چنگیزخان تمام پیروزیهای خود را مدیون ویژگیهای اخلاق و رفتار اجتماعی توأم با نظم و انضباط شدید در اجرای قوانین و مقررات نظامی میباشد. او فردی بدون غرور و نخوت توأم با خونسردی و ثبات در اراده بود و همیشه از اطلاعات تجّار و دیگران برای پیروزی خود بهره میگرفت. او با فرمان و احکام سخت یاسا تحولی منحصر به فرد در بین مغولان ایجاد کرد و حتی برای رسیدن به اهداف اجازهی برتری و دخالت به سرداران و فرزندان خود نمیداد که در این رابطه به مناسبتهای مختلف در مورد آن صحبت شده است. او تا قبل از کسب مقام خانی فراز و فرودهای زیادی را در جنگها پیموده بود و پس از قوریلتای بزرگ تجربیات خود را در سطحی گسترده به اجرا درآورد. یکی از اقدامات مهم او در جهت نظم، ایجاد قوانین سخت برای تقویت نیروهای محافظ و مهاجم خود بود. رنه گروسه در مورد محافظان شخصی او مینویسد: «سپس نوبت به تجدید سازماندهی نگهبانان (کشیک) رسید. چنگیزخان اعلام داشت تا این لحظه بیش از هفتاد نگهبان روز (تورقا اوت) و هشتاد نگهبان شب (کِبْت اوت) نداشتم. اکنون که آسمان (تنگری) وظیفهی حکومت بر تمامی قوم را به من داده است باید از میان گروههای هزار نفره، گروههای صد نفره؛ ده هزار سپاهی کماندار (قورچین) و دیگر سلاحداران را برای محافظت شخص خود انتخاب کنم. این افراد که تنها وابسته به من هستند باید از میان زبدهترین و چالاکترین و شجاعترین و نیرومندترین جوانان اشراف (نویات) و آزادگان (تارکاتها)، انتخاب شوند. پسرِ یکی از فرماندهان کل، ده تن از دوستانش را با خود آورد. پسرِ یک فرمانده دستهی پنج نفر، پسرِ یک سردسته - سه نفر را به همراه آورد. این گروهِ نخبگان برتری بر تمام سپاه را به دست آورد. چنگیزخان اعلام داشت یک نگهبان معمولی من از یک فرمانده بالاتر است. اگر یکی از فرماندهان سپاه با یک کشیکچی شخصِ من درگیر شود، تنبیه خواهد شد. تمام افراد محافظ را خان شخصاً انتخاب کرد و دستور داد فرماندهانِ کشیک بدون اجازهی صریحِ شخصِ خودِ من حق ندارند با اتکّا به اختیارات فرماندهیشان بدون اجازه، افرادِ مادون را تنبیه کنند و اگر جرم یا خطایی واقع شد باید بیدرنگ مراتب به اطلاع خان برسد و این خان است که میتواند تعیین کند خاطی را گردن بزنند یا تازیانه. به کشیکچیهای پیشین شُکوهمندانه میگوید: شما نگهبانان شب، همان کسانی هستید که برای استراحت بیدغدغهی شبهای من، خواب را بر خود حرام کردید. در شبهای سرد و برفی همچون شبهای صاف و روشن و در زمانِ خطر و نبرد با دشمن در اطراف چادر من به نگهبانی پرداختید. به لطف شما است که اکنون من به عالیترین مقام رسیدهام. بازماندگان من، نوادگانم، باید نگهبانهایم را به چشم یادگارهایی از من بنگرند و دورانِ پیری آنان را تأمین کنند. هیچ کس حق ندارد به آنان حسادت ورزد، چون آنان جانشین ارواح مقدّسند.
کشیکچیهای شب که شمارشان از هشتاد نفر به هشتصد تن رسیده بود سرانجام به هزار نفر بالغ شدند. شمار خورچینها یا کمانداران نیز از چهارصد نفر به هشتصد نفر افزایش یافت و شمار نگهبانان روز نیز به هزار نفر رسید. بدیهی است شمار نفرات وابستهی این گارد نیز نزدیک به یک هزار نفر بودند و خلاصه افراد این گروههای محافظ به هشت هزار نفر نگهبان روز و دو هزار کماندار شب تقسیم شدند. تعویض کشیک به چهار بار در روز افزایش یافت که هر گروه سه شب و سه روز نگهبانی میدادند. از ابتدای غروب نگهبانان هر کس را که قصد نزدیک شدن به چادر خان را داشت متوقف میکردند و هیچ کس جز شماری نگهبان حق ورود به چادر را نداشت. بر اساس چنین شیوهای بود که الجیگِدای با آن که مقامی شامخ در دربار مغول داشت یک شب هنگامی که میخواست وارد چادر چنگیزخان شود از سوی گارد شب متوقف شد. هیچ کس حق نداشت دربارهی تعداد یا ساعات تعویض کشیک کنجکاو شود یا پرسش کند. مجازات این افشاگری پرداخت یک اسب زین کرده و یک دست لباس بود. هر نگهبانی که در سرِ خدمت حاضر نمیشد بار اول سی تازیانه میخورد، بار دوم هفتاد تازیانه نصیبش میشد و بار سوم اخراجش میکردند. به دستور چنگیزخان، یکه - نئورین به فرماندهی شب منصوب گردید. چهارصد کمانداری که گفتیم تعدادشان به هزار نفر رسید تحت فرماندهی یزونتهئه پسرِ جهمهئه قرار گرفتند، مسؤولیت تعویض کشیک که گفتیم به چهار یار افزایش یافته بود. گروهِ هزار نفرهی قراولانِ روز زیر فرمان اوغله چربی بودند، گروه دوم زیرِ فرمان بوکا، گروه سوم آلچی دائی، گروه چهارم دودای چربی،[1] پنجم دوکولکو، ششم جانای، هفتم آلکوتای و هشتم فرمانبردار آرکای فاسار بودند. »[2]
در حقیقت چنگیزخان یک جهانگشای با تدبیری است که تمام افکار وی بر تثبیت قدرت نظامی و لشکریانش منتهی میشد. چنگیز چنان روح نظامی و عقیدتی را درهم آمیخته بود که سپاهیانش در هر نقطهای صادقانه قوانین او را اجرا میکردند و در این مورد هیچ تفاوتی بین سرباز و فرمانده و حتی فرزندانش وجود نداشت. همهی آنها دستورات او را بدون تفکر انجام میدادند، زیرا معتقد بودند که چنگیز فرمانروای روی زمین و فرستادهی خداوند میباشد. او در طراحی جنگ بسیار موفق بود و با کسب اطلاعات و نقاط ضعف دشمن حد اکثر استفاده را میبرد. برای شناسایی این ارتش و مقررات سختِ حاکم بر آن کافی است که تصویر ذهنی از هر روایت تاریخی و یا حمله به شهری را در افکار خود مجسم کنیم. دکتر کریم مجتهدی در این زمینه مینویسد: «باید توجه داشت که یاساهای چنگیزی از مقدّمات کار او بوده و اصلاحات اصلی او متوجه سازماندهی لشکری میشده است. این لشکر با این که به منظور تسلط بر دیگران و عنداللزوم کشتار و غارت آنها تشکیل میشده، ولی در هر صورت به نحو دقیقتر با توجه به جوانبِ مختلفِ امور و مشکلات احتمالی تنظیم میشده است. روحیهی تهاجم و جهانگیری چنگیزخان با نوعی هوشمندی و کاردانی همراه بوده است. او هیچ گاه در واقع به اصطلاح بیگدار به آب نمیزده است. اطلاعات و تبحّر او در امور لشکری و صفآرایی گروههای مختلف که میبایستی با هم همیاری میداشتند امروزه شگفتانگیز مینماید. لشکر او بر خلاف آن چه امروزه گاهی تصوّر میرود با استادی تمام مهندسی شده است، او در این مورد از سنتهای متداول روزمرّهی تاتارها فاصله گرفته بوده و احتمالاً بیشتر به سنّتهای قدیمی هخامنشی و یا در هر صورت و مطمئناً به سنتهای اشکانی نزدیک میشده است. او بر مبنای حساب اعشاری افراد خود را به گروههای دهگانه، صدگانه، هزارگانه و بالاخره ده هزارگانه تقسیم میکرد. فرمانداری بزرگترین گروه به عهدهی امیرتومان بود که تصمیمگیری نهایی به او تعلّق پیدا میکرد. گروه دهگانهی اول با نام «آریان» در واقع به عنوان یک واحدِ مستقل کار میکرد و آن افراد نسبت به مسؤول و جوابگوی اعمال یکدیگر بودند. هیچ یک از آنها نمیتوانست از جنگ فرار کند و اگر هم تصادفاً چنین چیزی رخ میداد همگان مجازات میشدند. آنها میبایستی با هم زندگی، سواری و جنگ کنند. آنها قسم خورده بودند که در مقابل رقیب از هم دفاع کنند، یعنی یکی برای همه و همه برای یکی. آنها از جانِ یکدیگر پاسداری میکرده و در جهت تکمیل وظایف یکدیگر فعّال و در کار بودهاند. در موقع جنگ اجازه نداشتهاند مجروحی را جا بگذارند و واحدهای صد نفری عنوان «یاگون» داشته و واحدهای هزار نفری «منیگان» نامیده میشده و لشکر کامل ده هزار نفری نیز چنان که گفته شد زیرِ نظر امیرتومان تشکیل میشده است. معمولاً در هر یک از این گروهها مسنترین فرد ریاست گروه را به عهده میگرفت، ولی در عین حال تعیین رئیس به صورت انتخابی هم انجام میگرفت. رئیس باگون نیز انتخابی بود، ولی فرماندارِ منیگان و امیرتومان را چنگیزخان شخصاً منصوب میکرد. چنگیزخان همچنین یک نیروی کشیک داشت شامل دو واحد، که واحدِ نگهبان روز «تورفات» و نگهبان شب «کینوت» نامیده میشد. تیراندازان ماهری نیز در خدمت شخصی او قرار داشتند. نکتهی قابل ذکر دیگر این که هیچ یک از سربازان قبل از شروع جنگ مسلح نبودند. اسلحهها جداگانه در مخازن ارابهها که تحت نظر مسؤولان خاص بود حمل میشد و فقط موقعی که صفآرایی لازم شروع میشد به تقسیم آنها میپرداختند. به نفرات سپر، نیزه، شمشیر و اسلحههای لازم دیگر داده میشد و بعد گورخانان از آنها سان میدیدهاند. موقع جنگ، وقت مناسب حمله و پایان آن نیز دقیقاً اعلام میشد و در مواقع فتح، قبل از اعلامِ رسمی غارت و چپاول، هیچ کس حق نداشت در این کار پیشقدم شود. البته این فرمان به موقع داده میشد. و آن گاه هر کس در جمع آوری غنایم آزاد بود و حتی فرماندهان ارشد حق نداشتند دخالت کنند. میتوان حدس زد که چنگیزخان با استادی توانسته بود خلق و خوی و غریزهی کشتار و چپاول این قبایل را در جهت پیشبرد اهداف خود به نحو گسترده مورد بهرهبرداری قرار دهد.
مغولان در لشکرکشیهای خود حِیَل و شگردهای بسیار خاص و متنوّعی داشتهاند، ولی دقیقاً معلوم نیست آنها چه قدر با باروت آشنا بوده و یا تا چه اندازه میتوانستهاند واقعاً از آن استفاده کنند. در هر صورت مسلم است که آنها از آتش و دود آن استفادههای زیادی میکردهاند و با منجنیق سنگهای آتشین را به سوی حصار قلاع هدف میگرفتهاند و گاهی برای مخفی شدن از انظار دشمنان آتش دودزایی بر افروخته و خود پشت آن به کمین مینشستهاند. گاهی در مقابل دشمن پای به فرار میگذاشتند و ارتش دشمن را که در تعقیب آنها بود با دو لشکر دیگر از طرفین به صورت گازانبری محاصره میکرده و میکشتهاند. گاه اسرا و افرادی را که بر آنها غلبه کرده بودند پیشایش لشکر خود برای مقابله با دشمن میفرستادند و عملاً آنها را سپر بلای جان خود میکردند. گاه نیز برای ایجاد وحشت و سرایت دادن بیماریهای واگیر نعش مردگان را به داخل قلعهها پرتاب میکردند و چه بسا ساکنین آن محل را یک جا بیمار و هلاک میکردند. تنظیم فنون جنگی در بیشتر اوقات از خود چنگیز بوده است. او میخواسته است تشکیلات نظام ارتش و تأسیسات قشون خود را به نحو دایم حفظ کند و این آمادگی مستمر مسلماً از ابداعات شخص او بوده است. در هر صورت باید دانست که ارتش چنگیز به نحو تصادفی از گروهی از اقوام گلهدار و صحرانورد تشکیل نشده بود، بلکه از نظم ثابت و حساب شدهای برخوردار بود و تحت نظارت امرای ماهر اداره میشد.»[3]
[1] - محسن روستایی در صفحه 514 کتاب ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران درباره واژه چربی مینویسد «چِربی، حاجب، چاربی که در جامعالتواریخ چِربی آمده است لقبی بوده به معنی حاجب و دربان که بعدها پس از توسعهی امپراتوری مغول به شغلی اطلاق میشد که عبارت بود از هدایت ایلچیان حکومتی که به شهرها و قصبات فرستاده میشدند و چربیان جای و مکان برای خود و چارپایان آنان پیدا میکردند.»
[2] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 140
[3] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 139، صص 34 و 35
4- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 212
همان گونه که قبلاً نیز اشاره گردید چنگیز در بهار سال 1206/606 در مجمع قبایل یا قوریلتای فرمانروایی خود را بر همگان اعلام کرد و سپس به تقسیم مسؤولیتها بین یاران و اقوام خود پرداخت. رنه گروسه در این زمینه توصیفی کامل دارد که به برخی نکات آن اشاره میگردد: «یکی از اقدامات چنگیزخان، تقسیمِ خانوادهها بین اقوام نزدیکِ خود و به منظور تقویتِ یورتِ آنها دارد. کمابیش اقدامی شبیه بخشیدن تیول به اقوام از سوی ناپلئون. هوئلون اکه (مادربانو) و تموغه اوتچیگین برادر چنگیزخان ده هزار رعیت دریافت داشتند. جوچی پسر ارشدِ فاتحِ مغول نه هزار، اوقدای سومین و تولی کوچکترین پسرش هر یک پنج هزار نفر، جوچی قاسار برادرش چهار هزار رعیت نصیب زده و به آلچی دایی و بلگوتای به ترتیب دو هزار و هزار و پانصد رعیت رسید.
در مرحلهی بعد گویا در همان گردهمایی، پاداشها و گزینش معاونانِ اصلی چنگیزخان انجام شد. موکالی عنوانِ گو - اونگ یعنی کوئو - وانگ (پادشاه سرزمین) را دریافت داشت که به نوعی یک عنوان شاهزادگی بود. جبه، به فرماندهی تمامی سپاه گمارده شد و دستور یافت به تعقیب وارث نایمانها یعنی کوچلوک بپردازد. نَوَد و سه فرماندهی گروههای هزار نفره، از میان بهترین فرماندهان و جنگجویان انتخاب شدند. البته چشم و همچشمیها و حسادتهایی نیز در این میان پیش آمد. چیگی کوتوکو، گلهمند بود که به اندازه بوئورچو و موکالی به او توجه نشده است. چنگیزخان او را دلداری داد و برادر ششم خود نامید و مقام قاضی اعظم را به او داد و گفت اکنون که قدرت من بر تمام قوم سایه افکنده است تو چشم و گوش من خواهی بود. از این پس هیچ کس حق ندارد تصمیمات تو را نقض کند. به تمام موارد دزدی و فساد رسیدگی کن. کسانی را که مستحق مرگند محکومشان کن و آنها را که صلاح میدانی ببخش. پس از هر مورد رسیدگی حکم صادرهات را در دفتری آب رنگ – کوکو دبتر (دفتر) بنویس. چیگی کوتوکو موظف شد نه تنها تصمیمات و احکام صادرِ خود را برای ایجاد یک کتاب قانون و یکپارچگی رویّهی قضایی ثبت کند، بلکه وظیفهی تقسیم مردم عامی، بین اشراف مغول نیز به او محوّل شد. چنگیزخان با بزرگواری از «پدر» مونگلیک که به نوعی للـهاش بود قدردانی کرد. هرچند مونگلیک در گذشته در انجام وظایف و ایفای نقش خود در دوران سخت و طاقتفرسای کودکی قهرمان مغول کوتاهی کرده بود، ولی چنگیزخان تمایلی نداشت که جز خدمات مونگلیک چیزی به یاد آورد. خدماتی از جمله، مخالفت از رفتن به سوی دامی که کرائیتها برایش گسترده بودند. فاتح مغول به دلایل پُرشمار از بوئورچوی دلاور قدردانی کرد. دلاوری که از زمان تعقیب اسب دزدان همواره نشان داده بود نمونه و مظهری از صداقت و فداکاری است چون کرائیتها تا کوههای بورقان مرا راندند، تو به من وفادار ماندی. به هنگام نبردِ دالان - نمورغه شب هنگام زمانی که در خواب بودم در زیر باران ردایت را رویم کشیدی و بی حرکت تا صبح همان جا ماندی. سپس او را نه تنها به خاطر یاوری همیشگیاش، بلکه به خاطر نصایح و توصیههای سودمندش ستود؛ تو و موکالی هرگاه در اشتباه بودم راهنمایم بودید. اکنون بالاتر از دیگران بر کرسی بنشین و میمنهی سپاه تا آلتایی را داشته باش.
سانانگ سچن به روال معمولِ سدهی هفدهم و روش خود در این مورد چنین روایت میکند: در جریان تقسیم مناصب در سال پلنگ / 1206م چنگیزخان تظاهر کرد بوئورچو را از یاد برده است. شب هنگام ملکه بورته، فاتح را به خاطر این حرکت سرزنش کرد و گفت آیا بوئورچو همان خادم همیشگی، دوست دوران نوجوانی و یاور ساعات درماندگی تو نیست؟ چنگیزخان پاسخ داد: او را فراموش نکردهام این اقدام فقط برای آن است که حسودانش را گمراه کنم، چون اطمینان دارم حتی در همین لحظه که بوئورچو خود را سرخورده میداند جز به نیکی از من یاد نمیکند! و بی درنگ غلامی را برای جاسوسی پشت چادر بوئورچو فرستاد تا مطمئن شود. همسر جنگجو از قدرناشناسی خان گلایه داشت و بوئورچو پاسخ داد: من چشمداشتی به پاداش خان ندارم. حتی اگر از گرسنگی مرا بکشند بازهم با تمام توانم به او خدمت خواهم کرد. امیدوارم خیمهی طلایی خان همیشه پابرجا بماند که آرزویی جز این ندارم. چنگیزخان با دریافت این گزارش فردای آن روز قوریلتای را تشکیل داد و لطف او به صورت حرکتی شکوهمندانه درخشید. «اوه» بوئورچوی عزیز، تو که در روزهای خطر همواره به من وفادار بودی، تو که قلبت هیچ گاه رنگ ترس را به خود ندیده است، تو که دوست و یاور من به گاهِ نبرد و مرگ، تو که مرگ و زندگی برایت بی تفاوت است، بدان که هیچ کس در این جا جرأت رشک بردن به تو را ندارد. شما گوش کنید، شاهزادگان، بزرگان من، گوش کنید، اوه قوم من و شما، همه و همه شاهد باشید این بوئورچو است که من به سروری همهی شما منصوب میکنم.
این حرکت بزرگ تاریخی و این انتصابات و تقسیمات نه تنها ادغام و اتحاد سیستم نظامی مغولستان بود، بلکه همبستگی روحی قبایل این سرزمین در قومی جدید بود که چنگیزخان خود نام مغولان آبی یا کوکو مغول را به مفهوم مغولان آسمانی برایش انتخاب کرد. همان عنوان شکوهمندانهای که ترکها در سدهی هفتم به خود داده و خویشتن را ترکهای آبی (کوکوترک) نامیدند و همان لقبی که چهار و نیم قرن بعد یکی از نوادگان چنگیزخان با غرور تمام به آن تفاخر کرد و برای خویش به کار برد. »[1]
[1] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، برگزیده از صص 134 تا 147
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 210
چنگیزخان نیز همانند هر یک از افراد دیگر، پرورش یافتهی فرهنگ محیط خویش بوده و پیروی از عقاید شمنی یا خرافی بودن وی، امری نامعقول نمیباشد. در آن ایام مغولان پیرو کیش شمنی (به معنی دانایی) بودند. اگر از این دیدگاه به آنان توجه گردد باید گفت که این نوع نگرشِ جهان بینی پیشینهای به درازای تاریخ بشر داشته و همه به دنبال دانایی و پی بردن به اسرار جهان هستی بودهاند و تنها تفاوت آن در عملکرد اعمال و قوانین خاص تجلّی یافته است. اقوام مغول در اندیشه و تخیّلات خود معتقد به یک خدا و خالقِ جهان مرئی و نامرئی بودند و خدا را به مفهومی که ما میشناسیم پرستش نمیکردند و در عقایدشان بهشت و جهنم جایگاهی نداشته است. آنها دو ایزدِ گوگ تنگری و ایتون را برترین ایزدهای خود میدانستند و همواره در جلب رضایت و ارتباط با آنها بوده تا موفّق به خواستههای آرمانی خود شوند. ابراهیم تیموری در سیر تحول دینی مغولان مینویسد: «کیش مغولان بعدها در دنبالهی تأسیس امپراتوری مغول و توسعهی قلمرو آنان و تماس بیشتر با مسلمانان و مسیحیان و بودائیان تحوّل یافت و به تدریج جنبهی بت پرستی در میان آنان کاستی گرفت و به موازات آن تمایل به خداپرستی بیشتر شد. به طوری که به گفتهی رشیدالدین فضل الله از زمان منگوقاآن نام خدای بزرگ را بر سرِ یرلیغها مینوشتند و بعدها نیز فرمانروایان مغولی در سرزمینهای مختلف از جمله غازان خان، ایلخان ایران از کیش آباء و اجدادی خود دست برداشتند و مسلمان شدند و به تبعیت از آنان گروههای زیادی از مغولان اسلام آوردند.»[1]
تحت تأثیر همین فضای فرهنگی است که تموچینِ جوان نیز برای نجات همسرِ خود از تنگری درخواست کمک میکند و این رفتار چیز عجیبی نیست. هنگامی که تموچین مراحل و پلههای قدرت را میپیمود شاهد آن هستیم که همانند جوامع دیگر، رهبر خوانین با حمایتِ روحانیون شمن در جهت دستیابی به منافع خود با وی عقد اتحاد و وفاداری میبندند و به یاری او میشتابند و او را با تأییدات آسمانی حمایت میکنند. مؤلف کتاب غارت تمدن ایرانی توسط مغول درباره علت این علایق به چنگیز مینویسد: «تموچین به دنبال سلسله حوادث بسیار و دست و پنجه نرم کردن با قبایل و اقوام گوناگون صحراگرد و سرکوب کردن و مطیع ساختن آنها موقعیت و جایگاه یک رهبر و رئیسِ تمام عیار را به دست آورد. به تدریج اشراف صحرانشین وابسته به ایالات گوناگون همراه با نیروها و تجهیزات خود به تموچین روی آوردند. عدّهی بسیاری از آنها شیفتهی شخصیت و استعداد او شدند و وی را سزاوار رهبری خود یافتند. آنها معتقد بودند که او قادر است برای آنها علفزارهای سرسبز، چهارپایان سالم، نگهبانان ورزیده فراهم کند. مهمتر این که پنداشتند آسمان، تموچین را برای رهبری و حکمفرمایی آنان مأمور کرده است. پس همهی بلاد به او دست اطاعت دادند و در شورای بزرگی که تشکیل شد خطاب به تموچین گفتند: ما تو را به عنوان خان و رهبر بزرگ خود برگزیدهایم. ما چون دیده، به آنان و پیشتازان به دشمنان گوناگون یورش خواهیم برد و آنان را نابود خواهیم کرد. ما دختران و زنان خوش آب و رنگ آنان را به اردوی تو خواهیم آورد و به تو هدیه خواهیم کرد. اسبان آنان را با کفلهای عالی پیرامون تو یورتمه خواهیم راند. سپس سوگند وفاداری به او یاد کردند و او را چنگیزخان نامیدند. در این حالت میبینیم که از اسباب و وسایل حکمرانی و رهبری برای چنگیزخان همه چیز آماده بود، فقط یک کار باقی بود. لازم بود که مانند همهی قدرتمداران تاریخ برای او نیز جایگاه قدسی دست و پا شود و مقدمات این کار نیز از مدتها پیش آماده بود. او پیشاپیش خود را در حمایت مونگکای – تِنگری یا آسمان آبی جاویدان قلمداد کرده بود. عوامل و دست نشاندههای او هم دست به کار شدند. یک غیبگوی شمنی ادعا کرد که از خدا شنیده است که همهی روی زمین را به تموچین و فرزندان او بخشیده است. این غیبگو، تب تِنگری جادوگر و یکی از هفت برادران بورته همسر چنگیز بود. این مرد که خود به دنبال کسبِ قدرت برتر بود چندی بعد به دست یکی از برادران چنگیزخان کشته شد. این تلقینات در باور مغولها اثری معجزهآسا داشت و آنها را در اطراف چنگیزخان بیش از پیش متمرکز و متحد میساخت. این باورها را اطرافیان چنگیز و قدرتها و افرادی که نفع خود را در پیشرفت او میدیدند به صورت آگاهانه و بسیار دقیقی گسترش میدادند. وضع چنان بود که حتی کشورهایی که مورد غارت و کشتار مغولان قرار میگرفتند، وی را بلایی از جانب خدا بر مردم و کشورشان ارزیابی میکردند و اعمال حیوانی و دد منشانهی او را قهر خداوند میدانستند.
بی شک اگر تصور کنیم که این باورهای خرافی به تنهایی موجب پیروزیهای چنگیزخان در یورشهای او شده است دچار اشتباه شدهایم. تبلیغاتی از این گونه به عنوان تاکتیکها و تمهیدات روانی در تجهیز معنوی و روحی سربازان مغول از یک سو و مرعوب کردن و ترسانیدن مردم کشورهای مورد هجوم از سوی دیگر؛ البته تا حدودی تأثیر داشته است، اما پیروزیهای شگفت آور مغولان در درجهی اول مدیون نیروی نظامی و مقررات آهنین آن و در مرحله بعدی حاصل ضعف و زبونی و اختلاف سران و رهبران کشورهای مورد هجوم قرار گرفته و نا به سامانی اجتماعی و فقر اقتصادی آنان بوده است. اما در پشت تمام اقدامات چنگیز و لشکریان او، نیروی قوی و حرکت دهندهی دیگری بود و آن قدرتهایی که همچون چنگیز سودای سروری و به دست آوردن سرزمین پربرکت و ثروتهای کلان در سر داشتند. وقتی سران قبایل مغول سوگند وفاداری به او یاد کردند و رهبری او را پذیرفتند چنگیزخان سخنان مهمی در پاسخ به آنان گفت: من سخنان پربرکتی ادا خواهم کرد. هزارهها را بین کسانی که مرا در ایجاد خانات یاری کردهاند تقسیم میکنم و آنان را به فرماندهی ده هزار منصوب میکنم. معنی این جملات چنگیز را در تفسیری که مورخان از هدفهای نظامی و اقتصادی چنگیز کردهاند، مییابیم که محرک سیاستهای جهانگشایی چنگیزخان همانا منافع اعیان چادرنشین و فئودال بوده است. از قدیم درآمد اعیان مزبور را نه تنها بهرهکشی از طبقات استثمار شونده در جامعهی مغول، بلکه به همان اندازه جنگهای غارتگرانه میان اولوسهای مجاور تشکیل میداد.[2] از آن جایی که پس از اتحاد مغولستان جنگهای داخلی در آن جا موقوف شد، اعیان چادرنشین که نمیخواستند از غنایم جنگی محروم گردند به فتوحات خارجی و جهانگشایی متمایل شدند و از آن جا که موفقیت در این جنگها مستلزم یک حکومت نیرومند خانی و ضوابط سخت نظامی بود، اعیان مغول با کمال وفاداری به خدمت چنگیزخان درآمدند. نکتهی بسیار مهم و قابل تأمل دیگر این است که همواره در پشت سر چهرههای تاریخی سیستمی متشکل از افراد مخصوص با منافع و هدفهای معین قرار دارند و قدرت آن چهرهی تاریخی که در روی صحنه سیاست خودنمایی میکند در حقیقت بازتاب گرایشهای آنان است.»[3]
همان گونه که اشاره شد یکی از اعضای این مجموعه، شمنی به نام کوکچو میباشد که در اولین قوریلتای چنگیز شرکت داشت و اعلام کرد که خدا فرموده است که تو پادشاه عالم باشی. چنگیزخان نیز که همانند دیگر صحرانشینان به عقاید شمنی باور داشت و از نفوذ این تفکر در افکار مردم آگاه بود با استفاده از گفتههای کوکچو خود را نمایندهی آسمان و حکمران همهی مردم پنداشت و مغولان نیز او را فرستادهی خدا خواندند. البته کوکچو در اثر زیاده خواهی در امور سیاسی توسط چنگیز به قتل رسید، زیرا دیگر تندروی کوکچو برایش قابل تحمل نبود و شاید به این نتیجه رسیده بود که باید دین از سیاست جدا باشد. دکتر شیرین بیانی در این رابطه و همچنین تحکیم و وحدت سیاست و مذهب از سوی چنگیز مینویسد: «در آغاز شکلگیری حکومت مغول، چون دوران اولیهی جوامع بشری اغلب رؤسای ایلات روحانی بودند. این تشکیلات ابتدایی بعد از استقرار حکومتِ پهناورِ مغول همچنان حفظ شده بود. در قرن پنجم هجری که دوران تکوین حکومت مغول محسوب میشود ایلات به دو دستهی صحراگرد استپ و شکارچیان جنگل نشین تقسیم میشدند. صحراگردان نسبت به جنگل نشینان از فرهنگ و همچنین اشرافیت والاتری برخوردار بودند. به این جهت در رأس ایلاتِ صحراگرد شمنها قرار داشتند که اصطلاحاً عنوان «باکی» میگرفتند و بر حسب قدرت مالی و نیروی انسانی قبایلِ خود، عناوین غیر روحانی نیز کسب میکردند. عنوان باکی که بعدها تبدیل به بیگی و «بیگ» شد از زمانهای بسیار دور وجود داشته و در قرن پنجم کاملاً شناخته شده و شکل گرفته بوده است و اغلب رؤسای ایلات این عنوان را برخود مینهادند تا قدرت حکومت را با نفوذ معنوی روحانیت یک جا گردآورند.
چنگیز پس از انتخاب به خانی این دو مقام را از هم تفکیک کرد و موازی با مقام حکومتی و جنگی، یک مقامِ خاص روحانی تحت همان عنوان باکی ایجاد کرد و ریاست کل روحانیون و ریاست مذهبی ایلاتِ تحت فرمانروایی خود را در اختیار آن مقام گذاشت. اولین شخصیتی که به این شغل جدید گماشته شد یکی از روحانیان محترم و مسن و باکیِ ایلِ بارینْ موسوم به اوسون بود. وی پیرترین فرد از شاخهی ارشد سلالهی یکی از اجدادِ افسانهای چنگیز به شمار میرفت. در نتیجه اوسونِ پیر میتوانست با نیای افسانهای و بزرگ که حالت توتمی داشت از طریق ایجاد ارتباط روحی در تماس باشد و با کمک آن روح بزرگ چنگیز را در کارهای زمینی و اهداف وسیع یاری دهد. پس به این ترتیب میتوان نتیجه گرفت که چنگیز هرچند مقام روحانی را از مقام اداری و مادی مجزّا کرد، ولی در نهایت ریاست روحانی را نیز در شاخهای از خاندان خود تثبیت کرد. چنگیزخان به هنگام برگزیدن اوسونِ پیر به مقام باکی میگوید: تو از اولاد ارشد بارینها هستی. تو باکی باش. حال که باکی شدی بر اسب سفید سوار شو، لباس سفید بر تن کن و در جمع در بالاترین مسند جلوس کن، سال و ماهِ سعد را مشخص نما. چنان که اشاره کردیم اسب سفید در نزد مغول احترام خاصی داشت و تنها خانان بر آنها سوار میشدند. همچنین رنگ سفید جنبهی تقدس داشت و مخصوص خانان بود. در زمانی که مقام باکی از خانی جدا شد همچنان رنگ لباسِ روحانیان طراز اول بود. از آن پس باکی که در آیین شمنی کاهن بزرگ، جادوگر و ستاره شناس بود، در اردو بالا دست همه مینشست. مانند شاهزادگان از سمت راست وارد میشد و چون خانها بر اسب سفید سوار میشد و اسب او و چنگیز را با هم میبستند. به تدریج اقامتگاه باکی در کنار چادر اصلی امپراتور در فاصلهی یک سنگ انداز قرار گرفت تا همیشه در خدمت حاضر باشد و بتواند ارواح پلید و سحر و جادو را به فوریت دفع کند. ضمناً محافظت عرابهای که بتِ بزرگ اردوی سلطنتی را حمل میکرد زیر نظر وی بود. از تاریخ وفاتِ اوسونِ پیر اطلاعی در دست نداریم، ولی در دورهی عملیات وسیع و همه جانبهی چنگیزخان در به اطاعت درآوردن ایلات مغولی و ترکی سراسری مغولستان و بسط حکومت منطقهای، ظهور شخصیت مذهبی دیگری را در صحنه سیاسی – اجتماعی مشاهده میکنیم و آن کوکوچو باکی جدید است. مسلماً در آن تاریخ اوسون درگذشته بوده است.
زمانی که یسوگای بهادر به وسیلهی تاتارها مسموم شد و در جوانی در بستر نزع افتاد افراد خاندان و به خصوص فرزند ارشد خویش تموچین را که در آن هنگام تنها سیزده سال داشت به یکی از دوستان نزدیک و مورد اعتماد خود به نام مونگلیک سپرد. مونگلیک که از قبیلهی یسوگای بود از آن پس چون پدری دلسوز حمایت و نگهداری از تموچین را بر عهده گرفت و تموچین نیز او را پدر «آچیکا» خطاب کرد. مونگلیک، خود هفت پسر داشت که یکی از آن میان به نام کوکوچو، شمن معروفی بود که به علت مبادرت به اعمال خارقالعاده به تدریج در نزد مغولان مقام و منزلت روحانی فوقالعادهای کسب کرده بود و این شمن در زمستانهای بسیار شدید آن منطقه با بدن و پای برهنه روی یخ و برف راه میرفت و ادعا میکرد که یک اسب خاکستری خالدار گهگاه از مکانی نا معلوم و نامرئی نزد او میآید و به آسمانش میبرد تا او بتواند با خدا و سایر ایزدان و ارواح ارتباط برقرار کند. تموچین گذشته از مناسبات خانوادگی و برادر خواندگی صمیمانه به کوکوچو (تاب-تانگری) اعتقاد و ایمان داشت، زیرا به تعبیر مغولی اعتقاد داشت که او با ارواح در ارتباط است و به آسمان میرود و فرشتگان حامی را میشناسد. کوکوچو نیز متقابلاً پیشبینی میکرد که تموچین، که در کار و کسب نیروی روز افزونی بود آیندهی درخشانی دارد و در شخصیت وی جرقههای نبوغی یافته بود و از این رو او را برترین فرد میدانست. وی در انتخاب او به مقام خانی نقش بسیار مؤثر و عمدهای ایفا کرد. جوینی در این باره میگوید: از جملهی مغولان معتبر شنیدهام که در سرمای سخت که در آن حدود باشد برهنه چند روزی در بیابان و کوه رفت و باز گشت و گفت: خدا با من سخن گفت که تمامت روی زمین به تموچین و فرزندان او دادم و نام وی را چنگیز نهاد. این زمانی بود که رؤسای ایلات فتح شده و سایر قبایل جدا مانده در شورایی (قوریلتای) گرد آمدند و رئیس ایل برجیقین را خان بزرگ تمامی ایلات خواندند.
با این انتخاب «آسمانی» قدرتِ مادی خان مغول با قدرت معنوی درهم آمیخته شد و پیشبرد هدفهای وی سرعت عمل بیشتری یافت. چنگیز نیز برای جبران اقدامات سیاسی مذهبی کوکوچو به وی عنوان «تاب تانگری» داد که چنان چه قبلاً ذکر گردید به معنی روان آسمانی بوده است. مسلماً کوکوچو پس از مرگ اوسون به مقام باکی رسیده است و با لقب خدایی که قبلاً اخذ کرده بود پس از چنگیزخان بزرگترین شخصیت جامعهی ایلی مغول گردید. به تدریج تاب تِنگری شروع به مداخله در امور سیاسی کرد و چون هم در قشر اشرافیت مغولی و هم در تودهی مردم نفوذ فوقالعادهی یافته بود و همگان نوعی بیم خرافی از او داشتند کارش بالا گرفت. هرچه میگفت همه اطاعت میکردند و به مرور ایام مردم بسیاری رؤسای خود را ترک کردند و گرد او جمع شدند. خلاصه آن که به قول جوینی در دماغ او سودای مُلک پدید آمده بود. کوکوچو نیت خود را با ایجاد اختلاف بین خاندان چنگیزخان عملی کرد و هر روز نزد چنگیزخان از برادرش قسار سعایت میکرد که در سرِ خیال از بین بردن خان و در دست گرفتن سلطنت را میپرورد. کار بدانجا رسید که چنگیز به برادر مشکوک شد، ولی با وساطت و حتی پرخاش مادرش اختلاف از بین رفت، لیکن از آن پس تا مدتها خاطر چنگیز از دغدغهی توطئهی برادر آسوده نماند. از آن پس نیز قدرت کوکوچوی شمن همچنان رو به تزاید بود. هر روز مردم بیشتری به دورش گرد میآمدند و او به همان نسبت جسورتر میشد و بر تفرقهافکنی در خاندان چنگیز میافزود. مسلماً خان این خطر روز افزون را درک میکرد و به قول صاحب تاریخ الفی دریافته بود که تاب تانگری مردی محیل و مکّار است، اما بنا بر مصلحت متعرّض او نمیشد. سرانجام برتا همسر چنگیز که وضع را متزلزل و شوهر را در تردید میدید واکنش نشان داد و خان را از این که به اقدام مؤثری دست نمیزند و حکومت را از سراشیبی سقوط نجات نمیدهد سرزنش کرد. چنگیز بیش از آن تحمل را جایز ندانست و با وجود وحشت بسیاری که از صدمه زدن به شمن جادوگر چه از لحاظ عواقب آسمانی و چه از لحاظ عواقب مردمی آن داشت تصمیم به نابودی وی گرفت. با نقشهی قبلی روزی که قسار، برادر اهانت دیدهاش در اردو حاضر بود به وی دستور داد تا انتقام خود را از کوکوچو بگیرد. قسار نیز که در شجاعت و زورمندی شهره بود به دنبال راه انداختن مشاجره با شمن گلاویز شد و او را کشت. از جسد کوکوچو اطلاعی به دست نیامد و در بین مردم شایع شد که سحرگاه روز سوم مرگ او، جسد شمن از روزن خرگاهی که در آن قرار گرفته بود بیرون رفته و ناپدید شده است. لابد به آسمان پرواز کرده بود! هیچ شخصیتی غیر از چنگیزخان جرأت چنین جسارتی را به خود نمیداد و سرانجام منکوب قدرت الهی سیاسی شمن میشد؛ ولی چنگیز غیر از دیگران بود و از آن پس پیروزی در نبرد با نیروی آسمانی بر جسارت و اراده و قدرت تصمیمگیری وی بیش از پیش افزود. به قول ولادیمیرتسوف با مرگ کوکوچوی شمن آخرین کسی که در دنیای زندگان در مغولستان هوای برابری، مقاومت و سرکشی با چنگیزخان را در سر میپرورانید نابود شد. اکنون همگی در برابر اراده آهنین سر خم کرده بودند. از آن پس دیگر مشاهده نشد که قدرتی روحانی آن چنان که اوسون و کوکوچو دارا بودند وجود داشته باشد و «باکی» به مقام درجهی دوم تنزل یافت. چنگیز با احترام گذاردن به روحانیان شمنی و سایر ادیان، ریاست مذهبی را بار دیگر به خود و خاندان خود منتقل کرد.»[4]
با توجه به این موارد نباید تصوّری به وجود آید که چنگیز نسبت به عقاید شمنی تزلزل داشته است، بلکه او تا پایان عمر تابعِ همان فرهنگ زیست. شاید یکی از علل نهادینه شدن این عقیده در نزد چنگیز ناشی از دوران زندگی او باشد، زیرا چند بار بر حسب تصادف از خطراتی که برایش پیش آمده بود جان سالم به در برده و خود را حامی آسمان آبی ابدی میدانست. اطرافیانش هم وی را در این باور ترغیب میکردند و بعدها تاریخ نویسان چاپلوس نیز به همراه مغولان کوشیدند هالهای از حرمت و قدسیمآبی گرداگرد شخصیت وی به وجود آورند تا جایی که او را فرستادهی خدا و یا بلایی آسمانی که بر سر مردم نازل شده است معرفی کنند. «چنگیزخان نه تنها مردی مذهبی، بلکه خرافی بود. با وجود این که معتقدات مذهبی بدوی مغولها و چنگیزخان که مستعد پذیرفتن خرافات بود، در آن زمان او را قانع میساخت، معهذا میل و شاید نیاز به شناخت ارادهی آسمان آبی جاویدان و ارواح حامی، خان مغول را بر آن میداشت که همواره با شمنها، جادوگران و روحانیان معاشرت و مجالست کند. مطالعه در این زمینهی فکری چنگیزخان به خصوص بسیار جالب است. آن نحوهی زندگی که از اوان کودکی گِرداگِرد وی را فرا گرفته و وحشتهای خرافی که به وی القا شده بود سبب ایجاد قناعت، شجاعت و نیروی اراده در وی گشته بود.»[5] در تأیید و هماهنگی با این موضوع ساندرز مینویسد: «چنگیز پارسایی یا موهومپرستی صحرانشینی را به حدّ کمال دارا بود. فداکاری او نسبت به خدایان و ارواح، سرمشق بود و بدون خلوت با تِنگری خدای آسمان که تصویب و اجازهی او پیش از حرکت لشکر لازم بود، هرگز به هیچ پیکاری اقدام نمیکرد. و چون این مقتدرترین امیر معمولاً فقط از طریق وساطتِ شمنها یا جادوگران میتوانست از ارادهی خدایان آگاهی یابد، قدرت بیش از اندازهای به دست این روحانیون ابتدایی افتاده بود.»[6]
یکی از ویژگیهای مهم چنگیزخان که در دنیای آن زمان بیسابقه بود، عدم تعصّبِ وی به ادیان دیگر میباشد و در یاسانامه نیز بر آن تأکید دارد و این نوعِ رفتار در کمتر زمانی مشاهده شده است. جوینی در این رابطه مینویسد: «چون متقلّد هیچ دین و تابع هیچ ملت نبود از تعصّب و رجحان ملتی بر ملتی و تفضیل بعضی بر بعضی مُجتنب بوده است، بلکه علما و زهّاد هر طایفه را اکرام و اعزاز و تبجیل میکرده است و در حضرتِ حق تعالی آن را وسیلتی میدانسته و چنان که مسلمانان را به توقیر مینگریسته، ترسایان و بتپرستان را نیز عزیز میداشته، و اولاد و احفاد او هر چند کس بر موجبِ هوی از مذهب، مذهبی اختیار کردند. بعضی تقلد اسلام کرده و بعضی ملت نصاری گرفته و طایفهای عبادت اصنام گزیده و قومی همان قاعدهی قدیم آباء و اجداد را ملتزم گشته و به هیچ طرف مایل نشده، اما این نوع کمتر مانده است، و با تقلّد مذاهب بیشتر از اظهار تعصّب دور باشند و از آن چه یاسای چنگیزخان است که همه طوایف را یکی شناسند و بر یکدیگر فرق ننهند عدول نجویند.»[7]
علیرغم گرایش مذهبی چنگیزخان نسبت به آیین شمنی و عدم تحمیل آن به دیگران باید در نظر گرفت که او نیز همانند اکثر پادشاهان تنها به توسعه طلبی خود میاندیشیده و برای کسب پیروزی در حملات خود نیازمند پیچیدن اهداف خود در لفافهای از مذهب بوده است. چنان که در حمله به شهرها در ابتدا فرمانی به خط اویغوری از جانب مأمور خدای آسمان صادر میکرد و در صورت اطاعت نکردن مشمول دچار عذاب الهی میشدند. چنگیز از این که در اذهان مردم و سربازانش از جانب خدای آسمان مأموریت یافته بود رضایت کامل داشت. در این وضعیت تودههای مردم به اجبار یا تمایلِ خود ناچار به اطاعت از دستورات و قوانین وی بودند و رعایت نکردن آنها مجازات مرگ به دنبال داشت. به عنوان مثال سربازانش برای آن که به هنگام جنگ زنی را تصرف کنند و در ضمن مرتکب گناهی نشده باشند در ابتدا شوهر او را میکشتند تا مشکل قانونی و مذهبی به همراه نداشته باشد. رنه گروسه در توجیه مذهبی چنگیزخان به هنگام تصرف بخارا میگوید: «شرح غمانگیز جوینی نشان میدهد که چگونه چنگیزخان روحانیون مسلمان را در مسجد جامع بخارا جمع کرد و با خطابهای مذهبی مرعوبشان کرد و چگونه در این خطابهی سربسته خود را تازیانهی خداوند نامید، همان عنوانی که بارتولد نقل کرده است. با این همه، فاتح مغول بیش از آن که واجد شمّ و درایت سیاسی بوَد خود را به صورت غولی برای مسلمانان درآورد و همان ضربهای که در مغولستان و چین با قراردادن تِنگری در بالاترین سطح الوهیت وارد آورد، تکرار کرد. حتی در صورت بحران، بدون شک همان الله را به جای تِنگری به کار میگرفت. »[8]
این درایت و ارعاب چنگیز همواره توأم با موفقیت بوده است، زیرا در ایران شاهد آن هستیم که ورود و حضور چنگیز را با واژههایی چون ناسپاسی و ناشکری از سوی خداوند و یا قتل فلان رهبر مذهبی آمیخته و تحت عنوان تازیانهی خداوند قلمداد کردهاند و در نتیجه چنگیزخان نهایت استفاده را از این دیدگاه و اختلافات مذهبی برد. گویا فرهنگ و سنت تاریخی ما همیشه بر این محور میچرخیده است که توجیهگرِ اقداماتِ هر فرد حاکم و یا ظالم و به اصطلاح ملوکانه باشیم. از نمونهی این موارد در تاریخِ قبل و بعد از اسلام فراوان است که در زمینهی مدح شاعران و مورخان و یا مذهبیون میتوان یافت. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبود و چنان که اسناد تاریخی نشان میدهند اجداد چنگیز دارای دین شمنی و خرافی بوده و ارتباط چندانی با ادیان رسمی دیگر نداشتهاند، اما پس از آن که چنگیز سیطرهی خود را بر مناطق وسیعی مسلّم ساخت هر یک از این سرزمینها بر مبنای فرهنگ خود به نوعی به توجیه و ریشهیابی علل ظهور آن به ماوراالطبیعه پرداختند و حتی بر جمع خرافات پیرامون وی افزودند. چنان که چینیها میگفتند: وقتی به دنیا آمد حالتی خارقالعاده داشت. ایرانیان معتقد شده بودند که چنگیز با تأیید آسمانی و یا بعد از خروج او عالمیان مشاهده کردند که به انواع تأییدات آسمانی مخصوص بوده است. اروپائیان گفتهاند: مردم او را به مانند خدای معبود و نه به عنوان سلطان میپرستیدند. ایرانیان در توجیه افکار خود و انتساب اجداد و یاران چنگیز به دین اسلام متوسّل به افسانهای شدند که شاید تا حدودی مربوط به نفوذ اسلام در میان اویغوریان باشد. دکتر شیرین بیانی مینویسد: «چگونگی نفوذ کُند و تدریجی اسلام در مغولستان از قرون اولیهی اسلامی و سپس سرعت گرفتن این نفوذ پس از ایجاد تماس با دنیای اسلام در قرون بعد در نزد مغولان جنبهی اساطیری یافت. متون اسلامی تاریخ آن را تا زمان اجداد چنگیزخان پیش بردهاند. در روایات آمده است که قراخان از اجداد اولیهی مغول پس از خارج شدن از حصار کوهِ ارقنهقون از همسر اصلی خود پسری پیدا کرد که بسیار زیبا و سالم و چابک بود. این فرزند سه شبانه روز از پستان مادر شیر نخورد و هر شب به نظر مادرش چنین میآمد که پسر به او میگفت: تو باید مسلمان شوی وگرنه من شیر تو را نخواهم خورد و خواهم مرد. مادر از غم فرزند تسلیم خواست او شد و به دین اسلام گروید. آن گاه پسر پستان مادر را گرفت و شیر نوشید. پس از سپری شدن یک سال در جشن نامگذاری که پدرش بنا بر رسم مغول ترتیب داده بود کودک زبان گشود و گفت نام مرا اُغوز بگذارید. اطرافیان این حال را از معجزات او دانستند و چنین کردند. از آن پس کودک هر روز رشد میکرد و شادابتر و چالاکتر میشد و پیوسته نام «الله» را ورد زبان داشت و چون مغولان عربی نمیدانستند، نمیفهمیدند چه میگوید، هنگامی که به سن رشد رسید و همسری برایش برگزیدند، خواست در خفا آن دختر را مسلمان کند، ولی دختر نپذیرفت و اُغوز از او کناره گرفت. پدر از بین دختران برادرش زن دومی برای وی انتخاب کرد که او نیز به سرنوشت اولی دچار شد. سرانجام روزی اغوز در شکار به دختر داییاش برخورد و او را به کناری کشید و ماجرای زن گرفتنش را تعریف کرد و گفت اگر تو مسلمان شوی تو را به همسری میگیرم. دختر گفت: من خدای تو را نمیشناسم، ولی هرچه بگویی قبول میکنم. مسلمان شد و به همسری اغوز درآمد. پس از چندی دو همسرِ دیگر وی نزد پدرش سعایت و گله کردند که از دین آبا و اجدادی خود برگشته و مسلمان شده است. این مسأله که برای اولین بار نزد خانان مغول اتفاق میافتاد بسیار ناگوار بود. کسانی را مأمور کرد تا اغوز را که به شکار رفته بود بگیرند و بکشند. زن مسلمانش به فوریت، نهانی کسی را نزد شوهر فرستاد و او را از واقعه آگاه گردانید. او نیز رسولی نزد افراد قبیلهاش فرستاد و به آنان خبر داد که هر کس به جانب من است نزد من آید و بقیه نزد پدرم بروند. اکثریت قبیله جانب پدرش را گرفتند و تعداد کمی به او پیوستند. فرزندانِ برادرانِ کوچکترِ قراخان نیز از پدران خود گسستند و به اغوز پیوستند. او نیز به همهی کسانی که به وی پیوسته بودند نام ایغور داد و جنگ بین طرفین آغاز شد. به خواست خدا تیری غیبی بر سر قراخان اصابت کرد و کسانی را که اسلام نپذیرفتند، کشت و فرزندانشان را به بندگی درآورد. او هفتاد و دو سال زندگی کرد و در سراسر مدت عمر به جنگ با مغولان و اشاعهی دین اسلام پرداخت.»[9]
همان گونه که مشاهده میشود چنگیز در سیستم مدیریت جنگ بسیار دقیق و زیرکانه عمل میکرده است. «نقشههای جنگی چنگیز بسیار ماهرانه بوده و در این مورد احتمالاً از قدرت شمنی خود نیز استفاده میکرده است. شمن، مقلّدِ قوای طبیعت است؛ بی خود نبود که چنگیز سران لشکر خود را با همین عناوین تشویق میکرد: تو طوفان سهمگینی، تو صخرهی محکم و ثابت کوهستانی، تو سیل خانمان براندازی، تو شیری، تو پلنگی و تشبیهاتی از این قبیل. این گفتههای او در واقع به آنها فرمان و دستور میداده و خط مشی آنها را تعیین میکرده است. همه چیز حساب شده بود و حتی بعد از فتح هر شهر مُهلت لازم برای غارت و چپاول به افراد داده میشد. در این مورد هیچ فرد مافوق اجازه نداشت از عملِ سربازان عادی ممانعت و یا از آنها سوء استفاده کند، تا پایانِ مهلتِ داده شده به فراخور قدرت و حال خود به چپاول بپردازد. چنگیز با تدبیر و اصول استثنایی خود از حرص و طمع افراد برای پیشبرد نقشههای جنگی خود استفاده میکرد و از این رهگذر در ضمن، طعم قدرت خود را به دشمنان میچشاند. شاید بتوان گفت که در هیچ امپراتوری دیگری هیچ گاه تا این اندازه از غریزهی حمله، کشتن و چپاول افراد به این نحو دقیق و روشمند استفاده نشده است. به نظر نگارنده کلوزویتز، سرلشکر و متفکر آلمانی که در قرن نوزدهم دربارهی جنگ نظریهی بسیار خشنی را عنوان کرده است، به ناچار از تاریخ مغول و از نقشههای جنگی چنگیز الهام گرفته و گویی مجموعهای از افکار او را در نظریهی معروف جنگی خود بیان کرده است.»[10]
با توجه به مطالبی که ذکر شد چنگیزخان فردی شایسته و زیرک در سیستم نظامی و امور اجتماعی است که توانایی تشکیل اولین امپراتوری وسیع را از درون صحرانشینان دارا بود. او رؤیای وحدت و فتح و تأسیس قَره قُروم را به عنوان پایتخت در جامعهی بدوی مغول ایجاد کرد. «پس از آن که چنگیزخان حکومتِ مغولی را بنیان گذاشت و نیروی عظیمِ منطقهای را نیز تدارک دید، خود نیز به صورت بتی جلوه نمود. بت شدنِ خان بزرگ احتمالاً پس از مرگ وی ساخته و پرداخته شده. این بت از پارچههای رنگارنگ و زیبای ابریشمین ساخته میشد و با تزئیناتی آرایش میگردید و در عرابهی (برابر پارسی ارابه و گردونه ) تزئین شده و سرپوشیدهای قرار میگرفت و در برابر چادر گذاشته میشد. صدقات و نذور فراوان نثار بت بزرگ میگردید و ساحران و روحانیون از آن نگهبانی و مراقبت میکردند. دستدرازی به بت بزرگ و یا دزدیدن اموال و نذوری آن مکافات مرگ داشت. چنین مینماید که بت بزرگ در انحصار خانان و شاهزادگان بوده و افراد عادی از داشتن آن بی بهره بودند. پلان کرپن که خود بتِ بزرگِ عرابه نشین را دیده است آن را چنین توصیف میکند که مغولان از اولین امپراتور خود بتی ساختهاند که ما آن را دیدیم. این بت به طرز جالبی روی عرابهای در برابر اقامتگاه قاآن قرار دارد و به آن هدایای بسیاری تقدیم داشتهاند. حتی اسبانی به آن هدیه کردهاند که تا زندهاند احدی حق سوار شدن بر آنها را ندارد. حیوانات دیگری نیز تقدیم بت میشوند. اگر در مواردی خاص یکی از آن چهارپایان را به منظور تبرّک برای خوردن ذبح کنند دل آن را در جامی تقدیم بت عرابه نشین میکنند و آن را از سر شب تا صبح در برابر بت قرار میدهند. سپس صبحگاه آن را که تبرّک شده است، برمیدارند و میپزند و میخورند. از غذای روزانهی خود نیز قسمتی را تقدیم بت میکنند. این بت را چون خدای خود ستایش و تکریم میکنند و شخصیتهای بزرگ خارجی نیز که به حضور خان میروند باید آن را ستایش و در برابرش تعظیم کنند. در این باره روایت میکنند که یکی از شاهزدگان روسی به نام میشل که به دیدار باتو، خانِ اوولوسِ جوجی آمده بود ضمن مراسم باریابی میبایست در برابر آن بت تعظیم کند. چندین بار به وی تذکر میدهند که این کار را بکند و او را از عواقب شوم سرپیچی مطلع میکنند. سرانجام او جان خود را بر سر این امتناع میگذارد، زیرا باتو گروهی را مأمور میکند تا شاهزادهی روسی را در زیر لگد بکشند و سرش را از تن جدا کنند.»[11]
[1] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 24
[2] - دکتر شیرین بیانی در صفحه 369 کتاب دین و دولت عهد مغول در ایران، درباره واژه اولوس مینویسد: «اولوس به معنای یک قبیله یا یک قوم بود که با همه داراییهایشان تحت تابعیت یک خان بودند. اینجو شکل تحول یافتهی اولوس و در اصطلاح، ملک و زمینی بود که به ارث یا هدیه از پدر به فرزند میرسید. این حالت در سرزمینهای ایران بعد از حملهی مغولان شکل گرفت و مردم نیز جزء رعایای مالک جدید به حساب میآمدند. رشیدالدین فضلالله مینویسد طرف مغرب از کنار آب آمویه تا منتهی شام و مصر را آباقا و برادران او به حکم اینجویی پدر گرفتند. از این رو سلاطین و شاهزادگان ایلخانی ایران و ایالات آن را به چشم «اینجو» مینگریستند.»
[3] - غارت تمدن ایران توسط مغولان، مؤلف علی غلامرضایی، انتشارات دافوس آجا، 1394، صص 18 و 22
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 39 و 40
[5] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، ص 117
[6] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 58
[7] - گزیده تاریخ جهانگشای جوینی، دکتر جعفر شعار، چاپ اول، 1368، ص 63
[8] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 170
[9] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 65
[10] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص، 355
[11] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 7
12 - تاریخ امپرلتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 193
قوانین یاسانامه علاوه بر چگونگی احکام و روابط اجتماعی تأکیدی بر مقررات نظامی در ارتباط با وظایف فرماندهان و سربازان در زمان جنگ و صلح نیز دارد. این وظایف میتواند از وظیفهی همسرگزینی سرباز تا تهیه و ابزار جنگ و بازدید فرمانده تا تقسیم غنائم و برخورد با علما و روحانیون باشد. این فهرست از دو دیدگاه ارائه گردیده و امکان تشابه در محتوا وجود دارد، اما به خاطر امانتداری تغییر و گزینشی در نقل روایت انجام نگرفته است.
الف: مفاد یاسانامه از محسن روستایی
ا- به وجود خدای واحد، خلّاق زمین و آسمان، یگانهی معطی (عطا کننده)، مختارِ حیات و مرگ و توانگری و درویشی و قادر و قاهر بر همه چیز، اعتقاد داشته باشید.
2-- غارت کردن دشمن قبل از صدورِ اجازه از مقام ریاستِ کل، خطایی است مستوجب اعدام، لکن پس از رخصتِ افراد یا صاحب منصبان در حقوق تفاوتی نخواهند داشت و حق دارند که هرچه به دست آوردهاند برای خود نگاه دارند به شرط آن که سهم معیّن را به تحصیلدار خاقانی بپردازند.
3 – قانونی که افراد قشون را به دستههای ده و صد و هزار و ده هزار نفری تقسیم میکند باید کاملاً رعایت شود، فایدهی این تشکیلات تجهیز لشکر در مدتی قلیل و تعیین و حدّ آن است.
4- هیچ یک از اتباع دولت خاقانی نمیتوانند یک نفر مغول را به ملازمی یا غلامی خود ببرند، تمام افراد به استثنای معدودی باید در خدمت نظام باشند.
5- زناکار، بی توجه به آن که متأهل است یا نه، باید به کیفرِ اعدام رسد.
6- هر کس مرتکب گناه لواط شود نیز باید به کیفر اعدام رسد.
7- هر کس به عمد دروغ گوید یا افسونگری کند یا به جاسوسی رفتارِ دیگران پردازد یا در منازعه میان دو دسته مداخله کرده، به کمک یک دسته، علیه دستهی دیگر اقدامی به عمل آورد نیز باید به کیفر اعدام رسد.
8- هر کس در آب یا خاکستر ادرار کند نیز باید به کیفر اعدام رسد.
9- هر کس (بنا بر اعتبار) کالاهایی ستاند و ورشکست شود، اگر سه بار به این کار دست یازید و ناکام ماند باید به کیفر اعدام رسد.
10- هر کس به اسیری خوراک و جامه دهد و این کار را بی اجازهی اسیر کننده به انجام رساند باید به کیفر اعدام رسد.
11- هر کس برده یا اسیری فراری را بیابد و او را به صاحب و اسیر کنندهاش باز نگرداند، باید به کیفر اعدام رسد.
12- چون بخواهند حیوانی را ذبح کنند و بخورند باید پاهای آن را ببندند، شکافی در شکمش باز کنند، اما اگر کسی حیوانی را به روش مسلمانان ذبح کند خود او نیز باید به قتل آید.
13- اگر در جنگ، هنگام حمله یا عقب نشینی، بسته، کمان یا بار کسی فرو افتد، فردِ پشتِ سرِ او موظّف است آن را بردارد و به صاحبش مسترد کند، در غیر این صورت باید به کیفر اعدام رسد.
14- او (چنگیزخان) تصمیم گرفت که بی هیچ استثنایی به زادگان علی بک، ابوطالب، فقیران، قاریانِ قرآن، حقوقدانان، پزشکان، دانشمندان، زاهدان، مؤذنان و مرده شویان، هیچ گونه مالیات و عوارضی تعلّق نگیرد.
15- او مقرّر داشت که به تمام ادیان باید حرمت نهاده شود و هیچ یک را بر دیگری ترجیح ندهند. او این فرمانها را برای رضای خدا صادر کرد.
16- او حکم کرد که افرادش از خوردن خوراکی که دیگران به آنان تعارف میکنند سرباز زنند، حتی اگر یکی از شاهزاده و دیگری اسیر باشد، مگر آن که تعارف کننده خود از آن بچشد. او آنها را از خوردن چیزی در حضورِ دیگری، بدون دعوت او به شریک شدن در خوراک منع کرد. او هر کس را از تناولِ بیش از رفقیش و پا نهادن بر آتشی که روی آن خوراک پخته میشود و ظرفی که در آن غذا خورده شده است باز داشت.
17- هنگامی که رهگذری از کنار افرادی در حال غذا خوردن میگذرد باید بی کسب اجازه {بنشیند و} سوده شود و در خوردن با آنان شریک شود و آنان نباید او را از انجام این کار باز دارند.
18- او، آنها را از دست فرو بردن در آب باز داشت و فرمان داد برای برداشتِ آب از وسیلهای استفاده کنند.
19- او، آنها را از شستن جامه تا روزی که کاملاً ژنده است باز داشت.
20- او، قدغن کرد کسی نگوید چیزی ناپاک است و بر این نکته پای فشرد که همه چیز پاک است و نباید میان پاک و ناپاک تفاوتی نهاد.
21- او، آنها را از ترجیح فرقهای بر فرقهی دیگر، سخنان پر طمطراق و مؤکّد و استفاده از القاب افتخاری باز داشت. چون بخواهند با سلطان یا هر کسی دیگر سخن گویند تنها باید نام او را بر زبان رانند.
22- او به زادگان خود فرمان داد پیش از عزیمت به جنگ شخصاً از واحدهای قشون و سلاحهای آنان بازدید کنند و واحدها را به تمام نیازمندیهای آنان در نبرد مجهّز سازند و حتی از بازدید نخ و سوزن مورد نیاز آنان دریغ نورزد و چنان که سربازانی فاقدِ وسیلهای ضروری باشند آنها را مجازات کنند.
23- او فرمان داد زنانِ کسانی که همراه واحدهای نظامی عازم نبرد میشوند در زمان غیبت مردان و جنگ، کار و وظایف مردان را بر عهده گیرند.
24- جنگجویان را فرمان داد که به هنگام بازگشت از جنگ، وظایف خاصی را در خدمت به سلطان به انجام رسانند.
25- به رعایا فرمان داد در آغازِ هر سال دختران خود را در معرض تماشای سلطان قرار دهند تا او بتواند برخی را از میان آنان برای خود و پسرانش برگزیند.
26- او در رأس هر واحد نظامی امیری گماشت و برای هر هزار و صد و ده تن سپاهی امیری تعیین کرد.
27- او فرمان داد اگر کهنسالترینِ امیران، گناه و خطایی مرتکب شود باید خود را برای تنبیه به فرستادهی شهریار و صاحب اختیارِ مطلق تسلیم کند، حتی اگر فرستاده از همهی نوکران او فرومرتبهتر باشد و باید پیش پای او به خاک افتد تا فرستاده، مجازاتِ تعیین شده از سوی شهریار را حتی اگر فرمان مرگ او باشد به اجرا درآورد.
28- او قدغن کرد، امیران جز از ایلخانان از کسِ دیگری فرمان نبرند. هر کس جز از ایلخانان فرمان میبرد باید به کیفر مرگ میرسید و هر کس بی اجازه مقام و مرتبهی خود را تغییر میداد نیز حکمِ اعدام دربارهی او جاری میشد.
29- او به شهریاران فرمان داد که تسهیلات برقراری ارتباط پستی دائمی را فراهم سازند تا بتواند به وقت از تمامی رویدادهای قلمرو خود مطلع شود.
30- او به پسرش جغتای فرمان داد بر حسن اجرای یاسا نظارت کند.
31- او فرمان داد سربازان به واسطهی بی دقتی و غفلت مجازات شوند. حکم کرد شکارچیانی را که اجازه میدادند در خلالِ شکار، جمعی نخجیری بگریزد چوب زنند و در مواردی به قتل رسانند.
32- در موارد قتل (مجازات عمل) شخص میتوانست خونبها بپردازد که این خونبها عبارت بود از چهل بالش (شمش) طلا برای یک مسلمان و یک الاغ برای یک چینی.
33- اگر مردی را مییافتند که اسبی ربوده بود باید آن را همراه نُه اسب از همان نوع به صاحبش باز میگرداند. اگر توان پرداخت این جریمه را نداشت ناگزیر بود به جای اسبان فرزندان خود را تاوان دهد و اگر فرزندی نداشت او را به سان گوسفند میکشتند.
34- چنگیزخان دروغزنی، دزدی و زنا را قدغن میکند و به دوست داشتن خود و همسایه فرمان میدهد. حکم شده است که مردان به یکدیگر آسیب نرسانند و از خطاهای خود به کلی چشم پوشند، از سرِ تقصیر مردمان کشورها و شهرهایی که داوطلبانه تسلیم شدهاند، درگذرند. معابدی را که وقف تقدیس خدا شده است از پرداخت مالیات معاف دارند و به معابد و خادمان آنها حرمت نهند.
35- هر کس این احکام را زیر پا نهد و جرایم زیر را مرتکب شود باید به کیفر اعدام رسد: دوست داشتن یکدیگر، زنا، دزدی، شهادتِ دروغ، خیانت و عدم احترام به کهنسالان و فقیران.
36- وی مقرّر داشت هر که بر غذا پای نهد باید بی درنگ از اردو خارج شود و کسی که بر آستانهی درِ چادر فرماندهی قشونی پا گذارد باید به کیفر مرگ رسد.
37- اگر کسی نتواند از شادخواری خودداری کند، میتواند ماهی سه بار به حدّ مستی بنوشد، اگر از این میزان درگذرد مجرم و سزاوار مجازات است. اگر ماهی دو مرتبه به حدّ مستی بنوشد بهتر است و اگر این میزان به یک بار رسد قابل تحسینتر است و اگر کسی به هیچ روی میگساری نکند چه از آن بهتر. اما چنین فردی را کجا میتوان یافت؟ اگر چنین فردی پیدا شود شایان حدّ احترام و بزرگداشت است.
38- فرزندان متولد شده از یک همخوابه را باید قانونی شمرد و سهم ارث آنان برابر همانی است که پدر از ماترک معین میکند. توزیع دارایی باید بر این اساس باشد که پسر بزرگتر بیش از پسر کوچکتر، وارثِ خانه و وسایل بیت پدری شود. بزرگی و ارج نهادن فرزندان به مراتبِ مادر آنان وابسته است. همواره یکی از زنان باید بزرگتر و مهمتر باشد، این مسأله عمدتاً به هنگام زناشویی آن زن معین و مشخص میشود.
39- پسر، پس از مرگِ پدر میتواند بر همهی همسران پدر، جز مادر خویش دست یابد، میتواند با آنان زناشویی کند یا آنان را به زنی دیگران دهد.
40- هیچ کس جز وارثان قانونی به هیچ وجه حق استفاده از دارایی متوفا را ندارند.»[1]
ب: مفاد یاسانامه از امیر اسماعیلی
امیر اسماعیلی در یک جمعبندی از قوانین یاسا مینویسد: «آن چه از قوانین یاسای چنگیزخان مانده است چیزی نیست که به طور مشخص و مدوّن در جایی به دست آید. از این رو بخشهایی از کتب مختلف از جمله تاریخ جهانگشای جوینی، مجمعالتواریخ و چنگیزخان هارلد لمب و کتاب پتی دلاکراوا برای آشنایی با آن قوانین استخراج شده است:
1 – فرمان میدهیم که به وجود خدای واحد، خلاق زمین و آسمان یگانهی معطی، مختارِ حیات و مرگ و توانگری و درویشی و قادر بر همه چیز اعتقاد داشته باشید.
2- رؤسای دینی، و وعّاظ، کشیشان و آنان که خود را وقف اعمال مذهبی کردهاند و مؤذنان مساجد و طبیبان و غسالان از خراج باید معاف باشند.
3- هر کس را شاهنشاه بخواند؛ کسی را که برای شاهزادگان و خوانین و سرداران و سایر اعیان مغول در مجلسِ مشاوره به این مقام انتخاب نشده باشد، مستوجب اعدام خواهد بود.
4- رؤسا و ملل و طوایف تابعهی مغول از داشتن عناوین و القاب ممنوعند.
5- صلح کردن با پادشاه یا امیر یا قومی که مطیع نشده باشد ممنوع است.
6- قانونی که افراد و قشون را به دستههای ده – صد و هزار و ده هزار نفری تقسیم میکند باید کاملاً رعایت شود. فایدهی این تشکیلات تجهیز لشکر در مدتی قلیل و تعیین سرحدات است.
7- به محض شروع جنگ هر یک از سپاهیان باید اسلحه خود را از دست صاحب منصبی که مستحفظ آن است بگیرد و سلاح را به خوبی نگهدارد و قبل از مصاف آن را به معاینهی رئیس خود برساند.
8- غارت کردنِ دشمن قبل از صدورِ اجازه از مقامِ ریاست کل خطایی است مستوجب اعدام، لکن پس از رخصت، افراد با صاحب منصبان در حقوق تفاوتی نخواهند داشت و حق دارند هرچه به دست آوردهاند برای خود نگهدارند به شرط آن که سهم معین را به تحصیلدار خاقانی بپردازند.
9- برای تمرین افراد سپاه در هر زمستان شکار بزرگی ترتیب داده خواهد شد، به این سبب ممنوع است که کسی در سراسر مملکت از فروردین تا آبان ماه گوزن و غزال و بزِ کوهی و خرگوش و گورخر و بعضی طیور شکار کند.
10- بریدن گردن حیواناتی که مخصوص خوردن هستند ممنوع است. صیاد باید آن حیوان را بسته و سینهاش را شکافته و به دست خود قلبش را بیرون بیاورد.
11- خوردن خون و احشاء حیوانات که سابقاً ممنوع بود از این پس مجاز است.
12- صورتی از امتیازات و اختصاصات رؤسا و سرداران دولت جدید لازم است.
13- هر کس به میدان جنگ رود باید تا مدتی بیمزد برای دولت کار کند.
14- مرتکبین به سرقتِ یک اسب یا یک گاو یا اشیایی که همین قیمت را داشته باشند محکوم به مرگ میشوند و جسد آنان را باید دوپاره نمود. سارقینِ اشیایی که این ارزش را ندارند، به تناسب قیمت مستوجب هفت یا هفده یا بیست و هفت یا هفتصد ضربهی چوب خواهند بود، لکن برای احتراز از این تعذیب بدنی ممکن است با تأدیهی 9 برابر قیمت اموال مسروقه، خود را معاف کنند.
15- هیچ یک از اتباع دولت خاقانی نمیتوانند یک نفر مغول را به ملازمی یا غلامی خود ببرند. تمام افراد به استثنای معدودی باید در خدمت نظام باشند.
16- برای جلوگیری از فرار غلامانِ بیگانه مقرّر است که دادن پناه و غذا و لباس به آنان مستوجب اعدام خواهد بود. هر کس غلامی گریخته را ببیند و او را نزد مالکش نیاورد به همین طریق مجازات خواهد شد.
17- مطابق قانون ازدواج، هر مردی باید زن خود را بخرد. مواصلت میان اقوامِ درجه اول و ثانی ممنوع است. گرفتن دو خواهر و داشتن چندین صیغه حلال است. زنان باید به نگاهداری مال و اثاثیهی خانه پرداخته و به میل خود بیع و شرع نمایند. مردان نباید همّ خود را مصروف کاری غیر از شکار و جنگ بکنند. اولادِ نخستین زن بر سایر اولاد رجحان دارند و وارث تمام دارایی میشوند.
18- زنا مستلزم قتل است و زانی را میتوان بی درنگ هلاک کرد.
19- اگر دو خانواده آرزوی مواصلت با یک دیگر دارند و اطفالشان صغیر است، میتوان عقد مزاوجت را در میان کودکان جاری کرد. مشروط بر این که یکی از اطفال پسر و دیگر دختر باشد. اگر اولاد مذکور مرده باشند همچنین میتوان عقد مزاوجت و مواصلت را جاری نمود.
20- در موقع توفان و باد و باران غسل یا شستن لباس در رودخانه ممنوع است.
21- جاسوسان و شهودِ کاذب و مرتکبین اعمال زشت و جادوگر محکوم به هلاک هستند.
22- صاحب منصبان و سردارانی که به وظایف خود عمل نکنند یا دعوت خان را اجابت ننمایند باید به قتل برسند، خاصّه در ولایات دوردست، اگر خطای آنها سنگین نباشد باید شخصاً به حضور خان بیایند.
23- هر کس اندرونِ خود را پاک تواند کرد، ملک را از بدی پاک تواند کرد.
24- هر سخن که سه دانا بر آن اتفاق کنند آن را باز توان گفت و الّا بر آن اعتبار نباشد.
25- سخنِ خود و از آنِ دیگری را با سخنِ دانایان قیاس کن، اگر موافق افتد، گفتنی باشد و الّا هیچ نباید گفت.
26- هر کس که پیش بزرگی برود باید که هیچ سخن نگوید تا وقتی که آن بزرگ سؤال کند. آن گاه بر قیاس آن سؤال، جواب مطلق بگوید. اگر بیش از آن سخن گوید، بشنوند، فبها و الّا آهن سرد کوفته باشد.
27- مرد باید در میان خلق چون گوساله در میان باشد و در وقت جنگ چون چرخ گرسنه در شکار و جهد.
28- هر سخن راست است که گفتند: اگر به جدّ گفته باشند - اگر به هزل، باز نتوان گردانید.
29- مرد باید خود را به خویشتن باز نماید و زن باید که چون شوهرش به شکار یا لشکر برنشسته باشد، خانه را مرتب و آراسته گرداند.
30- نیکی مرد از نیکی زن معلوم شود. اگر زن، بد و نابسامان باشد و بی رأی و تدبیر، بی رأیی و بی تدبیری مرد هم از او معلوم شود. مثلی مشهور است که در خانه همه چیز به کدخدا میماند.
31- مانند یسوکای بهادر، هیچ بهادری نباشد و به هنرهای او کسی دیگر نیست، لیکن از شفقت به رنج نمیآید، از گرسنگی و تشنگی در زحمت نمیباشد، دیگر کسان و نوکران که با او باشند، جمله را در تحمل و سختیها همچون خود داند و بدین سبب پیشوایی لشکر را شاید.
32- کسی شایسته و پیشوایی لشکر بوَد که از گرسنگی و تشنگی باخبر باشد و حال دیگران بر آن قیاس کند و در راه به حساب رود و نگذارد که لشکر گرسنه و تشنه گردد.
33- امرای لشکر باید پسران را تیرانداختن و اسب تاختن و کشتی گرفتن نیکو آموزند و ایشان را به این کارها آزمایش کنند و متهوّر و بهادر گردانند و از هنرهای خود قویدل باشند.
34- چون مرد از شراب مست شود، همچون نابینا باشد که چیزی نتواند دید و کر گردد. چون او را خوانند نشنود و گنگ گردد. چون با او سخن گویند جواب نتواند گفت. مرد چون مست گردد مانند کسی شود که در حال مرگ باشد. اگر خواهد که راست بنشیند، نتواند، همچنان که او را زخم بر سر زده باشند مدهوش و متحیّر گردد.
35- در شرابخوار عقل و هنر نیست و خُلق و سیرت نیکو هم نیست. کارهای بد میکند، میکشد، میزند و مرد را از چیزهایی که میداند و از هنرها که دارد باز میدارد و حجاب کار او میشود.
36- پادشاهی که بر شراب حریص باشد کارهای بزرگ نمیتواند کرد و هر امیر که در نوشیدن شراب مبالغه کند هزاره را رهبری نتواند کرد.
37- شرای، مست کنندهی دل است و نیکان و بدان را سرمست میگرداند و نمیگوید: چه کسی به دست چه کسی نیکو، دست راهست کند تا از گرفت و گیر و هنر خود بازمانده، پای را مست کند تا از حرکت و آمد و شد بازماند. دل را مست کند تا اندیشهی صواب نتواند و جملهی حواس او را از کار باز دارد.
38- از عادات گزیده آن است که چنان که شیوهی مقبلان و سنّت صاحب دولتان باشد ابواب تکلّف و تنوّع القاب و شدّت امتناع و احتجاب بسته گردانیدهاند، هر کسی را که بر تخت خانی نشیند یک اسم درافزایند: «خان» یا «قاآن» و زیادت از آن ننویسند و پسران و برادران او را نیز به هنگام ولادت به همان اسم خوانند.
39- خاص و عام مکتوبات که نویسند همان اسم مجرّد نویسند و میان سلطان و عامی فرقی ننهند و مسخ و مقصود سخن نویسنده و زواید القاب و عبارت منکر باشند.
40- همهی طوایف را یکی شناسند و تفاوتی میانشان قائل نگردند.»[2]
یاسا یا یسق در لغت مغولی به چند معنی آمده است: یکی به معنی مجازات و تنبیه و دیگری مجموعه قوانین و آداب و رسوم مغول که چنگیزخان آنها را مدوّن کرده است. «ریشهی یاسا در زبان مغولی دزاساک است و در کتب فارسی و عربی با اَشکال مختلفی از قبیل یاسا، یاسه، یاساق، یساق، یسق و یسون به کار رفته است. این کلمه در زبان مغولی به چند معنی آمده است از جمله قاعده و قانون، مجازات و تنبیه، حکم و فرمان پادشاه و امیر و همچنین مجموعه قوانین و آداب و رسوم تدوین شده توسط چنگیزخان. اسم مصدر این کلمه یعنی یاسامیشی به مفهوم سیاست و ادارهی امور در کتب تاریخ مغول آمده است. کلمهی یسون که از اشکال یاسا بوده واژهای مغولی و به معنی روش و طریقه و رسم است. ترکیبات اسمی، فعلی و وصفی تاریخی دورهی مغولان فراوان است، مانند یاسانامه، یاسا دادن، یاسا فرمودن، یاسا نوشتن، یاسا رسانیدن، یاساق نهادن، یاسامیشی کردن و به تیغ یاساق رسانیدن.
پس از این که چنگیزخان قبایل چادرنشین مغولی را متحد کرد و تحت فرمان خویش درآورد، در اولین گام جهت تثبیت قدرت خود در سال 604ه.ق/1206م یک سلسله عادات و آدابِ قومی رایج در میان مغولان را با احکام و قواعدی پیوند زد که جنبهی عرفی داشت و دستور تدوین آنها را صادر کرد. از آن جایی که مغولان از خود الفبایی نداشته و به نوعی بیسواد بودند باید از اقوام دیگر برای باسواد شدن یاری میجستند، لذا عدهای از جوانان برای این که بتوانند مجموعه قوانین یاسا را به نگارش درآورند از اویغوریان سواد را فرا گرفتند. سرانجام این مجموعه با حمایت اوکتای و جغتای تنظیم و تحریر شد. کتاب قانون که در مجمع مشورتی شاهزادگان (قوریلتای) به عنوان آخرین منبع حقوقی به آن استناد میشد، همراه با خزانهی دولت در یک محل نگهداری میشد و شاهزادگان مغولی نیز اجازه داشتند تا در خزانهی خویش کتاب قانون یاسا را نگاه دارند. لازم به یادآوری است که قانون گذاری چنگیزخان کاملاً متناسب با مقتضیات زمان وی بود و در نتیجه پیوسته نیاز به اصلاح داشت. به این صورت که همواره در اطراف جانشینان چنگیز کاتبی حضور داشت که فرمانهای او را یادداشت میکرد. این اوامر پس از مرگ قاآن یا ایلخان جمعآوری و تدوین میشده و به عنوان مکمّل کتاب قانون یاسا (بلک، بیلک یا بلیک) نگهداری میشد.»[1]
مجموعهی این قوانین شاید از دیدگاه اولیه بسیار ساده و ابتدایی به نظر برسد، ولی تدوین و گردآوری آنها برای اتحاد و وحدت اقوامی که جز فرهنگ شفاهی و قوانین عرفی صحراگردی هیچ اندوختهی دیگری نداشتهاند، نشان از پیشبینی و درایت چنگیزخان دارد. چنگیز در طی حملات خود برای علما و دانشمندان ارزش قائل بود و با آنان مشورت میکرد، ولی پذیرفتن عقاید و ادیان دیگران امکان فروپاشی و اضمحلال تدریجی مغولان را به دنبال داشت. چنگیز بر این نکته آگاهی داشت و قوانین یاسا را بر اساس آداب و سنن محیط خود تنظیم و بر آنان تأکید کرد. «میدانیم که این اقوام هیچ گاه قانون و خط مشی مکتوبی نداشتهاند. سنّت و عادات بسیار قدیمی آنها به مرور طی قرون از نحوهی انطباق آنها با محیط زیست در صحرای گبی ناشی شده بود و آنها بر اساس نوعی قانون نانوشتهی بنیادی بر اساس شرایط فصلی و نیازهای اولیه زندگی خود را تنظیم و بیشتر با سختیهای فردی خود با توسّل به امکانات قومی کنار آمدهاند. این عادت نه فقط تفکّر و گفتار آنها را تشکل میداد، بلکه گویی عملاً در گوشت و استخوان آنها نیز نفوذ کرده بود و با خواست و ارادهی اکثر آنها مطابقت داشت. آنها خاصه در داخل طایفهی خود: قتل، زنا، لواط و کارهایی از این قبیل را مذموم تلقی میکردهاند. میبایست اولاد از والدین و برادران کوچکتر از برادران بزرگتر فرمان برند. بی اعتمادی شوهر نسبت به زن و نا فرمانی زن از شوهر غیر قابل قبول بود. توانگران نمیبایست مال خود را از فقرا مضایقه کنند و یا زیردستان به رؤسای خود بی احترامی نمایند. به طور کلی در یاسای چنگیزی اصول اخلاقی بیشتر نزد طوایف مغول تعمیم مییافت و ضرورت پیدا میکرد و الّا قتل و سرقت و هر نوع عمل ناشایست در قبال بیگانگان اهمیتی نداشت. یاسای چنگیز صرفاً به منظور طوایف مغول شکل گرفته بود و درباره اقوام دیگر مراعات نمیشد. به طور کلی میتوان گفت که مجموعه این یاساها بر سه اصل تمرکز داشت: 1- اطاعت از چنگیزخان (اطاعت از هر خانِ دیگر ممنوع اعلام شده بود.) 2- اتّحاد طوایفِ مختلف 3- مجازات بسیار سخت در قبال شرّ و فساد. بر طبق این یاساها اساساً به دارایی اشخاص و نحوهی کار و درآمد آنها توجه خاصی نمیکردهاند. از طرف دیگر از آن جا که این طوایف به غارت و چپاول بسیار حریص بودهاند یاساهای چنگیزی اجازه میداد که هر آنچه آنها در موقع جنگ به دست میآوردند از آن خود بدانند و هیچ کس دیگر نسبت به آنها تعرضی نداشته باشد. یاسای چنگیزی به نحوی همان انعکاس سنن و عادات اجتناب ناپذیر طوایفی بود که در صحرای گبی به دنبال احشام خود زندگی میکردند. این قوانین آنها را از برادرکشی و سرقت بر حذر میداشت و از این رهگذر همهی آنها امیدوار میشدند که به سوی اهداف مفید و پرسودتر راهنمایی شوند و چنگیزخان برنامههای خیرخواهانهای برای بهبودی آیندهی آنها تنظیم کرده است. همه جا صحبت از فتوحات غنایم سرزمینهای حاصلخیز بود. گفته میشد آنها با اتحادی که به دست آوردهاند به زودی اربابان جدید جهان خاکی خواهند شد و هیچ قومی تاب مقابله با آنها را نخواهد داشت.»[2]
با توجه به موارد ذکر شده در مییابیم که این یاسانامه فقط برای وحدت و حفظ منافع اقوام مغول و سود جستن از سرزمینهای دیگر طراحی شده است. در این بین پرسشی مطرح میگردد که دانستنِ مفاد یاسانامه برای تاریخ کشور ما چیست؟ اهمیّت یاسای چنگیزی برای کشور ما از آن جهت مهم میباشد که آن قوانین در مدت زمان طولانی بر کشور ما حاکم بوده است و نتایج آن را در امور اجتماعی ایران نمیتوان نادیده گرفت. کارکرد یاسا بیشتر در حوزهی نظم و امور نظامی بوده است، ولی گاهی اتفاق افتاده است که برای حذف رقبای سیاسی نیز از آن استفاده کنند، چنان که خواجه رشیدالدین فضلالله و خواجه سعدالدین ساوجی به اتّهام همان ناشناختهها به تیغ یاسا گرفتار شدهاند. یاسانامه در نزد بازماندگان چنگیز جنبهی تقدّس داشته و سرپیچی از آن ممکن نبود و دربردارندهی کیفیت تشکیلات حکومتی، لشکرکشی، فتح بلاد، برگزاری قوریلتای، انواع پاداشها و مجازاتها همراه با آداب زندگانی و قوانین مربوط به آن است. اجرای قوانین یاسا برای مردم مسلمان مشکلات زیادی فراهم ساخته بود، ولی اهمیت یاسا چنان بود که غازان خان نیز مجبور به تدوین یاسا و تطبیق آن با فرهنگ اسلامی شد. با برافتادن قدرت ایلخانی، قوانین یاسا باز هم با شریعت اسلامی پیوند داده شد، اگرچه در سال 815ه.ق شاهرخ تیموری یاسانامهی چنگیزی را برای همیشه ملغی کرد.
در آینده به قسمتی از قوانین یاسا و چگونگی اجرای آن اشاره خواهد شد که با مروری کوتاه بر مفاد آنها و تنشهای به وجود آمده در اثر تضادهای عقیدتی تا حدودی به عمقِ ظلم و ستمِ روا شده بر مردم آن زمان میتوان پی برد. چنان که منهاج سراج در مورد برخی قوانین یاسا مینویسد: «چنگیزخان احکامی وضع کرده بود که جزای بعضی از آن افعال کشتن بودی. چنان چه دزدی و زنا و دروغ گفتن و خیانت کردن، و هر که را لقمه در گلو گیرد (منظور احکام را رعایت نکند)، بکشند. و هر که در آبِ خرد و یا بزرگ، در رَوَد، او را بکشند. و هر که بر کنار آب روی بشوید، چنان چه آبِ روی شستهی او در آن آب رود، او را بکشند. و هر گناه که کمتر از این جمله باشد عقوبت او سه چوب و یا پنج چوب و یا ده چوب بزنند، اما به شرطی که او را تمام برهنه کنند و چوب زنند، به غایت سخت و محکم، و این احکام را یسه نام نهادهاند، یعنی به زبان مغلی حکم و فرمان.»[3] در همین رابطه میتوان از متن خواجه رشیدالدین فضلالله بر خرافی بودن عقاید مغولان استناد کرد: «یاسا و یوسون مغولان چنانست که در بهار و تابستان، به روز کسی در آب ننشیند و دست در جوی نشوید و به آوانیِ (ظرف) زر و نقره، آب برندارد و جامهی شسته در صحرا باز نیفکند، چه به زعم ایشان این معانی موجب زیادتی رعد و صاعقه باشد و ایشان از آن بلای عظیم هراسان و گریزان باشند.»[4]
اجرای قوانین یاسانامه که مجموعهی غریبی از روشنفکری و موهوم پرستی بود برای مردم سرزمینهایی چون ایران بسیار رنجآور بود. چنگیز نظارت و اجرای یاسا را به فرزندش جغتای واگذار کرده بود. جغتای نسبت به اجرای قوانین یاسا تعصّب بسیار داشت و مسلمانان وی را بزرگترین دشمن خود میدانستند. دکتر ابراهیم تیموری مینویسد: «جغتای دومین پسر چنگیزخان به عنوان عضو ارشد خاندان و حافظِ یاسای از اقتدار زیادی در تمام امپراتوری مغول برخوردار بود. وی مردی سختگیر و معتقد به نظم و ترتیب بود و در اجرای مقررات یاسای چنگیزخانی زیاد دقت مینمود، به طوری که در این مورد حتی از اوگتای برادر کوچکتر که به مقام قاآنی رسیده بود به واسطهی افراط در میگساری بازخواست میکرد و به همین جهت مردم از او وحشت داشتند. جغتای در اجرای مقررات قوانین یاسا، مسلمانان را از وضو گرفتن در آب جاری و یا ذبح گوسفند طبق شرع اسلام منع میکرد و در این مورد چنان سخت میگرفت که غالب مردم مسلمان او را بدترین دشمن خود میدانستند. مسلمانان نه تنها در نواحی زیر نظارت و حاکمیت مستقیم او آزاد نبودند، بلکه حتی ساکنان خراسان هم در زمان حیات او جرأت نمیکردند آشکارا در آبِ جاری وضو بگیرند یا گوسفندی را طبق دستور شرع اسلام ذبح نمایند و در نتیجه بسیاری از مردم ناچار گوشتی را میخوردند که در نظر آنان مردار بود. جغتای چند ماه بعد از مرگ اوگتای در سال 40- 639/1242 فوت کرد. روزی اوگتای قاآن به اتفاق جغتای از شکار باز میگشتند. در وسط روز مرد مسلمانی را دیدند که در آب فرورفته و غسل میکرد. جغتای که در رعایت مقررات یاسا سخت اصرار میورزید و متخلّفین را به شدت مجازات مینمود، وقتی مرد مسلمان را در آب دید خشمگین شد و میخواست خاکِ نهادِ او را بر بادِ فنا دهد و ماندهی حیات او را منقطع کند. اوگتای وقتی این وضع را دید دلش به حال مرد بی گناه سوخت و فرمود که امروز بیگاه است و بماند تا فردا تحقیق کنیم و بدانیم علّت این که مقررّات یاسا را رعایت نکرده چیست؟ اوگتای ضمناً محرمانه به دانشمند حاجب دستور داد تا پنهانی در آن محل کیسهای حاوی نقره به آب اندازند و به آن مرد یاد بدهند و بگوید من مردی فقیرم و دارای زن و فرزند هستم و تمام سرمایهام کیسهای نقره بود که غفلتاً در آب افتاد و ناچار برای بیرون آوردن آن در آب فرو رفته بودم. خلاصه روز بعد به آن محل رفتند و کیسهی نقره را از آب بیرون آوردند و جان او را نجات داد و مقداری هم نقره به او بخشیدند و از او تعهد گرفتند که دیگر به آن کارها که مخالف مقررات یاسا تلقی میگردید، دست نزند.»[5]
قوانین یاسا تا اواخر دوران ایلخانان که از بازماندگان هلاکو میباشند رواج داشت و پایان آن را در زمان غازان خان میدانند. وی با قبول دین اسلام و تغییر نام خود به محمود، خدمات زیادی در جامعه انجام داد و قوانین اسلامی جایگزین یاسا گردید. «تدبیر و سیاست حکیمانهی غازان خان و قوانین متینی که از خود به جای گذاشت نام او را در شمار پادشاهان بزرگ و جهانداران با عزم و تدبیر ثبت کرد. در دورهی اولجایتو و سلطان ابوسعید قوانین موضوعهی عهد غازانی قوّت و اعتبار خود را حفظ کرد و یاسای غازان که رنگ تمدن و حکمت داشت جانشین یاسای چنگیز که از افکار خشن و سادهی دشتهای مغولستان سرچشمه گرفته بود، شد چنان که اولجایتو (به معنی آمرزیده) به ایلخانی رسید نخست حکم شد که کائناً من کان در تعظیم و تنظیم شرع محمدی و ترویج احکام احمدی سعی بلیغ نمایند و در مهم مملکت از یاسای غازان که تفصیل جزئیات و کلیات آن در موضع خود مذکور است تجاوز جایز ندانند.»[6]
[1] - ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران «عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی»، محسن روستایی، تهران، ندای تاریخ، 1395، ص 305
[2] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص، 32
[3] - طبقات ناصری، تألیف قاضی منهاج سراج، تصحیح عبدالحی حبیبی، دنیای کتاب، 1363، جلد دوم، ص 152
[4] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 487
[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، صص 333 و 340
[6] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 200
7 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 152