پس از خلفای راشدین دومین حکومت اسلامی توسط خاندان بنی امیه (41 – 132) در جهان اسلام تأسیس گردید. مرکز خلافت آنان شهر دمشق بود و سرزمینهای زیادی از جمله شام، مصر، شمال آفریقا، جزیرةالعرب، ایران، بینالنهرین و بخشی از اسپانیا در حیطهی قدرت آنها قرار داشت. از ویژگی و مشخصات آنان به تغییر و ماهیت سیاسی اسلام از حالت شورایی با محوریت عرب و ایجاد ساختار پادشاهی و موروثی میتوان اشاره کرد. با روی کار آمدن بنی امیه بار دیگر رقابت و خصومتهای دیرین میان بنی امیه و بنی هاشم شعلهور گردید. بعد از فروپاشی حکومت بنی امیه در سال 132 هجری قمری حکومت مسلمانان تحت عنوان خلفای عباسی برای بیش از پنج قرن پایهگذاری شد. مرکز حکومت آنان در ابتدا شهر کوفه و سپس به شهر بغداد انتقال یافت. خلفای عباسی 37 تن بودند که اولین آنها سفاح (132 – 136) و آخرین آنان مستعصم بالله (640 – 656) میباشد که توسط هلاکوخان مغول سرنگون گردید. از مهمترین ویژگی آنها تداوم سیاست اختلاف و تفرقه و همچنین نارضایتی مردم ایران بود که از همان ابتدا با قتل ابومسلم خراسانی گره خورد، ولی در این مدت دولتهای محلی و مستقل در ایران شکل گرفتند و تنها نام خلیفه را با خواندن خطبه یدک میکشیدند. از بین این خلفا متوکل عنوان بیرحمترین (232 – 247) و مستعصم بی عرضهترین القاب را به نام خود ثبت کردهاند.
سیستم حکمرانی خلفای عباسی با پادشاهان دیگر تفاوت چندانی نداشت و پس از به قدرت رسیدن و تجمّعِ ثروت راه فساد و عیّاشی و مکر و حیله را در پیش گرفتند و تنها امتیاز برتر آنان برخورداری از پشتوانهی مذهبی بود. دکتر عبدالعلی دستغیب در این رابطه مینویسد: «ثروت بیکرانی که از ایران و مصر و شام به بغداد میرسید برای خلیفههای عباسی فرصتی فراهم آورد تا افسانههای هزار و یک شب را در کاخهای خود برپا کنند. به بزم و طرب بنشینند و شعرها و نغمهها و لطیفههای زیبا بشنوند و مِی نوشند و طرّهی دلدار کشند. استواری خلافت آنها به توطئهچینی و تفرقه افکنی وابسته بود و هدیهها و باج و خراجهایی که از شهریاران و حکمرانان میستدند در این راه عیش و عشرت خرج میکردند. در واقع خلافت عباسی استمراری از شاهنشاهی ساسانی بوده است، با همان آرایهها و ترتیبها و نظم و نسقها و اگر در بین آنها شخص پارسایی به خلافت میرسید دوران صدارتش دیر نمیپایید. گفتهاند که روزی جریر طبری از یکی از آشنایان خود جویای خبرهای تازه شد. او گفت: المعتز که مردی ادیب و شاعر است خلیفه شد و محمد داود جراح را که مردی فاضل و عادل است به وزارت برداشته و ابوالمثنی قاضی امین را به قاضیالقضاتی برگزیده است. طبری از این دگرگونی غیر منتظره در جهت بهبود کار زمانه در شگفت شد و پیش بینی کرد که کار این سه تن دوام نخواهد آورد و همچنان بود که وی گفته بود. آن منصب یک شب بیش بر ایشان نماند تا عاقلان را معلوم شود که هنر در همهی ایام سبب حرمان بوده است. البته این قصهای بیش نیست، ولی حال و هوای آن عهد را نشان میدهد. بر این اساس یعقوب لیث که خود مزهی دسیسههای عباسیان را چشیده بود، میگفت که دولت عباسیان بر غدر بنا کردهاند، نبینی که با بوسلمه و بومسلم و آل برامکه و فضل سهل با چندان نیکویی که ایشان را اندر آن بود چه کردند؟ کسی مباد که بر ایشان اعتماد کند.»[1]
دوران خلافت مستعصم بالله تداعی کنندهی زندگی شاه سلطان حسین صفوی در تاریخ ایران میباشد که از خود استقلالی نداشت و زمینه را برای تسلط دشمن فراهم ساخت. آن چه از دغلکاری خلیفه با سلطان محمد خوارزمشاه میبینیم مربوط به زمان ناصر میباشد که مستعصم با سهلانگاری ادامه داد. دکتر ابراهیم تیموری در مورد اختلافات خلیفه ناصر با سلطان محمد و علت تصمیم او در حمله به بغداد مینویسد: «به طور کلی ناصر خلیفهی عباسی از خوارزمشاهیان وحشت داشت و علت عمدهی اختلاف او با سلطان محمد آن بود که این سلطان گذشته از آن که به خلیفه اجازهی دخالت در قلمرو خود را نمیداد از اوایل دوران سلطنت و در ادامهی سیاست پدرش تکش از خلیفه میخواست همان طور که نام پادشاهان آل بویه و سلاطین سلجوقی در خطبه برده میشد نام او را نیز در بغداد در خطبه ذکر نمایند و به قول نسوی همّت او به طلب حکمی بود که آل سلجوق را در ملک بغداد بود. موافقت با این درخواست سلطان در واقع بدان معنی بود که خلیفه از اختیارات غیر روحانی و دخالت در امور سیاسی حتی در بغداد خودداری کند. با آن که سلطان محمد چند بار نمایندگانی را هم به بغداد فرستاد و در انجام درخواست خود مکرّر اصرار میورزید، اما ناصر نه تنها با خواستهی او موافقت نمیکرد، بلکه به تحریک و اقداماتی دست میزد که موجب توهین به سلطان تلقی میشد و بالنتیجه دشمنی و خصومت او را نسبت به خلیفه تشدید مینمود. ناصر محرمانه با استفاده از نفوذ معنوی خود و فرستادن هدایا فرمانروایان غوری را علیه خوارزمشاهیان تحریک مینمود تا به قلمرو سلطان محمد در خراسان تجاوز نمایند و این موضوع از علل مهم درگیری بین خوارزمشاهیان و غوریان و از میان رفتن غوریان در سال 612.1215 شد. عطاملک جوینی میگوید: خلیفه همواره به خانان قراختائی پیغام میداد و آنان را برای حمله و هجوم به قلمرو سلطان دعوت میکرد و در همین زمینه به سلاطین غور نیز نامه مینوشت. این اسرار وقتی فاش شد که سلطان وارد غزنین گردید و خزاین آنها را جستجو کرد. در این جستجوها نامههای خلیفه مبنی بر تشویق و تحریض آنان علیه سلطان و درخواست کمک از نیروی قراختایی به دست او افتاد. سلطان این راز را آشکار نساخت و نامهها را به عنوان سند نزد خود نگاه داشت.
از توطئههای پنهانی دیگر خلیفه علیه خوارزمشاه ارتباط و تماس با کوچلُکْ فرمانروای غاصب قراختائیان بود که ظاهراً به راهنمایی و توسط سر اسقف مسیحیان نسطوری نمایندگانی را نزد کوچلُکْ فرستاد و پیشنهاد کرد برای مقابله با دشمن مشترک یعنی سلطان محمد با یک دیگر متحد شوند. بدتر از آن که نام این خلیفه اسلامی را ننگین میکند مکاتبه و مراوده او با چنگیزخان و تحریک و تشویق او برای درگیری با سلطان محمد و سپس سعی و کوشش در شکست کار پسر او یعنی سلطان جلالالدین منکبرنی میباشد. این هر دو کار به ضرر کلی اسلام تمام شد و بار مسؤولیت بزرگی را به دوش این به اصطلاح امیرالمؤمنین عباسی گذارد و سرانجام گردنگیر دودمان خود او شد و آنها را منقرض کرد. با آن که علت اصلی حملهی چنگیزخان به قلمرو خوارزمشاه دعوت خلیفه نبود، اما اعزام نماینده از طرف ناصر نزد خان مغول و علنی شدن دشمنی خلیفه مسلمین با خوارزمشاه و دادن اطلاعات در باب اوضاع و احوال ممالک اسلامی قطعاً اگر صحت داشته باشد در تصمیم چنگیزخان برای حمله به قلمرو خوارزمشاهیان بی تأثیر نبوده است. گرچه بعضی قبول چنین اقدامی را از طرف خلیفه یعنی ترغیب و تشویق چنگیزخان و به طور کلی اعمال نفوذ خارجی را در این حمله بعید میدانند، اما نمیتوان گفت که از خلیفهی به اصطلاح سیاستباز و توطئهگری مانند ناصر این اقدام غیر ممکن بوده است، به خصوص که در آن تاریخ هنوز کسی از قدرت واقعی مغولان اطلاعی نداشته است. ناصر خلیفهی کینهجو حتی پس از آن که مغولان نیروهای خوارزمشاه را تار و مار کردند و خود سلطان محمد هم فراری شد و درگذشت، باز نسبت به فرزند دلیر او سلطان جلالالدین خصومت میورزیدند و متوجهی عاقبت کار خود نبودند. وقتی سلطان جلالالدین از هندوستان مراجعت کرد و برای مقابله با مغولان در سال 621/1224 از خلیفه درخواست کمک نمود خلیفهی مغرض نه تنها هیچ گونه کمکی نداد، بلکه امراء و سلاطین دیگر را به سرکوبی او تشویق کرد، در حالی که اگر به جای خصومت و دشمنی برای دفع مغولان به همکاری و معاضدت میپرداخت شاید میتوانست مسیر تاریخ را تغییر دهد و از مصائب حمله و هجوم مغولان تا اندازهای بکاهد.
سلطان محمد خوارزمشاه قبل از آن که برای تأمین نظر خود به قوه قهریّه متوسّل شود بر آن شد تا در دنبالهی اقدامات قبلی یک بار دیگر با اعزام نمایندهای به بغداد رسماً به خلیفه خاطرنشان کند که نام او را در خطبه داخل نماید، یعنی تلویحاً از خلیفه بخواهد که از اقتدار سیاسی و غیر مذهبی خود به نفع خوارزمشاه، مانند دوران آل بویه و سلجوقیان صرف نظر نماید. سلطان محمد بدین منظور قاضی مجیرالدین عمربن سعد خوارزمی را که اختصاصی تمام به حضرت داشت و چند نوبت رسالت بغداد کرده بود به نمایندگی خود روانهی بغداد نمود. اما خلیفه درخواست سلطان را کما فیالسابق به عنوان آن که جایز نیست که بر زبر دارالخلافه متحکمی باشد و حق تعالی به سلطان ممالکِ واسعه و اقالیم متباعده عظیمه ارزانی داشته است و قلمرو وسیعی در زیر حکم اوست، رد کرد. ناصر خلیفهی عباسی در پاسخ و برای متقاعد کردن سلطان محمد، عارف و حکیم ایرانی شیخ شهابالدین سهروردی را به نمایندگی خود به همدان نزد سلطان محمد اعزام داشت.
سلطان محمد در مبارزهای که با خلیفه در پیش گرفته بود میدانست که به مردم سنّی مذهب اتباع خود نمیتواند متّکی باشد و این مردم از خلیفه پشتیبانی خواهند کرد، بنابراین شخصی را که میخواست به خلافت بنشاند میبایست شیعی مذهب باشد. در اجرای این منظور سیاست تحبیب از شیعیان را در پیش گرفت و از مقامات شیعی مذهب قلمرو خود فتوایی مبنی بر محکومیت خلیفه به دست آورد. به این ترتیب سلطان محمد خوارزمشاه خود را مجاهد در راه اسلام قلمداد کرده بود که ناصر خلیفه عباسی با او به مخالفت پرداخته است. سلطان محمد طبق این فتوا که صریحاً خلفای عباسی را غاصب خوانده و خلافت را حق آل علی (ع) دانسته بود، الناصرالدین الله را مخلوع اعلام نمود و دستور داد نام او را از خطبه و سکهها حذف کنند. شخصی را که نامزد خلافت کرده بود سید علاءالملک ترمذی نام داشت و از سادات حسینی بود. سلطان محمد برای برکناری ناصر و به خلافت رساندن سید علاءالملک و خاتمه دادن به کانون خطری که همیشه از طرف غرب موقعیت او را به مخاطره میانداخت در زمستان سال 614/1217 یعنی مقارن ایامی که روابطش با چنگیزخان سخت تیره شده بود نیروهایی را از همدان روانه بغداد نمود. اما این نیروها در کوههای کردستان دچار سرما و طوفان و برف شدند و تلفات سنگینی به آنها وارد گردید و یقایای آن مورد تجاوز و دستبرد کردهای هکاری و ترکمانها قرار گرفتند و فقط تعداد کمی از آنها توانستند نزد سلطان باز گردند. این واقعه یعنی اعزام نیرو برای سرکوبی خلیفهی اسلام و گرفتاری مصیبت شدن آنها باعث گردید که در نزد سنی مذهبان به حیثیت سلطان محمد سخت لطمه وارد شود و موجب نفرت بیشتر مؤمنین نسبت به او گردد، زیرا در هر صورت خلیفه در میان مسلمانان از نفوذ معنوی برخوردار بود. مردم متدّین این ناکامی را مجازاتی تصور میکردند که خداوند به واسطهی توهین به مقام مقدس خلافت بر نیروهای سلطان نازل کرده است. مقارن آن ایام به علت سرکشی اقوام صحرانشین ماوراءالنهر سلطان محمد مجبور شد به خراسان باز گردد، اما باز دست از دشمنی با خلیفه برنداشت. چنان که در فوریه سال 1218 (ذیالقعده سال 614) وارد نیشابور گردید بی درنگ دستور داد نام ناصر خلیفه را از خطبه حذف کنند و در شهرهای دیگر یعنی مرو و بلخ و بخارا و سرخس نیز همین کار را کرد. البته بعضی نواحی و شهرها مانند خوارزم، سمرقند و هرات از قبول اجرای این دستور سرپیچی کردند. خلاصه این اختلافات و دشمنی بین دو رهبر مسلمان و یا به تعبیری دیگر گره کور سیاست در جهان اسلام همچنان ناگشوده باقی ماند تا فاتحی که به قول نویسندگان کتاب «قلب آسیا» فردی مانند اسکندر مقدونی که به تاریخ جهان تحرک تازهای بخشید وارد صحنه گردید و طومار زندگانی آنان و جانشینان آنها را درهم پیچید و فصل تازهای در تاریخ این قسمت از جهان گشود.»[2]
توصیف این موارد بیانگر عمق اختلافات تا زمان مستعصم و توجیه کنندهی علت همکاری و مشاورهی منطقی و به حق برخی ایرانیان با هلاکوخان در براندازی این دودمان میباشد. البته لازم به ذکر است که نقش و همکاری وزرا و دیوانیان ایرانی در سقوط خلافت عباسیان وجود داشته است، ولی باید عامل اصلی سقوطشان را به عملکرد و رفتار خودِ خلیفه و اطرافیانش نسبت داد. در این زمینه دیدگاه و قضاوت مردم نسبت به خلیفه و اطرافیانش بیانگر این امر است، زیرا «در یک چنین زمانی که بغداد از سوی تاتار تهدید میشد مردم در اضطراب دائم به سر میبردند و از بی خبری خلیفه در رنج بودند. برای وی نامه مینوشتند و در آن انواع تهدیدها و دشنامها و شعرهای هجوآمیز به کار میبردند. این نامهها را معمولاً در پیرامون درهای دارالخلافه میافکندند. باری شعری نوشته بودند که مفهوم آن چنین بود: به خلیفه بگو بس است. چیزی را که نمیخواستی به سرت آمد. آگاه باش که انواع مصیبتهای عجیب بر تو نازل شده است. برخیز، وگرنه هلاکت و نابودی تو را فرا میگیرد و هم شکست و بی آبرویی و ضرب و غارت و چپاول نصیب تو میشود.»[3] در عیاشی و نالایق بودن مستعصم هیچ شکی وجود ندارد و همه به آن اذعان دارند، ولی جای تعجب در این نکته است که چرا برخی بر نابودی حاکمی که عملکردش سراسر مکر و حیله و فساد بوده است حسرت میخوردند. چنان که در شرح حال وی در تاریخ وصاف آمده است: «مصدوقهی تشبیب آن است که خلیفه المستعصم بالله، ابو احمد عبدالله بن المستنصر، از زمرهی خلفای بنی عباس، به مزید خفض (فتح کردن) عیش و امداد تنعّم و ترفّه و کثرت اموال و نفایس ذخایر و اعلاق جواهر ممتاز بود و به شوکت و عظمت و خیلا (غرور و گردنکشی) و تکبّر مشهور و مذکور. شُرفات و غرقات و ایاوین دارالخلافه با کیوان تقابل و با سماکَیْن تناصل مینمود و از غایت آراستگی به ثیاب (جامهها) مذَهّب و مُرصّع. چهارصد خادم به خدمت درگاه مشغول بودند؛ با آن که مَحرمیّت حرمِ باحرمت دارالخلافه نداشتندی و هیچ آفریدهای را از ملوکِ ایام و صَنادید انام و اشراف اطراف و اعیان زمان، در حضرت خلیفه بار نبودی، ولی پیش قِباب مجد و معالی را، سنگی به مثابهی حجرالاسود انداخته و طاقی اطلس سیاه از مخرجه، بر صفت آستینی فروگذاشته. از سلاطین و ملوک اطراف، کسی که به سُدّهی سِدرهی طاق عزّت و عتبهی علیّهی خلافت، تشرف جُستی، آن آستین را چون دامنِ کسوتِ حرمِ معظّمْ زیارت کردی و آن حجر را مانند محاجر بتانْ بوسه دادی و مراجعت نمودی.»[4]
در چنین سیستم حکومتی که فردی ضعیف و متزلزل رهبری آن را هدایت میکند و هر کس به دنبال منافع خویش میباشد فروپاشی آن امری طبیعی است. روایت است که در این موقعیت حساس هر یک از امرا و بزرگان به واقع دریافته بودند که به سرکردگی این امیر خیالباف راه به جایی نخواهند برد و در صدد آن بودند که شخص دیگری از خاندان عباسی را به جای او بنشانند. عباس اقبال در بخشی از زندگی مستعصم مینویسد او تا آخرین لحظه از جانب مغول احساس خطر نمیکرد و میگفت بغداد مرا کفایت میکند. «خلافت عباسی را از سال 640 به بعد ابو احمد عبدالله ملقب به المستعصم بالله داشت و او که سی و هفتمین و آخرین خلیفه از خاندان عباسی است مردی بود متدین و نیکوکار و آرام طبع و عفیف و خوش اخلاق و کتاب دوست و خوش خط، ولی بی عزم و سست رأی و بی اطلاع از امور سیاست و مملکتداری؛ هیچ گاه از حقایق مسائل مطلع نمیشد و هیچ کس از او واهمه و هراسی در دل نداشت. اکثر ایام او به سماعِ اغانی و ملاقات زنان و مردم مسخره میگذشت و یا روزگار خود را بدون استفاده صحیح در کتابخانه شخصی میگذراند. با آن که مغول در پشت دروازهی بغداد بود به جای تدبیر کار ایشان به سلاطین اطراف نامه مینوشت و از ایشان نوازنده و سازنده میخواست و فرومایگان را بزرگترین مشاغل درباری و دیوانی خود و ریاست و حکومت میداد. درباریان او همه از اراذل ناس بودند و بر وجود خلیفه استیلای کامل داشتند و جز مؤیّدالدین محمد بن العَلقَمی وزیر او بقیه مردمی بی کفایت و سست عنصر و مغرض بودند و خلیفهی بی تدبیر را به هر طرف که میل میکردند، میکشیدند و اسباب ضعف کارها فراهم میساختند. عادت خلفای اخیر بنی عباس تا عهد المستنصر این بود که پسران خویش را از راه احتیاط حبس میکردند. مستعصم این ترتیب را رعایت نکرد و سه پسر خود را آزاد نمود و پسر بزرگتر او از ضعف پدر استفاده کرد و در بغداد مرتکب خرابکاریها و بی رحمیهایی شد که همانها نیز به برافتادن خاندان عباسی کمک کرد. از ابتدای خلافت مستعصم تا رسیدن هلاگو به حدود بغداد شانزده سال گذشت و با این که هر روز خبر وصول عساکر مغول میرسید خلیفهی بی خبر عشرت پرست به هیچ وجه در صدد چاره جویی برنیامد و درباریان مغرض غافل به جای مآل اندیشی و تذکر احوال مسلمین خوارزم و ایران و روم همه وقت اخباری را که میرسید در پیشگاه خلیفه بی اساس و خالی از اهمیت و اعتبار جلوه میدادند و خلیفه هم در صدد نبود که یا دامن همّت به کمر زده و با جمع کردن قشون و کمک گرفتن از ملوک اطراف به جلوگیری از هلاکو بپردازد و یا لااقل با فرستادن تحف و هدایا و قبول ایلی از پیشرفت مغول و عاقبت وخیمی که این کار در بر داشت جلوگیری نماید و هر وقت که با او از آمدن مغول به طرف عراق گفتگو میکردند، میگفت بغداد مرا کفایت میکند در صورتی که من از بلاد دیگر بگذرم، مغول در بند گرفتن این شهر که منزل و مقام من است نخواهند بود.»[5]
در هر صورت سرنوشت این فرد طمّاع و خوشگذران توسط هلاکوخان مغول رقم خورد و چگونگی قتل وی را بدون ریختن خونش به صور مختلف نقل کردهاند. با این اوصاف جای تأمل و تعمّق است که او در همان لحظات ابتدایی حمله به بغداد کشته نشد و چند روزی را شاهد فروپاشی خانواده و قتل فرزندانش بود تا درد و رنجِ ستمهایی که بر دیگران وارد کرده بود، تجربه و احساس کند.
[1] - هجوم اردوی مغول به ایران، نوشته عبدالعلی دستغیب، نشر علم، 1367، ص 216
[2] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، برگرفته از صفحات 149 تا 157
[3] - منحنی قدرت در تاریخ ایران، تحقیق عزیزالله کاسب، چاپ تابش، 1368، ص 217
[4] - تاریخ وصاف، تألیف عبدالله بن فضل الله شیرازی، متن کامل و ویراسته به اهتمام دکتر احمد خاتمی، نشر علم، 1401، جلد اول، ص 46
[5] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، ص 178
6- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 254