چنگیزخان نیز همانند هر یک از افراد دیگر، پرورش یافتهی فرهنگ محیط خویش بوده و پیروی از عقاید شمنی یا خرافی بودن وی، امری نامعقول نمیباشد. در آن ایام مغولان پیرو کیش شمنی (به معنی دانایی) بودند. اگر از این دیدگاه به آنان توجه گردد باید گفت که این نوع نگرشِ جهان بینی پیشینهای به درازای تاریخ بشر داشته و همه به دنبال دانایی و پی بردن به اسرار جهان هستی بودهاند و تنها تفاوت آن در عملکرد اعمال و قوانین خاص تجلّی یافته است. اقوام مغول در اندیشه و تخیّلات خود معتقد به یک خدا و خالقِ جهان مرئی و نامرئی بودند و خدا را به مفهومی که ما میشناسیم پرستش نمیکردند و در عقایدشان بهشت و جهنم جایگاهی نداشته است. آنها دو ایزدِ گوگ تنگری و ایتون را برترین ایزدهای خود میدانستند و همواره در جلب رضایت و ارتباط با آنها بوده تا موفّق به خواستههای آرمانی خود شوند. ابراهیم تیموری در سیر تحول دینی مغولان مینویسد: «کیش مغولان بعدها در دنبالهی تأسیس امپراتوری مغول و توسعهی قلمرو آنان و تماس بیشتر با مسلمانان و مسیحیان و بودائیان تحوّل یافت و به تدریج جنبهی بت پرستی در میان آنان کاستی گرفت و به موازات آن تمایل به خداپرستی بیشتر شد. به طوری که به گفتهی رشیدالدین فضل الله از زمان منگوقاآن نام خدای بزرگ را بر سرِ یرلیغها مینوشتند و بعدها نیز فرمانروایان مغولی در سرزمینهای مختلف از جمله غازان خان، ایلخان ایران از کیش آباء و اجدادی خود دست برداشتند و مسلمان شدند و به تبعیت از آنان گروههای زیادی از مغولان اسلام آوردند.»[1]
تحت تأثیر همین فضای فرهنگی است که تموچینِ جوان نیز برای نجات همسرِ خود از تنگری درخواست کمک میکند و این رفتار چیز عجیبی نیست. هنگامی که تموچین مراحل و پلههای قدرت را میپیمود شاهد آن هستیم که همانند جوامع دیگر، رهبر خوانین با حمایتِ روحانیون شمن در جهت دستیابی به منافع خود با وی عقد اتحاد و وفاداری میبندند و به یاری او میشتابند و او را با تأییدات آسمانی حمایت میکنند. مؤلف کتاب غارت تمدن ایرانی توسط مغول درباره علت این علایق به چنگیز مینویسد: «تموچین به دنبال سلسله حوادث بسیار و دست و پنجه نرم کردن با قبایل و اقوام گوناگون صحراگرد و سرکوب کردن و مطیع ساختن آنها موقعیت و جایگاه یک رهبر و رئیسِ تمام عیار را به دست آورد. به تدریج اشراف صحرانشین وابسته به ایالات گوناگون همراه با نیروها و تجهیزات خود به تموچین روی آوردند. عدّهی بسیاری از آنها شیفتهی شخصیت و استعداد او شدند و وی را سزاوار رهبری خود یافتند. آنها معتقد بودند که او قادر است برای آنها علفزارهای سرسبز، چهارپایان سالم، نگهبانان ورزیده فراهم کند. مهمتر این که پنداشتند آسمان، تموچین را برای رهبری و حکمفرمایی آنان مأمور کرده است. پس همهی بلاد به او دست اطاعت دادند و در شورای بزرگی که تشکیل شد خطاب به تموچین گفتند: ما تو را به عنوان خان و رهبر بزرگ خود برگزیدهایم. ما چون دیده، به آنان و پیشتازان به دشمنان گوناگون یورش خواهیم برد و آنان را نابود خواهیم کرد. ما دختران و زنان خوش آب و رنگ آنان را به اردوی تو خواهیم آورد و به تو هدیه خواهیم کرد. اسبان آنان را با کفلهای عالی پیرامون تو یورتمه خواهیم راند. سپس سوگند وفاداری به او یاد کردند و او را چنگیزخان نامیدند. در این حالت میبینیم که از اسباب و وسایل حکمرانی و رهبری برای چنگیزخان همه چیز آماده بود، فقط یک کار باقی بود. لازم بود که مانند همهی قدرتمداران تاریخ برای او نیز جایگاه قدسی دست و پا شود و مقدمات این کار نیز از مدتها پیش آماده بود. او پیشاپیش خود را در حمایت مونگکای – تِنگری یا آسمان آبی جاویدان قلمداد کرده بود. عوامل و دست نشاندههای او هم دست به کار شدند. یک غیبگوی شمنی ادعا کرد که از خدا شنیده است که همهی روی زمین را به تموچین و فرزندان او بخشیده است. این غیبگو، تب تِنگری جادوگر و یکی از هفت برادران بورته همسر چنگیز بود. این مرد که خود به دنبال کسبِ قدرت برتر بود چندی بعد به دست یکی از برادران چنگیزخان کشته شد. این تلقینات در باور مغولها اثری معجزهآسا داشت و آنها را در اطراف چنگیزخان بیش از پیش متمرکز و متحد میساخت. این باورها را اطرافیان چنگیز و قدرتها و افرادی که نفع خود را در پیشرفت او میدیدند به صورت آگاهانه و بسیار دقیقی گسترش میدادند. وضع چنان بود که حتی کشورهایی که مورد غارت و کشتار مغولان قرار میگرفتند، وی را بلایی از جانب خدا بر مردم و کشورشان ارزیابی میکردند و اعمال حیوانی و دد منشانهی او را قهر خداوند میدانستند.
بی شک اگر تصور کنیم که این باورهای خرافی به تنهایی موجب پیروزیهای چنگیزخان در یورشهای او شده است دچار اشتباه شدهایم. تبلیغاتی از این گونه به عنوان تاکتیکها و تمهیدات روانی در تجهیز معنوی و روحی سربازان مغول از یک سو و مرعوب کردن و ترسانیدن مردم کشورهای مورد هجوم از سوی دیگر؛ البته تا حدودی تأثیر داشته است، اما پیروزیهای شگفت آور مغولان در درجهی اول مدیون نیروی نظامی و مقررات آهنین آن و در مرحله بعدی حاصل ضعف و زبونی و اختلاف سران و رهبران کشورهای مورد هجوم قرار گرفته و نا به سامانی اجتماعی و فقر اقتصادی آنان بوده است. اما در پشت تمام اقدامات چنگیز و لشکریان او، نیروی قوی و حرکت دهندهی دیگری بود و آن قدرتهایی که همچون چنگیز سودای سروری و به دست آوردن سرزمین پربرکت و ثروتهای کلان در سر داشتند. وقتی سران قبایل مغول سوگند وفاداری به او یاد کردند و رهبری او را پذیرفتند چنگیزخان سخنان مهمی در پاسخ به آنان گفت: من سخنان پربرکتی ادا خواهم کرد. هزارهها را بین کسانی که مرا در ایجاد خانات یاری کردهاند تقسیم میکنم و آنان را به فرماندهی ده هزار منصوب میکنم. معنی این جملات چنگیز را در تفسیری که مورخان از هدفهای نظامی و اقتصادی چنگیز کردهاند، مییابیم که محرک سیاستهای جهانگشایی چنگیزخان همانا منافع اعیان چادرنشین و فئودال بوده است. از قدیم درآمد اعیان مزبور را نه تنها بهرهکشی از طبقات استثمار شونده در جامعهی مغول، بلکه به همان اندازه جنگهای غارتگرانه میان اولوسهای مجاور تشکیل میداد.[2] از آن جایی که پس از اتحاد مغولستان جنگهای داخلی در آن جا موقوف شد، اعیان چادرنشین که نمیخواستند از غنایم جنگی محروم گردند به فتوحات خارجی و جهانگشایی متمایل شدند و از آن جا که موفقیت در این جنگها مستلزم یک حکومت نیرومند خانی و ضوابط سخت نظامی بود، اعیان مغول با کمال وفاداری به خدمت چنگیزخان درآمدند. نکتهی بسیار مهم و قابل تأمل دیگر این است که همواره در پشت سر چهرههای تاریخی سیستمی متشکل از افراد مخصوص با منافع و هدفهای معین قرار دارند و قدرت آن چهرهی تاریخی که در روی صحنه سیاست خودنمایی میکند در حقیقت بازتاب گرایشهای آنان است.»[3]
همان گونه که اشاره شد یکی از اعضای این مجموعه، شمنی به نام کوکچو میباشد که در اولین قوریلتای چنگیز شرکت داشت و اعلام کرد که خدا فرموده است که تو پادشاه عالم باشی. چنگیزخان نیز که همانند دیگر صحرانشینان به عقاید شمنی و خرافات باور داشت و از نفوذ این تفکر در افکار مردم آگاه بود با استفاده از گفتههای کوکچو خود را نمایندهی آسمان و حکمران همهی مردم پنداشت و مغولان نیز او را فرستادهی خدا خواندند. البته کوکچو در اثر زیاده خواهی در امور سیاسی توسط چنگیز به قتل رسید، زیرا دیگر تندروی کوکچو برایش قابل تحمل نبود و شاید به این نتیجه رسیده بود که باید دین از سیاست جدا باشد. دکتر شیرین بیانی در این رابطه و همچنین تحکیم و وحدت سیاست و مذهب از سوی چنگیز مینویسد: «در آغاز شکلگیری حکومت مغول، چون دوران اولیهی جوامع بشری اغلب رؤسای ایلات روحانی بودند. این تشکیلات ابتدایی بعد از استقرار حکومتِ پهناورِ مغول همچنان حفظ شده بود. در قرن پنجم هجری که دوران تکوین حکومت مغول محسوب میشود ایلات به دو دستهی صحراگرد استپ و شکارچیان جنگل نشین تقسیم میشدند. صحراگردان نسبت به جنگل نشینان از فرهنگ و همچنین اشرافیت والاتری برخوردار بودند. به این جهت در رأس ایلاتِ صحراگرد شمنها قرار داشتند که اصطلاحاً عنوان «باکی» میگرفتند و بر حسب قدرت مالی و نیروی انسانی قبایلِ خود، عناوین غیر روحانی نیز کسب میکردند. عنوان باکی که بعدها تبدیل به بیگی و «بیگ» شد از زمانهای بسیار دور وجود داشته و در قرن پنجم کاملاً شناخته شده و شکل گرفته بوده است و اغلب رؤسای ایلات این عنوان را برخود مینهادند تا قدرت حکومت را با نفوذ معنوی روحانیت یک جا گردآورند.
چنگیز پس از انتخاب به خانی این دو مقام را از هم تفکیک کرد و موازی با مقام حکومتی و جنگی، یک مقامِ خاص روحانی تحت همان عنوان باکی ایجاد کرد و ریاست کل روحانیون و ریاست مذهبی ایلاتِ تحت فرمانروایی خود را در اختیار آن مقام گذاشت. اولین شخصیتی که به این شغل جدید گماشته شد یکی از روحانیان محترم و مسن و باکیِ ایلِ بارینْ موسوم به اوسون بود. وی پیرترین فرد از شاخهی ارشد سلالهی یکی از اجدادِ افسانهای چنگیز به شمار میرفت. در نتیجه اوسونِ پیر میتوانست با نیای افسانهای و بزرگ که حالت توتمی داشت از طریق ایجاد ارتباط روحی در تماس باشد و با کمک آن روح بزرگ چنگیز را در کارهای زمینی و اهداف وسیع یاری دهد. پس به این ترتیب میتوان نتیجه گرفت که چنگیز هرچند مقام روحانی را از مقام اداری و مادی مجزّا کرد، ولی در نهایت ریاست روحانی را نیز در شاخهای از خاندان خود تثبیت کرد. چنگیزخان به هنگام برگزیدن اوسونِ پیر به مقام باکی میگوید: تو از اولاد ارشد بارینها هستی. تو باکی باش. حال که باکی شدی بر اسب سفید سوار شو، لباس سفید بر تن کن و در جمع در بالاترین مسند جلوس کن، سال و ماهِ سعد را مشخص نما. چنان که اشاره کردیم اسب سفید در نزد مغول احترام خاصی داشت و تنها خانان بر آنها سوار میشدند. همچنین رنگ سفید جنبهی تقدس داشت و مخصوص خانان بود. در زمانی که مقام باکی از خانی جدا شد همچنان رنگ لباسِ روحانیان طراز اول بود. از آن پس باکی که در آیین شمنی کاهن بزرگ، جادوگر و ستاره شناس بود، در اردو بالا دست همه مینشست. مانند شاهزادگان از سمت راست وارد میشد و چون خانها بر اسب سفید سوار میشد و اسب او و چنگیز را با هم میبستند. به تدریج اقامتگاه باکی در کنار چادر اصلی امپراتور در فاصلهی یک سنگ انداز قرار گرفت تا همیشه در خدمت حاضر باشد و بتواند ارواح پلید و سحر و جادو را به فوریت دفع کند. ضمناً محافظت عرابهای که بتِ بزرگ اردوی سلطنتی را حمل میکرد زیر نظر وی بود. از تاریخ وفاتِ اوسونِ پیر اطلاعی در دست نداریم، ولی در دورهی عملیات وسیع و همه جانبهی چنگیزخان در به اطاعت درآوردن ایلات مغولی و ترکی سراسری مغولستان و بسط حکومت منطقهای، ظهور شخصیت مذهبی دیگری را در صحنه سیاسی – اجتماعی مشاهده میکنیم و آن کوکوچو باکی جدید است. مسلماً در آن تاریخ اوسون درگذشته بوده است.
زمانی که یسوگای بهادر به وسیلهی تاتارها مسموم شد و در جوانی در بستر نزع افتاد افراد خاندان و به خصوص فرزند ارشد خویش تموچین را که در آن هنگام تنها سیزده سال داشت به یکی از دوستان نزدیک و مورد اعتماد خود به نام مونگلیک سپرد. مونگلیک که از قبیلهی یسوگای بود از آن پس چون پدری دلسوز حمایت و نگهداری از تموچین را بر عهده گرفت و تموچین نیز او را پدر «آچیکا» خطاب کرد. مونگلیک، خود هفت پسر داشت که یکی از آن میان به نام کوکوچو، شمن معروفی بود که به علت مبادرت به اعمال خارقالعاده به تدریج در نزد مغولان مقام و منزلت روحانی فوقالعادهای کسب کرده بود و این شمن در زمستانهای بسیار شدید آن منطقه با بدن و پای برهنه روی یخ و برف راه میرفت و ادعا میکرد که یک اسب خاکستری خالدار گهگاه از مکانی نا معلوم و نامرئی نزد او میآید و به آسمانش میبرد تا او بتواند با خدا و سایر ایزدان و ارواح ارتباط برقرار کند. تموچین گذشته از مناسبات خانوادگی و برادر خواندگی صمیمانه به کوکوچو (تاب-تانگری) اعتقاد و ایمان داشت، زیرا به تعبیر مغولی اعتقاد داشت که او با ارواح در ارتباط است و به آسمان میرود و فرشتگان حامی را میشناسد. کوکوچو نیز متقابلاً پیشبینی میکرد که تموچین، که در کار و کسب نیروی روز افزونی بود آیندهی درخشانی دارد و در شخصیت وی جرقههای نبوغی یافته بود و از این رو او را برترین فرد میدانست. وی در انتخاب او به مقام خانی نقش بسیار مؤثر و عمدهای ایفا کرد. جوینی در این باره میگوید: از جملهی مغولان معتبر شنیدهام که در سرمای سخت که در آن حدود باشد برهنه چند روزی در بیابان و کوه رفت و باز گشت و گفت: خدا با من سخن گفت که تمامت روی زمین به تموچین و فرزندان او دادم و نام وی را چنگیز نهاد. این زمانی بود که رؤسای ایلات فتح شده و سایر قبایل جدا مانده در شورایی (قوریلتای) گرد آمدند و رئیس ایل برجیقین را خان بزرگ تمامی ایلات خواندند.
با این انتخاب «آسمانی» قدرتِ مادی خان مغول با قدرت معنوی درهم آمیخته شد و پیشبرد هدفهای وی سرعت عمل بیشتری یافت. چنگیز نیز برای جبران اقدامات سیاسی مذهبی کوکوچو به وی عنوان «تاب تانگری» داد که چنان چه قبلاً ذکر گردید به معنی روان آسمانی بوده است. مسلماً کوکوچو پس از مرگ اوسون به مقام باکی رسیده است و با لقب خدایی که قبلاً اخذ کرده بود پس از چنگیزخان بزرگترین شخصیت جامعهی ایلی مغول گردید. به تدریج تاب تِنگری شروع به مداخله در امور سیاسی کرد و چون هم در قشر اشرافیت مغولی و هم در تودهی مردم نفوذ فوقالعادهی یافته بود و همگان نوعی بیم خرافی از او داشتند کارش بالا گرفت. هرچه میگفت همه اطاعت میکردند و به مرور ایام مردم بسیاری رؤسای خود را ترک کردند و گرد او جمع شدند. خلاصه آن که به قول جوینی در دماغ او سودای مُلک پدید آمده بود. کوکوچو نیت خود را با ایجاد اختلاف بین خاندان چنگیزخان عملی کرد و هر روز نزد چنگیزخان از برادرش قسار سعایت میکرد که در سرِ خیال از بین بردن خان و در دست گرفتن سلطنت را میپرورد. کار بدانجا رسید که چنگیز به برادر مشکوک شد، ولی با وساطت و حتی پرخاش مادرش اختلاف از بین رفت، لیکن از آن پس تا مدتها خاطر چنگیز از دغدغهی توطئهی برادر آسوده نماند. از آن پس نیز قدرت کوکوچوی شمن همچنان رو به تزاید بود. هر روز مردم بیشتری به دورش گرد میآمدند و او به همان نسبت جسورتر میشد و بر تفرقهافکنی در خاندان چنگیز میافزود. مسلماً خان این خطر روز افزون را درک میکرد و به قول صاحب تاریخ الفی دریافته بود که تاب تانگری مردی محیل و مکّار است، اما بنا بر مصلحت متعرّض او نمیشد. سرانجام برتا همسر چنگیز که وضع را متزلزل و شوهر را در تردید میدید واکنش نشان داد و خان را از این که به اقدام مؤثری دست نمیزند و حکومت را از سراشیبی سقوط نجات نمیدهد سرزنش کرد. چنگیز بیش از آن تحمل را جایز ندانست و با وجود وحشت بسیاری که از صدمه زدن به شمن جادوگر چه از لحاظ عواقب آسمانی و چه از لحاظ عواقب مردمی آن داشت تصمیم به نابودی وی گرفت. با نقشهی قبلی روزی که قسار، برادر اهانت دیدهاش در اردو حاضر بود به وی دستور داد تا انتقام خود را از کوکوچو بگیرد. قسار نیز که در شجاعت و زورمندی شهره بود به دنبال راه انداختن مشاجره با شمن گلاویز شد و او را کشت. از جسد کوکوچو اطلاعی به دست نیامد و در بین مردم شایع شد که سحرگاه روز سوم مرگ او، جسد شمن از روزن خرگاهی که در آن قرار گرفته بود بیرون رفته و ناپدید شده است. لابد به آسمان پرواز کرده بود! هیچ شخصیتی غیر از چنگیزخان جرأت چنین جسارتی را به خود نمیداد و سرانجام منکوب قدرت الهی سیاسی شمن میشد؛ ولی چنگیز غیر از دیگران بود و از آن پس پیروزی در نبرد با نیروی آسمانی بر جسارت و اراده و قدرت تصمیمگیری وی بیش از پیش افزود. به قول ولادیمیرتسوف با مرگ کوکوچوی شمن آخرین کسی که در دنیای زندگان در مغولستان هوای برابری، مقاومت و سرکشی با چنگیزخان را در سر میپرورانید نابود شد. اکنون همگی در برابر اراده آهنین سر خم کرده بودند. از آن پس دیگر مشاهده نشد که قدرتی روحانی آن چنان که اوسون و کوکوچو دارا بودند وجود داشته باشد و «باکی» به مقام درجهی دوم تنزل یافت. چنگیز با احترام گذاردن به روحانیان شمنی و سایر ادیان، ریاست مذهبی را بار دیگر به خود و خاندان خود منتقل کرد.»[4]
با توجه به این موارد نباید تصوّری به وجود آید که چنگیز نسبت به عقاید شمنی تزلزل داشته است، بلکه او تا پایان عمر تابعِ همان فرهنگ زیست. شاید یکی از علل نهادینه شدن این عقیده در نزد چنگیز ناشی از دوران زندگی او باشد، زیرا چند بار بر حسب تصادف از خطراتی که برایش پیش آمده بود جان سالم به در برده و خود را حامی آسمان آبی ابدی میدانست. اطرافیانش هم وی را در این باور ترغیب میکردند و بعدها تاریخ نویسان چاپلوس نیز به همراه مغولان کوشیدند هالهای از حرمت و قدسیمآبی گرداگرد شخصیت وی به وجود آورند تا جایی که او را فرستادهی خدا و یا بلایی آسمانی که بر سر مردم نازل شده است معرفی کنند. «چنگیزخان نه تنها مردی مذهبی، بلکه خرافی بود. با وجود این که معتقدات مذهبی بدوی مغولها و چنگیزخان که مستعد پذیرفتن خرافات بود، در آن زمان او را قانع میساخت، معهذا میل و شاید نیاز به شناخت ارادهی آسمان آبی جاویدان و ارواح حامی، خان مغول را بر آن میداشت که همواره با شمنها، جادوگران و روحانیان معاشرت و مجالست کند. مطالعه در این زمینهی فکری چنگیزخان به خصوص بسیار جالب است. آن نحوهی زندگی که از اوان کودکی گِرداگِرد وی را فرا گرفته و وحشتهای خرافی که به وی القا شده بود سبب ایجاد قناعت، شجاعت و نیروی اراده در وی گشته بود.»[5] در تأیید و هماهنگی با این موضوع ساندرز مینویسد: «چنگیز پارسایی یا موهومپرستی صحرانشینی را به حدّ کمال دارا بود. فداکاری او نسبت به خدایان و ارواح، سرمشق بود و بدون خلوت با تِنگری خدای آسمان که تصویب و اجازهی او پیش از حرکت لشکر لازم بود، هرگز به هیچ پیکاری اقدام نمیکرد. و چون این مقتدرترین امیر معمولاً فقط از طریق وساطتِ شمنها یا جادوگران میتوانست از ارادهی خدایان آگاهی یابد، قدرت بیش از اندازهای به دست این روحانیون ابتدایی افتاده بود.»[6]
یکی از ویژگیهای مهم چنگیزخان که در دنیای آن زمان بیسابقه بود، عدم تعصّبِ وی به ادیان دیگر میباشد و در یاسانامه نیز بر آن تأکید دارد و این نوعِ رفتار در کمتر زمانی مشاهده شده است. جوینی در این رابطه مینویسد: «چون متقلّد هیچ دین و تابع هیچ ملت نبود از تعصّب و رجحان ملتی بر ملتی و تفضیل بعضی بر بعضی مُجتنب بوده است، بلکه علما و زهّاد هر طایفه را اکرام و اعزاز و تبجیل میکرده است و در حضرتِ حق تعالی آن را وسیلتی میدانسته و چنان که مسلمانان را به توقیر مینگریسته، ترسایان و بتپرستان را نیز عزیز میداشته، و اولاد و احفاد او هر چند کس بر موجبِ هوی از مذهب، مذهبی اختیار کردند. بعضی تقلد اسلام کرده و بعضی ملت نصاری گرفته و طایفهای عبادت اصنام گزیده و قومی همان قاعدهی قدیم آباء و اجداد را ملتزم گشته و به هیچ طرف مایل نشده، اما این نوع کمتر مانده است، و با تقلّد مذاهب بیشتر از اظهار تعصّب دور باشند و از آن چه یاسای چنگیزخان است که همه طوایف را یکی شناسند و بر یکدیگر فرق ننهند عدول نجویند.»[7]
علیرغم گرایش مذهبی چنگیزخان نسبت به آیین شمنی و عدم تحمیل آن به دیگران باید در نظر گرفت که او نیز همانند اکثر پادشاهان تنها به توسعه طلبی خود میاندیشیده و برای کسب پیروزی در حملات خود نیازمند پیچیدن اهداف خود در لفافهای از مذهب بوده است. چنان که در حمله به شهرها در ابتدا فرمانی به خط اویغوری از جانب مأمور خدای آسمان صادر میکرد و در صورت اطاعت نکردن مشمول دچار عذاب الهی میشدند. چنگیز از این که در اذهان مردم و سربازانش از جانب خدای آسمان مأموریت یافته بود رضایت کامل داشت. در این وضعیت تودههای مردم به اجبار یا تمایلِ خود ناچار به اطاعت از دستورات و قوانین وی بودند و رعایت نکردن آنها مجازات مرگ به دنبال داشت. به عنوان مثال سربازانش برای آن که به هنگام جنگ زنی را تصرف کنند و در ضمن مرتکب گناهی نشده باشند در ابتدا شوهر او را میکشتند تا مشکل قانونی و مذهبی به همراه نداشته باشد. رنه گروسه در توجیه مذهبی چنگیزخان به هنگام تصرف بخارا میگوید: «شرح غمانگیز جوینی نشان میدهد که چگونه چنگیزخان روحانیون مسلمان را در مسجد جامع بخارا جمع کرد و با خطابهای مذهبی مرعوبشان کرد و چگونه در این خطابهی سربسته خود را تازیانهی خداوند نامید، همان عنوانی که بارتولد نقل کرده است. با این همه، فاتح مغول بیش از آن که واجد شمّ و درایت سیاسی بوَد خود را به صورت غولی برای مسلمانان درآورد و همان ضربهای که در مغولستان و چین با قراردادن تِنگری در بالاترین سطح الوهیت وارد آورد، تکرار کرد. حتی در صورت بحران، بدون شک همان الله را به جای تِنگری به کار میگرفت. »[8]
این درایت و ارعاب چنگیز همواره توأم با موفقیت بوده است، زیرا در ایران شاهد آن هستیم که ورود و حضور چنگیز را با واژههایی چون ناسپاسی و ناشکری از سوی خداوند و یا قتل فلان رهبر مذهبی آمیخته و تحت عنوان تازیانهی خداوند قلمداد کردهاند و در نتیجه چنگیزخان نهایت استفاده را از این دیدگاه و اختلافات مذهبی برد. گویا فرهنگ و سنت تاریخی ما همیشه بر این محور میچرخیده است که توجیهگرِ اقداماتِ هر فرد حاکم و یا ظالم و به اصطلاح ملوکانه باشیم. از نمونهی این موارد در تاریخِ قبل و بعد از اسلام فراوان است که در زمینهی مدح شاعران و مورخان و یا مذهبیون میتوان یافت. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبود و چنان که اسناد تاریخی نشان میدهند اجداد چنگیز دارای دین شمنی و خرافی بوده و ارتباط چندانی با ادیان رسمی دیگر نداشتهاند، اما پس از آن که چنگیز سیطرهی خود را بر مناطق وسیعی مسلّم ساخت هر یک از این سرزمینها بر مبنای فرهنگ خود به نوعی به توجیه و ریشهیابی علل ظهور آن به ماوراالطبیعه پرداختند و حتی بر جمع خرافات پیرامون وی افزودند. چنان که چینیها میگفتند: وقتی به دنیا آمد حالتی خارقالعاده داشت. ایرانیان معتقد شده بودند که چنگیز با تأیید آسمانی و یا بعد از خروج او عالمیان مشاهده کردند که به انواع تأییدات آسمانی مخصوص بوده است. اروپائیان گفتهاند: مردم او را به مانند خدای معبود و نه به عنوان سلطان میپرستیدند. ایرانیان در توجیه افکار خود و انتساب اجداد و یاران چنگیز به دین اسلام متوسّل به افسانهای شدند که شاید تا حدودی مربوط به نفوذ اسلام در میان اویغوریان باشد. دکتر شیرین بیانی مینویسد: «چگونگی نفوذ کُند و تدریجی اسلام در مغولستان از قرون اولیهی اسلامی و سپس سرعت گرفتن این نفوذ پس از ایجاد تماس با دنیای اسلام در قرون بعد در نزد مغولان جنبهی اساطیری یافت. متون اسلامی تاریخ آن را تا زمان اجداد چنگیزخان پیش بردهاند. در روایات آمده است که قراخان از اجداد اولیهی مغول پس از خارج شدن از حصار کوهِ ارقنهقون از همسر اصلی خود پسری پیدا کرد که بسیار زیبا و سالم و چابک بود. این فرزند سه شبانه روز از پستان مادر شیر نخورد و هر شب به نظر مادرش چنین میآمد که پسر به او میگفت: تو باید مسلمان شوی وگرنه من شیر تو را نخواهم خورد و خواهم مرد. مادر از غم فرزند تسلیم خواست او شد و به دین اسلام گروید. آن گاه پسر پستان مادر را گرفت و شیر نوشید. پس از سپری شدن یک سال در جشن نامگذاری که پدرش بنا بر رسم مغول ترتیب داده بود کودک زبان گشود و گفت نام مرا اُغوز بگذارید. اطرافیان این حال را از معجزات او دانستند و چنین کردند. از آن پس کودک هر روز رشد میکرد و شادابتر و چالاکتر میشد و پیوسته نام «الله» را ورد زبان داشت و چون مغولان عربی نمیدانستند، نمیفهمیدند چه میگوید، هنگامی که به سن رشد رسید و همسری برایش برگزیدند، خواست در خفا آن دختر را مسلمان کند، ولی دختر نپذیرفت و اُغوز از او کناره گرفت. پدر از بین دختران برادرش زن دومی برای وی انتخاب کرد که او نیز به سرنوشت اولی دچار شد. سرانجام روزی اغوز در شکار به دختر داییاش برخورد و او را به کناری کشید و ماجرای زن گرفتنش را تعریف کرد و گفت اگر تو مسلمان شوی تو را به همسری میگیرم. دختر گفت: من خدای تو را نمیشناسم، ولی هرچه بگویی قبول میکنم. مسلمان شد و به همسری اغوز درآمد. پس از چندی دو همسرِ دیگر وی نزد پدرش سعایت و گله کردند که از دین آبا و اجدادی خود برگشته و مسلمان شده است. این مسأله که برای اولین بار نزد خانان مغول اتفاق میافتاد بسیار ناگوار بود. کسانی را مأمور کرد تا اغوز را که به شکار رفته بود بگیرند و بکشند. زن مسلمانش به فوریت، نهانی کسی را نزد شوهر فرستاد و او را از واقعه آگاه گردانید. او نیز رسولی نزد افراد قبیلهاش فرستاد و به آنان خبر داد که هر کس به جانب من است نزد من آید و بقیه نزد پدرم بروند. اکثریت قبیله جانب پدرش را گرفتند و تعداد کمی به او پیوستند. فرزندانِ برادرانِ کوچکترِ قراخان نیز از پدران خود گسستند و به اغوز پیوستند. او نیز به همهی کسانی که به وی پیوسته بودند نام ایغور داد و جنگ بین طرفین آغاز شد. به خواست خدا تیری غیبی بر سر قراخان اصابت کرد و کسانی را که اسلام نپذیرفتند، کشت و فرزندانشان را به بندگی درآورد. او هفتاد و دو سال زندگی کرد و در سراسر مدت عمر به جنگ با مغولان و اشاعهی دین اسلام پرداخت.»[9]
همان گونه که مشاهده میشود چنگیز در سیستم مدیریت جنگ بسیار دقیق و زیرکانه عمل میکرده است. «نقشههای جنگی چنگیز بسیار ماهرانه بوده و در این مورد احتمالاً از قدرت شمنی خود نیز استفاده میکرده است. شمن، مقلّدِ قوای طبیعت است؛ بی خود نبود که چنگیز سران لشکر خود را با همین عناوین تشویق میکرد: تو طوفان سهمگینی، تو صخرهی محکم و ثابت کوهستانی، تو سیل خانمان براندازی، تو شیری، تو پلنگی و تشبیهاتی از این قبیل. این گفتههای او در واقع به آنها فرمان و دستور میداده و خط مشی آنها را تعیین میکرده است. همه چیز حساب شده بود و حتی بعد از فتح هر شهر مُهلت لازم برای غارت و چپاول به افراد داده میشد. در این مورد هیچ فرد مافوق اجازه نداشت از عملِ سربازان عادی ممانعت و یا از آنها سوء استفاده کند، تا پایانِ مهلتِ داده شده به فراخور قدرت و حال خود به چپاول بپردازد. چنگیز با تدبیر و اصول استثنایی خود از حرص و طمع افراد برای پیشبرد نقشههای جنگی خود استفاده میکرد و از این رهگذر در ضمن، طعم قدرت خود را به دشمنان میچشاند. شاید بتوان گفت که در هیچ امپراتوری دیگری هیچ گاه تا این اندازه از غریزهی حمله، کشتن و چپاول افراد به این نحو دقیق و روشمند استفاده نشده است. به نظر نگارنده کلوزویتز، سرلشکر و متفکر آلمانی که در قرن نوزدهم دربارهی جنگ نظریهی بسیار خشنی را عنوان کرده است، به ناچار از تاریخ مغول و از نقشههای جنگی چنگیز الهام گرفته و گویی مجموعهای از افکار او را در نظریهی معروف جنگی خود بیان کرده است.»[10]
با توجه به مطالبی که ذکر شد چنگیزخان فردی شایسته و زیرک در سیستم نظامی و امور اجتماعی است که توانایی تشکیل اولین امپراتوری وسیع را از درون صحرانشینان دارا بود. او رؤیای وحدت و فتح و تأسیس قَره قُروم را به عنوان پایتخت در جامعهی بدوی مغول ایجاد کرد. «پس از آن که چنگیزخان حکومتِ مغولی را بنیان گذاشت و نیروی عظیمِ منطقهای را نیز تدارک دید، خود نیز به صورت بتی جلوه نمود. بت شدنِ خان بزرگ احتمالاً پس از مرگ وی ساخته و پرداخته شده. این بت از پارچههای رنگارنگ و زیبای ابریشمین ساخته میشد و با تزئیناتی آرایش میگردید و در عرابهی (برابر پارسی ارابه و گردونه ) تزئین شده و سرپوشیدهای قرار میگرفت و در برابر چادر گذاشته میشد. صدقات و نذور فراوان نثار بت بزرگ میگردید و ساحران و روحانیون از آن نگهبانی و مراقبت میکردند. دستدرازی به بت بزرگ و یا دزدیدن اموال و نذوری آن مکافات مرگ داشت. چنین مینماید که بت بزرگ در انحصار خانان و شاهزادگان بوده و افراد عادی از داشتن آن بی بهره بودند. پلان کرپن که خود بتِ بزرگِ عرابه نشین را دیده است آن را چنین توصیف میکند که مغولان از اولین امپراتور خود بتی ساختهاند که ما آن را دیدیم. این بت به طرز جالبی روی عرابهای در برابر اقامتگاه قاآن قرار دارد و به آن هدایای بسیاری تقدیم داشتهاند. حتی اسبانی به آن هدیه کردهاند که تا زندهاند احدی حق سوار شدن بر آنها را ندارد. حیوانات دیگری نیز تقدیم بت میشوند. اگر در مواردی خاص یکی از آن چهارپایان را به منظور تبرّک برای خوردن ذبح کنند دل آن را در جامی تقدیم بت عرابه نشین میکنند و آن را از سر شب تا صبح در برابر بت قرار میدهند. سپس صبحگاه آن را که تبرّک شده است، برمیدارند و میپزند و میخورند. از غذای روزانهی خود نیز قسمتی را تقدیم بت میکنند. این بت را چون خدای خود ستایش و تکریم میکنند و شخصیتهای بزرگ خارجی نیز که به حضور خان میروند باید آن را ستایش و در برابرش تعظیم کنند. در این باره روایت میکنند که یکی از شاهزدگان روسی به نام میشل که به دیدار باتو، خانِ اوولوسِ جوجی آمده بود ضمن مراسم باریابی میبایست در برابر آن بت تعظیم کند. چندین بار به وی تذکر میدهند که این کار را بکند و او را از عواقب شوم سرپیچی مطلع میکنند. سرانجام او جان خود را بر سر این امتناع میگذارد، زیرا باتو گروهی را مأمور میکند تا شاهزادهی روسی را در زیر لگد بکشند و سرش را از تن جدا کنند.»[11]
[1] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 24
[2] - دکتر شیرین بیانی در صفحه 369 کتاب دین و دولت عهد مغول در ایران، درباره واژه اولوس مینویسد: «اولوس به معنای یک قبیله یا یک قوم بود که با همه داراییهایشان تحت تابعیت یک خان بودند. اینجو شکل تحول یافتهی اولوس و در اصطلاح، ملک و زمینی بود که به ارث یا هدیه از پدر به فرزند میرسید. این حالت در سرزمینهای ایران بعد از حملهی مغولان شکل گرفت و مردم نیز جزء رعایای مالک جدید به حساب میآمدند. رشیدالدین فضلالله مینویسد طرف مغرب از کنار آب آمویه تا منتهی شام و مصر را آباقا و برادران او به حکم اینجویی پدر گرفتند. از این رو سلاطین و شاهزادگان ایلخانی ایران و ایالات آن را به چشم «اینجو» مینگریستند.»
[3] - غارت تمدن ایران توسط مغولان، مؤلف علی غلامرضایی، انتشارات دافوس آجا، 1394، صص 18 و 22
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، صص 39 و 40
[5] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، ص 117
[6] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 58
[7] - گزیده تاریخ جهانگشای جوینی، دکتر جعفر شعار، چاپ اول، 1368، ص 63
[8] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 170
[9] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 65
[10] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص، 355
[11] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 7
12 - تاریخ امپرلتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 193
قوانین یاسانامه علاوه بر چگونگی احکام و روابط اجتماعی تأکیدی بر مقررات نظامی در ارتباط با وظایف فرماندهان و سربازان در زمان جنگ و صلح نیز دارد. این وظایف میتواند از وظیفهی همسرگزینی سرباز تا تهیه و ابزار جنگ و بازدید فرمانده تا تقسیم غنائم و برخورد با علما و روحانیون باشد. این فهرست از دو دیدگاه ارائه گردیده و امکان تشابه در محتوا وجود دارد، اما به خاطر امانتداری تغییر و گزینشی در نقل روایت انجام نگرفته است.
الف: مفاد یاسانامه از محسن روستایی
ا- به وجود خدای واحد، خلّاق زمین و آسمان، یگانهی معطی (عطا کننده)، مختارِ حیات و مرگ و توانگری و درویشی و قادر و قاهر بر همه چیز، اعتقاد داشته باشید.
2-- غارت کردن دشمن قبل از صدورِ اجازه از مقام ریاستِ کل، خطایی است مستوجب اعدام، لکن پس از رخصتِ افراد یا صاحب منصبان در حقوق تفاوتی نخواهند داشت و حق دارند که هرچه به دست آوردهاند برای خود نگاه دارند به شرط آن که سهم معیّن را به تحصیلدار خاقانی بپردازند.
3 – قانونی که افراد قشون را به دستههای ده و صد و هزار و ده هزار نفری تقسیم میکند باید کاملاً رعایت شود، فایدهی این تشکیلات تجهیز لشکر در مدتی قلیل و تعیین و حدّ آن است.
4- هیچ یک از اتباع دولت خاقانی نمیتوانند یک نفر مغول را به ملازمی یا غلامی خود ببرند، تمام افراد به استثنای معدودی باید در خدمت نظام باشند.
5- زناکار، بی توجه به آن که متأهل است یا نه، باید به کیفرِ اعدام رسد.
6- هر کس مرتکب گناه لواط شود نیز باید به کیفر اعدام رسد.
7- هر کس به عمد دروغ گوید یا افسونگری کند یا به جاسوسی رفتارِ دیگران پردازد یا در منازعه میان دو دسته مداخله کرده، به کمک یک دسته، علیه دستهی دیگر اقدامی به عمل آورد نیز باید به کیفر اعدام رسد.
8- هر کس در آب یا خاکستر ادرار کند نیز باید به کیفر اعدام رسد.
9- هر کس (بنا بر اعتبار) کالاهایی ستاند و ورشکست شود، اگر سه بار به این کار دست یازید و ناکام ماند باید به کیفر اعدام رسد.
10- هر کس به اسیری خوراک و جامه دهد و این کار را بی اجازهی اسیر کننده به انجام رساند باید به کیفر اعدام رسد.
11- هر کس برده یا اسیری فراری را بیابد و او را به صاحب و اسیر کنندهاش باز نگرداند، باید به کیفر اعدام رسد.
12- چون بخواهند حیوانی را ذبح کنند و بخورند باید پاهای آن را ببندند، شکافی در شکمش باز کنند، اما اگر کسی حیوانی را به روش مسلمانان ذبح کند خود او نیز باید به قتل آید.
13- اگر در جنگ، هنگام حمله یا عقب نشینی، بسته، کمان یا بار کسی فرو افتد، فردِ پشتِ سرِ او موظّف است آن را بردارد و به صاحبش مسترد کند، در غیر این صورت باید به کیفر اعدام رسد.
14- او (چنگیزخان) تصمیم گرفت که بی هیچ استثنایی به زادگان علی بک، ابوطالب، فقیران، قاریانِ قرآن، حقوقدانان، پزشکان، دانشمندان، زاهدان، مؤذنان و مرده شویان، هیچ گونه مالیات و عوارضی تعلّق نگیرد.
15- او مقرّر داشت که به تمام ادیان باید حرمت نهاده شود و هیچ یک را بر دیگری ترجیح ندهند. او این فرمانها را برای رضای خدا صادر کرد.
16- او حکم کرد که افرادش از خوردن خوراکی که دیگران به آنان تعارف میکنند سرباز زنند، حتی اگر یکی از شاهزاده و دیگری اسیر باشد، مگر آن که تعارف کننده خود از آن بچشد. او آنها را از خوردن چیزی در حضورِ دیگری، بدون دعوت او به شریک شدن در خوراک منع کرد. او هر کس را از تناولِ بیش از رفقیش و پا نهادن بر آتشی که روی آن خوراک پخته میشود و ظرفی که در آن غذا خورده شده است باز داشت.
17- هنگامی که رهگذری از کنار افرادی در حال غذا خوردن میگذرد باید بی کسب اجازه {بنشیند و} سوده شود و در خوردن با آنان شریک شود و آنان نباید او را از انجام این کار باز دارند.
18- او، آنها را از دست فرو بردن در آب باز داشت و فرمان داد برای برداشتِ آب از وسیلهای استفاده کنند.
19- او، آنها را از شستن جامه تا روزی که کاملاً ژنده است باز داشت.
20- او، قدغن کرد کسی نگوید چیزی ناپاک است و بر این نکته پای فشرد که همه چیز پاک است و نباید میان پاک و ناپاک تفاوتی نهاد.
21- او، آنها را از ترجیح فرقهای بر فرقهی دیگر، سخنان پر طمطراق و مؤکّد و استفاده از القاب افتخاری باز داشت. چون بخواهند با سلطان یا هر کسی دیگر سخن گویند تنها باید نام او را بر زبان رانند.
22- او به زادگان خود فرمان داد پیش از عزیمت به جنگ شخصاً از واحدهای قشون و سلاحهای آنان بازدید کنند و واحدها را به تمام نیازمندیهای آنان در نبرد مجهّز سازند و حتی از بازدید نخ و سوزن مورد نیاز آنان دریغ نورزد و چنان که سربازانی فاقدِ وسیلهای ضروری باشند آنها را مجازات کنند.
23- او فرمان داد زنانِ کسانی که همراه واحدهای نظامی عازم نبرد میشوند در زمان غیبت مردان و جنگ، کار و وظایف مردان را بر عهده گیرند.
24- جنگجویان را فرمان داد که به هنگام بازگشت از جنگ، وظایف خاصی را در خدمت به سلطان به انجام رسانند.
25- به رعایا فرمان داد در آغازِ هر سال دختران خود را در معرض تماشای سلطان قرار دهند تا او بتواند برخی را از میان آنان برای خود و پسرانش برگزیند.
26- او در رأس هر واحد نظامی امیری گماشت و برای هر هزار و صد و ده تن سپاهی امیری تعیین کرد.
27- او فرمان داد اگر کهنسالترینِ امیران، گناه و خطایی مرتکب شود باید خود را برای تنبیه به فرستادهی شهریار و صاحب اختیارِ مطلق تسلیم کند، حتی اگر فرستاده از همهی نوکران او فرومرتبهتر باشد و باید پیش پای او به خاک افتد تا فرستاده، مجازاتِ تعیین شده از سوی شهریار را حتی اگر فرمان مرگ او باشد به اجرا درآورد.
28- او قدغن کرد، امیران جز از ایلخانان از کسِ دیگری فرمان نبرند. هر کس جز از ایلخانان فرمان میبرد باید به کیفر مرگ میرسید و هر کس بی اجازه مقام و مرتبهی خود را تغییر میداد نیز حکمِ اعدام دربارهی او جاری میشد.
29- او به شهریاران فرمان داد که تسهیلات برقراری ارتباط پستی دائمی را فراهم سازند تا بتواند به وقت از تمامی رویدادهای قلمرو خود مطلع شود.
30- او به پسرش جغتای فرمان داد بر حسن اجرای یاسا نظارت کند.
31- او فرمان داد سربازان به واسطهی بی دقتی و غفلت مجازات شوند. حکم کرد شکارچیانی را که اجازه میدادند در خلالِ شکار، جمعی نخجیری بگریزد چوب زنند و در مواردی به قتل رسانند.
32- در موارد قتل (مجازات عمل) شخص میتوانست خونبها بپردازد که این خونبها عبارت بود از چهل بالش (شمش) طلا برای یک مسلمان و یک الاغ برای یک چینی.
33- اگر مردی را مییافتند که اسبی ربوده بود باید آن را همراه نُه اسب از همان نوع به صاحبش باز میگرداند. اگر توان پرداخت این جریمه را نداشت ناگزیر بود به جای اسبان فرزندان خود را تاوان دهد و اگر فرزندی نداشت او را به سان گوسفند میکشتند.
34- چنگیزخان دروغزنی، دزدی و زنا را قدغن میکند و به دوست داشتن خود و همسایه فرمان میدهد. حکم شده است که مردان به یکدیگر آسیب نرسانند و از خطاهای خود به کلی چشم پوشند، از سرِ تقصیر مردمان کشورها و شهرهایی که داوطلبانه تسلیم شدهاند، درگذرند. معابدی را که وقف تقدیس خدا شده است از پرداخت مالیات معاف دارند و به معابد و خادمان آنها حرمت نهند.
35- هر کس این احکام را زیر پا نهد و جرایم زیر را مرتکب شود باید به کیفر اعدام رسد: دوست داشتن یکدیگر، زنا، دزدی، شهادتِ دروغ، خیانت و عدم احترام به کهنسالان و فقیران.
36- وی مقرّر داشت هر که بر غذا پای نهد باید بی درنگ از اردو خارج شود و کسی که بر آستانهی درِ چادر فرماندهی قشونی پا گذارد باید به کیفر مرگ رسد.
37- اگر کسی نتواند از شادخواری خودداری کند، میتواند ماهی سه بار به حدّ مستی بنوشد، اگر از این میزان درگذرد مجرم و سزاوار مجازات است. اگر ماهی دو مرتبه به حدّ مستی بنوشد بهتر است و اگر این میزان به یک بار رسد قابل تحسینتر است و اگر کسی به هیچ روی میگساری نکند چه از آن بهتر. اما چنین فردی را کجا میتوان یافت؟ اگر چنین فردی پیدا شود شایان حدّ احترام و بزرگداشت است.
38- فرزندان متولد شده از یک همخوابه را باید قانونی شمرد و سهم ارث آنان برابر همانی است که پدر از ماترک معین میکند. توزیع دارایی باید بر این اساس باشد که پسر بزرگتر بیش از پسر کوچکتر، وارثِ خانه و وسایل بیت پدری شود. بزرگی و ارج نهادن فرزندان به مراتبِ مادر آنان وابسته است. همواره یکی از زنان باید بزرگتر و مهمتر باشد، این مسأله عمدتاً به هنگام زناشویی آن زن معین و مشخص میشود.
39- پسر، پس از مرگِ پدر میتواند بر همهی همسران پدر، جز مادر خویش دست یابد، میتواند با آنان زناشویی کند یا آنان را به زنی دیگران دهد.
40- هیچ کس جز وارثان قانونی به هیچ وجه حق استفاده از دارایی متوفا را ندارند.»[1]
ب: مفاد یاسانامه از امیر اسماعیلی
امیر اسماعیلی در یک جمعبندی از قوانین یاسا مینویسد: «آن چه از قوانین یاسای چنگیزخان مانده است چیزی نیست که به طور مشخص و مدوّن در جایی به دست آید. از این رو بخشهایی از کتب مختلف از جمله تاریخ جهانگشای جوینی، مجمعالتواریخ و چنگیزخان هارلد لمب و کتاب پتی دلاکراوا برای آشنایی با آن قوانین استخراج شده است:
1 – فرمان میدهیم که به وجود خدای واحد، خلاق زمین و آسمان یگانهی معطی، مختارِ حیات و مرگ و توانگری و درویشی و قادر بر همه چیز اعتقاد داشته باشید.
2- رؤسای دینی، و وعّاظ، کشیشان و آنان که خود را وقف اعمال مذهبی کردهاند و مؤذنان مساجد و طبیبان و غسالان از خراج باید معاف باشند.
3- هر کس را شاهنشاه بخواند؛ کسی را که برای شاهزادگان و خوانین و سرداران و سایر اعیان مغول در مجلسِ مشاوره به این مقام انتخاب نشده باشد، مستوجب اعدام خواهد بود.
4- رؤسا و ملل و طوایف تابعهی مغول از داشتن عناوین و القاب ممنوعند.
5- صلح کردن با پادشاه یا امیر یا قومی که مطیع نشده باشد ممنوع است.
6- قانونی که افراد و قشون را به دستههای ده – صد و هزار و ده هزار نفری تقسیم میکند باید کاملاً رعایت شود. فایدهی این تشکیلات تجهیز لشکر در مدتی قلیل و تعیین سرحدات است.
7- به محض شروع جنگ هر یک از سپاهیان باید اسلحه خود را از دست صاحب منصبی که مستحفظ آن است بگیرد و سلاح را به خوبی نگهدارد و قبل از مصاف آن را به معاینهی رئیس خود برساند.
8- غارت کردنِ دشمن قبل از صدورِ اجازه از مقامِ ریاست کل خطایی است مستوجب اعدام، لکن پس از رخصت، افراد با صاحب منصبان در حقوق تفاوتی نخواهند داشت و حق دارند هرچه به دست آوردهاند برای خود نگهدارند به شرط آن که سهم معین را به تحصیلدار خاقانی بپردازند.
9- برای تمرین افراد سپاه در هر زمستان شکار بزرگی ترتیب داده خواهد شد، به این سبب ممنوع است که کسی در سراسر مملکت از فروردین تا آبان ماه گوزن و غزال و بزِ کوهی و خرگوش و گورخر و بعضی طیور شکار کند.
10- بریدن گردن حیواناتی که مخصوص خوردن هستند ممنوع است. صیاد باید آن حیوان را بسته و سینهاش را شکافته و به دست خود قلبش را بیرون بیاورد.
11- خوردن خون و احشاء حیوانات که سابقاً ممنوع بود از این پس مجاز است.
12- صورتی از امتیازات و اختصاصات رؤسا و سرداران دولت جدید لازم است.
13- هر کس به میدان جنگ رود باید تا مدتی بیمزد برای دولت کار کند.
14- مرتکبین به سرقتِ یک اسب یا یک گاو یا اشیایی که همین قیمت را داشته باشند محکوم به مرگ میشوند و جسد آنان را باید دوپاره نمود. سارقینِ اشیایی که این ارزش را ندارند، به تناسب قیمت مستوجب هفت یا هفده یا بیست و هفت یا هفتصد ضربهی چوب خواهند بود، لکن برای احتراز از این تعذیب بدنی ممکن است با تأدیهی 9 برابر قیمت اموال مسروقه، خود را معاف کنند.
15- هیچ یک از اتباع دولت خاقانی نمیتوانند یک نفر مغول را به ملازمی یا غلامی خود ببرند. تمام افراد به استثنای معدودی باید در خدمت نظام باشند.
16- برای جلوگیری از فرار غلامانِ بیگانه مقرّر است که دادن پناه و غذا و لباس به آنان مستوجب اعدام خواهد بود. هر کس غلامی گریخته را ببیند و او را نزد مالکش نیاورد به همین طریق مجازات خواهد شد.
17- مطابق قانون ازدواج، هر مردی باید زن خود را بخرد. مواصلت میان اقوامِ درجه اول و ثانی ممنوع است. گرفتن دو خواهر و داشتن چندین صیغه حلال است. زنان باید به نگاهداری مال و اثاثیهی خانه پرداخته و به میل خود بیع و شرع نمایند. مردان نباید همّ خود را مصروف کاری غیر از شکار و جنگ بکنند. اولادِ نخستین زن بر سایر اولاد رجحان دارند و وارث تمام دارایی میشوند.
18- زنا مستلزم قتل است و زانی را میتوان بی درنگ هلاک کرد.
19- اگر دو خانواده آرزوی مواصلت با یک دیگر دارند و اطفالشان صغیر است، میتوان عقد مزاوجت را در میان کودکان جاری کرد. مشروط بر این که یکی از اطفال پسر و دیگر دختر باشد. اگر اولاد مذکور مرده باشند همچنین میتوان عقد مزاوجت و مواصلت را جاری نمود.
20- در موقع توفان و باد و باران غسل یا شستن لباس در رودخانه ممنوع است.
21- جاسوسان و شهودِ کاذب و مرتکبین اعمال زشت و جادوگر محکوم به هلاک هستند.
22- صاحب منصبان و سردارانی که به وظایف خود عمل نکنند یا دعوت خان را اجابت ننمایند باید به قتل برسند، خاصّه در ولایات دوردست، اگر خطای آنها سنگین نباشد باید شخصاً به حضور خان بیایند.
23- هر کس اندرونِ خود را پاک تواند کرد، ملک را از بدی پاک تواند کرد.
24- هر سخن که سه دانا بر آن اتفاق کنند آن را باز توان گفت و الّا بر آن اعتبار نباشد.
25- سخنِ خود و از آنِ دیگری را با سخنِ دانایان قیاس کن، اگر موافق افتد، گفتنی باشد و الّا هیچ نباید گفت.
26- هر کس که پیش بزرگی برود باید که هیچ سخن نگوید تا وقتی که آن بزرگ سؤال کند. آن گاه بر قیاس آن سؤال، جواب مطلق بگوید. اگر بیش از آن سخن گوید، بشنوند، فبها و الّا آهن سرد کوفته باشد.
27- مرد باید در میان خلق چون گوساله در میان باشد و در وقت جنگ چون چرخ گرسنه در شکار و جهد.
28- هر سخن راست است که گفتند: اگر به جدّ گفته باشند - اگر به هزل، باز نتوان گردانید.
29- مرد باید خود را به خویشتن باز نماید و زن باید که چون شوهرش به شکار یا لشکر برنشسته باشد، خانه را مرتب و آراسته گرداند.
30- نیکی مرد از نیکی زن معلوم شود. اگر زن، بد و نابسامان باشد و بی رأی و تدبیر، بی رأیی و بی تدبیری مرد هم از او معلوم شود. مثلی مشهور است که در خانه همه چیز به کدخدا میماند.
31- مانند یسوکای بهادر، هیچ بهادری نباشد و به هنرهای او کسی دیگر نیست، لیکن از شفقت به رنج نمیآید، از گرسنگی و تشنگی در زحمت نمیباشد، دیگر کسان و نوکران که با او باشند، جمله را در تحمل و سختیها همچون خود داند و بدین سبب پیشوایی لشکر را شاید.
32- کسی شایسته و پیشوایی لشکر بوَد که از گرسنگی و تشنگی باخبر باشد و حال دیگران بر آن قیاس کند و در راه به حساب رود و نگذارد که لشکر گرسنه و تشنه گردد.
33- امرای لشکر باید پسران را تیرانداختن و اسب تاختن و کشتی گرفتن نیکو آموزند و ایشان را به این کارها آزمایش کنند و متهوّر و بهادر گردانند و از هنرهای خود قویدل باشند.
34- چون مرد از شراب مست شود، همچون نابینا باشد که چیزی نتواند دید و کر گردد. چون او را خوانند نشنود و گنگ گردد. چون با او سخن گویند جواب نتواند گفت. مرد چون مست گردد مانند کسی شود که در حال مرگ باشد. اگر خواهد که راست بنشیند، نتواند، همچنان که او را زخم بر سر زده باشند مدهوش و متحیّر گردد.
35- در شرابخوار عقل و هنر نیست و خُلق و سیرت نیکو هم نیست. کارهای بد میکند، میکشد، میزند و مرد را از چیزهایی که میداند و از هنرها که دارد باز میدارد و حجاب کار او میشود.
36- پادشاهی که بر شراب حریص باشد کارهای بزرگ نمیتواند کرد و هر امیر که در نوشیدن شراب مبالغه کند هزاره را رهبری نتواند کرد.
37- شرای، مست کنندهی دل است و نیکان و بدان را سرمست میگرداند و نمیگوید: چه کسی به دست چه کسی نیکو، دست راهست کند تا از گرفت و گیر و هنر خود بازمانده، پای را مست کند تا از حرکت و آمد و شد بازماند. دل را مست کند تا اندیشهی صواب نتواند و جملهی حواس او را از کار باز دارد.
38- از عادات گزیده آن است که چنان که شیوهی مقبلان و سنّت صاحب دولتان باشد ابواب تکلّف و تنوّع القاب و شدّت امتناع و احتجاب بسته گردانیدهاند، هر کسی را که بر تخت خانی نشیند یک اسم درافزایند: «خان» یا «قاآن» و زیادت از آن ننویسند و پسران و برادران او را نیز به هنگام ولادت به همان اسم خوانند.
39- خاص و عام مکتوبات که نویسند همان اسم مجرّد نویسند و میان سلطان و عامی فرقی ننهند و مسخ و مقصود سخن نویسنده و زواید القاب و عبارت منکر باشند.
40- همهی طوایف را یکی شناسند و تفاوتی میانشان قائل نگردند.»[2]
یاسا یا یسق در لغت مغولی به چند معنی آمده است: یکی به معنی مجازات و تنبیه و دیگری مجموعه قوانین و آداب و رسوم مغول که چنگیزخان آنها را مدوّن کرده است. «ریشهی یاسا در زبان مغولی دزاساک است و در کتب فارسی و عربی با اَشکال مختلفی از قبیل یاسا، یاسه، یاساق، یساق، یسق و یسون به کار رفته است. این کلمه در زبان مغولی به چند معنی آمده است از جمله قاعده و قانون، مجازات و تنبیه، حکم و فرمان پادشاه و امیر و همچنین مجموعه قوانین و آداب و رسوم تدوین شده توسط چنگیزخان. اسم مصدر این کلمه یعنی یاسامیشی به مفهوم سیاست و ادارهی امور در کتب تاریخ مغول آمده است. کلمهی یسون که از اشکال یاسا بوده واژهای مغولی و به معنی روش و طریقه و رسم است. ترکیبات اسمی، فعلی و وصفی تاریخی دورهی مغولان فراوان است، مانند یاسانامه، یاسا دادن، یاسا فرمودن، یاسا نوشتن، یاسا رسانیدن، یاساق نهادن، یاسامیشی کردن و به تیغ یاساق رسانیدن.
پس از این که چنگیزخان قبایل چادرنشین مغولی را متحد کرد و تحت فرمان خویش درآورد، در اولین گام جهت تثبیت قدرت خود در سال 604ه.ق/1206م یک سلسله عادات و آدابِ قومی رایج در میان مغولان را با احکام و قواعدی پیوند زد که جنبهی عرفی داشت و دستور تدوین آنها را صادر کرد. از آن جایی که مغولان از خود الفبایی نداشته و به نوعی بیسواد بودند باید از اقوام دیگر برای باسواد شدن یاری میجستند، لذا عدهای از جوانان برای این که بتوانند مجموعه قوانین یاسا را به نگارش درآورند از اویغوریان سواد را فرا گرفتند. سرانجام این مجموعه با حمایت اوکتای و جغتای تنظیم و تحریر شد. کتاب قانون که در مجمع مشورتی شاهزادگان (قوریلتای) به عنوان آخرین منبع حقوقی به آن استناد میشد، همراه با خزانهی دولت در یک محل نگهداری میشد و شاهزادگان مغولی نیز اجازه داشتند تا در خزانهی خویش کتاب قانون یاسا را نگاه دارند. لازم به یادآوری است که قانون گذاری چنگیزخان کاملاً متناسب با مقتضیات زمان وی بود و در نتیجه پیوسته نیاز به اصلاح داشت. به این صورت که همواره در اطراف جانشینان چنگیز کاتبی حضور داشت که فرمانهای او را یادداشت میکرد. این اوامر پس از مرگ قاآن یا ایلخان جمعآوری و تدوین میشده و به عنوان مکمّل کتاب قانون یاسا (بلک، بیلک یا بلیک) نگهداری میشد.»[1]
مجموعهی این قوانین شاید از دیدگاه اولیه بسیار ساده و ابتدایی به نظر برسد، ولی تدوین و گردآوری آنها برای اتحاد و وحدت اقوامی که جز فرهنگ شفاهی و قوانین عرفی صحراگردی هیچ اندوختهی دیگری نداشتهاند، نشان از پیشبینی و درایت چنگیزخان دارد. چنگیز در طی حملات خود برای علما و دانشمندان ارزش قائل بود و با آنان مشورت میکرد، ولی پذیرفتن عقاید و ادیان دیگران امکان فروپاشی و اضمحلال تدریجی مغولان را به دنبال داشت. چنگیز بر این نکته آگاهی داشت و قوانین یاسا را بر اساس آداب و سنن محیط خود تنظیم و بر آنان تأکید کرد. «میدانیم که این اقوام هیچ گاه قانون و خط مشی مکتوبی نداشتهاند. سنّت و عادات بسیار قدیمی آنها به مرور طی قرون از نحوهی انطباق آنها با محیط زیست در صحرای گبی ناشی شده بود و آنها بر اساس نوعی قانون نانوشتهی بنیادی بر اساس شرایط فصلی و نیازهای اولیه زندگی خود را تنظیم و بیشتر با سختیهای فردی خود با توسّل به امکانات قومی کنار آمدهاند. این عادت نه فقط تفکّر و گفتار آنها را تشکل میداد، بلکه گویی عملاً در گوشت و استخوان آنها نیز نفوذ کرده بود و با خواست و ارادهی اکثر آنها مطابقت داشت. آنها خاصه در داخل طایفهی خود: قتل، زنا، لواط و کارهایی از این قبیل را مذموم تلقی میکردهاند. میبایست اولاد از والدین و برادران کوچکتر از برادران بزرگتر فرمان برند. بی اعتمادی شوهر نسبت به زن و نا فرمانی زن از شوهر غیر قابل قبول بود. توانگران نمیبایست مال خود را از فقرا مضایقه کنند و یا زیردستان به رؤسای خود بی احترامی نمایند. به طور کلی در یاسای چنگیزی اصول اخلاقی بیشتر نزد طوایف مغول تعمیم مییافت و ضرورت پیدا میکرد و الّا قتل و سرقت و هر نوع عمل ناشایست در قبال بیگانگان اهمیتی نداشت. یاسای چنگیز صرفاً به منظور طوایف مغول شکل گرفته بود و درباره اقوام دیگر مراعات نمیشد. به طور کلی میتوان گفت که مجموعه این یاساها بر سه اصل تمرکز داشت: 1- اطاعت از چنگیزخان (اطاعت از هر خانِ دیگر ممنوع اعلام شده بود.) 2- اتّحاد طوایفِ مختلف 3- مجازات بسیار سخت در قبال شرّ و فساد. بر طبق این یاساها اساساً به دارایی اشخاص و نحوهی کار و درآمد آنها توجه خاصی نمیکردهاند. از طرف دیگر از آن جا که این طوایف به غارت و چپاول بسیار حریص بودهاند یاساهای چنگیزی اجازه میداد که هر آنچه آنها در موقع جنگ به دست میآوردند از آن خود بدانند و هیچ کس دیگر نسبت به آنها تعرضی نداشته باشد. یاسای چنگیزی به نحوی همان انعکاس سنن و عادات اجتناب ناپذیر طوایفی بود که در صحرای گبی به دنبال احشام خود زندگی میکردند. این قوانین آنها را از برادرکشی و سرقت بر حذر میداشت و از این رهگذر همهی آنها امیدوار میشدند که به سوی اهداف مفید و پرسودتر راهنمایی شوند و چنگیزخان برنامههای خیرخواهانهای برای بهبودی آیندهی آنها تنظیم کرده است. همه جا صحبت از فتوحات غنایم سرزمینهای حاصلخیز بود. گفته میشد آنها با اتحادی که به دست آوردهاند به زودی اربابان جدید جهان خاکی خواهند شد و هیچ قومی تاب مقابله با آنها را نخواهد داشت.»[2]
با توجه به موارد ذکر شده در مییابیم که این یاسانامه فقط برای وحدت و حفظ منافع اقوام مغول و سود جستن از سرزمینهای دیگر طراحی شده است. در این بین پرسشی مطرح میگردد که دانستنِ مفاد یاسانامه برای تاریخ کشور ما چیست؟ اهمیّت یاسای چنگیزی برای کشور ما از آن جهت مهم میباشد که آن قوانین در مدت زمان طولانی بر کشور ما حاکم بوده است و نتایج آن را در امور اجتماعی ایران نمیتوان نادیده گرفت. کارکرد یاسا بیشتر در حوزهی نظم و امور نظامی بوده است، ولی گاهی اتفاق افتاده است که برای حذف رقبای سیاسی نیز از آن استفاده کنند، چنان که خواجه رشیدالدین فضلالله و خواجه سعدالدین ساوجی به اتّهام همان ناشناختهها به تیغ یاسا گرفتار شدهاند. یاسانامه در نزد بازماندگان چنگیز جنبهی تقدّس داشته و سرپیچی از آن ممکن نبود و دربردارندهی کیفیت تشکیلات حکومتی، لشکرکشی، فتح بلاد، برگزاری قوریلتای، انواع پاداشها و مجازاتها همراه با آداب زندگانی و قوانین مربوط به آن است. اجرای قوانین یاسا برای مردم مسلمان مشکلات زیادی فراهم ساخته بود، ولی اهمیت یاسا چنان بود که غازان خان نیز مجبور به تدوین یاسا و تطبیق آن با فرهنگ اسلامی شد. با برافتادن قدرت ایلخانی، قوانین یاسا باز هم با شریعت اسلامی پیوند داده شد، اگرچه در سال 815ه.ق شاهرخ تیموری یاسانامهی چنگیزی را برای همیشه ملغی کرد.
در آینده به قسمتی از قوانین یاسا و چگونگی اجرای آن اشاره خواهد شد که با مروری کوتاه بر مفاد آنها و تنشهای به وجود آمده در اثر تضادهای عقیدتی تا حدودی به عمقِ ظلم و ستمِ روا شده بر مردم آن زمان میتوان پی برد. چنان که منهاج سراج در مورد برخی قوانین یاسا مینویسد: «چنگیزخان احکامی وضع کرده بود که جزای بعضی از آن افعال کشتن بودی. چنان چه دزدی و زنا و دروغ گفتن و خیانت کردن، و هر که را لقمه در گلو گیرد (منظور احکام را رعایت نکند)، بکشند. و هر که در آبِ خرد و یا بزرگ، در رَوَد، او را بکشند. و هر که بر کنار آب روی بشوید، چنان چه آبِ روی شستهی او در آن آب رود، او را بکشند. و هر گناه که کمتر از این جمله باشد عقوبت او سه چوب و یا پنج چوب و یا ده چوب بزنند، اما به شرطی که او را تمام برهنه کنند و چوب زنند، به غایت سخت و محکم، و این احکام را یسه نام نهادهاند، یعنی به زبان مغلی حکم و فرمان.»[3] در همین رابطه میتوان از متن خواجه رشیدالدین فضلالله بر خرافی بودن عقاید مغولان استناد کرد: «یاسا و یوسون مغولان چنانست که در بهار و تابستان، به روز کسی در آب ننشیند و دست در جوی نشوید و به آوانیِ (ظرف) زر و نقره، آب برندارد و جامهی شسته در صحرا باز نیفکند، چه به زعم ایشان این معانی موجب زیادتی رعد و صاعقه باشد و ایشان از آن بلای عظیم هراسان و گریزان باشند.»[4]
اجرای قوانین یاسانامه که مجموعهی غریبی از روشنفکری و موهوم پرستی بود برای مردم سرزمینهایی چون ایران بسیار رنجآور بود. چنگیز نظارت و اجرای یاسا را به فرزندش جغتای واگذار کرده بود. جغتای نسبت به اجرای قوانین یاسا تعصّب بسیار داشت و مسلمانان وی را بزرگترین دشمن خود میدانستند. دکتر ابراهیم تیموری مینویسد: «جغتای دومین پسر چنگیزخان به عنوان عضو ارشد خاندان و حافظِ یاسای از اقتدار زیادی در تمام امپراتوری مغول برخوردار بود. وی مردی سختگیر و معتقد به نظم و ترتیب بود و در اجرای مقررات یاسای چنگیزخانی زیاد دقت مینمود، به طوری که در این مورد حتی از اوگتای برادر کوچکتر که به مقام قاآنی رسیده بود به واسطهی افراط در میگساری بازخواست میکرد و به همین جهت مردم از او وحشت داشتند. جغتای در اجرای مقررات قوانین یاسا، مسلمانان را از وضو گرفتن در آب جاری و یا ذبح گوسفند طبق شرع اسلام منع میکرد و در این مورد چنان سخت میگرفت که غالب مردم مسلمان او را بدترین دشمن خود میدانستند. مسلمانان نه تنها در نواحی زیر نظارت و حاکمیت مستقیم او آزاد نبودند، بلکه حتی ساکنان خراسان هم در زمان حیات او جرأت نمیکردند آشکارا در آبِ جاری وضو بگیرند یا گوسفندی را طبق دستور شرع اسلام ذبح نمایند و در نتیجه بسیاری از مردم ناچار گوشتی را میخوردند که در نظر آنان مردار بود. جغتای چند ماه بعد از مرگ اوگتای در سال 40- 639/1242 فوت کرد. روزی اوگتای قاآن به اتفاق جغتای از شکار باز میگشتند. در وسط روز مرد مسلمانی را دیدند که در آب فرورفته و غسل میکرد. جغتای که در رعایت مقررات یاسا سخت اصرار میورزید و متخلّفین را به شدت مجازات مینمود، وقتی مرد مسلمان را در آب دید خشمگین شد و میخواست خاکِ نهادِ او را بر بادِ فنا دهد و ماندهی حیات او را منقطع کند. اوگتای وقتی این وضع را دید دلش به حال مرد بی گناه سوخت و فرمود که امروز بیگاه است و بماند تا فردا تحقیق کنیم و بدانیم علّت این که مقررّات یاسا را رعایت نکرده چیست؟ اوگتای ضمناً محرمانه به دانشمند حاجب دستور داد تا پنهانی در آن محل کیسهای حاوی نقره به آب اندازند و به آن مرد یاد بدهند و بگوید من مردی فقیرم و دارای زن و فرزند هستم و تمام سرمایهام کیسهای نقره بود که غفلتاً در آب افتاد و ناچار برای بیرون آوردن آن در آب فرو رفته بودم. خلاصه روز بعد به آن محل رفتند و کیسهی نقره را از آب بیرون آوردند و جان او را نجات داد و مقداری هم نقره به او بخشیدند و از او تعهد گرفتند که دیگر به آن کارها که مخالف مقررات یاسا تلقی میگردید، دست نزند.»[5]
قوانین یاسا تا اواخر دوران ایلخانان که از بازماندگان هلاکو میباشند رواج داشت و پایان آن را در زمان غازان خان میدانند. وی با قبول دین اسلام و تغییر نام خود به محمود، خدمات زیادی در جامعه انجام داد و قوانین اسلامی جایگزین یاسا گردید. «تدبیر و سیاست حکیمانهی غازان خان و قوانین متینی که از خود به جای گذاشت نام او را در شمار پادشاهان بزرگ و جهانداران با عزم و تدبیر ثبت کرد. در دورهی اولجایتو و سلطان ابوسعید قوانین موضوعهی عهد غازانی قوّت و اعتبار خود را حفظ کرد و یاسای غازان که رنگ تمدن و حکمت داشت جانشین یاسای چنگیز که از افکار خشن و سادهی دشتهای مغولستان سرچشمه گرفته بود، شد چنان که اولجایتو (به معنی آمرزیده) به ایلخانی رسید نخست حکم شد که کائناً من کان در تعظیم و تنظیم شرع محمدی و ترویج احکام احمدی سعی بلیغ نمایند و در مهم مملکت از یاسای غازان که تفصیل جزئیات و کلیات آن در موضع خود مذکور است تجاوز جایز ندانند.»[6]
[1] - ادبیات تاریخی و دیوانسالاری ایران «عهد مغول تا سرآغاز دولت صفوی»، محسن روستایی، تهران، ندای تاریخ، 1395، ص 305
[2] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص، 32
[3] - طبقات ناصری، تألیف قاضی منهاج سراج، تصحیح عبدالحی حبیبی، دنیای کتاب، 1363، جلد دوم، ص 152
[4] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 487
[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، صص 333 و 340
[6] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 200
7 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 152
«مغول را طوایف بیشمار بودهاند که از جهت کثرتِ عددِ خانواده و وسعت اراضی با یک دیگر خیلی فرق داشتهاند و اهمّ ایشان طوایف ذیلند:
1 – قبیلهی تاتار و قُنْقْرات؛ مسکن ایشان محدود بوده است از شمال به شطّ اَرقون و نهر سلنْگان و مملکت قوم قرقیز، از مشرق به مملکت ختا (چین شمالی) از مغرب به مملکت قوم اُویغور، از جنوب به تبت و مملکت قوم تَنگغُت (تنغوت). این دو قبیله از وحشیترین قبایل زردپوست آسیای شمالی بوده و چندان اهمیت و اعتباری نیز نداشته و غالباً خراجگزار امپراتوران کین محسوب میشدند. لباسشان از پوست سگ و موش و خوراکشان از گوشتِ همین حیوانات فراهم میآمده و با این که نام و نشان چندانی نداشتهاند عجب این است که پس از تسلط یافتن چنگیزخان برایشان نام این طایفه یعنی کلمهی تاتار بر تمام طوایف زردپوستی که در تحت حکم چنگیز درآمدهاند اطلاق شده و اردو و اتباع و یاران چنگیز همه تاتار و تتر خوانده شدهاند و این کلمه منحصراً در دورههای اول هجوم مغول نام عمومی ایشان بوده، بعدها کلمهی مغول هم معمول گردیده است.
2 – طایفهی کوچک قیات معروف به بُورجْقین که همان طایفهای است که چنگیزخان از میان ایشان برخاسته؛ مسکن ایشان مابین دو نهر اُنُن و کرولُن و دامنههای جبال قراقروم (بابلنوئی حالیه).
3 – قبایل اویْرات و آرلاد و جلایر مابین نهر الن و دریاچه بایکال
4 – قوم کرائیت؛ مسکن ایشان واحاتِ شرقی داخلهی صحرای گبی و جنوب دریاچه بایکال تا دیوار چین. این قوم قویترین اقوام مغولستان بودند و بر بیشتر طوایف اطراف حکومت داشتند و از سال 398 هجری که پادشاه ایشان قبول دین مسیح کرده بود به این آئین گرویده و به همین جهت از همان ایام در اروپا مشهور شده و افسانهها در بارهی این قوم و پادشاه ایشان بین مردم آن قطعه انتشار یافته بود.
5 – قبیلهی نایمان از قبایل ترک، مسکنشان در حوضهی علیای نهر اُرْخُنُ و دامنههای جبال آلتایی و دریاچههای آن حدود که مثل قبیله کرائیت مسیحی بودند، ولی با آن طایفه صفایی نداشتند و دائماً در زدوخورد به سر میبردند.
6 – ترکان اویغور که به آئین مانوی اعتقاد داشتند و بر روی هم متمدنترین اقوام ترک و مغول بودند، مسکن ایشان شمال شرقی ترکستان شرقی حالیه و شمال دریاچهی لبْ نور و نهر تاریم، یعنی شهرهای تورفان و بیش بالیغ (گوچن حالیه) و بَرقول و فَره شهر.
7 – ترکان قَرلُق که مملکتشان در جنوب مملکت اویغورها واقع بوده و تمام حوضهی سفلای نهر تاریم را شامل میشده و همین قومند که به اسم خلُّخ در میان شعرای ما به موزونی قامت و حسن صورت معروف شدهاند.
8 – ترکان قراختایی که مقارن استیلای چنگیزخان دولت عظیمی مابین مملکت خوارزمشاهیان و مساکن مغولان شرقی تشکیل داده و ترکان قَرلُق و اویغور را باجگزار خود کرده بودند.
طوایف مغول و تُرک چنان که دیدیم به قبایل متعدّده منقسم بودند، ولی مقارن ظهور چنگیز غیر از آنها که تبعیت امپراتوران سلسلهی کین را پذیرفته بودند از بقیهی آنها که در طرف مشرق بودند فرمان پادشاه قبیلهی کرائیت را گردن نهاده و آنها که در طرف مغرب مغولستان سکونت داشتند زیر بار فرمان گورخان قراختایی سر میکردند. قدرت به هم رساندن چنگیز و پدر او باعث شد که قبیلهی کوچک قیات ابتدا این طایفه را از تحت رقیّت امپراتوران ختا خلاص کند سپس دولتهای کرائیت و قراختایی را منقرض ساخته و تمام قبایل مغول و ترک را تابع یک حکومت نماید و به مدد ایشان به ممالک متمدنهی قدیم شرق و غرب مغولستان حمله ببرد.»[1]
[1] - تاریخ مغول از حمله چنگیز تا تشکیل دولت تیموری، عباس اقبال آشتیانی، انتشارات امیرکبیر، چاپ ششم، 1365، صص 7 و 8
2- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 150
در اکثر منابع کلمهی مغول منسوب به نژاد زردپوست در آسیای مرکزی آورده شده و در مفهوم آن آمده است که «واژهی مغول در اصل مونگْاوُل به معنی فرومانده و ساده دل است. مونگ به زبان ترکی قدیم به معنی بدبخت و در ترکی میانه به معنی رنج و غم است. مادهی اصلی این واژه در مغولی مونگ است. در فرهنگهای مغولی هیچ واژه دیگری با مادهی مونگ نیامده و نشاندهندهی آن است که این واژه غیر مغولی و نامی است که همسایگان ترک یا چینی به آنان داده بودند.»[1] به هر حال در این مجموعه منظور از کلمهی مغول همان ساکنان قارهی آسیا میباشد. ولادیمیر تسوف درباره جایگاه اولیه و چگونگی امرار معاش و زندگی این قبایل مینویسد: «دربارهی اقوام ساکن مغولستان و خاستگاه نخستین آنها مطالب گوناگونی در کتب تاریخ مغول آمده است که اغلب با یکدیگر هماهنگی ندارد. برخی پژوهشگران تاریخ مغول بر این عقیدهاند که مغولهای حقیقی بدون شک از تایگا یا جنگلهای سیبِری آمدهاند که جایگاه حیوانات خزپوش مانند خرس و کفتار و روباه و سنجاب بوده است، زیرا افسانههایی که در مورد نژاد مغولان در تاریخ سرّی تجسّم یافته و در عصر امپراتوری و کشورگشایی تنظیم شده، حکایت از این دارد که نژاد مغولان از یک گرگ نر و یک گوزن ماده پدید آمده است. دیوید مورگان بر این باور است که زادگاه مغولان که در سرزمین کنونی جمهوری مغولستان قرار داشته است، در منتهیالیه شرقی کمربند پهناوری از مراتع استپی واقع بوده است که در سمت راست غرب تا دشت مجارستان گسترش یافته، از شمال به جنگل غیر قابل نفوذ سیبری، از جنوب به صحرا و در فراسوی آن به سرزمینهای متمدن یکجانشین که مهمتر از همهی آنها به کشور چین محدود میشد. قبل از ظهور چنگیزخان و تشکیل امپراتوری بزرگ مغولان، ایرانیها و چینیها و دیگر مللِ همسایه به مغولها تاتار و تتر میگفتند و اصولاً صحبتی از مغولان در میان نبوده است. تا آن زمان میان قبایل جنگ و ستیز برپا بود، گهگاه حکومت چین شمالی یا دولت کین برای حفظ منافع خود و جلوگیری از نفوذ بیابانگردان به سرحداتش در کار قبایل مداخله مینمود و با قبایل بزرگ از آن جمله تاتارها در ارتباط بود. برای دولت چین تسخیر سرزمین بی بضاعت مغولستان ارزش چندانی نداشت، ولی در طول تاریخ بارها چینیان از هجوم اقوام وحشی پیرامون خود بیمناک بودند و در قرن سوم قبل از میلاد دیوار چین را برای جلوگیری از تهاجم آنها ساختهاند. شکل و قامت افراد این قبایل چنین توصیف شده است: چهرهای پهن، بینی بسیار خمیده، گونههایی برجسته، دیدگانی کشیده، لبانی ستبر، ریشی کممایه، زلفهایی سیاه و خشن و پوستی سیاه که آفتاب و باد و سرما آن را سوزانیده است. قدّ آنها کوتاه، بالاتنهی آنها پهن و درشت است و روی ساقهایی قرار دارد که مانند کمان خمیده است.
کتب و منابع اصلی و مهم، یعنی تاریخ رشیدی و تاریخ سری قبایل مغولی قرن 12 را بر حسب نوع زندگی و خصوصیات اقتصاد داخلی ایشان به دو بخش تقسیم میکنند: دستهی شکارچیان بیشه نشین (هوئین ایرگان) و دستهی شبانان استپ (کاراون ایرگان). بدون تردید این ترتیب در قرن 11 نیز وجود داشته است. در این زمان قبایل بیشه نشین، نواحی دریاچهی بایکال، سرچشمهی رودهای ینیسئی و بستر ایرتیش را اشغال کرده بودند و شبانان در طول استپهای وسیع مرتفعی که بین دریاچهی کولون بوئیر و دامنههای غربی کوههای آلتایی قرار دارد در حرکت بودهاند. دستهای از مغولهای گلهدار در قسمت جنوبیتر یعنی در آن طرف صحرای گبی و در نزدیکی دیوار عظیم چین پراکنده بودهاند. یعنی قبایل مغول هم شبان و هم بیشهنشین بودند و بعضی دیگر به مناسبت این که اجدادشان شکارچی بوده و یا در نواحی جنگلی و یا در مجاورت جنگل اقامت داشتهاند به قبایل بیشه نشین بستگی پیدا میکردند. کار اصلی قبایل بیشه نشین شکار و ماهیگیری بوده است. این دسته هیچ گاه بیشههای خود را ترک نمیکردند و در کلبههای کوچکی از پوست درخت قان و یا نوع دیگر این درخت زندگی میکردند. بیابانگردان استپ اغلب به نام «دستهی ساکن در ارابههای نمدی» خوانده میشدند. جنگل نشینان حیوانات وحشی را که اغلب از نژاد گاو و بز کوهی بودند، رام میکردند و از گوشت و شیرشان تغذیه مینمودند. مغولهای بیشه نشین در حین مسافرت در جنگل برای حمل و نقل اثاثیه و پوشاک از گاوهای خود استفاده میکردند و ایشان اسب را نیز میشناختند. احتمال دارد که اسبان سواری مخصوص رؤسا و ثروتمندان و اشراف و به خصوص شکار بوده است و کلمنتس وم. بوگدانف به این نتیجه رسیدهاند که بوریاتهای شکارچی قدیمی در موقع جنگ اسب داشتهاند. مغولهای بیشه نشین از پوست حیوانات لباس میساختند، با سورتمه روی برف حرکت میکردند و شیرهی درختان را مینوشیدند. در نظر ایشان زندگی شبانان صحرانشین غیر قابل تحمل بوده است»[2]
مهمترین قبایل ترک و مغول عبارت بودند از 1- اویغورها که متمدنترین آنها بودند. 2- قوم اویرات، 3- تاتارها، 4- جلایر که بعد از تأسیس سلسلهای به نام ایلکانی یا آل جلایر نیز معروفند. 5- ترکان قَرلُق 6- قُنقُرات که بسیار خشن و خونخوار بودند. 7- قیات که طایفه چنگیزخان هستند. 8- قرقیزها 9- کرائیتها 10- مَرکیتها 11- نایمانها. در نتیجه باید گفت که در محیط مغولستان قبایل متعددی با نامهای مختلف زندگی میکردهاند که تمام آنها بعد از تشکیل یک امپراتوری گسترده تحت عنوان مغول معرفی و مشهور گردیدهاند. این قبایل تا قبل از ظهور چنگیز به صورت پراکنده میزیستند و از نظر فرمانروایی در مشرق تابعیت امپراتوران سلسلهی کین و در غرب زیر فرمان دولت قراختایی قرار داشتند، اما با تلاش تموچین و پدرش موفق شدند علاوه بر کسب آزادی، زمینه را برای یک امپراتوری وسیع فراهم آورند. بنابراین تثبیت نام و افتخار مغول مدیون چنگیزخان میباشد، وگرنه در تاریخِ چین با همان تعابیر خاص و اقوام وحشی توصیف میشدند و از نام پرآوازهی آنان خبری نبود. آن چه مسلم است مغولان در همسایگی کشور چین زندگی میکرده و ارتباطی بیشتر با فرهنگ و تمدن آنان داشتهاند. «چینیها، تاتارها را بر حسب درجهی تمدنشان به سه گروه تقسیم میکردند. تاتارهای سفید که از همسایگان آنها در پشت دیوار چین بودند و ظاهراً تمدنی قابل توجه داشتند؛ تاتارهای سیاه که در شمال صحرای گبی مانند چادرنشینان میزیستند و مبلغان نسطوری در میان آنها تبلیغ میکردند. تاتارهای وحشی که در شمال زندگی میکردند و اوقات خود را در جنگ به شکار و گردآوری میوههای وحشی میگذراندند. از این میان تاتارهای سیاه وسیعترین بخش منطقهی مغولستان امروزی را اشغال کرده بودند و به رغم تماس دائم با ملل پیشرفتهتر همچنان دستنخورده و بی تغییر باقی مانده بودند.»[3] همچنین جان من در توصیفی کوتاه از دیدگاه چینیها نسبت به آنان مینویسد: «چینیها از امپراتور گرفته تا صاحبمنصبان، تجّار، حکما و رعیتها، روشهای زندگی فرهیخته و باستانی خودشان را به عنوان فرهنگ حقیقی، و چادرنشینان را به عنوان بربرهای محض تلقّی میکردند که مظهر شهوتِ ویرانگر و حرص و طمع بودند. تقریباً به مدت 2000 سال مورخین هم از چنین برچسبهای مشابهی در مورد چادرنشینان استفاده میکردند مثل: گرگهای حریص، آزمند، سیری ناپذیر، مالاندوز، پُرتوقع، بیرحم و غیر قابل اعتماد. یک نویسندهی قرن اول میلادی نظر چینیها را در مورد بربرها به طور خلاصه این گونه بیان میکند: فرمانروایانِ خردمند، آنها را جانوران وحشی تلقی میکنند، نه با آنان ارتباط برقرار میکنند و نه آنها را مطیع خود میسازند. غیر ممکن است در سرزمین آنها کشت و زرع کرد و غیر ممکن است بر آنان به عنوان رعایا حکومت کرد. بنابراین باید همواره آنها را به عنوان اجنبی و دوستان صمیمی تلقی کرد. وقتی به شما نزدیک میشوند مجازات و تنبیهاشان کنید و هنگامی که عقب نشینی میکنند مراقبشان باشید و از آنان حذر کنید. البته چینیها ناگزیر از داد و ستد با این موجودات خوار و حقیر بودند، به این معنی که از آنان اسب خریداری میشد تا در جنگیدن علیه خودشان به کار برود، اما این رابطه با واژهی چنان پیشرفتهای چون تجارت قابل توجه نبود. چادرنشینان خراج میدادند و چینیها از سر لطف هدایایی تقدیم میکردند. وجود هر نوع رابطه دوستانه میان این دو قوم خیال خامی بیش نبود.»[4]
اصولاً از سابقه و قدمت نژاد مغول چیزی معلوم نیست و بعد از ظهور چنگیز است که برای اثبات و ریشهی تاریخی آن قوم متوسل به رؤیا و افسانه شدهاند. دکتر ابراهیم تیموری مینویسد: «بعدها پس از پیروزی چنگیزخان با توجه به افسانهی آلان قوا مغولان را به دو گروه تقسیم کردند. آنها که از «اروغ یعنی ایل طلایی» آن سه پسر بودند و از جمله عشیرهی قیات را «نیرون» یعنی فرزند روشنایی خواندند که از صلبِ طاهر ظاهر شدهاند، اشارت به صلب و بطن پاک آلان قوا – و این اقوام را اعتباری نهادند و از میان سایر قبایل چون درّند از صدف و ثمر از شجر و آن چه غیر از نیرون باشد. از سه پسران آلان قوا که به واسطهی پرتوِ نور به وجود آمده بودند پسر کوچکتر «بوذنجر» یا بودنجر نام داشت و او را جدّ هشتم چنگیزخان دانستند. خلاصه به این ترتیب با توجه به کشورگشاییهایی که بعدها نصیب چنگیزخان و جانشینان او گردید به طور غیر مستقیم مغولان را و نسل قوم او را نتیجهی تابش نور تِنگری، (تانگری به معنی آسمان و روح آسمانی است.) خدای آسمان به بطنِ پاک آلان قوا میدانند و بدین جهت آنها را سزاوار سروری و فرمانروایی میشمارند.[5] همان طور که در میان بعضی ملل پیشرفته شرق نیز داستانهایی کمابیش مشابه و یا از نوع دیگر برای توجیه حکمرانی خاندانهای حاکم ساخته و پرداخته بودند. از مطالب افسانهای فوق که بگذریم باید گفت که دقیقاً معلوم نیست نژاد قوم مغول از کجا آمده است.»[6] همچنین ساندرز در بخشی از کتاب تاریخ فتوحات مغول در مورد افسانهی نژاد مغولان مینویسد: «مدتها پیش از آن که نام مغول برای نخستین بار در سالنامههای چینی نمودار گردد، ساکنان بومی این سرزمینِ طاقتفرسا از آن جا رفته و تغییر مکان داده بودند. مغولهای حقیقی بدون شک از تایگا یا جنگلهای سیبری میآمدند که جایگاه حیوانات خزپوشی مانند خرس و کفتار و روباه و سنجاب بود. چون افسانههایی که مربوط به نژاد مغولهاست و در «تاریخ سری» مشهور تجسّم یافته و در عصر امپراتوری کشورگشایی تنظیم شده، نسل مغولها را چنین تشخیص میدهد که در سرچشمهی رود اونون در پای کوه مقدس بورقان قلدون اقامتگاه خدای آسمان، کوکو تِنگری یک گرگ نر و یک گوزن ماده همدیگر را دیدند و پسندیدند و همخوابه شدند و اجماع این دو حیوان مایهی پیدایش مغول گردید. نخستین نیای «آدمیزاد» مغولان دوبون خردمند نام داشت و با الن کوار (Alan- Koa ( زناشویی کرد که از قبیلهی جنگل نشینان کرانههای غربی دریاچهی بایکال بود. دوبون از این زن دارای دو پسر شد، ولی پس از درگذشت شوهر، زن بیوهی او سه پسر دیگر زایید و به طوری که خود برای پسران بزرگتر تعریف میکرد این سه پسر را در نتیجه آبستنی معجزآسا از تنگری خدای آسمان به دست آورده بود.»[7]
گذشته از اصل و نژاد قوم مغول، اگر از صحراگردی و شرایط سخت زندگی آنها و وجود قتل و کشتار و بیرحمی همراه با تهاجم به نواحی دیگر سخنی مطرح میگردد تنها مربوط به زمان چنگیز نیست، بلکه از دیرباز این اوصاف به صورت یک سنّت قبیلهای درآمده بود. البته ممکن است در کشورهایی چون ایران با کاربرد کلمهی مغول به سرعت واژهی خونریزی و بیرحمی در اذهان تداعی شود، ولی این صفتِ ناپسند در اکثر نواحی جهان وجود داشته و هنوز هم به اشکال و بهانههای گوناگون ادامه دارد. برای نمونه و مثال در جامعهی آن زمان میتوان به رقابت و نبردِ دو یار دیرین، یعنی تموچین و جاموکا بر سرِ قدرت اشاره کرد. «تاریخ سرّی معترف است به این که حملهی چنگیزخان با شکست مواجه شد و او ناچار به سمت اونون گریخت، ولی جاموکا هرچند جرأت نکرد به تعقیب او بپردازد، ولی انتقام وحشتناکی گرفت. به این ترتیب که پس از دستگیری شمارِ زیادی از رؤسای طرفدار چنگیزخان، دستور داد همگی را در هفتاد دیگ جوشاندند. شکنجهای ویژهی دورهی پادشاهان جنگجوی چین باستان که بار دیگر رواج یافته بود. یکی از یاران بسیار نزدیک چنگیزخان هم به نام تئودای چاقاآن اوآ به دست خود جاموکا مثله شد و سرش را به دم اسب جاموکا بستند. جامعالتواریخ نیز داستان اسیران جوشانده شده در دیگ را پذیرفته است، منتهی عکس این قضیه را میگوید که این عمل برای ترساندن دیگران توسط چنگیز انجام گرفته است.»[8] در چنین محیطی اگر چنگیز از انتقام خون پدرش نسبت به تاتارها سخن میگوید که مناسبترین کارها آن است که تمام مردانی که قدشان از محور چرخ بلندتر است بکشیم سخنی گزاف نیست. در چنین وضعی امکان هر توصیفی از چنگیز در جهت کسب قدرت وجود دارد، هرچند که «تاریخ سرّی مغولان که منبع اصلی درباره زندگی چنگیزخان است این تصویر را القا میکند که به قدرت رسیدن چنگیزخان به رغم دشمنی بعضی خانها و خیانت عدهای دیگر میّسر شده است. اما آشکار است که چنگیز در برقراری پیوندهای ائتلاف تا زمانی که در خدمت مقاصدش قرار میگرفت، استاد بوده است. وی افرادی را که زمانی به او کمک کرده بودند – بی شک در تعقیب مقاصد خودشان – به هنگامی که دیگر به آنها نیازی نداشت بدون هر گونه ناراحتی وجدان کنار میگذاشت.»[9] این روایت مورگان از سوی دیگران به طور کامل تأیید نشده است، زیرا چنگیز از دروغ و خیانت تنفّر داشت، وگرنه در سیر زندگی او شاهد آن هستیم که با وجود آن همه غنایم دچار زندگی اشرافی نشد و همچنان از رسوم کهن صحراگردی استفاده میکرد یا این که به هنگام کسب قدرت چگونه ارکان فرماندهی را بین یاران خود تقسیم کرد و حتی فرزند کسی را که در نجات دوران اسارت نوجوانیاش کمک کرده بود، فراموش نمیکند. ذکر این موارد اندکی از صفات خونریزی و بیرحمی چنگیز در چین یا ماوراءالنهر نمیکاهد و تنها برای نشان دادن برخی خصوصیات دیگر وی است. از آن جا که از قوم مغول اطلاعات اندک وجود دارد، بنابراین به شرح کوتاهی از تموچین و چگونگی قدرت گرفتن و تحکیم وحدت در این اقوام اشاره میگردد. چنگیز از همان ابتدای زندگی، خوی شخصیت خود را با کشتن برادر ناتنیاش نشان میدهد. چگونگی و علت قتل باکتار یا بکتر (Bekter) بر اساس کاری ساده و کودکانه و دزدیده شدن شکاری در زمان نوجوانی او صورت میگیرد، ولی نمایانگر حسّ تسلط جویی و صفت مشخصِ روحیه و خطوط اخلاقی او میباشد. تموچین اولین قدرتنمایی و حضور خود را در صحنهی سیاسی با شرکت در جنگ با تاتارها نشان میدهد که از آنان کینهی دیرینه به خاطر مرگ پدر و اسارت همسرش در دل داشت. دکتر ابراهیم تیموری در این باره مینویسد: «از وقایع قابل ذکر ایّام دوستی بین تموچین و طغرل (به معنی شاهین) همکاری این دو نفر در سرکوبی تاتارها است. دولت چین شمالی (امپراتوری کین) وقتی متوجه شد که تاتارهای تحتالحمایهاش زیاد نیرومند شدهاند طبق روش معمول چینیها برای ایجاد توازن به تحریک طغرل فرمانروای کرائیتها علیه تاتارها پرداخت. طغرل نیز برای گرفتن کمک به منظور سرکوبی تاتارها به تموچین تحتالحمایهی خود متوسل گردید. تموچین با نیرویی که از میان اشراف چادرنشین استپ تشکیل داده بود برای از میان بردن تاتارها به کمک طغرل شتافت و با او همکاری کرد. امپراتور کین به پاداش این خدمت به طغرل عنوان ونگ خان را داد که معادل پادشاه بود. از آن به بعد طغرل را ونگ خان (به تلفظ چینی) و یا به تلفظ مغولی آن اونگ خان نامیدند. به تموچین نیز عنوانی کوچکتر داده شد که خود نشانگر آن است که در آن ایام تموچین را زیردست و تحتالحمایهی طغرل میدانستند. با این حال این پیروزی موقعیت ممتازی برای تموچین فراهم ساخت و باعث شهرت او گردید. تموچین با اغتنام از این فرصت و به منظور هموار کردن زمینهی تحقق جاهطلبیهای آیندهی خود به فعالیتهای بی سابقهای دست زد. پس از پیروزی طغرل و تموچین بر تاتارها، طغرل شخص اول مغولستان شرقی شد و نیروی اشراف مزبور نیز به تموچینِ رهبرِ خود عنوان قاآن دادند. تموچین با قبول این عنوان نام مغول را بر قوم خود و اقوام دیگری که به او پیوسته بودند، نهاد و خویشتن را جانشین «قوتیله قاآن» خواند و مدّعی شد که از دودمان این پادشاه میباشد. این پیروزی بر تاتارها و همچنین بر مرکیتها که هرچند با کمک دیگران صورت گرفت اعتبار و حیثیت تموچین را بیش از پیش بالا برد و زمینه را برای دست زدن به کارهای بزرگتر از طرف او هموار کرد.»[10]
دستیابی به این موقعیت برای تموچینِ زیرک و با هوش کافی نبود و با استفاده از فرصتهای تازه به دنبال اهداف بالاتر قدم برداشت. در این باره ساندرز از اختلاف وی با وانگ خان و کسب بهانه مینویسد: «وفاداری مشترک آن دو تن، هماکنون در نتیجهی طرز رفتار وانگ خان متزلزل شده بود، زیرا این امیرِ پیر و ضعیف و سست رأی، چند بار نسبت به شریک خود، اگر نگوییم خیانت، باید بگوییم حق ناشناسی نشان داده بود و چنین حرکاتی نمیبایست از یک «برادر خوانده» سر بزند. چنگیز خشم خود را پنهان میداشت تا هنگامی که پسر وانگ خان از دادن دختر خود به جوجی پسر چنگیز خودداری کرد. این سرزنش و اهانتِ علنی برای چنگیز بسیار دردناک بود. هنگام گسیختگی به زودی فرا رسید؛ دو رقیب آماده شدند تا بر سر تفوق و برتری با هم بجنگند.»[11]
[1] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص124
[2] - نظام اجتماعی مغول (فئودالیسم خانه به دوشی)، ولادیمیر تسوف، ترجمه دکتر شیرین بیانی، چاپ چهارم، 1386، برگرفته از صفحات 9 و 57
[3] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 124
[4] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 60
[5] - در پاورقی صفحه 30 کتاب مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران در باره واژه تِنگری یا تنکری چنین آمده است: «تنکری در زبان ترکی – مغولی به معنای خدای متعال نیز میباشد و احتمال دارد حتی ریشه کلمه تانری یا تاری باشد در ترکی امروزی نیز در ایران به معنای خداوند است.»
[6] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 13
[7] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 52
[8] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، ص 66
[9] - ایران در قرون وسطی، دیوید مورگان، مترجم عباس مخبر، چاپخانه وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، 1373، ص 74
[10] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 38
[11] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، ص 57
12 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 147