پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

ارزیابی چنگیزخان در گذر زمان

ارزیابی چنگیزخان در گذر زمان

 

اصولاً قضاوت در مورد اعمال و رفتار شخصیت‌های تاریخی در زمان خودشان چندان درست نیست و نتیجه‌ را باید به آیندگانی که از نتایج آن بهره‌مند شده‌اند، واگذار کرد. چنگیزخان نیز از این امر مستثنی نبوده و امروزه شاهد قضاوت‌های گوناگون در سرزمین‌ مغولستان تا نواحی متصرف شده درباره‌ی او هستیم. چنگیز در چهره‌ی اول فردی است که در صدر فهرست خونریزهای تاریخ قرار دارد، ولی از سوی دیگر، سیاستمداری است زیرک و با هوش که باید وی را در ردیف جهانگیران موفق قلمداد کرد. او تشکیل دهنده‌ی امپراتوری وسیعی است که تقریباً کل قاره‌ی آسیا و قسمتی از اروپا را شامل گردید. «چنگیز نه تنها یک امپراتوری ایجاد کرد، بلکه آن را چنان خوب سازمان داد که تا پنجاه سال پس از مرگ وی همچنان توسعه می‌یافت. واضح است که او چیزی بالاتر از یک سردار با استعداد جنگجو بود، زیرا یک مدیر برجسته‌ی کشوری نیز به شمار می‌رفت. از نخستین گامِ وی تهیه‌ی خط و روی کاغذ آوردن زبان مغولی بود. مانند بسیاری از بربریان، او نیز تحت تأثیر خط نویسی قرار گرفته بود که بسیار پایدار و بسیار جادویی به نظر می‌رسید به حیرت افتاد که این علامات عجیب را با چه سرعتی می‌توان خواند و ترجمه کرد و تصمیم گرفت که زبان خودش نیز نوشته شود و خط داشته باشد تا بتوانند قوانین و احکام او را منتشر کنند. چنگیز به قدر کافی هوشیار و زیرک بود که می‌توانست به ارزش اموری که خارج از تجربیات عادی وی بود پی ببرد. مانند پطر کبیر که چند قرن بعد از او آمد، می‌فهمید که مردمش تا چه اندازه عقب افتاده هستند. و اگرچه برای هنرهای زندگی متمدن هیچ اهمیتی قائل نبود، شدیداً به رموز فنی دفاع، به آن چه می‌توانست کارایی نظامی را بهبود بخشد علاقه داشت. همچنین می‌خواست بداند سرزمین‌هایی را که گشوده به چه صورتی می‌توان درآورد که از آن‌ها عواید بیشتری حاصل شود. مغولانی که هم‌نژاد خودش بودند، نمی‌توانستند او را درین امور کمک کنند، لذا خدمات مشاوران و بزرگانی را که از جوامع پیشرفته‌تری بودند مورد استفاده قرار می‌داد. به کلی از تعصب نژادی برکنار بود، وزیران و فرمانده‌هان خود را از بیست ملت مختلف فراهم آورده بود و یک هماهنگی کلیِ تجارتِ نظامی و اداری صورت می‌گرفت که امپراتوری او را ثروتمند و توانا می‌ساخت. یکی از رایزنان مشهور او لیو چوتسای چینی بود که خدمات کشوری را آموخت و در ضمن مردم بسیاری از سرزمین خود را با درایت از مرگ نجات داد. دو صفت مشخصه‌ی دیگر که ادعای سیاستمداری چنگیز را تقویت می‌بخشد یکی روش او در تحمّل کیش‌های گوناگون و دیگر هواداری او از بازرگانی بین‌المللی است. در روزگار او مغولان با هیچ یک از مذاهب عالی‌تر آشنایی نیافته بودند؛ آنان از شمن پیروی می‌کردند، همچنان که زمانی همه‌ی مردم استپ همین کیش را داشتند. به نحوی مبهم نیز به خدای آسمان یا خدای لایزال معتقد بودند؛ معابد یا عبادت متشکلی نداشتند؛ حیوانات و بیشتر اسب را بر روی توده‌های سنگ قربانی می‌کردند و به شمن‌های خود با نظر احترام می‌نگریستند. شمن‌ها مردان مقدسی بودند که وظیفه‌ی اصلی آن‌ها حفظ تماس با نیاکان درگذشته بود چنان که گزندی از آنان به اهل قبیله نرسد. چنگیز اعتقاد راسخ داشت به این که خداوند مغولان را بندگان برگزیده‌ی خویش ساخته و به ایشان مأموریت مقدّس فتح جهان را داده است. اعلامیه‌های مغول به نام «خدا» و «خان» صادر می‌گردید. مغولان پیروزی‌های جنگی را به خویش نسبت نمی‌دادند، بلکه از روی پارسایی به خدا نسبت می‌دادند. با این همه چنگیز قدرتی نشان نداد که به زور مذهب خود را به دیگران تحمیل کند؛ برعکس برای همه‌ی آیین‌ها آزادی کامل قائل شد، مسیحیان، مسلمانان، یهودیان، بوداییان همه آزادی خود را داشتند که هر طور دلشان می‌خواهد عبادت کنند و در هر لحظه از قلمرو مغول عقاید خود را تبلیغ نمایند به شرطی که به آزادی دیگران تجاوز نکنند. قاره‌ی آسیا هرگز تا آن زمان بدین حد آزادی وجدان نیافته بود، هرگز به آن اندازه از گروه‌های با حرارتِ مبلغان مذهبی پر نشده بود که می‌خواستند اصول عقاید خود را رواج دهند. روحانیون همه‌ی این مذاهب که با هم رقابت داشتند وفاداری نسبت به مغولان را موعظه می‌کردند و این وضع به ادامه‌ی فرمانروایی ایشان کمک می‌نمود.

یکی از علل موفقیت چنگیز که نباید آن را بی اهمیت شمرد مراقبت او در حفظ ارتباطات میان نقاط مختلف امپراتوری خویش و اداره‌ی یک مرکز عالی اطلاعات بود. در مسیر راه‌های عمده یک رشته «یام» یا پاسدارخانه ساخته شده بود.[1] هر پاسدارخانه‌ای به اندازه‌ی کافی خوردنی و آشامیدنی و اسب و سایر وسایل لازم را در اختیار داشت. مأموران و پیغام‌گزاران وقتی به یک یام می‌رسیدند، پروانه‌ی خود را نشان می‌دادند و در آن جا خوراک می‌خوردند و استراحت می‌کردند و اسب تازه نفس می‌گرفتند و به سفر خود ادامه می‌دادند. چنگیز هرگز برای هیچ پیکاری پای در پیش نمی‌گذاشت مگر هنگامی که درباره‌ی اندازه، توانایی، منابع و روحیه‌ی دشمن تا حدی که می‌توانست اطلاعات دقیق به دست می‌آورد. جاسوسان او اغلب با کاروان‌های تجارتی سفر می‌کردند و به شایعاتی که در کوی و بازار رواج داشت گوش می‌دادند و برمی‌گشتند و آن چه را که دریافته بودند در اردوی خان بازگو می‌کردند. حتی هیأت‌های تجارتی که ظاهراً خطری نداشتند و برای مغولان تجارت می‌کردند مورد سوء ظن بودند و فرمانروایان بیگانه به چشم بدگمانی و ترس به ایشان می‌نگریستند. کاروانی هم که اعضای آن در اترار به سال 1219 کشته شدند شاید واقعاً در میان خود مأموران مخفی داشتند که برای جاسوسی فرستاده شده بودند تا از وضع استحکامات خوارزمیان سر درآورند.

چنگیز در جنگ روانی، آن هم به هولناکترین نوع استاد بود. عمدتاً شهرت خونخواری وحشیانه‌ی خود را در اطراف پخش می‌کرد و انتظار داشت حرف‌هایی که درباره‌ی بی‌رحمی او شایع می‌شود ملت‌ها را چنان وحشت‌زده سازد که بدون مقاومت تسلیم شوند. انتظار او اغلب هم به تحقق می‌پیوست. توحش خونسردانه‌ای که مغولان در کشتار همگانی نشان می‌دادند چنان نفرت‌آور است که به وصف درنمی‌آید. ساکنان یک شهر مغلوب را مجبور می‌کردند که در دشتی بیرون از دیوارهای شهر جمع شوند. آن گاه به هر سوار مغول که یک تبرزین داشت گفته می‌شد که چند نفر، ده نفر، بیست یا پنجاه نفر را گردن بزند. این آدمکشان می‌بایست مدرکی ارائه دهند که دستورها را خوب اطاعت کرده‌اند. بدین جهت گاهی از آنان می‌خواستند که گوش قربانیان را ببرند و این گوش‌ها را در کیسه بریزند و پیش افسران خود ببرند که شمرده شود. چند روز پس از این قتل عام سربازانی را مجدداً به شهر ویران شده می‌فرستادند تا بگردند و هر بیچاره‌ی بدبختی را که ممکن بود در بیغوله یا زیرزمینی پنهان شده باشد بیرون بیاوردند و بکشند. برخی از منتقدان امروزی دلیل‌هایی برای این سیاست خونین ذکر کرده‌اند؛ از قبیل این که بیابانگردان از شهرهایی که محصور در میان دیوار بود بدشان می‌آمد و وقتی این شهرها را به تصرّف در می‌آوردند نوعی جنون ویرانگری و تبهکاری گریبانگیر آنان می‌شد. یا آن که این کشتارها به منظور جلوگیری از شورش‌هایی بود که پس از رفتن لشکر مغول از آن شهر احتمال داشت، بروز کند یا این که چنگیز و جانشینانش خود را دارای مأموریت مقدسّی برای فتح جهان می‌دانستند و هر مقاومتی که در برابرشان می‌شد گناهی نابخشودنی نسبت به خدا و خان می‌شمردند. ولی بیشتر محتمل است که روش حکومتی خود را از آن جهت با ایجاد وحشت همراه ساخته بودند که پیش از انداختن یک تیر به سوی دشمنان روحیه‌ی آنان را متزلزل ساخته باشند.»[2]

در خونریزی و بی‌رحمی چنگیزخان شکی نیست و این عملکرد تنها شامل ایران نبوده است و به خصوص در چین نیز شاهد ابعاد وسیع‌تر آن می‌باشیم. ابراهیم تیموری در این رابطه می‌نویسد: «ضمن شرح موقالی فرمانده‌ی نیروهای مغول در چین که یکی از مورخین چینی به رشته تحریر درآورده، آمده است که خونریزی و کشتار به اندازه‌ای زیاد بود که در زمینی به طول یکصد لی (تقریباً پنجاه کیلومتر) را اجساد سربازان مقتول دولت کین پوشانده بود. نُه سال بعد از تهاجم نیروهای مغول به چین شمالی یعنی در سال 617/1220 چانگ چون تائوئیست معروف به ملاقات چنگیزخان رفت. در بازگشت در سال 620/1223 هنگامی که از منطقه‌ی یکی از نبردها عبور می‌کرد به واسطه‌ی کثرت مقتولین جنگ سال 1211م به اندازه‌ای متأثر شد که در آن جا مراسمی به یادبود کشتگان برپا نمود. دستور چنگیزخان برای تجاوز به سربازان چینی نمونه‌ی دیگری از وحشی‌گری مغول‌ها است. به روایت جوینی وقتی پنج هزار نفر ار سربازان چینی در حال فرار می‌خواستند از آب رودخانه‌ای عبور کنند بعضی در آب غرق گردیدند و عده‌ای در نتیجه‌ی تیراندازی مغولان به قتل رسیدند و بقیه که دستگیر شدند مورد تجاوز قرار گرفتند. فرمان شد تا اکثر لشکر مغول عمل اصحاب لوط با ایشان به جا آورند و از گوش‌های راست کشتگان پشته جمع کردند. جوزجانی، سید اجل بهاءالدین رازی رئیس هیأت نمایندگی سلطان محمد خوارزمشاه که در سال 612/1215 برای ملاقات با چنگیزخان عازم خاور دور شده بود ضمن شرح مشاهدات خود چنین تقریر کرده است که چون به حدود طمغاج (خانبالغ یا پکن) و نزدیک دارالملک آلتون خان (امپراتور کین) رسیدیم از مسافت دور پشته بلندی سپید در نظر آمد به طوری که تا بدان موضع بلند دو سه روز منزل یا زیادت بود. ما را که فرستادگان خوارزمشاهی بودیم چنان ظنّ افتاد که مگر آن بلندی سپید، کوه برف است و از راهبران و خلق آن زمین پرسیدیم، گفتند: آن جمله استخوان‌های آدمیان کشته شده است. چون یک منزل دیگر رفتیم چنان زمین از روغن آدمی چرب و سیاه گشته بود که سه منزل دیگر در آن راه ببایست رفت تا به زمین خشک رسیدیم. چندین تن از عقوبت آن زمین، بعضی رنجور و بعضی هلاک شدند. چون به در طمغاج (پکن) رسیدیم بر یک موضع در پای حصار استخوان آدمی بسیار جمع بود که استفسار کرده آمد. چنان تقریر کردند که در روز فتح این شهر بیست هزار دختر بکر از این برج بیرون انداختند و همان جا هلاک شدند تا به دست لشکر مغول نیفتند. این جمله استخوان‌های ایشان است.»[3]

این ویژگی‌های چنگیزخان را اغلب پژوهشگران دیگر تاریخ نیز قبول دارند. چنان که «خونریزی‌های چنگیز و کشتارهای ستمکارانه‌ی او موضوعی مشهود و مصدَق است، ولی این همه مانع از آن نیست که مورخان منصف سجایای روحی چنگیز و کفایت و عُرضه و قوّت اراده و قدرت تدبیر او را نستایند. حتی گروهی از مورخان را نظر این است که چنگیز خونخواری و وحشیّت و خشونت را با کفایت و عدل و عدم تبعیض جمع کرده بود، اقوام متمدن را بر اقوام وحشی و بیابانگرد رجحان می‌نهاد و خشونتی را که با اقوام وحشی و بیابانگرد داشت با شهرنشینان متمدن نداشت. علما و اهل حِرَف و صنایع را عزیز می‌داشت و به فرمان او سرداران مغول هرجا علما و هنرمندان را می‌یافتند به درگاه خان می‌فرستادند. قتل و خونریزی و کشتار و غارت نیز روش عادی و شیوه‌ی طبیعی جهانگشایی او به شمار می‌آمد و شاید بتوان قبول کرد که آن همه‌ی کشتار و قتل و غارت از روی خشم و کین و بر اثر غلبه‌ی غضب و فکر انتقام نبود، بلکه روش عادی چنگیز و ناشی از خوی جهانگیری او بود و تدبیر مسلّم و یگانه‌ی کشورگشایی آن روزگار به شمار می‌رفت. چنان که طلیعه‌ی اقدامات چنگیز پس از مصمّم شدن به حمله با دفع کوچلک خان و اعطای آزادی مذهب به مردم ختن و کاشغر آشکار شد و مسلمانان آن حدود از این اقدام اتباع چنگیز سخت خشنود شدند و قدم ایشان را استقبال کردند. ولی اصولاً نبودن تعصّب مذهبی در قوم مغول که در سرتاسر عهد ایلخانان نیز دیده می‌شود اثبات فضیلتی برای قوم مغول نمی‌کند و در اصلِ سبعیت و خشونت آن‌ها تردیدی به وجود نمی‌آورد، بلکه حاکی از فلسفه‌ی زندگی و روش آن قوم است و این روش و سیاست جز اقتضای طبیعت و گاهی ایجاب سیاست، علتی نداشت. این گفته‌ی دهسن بسیار جالب می‌باشد که می‌گوید تنها مزیّت انسانی قوم مغول این بود که هرگز با حسّ کینه‌جویی و انتقام آلوده نبودند و حتی اسامی بعضی از اقوام را که نابود کردند، نمی‌دانستند.»[4]

با توجه به مواردی که اشاره شد لازم به نظر می‌رسد که قضاوتی کوتاه به جایگاه و شخصیت سیاسی چنگیزخان و سلطان محمد خوارزمشاه انجام گیرد. البته در مورد سلطان محمد خوارزمشاه و شرایط زمان وی نیز بعداً اشاره خواهد شد. «تناقضی که در تاریخ دوره‌ی چنگیزخان مشاهده می‌شود، این تضادی است که بین چنگیزخان و عشیره‌ی او وجود دارد. چنگیزخان عنصری است عاقل و مسلّط بر نفس، و مدیری است عاقل که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استوارترین مواعظ عقل سلیم هماهنگ می‌سازد. ملت او چنان است که گویی تازه از ابتدایی‌ترین مرحله‌ی وحشیگری بیرون آمده و دارای حیوانی‌ترین عکس‌العمل‌هاست، و می‌خواهد که با تولید وحشت و رعب و ترس عمومی، دشمن را به تسلیم وادار نماید. برای قوم مغول جان انسانی اصلاً و مطلقاً ارزشی ندارد و چون اساساً صحراگرد است به طور کلی نمی‌داند وضع زندگی شهرنشینان و مردم مقیم چگونه است و خان و مان چیست و اراضی مزروع چه مقامی نزد شهرنشینان دارد. خلاصه آن که آن‌ها فقط و فقط از زندگی بیابانگردی خود اطلاع دارند و جز آن، دیگر از هرچه هست بی‌خبرند. حیرت و تعجب مورخ امروزی در واقع همانند حیرت و تعجب رشیدالدین و مؤلفان یوان‌چه است که می‌بینند خردمندی و کیاست و معنی اعتدال در شخص رئیس مغولان به طور طبیعی با سبعیت‌های او که محصول تربیت و عکس‌العمل‌های ناشی از توارث و خشونت‌های اخلاقی محیط اوست، مخلوط و ممزوج بوده است. در این که چنگیز مردی عاقل و خویشتندار و مدبر و کاردان بوده محل تردید نیست، ولی هرگز نمی‌توان این مرد شقی را چنان که رنه گروسه پنداشته، عنصری دانست که رفتار و کردار خود و اطرافیانش را با استواری مواعظ عقل سلیم و حق توأم می‌سازد. وی در مقام مقایسه‌ی چنگیزخان با محمد خوارزمشاه می‌گوید: چنگیزخان مردی بود با طبیعتی متعادل، محتاط، سمج، معتقد به نظم و ترتیب. محمد خوارزمشاه مردی بود ماجرا دوست، گردنکش و سبک مغز، با افکاری از هم گسسته و سازمانی بی نظم و ترتیب. او پس از شکست‌هایی که به غوریه‌ی قراختائیان وارد کرده بود از غرور و کبر مملو و سرشار بود. در نخستین شکست چنان روحیه‌ی خود را از دست داد که دیگر هیچ وسیله‌ای برای مقاومت نمی‌یافت. آن مرد قهرمان تبدیل شد به بیچاره‌ای عاجز و مضطر، بلکه به عنصری فاقد غیرت و حمیّت. از این دو نفر، آن بدوی صحرانورد، تنها مردی بود که قدرت حکومت و مملکتداری داشت، ولی آن تُرک ایرانی شده که خود را امپراتور اسلام و پادشاه ممالک و ملل شهرنشین می‌دانست روح و اخلاق و صفات سواران واله و سرگردان را داشت که به هر طرف می‌روند و به هر در می‌زنند تا جاه و مقام و ثروتی به دست آورند. به نظر گروسه اگر سلطان محمد از عقل سلیم بی‌بهره نبود، می‌توانست ملل متفرق و غیر متجانسی را که به قوّه‌ی قهریه زیر نفوذ خود درآورده بود به نام مذهب و وحدت اسلامی متحد کند و آنان را علیه مغولان بی دین و کافر و بودایی و نستوری فرمان جهاد بدهد. ولی از فرط غفلت و بلاهت این پادشاه به جای این که خود را سلطان اسلام قلمداد کند با خلیفه‌ی بغداد الناصرالدین الله سخت خصومت نمود و در سال 614 با سپاهیانی عازم بغداد شد. خلیفه که در سفاهت دست کمی از او نداشت سلطان محمد را دشمن سرسخت خود می‌شمرد و حاضر بود برای شکست و سرکوبی او تمام ملل اسلامی را به دست قتل و غارت سپاهیان چنگیز بسپارد.»[5]

با توجه به مطالبی که ذکر گردید نوعی نگرشِ دیگر درباره چنگیزخان در ذهن شکل خواهد گرفت و بی دلیل نیست که اقوام مغول در عصر حاضر نیز وی را می‌ستایند و در حدّ یک اسطوره خدمات او را پاس می‌دارند. به یقین صحرانشینان بدوی استپ‌های شمال آسیا شهرت تاریخی خود را مدیون چنگیزخان می‌باشند، زیرا چنگیز توانسته بود عظمت و افتخار برای آنان به وجود آورد و از آن به بعد است که اقوام مغول برای اولین بار متحد گشته و یک نام مشترک یافته‌اند. این نام چنان اهمیت و شهرتی یافت که به زودی احساس غرور ملی را برای آنان به وجود آورد. زندگی سخت و طاقت‌فرسای اقوام مغول شرایط خاصی از زندگی را در ساده زیستی و جنگجویی می‌طلبیده است و مشابه آن را در شبه جزیره‌ی عربستان می‌توان دید. یک روحانی مسیحی در طی سفر خود محیط زندگی آنان را این گونه توصیف می‌کند « این جا نه قصبه وجود دارد و نه شهری، همه جا بیابان و ریگزار است که یک صدم آن قابلیت کشت و زرع ندارد، مگر در حوالی رودخانه‌ها، اما در این کشور رودخانه هم کمتر دیده می‌شود. این ناحیه به کلی بی درخت است، لیکن مراتع بسیار خوب دارد. امپراتور و شاهزادگان هم برای گرم کردن خود و پختن غذا جز آتش مدفوع اسب، الاغ و گاو وسیله دیگری ندارند.»[6]

جان من معتقد است که ظهور چنگیزخان موقعیتی برای مغولان فراهم آورد تا فرهنگ و تمدن خود را به دیگران نشان دهند و این نقطه عطفی در تاریخ آنان به شمار می‌رود، زیرا «اجداد مغول‌ها که در درّه ی اونان در سال 800 میلادی اردو زدند: ابزارها، مهارت‌ها و اعتقاداتی داشتند که از این به بعد تقریباً به مدت 400 سال آن‌ها در این مکانِ گمنام زندگی می‌کردند تا این که چنگیز از راه رسید. خوشا به حال مغول‌ها که چنگیز آمد، چون اواخر قرن دوازدهم آخرین زمانی بود که در آن یک فاتح می‌توانست ظاهر شود. چند دهه بعد، پیشرفت‌ها در فن‌آوری باروت مهارت‌های جنگی سنتی چادرنشینان را کهنه و از رده خارج کرد. همین طور که واقعاً هم بود. چنگیز درست به موقع ظاهر شد تا نیروهای موروثی مغول‌ها را جمع کند، درست مثل تیراندازی که یک کمان منحنی را می‌کشد و این نیروها را با اثر ویران کننده رها می‌کند. در سرزمین اصلی او نام چنگیزخان به وضوح و با صدای رسا به گوش می‌رسد. وحشیگری‌های او فراموش شده یا از شدت چاپلوسی و مجیزگویی نادیده گرفته می‌شوند. در مغولستان، پس از 70 سال سرکوب و تحت فشار بودن از طرف روسیه، مردم آزاد هستند تا تصویر او را به نمایش بگذارند، تولد او را جشن بگیرند و انواع چیزها را به نام او نامگذاری کنند، مثل گروه‌های موسیقی پاپ، تیم‌های ورزشی و مؤسّسه‌ها. در چین او بنیانگذار محبوب یک سلسله‌ی حکومتی به نام «یوآن» می‌باشد. و در میان هر دو ملت، مغول‌ها به تعداد فزاینده‌ای او را می‌پرستند؛ چون چنگیز اکنون موجودی الهی شده است، یعنی چهره‌ی اصلی در یک آیین باستانی که اکنون با طرح نشانه‌های فوق‌العاده‌ای، نشان می‌دهد که دارد به شکل یک دین جدید در می‌آید. قلب این دین در استان مغولستان داخلی کشور چین در یک ساختمان عظیم که چینی‌ها آن را آرامگاه چنگیزخان می‌نامند قرار دارد. «بقعه‌ی خداوند» نامی که مغول‌ها روی آن گذاشته‌اند دقیق‌تر به نظر می‌رسد، چون آن جا یک آرامگاه حقیقی نیست و جسدی در آن وجود ندارد. در این جا روح چنگیز با ترکیبی از آداب بودایی و شمنی به عنوان جدّ، بنیانگذار پادشاهی و الوهیّت محترم شمرده می‌شود. یک مجسّمه‌ی مرمرین چهارمتری از چنگیز در حالت نشسته طوری که دستانش روی زانوانش قرار دارند، نقطه‌ی مرکزی مراسم بی‌شمار است؛ عابدان عود می‌سوزانند و در پیشگاه بقایای این قدّیس دعا می‌خوانند. نقاشی‌های دیواری چنگیز را به عنوان نابغه‌ای نشان می‌دهند که پلی میان شرق و غرب ساخت که در سرتاسر این پل حکما و تجّار و هنرمندان محو شگفتی عشق و پرستش در حرکت هستند. چند چیز خارق‌العاده درباره این معبد وجود دارد: این معبد مدرن است؛ تحت حمایت چین است، در واقع ادعا می‌کنند که روح چنگیز بنیانگذار سلسله یوآن است؛ و برای من عجیب‌تر از همه چیز این است که آیین او آرمان‌های مذهبی اصیلی دارد که در آن چنگیز به عنوان قدرتی مطرح می‌شود که از طریق او یک مؤمن حقیقی می‌تواند با الوهیتِ گسترده‌ی مغول‌ها، یعنی با خداوند جاودان، روح چنگیز که به واسطه‌ی ایمان پیروانش به او، دوباره متولد شده است. اکنون بیش آن که منبعی برای گرفتن کمک از قرون و اعصار گذشته باشد، امید معنوی برای سال‌های پیش روست. این برای مردی که در گمنامی، ضعف، و فقر به دنیا آمد تحول عجیبی است.»[7]


 



[1] - در صفحه 59 تاریخ جهانگشای جوینی درباره یام‌های زمان چنگیز چنین آمده است «و دیگر چون عرصه‌ی ملک ایشان عریض و بسیط شد و سوانح مهمات نازل، از اعِلام احوال اعداء چاره نبود و اموال از غرب به شرق و از اقصای شرق به غرب نقل می‌بایست کرد، در طول و عرض بلاد وضع «یام‌ها» کردند و مصالح و اخراجات هر یامی ترتیب کردند و تعیین: از مرد و چهارپای و مأکول و مشروب و آلات دیگر و بر تومان‌ها تحصیص (هویدا و آشکار)، از هر دو تومان یک یام معین کردند تا به نسبتِ شمار بخش کنند و بیرون آرند تا ممّر ایلچیان به سبب نشستن اولاغ دور نیفتد و دایماً رعیّت و لشکر در زحمت نباشند، و بر رُسُل نیز در محافظت چهارپای و غیر آن حکم‌های سخت کرده که ذکر آن تطویلی دارد. و سال به سال عرض یام‌ها بکنند، آن چه ناقص باشد و از یام‌ها کم گشته، باز از رعیت عوض گیرند.»

[2] - تاریخ فتوحات مغول، ج. ج. ساندرز، ترجمه ابوالقاسم حالت، چاپ سوم، انتشارات امیرکبیر، 1372، صص 69 و 70

[3] - امپراتوری مغول و ایران، دکتر ابراهیم تیموری، انتشارات دانشگاه تهران، 1377، ص 99

[4] - مسائل عصر ایلخانان، تألیف منوچهر مرتضوی، چاپ دوم، انتشارات آگاه، 1370، ص 271

[5] - تاریخ اجتماعی ایران، مرتضی راوندی، جلد دوم، انتشارات امیرکبیر چاپ سوم 1356، ص 287

[6] - مغولان و سرنوشت فرهنگی ایران، دکتر کریم مجتهدی، پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1395، ص 25

[7] - زندگی پرماجرای چنگیزخان، نویسنده جان من، مترجم داود نعمت اللهی، چاپ ششم، 1398، صص 11 و 56

8- تاریخ امپراتوری مغول در ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1404، ص 137