علت مشهور بودن تاجالسلطنه در تاریخ معاصر به علت ثبت خاطراتش راجع به امور دربار پدرش ناصرالدین شاه و برادرش مظفرالدین شاه میباشد. در فراز و نشیب زندگی او گرایشهای زندگی اشرافی تا تغییرات فکری از مرحله مذهبی تا بی دینی وجود دارد. گویند تاجالسلطنه به تشویق معلمش در نوشتن خاطرات خود از دربار اقدام میکند. البته لازم به ذکر است که تاجالسلطنه با مطالعاتی که از منابع دیگر داشته است به مقایسهی ایران با غرب اشاره دارد و با حسرت از آن یاد میکند که چرا حاکمان قدمی برای رفع آن برنمیدارند. بارها از مسافرتهای بدون نتیجه انتقاد میکند و از میزان رک گویی اعمال ناهنجار درباریان مورد اعتراض واقع میگردد. برای اهمیت خاطرات وی میتوان کسب اطلاعات درون حرمسرایهای گذشته را با زمان تاجالسلطنه مقایسه کرد. در گذشته آگاهی از درون حرمسراها محدود به تلاش و پیگیری برخی افراد کنجکاور بود، زیرا افشای اسرار ننگ حاکمان با تهدید و مرگ توأم بوده است. بنابراین گفتار و نوشتار تاجالسلطنه بسیار نزدیک به حوادث پشت پرده میباشد و تأثیر آن را بر افکار زنان دیگر و کسب حقوقهای مدنی نمیتوان نادیده گرفت. برای نمونه به خاطرات وی در مورد مظفرالدین شاه اشاره میشود تا مشتی از خروار باشد. «این برادر عزیز من خیلی ساده و پاکدل، خیلی مهربان و رئوف بود. خانوادهاش منحصر به هفت زن بود و چند اولاد، ولیعهد شعاعالسّلطنه، سالارالدّوله، نصرتالسّلطنه، ناصرالدّین میرزا و دخترش هم عزتالدّوله، فخرالسّلطنه، شکوهالدّوله، نورالسّلطنه، اقدسالدّوله، انورالدّوله، تمام خانوادهاش به کلّی از آداب و رسوم دور. این برادر بیچارهی من خلق شده بود برای این که پدر خوبی باشد. رئیس فامیل محجوبی باشد، امّا ابداً نمیشد فکر کرد که این سلطان باشد. به قدری با حیا، خجالت کش و به قدری مظلوم بود که سختترین دلها برای او کباب میشد. خیلی متلوّن، زود هر حرفی را قبول کن، از خود بیاراده و با ارادهی سایرین کار کن. علیل و خیلی عوام، فوقالعاده چاپلوس پرست و تملّق پذیرِ اهل دربار و این برادر من تمام مردمان پست و بی پدر و مادر هرزه و رذل، جوانان سادهی اوباش، خیلی جبان و بیعزم، فوقالعاده زود باور، اشخاص هنرمند و کار کن عالم را در بدو ورود خارج و تمام نوکرهای پدرش را اخراج و نوکرهای کسان خودش را مصدر کار کرد و تنها صدر اعظم با چاپلوسی توانست باقی بماند و ماند.» و در جای دیگر «هر کس مسخره بود بیشتر طرف توجّه بود. هر کس رذلتر بود بیشتر مورد التفات بود. تمام امور مملکتی در دست یک مشت اراذل و اوباش هرزهی رذل، مال مردم، جان مردم، ناموس مردم تمام در معرض خطر و تلف. تمام اشخاص بزرگ عالی عاقل خانه نشین، تمام مردم مفسد بیسواد نا نجیب مصدر کارهای عمده و بزرگ و همچنین از جمله کارهای بی قاعده که همیشه اسباب گفتوگو و تحیّر بود مطربهای زنانه و زنهای فاحشه بودند که به اسم مطربی همیشه به سرای آمد و رفت داشته. یک مدّتی دختر نا قابل بد ترکیبی که از دستهی (حاج قدم شاد) بود مطمع نظر و طرف مِهر برادرم بود و این دختر ملقّب به (کشور شاهی) شده بود و تقریباً چندین هزار تومان دولت و ملّت صرف این دختر نا قابل شد. و من بچه بودم، میشنیدم که مادرم قصّه میکرد. از قول یکی از خانمهای دیگر برای یک نفر مهمانی که خیلی محترم بود. از عکسی که امیر نظام بزرگ در تبریز از همین شاه انداخته و برای پدرم فرستاده بود. من هنوز این مسأله را اغراق و غرض میدانم؛ لیکن جمعی بر این دعوی قسمها خوردند و آن عکسی بوده است که در موقع مجامعتِ برادرم با مادیان به هزار زحمت او را داده بود، برداشته بودند. و یا این برادر عزیز من از رعد و برق خیلی ترسناک و معتقد به جن و پری و موهومات بوده است و این سیّد در زمان انقلاب هوا و تیرگی رعد و برق البّته باید در حضور باشد و شروع به خواندن اسم اعظم و آیات کند و به اصطلاح در مقابل طبیعت واقع باشد. مبادا خدای نخواسته صدمه به وجود مبارک اعلیحضرت همایونی وارد شود و به مناسبت همین خدمت بزرگی که نسبت به اعلیحضرت میکرد فوقالعاده مورد مرحمت و دارای حقوق گزافی بود.»[1]
در شرح حال تاجالسلطنه دکتر جهانبخش ثواقب مینویسد: «تاجالسلطنه دختر ناصرالدین شاه است که به گفته خود او در اواخر سال 1301 ه.ق از تورانالسلطنه دختر عموی شاه و به احتمال دختر خسرو میرزا که زنی به غایت دیندار و بر امور اخروی مواظب بود زاده شد. سپس به سواد و دانش اندوزی پرداخت و این میبایست پس از جدایی از شوهر هوسبازش باشد که تاجالسلطنه به انتقام از او، خود دستگاهی مستقل ترتیب داد و به عشرت پرداخت و شهرهی خاص و عام شد. اما سپس از آن کارها بازگشت و از مدافعان فضایل اخلاقی و کسب ملکات فاضله شد. او سپس از افکار نوین اجتماعی، تاریخ فرانسه و اهمیت قوانین مدنی و تعلیم و تربیت آگاهیهایی به دست آورد و آثار نویسندگان برجستهای چون ویکتورهوگو و ژان ژاک روسو را خوانده و سیاستمداران بزرگ عصر چون بیسمارک را میشناخته و از افکار آنان مطلع بوده است. از این رو آن گاه به اجابت و درخواست معلم و خویشاوند جوان خود که با وی مباحثات اجتماعی داشته، گویا در سال 1332 ه.ق یعنی در سی و یک سالگی خاطرات خود را به رشته تحریر کشید و در سراسر کتاب از آزادی و برابری و دادگری سخن رانده است. اهمیت آنها را به خوبی تشخیص داده و میدانسته که علم و عمل به مدد یکدیگر با تمسک به فضایل اخلاقی مهمترین عامل پیشرفت علمی و فرهنگی است. چنان که به نقش تربیت کودک در خانه و مدرسه برای ایجاد ملکات فاضله در او و خاصه اثر مادر در ساخت شخصیت فرد آگاه بوده است. اما از دیدگاه اجتماعی و سیاسی نگرش این شاهزاده قاجار که بالطبع میتوانسته مدافع اخلاق و عادات و اندیشههای پدر و برادر تاجدار خود و اهل حرم ایشان باشد، اما از هیچ انتقاد سختی نسبت به آنها و رجال سیاسی ایران آن روز و فاصله عمیق طبقاتی میان زمامداران و توده مردم فروگذار نکرده و بسی قابل توجه است. چنان که خود به این بی پرواییاش آگاه بود و میدانسته آن چه مینویسد به مذاق خویشانش خوش نمیآید. در همین زمینه آورده است که اگر این پدر تاجدار من خود را وقف انسانیت و ترقی ملت خود و معارف و صنایع مینمود چه قدر بهتر بود تا این که مشغول یک حیوانی؟ اگر آن قدر آلوده به لذایذ دنیوی نشده و تمام ساعات عمر مشغول سیاست مملکت و ترویج زراعت و فلاحت میشد امروز چقدر به حال ما مفید بود.
تاجالسلطنه از ناخشنودی مردم از شاه و رجال او نیک آگاه بود و یکی از عوامل نابسامانی اوضاع کشور را در ستمگری کسانی چون امینالسلطان، ظلالسلطان و ..... میدانست. بیان تاجالسلطنه درباره نخستین برخوردش با برادر خود مظفرالدین شاه که تازه بر تخت نشسته بود حاکی از نفرتی است که وی از سبکسری و ضعف نفس و بی اطلاعی شاه یافته و بازتاب این معنی در انتقادهای سخت و بی پروایی که سپس از اوضاع دربار مظفری و خود او کرده به خوبی آشکار است. او درباره سفر شاه به اروپا و وام خواهی از روسیه و نتایج این سفر، نیز درباره وزارت در این دوره انتقادهایی را وارد کرده است. انتقاد از واگذاری نفت مناطق بختیاری به انگلستان، توجه به منابع زیرزمینی و معادن و اهمیت آن در پیشرفت اقتصادی از دیگر مسائلی است که تاجالسلطنه در خاطرات خود به آنها پرداخته است.
تاجالسلطنه در نوجوانی به عقد حسن خان شعاعالسلطنه پسر محمد باقر خان سردار اکرم درآمد. اما بعد از او طلاق گرفت زیرا او توسط یکی از معلمین خود تحت تأثیر فرهنگ غربی قرار گرفت، حجاب را کنار گذاشت، از عبادات صرف نظر کرد و بی دین شد. اما مدتی بعد از عملکرد خود پشیمان شد. او در خاطراتش از آثار و تبعات این القائات چنین سخن میگوید: این متملقین، مذهب و جدیّت من در اوامر آسمانی را هم مخالف با خیالات فاسد خود دیدند، خواسته مرا از قید مذهب خلاص کرده بعد با کمال آسانی از شوهرم جدا کنند. یک نفر از اقوام نزدیک من که خیلی عالم فاضل بود ولی بی اندازه مرا دوست میداشت، بلکه یک عشق پر شدت و حرارت به من داشت خود را برای این کار حاضر کرد. به من تکلیف کرد فلانی بیایید تحصیل کنید، فرانسه بخوانید، شخص بیسواد انسان نیست. من هم به واسطه این که فوقالعاده راغب بودم قبول کردم. این جوان نجیب هفتهای سه روز به من درس میداد. در موقع استراحت صحبت مذهبی میکرد و از طبیعیون قصه میکرد. من در اوایل خیلی باور کردم تغییر لباس دادم. لباس فرنگی، سر برهنه، در حالتی که هنوز در ایران زنها فرم قدیم را داشته. پس از لباس ترک نماز و طاعت را هم کردم زیرا با کرست و آستینهای تنگ لباسهای چسبیده، وضو ساختن و نماز کردن مشکل بود، پس از این که نماز ترک شد تمام مذاهب و اعتقادات باطل شمرده و هرچه روز به روز در تحصیل پیش میرفتم، بر لامذهبی من دامن زدم تا این که به کلی طبیعی شدم و این حرفها چون برای من تازگی داشت میل داشتم به مادرم، کسانم و بچههایم تعلیم کنم. در موقعی که من شرووع به صحبت میکردم مادرم مرا لعنت و نفرین میکرد و میگفت: بابی شدی. کسانم استغفار میفرستادند، دور میشدند، گوش نمیکردند، فقط متملقین و مفسدین و مغرضین خوشحال بودند و به من تحریک میکردند که راه ترقی این است. انسان کامل چون هر کس از علم بهره میبرد ولی من از علم ضرر بردم، چون فهم سیاسی دنیا و کرهی زندگانی و خلقت باعث این شد که من معتقد به یک عقیده نباشم و هیچ اتکایی و ترسی از کسی نداشته باشم. پس وقتی که از هیچ چیز نترسیدم و به هیچ معتقد نبودم هیچ کاری را هم در دوره زندگانی بد نمیدانستم و میگفتم: آن اشخاصی که به امورات زندگانی شخصی ایراد میکنند خودشان قابل درک زندگانی لذیذ نیستند، حسودی میکنند یا این که عوام احمق هستند، نمیفهمند. غافل از این که من احمق و عوام شدم و با اتحاد یک جماعتی. برای چه؟ برای جلب نفع و فایده که هر کس از یک راهی منتظر بود. یکی از حیث ترقی و یکی از حیث ثروت و یکی از حیث لذت و همین قسم، خوب مستعد شدم برای هر کاری که ضرر من در او بود، به کلی غرق خیالات جدیدی، و آن عقاید کهنه به کلی خارج شده بود. در آن زمان تصور میکردم اگر اطاعت شوهر نکنم یا به حرف مادرم مطیع نباشم ناچار در آتش جهنم میسوزم. پس تعبدی و از روی ترس قبول داشتم اما حالا خیر، میگفتم انسان مختار و آزاد خلق شده، انسان خلق شده برای خور، خواب، عیش و عشرت، آزادی و به همین قسم، کمکم خیال آزادی در من قوت پیدا میکرد. از بس که تاریخ و رمانهای فرنگی را این معلم من خوانده بود و تعریف شهرهایی قشنگ روی دنیا کرده بود و به من حالی کرده بود که دنیا فقط تهران نیست. من دیوانهوار میل رفتن اروپا را داشتم و همین میل در من قوت گرفت و باعث متارکه من با شوهرم شد.»[2]
انیسالدّوله یکی از زنان مشهور ناصرالدین شاه بوده که حتّی به عنوان شهبانویی و ملکهی ایران رسید. در بارهی علّت توجّه و محبّت ناصرالدین شاه به وی و انتخابش به عنوان بانوی اوّل حرم روایتی این چنین ذکر شده است، هنگامی که پادشاه از سفری برمیگردد و زنانش پس از دیدار دیدار او میگویند: برایمان چه هدیه آوردهای؟ شاه شپشی را که داخل قوطی کوچکی گذاشته بود به آنها نشان میدهد و میگوید این شپش خودم است و سوغات آوردهام. تنها انیسالدّوله آن را میپذیرد و دیگران ناراحت شده و از گرفتن آن امتناع میکنند. انیسالدّوله دور آن را جواهر گرفته و به صورت سنجاق بر سرش میزند که بعد از آن مورد محبّت شاه قرار میگیرد.
دربارهی شرح حال و چگونگی آشنایی پادشاه با وی و حضورش در حرمسرا روایات متفاونی وجود دارد. از جمله انیسالدّوله نامش فاطمه و از اهالی عمامه و عاقلترین و متشخّصترین زنان ناصرالدین شاه و عنوانش ملکهی ایران بوده و ناصرالدین شاه خیلی از وی حرف شنوی داشته و گاهی نیز طرف شور او واقع میشده است. در سال1290 ه.ق. سفر اوّل ناصرالدین شاه به اروپا او را به عنوان ملکه به همراه خود تا مسکو برد و چون موضوع حجاب در میان بود و به آن شکل و شمایل در اروپا بد جلوه میکرد بنا به گفته و رأی حاج میرزا حسینخان مشیرالدّوله صدر اعظم شاه او را از مسکو به تهران برگرداند. محمّدحسنخان اعتمادالسّلطنه راجع به وی در یادداشتهای روزانه خود چنین مینگارد: «28 شوّال 1298 انیسالدّوله یا فاطمه سلطان خانمِ حرمِ محترم ِپادشاه که سوگلی است. از اهل عمامه است. از قرار تقریر یکی از اهالی قریهی پدر این خاتون محترم نور محمّد نام از طایفهی گرجی است. اگرچه دو نفر دیگر میگفتند آملی از اهل مازندران بوده است ولکن گمانم این است بر فرض هم آملی بوده شاید از طایفهی گرجی بوده است که صفویه کوچانیده و در مازندران سکنی دادهاند. در هر صورت نور محمّد رعیّت بیچاره و بیبضاعت و بیمایهای بود. مرد سه اولاد از او باقی ماند حبیبالله و محمّدحسن و این دختر والدهی اینها به یکی از سادات ناصرآبادی شوهر کرد. دختر را عمّهی او که زوجهی فتحالله نامی بود نزد خود برد و نگاه داشت. مابین اهل عمامه و فتحالله نزاعی شد. فتحالله از عمّامه قهر کرد. عیال خود را برداشت و به دولاب تهران رفت. نبات خانم صبیّهی مصطفی یک لواسانی که سمت للگی به شاه داشت و در حرمخانه بود به جهت پسر خود دختری خواست که وجیه باشد. این دختر را یافت. خواستگاری شد. شوهر عمّه و عموی او که کربلایی مهدی باشد، نداد. فوراً عمّه را دیده نقد و جنس تعارف به او داد دختر را آوردند. همین که وارد حرمخانه گردید جیران خانم فروغالسّلطنه دختر محمّد علی تجریشی که آن وقت سوگلی بود این دختر را به خدمت خود نگه داشت. کمکم در خدمت شاه طرف میل شد. حالا یکی از نسوان بزرگ عالم است. بسیار مقدّسه و محترمه است و غالباً غضب پادشاه را فرو مینشاند و توسّط از بیچارگان میکند.»[1] و در ادامه لرد کرزون در جلد اوّل صفحهی 409 کتاب «ایران و موضوع ایرانی» تألیف خود راجع به انیسالدّوله چنین میگوید:
«انیسالدّوله دختر یک آسیابان شمیرانی که در یک روز به موکب همایونی برخورد و شاه را دلباخته خود کرد و اکنون فرمانروای حرمسرا میباشد. همین انیسالدّوله بود که از میان تمام زنان شاه برای مسافرت فرنگستان انتخاب شد و تا مسکو همراه رفت. سپس از مسکو به ایران باز آمد.»[2] و دکتر فووریه که او را از نزدیک دیده در بارهی او مینویسد: «انیسالدّوله خانمیاست. به سنی قریب به پنجاه، قدری سمین با صورت گوشت آلود و پهن، امّا متناسب و با این قیافه پیش ایرانیان نمونهی کامل زیبایی محسوب میشود. میگویند زنی خیرخواه و زیرک است. به هر حال در لطف و خوش صحبتی او حرفی نمیرود و همه وقت متبسّم و خوش احوال است. تنها موقعی که به یاد او میآید که به این سن رسیده و هنوز فرزندی نیاورده است بسیار مغموم میشود و درد بچه داشتن درد عمومی اندرون شاهی است.»[3] همچنین تاجالسّلطنه در بارهی او مینویسد: «این خانم دهقانزاده و از بلوکات عمّامه بود. در یک سالی که پدرش به آن طرفها مسافرت میکند این دختر را در صحرا دیده از او بعضی سؤالات میکند و آن دختر تمام را جوابهای دلکش و مطبوع میدهد و طرف مهر پدرم واقع او را به حرم میآورد و به دست همان جیرانی که در پیش مذاکرهاش را کردم میسپارد. پس از مرگ جیران خانه و اثاثیهی او را به این دختر داده و به جای او خیلی محترم و مطبوع بود. به قدری این زن عاقله و با اخلاق بود که با وجود نداشتن صورت خوبی برای سیرت خوب اوّل زن و اوّل محترم بود. درین تاریخ که من مذاکره میکنم او تقریباً سی ساله، قدّی متوسّط، خیلی ساده و آرام با وقار، سبزه با صورت معمول؛ بلکه یک قدری هم زشت لیکن خیلی با اقتدار. تمام زنهای سفرا خارجه به منزل او پذیرفته شده، در اعیاد و مواقع رسمی به حضور میرفتند و این خانم بزرگ و محترم اولاد نداشت و مرا برای خود اولاد خطاب میکرده. مِهر مخصوصی نسبت به من داشت و همین قسم جمیع خانوادههای محترم و نجیب و زنهای وزرا و امرا به منزل او پذیرفته میشدند و تمام عرایض اغلب به توسّط او انجام میگرفته در حضور سلطان عرض و قبول میشد.»[4]
امّا سرانجامش چنین بود که گریگوری پتروویچ مأمور روس در تهران در بارهی مرگ انیسالدّوله میگوید معتبرترین زن درباری هم که انیسالدّوله نام داشت به علّت بیماری یرقان شدید که از تنبلی و پرخوری ناشی میشد، مرد. امّا درباریها شایع کردند او از غصّهی شاه شهید فوت کرد و علّت فوت این بود که وقتی میخواستند حقوقهای زنان حرم را بدهند برای او هم تعدادی اسکناس بانک شاهی بردند. وقتی که آن اسکناسها و عکس شاه را بر روی آن دید دچار سکته شد و درگذشت چه دروغ شیرینی! »[5]
[1] - شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، پاورقی، جلد سوم، ص 317
[2] - شرح حال رجال ایران، مهدی بامداد، جلد چهارم، ص 269
[3] - خاطرات دکتر فووریه، ترجمهی عبّاس اقبال آشتیانی، به کوشش همایون شهیدی، ص 246
[4] - خاطرات تاجالسّلطنه - به کوشش منصوره اتحادیّه و سیروس سعدوندیان، ص 25
[5] - آخرین پادشاه قاجار، خسرو معتضد، ص 184
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 626
ناصرالدّین شاه دارای زنان متعدّدی بود ولی تعداد کمی از آنها از شهرت و اعتبار و نفوذ برخوردار بودند که بتوانند در پشت پرده هدایتگر و تأثیرگذار در امور سیاسی و داخلی باشند. یکی از آنان جیران یا فروغالسّلطنه میباشد که در بارهی او چنین روایت شده است: «از زنان دیگر که در تحوّلات سیاسی و نفوذ شخص پادشاه تأثیر به سزا داشته است جیران تجریشی ملقّب به فروغالسّلطنه میباشد و شاید خود مهد علیا نیز که جیران تجریشی را پیش چشم شاه مینمایاند هیچ گاه تصّور نمیکرد که او به زودی به بزرگترین کانون قدرتی بدل شود که اقتدار او را در حرمسرا زیر سؤال ببرد، زیرا این روستا زاده که ظاهراً برای فراگیری رقص به حرم شاه آورده شده بود به خاطر هوش و استعداد و دلربایی خاص خود از حد یک معشوقهی زودگذر بیرون آمد و از حالت صیغه، علی رغم مخالفت مهد علیا به عقد دائم شاه بدل گردید و یکی از پر نفوذترین زنان حرمسرای شاهی شد. جیران در علاقه به طبیعت و شکار با شاه نقطه مشترک داشت و این ویژگی در پیش چشمان شاه دیگرگونه جلوه میداد. قدرت جیران غیر از نفوذ بر شاه دوستان قدرتمندی را نیز برایش در بیرون حرمسرا به وجود آورده بود. قدرت جیران با تولّد فرزندانش رو به فزونی نهاد و به قول پزشک شاه رقّاصهی پیشین دیگر به ذُروَهی (بلندی و اوج) قدرت رسیده بود. نفوذ وی در تمام مملکت عیان بود. شاه دیگر فقط به خاطر او و پسرش قاسم خان زندگی میکرد. شاه پسر دوم جیران را که هنوز در گهواره بود امیر توپخانه کرد و در عین حال به فرزندان دیگر بی اعتنا شد. در معاملهی پنهانی بین نوری و جیران قرار بر آن شده بود که با کمک صدر اعظم امیر قاسم خان با کنار زدن مظفّرالدّینمیرزا ولیعهد ایران گردد و جیران نیز در تقصیر نامهای که دشمنان نوری شبیه آن چه که امیرکبیر را معزول ساخته بود نقش حمایتی از او را ایفا کند امّا با مرگ ناگهانی امیر قاسم خان ولیعهد نه تنها اتّحاد نوری با زن سوگلی شاه گسست، بلکه جیران او را عامل مرگ پسرش نیز میدانست. (به روایتی عامل قتل مهد علیا بوده است و قبل از آن نیز سعی در کور کردن وی کرده بود.) چون نوری با اقدامی به موقع رقبا را کنار زده بود و کار را به جایی رسانده بود که با استفاده از نفوذ جیران و عشق شاه به امیر قاسم و قبولاندن کفالت سلطنتِ امیر قاسم به شاه قرار بود که حکم صدارت بلا عزل را از دست همایونی بگیرد که ناگهان با این بحران بزرگ رو به رو شد و مهد علیا پس از مرگ امیر قاسم و تشکیل جبههی ضد نوری مجدّداً به عرصهی سیاسی باز گشته بود و جیران نیز احتمالاً مورد سوء استفاده قرار گرفته بود. چون شاه در دست خطی به جیران وعدهی سقوط نوری را به سوگلیش داده بود. امین اقدس و انیسالدّوله نیز از زنان بسیار با نفوذ حرمسرای ناصرالدین شاه بودند، ولی هرگز به مقام دو زن قدرتمند یعنی مهد علیا و جیران تجریشی دست نیافتند و نتوانستند همانند آنان در حوادث کلان و سیاستگذاری نقش معادل و هم سنگ آنان ایفا کنند.»[1] [2]
[1] - قهوهی قجری، محمّد توحیدی چافی 1378، خلاصهای از صفحات 112 تا 126
[2] - مهدی بامداد در پاورقی صفحه 323 جلد چهارم شرح حال رجال ایران در باره جیران جیران ملقّب به فروغالسّلطنه دختر محمّد علی تجریشی است، مینویسد ابتدا این زن رقّاصه بود و شاه او را در خانهی مهد علیا مادر خود دید و مورد توجّه واقع شد. نامبرده از محبوبترین زوجات در نزد ناصرالدین شاه بوده و چون چشمان وی به آهو شباهت داشت از این جهت به جیران که به ترکی آهو است نامیده شد.»
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 623
«در مورد نمای ساختمان آن عمارت، اطراف تقسیم شده بود. در میان خانمها که منسوب به سلطان بودند و بعضی حیاطهای داخل و خارج هم داشت که در آنها منزل دارند. تقریباً اعلیحضرت پدر تاجدار من هشتاد زن و کنیز داشت. هر کدام ده الی بیست کلفت و مستخدم داشته، عدّهی زنهای حرمسرا به پانصد نفر، بلکه ششصد میرسید و همه روزه هم خانمها با کلفتها و خدمه از اقوام و عشایر خود جماعتی را میپذیرفتند و هر روز بالاستمرار در حرمسرا تقریباً هشتصد- نهصد زن موجود بود و تمام این خانمها منازل و حقوق و اتباع از کلفت و نوکر و تمام لوازم زندگانی در بیرون اندرون به اجرا داشته و خیلی کمتر دیده میشد دو خانم با هم یک منزل داشته باشند. مگر زنهای تازه که از دهات و اطراف اختیار میکردند و به دست خانمها میسپردند که یک قدری آداب و رسوم را بفهمند بعد منزل جداگانه به ایشان میدادند. از میان تمام این خانمها فقط هفت الی هشت نفر بودند که اولاد داشته و مابقی بدون اولاد بودند. کنیزهای سلطنتی در تحت اختیار یک نفر رئیس در یک حیاط جداگانه منزل میکردند و این کنیزها تمام ترکمن و کرد بودند که در واقعه ترکمان اسیر آورده بودند لیکن تمام خوش چهره و قشنگ بودند و به اضافهی کنیزی صیغه هم بودند و رئیس اینها هم ترکمان (اقل بگه خانم[1]) اسم داشت و همچنین در بارهی تفریحات زنان اندرونی همه قسم تفریحات در مدّت شبانه روز به اقسام مختلف برای این خانمها موجود بود و هیچ تصّور نمیتوان کرد در عالم خیال چنین زندگانی آسوده و شیرینی برای نوع بشر جز آنها هیچ کدورتی هیچ زحمتی هیچ درد و عقدهای در تمام سال به ملاقات آنها نمیرفت و من یقین دارم اگر کسی از آنها میپرسید زحمت چیست؟ با یک تعجّب فوقالعاده خیره نگاه کرده، در جواب بی حرکت مانده، نمیفهمید، چیست و همین قسم وقتی که ستارهی اقبالشان غروب کرد و پس از قتل سلطان از سرای خارج شدند در مدّت اندکی تمام مردند. خیلی کم و به ندرت از آنها باقی ماند. سرگرمی این خانمها دو سه نفر با یک دیگر دوست و رفیق بودند. اغلب روزها را به مهمانی و بازی لاسکنه که صورتهای مختلف الوان مضحک است که از مقوّا درست میکنند و صحبتها و خندهها به شام میرسانیدند و تمام مذهبی و مقیّد به روزه و نماز بودند. همیشه میل داشتند در تزئین لباس بر یک دیگر سبقت داشته و خود را فوقالعاده جلوه داده، نظر شاهانه را جلب بکنند. عصرها هر روزه و بالاستمرار دو سه ساعتی را مشغول توالت و لباسهای رنگارنگ الوان بوده، خود را مثل ربالنّوعها میساختند و به حضور حضرت سلطان میرفتند.»[2] دکتر فووریه نیز در بارهی حرمسرا مینویسدکه «آرزوی تمام زنهای اندرونی این است که از پادشاه بچهای بیاورند و این آرزو چنان در ایشان شدید است که هر وقت به طبیب میرسند عمدهی صحبتشان با او در همین باب است و بسیار اتّفاق میافتد که یک عدّهی حقّهباز هم ایشان را در دام خود میاندازند و از ایشان استفادههای هنگفت میبردند.»[3]
[1] - اقل بگه یا اغول بگه کنیز شاه بود. بنا به قول اعتمادالسّلطنه در اوایل امینهی اقدس مباشر خوابگاه بود و سپس اقل بگه جانشین او شد و صیغهی شاه نیز شد.
[2] - خاطرات تاجالسّلطنه، به کوشش منصوره اتحادیّه، صص 14 و 19
[3] - خاطرات دکتر فووریه، ترجمهی عبّاس اقبال آشتیانی، به کوشش همایون شهیدی، ص 222
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 622
پس از آن که قدرت دولت ایلخانان در زمان سلطان ابوسعید (717 تا 736) به پایان رسید در نواحی مختلف ایران جنبشهای محلی شکل گرفتند که سرانجام تمام آنها در اثر رقابت و اختلافات متوالی توسط تیمور لنگ از میان رفتند. یکی از این جنبشها که در اثر ظلم و ستم مغولان با شعار سر به دار میدهیم و تن به ذلت نمیدهیم توسط مردم روستای باشتین که در چهار فرسنگی جنوب غربی سبزوار قرار دارد، تشکیل گردید. این قیام تحت تأثیر دو نیروی مذهبی و نظامی موقعیت خود را تحکیم بخشید، ولی ریشهیابی علت قیام مردم را باید در اثر ظلم و ستم مغولان و سپس اندیشههای مذهبی جستجو کرد. تفکیک این دو نکته معلول یک دیگر هستند ولی مقدماتش توسط واعظی از مردم مازندران به نام شیخ خلیفه سامان داده شد که البته لازم به ذکر است که قبلاً این تفکر شیعی دوازده امامی در اثر مجاهدت برخی علما چون خواجه نصیرالدین طوسی و به خصوص در زمان اولجایتو و غازان خان جانی تازه گفته بود، حرکت خود را آغاز کرد. مبارزهی شیخ خلیفه با دسیسههای مختلف از سوی جناحهای سیاسی و مذهبی روبرو شد که در نهایت وی را در مسجدی به دار آویختند. این نهضت با مرگ او پایان نیافت و توسط یکی از شاگردانش به نام شیخ حسن جوری ادامه یافت، تا این که در سال 738 سربداران در سبزوار پرچم استقلال برافراشتند. «در زمان شکلگیری نهضت سربداران فضایی متشنج و ضد شیعی وجود داشت و تشیّع میخواست در چنین فضایی توان سیاسی خود را در دفاع از جامعهی اسلامی به نمایش بگذارد. چنین آرمانی از یک سو به حضور فقیهانِ نیرومندِ شیعه نیاز داشت که بتوانند رهبری این امر مهم را برعهده گیرند و از سوی دیگر به قدرتی نظامی احتیاج داشت که مخلصانه و دلاورانه آرمانهای متعالی شیعه را دنبال کنند و گوش به فرمان رهبری مذهبی جامعه باشند. پس از شکلگیری نهضت سربداران و رسمی شدن مذهب شیعه در دولت ایشان تصوّف تغییر ماهیت شگرفی داد و آن روی آوردن تصوف به سیاست و مبارزات اجتماعی و همچنین گرایش رهبران آن به تشیع دوازده امامی بود. دو نمونهی بزرگ این تغییر را میتوان ایجاد فرقهی منسوب به شیخ حسن جوری و همچنین فرقهی صفویه دانست که هردو به تشکیل حکومتهای شیعی انجامید. نهضت سربداران از دو نیرو تشکیل شده بود. یکی نیروی نظامی و سیاسی که به آنها «سربداران» میگفتند و از مرام و روش جوانمردی و پهلوانی برخوردار بودند و دیگری نیروی مذهبی و صوفیه با نام «شیخیه» بود. بدین ترتیب در قیام سربداران دو مسلک اجتماعی مهم صوفیه و فتوت در کنار هم قرار گرفتند که تا آن زمان بی نظیر بودند.»[1]
چنان که ملاحظه میشود دکتر ولایتی تنها منشاء این نهضت را ناشی از تغییر عجیب و ناگهانی روح صوفیگری و تصوف و همچنین تفکر شیعی میداند و در ادامهی این موضوع و برای سرپوش گذاشتن این ابهامات به سابقهی روح فتوت و جوانمردی در تاریخِ گذشته میپردازد، در صورتی که میدانیم حادثهای که در روستای باشتین اتفاق افتاد بر اثر ظلم و ستم ایلچیان مغول و توسط دو برادر به نامهای حسن و حسین شکل گرفته است و کاری به دنیای صوفیانِ از دنیا بریده ندارد و به احتمال قوی باید گفت که اگر حمایت عبدالرزاق نبود، چه بسا که حرکت آنها در همان نقطه توسط نیروهای حکومتی خاموش شده بود. روایت وقوع حادثه را تاریخ الفی چنین ذکر میکند که «ایلچی ایلخان به آن جا فرود آمده و از دو کس که حسن و حسین باشند طلب شراب و شاهد میکرد. ایشان هرچند عذر میگفتند معقول نمیافتاد و میخواست که دست به تعدّی عورات دراز کند آن دو برادر بیطاقت شده شمشیر کشیدند که ما تحمل این فضیحت نداریم. سرِ خود بر میتوانیم داد و این معنی را مشاهده نمیتوانیم، نمود و آن ایلچی را به قتل آوردند. و خواجه علاءالدین وزیر این خبر شنید. کسان به طلب حسن و حسین فرستاد. عبدالرزاق به یاری حسن و حسین برخاسته ایشان را نفرستاد و به وزیر نداد. وزیر جمعی را به آوردن ایشان بار دیگر فرستاد. در این مرتبه با جمعی از رنود و اوباش اتفاق کرده با مردمِ وزیر جنگ کرد و سه کس را به قتل رسانید و بقیةالسیف فرار نموده نزد وزیر رفتند. عبدالرزاق برادران و خویشان و مردم آن موضع را جمع کرده، گفت که فتنهای عظیم حادث شد و دیگر تحمل سودی نخواهد کرد؛ چه وزیر چون بر ما دست یابد همه را به قتل خواهد رسانید. پس علاج واقعه پیش از وقوع باید کرد. اکنون اگر خدا توفیق دهد دفع ظلم و دفع ظالمان کنیم و الّا سرِ خود بردار اختیار داریم و تحمل جور و ستم نداریم و خود را سربدار نام نهاده به اتفاق یک دیگر بنیاد فتنهانگیزی کردند و دست تطاول به اطراف مملکت دراز کرده هرچه میخواستند میکردند. و جمعی کثیر با عبدالرزاق متّفق شده کار او رونق تمام یافت.»[2]
آن چه که قیام سربداران را به نتیجه میرساند رهبری نظامی عبدالرزاق در این جریان است و ارتباطی به تفکر شیعی شیخ خلیفه ندارد؛ چنان که از رفتار و علت حمایت عبدالرزاق از این واقعه برداشت میگردد مربوط به حفظ منافع و پوشاندن خطاکاری خود بوده است. دکتر ابوالفضل نبئی شرح حال وی را چنین روایت میکند: «عبدالرزاق فرزند شهابالدین فضلالله (خواجه جلالالدین) باشتینی بود. دولتشاه سمرقندی درباره او مینویسد: خواجه فضلالله مرد محتشمِ بزرگ بوده است و در املاک و اسباب دنیوی در ناحیهی بیهق نظیر نداشت. فصیحی خوافی، خواجه فضلالله را کدخدا معرفی میکند: .... در باشتین کدخدایی بود که مردی متموّل بود و وابستگی او را به دربار و حکومت مغول نشان میدهد. عبدالرزاق نیز مانند پدر و برادرانش در دستگاه ایلخانی شغل دیوانی داشت و مردی کمانکش و تیرانداز نیرومند بود، اما از لحاظ اخلاقی در میان مردم چندان حُسن شهرت نداشت و به روایت روضةالصفا مردی عیاش و متلِف بود. عبدالرزاق به علت داشتن نیروی بدنی و خوی فرمانبرداری به خدمت ابوسعید درآمد و آن گاه از طرف او به تحصیل اموال دیوانی کرمان مأموریت یافت. در کرمان وجوه حاصله را حیف و میل کرد و چون دست خالی شد، متردّد و مضطرب بود که چه باید کرد؟ اندیشید که به زادگاهش برود و اموال پدری را بفروشد و مال دیوانی را به ایلخان بپردازد، اما در نیمهی راه از درگذشت ابوسعید باخبر شد و خوشحال به باشتین رسید. در آن جا با قیام مردم بر ضد مغولان مواجه گشت و به مردم پیوست و قیام آنان را رهبری نمود (737). در این زمان اهل روستای باشتین نیز برای سامان دادن به قیام و مقابله با دشمن نیاز به فردی آشنا به امور نظامی داشتند. بنابراین روستائیان پیشوایی او را قبول کردند. وی نیز با عزمی راسخ در صف آنان قرار گرفت و عنوان سربهداری را برای خود و اطرافیانش برگزید و به اهل قریهی باشتین چنین گفت: فتنهای عظیم در این مقام پدید آمد، اگر مساهله کنیم کشته میشویم. به مردی سرِ خود را بردار دیدن هزار بار بهتر که به نامردی کشته شدن. با پیوستن عبدالرزاق به قیام کنندگانِ باشتین نهضت سربداری سازمان یافت و خبر آن در خراسان به همگان رسید. علاءالدین محمد هندو که وزارت خراسان را به عهده داشت در حالی که منافع حکام مغولی را تأمین میکرد از رعایا نیز طرفداری مینمود. بنابراین نهضت اهالی باشتین را برخلاف مصالح عمومی دانسته و برای خاموش کردن آن به نیروی نظامی متوسل شد و هزار مرد جنگی به سبزوار گسیل کرد. اما این سپاه از سربداران شکست خورد و به دنبال این شکست خواجه علاءالدین دیگر نتوانست در خراسان بماند و به سوی گرگان گریخت. اما در نیمهی راه گرفتار سربداران شد و آنها او را کشتند و اموالش را به غارت بردند و دختر بیوهی وی را هم به اسیری گرفتند. اموال به دست آمده در میان مردم تقسیم شد و وضع مالی سربداران را بهبود بخشید و ایشان را برای حمله به سبزوار مصممتر ساخت. در سبزوار نیز کوتوالِ قلعه با سربداران همکاری کرد و قلعه را تسلیم آنان نمود و در این ماجرا اوضاع سیاسی زمان هم به سود آنان تغییر یافت. عبدالرزاق پس از تصرف سبزوار به سال 737 آن جا را مرکز حکومت جدید خود قرار داد و به نام خویش خطبه خواند و سکه زد و اعلام استقلال نمود. طرفداری از مذهب شیعه امامی را هم بنیاد نظام قرار داد. وی آن گاه به گسترش قلمرو سربداران پرداخت و نواحی رادکان، جوین، اسفراین، جاجرم و بیارجمند را یکی پس از دیگری به چنگ آورد. او پس از دو سال و چهار ماه که در رأس قدرت بود به دست برادرش وجیهالدین مسعود کشته شد.
قتل عبدالرزاق به دست برادرش وجیهالدین به ظاهر به سبب افراط و سماجت عبدالرزاق در هوسرانی انجام گرفت و داستان آن چنین است: چون دختر بیوهی علاءالدین هندو اسیر عبدالرزاق شد، عبدالرزاق قصد داشت با او ازدواج کند، ولی زن حاضر به این کار نشد و به نحوی از چنگ او گریخت. عبدالرزاق برادرش وجیهالدین را به دستگیری آن زن مأمور ساخت. وجیهالدین چون بر او دست یافت در اثر تضرّع و دادخواهی زن بر او رحم آورد و آزادش کرد. عبدالرزاق چون بر این امر اطلاع یافت مسعود را نکوهش کرد و در پی این مناقشهای که بین آنان صورت گرفت عبدالرزاق به دست وجیهالدین کشته شد. بعضی این پیشآمد را نشانهی یک اختلاف سلیقهی عمیق در سیاست درونی و برنامههای اجتماعی سران این دولت نوپا میدانند که عبدالرزاق و وجیهالدین مسعود دو قطب اصلی آن بودهاند. شور و شوق سربداران و شجاعت شخصی عبدالرزاق و از طرفی اوضاع حاکم بر زمان پیروزیهایی را نصیب وی کرد، اما او وابسته به طبقهی ملاکین بود و انتظار نمیرفت که آمال و آرزوهای طبقهی محروم به دست وی عملی شود. معلوم میشود که خصوصیات و سجایای اخلاقی او نیز ذاتی بوده است و ارتباطی با مواعظ فیاض شیخ خلیفه و حسن جوری نداشته است و اگر دولتش را بر اساس مذهب تشیع استوار ساخت باید آن را هم پیروی از خواست اطرافیانش بدانیم. فقدان شخصیتهای برحق و مستعد به افرادی چون عبدالرزاق فرصت خودنمایی داد. در گزارشهای ابن بطوطه میخوایم در آغاز امر هفت سرکردهی دلیر در رأس سربداران قرار داشتند: مسعود، محمد و پنج تن از رفیقان ایشان. گزارش ابن بطوطه از اوضاع زمان سربداران بعد از قتل عبدالرزاق و روی کار آمدن وجیهالدین مسعود و جنگ سربداران با آل کورت است. اگر گفتهی ابن بطوطه را درست بدانیم و سربداران در آغاز کار دارای هفت سرکرده بوده باشند از این هفت سرکرده یکی مسعود برادر کهتر عبدالرزاق است و دومی محمد، آی تیمور غلامِ وجیهالدین. از پنج نفر دیگر اسمی در میان نیست. عبدالرزاق در چنین شرایطی بیرقیب یکّهتاز میدان میشود. بعد از او نیز تنها شخصیت نظامی سربداران برادرش وجیهالدین مسعود است که با وجود کشتن سرکردهی سربداران و برادر خویش بدون کمترین اعتراض و یا مخالفتی در رأس قدرت قرار گرفت.»[3]
همان گونه که از اختلاف دو برادرِ سربدار در مورد یک زن استنباط میگردد نابودی دولت مستعجل آنان بی دلیل هم نبوده است و برای صحت آن میتوان به فهرست و زمان حاکمانش گذری کوتاه داشت که تمام آنها با قتل و یا خلع شدن حکومت را به دیگری واگذار کردهاند. آخرین امیر سربدار نیز خواجه علی مؤید بود که به خاطر تحکیم جایگاه خود متوسل به قدرت برتر یعنی تیمور لنگ گردید و راه خیانت پیمود.[4] در این میان تا حدودی میتوان درک کرد که وضعیت زندگی مردم در آن ایام آشفته چگونه بوده و هیچ تفاوتی بین حکومتها نمیتوان قائل شد. «مطالعهی تاریخ ایران در دورهی فترت بین مرگ سلطان ابوسعید آخرین پادشاه سلسله ایلخانی و استیلای امیرتیمور گورکان متضمن هرج و مرج عجیبی است که در این ایام در ایران بر اثر قیام مدّعیان عدیدهی سلطنت و کشمکشهای دائمیِ ایشان پیش آمده بود و صدماتی که در آن دوره، متعاقب آن وقایع به مردم و خرابیهایی که به آبادیها رسیده چنان اوضاع را آشفته و مردم را پریشان کرده بود که در اواخر حتی صالحترین افراد آمدن خونریزِ بی باکی مانند تیمور را به دعا و به جان و دل از خدا میخواستند. شاعر بلند نظر شیراز حافظ پس از آن که از مشاهدهی این اوضاع و احوال به تنگ آمده با کمال بی صبری میگوید:
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی»[5]
با ارزیابی این نهضت و دیگر فرمانروایان تاریخ میتوان به این نتیجه دست یافت که میزان ظلم و ستم بر تودههای مردم و بهرهکشی تحت هر عنوان و تفکر و شعار برای حاکمان اهمیتی نداشته است. سرنوشت نهضت سربداران نیز همانند دیگر دولتها بود و اقدامی در جهت رفاه مردم دیده نمیشود و آنان نیز در اثر اختلاف و رقابت داخلی راه زوال و نابودی را پیمودهاند. پایان نهضت سربداران نیز توسط خواجه علی مؤیدی که برابر با پنجمین سال حکومت او بود رقم خورد و برای تحکیم موقعیت خود متوسل به هر حیلهگری شده بود. هنگامی که «زمام امور سربداران هر روز به دست یکی از متنفّذان سربدار میافتاد مرد حیلهگری به نام علی مؤید که به ظاهر درویش و در باطن از مخالفین سربداران بود وارد معرکهی سیاست شد و با کمک درویشعزیز موقعیت خود را مستحکم کرد. او برای انحراف افکار عمومی و عوامفریبی دستور داد هر بامداد و شام اسبی زین کرده از دروازهی شهر بیرون ببرند تا چنان چه حضرت مهدی ظهور کند بی موکب نماند و چون درویشعزیز را مخالف عوامفریبیهای خود میدید با حیله و نیرنگ او و هفتاد تن از یارانش را کشت و سَرِ او را به سبزوار آورد. بدین ترتیب بین او و مردم جدایی افتاد. او پیروی از شیخ خلیفه و حسن جوری را منع کرد و فرمان داد تا مقبرهی آن دو مرد مبارز را که زیارتگاه مردم بود خراب کنند. او در عین حال برای فریب مردم لباسهای کهنه میپوشید و درِ خانهی خود را به روی مردم نمیبست و به قول یکی از محققان (به کمک تازیانه و نان شیرینی) توانست بیش از دیگران فرمانروایی کند. وی جنبشِ درویش رکنالدین را که علیه او آغاز شده بود پس از دو سال زد و خورد خاموش کرد. چون در این ایام تمام پایگاههای ملی خود را از دست داده بود ناچار به خونخوارترین مردم عصر خود یعنی تیمور لنگ توسل جست و سعی کرد تا به بهای غلامی تیمور بیگانه، چندی بر سریر شهریاری باقی بماند. علی مؤید خائن به پیشواز تیمور رفت و در برابر او سر تعظیم فرود آورد و خود را دست نشاندهی او خواند و با این پَستی توانست چندی در ردیف درباریان تیمور باقی بماند تا سرانجام در سال 788 هجری تیمور فرمان قتلش را صادر کرد. خواجه علی مؤید که طوق اطاعت تیمور را به گردن گرفته بود پس از فتح هرات به وسیلهی تیمور به حضور او رسید. تیمور که به سادگی جریان بزرگ سربداران را ظاهراً خاموش ساخته بود خواجه علی مؤید را در همین مجلس نوازش بسیار کرد و از مذهب و معتقدات او پرسید. خواجه علی مؤید که به تبعیت از سربداران مذهب تشیع داشت در این جا با نهایت عجز و انکسار گفت: (الناس علی دین ملوکهم) مردم بر دین پادشاه خود باشند. مذهب من، مذهب امیر صاحبقران است. تیمور از این سخن خواجه علی فوقالعاده خوشحال شد و گفت: مذهب من، مذهب اهل سنت و جماعت است. مردم سبزوار با وجود خیانتی که از پیشوای خود دیده بودند آرام ننشستند و یک قیام عمومی علیه تیمور آغاز کردند. تیمور بی درنگ وارد سبزوار شد و با درنده خویی دو هزار نفر از قیام کنندگان را لای دیوار برجی نهاده و زنده به گور کرد.»[6]
دکتر ابوالفضل نبئی درباره سیاست منفی خواجه علی مؤید و علت پیوستن وی به تیمور مینویسد: «سیاستی که خواجه علی مؤید در پیش گرفت عواقب خوبی نداشت و باعث ضعف و نابودی دولت سربداران شد. او پشتوانهی مردمی را از دست داد و اعتماد او نسبت به مردم از میان رفت. از جانب شمال امیرولی حاکم گرگان و از جانب شرق غیاثالدین پیرعلی کورت او را تهدید میکردند و به تدریج نیشابور، گرگان و قومس از قلمرو سربداران جدا شد و برای سربداران تنها ولایت بیهق و چند شهر مجاور آن باقی ماند. در داخل قلمرو ایشان نیز یکی از طرفداران شیخ حسن جوری به نام درویش رکنالدین قیام کرد و شهر سبزوار را به تصرف خود درآورد. در نتیجهی حمایت مردم از درویش رکنالدین، خواجه علی مؤید ناچار شد از دشمن سربداران یعنی امیرولی حاکم گرگان استمداد جوید. این دو دشمن آشتی ناپذیر در برابر خطر شورش مردمی که هردو را تهدید میکرد موقتاً با هم متحد شدند و رهسپار سبزوار گشتند و خواجه علی مؤید شورش مردم را سرکوب کرد.
امیرولی به همدستی خواجه علی مؤید نهضت جدید شیخان سربداری را از هم پاشید و به دنبال آن به از میان برداشتن خود خواجه علی و تصرف قلمرو سربداران پرداخت. خواجه علی مؤید را هیچ کس از داخل و خارج حمایت نمیکرد. سوء سیاست او سبب شده بود که تا همه از گِرد او پراکنده شوند. وی عاقبت چاره جز این ندید که خود را به امیر تیمور گورکانی تابع آسیای میانه تسلیم کند و برای بقای خود از او یاری طلبد. روشن است که او تنها از ترس امیرولی و یا امیر هرات نبود که به تیمور متوسل شد، بلکه برای مقابله با مردمِ قانعِ خویش نیز به این عمل که برخلاف آمال و اهداف سربداران بود دست زد و برای امارت چند روزه غلامی و نوکری بیگانه را قبول کرد. این اعمال او نه تنها خیانت به دولت و مردم سربداران بود، بلکه خیانتی بود بر کلیّهی ایرانیان و ساکنان این سرزمین؛ زیرا استقبال خواجه علی مؤید از تیمور راه خراسان را بر تیمور گشود و به دست آن فاتح خون آشام بهانه داد تا در امور خراسان مداخله کند، اما علی مؤید از این خیانت خویش سودی نبرد، زیرا اگرچه او کلید شهر را تقدیم تیمور و مردمش را قربانی سُم ستوران وی کرد، تیمور به او اجازهی امارت در سبزوار را نداد، بلکه او را ملازم اردوی خویش نمود و شیخ داود سبزواری را به قدرت رسانید و تابان بهادر را به داروغگی آن شهر گماشت. اما دیر زمانی نگذشت که داود سبزواری قیام کرد و زمام امور را به دست گرفت. چون این خبر به تیمور رسید دستور محاصرهی سبزوار را صادر کرد و خود به جانب آن شهر آمد. چون تیمور به سبزوار رسید مردم شهر به حصار آن پناهنده شده بودند و مقاومت میکردند به دستور تیمور نقبی در حصار زدند و ده هزار کس را از قلعه بیرون آورده بر بالای یکدیگر نهادند و با گِل و خشت زنده به گور ساختند. کثرت مردگان به جایی رسید که زندگان را مجال تجهیز و تکفین نماند. در روزهایی که مردم سبزوار از تیمور و سپاهیان او شقاوتها میدیدند و مصیبتها میکشیدند خواجه علی مؤید در رکاب تیمور و علیالظاهر به عنوان مصاحب و ملازم صاحبقران از نقطهای به نقطه دیگر در حرکت بود. از قرار معلوم تیمور نمیخواست او را از نظر دور دارد تا این که در ولایت هویزه از شهرهای خوزستان در سال 788 و در هفتاد و سه سالگی در جنگ تیمور با اهالی این منطقه کشته شد و نعش او را به سبزوار آوردند و از ترس مخالفان به خصوص از ترس درویشان جوریه مخفیانه به خاک سپردند.»[7]
با توجه به موارد فوق درمییابیم که خواجه علی مؤید در بین مردم جایگاهی نداشته است و حتی جسد وی را مخفیانه در سبزوار دفن میکنند.[8] سیاست تیمور در جلب حاکم سربداران نشان از درایت و آگاهی وی از اوضاع اجتماعی جامعهی سربدار و اختلاف آنان با آل کرتِ حنفی مذهب دارد که متوسل به فردی به نام سید احمد میشود تا بدون جنگ بر سربداران غلبه یابد. ابن عربشاه مینویسد: «در شهر سبزوار مردی بود صاحب جاه به نام سید محمد از طایفهی سربدار که جمعی از مردم فتنهجوی گِرد وی بودند و او به فضیلت و زیرکی شهرتی داشت. تیمور گفت: وی را به من رسانید که جز برای دیدار وی بدین سامان روی ننمودم و مرا به یاری و راهنمایی او نیاز بسیار است. پس او را به نزد تیمور بردند؛ چون وارد شد تیمور از جای برخاسته و او را در کنار گرفت و با رویی گشاده پذیره شد و اکرام فراوان کرده چنین گفت: ای سید من بازگوی که استخلاص ممالک خراسان چگونه و به چه تدبیر توانم، با کدام وسیلت باید که بدین کارِ دشوار دست برآرم و درین طریق ناهموار پای گذارم. سید گفت: خدایگانا من مردی فقیرم از خاندان رسول و به بندگی خدای مشغول، من کجا و چنین گستاخی! مرا اگرچه شریف خوانند ضعیفی ناچیزم و شایسته چنان است که از گذرگاه خطر برخیزم. من کیستم که در مصالح ملک لب به سخن گشایم و ابراز وجود نمایم. آن که به خیره با ملوک جهان درآمیزد و ندانسته به تدبیر ملک برخیزد، دست و پا بستهای را ماند که خویشتن به دریای ژرف درافکند و بر شاخ گاو پهلو زند. تیمور با وی گفت: که در این راه جز راهنمایی چاره نداری و تنها تو را سزد که حقیقت حال بر من بازنمایی. من خود به فراست دریافته و تو را در این مصلحتبینی صالح و بدین کار شایسته شناختهام. هرگاه از وقوف تو بدین کار آگاه نبودمی لب به سخن نگشودمی و اگر به صیانت رأی و درستی اندیشهات اطمینان نداشتمی این راز در میان نگذاشتمی. سید گفت: ای امیر بزرگ هرگاه دلالت من پذیری و سخنم در گوش گیری حق مشورت به جای آرم. تیمور گفت: با تو به مشورت ننشستم، مگر به پیروی آن برخیزم و با تو نزدیک نشدم، جز بدان که رأی تو از نظر دور ندارم. پس گفت: اگر خواهی که آن مملکت بیمنازعتی بر تو مسلم شود و آن دولت بی خون دل به کنار آید برتوست که علی بن مؤید طوسی را به سوی خویش بخوانی که او ممالک خراسان را چون مرکز دایره در میان قطبِ فلکِ آن سامانست. اگر به ظاهر سوی تو بشتابد به باطن نیز روی بر نتابد و اگر وی روی بگرداند کسی دیگر انجام آن مهم نتواند، پس تراست که به جلب او بذل جهد نمایی که مرد زیرکی است و درون و برون او یکی است. اطاعت مردم آن دیار به اطاعت او منوط و رفتار ساکنان آن سامان به اشارت او مربوط است. وی مردی است شیعی از دوستداران علی علیالسلام، سکه به اسم دوازده امام زند و خطبه به نام نامی آنان کند. پس گفت: ای امیر بزرگ، خواجه علی را بخوان و هرگاه روی نماید مقدمش را گرامی دار و در جایگاه پادشاهان بزرگش جای ده و از آن چه شایستهی حشمت و جلالت اوست بر مگذر که هرچه کنی سودش به تو باز گردد. آن گاه از نزد تیمور بیرون شد و کس به جانب خواجه علی فرستاده و بدو پیغام کرد که چون قاصد تیمور برسد از اطاعت سرباز مزن و ساعتی درنگ منمای و با خاطری شادمان به خدمت گرای، از سطوت و هیبت وی دل نگران مدار و اندیشهی آغاز و انجام امور مکن که من خود همهی کارها به دلخواه تو پرداخته و به سود تو آماده ساختهام.
خواجه علی مقدم قاصد را مهیای پذیره و خدمت او را آماده گشت، پیشکشها به سزا فراهم ساخت و سکه به نام وی بر زر و سیم زد و در مساجد به نام او خطبه کرد و کمر خدمت بسته به انتظار نشست. درحال قاصد تیمور برسید و نامهی وی با شیواترین بیان و شایستهترین عنوان تقدیم داشت و در تعظیم قدر خواجه مبالغت نموده و او را به خدمت تیمور دعوت کرد. خواجه دعوت وی را پذیرفته، لحظهای درنگ نکرد و با آرزوی بسیار و پیمان استوار روی به راه نهاد. چون تیمور را به رسیدن وی مژده دادند نیک شادمان گشت و بسیاری از سران و سواران سپاه را به استقبال فرستاد، چنان که گفتی پادشاهی را پذیره شده است. چون خواجه علی برسید تحفههای سزاوار و هدیههای گرانبها پیشکش نمود و به تعظیم و تکریم وی بیفزود. اندام او را به تنپوش عزت بیاراست. دستش را در تمام امور کشور گشاده و حرمتش را هرروزه زیاده داشت. پس در خراسان شهری بزرگ و قلعهی استوار نماند مگر که فرمانروا و حاکم آن همگی به اشارت خواجه اطاعت تیمور پذیرفتند و به سوی او رفتند، از آن جمله امیرمحمد حاکم ابیورد و امیرعبدالله حاکم سرخس. آوازهی سطوت و هیبت تیمور در اطراف پیچید و به مازندران و گیلان و بلاد عراق و ری رسید و پادشاهان دور و نزدیک به ویژه شاه شجاع را سخت بیمناک داشت و این همه در اندک زمانی کمتر از دو سال پس از قتل سلطان حسین صوفی صورت وقوع پذیرفت.»[9]
خواجه علی مؤید علاوه پذیرفتن این ملاقات هنگامی که نزد تیمور شرفیاب میگردد از عقیدهی مذهبی خود نیز میگذرد. نظامالدین شامی در توصیف و شرح فتوحات تیمور از چگونگی پیوستن خواجه علی مؤید به هنگام فتح هرات مینویسد: «و چون از آن قضایا فراغی حاصل شد، امیرجهانشاه بهادر را منقلای (پیشرو لشکر) کرده به جانب سبزوار متوجه گردانید و امیر صاحبقران را میل به جانب نسای و کلات بود و فصل قضیهی علی بیک در خاطر داشت. به تعجیل توجه فرمود و در برابر راه به مزار صاحبالدعوه ابومسلم مروزی رحمةالله علیه رسید؛ فرود آمده زیارت فرمود و در این اثنا علی بیک رسیده به بساط بوس مشرّف شد و خواجه علی مؤید سبزواری که همواره بر جادهی اخلاص و هواخواهی ثابت قدم بود هم به پای بوس رسید. هردو را بنواخت و به اعزاز و اکرام مخصوص گردانیده، کمر و شمشیر داد و خلعتهای پادشاهانه پوشانید و خواجه علی مؤید را چون به تشیع موسوم بود از مذهب و معتقد او استفسار فرمود. او در جواب گفت: الناس علی دینِ ملوکِهم، مردم بر دین پادشاهان خود باشند. مذهب من مذهبِ امیر صاحب قران (غازی) است. این معنی ازو پسندیده داشته او را ستایش فرمود و گفت: چون رسول صلی الله علیه و سلّم فرموده است مَن تَرَک سنتیِ لَا یَنالُ شَفاعتی، یعنی هرکه ترک سنّت من کند به شفاعت من نرسد و جای دیگر فرموده الجَماعةُ رَحمَة و من چون میخواهم که به هر دو دولت واصل شوم مذهب اهل سنت و جماعت دارم. و از آن جا سوار شده به جانب اسفراین روی نهاد. و در ساعت که رسیدند حکم عالی نافذ شد که لشکرها حمله کرده به حصار برآیند. مردم به فرود آمدن و خیمه زدن و یورت گرفتن مشغول بودند. چون آن فرمان رسید فیالحال سلاحها برداشته روی به حصار آوردند و به یک طرفةالعین حصار را گرفته ویران کردند و خلقی بسیار کشته گشتند و جمعی انبوه در زیر سم ستوران ناچیز شدند. و درین ولا ایلچی به طرف امیرولی روانه فرمود مشتمل بر تنبیه و تحذیر. از مخالفت و به عواطف و مراحم مستظهر گردانیدن و این معنی را به عهد و پیمان مؤکد کرده که اگر بی اندیشه به زودی بیاید به انواع تربیتها مخصوص خواهد شد. امیرولی مکتوب بوسیده و بر سر نهاده اظهار مطاوعت و انقیاد کرد و وعده داد که فیما بعد به بساط بوس خواهم آمد. »[10]
در هر صورت آغاز و پایان نهضت سربداران چنین رقم خورد و نتوانست نماد و الگویی برای تشیع و قیامهای دیگر باشد. اگر ظهور صفویان را در ارتباط با تفکر آنان بدانیم چندان منطقی نیست، زیرا روش و رفتار شیخ صفیالدین اردبیلی در زمان مغولان تا عملکرد بازماندگانش شیخ جنید و شیخ حیدر که به دنیای سیاست پای گذاشتند، تفاوت بنیادی وجود دارد. دکتر عبدالحسین نوایی در مقدمه کتاب مطلع سعدین در ارزیابی نهضت سربداران مینویسد: «با این همه، این دورهی خاص از لحاظ تاریخ حوادث و وضع اجتماعی جالب توجه است. بعضی از این سلسلهها ریشهی دیرین داشتند: مثل آل کرت و برخی چون سربداران سبزههایی بودند که پس از بارانی تند در شورهزار کویر سر بر میآورند و لحظهای بعد در برابر پرتوِ سوزان خورشید محو میشوند. با این حال ارزش همین سربداران بیش از سایر سلسلههای کوچک محلی بود، چه در ایجاد آن سلسله رمزی از ملیّت ایرانیان نهفته بود. رمزی که لایزال بوده و همواره در سختترین اوقات تجلّی کرده است. سربداران در صدد رها ساختن کشور از قید مغولان و غلامان حلقه به گوش ترک و تاجیک آنان بودند و در این راه هرچند خوش درخشیدند و حتی طغاتیمورخان آخرین امیر داعیهدارِ مغول را در سراپردهی خویش به خاک و خون کشیدند، ولی دولت مستعجلی داشتند و پس از جنگ زاوه در 13 صفر سال 743 هجری که امیر وجیهالدین مسعود سربداری از ملک حسین کرت شکست خورد، سربداران دیگر کمر راست نکردند و حکومتی به ناتوانی، تنها بر سبزوار و نیشابور و اطراف داشتند تا این که تیمور آخرین آنان خواجه علی مؤید را به فسون و افسون در حلقهی اطاعت خویش آورد.»[11]
درباره حکومت سربداران منابع گوناگون وجود دارد و در این جا به روایت حبیبالله شاملویی اکتفا میگردد: «مؤسس این سلسله که از لحاظی یک سلسلهی مذهبی و از لحاظ دیگر یک سلسلهی سیاسی محسوب میشود مردی به نام خواجه امین الدوله عبدالرزاق باشتینی بود و باشتین یکی از قراء سبزوار و خواجه امینالدوله عبدالرزاق یکی از درباریان سلطان ابوسعید بهادر بود که از طرف او مأمور جمعآوری مالیات کرمان شده و بعد از جمعآوری، آن همه را حیف و میل کرده بود. مرگ ابوسعید سبب شد تا برادران عبدالرزاق دست به قتل بعضی از کارگزاران مغول در خراسان بزنند و در ضمن خود عبدالرزاق نیز که از مغولان بیزار بود با آن مقدار پولی که از مالیات کرمان باقیمانده بود جمعی از دشمنان مغول را در بیهق گرد آورد و شعاری ترتیب داد که یا دفع ظالمان خواهیم کرد و یا سرِ خود را به دار خواهیم سپرد و مقصود از ظالمان، مغولان بود و به این سبب به سربداران معروف شدند. چون پدر عبدالرزاق به نام خواجه فضلالله باشتینی نسب خود را از طرف پدر به امام حسین (ع) و از طرف مادر به یحیی بن خالد برمکی میرسانید جمع زیادی از آزادیخواهان و شیعیان به دور عبدالرزاق جمع شدند و به این ترتیب در 12 شعبان 737 هجری با انتخاب امیرعبدالرزاق به سرداری سربداران، این سلسله تأسیس شد. خودِ عبدالرزاق یک سال و 4 ماه حکومت کرد و روز 12 ذی حجه 738 هجری قمری به دنبال نزاعی که با برادرش وجیهالدین مسعود کرد به ضرب کاردِ وی از پای درآمد. در فاصلهی پایان حکومت امیر عبدالرزاق تا سال 788 که آخرین فرد خاندان سربداران یعنی خواجه نجمالدین علی مؤید در 27 جمادیالثانی 788 هجری در جریان جنگی به تیر خصم از پای درآمد، افراد دیگری از این خاندان در سبزوار و بعضی نواحی خراسان حکومت کردند و فهرست اسامی سربداری از این قرار است:
1 – خواجه عبدالرزاق باشتینی (پسر خواجه فضلالله) از 738 تا 738 هجری
2 – خواجه وجیهالدین مسعود (پسر خواجه فضلالله) از 838 تا 745 هجری
3 – آقا محمد آی تیمور از 745 تا 747 هجری
4 – کلو اسفندیار از 747 تا 749 هجری
5 – خواجه شمسالدین (پسر خواجه فضلالله) از 749 تا 749 هجری
6 – خواجه شمسالدین علی چشمی از 749 تا 753 هجری
7 – خواجه یحیی بن حیدر کرابی از 753 تا 759 هجری
8 – خواجه ظهیر کرابی (برادر خواجه یحیی) از 759 تا 760 هجری
9 – پهلوان حیدر قصاب چشمی از 760 تا 761 هجری
10 – میرزا لطفالله از 761 تا 762 هجری
11 – پهلوان حسن دامغانی از 762 تا 766 هجری
12 – خواجه نجمالدین علی مؤید سبزواری از 766 تا 788 هجری
آن چه که اهمیت سربداران را در میان سلالههای حکومتی اواخر سلسلهی ایلخانیان مغول بیشتر میکند این است که هدف اصلی امرای این سلسله دو چیز بود:
1 – قطع نفوذ مغولان از ایران
2 – مخالفت با اهل تسنن به عنوان علمداری از مذهب شیعه و سعی در ترویج شیعه.
در اجرای هدف اول سربداران یعنی قطع نفوذ مغولان، بارها بین سربداران و مغولان جنگ اتفاق افتاد که گاه مغولان و گاه سربداران پیروز میشدند. پایتخت سربداران سبزوار بود، ولی گاه دامنهی متصرفات آنان به نواحی مختلف میرسید، از جمله امیرمسعود حتی تا آمل نیز رفت. جز تنی چند از سربداران که نام و نسبی داشتند بقیهی امرای آن سلسله مردمی از فضل ودادب و مردمی به دور بودند و به اندک بهانهای یک دیگر را میکشتند و خود با امارت میرسیدند و بعضی از آنان نیز نوکر و خدمتگزار امرای اولیهی سربدارای بودند، مانند محمد آی تیمور که نوکر خواجه فضلالله باشتینی بود و کلو اسفندیار که نوکر خواجه مسعود بود. سربداران پس از حملهی امیرتیمور گورکانی به خراسان، به ریاست خواجه علی مؤید که در آن زمان امیر سربداری بود در سال 782 مطیع و دست نشاندهی گورکانیان شدند و با مرگ او سلسلهی سربداران منقرض شد. »[12]
[1] - ایران از حمله مغول تا پایان تیموریان، دکتر علی اکبر ولایتی، انتشارات امیرکبیر، 1392، ص 472
[2] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی تهران نشر ماهریس، 1397، ص 116
[3] - اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، دکتر ابوالفضل نبئی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1375، صص 101 تا 104
[4] - دکتر علی اکبر ولایتی در مورد خواجه علی مؤید این اعتقاد را ندارد و بعد از مرگ نیز وی را شهید اعلام میکند و در صفحه 468 کتاب خود مینویسد: «خواجه علی مؤید سبزواری از فرماندهان خواجه وجیهالدین مسعود بود و به سبب بزرگزادگی و دینداری در میان مردم نفوذ و شهرت داشت. او پس از قتل پهلوان حسن بر کرسی حکومت سربداران نشست. خواجه علی مؤید آخرین حاکم سربداران، از همهی حکام سربدار بیشتر حکومت کرده است. او به مذهب تشیع علاقهی فراوانی داشت و برای شناساندن معارف ائمهی اطهار (ع) و ترویج دیدگاههای شیعه تلاشهای بسیاری کرد و به همین علت و همچنین به سبب احترامی که برای سادات قائل بود شهرت فراوانی به دست آورده بود. خواجه علی نزدیک به هفت سال حکومت کرد و در سال 788ق در جنگی در خرمآباد لرستان به شهادت رسید. به این ترتیب با پایان یافتن زندگی او عمر سلسلهی سربداران نیز به پایان رسید.»
[5] - تیمور لنگ، تألیف محمد - احمد پناهی سمنانی، چاپ اول، 1363، ص 43
[6] - تیمور لنگ، تألیف محمد - احمد پناهی سمنانی، چاپ اول، 1363، ص 41
[7] - اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران در قرن هشتم هجری، دکتر ابوالفضل نبئی، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، 1375، صص 127 و 128
[8] - حافظ ابرو نیز در کتاب زبدهالتواریخ و صفحه 653 از جلد دوم مرگ خواجه علی مؤید در میدان جنگ میداند: «خواجه علی مؤید سبزواری سربدار را در بعضی از آن معارک زخمی رسید و بعد از مدتی بدان سپری شد.»
[9] - زندگی شگفتآور تیمور، ترجمه کتاب عجایبالمقدور فی اخبار تیمور، تألیف ابن عربشاه، ترجمه محمد علی نجاتی، بنگاه نشر و ترجمه کتاب، 1356، صص 28 تا 31
[10] - ظفرنامه، تاریخ فتوحات امیرتیمور گورکانی، تألیف نظامالدین شامی، با مقدمه و کوشش پناهی سمنانی، انتشارات بامداد، چاپ اول، 1363، ص 85
[11] - مطلع سعدین و مجمع بحرین، تألیف کمالالدین عبدالرزاق سمرقندی، به کوشش دکتر عبدالحسین نوایی، چاپ دوم، 1372، ص 8
[12] تاریخ ایران، از ماد تا پهلوی، تألیف حبیبالله شاملویی، انتشارات صفی علیشاه، ص 523، صص 531 تا 533
13 - تاریخ تیموریان در ایران، علی جلالپور