بعضی افراد سعی فراوان به کار بردهاند که از احمد شاه چهرهای محبوب و دلسوز و قابل ترحّم و مظلوم ترسیم کنند و بر خیلی از نکات منفی او به دیدهی اغماض بنگرند. از آن جا که اعمال افراد برجسته و نامی را نمیتوان به طور موقتی پوشاند و سرانجام گذشت زمان واقعیتها را روشن خواهد کرد احمد شاه نیز از این امر مستثنی نبوده است. در ضمن باید توجّه داشت که مردم ممکن است تحت تأثیر تبلیغات موقّتی قرار گیرند و به مسائل سطحی حسّاسیت نشان بدهند؛ ولی آیندگان قضاوت منطقی خواهند کرد و خادمان خود را هرگز فراموش نمیکنند که از هزاران سال قبل تا به حال فلان شخص در آن مقطع از تاریخ کشور به منافع ملّی کشورش توجّه داشته ویا خیانت کرده است. تودههای مردم برای آن ستارگان منوّر ارزش و احترام قایل هستند و از نام خیانت کاران نیز نفرت دارند.
حسین مکّی در بارهی احمد شاه مینویسد: «...در بادی امر که نقشهی انقراض سلطنت قاجاریه به صورت تغییر رژیم طرح میگردید پهلوان آن ناگزیر بود که ذرّهبین قوی و درشت بینی را بر روی اعمال و حرکات و رفتار سلاطین سلسلهی قاجاریه مخصوصاً شخص سلطان احمد شاه گذاشته، کوچکترین قصور یا تقصیری را که ممکن است در اطراف آن قلمفرسایی یا تبلیغات سوء کرد و بدینوسیله در انظار جامعه و تودهی بیسواد و از همه جا بی خبر اثرات نیکویی داشته باشد را به بزرگترین وجهی جلوهگر ساخته تا بدین طریق ولو به صورت ظاهر هم باشد موجبات تنفّر و انزجار مردم را نسبت به سلسلهی قاجاریه و شخص سلطان احمد شاه فراهم و مقدّمات تغییر رژیم را به نحوی که مطلوب باشد تدارک کنند و منظور اصلی از این اقدامات آن بوده که با این قبیل تبلیغات به مردم چنین بفهمانند که مقصود سلطان احمد شاه از مسافرت به اروپا جز عیّاشی و خوشگذرانی نبوده است و با این کیفیّت لیاقت سلطنت ایران را ندارد. چند نمونه از این تبلیغات بدین گونه میباشد: یکی دو نفر را محرمانه به اروپا مأمور کردند که به پاریس رفته هر طوری هست یک قطعه عکسی با شاپو از سلطان احمد شاه به دست آورده و برای کلّیشه در روزنامههای موافق جمهوری چاپ کنند. مأمورین این کار بلافاصله به اروپا مسافرت کردند و عکس تکی از سلطان احمد شاه به دست آوردند که شاپویی در دست داشت (در آن روز شاپو سر گذاشتن به عقیدهی عدّهای بزرگترین گناه بوده است.) این مأموران از نظر این که خوش خدمتی را به حد کمال رسانیده باشند تدبیری کرده و عکس یک نفر زن اروپایی هم به دست آورده، این دو عکس جداگانه را طوری پهلوی هم قرار دادند و از روی آن عکس دیگری گرفتند در حالی که سلطان احمد شاه شاپو در دست داشت پهلوی یک نفر خانم اروپایی هم ایستاده بود. بدیهی است این مأمورین خوش رقصی را به حد کمال رسانیده و به ارباب خود خدمت قابل تقدیری کردند.
مورد دیگر پس از فوت سلطان احمد شاه هم دست از مشارالیه برنداشته انتشار دادند که هنگاهی که خبر فوت احمد شاه در پاریس انتشار یافت کلّیهی فواحش (که حدود یکصد هزار نفر میباشند) سیاهپوش شده و در مرگ احمد شاه سوگواری میکردند و امّا مورد دیگر اشعاری است که عارف قزوینی سروده است که چند بیتی از یک غزل بدین شرح است:
سرِ بازارِ جنون عشق شه ایران را
در اروپا چه خوش انگشتنما خواهد برد
کس نپرسید که آن گنج جواهر کز هند
نادر آورد، شهنشه به چه جا خواهد برد
تا که آخوند و قجر زنده در ایرانند
این ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد
زاهد ار خرقهی سالوس به میخانه برد
آبروی همهی میکدهها خواهد برد
شیخ طرّار به تردستی یک چشم زدن
اثر از مصحف و تسبیح و دعا خواهد برد
تاج کیخسرو و تخت جم اگر آبرویی داشت
آن آبرو این شاه گدا خواهد برد
باد سردار سپه زنده در ایران عارف
کشور رو به فنا را به بقا خواهد برد»[1]
[1] - خلاصهی صص 218 تا 224 - زندگانی سیاسی سلطان احمدشاه - حسین مکّی
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 439
اپرای سن پترزبورگ از سال 1776 کار خود را آغاز کرده بود و در سال 1785 دستهی بازیگران آن مرکّب از پنجاه بالرین بود. از هنرمندان معروف و زیبای این اپرا یکی ماتیلدا و دو خواهرش آسیا و ایلنیا بودند که ایلنیا با کاپیتان اسمیرنوف ازدواج میکند. در چهارم ژوئیه 1904 کنفرانسی سرّی متشکّل از دیپلماتهای عالیرتبهی روس در یالتا تشکیل میشود که هدف آن تعیین خط مشی سیاسی دولت روسیه در ایران بود. ایرانی که از نظر آنان کشوری بود بسیار عقب مانده و فقیر که در حال ورشکستگی قرار دارد که در بهترین حالت باید تحتالحمایهی امپراتوری باشد. از آن به بعد است که همهی تحوّلات نکبتبار که از طرف روسها در باره ایران دنبال میشود نشأت گرفته از تصمیمات این کنفرانس میباشد. در آن جلسه کمیسیونی پزشکی نیز تشکیل میشود تا یکی از شعبههای نفوذ و جاسوسی دربار ایران باشد. در آن کمیسیون تصمیم گرفته میشود که دکتر اسمیرنوف تحت تعلیم قرار گیرد و سپس به جزیرهی آشوراده که آن جا را از آن خود میدانستند فرستاده شود و سپس ترتیبی داده میشد که از آن جا به دربار ولیعهد نفوذ یابد و به عنوان پزشک ویژهی خود و خانوادهاش با تعلیم دادن زبان روسی به او و فرزندانش، وابستگی آنها را نسبت به روسیه تضمین کنند و سپس از تبریز همراه با شاه شدن ولیعهد به تهران اعزام شود. در همین ایّام شاه ایران در نامهای محرمانه و ملتمسانه و قسم دادن به روح پاک پدرشان از تزار خواسته بود که پزشکی معتمد برای او بفرستد؛ زیرا به دیگران اعتمادی ندارد. به همین دلیل دکتر اسمیرنوف و خانوادهاش که مشتمل بودند از ایلینا گالیووا کشه زینسکایا با دو خواهر زیبایش ماتیلده و آسیا از پدری به نام کشه زینسکی معمار سرشناس روس بودند و مثلثی جذّاب از زیبایی و طنّازی و افسونگری را تشکیل میدادند. دکتر اسمیرنوف علاوه بر پزشکی روانپزشک و تاریخدان نیز بود. به زبانهای فارسی و ترکی و عربی و فرانسوی نیز تسلّط داشت. ایلینا و خواهرش آسیه نیز از نظر زیبایی و رقص و باله در اپرای سلطنتی خود را نشان داده بودند. در آن جلسه از آنها تعریف و تمجید فراوان شد و مطمئن بودند که در انجام مأموریت خود موفّق خواهند شد و در کنفرانس هر یک از اعضا گزارشهایی از وضع بد ایران و خصوصیّات بچهگانهی شاه و شاهزاده تعریف میکنند که موجب تمسخر دیگران میشود و نابسامانی ایران به حد تاسفبار میباشد و چگونه شاهزادگان منابع ایران را بر باد میدهند و چگونگی نفوذ بر آنها به چه وسیله میباشد. در این ایّام باید کاپیتان اسمیرنوف یک نقش دیدهبان را در دربار ایران اجرا کند و خانوادهاش نیز در اندرون چشم و گوش ما خواهند بود و مأموریت او شامل سه بخش اصلی جزیرهی آشوراده، عزیمت به تبریز و درمان ولیعهد، عزیمت به تهران و معالجهی شاه بیمار خواهد بود. دکتر اسمیرنوف که شرح ماجرا را برای خانوادهاش تعریف کرد همگی غرق شادی شدند که به کشوری شرقی یعنی ایران سفر کنند. در اواسط دسامبر اسمیرنوف، ایلینا و سه فرزندش و مادر و خواهرش «آسیا» آمادهی مسافرت به ایران میشوند. در این زمان آسیا 13 ساله بود که دختری سپیدرو، لاغر اندام، قد بلند و خندهرو بود اظهار شعف بسیار میکرد. پس از آن که وارد جزیرهی آشوراده شدند بعد از سه ماه محمّد علی میرزای ولیعهد به آن جا آمد. با آنها آشنا شد در این هنگام لیانازوف جوان که پذیرای شاه و همراهانش و خانوادهی دکتر اسمیرنوف بود با همان نگاه اوّل عاشق و دلباخته آسیا شد. بعد از صرف ناهار ولیعهد به دکتر اسمیرنوف گفت شما مورد قبول ما هستید و استخدام خواهید شد به شرطی که خود شما به من و فرزندان و نور چشمان عزیزم زبانهای روسی و فرانسوی را به خوبی بیاموزید و خانم شما نیز در حرمخانه به والاحضرت ملکه جهان همسر من آداب زندگی اروپایی و دست کم یک زبان فرنگی به او بیاموزد و ضمناً شما باید مرا از اطّلاعات جهانی و فراز و نشیب آن آگاه کنید. سپس آنها به تبریز انتقال داده شدند و در آن زمان احمد میرزا هفت سال داشت و چندی بعد کلاسهای آموزش زبان در بیرون و اندرون دربار تشکیل داده شد. احمد میرزای هفت ساله از همان روزهای اوّل که آسیا گالیووا را دیده بود از آن دختر روس سفیدچهرهی خوشگل خوشش آمد و دستور داده بود او را به اندرون بیاورند و شب و روز در آن جا باشد تا با وی بازی کند و زبان روسی را نزد او بیاموزد. آسیا گالیووا در آن روزها بیش از 14 سال نداشت و هشت سالی از احمد میرزا بزرگتر بود. احمد میرزا از دیدار با آسیا لذّت فراوانی میبرد. آسیا علاوه بر زبان روسی، زبان فرانسوی را نیز آموخته و قادر به تکّلم به آن زبان بود و او بالرنیای کوچولو و ورزیدهای بود و گاهی برنامه رقصی را برای احمد میرزا به نمایش میگذاشت. گاهی مادام ایلینا اسمیرنوف خواهر آسیا پیانو میزد و او و خواهرش با هم آواز میخواندند. آسیا بعضی مواقع به احمد میرزا میگفت ساکت بنشین یا تمرین زبان بکن و یا این قدر غذا نخور و یا به من دست نزن و با پای من ور نرو. به نظر میرسد احمد میرزا با همهی خردسالی خود مجذوب آسیا شده است. احمد میرزا بیشتر حواسش معطوف به خود آسیه بود تا درسهای سخت او به زبان روسی و فرانسوی، وقتی غذا میخورد با دستهای چرب و چیلی خود گاهی نیشگونی از ساق پای سفید آسیا میگرفت. روزی احمد میرزا گفت آسیه جون میآی بازی باقالی به چند من بکنیم؟ با جفتک چارکش چه طوری؟ خسته شدم. از بس نشستم و درس خوندم. آسیا جواب داد نه حالا وقت تمرین زبان است. چه طور است اسب سواری کنیم؟ چه طور است من اسب شما شوم و شما سوار من بشوید... بد نیست... چندان بی مزّه نیست. دقایقی بعد آسیا گالیووا بر پشت احمد میرزای خپلهی کوتاه قد نشست. منظره جالبی بود وارث تاج و تخت ایران به یک دختر روس سواری میداد. خود او هم به خر سواری علاقه داشت و روزی دو بار این کار انجام میشد. آسیا مدّتی از احمد میرزا سواری گرفت. لحظاتی هم احمد میرزا سوار او شد و سوارکاری کرد و سرانجام احمد میرزا قبول کرد که زبان روسی را بخواند و تمرین کند. پس از آن که انقلاب مشروطیت به تأیید و امضا مظفّرالدّین شاه رسید در اواخر پائیز سال 1285 ه.ش. و پس از به پایان رسیدن سومین سفر فرنگ وضع مزاجی شاه رو به وخامت گذارد و سرانجام فوت کرد. روزی آسیا گالیووا وارد خوابگاه پسر ولیعهد شد. آهسته دست بر پیشانی احمد میرزا گذاشت و گفت والاحضرت تسلیت عرض میکنم و غصّه نخورید. باید خود را برای شنیدن یک خبر بد و یک خبر خوب آماده کنید. خبر بد وفات اعلیحضرت معظّم پدر بزرگ عزیزتان است و دوست صمیمی و وفادار امپراتور بزرگوار ما اعلیحضرت تزار نیکلای دوم و امّا خبر خوب پدر بزرگوار جنابعالی اعلیحضرت شدند و به زودی تاج بر سر خواهند گذاشت. احمد میرزا گفت نفهمیدم بابام شاه شده؟ و خنده بر لبان احمد میرزا نشست و بسیار خوشحال و شنگول شده بود و گفت یعنی من از امروز ولیعهد هستم؟ پس میتوانم هر دستوری بدهم. بگویید این پد رسوخته صدیق محرم را بیاورند تا صد چوب بزنند و این بی شرف خیلی مرا آزار داده است و موسیو اسمیرنوف در جواب گفت این در شأن ولایتعهد نیست که دوران مشعشع خود را با تنبیه یک خواجهی بی قابلیت آغاز کند. پس بگویید فاطمه سلطان رقّاصه بیاید این جا برای ما رقص شتری مفصّلی بکند. این هم در شأن شما نیست. چون دربار عزادار است. پس چه کار کنم. دکتر گفت باید خود را برای سفر به تهران آماده فرمایید.
در تهران مراسم تاجگذاری محمّد علی شاه برگزار شد و دکتر اسمیرنوف و خانوادهاش نیز در تهران حضور داشتند تا این که اقدامات محمّد علی شاه به تحریک روسها علیه مشروطه خواهان شروع گردید و منجر به توپ بستن مجلس گردید و نتیجهی عکسالعمل آن در ایران منجر به فتح تهران و خلع محمّد علی شاه گردید و فاتحان تهران اعلام داشتند که جاسوسان روسی باید از ایران اخراج شوند. یکی از آنها دکتر اسمیرنوف و خانوادهاش بود. با این که محمّد علی شاه تلاشهای زیادی برای تمدید چهار سال دیگر برای نگهداری آنها کرده بود فایدهای نداشت و احمد میرزا نیز که به افتخار جانشینی پدر منصوب شده بود و همهی دلخوشی این پادشاه کوچک 13 ساله اقامت خانواده اسمیرنوف بود تلاشهای او نیز سودی نبخشید و به ناچار آنها مجبور به ترک ایران شدند. در همین ایّام احمد شاه در حال قدم زدن با آسیا بود و آسیا به اوگفت احمد جان من باید به روسیه بروم درس خود را ادامه بدهم و... به هر حال هر دختری آرزوهایی دارد و باید روزی شوهر اختیار کند. من شما را بسیار دوست دارم و احمد شاه گفت باور کن در اوّلین روزهایی که مرا از پدر و مادرم جدا کردند و به این جا آوردند چند بار قصد کردم به بهانهی الاغ سواری راهی زرگنده شوم و خودم را داخل سفارت بیندازم و تقاضای پناهندگی کنم و من از این نوع زندگی تنفّر دارم و احمد شاه دست آسیا را گرفت به لب برد و بوسید و گفت من قول میدهم خودم با تو ازدواج کنم. پدر بزرگ من اعلیحضرت مظفّرالدّین شاه نیز یک زن ارمنی داشت. من هم یک زن روسی خواهم گرفت. مسلمان شوی هیچ ایرادی ندارد. آسیا من بدون تو خوار و تنها و محزون و بیچارهام به تو عادت کردهام، حاضرم بروم التماس کنم که اجازه دهند خانوادهی تو در ایران بمانند و آسیا گفت اجازه نمیدهند و زور وزیر مختار ما هم نمیرسد. پشت این ماجرا دولت انگلیس قرار دارد و شاه جوان به گریه افتاد. مرا ترک نکن. آسیا میپرستمت. خوشترین ایام کودکیام با تو گذشته است و آسیا گفت: اعلیحضرتا شما را دوست دارم و این هم هدیهی من به شما که مدالی از تصویر او و خواهرش ماتلیده بود. از گردن باز کرد و احمد شاه نیز پس از بوسیدن به گردن خود آویخت. در این جا بغض گلوی احمد شاه را فشرد. او و آسیا وارد یکی از خیابانهای فرعی شدند و در آن جا ناگهان آسیا دختر 18 ساله لب بر لب احمد شاه گذاشت و در کمال حرارت و التهاب آن را بوسید و بعد زیر لب به فرانسه گفت خدا حافظ عشق من.
شاه کوچولو نمیدانست که آسیه به قول خود وفا کرده و هر ماه هم یک نامه و مقداری شکلات وکانف برای او فرستاده، هم تصاویری از خود ارسال داشته و هم اجازه خواسته بود احمد میرزا به دولت ایران فشار بیاورد که به او اجازه بدهند سفری کوتاه به ایران بکند، امّا این نامهها به محض رسیدن به پستخانهی تهران به ادارهی نظمیه ارسال و سانسور و بایگانی میشد. چون دولت دستور داده بود هرگونه ارتباط اعلیحضرت با پدر و مادرش و نیز معلّم و معلّمهی روس سابقش قطع شود و نامههای رسیده از روسیه نیز ضبط گردد. هنگامی که احمد میرزا به سن قانونی رسید و به عنوان شاه تاجگذاری کرد در همان بحرانها که مردم در فلاکت زندگی میکردند و صحنهی سیاسی نیز از هر طرف تیره بود شاه هوس ازدواج کرد و با حکیمالممالک و ذکاءالدّوله صحبت از آسیه خانم روس کرد که به دلیل خلاف سنّت و رقابت و نفوذ دول خارجی در ایران با آن مخالفت شد، ولی شاه با گذشت ایّام همچنان با زنان صیغهای خود سرگرم بود، ولی فکر آسیهی روسی نیز از ذهن او دور نمیشد تا این که روزی شاهزاده اعتصام دیوان شرفیاب شد و گفت که عرض واجبی دارد. شاه که مشغول بازی بیلیارد بود از او پرسید چه عرضی دارد. اعتصام صندوقچهی آهنینی را که با خود حمل میکرد بر روی میز بیلیارد گذاشت. گقت: قربان اگر آن را ملاحظه بفرمائید خوشحال خواهید شد. این صندوقچهای است که از جناب ناصرالملک جا مانده امروز آن را در رفهای اتاق بیوتات دیدم. باز کردم گمان کردم محتوای آن تلگرافهای وزیران مختار ممالک محروسهی ایران در خارج باشد و به عوض آن تعداد زیادی مکتوب و کارت پستال و عکس از معلّمهی سابق اعلیحضرت همایونی آسیا خانم روسی میباشد. ضربان قلب احمد شاه به میزانی بیش از حد معمول افزایش مییابد و میبیند تودهای از نامه و کارت پستال و تصاویر زیبا از دوشیزه کشه زینسکایا از سال 1910 تا 1915 یعنی پنج سال طفلک آسیا به وعدهی خود وفا کرده و پی در پی برای او مکتوب و کارت پستال فرستاده بود. آخرین کارت پستال بسیار جالب بود. یک افسر جوان جلوی چند سرباز جوان ایستاده بود و با دست به آنان دستورهای نظامی میداد. نفر اوّل ایلینا گالووا کشه زینسکایا همسر دکتر اسمیرنوف و چند نفر آن سوتر آسیا گالیووا خواهر او بود که آسیا روی عکس ایلینا یک ضربدر و روی تصویر خود دو ضربدر زده بود و آسیا در نامهای نوشته بود اعلیحضرت معظّم حالا ما باله و اپرا را رها کرده و به حکم امپراتور محبوب به صفوف قشون روسیه پیوستهایم. زنان و دختران در خدمات غیر نظامی و بهداری به زیر پرچم فراخوانده شدهاند. اعلیحضرتا از شنیدن خبر تاجگذاری شما بسیار خوشحال شدم و به شما تبریک میگویم. آرزوی دیدار شما را دارم. راستی چرا به نامههایم پاسخ نمیدهید. بسیار مشتاق دیدار شما هستم. قرار است در ماههای آینده برای رسیدگی به امور مریضخانهی بهداری صحرایی پادگان روسیه در قزوین به ایران اعزام شویم. از حالا از اعلیحضرت دعوت میکنم اگر من نتوانستم به تهران بیایم و شرفیاب شوم اعلیحضرت برای دیدار پادگان روسیه در قزوین و افتخار دادن به من دوست و ندیمه قدیمی خودشان مرا سرافراز فرمایند. آسیا خدمتگزا صمییمی شما. شاه چند بار لب به دندان گزید و گفت امان از ناصرالملک بیحیا و بیعاطفه طفلکی تقریباً هر ماه یک نامه و کارت پستال فرستاده است. احمد شاه پس از دیدن آن صندوقچه دچار حالت غریبی شد. او میخواست به هر قیمتی که هست آسیا گالیووا را ببیند. او صندوقچه حاوی نامهها را با خود به دفتر کارش در کاخ جهاننما برد. احمد شاه به وسیلهی شاهزاده اعزازالدّوله تحقیق کرد که آیا گروه بهداری صحرایی سپاه روسیه به قزوین خواهد آمد یا نه. پاسخ یک احتمال بود چون در این مورد از دادن پاسخ خود داری میکردند، امّا روزی شاه بارنفسکی مستشار سفارت روسیه را احضار و پرسشهای زیادی از او کرد و هر کاری کرد سفری به قزوین برود و به بهانهای از پادگان روسها دیدن کند، موفّق نشد. چون سیاستمداران ایران گفتند در این موقعیت سیاسی و بحرانی امکان وجود ندارد. در همین ایّام جنگ جهانی اوّل گسترش یافته بود. صحبت از آن بود که روسها از طرف شمال حرکت کرده و هر آن به تهران خواهند رسید. شایعه شد که پایتخت را باید از تهران به اصفهان منتقل کرد. کالسکهی احمد شاه با 1500 ژاندارم و 700 مجاهد تفنگدار در داخل باغ گلستان آمادهی حرکت بود در حالی که شاه توسّط تذکّرات مستوفیالممالک که باید از تهران برویم در حالت تردید و دو دلی به سر میبرد و تن به قضا داده بود. عبدالحسین فرمانفرما و محمّد ولی خان سپهسالار اعظم تنکابنی که مورد اعتماد روس و انگلیس بودند در قصر گلستان به حضور شاه میرسند و تأکید میکنند که گول نخورید و تابع احساسات نشوید که تاج شاهی را نیز از دست خواهید داد. بارنفسکی دیپلمات روس که نامههای آسیا گالیووا را در سفارت دیده بود و به دربار ایران ارسال میداشت گفتههای اخیر شاه را به یاد میآورد که صحبت از دختر جوانی که خود و خواهرش بالرینهای اپرای پتروگراد هستند و مدّتی است به صف گروه دختران صلیب سرخ زیر بال فرشتهی مقدّس پیوستهاند و شاه دیوانهوار خاطر خواه اوست، نزد وزیر مختار میشتابد و از او میخواهد با ستاد ارتش روس تماس بگیرد و در این روزهای سخت بخواهد که به وسیلهی دوست قدیمی احمد شاه که در او نفوذ کامل دارد ابلاغ کنند راهی ایران شود و این دوست قدیمی در حقیقت کسی جز آسیا گالیووا کشه زینسکایا نبود. روزی تنکابنی به احمد شاه فرمود که وزیر مختار روسیه به چاکر گفت او مژدهی خوبی برای اعلیحضرت دارد و آن مژده این است که مادمازل آسیه خانم قرار است به ایران بیایند و سه ماه در مریضخانهی سپاهیان روس در قزوین اقامت کنند و وظایف پرستاری خود را نسبت به سربازان انجام دهند و فرمانفرما در ادامهی سخن گفت: اگر اعلیحضرت در تهران بمانند و جایی نروند امکان دیدار با مادمازل را هرچند روز که بخواهند داشت. شاه از خوشحالی دو کف دست به هم کوفت و گفت او دوست دوران طفولیّت ما بود و از دیدنش بسیار خوشحال میشویم در نتیجه چند روز بعد مستوفیالممالک وادار به استعفا شد و فرمانفرما رئیسالوزرا و مهاجران که به امید حرکت شاه به اصفهان رفته بودند سرگردان و بلاتکلّیف منتظر حوادث زمانه ماندند. آسیا و خواهرش ماتیلدا در دوران خدمت نظام علاوه بر کار خود در اوقات فراغت گاهی برای مجروهان نظامیو به ویژه آقایان افسران برنامه آواز و رقص باله اجرا میکردند. سرانجام به پایتخت باز گشتند. روزی به آنها خبر دادند که مخصوصاً آسیه چون چند سالی را در ایران بودهاید باید راهنمایی خواهرانی را که به ایران اعزام میشوند به عهده بگیرید و ضمناً شما به یک مهمانی در قصر شاه ایران دوست قدیمی خودتان احمد شاه دعوت شدهاید. آسیا بسیار خوشحال و شادمان شد و به یاد سالهای قبل که حدود 12 تا 13سال پیش افتاد که به اتّفاق خواهر و مادر و فرزندان خواهرش ایلینا و سروان دکتر اسمیرنوف به ایران رفته بود. در حین حرکت در دریای خزر مجدداً مارتین گریگورویچ لیانازوف را که روزی او و همراهان را در جزیرهی آشوراده مهمان کرده بودند، میبیند و پس از صحبت از حوادث گذشته و خاطرات خود، آسیا در اکتبر 1915 با گروه خود به قزوین رسید و پس از دو هفته اقامت در عمارت صلیب سرخ پادگان روسیه به وی ابلاغ کردند که به تهران بروند و در هتلی که برای او اتاق ذخیره شده اقامت اختیار کند و دو روز بعد صبح یک پنجشنبه در قصر گلستان به حضور اعلیحضرت شرفیاب شود تا دستور بعدی به وی ابلاغ شود. آسیا پس از ورود به تهران به قصر گلستان میرود و پس از معرّفی که مهمان ذات اقدس ملوکانه میباشد او را با اتومبیل به قصر صاحبقرانیه در شمال شرقی تهران که احمد شاه در آن جا روی مهتابی کنار یک میز سفید و دو صندلی به همان رنگ ایستاده بود ملاقات میکند. از نظر او انگار از همان روزی که رفته بود احمد شاه همان جا مانده و فقط سن و سالدارتر، گنده و خپلهتر و تپلتر از قبل به نظر میرسید و در این جا به یاد اسمیرنوف شوهر خواهرش افتاد که زمانی میگفت دنیا در حرکت است. در جنب و جوش است. رو به جلو میرود، امّا در ایران زندگی متوقّف است و همه چشم به گذشته دوختهاند و گذشته را مزمزه میکنند. در این حال اعلیحضرت جلو میآید و آسیا را با چشمان درشت قامت بلند گیسوان طلایی چهرهی گلگون و لبهای خندان و لاغر و خوش ترکیب میبیند. به فرانسه میگوید. آسیا خانم مادمازل کشه زینسکایا این شما هستید. از دیدن شما بسیار خوشحالم و احمد شاه از دیدن چهرهی بشّاش او سیر نمیشود. آسیا در وسط غذا خوردن پرسید شما همسر دارید. احمد شاه جواب داد بلی، سه همسر دارم. جای یکی را عمداّ خالی گذاشتهام و میتوانم همسران بیشتری هم بگیرم. از کجا معلوم که با شما ازدواج نکنم. شما نخستین دختری بودید که مفهوم عشق و دلدادگی را به ذهن من راه دادید. با چاشنی صحبتهای دیگر از دوران گذشته و... آن دو، قدمزنان به عمارت اندرونی نزدیک میشدند. احمد شاه گیسوان شفّاف و درخشان آسیا دست کشید و گفت دوستت دارم. آسیا میخندید و احمد شاه به چهرهی سرخ و بر افروختهی او نگاهی میکند. بیش از بیش دلبستهاش میشود. سپس دست دراز میکند و دست او را میگیرد و آسیا نیز ممانعتی نمیکند سپس شاه از او درخواست میکند که باید این جا بمانی او میگوید خیر من فقط برای 15 روز میتوانم این جا باشم و بعد از آن باید به قزوین باز گردم. شاه نیز در آخرین روز با تأسّف او را تا نزدیک سفارتخانهی روس در زرگنده سوار بر کالسکه بدرقه میکند.
در سال 1916 احمد شاه در گزارشهای روزانهی نظمیه اطّلاع مییابد که پسر عموی تزار روسیه به تهران آمده است و پس از تحقیق و تفحصّ او را با تعجّب در سفارتخانه انگلیس مییابند. جهت آگاهی بیشتر مهمانی متشکّل از وزیر مختار روس و انگلیس و... کلنل اسمیرنوف ترتیب داد. در ضمن مهمانی و پس از صرف ناهار احمد شاه فرصتی به دست آورد و با سرهنگ اسمیرنوف به گفتوگو پرداخت و رشتهی سخن را به خواهر همسرش آسیا کشاند. آن گاه اسمیرنوف سخنی گفت که باعث نأثّر شدید احمد شاه شد. او خبر داد که شش ماهی میشود آسیا گالیووا ازدواج کرده است و با شوهرش در تفلیس به سر میبرند و احمد شاه که مات و مبهوت مانده بود گفت: شوهر او کیست که اسمیرنوف گفت: مارتین گریگورویچ لیانازوف وارث لیانازوفها تا این که روزی کارت پستالی از دوشیزه آسیا گالیووا رسید که در آن او در لباس سفید عروسی در کنار مرد جوانی ایستاده بود که همان آقای لیانازوف بود. زمانی که آسیا سال گذشته پس از مراجعت از ایران به روسیه میرود مارتین لیانازوف او را دوباره میبیند و ماریتین که از سالها قبل عاشق آسیا شده بود در همان عرشهی کشتی شیفتگی و وفاداری طولانی خود را به دلبر 26 سالهی روس اعتراف و از او خواستگاری میکند و آنان در ژوئیه سال 1916 در تفلیس با هم ازدواج میکنند و اکنون بود که آسیا به اعلیحضرت مژده میداد که عروسی کرده و به سر و سامانی رسیده و میل دارد در نخستین فرصت افتخار شرفیابی به حضور شاهنشاه ایران را بیابد.
با آغاز سال 1917 که اوضاع داخلی روسیه به هم خورده بود و خبر از فروپاشیدن رژیم تزاری و انقلاب مردم بود که در نهایت بلشویکها زمام امور را به دست گرفتند. شاهزادگان و اشراف روس ناگزیر به فرار از کشور شدند. شایعاتی در تهران پیچید که ماتیلدا کشه زینسکایا زیباترین بالرین اپرا خانهی بزرگ سن پترزبورگ و مسکو و معشوقهی سرّی تزار نیکلای دوم در تهران زندگی میکند. شاه شخص محرمی را به دنبال ماتیلدا فرستاد و از او دعوت کرد که روزی به اندرون همایونی برود با خانمهای حرم آشنا شود و ماتیلدا پذیرفت. شاه به خیال این که این زن جوان که شایع بود معشوقهی تزار مقتول روسیه بوده خواهر آسیا است با کنجکاوی او را پذیرفت، امّا او خود آسیا بود نه ماتیلدا. آسیا گذرنامه و اوراق شناسایی خود را گم کرده و چون ماتیلدا به اروپای غربی گریخته بود با اوراق او به ایران آمده بود. از مارتین گریگورویچ لیانازوف شوهر او هم هیچ خبری نبود. آسیا تنها میزیست. او و همسرش نیز همراه با فراریان اشرافی روس به ایران آمده بودند. آسیا و شوهرش که یکی دو سالی بیش از ازدواجشان نمیگذشت به ایران آمده بودند. یک ماه پس از اقامت در تهران مأموران جاسوسی شوروی که افراد سرشناس عصر تزار را تعقیب میکردند و مارتین نیز در سال 1916 با تقدیم سه هزار منات لقب کنت برای خود و کنتس برای خانمش از دربار تزار گرفته بود مورد مؤاخذه قرار گرفت و چون مذاکرات آنها به نتیجهای نرسید و مارتین حاضر به اعطای امتیازات شیلات شمال ایران نشد از سه شب بعد دیگر کسی لیانازوف را ندید و بعد از بیست سال که آشکار شد او را دزدیده و بعد از شکنجه و گرفتن اوراق اجارهنامه و امضاهای لازم دایر بر واگذاری و فروش قطعی اجارهنامهی خود به یکی از ادارات دولتی شوروی او را برای همیشه به اعماق آبهای دریای خزر فرستاده بودند و حال خانم آسیا گالیووا بود که با گذرنامهی خواهرش هر چند روز به دربار میرفت و به احمد شاه متوسّل میشدتا شاید شوهر گمشدهی او را پیدا کند.
در ایّامیکه قحطی و گرسنگی ایران را فرا گرفته بود از زبان باغبان قصر دارآباد حکایتها شایع بود که اعلیحضرت اقدس همایونی احمد شاه از گرانی روز افزون گندم خوشحال و خندان شده و در قصر دارآباد در آغوش معشوقهی روس خود خانم کنتس لیانازوف غرق عیش و عشرت بوده است و عشق بازی کاخ دارآباد همه جا بر سر زبانها افتاد. در محافل صحبت از اعمال عجیب احمد شاه میشد و قربان صدقهی بی دریغ نثار خانم لیانازوف میکرد. مردم میگفتند این خانم لیانازوف بسیار خوشگل و طنّاز است و به وسیلهی یک زن روس که معلّمهی موسیقی و استاد پیانوی احمد شاه بود به دربار راه یافته است. هیچ کس نمیدانست این خانم همان آسیا، دختر کوچک همبازی شاه کوچولو در سالهای اوّلیّه سلطنت بوده است و باغبان میگفت به شرف خودم قسم، شنیدم که اعلیحضرت این طور قربان صدقهی دختر فرنگی کافر میرفته است و رسم با اسکناس سماور جوشاندن او را در چندین بار دیده است[1] و ماجرای سماور به جایی رسید که ملکالشعرای بهار قصیدهای بلند بالا در هجو احمد شاه سرود، ولی آن باغبان نمیدانست که آن اسکناسها که در سماور میسوزاندند همان اسکناسهای بیاعتبار منات روس بود که پس از انقلاب اکتبر روسیه ارزش خود را از دست داده بودند و احمد شاه کسی نبود که این گونه پولها را بسوزاند و میخواست بیارزشی دنیا و مال دنیا را به خانم لیانازوف ثابت کند و خانم لیانازوف نیز با صدای بلند میخندید غافل از آن که چندی بعد قهقهی او هم به گریه تبدیل خواهد شد و با آمدن رقیبان زیبا و مغرور و عشوهگری در ترکیه عثمانی، ایران و اروپا خانم کنتس لیانازوف هم به وضعیت مناتهای بیاعتبار دچار شده و احمد شاه او را در سماور فراموشی خواهد سوزاند.
پایان ماجرای آسیه و احمد شاه بدین گونه بود: زمانی که شاه طی آخرین سفر به فرنگ در پاریس به سر میبرد نامهای از تهران به دستش رسید که به امضای آسیه خانم بوشهری یا همان آسیا زینسکایا بود که سرانجام در حالی که از سرگردانی و بلاتکلّیفی به جان آمده بود در تهران خواستگاری یک بازرگان ثروتمند و سرشناس جنوب را پذیرفت و زن او شده و عمری دراز کرد و سالها بعد فرزندانی به دنیا آورد. برای احمد شاه نوشته بود اعلیحضرتا شاید بخواهید از حال این دوست قدیمیآگاهی یابید. شوهر مرحوم مارتین ناپدید شد و هرگز ندانستم چه بر سر او آمد. تنها نسخهای از صورتجلسهای که او امضا کرده بود به دستم رسید. او در آن صورتجلسه کلّیهی حقوق مالکیت خود را به کمپانی دولتی شیلات روسیه سویتی واگذار کرده بود و یک هموطن روس به من خبر داد که او تا سال 1927 زنده بوده و پس از آن تاریخ به وسیلهی ایادی چکا به قتل رسیده است. من ماهها در گراندهتل به حال سرگردانی زندگی کردم. تمام اندوختههای مالی من به پایان رسید و بالاخره تقاضای ازدواج یک ایرانی مهربان و جوانمرد را پذیرفتم. او مرا به عقد خود درآورد و پیشنهاد کرد هرچه زودتر فرار اختیار کنم و مخفی شوم؛ زیرا احتمال آن میرود که چکا پلیس مخفی روس به سراغم بیاید و مرا سر به نیست کند. من پیشنهاد او را پذیرفتم و با هم به نقطهای گرم و دور افتاده در جنوب ایران عزیمت کردیم و من زندگی جدید خود را آغاز کردم. اگر ناگهان ناپدید شدم مرا خواهید بخشید، زیرا بر من مسلّم شده بود پلیس مخفی بلشویک مرا سر به نیست خواهد کرد. همچنانکه اخیراً شنیدم شوهرم را پس از ماهها اسارت در دریا خفه کردهاند و اعلیحضرتا من در مصائب و آلام شما شریک هستم. در طول زندگیم شاهد زوال دو امپراتوری قدرتمند روسیه و ایران بودم که سقوط هر دو مرا مات و مبهوت کرده و برایم غیر منتظره بوده است. شفای عاجل اعلیحضرت را خواهانم. چون پُست ایران به وسیلهی پلیس کنترل میشود این نامه را به یک خانم ایرانی که عازم اروپا بود، دادم تا آن را از کُلن به نشانی شما پست کند.[2]
[1] - صفحه 711 کتاب آخرین محبوبهی احمد شاه، خسرو معتضد در بارهی رسم جوشاندن سماور با اسکناس مینویسد: «رسم اسکناس در سماور جوشاندن از دوران اوّلین سفر ناصرالدین شاه به اروپا در سال1290 ه.ق./1873 م. متداول شد که نخستین بار حاج زینالعابدین تقیاف تاجر آذربایجانیتبار ساکن ولادی قفقاز وقتی در بادکوبه به افتخار شرفیابی به حضور شاه راه یافت. از فرط خوشحالی و برای نشان دادن مراتب سربلندی خود دستور داد سماور ورشوی بزرگی آوردند و به جای این که آن را با زغال مشتعل کنند.آتشدان آن را مملو از اسکناس منات معتبر روسی کردند و تقیاف با کشیدن کبریت و مشتعل کردن اسکناس و افزودن اسکناسهای بعدی که هر کدام بزرگتر از یک کاغذ قطع وزیری بودآب سماور را جوش آوردند و موجبات شادی و حیرت و اعجاب ناصرالدین شاه را فراهم ساخت. احتمالاً ممکن است این کار تقیاف در سفرهای بعدی شاه بوده باشد. در هر حال وقتی مظفّرالدّین شاه هم به فرنگستان عزیمت کرد و مسیر حرکت او باکو بود. این بازی سماور در مورد و حضور او هم اجرا شد. لیانازوفها گئورگی و استپان هم به تقلید از تقیاف گه گاه سماور شاهان ایران را با اسکناس منات جوش میآوردند و در قبال استفادهها و منافعی که از شیلات ایران میبردند. این خوشخدمتی را جایز میشمردند.»
[2] - خلاصه و فشردهای از کتاب آخرین محبوبهی احمد شاه قاجار - خسرو معتضد
3- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 422
«احمد شاه پس از نشستن بر تخت سلطنت در همان روزهای اوّل خواست خود را با اطرافیان در میان گذاشت. او زن میخواست یعنی به سنّی رسیده بود که نیاز به زن داشت. درباریان پس از شور و مشورت بسیار به این نتیجه رسیدند که بهتر است از علیا حضرت ملکهی مادر سابق یعنی علیا مخدّره ملک جهان خانم همسر اعلیحضرت مستعفی محمّد علی میرزا دعوت شود به تهران تشریف بیاورند و انتخاب مهم همسر زیر نظر خود علیا حضرت انجام شود؛ زیرا دیگر خانمهای درباری این جُربُزه و قابلیت را در خود نمیدیدند که برای شاه مملکت همسر انتخاب کنند. در دربار قاجار رسم بر آن بود که برای شاهان قاجار در سنین میان 16 تا 18 سال پیش از نشستن بر تخت سلطنت یک دختر جوان صیغه میکردند که رفع احتیاجات او را بکند تا به موقع خود و با در نظر گرفتن همهی جوانب و انتخاب مناسب و همشأن و همتراز از نظر خانوادگی و سلسله نسب و جنبهی اشرافی و ایلیاتی به ویژه از طایفهی قوانلو و دوّلو بودن همسر اصلی و سوگلی اعلیحضرت انتخاب شود و مراسم عقد رسمی به عمل آید. احمد شاه یک سال قبل از تاجگذاری مرتباً از اطرافیان میپرسید، نمیشود من زن فرنگی بگیرم، زیرا احمد شاه در دوران ولیعهدی ربیّه (هر بتی که به صورت زن شناخته شود) زبان روسی و فرانسوی به نام آسیه گالیوویای روسی داشت که پس از فتح تهران توسّط مشروطه خواهان همراه تعدادی از مسؤولان رده بالای روسی که آنها را جاسوس میدانستند از ایران اخراج شد، ولی احمد شاه علاقهی خاصّی به وی داشت. بعد به دختر کنت لگوتتی وزیر مختار اتریش تمایل داشت. کنتس هیلدا لگوتتی دختری چاق، دارای گیسوان خرمایی، کوتاه چهره و گردن فربه، چشمانی مهربان و خمار بود و ماهها بود که با احمد شاه تنیس بازی میکرد. احمد شاه موقعی که این مسأله را مطرح کرد به خاطر سوابق خانوادگی و مسائل روز دنیا که جنگ جهانی اوّل نیز شروع شده بود و رقابت شدید دولتهای متخاصم با نظر او موافقت نکردند حتّی احمد شاه میگوید من با او قول و قرار گذاشتهام و او مسلمان میشود باز هم سخنان او اثری نبخشید و از طرف دیگر هیلدا لگوتتی پس از ناامیدی از ازدواج با احمد شاه سرانجام نصایح پدر و مادرش را پذیرفته و مراسم نامزدی او با شوالیه مونتانیا یکی از اعضای به نسبت برجستهی سفارت پادشاهی ایتالیا در تهران برگزار شده بود و شبی که این خبر را به احمد شاه جوان دادند به تلخی گریست؛ ولی بعد دستور داد هدیهی گرانبهایی بخرند و آن را به عنوان چشم روشنی برای هیلدا ارسال دارند.
شرح جالب انتخاب همسر برای احمد شاه توسّط ملک جهان خانم به این صورت بوده است. هنگامی که مادرش وارد ایران شد؛ به او گفت شنیدهام هوس زن فرمودهاید. نبینم دنبال این دخترهای شلختهی فرنگی باشید. من خودم دست بالا خواهم کرد و یک دوشیزهی مسلمان پاک و نجیب اشرافزاده، جهیزیهدار را برای تو خواهم گرفت و از آن روز به بعد اقدامات جستوجوی او شروع گردید. ابتدا دلالهها، دلاکها، مردان خنزری پنزری فروش، زنان غیبگو، کولیها و غربیل بندهایی که ملکه جهان را میشناختند، رمّالها، فال نخودگیرها، چینیبندها، زنان کلّیمی جادو جنبل باز به وسیلهی مستخدمهی ویژه علیا حضرت ملکه جهان و نیز دایرهی شعبه مخفی تأمینات که امور محرمانه دربار با آن دایره بود، استخدام شدند که در شهر بگردند و نشانی هر خانهای را که دختر خوشگل و دَم بخت و مناسب دارد پیدا کنند و به وسیلهی یکی از مفتّشان ادارهی تأمینات که با این جور راپورتچیهای عوامالنّاس سر و کار داشت گزارش مناسب بدهند. شرط اصلی این بود که دوشیزهی مورد نظر اوّلاً سن کمی داشته باشد. لاغر و استخوانی و دوکی و مردنی نباشد. پدر و مادر حسابی و اعیان یا نیمچه اعیان داشته باشد. جهیزیهی خوبی برای او تدارک دیده باشند و در صورت امکان به یکی دو زبان و دست کم یک زبان فرنگی بتواند تکلّم کند. از جاهایی که امکان یافتن دختران خوشگل و اصیل و شریف و درسخوانده در آنها وجود داشت. طبعاً مدارس دخترانهی تهران بود. علیا حضرت ده خانم را انتخاب کرده و مراجعه به مدارس دخترانهی تهران را به آنان سپرده بود. مدارس پنجاه و پنجگانهی تهران بسته به موقعیت و محّل میان خانمهای دربار قاجار تقسیم شده بود. دو نفری، سه نفری یا چهار نفری به هر مدرسه میرفتند و به بهانهی نام نویسی دوشیزگان خود ساعتی در دفتر مدیر مدرسه میماندند و از اوضاع و احوال محصّلان سر درمیآوردند. سرانجام پس از چندین روز تلاش و تفحّص هنگامی که خبرگزاریهای بزرگ جهان خبر آغاز جنگ جهانی را مخابره میکردند کوششهای علیا حضرت ملکه جهان نیز به ثمر رسید و مفتّشهها خبر دادند که در مدرسهی دخترانهی شرافتیه تهران که ریاست آن با خانم شرافتالدّوله بود دختران آراستهی قشنگ نجیب و اصیلی تحصیل میکنند که حد اقل ده تن از آنان از بهترینها هستند. روزی علیا حضرت به اتّفاق یک کنیز سیاه که هر دو خود را در چادر و چاقچور و روبنده پوشانده بودند با کالسکه به آن جا روانه و جلوی در مدرسه پیاده شدند. علیا حضرت به محض ورود خود را به خانم شرافتالدّوله معرّفی کرد. خانم مزبور از این دیدار و سرکشی علیا حضرت به مدرسه بسیار ابراز امتنان کرد. سپس علیا حضرت منظور خود را که انتخاب همسر برای شاه جوان ایران بود راست و پوستکنده بیان کرد و گفت شنیدهام محصّلان مدرسهی شما چیز دیگر و بینظیرند. خانم شرافتالدّوله از خوشحالی خنده از لبانش نمیافتاد؛ گفت الآن زنگ میزنم و دستور میدهم همهی دوشیزگان محصّله به صف به ایستند تا هرکدام را که علیا حضرت پسندیدند انتخاب بفرمایند، البّته اگر اجازه بدهید پس از مشاهده و پسندیدن دختر خودم شخصاً با اولیای محصلهای که افتخار یافته و انتخاب شده صحبت میکنم. انشاءالله- ترتیب خواستگاری و بلهبرون را میدهیم. پس از آن که زنگ زده شد و دختران به صف ایستادند. علیا حضرت از موی سر و پیشانی و چشمان شوخ و شاد و خندان دختران شروع کرد و بینی و دهان و لبها و چانه و گردن دختران را از نظر گذرانید و به ویژه هیکل و قد و قامت را از نظر بلند و متناسب بودن به دقّت تفرّس میکردند. ملکه جهان چندین بار از جلوی صفها گذشت. ناگهان چشمش به دختری جوان افتاد که چهرهای ظریف، پوستی سفید و چشمان عسلی داشت. موهای بافته شدهی او تا بالای زانوانش میرسید و لب و دهان و بینیاش ظریف، خوش ترکیب و صورت او مانند صورت اغلب دختران قاجاری گرد و تپل بود. پس از سؤال و جواب متوجّه شد که دختر شاهزاده ظهیرالسّلطان به نام بدرالملوک و در سن هیجده سالگی میباشند و خانم شرافتالدّوله گفت این دختر دختر بسیار زیبایی است. زبان فرانسه را در مدرسهی فرانسوی خوب آموخته زبان انگلیسی را هم در کلاس های بعد از ظهری مدرسه آمریکاییها یاد گرفته است. گلدوزی میداند از آشپزی سررشته دارد. مادرش نیّرالملوکخانم مثل دستهی گل همچنان زیباست که اگر او را ملاحظه بفرمائید، خیال میکنید خواهر این خانم است. علیا حضرت به این دیدار اکتفا نکرد و از تورانالسّلطنه همسر بیوهی ناصرالدین شاه فقید وقت ملاقات خواست و سرانجام قرار شد که تورانالسّلطنه موضوع را با برادرش شاهزاده ظهیرالسّلطان در میان بگذارد و علیا حضرت کار دیگری که کرد این بود که دیداری هم با خانوادهی عروس انجام داد و به بهانهی بوسیدن چهرهی عروس دهان او را محکم بوسید تا ببیند دهان عروس بو میدهد یا نه و خوشبختانه دهان عروس بوی خوب میداد و بعد ترتیبی داد که روزی عدّهای از خانمهای درباری به اتّفاق بدرالملوک خانم به گرمابه بروند و خودش هم سرزده وارد گرمابه شد و حمّام عیوبی از بدن عروسخانم آشکار نساخت و چون از هر نظر مشکلی نداشت. روزی قرار شد که عروس خانم را به اندرون ببرند و به حضور شاه جوان معرّفی کنند. وقتی عروسخانم را به دربار بردند. ملکه جهان به شاه گفت بفرمائید قربان، ایشان عروس شما هستند. شاه در شگفتی فرو رفته بود. ابتدا گیسوان بلند و قشنگ او را که تا سر زانوانش رسیده بود از نظر گذراند و صحبت از زیبایی و نظافت و نگهداری آنها کرد و سپس آزمایش زبان فرانسوی و انگلیسی از او شد. پس از پایان یافتن ماههای محرّم و صفر بدرالملوک خانم که نامزد شاه شد و شیرینی خوران انجام شده بود. صیغهی نود و نه ساله شاه شد؛ زیرا پادشاهان قاجار را عقیده بر این بود که چون مقام پادشاهی دارند مالکالرّقاب همهی مردان و زنان مملکت هستند و لزومی ندارد زنی را عقد کنند. مگر این که آن زن حتماً مادر ولیعهد باشد. احمد شاه پس از انجام مراسم عروسی و بزن و بکوب او را در اندرونی قصر گلستان جای داد و شاه جوان نیز همواره زنش را دوست میداشت. او را در تالار آیینهی قصر گلستان در بر میگرفت و میگفت من هزار بدری دارم، ولی شاه جوان طبق سنن درباری قاجار دخترانی را که درباریها برای او مییافتند حداکثر به مدّت دو شبانه روز صیغه میکرد.»[1]
[1] - خلاصهی صص 610 تا 646 - آخرین محبوبهی احمدشاه قاجار - خسرو معتضد
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 421
«پس از فتح تهران و پایان استبداد صغیر و خلع محمّد علی شاه یک هیأت اجرایی به کارهای مملکت در غیاب مجلس رسیدگی میکرد. یکی از تصمیمات این هیأت اخراج سروان اسمیرنف معلّم روسی سلطان احمد میرزای ولیعهد میباشد. اهمّیّت و نقش این سروان برای سیاست روسها باور نکردنی است؛ زیرا به دستور هیأت مدیرهی انقلاب آقای حکیمالممالک مأمور اصلاح دربار شد و از کارهایی که در این زمینه انجام داد یکی هم جواب کردن معلّم روسی احمد شاه بود. روسها از عزل این معلّم فوقالعاده مضطرب شدند و بنای تلاش و دوندگی را گذاشتند، حتّی کار به جایی کشید که وزیر مختار روسیه رسماً اعلام کرد اگر رؤسای رژیم جدید ایران معلّم روسی والاحضرت را اخراج نکنند و به او اجازه دهند که لااقل هفتهای یک ساعت به شاه جوان درس روسی بدهد دولت متبوع وی متقابلاً نصف قشون روسیه را که در آن تاریخ وارد ایران شده و به قزوین هم رسیده بود دوباره به خاک روسیه عودت خواهد داد. مرحوم نوّاب که از اعضای هیأت مدیره بود، گفت عحب ما حالا فهمیدیم که این معلّم شاهزاده والاحضرت در چشم دولت متبوعش به اندازهی نصف قشون آنها در ایران ارزش و اهمّیّت دارد. خوب با این وضع ما چه طور میتوانیم نصف قشون اشغالی روس را از قزوین برداریم و در کاخ گلستان جا بدهیم! فردای آن روزکه این تقاضا رد شد روسها به شیوهی همیشگی خود آن دسته از رجال ایران را که به بانک استقراضی روس مدیون بودند، ولی بر خلاف نظر آنها رفتار کرده بودند تحت فشار قرار دادند و با صدور اجرائیهی رسمی تسویه محاسبات خود را از نایبالسّلطنه و سپهدار و سردار منصور در ظرف بیست و چهار ساعت خواستار شدند و معلوم شد که 800 هزار تومان و کسری از سپهدار و350 هزار تومان از سردار منصور و در همین حدود نیز از دیگران طلبکارند. از این مطالبهی ناگهانی وام که چون صاعقهای بر سر هیأت اجرایی مملکت افتاد وحشت و اضطراب عجیبی دامنگیر همه شد، ولی با تمام این تفصیلات هیأت مدیرهی انقلاب در تصمیم خود پافشاری کرد و به خدمت سروان اسمیرنف خاتمه داد.»[1]
[1] - ص 153 - قتل اتابک - دکتر محمّدجواد شیخالاسلامی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 421
اوایل جنگ جهانی اوّل مصادف با تاجگذاری و به سلطنت رسیدن احمد شاه بود. مردم علی رغم آن که در برگزاری تاجگذاری وی از هیچ چیز مضایقه نکرده و احساسات شاه دوستی خود را نثار آن شاه جوان کرده بودند معلوم نیست تخت سلطنت و صندلی ریاست از چه نیرویی برخوردار است که هنگام جلوس بر آن افراد به یک باره دچار تحول شده و قبل را فراموش میکنند. احمد میرزای محبوب پس از تاجگذاری یک باره ماهیت حقیقی خود را چون پدرش به نمایش گذارد و چهرهای را از خود در مقابل قحطی و گرسنگی مردم نشان داد که باید در علاقه به وطن و ایران دوستی او از هر نظر دچار تردید شد؛ زیرا در باره عکسالعمل احمد شاه نسبت به آن وضعیت اسف بار چنین آمده است: «...در بحبوبهی چنین وضعی مستوفیالممالک با تمام قوای حکومتی که در اختیار داشت، میکوشید تا با محتکران بی مروّت پایتخت کنار آید و آذوقه و خوار و بار برای مردم گرسنهی تهران تأمین کند. وی حتّی حاضر شده بود اجناس موجود در انبارهای محتکران را به قیمت آزاد بخرد و در دسترس نانواهای تهران بگذارد. خود شاه از کسانی بود که مقدار زیادی گندم در املاک سلطنتی انبار کرده بود. نخستوزیر از فرط استیصال حاضر شد کلّیهی گندمهای شاه را با سود مناسب بخرد و در اختیار مردم تهران بگذارد؛ ولی احمد شاه زیر بار نمیرفت. وی گفت: به هیچ وجه قیمتی کمتر از قیمت پرداخت شده به سایر محتکران پایتخت قبول نخواهد کرد. حتّی مأموری را میفرستد تا با شاه ملاقات کند و ادای سوگندِ زمان سلطنت را به خاطر او آورد که باز هم راضی به همکاری نمیشود و به ناچار مجبور به خرید به همان قیمت هنگفتی که شاه مطالبه میکرد، شدند. به همین دلیل است که مردم به او لقب احمد بقّال و احمد علاّف دادند چون فقط در جمعآوری هر چه بیشتر ثروت از طریق رشوه گرفتن و احتکار بود و به قول رجال معاصر یک ساعت عیش در مونتکارلو و سواحل دریای مدیترانه را بر سلطنت و سعادت ایران ترجیح میداد و به قول خودش چشمانش برای دیدن ویرانههای باز ماندهی گذشتگانش آفریده نشده بود و مرحوم دولت آبادی در خاطرات خود که من به گوش خود از محمّد حسن میرزا برادر احمد شاه شنیدم که شاه به وی گفته بود به چشم خود دیدم که مردم ایران با پدرمان چه معاملهای کردند؛ پس باید تحصیل مال کرد تا روزی که ممکن است در ایران ماند. بعد هم به هنگام ضرورت به یک مملکت آزاد رفت و در آن جا عمری به آسودگی گذراند. برای آن که صحنهای از قحطی و عکسالعمل احمد شاه بهتر به تصّور آید دو روایت ذیل نقل میشود. مهندس فروغی در مورد احمدشاه چنین حکایت میکند در قحطی مشهور تهران چند تن از رعایای فیروز بهرام به شهر آمده بودند تا از اعلیحضرت سلطان احمد شاه فقط یک خروار گندم (برای بذر) بخرند. شاه مقدار زیادی گندم احتکار کرده بود که میخواست به قیمت هر چه گرانتر بفروشد. قیمت بازار آزاد در آن تاریخ یکصد و ده تومان بود؛ ولی رعایای بیچیز استطاعت پرداخت بیش از صد تومان برای یک خروار گندم را نداشتند. خود شاه با خریداران شروع به چانه زدن کرد و به هیچ وجه حاضر نمیشد خرواری کمتر از یکصد و ده تومان بفروشد. سرانجام صاحب اختیار که در جلسه حاضر بود از این خسّت فوقالعادهی شاه عصبانی شد و به رعایا اشاره کرد که همان قیمت پیشنهادی را قبول کنند و قول داد که مابهالتفاوت بهای گندم را از جیب خود بپردازد و در مورد صحنهی قحطی میرزا خلیل ثقفی اعلمالدّوله (طبیب دربار سلطنتی) در خاطرانش مینویسد: ...در گذر تقیخان یک دکّان شیربرنج فروشی بود که شاید حالا هم باشد. در روی بساط یک مجموعهی بزرگ شیربرنج بود که تقریباً ثلثی از آن فروخته شده بود و یک کاسهی شیره با بشقابهای خالی و چند عدد قاشق در کنار بساط گاشته بودند. من از وسط کوچه رو به بالا حرکت میکردم و نزدیک بود به مقابل دکّان برسم که ناگهان در طرف مقابل چشمم به دختری افتاد که در کنار دیواری ایستاده و چشم به من دوخته بود. دفعتاً نگاهش از سوی من برگشت و به بساط شیربرنج فروشی افتاد. آن دختر شش هفت سال بیشتر نداشت. لباسها و چادر نمازش پاره پاره بود و چشمان و ابروانش سیاه و با وصف آن اندام لاغر و چهرهی زرد که تقریباً به رنگ کاه درآمده بود. بسیار خوشگل و زیبا بود. همین که چشمش به شیربرنج افتاد. لرزشی بسیار شدید در تمام اندامش پدیدار گشت و دستهای خود را به حال التماس به سوی من دراز کرد و خواست اشاره کنان چیزی بگوید؛ امّا قوّت و طاقتش تمام شد و در حالی که صدای نا مفهومی شبیه ناله از سینهاش بیرون میآمد، روی زمین افتاد و ضعف کرد. من فوراً به صاحب دکّان دستور دادم یک بشقاب شیربرنج که رویش شیره هم ریخته بود آورد و چند قاشقی به آن دختر خوراندیم. پس از این که اندکی حالش به جا آمد و توانست حرف بزند گفت: دیگر نمیخورم باقی این شیربرنج را بدهید، ببرم برای مادرم تا او بخورد و مثل پدرم که چندی پیش از گرسنگی تلف شد، نمیرد.»[1]
[1] - خلاصهی صص 39 تا 44 - سیمای احمدشاه قاجار - دکتر محمّدجواد شیخالاسلامی
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 420