در مورد چگونگی مرگ چنگیز روایت موثقی وجود ندارد و انباشته از شاخ و برگهای مبهم میباشد. مجموع این روایات پراکنده حاکی از چگونگی فوتش است، وگرنه دربارهی حدودِ محل و چگونگی مراسم دفن وی وحدت نظر وجود دارد. وجود این حواشی در مورد فاتحی که خود و بازماندگانش نواحی وسیعی از آسیا و اروپا را تصرف کردند امری نا متعارف نیست. چنگیزخان علاوه بر حالت قدسی و ایزدی که در زمان حیات پیدا کرده بود، امروزه نیز در مغولستان از جایگاه خاص و مهمی برخوردار است. در مورد چگونگی مرگ چنگیز روایات متعددی از قبیل افتادن از اسب تا بیماری و حتی توطئه وجود دارد و دکتر شیرین بیانی در این رابطه مینویسد: «در افسانهها آمده است که چنگیزخان به سحر و جادوی دخترِ شاهِ سرزمین هیا واقع در تبّت درگذشته است. سننگ ستسن وقایعنگار قرون بعدی مغولی شرح میدهد که دخترِ شاه جادوگر و غارتگرِ هیا به اسارت چنگیز درآمد. آن دختر که جادوگری را از پدر خود آموخته بود از همان لحظهای که به چادر خان رفت، دردی درمان ناپذیر بر جان چنگیز انداخت، سپس بامدادان کناره گرفت و به کنار رود هوانگهو رفت و خود را در آن غرق کرد. از آن پس رود هوانگهو در قسمت علیای آن به نام «هیا» نامیده میشود.»[1]
در روایتی دیگر آمده است که « چنگیزخان نمرده است. آن چه اتفاق افتاده این است. چنگیزخان خون قرمزِ روی برف سفید را در خواب دید، قرمزترینِ قرمز و سفیدترینِ سفید. او مردان فرزانهی خود را فراخواند و تعبیر این خواب را جویا شد. آنها گفتند که تعبیر آن زیباترین دوشیزه در میان دوشیزههاست. سپس دستور داد تا تمام ملتهای دست نشانده را حاضر کردند و از آنها پرسید که زیباترین دوشیزه در میان دوشیزهها کجاست؟ آنها گفتند: چنین دوشیزهای وجود دارد. او دختر پادشاه شهرِ دیوارِ قرمز است که در کشور تانگوت واقع شده است. سپس چنگیز قاصدی را به آن جا روانه کرد و این دوشیزه را درخواست نمود. پادشاهِ شهرِ دیوار قرمز به قاصد گفت: قطعاً اگر چنگیزِ مقدّس دختر مرا بخواهد من او را تقدیم خواهم کرد، اما او مخفیانه به دخترش گفت: این چاقو را بگیر که بسیار کوچک و بسیار تیز است. آن را در میان لباسهایت پنهان کن و هنگامی که زمان مناسب فرا رسید، میدانی که چه کار باید بکنی. سپس فرستادگان چنگیز دختر را نزد چنگیز آوردند، اما هنگامی که آنها به خلوت رفتند دخترک چاقو را بیرون آورد و چنگیز را اخته کرد. وقتی چنگیز جراحت را احساس کرد فریاد کشید و اطرافیانش به داخل آمدند، اما فقط گفت: این دختر را ببرید؛ میخواهم بخوابم. او خوابید و هرگز از آن خواب بیدار نشد. ولی این واقعه مربوط به ششصد یا هفتصد سال قبل است و یعنی چنگیز هنوز خودش را درمان نکرده است؟ هنگامی که او خودش را درمان کند بیدار شده و ملتش را نجات خواهد داد.»[2]
میدانیم که چنگیز بعد از حملات ویرانگر به ایران در زمستان 619 تصمیم مراجعت به مغولستان گرفت و اولین قوریلتای یا مجلس مشورتی را با پسرانش در سال 620 ق در کنار رود سیحون برگزار کرد.[3] در این هنگام جوجی را به دشت قبچاق برگرداند و بعد از قتلِ چند نفر از رؤسای یاغی اویغور در ذیالحجهی سال 621 با بقیّهی پسرانش به اردوگاه خاندان اصلی خود یعنی به حوالی رود اُنون بازگشت. گویند در این ایّام چنگیز خوابی دید که دلالت بر پایان عمر وی داشت و تصمیم گرفت که جانشین خود را تعیین کند. میرخواند در مورد وصیت وی مینویسد: «چنگیزخان در یورش ختای خواب هولناکی دید که دلالت بر قرب اجل و هلاک او میکرد و بعد از آن رنجور شده به احضار اولاد و احفاد مثال داد. چون جوجی وفات یافته بود جغتای و اوگتای و فرزندان جوجی حاضر گشتند. آن گاه گفت: قوّت جوانی به ضعفِ پیری و ناتوانی مبدّل گشت و سفرِ آخرت که امری است ناگزیر به نزدیک رسید و من به قوّت یزدانی و تأیید آسمانی مملکت عریضِ بسیط که از میانهی آن به هر طرف یک ساله راه است جهت شما مسخّر و مستخلص گردانیدم. اکنون وصیّت من آن است که شما در دفع دشمنان و ترفیع مرتبهی دوستان یکدل و یکزبان باشید تا روزگار به ناز و نعمت گذرانید و چون دولت منوط به اتفاق و ائتلاف است و شقاوت مربوط به افتراق و اختلاف، اگر بنای سلطنت و حکومت شما بر موافقت و مطابقت ممهد و مؤسّس بود و به وضع یاسا و یوسُونِ من قیام نمایید تا آخرالزمان از تسلّط خصمان و تغلّب دشمنان و شماتت اعداء و نکایت اضداد در ضمانِ امان باشید و اگر طریقی دیگر مثل عِناد و مخالفت مسلوک دارید شاید که چمنِ این دولت از نکباء نکبت چنان وهن و زبونی یابد که به طول مدت خضرت و نضرت نپذیرد.
این واقعه در چهارم ماه رمضان سنهی اربع و عشرین و ست مائه (624) موافق تنگوزئیل که هم سال ولادت و هم سال فوت پدر و هم سال جلوسش بر تخت سلطنت بود اتفاق افتاد. فرزندانش چنگیزخان را در پای درختی که روزی در اثنای شکار جهت مقبرهی خود تعیین کرده بود مدفون ساختند و به اندک فرصتی چندان درخت در آن موضع و نواحی آن پیدا شد که باد را از آن جا مجال گذار محال نموده و قبر چنگیزخان از نظرها نهان شد. هیچ کس پی بدان سرزمین نبرد و ذالک تقدیرالعزیزالعلیم. معروف است که چنگیزخان را به همراه 40 دختر باکره و تعداد بسیاری اسب دفن کردند. جوینی نوشته است اوگتای بر رسم و آیین انّا وجدنا آبائنا علی امّة فرمود تا سه روز بر تعاقب، جهتِ روانِ چنگیزخان طعامها ساختند و از ابکار ماهپیکر لطیف منظرِ خوش مخبرِ شیرین جمالِ ملیح دلال ظریف حرکات نغز سکنات که وُعِدَالمتقون 40 دختر را از نسل امرا و نوینان که ملازم خدمت بودند اختیار کردند و جواهر و حلّی و حلل بسیار بر ایشان بستند و جامههای گرانمایه پوشیده با اسبان گزیده نزدیک روح او فرستادند. افزون بر این جنایت، همهی مشایعت کنندگان جنازهی چنگیزخان گردن زده شدند که مبادا محل گور چنگیز برملا کنند. این چنین بود که خان مغول که در سراسر حیاتش دستش به خون بیگناهان آغشته بود پس از مرگ نیز میراثی جز مرگ و مصیبت برای مردم عادی باقی نگذاشت.»[4]
با ذکر این موارد سرانجام متوجه میشویم که علت مرگ وی مشخص نیست، ولی آن چه که بیشتر مطرح میباشد زمان مرگ وی توأم با حمله به تنگقوتها و افتادن از اسب در نواحی شهرستان تسی اینگ در سواحل رود سی کیانگ بوده است. مؤلف جامعالتواریخ در این باره مینویسد: «چنگیزخان در آن بیماری وفات خود را محقق میدانست امرا را وصیت کرد که واقعهی مرا اظهار مکنید و قطعاً گریه و زاری برمیارید تا یاغی واقف نگردد. چون مردم تنکقوت به موعد بیرون آیند ایشان را جمله ناچیز گردانید. و پانزدهم روز از ماه، میانهی پاییز سال خوک – موافق رمضان سنهی اربع و عشرین و ستعمائة از جهان فانی بگذشت و تخت و مملکت را به اُروغ (مجموع افرادی که از نسل یک نفر باشند مانند اروغ چنگیزخان و اویماق برآمدن یک ایل از نسل یک شخص را میگفتند.) نامدار بگذاشت. امرا بر وفق فرموده، پنهان داشتند تا آن قوم بیرون آمدند. تمامت را بکشتند و صندوق او را برداشته، مراجعت نمودند و در راه هر آفریده را که مییافتند میکشتند تا به اردوها رسانیدند. و تمامت شهزادگان و خوانین و امرا که نزدیک بودند، جمع شدند و تعزیت داشتند. و چنگیزخان روزی که به شکار بود و در موضعی یک درخت تنها دید رسته. او را صورت آن درخت به غایت خوش آمد. ساعتی در زیر آن فرود آمد و اندرون او فرخی یافت. فرمود که این موضع مدفن مرا لایق است، آن را نشان کنید. در وقت تعزیت کسانی که آن سخن وی شنیده بودند، باز گفتند. شهزادگان و امرا به موجب فرمان او آن موضع را اختیار کردند و میگویند که هم در آن سال که او را در آن جا دفن کردند در آن صحرا درخت و علف بیاندازه برست و این زمان چنان بیشهی انبوه است که مجال گذر در آن جا نمانده و آن درخت اولین و موضع دفن او را باز نمیشناسند تا به حدی که غروقچیان قدیم نیز راه بر سر آن نمیبرند. و از فرزندان، پسر کهتر را با فرزندان او و دیگر اولاد ایشان که در آن ولایت بماندند، مدفن هم آنجا است و دیگر فرزندان او و اروغ ایشان، مدفن دیگر منزل دارند و غروقچیان آن غروق بزرگ و امرا و اقوام او را نگفتهاند. و در چهار اردوی بزرگ چنگیزخان هر روز در اردویی تعزیت داشتند. چون خبر به اطراف و به مواضع دور و نزدیک رسید از هر جانبی به هر چند روز، خواتین و پادشاه زادگان آن جا میرسیدند و عزا میداشتند. و چون طایفهی دور تا قرب سه ماه بگذشت، متعاقب میرسیدند و مراسم عزا اقامت میکردند.»[5]
در هر صورت علت مرگ چنگیز معلوم نیست، اما همان گونه که وصیت کرده بود مرگ وی را مخفی نگاه داشتند و در مسیر حمل جنازه نیز هر کس را که شاهد بود به قتل رساندند. گویا تقدیر چنان بود که حیات و ممات این مرد باید به خون آلوده باشد. در مورد حدود و محل و دفن وی کمتر اختلاف نظر موجود است «طبق بعضی از منابع چینی او تا پایان جنگ با تنکقوتها زنده بود و سپس به مغولستان بازگشت و در آن جا مرد. اما طبق «یوان شه» چنگیزخان در منطقهی چینگ شوئی شین در منطقهی شی هو فوت کرد و به موجب روایاتی دیگر محل مرگ چنگیزخان در لینگ جو و یا لیو پانشان بوده است. دزموند مارتین نویسندهی مقالهی جنگهای مغول با شی شیا روایت یوان شه را ارجح میداند و میگوید چنگیزخان در منطقه کوهستانی رود هسی هو واقع در شمال چین که امروز آن را چینگ شوئیهو مینامند بیمار شد و پس از یک هفته آرمیدن در بستر مرگ و تعیین جانشین خود و وصایایی به پسران فوت کرد.»[6]
از آن جا که مغولان دنیای آخرت را ادامهی زندگی روزمرّه میدانستند، در نتیجه مردگان خود را با هدایای فراوان که بستگی به ثروت و جایگاه اشخاص داشت دفن میکردند. محل جنازهی بزرگان مخفی بود و به همراه او غلامان و کنیزکان به درون قبر بدرقه میشدند. روایت است که این رسم در زمان مرگ هلاکوخان در ایران نیز اجرا گردیده است. دکتر شیرین بیانی در تحقیقی مفصل، محلِ دفن چنگیز را ناشی از گرایشهای اعتقادی مغولان میشمارد و مینویسد: «خانان و فرزندان آنان مکانهایی را برای آرامگاه یا شکار خود اختصاص میدادند که آنها را اصطلاحاً قریق یا غروق (صاحب زمین یا نگهبان) و قوروق به معنی مکان ممنوع مینامیدند. احدی حق ورود و یا حتی نزدیک شدن به آن مکانها را نداشت و در صورت تخلف جزایش مرگ بود. برای حفظ این مکانها دستههای معینی را که غروقچی (نگهبان) نامیده میشدند، میگماردند تا از ورود اشخاص به آن مکانها جلوگیری کنند. زمانی که چنگیزخان محلی را در پای کوه بورقان قلدون به آرامگاه ابدی خود اختصاص داد از همان زمان آن جا مکان ممنوع اعلام شد. قضیه به این ترتیب بود که روزی از پای آن کوه مقدّس گذر میکرد به درختی بسیار شاداب و سایهگستر برخورد و از زیبایی آن خوشش آمد و ساعتی زیر درخت به تفکر نشست و او را ذوقی اندرونی پدید آمد. آن گاه به اطرافیان خود گفت که مزار من باید این جا و در زیر این درخت باشد. رشیدالدین فضلالله نقل میکند که گفتهاند پس از دفن خان به قدری درخت در آن منطقه رویید که دیگر یافتن مقبرهی او غیر ممکن شد و احدی، حتی کسانی که در کار تدفین شرکت داشتند، نتوانست آن درخت به خصوص را باز شناسد. پس از آن که به توسط خان آن محل معین گردید بلافاصله مکان ممنوع اعلام شد. یک فرمانده به نام اوداجی با هزارهی تحتِ فرمان وی مأمور نگهبانی غروق (صاحب زمین) گردید و از آن پس آنان نسل اندر نسل در آن جا ساکن شدند و دیگر کوچ نکردند.
چنان که گفته شد مقبرهی چنگیزخان بر مبنای مراسم تدفین مغولان ساخته شده است و تنها تفاوت آن در تجملات و دور از دسترس دیگران و مکانهای ممنوع میباشد. چگونگی ایجاد این قبیل مقابر چنین بود که در اعماق زمین قصر باشکوهی با اتاقهای متعدد چون تالار پذیرایی، اتاق خواب، اتاقهای همراهان و غیره و دهلیز و دالانهایی که اتاقها را به هم متصل میکرد با بهترین سنگها و بادوامترین مصالح میساختند. همه گونه وسایل زندگی از قبیل البسه، جواهرات، زینت آلات، پارچههای زربفت، تخت خواب، میز و صندلی، شمعدان و ظروف مختلف و غیره در هر یک از اتاقها میگذاشتند که همه از بهترین و گرانبهاترین انواع خود بود. پس از مرگ امپراتور یا شاهزاده او را با کنیزان و غلامان و اسبان در آن قصر پیشساخته جای میدادند، درش را مسدود میکردند و رویش را با تلی از خاک میپوشانیدند. آن گاه چند اسبِ برگزیده را روی آن محوطه میدوانیدند تا به آن حد که حیوان از فرط خستگی از حرکت باز ایستد. به این ترتیب محل را کاملاً لگدکوب و صاف میشد. سپس درخت و گیاهان بر آن میرویانیدند تا پس از چندی از نقاط دیگر باز شناخته نشود. پس از آن که اسبان از حرکت باز میایستادند آنان را به چوب میکشیدند و بر سر گور میآویختند و آن گاه که گوشت اسبان طعمهی پرندگان میشد استخوانهای آنها را برای آرامش روح متوفی میسوزانیدند. پس از مراسم تدفین گرداگرد آن مکان «قوروق» را که از آن پس مقدّس میشد به شعاع وسیعی به دست فرماندهی بزرگ با افراد خانواده و ایلش میسپردند تا برای همیشه به پاسداری آن مکان مقدس بپردازد و نگذارد کسی به آن نزدیک شود. جزای کسی که به مکان قوروق نزدیک میشد مرگ بود. به این ترتیب سرداب که در زیر علفها و درختان پنهان شده و گرداگرد آن «غروق» گشته بود با ساکنان و اشیای درونش جاودانه در اعماق زمین باقی میماند.
ابن بطوطه در سفر چین در مراسم تدفین یکی از فرماندهان مغول که در پکن طی جنگی کشته شده بود شرکت جسته و این مراسم را چنین توصیف کرده است که ناووس بزرگی، که عبارت از دخمهای زیرزمینی است حفر کردند و آن را با بهترین فرشها مفروش گردانیده، خان را با اسلحهی او و ظروف زرّین و سیمین که در خانه داشت در آن گذاردند. چهار تن از کنیزان خان را نیز با شش تن از غلامان خاص او با ظرفهای شراب درون مقبره گذاشته و درِ آن را گل گرفتند و روی آن خاک ریختند؛ چندان که تلّی عظیم گشت. سپس چهار اسب را در کنار مقبره تازاندند، چندان که اسبها به کلی درمانده، متوقف گشتند. پس چوبی بلند بر قبر خان نصب کرده هر یک از چهار اسب را هم پاره چوبی از کون سر فرو کردند، چندان که سرِ چوب از دهان حیوان درآمد. آن گاه هر چهار تا را از آن چوب بلند که بر روی قبر نصب کرده بودند فرو آویختند. آن روز همهی مردم برای تماشا آمده بودند. زن و مرد، مسلمین و کافر؛ احدی نبود که از خانه بیرون نیامده باشد. همهی مردم لباس عزا پوشیده بودند. علامت عزا در میان کفّارِ ختا قباهای سپید میباشد. مسلمانان آن جا هم در این مراسم سپید میپوشند. باید توجه داشت که این خان از سلاطین نبوده، زیرا تشریفات علنی صورت گرفته و محل قبر او برملا بوده است.
در مورد به خاک سپردن چنگیزخان و دنیایی که پس از مرگ برای وی تدارک دیدند وضع به گونهای دیگر بود. خان بزرگ که مؤسس امپراتوری جهانی مغول و از قدّیسان و شاید بتوان گفت ایزدان این قوم محسوب میگردید باید در دنیای جاودانی همچون دنیای گذران در مکانی شایستهی مقام مادی و معنوی والای خود قرار گیرد. او از مدتها پیش مکان خانهی ابدی خویش را در محلی مقدس برگزیده بود و مسلماً از همان تاریخ دست به کار ساختمان آن شده بودند. اوگتای فرزند و جانشین وی پس از اتمام مراسم جلوس بر تخت سلطنت بلافاصله همّ خود را مصروف این مهم ساخت و چنان که رسم مغول بود برای آرامش روح پدر مدت سه روز مراسم عزاداری برپا داشت و سپس از اَبکارِ ماهپیکر، لطیف منظرِ خوش مخبر، شیرین جمالِ ملیح، دلالِ ظریف حرکاتِ نغز سکنات که وَعِدَه المُتقون، چهل دختر را از نسل امرا و نوینان که ملازم خدمت بودند اختیار کردند و جواهر و حلّی و حلل بسیار بر ایشان بستند و جامههای گرانمایه پوشیده، با اسبان گزیده نزدیک روح او فرستادند. این شرحی از ملازمان آن جهانی خان بود، ولی متون از آلات و اسباب و جواهرات و بقیّهی اثاث زندگی که با وی دفن شد سخنی به میان نیاوردهاند؛ شاید در شرح و تفصیل نمیگنجیده است.»[7]
[1] - زن در ایران عصر مغول، دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ دوم 1382، ص 84
[2] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 247
[3] - قوریلتای یا مجلس مشورتی قبل از چنگیز نیز رواج داشته و در صفحه 283 کتاب نظام اجتماعی مغول از تاریخچه آن چنین آمده است: «شوراها یا مجالس چی اولغان (چولغان) تشکیلات منظمی نداشته است تا بتواند مرتباً انجام وظیفه کنند و آن عبارت از جلساتی با شرکت افراد غیر مشخصی بوده است که اعضای آن برای کمک «داوطلبانه» به سلطان در موارد مختلف خود را مقیّد میدانستهاند. به علت ضعف و سستی رشتهی پیوندی که صاحبان تیول را به خاقان مربوط میساخت و از طرفی فاصلهی بزرگی که این صاحبان تیول را از یکدیگر جدا نگاه میداشت اغلب شوراها در نقاط مختلف تشکیل میگردید. پس از این که خانات نیمه مستقلی به وجود آمد تشکیل شوراهای محلی قاعده و رسمی عادی و معمولی گشت. شوراهای رؤسای فئودال واسال به وسیلهی شاهزادگان دور افتادهی کم اهمیت متوالیاً تشکیل میشد، ولی این اجتماعات مانع از تشکیل شوراهای بزرگتر و مهمتر نمیشد. به طوری که در بعضی از شوراهای بزرگ نمایندگان خانات و نواحی مختلف دنیای مغول مانند فئودالهای خلخ و اویرات شرکت میجستند. در این اجتماعات به مسائل جنگ و صلح و کارهای مختلفی که مورد نظر عموم بود رسیدگی میشد. شاهزادگان نیز فقط به قصد ترتیب جشنها و تفریحات در آن شرکت میجستند. ولی اغلب به مسائل مربوط به تنظیم روابط بین رؤسای فئودال در یک شعاع وسیعتر که تعداد زیادی خانات و املاک اربابی نیز جزء آن بود، میپرداختند. تصمیمات این شوراها اغلب به شکل مجموعه قوانین درمیآمد و همهی اربابان و رؤسایی که در این شورا شرکت جسته بودند مجبور به پذیرفتن این قوانین بودند.»
[4] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، برگزیده از صفحات 301 تا 307
[5] - جامعالتواریخ، رشیدالدین فضلالله همدانی، به کوشش دکتر بهمن کریمی، جلد اول، 1338، ص 386
[6] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 303
[7] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، برگرفته از صفحات 28 تا 35
8 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 125
جستجوی چنگیزخان در یافتن عمری طولانی امری بدیع و تازه نبود، زیرا این آرزوی دیرین بشر در نزدِ حاکمان از اولویت خاص برخوردار بوده است. پس از آن که چنگیزخان به آمال دنیوی خود دست یافت در فکر و اندیشهی زندگی جاوادنی بود و به کسب اطلاع در این زمینه پرداخت. او شنیده بود که فردی چینی با لقب مردِ کوهستان دارای اکسیر جاودانگی است و از ایشان دعوت به عمل آورد. چنگیز پس از ملاقات با مرد کوهستان با پاسخ منفی روبرو گردید، ولی صداقت وی را ستود و به لقب سیین (جاوید) مفتخر ساخت و دو خیمه در کنار چادرِ امپراتوری در اختیار آن حکیم و کاهن چینی قرار داد. از آن جا که چنگیز از اندیشهی دیگران بهره میبرد و همچنین از خیانت و دروغ متنفّر بود و هر چه را که با ابعاد ذهنی تطبیق نداشت به آسانی نمیپذیرفت، سخنان آن کاهن را پذیرفت. چنان که در مباحثهای با علمای مسلمان در بخارا آمده است که: «خان مغول در موارد گوناگون برای وسعت بخشیدن به دانستههای خود در نزد همهی ملل به تفحّص میپرداخت و با دانشمندان و روحانیان به مباحثه و مجادله مینشست. به هنگام بازگشت از ایران در بخارا برای چندمین بار جلسهی مباحثهای تشکیل داد و روحانیانی را نزد خود دعوت کرد. قاضی معروفی به نام مولانا اشرف و یک واعظ مخاطب بحث وی بودند. خان از آنان پرسید، مسلمان یعنی چه؟ آنان جواب دادند: مسلمانان پرستندهی خدای یگانه و بی همتا هستند. چنگیز گفت: پس این همان خدایی است که من میشناسم. قاضی گفت: پیامبر فرستادهی خداست و خدا او را فرستاده است تا به پرستندگانش اوامر خود را بشناساند. خان این موضوع را نیز پذیرفت. آنان گفتند مسلمانان باید خدا را بپرستند و پنج بار در روز نماز گزارند. چنگیزخان گفت صحیح است. آنان گفتند: در مدت یازده ماه ما میتوانیم غذای خود را هر وقت بخواهیم صرف کنیم، ولی در یک ماه در طول روز باید روزه بگیریم. خان آن را نیز پذیرفت. ولی وقتی گفتند: خدا در مکانی که مکّه نام دارد خانهای دارد که مسلمانان باید برای زیارت به آن جا بروند، این مسأله را نپذیرفت و گفت: سراسر جهان خانهی خداست. چه ثمر که یک مکان خاص را برای او معین کنیم؟»[1]
در هر صورت یکی از وقایع جالب دوران زندگی چنگیزخان برای طولانی شدن عمر ملاقات او با چانگ چون صومعه نشین چینی است که در چند جلسه در اواخر یا اوایل سال 620/1223 انجام گرفت. چنگیزخان از مدتها پیش نفوذ و قدرت روحانیون تائوئیست و به خصوص شهرتِ چانگ چون را شنیده بود و گمان میبرد که این شخص میتواند برای وی داروی زندگی جاوید را بسازد. در صورتی که چانگ چون رهبر فرقهای بود که گنج پربهای زندگی جاوید را در عالم معنوی جستجو میکرد و میکوشید تا به یک آرامش فیلسوفانه و حکیمانه دست یابد، ولی چنگیزخان تعلیمات این تائوئیست را به معنی ظاهری آن گرفته بود. چانگ چون برای رفتن به اردوی چنگیزخان از سال 617 تا 619 مسافت طولانی و سختی را طی کرد «خان مغول از زاهد چینی با گرمی استقبال به عمل آورد و گفت: پادشاهان دیگر (کین و سونگ) از تو دعوت کردند به نزدشان بروی و تو امتناع نمودی، اما تو به درخواست من به این جا آمدی و بدین منظور 10000 لی راه پیمودی. من از تو خیلی متشکرم. چانگ چون در پاسخ گفت: مرد خلوت نشینِ کوهستان به دستور اعلیحضرت برای دیدار امپراتور آمده و این خواست آسمان بوده است. چنگیزخان او را دعوت به نشستن نمود و بلافاصله سر صحبت را با او باز کرد، مرد مقدّس: آیا تو داروی زندگانی جاوید را در اختیار داری؟ زاهد چینی خیلی ساده و حکیمانه پاسخ داد، وسایل زیادی برای طولانی کردن عمر هست، اما داروی زندگانی جاودانی وجود ندارد. چنگیزخان نه تنها از این پاسخ مأیوس نشد، بلکه حکیم چینی را برای صداقت و حسن نیتش ستود و دستور داد دو چادر در طرف شرقِ چادر امپراتوری در اختیار او بگذارند. امپراتور مغول به او عنوان «سین» یا جاودانی به معنی و مفهوم کلمه تائوئیست را اعطاء کرد.»[2]
جان من در مورد این کاهن چینی و علت علاقهی چنگیزخان به او مینویسد: «یکی از مریدانِ وانگِ دیوانه نوجوانی بود به نام چیوو که به خاطر حافظهی حیرتانگیز و اشعار موزونش بسیار مورد توجه قرار گرفت. وقتی در سال 1170 وانگ درگذشت چیوو که در این هنگام 22 سال داشت و خودش را چانگ – چون نامیده بود (به معنای سرچشمه ابدی)، یکی از افرادی بود که پیام وانگ را منتشر کرد. بنابراین او به خوبی در مجموعهی عظیم ادبیات کیمیاگرانهی تائو مهارت داشت و در این عقیده که عناصر خاصی، یعنی یَشم، مروارید، صدف، جیوه و چنان چه به طور مصنوعی ساخته شوند، میتوانند در ساختن اکسیری برای طولانی کردن حیات مورد استفاده قرار بگیرند. مثل بسیاری از کیمیاگران اروپایی و اسلامی، چانگ – چون بیشتر از اِعمال کیمیا، به نمادپردازی آن علاقهمند بود، یعنی کلّ مسأله به استحاله مربوط میشد. اما ایدهی زندگی طولانیتر بود که محبوبیت روزافزون این فرقه را تا حدودی توجیه میکرد. حکومت لیائو در پکن از یک فرقهی تائوئیست به نام چوآن – چن (یعنی کمال محض) طرفداری میکرد و این آیین به تدریج معابد خاص خودش را به دست آورد. بعلاوه در زمان جنگ با سانگها، که شهرها در آتش میسوختند و راهزنان به روستاها هجوم میبردند اصول بشردوستانهی این فرقه نیز پیروان زیادی را در میان مردم عادی به دست آورد.
مردی مثل چانگ – چون به چند دلیل مورد علاقهی چنگیز و تعدادی از مقامات او بود. برنامهی کار چو – تساوی شامل آشنا کردن چنگیز با هر سامانهای میشد که بتواند با ایجاد تحوّل در هر رئیس وحشی آدمکشی او را به یک مدیر سلطنتی روحانی و متمدن تبدیل کرده و بدین وسیله خداوند را یاری کند. از لحاظ سیاسی، چنگیز معنای به کارگیری مردی با چنین تأثیرِ دلپذیری، روی رعایای چینی نا آرامش را درک میکرده است، اما این کاربرد عملی علم کیمیا بود که پاسخ همهی مسائل بود. چنگیز در این هنگام بیش از 60 سال از عمرش میگذشت و نمیتوانست برای همیشه در حال برنامهریزی برای جنگ و حمله باشد، مگر این که آن چه از لیون شنید صحّت داشت؛ این که چانگ – چون 30 ساله بود و میتوانست راز این زندگی طولانی را به دیگران بیاموزد.»[3]
[1] - دین و دولت در ایران عهد مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی (اسلامی ندوشن)، جلد اول، مرکز نشر دانشگاهی تهران، چاپ اول 1367، ص 112
[2] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 288
[3] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، ص 195
4 - تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 121