در اکثر منابع کلمهی مغول منسوب به نژاد زردپوست در آسیای مرکزی آورده شده و در مفهوم آن آمده است که «واژهی مغول در اصل مونگْاوُل به معنی فرومانده و ساده دل است. مونگ به زبان ترکی قدیم به معنی بدبخت و در ترکی میانه به معنی رنج و غم است. مادهی اصلی این واژه در مغولی مونگ است. در فرهنگهای مغولی هیچ واژه دیگری با مادهی مونگ نیامده و نشاندهندهی آن است که این واژه غیر مغولی و نامی است که همسایگان ترک یا چینی به آنان داده بودند.»[1] به هر حال در این مجموعه منظور از کلمهی مغول همان ساکنان قارهی آسیا میباشد. ولادیمیر تسوف درباره جایگاه اولیه و چگونگی امرار معاش و زندگی این قبایل مینویسد: «دربارهی اقوام ساکن مغولستان و خاستگاه نخستین آنها مطالب گوناگونی در کتب تاریخ مغول آمده است که اغلب با یکدیگر هماهنگی ندارد. برخی پژوهشگران تاریخ مغول بر این عقیدهاند که مغولهای حقیقی بدون شک از تایگا یا جنگلهای سیبِری آمدهاند که جایگاه حیوانات خزپوش مانند خرس و کفتار و روباه و سنجاب بوده است، زیرا افسانههایی که در مورد نژاد مغولان در تاریخ سرّی تجسّم یافته و در عصر امپراتوری و کشورگشایی تنظیم شده، حکایت از این دارد که نژاد مغولان از یک گرگ نر و یک گوزن ماده پدید آمده است. دیوید مورگان بر این باور است که زادگاه مغولان که در سرزمین کنونی جمهوری مغولستان قرار داشته است، در منتهیالیه شرقی کمربند پهناوری از مراتع استپی واقع بوده است که در سمت راست غرب تا دشت مجارستان گسترش یافته، از شمال به جنگل غیر قابل نفوذ سیبری، از جنوب به صحرا و در فراسوی آن به سرزمینهای متمدن یکجانشین که مهمتر از همهی آنها به کشور چین محدود میشد. قبل از ظهور چنگیزخان و تشکیل امپراتوری بزرگ مغولان، ایرانیها و چینیها و دیگر مللِ همسایه به مغولها تاتار و تتر میگفتند و اصولاً صحبتی از مغولان در میان نبوده است. تا آن زمان میان قبایل جنگ و ستیز برپا بود، گهگاه حکومت چین شمالی یا دولت کین برای حفظ منافع خود و جلوگیری از نفوذ بیابانگردان به سرحداتش در کار قبایل مداخله مینمود و با قبایل بزرگ از آن جمله تاتارها در ارتباط بود. برای دولت چین تسخیر سرزمین بی بضاعت مغولستان ارزش چندانی نداشت، ولی در طول تاریخ بارها چینیان از هجوم اقوام وحشی پیرامون خود بیمناک بودند و در قرن سوم قبل از میلاد دیوار چین را برای جلوگیری از تهاجم آنها ساختهاند. شکل و قامت افراد این قبایل چنین توصیف شده است: چهرهای پهن، بینی بسیار خمیده، گونههایی برجسته، دیدگانی کشیده، لبانی ستبر، ریشی کممایه، زلفهایی سیاه و خشن و پوستی سیاه که آفتاب و باد و سرما آن را سوزانیده است. قدّ آنها کوتاه، بالاتنهی آنها پهن و درشت است و روی ساقهایی قرار دارد که مانند کمان خمیده است.
کتب و منابع اصلی و مهم، یعنی تاریخ رشیدی و تاریخ سری قبایل مغولی قرن 12 را بر حسب نوع زندگی و خصوصیات اقتصاد داخلی ایشان به دو بخش تقسیم میکنند: دستهی شکارچیان بیشه نشین (هوئین ایرگان) و دستهی شبانان استپ (کاراون ایرگان). بدون تردید این ترتیب در قرن 11 نیز وجود داشته است. در این زمان قبایل بیشه نشین، نواحی دریاچهی بایکال، سرچشمهی رودهای ینیسئی و بستر ایرتیش را اشغال کرده بودند و شبانان در طول استپهای وسیع مرتفعی که بین دریاچهی کولون بوئیر و دامنههای غربی کوههای آلتایی قرار دارد در حرکت بودهاند. دستهای از مغولهای گلهدار در قسمت جنوبیتر یعنی در آن طرف صحرای گبی و در نزدیکی دیوار عظیم چین پراکنده بودهاند. یعنی قبایل مغول هم شبان و هم بیشهنشین بودند و بعضی دیگر به مناسبت این که اجدادشان شکارچی بوده و یا در نواحی جنگلی و یا در مجاورت جنگل اقامت داشتهاند به قبایل بیشه نشین بستگی پیدا میکردند. کار اصلی قبایل بیشه نشین شکار و ماهیگیری بوده است. این دسته هیچ گاه بیشههای خود را ترک نمیکردند و در کلبههای کوچکی از پوست درخت قان و یا نوع دیگر این درخت زندگی میکردند. بیابانگردان استپ اغلب به نام «دستهی ساکن در ارابههای نمدی» خوانده میشدند. جنگل نشینان حیوانات وحشی را که اغلب از نژاد گاو و بز کوهی بودند، رام میکردند و از گوشت و شیرشان تغذیه مینمودند. مغولهای بیشه نشین در حین مسافرت در جنگل برای حمل و نقل اثاثیه و پوشاک از گاوهای خود استفاده میکردند و ایشان اسب را نیز میشناختند. احتمال دارد که اسبان سواری مخصوص رؤسا و ثروتمندان و اشراف و به خصوص شکار بوده است و کلمنتس وم. بوگدانف به این نتیجه رسیدهاند که بوریاتهای شکارچی قدیمی در موقع جنگ اسب داشتهاند. مغولهای بیشه نشین از پوست حیوانات لباس میساختند، با سورتمه روی برف حرکت میکردند و شیرهی درختان را مینوشیدند. در نظر ایشان زندگی شبانان صحرانشین غیر قابل تحمل بوده است»[2]
مهمترین قبایل ترک و مغول عبارت بودند از 1- اویغورها که متمدنترین آنها بودند. 2- قوم اویرات، 3- تاتارها، 4- جلایر که بعد از تأسیس سلسلهای به نام ایلکانی یا آل جلایر نیز معروفند. 5- ترکان قَرلُق 6- قُنقُرات که بسیار خشن و خونخوار بودند. 7- قیات که طایفه چنگیزخان هستند. 8- قرقیزها 9- کرائیتها 10- مَرکیتها 11- نایمانها. در نتیجه باید گفت که در محیط مغولستان قبایل متعددی با نامهای مختلف زندگی میکردهاند که تمام آنها بعد از تشکیل یک امپراتوری گسترده تحت عنوان مغول معرفی و مشهور گردیدهاند. این قبایل تا قبل از ظهور چنگیز به صورت پراکنده میزیستند و از نظر فرمانروایی در مشرق تابعیت امپراتوران سلسلهی کین و در غرب زیر فرمان دولت قراختایی قرار داشتند، اما با تلاش تموچین و پدرش موفق شدند علاوه بر کسب آزادی، زمینه را برای یک امپراتوری وسیع فراهم آورند. بنابراین تثبیت نام و افتخار مغول مدیون چنگیزخان میباشد، وگرنه در تاریخِ چین با همان تعابیر خاص و اقوام وحشی توصیف میشدند و از نام پرآوازهی آنان خبری نبود. آن چه مسلم است مغولان در همسایگی کشور چین زندگی میکرده و ارتباطی بیشتر با فرهنگ و تمدن آنان داشتهاند. «چینیها، تاتارها را بر حسب درجهی تمدنشان به سه گروه تقسیم میکردند. تاتارهای سفید که از همسایگان آنها در پشت دیوار چین بودند و ظاهراً تمدنی قابل توجه داشتند؛ تاتارهای سیاه که در شمال صحرای گبی مانند چادرنشینان میزیستند و مبلغان نسطوری در میان آنها تبلیغ میکردند. تاتارهای وحشی که در شمال زندگی میکردند و اوقات خود را در جنگ به شکار و گردآوری میوههای وحشی میگذراندند. از این میان تاتارهای سیاه وسیعترین بخش منطقهی مغولستان امروزی را اشغال کرده بودند و به رغم تماس دائم با ملل پیشرفتهتر همچنان دستنخورده و بی تغییر باقی مانده بودند.»[3] همچنین جان من در توصیفی کوتاه از دیدگاه چینیها نسبت به آنان مینویسد: «چینیها از امپراتور گرفته تا صاحبمنصبان، تجّار، حکما و رعیتها، روشهای زندگی فرهیخته و باستانی خودشان را به عنوان فرهنگ حقیقی، و چادرنشینان را به عنوان بربرهای محض تلقّی میکردند که مظهر شهوتِ ویرانگر و حرص و طمع بودند. تقریباً به مدت 2000 سال مورخین هم از چنین برچسبهای مشابهی در مورد چادرنشینان استفاده میکردند مثل: گرگهای حریص، آزمند، سیری ناپذیر، مالاندوز، پُرتوقع، بیرحم و غیر قابل اعتماد. یک نویسندهی قرن اول میلادی نظر چینیها را در مورد بربرها به طور خلاصه این گونه بیان میکند: فرمانروایانِ خردمند، آنها را جانوران وحشی تلقی میکنند، نه با آنان ارتباط برقرار میکنند و نه آنها را مطیع خود میسازند. غیر ممکن است در سرزمین آنها کشت و زرع کرد و غیر ممکن است بر آنان به عنوان رعایا حکومت کرد. بنابراین باید همواره آنها را به عنوان اجنبی و دوستان صمیمی تلقی کرد. وقتی به شما نزدیک میشوند مجازات و تنبیهاشان کنید و هنگامی که عقب نشینی میکنند مراقبشان باشید و از آنان حذر کنید. البته چینیها ناگزیر از داد و ستد با این موجودات خوار و حقیر بودند، به این معنی که از آنان اسب خریداری میشد تا در جنگیدن علیه خودشان به کار برود، اما این رابطه با واژهی چنان پیشرفتهای چون تجارت قابل توجه نبود. چادرنشینان خراج میدادند و چینیها از سر لطف هدایایی تقدیم میکردند. وجود هر نوع رابطه دوستانه میان این دو قوم خیال خامی بیش نبود.»[4]
اصولاً از سابقه و قدمت نژاد مغول چیزی معلوم نیست و بعد از ظهور چنگیز است که برای اثبات و ریشهی تاریخی آن قوم متوسل به رؤیا و افسانه شدهاند. دکتر ابراهیم تیموری مینویسد: «بعدها پس از پیروزی چنگیزخان با توجه به افسانهی آلان قوا مغولان را به دو گروه تقسیم کردند. آنها که از «اروغ یعنی ایل طلایی» آن سه پسر بودند و از جمله عشیرهی قیات را «نیرون» یعنی فرزند روشنایی خواندند که از صلبِ طاهر ظاهر شدهاند، اشارت به صلب و بطن پاک آلان قوا – و این اقوام را اعتباری نهادند و از میان سایر قبایل چون درّند از صدف و ثمر از شجر و آن چه غیر از نیرون باشد. از سه پسران آلان قوا که به واسطهی پرتوِ نور به وجود آمده بودند پسر کوچکتر «بوذنجر» یا بودنجر نام داشت و او را جدّ هشتم چنگیزخان دانستند. خلاصه به این ترتیب با توجه به کشورگشاییهایی که بعدها نصیب چنگیزخان و جانشینان او گردید به طور غیر مستقیم مغولان را و نسل قوم او را نتیجهی تابش نور تِنگری، (تانگری به معنی آسمان و روح آسمانی است.) خدای آسمان به بطنِ پاک آلان قوا میدانند و بدین جهت آنها را سزاوار سروری و فرمانروایی میشمارند.[5] همان طور که در میان بعضی ملل پیشرفته شرق نیز داستانهایی کمابیش مشابه و یا از نوع دیگر برای توجیه حکمرانی خاندانهای حاکم ساخته و پرداخته بودند. از مطالب افسانهای فوق که بگذریم باید گفت که دقیقاً معلوم نیست نژاد قوم مغول از کجا آمده است.»[6] همچنین ساندرز در بخشی از کتاب تاریخ فتوحات مغول در مورد افسانهی نژاد مغولان مینویسد: «مدتها پیش از آن که نام مغول برای نخستین بار در سالنامههای چینی نمودار گردد، ساکنان بومی این سرزمینِ طاقتفرسا از آن جا رفته و تغییر مکان داده بودند. مغولهای حقیقی بدون شک از تایگا یا جنگلهای سیبری میآمدند که جایگاه حیوانات خزپوشی مانند خرس و کفتار و روباه و سنجاب بود. چون افسانههایی که مربوط به نژاد مغولهاست و در «تاریخ سری» مشهور تجسّم یافته و در عصر امپراتوری کشورگشایی تنظیم شده، نسل مغولها را چنین تشخیص میدهد که در سرچشمهی رود اونون در پای کوه مقدس بورقان قلدون اقامتگاه خدای آسمان، کوکو تِنگری یک گرگ نر و یک گوزن ماده همدیگر را دیدند و پسندیدند و همخوابه شدند و اجماع این دو حیوان مایهی پیدایش مغول گردید. نخستین نیای «آدمیزاد» مغولان دوبون خردمند نام داشت و با الن کوار (Alan- Koa ( زناشویی کرد که از قبیلهی جنگل نشینان کرانههای غربی دریاچهی بایکال بود. دوبون از این زن دارای دو پسر شد، ولی پس از درگذشت شوهر، زن بیوهی او سه پسر دیگر زایید و به طوری که خود برای پسران بزرگتر تعریف میکرد این سه پسر را در نتیجه آبستنی معجزآسا از تنگری خدای آسمان به دست آورده بود.»[7]
گذشته از اصل و نژاد قوم مغول، اگر از صحراگردی و شرایط سخت زندگی آنها و وجود قتل و کشتار و بیرحمی همراه با تهاجم به نواحی دیگر سخنی مطرح میگردد تنها مربوط به زمان چنگیز نیست، بلکه از دیرباز این اوصاف به صورت یک سنّت قبیلهای درآمده بود. البته ممکن است در کشورهایی چون ایران با کاربرد کلمهی مغول به سرعت واژهی خونریزی و بیرحمی در اذهان تداعی شود، ولی این صفتِ ناپسند در اکثر نواحی جهان وجود داشته و هنوز هم به اشکال و بهانههای گوناگون ادامه دارد. برای نمونه و مثال در جامعهی آن زمان میتوان به رقابت و نبردِ دو یار دیرین، یعنی تموچین و جاموکا بر سرِ قدرت اشاره کرد. «تاریخ سرّی معترف است به این که حملهی چنگیزخان با شکست مواجه شد و او ناچار به سمت اونون گریخت، ولی جاموکا هرچند جرأت نکرد به تعقیب او بپردازد، ولی انتقام وحشتناکی گرفت. به این ترتیب که پس از دستگیری شمارِ زیادی از رؤسای طرفدار چنگیزخان، دستور داد همگی را در هفتاد دیگ جوشاندند. شکنجهای ویژهی دورهی پادشاهان جنگجوی چین باستان که بار دیگر رواج یافته بود. یکی از یاران بسیار نزدیک چنگیزخان هم به نام تئودای چاقاآن اوآ به دست خود جاموکا مثله شد و سرش را به دم اسب جاموکا بستند. جامعالتواریخ نیز داستان اسیران جوشانده شده در دیگ را پذیرفته است، منتهی عکس این قضیه را میگوید که این عمل برای ترساندن دیگران توسط چنگیز انجام گرفته است.»[8] در چنین محیطی اگر چنگیز از انتقام خون پدرش نسبت به تاتارها سخن میگوید که مناسبترین کارها آن است که تمام مردانی که قدشان از محور چرخ بلندتر است بکشیم سخنی گزاف نیست. در چنین وضعی امکان هر توصیفی از چنگیز در جهت کسب قدرت وجود دارد، هرچند که «تاریخ سرّی مغولان که منبع اصلی درباره زندگی چنگیزخان است این تصویر را القا میکند که به قدرت رسیدن چنگیزخان به رغم دشمنی بعضی خانها و خیانت عدهای دیگر میّسر شده است. اما آشکار است که چنگیز در برقراری پیوندهای ائتلاف تا زمانی که در خدمت مقاصدش قرار میگرفت، استاد بوده است. وی افرادی را که زمانی به او کمک کرده بودند – بی شک در تعقیب مقاصد خودشان – به هنگامی که دیگر به آنها نیازی نداشت بدون هر گونه ناراحتی وجدان کنار میگذاشت.»[9] این روایت مورگان از سوی دیگران به طور کامل تأیید نشده است، زیرا چنگیز از دروغ و خیانت تنفّر داشت، وگرنه در سیر زندگی او شاهد آن هستیم که با وجود آن همه غنایم دچار زندگی اشرافی نشد و همچنان از رسوم کهن صحراگردی استفاده میکرد یا این که به هنگام کسب قدرت چگونه ارکان فرماندهی را بین یاران خود تقسیم کرد و حتی فرزند کسی را که در نجات دوران اسارت نوجوانیاش کمک کرده بود، فراموش نمیکند. ذکر این موارد اندکی از صفات خونریزی و بیرحمی چنگیز در چین یا ماوراءالنهر نمیکاهد و تنها برای نشان دادن برخی خصوصیات دیگر وی است. از آن جا که از قوم مغول اطلاعات اندک وجود دارد، بنابراین به شرح کوتاهی از تموچین و چگونگی قدرت گرفتن و تحکیم وحدت در این اقوام اشاره میگردد. چنگیز از همان ابتدای زندگی، خوی شخصیت خود را با کشتن برادر ناتنیاش نشان میدهد. چگونگی و علت قتل باکتار یا بکتر (Bekter) بر اساس کاری ساده و کودکانه و دزدیده شدن شکاری در زمان نوجوانی او صورت میگیرد، ولی نمایانگر حسّ تسلط جویی و صفت مشخصِ روحیه و خطوط اخلاقی او میباشد. تموچین اولین قدرتنمایی و حضور خود را در صحنهی سیاسی با شرکت در جنگ با تاتارها نشان میدهد که از آنان کینهی دیرینه به خاطر مرگ پدر و اسارت همسرش در دل داشت. دکتر ابراهیم تیموری در این باره مینویسد: «از وقایع قابل ذکر ایّام دوستی بین تموچین و طغرل (به معنی شاهین) همکاری این دو نفر در سرکوبی تاتارها است. دولت چین شمالی (امپراتوری کین) وقتی متوجه شد که تاتارهای تحتالحمایهاش زیاد نیرومند شدهاند طبق روش معمول چینیها برای ایجاد توازن به تحریک طغرل فرمانروای کرائیتها علیه تاتارها پرداخت. طغرل نیز برای گرفتن کمک به منظور سرکوبی تاتارها به تموچین تحتالحمایهی خود متوسل گردید. تموچین با نیرویی که از میان اشراف چادرنشین استپ تشکیل داده بود برای از میان بردن تاتارها به کمک طغرل شتافت و با او همکاری کرد. امپراتور کین به پاداش این خدمت به طغرل عنوان ونگ خان را داد که معادل پادشاه بود. از آن به بعد طغرل را ونگ خان (به تلفظ چینی) و یا به تلفظ مغولی آن اونگ خان نامیدند. به تموچین نیز عنوانی کوچکتر داده شد که خود نشانگر آن است که در آن ایام تموچین را زیردست و تحتالحمایهی طغرل میدانستند. با این حال این پیروزی موقعیت ممتازی برای تموچین فراهم ساخت و باعث شهرت او گردید. تموچین با اغتنام از این فرصت و به منظور هموار کردن زمینهی تحقق جاهطلبیهای آیندهی خود به فعالیتهای بی سابقهای دست زد. پس از پیروزی طغرل و تموچین بر تاتارها، طغرل شخص اول مغولستان شرقی شد و نیروی اشراف مزبور نیز به تموچینِ رهبرِ خود عنوان قاآن دادند. تموچین با قبول این عنوان نام مغول را بر قوم خود و اقوام دیگری که به او پیوسته بودند، نهاد و خویشتن را جانشین «قوتیله قاآن» خواند و مدّعی شد که از دودمان این پادشاه میباشد. این پیروزی بر تاتارها و همچنین بر مرکیتها که هرچند با کمک دیگران صورت گرفت اعتبار و حیثیت تموچین را بیش از پیش بالا برد و زمینه را برای دست زدن به کارهای بزرگتر از طرف او هموار کرد.»[10]
دستیابی به این موقعیت برای تموچینِ زیرک و با هوش کافی نبود و با استفاده از فرصتهای تازه به دنبال اهداف بالاتر قدم برداشت. در این باره ساندرز از اختلاف وی با وانگ خان و کسب بهانه مینویسد: «وفاداری مشترک آن دو تن، هماکنون در نتیجهی طرز رفتار وانگ خان متزلزل شده بود، زیرا این امیرِ پیر و ضعیف و سست رأی، چند بار نسبت به شریک خود، اگر نگوییم خیانت، باید بگوییم حق ناشناسی نشان داده بود و چنین حرکاتی نمیبایست از یک «برادر خوانده» سر بزند. چنگیز خشم خود را پنهان میداشت تا هنگامی که پسر وانگ خان از دادن دختر خود به جوجی پسر چنگیز خودداری کرد. این سرزنش و اهانتِ علنی برای چنگیز بسیار دردناک بود. هنگام گسیختگی به زودی فرا رسید؛ دو رقیب آماده شدند تا بر سر تفوق و برتری با هم بجنگند.»[11]
[1] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص124
[2] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، برگرفته از صفحات 9 و 57
[3] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 124
[4] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 60
[5] - در پاورقی صفحه 30 کتاب مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران در باره واژه تِنگری یا تنکری چنین آمده است: «تنکری در زبان ترکی – مغولی به معنای خدای متعال نیز میباشد و احتمال دارد حتی ریشه کلمه تانری یا تاری باشد در ترکی امروزی نیز در ایران به معنای خداوند است.»
[6] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 13
[7] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 52
[8] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 66
[9] - ایران در قرون وسطی، دیوید مورگان، مترجم عباس مخبر، چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1373، ص 74
[10] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 38
[11] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 57
12 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 147
همان گونه که اشاره شد این کتاب مهمترین منبع از تاریخ مغول در عصر چنگیزخان میباشد. جان من در تحقیقات خود میگوید: مطالب تاریخ سری میتواند دور از حقیقت نباشد، ولی محتوای آن مربوط به افسانههای گذشتگانی بوده که در زمان استقرار امپراتوری مغولان به صورت مکتوب درآمده است، زیرا مغولان اصلاً سواد نداشتهاند تا تاریخ خود را بنویسند. ایشان در این رابطه و تأثیرِ گذرِ زمان بر تاریخ سرّی مینویسد: «این که چگونه کتاب تاریخ اسرارآمیز گم شد و دوباره پیدا شد ماجرای عجیب و غریبی دارد. نسخهی اصلی احتمالاً بلافاصله پس از آن که مغولها در سال 1271 تصرف چین را به پایان رساندند و تاریخ رسمیتری را شروع کردند، «محرمانه» شد. پس از آن که در سال 1368 سلسلهی مینگ جایگزین سلسلهی مغولها شد، مقامات مینگ که مشتاق بودند تا دسترسی به زبانی را که تعدادِ بسیار زیادی از زیردستانشان به آن صحبت میکردند حفظ کنند، سامانهی عجیبی را برای ثبت تاریخ مغولها ایجاد کردند تا بتوانند مترجمینی را آموزش دهند. آنها از متخصصان دو زبانه استفاده کردند تا با ترجمهی حرف به حرف، یا بهتر بگوییم با ترجمه هجا به هجا، زبان مغولی را به زبان چینی ترجمه کنند. به این ترتیب که باید هر هجای مغولی را به علامتی چینی که بیشترین شباهت آوایی را به آن داشت ترجمه میکردند. این یک روش معیار بود، و همچنان هست. برای نوشتن اسامی و عبارات خارجی در زبان چینی، اما زبان چینی محدودیتهای خاص خودش را دارد: یعنی هر علامت و هجایی باید با یک حرف بی حرکت شروع و با یک حرف حرکتدار یا یک حرف ن خاتمه یابد. پایتخت مغولستان میانه، یعنی خوخات، میباشد که از دو لغتِ مغولی (خوخ خات) تشکیل میشود که به معنای «شهر آبی» میباشد به یک سری از هجاها تبدیل میشود، یعنی هو – هه – هائو – تِه، که هر کدام معنای خاص خود را دارند، اما به همراه یک دیگر بیمعنا هستند، و به خوانندگان چینی میگویند که این اسم خارجی میباشد. به زبان چینی آمریکا میشود مِی – گو، لوس آنجلس میشود لوسان گِه، پاریس میشود پالی و چنگیزخان میشود چنگ شی تسوهان. خواندن ترجمهی حرف به حرف کتاب تاریخ اسرار آمیز به زبان چینی مثل این است که انگار کسی دارد با گویش چینی افتضاحی به زبان مغولی صحبت میکند. چون این متن در زبان چینی بی معنی بود، کنار هر خط عمودی چینی راهنمای دقیقی برای درک معنی اضافه شد.
سرانجام، در حالی که نفوذ مغولها کاهش مییافت، چینیها علاقه به حفظ کردن ترجمهی مغولی اصلی متن مذکور را از دست دادند و تنها به حفظ ترجمههای آوایی چینی متن و حاشیه نویسیها آن اکتفا کردند. چندین نسخه از آن ناشناخته باقی ماند تا آن که یکی یکی در اواخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم دوباره کشف شدند. از آن به بعد متخصصان تلاش کردند تا زبان مغولی اصلی را بازیابی کنند. چنان چه زبان اصلی را بدانید و هر دو زبان با هم ارتباط نزدیک داشته باشند و هر دو زنده باشند، کار بسیار راحت خواهد شد، ولی چنان چه بخواهید روی زبان چینی قرن چهاردهم کار کنید تا زبان مغولی قرن سیزدهم را بازیابی کنید، در حالی که هیچ کس نمیداند این دو زبان چگونه تلفظ میشوند و هر دوی آنها به گروههای زبانی جداگانهای تعلّق دارند پُر دردِ سر خواهد بود. این کارِ کمرشکن چندین بار انجام و دوباره تکرار شده است و جدیدترین نسخهی آن در سال 1980 منتشر شده است. اگرچه مشکلات جغرافیایی و زبانشناختی همچنان حل نشده باقی ماندهاند؛ چون هیچ نسخهای از کتاب تاریخ اسرارآمیز به زبان مغولی تا به حال به دست نیامده است، با این حال این کتاب اکنون به چندین زبان در دسترس میباشد. متخصصان در مورد توازن میان حقیقت و افسانه در مطالب کتاب اختلاف نظر دارند، اما توافق دارند که قسمت اعظم کتاب تاریخ اسرارآمیز ریشه در رویدادهای واقعی دارد چون دامنهی شمول آن ظاهراً با کار معاصر دیگری، که به همان اندازه اسرارآمیز است هماهنگی دارد که به نام آلتان دِتِر یا «یادداشت طلایی» مشهور است. این کتاب از میان رفت، اما مقداری از آن در تاریخهای چینی و ایرانی به طور خلاصه ذکر شده است. از جهت منابع اولیه مربوط به زمان چنگیز، این کتاب تقریباً مثل تاریخ اسرارآمیز است. گفته میشود که کارهای بسیار دیگری وجود داشتهاند، اما همهی آنها ناپدید شدهاند (بعضی تقریباً در همین اواخر، مثلاً یک فرمانده نظامی چینی در سال 1927 یک کتاب شرح وقایع قرون وسطی را سوزاند). یک اثر قرن هفدهمی به نام آلتان توبچی (خلاصه طلایی) از تاریخ اسرارآمیز و افسانههای بعد از آن برداشتهایی کرده، اما آنها را با اعتقادات و مطالب آیین بودایی مخلوط کرده است. تاریخ رسمی سلسلهی یوآن (مغول) چهارمین منبع ما میباشد که توسط جانشینان مغولها جمعآوری شده؛ کاری که معمولاً وقتی مجموعهای از حکمرانان جای مجموعه دیگری را میگیرند انجام میدهند، اما در مقایسه با تاریخ اسرارآمیز، اینها یادداشتهایی خلاصه، ملالآور و کارمندوار هستند.
تاریخ اسرارآمیز به عنوان مرجع اصلی باقی میماند. این کتاب اثری جالب توجه و در عین حال مأیوس کننده است. از آن جایی که ادّعا میکند که اصل و نسب مغولها را توضیح میدهد، سایر کتب بزرگ مثل کتاب مقدّس، ایلیاد، افسانههای قرون وسطایی اسکاندیناوی، نیبلونگن و ماهاباراتا را به مقایسه میطلبد. اما تاریخ اسرارآمیز فاقد چارچوب آنان میباشد، یعنی فقط 282 پاراگراف دارد که بالغ بر 60000 لغت میباشد که یک سوم ایلیاد میشود. و اگرچه بعضی از عناصر «حماسهی بنیادی» - یعنی اسطوره و افسانهای که به حکایت و آن چه به نظر میرسد مثل تاریخ باشد، گرایش دارد، اما فاقدِ عظمتِ حماسی و موشکافی تاریخی است. به عنوان یک حماسهی الهامبخش، تاریخ اسرارآمیز ریشههای عمیقی در شعر روایی سنّتی مغولی دارد. این کتاب به همراه ایلیاد و اودیسه این امتیازِ نادر را دارد که کاری شفاهی است که به صورت نوشتاری درآمده است. طبق تعریف واضح است که شاید نتوان برای یک سنّت شفاهی هیچ مدرکی پیدا کرد، اما در مورد هومر متخصصان یک تئوری ارائه کردهاند که میتواند الگویی را برای خلق تاریخ اسرارآمیز پیشنهاد کند. پس از جنگ تروا در حدود سال 1250 قبل از میلاد مسیح نقّالان یونانی از قصری به قصر دیگر و از بازاری به بازار دیگر سفر میکردند و داستانهایی دربارهی قهرمانان و رویدادهایی که اصل و نسب جامعهی یونانی را نشان میدادند سر هم میکردند و به آنان میگفتند که چه کسی بودند و چه چیزی آنها را موفّق کرده است. پس از آن که این داستانسرایی به مدت تقریباً 500 سال ادامه داشت، هومر بعضی از این حکایتها را به عنوان یک مجموعهی هنری به هم پیوند داد، آن هم درست در زمانی که یونانیها خط فینیقیها را برگزیده بودند. وقتی این مجموعه نوشته شد، دیگر حکایتهای مذکور به همان صورت تثبیت شده و از حرکت و تغییر و تحول باز ماندند. سریِ حکایتهای شفاهیِ مختلط تبدیل به دو کارِ ادبی منسجم و محکم {ایلیاد و اودیسه} شدند.
فرایندی که طی آن ترانه به صورت نوشتار ثبت میشود کاملاً حدسی و گمانی نیست، یک سنّت نقّالی در میان اقوام بالکان به مدت دو هزار سال به حیات خود ادامه داد تا به دههی 1930 رسید، یعنی وقتی که یک مردم شناس و متخصّص موسیقی قومی به نام میلمان پاری آنها را در قهوهخانههای صربستان و بوسنی و هرزگوین ثبت کرد؛ شاگرد او به نام آلبرت لُرد در کتاب «خوانندهی حکایتها» نقل میکند که پاری فهمید نقالان که ترانهها را از نسلی به نسل دیگر منتقل میکنند، تواناییهای شگفتانگیزی دارند. مسألهی حفظ کردنِ قطعاتِ گستردهی یک متن برای بازخوانی نبود، بلکه تبدیل هر اجرا به یک بداههسرایی بود. در اجراء یک نقّال، هر ترانه را بر موضوعها و عبارات قالبی سنّتی مبتنی میکرد که 25 تا 50 درصد از «متن» را در بر میگرفت؛ بقیه از ترکیبسازی، آراستن و گستردن و افزودن مطالب در واکنش به شنوندگانش سرچشمه میگرفت، در حالی که همیشه ترانه با همان شکل شعری تطبیق داده میشد. چیزی شبیه این شاید در سالهایی که هنوز تاریخ اسرارآمیز به شکل نوشتاری درنیامده بود در مغولستان و چین اتفاق افتاده باشد. ظاهراً احتمال دارد که در دوران میانهی اولیه، نقالان مغولستانی مثل خوانندگان قبل از دوران هومر به عنوان بانکهای حافظهی ملی عمل کرده باشند، در حالی که رویدادها و شخصیتها را به اشکال شعری سنّتی درآورده و ترانههایشان را با یک ساز زهدار سده خوانده باشند، یعنی سازی شبیه به شکل نخستین ویولن کلّه اسبی امروزی. در دههی 1220 وقتی که امپراتوری مغولها هنوز در حال گسترش بود، این مورخین شاعر پیشاپیش کار بدون برنامهی ثبت کردن رویدادها را به شکل شعر شروع کرده بودند. اگر وقت کافی به آنها داده میشد شاید یک نوع ساختار شعری ویژهی خودشان را ایجاد میکردند که مثل کارهای سنتی که هومر به کار برد، غنی میبود و شاید یک هومرِ مغولستانی میتوانست همان جادوی مشابه را به وجود بیاورد. اما با آمدن هنر نوشتن به مغولستان این روند آفرینش با فرض کردن این که اصلاً شروع شده باشد، متوقف شد. در مورد هومر، نوشتار توانست شعرِ گفتاری پختهای را ثبت کند، در حالی که در مورد تاریخ اسرارآمیز ما با مواد شعری ناپختهای روبرو هستیم. نشانههای گفتاری به مقدار فراوان وجود دارند، چون مقدار زیادی از این متن به صورت شعر است. اصطلاحات و تکیه کلامهای بیشماری هم در آن وجود دارند که یک ابزار رایج در سنتهای گفتاری برای تحکیم داستان است. بچههایی که مقدّر است تا به شهرت برسند حکایتها مثل آتش در چشمانشان دارند و مردمی که کشته میشوند «مثل خاکستر برباد میروند» حکایتهای اودیسه واضح و ملموس هستند. تاریخ اسرارآمیز هرگز گامی بزرگ به سوی شعر حماسی بزرگ برنداشت چون خودش هم تا حدودی یک تاریخ منثور است. اما به دو دلیل نقش تاریخ را هم ایفا نمیکند: اول، این کتاب بلافاصله پس از رویدادهایی که ثبت کرده نوشته شده و دوم، مغولها که سنّت ادبی نداشتند، مورّخ هم نداشتند. نزدیکی زمانی به رویدادها الزاماً دلیل نوشتن تاریخی خوب نمیشود، توسیدید تاریخ جنگ پلوپونز را در حالی نوشت که وقایع آن در حال روی دادن بودند، ولی یونان میتوانست به سه قرن سابقهی نوشتاری و سنّت عمیق ادبی خود دلگرمی داشته باشد.
مغولها در سال 1228 بیش از 20 سال سابقهی سواد خواندن و نوشتن نداشتند و آن هم محدود به تعداد کمی از متخصصان میشد. در نتیجه این تاریخ، آن تاریخ واقعیای نیست که مدّ نظر توسیدید و مکالی و مورخان مدرن باشد، چون این تاریخ جزئیات ناچیزی از چگونگی اثرگذاری چنگیز به دنیا ارائه میدهد. دو دهه جنگ و مبارزه در آسیای مرکزی و چین، یعنی سالهایی که شاهد تخریب شهرهای بسیار و مرگ میلیونها انسان بوده است، تنها در چند بند ذکر میشوند. شاید در زمان نوشتن آن، تاریخ فتوحات سلطنتی به عنوان اطلاعات محرمانه حساب میشده و اکنون از دست رفته است؛ شاید این رویدادها هنوز در گنجینهی ذهنی داستانسرایان نفوذ نکرده بودند؛ شاید هیچ نقّالی سربازان را در جنگها همراهی نمیکرده است. به هر دلیلی که باشند، اکنون ما ماندهایم و چیزی مثل آلبومی از عکسهای خانوادگی یعنی فقط ماجرای اصل و نسب مغولها، ظهور چنگیز، وحدت قبایل مغولی و مراحل نخستین تشکیل امپراتوری. اگر این کتاب نه یک حماسهی بزرگ باشد و نه یک تاریخ بزرگ، پس چه ارزشی میتواند داشته باشد؟ این کتاب دو مزیّت دارد: وضوح و گزینشگری آن. این کتاب به گونهای است که انگار یک سَر ویراستار به مجموعهای از منابع موجود، یعنی شاعران و توضیحات شفاهی دسترسی داشته باشد و قاطعانه دستور داده که فقط مرتبط ترین مطالب ثبت شوند، و از همه بالاتر بدون رفع و رجوع یا ماستمالی این کار را انجام داده است. این کتاب مدحنامه نیست، بلکه اصالت داشته و حقیقت را بیان میکند چون بدیها و خوبیها را در کنار هم به تصویر میکشد، مثلاً بیان شده که ظاهراً چنگیز از سگها میترسیده، وقتی برادرش را به قتل میرساند مادرش او را توبیخ و سرزنش میکند. وقتی چیزی نمانده بود که یک فاجعهی نظامی به بار بیاورد، دو دوست دوران کودکیاش او را مؤاخذه میکنند. چه کسی مسؤول این ترکیب اعمال قهرمانانه و اعمال انسانی بود؟ گفته شده که نویسندهی این کتاب شیگی، برادر ناتنی چنگیز بوده است که او را در اردوگاه تاتارها بی کس و کار و تنها یافته بودند. معلوم بوده که اشراف زاده بود، چون گوشوارههای طلا در گوش و یک حلقهی بینی و یک جلیقهی ساتن از پشم سمور به تن داشت. مادر چنگیز او را به عنوان پسرِ ششم و جوانترین پسرش با 20 سال اختلاف سن، بزرگ کرد. این جوان هم به مقام فرماندهی سپاه رسید و هم قاضی شد. شیگی احتمالاً مهارتهای ادبی و نوشتاری خوبی داشته است، اما اگر او تنها نویسنده بوده و زمان کافی هم در اختیار داشته قطعاً نمیتوانسته در مورد ثبت جزئیات جنگها، امور اداری، و مسائل حقوقی خساست به خرج دهد. اما چه کسی برنامهی کار را تعیین کرده؟ گزینهی مسلّم و آشکارِ جانشینِ تازه انتخاب شده، یعنی اوگِدی است. تنها او اختیار داشته تا انتخاب مواد را تأیید کند، چرا که اختیارات خود را از پدر مرحومش کسب کرده بوده است. خود چنگیز افسانههای رویدادهای ثبت شده در تاریخ اسرارآمیز را شنیده بوده است. در حقیقت آن قدر این رویدادها به او مرتبط هستند که احتمالاً بسیاری از آنها در وهلهی اول توسط خود او نقل شدهاند. او یک واقعگرا بود و میدانست که رسیدنش به قدرت بستگی به انتخابهایی داشته که در سیاست، در دوستی و در راهبردهایش انجام داده بوده. در سنّ پیری او میتوانست اشتباهات جوانیاش را ببیند و میخواسته که آنها را ذکر کند و در نتیجه داستانهایی نقل میکرده که به ضرر خودش بوده، اما میخواسته بدین ترتیب به بلوغ رسیدن خود را مورد تأیید قرار داده و روی استعدادهای نهفتهی خود تأکید کند. پشتیبانی الهی، بلی؛ اما خدای مغولها، یعنی بهشتِ جاودانه، تنها به آنانی کمک میکند که خودشان به خود کمک کنند. موفقیت یعنی محصول رنج و ناکامی که سخت به دست میآید. چیزی در تاریخ اسرارآمیز وجود دارد که شگفتآور است، یعنی شرح روان شناختی آن چه که لازم بود تا فرد فقیر و بیخانمانی یک قهرمان و امپراتور شود.
تصور میکنم وظیفهی جمعآوری مطالب به یک شخص مدیر و متخصص (شاید شیگی که در این هنگام به 40 سالگی نزدیک میشود) توسط اوگِدی یعنی خویشاوند و فرمانروایش محصول میشود تا با یک دستیار جوان و باهوش روی نوشتن این تاریخ کار کند. دستیاری که در خط اویغور مهارت داشته و قادر به یادداشت برداری بوده است. آنها با هم شاهدان عینی را احضار میکنند، به چادرها سرکشی میکنند و اشعار، توضیحات و ماجراها را از کسانی که در آن ماجراها حضور داشتند، میپرسند و جمعآوری میکنند. اما وقت تنگ است، به زودی تابستان تمام خواهد شد و هر کسی برای گذراندن زمستان به چادرهای خانوادگی و پایگاههای خود برخواهد گشت. آنها اکثر جزئیات نظامی را حذف میکنند، هرچه باشند. بعضی از فرماندهان خیلی رده بالا هنوز در پایگاههای جنگی در خارج از کشور به سر میبرند. هرچه اشعار خوب و مناسب وجود دارد آنها حفظ میکنند. به بهترین وجه ممکن بقیّه را سرهم میکنند و به نثر مینویسند، یعنی روی پرشورترین حکایتها و قابل احترامترین اسطورهها تمرکز میکنند. این بهترین زمان بود، شاید تنها زمان ممکن تا مطالبی جمعآوری شود که به ملت جدیدی امکان دهد تا اصل و نسب خودش را درک کند.»[1]
[1] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 33 تا 39
2 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 143
به طور کلی منابع اصلی دوران مغول را به سه بخش مغولی، چینی و ایرانی باید تقسیم کرد. امروزه درباره مغولان کتابهای زیادی به رشتهی تحریر درآمده است که همه به این سه موضوع استناد کردهاند. علاوه بر منابع مهم ایرانی، کتابی که مغولانِ صحراگردِ آن زمان را از دیگر بیابانگردان متمایز ساخته است نوشتار تاریخ سری میباشد که اغلب روایات آن نشان از تأثیر محیط زندگی بر فرهنگ و روابط آنان دارد. چنان که محسن روستایی مینویسد: «در قرون وسطی هیچ ملتی مانند مغول توجّهی مورخان را جلب نکرده و هیچ ملت صحراگردی اثری قابل مقایسه با تاریخ سرّی مغولان یا «یوان چائو پیشه» را از خود به جای نگذاشته است. این اثر در سال 1240م و توسط طبقهی اشراف مغول گردآوری شد. تاریخ سری مغولان جنبههای مختلف تاریخی و فرهنگی مغولستان، یعنی چگونگی تشکیلات ایلات و سیر تحولشان، شناخت شخصیتها و قهرمانان کم و بیش مهم، سلسله نسب چنگیزخان، تأسیس حکومت و تبدیل آن به امپراتوری، تمام شؤون زندگی ایلی از نقطه نظرهای روابط خانوادگی و ایلی، زندگی اقتصادی، روابط خصمانه و دوستانه بین افراد ایلات، عقاید و افکار، وضع جغرافیایی و مراکز مهم ایلات آن را مورد تجزیه و تحلیل بسیار دقیق قرار میدهد.
مسلماً منابع بعدی مربوط به مغول از تاریخ سری مغولان استفادههای فراوان بردهاند. به عنوان نمونه خواجه رشیدالدین فضلالله قسمتی از کتاب پر ارزش خود جامعالتواریخ را بر مبنای آن تدوین کرده است. متن تاریخ سری مغولان از روایات شفاهی دورهی چنگیزخان تشکیل شده که مؤلف حالتی حماسی به آن بخشیده است. به این ترتیب میتوان یوان چائو پیشه یا تاریخ سری مغولان را حماسهی مغول نامید. این حالت به خصوص در قسمت سلالهی چنگیزخان و افسانهی مقدس آن دیده میشود. تاریخ سری مغولان شرح اسطورهای تاریخ خاندان چنگیزی تا وقایع قاآنی اوکتای را در خود دارد. این اثر به بهترین وجهی تشکیلات و قوانین مغولان در مورد ادارهی ممالک را شرح داده است. این تاریخ مغولی نه تنها از نظر واقعه نگاری، بلکه از لحاظ ادبی نیز بسیار حائز اهمیت است. همچنین دربارهی خوارزمشاهیان بخشهای مفصلی را به خود اختصاص داده است.»[1]
نویسندهی تاریخ سرّی مغولان معلوم نیست، ولی شواهد نشان میدهد که باید از یاران و همراهان نزدیک چنگیزخان باشد. این کتاب از لحاظ مضمون یک سلسله افسانههای حماسی مربوط به دوران چنگیزخان و پسرانش است که وقایع سیاسی مغولستان را در پایان قرن ششم و هفتم هجری بیان میکند. ولادیمیر تسف در کتاب نظام اجتماعی مغول در مورد تاریخ سری مغولان چنین اشاره میکند. «تاریخ سری شامل شجره نامهی چنگیزخان است و صحنههای جاندار زندگی صحرانشینی را آشکارا جلوه میدهد. این اثر برای مطالعه در انواع مختلف رشتههای زندگی مغولی در قرون 12 و 13 مواد و موضوعات بسیار غنی و فراوانی جمعآوری کرده است. با این که بعضی از شواهد و روایات تاریخ سری مغول در کتاب جامعالتواریخ رشیدالدین فضلالله نقل نشده، معهذا از حیث تصویر زندگی عمومی صحرانشینی کتب فوقالذکر یکسان و شبیه هماند. در قرون وسطی هیچ ملتی مانند قوم مغول توجه مورخین را جلب نکرده و هیچ ملت صحراگردی اثری قابل مقایسه با تاریخ سری از خود به جای نگذاشته است. اثری که در آن زندگی مردم با چنین جزئیات گوناگون و رنگارنگی بیان شود. نباید از خاطر دور داشت که تاریخ سری به تدریج توسط طبقهی اشراف مغول تهیه و آماده گردیده و فکر و روح «حماسی» در آن داخل شده است، و به سبک اصطلاحات و عبارات حماسی در همه جای آن نمایان است. اگر یکی از مؤلّفین این اثر در قرن سیزدهم اقدام به نوشتن یک روایت تاریخی به معنی اخصّ میکرد، نمیتوانست خود را از این سبک اصطلاحات و عبارات برکنار دارد، زیرا به طور یقین یوان چائو پی شه در 1240 نوشته شده است. در نتیجه تاریخ سری مغول میتواند نه تنها مانند یک «حماسهی قهرمانی»، بلکه مانند یک تاریخ مدوّن با سبک حماسی تلقی شود که سراسر آن از مظاهر زندگی مغولان آکنده و اشباع گردیده است.»[2]
[1] - ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران «عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی»، محسن روستایی، تهران، ندای تاریخ، 1395، ص 194
[2] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، ص 19
3 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 140
اصولاً قضاوت در مورد اعمال و رفتار شخصیتهای تاریخی در زمان خودشان چندان درست نیست و نتیجه را باید به آیندگانی که از نتایج آن بهرهمند شدهاند، واگذار کرد. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبوده و امروزه شاهد قضاوتهای گوناگون در سرزمین مغولستان تا نواحی متصرف شده دربارهی او هستیم. چنگیز در چهرهی اول فردی است که در صدر فهرست خونریزهای تاریخ قرار دارد، ولی از سوی دیگر، سیاستمداری است زیرک و با هوش که باید وی را در ردیف جهانگیران موفق قلمداد کرد. او تشکیل دهندهی امپراتوری وسیعی است که تقریباً کل قارهی آسیا و قسمتی از اروپا را شامل گردید. «چنگیز نه تنها یک امپراتوری ایجاد کرد، بلکه آن را چنان خوب سازمان داد که تا پنجاه سال پس از مرگ وی همچنان توسعه مییافت. واضح است که او چیزی بالاتر از یک سردار با استعداد جنگجو بود، زیرا یک مدیر برجستهی کشوری نیز به شمار میرفت. از نخستین گامِ وی تهیهی خط و روی کاغذ آوردن زبان مغولی بود. مانند بسیاری از بربریان، او نیز تحت تأثیر خط نویسی قرار گرفته بود که بسیار پایدار و بسیار جادویی به نظر میرسید به حیرت افتاد که این علامات عجیب را با چه سرعتی میتوان خواند و ترجمه کرد و تصمیم گرفت که زبان خودش نیز نوشته شود و خط داشته باشد تا بتوانند قوانین و احکام او را منتشر کنند. چنگیز به قدر کافی هوشیار و زیرک بود که میتوانست به ارزش اموری که خارج از تجربیات عادی وی بود پی ببرد. مانند پطر کبیر که چند قرن بعد از او آمد، میفهمید که مردمش تا چه اندازه عقب افتاده هستند. و اگرچه برای هنرهای زندگی متمدن هیچ اهمیتی قائل نبود، شدیداً به رموز فنی دفاع، به آن چه میتوانست کارایی نظامی را بهبود بخشد علاقه داشت. همچنین میخواست بداند سرزمینهایی را که گشوده به چه صورتی میتوان درآورد که از آنها عواید بیشتری حاصل شود. مغولانی که همنژاد خودش بودند، نمیتوانستند او را درین امور کمک کنند، لذا خدمات مشاوران و بزرگانی را که از جوامع پیشرفتهتری بودند مورد استفاده قرار میداد. به کلی از تعصب نژادی برکنار بود، وزیران و فرماندههان خود را از بیست ملت مختلف فراهم آورده بود و یک هماهنگی کلیِ تجارتِ نظامی و اداری صورت میگرفت که امپراتوری او را ثروتمند و توانا میساخت. یکی از رایزنان مشهور او لیو چوتسای چینی بود که خدمات کشوری را آموخت و در ضمن مردم بسیاری از سرزمین خود را با درایت از مرگ نجات داد. دو صفت مشخصهی دیگر که ادعای سیاستمداری چنگیز را تقویت میبخشد یکی روش او در تحمّل کیشهای گوناگون و دیگر هواداری او از بازرگانی بینالمللی است. در روزگار او مغولان با هیچ یک از مذاهب عالیتر آشنایی نیافته بودند؛ آنان از شمن پیروی میکردند، همچنان که زمانی همهی مردم استپ همین کیش را داشتند. به نحوی مبهم نیز به خدای آسمان یا خدای لایزال معتقد بودند؛ معابد یا عبادت متشکلی نداشتند؛ حیوانات و بیشتر اسب را بر روی تودههای سنگ قربانی میکردند و به شمنهای خود با نظر احترام مینگریستند. شمنها مردان مقدسی بودند که وظیفهی اصلی آنها حفظ تماس با نیاکان درگذشته بود چنان که گزندی از آنان به اهل قبیله نرسد. چنگیز اعتقاد راسخ داشت به این که خداوند مغولان را بندگان برگزیدهی خویش ساخته و به ایشان مأموریت مقدّس فتح جهان را داده است. اعلامیههای مغول به نام «خدا» و «خان» صادر میگردید. مغولان پیروزیهای جنگی را به خویش نسبت نمیدادند، بلکه از روی پارسایی به خدا نسبت میدادند. با این همه چنگیز قدرتی نشان نداد که به زور مذهب خود را به دیگران تحمیل کند؛ برعکس برای همهی آیینها آزادی کامل قائل شد، مسیحیان، مسلمانان، یهودیان، بوداییان همه آزادی خود را داشتند که هر طور دلشان میخواهد عبادت کنند و در هر لحظه از قلمرو مغول عقاید خود را تبلیغ نمایند به شرطی که به آزادی دیگران تجاوز نکنند. قارهی آسیا هرگز تا آن زمان بدین حد آزادی وجدان نیافته بود، هرگز به آن اندازه از گروههای با حرارتِ مبلغان مذهبی پر نشده بود که میخواستند اصول عقاید خود را رواج دهند. روحانیون همهی این مذاهب که با هم رقابت داشتند وفاداری نسبت به مغولان را موعظه میکردند و این وضع به ادامهی فرمانروایی ایشان کمک مینمود.
یکی از علل موفقیت چنگیز که نباید آن را بی اهمیت شمرد مراقبت او در حفظ ارتباطات میان نقاط مختلف امپراتوری خویش و ادارهی یک مرکز عالی اطلاعات بود. در مسیر راههای عمده یک رشته «یام» یا پاسدارخانه ساخته شده بود.[1] هر پاسدارخانهای به اندازهی کافی خوردنی و آشامیدنی و اسب و سایر وسایل لازم را در اختیار داشت. مأموران و پیغامگزاران وقتی به یک یام میرسیدند، پروانهی خود را نشان میدادند و در آن جا خوراک میخوردند و استراحت میکردند و اسب تازه نفس میگرفتند و به سفر خود ادامه میدادند. چنگیز هرگز برای هیچ پیکاری پای در پیش نمیگذاشت مگر هنگامی که دربارهی اندازه، توانایی، منابع و روحیهی دشمن تا حدی که میتوانست اطلاعات دقیق به دست میآورد. جاسوسان او اغلب با کاروانهای تجارتی سفر میکردند و به شایعاتی که در کوی و بازار رواج داشت گوش میدادند و برمیگشتند و آن چه را که دریافته بودند در اردوی خان بازگو میکردند. حتی هیأتهای تجارتی که ظاهراً خطری نداشتند و برای مغولان تجارت میکردند مورد سوء ظن بودند و فرمانروایان بیگانه به چشم بدگمانی و ترس به ایشان مینگریستند. کاروانی هم که اعضای آن در اترار به سال 1219 کشته شدند شاید واقعاً در میان خود مأموران مخفی داشتند که برای جاسوسی فرستاده شده بودند تا از وضع استحکامات خوارزمیان سر درآورند.
چنگیز در جنگ روانی، آن هم به هولناکترین نوع استاد بود. عمدتاً شهرت خونخواری وحشیانهی خود را در اطراف پخش میکرد و انتظار داشت حرفهایی که دربارهی بیرحمی او شایع میشود ملتها را چنان وحشتزده سازد که بدون مقاومت تسلیم شوند. انتظار او اغلب هم به تحقق میپیوست. توحش خونسردانهای که مغولان در کشتار همگانی نشان میدادند چنان نفرتآور است که به وصف درنمیآید. ساکنان یک شهر مغلوب را مجبور میکردند که در دشتی بیرون از دیوارهای شهر جمع شوند. آن گاه به هر سوار مغول که یک تبرزین داشت گفته میشد که چند نفر، ده نفر، بیست یا پنجاه نفر را گردن بزند. این آدمکشان میبایست مدرکی ارائه دهند که دستورها را خوب اطاعت کردهاند. بدین جهت گاهی از آنان میخواستند که گوش قربانیان را ببرند و این گوشها را در کیسه بریزند و پیش افسران خود ببرند که شمرده شود. چند روز پس از این قتل عام سربازانی را مجدداً به شهر ویران شده میفرستادند تا بگردند و هر بیچارهی بدبختی را که ممکن بود در بیغوله یا زیرزمینی پنهان شده باشد بیرون بیاوردند و بکشند. برخی از منتقدان امروزی دلیلهایی برای این سیاست خونین ذکر کردهاند؛ از قبیل این که بیابانگردان از شهرهایی که محصور در میان دیوار بود بدشان میآمد و وقتی این شهرها را به تصرّف در میآوردند نوعی جنون ویرانگری و تبهکاری گریبانگیر آنان میشد. یا آن که این کشتارها به منظور جلوگیری از شورشهایی بود که پس از رفتن لشکر مغول از آن شهر احتمال داشت، بروز کند یا این که چنگیز و جانشینانش خود را دارای مأموریت مقدسّی برای فتح جهان میدانستند و هر مقاومتی که در برابرشان میشد گناهی نابخشودنی نسبت به خدا و خان میشمردند. ولی بیشتر محتمل است که روش حکومتی خود را از آن جهت با ایجاد وحشت همراه ساخته بودند که پیش از انداختن یک تیر به سوی دشمنان روحیهی آنان را متزلزل ساخته باشند.»[2]
در خونریزی و بیرحمی چنگیزخان شکی نیست و این عملکرد تنها شامل ایران نبوده است و به خصوص در چین نیز شاهد ابعاد وسیعتر آن میباشیم. ابراهیم تیموری در این رابطه مینویسد: «ضمن شرح موقالی فرماندهی نیروهای مغول در چین که یکی از مورخین چینی به رشته تحریر درآورده، آمده است که خونریزی و کشتار به اندازهای زیاد بود که در زمینی به طول یکصد لی (تقریباً پنجاه کیلومتر) را اجساد سربازان مقتول دولت کین پوشانده بود. نُه سال بعد از تهاجم نیروهای مغول به چین شمالی یعنی در سال 617/1220 چانگ چون تائوئیست معروف به ملاقات چنگیزخان رفت. در بازگشت در سال 620/1223 هنگامی که از منطقهی یکی از نبردها عبور میکرد به واسطهی کثرت مقتولین جنگ سال 1211م به اندازهای متأثر شد که در آن جا مراسمی به یادبود کشتگان برپا نمود. دستور چنگیزخان برای تجاوز به سربازان چینی نمونهی دیگری از وحشیگری مغولها است. به روایت جوینی وقتی پنج هزار نفر ار سربازان چینی در حال فرار میخواستند از آب رودخانهای عبور کنند بعضی در آب غرق گردیدند و عدهای در نتیجهی تیراندازی مغولان به قتل رسیدند و بقیه که دستگیر شدند مورد تجاوز قرار گرفتند. فرمان شد تا اکثر لشکر مغول عمل اصحاب لوط با ایشان به جا آورند و از گوشهای راست کشتگان پشته جمع کردند. جوزجانی، سید اجل بهاءالدین رازی رئیس هیأت نمایندگی سلطان محمد خوارزمشاه که در سال 612/1215 برای ملاقات با چنگیزخان عازم خاور دور شده بود ضمن شرح مشاهدات خود چنین تقریر کرده است که چون به حدود طمغاج (خانبالغ یا پکن) و نزدیک دارالملک آلتون خان (امپراتور کین) رسیدیم از مسافت دور پشته بلندی سپید در نظر آمد به طوری که تا بدان موضع بلند دو سه روز منزل یا زیادت بود. ما را که فرستادگان خوارزمشاهی بودیم چنان ظنّ افتاد که مگر آن بلندی سپید، کوه برف است و از راهبران و خلق آن زمین پرسیدیم، گفتند: آن جمله استخوانهای آدمیان کشته شده است. چون یک منزل دیگر رفتیم چنان زمین از روغن آدمی چرب و سیاه گشته بود که سه منزل دیگر در آن راه ببایست رفت تا به زمین خشک رسیدیم. چندین تن از عقوبت آن زمین، بعضی رنجور و بعضی هلاک شدند. چون به در طمغاج (پکن) رسیدیم بر یک موضع در پای حصار استخوان آدمی بسیار جمع بود که استفسار کرده آمد. چنان تقریر کردند که در روز فتح این شهر بیست هزار دختر بکر از این برج بیرون انداختند و همان جا هلاک شدند تا به دست لشکر مغول نیفتند. این جمله استخوانهای ایشان است.»[3]
این ویژگیهای چنگیزخان را اغلب پژوهشگران دیگر تاریخ نیز قبول دارند. چنان که «خونریزیهای چنگیز و کشتارهای ستمکارانهی او موضوعی مشهود و مصدَق است، ولی این همه مانع از آن نیست که مورخان منصف سجایای روحی چنگیز و کفایت و عُرضه و قوّت اراده و قدرت تدبیر او را نستایند. حتی گروهی از مورخان را نظر این است که چنگیز خونخواری و وحشیّت و خشونت را با کفایت و عدل و عدم تبعیض جمع کرده بود، اقوام متمدن را بر اقوام وحشی و بیابانگرد رجحان مینهاد و خشونتی را که با اقوام وحشی و بیابانگرد داشت با شهرنشینان متمدن نداشت. علما و اهل حِرَف و صنایع را عزیز میداشت و به فرمان او سرداران مغول هرجا علما و هنرمندان را مییافتند به درگاه خان میفرستادند. قتل و خونریزی و کشتار و غارت نیز روش عادی و شیوهی طبیعی جهانگشایی او به شمار میآمد و شاید بتوان قبول کرد که آن همهی کشتار و قتل و غارت از روی خشم و کین و بر اثر غلبهی غضب و فکر انتقام نبود، بلکه روش عادی چنگیز و ناشی از خوی جهانگیری او بود و تدبیر مسلّم و یگانهی کشورگشایی آن روزگار به شمار میرفت. چنان که طلیعهی اقدامات چنگیز پس از مصمّم شدن به حمله با دفع کوچلک خان و اعطای آزادی مذهب به مردم ختن و کاشغر آشکار شد و مسلمانان آن حدود از این اقدام اتباع چنگیز سخت خشنود شدند و قدم ایشان را استقبال کردند. ولی اصولاً نبودن تعصّب مذهبی در قوم مغول که در سرتاسر عهد ایلخانان نیز دیده میشود اثبات فضیلتی برای قوم مغول نمیکند و در اصلِ سبعیت و خشونت آنها تردیدی به وجود نمیآورد، بلکه حاکی از فلسفهی زندگی و روش آن قوم است و این روش و سیاست جز اقتضای طبیعت و گاهی ایجاب سیاست، علتی نداشت. این گفتهی دهسن بسیار جالب میباشد که میگوید تنها مزیّت انسانی قوم مغول این بود که هرگز با حسّ کینهجویی و انتقام آلوده نبودند و حتی اسامی بعضی از اقوام را که نابود کردند، نمیدانستند.»[4]
با توجه به مواردی که اشاره شد لازم به نظر میرسد که قضاوتی کوتاه به جایگاه و شخصیت سیاسی چنگیزخان و سلطان محمد خوارزمشاه انجام گیرد. البته در مورد سلطان محمد خوارزمشاه و شرایط زمان وی نیز بعداً اشاره خواهد شد. «تناقضی که در تاریخ دورهی چنگیزخان مشاهده میشود، این تضادی است که بین چنگیزخان و عشیرهی او وجود دارد. چنگیزخان عنصری است عاقل و مسلّط بر نفس، و مدیری است عاقل که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استوارترین مواعظ عقل سلیم هماهنگ میسازد. ملت او چنان است که گویی تازه از ابتداییترین مرحلهی وحشیگری بیرون آمده و دارای حیوانیترین عکسالعملهاست، و میخواهد که با تولید وحشت و رعب و ترس عمومی، دشمن را به تسلیم وادار نماید. برای قوم مغول جان انسانی اصلاً و مطلقاً ارزشی ندارد و چون اساساً صحراگرد است به طور کلی نمیداند وضع زندگی شهرنشینان و مردم مقیم چگونه است و خان و مان چیست و اراضی مزروع چه مقامی نزد شهرنشینان دارد. خلاصه آن که آنها فقط و فقط از زندگی بیابانگردی خود اطلاع دارند و جز آن، دیگر از هرچه هست بیخبرند. حیرت و تعجب مورخ امروزی در واقع همانند حیرت و تعجب رشیدالدین و مؤلفان یوانچه است که میبینند خردمندی و کیاست و معنی اعتدال در شخص رئیس مغولان به طور طبیعی با سبعیتهای او که محصول تربیت و عکسالعملهای ناشی از توارث و خشونتهای اخلاقی محیط اوست، مخلوط و ممزوج بوده است. در این که چنگیز مردی عاقل و خویشتندار و مدبر و کاردان بوده محل تردید نیست، ولی هرگز نمیتوان این مرد شقی را چنان که رنه گروسه پنداشته، عنصری دانست که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استواری مواعظ عقل سلیم و حق توأم میسازد. وی در مقام مقایسهی چنگیزخان با محمد خوارزمشاه میگوید: چنگیزخان مردی بود با طبیعتی متعادل، محتاط، سمج، معتقد به نظم و ترتیب. محمد خوارزمشاه مردی بود ماجرا دوست، گردنکش و سبک مغز، با افکاری از هم گسسته و سازمانی بی نظم و ترتیب. او پس از شکستهایی که به غوریهی قراختائیان وارد کرده بود از غرور و کبر مملو و سرشار بود. در نخستین شکست چنان روحیهی خود را از دست داد که دیگر هیچ وسیلهای برای مقاومت نمییافت. آن مرد قهرمان تبدیل شد به بیچارهای عاجز و مضطر، بلکه به عنصری فاقد غیرت و حمیّت. از این دو نفر، آن بدوی صحرانورد، تنها مردی بود که قدرت حکومت و مملکتداری داشت، ولی آن تُرک ایرانی شده که خود را امپراتور اسلام و پادشاه ممالک و ملل شهرنشین میدانست روح و اخلاق و صفات سواران واله و سرگردان را داشت که به هر طرف میروند و به هر در میزنند تا جاه و مقام و ثروتی به دست آورند. به نظر گروسه اگر سلطان محمد از عقل سلیم بیبهره نبود، میتوانست ملل متفرق و غیر متجانسی را که به قوّهی قهریه زیر نفوذ خود درآورده بود به نام مذهب و وحدت اسلامی متحد کند و آنان را علیه مغولان بی دین و کافر و بودایی و نستوری فرمان جهاد بدهد. ولی از فرط غفلت و بلاهت این پادشاه به جای این که خود را سلطان اسلام قلمداد کند با خلیفهی بغداد الناصرالدین الله سخت خصومت نمود و در سال 614 با سپاهیانی عازم بغداد شد. خلیفه که در سفاهت دست کمی از او نداشت سلطان محمد را دشمن سرسخت خود میشمرد و حاضر بود برای شکست و سرکوبی او تمام ملل اسلامی را به دست قتل و غارت سپاهیان چنگیز بسپارد.»[5]
با توجه به مطالبی که ذکر گردید نوعی نگرشِ دیگر درباره چنگیزخان در ذهن شکل خواهد گرفت و بی دلیل نیست که اقوام مغول در عصر حاضر نیز وی را میستایند و در حدّ یک اسطوره خدمات او را پاس میدارند. به یقین صحرانشینان بدوی استپهای شمال آسیا شهرت تاریخی خود را مدیون چنگیزخان میباشند، زیرا چنگیز توانسته بود عظمت و افتخار برای آنان به وجود آورد و از آن به بعد است که اقوام مغول برای اولین بار متحد گشته و یک نام مشترک یافتهاند. این نام چنان اهمیت و شهرتی یافت که به زودی احساس غرور ملی را برای آنان به وجود آورد. زندگی سخت و طاقتفرسای اقوام مغول شرایط خاصی از زندگی را در ساده زیستی و جنگجویی میطلبیده است و مشابه آن را در شبه جزیرهی عربستان میتوان دید. یک روحانی مسیحی در طی سفر خود محیط زندگی آنان را این گونه توصیف میکند « این جا نه قصبه وجود دارد و نه شهری، همه جا بیابان و ریگزار است که یک صدم آن قابلیت کشت و زرع ندارد، مگر در حوالی رودخانهها، اما در این کشور رودخانه هم کمتر دیده میشود. این ناحیه به کلی بی درخت است، لیکن مراتع بسیار خوب دارد. امپراتور و شاهزادگان هم برای گرم کردن خود و پختن غذا جز آتش مدفوع اسب، الاغ و گاو وسیله دیگری ندارند.»[6]
جان من معتقد است که ظهور چنگیزخان موقعیتی برای مغولان فراهم آورد تا فرهنگ و تمدن خود را به دیگران نشان دهند و این نقطه عطفی در تاریخ آنان به شمار میرود، زیرا «اجداد مغولها که در درّه ی اونان در سال 800 میلادی اردو زدند: ابزارها، مهارتها و اعتقاداتی داشتند که از این به بعد تقریباً به مدت 400 سال آنها در این مکانِ گمنام زندگی میکردند تا این که چنگیز از راه رسید. خوشا به حال مغولها که چنگیز آمد، چون اواخر قرن دوازدهم آخرین زمانی بود که در آن یک فاتح میتوانست ظاهر شود. چند دهه بعد، پیشرفتها در فنآوری باروت مهارتهای جنگی سنتی چادرنشینان را کهنه و از رده خارج کرد. همین طور که واقعاً هم بود. چنگیز درست به موقع ظاهر شد تا نیروهای موروثی مغولها را جمع کند، درست مثل تیراندازی که یک کمان منحنی را میکشد و این نیروها را با اثر ویران کننده رها میکند. در سرزمین اصلی او نام چنگیزخان به وضوح و با صدای رسا به گوش میرسد. وحشیگریهای او فراموش شده یا از شدت چاپلوسی و مجیزگویی نادیده گرفته میشوند. در مغولستان، پس از 70 سال سرکوب و تحت فشار بودن از طرف روسیه، مردم آزاد هستند تا تصویر او را به نمایش بگذارند، تولد او را جشن بگیرند و انواع چیزها را به نام او نامگذاری کنند، مثل گروههای موسیقی پاپ، تیمهای ورزشی و مؤسّسهها. در چین او بنیانگذار محبوب یک سلسلهی حکومتی به نام «یوآن» میباشد. و در میان هر دو ملت، مغولها به تعداد فزایندهای او را میپرستند؛ چون چنگیز اکنون موجودی الهی شده است، یعنی چهرهی اصلی در یک آیین باستانی که اکنون با طرح نشانههای فوقالعادهای، نشان میدهد که دارد به شکل یک دین جدید در میآید. قلب این دین در استان مغولستان داخلی کشور چین در یک ساختمان عظیم که چینیها آن را آرامگاه چنگیزخان مینامند قرار دارد. «بقعهی خداوند» نامی که مغولها روی آن گذاشتهاند دقیقتر به نظر میرسد، چون آن جا یک آرامگاه حقیقی نیست و جسدی در آن وجود ندارد. در این جا روح چنگیز با ترکیبی از آداب بودایی و شمنی به عنوان جدّ، بنیانگذار پادشاهی و الوهیّت محترم شمرده میشود. یک مجسّمهی مرمرین چهارمتری از چنگیز در حالت نشسته طوری که دستانش روی زانوانش قرار دارند، نقطهی مرکزی مراسم بیشمار است؛ عابدان عود میسوزانند و در پیشگاه بقایای این قدّیس دعا میخوانند. نقاشیهای دیواری چنگیز را به عنوان نابغهای نشان میدهند که پلی میان شرق و غرب ساخت که در سرتاسر این پل حکما و تجّار و هنرمندان محو شگفتی عشق و پرستش در حرکت هستند. چند چیز خارقالعاده درباره این معبد وجود دارد: این معبد مدرن است؛ تحت حمایت چین است، در واقع ادعا میکنند که روح چنگیز بنیانگذار سلسله یوآن است؛ و برای من عجیبتر از همه چیز این است که آیین او آرمانهای مذهبی اصیلی دارد که در آن چنگیز به عنوان قدرتی مطرح میشود که از طریق او یک مؤمن حقیقی میتواند با الوهیتِ گستردهی مغولها، یعنی با خداوند جاودان، روح چنگیز که به واسطهی ایمان پیروانش به او، دوباره متولد شده است. اکنون بیش آن که منبعی برای گرفتن کمک از قرون و اعصار گذشته باشد، امید معنوی برای سالهای پیش روست. این برای مردی که در گمنامی، ضعف، و فقر به دنیا آمد تحول عجیبی است.»[7]
[1] - در صفحه 59 تاریخ جهانگشای جوینی درباره یامهای زمان چنگیز چنین آمده است «و دیگر چون عرصهی ملک ایشان عریض و بسیط شد و سوانح مهمات نازل، از اعِلام احوال اعداء چاره نبود و اموال از غرب به شرق و از اقصای شرق به غرب نقل میبایست کرد، در طول و عرض بلاد وضع «یامها» کردند و مصالح و اخراجات هر یامی ترتیب کردند و تعیین: از مرد و چهارپای و مأکول و مشروب و آلات دیگر و بر تومانها تحصیص (هویدا و آشکار)، از هر دو تومان یک یام معین کردند تا به نسبتِ شمار بخش کنند و بیرون آرند تا ممّر ایلچیان به سبب نشستن اولاغ دور نیفتد و دایماً رعیّت و لشکر در زحمت نباشند، و بر رُسُل نیز در محافظت چهارپای و غیر آن حکمهای سخت کرده که ذکر آن تطویلی دارد. و سال به سال عرض یامها بکنند، آن چه ناقص باشد و از یامها کم گشته، باز از رعیت عوض گیرند.»
[2] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، صص 69 و 70
[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 99
[4] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 271
[5] - تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، انتشارات امیرکبیر چاپ سوم 1356، ص 287
[6] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص 25
[7] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 11 و 56
8- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 137
همان گونه که در شرح حال چنگیز اشاره گردید و اختلاف نظر در زمان تولد و یا مرگ وی وجود داشت، در مورد تعیین جانشین او نیز همین حالت دیده میشود. اصولاً در طول تاریخ مسألهی جانشینی برای حاکمان اهمیت فراوان داشته است، زیرا همواره شاهد آن هستیم که با وجودِ آینده نگری و انتخاب جانشین همواره تنش و درگیری بین بازماندگان شکل گرفته تا چه رسد به عدم انتخاب که مشکلات افزایش یافته و گاه به نابودی سلسله و حکومتی منجر شده است. چنگیزخان به این امر واقف بود و حتی میخواست قبل از نبرد با خوارزمشاهیان و به توصیهی همسرش جانشینِ خود را معین کرده باشد، ولی به دلیل چالش و تنشهایی باعث تعویق آن گردید.[1] در توصیف این وضعیت رنه گروسه مینویسد: «نبرد خوارزم نقطهی عطفی در زندگی فاتح مغول بود و تا آن لحظه او از زادگاهش مغولستان پا فراتر نگذاشته بود. حتی ناحیهی پکن هم که در آن جنگیده بود به نوعی جزو استپهای مغول محسوب میشد و حال که در جوارِ سرزمینهای اسلامی به دنیای ناشناختهای پا میگذاشت نوعی ترس و دلهره در اطراف خویش احساس میکرد که تاریخ سرّی شرح داده است. یسویی زیبا یکی از همسران سوگلی وی از او پرسید اگر پیشآمدِ نامساعدی روی دهد چه کسی باید جای او را بگیرد. چنگیزخان بدون آن که خشمگین شود پاسخ داد: پرسش عاقلانهای است و هیچ گاه این مطلب به خطا مطرح نشده است، سپس بی درنگ موضوع را با پسر بزرگش جوچی در میان نهاد. جوچی سکوت کرد، اما پسر دومش جغتای که از برادر بزرگ خود نفرت داشت با خشم پرسید: میخواهی میراث را به او بسپاری؟ و بدون هیچ ملاحظهای یادآوری کرد که ریشهی جوچی بیش از یک شکّ و تردید ساده است. آیا جوچی پسر چنگیزخان بود یا پسر رئیس یک قبیلهی مرکیت که مادرش را دزدیده بود؟ او را از سرزمین مَرکیتها برایمان سوقات (ترکی و مغولی و در فارسی سوغات) آوردهاند و نمیتواند فرمانروای ما باشد. جوچی خشمگین از این اهانت، از جا جست و گریبان جغتای را گرفت و به نوعی قضاوت اسلحه را پیشنهاد کرد تا معلوم شود کدام یک تیراندازی ماهرتر است. اگر تو مرا شکست دادی انگشت شستم را قطع کن و اضافه کرد با هم کشتی میگیریم اگر تو مرا انداختی قول میدهم طوری بیفتم که دیگر بلند نشوم و کشمکش آغاز شد. موکالی و موئورچو سعی کردند آنها را از هم جدا کنند، اما چنگیزخان در سکوت نگاه میکرد. سرانجام یکی از خدمتکاران پیرِ فاتح مغول، کلمات لازم را برای ختم غائله پیدا کرد. این شتاب برای چیست، جغتای؟ خان روی تو حساب میکند. پیش از تولد شما مغولستان در آشوب و هرج و مرج دست و پا میزد، همه جا جنگ بین قبایل به چشم میخورد، در هیچ نقطهای امنیت وجود نداشت، از این رو مرکیتها مادرت را دزدیدند. تو با این حرفها به مادرت اهانت میکنی. او چون خورشید پاک است، چگونه در مورد او میتوانی این حرفها را بزنی؟ و چنگیزخان سرانجام سکوت را شکست و به جغتای یادآور شد که جوچی همچنان فرزند ارشد است.
جغتای که اندکی آرامتر شده بود، گفت: ما هر دو ارشدیم و فداکاری خود را به تو اثبات خواهیم کرد. بعد برای خروج از بن بست پیشنهاد کرد جوچی و او مشکلات و مسائل فیمابین خود را با داوری برادرشان اوقدای حل کنند که به سخاوت و درایت شهرت داشت. اگر تاریخ سرّی را بپذیریم، قرار بر این شد اوقدای بدون میانجی تنها از چنگیزخان دستور بگیرد. گویا اوقدای برتر از برادرانش میشد و به صورت جانشینی از پیش تعیین شده درمیآمد. طبق همان متن، جغتای که همواره لطف زیادی به اوقدای داشت قاطعانه پیشنهاد کرد اوقدای با آن که از او کوچکتر است جانشین پدرشان شود و جوچی ناراحت از شکّی که همچنان نسبت به تبارش وجود داشت این پیشنهاد را پذیرفت. با این حال چنگیزخان متوجه شد که تیرگی رابطه و دشمنی بین پسرانش بعد از مرگ او مشکلات وحشتناکی به وجود خواهد آورد. تاریخ سری این نصایح عاقلانه را در دهان او میگذارد؛ احتیاجی نیست شما با هم متحد باشید، دنیا به حدّ کفایت وسعت دارد که هر یک از شما بر سرزمینی حکمرانی کنید. اعقاب خاندان قدیم سلطنتی مغول، خانوادهی آلتان و کوچار را مثال زد که کشمکشهای خانگی از تخت سرنگونشان کرد. سپس دست کم اگر حماسهی مغول را باور کنیم جانشینی خود را به اوقدای داد و تولی چهارمین و جوانترین برادر قول داد او را کمک کند. اگر خواب ماند بیدارش کند و در صورت لزوم وظایف و تکالیفش را به او یادآور شود و با جان و دل تحت فرمان او بجنگد. با این همه به نظر میرسد تاریخ مغولی، رویداد این قضیه را کمی پیش انداخته است، آن جا که میگوید چنگیزخان گفت: اگر نوادگان اوقدای برای حکومت نالایق بودند فرمانروایی باید به نوادگان شاخهی دیگر پسرانش منتقل گردد.
البته لازم به ذکر است که اختلاف جوچی با جغتای پایان نیافت و به هنگام تسخیر گورگنج یا اورگنج پایتخت خوارزم دوباره این اختلافات بروز کرد. برای تسخیر این شهر چنگیزخان ناچار شد سه پسرش جوچی، جغتای و اوقدای را علاوه بر بوئورچو، تولون چِربی (متصدی امور خدمه)، اوسون نویان، و کادا آن به محل گسیل دارد. در طول این محاصرهی سخت جوچی نشان داد که فرماندهی حقیر است. مجادلهی خود را با جغتای از سر گرفت که همواره به شدّت شجره و نسب او را به باد انتقاد میگرفت. در طول شش ماه چنگیزخان برای خاتمه دادن به این اختلافات و برقراری وحدت فرماندهی آنها را یکی پس از دیگری زیر فرمان اوقدای قرار داد که با این ترتیب بیش از پیش چهرهی یک جانشین را به خود گرفت و اوقدای با خلق و خوی ملایم خویش موفق شد بین دو برادر آشتی برقرار کرده و با سعی و جدیّت فراوان انضباط را در سپاه مغول برقرار نماید. تاریخ سری مشاجره و جدال میان جوچی و جغتای و سرانجام قرار گرفتن آنان زیر فرمان اوقدای را مانند رشیدالدین فضلالله شرح نداده است، بلکه پس از تسخیر اورگنجی (اورگنج)، سه شاهزاده مردم سرزمینها را بین خود تقسیم کردند بدون آن که سهمی برای پدرشان در نظر بگیرند. به هنگام بازگشت، چنگیزخان با خشم فراوان به مدت سه روز از پذیرش آنان خودداری کرد و لازم شد بوئورچو، موکالی و چیکی کوتوکو برای آنان پادرمیانی کنند که تسخیر اورگنجی به قدرت و اعتبار ما افزوده، سارتاقول مغلوب شده و سپاه عظیم تو غرق در شادمانی است. پس چرا خشمگینی خان؟ پسرانت به خطای خود پی برده و به شدت از کردهی خود پشیمانند. سخاوتمند باش و آنها را عفو کن. چنگیزخان متأثر از این سخنان، سه شاهزاده را پذیرفت. چون هر سه نفر با عرقِ شرم بر پیشانی و در حالی که جرأت حرکت نداشتند در مقابل پدر صف کشیدند. سه اسلحهدارِ ویژه کونگ قای، کُنگ تاقار و چورماقان به نوبه میانجیگری کردند: همچون شاهینهای جوان به هنگام شکار سه شاهزاده آمدهاند تا رسم جنگاوری بیاموزند، حال که بازگشتهاند آنها را میرانی؟ از طلوع سپیده تا غروب آفتاب، دنیا-دنیا دشمن رو به ما دارند. به سان سگهای درندهی تبتی به هنگام شکار، رهایمان کن تا بر آنان بتازیم و به یاری آسمان و زمین این دشمنان را نابود خواهیم کرد. برایت طلا و نقره و ابریشم و ثروت خواهیم آورد. برایت اقوام و سرزمینها را فتح خواهیم کرد. میخواهی برایت به کلیبهی باکتا (خلیفه بغداد) حمله کنیم؟ این سخنان قلب فاتح را نرم کرد. برای ابراز رضایت از سه خورجین خود کونگقای و کونگ ناقار را در سلک ملازمان شخصی خویش درآورد و همان لحظه به چورقانان مأموریت داد برای نبرد با خلیفهی بغداد حرکت کند، ادعایی که در واقع امر تاریخش به عقب برده شده است.
رنه گروسه سیر تحولات جانشینی را بر مبنای سنّت مغول تا واقعیت دارای ابهام میداند. او برای روشن شدن موضوع چنین مینویسد « بر اساس سنّت مغول پس از مرگ چنگیزخان نیابت سلطنت به جوانترین پسرش تولی واگذار شد؛ و او بود که در بهار سال 1229م قوریلتای سران قبایل را در قصبهی کودهئه آرال (جزیره بایر) در ساحل کرولن به منظور انتخاب خان بزرگ تشکیل داد. همچنین باید این گواهی تاریخ سری را که رشیدالدین فضلالله نیز تأیید کرده است را باور کنیم که چنگیزخان اوقدای را به جانشینی خود انتخاب کرد. البته اگر روایت رشیدالدین فضلالله را باور داشته باشیم به تولی تمایل بیشتری داشت لازم بود برای پیشگیری از یک تفرقهی مخاطرهآمیز، یهلیو چوتسای مشاور ختایی چنگیزخان، خودش در کار مداخله کند. یهلیو چوتسای به تولی یادآور شد که پدرش اوقدای را به جانشینی برگزیده است و او نه تنها باید به این انتخاب احترام بگذارد، بلکه باید در تحقق آن کوشا باشد. تولی مطیع این توصیه شد و آخرین خواستهی چنگیزخان یعنی گزینش اوقدای را اعلام داشت.
مشکل میتوان مفهوم دقیق گردهمایی قبایل یا قوریلتای را برای جانشینی درک کرد. دو سال فترت (تابستان 1227- بهار 1229م) میان سلطنت دو شاه، یعنی از مراسم سوگواری و تدفین تا انتخاب اوقدای، حد فاصلی که طی آن تولی نیابت سلطنت را داشت، این حق را میدهد که گمان کنیم چنین فاصلهی زمانی مدیدی خالی از تحرکات و دسایس نبوده است. این درست است که اوقدای برگزیدهی پدر بود، ولی سنّت مغول نه تنها نیابت سلطنت، بلکه فرمانروایی بر اونون کرولن و تولای علیا و قسمت اعظم سپاه مغول را در اختیار تولی قرار میداد که عنوان اوتچیگین را داشت. آیا این ترفندی از جانب این شاهزادهی نورچشمی بود؟ شرح رشیدالدین فضل الله بیشتر متمایل به این جنبهی قضیه است. از سوی دیگر رشیدالدین فضلالله نیز چون یوانشی و سایر تاریخنگاران ایرانی و چینی روی امتیازات تولی تکیه کردهاند و مدارک باقی مانده در دربار قوبیلای و هولاکو این برتریها را به ما منتقل کردهاند. آیا این پرسش پیش نمیآید که منابع و مآخذ چینی و ایرانی قصد حفظ محبوبیت تولی را داشتهاند تا برای جانشینی نوادگان او حقانیتی به وجود آورند؟ در این زمینه اوقدای را میبینیم که به لطف و اصرار و حتی رأی تولی، به صورت خان مغول درمیآید. شاید بیمناسبت نباشد در این جا پیشاپیش مونگکا و قوبیلای را به خاطر آوریم. به هر حال شاهزادگان به پیشنهاد تولی برای پذیرش تخت مغول از اوقدای دعوت کردند، ولی او مدتها از پذیرش این پیشنهاد عذر خواست و گفت: تولی که هیچ گاه از کنار پدرشان دور نبوده است بیش از دیگران در جریان نقشههای او بوده و از این رو برای ادامهی راه پدر مناسبترین فرد است. چهل روز تمام طول کشید تا او را راضی کردند و سرانجام از سوی برادر ارشدش جغتای و عمویش تموغه اوتچیگین بر تخت نشست. تولی جام را به او تقدیم داشت و تمامی حضار به نشانه تسلیم و احترام کلاهها را از سر برداشته، کمربندها را روی دوش انداختند و سپس به سنّت مغول با نُه بار خم کردن زانوها به عنوان خاقان (قاآن ) یعنی خان بزرگ به اوقدای احترام کردند. بر اساس متون چینی این واقعهی رسمی در سیزدهم سپتامبر 1229م به وقوع پیوست. شاید لازم باشد یک بار دیگر از خود بپرسیم، آیا نویسندگان منابعی که در اختیار ما است نقطه نظرهای ویژهی حاکم بر شرایط و اوضاع محیط خود را ننوشتهاند؟ متن مغولیِ تاریخ سری تاریخ سال موش را دارد که دست کم و به عقیدهی عموم سال 1240م و زمان فرمانروایی اوقدای است و از این رو تعجبی ندارد که میبینیم روی حقانیت و مشروعیت انتخاب اوقدای با توجه به نظر خود چنگیزخان اصرار میورزد. در حالی که برخلاف آن جامعالتواریخ مدتها پس از این رویداد به زور سعی در مشروعیت دادن به انتقال قدرت از خانواده اوقدای به خانواده تولی دارد. چون در دربار خانهای ایران به سر میبرد که از نوادگان تولی هستند و اصرار او روی این نکته که قسمت اعظم سران حاضر در قوریلتای انتخاب تولی را ترجیح میدادند و به خاطر اقدام و لطف خالصانهی او بود که اوقدای سرانجام انتخاب شد نیز از همین امر ناشی میشود. اگر روایت تاریخنگاران ایرانی را باور داشته باشیم اوقدای انتخاب خود به فرمانروایی را مدیون نفوذ یهلیو چوتسای است که در تمام طول سلطنتش نیز همواره نفوذی عمیق در سیاست امپراتوری داشت و سعی میکرد اصول سلطنت موروثی و ادارهی امور به شیوهی چینیها را وارد سنّت مغول کند. تونگ کیین کانگ مو این کلمات را از زبان او میگوید که یک امپراتوری را به سادگی سوار بر اسب میتوان گشود، ولی حکومت کردن به هیچ وجه سوار بر اسب ممکن نیست. با این تلقی بود که اوقدای در نقطهای (مسلماً منتخب چنگیزخان) برای خود پایتخت یا به عبارت ترک و مغول، اردوبالیغی (شهر دربار) بنا کرد. این شهر بعدها به قراقروم معروف شد که چینیها آن را هولین نامیدند. باید یادآوری شود که این محل درست در منطقهی اردوبالیغ قدیمِ خاقانهای اویغور سدههای هشتم و نهم میلادی بود که قرابالقاسیون (سیاه شهر) کنونی است. محلی که اقامتگاه دایم اسلاف اویغورها یعنی خاقانهای سلسلهی توکیو پیش از سدههای میانی بود. همچنین میبینیم ناحیهی قراقروم که برای حکومت مغولستان انتخاب شد به طور محسوسی در مرکز این امپراتوری قرار دارد و افزوده بر این بین سرچشمههای اونون و کرولن زادگاه چنگیزخان و تیولهای اوقدای در سواحل ایرتیش سیاه و ایمیل است. برای آن که از علاقه و شاید اجبار از جانب تولی در تفویض انتقال قدرت وجود داشته باشد به این روایت میتوان اشاره کرد که اوقدای پس از نبرد با کینها و فتح هونان به شدت بیمار شد و به مغولستان بازگشت. تاریخ سری میگوید ارواح خبیثهی آب و خاکِ سرزمین کینها از او انتقام گرفتند. اما تولی داوطلبانه حاضر شد پیشمرگ برادر شده و به جای او انتقام ارواح خبیثه را تحمل کند. جادوگرانی که برای شفای اوقدای فرخوانده شده بودند تا با افسون خود او را از مرگ نجات دهند، ظرفی چوبی و پر از آب جادویی همراه داشتند. تولی به عنوان پیشمرگ اوقدای مایع کُشنده را سر کشید در نتیجه چند روز بعد اوقدای شفا یافت و تولی به سوی مرگ رهسپار شد. داستان این فداکاری مو به مو در تاریخ سری و جامعالتواریخ نقل شده استف ولی جوینی مرگ تولی را به علت نوشیدن این معجون نمیداند و مینویسد او به علت زیادهروی در میخوارگی دو- سه روز پس از بازگشتن از چین (نهم اکتبر 1232م) مُرد. در آن زمان فقط سی و نه سال داشت. جوینی در ادامهی ماجرا میگوید اوقدای پس از مرگ این برادر محبوب و مورد علاقهاش برای تسلای غم سنگین خویش به الکل پناه برد و هربار که سیاه مست بود به یاد تولی اشک از چشمانش سرازیر میشد.»[2]
درباره انتخاب چنگیزخان که چرا پسر سوم خود را برای جانشینی برگزید دلیل موثقی وجود ندارد. برخی انتخاب اوگتای را به دلیل سازگاری بیشتر و عدم تعصب و سخت گیری او میدانند، زیرا جغتای بسیار متعصب و سختگیر نسبت به قوانین یاسا و کشتار بود. البته اوگتای نیز فردی شایسته و لایق نبوده است و رشیدالدین فضلالله درباره او مینویسد: «قاآن به غایت شراب دوست و مدمنالخمر (دائمالخمر) بود و افراط در آن باب کردی. روز به روز ضعیفتر میگردید، چندان که مقرّبان و نیکخواهان او سعی میفرمودند تا منع کنند، میسّر نمیشد و علیرغم ایشان بیشتر میخورد. جغتای امیری را به اسم شحنگی جهت محافظت او معین گردانید تا نگذارند که زیاده از چند کاسهی معیّن بخورد و چون از فرمان برادر تجاوز نمیتوانست کرد به جای کاسه کوچک، کاسه بزرگ میخورد تا به عدد همان باشد.»[3] در این رابطه دکتر شیرین بیانی یکی از دلایل تمایل چنگیز به اوکتای را ناشی از دوراندیشی او در حکمرانی آینده در مقابل فرهنگهایی چون ایران میداند و مینویسد: «صلاح چنین بود که شخصیتی ریاست این منطقه (ایران) را به عهده بگیرد که پس از خاتمهی پیروزیها با مسلمانان به نرمی و با روش خود آنان عمل کند وگرنه هر زمان امکان بلوا میرفت و محتمل بود که ارکان قوام نیافتهی امپراتوری متزلزل شود. چنگیز شخصاً در طول زندگی پر فراز و نشیب خود و در مواقع خطیر ثابت کرده بود که باید شرایط مکان و زمان را با حزم و دوراندیشی در نظر گرفت و در موقع لزوم از اغماض و چشم پوشی دریغ نکرد و گهگاه از کنار سنّت و قانون با احتیاط گذشت. یکی از اسرار موفقیتش همین انعطافهای گاه و بیگاه در زیر لفاف استقامت و خشم بی امان بود. پس میتوان چنین انگاشت که در انتخاب جانشین نیز رعایت این نکات حسّاس را برای اداره و حفظ امپراتوری نوپا و پهناور از نظر دور نداشته است.»[4]
برای آن که تا حدودی مسألهی انتخاب اوکتای نسبت به جانشینی و تمایل اولیهی چنگیز روشنتر شود به روایت دکتر ابراهیم تیموری به هنگام حمله به خوارزمشاه بعد از مشاورهی همسرش اشاره میگردد: «چنگیزخان بلافاصله در مورد این موضوع نظر جوجی پسر ارشد خود را پرسید؟ جوجی سکوت کرد و چیزی نگفت. جغتای دومین پسر که از جوجی بیزار بود با تندی از پدر پرسید، آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ جغتای بدون پردهپوشی به پدرش یادآوری کرد که اصل و نسب جوجی مورد تردید است. جوجی پسر چنگیزخان میباشد یا پسر رئیس مرکیتها که مادرش را به اسارت گرفته بود؟ او از سرزمین مرکیتها آمده است او نمیتواند فرمانروای ما باشد! جوجی از این موضوع ناراحت و خشمگین گردید و بین او با جغتای کار به مشاجره و منازعه کشید. از آن جا که هر دو تیراندازی ماهر بودند حتی میخواستند در این باره به نوعی زورآزمایی متوسل شوند. با آن که چنگیزخان شاهد این بگومگو بود سکوت نمود، ولی بعضی از اطرافیان دو برادر را جدا کردند و به جغتای تفهیم نمودند که با توجه به اوضاع آشفته و نا امنِ دوران قبل از به قدرت رسیدن چنگیزخان وقایعی مانند ربودن مادر آنها توسط مرکیتها زیاد اتفاق میافتاده است و در هر حال به میان کشیدن این موضوع با چنان لحنی توهین به مادر خودش میباشد. وقتی چنگیزخان سکوت خود را شکست و خاطرنشان ساخت که جوجی پسر ارشد او میباشد، جغتای آرام شد و اظهار نمود ما هردو پسران بزرگتر هستیم و اخلاص و فداکاری خود را به تو نشان خواهیم داد. جغتای ضمناً پیشنها نمود او و جوجی در مواقعی که با هم اختلاف پیدا کردند به نظر و حکمیت برادرشان اوگتای که به ملایمت و بلندنظری شهرت داشت مراجعه خواهند کرد. به همین جهت وقتی به هنگام محاصره و تصرف گرگانج بین جوجی و جغتای اختلاف بروز کرد چنگیزخان فرماندهی کل سپاه را به اوگتای داد و دو برادر بزرگتر را مجبور به اطاعت نمود. بنا به نوشتهی همان تاریخ سرّی مغولان ظاهراً جغتای که به اوگتای بیاندازه علاقه داشته است پیشنهاد کرده بود که اوگتای با وجود آن که کوچکتر است جانشین پدر گردد و جوجی نیز با وضع و موقعیتی که داشت این نظر را ناچار پذیرفته بود. به روایت رشیدالدین فضلالله، چنگیزخان مدتها درباره این که تخت و قاآنی را به اوگتای یا به تولوی بدهد میاندیشیده و ظاهراً چون طبق عادت و رسم قدیمی مغولان میبایست یورت و مقام اصلی و خانه پدر را به پسر کوچکتر داد، ابتدا در نظر داشته است که تولوی را جانشین خود کند، اما بعد گفته بود کار تخت و پادشاهی کاری مشکل است و در نتیجه اوگتای را برای جانشینی خود مناسبتر دیده بود. احتمالاً چنگیزخان در این باره با یه لیو تسای مشاور ختاییالاصل خود نیز مشورت نموده بود و این مرد نیز نظرِ خان را مبنی بر انتخاب اوگتای به جانشینیاش تأیید کرده بود. در نتیجهی این اختلافات تعجبی نخواهد بود که بعدها شاهزادگان و اشراف مغول وقتی متوجه شدند که در میان فرزندان و نوادگان اوگتای مرد صلاحیتداری وجود ندارد تاج و تخت سلطنت را به یکی دیگر از نوادگان چنگیزخان یعنی منگو پسر تولوی انتقال دادند.»[5]
از آن جا که یکی از منابع مهم دوران مغول کتاب رشیدالدین فضلالله میباشد به دیدگاه وی در مورد مسألهی جانشینی چنگیزخان اشاره میگردد. «اوکتای قاآن پسر سوم چنگیزخان است و خاتونِ او بورته فوچین که مادرِ پنج پسر و پنج دختر معتبر بوده، از قوم قنقرات دختر دی نویان. نام اوکتای در اول .... بوده، او را خوش نمیآمد و بعد از آن نام او اوکتای کردند و معنی این لفظ عروج باشد بر سربالا. و به عقل و کفایت و رأی و تدبیر و ثبات و وقار و جوانمردی و عدل گستری معروف و مشهود بوده، ولیکن عشرتدوست و شرابخوار بوده و بدان سبب چنگیزخان احیاناً او را بازخواست و نصیحت فرمودی و چون چنگیزخان احوال فرزندان را تجربه کرده بود و دانسته که هر یک لایق چه کارند، در حالِ تختِ قاآنی تردیدی داشته، جهت اوکتای قاآن میاندیشید و گاهی جهت پسر کوچکتر تولوی خان فکر میکرده و اگرچه عادت و رسم مغول چنانست از قدیم، باز که یورت و مقام اصلی و خانهی پدر، پسر کوچکتر داند، بعد از آن گفته که کار تخت و پادشاهی کار مشکل است، اوکتای بداند و آنچ خلاصه است از یورت و خانه و اموال و خزاین و لشکر که من اندوختهام جملهی تولوی بداند و به هر وقت که در آن باب با پسران مشورت کردی، چون رأی پدر چنان میدیدند، به تمامت بر آن متفق میشدند و تقویت آن میکردند و آخرالامر چون او را در ولایت تنکقوت مرض طاری شد – چنانچ گفته آمد – خلوت ساخت و او را ولیالعهد گردانید، تخت و قاآنی بر وی مقرّر داشت و نیز هر پسری را راهی معین گردانیده، فرمود که هر که را دلخواه ... به جوجی پیوندد و هر که خواهد که یوسون و آداب و بیلکها نیکو بداند، پیش جغتای رود و هر که را میل به جوانمردی و سخاوت باشد و نعمت و اسباب خواهد به اوکتای تقرّب جوید و هر که خواهان شجاعت و نامآوری و لشکر شکنی و ملک گیری و جهانگشایی باشد ملازمت تولوی نماید. و نیز پسران و امرا و لشکرها تعیین کرده و چنانچ در داستان او ذکر رفت، به هر یک از ایشان قسمتی معین علیحده داده.»[6]
میدانیم که این اختلافات بر سرِ جانشینی تنها شامل فرزندان بورته میباشد، زیرا فرزندان دیگر چنگیزخان از آن موقعیت محروم شده بودند. «چنگیزخان زنان جاریهای زیادی داشت. بنا به روایت جامعالتواریخ پنج زن مهم چنگیز عبارت بودند از برته فوجین، قلان خاتون، بیسوکات، کونجوخاتون و بیسولون. پسران چهارگانه چنگیز که مصدر امور شدند از همسر اولش برته فوجین بودند. او فرزندان خود را که از مادران چینی بودند از حق سلطنت محروم کرد. او سی فرزند بعد از خود به جای گذاشت. چهار فرزند او در حیات پدر به ادارهی جامعه مکلّف بودند. جوچی در دربار به کارهای مربوط به شکار رسیدگی میکرد. جغتای به امور مربوط به عدالت (یاسا)، اوگتای به امور مالی و تولوی به کارهای نظامی میپرداخت. سهم فرزند بزرگش جوچی از امپراتوری شامل سیبری غربی، دشت قبچاق و خوارزم تا سواحل دریای سیاه بود. جغتای فرزند دوم از ماوراءالنهر تا ترکستان غربی را صاحب شده بود. اوگتای سومین فرزندش با تصمیم قوریلتای به مقام خان بزرگ انتخاب شد. به تولوی فرزند کوچک نیز قلمروهای مرکزی امپراتوری مغولستان داده شد.»[7]
در موضوع جانشینی چنگیزخان و اختلاف بین چهار پسر او نام جوجی فرزندِ بزرگِ بورته بسیار مطرح شده است که پدر واقعی او کیست؟ جوجی به یقین فرزند واقعی چنگیز نیست، زیرا زمان تولد وی بعد از آزادی مادرش از اسارت مرکیتها بوده و نام جوجی به معنی مهمان نورسیده به وی اطلاق شده است.[8] البته باید گفت که چنگیز وی را به فرزندی پذیرفته بود، ولی تولد چنین فرزندانی در جامعهی صحرا گرد مغول که جنگهای ممتد رواج داشته است امری معمول و عادی به نظر میرسیده است، زیرا «در نزد مغول به مسألهی دیگری برمیخوریم و آن حرامزادگی فرزندان است. در بین قبایل و ایلات پیوسته جنگ و جدال وجود داشت و قوم فاتح قبیلهی مغلوب را غارت میکرد. از جمله غنایمی که بسیار گرانبها و ارزنده بود، زنان و دختران زیبا و شاداب بودند که چه بسا این زنان به هنگام اسارت باردار بودند. فرزندان این زنان که در قبیلهی مهاجم به دنیا میآمدند جزء افراد آن قبیله محسوب نمیشدند و پس از این که به سن رشد میرسیدند آنان را طرد میکردند تا بروند و قبیلهای جداگانه برای خود فراهم آورند. این از نظر حفظ اصالت و پاکی قبایل بود، ولی در تاریخ به استثناهایی در این مورد برمیخوریم که مهمترین نمونه را در زندگی خود چنگیز مییابیم. تصور میرود که دلیل این امر استثنایی علاقه و احترامی بوده که خان مغول برای همسرش برته قائل بوده است. میدانیم که این زن به دست مارکیتها اسیر شد و چیلگار یکی از رؤسای آن ایل او را تصاحب کرد. برته به هنگام اسارت باردار شده بود. پس از آن که چنگیز او را آزاد کرد پسری به دنیا آورد که جوجی نامش نهادند و همو فرزند ارشد چنگیز شناخته شد. هنگامی که خان مغول به امور جانشینی خود رسیدگی میکرد، جغتای فرزند دوم وی چنین گفت: پدر، تو جوجی را طلبیدهای. آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ ولی او از قبیلهی مارکیت است. آیا ما به خود اجازه میدهیم که وی بر ما حکومت و فرمانروایی کند؟ با وجود اعتراض و مخالفت برادران به دستور چنگیز، جوجی برادر ارشد و قانونی سایر فرزندان او شناخته شد، ولی جانشین پدر نشد.»[9]
از آن جا که جوجی یکی از فرزندان ارشد خان بزرگ محسوب میشده است و چنگیز نیز در مراحل مختلف آن را اعلام کرده و قسمت بزرگی از سرزمینهای متصرفی را به روایت جوینی از حدود قِیالیغ و خوارزم تا اقاصی سَقسین و بلغاز و از آن جانب تا آن جا که سُم اسب تاتار رسیده است به او سپرده بود، شرحی کوتاه از وی لازم به نظر میرسد. رشیدالدین در توجیه و زیبایی آن میهمان نورسیده مینویسد: «پسر بزرگتر جوجی بود که تمامت پادشاهان و شهزادگان که در دشت قبچاقاند از نسل ویاند. و چنان تقریر میکنند که در وقتی که چنگیزخان با قوم مرکیت جنگ کرد و ایشان غالب آمدند، برته فوجین به جوجی حامله بود. قوم مرکیت او را به غارت ببردند و به جهت آن که در آن وقت میان مرکیت و اونک خان صلح بود او را پیش اونک خان فرستادند. اونک خان او را عزیز و محترم میداشت و بنا بر دوستی قدیم که با پدر چنگیزخان داشته و آن که چنگیزخان را فرزند میگفته، به نظر عروس بر او نگاه کرد و امرای او گفتهاند: چرا او را نمیستانی، جواب داده که عروس منست، از مروّت و مردمی دور باشد به نظر خیانت بر وی نگاه کردن. و چون چنگیزخان از آن حال خبر یافت سبا را که جدّ سرتاق نویان بوده، از قوم جلایر، پیش اونک خان فرستاد و آن خاتون را طلب داشت. اونک خان او را مراعات کرده به وی سپرد. چون روی به خدمت چنگیزخان نهادند در راه جوجی به وجود آمد و جهت آن که راه مخوف بود و مجال مقام و ترتیب گهواره نه، سبا قدری آرد خمیری نرم کرد و او را در آن پیچیده و در دامن خود گرفت و به آزرم بیاورد تا اعضای او درد نیاید و نام او بدان سبب جوجی کردند که ناگاه در وجود آمده.»[10]
در هر صورت خواه از جانب پدر یا توطئهی برادران جوجی عمری طولانی نیافت و قبل از مرگ چنگیز از دنیا رفت. یکی از این موارد روایت دکتر ابراهیم تیموری است که با کمک و نقل از بارتولد مینویسد: «به روایت جوزجانی، جوجی چنان به سرزمین قپچاق علاقهمند شده بود که گمان میبرد در همهی جهان زمینی از این نزهتر و هوایی از این شهر خوشتر نتواند بود. جوجی از این که پدرش آن همه مردم را به قتل رسانده و آن قدر شهرها را ویران ساخته ناراحت بود و به نزدیکان خود میگفت: چنگیزخان دیوانه شده است. بدین جهت در صدد بود پدر را در شکارگاه هلاک کند و با کمک مسلمانان به عمران و آبادی بپردازد، اما جغتای از این اندیشهی برادر با خبر شد و پدر را مطلع گرداند. چنگیزخان نیز معتمدان خود را مأمور کرد تا جوجی را زهر دادند و به قتل رساندند. به هر حال جوجی شش ماه قبل از مرگ پدر یعنی حوالی ماه فوریه سال 624/1227 وقتی در استپهای شمال آرال به سر میبرد و در حدود چهل سال داشت.»[11]
[1] - عباس اقبال در صفحه 109 کتاب تاریخ مغول در مورد تقسیمبندی مناطق قبل از فوت چنگیزخان مینویسد: «تقسیم ممالک چنگیزی بعد از فتح چین شمالی و ممالک کرائیت و نایمان و اویغور و تنگغوت و قراختائیان و خوارزمشاهیان در ایام حیات چنگیز به ترتیب ذیل صورت گرفت:
1 – ختا یعنی چین شمالی نصیب اُتوکین نویان برادر چنگیز شد.
2- ممالک واقع بین شهر قبالیغ از بلاد کاشغر تا آن طرف شهر بلغار یعنی تا منتهی حدّی که از سمت مغرب پای لشکر تاتار به آن جا رسیده بود سهم جوجی گردید و این ممالک عبارت بود از درهی علیای سیحون و سرزمین خوارزم و دشت قبچاق و مساکن طوایف قُمان (روسیه جنوبی) و بلغار و باسقرد (دامنههای جبال اورال) و قرقیز (سیبری غربی). چون جوجی قبل از فوت پدر مرد، این اراضی به باتو پسر او رسید.
3- ممالک سابق قراختائیان و ماوراءالنهر به جغتای رسید و سرحد مملکت او از یک طرف سرزمین قوم اویغور بود و از طرفی دیگر سمرقند و بخارا و شهرهای آلمالیغ و بیش بالیغ و تورقان و قره شهر و کاشغر و یارقند و و ختن و فرغانه و چاچ و اترار و بناکت و سمرقند و بخارا و بدخشان و بلخ و بامیان و قندوز یعنی نقاطی که آنها را امروز به اسم ترکستان (اعم از ترکستان غربی یا شرقی یا ترکستان افغانستان میخوانند جزء قلمرو او حساب میشد و مرکز او در شهر قناس از بلاد مجاور آلمالیغ بود.
4- یورت اصلی اجداد چنگیز یعنی درّههای انهار کرولن و انن و ارخن و دامنههای جبال قراقروم بنا به رسم مغولان به جوانترین فرزند چنگیز یعنی تولوی رسید و او مدت دو سال (از 624 تا 626) تا موقعی که تکلیف جانشینی چنگیز رسماً معین شد به کمک سه نفر مشاور به جای پدر حکومت میکرد.
5- سهم اوگتای ولیعهد چنگیز از همه کمتر بود و احصار داشت به ناحیه جبال تارباگاتای و اطراف دریاچهی آلاگول و حوضهی نهر ایمیل که به آن دریاچه میریزد و در مغرب مغولستان واقع است.»
[2] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، برگفته از صفحات 165 تا 212
[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 352
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و جلد دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 131
[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 328
[6] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 443
[7] - ترکان، مغولان و گسترش فرهنگ ایران، دکتر محمد تقی امامی خویی، انتشارات نگارستان اندیشه، تهران 1400، ص 107
[8] - دکتر شیرین بیانی در پاورقی صفحه 79 کتاب زن در عصر مغول دربارهی تولد جوجی به نقل از جامعالتواریخ مینویسد: «جوجی فرزند ارشد چنگیز در راه و به حالت کوچ نشینی به دنیا آمد و چون وسایل بچه همراه مادرش نبود، به ناچار خمیری نرم با آرد درست کردند و طفل را برای این که از گزند سرما محفوظ بماند لای آن پیچیدند تا به یورت خود رسیدند.»
[9] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 52
[10] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 223
[11] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 332
12 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 130