دوران قاجاریه نیز همانند گذشتهی تاریخ میراثدار مردسالاری بوده است. البته لازم به ذکر میباشد که پدرسالاری به هیچ وجه متعلق به جامعه ایران نبوده و این چهرهی مشترک در همهی جوامع شرق و غرب مشاهده میگردد. حتی مغرب زمین نیز تا پیش از آن که دچار رنسانس و جریان مدرنیته گردد، دقیقاً در راستای همین پدرسالاری حرکت میکرد. بذر جنبش زنان ایران در آغاز سدهی قرن بیستم و مقارن وقوع انقلاب مشروطه به خصوص دوره دوم و زودتر از دیگر کشورهای خاورمیانه شکل گرفته است. ظهور این جنبشها گاه از طرف تودههای پائین جامعه بر اثر فشار اقتصادی و بروز قحطی برخاسته است، ولی نقش برخی زنان روشنفکر طبقات بالا چون تاجالسلطنه را نباید نادیده گرفت که در امور مربوط به انجمنهای زنان مشارکت فعال داشتهاند. مورگان شوستر که مدتی بعد از انقلاب مشروطیت را در ایران زیسته است درباره نقش زنان در جریان این انقلاب مینویسد:«زنان محجوب ایرانی که تجربه سیاسی و اجتماعی چندانی نداشتند یک شبه ره صد ساله پیمودند و به کارهایی چون معلمی و روزنامه نویسی و تآسیس باشگاه زنان و مبارزات سیاسی دست زدند و سرانجام طی چند سال به دستاوردهایی نیل کردند که زنان غربی در طول چند دهه و حتی یک قرن به آن دست یافته بودند.»[1]
گذشته از قشر عظیمی از زنان و مردان که بیسواد بودند فعالیت و مبارزات زنان روشنفکر در اواخر دوران قاجاریه رشد زیادی یافت و باید گامی بلند برای ورود زنان در صحنههای اجتماعی تلقی کرد. آنان در زمینههای حق رأی و درخواست طلاق و مسأله تعدد زوجات تلاش کردند و علاوه بر آن که تنها راه نجات را در تعلیم و آموزش دختران میدانستند بعد از فرمان مشروطیت برای مبارزه با نفوذ استعمارگران حمایتهای بی دریغ از تأسیس بانک و کالای وطنی انجام دادند. به طور کلی باید گفت که «در عصر قاجار نیز همانند گذشته تاریخ ایران تغییری در جایگاه اجتماعی زنان به وجود نیامد. در این زمان سلطنت به فرزندان ذکور شاهان اختصاص داشت و هیچ گاه در مدت 137 سال سلطنت قاجار در این رویّه خللی وارد نیامد. این که حتی اگر به فرض یکی از دختران پادشاه صلاحیت و شایستگیهایی چند برابر فرزند ذکور وی برای سلطنت میداشت این واقعیت نیز تغییری در رویّهی مسلط نمیداد. در عصر قاجار هیچ گاه گزارش نشده است که کسی از مقامات حکومت حتی در پایینترین سطوح منطقهای نیز از میان زنان برگزیده شده باشد. در سراسر تاریخ ایران، انقلاب مشروطه دست کم از این نظر که پایگاهی برای تغییرات بعدی وضعیت زنان ایران گشت، یک گسست راستین از گذشته است. زنان در این انقلاب مشارکت فعالانهای داشتند که خود در تاریخ ایران به راستی نمونهای استثنایی است. اما این سخن به این معنا نیست که خود مشروطه توانست تغییری فوری در وضعیت زن ایرانی پدید آورد. اتفاقاً بر خلاف تصور و بر خلاف نقش مؤثری که زنان در این جنبش داشتند، سهم آنان از دستاوردهای آن اندک بود. بزرگترین بی مهری که نسبت به زنان صورت گرفت در قانون انتخابات جلوهگر شد. مادهی 10 قانون انتخابات مجلس مصوب 1329 هجری قمری زنان را از حق رأی و نماینده شدن در پارلمان محروم ساخت و آنان را در ردهی صغر، مجانین و جانیان اعلام کرد. بر اساس رسالههای منتشر شده در عصر قاجار و در فرهنگ مسلط جامعه، زنان به صفاتی مانند ناقصالعقل، ضعیفه، نادان و تن پرور و بیکار و مانند اینها توصیف شدهاند. به عنوان مثال در جامعه ایران « در عصر قاجار رسم بر این بوده است که در خیابانهای تهران، زنان از یک طرف و مردان از طرف دیگر عبور کنند. گاهی فریاد آمرانه نظمیه به گوش میرسید که میگفت: باجی روت رو بگیر یا ضعیفه تند راه برو. حتی سوار شدن زن و مرد در یک درشکه اگرچه زن و شوهر و برادر و خواهر بودند، ممنوع بود.»[2]
دستاوردهای فعالیت زنان که از اواخر دوران قاجاریه شکل تازهای به خود گرفته بود چندان زیاد نبود و توسط برخی عقاید مردان که ریشه در فرهنگ سنتی داشت به نتیجه مطلوب نرسید، اما زنان با تأسیس مدارس و حضور دختران در امر آموزش فعالیت خود را ادامه دادند. در ایران این زمان زنان با توجه به انقلاب مشروطه باز هم حق رأی و انتخاب شدن در مجلس را نداشتند و در زمان پهلوی بود که برای نخستین بار تجددگرایی و سنت گرایی برای حقوق زنان اقدامی آشکار یافت. حساسترین حرکت این ایام در جهت تجددگرایی کشف حجاب در 17 دیماه 1314 توسط رضا شاه بود. در جریان این امر مراجع دینی به مقابله رودررو با رضا شاه اقدام کردند. بسیاری از زنان نیز با این حجاب اجباری مخالفت کردند، زیرا در بستری مناسب اجرا نشده بود.
برای آن که بخشی از تلاش و ابراز وجود زنان بر علیه استبداد و کسب حقوق مطرح گردد به روایت دکتر هینریش اشاره میشود. ایشان استاد دانشگاه برلین و شرق شناس بزرگی بود که سالها معاونت موزهی مصر در برلین را بر عهده داشت. وی به عنوان مستشار و همراه اعضای سفارتی بود که از طرف دولت پروس در سال 1859 به ایران اعزام شدند ولی چون سفیر پروس (بارون مینوتولی) به خاطر بیماری درگذشت وی عهدهدار مقام سفارت شد و مجموع خاطرات و مطالعات خود را پس از بازگشت به آلمان در سال 1861 به شکل کتابی درآورد که آن را نیز به سفیر متوفای پروس تقدیم کرد. ایشان در زمان ناصرالدین شاه و راهپیمایی گسترده زنان و شورش و بلوای آنان به جهت کمبود نان چنین سخن میگوید: «روز اول ماه مارس ناصرالدین شاه که چند روزی برای شکار به جاجرود رفته بود طبق معمول یک ساعت قبل از غروب آفتاب به تهران بازگشت ولی هنگامی که کالسکه شاه و همراه او به نزدیک ارگ رسید شاه با کمال تعجب مشاهده کرد که عدّهی زیادی هیجان زده داد و فریاد میکنند و جلوی دروازه خارجی ارگ جمع شدهاند و راه ورود کالسکه او و همراهانشان را به طرف دروازه مسدود کردهاند. وقتی ناصرالدین شاه کمی نزدیک آمد با حیرت مشاهده کرد که این عدّه حدود پنج الی شش هزار نفری زنان چادری هستند. این زنان به عنوان عزا و ناراحتی گِل به سر خود زده و روبندهای صورتشان را باز کرده بودند و به نظر میرسید چیزی را به شاه میخواهند، بگویند. کالسکه چی شاه وقتی به این جماعت نزدیک شد مهار اسبها را کشید و فراشهایی که در رکاب شاه بودند، دو دل ماندند که جلو بروند. کالسکه چی پیش تاخت و صف زنان را شکافت. در این موقع فریاد زنان بلند شد و با سنگ به فراشهایی که میخواستند آنها را به عقب برانند حمله ور شدند. چند سنگ به سر و روی فراشها خورده و آنها را مجروح کرد و به عقب گریختند تا فکر دیگری کنند. زنان این بار جلوی اسبهای کالسکه شاه را گرفتند و از قحطی و کمبود نان به شاه شکایت کردند و فریاد میزدند ما و بچههایمان گرسنهایم و چند روز است که نان پیدا نکردهایم. شاه که سخت نگران و در عین حال از این وضع عصبانی شده بود به آنها وعده داد که فوراً به شکایتشان رسیدگی کند و به محض رسیدن به قصر خود دستور داد که نان به مردم برسانند. وعدههای شاه زنان را کمی آرام کرد ولی همراهان شاه نتوانستند به آسانی از دست زنان خلاص شوند و از همه بدتر، وزیر جنگ شاهزاده کامران میرزا نایبالسلطنه پسر شاه بود که زنان خشمگین او را از اسب پائین کشاندند و به زمین انداختند. او در قحطی نان شهرت خوبی در میان مردم نداشت و معروف بود که انبارهای بزرگی مملو از گندم دارد و درِ این انبارها را بسته است که قحطی شود و گندم را به قیمت گران بفروشد. از این رو زنان نسبت به او کینهی شدیدی داشتند. بقیّه همراهان شاه که وضع را چنین دیدند در فرصتهای مناسب فرار کردند.
زنان ایرانی به علت آن که مأموران دولتی ملاحظهی آنها را میکنند و فراشها نمیتوانند به خاطر نامحرمی به آنها حمله ور شوند از موقعیت خاصی در ایران برخوردارند و در شورشها و انقلابات نقش مهمی را از این جهت بازی میکنند. در انقلابات معمولاً روحانیون و ملاها در مساجد مردم را تشویق و تهییج به اعتراض علیه دولت میکنند و بعد زنان که مصونیت خاصی در جامعه دارند جلو افتاده و انقلاب را شروع میکنند و راه را برای مردان باز میکنند. این بار هم همین طور شد. پس از این اقدام متهوّرانه زنان، مردان هم در اوایل شب در محلات دور هم جمع شدند و دستههایی از آنها اعتراض کنان و بدون هدف خاصی در کوچه و خیابان راه افتادند. صاحبان نانواییها و کسانی که انبارهای پر از گندم داشتند از این وضع دچار نگرانی زیاد شدند و جمع کثیری از زنان، مردان و روحانیون و حتی لوطیها و باباشملهای محل گرد آمدند و حوالی ظهر به طرف ارگ سلطنتی حرکت کردند. خبر حرکت آنها در دربار به گوش شاه رسید، فراشها با شلاق و چوب سعی داشتند که این اجتماع بزرگ را که زنان هم در جلوی آنها حرکت میکردند متفرق نمایند، ولی جمعیت از زن و مرد با سنگ و کلوخ به مقابله برخاستند و فراشها را مثل روز قبل به عقب راندند. در اثر این حرکت ساعت دو بعد از ظهر بود که یک جلسه مشورتی در دربار و ایوان خانه تشکیل شد که در آن عدهای از وزیران و درباریان شرکت داشتند و خود شاه نیز در آن حضور به هم رسانید. قیافهی شاه خشمگین و دیدنی بود و حکایت از آن داشت که فرمانهایی را صادر خواهد کرد. در این موقع بحرانی محمود خان، کلانتر پیر تهران وارد قصر شد و در آستانه تالاری که شاه در آن بود، ایستاد و چند تعظیم پی در پی کرد. شاه با دیدن او عصبانیتش به اوج رسید و به فراشها و میرغضبهایی که آن جا حضور داشتند فریاد زد که او را با طناب ببندند و جلوی چشمان همه حاضران آن قدر به این طرف و آن طرف کشاندندش تا جان خود را از دست داد. پس از آن دستور داد که جسد کلانتر نگونبخت را به دم اسب بسته و در شهر بگردانند. این تدابیر مؤثر واقع شد و تا ساعت چهار بعد از ظهر در دکانهای نانوایی نان تا یک من 16 شاهی تنزل کرد. اما حاکم شهر تهران و وزیر او میرزا موسی که به عقیدهی مردم عاملین اصلی قحطی نان بودند روانهی زندان شدند تا در فرصت مناسب محاکمه شوند. غیر از اینها رئیس صنف خبازان تهران و 2 نفر از افسران پلیس شهر و شمار بسیاری از واسطهها که در این امر به نحوی مسؤول شناخته شده بودند را دستگیر کردند و بدون محاکمه گوش و بینی و زبانشان را بریدند. عدهای سرباز هم به طرف دکانهای نانوایی و آرد فروشی اعزام شدند تا به فرمان شاه در آن جا آرد را با قیمت مناسب بفروشند و من خود شاهد این حوادث بودم.»[3]
[1] - انجمنهای نیمه سری زنان در نهضت مشروطه، ژانت آفاری، ترجمه دکتر جواد یوسفیان، نشر بانو، 1377، ص 7
[2] - زن در تاریخ ایران معاصر، دکتر منصوره اتحادیه و دکتر شیرین بیانی، انتشارات کویر، 1390، صص 42 و 54
[3] - زن ایرانی در سفرنامهها، تألیف و گردآوری، فرشته پناهی، چاپخانه فراین، چاپ دوم، 1385، ص 32
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 605
«سلسلهای که بعد از انقراض سلسلهی زندیه و به همت آقامحمد خان در ایران زمامدار شد در تاریخ ایران به نام قاجاریه معروف شده است و این بدان سبب است که افراد این سلسله از طایفهی مغول نژاد قاجار بودند. اهمیت این سلسله صرف نظر از وقایع مهم و عمدهای که به دوران سلطنت سلاطین قاجار در ایران روی داد به این سبب است که نزدیکترین سلسلهی سلطنتی ایران نسبت به زمان حاضر است که بعد از انقراض این سلسله که مدت 135 سال (از سال 1209 هجری قمری یعنی آخرین شکست لطفعلی خان زند و اسارت و قتل او تا سال 1344 هجری قمری یعنی خلع سلسلهی قاجاریه به توسط مجلس مؤسسان ایران) طول کشید، سلسلهی پهلوی به همت رضا شاه کبیر سرسلسلهی آن خاندان ایران مدار شد.
ایل قاجار از طوایف ترکی بودند که تاریخ آنان به سال 653 هجری قمری میرسد. در این سال به فرمان هولاکوخان مغول که از منگوقاآن دستور داشت، قرار شد که از هر ده خانوار مغول، دو خانوار آن قوم برای حفظ و حراست سرزمین مغولستان از ترکستان تا نواحی مصر و شام کوچ کنند و یکی از افسران سپاه هولاکو به نام سرتاق نویان مأمور کوچ دادن این ده هزار خانوار شد که مأموریت خود را نیز به خوبی انجام داد و مقام اتابکی ارغون خان فرزند اباقاخان را یافت. در زمان سلطنت غازان خان پسر سرتاق نویان به نام قاجار نویان بعد از مرگ پدر وارث عنوان و املاک تیول او شد و ایل قاجار بازماندگان او هستند. از آن به بعد است که رفته رفته ایل قاجار منشاء وقایع و حوادثی در تاریخ ایران شد و حتی قبل از ظهور سلسلهی صفویه طایفهای از قاجارها با عنوان ترکمانان آق قویونلو مدتها در قسمتهایی از ایران حکومت داشتند. در دوران ظهور شاه اسماعیل اول مؤسس سلسلهی صفویه ایل قاجار از جمله یکی از هفت ایلی بودند که به سپاه او پیوستند و هستهی مرکزی سپاه معروف قزلباش را تشکیل دادند و چون جنگجویی و عدم آرامش از صفات اصلی قاجارها بود در زمان شاه عباس کبیر به فرمان آن شاهنشاه، قاجارها سه دسته شدند و به این ترتیب آنها را به بهانهی حفظ سرحدات ایران مأمور نواحی مرزی نمود. دستهی اول به گرجستان و داغستان برای جلوگیری از شورش لزگیها. دستهی دوم به مرو برای جلوگیری از شورش ازبکان. دستهی سوم به استرآباد برای جلوگیری از شورش ترکمانان.
قاجارهای گرجستان و مرو با آن که جزء سپاهیان نادرشاه بودند، اهمیتی نیافتند ولی قاجارهای مأمور در استرآباد از همان موقع ظهور نادر داعیهی سلطنت و سروری داشتند. این عده دو دسته بودند: گروهی از آنان که در درّهی رود گرگان در بالای آن رودخانه در قلعهی مبارک آباد جای گرفتند، یوخاری باش و آنها که در قسمت پائین رودخانه اقامت کردند اشاقه باش نام گرفتند. کمکم بین این دو دسته بر سر تصرف چراگاهها اختلاف ایجاد شد و پادشاهان بعد از صفویه نیز اغلب از این اختلاف به نفع خود بهرهبرداری میکردند و حد اعلای این بهرهبرداری آن بود که مانع اتحاد طوایف قاجار و جلوگیری از نهضت آنان میشدند. اولین کسی که از طایفه قاجارهای یوخاری باش نامش مشهور شد شاه قلی خان نام داشت که در اواخر سلطنت شاه سلیمان اول در استرآباد درگذشت و پسرش فتحعلی خان در زمان فتنهی افغانها به عزم یاری شاه سلطان حسین صفوی با مردان خود به اصفهان رفت. چون اوضاع پایتخت را آشفته دید باز به استرآباد بازگشت و در زمان قیام شاه تهماسب دوم به کمک او رفت و سپهسالار او شد ولی در مبارزهی سیاسی با نادرقلی افشار مغلوب او شد و به سال 1126 هجری قمری مقتول گردید. فتحعلی خان دو پسر داشت یکی محمد حسین خان که در جوانی وفات یافت و دیگری محمد حسن خان. نادرقلی افشار که بعد از نابودی فتحعلی خان به قدرت کامل رسیده بود به دشمنی با طایفه اشاقه باش حکومت گرگان را به شخصی از طایفه یوخاری باش به نام محمد حسین خان داد و آن طایفه را علیه این طایفه برانگیخت. این محمد حسین خان همان است که در زمان لشکرکشی نادر به هندوستان به دستور رضا قلی میرزا نایبالسلطنهی نادر در ایران مأمور قتل شاه تهماسب دوم و پسرش سلیمان میرزا شد و آن کار را انجام داد.
وقتی نادر به سلطنت رسید محمد حسین یوخاری باش را به سرکوبی و دستگیری محمد حسن خان اشاقه باش مأمور کرد زیرا محمد حسن خان موفق به تسخیر استرآباد از ترکمانان شده بود ولی چون همان مواقع نادر خود به جنگ با عثمانیان رفت، خان یوخاری باش موفق به انجام مأموریت خود نشد، زیرا محمد حسن خان به گرگان گریخت و جان به در برد. محمد حسن خان قاجار پسر فتحعلی خان از مردان برجستهی قاجار اشاقه باش محسوب میشود، همتی بلند داشت و میخواست قاجارها را به اوج قدرت برساند. او سرانجام مغلوب و مقتول شد و دو تن از پسران 9 گانهی او یعنی آقامحمد خان و حسینقلی خان اسیر شدند و سرسلسلهی قاجاریه مدت 17 سال در شیراز به سر برد تا کریمخان وفات یافت و او به وسیله عمهی خود (که زن کریمخان بود.) از ماجرا مطّلع شده بود از فرصت استفاده کرد و به تهران گریخت و سپس به گرگان رفت. مدتی از اوایل قیام آقامحمد خان قاجار صرف فرو نشاندن شورشهای برادران و پسر عموهای خود و نیز صرف ایجاد اتحاد بین دو قبیلهی یوخاری باش و اشاقه باش شد و چون دارای نفوذ کلام بود و سیاست مدارا با مخالفان را قبل از نیل به قدرت میدانست، در این کار توفیق یافت. در زمانی که جانشینان کریمخان زند به جان یکدیگر افتاده بودند وی به تدریج گرگان و مازندران و گیلان را گرفت و همزمان با سلطنت علیمراد خان زند دامنهی اقتدار و متصرفات وی تا به آن جا رسیده بود که قصد تسخیر اصفهان را کرد. سرانجام لطفعلی خان زند را نیز در سال 1209 هجری قمری از میان برد و خود یکه تاز میدان سیاست ایران شد. به این ترتیب بود که قاجارها که تقریباً از اواسط سلطنت سلسلهی صفوی در پی به دست آوردن قدرت و ایجاد سلطنت در ایران بودند بعد از حوادث خونین و متعددی که هم خود تلفات زیاد دادند و هم سبب نابودی عدهی زیادی از اقوام و طوایف مختلف شدند موفق به تشکیل یک سلسلهی سلطنتی مستقل در ایران شدند. در طول مدت 125 سالی که قاجارها بر ایران سلطنت داشتند هفت نفر از آنان به این ترتیب به سلطنت رسیدند: 1- آقا محمد خان، (5/2 سال). 2- فتحعلی شاه، (38 سال). 3- محمد شاه، (14 سال). 4- ناصرالدین شاه، (5/49 سال). 5- مظفرالدین شاه، (11 سال). 6- محمد علی شاه، (3 سال). 7- احمد شاه، (17 سال).»[1]
[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیبالله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، صص 754 تا 756
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 600
در اینجا صحبت از نقش زنان در دوره زندیه نیست و تنها از دیدگاه کریم خان مطرح میشود که وی چگونه به زن نگریسته و یا به عنوان ابزاری برای رسیدن به سیاستهایش از آنان استفاده کردهاند. از روایات چنین برمیآید که او تا اواخر عمر از همنشینی با زنان متعدد بیبهره نبودهاند و مهمترین دلیل آن وجود فرزندانش میباشد که از مادران متعدّد به دنیا آمده و ابوالفتحخان و محمّدعلیخان نیز همین راه را پیمودهاند. اوّلین مطلبی که از شهوترانی کریم خان به ثبت رسیده مربوط به رفتار وی در اصفهان میباشد که سرانجام تحت تأثیر سخن علما از کردار خود عذرخواهی مینماید. این دیدگاه و سلیقه وی گویا در وجودش نهادینه بوده است، زیرا بعد از استقرار در شیراز نیز نه بدین شکل، بلکه برای سرگرمی رقبا و حتّی عوام نیز معمول داشتهاند. مؤلّف رستمالتّواریخ در باره این خصلت وی در اصفهان مینویسد: «بر دانشمندان معلوم باد که چون والاجاء وکیلالدّوله زند یعنی کریم خان شیرگیر، همّت بلند بنای شرب خمر داشت، چند نفر از اعیان اصفاهان که در خدمتش تقرّب و گستاخی یافته بودند و شیطنت و نادرستی و ناپاکی در طبیعت ایشان مستتر بود و ذات ایشان متضمّن خیانت و جنایت بود به وی عرض نمودند که اگر میخواهی جهانگیر بشوی باید ازاله بکارت چهل دختر باکره نمایی و خون ازاله بکارتشان را بر کرباس نازک هندی مالیده، همیشه با خود نگاه داری که مجرّبست و در این باب از آن جهانسالارِ باده پرستِ سرمست رخصت یافتند و فاحشهای که به بیبی چکمه زرد شهرت یافته به خانههای شریف و وضیع و غنی میفرستادند و از بسیار کسها رشوه میگرفتند و از بعضی دیگر دختر جمیله دلآرا میگرفتند و او را به حمام برده و به حلی و حلل آراسته و به فنون مشّاطگی پیراسته به قانون شرع انور در حباله آن سرور در میآوردند و او را به حریم پادشاهی میبردند و عروسوار او را به آن شاه دامادِ رندِ سرمست عیار میسپردند و وی در حالت سرمستی آن زیبا صنم را در آغوش خود به شیرین زبانی و مهربانی کشیده و از جام وصل دلگشای جانبخش شرابِ کام چشیده و وی را خلعت داده و صداقش را عطا مینمود و مرخص میفرمود و آن ناپاکها که بانی این کار ناپسند بودند آن جمیله را به خانه خود میبردند و کامی از او حاصل کرده بعد او را به خانه پدر و مادرش میفرستادند. چون این کار به حدّ کثرت رسید علما به دیدنش رفته او را از این حرکت ناپسند و از این فعل زشت منع نمودند. از این عمل بد دست برداشت و از ایشان کمال خجلت و انفعال یافته و عذر خواست. آن والاجاء عاقلی بود، معقول فهم و منقولِ غیر معقول را انکار مینمود و قبول نمیکرد و همه امورش مقرون به حکمت بود و به افسانه هرگز گوش نمیداد از آن جمله حدیث خروج دجّال را باور نمیکرد به آن قسمی که در کتابها نوشتهاند.»[1]
کریمخان بعد از سکونت در پایتخت برای آن که از جانیان و گردنکشی افراد ماجراجو خیالش راحت شود آنان را در شیراز گرد آورد و برای سرگرمی آنها اماکن میخانه و عشرتکده مهیّا ساخت تا شاید انحراف فکری به وجود آورده و آنان را از طغیان باز دارد. مؤلّف مذکور به نقل از پدرش که شاهد آن موقع بودهاند تعداد هفتادوپنج نفر از زنان مشهور آن اماکن را نام میبرد.[2] در رأس آنان زنی بود به نام ملافاطمه که در توصیف او مینویسد: «زنی بود میانه بالا و سیاه چرده، نزدیک به گندم گونی و لیمو پستان و باریک بینی و باریک میان و بزرگ کفل و چشم جادو و هلال ابرو و مشکین مو و عنبر بو و با ملاحت و آنیت و شیرین گفتگو بوده و در نغمهپردازی و خوشآوازی رشک بلبلان گلستانی و در جلوهگری و رقّاصی غیرت طاووسان لنبانی و کبک روش و خوشخو و دلجو و نیکومنش بوده و هرگز به کسی تکبّر نمیکرده و دل شاه و گدا را بیتفاوت به دست میآورده و هر کسی را از خود راضی مینمود. به قدر بیست هزار بیت از منتخبات اشعار شعرای قدیم و جدید در بر داشت که در هر مجلسی آنها را به مناسبت و به موافقت آواز دف و نقّاره و ناله نی و نغمه چنگ و بربط و صدای عود و رود و سرود و رباب میخواند و هزاردستان از شنیدن آواز خوش جانبخش از شاخه گلبن بیهوش میافتاد و طاووس مست در حالت جلوهگری از تماشای رقص آن سرو قامت متحیّر و مات میایستاد.»[3]
همین مؤلّف در مورد محافل بزم وکیلالدّوله مینویسد: «بر ارباب دانش و بینش پوشیده مباد که والاجاه کریم خان وکیلالدّوله جم اقتدار، داراب رفتار، دارا کردار، بهرام اطوار از روی مصلحت ملکی به جهت میگساران و بادهکشان و دردنوشان میخانه و خراباتی با لطف و صفا و پر نشو و نما فرمود بنا نمودند و آن محله را که جایگاه فواحش و شاهدان دلکش طنّاز پر عشوه و ناز قرار دادند و آن را خیل میخواندند. به قدر پنج شش هزار نفر زنان ماهروی گلرخسار، مشکین موی دلربای خوش اطوار، همه خوش آواز و بازیگر و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص همه با ادب و کمال و معرفت و نکته پرداز، همه اشاره فهم و مونس جان و دل، اهل راز و نیاز در آن خیل خوش و دارا لذّتِ دلکش جا دادند. شاهوشان گردنکش و بهادران و وزیران با فضل و کمال و ادب و سرهنگان سلطنت طلب و امیران و گردان با حسب و نسب، بلکه همه ساکنین و متوطنین دارالعلم شیراز را شب و روز مقیّد به قید بادهکشی و شاهد بازی و مشغول به شغل مجلسآرائی و محفلپردازی نمود و چنان سرگرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که اهل و عیال و یار و دیار را فراموش و با لعبتِ غرور دمساز و با شاهد غفلت همآغوش گردیدند و آن وکیل جلیل کاردان جم جاه ایران و قاطبه خلایق، سیما صلحا و اتقیا و مصلحین آن زمان از فتنه و شرّ اهل فساد و از ضرر و گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند.»[4]
همان گونه که اشاره شد این منش کریم خان شامل مردمان دیگر و سپاهیانش توسط گروهی از فیوج (طوایف کولی) نیز میگردیده است و معتقد بود که همان گونه خانهی بیمستراح نمیتواند وجود داشته باشد جامعه نیز از این امر مستثنی نخواهد بود و بر همین اساس دستور تأسیس عشرتکده را در خارج از شهر میدهد. دکتر عبدالحسین نوایی در باره این اقدام کریم خان می نویسد: «در حدود دویست سال پیش این ترتیب صحیح در ایران به دستور کریم خان مرسوم گردید و شجاعت سیاسی و هوش او بود که توانست چنین اساسی را بنیان نهد. او معتقد بود که شهر بیخرابات همچون خانه بیمستراح است و همچنان که برای جلوگیری از پلیدی و آلودگی اتاقهای خانه جای نشست و برخاست و پذیرایی و غذاخوری است مستراحی لازم است برای دفع پلیدی و رفع آلودگی شهریان نیز خراباتی لازم است و بدین جهت در شهر شیراز در محلی دور از خانههای مردم شهر خراباتی قرار داد که مردم آن را خیلخانه مینامیدند و جمعی از فواحش را در آن جای داد. بیان کتاب رستمالتواریخ که خالی از لطافت ادبی نیست در این مورد چنین است. به قدر پنج شش هزار از زنان ماهروی گلرخسار مشکین موی دلربای خوش اطوار همه خوشآواز و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص در آن خرابات خوش و خیل دلکش جای دادند و میخانههای طرب بخشِ جانفزای دلگشا در آن ولایت با لطف و صفا ساختند و شاهوشان گردنکش و بهادران با کشمکش و سرهنگان سلطنت طلب و گردان با حسب و نسب را شب و روز مقیّد بادهکشی و شاهد و مشغول به شغل مجلسآرایی و محفل پردازی نمود و چنان گرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که یار و دیار خود را فراموش و با شاهد غفلت همآغوش گشتند و آن وکیل دولتمند کاردان و قاطبه خلایق سیما، صلحا و مصلحین آن زمان از شرّ اهل فساد و از گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند. اگر در نوشته این مؤلّف دقّت کنیم مشاهده میکنیم که وکیل مقصود دیگری نیز از این طرح داشته و با این طریق میخواسته سر کسانی را که ادعاهایی داشتند به باده سرگرم کند و لذّت نای و نوش را چنان بر آنان عرضه دارد که از جوش و خروش جز در محفل بزم و در نزد شاهدان و لولیان دور مانند.»[5]
قضاوت در مورد این اقدامات کریم خان به خوانندگان محوّل میگردد و ضمناً توصیف این مطالب موجب آن نگردد که وکیل مردی بیتعصّب بوده و احترامی برای نوامیس مردم قائل نبوده است. در بعضی روایات که به وی نسبت دادهاند بدین نکته اشاره شده که اشخاص خطاکار را تنبیه و مجازات میکردهاند. دکتر نوایی در همین رابطه با توصیفی مفصّل مینویسد: «کریمخان در همان ذهن ساده خود حساب احتیاج طبیعی را از حساب نظم اجتماعی جدا کرده بود. او میدانست که هر مرد و زن سالم احتیاجات طبیعی و غریزی دارند که از برآوردن آن ناگزیرند و از طرف دیگر میدانست که هرگز اجتماع بیبندوبار و بیعفّت پایدار نمیماند و جامعهای که در آن ناموس زنان و اصالت افراد خانواده محفوظ نماند به زودی به انحطاط و انقراض خواهد کشید. به همین جهت وی نسبت به ناموس مردم بسیار غیور و متعصّب و سخت بود و حتّی از گناه افراد نزدیک خاندان خود نیز در نمیگذشت. نقل این داستان از رستمالتّواریخ بسیار عبرتانگیز است. قاپوچیباشی (رئیس دربانان شاهی) کریم خان مردی بود بسیار قوی هیکل و تنومند و بلندبالا. این مرد زنی داشت بسیار زیبا و خوش اندام ولی عاشق پیشه و شیطان اندیشه. این زن گرفتار عشق طاهرخان پسر خواهر کریم خان شده بود. طاهرخان هم نوجوانی بود بسیار زیبا و دلیر و ضمناً میگساری علیالدّوام سرمست و معشوقه بازی از خدا غافل و صنم پرست. بالاخره آن زن توانست طاهرخان را فریب داده و به خانه خود کشاند. روزی قاپوچی باشی بیموقع به خانه آمد و آن دو را با یک دیگر تنها و سخت مهربان دید. شوهر بدبخت خواست با چماقی که در دست داشت بر فرق طاهرخان بکوبد امّا طاهرخان او را امان نداده با همان وضع ناهنجار خود از جای برجسته دست قاپوچی را گرفت و او را برزمین زد و با شالِ کمر دست او را بست و در مقابل چشم وی باز دست در گردن آن زن درآورد و سرانجام وقتی هم که برخاست تا خانه را ترک گوید دست در جیب قاپوچی کرد و پولهای او را به جیب خود ریخت و از خانه بیرون آمده به حمام رفت. شوهر بدبخت هر طور بود دست و پای خود را باز کرده به کریم خان شکایت برد. خان زند که اوصاف آن زن را شنیده بود قاپوچی را نصیحت کرد که زن تو از خدا بیگانه و با همه کس آشناست، به طوری که دست رد بر سینه سیاه و سفید نمینهد. او شایسته تو نیست. وی را طلاق بده و زنی با عفّت و نجابت بگیر. من کلیّه مخارج عروسی تو را به عهده میگیرم. ناگهان قاپوچی غیرتمند! فریاد برآورد که همهی اهل ولایت زن مرا میخواهند من چه طور او را نخواهم و دست از او بردارم. وکیل از این سخن زشت قاپوچی و آن کار ناشایست طاهرخان سخت برآشفت و دستور داد که طاهرخان را آوردند و بر زمین به پشت خوابانیدند و حکم نمود که یساولان به ضرب چوب و چماق استخوانهای او را شکسته و کریم خان نیز از شدّت خشم از جای برخاست و کفش ساغری خود را به دست گرفت و با نعل آهنین کفش آن قدر بر کاسه سر خواهرزاده خود زد که جوان دلیر مثل نعش بر زمین افتاد. امرا و وزرایی که در جلسه حضور داشتند فریاد برآوردند که بیچاره مرد. او را ببرید دفن کنید و به این تمهید او را از مرگ حتمی نجات دادند و بیاطّلاع وکیل جرّاحان و شکستهبندان به معالجه او پرداختند و یک سال طول کشید تا آن زخمها و شکستگیها بهبود یافت.
کریمخان نه تنها کار زشت، بلکه حتی نظر و اندیشه زشت افراد را نسبت به ناموس دیگران نمیبخشید! هنگام جشن عروسی پسر وی ابوالفتحخان با خواهر هدایتاللهخان پسر حاجی جمال فومنی، کریم خان بر در حرمخانه نشسته بود و زنان اکابر و بزرگان شیراز به اندرون میرفتند. نگهبانان کشیک صد نفر از سیاهان نوبه بودند. همه با دشنههای زرّینقبضه و تیغهای هندی که در آن هنگام همه در حضور کریم خان ایستاده بودند، یوزباشی (فرمانده صد نفری) غلامان سیاه هنگامی که زنان از پشت سر غلامان عبور میکردند در یکی از زنان متمایل شده به نظر خریداری بدو نگریست. کریم خان متوّجه شد و به بهانه دیدن تجهیزات و اسلحه غلامان برخاست و شمشیر همه را دید و باز پس داد تا به یوزباشی رسید و همین که شمشیر وی به دست کریم خان رسید چنان بر کمرش زد که دوپاره شد. آنگاه به حاضران گفت زنان رعایا و اکابر و اصاغر که به حرم من درآیند در حکم عیال منند. این غلام در یکی به چشم تمایل نگریست. سزای او را دادم تا دیگر کسی به چشم بد ننگرد و همه حدّ خود را بدانند. امّا این مرد بدین غیرتمندی و ناموس پرستی در خارج از حدود نظم جامعه و در خلوت خاص خویش در معاشرت زنان بیاختیار بود و همه شب بساط بادهگساری داشت و به قول رضاقلیخان هدایت لولیان به مجلس او رقصیدندی و شب خسبیدندی. او نه تنها خود بدینگونه کام از جهان برمیگرفت و از زندگی آن طور که خود تشخیص داده بود لذّت میبرد، بلکه سعی داشت دیگران نیز بدینگونه کام از حیات برگیرند! و پس از آن همه رنجهای دوران هرج و مرج و ظلمها و ستمهای نادری مردم بار دیگر از عمر نصیبی یابند و لذّتی ببرند. به همین جهت شبها بر بام قصر خویش برمیآمد و گوش به صدای شهر فرا میداد اگر در شهر صدای ساز و آواز و اسباب عیش و طرب میشنید خوشحال میشد که رعایا آسوده خاطر به شادی پرداختهاند و ملالی از ما ندارند. اما اگر شبی آواز چنگ و ناله نمیشنید پریشان و افسرده میگردید و میگفت پیداست که امروز وزیر و کلانتر بر رعایای ما حوالتی کردهاند و چیزی صادر نمودهاند که امشب ملالتی دارند و فردا تحقیق میکرد و رفع ظلم مینمود. همین رضاقلیخان در باره وی این داستان را آورده، شبی در مجلس شراب خویش یکی از لولیان را که روی و مویی بایسته و خلق و خویی شایسته بود برخلاف شبهای دیگر افسرده و در آواز و رقص سرد و دلمرده دید. علّت را استفسار کرد. لولی گفت: مردی سبزی فروش بازاری مدّت یک سال است که گرفتار عشق من شده است و در این مدّت دینار دینار از خرج خود کنار گذاشته و دو سه تومانی فراهم کرده و امشب بساطی آراسته و مرا به خانه خود خواسته بود که گماشتگان شاهی رضا ندادند و مرا بدین جا آوردند. دلم برای آن عاشق سبزی فروش دلداده و حالِ نا امیدی و انتظار وی میسوزد و نمیدانم که چه کرد و چه میکند. کریم خان متأثّر شد و دستور داد تا از شراب و کباب و اساس بزم و مقداری وجه نقد با همان لولی برای او بردند. چون غلامان شاهی بدین وضع به خانه او رسیدند وی از دیدن آن همه شمع و چراغ و مردان خنجر بر کمر تصوّر کرد که شحنه به گرفتن او آمده، روی به فرار نهاد و به زحمت و با هزار سوگند توانستند مراتب عنایت خان زند را به او اعلام نمایند و شاهد شمع و شراب و سایر لوازم و اسباب را در خانه وی نهند و او را با معشوقه تنها گذارند.
کریمخان حتّی برای سپاهیانش نیز آمیزش را لازم میشمرد تا مبادا در هنگام جنگ در شهرها و دهات رسوایی به بار آورند و بیعفّتی کنند و به همین جهت هرجا میرفت و به قول رستمالتّواریخ افواج فیوج و فواحش بسیار به جهت لشکریان خود میبرد و لولیان شهر آشوب به اردوی خود داشت. کریم خان چنان که گفتیم تا آخرین لحظات زندگی پایبند مهر زیبارویان بود و با این که یک سال آخر عمر علیل و رنجور بود به طوری که چند بار خبر مرگ او منتشر و موجب بروز بینظمیهایی در فارس و عراق گردید. باز در همان حال دلش در گرو عشق ماهروی زیبا پیکری بود و از عشق آن زن مغرور آتشها برجان و دل داشت.»[6]
[1] - ص 322 – رستمالتواریخ – محمدهاشم آصف – به اهتمام محمد مشیری - 1352
[2] - برای آن که با برخی از اسامی آن زمان آشنا شویم به تعدادی از اسامی آن ها اشاره میگردد:گلنار، کشور، مرصع، ماه پیکر، ماه پاره، آب حیات، طاووس، سرو ناز، شیرین، شکر، ملا فاطمه، شاخ نبات، گلچهره، مایل، طوطی، منیژه، منظر، بلورین، نگارین، نازدار، سنبل، یاسمن، مشک بیز، عنبربو، پریزاد، مستانه، نیلوفر، لاله، زبرجد، نسرین، ریحان، گلستان، شکوفه، جان شیرین، صندل، مرمر، سوسن
[3] - رستمالتواریخ، محمدهاشم آصف، به اهتمام محمّد مشیری، 1352، ص 342
[4] - رستمالتواریخ، محمد هاشم آصف، به اهتمام محمد مشیری، 1352، ص340
[5] - صص 187 و 188 – کریم خان زند – دکتر عبدالحسین نوایی - 1348
[6] - کریم خان زند، دکتر عبدالحسین نوایی، 1348، ص244 تا 250
7- نقش زنان در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 581
«سرگرمیهای خصوصی وکیل عبارت از عیش و نوشها و عشقورزیهایی که به طور سنتی در آنها با همه سلاطین شرق، وجه اشتراکی داشت. بعضی اوقات سراسر شب را به افراط در عیّاشی میپرداخت و پس از آن به هنگام بامداد و پیش از پرداختن به امور ایالتی به خواب فرو میرفت. وی در صرف مشروبات الکلی و امور جنسی ولعی شدید داشت و تا یک سال قبل از مرگش هنگامی که در سنین بین 70 تا 80 سالگی قرار داشت در حدود یکصد و بیست زن در حرمسرایش نگاهداری میکرد. مطالعه و تحقیق بیشتری در باره این بعد از زندگی او نشان میدهد که تفریحاتش کیفیت منصفانه و آبرومندانهای داشته است. یک روز جوان گردن کلفت بیست سالهای در ارومیه به کاخ سلطنتی شیراز وارد شد و ادّعا کرد که فرزند نامشروع وکیل است. برای اثبات این مدعی حلقه نگینی را که وکیل به هنگام رابطه با مادرش به او داده بود نشان داد. کریم خان از این قضیه آگاه شد و جوان را به عنوان فرزندش پذیرفت. در موردی نیز خواهرزادهاش طاهر خان زند را به خاطر روابط نامشروع با زن بسیار زیبای قاپوچیباشی قصر به شدّت مضروب کرد به طوری که معروف است در اوان سلطنت برای استفاده از تفریحات شش دختر مردم را به زور میگرفت. بنا به روایت رستمالتّواریخ پس از یکی از اردوکشیهای پردرد سر آذرباجان هر شب به بادهگساری میپرداخت و دلّالان محبت نیز دختران شایسته و مناسب را میربودند و وارد بسترش میکردند. بامداد فردا دختر را با خلعتی بیرون میکرد. سرانجام هیأت نمایندگی علمای اصفهان او را از این کار نهی کردند و پشیمان شد و توبه کرد و این عمل را ترک گفت. شاید در همین ایّام باشد که نویسنده کتاب فوائدالصفویه میگفت: کریم خان هزار دختر باکره نوجوان و اصیل را ربود و ازاله بکارت کرد. از جمله این افراد از دختران یهودی که وارد حرمسرایش بودند نام میبرد.
گزارش دیگری نیز از سوی سیّاح روسی معروف به گملین که در سال 1776م در گیلان و مازندران بوده است تهیّه شده است که با روح خیر اندیشی و نیک مردی وکیل مغایرت دارد. طبق شایعات محلّی که اغراض قاجاریان نیز چاشنی آن بوده است و احتمالاً هدایتالله خانِ رشتیِ نیمه مستقل نیز در پرورش آن سهمی داشته است، چهرهی وکیل را به گونهی مردی شرابخوار و شهوتران و دیکتاتور و حریص ترسیم کرده است که چندان مراقب بهبود شراط زندگی تبعهی خویش نیست و از ترس یاغیان در دورن حصار کاخش پنهان شده است. گزارش کنسولگری روسیه حاکی از وجود آشوبها و ناراحتیهایی از سال 1768م در استانهای گیلان و مازندران میباشد و این گزارش شورش و آشوبهای مذکور را به علت افزایش مالیاتها و اغماض از بیدادگریهای مقامات اداری تحت سلطه او میداند و میگوید که عملاً از رسیدگی به امور ایالت سر باز میزند. البتّه این گزارش میتواند مربوط به اغتشاشات ایّام طغیان حسینقلیخان و لشکرکشیهای سرکوبگونه زکیخان و علیمردانخان زند باشد. همه منابع به وجود شورشی در خود شیراز اشاره میکنند و شاهدی عینی چنین مینویسد: حضور کریم خان فرمانروا در شیراز که بدون سپاه و نظارت بر امور کشور فقط سعی بر اجحافهای مالیاتی سنگین دارد، باعث شده است که از سوی خرد و کلان شکایت و انتقاد از او به صورتی یکسان بالا گیرد و راه هرج و مرج و شورش باز شود. این اتّهام که زیردستان وکیل با انضباط بار نیامده بودند و حتّی در مواردی از اجحافهای آنان نیز به طور نسبی اغماض میکرد از سوی عبدالرّزاق بیگ نیز تأیید شده است. این گفته که بیشتر اطّلاعات ما در باره سیاست ادرای او مغایرت دارد حتی از سوی منبع مشکوکی چون رستمالتّواریخ نیز به صورت گستردهای مورد تأیید قرار گرفته است. زمینه و مفهوم نوشته دنبلی نشان میدهد که وی در این ادّعا ایالات دور افتاده را در نظر گرفته است و میخواهد اشاره کند که شهرت دادگری در نظام حکومتی وکیل بیش از آن چه عملاً بوده است، تعمیم داده شده است.
نوای اختلاف نظری دیگر نیز در شیراز برخاست. کلانتر ادعاد میکند که اخلاق کریم خان در یک سال قبل از مرگش تغییر کرده بود و مرتکب اعمالی شد که از او بعید به نظر میرسید و کاملاً بیسابقه بود، از جمله این کارها محاصره بصره و اشغال بصره بود. آدمها و پول زیادی هدر رفت. هنگامی که متصدّی انبار غلّه متّهم به سوء استفاده در کارش شده بود، وکیل کسر انبار را از صاحبان اراضی کشاورزی گرفت.[1] بدون شک در شروع جنگ بصره سهم عظیمی بر دوش اعضاء رهبری مملکت که کلانتر نیز به اعتراف خودش یکی از آنها بوده است، میباشد. لذا دشوار است که آدمی باور کند شکایت او نمایانگر نظرات اکثریت توده مردم باشد. معهذا گاهی شواهدی در باره کورکردنهای بیدادگرانه و خونریزیهایی مقارن با بیماری وکیل در سال 1760 دیده میشود. در این مورد نبایستی مسأله بیماری جسمی احتمالی کریم خان را با توّجه به بعضی از موارد سوء رفتار عادیش و مصرف الکل و تریاکی که برای تسکین این بیماری به کار میبرد و طبعاً قوّه قضاوتش را کند میکرد و بر تند مزاجیش میافزود، نادیده انگاشت. در اینجا مقدماتی بسیار نزدیک شبیه مسأله بیماری نادرشاه مشاهده میکنیم. یبوست مزاج و بیماریهای کبدی احتمالاً عدم توانایی در قوای مغزیش به وجود آورده بود که موجب قساوت و سخت دلی ایّام آخر زنگیاش گردیده است. اگر قرار است برای این عدم تعادلش پایه دیگری جستجو شود باید اذعان کنیم که کریم خان مردی فوقالعاده نیکبخت بوده است که قبل از رسیدن به مرحله جنونِ سلف صاحبنامش دنیا را بدرود گفته است. ولی آن چه محقّق گردیده است این است که این انحراف روانی چه به اوایل و خواه به اواخر عمرش مربوط باشد به هر حال موجب تباهی اعمال تحسینانگیز گذشتهاش گردیده است. حتّی کلانتر که قلم مسمومش درباره بسیاری از معاصرانش به بدی یاد کرده است، بر سر آن نبوده است که نیش قلم را متوّجه او سازد و ناگزیر شده است که اعتراف کند اگر تقوا و نیکیهایش هزار باشد، گناهش فقط یکی است.»[2]
[1] - خشونت کریم خان مربوط به مبارزات اوّلیه عمر نیز بوده است. لاله جعفری در صفحه 46 کتاب خود از ساختن کلّه مناری توسط کریم خان مینویسد: «.. دیگر همه مردم شهرها، ایلات لرستان و خوزستان نسبت به کریم خان اظهار اطاعت کردند به جز یکی طایفه، طایفه «لیراوی» که در قله کوهها زندگی میکردند. کریم خان ده هزار سوار به جنگ آنان فرستاد. آنان سنگهای کوهها را بر سر زندیان سرازیر کردند. عدّه زیادی کشته شدند. سرانجام کریم خان دستور داد تا سرجنبانان لیراوی را کشتند. او با خشونت تمام دستور داد که از سرهای آن ها کلّه منار بسازند و بقیه را همراه خود در اطراف شیراز مکان داد.»
[2] - کریم خان زند، جان.ر. پری، ترجمه علی محمد ساکی، 1367، صص 403 تا 405
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 569
کریمخان فرزند ایناق و مادرش بایآغا (مریم بیگم – بیگم آغا) میباشد.[1] ایناق و بوداق دو برادر بودند که در طایفه زند بر سایر اقوام رتبه و برتری داشتند. ایناق دارای دو پسر به نامهای محمّد کریم و محمّد صادق بود. هنگامی که ایناق فوت کرد برادرش بوداق با بیوهی او یعنی مادر کریم خان ازدواج کرد که حاصل آن ازدواج یک دختر و دو پسر به نامهای اسکندر و زکی میباشد و از این لحاظ کریم خان با زکیخان نابرادری هستند. کریم خان نیز سه خواهر داشت که دو تن از آنها به همسری پسر عموهایش محمّد خان بیکلّه[2]و شیخعلیخان زند درآمدند. از دوران کودکی و جوانی کریم خان هیچ اطّلاع دقیقی در دست نیست و به کریم توشمال معروف بوده است.[3] این مرحله از زندگی وی مربوط به ایّام تبعید اجباری آنها و طایفهاش در درّهگز خراسان میباشد که تعداد آنها را بین سی تا چهل خانواده ثبت کردهاند. در این مدّت علاوه بر آن که تمام حرکات و رفتارشان دور از چشمان تیزبین نادر نبوده در جنگها و به خصوص هنگام لشکرکشی به هند نیز از این طایفه استفاده کرده است. طایفه زند همه دلیر و شمشیرزن بودند ولی از بین دو پسر ایناق به توانایی نظامی محمّد کریمخان همه اذعان داشتهاند. پس از آن که در سال 1160 ه.ق که نادر به قتل رسید و علیقلیخان یا عادل شاه حکومت را در دست گرفت بزرگان طایفه زند به سرپرستی این دو برادر از موقعیت و هرج و مرج ایجاد شده استفاده کردند و تصمیم گرفتند که به موطن اصلی خود باز گردند. سرانجام آن دو برادر بدون توجّه به لشکر و سپاه عادل شاه افراد طایفه خود را حرکت دادند و عادل شاه نیز لشکری به تعقیب آنان فرستاد ولی نتوانست بر آنها غلبه یابد. زمانی که طایفه زند موفّق شدند بر اثر لیاقت و شایستگی آن دو برادر به موطن اصلی خود یعنی پری و کمازان برسند همگی محمّد کریمخان را به فرماندهی خود انتخاب کردند. کمکم آوازه و شهرت وی از روستای پری فراتر رفت و بعضی از ایلات دیگر هم به حضور وی رسیده و همراه وی گردیدند. در همین ایّام ابراهیم میرزا (ابراهیم شاه) که با برادر خود عادل شاه دچار اختلاف شده بودند تصمیم گرفت که از کریم خان استفاده کند و نامهای بدین شکل برای کریم خان نوشت: «بعضی ایلات عراق و برخی از اهل جور و نفاق دست ترکتازی گشاده، پای به طریق عدوان و طغیان نهاده و به انواع تطاول و تطرّق (راهزنی) اقدام دارند. تنبیه و تأدیب آنها و ترقیه حال رعایا و برایا و امنیت طرق آن ولا محوّل بر رأی آن جنابست و در طی شرح مزبور خلعتی گرانمایه و اقسام جواهر و پیرایه ارسال داشت و به نحو مسطور امور مزبور را مفوّض داشت.»[4]
محمّدکریم بعد از کسب این موقعیت با کمک برادرش صادق و برادر مادریش اسکندر و عموزادههایش محمّد و شیخعلیخان اساس تواناییهای طایفه زند را پایهریزی کردند. از این زمان رقابت و مبارزات کریم خان بیشتر معطوف با علی مرادخان و ابوالفتحخان بختیاری در اصفهان و مهرعلیخان (محمدعلیخان) تکلّو در همدان و حسنعلیخان حاکم سنندج میباشد. در طی نبردهایی که با خوانین این محدوده انجام میدهد گاه دچار پیروزی و یا شکستهایی میگردد و به روایتی بعد از کسب پیروزی بر حاکم همدان است که لقب خانی مفتخر میشود. در مورد اعطای این لقب دکتر شعبانی مینویسد: «فسایی معتقد است که کریم و برادرش صادق در رکاب ابراهیم شاه خدمت کردند و به پاس مجاهدات صمیمانه خود به رتبه خانی اختصاص یافتند. گلستانه اعطای این لقب را به مبارزه کریم خان با سپاه پنج هزار نفری حاکم همدان مهرعلیخان تکلّو و شکست او از سوی افراد قبیله کریم میداند.»[5] بعد از آن که کریم خان بر حاکمان همدان و سنندج غلبه یافت آوازه و شهرتش در همه جا گستره شد و در نهایت هنگامی که توانست بر علیمردانخان که اتحاد سه گانه در اصفهان را بر هم زده بود به پیروزی دست یابد و جایگاه خود را مستحکم سازد، لقب وکیلالدّوله برای خود برگزید و از روی مصلحت شخصی به نام میرزا ابوتراب را به عنوان شاه اسماعیل سوّم صفوی که در حقیقت مترسکی بیش نبود به عنوان پادشاه معرّفی کرد و او را در قلعه آباده به زندگی اجباری مجبور ساخت.
عصر کریم خان از سال 1163-1193ه.ق یا 1779-1749م میباشد ولی دوران حکومت وی از سال 1179تا 1193 میباشد که شیراز را با عنوان وکیلالدّوله به پایتختی خود انتخاب کرد و در این مدّت 14 سال است که از صفات اخلاقی و ساده زیستی و توجّه به عمران شهر شیراز سخنها نقل شده است. این دوران کوتاه مدّت به منزله داروی آرامبخش و مسکنی بود که پس از دوران نادر و هرج و مرجهای اواخر آن نصیب مردم شده بود و بعد از آن نیز چون وضع آشفتهی قبل تکرار گردید موجب هرچه برجستهتر شدن این از مقطع تاریخ گردیده است. یکی از لغزشهای بزرگ کریم خان آن بود که برای ادامه حکومتش چارهای نیندیشید و به همین علّت بعد از مرگ وی باز تکرار تاریخ صورت گرفت و بین بازماندگان اختلافات شدّت یافت و برادران و عموزادهها به کشتار یک دیگر پرداختند و زمینه را برای استقرار آقامحمّدخان قاجار فراهم ساختند.
[1] - پوران فرخزاد در صفحه 516 جلد اول کتاب خود درباره مادر کریمخان زند مینویسد: «بیگم آغا مادر کریم خان زند از زنان دلاور دوران خود و از الهام بخشان کریم خان در مبارزاتی بود که به حکومت او بر ایران انجامید. او در حملهی افغانها در سال 1166 ه.ق به سرکردگی آزادخان افغانی به قلعهی کریم خانی که به اسارت او و تنی چند از جنگاوران انجامید نه تنها خود و دیگر یاران را از چنگ افغانها نجات داد، بلکه به حملهی آنان غنیمت بسیاری را نیز به چنگ آورد. او در بیشتر مبارزات با پسرش همکاری داشت و از زنان پردل دوران خود به شمار میآمد.»
[2] - محمدخان به این دلیل به بیکله معروف بود که در یکی از جنگها به اندازه یک کف دست از سرش را شمشیر برده بود و در جنگ نیز از نظر تهّور و بیباکی بینظیر و به حق بیکلّه بود.
[3] - در پاورقی صفحات 27 و 45 کتاب جان پری تحت عنوان کریم خان زند در توضیح واژه توشمال مینویسد: «رستمالتواریخ ص 247، ساروی ص 17، مینورسکی شرحی دز زمینه این لغت در دوره صفویه ذکر کرده است و آن را مترادف با ناظر آشپزخانه به کار برده است. لغت نامه دهخدا - خوانسالار و در گرجی محل آشپزخانه توشمالی گفته میشود و میگوید که این لغت اصولاً مغولی است. توشمیل یعنی مرد مورد اعتماد که در لغت لری به عنوان رئیس به کار برده میشود. به صورتی اهانت آمیز برای کریم خان به وسیله مخالفانش به کار برده میشد. رابینو در صفحه 39 کتاب کرمانشاه مینویسد که خانهای لک اغلب جلوی اسمشان توشمال به کار میبردند. کلمه توشمال در لهجه لری مرادف با کدخدا میباشد. تش تحریف شده تاش و به مفهوم خداوند و صاحب رئیس است. مال یعنی آبادی و گروه. بنابراین توشمال به معنی صاحب و رئیس آبادی است از نظر سلسله مراتب ایلیاتی مراتبی بالاتر از کدخدا و پائین تر از خان داشت.
[4] - تاریخ گیتی گشا، میرزا محمد صادق موسوی نامی اصفهانی، چاپ چهارم، 1368، ص 8
[5]- تاریخ تحولات سیاسی و اجتماعی ایران در دوره افشاریه و زندیه، دکتر رضا شعبانی، 1378، ص 121
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 567