همان گونه که در شرح حال چنگیز اشاره گردید و اختلاف نظر در زمان تولد و یا مرگ وی وجود داشت، در مورد تعیین جانشین او نیز همین حالت دیده میشود. اصولاً در طول تاریخ مسألهی جانشینی برای حاکمان اهمیت فراوان داشته است، زیرا همواره شاهد آن هستیم که با وجودِ آینده نگری و انتخاب جانشین همواره تنش و درگیری بین بازماندگان شکل گرفته تا چه رسد به عدم انتخاب که مشکلات افزایش یافته و گاه به نابودی سلسله و حکومتی منجر شده است. چنگیزخان به این امر واقف بود و حتی میخواست قبل از نبرد با خوارزمشاهیان و به توصیهی همسرش جانشینِ خود را معین کرده باشد، ولی به دلیل چالش و تنشهایی باعث تعویق آن گردید.[1] در توصیف این وضعیت رنه گروسه مینویسد: «نبرد خوارزم نقطهی عطفی در زندگی فاتح مغول بود و تا آن لحظه او از زادگاهش مغولستان پا فراتر نگذاشته بود. حتی ناحیهی پکن هم که در آن جنگیده بود به نوعی جزو استپهای مغول محسوب میشد و حال که در جوارِ سرزمینهای اسلامی به دنیای ناشناختهای پا میگذاشت نوعی ترس و دلهره در اطراف خویش احساس میکرد که تاریخ سرّی شرح داده است. یسویی زیبا یکی از همسران سوگلی وی از او پرسید اگر پیشآمدِ نامساعدی روی دهد چه کسی باید جای او را بگیرد. چنگیزخان بدون آن که خشمگین شود پاسخ داد: پرسش عاقلانهای است و هیچ گاه این مطلب به خطا مطرح نشده است، سپس بی درنگ موضوع را با پسر بزرگش جوچی در میان نهاد. جوچی سکوت کرد، اما پسر دومش جغتای که از برادر بزرگ خود نفرت داشت با خشم پرسید: میخواهی میراث را به او بسپاری؟ و بدون هیچ ملاحظهای یادآوری کرد که ریشهی جوچی بیش از یک شکّ و تردید ساده است. آیا جوچی پسر چنگیزخان بود یا پسر رئیس یک قبیلهی مرکیت که مادرش را دزدیده بود؟ او را از سرزمین مَرکیتها برایمان سوقات (ترکی و مغولی و در فارسی سوغات) آوردهاند و نمیتواند فرمانروای ما باشد. جوچی خشمگین از این اهانت، از جا جست و گریبان جغتای را گرفت و به نوعی قضاوت اسلحه را پیشنهاد کرد تا معلوم شود کدام یک تیراندازی ماهرتر است. اگر تو مرا شکست دادی انگشت شستم را قطع کن و اضافه کرد با هم کشتی میگیریم اگر تو مرا انداختی قول میدهم طوری بیفتم که دیگر بلند نشوم و کشمکش آغاز شد. موکالی و موئورچو سعی کردند آنها را از هم جدا کنند، اما چنگیزخان در سکوت نگاه میکرد. سرانجام یکی از خدمتکاران پیرِ فاتح مغول، کلمات لازم را برای ختم غائله پیدا کرد. این شتاب برای چیست، جغتای؟ خان روی تو حساب میکند. پیش از تولد شما مغولستان در آشوب و هرج و مرج دست و پا میزد، همه جا جنگ بین قبایل به چشم میخورد، در هیچ نقطهای امنیت وجود نداشت، از این رو مرکیتها مادرت را دزدیدند. تو با این حرفها به مادرت اهانت میکنی. او چون خورشید پاک است، چگونه در مورد او میتوانی این حرفها را بزنی؟ و چنگیزخان سرانجام سکوت را شکست و به جغتای یادآور شد که جوچی همچنان فرزند ارشد است.
جغتای که اندکی آرامتر شده بود، گفت: ما هر دو ارشدیم و فداکاری خود را به تو اثبات خواهیم کرد. بعد برای خروج از بن بست پیشنهاد کرد جوچی و او مشکلات و مسائل فیمابین خود را با داوری برادرشان اوقدای حل کنند که به سخاوت و درایت شهرت داشت. اگر تاریخ سرّی را بپذیریم، قرار بر این شد اوقدای بدون میانجی تنها از چنگیزخان دستور بگیرد. گویا اوقدای برتر از برادرانش میشد و به صورت جانشینی از پیش تعیین شده درمیآمد. طبق همان متن، جغتای که همواره لطف زیادی به اوقدای داشت قاطعانه پیشنهاد کرد اوقدای با آن که از او کوچکتر است جانشین پدرشان شود و جوچی ناراحت از شکّی که همچنان نسبت به تبارش وجود داشت این پیشنهاد را پذیرفت. با این حال چنگیزخان متوجه شد که تیرگی رابطه و دشمنی بین پسرانش بعد از مرگ او مشکلات وحشتناکی به وجود خواهد آورد. تاریخ سری این نصایح عاقلانه را در دهان او میگذارد؛ احتیاجی نیست شما با هم متحد باشید، دنیا به حدّ کفایت وسعت دارد که هر یک از شما بر سرزمینی حکمرانی کنید. اعقاب خاندان قدیم سلطنتی مغول، خانوادهی آلتان و کوچار را مثال زد که کشمکشهای خانگی از تخت سرنگونشان کرد. سپس دست کم اگر حماسهی مغول را باور کنیم جانشینی خود را به اوقدای داد و تولی چهارمین و جوانترین برادر قول داد او را کمک کند. اگر خواب ماند بیدارش کند و در صورت لزوم وظایف و تکالیفش را به او یادآور شود و با جان و دل تحت فرمان او بجنگد. با این همه به نظر میرسد تاریخ مغولی، رویداد این قضیه را کمی پیش انداخته است، آن جا که میگوید چنگیزخان گفت: اگر نوادگان اوقدای برای حکومت نالایق بودند فرمانروایی باید به نوادگان شاخهی دیگر پسرانش منتقل گردد.
البته لازم به ذکر است که اختلاف جوچی با جغتای پایان نیافت و به هنگام تسخیر گورگنج یا اورگنج پایتخت خوارزم دوباره این اختلافات بروز کرد. برای تسخیر این شهر چنگیزخان ناچار شد سه پسرش جوچی، جغتای و اوقدای را علاوه بر بوئورچو، تولون چِربی (متصدی امور خدمه)، اوسون نویان، و کادا آن به محل گسیل دارد. در طول این محاصرهی سخت جوچی نشان داد که فرماندهی حقیر است. مجادلهی خود را با جغتای از سر گرفت که همواره به شدّت شجره و نسب او را به باد انتقاد میگرفت. در طول شش ماه چنگیزخان برای خاتمه دادن به این اختلافات و برقراری وحدت فرماندهی آنها را یکی پس از دیگری زیر فرمان اوقدای قرار داد که با این ترتیب بیش از پیش چهرهی یک جانشین را به خود گرفت و اوقدای با خلق و خوی ملایم خویش موفق شد بین دو برادر آشتی برقرار کرده و با سعی و جدیّت فراوان انضباط را در سپاه مغول برقرار نماید. تاریخ سری مشاجره و جدال میان جوچی و جغتای و سرانجام قرار گرفتن آنان زیر فرمان اوقدای را مانند رشیدالدین فضلالله شرح نداده است، بلکه پس از تسخیر اورگنجی (اورگنج)، سه شاهزاده مردم سرزمینها را بین خود تقسیم کردند بدون آن که سهمی برای پدرشان در نظر بگیرند. به هنگام بازگشت، چنگیزخان با خشم فراوان به مدت سه روز از پذیرش آنان خودداری کرد و لازم شد بوئورچو، موکالی و چیکی کوتوکو برای آنان پادرمیانی کنند که تسخیر اورگنجی به قدرت و اعتبار ما افزوده، سارتاقول مغلوب شده و سپاه عظیم تو غرق در شادمانی است. پس چرا خشمگینی خان؟ پسرانت به خطای خود پی برده و به شدت از کردهی خود پشیمانند. سخاوتمند باش و آنها را عفو کن. چنگیزخان متأثر از این سخنان، سه شاهزاده را پذیرفت. چون هر سه نفر با عرقِ شرم بر پیشانی و در حالی که جرأت حرکت نداشتند در مقابل پدر صف کشیدند. سه اسلحهدارِ ویژه کونگ قای، کُنگ تاقار و چورماقان به نوبه میانجیگری کردند: همچون شاهینهای جوان به هنگام شکار سه شاهزاده آمدهاند تا رسم جنگاوری بیاموزند، حال که بازگشتهاند آنها را میرانی؟ از طلوع سپیده تا غروب آفتاب، دنیا-دنیا دشمن رو به ما دارند. به سان سگهای درندهی تبتی به هنگام شکار، رهایمان کن تا بر آنان بتازیم و به یاری آسمان و زمین این دشمنان را نابود خواهیم کرد. برایت طلا و نقره و ابریشم و ثروت خواهیم آورد. برایت اقوام و سرزمینها را فتح خواهیم کرد. میخواهی برایت به کلیبهی باکتا (خلیفه بغداد) حمله کنیم؟ این سخنان قلب فاتح را نرم کرد. برای ابراز رضایت از سه خورجین خود کونگقای و کونگ ناقار را در سلک ملازمان شخصی خویش درآورد و همان لحظه به چورقانان مأموریت داد برای نبرد با خلیفهی بغداد حرکت کند، ادعایی که در واقع امر تاریخش به عقب برده شده است.
رنه گروسه سیر تحولات جانشینی را بر مبنای سنّت مغول تا واقعیت دارای ابهام میداند. او برای روشن شدن موضوع چنین مینویسد « بر اساس سنّت مغول پس از مرگ چنگیزخان نیابت سلطنت به جوانترین پسرش تولی واگذار شد؛ و او بود که در بهار سال 1229م قوریلتای سران قبایل را در قصبهی کودهئه آرال (جزیره بایر) در ساحل کرولن به منظور انتخاب خان بزرگ تشکیل داد. همچنین باید این گواهی تاریخ سری را که رشیدالدین فضلالله نیز تأیید کرده است را باور کنیم که چنگیزخان اوقدای را به جانشینی خود انتخاب کرد. البته اگر روایت رشیدالدین فضلالله را باور داشته باشیم به تولی تمایل بیشتری داشت لازم بود برای پیشگیری از یک تفرقهی مخاطرهآمیز، یهلیو چوتسای مشاور ختایی چنگیزخان، خودش در کار مداخله کند. یهلیو چوتسای به تولی یادآور شد که پدرش اوقدای را به جانشینی برگزیده است و او نه تنها باید به این انتخاب احترام بگذارد، بلکه باید در تحقق آن کوشا باشد. تولی مطیع این توصیه شد و آخرین خواستهی چنگیزخان یعنی گزینش اوقدای را اعلام داشت.
مشکل میتوان مفهوم دقیق گردهمایی قبایل یا قوریلتای را برای جانشینی درک کرد. دو سال فترت (تابستان 1227- بهار 1229م) میان سلطنت دو شاه، یعنی از مراسم سوگواری و تدفین تا انتخاب اوقدای، حد فاصلی که طی آن تولی نیابت سلطنت را داشت، این حق را میدهد که گمان کنیم چنین فاصلهی زمانی مدیدی خالی از تحرکات و دسایس نبوده است. این درست است که اوقدای برگزیدهی پدر بود، ولی سنّت مغول نه تنها نیابت سلطنت، بلکه فرمانروایی بر اونون کرولن و تولای علیا و قسمت اعظم سپاه مغول را در اختیار تولی قرار میداد که عنوان اوتچیگین را داشت. آیا این ترفندی از جانب این شاهزادهی نورچشمی بود؟ شرح رشیدالدین فضل الله بیشتر متمایل به این جنبهی قضیه است. از سوی دیگر رشیدالدین فضلالله نیز چون یوانشی و سایر تاریخنگاران ایرانی و چینی روی امتیازات تولی تکیه کردهاند و مدارک باقی مانده در دربار قوبیلای و هولاکو این برتریها را به ما منتقل کردهاند. آیا این پرسش پیش نمیآید که منابع و مآخذ چینی و ایرانی قصد حفظ محبوبیت تولی را داشتهاند تا برای جانشینی نوادگان او حقانیتی به وجود آورند؟ در این زمینه اوقدای را میبینیم که به لطف و اصرار و حتی رأی تولی، به صورت خان مغول درمیآید. شاید بیمناسبت نباشد در این جا پیشاپیش مونگکا و قوبیلای را به خاطر آوریم. به هر حال شاهزادگان به پیشنهاد تولی برای پذیرش تخت مغول از اوقدای دعوت کردند، ولی او مدتها از پذیرش این پیشنهاد عذر خواست و گفت: تولی که هیچ گاه از کنار پدرشان دور نبوده است بیش از دیگران در جریان نقشههای او بوده و از این رو برای ادامهی راه پدر مناسبترین فرد است. چهل روز تمام طول کشید تا او را راضی کردند و سرانجام از سوی برادر ارشدش جغتای و عمویش تموغه اوتچیگین بر تخت نشست. تولی جام را به او تقدیم داشت و تمامی حضار به نشانه تسلیم و احترام کلاهها را از سر برداشته، کمربندها را روی دوش انداختند و سپس به سنّت مغول با نُه بار خم کردن زانوها به عنوان خاقان (قاآن ) یعنی خان بزرگ به اوقدای احترام کردند. بر اساس متون چینی این واقعهی رسمی در سیزدهم سپتامبر 1229م به وقوع پیوست. شاید لازم باشد یک بار دیگر از خود بپرسیم، آیا نویسندگان منابعی که در اختیار ما است نقطه نظرهای ویژهی حاکم بر شرایط و اوضاع محیط خود را ننوشتهاند؟ متن مغولیِ تاریخ سری تاریخ سال موش را دارد که دست کم و به عقیدهی عموم سال 1240م و زمان فرمانروایی اوقدای است و از این رو تعجبی ندارد که میبینیم روی حقانیت و مشروعیت انتخاب اوقدای با توجه به نظر خود چنگیزخان اصرار میورزد. در حالی که برخلاف آن جامعالتواریخ مدتها پس از این رویداد به زور سعی در مشروعیت دادن به انتقال قدرت از خانواده اوقدای به خانواده تولی دارد. چون در دربار خانهای ایران به سر میبرد که از نوادگان تولی هستند و اصرار او روی این نکته که قسمت اعظم سران حاضر در قوریلتای انتخاب تولی را ترجیح میدادند و به خاطر اقدام و لطف خالصانهی او بود که اوقدای سرانجام انتخاب شد نیز از همین امر ناشی میشود. اگر روایت تاریخنگاران ایرانی را باور داشته باشیم اوقدای انتخاب خود به فرمانروایی را مدیون نفوذ یهلیو چوتسای است که در تمام طول سلطنتش نیز همواره نفوذی عمیق در سیاست امپراتوری داشت و سعی میکرد اصول سلطنت موروثی و ادارهی امور به شیوهی چینیها را وارد سنّت مغول کند. تونگ کیین کانگ مو این کلمات را از زبان او میگوید که یک امپراتوری را به سادگی سوار بر اسب میتوان گشود، ولی حکومت کردن به هیچ وجه سوار بر اسب ممکن نیست. با این تلقی بود که اوقدای در نقطهای (مسلماً منتخب چنگیزخان) برای خود پایتخت یا به عبارت ترک و مغول، اردوبالیغی (شهر دربار) بنا کرد. این شهر بعدها به قراقروم معروف شد که چینیها آن را هولین نامیدند. باید یادآوری شود که این محل درست در منطقهی اردوبالیغ قدیمِ خاقانهای اویغور سدههای هشتم و نهم میلادی بود که قرابالقاسیون (سیاه شهر) کنونی است. محلی که اقامتگاه دایم اسلاف اویغورها یعنی خاقانهای سلسلهی توکیو پیش از سدههای میانی بود. همچنین میبینیم ناحیهی قراقروم که برای حکومت مغولستان انتخاب شد به طور محسوسی در مرکز این امپراتوری قرار دارد و افزوده بر این بین سرچشمههای اونون و کرولن زادگاه چنگیزخان و تیولهای اوقدای در سواحل ایرتیش سیاه و ایمیل است. برای آن که از علاقه و شاید اجبار از جانب تولی در تفویض انتقال قدرت وجود داشته باشد به این روایت میتوان اشاره کرد که اوقدای پس از نبرد با کینها و فتح هونان به شدت بیمار شد و به مغولستان بازگشت. تاریخ سری میگوید ارواح خبیثهی آب و خاکِ سرزمین کینها از او انتقام گرفتند. اما تولی داوطلبانه حاضر شد پیشمرگ برادر شده و به جای او انتقام ارواح خبیثه را تحمل کند. جادوگرانی که برای شفای اوقدای فرخوانده شده بودند تا با افسون خود او را از مرگ نجات دهند، ظرفی چوبی و پر از آب جادویی همراه داشتند. تولی به عنوان پیشمرگ اوقدای مایع کُشنده را سر کشید در نتیجه چند روز بعد اوقدای شفا یافت و تولی به سوی مرگ رهسپار شد. داستان این فداکاری مو به مو در تاریخ سری و جامعالتواریخ نقل شده استف ولی جوینی مرگ تولی را به علت نوشیدن این معجون نمیداند و مینویسد او به علت زیادهروی در میخوارگی دو- سه روز پس از بازگشتن از چین (نهم اکتبر 1232م) مُرد. در آن زمان فقط سی و نه سال داشت. جوینی در ادامهی ماجرا میگوید اوقدای پس از مرگ این برادر محبوب و مورد علاقهاش برای تسلای غم سنگین خویش به الکل پناه برد و هربار که سیاه مست بود به یاد تولی اشک از چشمانش سرازیر میشد.»[2]
درباره انتخاب چنگیزخان که چرا پسر سوم خود را برای جانشینی برگزید دلیل موثقی وجود ندارد. برخی انتخاب اوگتای را به دلیل سازگاری بیشتر و عدم تعصب و سخت گیری او میدانند، زیرا جغتای بسیار متعصب و سختگیر نسبت به قوانین یاسا و کشتار بود. البته اوگتای نیز فردی شایسته و لایق نبوده است و رشیدالدین فضلالله درباره او مینویسد: «قاآن به غایت شراب دوست و مدمنالخمر (دائمالخمر) بود و افراط در آن باب کردی. روز به روز ضعیفتر میگردید، چندان که مقرّبان و نیکخواهان او سعی میفرمودند تا منع کنند، میسّر نمیشد و علیرغم ایشان بیشتر میخورد. جغتای امیری را به اسم شحنگی جهت محافظت او معین گردانید تا نگذارند که زیاده از چند کاسهی معیّن بخورد و چون از فرمان برادر تجاوز نمیتوانست کرد به جای کاسه کوچک، کاسه بزرگ میخورد تا به عدد همان باشد.»[3] در این رابطه دکتر شیرین بیانی یکی از دلایل تمایل چنگیز به اوکتای را ناشی از دوراندیشی او در حکمرانی آینده در مقابل فرهنگهایی چون ایران میداند و مینویسد: «صلاح چنین بود که شخصیتی ریاست این منطقه (ایران) را به عهده بگیرد که پس از خاتمهی پیروزیها با مسلمانان به نرمی و با روش خود آنان عمل کند وگرنه هر زمان امکان بلوا میرفت و محتمل بود که ارکان قوام نیافتهی امپراتوری متزلزل شود. چنگیز شخصاً در طول زندگی پر فراز و نشیب خود و در مواقع خطیر ثابت کرده بود که باید شرایط مکان و زمان را با حزم و دوراندیشی در نظر گرفت و در موقع لزوم از اغماض و چشم پوشی دریغ نکرد و گهگاه از کنار سنّت و قانون با احتیاط گذشت. یکی از اسرار موفقیتش همین انعطافهای گاه و بیگاه در زیر لفاف استقامت و خشم بی امان بود. پس میتوان چنین انگاشت که در انتخاب جانشین نیز رعایت این نکات حسّاس را برای اداره و حفظ امپراتوری نوپا و پهناور از نظر دور نداشته است.»[4]
برای آن که تا حدودی مسألهی انتخاب اوکتای نسبت به جانشینی و تمایل اولیهی چنگیز روشنتر شود به روایت دکتر ابراهیم تیموری به هنگام حمله به خوارزمشاه بعد از مشاورهی همسرش اشاره میگردد: «چنگیزخان بلافاصله در مورد این موضوع نظر جوجی پسر ارشد خود را پرسید؟ جوجی سکوت کرد و چیزی نگفت. جغتای دومین پسر که از جوجی بیزار بود با تندی از پدر پرسید، آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ جغتای بدون پردهپوشی به پدرش یادآوری کرد که اصل و نسب جوجی مورد تردید است. جوجی پسر چنگیزخان میباشد یا پسر رئیس مرکیتها که مادرش را به اسارت گرفته بود؟ او از سرزمین مرکیتها آمده است او نمیتواند فرمانروای ما باشد! جوجی از این موضوع ناراحت و خشمگین گردید و بین او با جغتای کار به مشاجره و منازعه کشید. از آن جا که هر دو تیراندازی ماهر بودند حتی میخواستند در این باره به نوعی زورآزمایی متوسل شوند. با آن که چنگیزخان شاهد این بگومگو بود سکوت نمود، ولی بعضی از اطرافیان دو برادر را جدا کردند و به جغتای تفهیم نمودند که با توجه به اوضاع آشفته و نا امنِ دوران قبل از به قدرت رسیدن چنگیزخان وقایعی مانند ربودن مادر آنها توسط مرکیتها زیاد اتفاق میافتاده است و در هر حال به میان کشیدن این موضوع با چنان لحنی توهین به مادر خودش میباشد. وقتی چنگیزخان سکوت خود را شکست و خاطرنشان ساخت که جوجی پسر ارشد او میباشد، جغتای آرام شد و اظهار نمود ما هردو پسران بزرگتر هستیم و اخلاص و فداکاری خود را به تو نشان خواهیم داد. جغتای ضمناً پیشنها نمود او و جوجی در مواقعی که با هم اختلاف پیدا کردند به نظر و حکمیت برادرشان اوگتای که به ملایمت و بلندنظری شهرت داشت مراجعه خواهند کرد. به همین جهت وقتی به هنگام محاصره و تصرف گرگانج بین جوجی و جغتای اختلاف بروز کرد چنگیزخان فرماندهی کل سپاه را به اوگتای داد و دو برادر بزرگتر را مجبور به اطاعت نمود. بنا به نوشتهی همان تاریخ سرّی مغولان ظاهراً جغتای که به اوگتای بیاندازه علاقه داشته است پیشنهاد کرده بود که اوگتای با وجود آن که کوچکتر است جانشین پدر گردد و جوجی نیز با وضع و موقعیتی که داشت این نظر را ناچار پذیرفته بود. به روایت رشیدالدین فضلالله، چنگیزخان مدتها درباره این که تخت و قاآنی را به اوگتای یا به تولوی بدهد میاندیشیده و ظاهراً چون طبق عادت و رسم قدیمی مغولان میبایست یورت و مقام اصلی و خانه پدر را به پسر کوچکتر داد، ابتدا در نظر داشته است که تولوی را جانشین خود کند، اما بعد گفته بود کار تخت و پادشاهی کاری مشکل است و در نتیجه اوگتای را برای جانشینی خود مناسبتر دیده بود. احتمالاً چنگیزخان در این باره با یه لیو تسای مشاور ختاییالاصل خود نیز مشورت نموده بود و این مرد نیز نظرِ خان را مبنی بر انتخاب اوگتای به جانشینیاش تأیید کرده بود. در نتیجهی این اختلافات تعجبی نخواهد بود که بعدها شاهزادگان و اشراف مغول وقتی متوجه شدند که در میان فرزندان و نوادگان اوگتای مرد صلاحیتداری وجود ندارد تاج و تخت سلطنت را به یکی دیگر از نوادگان چنگیزخان یعنی منگو پسر تولوی انتقال دادند.»[5]
از آن جا که یکی از منابع مهم دوران مغول کتاب رشیدالدین فضلالله میباشد به دیدگاه وی در مورد مسألهی جانشینی چنگیزخان اشاره میگردد. «اوکتای قاآن پسر سوم چنگیزخان است و خاتونِ او بورته فوچین که مادرِ پنج پسر و پنج دختر معتبر بوده، از قوم قنقرات دختر دی نویان. نام اوکتای در اول .... بوده، او را خوش نمیآمد و بعد از آن نام او اوکتای کردند و معنی این لفظ عروج باشد بر سربالا. و به عقل و کفایت و رأی و تدبیر و ثبات و وقار و جوانمردی و عدل گستری معروف و مشهود بوده، ولیکن عشرتدوست و شرابخوار بوده و بدان سبب چنگیزخان احیاناً او را بازخواست و نصیحت فرمودی و چون چنگیزخان احوال فرزندان را تجربه کرده بود و دانسته که هر یک لایق چه کارند، در حالِ تختِ قاآنی تردیدی داشته، جهت اوکتای قاآن میاندیشید و گاهی جهت پسر کوچکتر تولوی خان فکر میکرده و اگرچه عادت و رسم مغول چنانست از قدیم، باز که یورت و مقام اصلی و خانهی پدر، پسر کوچکتر داند، بعد از آن گفته که کار تخت و پادشاهی کار مشکل است، اوکتای بداند و آنچ خلاصه است از یورت و خانه و اموال و خزاین و لشکر که من اندوختهام جملهی تولوی بداند و به هر وقت که در آن باب با پسران مشورت کردی، چون رأی پدر چنان میدیدند، به تمامت بر آن متفق میشدند و تقویت آن میکردند و آخرالامر چون او را در ولایت تنکقوت مرض طاری شد – چنانچ گفته آمد – خلوت ساخت و او را ولیالعهد گردانید، تخت و قاآنی بر وی مقرّر داشت و نیز هر پسری را راهی معین گردانیده، فرمود که هر که را دلخواه ... به جوجی پیوندد و هر که خواهد که یوسون و آداب و بیلکها نیکو بداند، پیش جغتای رود و هر که را میل به جوانمردی و سخاوت باشد و نعمت و اسباب خواهد به اوکتای تقرّب جوید و هر که خواهان شجاعت و نامآوری و لشکر شکنی و ملک گیری و جهانگشایی باشد ملازمت تولوی نماید. و نیز پسران و امرا و لشکرها تعیین کرده و چنانچ در داستان او ذکر رفت، به هر یک از ایشان قسمتی معین علیحده داده.»[6]
میدانیم که این اختلافات بر سرِ جانشینی تنها شامل فرزندان بورته میباشد، زیرا فرزندان دیگر چنگیزخان از آن موقعیت محروم شده بودند. «چنگیزخان زنان جاریهای زیادی داشت. بنا به روایت جامعالتواریخ پنج زن مهم چنگیز عبارت بودند از برته فوجین، قلان خاتون، بیسوکات، کونجوخاتون و بیسولون. پسران چهارگانه چنگیز که مصدر امور شدند از همسر اولش برته فوجین بودند. او فرزندان خود را که از مادران چینی بودند از حق سلطنت محروم کرد. او سی فرزند بعد از خود به جای گذاشت. چهار فرزند او در حیات پدر به ادارهی جامعه مکلّف بودند. جوچی در دربار به کارهای مربوط به شکار رسیدگی میکرد. جغتای به امور مربوط به عدالت (یاسا)، اوگتای به امور مالی و تولوی به کارهای نظامی میپرداخت. سهم فرزند بزرگش جوچی از امپراتوری شامل سیبری غربی، دشت قبچاق و خوارزم تا سواحل دریای سیاه بود. جغتای فرزند دوم از ماوراءالنهر تا ترکستان غربی را صاحب شده بود. اوگتای سومین فرزندش با تصمیم قوریلتای به مقام خان بزرگ انتخاب شد. به تولوی فرزند کوچک نیز قلمروهای مرکزی امپراتوری مغولستان داده شد.»[7]
در موضوع جانشینی چنگیزخان و اختلاف بین چهار پسر او نام جوجی فرزندِ بزرگِ بورته بسیار مطرح شده است که پدر واقعی او کیست؟ جوجی به یقین فرزند واقعی چنگیز نیست، زیرا زمان تولد وی بعد از آزادی مادرش از اسارت مرکیتها بوده و نام جوجی به معنی مهمان نورسیده به وی اطلاق شده است.[8] البته باید گفت که چنگیز وی را به فرزندی پذیرفته بود، ولی تولد چنین فرزندانی در جامعهی صحرا گرد مغول که جنگهای ممتد رواج داشته است امری معمول و عادی به نظر میرسیده است، زیرا «در نزد مغول به مسألهی دیگری برمیخوریم و آن حرامزادگی فرزندان است. در بین قبایل و ایلات پیوسته جنگ و جدال وجود داشت و قوم فاتح قبیلهی مغلوب را غارت میکرد. از جمله غنایمی که بسیار گرانبها و ارزنده بود، زنان و دختران زیبا و شاداب بودند که چه بسا این زنان به هنگام اسارت باردار بودند. فرزندان این زنان که در قبیلهی مهاجم به دنیا میآمدند جزء افراد آن قبیله محسوب نمیشدند و پس از این که به سن رشد میرسیدند آنان را طرد میکردند تا بروند و قبیلهای جداگانه برای خود فراهم آورند. این از نظر حفظ اصالت و پاکی قبایل بود، ولی در تاریخ به استثناهایی در این مورد برمیخوریم که مهمترین نمونه را در زندگی خود چنگیز مییابیم. تصور میرود که دلیل این امر استثنایی علاقه و احترامی بوده که خان مغول برای همسرش برته قائل بوده است. میدانیم که این زن به دست مارکیتها اسیر شد و چیلگار یکی از رؤسای آن ایل او را تصاحب کرد. برته به هنگام اسارت باردار شده بود. پس از آن که چنگیز او را آزاد کرد پسری به دنیا آورد که جوجی نامش نهادند و همو فرزند ارشد چنگیز شناخته شد. هنگامی که خان مغول به امور جانشینی خود رسیدگی میکرد، جغتای فرزند دوم وی چنین گفت: پدر، تو جوجی را طلبیدهای. آیا میخواهی او را جانشین خود کنی؟ ولی او از قبیلهی مارکیت است. آیا ما به خود اجازه میدهیم که وی بر ما حکومت و فرمانروایی کند؟ با وجود اعتراض و مخالفت برادران به دستور چنگیز، جوجی برادر ارشد و قانونی سایر فرزندان او شناخته شد، ولی جانشین پدر نشد.»[9]
از آن جا که جوجی یکی از فرزندان ارشد خان بزرگ محسوب میشده است و چنگیز نیز در مراحل مختلف آن را اعلام کرده و قسمت بزرگی از سرزمینهای متصرفی را به روایت جوینی از حدود قِیالیغ و خوارزم تا اقاصی سَقسین و بلغاز و از آن جانب تا آن جا که سُم اسب تاتار رسیده است به او سپرده بود، شرحی کوتاه از وی لازم به نظر میرسد. رشیدالدین در توجیه و زیبایی آن میهمان نورسیده مینویسد: «پسر بزرگتر جوجی بود که تمامت پادشاهان و شهزادگان که در دشت قبچاقاند از نسل ویاند. و چنان تقریر میکنند که در وقتی که چنگیزخان با قوم مرکیت جنگ کرد و ایشان غالب آمدند، برته فوجین به جوجی حامله بود. قوم مرکیت او را به غارت ببردند و به جهت آن که در آن وقت میان مرکیت و اونک خان صلح بود او را پیش اونک خان فرستادند. اونک خان او را عزیز و محترم میداشت و بنا بر دوستی قدیم که با پدر چنگیزخان داشته و آن که چنگیزخان را فرزند میگفته، به نظر عروس بر او نگاه کرد و امرای او گفتهاند: چرا او را نمیستانی، جواب داده که عروس منست، از مروّت و مردمی دور باشد به نظر خیانت بر وی نگاه کردن. و چون چنگیزخان از آن حال خبر یافت سبا را که جدّ سرتاق نویان بوده، از قوم جلایر، پیش اونک خان فرستاد و آن خاتون را طلب داشت. اونک خان او را مراعات کرده به وی سپرد. چون روی به خدمت چنگیزخان نهادند در راه جوجی به وجود آمد و جهت آن که راه مخوف بود و مجال مقام و ترتیب گهواره نه، سبا قدری آرد خمیری نرم کرد و او را در آن پیچیده و در دامن خود گرفت و به آزرم بیاورد تا اعضای او درد نیاید و نام او بدان سبب جوجی کردند که ناگاه در وجود آمده.»[10]
در هر صورت خواه از جانب پدر یا توطئهی برادران جوجی عمری طولانی نیافت و قبل از مرگ چنگیز از دنیا رفت. یکی از این موارد روایت دکتر ابراهیم تیموری است که با کمک و نقل از بارتولد مینویسد: «به روایت جوزجانی، جوجی چنان به سرزمین قپچاق علاقهمند شده بود که گمان میبرد در همهی جهان زمینی از این نزهتر و هوایی از این شهر خوشتر نتواند بود. جوجی از این که پدرش آن همه مردم را به قتل رسانده و آن قدر شهرها را ویران ساخته ناراحت بود و به نزدیکان خود میگفت: چنگیزخان دیوانه شده است. بدین جهت در صدد بود پدر را در شکارگاه هلاک کند و با کمک مسلمانان به عمران و آبادی بپردازد، اما جغتای از این اندیشهی برادر با خبر شد و پدر را مطلع گرداند. چنگیزخان نیز معتمدان خود را مأمور کرد تا جوجی را زهر دادند و به قتل رساندند. به هر حال جوجی شش ماه قبل از مرگ پدر یعنی حوالی ماه فوریه سال 624/1227 وقتی در استپهای شمال آرال به سر میبرد و در حدود چهل سال داشت.»[11]
[1] - عباس اقبال در صفحه 109 کتاب تاریخ مغول در مورد تقسیمبندی مناطق قبل از فوت چنگیزخان مینویسد: «تقسیم ممالک چنگیزی بعد از فتح چین شمالی و ممالک کرائیت و نایمان و اویغور و تنگغوت و قراختائیان و خوارزمشاهیان در ایام حیات چنگیز به ترتیب ذیل صورت گرفت:
1 – ختا یعنی چین شمالی نصیب اُتوکین نویان برادر چنگیز شد.
2- ممالک واقع بین شهر قبالیغ از بلاد کاشغر تا آن طرف شهر بلغار یعنی تا منتهی حدّی که از سمت مغرب پای لشکر تاتار به آن جا رسیده بود سهم جوجی گردید و این ممالک عبارت بود از درهی علیای سیحون و سرزمین خوارزم و دشت قبچاق و مساکن طوایف قُمان (روسیه جنوبی) و بلغار و باسقرد (دامنههای جبال اورال) و قرقیز (سیبری غربی). چون جوجی قبل از فوت پدر مرد، این اراضی به باتو پسر او رسید.
3- ممالک سابق قراختائیان و ماوراءالنهر به جغتای رسید و سرحد مملکت او از یک طرف سرزمین قوم اویغور بود و از طرفی دیگر سمرقند و بخارا و شهرهای آلمالیغ و بیش بالیغ و تورقان و قره شهر و کاشغر و یارقند و و ختن و فرغانه و چاچ و اترار و بناکت و سمرقند و بخارا و بدخشان و بلخ و بامیان و قندوز یعنی نقاطی که آنها را امروز به اسم ترکستان (اعم از ترکستان غربی یا شرقی یا ترکستان افغانستان میخوانند جزء قلمرو او حساب میشد و مرکز او در شهر قناس از بلاد مجاور آلمالیغ بود.
4- یورت اصلی اجداد چنگیز یعنی درّههای انهار کرولن و انن و ارخن و دامنههای جبال قراقروم بنا به رسم مغولان به جوانترین فرزند چنگیز یعنی تولوی رسید و او مدت دو سال (از 624 تا 626) تا موقعی که تکلیف جانشینی چنگیز رسماً معین شد به کمک سه نفر مشاور به جای پدر حکومت میکرد.
5- سهم اوگتای ولیعهد چنگیز از همه کمتر بود و احصار داشت به ناحیه جبال تارباگاتای و اطراف دریاچهی آلاگول و حوضهی نهر ایمیل که به آن دریاچه میریزد و در مغرب مغولستان واقع است.»
[2] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، برگفته از صفحات 165 تا 212
[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 352
[4] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول و جلد دوم، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 131
[5] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 328
[6] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 443
[7] - ترکان، مغولان و گسترش فرهنگ ایران، دکتر محمد تقی امامی خویی، انتشارات نگارستان اندیشه، تهران 1400، ص 107
[8] - دکتر شیرین بیانی در پاورقی صفحه 79 کتاب زن در عصر مغول دربارهی تولد جوجی به نقل از جامعالتواریخ مینویسد: «جوجی فرزند ارشد چنگیز در راه و به حالت کوچ نشینی به دنیا آمد و چون وسایل بچه همراه مادرش نبود، به ناچار خمیری نرم با آرد درست کردند و طفل را برای این که از گزند سرما محفوظ بماند لای آن پیچیدند تا به یورت خود رسیدند.»
[9] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 52
[10] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 223
[11] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 332
12 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 130
رنه گروسه در توصیف آخرین حوادث بعد از فوت چنگیزخان مینویسد: « نینگ هیا در شرف سقوط بود. ایلوکو بورکان سردار تانقوت که مغولان او را چیدورکو و چینیها هیالی هیین مینامیدند، تسلیم شد. وی برای تسلیم شهر یک ماه فرصت خواست. آیا چیزی از بیماری چنگیزخان شنیده بود و به دنبال زمان و فرصتی میگشت؟ واقعیت این که چنگیزخان که از سقوطِ اسب در سال پیش بهبود نیافته بود بیش از پیش احساس ضعف و ناتوانی میکرد. فرارسیدن تابستان و گرمای هوا طاقتش را گرفته بود و مجبور شد برای استفاده از هوای ییلاق به نواحی کوهستانی رودخانهی تسینگ چویی در جنوب و حومهی لونگتو در شمال غربی پینگ لانگ کنونی برود. چون نزدیک شدن مرگ را احساس کرد اوقدای و تولی پسران دردانهاش را فراخواند و آخرین نصایح خود را به گوششان زمزمه کرد. نصایحی که جوینی و رشیدالدین فضلالله بازگو کردهاند: فرزندانم من دیگر به پایان راه رسیدهام. به یاری خدای آسمانها برایتان چنان امپراتوری بزرگی را فتح کردهام که از مرکز تا پایانهی آن یک سال راه است. اگر علاقه به حفظ آن دارید متحد بمانید و این اتحاد را از دست ندهید، دست در دست هم بر دشمنان بتازید و در راه اعتلای ثروت و قدرت افراد وفادارتان کوشا باشید. یکی از شما باید تخت سلطنت را اشغال کند. اوقدای جانشین من است. پس از مرگم به این انتخاب احترام بگذارید. جغتای که حضور ندارد مبادا گرفتاری ایجاد کند. در این جا هیچ نامی از جوچی پسر ارشد به میان نیامده است. رفتار قهرآمیز و مرموز او در اعماق ناحیهی فرمانرواییاش در استپهای شمال آرال این بیم و بدبینی را پیش آورده بود که مبادا ناخوشنود از عدم انتخابش به جانشینی و آن هم به دلیل نامشروع بودنش سر به شورش بردارد و یاغی شود. در 1227م حتی چنگیزخان به این فکر افتاد که هیأتی را برای مجازات او اعزام دارد، ولی معلوم شد علت عدم حضورش در پیشگاه پدر بیماری بوده است. به هر حال نزدیک به فوریه 1227 جوچی در اثر شدت بیماری مُرد. جوچی فقط شش ماه قبل از فاتح به گور رفت. یوان شی میگوید: چنگیزخان در هجدهم اوت 1227 در اردوی تابستانی خود واقع در ساحل تسینگ چویی و لونگ تو در غرب پینگ لئانگ جان داد و بر اساس محاسبهی آقای پلیو هنوز شصت سالش نشده بود.
به روایت یوان شی، چنگیزخان در بستر مرگ برای اطرافیانش طرح نبرد نهایی با کینها را تشریح کرد. این سرزمین را قلعهی تونگ کونان از شمال غربی پوشش میداد و مانع نفوذ دشمن از سمت خنسی به هونان میشد. قلعهی تونگ کوان از جنوب به وسیلهی کوههای لین خان و از شمال به وسیلهی رودخانهی زرد محافظت میشد و غیر قابل نفوذ بود. چنگیزخان به پسرانش توصیه کرد با حمله به هونان جنوبی و از طریق ناحیهی تانگ و تنگ یعنی نان یانگ امروزی محل را دور بزنند و از آن جا باید به پایتخت کینها، تالئانگ یا پیین لئانگ که کان فونگ فوی فعلی است حمله کنند. در عمل نیز اوقدای و تولی همین طرح را در زمستان 1231- 1232م به اجرا درآوردند. اوقدای به جبههی رودخانه زرد در شمال و در نقطهی هوچونگ مقابل تونگ کوان حمله برد، در حالی که تولی در طول هونان جنوبی حرکتی بزرگ و چرخشی را آغاز کرد که به مغولان اجازه داد سرزمین کینها را گازانبری در میان بگیرند و فتح خود را استوار کنند. با این ترتیب میتوان گفت که این فتح نیز یک پیروزی پس از مرگ برای چنگیزخان و مدیون نقشهی جنگی او بود. سقوط نینگ هیا و سرزمین تانقوتها نیز پیروزی پس از مرگ برای او بود. تاریخ سری میگوید بورکان (چیدرکو) فرمانروای تانقوتها برای تسلیم محل و تقدیم بتها و ظروف طلا و پسران و دختران و اسبها و شترها (به سنت مغولان همه چیز به تعداد نُه ارزشیابی میشد، زیرا همان گونه که عدد هفت در نزد ما جایگاه خاص دارد در نزد مغولان عدد نُه اهمیت داشت و تقدس عدد نُه از دیرباز در خون آنان ریشه داشت.) نزد چنگیزخان آمد، ولی در همین منبع آمده است که چنگیزخان فقط به او اجازه داد مراتب تهنیت و ارادت خود را از پشت در به عرض برساند. بعد به سردار وفادارش تولون چِربی (پیشکار) مأموریت داد با دست خود چیدرکو را بکشد. حقیقت امر این است که چنگیزخان به هنگام تسلیم فرمانروای تانقوت مرده بود و چنان که جوینی و پس از او رشیدالدین فضل الله میگوید به سفارش خود او با دقت و وسواس فراوان مرگ او را مخفی نگه داشته بودند تا محاصره شدگان روحیه نگیرند و شهامت پیدا نکنند و بدون شک پیش از مرگ به تولون چِربی سفارش کشتن او را داده بود. تاریخ سری میگوید چنگیزخان در بستر مرگ حق شناسی فراوان خود را از نصایح عاقلانهی این سردار در سال پیش ابراز داشت: تولون، این تو بودی که در آریوکا چون از اسب سقوط کردم نگران سلامتیام بودی و میخواستی به فکر خود باشم. اما من به نصیحت تو گوش ندادم و برای مجازات تانقوتها و به سخنان دندانشکن و جسارت آمیزشان تا این جا آمدم. دست کم تِنگری جاویدان آنها را به چنگ من انداخته و انتقام گرفته شده است. بورکان، من تمام هدایایی را که تانقوتها برایم فرستادهاند از جمله خیمهی مزیّن، جامهای طلا، ظروف طلا، همه را به تو میبخشم.
از اینرو گویا چنگیزخان میدانست که ادامهی جنگ با آن وضع جسمانی بی چون و چرا به مرگش منتهی خواهد شد. پس چیدرکو مسؤول مرگش بود و بایستی مجازات میشد. به این ترتیب که فرمانروای تانقوت و شماری از مردمش کشته شدند و به عنوان قربانی به کالبد چنگیزخان تقدیم گردیدند. باید به او نشان میدادند که آخرین دستوراتش به اجرا درآمده، انتقامش گرفته شده و تانقوتها نابود گردیدهاند. به هنگام استراحت ابدی من، اعلام کنید آنان تا آخرین نفر کشته شدهاند و خان، نژادشان را نابود کرد. با این همه قتل عام نبایستی کامل اجرا شده باشد چون خیل عظیمی از اسرای تانقوت تقدیم ملکه یسویی شدند که فاتح مغول را در این نبردِ آخرین همراهی کرده بود. آن گاه گروه مشایعت کنندگانِ جنازه به سمت مغولستان به حرکت درآمد. جوینی و رشیدالدین فضلالله تأکید میکنند که مغولان در مسیر خانسو به کرولن تمام افراد سر راهشان را کشتند تا مبادا پیش از اقدامات لازمِ مقدماتی خبر مرگ خان به گوش کسی برسد و این خبر زمانی منتشر شد که جنازه به اردوی بزرگ در کنار سرچشمههای کرولن رسید. در آن جا جسد به ترتیب در اختیار همسران اصلی خان قرار گرفت و شاهزادگان و سرداران سپاه و زعمای قوم اجازه یافتند هر یک به نوبهی خود به عزاداری بپردازند. اما چون بعضی از سرداران برای رسیدن به محل سه ماه راه در پیش داشتند این ابراز تأثرها مدت مدیدی به طول انجامید. در پایان جسد را در نقطهای که خود چنگیزخان انتخاب کرده بود یعنی در نزدیکی کوههای بورقان قالدون و چشمههای اونون، کرولن و تولا به خاک سپردند. "روزی به هنگام شکار چنگیزخان زیر سایهی شاخ و برگ انبوه درخت کهنسال و تک افتادهای به استراحت پرداخت. لحظاتی در حالت خواب و بیدرای گذراند و گفت: این محل جایی است که میخواهم جسدم را به خاک بسپارند."
گور را همچنان رها کردند تا روی آن را علف بپوشاند و محل دقیقش مشخص نگردد. این است شرحی که تاریخ به ما میدهد. ولی افسانهی حماسی مغول که چهار سده پس از این، ابتدا به پایمردی آلتان توباچی سروده میشود و سپس از سوی سانانگ سچن جمع آوری میگردد با جزئیات و حواشی زیاد مزین است. جسد خاقان را برای انتقال به زادگاهش در ارابهای قرار دادند. به گفتهی آلتان توباچی یکی از سرداران مغول به نام گلگویتای جسد چنگیز را مخاطب قرار داده و گفت: سرور من دیروز چون عقاب به پرواز در میآمدی و امروز ارابهای لنگان تو را حمل میکند. آیا به راستی ترک همسر و فرزند کردهای؟ سرور و ارباب من، در گذشتهای نه چندان دور همچون شاهینی با شور و شادی در آسمان چرخ میزدی. اکنون چون کرّه اسبی بازیگوش و پرشور، پس از حرکاتی پرشتاب خسته افتادهای؟ پس از شصت و شش سال زندگی میخواستی به مردمت شادی و آرامش عطا کنی، اما سرور من، خود را از آنان جدا کردهای. و سانانگ سچن مینویسد: در میان این نالهها و شیونها ارابه به حرکت درآمد، ولی ناگهان چرخهای ارابه در زمین سخت و محکم فرو رفتند. قدرت قویترین اسبها و فشار جمعیت برای بیرون کشیدن آن به جایی نرسید و ارابه از جای خود تکان نخورد. در این لحظه کیلوگن باآتور، روح چنگیزخان را مخاطب قرار داد و گفت ای شیر مردان، فرستادهی آسمان آبی جاوید، اوه ای پسر تنگری، سرور مقدس من، آیا میخواهی مردم وفادارت را در وطن تنها بگذاری و بروی؟ زادگاهت، همسر شایستهات، امپراتوری نیرومندت، قوانین و نظمی که برقرار کردی، مردمت را که بیش از دهها هزار نفرند، همه آن جا در انتظارند؛ همسران محبوبت، قصرهایت، خیمهی طلاییات، فرمانروایی شکوفای مغول، سرداران و بزرگان، شاهزادگان و اشراف دربارت همه منتظرند، سولده، اسب کهرت، طبلها و شیپورها و کرناهایت، چراگاههایت در ساحل کرولن، جایی که به عنوان خاقان بر تخت جلوس کردی، همه آن جا است. همسرت بورته که در نوجوانی با او ازدواج کردی، سرزمین پربرکتت، انبوه مردمت، دو دوست وفادارت بوئورچو و موکالی همه آنجایند. همسرت کولان خاتون، خدمهات، دیگر همسرانت و یسویی همه آن جا هستند. آیا به خاطر سرزمین گرم ارغون خان و تانقوتهای انبوهتر و مطیع قانونتر و به خاطر ملکهی تانقوت، گوربلجین خاتون زیبا، میخواهی هم اکنون از قوم خود جدا شوی؟ ما که نتوانستهایم در زندگی سپردار شایستهای برایت باشیم، دست کم آرزو داریم کالبدت را در زادگاهت به حضور همسرت بورته ببریم و خواستهی قومت را برآوریم. پس از ادای این جملات ارابه که تا آن لحظه بی حرکت مانده بود به حرکت درآمد و به سمت علفزارهای اونون و کرولن رهسپار شد.
چیزی نمانده بود که مرگ چنگیزخان مشکلات حل ناشدنی ایجاد کند، البته سی سال بعد این مشکلات به وضوح پیش آمد. مشکلاتی در زمینهی تطبیق فاتحان صحراگرد با وضع زندگی مردمان متمدن و شهرنشین خاور دور و آسیای مرکزی که خود چنگیزخان جز اندیشه مبهمی در مورد این مشکلات و مسائل نداشت و برداشتهایش از زندگی تا مرگ همچنان صحراگرد باقی ماند. نمونهای که رشیدالدین فضلالله میآورد مؤیّد همین مطلب است. تاریخنگار ایرانی میگوید: روزی چنگیزخان از سردار وفادارش بوئورچو پرسید بزرگترین لذت مرد به نظر تو چیست؟ بوئورچو پاسخ داد در یک روز بهاری سوار بر مرکبی راهوار، رفتن به شکار با شاهین یا عقاب در مشت و نظارهی حمله او به شکار. چنگیزخان از بوروکول و دلاوری دیگر همین پرسش را کرد که آنان نیز پاسخ مشابهی دادند. سپس خودش گفت بزرگترین شادی و لذت برای یک مرد مغلوب کردن و شکست دادن دشمن و پیش راندن آنان و تملک اموال شکست خوردگان و دیدن چهرهی غرقه در اشک عزیزان آنها، سوار شدن بر اسبهایشان و فشردن زنان و دختران آنان در آغوش است. اگر بتوان این نظر را ایدهآل یک مکتب فکری تلقی کرد باید بگوییم که تمام رؤسای قبایل و طوایف هون که از حاشیهی دیوار چین تا دانوب پرسه میزدند پیرو این مکتب و دارای این ایدهآل بودند. البته خود چنگیزخان به طور مبهم میدانست که دستیابی به چنین ایدهآلی برای جانشینانش وجود نخواهد داشت. میدانست که آنان پس از استقرار در کاخهای پادشاهان طلایی و دیگر سلاطین نمیتوانند این طرز فکر بدوی را حفظ کنند و پیشاپیش از این مسأله رنج میبرد. چنان که اندوهش را در این کلمات که رشیدالدین فضلالله بازگو کرده است شرح میدهد: نوادگان من به جامهی مبدل حاشیه طلایی ملبّس خواهند شد، خوراکهای لذیذ خواهند خورد و بر اسبهای اصیل خواهند نشست، در آغوش خود دختران جوان و زیبا را خواهند فشرد و هرگز به یاد نخواهند آورد که این لذات را به که مدیونند.»[1]
[1] - تاریخ مغول یا چنگیزیان، نویسنده رنه گروسه، ترجمه محمود بهفروزی، چاپ دوم، 1389، صص 200 تا 205
2 -تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 127