسبت به سرباز، کسانی را که به او خدمت کرده و خوب رفتار نموده‌اند با دست گشاده غریق احسان می‌کند. با وجود این بسیار سخت‌گیر و مواظب نظم است. کسانی را که مرتکب خطای بزرگ شده‌اند به قتل و آن‌ها را که گناهشان کمتر است به بریدن گوش مجازات می‌دهد. هرگز به مقصّر را از هر مرتبه و درجه که باشد نمی‌بخشاید و اگر بعد از آن که کاری را به دقّت رسیدگی کرد کسی توسّط کند متغیّر می‌شود. ولی قبل از ثبوت تقصیر هرکس مأذون است که رأی خود را اظهار نماید. وقتی در جنگ با قشون در حرکت است مأکول و مشروب و خواب او مثل یک نفر سرباز است و تمام صاحب منصب‌های خود را هم به همین طور عادت می‌دهد.

بنیه‌ی او به طوری قوی است که اغلب دیده شده است در هوای یخ در شب در صحرا روی زمین خوابیده با یک بالاپوش که به خود پیچیده و زین اسب زیر سر گذاشته. گاهی در جنگ‌ها که سرعت حرکت و تعجیل لازم بوده از پیش‌خانه پیش افتاده و وقتی حمله آورده که ابداً مترصّد او نبوده‌اند. به قدری که هنگام سفر و قشون‌کشی خوشحال است . هیچ وقت نیست از ماندن در شهر به همان قدر که رفع خستگی قشون بشود شکایت می‌کند و بعد از رفع خستگی در حرکت قشون تعجیل زیاد دارد. غذای او نیم ساعت بیشتر طول نمی‌کشد. بعد از صرف غذا فوراً به کار مشغول می‌شود. کسانی که مواظب او هستند در روز سه چهار مرتبه عوض می‌شوند. هرگز در روز به هیچ وجه به عیش و طرب نمی‌پردازد ولی دائماً بعد از غروب آفتاب به اتاق خلوت می‌رود. در آن جا قید کار را می‌زند و با سه چهار نفر از ندماء خود به غذا خوردن و صرف شراب می‌پردازد. بیش از سه چهار استکان شراب نمی‌خورد و وقت خود را به کمال آزادی و مزاح می‌گذراند. در صحبت حکومت هیچ کس مأذون نیست یک کلمه از امور دولتی سخن براند و در اوقات دیگر هم نباید ندماء و هم صحبت‌های شب، نظر به الفت و مؤانستی که دارند بر خلاف رسم هم‌قطاران خود به طرز محرمیّت رفتار نمایند. دو نفر از انیس‌های شب او در این باب خطا کرده و در مجلس عمومی به او به طور نصیحت حرف زدند، فوراً حکم کرد آن‌ها را به قتل رسانیدند و گفت: این مردمان سفیه که فرق مابین نادرشاه و نادر قلی را نمی‌فهمند قابل زندگی نیستند. با کسانی که در صحبت خلوت به او خوش می‌آیند و در بیرون حدّ ادب و تعظیم را از دست نمی‌دهند زیاده از حد و اندازه مهربانی می‌کند ولی در خارج از خلوتِ محلّ ملاحظه نیستند و حرف آن‌ها مسموع‌تر از سایر اقران آن‌ها نیست. مادر نادرشاه در سنه‌ی 1737 میلادی مطابق سنه 1150 هجری زنده بود و به خواهش بعضی که به خانواده‌ی صفوی اخلاص می‌ورزیدند چندی بعد از آن که شاه طهماسب گرفتار شد به نادر التماس می‌کرد که او را مجدّداً به سلطنت برقرار کند و می‌گفت یقین دارم که پادشاه تلافی خواهد کرد و تو را تا آخر عمر سردار قشون خواهد نمود. نادرشاه از او پرسید که واقعاً به آن چه می‌گویی معتقدی؟ جواب داد که معتقدم. نادر خندید و گفت: اگر منهم پیرزنی بودم شاید همین خیال را می‌کردم ولی خواهش دارم در امور دولت مداخله نکنید و به خود زحمت ندهید.

زن او عمّه‌ی شاه طهماسب و خواهر کوچک شاه سلطان حسین بود و شنیدم یک دختر بیشتر از او نداشت. چند طفل از صیغه‌ها و دو پسر از زنی که در سوابق ایّام قبل از اشتهار گرفته بود، داشت. پسر بزرگ او رضاقلی میرزا بیست و پنج ساله است. از طفولیت میان قشون بزرگ شده و از سربازی به تدریج به سرتیپی رسیده و در وقت قشون‌کشی نادر به هندوستان نایب‌السّلطنه ایران شد. پسر دوّم او نصرالله میرزا بیست و یک ساله است و اسماً حاکم مشهد و والی خراسان است. ولی یک نفر پیشکار دارد که امور به عهده اوست. پسر بزرگ او وقتی نایب بود فقط به مواجب نایبی گذران می‌کرد. به سایر مناصب هم که رسید بیش از مواجب آن منصب به او نمی‌دادند و نادرشاه بیشتر از سایر صاحب‌منصبان به او اعتناء نمی‌کرد و اجازه داده بود با آن‌ها نشست و برخاست کند و به او فهمانده بود که اگر تقصیری از او سر بزند یا از انجام تکالیف خود غفلت نماید به سختی دیگران بر او سیاست جاری خواهد شد. هر قدر رضاقلی میرزا بهتر از عهده‌ی خدمت برمی‌آمد او را ترقّی می‌داد. سهل است بر محبّت پدری نسبت به او افزود. من خود او را ندیده‌ام ولی اشخاصی که او را می‌شناسند عقیده‌شان بر این است که به قدر پدرش نادرشاه در عالم مشهور خواهد شد چرا که مکرّر در جنگ‌ها شجاعت و تدبیر ظاهر ساخته و در زمان مهارت تمام امور مملکت را از پیش برد و تا مراجعت پدر مملکت را آرام و راحت نگاه داشت.

در میان صفات بی‌نظیر نادرشاه حافظه‌ی او خالی از غرایب نیست. کمتر چیزی است که کرده و گفته باشد و به خاطر نیاورد. تمام صاحب‌منصبان عساکر بی‌شمار خود را به اسم می‌خواند و تمام سربازهای خود را که مدّتی است خدمت کرده‌اند، می‌شناسد و اگر به یکی احسانی یا تنبیهی کرده باشد به خاطر می‌آورد. به یک یا دو نفر منشی تقریر می‌کند که بنویسند و در همان وقت در سایر امور حکم می‌کند. همه را به ترتیب و بلا‌تأمّل ادا می‌نماید. شنیده‌ام در وقت جنگ هنر او عجیب است. باور نمی‌توان کرد که به چه زودی طرف غالب و مغلوب را تشخیص می‌دهد و به چه اهتمام به قشون خود مدد می‌رساند. اگر یکی از صاحب‌منصبان بزرگ او قبل از غلبه بر دشمن از میدان در رود، نادرشاه به شخصه رو به او می‌رود و او را با تبرزینی که همیشه در دست دارد به قتل می‌رساند و فرمان را به صاحب دیگر بعد از او می‌دهد. در تمام جنگ‌ها و زدوخوردهای متفرّق و محاصرات اگرچه همیشه در جلوی قشون است، زخمی به او نرسیده و جراحتی به او نرسیده است و حال آن که چند اسب به زیر او کشته شده و گلوله‌ها به خفتان او خورده است. می‌توانم خیلی چیزهای عجیب دیگر که از این مرد بزرگ دیده و شنیده‌ام، نقل کنم.

کارهایی که تا به حال از او سر زده برای عالم دلیلی است قوی که نظیر او در دهور سالفه کمتر دیده شده. در صورتی که با نداشتن پول و آدم چنان آثار غریب از او ظاهر شده، با این خزانه‌‌ی وسیع که حالا به دست آورده چه کارها باید از او منتظر بود. احتمال دارد که سی سال دیگر زنده باشد و در این مدّت اگر به مقاصد خود چنان که تا به حال موفّق بوده نائل شود معلوم است چنان شخص عالی‌همت و شجاع به چه اندازه در معارج بزرگی و عظمت اوج خواهد گرفت.»[4]

همچنین ویلیام کوکل در باره تصویر ظاهری نادرشاه می‌نویسد:«... نادر در سال 1152 ریش و سبیل خود را خضاب می‌کرد ولی در هر صورت خیلی جوان دیده می‌شد و در آن اوان تازه از پنجاه گذشته بود. عکسی اکنون در ایندیا آفیس موجود است که ظاهراً شبیه‌ترین عکس‌های اوست. پنج سال بعد عبدالله‌بن حسین‌السّویدی که در نجف به حضور نادر رسید، چنین اظهار داشته که در چهره‌ی نادر آثار سن و سال پیدا شده و چند دندان پیشش افتاده و خودش مانند شخصی هشتاد ساله دیده می‌شد و چشمانش فرو رفته بوده است، ولی با این همه خوش اندام دیده می‌شده، بدون شکّ السّویدی(که نسبت به نادرشاه غرض‌آلود بود) در باره هشتاد ساله خواندن آن پادشاه راه مبالغه پیموده. بازن از ندمای محرم نادر بود. او را در چند ماه قبل از کشته شدنش چنین تعریف می‌کند. ریشش که مشکی خضاب شده بود با مو‌های سفیدش متضاد دیده می‌شد. مزاجی قوی، قدّی بس بلند و جسمی متناسب داشت. رخساره‌اش آفتاب‌سوخته و بیشتر از مستطیل مدوّر بود. دماغ عقابی و دهنی گشاد داشت. لب زیرینش پیش آمده، چشمانش کوچک و تیز و نگاهش زنده و نافذ و صدایش درشت و قوی بود که هر وقت می‌خواست به مناسبت موقع آن را ملایم می‌کرد.»[5]



[1]- ص 186 جلد اول تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه رضا شعبانی

[2] - ص 184 جلد اول تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه - رضاشعبانی

[3] - ص 162 جلد اول -  تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه - رضاشعبانی

[4] - صفحات 192 تا 200 نادرشاه اثر جمس فریزر ترجمه ابوالقاسم ناصرالملک

[5] - ص225-  نادرشاه  - تدوین و ترجمه صادق رضازاده شفق - 1386 

نادرشاه از دیدگاه دکتر رضا شعبانی

 

عروس ملک کسی در بغل گیرد                       که بوسه بر دم شمشیر آبدار زند

ظهیر فاریابی

نادرشاه از دیدگاه دکتر رضا شعبانی

 

«در میان نامدارترین بزرگان جهان، شاید نادرشاه افشار گمنام‌ترین همه‌‌ی‌ آنان باشد. حالی که اگر هیچ یک از خصوصیات ممتاز و برجسته این مرد نامی را هم در نظر نیاوریم، همان از درجه نظامی‌گری و نبوغ انکار ناپذیر استراتژیک او، در ردیف بزرگترین بزرگان همه‌ی اعصار حیات بشر باید باشد و با توجّه به سنوات معدود حضور او در عرضه فعالیّت‌های مختلف جنگی به آسانی نتوان همانندی برای او یافت.

ناپلئون بناپارت امپراتور فرانسویان که خود مدّت کوتاهی زیست و جنگ‌های عظیمی نیز به راه انداخت از ستایش‌گران نادرشاه است و به حق او را بزرگترین فاتح آسیایی می‌داند. غربیان به صرافت نبوغ فوق‌العاده‌ای که از او در خاطر دارند، کبیرترین کبیرهای تاریخ خویش قلمدادش می‌کنند و تا چند سال پیش که آماری ارائه دادند، معلوم داشتند که بیش از دویست هزار جلد کتاب متنوّع در شرح انواع هنرنمایی‌های سیاسی، نظامی، عمرانی، عقیدتی، حقوقی و حتّی عشق‌ورزی‌های بی‌حساب و کتاب او تألیف و تصنیف کرده‌اند.(؟!!) و دریغا که در مورد نامدارِ بس نامورِ تاریخ ایران، یعنی فرزند خلف ملّتی که از درون یک خانواده فروتن و غیر مشهور برخاسته و در خلال اندک مدّتی آن همه کارهای نتوانستنی انجام داده و کشور خود را به عالی‌ترین درجات شهرت و عزّت و اعتبار رسانیده است، تعداد مصنّفات هموطنان او حتّی از بیست مجلّد نیز در نمی‌گذرد!

بی‌اقبالی‌های مرد پرتوان و برومند و شکوه‌آفرین ایران، همه هم از آن حیث نیست که وی فقط دوران کوتاه دوازده ساله‌ای (1160 ـ 1148) را شاه بود و مسند حقیقی قدرت را در اختیار داشته است؛ بلکه بدین سبب نیز است که این داهی کبیر متعاقب عمر دویست و چهل ساله (1148 907) بزرگترین و محبوب‌ترین سلسله ایرانی بعد از اسلام بر تخت نشسته است که در دل هم‌میهنان خود جایگاه والایی کسب کرده‌اند و در سایه تبلیغات حساب شده و دامنه‌دار حکومت‌های قبل و بعد خود را تحت‌الشّعاع قرار داده‌اند. نوع نگاهی که ایرانیان به دودمان صوفیان صافی پیدا کرده‌اند و به طور خاصّ پیش‌آمدهایی که در پایان کار سلاله شیخ صفی‌الدّین اردبیلی روی داد و سوانح دردناکی را برای ملت و کشور به وجود آورد، باعث شده است که عظمت نبوغ و دهاء مسلّم مرد بلند مرتبه‌ای چون نادر، در محاق فراموشی و کم التفاتی افتد و نویسندگان و مورخّان ادوار بعد نیز در اعصار زندیه و به ویژه قاجاریه از پرداختن به زندگانی وی و توضیح افتخارات عظیمی که خلق کرده است، غفلت ورزند. این که سهل است، چرا که گهگاه قضاوت‌هایی نیز در باره وی می‌شده است که نه تنها مؤیّد احوال چنان پادشاه کامکاری نبوده، بلکه چهره‌ای دژم نیز به وی داده و فی‌الجمله شرح آن همه مساعی که برای جبران کار غلزائیان قندهار و برون رفت از گرداب هجوم‌های ظالمانه‌ی روس و عثمانی معمول داشته، مورد تعرّض و نسیان قرار گرفته است.

به هر تقدیر نادر بی‌هیچ گونه تردید مرد بزرگی بود و با هر معیار و مقیاسی نیز که به سنجش استعدادها و قدرت دگرگون سازی و تحوّل‌آفرینی و نیروزایی او بپردازیم، نمی‌توانیم عظمت و نبوغ بی‌مانندش را انکار کنیم. اراده خلّاق و توان مقابله‌ او با کوهه‌های انبوه حوادث صعب و سنگین، در دهاء و جربزه‌ی هیجان‌انگیزی نهفته است که مایه اصلی حرکت و فعالیّت وی در فنون مختلف سیاسی و اقتصادی و خاصه نظامی‌گری است. مردی که ظاهراً هیچ گاه به مکتب نرفته و درسی نخوانده بود به مردم و میهن خود سخت علاقه داشت تاریخ را می‌دانست و به دقایقی از آن‌ها، خاصّه آن‌ها که شاهنامه فردوسی طوسی علیه‌الرحمه روایت کرده بود، بسیار آشنا بود. به مصائب سهمگین تاریخِ وطن و از جمله فاجعه‌ی مهیب هجوم مغول وقوفی کامل داشت. از داستان‌های کهن حیات ملّت خود و بن‌مایه‌های زندگی سرفراز مردمی که سنگینی کوله‌بار هزاره‌ها را بر دوش می‌کشیدند، آگاهی یافته بود و در جای جای سخنانی که به نقل معاصران از وی باقی مانده است، بدان‌ها اشاره و استناد می‌کرد و هم بدان‌ها تفاخر می‌ورزید. معلوم بود که در محیطی پاک و ممتازی چون خراسان، بار آمده است و کمابیش به همه‌ی مبادی ذی‌قیمتی که موجودیت و هویت ملّت سرفراز ایران را رقم زده است، وقوف کافی دارد.

دوراندیشی و واقع‌نگری نادرشاه تا آن گاه که در ضمان سلامت به سر می‌برد سخت حیرت انگیز است. چونان که گوئی برای تمامی مشکلات و مصائب ملک، غور کرده و تدبیری فراخور موضوع به کار آورده است. مورّخان معاصر او که قرب جوارش را درک کرده‌اند بر این امر گواهی می‌دهند که چسان طبع وقّادی داشت و به طرفه‌العین صحیح را از سقیم و راست را از دروغ تشخیص می‌داد، به همان صورتی که در جبهه‌های جنگ با سرعتی باور نکردنی جهات قوّت و ضعف اردوی خودی و طرف مقابل را تشخیص می‌داد و به دقّت وارد عمل می‌شد. حریفان با تجربه‌ی او، به حقیقت هیچ فرصتی را از دست نمی‌دادند تا در عرصه‌های مختلف سیاسی و نظامی بر وی پیشی گیرند و حملات کوبنده و قاطعش را سست و بلا اثر گردانند، امّا شتابِ غافلگیری‌ها و محاسبات دقیق استراتژیک سردار خراسانی همراه با ترفندهای زیرکانه‌ای که در تاکتیک‌های رزمی و جهانگیریش مشهود است؛ چنان عرصه را بر مدّعیان تنگ می‌ساخت که سریعاً به زانو در می‌آمدند و برتری بی چون و چرای بی‌نظیرترین جنگجوی قاره آسیا را به اکراه می‌پذیرفتند.

هم روس‌ها و هم ترکان لجوج عثمانی نیز بخت خود را آزموده بودند و تنها چیزی را که از خدا می‌خواستند و در عرصه زمینی نیز به جدّ، بدان می‌پرداختند. اشتغالات درونی کشور برای نادرشاه بود تا ارتش کارآمد و ترساننده‌ی چهارصد و سی هزار نفری خود را با پنج هزار توپ و آن همه مهمّات به راه نیندازد و حالی که می‌رفت و می‌توانست که هر دو امپراتوری را با خطرات جدّی انقراض روبه‌رو کند از لاک خویش بیرون نخزد و ارکان متزلزل حیات سیاسی‌شان را به خطر نیندازد. نادرقلی بیک افشار ابیوردی منطق صریح و بی تکلّف تاریخ را می‌دانست و این را به صراحت آموخته بود که در دنیایی که قدرت بر آن حکومت کرده و می‌کند ضعیف پایمال است؛ می‌باید قوی بود و عزم متین برای پیشرفت و ایجاد تحوّل داشت. به منافع ملّی وقوف یافت و حساسّیت خود را برای دفاع از مرزهای ملّی نشان داد و آن چه را که امنیت ملی می‌نامند و هر روز بیش از روز پیش اتساع و تعریفی تازه می‌یابد در تمامی وجوه جغرافیای، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و غیر آن، هوشیارانه پاسداری نمود.

فرزند امام‌قلی بیک پوستین دوز خراسانی در زمره شجاعانی است که در بحبوبه‌‌ی آشفتگی‌های پردامنه‌ای که کشور را در بر گرفته بود و در پی از هم گسیختگی‌های داخلی ملک، هجوم‌های دشمنان خارجی نیز مضاعف شده و اوضاعی سخت مغشوش و مشوّش و نا به سامان پدید آورده بود برای نجات وطن قیام کرد و با یارگیری از جان نثاری‌های دیگر فرزندان خلف ایران، در طی مدتی کوتاه بر همه طغیان‌های درون مرزی و مشکلات بیرونی غلبه یافت. کار تدابیر درست او در تهییج نیروهای مردمی به جایی رسید که در طی مدتی قریب به ده سال ( 1148 1138) مزرهای اولیه کشور را به عهد صفویه باز گردانید و سپس در خلال دوران سلطنتی کم دوام (1160 1148) همه‌ی همسایگان مخل و آسیب‌آفرین را بر سر جایشان نشانید. بخش‌های مهمّی از فلات ایران را که به واسطه‌ی اهمال کاری و سوء تدبیر حکومت‌های پیشین از پیکره‌ی اصلی منتزع می‌نمودند، همانند درّه‌های سند و پنجاب، تا اقصای خاک کشمیر، مناطق آریایی‌نشین غربِ هندوکش و پامیر تا ترکستان شرقی، یعنی همه‌ آن چه که ماوراءالنهر تاریخی و خراسان بزرگ را تا استپ‌های آسیای مرکزی تشکیل می‌دهد و نیز داغستان و سرزمین لزگی‌های دلیر را تا آن سوی جبال بلند قفقاز به خاک وطن منضم ساخت. وسعتی که ایرانِ پس از اسلام بدان مشهور مانده است.»[1]


 



[1] - خلاصه‌ای از صفحات 13 تا 23 تاریخ ایران در عصر افشاریه جلد اول دکتر رضا شعبانی 1388

 

نادرشاه از نظر جونس هنوی

نادرشاه از نظر جونس هنوی

 

زمانی که افراد متعدّد به توصیف و شرح حال یک پادشاه می‌پردازند خواه ناخواه بسیاری از مطالب آن‌ها مشابه هم خواهد بود و علّت آن مربوط به استفاده از منابع محدود اولیّه می‌باشد. بنابراین دیدگاه افرادی مانند جونس هنوی نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود؛ ولی آن چه که مطالب را متمایز ساخته نحوه برداشت‌ها و القاء اهداف راوی می‌باشد. به عنوان مثال هنوی در مقایسه‌ی نادرشاه و شاه طهماسب منافع سودجویانه را مدِّ نظر قرار داده و گاه شاه طهماسب را به دلیل انتساب صفویه به عرش رسانیده‌اند ولی نادری را که هرگز تحمّل نفوذ اجنانب را نداشته است به شکلی موذیانه تحقیر کرده‌اند. با مطالعه کتاب هنوی چنین استنباط می‌گردد که او با حالت عناد و با تخیّلات و به طور غلوّآمیز به نادر نگریسته است. در هر صورت گفتار هنوی زمانی می‌تواند مورد استفاده قرار گیرد که با منابع دیگر مقایسه گردد. او در باره شرح حال نادر می‌نویسد:« تولد و آغاز زندگی او چنان مجهول بود که دانستن آن به دشواری صورت می‌گیرد. اسم واقعی او نادرقلی بود. نادر در زبان ترکی و ایرانی به معنای چیز کمیاب است و کلمه قلی به معنی برده و بنده می‌باشد، ولی این مورد نشانه‌ی بزرگترین افتخار در مشرق است. چنان که می‌دانیم طهماسب دوّم به او لقب خان داد و با افزودن نام خود به این لقب او را مفتخر ساخت و این یکی از افتخارات ارجمندی است که پادشاهان ایران می‌توانند به اتباع خود تفویض کنند. هنگامی که او بر تخت سلطنت نشست دوباره نام نادر را اختیار کرد و کلمه‌ شاه را بر آن افزود. نویسندگان در مورد اصل و نسب و آغاز زندگی او تا حدی با هم فرق دارند. امّا خود او گاهی از اصل و نسب پَست خویش سخن به میان می‌آورد و گاهی به مقتضای سیاست یا هوش، نسب خود را به چنگیزخان یا تیمور لنگ می‌رساند. تا کنون شرح رضایت بخش و درستی مانند آن چه در ایران به دست آورده‌ام، نشنیده‌ام. بر طبق شرحی نادر در سال 1687 در دهکده‌ای و به احتمال قریب به یقین در چادری در چند منزلی جنوب شرقی مشهد در نزدیکی کلات دیده به جهان گشود. وی به طایفه افشار که قومی تاتار و تابع ایران می‌باشند پیوستگی داشت. این طایفه روزگار خود را به کشاورزی می‌گذراندند و به ایرانی‌ها اسب و گوسفند و گاو می‌فروختند. پدر نادر که امام‌قلی نام داشت به علّت تنگدستی، پوستین دوزی که پیشه‌ی طبقات پائین ایرانی است امرار معاش می‌کرد. خود نادر برای چوپانی تربیت شد و هنگامی که در سیزده سالگی پدر خود را از دست داد به چنان تنگدستی و فقری گرفتار آمد که مجبور شد برای معیشت خود و مادرش در جنگل‌ها به جمع‌آوری هیزم بپردازد و آن را با خود و شتری که تنها دارایی موروثی او بود به بازار بَرد.

نوشته‌اند نادر در وقتی که با فتح و ظفر از تسخیر هند باز می‌گشت تصادفاً از نزدیک زادگاه خود گذشت و به سردارانش می‌گوید: می‌بینید که خدای متعال مرا به چه مقام بلندی رسانده است. بنابراین نباید مردم بی‌نام و نشان را تحقیر کنید. در حدود سال 1704 هنگامی که نادر هفده یا هیجده ساله بود که ازبکان به خراسان تاختند و بسیاری از اهالی آن جا را از دم شمشیر گذراندند و عدّه‌ی زیادی را که نادرقلی و مادرش جزء آن‌ها بودند با خود بردند. این زن در اسارت درگذشت ولی نادر در سال 1708 موفّق به فرار شد و به خراسان بازگشت. از این تاریخ به بعد اطّلاعی در باره زندگی او نداریم تا آن که وی با چند تن از دوستان خود گله گوسفندی را به سرقت برد و معلوم نیست که وی پیشه راهزنی را چه مدّت ادامه داده است. سرانجام به خدمت بیگی درآمد و به وسیله او به عنوان قاصد استخدام شد. روزی برای رساندن پیغام‌ مهمی به دربار اصفهان اعزام گردید و نادر در این سفر همسفر خود را به قتل رسانید. نادر پس از حضور و دیدار وزیران و شاه سلطان حسین با دریافت هدایایی مراجعت می‌نماید. نادر پس از بازگشت تصمیم به کشتن بیگی گرفت و از آن جا که سخت عاشق دختر ارباب شده بود و او تقاضای ازدواج با دختر خود را رد کرده بود، نادر بیشتر نسبت به او کینه در دل گرفت. نادر پس از قتل ارباب، دختر او را برداشته و به کوهستان‌ها گریخت. یکی از نتایج این عمل جسارت‌آمیز تولّد رضاقلی میرزا بود که از حیث نبوغ و اخلاق شباهت زیادی به پدر داشت. از آن جا که نادر در اثر این رفتار یأس‌آمیز به شجاعت مشهور شده بود عدّه‌ی زیادی از نوکران بیگ سابق به او پیوستند و به اتّفاق او به راهزنی پرداختند. بدین ترتیب روزگار می‌گذرانید و هروقت فرصت دست می‌داد، مشغول غارت می‌شدند. نادر سرانجام به خدمت پاپالوخان حاکم خراسان درآمد و از طرف او به مقام ایشیک‌آقاسی یا رئیس تشریفات منصوب شد.

هنوز مدّت زیادی در خدمت پاپالوخان نگذرانده بود که اوضاع ایران رو به آشفتگی نهاد و فرماندهی عدّه‌ای را به او دادند و او در جنگ با ترکمن‌های خیوه و بخارا که مکرّر به مرزهای خراسان حمله می‌بردند از خود شجاعت بسیار نشان داد. در همین ایّام ده هزار نفر از تاتارها که به اوزبک موسومند در سال 1719 به خراسان حمله بردند و دشت‌های حاصلخیز این ایالت را به صورت خشک‌زار درآوردند و اموال مردم را تاراج کردند و هزاران نفر از آن‌ها را به اسارت بردند. پاپالوخان در این موقع بحرانی قوای خود را که بیش از شش هزار نفر نبود و اکثر آن‌ها نیز پیاده بودند، فراهم آورد. افسران او نمی‌خواستند با تاتارها که شماره‌ی آن‌ها بیشتر بود و به شجاعت و دلیری مشهور بودند، بجنگند. ولی نادرقلی به این قضیه به طرز دیگری می‌نگریست و چون از شجاعت سربازان پاپالوخان اطّلاع داشت حاضر شد در رأس آن‌ها به مقابله غارتگران بشتابد و در همان حال قول داد که جان خود را بر سر این واقعه بگذارد. نادر اگرچه در این وقت سی‌وسه ساله بود ولی از حیث خصایص نظامی بر افسران پاپالوخان تفوّق داشت و فرماندهی لشکرکشی به او تفویض گردید. نیروهای اوزبک‌ها که دو برابر نیروی نادر بودند با شدّت بسیار به مقابله پرداختند. نادر نیز پس از آن که میدان مناسبی انتخاب کرد مردان خود را تشجیع و تشویق نمود و حمله دشمن را بی اثر ساخت و هزاران تن از آنان را به خاک هلاک افکندند و اسیران و اموال غارت شده را که قابل ملاحظه بود، پس گرفتند. نادر سرمست از پیروزی به مشهد بازگشت و چون با خلاف وعده‌ پاپالوخان رو‌به‌رو گردید و او را با چوب فلک تنبیه کردند. بدیهی است که چنان مرد متکبّری نمی‌توانست این توهین‌ها را تحمّل کند و بنابراین در جستجوی ماجرای جدید از مشهد بیرون رفت. نادر پس از آن که از قید وظایف خود آزاد شد بی‌درنگ به فکر بازیافتن مقام دیرین و گرفتن حقّی افتاد که نمی‌توانست از پاپالوخان بگیرد. عمویش که رئیس یکی از طوایف افشار بود بر کلات که قلعه‌ای محکم بود و در ده منزلی مشهد قرار داشت حکومت می‌راند. نادر به او متوسّل شد و از رفتار بدی که کارگزاران پادشاه با او کرده بودند لب به شکایت گشود. عمویش مدتی از او پذیرایی کرد تا این که در نتیجه‌ توطئه‌هایی که نادر می‌چید به مقاصد جاه طلبانه او پی برد. نادر که مورد حسادت قرار گرفته بود مجبور به فرار شد. در هر حال برای بار سوّم روی به سوی کوهستان‌ها نهاد و مجدّداً به پیشه‌ی دیرین خود یعنی راهزنی پرداخت.

از آن جا که محمود افغان به ایران حمله آورده و شاه سلطان حسین تیره بخت را مجبور به تسلیم پایتخت و تاج کرده بود، اوضاع ایالات بسیار پریشان و آشفته بود. این موقعیت فرصت بهتری به دست نادر داد که جمعی از بیچارگان را که سابقاً به عنوان سرباز در خدمت او بودند به دور خود گرد آورد. پس از آن که چند کاروان را غارت کرد و به اندازه‌ی کافی ثروت به دست آورد. در حدود هفتصد یا هشتصد مرد با اراده را با خود همداستان کرد و کوهستان‌ها را وعده‌گاه قرار داد. آنگاه در خراسان و ایالات مجاور به قتل و غارت پرداختند و هر اندازه خراج که مایل بود بر مردم بست.»[1]

هنوی در ادامه دیدگاه خود پس از قتل نادر در باره او چنین نتیجه می‌گیرد«... عملیات این مرد غاصب حتّی به نظر اروپائیان چنان عجیب می‌آید که سال‌ها معلوم نبود که طبق چه اصولی رفتار کرده و در نتیجه مستوجب چه توصیفی است. اکنون روزگار به ما آموخته است که نقاب از چهره‌ی او برداریم و چون کسی که دیروز جان میلیون‌ها نفر حاکم بود اکنون با فرومایه‌ترین و شاید فاسدترین افراد برابر است، می‌توانیم در باره‌ی او بدون قید و شرط سخن بگوئیم . راجع به قابلیت شگفت‌انگیز او در اداره کسانی که آلت شرارت او بودند آزادانه مطلبی بر زبان آریم.»[2]


 



[1] - خلاصه‌ای از صفحات 5 تا 16 زندگی نادرشاه جونس هنوی ترجمه اسماعیل دولت شاهی

[2] - ص 319 زندگی نادرشاه جونس هَنوی ترجمه اسماعیل دولت شاهی