پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

قدرت خواجه سرایان در زمان شاه سلطان حسین صفوی

روابط خواجه سرایان با شاه سلطان حسین

بعد از اِعمال سیاست داخلی شاه عباس اول در مورد کنترل حرمسرا و تربیت شاهزادگان، موقعیت و نقش خواجه سرایان تغییرات عمده پیدا کرد. آنان با وجود نفوذ و قدرتی که در دوره‌ی جانشینان شاه عباس اول کسب کرده بودند، اما تا قبل از دوره‌ی سلطنت شاه سلطان حسین از موقعیت و وجهه‌ی اجتماعی مقبولی در بین مردم برخوردار نبودند و حتی مورد تحقیر و تمسخر مردم واقع می‌شدند. در حقیقت این دوره‌ی آخرین پادشاه صفوی را می‌توان حکومت خواجه سرایان حرمسرا نامید. با شروع سلطنت شاه سلطان حسین وضعیت اجتماعی آن‌ها دگرگون شد و بر تمام ارکان کشور تسلط یافتند و دیگر کسی به خود جرأت نمی‌داد که به تحقیر آن‌ها بپردازد. البته این امر را نمی‌توان نشان دهنده‌ی وجهه اجتماعی خواجه سرایان دانست، بلکه تنها می‌توان گفت که در این دوره تحقیر و تمسخر جای خود را به خشم و نفرت عمومی داده بود. از آن جا که شاه سلطان حسین از امور دنیوی اطلاعی نداشت و کارها را به دیگران محول کرده بود خواجه سرایان به دلیل همنشینی بیشتر با شاه از این موقعیت حداکثر استفاده را بردند. کسانی که می‌خواستند به حکومت ایالات منصوب شوند به خواجه سرایان متوسل می‌شدند و حتی سیاست خارجی نیز تحت‌الشعاع نفوذ آنان قرار گرفته بود. بر این اساس مفاسد مالی، نخبه ستیزی و روابط نزدیک خواجه سرایان با روحانیون که همراه با توطئه چینی‌های مختلف بر علیه رجال با کفایت و شایسته مملکت بود ضربات مهلکی را بر پیکره حکومت صفوی وارد آورد. از پیامدهای ناگوار آن می‌توان به افزایش روزافزون شورای حرمسرا و رشوه‌گیری و رقابت افراد برای پرداخت رشوه بیشتر، جایگاه مستعجل فرمانروایان، عدم پاسخگویی درباریان و اختلاف در بین صاحب منصبان، مختل شدن امنیت شهرها، نا امنی راه‌ها، لطمات جبران ناپذیر به امور بازرگانی و تجارت داخلی و خارجی و روی کار آمدن فرماندهان نالایق در ارتش اشاره کرد. عبدالمجید شجاع در این زمینه و به وجود آمدن یکی از علل این موقعیت آشفته و پریشان از روابط خواجه سرایان با شاه سلطان حسین چنین می‌نویسد: «اگرچه نفوذ همه جانبه خواجه سرایان در امور حکومتی از اواخر سلطنت شاه سلیمان و با تشکیل شورای حرمسرا آغاز شده بود، اما به هر حال خواجه سرایان در آن دوره با شاهی سفّاک و بی‌رحم مواجه بودند که با کمترین بهانه‌ای اطرافیان خود را از هستی ساقط می‌نمود و این امر موجب ایجاد فضایی رعب‌آور و خوف‌آمیز در محیط حرم و دربار شده بود. این وحشت تا بدان حد بود که به گفته مستوفی هنگام درگذشت شاه سلیمان تا سه روز کسی جرأت نمی‌کرد حتی نزدیک جسد او برود و تحقیق کند که آیا شاه فوت کرده یا بیهوش است. آخرالامر نیز عمه‌اش مریم بیگم بود که این جرأت را به خود داد تا در این مورد تفحص کند. این رعب و وحشت در دوره سلطنت شاه سلطان حسین دیگر وجود نداشت و آنان با شاهی مواجه شدند که حتی علی‌رغم اصرار اطرافیانش و برخلاف رسم معهود حاضر به کور کردن عباس میرزا برادر کوچک‌تر و مهمترین رقیبش که یک بار نیز در سال 1131 ه.ق توطئه‌ای علیه او ترتیب داده بود، نشد. او در تمام عمرش نیز فرمان قتل کسی را صادر نکرد و آن قدر رقیق‌القلب بود که به خاطر کشته شدن مرغی که سهواً روی داده بود غمگین و افسرده شد و مبلغ دویست تومان صدقه به فقرا بخشید. با توجه به این خصوصیات بود که خواجه سرایان حتی از سرپیچی کردن از فرامین شاه سلطان حسین نیز واهمه‌ای به خود راه نمی‌دادند. ژان اوبن سفیر پرتقال ماجرای یکی از سفرهای شاه سلطان حسین را همراه حرمش توصیف کرده که طی آن دهقان بخت برگشته‌ای که در اثر بی اطلاعی از قرق مسیر تصادفاً بر سر راه شاه و حرمش قرار گرفته بود مورد ترحم شاه قرار گرفت و او برای آن که از کشته شدن دهقان توسط خواجه سرایان جلوگیری کرده باشد قبای خود را بیرون آورده بر روی دهقان انداخت، اما خواجه سرایان این لطف و مرحمت شاه را در حق آن دهقان نادیده انگاشته و آن بیچاره را به قتل رساندند. شاه پس از شنیدن این خبر بدون آن که مجازاتی برای خاطیان در نظر بگیرد تنها به اظهار تأسف بسنده کرد. در نتیجه خواجه سرایان که خود را از تنبیه و مجازات در امان می‌دیدند به اعمال نفوذ بیشتری در دربار و حرم شاه دست زدند. شاه سلطان حسین نیز نه تنها سدی در برابر نفوذ روز افزون آن‌ها ایجاد نکرد بلکه به تقویت آن‌ها نیز پرداخت. به دلیل آن که اکثر اوقات شاه سلطان حسین در حرمسرا سپری می‌شد، می‌توان گفت که در این دوره تنها راه دستیابی به شاه از طریق خواجه سرایان میسر می‌شده است. این مسأله از همان روزهای آغازین سلطنت شاه سلطان حسین وضع شده بود. نصیری می‌نویسد که قبل از آن که شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت جلوس کند وسوای قطعات ابرالوان، بعضی آقایان عظام و محرمانِ حرمِ محترم کعبه‌ی احترام کسی به شرف ملازمتش بار نمی‌یافت و مقرر شد که تا هنگام عزّ جلوس و شرف یافتن امراء از سعادت زیارت و پایبوس، اگر امر ضروری باشد امراء ملک‌آرا با هم مصلحت دیده و آرای خود را متفق ساخته به اتفاق هم به وساطت مقرب‌الخاقان آقا کمال، ریش سفید حرم محترم به عزّ عرض رسانند که مقرّر شود که از آن قرار به عمل آوردند.»[1]


 



[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 179

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 533

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین صفوی

 

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین

خواجگان و کنیزکان حرمسرا از تعداد معدود انسان‌های مظلومی بودند که تحت تأثیر امیال جنون آمیز حاکمان و تاجران در طی جنگ‌ و راهزنی‌ها به اسارت درآمده بودند. در نوع نگرش نسبت به افراد اسیر شده به هیچ عنوان عواطف انسانی مطرح نبود و تنها پول و سود آوری نقش اصلی را ایفا می‌کرد، زیرا ارزش افراد اسیر شده در حدّ یک غنیمت شناخته می‌شدند و همانند کالای تجاری مورد توجه بودند. آن انسان‌های مظلوم بعد از تفکیک به صورت برده و غلامان در معرض فروش قرار می‌گرفتند. از نظر نژادی و رنگین پوستی آنان را به دو بخش سیاه و سفید می‌توان تقسیم کرد که سیاه پوستان از قاره آفریقا و بقیّه از نواحی مرزی و حتی از داخل ایران به اسارت گرفته شده بودند. اغلب آن افراد نگون بخت توسط خریداران به کارهای سخت در مزارع و یا در خانه‌ها به کار گمارده می‌شدند. در بین اسرا و دربند شدگان افرادی چون چرکس و ارمنی که از زیبایی بیشتری برخوردار بودند به صورت خواجه و کنیز در حرمسراهای شخصی و یا دربار پادشاهان مجبور به کار می‌شدند. در محیط‌ حرمسرا مقرّرات سخت و تعصّب خاصی حاکم بود که سرپرستی و نگهبانی آن را خواجگان بر عهده داشتند. خواجگان سیاه در قسمت امور داخلی و سفید پوستان سرپرستی و ارتباط با فضای بیرون را اداره می‌کردند و این امر یکی از دلایل اختلاف بین خودشان و تأمین کننده اهداف درباریان بود. یکی از ویژگی و مشخصّات خواجگان عدم توانایی آنان در امور جنسی بود که برای تربیت و پرورش آن‌ها اغلب پسر بچّه‌های اسیر شده را اخته می‌کردند. از آن جا که بسیاری از کودکان بعد از عمل وقیحانه جان سالم به در نمی‌بردند افراد باقیمانده را با قیمت‌های گزاف به فروش می‌رسانیدند. این گونه رفتار تنها مربوط به ایران نبود و گویند که از زمان آشوریان رواج داشته و در اکثر نواحی جهان اِعمال می‌گردیده است.

در باره خواجه سرایان و نقش آنان به مناسبت‌های گوناگون صحبت گردید و به دلیل همنشینی و ارتباط نزدیکشان با زنان دربار و دولتمردان و در نهایت سرپرستی شاهزادگان از قدرت و نفوذ زیادی برخوردار بودند و گاه بر اساس لیاقت و شایستگی به مقامات بالا نیز منصوب می‌شدند. از آن جا که خواجگان دارای آینده و وابستگی خانوادگی نبودند و اموال آنان نیز بعد از فوت به پادشاه وقت منتقل می‌گردید همواره مورد اعتماد خاص پادشاه بودند. در زمان شاه سلطان حسین بر قدرت و میزان آزادی خواجگان به نحوی افزوده گردید که بدون صلاحدید آنان فعالیّت و رفع مشکلات دیگران غیر ممکن بود.[1] در دربار صفویه رسمی به نام خلعت دادن به خواجگان به صورت سالانه وجود داشت که در زمان شاه سلطان حسین به شکل ماهانه درآمد. از دیگر امتیازات کسب شده‌ی آنان می‌توان به اسب سواری و اجبار مردم که دیگر حق تحقیر و تمسخر آنان را ندارند، اشاره کرد. دوسرسو در این رابطه می‌نویسد: «برعکس این رفتار نرم و مهربان در حرمسرا، در بیرون خواجگان هدف همه گونه تحقیر و خواری و دشنام بودند. آن‌ها در شهر حق اسب سواری نداشتند و تنها حق داشتند بر استر یا خر سوار شوند. این خواجگان هنگام گذر از شهر همواره در معرض تمسخر و توهین بودند و این کار پیوسته مورد خوشنودی شاه وقت بود تا این نگون بختان قدر عافیت را در حرمسرا هرچه بیشتر بدانند. از زمان پادشاهی شاه سلطان حسین وضع خواجگان به کلی دگرگون گردید. گذر آن‌ها در شهر باشکوه بسیار صورت می‌گرفت و همیشه همراهان زیادی در دنبال آن‌ها حرکت می‌کردند و دیگر کسی حق توهین و تمسخر آن‌ها را نداشت؛ بلکه وادار می‌شدند که با احترام بسیار رفتار نمایند. این خواجگان دیگر از نقص خود شرمسار نبودند؛ بلکه با افتخار و سرافرازی در همه جا پدیدار می‌شدند. آن‌ها زیاده روی را تا مرز مضحکه پیش برده بودند. آن‌ها به نام شاه فرمانی صادر کردند و طی آن اخته کردن خروس‌ها به کلی ممنوع گردید، گویا این نیم مردان حیوانات و پرندگان را شایسته‌ی چنین موهبتی نمی‌دانستند و آن را تنها سزاوار خود می‌پنداشتند. در پایان پادشاهی شاه سلیمان بود که اعتبار و مقام خواجگان آغاز به زیاد شدن گردید و در زمان شاه سلطان حسین به بالاترین درجه خود رسید.

خواجگان حرمسرا در زمان شاه سلطان حسین صاحب اختیار واقعی کشور شدند و عزل و نصب مقام‌های کشوری و لشکری و حکم مرگ وی و عفو گناهکاران و امور سیاسی کاملاً به دست آن‌ها افتاد. هیچ کار کشوری نبود که بی رضایت آن‌ها انجام شود. همه‌ی مقامات رسمی کشور جز نام و عنوان بیش نبودند. گرچه کارها مانند گذشته از زیر دست صاحبان مقام می‌گذشت، ولی بدون تصمیم شورای خواجگان، صاحبان مقام از خود اختیاری نداشتند. اعتمادالدوله که عنوان نخست وزیر یا صدر اعظم است مانند همه‌ی وزیران و کارمندان عالی رتبه آلت دست بیش نبود. اگر یکی از این صاحب منصبان بلند پایه می‌خواست از فرمان خواجگان سرپیچی کند هرچند خوشنام و خوش سابقه می‌بود به زودی در بدترین موقعیت قرار می‌گرفت. البته کارهای کوچک اداری روزانه به روال خود ادامه داشت، ولی تصمیمات بزرگ دولتی مانند جنگ و صلح، بستن قراردادها با کشورهای خارجی، گزینش فرمانداران و استانداران و دیگر کارهای مانند آن، در دست همین شورای خواجگان بود. در همان زمان شاه سلطان حسین غرق در خوشی‌ها و لذّت‌های حرمسرا بود و کوچکترین دخالت مؤثّری نمی‌کرد. البته همه فرمان‌ها به نام شاه صادر می‌گردید و این فرمان‌ها در همه جا و بر همه کس اجرا می‌شد. در انتصابات ارزش شخصی و خدمات گذشته اصلاً به حساب نمی‌آمد. این خواجگان که افرادی بی خانواده و بی وارث بودند و نمی‌توانستند ثروت‌های هنگفت خود را به کسی منتقل کنند، فروشنده‌ی همه پست‌های دولتی گردیدند. هرگونه مقام ارزشمند اداری به بهای طلا و آن هم حراج گونه و در برابر دیدگان همه خرید و فروش می‌شد. البته در این جا دیگر شایستگی شرط نبود، بلکه بهای گرانتر شرط اصلی بود. این هرج و مرج زیانبار نتایج بسیار بدی به بار می‌آورد. نخست آن که هم چشمی و هماوردی برای تحصیل دانش و کاردانی از میان رفت و کسی به خود رنج در پیشرفت معنوی نمی‌داد و شکوفایی استعداد و هوش ذاتی بی ارزش می‌شد چون دیگر این خصایص وسیله‌ی پیشرفت در زندگی نمی‌بود. دوم آن که با خریدن مشاغل اداری می‌بایست هرچه زودتر و به هر راهی که ممکن بودند نه تنها بهای مقام پرداخت شده را از نو به دست آورد، بلکه برای نگهداری آن پول بیشتری فراهم می‌کرد. در نتیجه‌ی آزمندی سیر نشدنی خواجگان که به نام شاه فرمان می‌راندند از هرگونه تصوّری پا فراتر نهاده بود به طوری که در طول پادشاهی شاهان گذشته بی سابقه بود. خواجگان به دزدی و چپاول حاکمان که از هیچ جنایتی کوتاهی نمی‌کردند سرپوش می‌نهادند و از آن‌ها پشتیبانی می‌کردند.

شاه سلطان حسین چون بزرگی و ابهت خود را در توسعه‌ی دربار و حرمسراها می‌دید توجه‌ای به اعمال خواجگان نداشت در نتیجه نا امنی به امری عادی تبدیل شد و هیچ امنیتی وجود نداشت. با توجه به صفات و رفتار و کردار شاه سلطان حسین به آسانی می‌توان به این نتیجه رسید که صفات نیک وی می‌توانست برای یک شخص عادی پسندیده باشد، ولی صفاتی که سزاوار و بایسته‌ی یک پادشاه است اصلاً در او وجود نداشت. او مردی خوش قلب و انسان دوست بود، ولی این گونه مهربانی و مدارای بدون مجازات فقط بدکاران و گناهکاری را تشویق می‌کرد و اشخاص نیک رفتار را از عدالت نا امید می‌ساخت. او اراده‌ی اجرای عدالت را نداشت در نتیجه نا عدالتی همه را فرا می‌گرفت. تنها بزرگ سیرتی او در دلبستگی به ساختمان‌های بزرگ و شکوهمندی دربار بود، ولی بهره‌برداری شاهانه‌ای از آن شکوه و بزرگی نمی‌توانست، بنماید. در هزینه‌ی دربار و حرمسرا هیچ گاه کوتاهی نمی‌کرد، ولی در عوض ارتش او در فقر و نداری می‌بود. او همانند کسی بود که در صدقه دادن کوشا باشد، ولی در پرداخت وام خود کوتاهی کند. شاه سلطان حسین با پول ارتش خانقاه و تکیه و بیمارستان می‌ساخت در حالی که سپاهیانش در نهایت فقر و بیچارگی به سر می‌بردند. سپاهیان از نرسیدن حقوق و کمبود ساز و برگ جنگی در مرزها پراکنده می‌شدند یا به آسانی شکست می‌خوردند. ساختن کاخ‌های بزرگ در اصفهان و پیرامون آن برای او بسی مهمتر از برباد رفتن استان‌ها بود.[2] رفتار شگفت‌آور او تنها ساخته و پرداخته‌ی تاریخ نویسان نیست، چون آن چه تاریخ نویسان بتوانند، بیاورند او در حساس‌ترین و حیاتی‌ترین زمان پادشاهی از خود نشان می‌داد. گویا اصلاً فراموش کرده بود که وظیفه‌ی او پادشاهی بود و نه دلبستگی به کاخ‌ها و حرمسرا. هنگامی که سپاه شورشیان با گام‌های بزرگی به سوی اصفهان نزدیک می‌شدند وزیران و بزرگان دربار خواستند او را از خواب بیدار کرده و متوجّه بزرگی خطر سازند شاه سلطان حسین در پاسخ گفته بود که این وظیفه‌ی شماست و سپاه در دست شماست. برای من کاخ فرح آباد کافی می‌باشد. باری طرز اندیشه‌ی این پادشاه بیچاره چنین بود و درست در همان نقطه‌ی حسّاس او، یعنی دلبستگی به کاخ فرح آباد بود که ضربه وارد گردید. کاخ فرح آباد با همه‌ی عظمت و شکوه نه تنها به دست افغانان به تاراج رفت، بلکه به عنوان پایگاه و قلعه‌ی نظامی به کار رفت. بدون استحکامات این کاخ بزرگ یعنی دیوار استوار بلند و تعداد زیاد برج و بارو افغانان در صدد محاصره‌ی شهر اصفهان نمی‌شدند.

برای آن که بهتر متوجه شویم که وضع عدالت و چپاول مردم چگونه بوده است به سفرنامه‌ای اشاره می‌گردد که می‌نویسد در یک شهر کوچک ارمنی نشین به نام «آق اولی» داروغه الاغی را می‌بیند که در تاکستان همسایه مشغول به چرا و خوردن برگ های درخت مو است. این داروغه، صاحب الاغ را به پرداخت پنجاه سکّه به عنوان ضرر و زیان به همسایه محکوم می‌کند. صاحب تاکستان از روی حسن همجواری و خوش همسایگی خود را شاکی نمی‌داند و رضایت خود را اظهار می‌دارد. این بار داروغه صاحب تاکستان را هم به پرداخت پنجاه سکّه جریمه می‌کند و به هر دو می‌گوید که جریمه‌ی دوّمی برای این است که هر دو باید مواظب اموال خود باشند. جای شگفتی نیست که یک داروغه‌ی شهر کوچک دور افتاده‌ای چنین خودکامگی و زیاده روی از خود نشان دهد، چون خودِ داروغه‌ی اصفهان که پایتخت کشور است در جلوی چشمان شاه زیاده روی بیشتری می‌نمود. مهمترین وظیفه‌ی این مأمور بلند پایه حفظ امنیت شهر است، به ویژه جلوگیری از دزدی‌های شبانه. به این مأمور وظیفه شناس باید حق داد که در کار خود هوشیار و مسؤول بوده که هیچ دزدی نمی‌توانست از دست او به در رود؛ ولی به جای محاکمه‌ی دزدان دستگیره شده، وی با آن‌ها همانند اسیر جنگی رفتار می‌کرد یعنی آن‌ها برای آزادی خود می‌بایستی مبلغی پول بپردازند. اگر دزد پول کافی برای آزادی خود نداشت حسّ ترحم داروغه او را وا می‌داشت که دزد را برای یک شب آزاد سازد تا بتواند برای بازخرید آزادی خود دزدی کند. این بار دزد در کار خود بهتر موفق می‌شد چون اولاً همه او را در زندان می‌پنداشتند و دوم این که در پایان شب پس از دزدی به زندان پناه می‌برد تا جانش را باز خرد.

این رویدادها کمی پیش از محاصره‌ی شهر بود و همه‌ی مردم از آن با خبر بودند. چون سخنی از داروغه است ذکر این رویداد که از دیگرِ آن رساتر می‌نماید بی مناسبت نیست. مرد ارمنی از دزدی که شبانه خانه‌ی او را زده بود به داروغه شکایت برده بود، داروغه بی‌درنگ دست به کار شد و دزد را بازداشت کرد و اموال دزدی را در خانه‌ی او پیدا و آن را ضبط کرد. سپس داروغه به شاکی گفت که برای پس گرفتن اموال خود باید ادعای خود بر تملّک اموال را توسط چند نفر شاهد ثابت کند. مرد ارمنی چون اطمینان زیادی به قاضی شگفت کار نداشت بهتر دید که در ازای مبلغی پول خود دزد اقرار به دزدی کند. دزد هم این راه حل را ترجیح داد و در برابر قاضی به دزدی خود اقرار کرد. دردِ سرِ مرد ارمنی با اقرار دزد به پایان نرسید چون داروغه رو به او کرد و با خونسردی گفت که شهادت یک دزد قابل قبول نیست و باید شاهد معتبرتری بیاورد به ویژه که شاهد هم باید مسلمان باشد نه ارمنی.!!!»[3]


 



[1] - رودی مَتی در صفحه 207 کتاب ایران در بحران زوال و سقوط صفویه در باره گسترش نفوذ خواجگان در دربار شاه سلطان حسین می‌نویسد: «هنگامی که نوبت پادشاهی به سلطان حسین رسید نفوذ خواجگان عامل تعیین کننده‌ای در تصمیم گیری‌ها شده بود. به گزارش هلندی‌ها در شش ماه پیش از مرگ شاه سلیمان، وزیر اعظم وظیفه داشت هر موضوع مهمی را در نامه‌ای سر به مهر به اطلاع حرمسرا برساند و صبر کند تا تصمیم درباره‌ی آن اعلام شود. سال 1714/ 1126 به استناد همان منبع خواجگان نه فقط گوش شاه را در اختیار داشتند؛ بلکه خود مرجع تصمیم گیری درباره‌ی عزل و نصب‌ها در دربار بودند. سال 1706 که سلطان حسین راهی سفر به شمال شد، با معنی بود که اصفهان را نه به وزیر اعظمش؛ بلکه به صفی قلی آغا سپرد. خواجه‌ی سرشناسی که امیر شکار باشی او بود. در این دوره حضور چشمگیر خواجگان در آیین‌های رسمی نیز معنی دار بود. سال 1720/1132 که درّی افندی سفیر عثمانی به اصفهان آمد آغا خواجه‌ی سیاه اول و قاپو آغا خواجه‌ی سفید ارشد به ترتیب در سمت راست و سمت چپ شاه نشسته بودند.»

[2] - یکی دیگر از اماکن تفریحی شاه سلطان حسین باغ وحش وی بود. لکهارت در صفحه 545 کتاب خود در این باره می‌نویسد: «او باغ وحش بزرگی داشت که در 17 میلی جنوب غربی اصفهان واقع بود. طول اضلاع این باغ که شکل مربع داشت لااقل بیش از یک میل بوده، سه ضلع این باغ که اکنون سخت در حال انهدام قرار دارند هنوز باقی است. دیوار شمالی باغ را ساکنان مجاور به قصد کشت در زمین آن محو ساخته‌اند. این قسمت که سطح آن پائین است از آب رودخانه مشروب می‌شود. پییرویکتوز میشل اندکی قبل از آن که به فرانسه باز گردد از باغ وحش دیدن کرد. او در آن جا وحوشی چند مشاهده نمود، ولی نمی‌گوید از چه نوعی بوده‌اند.»

[3] - سقوط شاه سلطان حسین، نوشته  ژان آنتوان دو سرسو، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات کتابسرا، 1364، برگزیده‌ای از صفحات 41 تا 74

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 530

روابط خواجه سرایان با روحانیون

 

روابط خواجه سرایان با دیگران

«شاید بتوان تنها رقیب خواجه سرایان را در استیلای نفوذ بر شاه سلطان حسین، روحانیون و علمای دینی دانست. بی تردید مقدس‌مآبی شاه سلطان حسین در این جریان نقش عمده‌ای داشته است. قزوینی در مورد نقش و میزان تأثیرگذاری روحانیون بر حکومت شاه سلطان حسین می‌نویسد: مدت بیست سال میل خاطر آن حضرت به طرف علما و فضلا گذشت. در اکثر امور ملکی و مالی به صلاح و صوابدید فضلا و علما می‌فرمود و طریقه‌ی صوفیه که شعار و اطوار سلسله‌ی علیّه صفویه بود، برانداخت و به جهت عدل و داد، سادات و فضلاء متقی و پرهیزگار را به جای امرا در شهرهای ایران به حکومت گذاردند که موافق شرع انور اثنی عشر به دیوان خاص و عام پردازد. یکی از این روحانیون که حتی قبل از به سلطنت رسیدن شاه سلطان حسین نفوذ فوق‌العاده‌ای در شاه کسب کرده بود علامه محمد باقر مجلسی بود که در دوران قبل از سلطنت سمت استادی او را عهده‌دار بود و آن چه به شاه عرض می‌نمود به اجابت مقرون بود. در نتیجه‌ی همین نفوذ بود که وی موفق شد به هنگام تاجگذاری شاه سلطان حسین فرمان منع شرابخواری را از او بگیرد.

هنگامی که در اجرای فرمان شاه قراولان سلطنتی 6000 بطری شراب را از شرابخانه سلطنتی بیرون کشیده و در برابر چشم عموم مردم شکستند. به نظر می‌رسید که مجتهدان دینی موفق شده‌اند به موفقیت بزرگی در برابر حرم که مخالف اجرای این فرمان بود دست یابند، اما این موفقیت زودگذر بود و چنان که دیدیم خواجه سرایان به همراه مریم بیگم موفق به لغو این فرمان شدند. علاوه بر این خواجه سرایان با تصاحب مناصب سنتی روحانیون از قبیل نظارت مسجد جامع مشهد مقدس موفق شدند شکست سختی بر رقیبشان وارد سازند. با وجود این به پیروزی کامل دست نیافتند و به قول لاکهارت آنان این توانایی را در خود سراغ نداشتند تا به وسیله‌ی آن رقیبشان را برای همیشه از صحنه دربار عقب برانند. در نتیجه رقابت جای خود را به سازش داد. به نظر می‌رسد بعد از مرگ علامه مجلسی زمینه‌های لازم برای همکاری هرچه بیشتر این دو رقیب فراهم آمده باشد. شاید علت این امر را بتوان در گسترده شدن بساط تقدس‌مآبی و اخباریگری علمای دینی بعد از مرگ علامه مجلسی دانست. آصف در مورد اوضاع مذهبی کشور بعد از مرگ علامه مجلسی می‌نویسد زهّاد بی معرفت و خرصالحان بی کیاست به تدریج در مزاج شریفش و طبع لطیفش رسوخ نمودند و وی را از جاده جهانبانی و شاهراه خاقانی بیرون و بازار سیاستش را بی رونق و ریاستش را ضایع مطلق کردند. بعد از این جریان بود که علمای دینی همگام با خواجه سرایان به توطئه چینی علیه نخبگان کشور که سدی بر سر دستیابی به منافع مشترکشان محسوب می‌شدند، دست زدند. مشارکت محمد حسین خاتون آبادی، ملاباشی شاه سلطان حسین و خواجه سرایان را در عزل و مکحول شدن فتحعلی خان داغستانی صدر اعظم می‌توان نمونه‌ای از این اقدامات مشترک دانست. همچنین رد پای آنان را می‌توان در جریان برکناری نصرالله میرزا از ولیعهدی مشاهده کرد. این شاهزاده بر اثر کاردانی و لیاقتی که در اداره امور کشور به خرج داده بود با کارشکنی‌های ملاباشی و خواجه سرایان مواجه شد و آنان با سعایت از او نرد شاه موفق شدند او را از مقامش عزل و دوباره روانه حرمسرا نمایند.

در راستای این سازش بود که خواجه سرایان به دنباله روی و تبعیت از سیاست‌های مذهبی روحانیون این دوره پرداختند. دشمنی خواجه سرایان با اقلیت‌های مذهبی و به خصوص صوفیان که در این دوره تحت فشار زیادی قرار داشتند به خوبی مؤید این ادعا است. سراینده منظومه مکافات نامه در اشعارش به خوبی به این موضوع اشاره می‌کند:

به صوفی چنان دشمن آن قوم خر        که سنی به شیعی ز لعن عمر

ز تقلید زهاد  بی دین  و داد        کمر بسته بر کین  اهل  سداد

به خود کرده واجب چو ذکر خدا        که لعنت فرستند بر اولیا»[1]


 



[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، صص 181 و 182

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 530

عشق بدفرجام مریم بیگم عمه‌ی شاه سلیمان صفوی

عشق بدفرجام مریم بیگم عمّه شاه سلیمان

یکی از زنان مقتدر و با نفوذی که در جمع حرمسرای شاه سلیمان زندگی می‌کرد مریم بیگم بود. ایشان در زمان شاه عباس دوم نیز روی آرامش به خود ندید، زیرا برادر اجازه‌ی زندگی به فرزندانش را نداده و دستور صادر کرده بود که چندان به اطفال ذکورش شیر ندهند تا بمیرند. مؤلف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا به نقل از سانسون به قدرت فوق‌العاده و بی بند و بار شاه سلیمان اشاره دارد و می‌گوید که اختیار همه چیز در دستان اوست و به دلیل آن که عمّه‌‌ی بی شوهرش با یکی از سرداران رابطه عاشقانه برقرار کرده بود دستور قتل آن مرد بی گناه را صادر می‌کند. پادشاه اقدام آنان را توهین به مقام سلطنت دانسته و با توجه به آن که عمّه‌اش اقرار به تمایل کرده بود فرمان قطع سر فرمانده را صادر کرد و سپس آن را نزد مریم بیگم فرستاد. وی در باره این واقعه حزن انگیز می‌نویسد: «یکی از زنان حرمسرای شاه سلیمان عمّه‌ی وی بود که مریم خانم نام داشت و پس از مرگ شوهرش همچنان بیوه باقی مانده بود و در اندرون زندگی می‌کرد. سانسون می‌نویسد این خانم محترم به عشق فرمانده‌ی کل گرفتار شد. فرمانده‌ی کل نتوانست جانب احتیاط را رعایت کند و پیش بینی نماید که روابط نا مشروع و جنایتکارانه‌ی او با شاهزاده خانمی که همخون شاه می‌باشد چه عواقب خطرناکی را دربر دارد و او را به چه بدبختی گرفتار می‌سازد. فرمانده‌ی کل به عشق تسلیم شد و عشق مریم خانم او را به دام انداخت. آن‌ها توانستند خواجگان حرم را که شاه برای محافظت شاهزاده خانم معیّن کرده بود و در قصر آن خانم به پاسداری مشغول بودند، بفریبند و خواجگان محافظ را از مراقبت باز دارند ولی حسّ کنجکاوی و حسادتِ زنان فرمانده‌ی کل از مراقبت خواجگان حرم دقیق‌تر بود. زنان فرمانده‌ی کل روابط عاشقانه‌ی آن دو را کشف کردند و از آن پرده برداشتند و خواجگان حرم را در جریان ماجرا گذاشتند. خواجگان حرم که از علاقه و مرحمت شاه نسبت به فرمانده‌ی کل با اطّلاع بودند جرأت نمی‌کردند از آن ماجرا چیزی به شاه عرض کنند؛ ولی وقتی مشاهده کردند پس از جلسه‌ی مذاکرات شاه با عبدالله سلطان اوضاع دگرگون شده است از موقعیّت استفاده کرده، مام قضایا را به عرض شاه رسانیدند. شاه که بسیار رند و زرنگ می‌باشد، توانست بر خشم و غضب خود غلبه کند و خود را نگه دارد. شاه می‌خواست به تحقیق بیشتری بپردازد و از زبان خود شاهزاده خانم بشنود که فرمانده کل قوا را دوست می‌دارد. اعلیحضرت شاه، شاهزاده خانم را احضار کرد و مثل معمول با او خودمانی رفتار کرد و درباره‌ی موضوعات با او صحبت کرد. پس از آن که به شاهزاده خانم نشان داد که مثل همیشه نسبت به او مهربان است و به او احترام می‌گذارد، گفت که تصمیم گرفته است او را شوهر دهد. شاه از عدّه زیادی از درباریان که مورد احترام او بودند نام برد و آن‌ها را برای ازدواج به شاهزاده خانم پیشنهاد کرد ولی شاهزاده خانم به هیچ یک از آن‌ها اظهار تمایل نکرد و به همه‌ی آن‌ها به نظر تحقیر نگریست. سپس شاه افزود که ابتدا در نظر داشته است فرمانده کل را برای این امر پیشنهاد کند؛ ولی پیش خود فکر کرده است که ازدواج شاهزاده خانم با فرمانده کل متناسب نیست و شاهزاده خانم او را نخواهد پسندید؛ زیرا فرمانده کل پیر است . شاهزاده خانم نتوانست عشق خود را پنهان نماید و آن را ابراز نکند. لذا به شاه عرض کرد که سن او متناسب با سن فرمانده کل می‌باشد و به قدری از فرمانده کل پیش شاه تعریف و تمجید کرد که شاه در صحّت آن چه در باره‌ی آنان شنیده بود تردیدی برایش باقی نماند و دانست که بین آنان رابطه‌ای وجود دارد.

شاه، شاهزاده خانم را مرخص کرد و به او گفت شب به قصر بیاید و به او وعده داد که تا شب تمام وسایل جشن عروسی او را با فرمانده‌ی کل آماده سازد. شاهزاده خانم نیز پای شاه را بوسید و از قصر بیرون رفت. خیانتی که به وسیله‌ی عبدالله سلطان افشا شده بود و تجاوز و هتک ناموس نسبت به خانمی که همخون شاه است به قدری اهمیّت داشت که کشتن فرمانده‌ی کل حتمی بود زیرا جنایاتی کوچکتر و کم اهمیّت‌تر از آن چه که فرمانده کل مرتکب شده بود برای نابود شدن او کفایت می‌کرد. شاه دوباره خواجگان حرم را احضار کرد. خواجگان حرم بر خشم و غضب شاه افزودند؛ زیرا به شاه افشا کردند که رابطه‌ی نامشروع فرمانده کل با عمّه‌اش به برکنار شدن شاه از تخت سلطنت منتهی می‌شده است زیرا آن‌ها مصمّم بوده‌اند پسر ارشد شاه را که جوانی بیست و دو ساله است به تخت سلطنت بنشانند. وقتی در نیمه شب به تمام امرا و بزرگان دربار ابلاغ شد که به فرمان شاه فوراً حاضر شوند و به قصر بیایند همگی متعجّب شدند و بر جان خود لرزیدند. اعتمادالدوله، فرمانده‌ی کل قوا، دیوان بگی، رئیس غلامان شاه که مهمترین صاحب منصبان دربار می‌باشند و چهار رکن اساسی دربار به شمار می‌آیند اوّلین امرایی بودند که وارد قصر شدند و به حضور شاه رسیدند. شاه به فرمانده کل اعتنا نکرد و روی خود را از او برگردانید. فرمانده کل از رفتار شاه بدبختی خود را احساس و پیش بینی کرد. فرمانده کل وقتی مشاهده نمود مستحفظین شاه تقویت شده‌اند او را رعب و هراس فراوانی فرا گرفت. فرمانده کل بر سر جای معمولش کنار اعتمادالدوله بر زمین نشست. شاه به اعتمادالدوله و دو امیر دیگر شراب خورانید ولی به فرمانده‌ی کل همچنان اعتنایی نکرد و به او شراب نداد. رئیس غلامان شاه که دوست نزدیک فرمانده‌ی کل بود و شاه به او علاقه داشت و به او احترام می‌گذاشت با نگاه شگفت انگیزی تعجّب خود را از عمل شاه نشان داد. شاه که متوجّه نگاه شگفت انگیز او شده بود فریاد کشید از این که من به این غدّار خیانت کار اعتنا نمی‌کنم تعجب کرده‌ای؟ برخیز و او را گردن بزن. آن امیر که هرگز چنین انتظاری نداشت و از صدور چنین فرمانی سخت به وحشت افتاده بود خود را به پای شاه انداخت؛ ولی به جای این که رحم و شفقت شاه را برانگیزد و برای دوستش طلب عفو کند خود را در محکومیت او شریک ساخت. دیوان بگی (بیگی) خود را به پای شاه انداخت و در حالی که به پای شاه بوسه می‌داد و با فصاحتی که همیشه و در همه حال در بیان گفتارش بود به شاه عرض کرد، فرمانده کل باید جنایت بزرگی را مرتکب شده باشد که شاهنشاه را که مهربانترین و بخشنده‌ترین پادشاه جهان است به این درجه خشمگین ساخته است ولی در مورد رئیس غلامان اجازه می‌خواهد به عرض برساند که اگر او از فرمانده‌ی کل قوا شفاعت کرده است در احترامی که باید به فرمان شاه بگذارد قصور نورزیده است و بر خلاف قاعده عملی انجام نداده است؛ زیرا بنا بر سنّت و قانونی که تمام سلاطین قبل از اعلیحضرت شاه آن را تأیید نموده و به آن عمل کرده‌اند اجازه داده شده است که در مورد فرامینی نظیر این فرمان، تا آن که فرمان سه دفعه تکرار نشود در برابر خشم و غضب شدید شاه به شفاعت برخاستن حائز کمال اهمیّت است و به همین مناسبت شاهان پیشین از این که کسی خود را به پای شاه بیفکند و برای متّهمی تقاضای عفو و بخشش کند بر خشم خویش نمی‌افزوده‌اند. شاه گفت بسیار خوب من رئیس غلامان را می‌بخشم، ولی دیوان بگی به شما می‌گویم دیوان بگی به شما فرمان می‌دهم و برای سومین بار دیوان بگی به شما امر می‌کنم برخیزید و این غدّار خیانت کار را گردن بزنید. دیوان بگی فوراً از جا برخاست و گریبان فرمانده‌ی کل را گرفت و عمّامه‌اش را از سرش برداشت و بر زمین افکند و او را از اتاق بیرون کشید. دیوان بگی کمربند فرمانده‌ی کل را باز کرد و دست‌های او را از پشت بر هم بست. فرمانده کل از سرنوشت شوم خود شکایتی بر زبان نیاورد و شاه را ثنا گفت و برای شاه عمر دراز آرزو کرد و برای ابراز اطاعت به فرمان شاه گوشه‌ی لباس دیوان بگی را بوسه داد و به او التماس کرد که از شاه تقاضا کند به جای این که او وقتی قرض‌های شاه را پرداخته است شاه خشم و غضب خود را بر افراد خانواده‌ی او نگستراند زیرا تنها او مقصّر بوده است و هیچ کس در گناه و جنایت با او شرکت نداشته است. سپس فرمانده کل گفت برای او قرآنی بیاورند تا در صورتی که آخرین لحظه‌ی عمر فرا رسیده است دعایی بخواند و همچنان امیدوار بود که شاید در این لحظات خشم و غضب شاه فرو نشیند، ولی دیوان بگی با نواختن ضربه شمشیری که به گردن او فرود آورد به او فهمانید که آخرین لحظه‌ی عمرش فرا رسیده است. دیوان بگی از این که می‌دید دوست عزیزش، امیری به آن عظمت به چنین حالی درافتاده است سخت متألم و متأثر گردیده بود. به طوری که دستش به لرزه درآمد و از قدرتش کاسته شد. در نتیجه‌ی ضربه‌ی شمشیرش فقط پوست گردن فرمانده کل را خراش داد و زخم کرد. فرمانده کل به نام دوستی قدیمی‌اش با دیوان بگی از او تقاضا کرد که او را زجر ندهد و زودتر خلاص کند. دیوان بگی افسر جوانی را که در خدمتش بود صدا کرد و او با سه ضربه متوالی سر فرمانده کل را از تن جدا کرد. سر فرمانده کل را به حضور شاه بردند. به محض این که چشم شاه به سر بریده‌ی افتاد فریاد کشید بسیار خوب خیانت کار. من در خوابم. من در سستی و رخوتم، چنان که تو به دشمنان من نوشتی.

جشن عروسی که شاه به شاهزاده خانم عمه‌اش وعده کرده بود و او را به آن امیدوار ساخته و دعوت کرده بود به صحنه‌ای خونین و وحشتناک تبدیل گردید. شاه به یکی از خواجگان حرم فرمان داد که سر فرمانده‌ی کل را برای شاهزاده خانم ببرد و از طرف شاه به او بگوید که این همان شوهری است که شاه برای او انتخاب کرده است. ظاهراً شاه علیه شخص شاهزاده خانم اقدام دیگری نکرد. آیا برای تنبیه و مجازات آن شاهزاده خانم مشاهده سر از تن جدا شده‌ی معشوقش کافی نبود؟ شاهزاده خانم سر خون آلود فرمانده‌ی کل را میان ظرفی مشاهده کرد باید همین درد آن زن را کشته باشد.»[1]


 



[1] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 312 تا 316

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 528

مجالس بزم و محفل سیاسی شاه سلیمان صفوی

مجالس بزم شاه سلیمان صفوی

بدون تردید رفتار پادشاهان تأثیر بسیار شگرفی در تحوّلات هر کشور خواهد گذاشت. یکی از اعمال و رفتار حاکمان که خیلی مؤثر بوده و در طول زمان و به هنگام صلح و آرامش تغییر ماهیت داده است مربوط به تشکیل حرمسراها و عیاشی و توسعه‌ی فساد آنان در جامعه می‌باشد. گرایش پادشاهان صفوی نسبت به تشکیل حرمسراها از همان زمان شاه اسماعیل اول پایه گذاری گردید و در زمان شاه تهماسب اول تثبیت و سپس توسعه یافت. شاه تهماسب بیش از یک دهه از عمر خود را در حرمسرا گذرانید و توجّهی به حوادث پیرامونش نداشت و زمام امور را به اشخاص خودسر سپرد و زمینه‌ی فروپاشی و اضمحلال دولت صفوی را با عدم تدبیر خود مهیّا ساخت. همان گونه که قبلاً اشاره گردید حرمسراها علاوه بر نقش ارضای امیال و خوشگذرانی شاهان به عنوان کانون فعالیّت‌های سیاسی نیز مطرح بوده‌اند و سرنوشت و حیات و ممات اغلب پادشاهان صفوی در این اماکن رقم خورده است. بعد از فوت شاه تهماسب اول تمام توطئه و برنامه ریزی امور حکومت در حرمسرا شکل گرفت و با طرّاحی پری خان خانم؛ شاهزاده‌ی زندانی قلعه‌ی قهقهه به پادشاهی رسید. شاه اسماعیل ثانی بعد از استقرار دوام و تحکیم حکومت خود را در کشتار شاهزادگان و عیاشی با امردی چون حسن بیک حلواچی یافت و سپس شاه عباس اول نیز علاوه بر قتل رقیبان و فرزندان، محصور ساختن شاهزادگان و پرورش آنان را در حرمسرا به اجرا گزارد که نتیجه‌اش به اضمحلال و نابودی حکومت صفوی انجامید. اعمال و رفتار پادشاهانی چون شاه سلیمان و شاه سلطان حسین نسبت به توسعه‌ی حرمسراها دور از انتظار نیست؛ زیرا محصولات چنان محیطی هرگز قادر به جدایی و رهایی از آفات حرمسرا و چاپلوسان نخواهند بود. در تکمیل و توسعه‌ی حرمسراها تنها شخص پادشاه نقش نداشته؛ بلکه حاکمان محلی نیز با آگاهی از نقطه ضعف حاکم بزرگ و اعطای خدمات جنسی در اقدامات او شریک بوده‌اند. سفیر پرتقال به نام فیدالگو که در سال 1697 وارد اصفهان گردید در باره تعداد زنان شاه سلطان حسین می‌نویسد: «.... مهماندار با اطمینان به من گفت که همراه پادشاه در شکارگاه بیش از پانصد زن بوده است و تعداد بسیاری از زنان دربار در حرم در قصر شهری مانده‌اند.»[1]

با توجه به گستردگی حرمسراها و حوادث جنبی آن با اطمینان می‌توان گفت که تأثیر اعمال و رفتار پادشاهان در نواحی مختلف کشور و به خصوص در پایتخت انکار ناپذیر خواهد بود و یکی از عوامل گسترش روسپیگری و مراکز فساد در جامعه را باید ناشی از وجود حرمسراها و قوانین حاکم بر آن دانست. پادشاهان صفوی وجود روسپیان و مراکز فساد را به منزله‌ی یکی از منابع دولت و اخذ مالیات می‌نگریستند؛ هرچند که در توجیه اعمال خود آن پول‌های کثیف را برای پاک شدن در مراسم آتش بازی و یا مخارج دیگر هزینه می‌کردند.[2]

شاهان صفوی برای آن که تغییر مزاج داده و همچنین فضای جایگزینی برای ورودی‌های جدید باز شده باشد بعضی زنان خود را به عنوان هدیه و پاداش به دیگران می‌بخشیدند. مؤلف پشت پرده‌های حرمسرا به نقل قول در این رابطه می‌نویسد: «پادشاه می‌تواند کنیزکان مورد علاقه خود را به میل خویش به اشخاص بسیار پست ببخشد. شاه سلیمان یکی از زن‌های خود را از سر خشم به گازری بخشیده بود. چند روز بعد نادم شد. عشق زن بر سرش زد، احضارش کرد و حسودانه پرسید، شوهر تازه را بیشتر دوست داری یا مرا؟ زن پاسخ داد شوهر شرعی و قانونی‌ام را. بعد دستور داد او را زنده زنده بسوزانند. خوشبختانه این بار هم زیر فرمان خود زد. اکنون آن زن در حرمسرای شاهی است.»[3]

از مهمترین منابعی که در توصیف آن وقایع ناهنجار می‌توان یافت مربوط به منابع خارجی است و اگر ذکری از منابع داخلی چون رستم‌التواریخ مطرح می‌گردد به یقین اطلاعات آن دستخوش تغییر گردیده است؛ زیرا گردآوری آن مربوط به قرون بعد می‌باشد. بنابراین گزارش سیاحان و سفرا و مبلغان مذهبی چون سانسون و کمپفر و شاردن که خود از شاهدان عینی عصر شاه سلیمان بوده‌اند با واقعیت نزدیکتر می‌باشد. همان گونه که اشاره گردید اکثر اروپائیان در مورد حرمسرای شاه سلیمان مطلبی نوشته‌اند؛ ولی شاردن به جزئیات بیشتری پرداخته است. وی در مرحله‌ی دوم سفر خود به ایران که به سال 1666 می‌باشد در باره مجالس بزم و محتوای آن و توجیه اعتقادات مذهبیون می‌نویسد: «مجلس بزم با نوا خوانی زنان آواز خوان آغاز می‌گردد. موضوع اشعار غالباً شرح سوزان عاشق حسرت رسیده و بیان آرزومندی و اشتیاق او به دیدار و وصل معشوق است. در این مرحله‌ سوز و گداز عاشق در هجران معشوق به نمایش گذاشته می‌شود، امّا در مرحله دوم نمایش رقاّصان و آوازخوانان و نوازندگان به دو دسته تقسیم می‌شوند، یک عدّه در چهره‌ی عاشقان دل شده در برابر معشوق خیالی زانو بر زمین می‌زنند ناله و زاری می‌کنند و چهره به آب دیده می‌شویند. دسته‌ی دیگر در سیمای معشوق به عاشق بی‌قرار و نا امید و به جان رسیده پرخاش و ستم می‌کنند و با سخنان تلخ و زهر آلودِ خویش دلشان را می‌شکنند. مرحله سوم نمایش بیانگر سازگاری و همدلی و همزبانی عاشق و معشوق می‌باشد. در این مرحله خوانندگان و نوازدگان نهایت هنرمندی و مهارت خویش را به معرض نمایش می‌گذارند و رقّاصان با چرخش‌ها و خم و پیچ‌هایی که به اندام لطیف خود می‌دهند و با اشاراتی که با چشم و ابروی خود می‌کنند چنان بینندگان را بر سر هوس می‌آورند که از شرم و حیا سر به زیر می‌افکنند تا اطوار شهوت انگیز و فتنه خیز آنان را نبینند. با وجود این می‌توان باور کرد که مشاهده‌ی این صحنه‌های طرب آفرین و نشاط افزا به ارکان معتقدات مذهبی ایرانیان لطمه و آسیبی وارد نمی‌کند؛ زیرا به اعتقاد ایرانیان رهبانیّت و تجرّد نه تنها زشت و عیب است بلکه گناه و خطاست.»[4]

شاردن در قسمتی از سفرنامه خود به وضع روسپیان پایتخت پرداخته است که نسبت آنان را در مقایسه با نقاط دیگر بسیار می‌داند و یکی از عوامل اصلی آن را باید در عملکرد پادشاه و درباریان وی جستجو کرد. ایشان در باره وضع ظاهری روسپیان می‌نویسد: «در ایران با این که روسپی‌ها مانند دیگر زنان در حجابند و همانند آنان لباس می‌پوشند زودتر از فواحش کشورهای دیگر شناخته می‌شوند؛ زیرا اطوار و حرکات آن‌ها که به نوعی دلبری و جفت جویی قرین است حالت و هدفشان را هویدا می‌کند. از این‌ها گذشته چادرشان که اندکی از چادر زنان دیگر کوتاهتر و بازتر است معرّف حالشان می‌باشد. در ولایات عدّه‌ی روسپی‌ها زیاد نیست، ولی در اصفهان که پایتخت است شمارشان بسیار می‌باشد. در سال 1666 که در آن جا مقیم بودم به من گفتند نام چهارده هزار زن روسپی در دفاتر مربوط به ثبت رسیده است. این گروه دارای سازمانی منظم و وسیع است. مدیر کلّ و رئیس دارند و طبق قوانین موضوعه هر سال معادل دویست هزار اکو مالیات می‌دهند. بعضی از ثِقات (شخص مورد اعتماد) به من گفتند یک بار عدّه‌ی روسپیان آن قدر زیاد شد که دسته‌هایی از آنان راضی نبودند نامشان در دفاتر ثبت شود تا شناخته نشوند و صاحب منصبان و مأموران نیز بدین کار رضایت کامل داشتند، زیرا درآمدشان بیشتر می‌شد. با این که عدّه‌ی روسپیان این شهر بسیار زیاد است برای تمتّع گرفتن از آنان باید پول زیاد پرداخت؛ زیرا روسپیانی که تازه بدین کار ننگین و شرم آور و فضاحت آمیز پرداخته‌اند برای یک شب همخوابگی پانزده تا بیست پیستول طلب می‌کنند و به گمان من در هیچ کشوری بهای همخوابگی با زن روسپی بدین گرانی نیست و برای من علت این مسأله همچنان مجهول ماند؛ زیرا در مذهب اسلام هر مرد می‌تواند چندین دختر بخرد و با آن‌ها به عشرت بنشیند و کام دل بگیرد. همچنین هر مرد مجاز است هرچه می‌خواهد صیغه بگیرد. از روی دیگر جوانان زود متأهل می‌شوند و این عوامل باید موجب کسادی بازار روسپیان شود و حال آن که مشتریانشان دائم در تزاید و بازارشان گرم و پر رونق است. من بر این اعتقادم که محرّک مردان به آمیزش با روسپیان بیشتر بر اثر هوای گرم این مناطق است. دو دیگر این که این موجودات زیبا و دلفریب چنان در جلب و جذب مردان جادوگری می‌کنند که تا آنان به خود آیند به دام افتاده‌اند و جز تمکین و تسلیم و دل به هوس سپردن چاره ندارند و آنان که می‌گویند سقوط بعضی وزیران و از پا افتادگی بسیاری از بزرگان و جوانان شاداب و برومند بر اثر افسونگری این زنان بد کار مردم فریب است، سخنان پخته و سنجیده است. روش استفاده از روسپیان بدین شکل بود که برای دعوت کردن این گروه زنان باید پول فرستاد. اگر مراد از دعوت فقط رقصیدن رقّاصه باشد به خانم رئیس مراجعه می‌کنند و برای هنرنمایی هر رقّاصه دو پیستول می‌پردازند. چنان چه شش یا هفت یا هشت تن آنان را بخوانند باید دوازده، چهارده، شانزده پیستول بدهند و اگر هنرنمایی رقاصه‌ها در نظر دعوت کننده خوش آمد تحفه و هدیه‌ای نیز به آن‌ها می‌بخشد؛ امّا اگر مراد دلخواه دعوت کننده کار آن چنانی باشد باید قبلاً مزد او را بفرستد. آن گاه زن روسپی بر اسب سوار می‌شود و در حالی که یک یا دو تن زن خدمتگر و یک مرد خدمتکار وی را همراهی می‌کند به سوی مقصد راه می‌افتد و رسم چنان است که هنگام برگشتن هرچه بخواهد، می‌تواند از آن خانه بردارد.

روسپی‌هایی که مالیات می‌پردازند در کاروانسراهایی که مخصوص سکونت آن‌هاست زندگی می‌کنند و هیچ کس بر خود نمی‌پسندد که در چنان مکان‌ها خانه بگیرد. اما آنان که مالیات نمی‌دهند در خانه‌های خود به سر می‌برند، زیرا در ایران اجاره نشینی و در اختیار نهادن منازل مجهّز به همه‌ی وسایل زندگی به دیگران به هیچ روی معمول نیست. در اصفهان کوی دیگری به نام محلّه‌ی برهنگان یا بی چادران وجود دارد. در زمان‌های گذشته در پایتخت رسم چنان بود همین که آفتاب غروب می‌کرد خیل فواحش همانند دسته‌ی کلاغان در سراسر شهر مخصوصاً در کاروانسراهای آن چنانی پراکنده می‌شدند و دنبال مشتری می‌گشتند و آن چه قبیح‌تر و زننده‌تر و نفرت انگیزتر بود وجود پسران جوان تازه رو و زیبایی بود که به همین منظور آرام آرام در خیابان‌ها می‌گشتند. ساروتقی صدر اعظم اوایل سلطنت شاه عباس دوم که خواجه پیری بود، کوشید با اجرای قوانین سخت این کار ننگین و شرم آور را از میان بردارد و پس از او جانشین خلیفه سلطان قوانین سختی برای جلوگیری از روسپیگری وضع کرد و از ظاهر شدن زنان بدکار در خیابان‌ها و کوی‌ها و برزن‌ها ممانعت به عمل آورد و دستور داد تا کسی در طلب آنان نیاید در خیابان‌ها نگردند و چون به فراست دریافت که گرمی بازار روسپیگری بر اثر میخوارگی است شراب سازی و شراب فروشی را سخت قدغن کرد و برای کسانی که بر خلاف دستور وی عمل می‌کردند مجازات‌های سنگینی معیّن کرد، چنان که دستور داد به مقعد مردی که تن به لواط داده بود میخ فرو کنند و زنی را که دخترانش را به روسپیگری وادار کرده بود از بالای برجی به زیر اندازند و گوشتش را به سگان خورانند. امید مردمان بر این بود که اجرای مجازات‌های سخت سراسر کشور را از تیرگی و سیاهی این فضایح بزداید، امّا معلوم شد که مجازات چاره‌گر شیوع این اعمال حیوانی نیست و تدبیری دیگر باید. در دین اسلام زنا گناهی بزرگ و نابخشودنی است و همبستری با روسپیان عملی ننگین و فضاحت بار است و اگر عامّه از آن عمل قبیح و شنیع نمی‌پرهیزند لااقل زنانی که در بند نام و ننگ‌اند از آن دوری جویند؛ امّا انکار نمی‌توان کرد که در شهر روسپی فراوان است و شگفت این که بسیاری از متظاهرین به دین و آنان که ظاهر آراسته دارند و دعوی زهد می‌کنند از زنا نمی‌پرهیزند. اگر به هنگام غروب آفتاب اندکی نزدیک مدارس طلبه نشین یا مساجد بزرگ درنگ کنید، می‌بینید که زنان روسپی چادر به سر، تنها یا با کلفتشان وارد حجره‌های مدرّسین یا طلبه‌ها می‌شوند و از این حجره به آن حجره می‌روند. پس از وردشان در حجره بسته می‌شود و سپیده دم خارج می‌گردند. حتی بعضی چنان بی پروا مرتکب این فضایح می‌شوند که تا پاسی از روز بر آمده زن روسپی را رها نمی‌کنند. این اعمال ننگین و شنیع حتی در کاروانسراهای تجاری نیز رواج کامل دارد و بازرگانان بیگانه از ارتکاب آن شرم و بیم نمی‌کنند. این رویدادها و تظاهرات متضاد را چگونه می‌توان تعبیر و به هم نزدیک کرد. ایرانیان برای توجیه این مسائل می‌گویند زنان روسپی گنهکارند و جز از طریق توبه و پرهیز از عمل شنیع خود راه خلاصی و رستگاری ندارند و به همین قصد و نیّت مالیات نمی‌دهند، بنابراین آنان در شمار افراد غیر مؤمن به حساب می‌آیند. همچنین مؤمنان معتقدند که داد و ستد با زنان روسپی حرام است؛ امّا اگر کسی آنان را به زنی بگیرد معامله با آنان حلال می‌گردد. متفکّران این مشکل را چنان چاره گری می‌کنند که مردان باید زن روسپی را برای مدّت یک ساعت، یک شب، یک روز، یک هفته یا برای هر مدت که بخواهند به صورت متعه یا عقد غیر دائم به ازدواج شرعی و قانونی خود درآورند. در ایران چنین ازدواج‌های موقتی فراوان انجام می‌پذیرد و بدین گونه دقایق و مراتب دینی کاملاً رعایت می‌شود و به محض این که صیغه‌ی عقد جاری شد زنِ روسپی بر مرد حلال می‌گردد.

یکی از کاروانسراهای برهنگان در اصفهان پشت کاخ و مدرسه صفویه است. این مدرسه در مدخل بد نام ترین و ننگین ترین محلات پایتخت واقع است. در این سه کوچه و هفت کاروانسرای بزرگ آن، زنان روسپی سکونت دارند. از این رو این کاروانسراها را کاروانسرای برهنگان می‌نامند. به طور کلی به زنان خود فروش برهنه می‌گویند. سراسر این محلّه‌ها جایگاه سکونت کثیف ترین و فاسدترین روسپیان است و کسانی که به صیانت آبروی خود پایبندند هرگز از کوچه‌های این کوی نمی‌گذرند. چون زنان خود فروش آنان را به خویش می‌خوانند و اگر دعوتشان را نپذیرند در معرض شوخی‌های زننده و آزار دهنده قرار می‌گیرند.»[5]

مؤلف کتاب پشت پرده‌های حرمسرا نیز با استفاده از روایات شاردن و برداشت خود در مورد حرمسرای شاه سلیمان می‌نویسد: «شاردن در موضوع وجود فساد در عهد صفوی توضیح می‌دهد که دختران روسپی خانه‌ها بیشتر از اسیران گرجی و سخت زیبا و خوش قد و قامت بودند. محلّه‌ی روسپی‌ها از سه کوچه و هفت باب کاروانسرای بزرگ به نام کاروانسرای لختی‌ها به وجود آمده و مرکز زنان بدکاره است و دوازده هزار زن روسپی رسمی یعنی پرداخت کننده‌ی مالیات وجود دارد و این‌ها غیر از پنهانی‌ها و معاف شدگان از مالیات هستند. روسپی‌ها هشت هزار تومان مالیات می‌پرداختند. علاوه بر محلّه‌ی یاد شده شاردن از کوچه‌ی دو برادران نیز که محل روسپیان بوده است، نام می‌برد. در این سیاحت شاردن از خانه‌ی یک زن معروفه نام می‌برد که در آن روزگار شهره‌ی شهر بوده و پولداران و رجال در آن روزگار دوازده تومان برای آشنایی با او می‌بایست، بپردازند. در سفر اول من در سال 1078 هجری در زمان شاه سلیمان، این زن هم به جهت زیبایی و هم از لحاظ ثروتی که داشت سخت معروف بود. کلیّه سقف‌های کاخ او به طرح‌های گوناگون ساخته شده، قسمت‌هایی از آن زراندود و لاجورد نشان و آراسته به صورت‌های محرک احساسات عاشقانه می‌باشد. این زن ظاهراً مثل بسیاری از این گونه زنان زیبا، آخر عمر سرنوشت غم‌ انگیز و وحشتناک داشته است. شاردن می‌گوید پس از آن که یک شب چند تن مست درِ خانه‌ی دوازده تومانی را آتش زدند، توبه کرد و زندگی خود را تغییر داد و به زیارت مکّه رفت. بعد از بازگشت دوباره مشتریان قدیم او را وادار ساختند که به کار خود ادامه دهد. او جمعی زنان و دختران را در خانه خود به کار گماشت، ولی خودش چون توبه کرده و قسم خورده بود از تسلیم شدن به مردان خودداری می‌کرد. یک شب جمعی که مست بودند، خواستند به عنف با او درآمیزند. او برای مقابله با مست‌ها کاردی به دست گرفت و نخستین جوان حمله کننده را کارد زد، امّا رفقای جوان به زن بینوا پریدند و او را پاره پاره کردند.

شاردن در جای دیگر گوید تعداد زنان ولگردی که اسمشان ثبت شده یازده هزار است، ولی مشعلدار باشی عایدی بزرگ خود را از کسانی دریافت می‌کند که اسمشان ثبت نشده است. البتّه چون دامنه‌ی فساد بسیار بالا گرفته بود. به سال 940 هجری شاه تهماسب که خود نیز نمونه‌ی بارز یکی از عیّاشان و مفسدان بود ناگهان توبه نمود و فرمان داد تا مردم را نیز از لهو و لعب منع سازند، اما گویا فرمان شاهانه چندان اثر نداشته و باز کار بر همان روال بوده، چرا که در زمان شاه سلیمان بار دیگر منع کار فاحشه‌ها و بدکاران مطرح شده است. جالب آن که در زمان همان شاه تهماسبِ توبه کار رقّاصه‌هایی که وی همراه حرم خویش به ییلاق برده بود حاضر می‌شدند برای همراهان پادشاه با فروختن تن خود در طول یک شب  دو تا سه تومان دریافت کنند و ما در جای خود از هرزگی شاهان این دوره و افراط آن‌ها در مجامعت با زنان باز خواهیم کرد. از مانند پادشاهانی چون شاه عباس دوم که زنان حرم او را کفایت نمی‌کرد و برای اطفاء شهوت با زنان فاحشه نیز آمیزش داشت که به علت همین کار و ابتلا به بیماری آمیزشی در اثر اختلاط با فواحش جان سپرد. علاوه بر زنبارگی، غلامبارگی و امرد بازی نیز در دوران صفویه به شدّت رواج داشت که مختصری از آن در گذشته اشاره شد.»[6] و [7]


 



[1] - گزارش سفیر کشور پرتغال در دربار شاه سلطان حسین صفوی، ترجمه از زبان پرتغالی و حواشی از ژان اوبن، ترجمه پروین حکمت، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، ص 53

[2] - سانسون و کمپفر میزان اخذ مالیات‌ها از روسپیان را در رتبه پنجم درآمدهای دولت می‌دانند و کمپفر در صفحه 118 سفرنامه خود می‌نویسد: «از بیت‌اللطف‌ها، مالیات این خانه‌ها در سال حدود ده هزار تومان یا یکصد و هفتاد هزار تالو است و از این مبلغ در حدود شش هزار تومان فقط در اصفهان جمع آوری می‌شود. طبق دفاتر و فهرست‌های رسمی اداری این مبلغ مالیات در اصفهان بین پانزده هزار روسپی سرشکن می‌شود.»

[3] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 274

[4] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول، 1372، ص 427

[5] - سفرنامه شوالیه شاردن، ترجمه اقبال یغمایی، چاپ اول، انتشارات توس، جلد اول صفحات 430 تا 436 و جلد چهارم، ص 1471

[6] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 271 و 272

[7] - شاردن ضمن توصیف قهوه خانه‌های زمان صفوی اشاره کوتاهی به وجود پسر بچه‌های زیبا دارد و در صفحه 845 جلد دوم سفرنامه خود می‌نویسد: ««در زمان‌های گذشته قهوه خانه‌ها از جمله مراکز فساد بود؛ زیرا خدمتگزاران آ‌ن‌ها جمله بچّه‌های ده تا شانزده ساله‌ی تازه رو و زیبای گرجی بودند که موهای خود را همانند گیسوان دختران جوان می‌بافتند و برای جلب توجه بیشتر و تحریک آن‌ها شلوار تنگ و بدن نما می‌پوشیدند. آن‌ها ضمن کار می‌رقصیدند و با اطوار تحریک انگیز خود حکایت‌های شهوت بار می‌گفتند و چنان عقل و هوش بعضی مشتریان را می‌ربودند که بی اختیار از جا بر می‌خاستند و هر کدام دست یکی از آن بچّه‌های زیبا و کام بخش را می‌گرفت و به خلوتگهی می‌برد. به عبارت دیگر قهوه خانه‌ها در آن زمان جایگاه تجمّع بچّه خوشکل‌ها و اهل حال بود و هر قهوه خانه‌ای که بچّه خوشکل زیباتر داشت مشتری‌هایش فراوانتر بودند و ادامه‌ی این وضع مایه‌ی تأسّف و نگرانی افراد متّقی و با فضیلت بود. سرانجام خلیفه سلطانِ صدر اعظمِ شاه عباس ثانی در پنجاهمین سال سده‌ی گذشته به لطایف الحیل شاه را که خود پیوسته مستغرق این ملاهی و مناهی بود با بستن این مراکز فساد موافقت کرد و از آن پس وضع قهوه خانه‌ها کاملاً بهبود یافت و چنین فضایح و رسوایی‌ها در آن مشهود نمی‌شد.»

8 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 525