مظفّرالدّینشاه از زمانی که بدون دغدغه جانشین پدر شد به دلیل ضعف روحی و جسمی همواره اطرافیان بر او تسّلط داشته و به انحاء مختلف جهت پر کردن جیب خود از او سوء استفاده میکردهاند. تملّک اموال منقول و غیر منقول توسط اطرافیان پادشاه به طرق گوناگون انجام میگرفته است که این مثال میتواند پاسخگوی یکی از روشهای درباریان باشد. «مظفّرالدّین شاه گاهی برای تفریح و زمانی برای انتخاب گردن بند و تسبیح امر میکرد کیسهی بیست و چهار من مرواریدی که در خزانهی اندرون بود، بیرون میآوردند. روی این کیسه سفرهای از تافتهی مشکی گذارده بودند و سر آن به مُهرِ دستی پادشاه مُهر بود. بعد از وارسی مُهر دستور میداد سر کیسه را باز میکردند. سفرهی تافته را میگستردند و محتویات کیسه را میان سفره میریختند. بعد از تماشا یا انتخاب تسبیح یا گردن بندی که برای هدیهی یکی از ملکههای اروپا لازم داشت یا اضافهکردن مروارید تازهای که از سواحل خلیج فارس برای او هدیه آورده بودند سر کیسه را با مُهر دستی خود مُهر میکرد و کیسه را به خزانه میفرستاد. اطرافیان مظفّرالدّین شاه که از این رویّهی شاه سابق خبر داشتند شاه را وا میداشتند. او کیسهی مروارید را میخواست. محتویات آن در سفره پهن میشد. شاه دانههای درشت آن را جدا میکرد و به سرِ پیشخدمتان نشانه میزد. آنها هم از خوردن این تیر قیمتی خیلی دردشان میآمد. شکلک میساختند و میمون بازی در میآوردند که شاه نشانه زنی خود را تکرار کند و آنها به جای یک تیر، هر یک پنج شش تا از این تیرهای شاهانه بخورند و یک مشت از این قماش کارها که اکثراً قابل نوشتن نیست. اعلیحضرت شاهنشاهی یا نا خوش بود و حکیمالممالک او را میدوشید یا سلامت بود و خلوتیان با این بازیهای خنک او را مشغول میداشتند.»[1]
[1] - ص 653 - جلد دوم - هفت پادشاه - محمود طلوعی 1377
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 351
دست آورد و تجربه مظفّرالدّین شاه از سفرهای فرنگ فراتر از خرید اسباب بازی و ..... نمیباشد. یکی از هوسهای پادشاه بعد از بازگشت از فرنگ تأسیس باغ وحش به سبک اروپایی در تهران میباشد. در نحوه نگهداری و بازدید پادشاه از آن مکان روایت بسیار جالب و مضحکی وجود دارد که دکتر محمّد جواد شیخالاسلامی در این باره مینویسد: «در زمان مظفّرالدّین شاه قاجار باغ وحشی در تهران درست کرده بودند که بسیار مجلّل بود؛ لیکن حیوانات باغ وحش از حیث خورد و خوراک در نهایت پریشانی و زحمت و مشقّت بودند. به جهت این که بودجهی خورد و خوراک آنها را مأموران باغ میخوردند و به حیوانات زبان بسته خوراک و غذایی نا چیز میرسید و اغلبشان از گرسنگی تلف میشدند. روزی مظفّرالدّین شاه تصمیم گرفت که به تماشای باغ وحش برود. به رئیس باغ خبر دادند که شاه فلان ساعت تشریففرما میشوند. در باغ شیری بود که از مازندران برای شاه هدیه آورده بودند. شاه به شیر نامبرده علاقهی زیادی داشت و همیشه از رئیس باغ حال شیر را میپرسید و امر میفرمود که در غذا و خوراک آن شیر مواظبت کامل به عمل آید. از قضا آن شیر چند روز قبل از تشریففرمایی شاه به باغ وحش مرده بود. رئیس باغ موقعی که شنید شاه برای بازدید از باغ وحش میآید مضطرب شد که اگر شاه بیاید و شیر را نبیند حتماً مورد عتاب و خطاب و خشم و غضب شاه قرار خواهد گرفت. از این جهت فوراً دستور داد که یک نفر از عملههای باغ داخل پوست شیر شده، در لانهی شیر در گوشهای بنشیند و وقتی شاه به طرف او آمد قدری سرش را حرکت بدهد که او تصّور کند شیر زنده است. شاه در ساعت معیّن تشریففرما شده و شیر محبوب خود را هم دید و بعد بدون این که ملتفت قضیه شود گردشی کرد و از باغ خارج شد. از قضا در این لحظه یکی از پلنگان از لانه خود خارج شده بود و یک سره به سمت شیر میآمد. عملهای که توی پوست شیر رفته بود موقعی که دید پلنگ به طرف او میآید خیلی هراسان شد و بسیار ترسید که مبادا پلنگ به روی او بپرد. میخواست فریاد بزند و فرار کند؛ ولی چون به زنجیر بسته بود چارهای جز قرار گرفتن در سر جایش نداشت. در این ضمن پلنگ به او نزدیک شده یواشکی گفت آهای کربلایی محمّد تویی؟ چند گرفتی داخل پوست شیر شدی؟ کربلایی محمّد هم موقعی که دید توی پوست پلنگ کسی جز رفیق خودش نیست راحت و آرام گرفت و معلوم شد که از اغلب حیوانات باغ وحش فقط پوست آنها باقی مانده است که موقع تشریففرمایی اعلیحضرتِ قدر قدرت مظفّرالدّین شاه چند تن از عملهها داخل آن پوستها میشوند و رُل حیوانات وحشی را بازی میکنند. اگر این داستان صحّت داشته باشد باید گفت که برای چنین پادشاهی چنین باغ وحشی هم از هر حیث لازم و سزاوار بوده است.»[1]
[1] - ص 113 و 114 - قتل اتابک - دکتر جواد شیخالاسلامی
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 350
تاجالسّلطنه در خاطرات خود بدین نکته اشاره دارد که هر کس مسخرهتر بود نزد برادرم بیشتر مورد توجّه بود و تمام اشخاص عاقل و عالم خانه نشین شده بودند. یکی از این افراد سیّد بحرینی میباشد که نفوذ عجیبی در شاه داشته و با خواندن اوراد جنّ و پری و موهومات را از اطراف شاه دور میکرده و خصوصاً در هنگام انقلاب هوا حتماً باید در حضورش باشد تا مبادا به وجود شاه مقتدر صدمهای وارد آید. سیّد بحرینی از جمله افرادی است که همهی مورّخان آن دوره از او مطلبی نوشتهاند و شهرت او بدان حدّ است که در داخل و خارج از کشور همهی علاقه مندان تاریخ او را میشناسند. دکتر شیخالاسلامی در بارهی سیّد بحرینی مینویسد: «این سیّد درباری، این شَه فریبِ معمّم که تقریباً تمام سفرای خارجی مقیم تهران نام او را شنیده بودند و از نفوذ فوق العادهاش در وجود شاه خبر داشتند. سیّد علی اکبر بحرینی بود که شاه و اعضای دربارش او را به اختصار "سید بحرینی" خطاب میکردند. مظفّرالدّینشاه از همان زمان ولیعهدیش در آذربایجان ایمان و اخلاص غریبی به این مرد داشت و بعدها که شاه شد او را هم همراه خود به تهران آورد و چون حقیقتاً عقیده داشت که وجود این سیّد مستجابالدّعوه و در کاخ سلطنتی دفع کنندهی هر نوع خطر و بلیّه و چشم زخم احتمالی است نه تنها او را در سلک معاشران و محارم نزدیک خود در پایتخت قرار داد؛ بلکه حتّی در مواقعی هم که به قصد شکار و تفریح از تهران خارج میشد سیّد را از خود دور نمیساخت در این ضمن چنان که رسم و سیرت رجال آن دوره بود به محض این که صدر اعظم و دیگران پی به نفوذ این شخص در وجود شاه بردند بی درنگ شروع به سوء استفاده از همان نفوذ برای اجرای مقاصد خود کردند. مظفّرالدّینشاه به علّت آن احتیاط و تردید و جُبن ذاتی که داشت هنگام اخذ تصمیم در بارهی مسائل مهم مملکتی هیچ کاری را جز با استخارهی قبلی انجام نمیداد و این استخارهها را معمولاً سیّد بحرینی برایش انجام میداد. رسم شاه این بود که سیّد بحرینی را دو زانو رو به روی خود مینشاند و سپس نیّات مطالب خود را در بارهی عزل وزرا، انتصاب حکّام، رفتن سفرهای خارجی، بخشیدن خلعت به رجال، زن گرفتن برای شاهزادههای عضو خاندان سلطنت و این قبیل مطالب را یک یک برای سیّد تقریر میکرد و از او میخواست که راجع به هر کدام از آن مطالب، قرآن استخاره و استشاره کند. صدر اعظم (شاهزاده عینالدّوله) که هرگز مایل نبود کاری در ایران بر خلاف نظر وی صورت گیرد با سیّد بحرینی هم دست بود و در موقع استخاره پشت سر شاه میایستاد و به این ترتیب از همان محلّی که ایستاده بود با سیّد مواجه بود. پس از آن که شاه مطلب خود را بیان میکرد سیّد به رسم استخاره کنندگان پیش از آن که صفحهی قرآن را باز کند اوّل نگاهی به آسمان و سپس نگاهی به عینالدّوله میافکند و عینالدّوله با یک اشارهی مختصر سر موافقت یا مخالفت خود را با نیّت شاه به سیّد حالی میکرد و او آیهی قرآن را به همان نحو که دلخواه عینالدّوله بود برای شاه تفسیر میکرد و در نتیجه مظفّرالدّین شاه مقاصد عینالدّوله را به خیال این که امر و ارشاد الهی است قبول و اجرا میکرد.»[1]
خسرو معتضد نیز در بارهی سید بحرینی چنین روایت میکند: «سیّد بحرینی که مظفّرالدّین شاه به او نظر ارادت داشت و خود را از مریدان وی میدانست در مظفّرالدّین شاه تأثیر زیادی داشت. بر اثر تلاشی که برای نجات شاه از رعد و برق و باران مصروف داشته بود به ثروت زیاد خانه و باغ ییلاقی، کالسکه با اسب روس و چهار زن عقدی و چندین صیغه رسید و زندگی را به خوشی و به لذّت تمام و منال و میراث فراوان برای فرزندان ریز و درشتش به پایان رسانید و در پایان هر جلسه ردّ کردن باران و بر طرف ساختن رعد و برق مبلغ قابل توجّهی به صورت سکّهی زر یا اسکناس از شاه دریافت میداشت. مظفّرالدّین شاه که علاقهی زیادی به مسافرت به اروپا داشت تنها ناراحتی او این بود که شنیده بود آب و هوای فرنگستان اغلب طوفانی و بارندگی میباشد و هوس داشت که آقا بحرینی را با خود به اروپا ببرد که در زمان رعد و برق بتواند به عبای او پناه ببرد و امینالسّلطان به این دستآویز که شیخ بحرینی زبان فرنگی نمیداند و آسمان فرنگستان از زبانهای فارسی و عربی که شیخ بدان تکلّم میکند سر در نمیآورد شاه را از همراهی او منصرف میکند؛ ولی شواهد و قراین وجود دارد که سیّد بحرینی در غیاب اتابک امینالسّلطان در سفر سوم شاه به فرنگستان به بهانهی درمان خود را به اروپا میرساند و چند هفتهای را که در التزام رکاب بود در مواقع رعد و برق و ریزش باران خدمات حیاتی و جبران ناپذیری به شاه عرضه میدارد و با چند کلمهی طوطیوارکه فرانسوی را یاد گرفته بود از آسمان فرنگستان میخواهد که کوتاه بیاید و مهمان محترم را رنج ندهند و شرط مهمان نوازی را به جا آورند و پس از آن که آسمان به حرف او گوش میدهد پادشاه انگشتر عقیق گرانبهای خود را به او میبخشد که او توانسته است آسمان سرزمین غربت را نیز مهار کند و برای این که متوجّه شویم که سیّد بحرینی با چه بیانی دستور به آسمان میدهد که رعد و برق را تمام کند، میگویند: پس از جهیده شدن اوّلین بارقهی برق در آسمان و شنیدن نخستین غرّشِ رعد عبای نایینی پشم شتر خود را کنار میزد وشاهِ شاهان را به رفتن زیر عبا دعوت میکرد، آن گاه چشمان درشت خود را متوجّه آسمان میکرد در حالی که انگشت سبابهی خود را به سوی آسمان گرفته بود با صدای بلند و شبیه فریاد و یا نعره بانگ میزد آسمان! خجالت بکش! بیحیا نباش، اگر تصّور میکنی اعلیحضرت شاهنشاه قبلهی عالم و عالمیان از آسمان قرنبههای تو میترسد سخت در اشتباهی، کوتاه بیا جسارت نکن و همین جا قضیّه را ختم کن! اعلیحضرت شفیق و مهربان هستند، قول میدهند سفرهی یتیمان و بیوه زنان را پر از مائده کنند. قول پختن نذری و شله زرد و ترحلوا و قیمه پلو میدهند. ان شاء الله شام خوبی نذر میکنند تو هم خجالت بکش، بیحیایی را کنار بگذار و از آسمان قرنبه و برق زدن دست بکش!»[2]
«ناصرالدّین شاه، تاجالملوک ملقّبه به امّالخاقان دختر امیرکبیر را در سال 1284 ه.ق. به ازدواج مظفّرالدّینمیرزا درآورد تا بلکه خون امیرکبیر در رگ پادشاه آینده احساس شود؛ ولی افسوس که این گونه نشد و شوهر و فرزند بر خلاف امیر متمایل به اجانب بودند و به منافع ملیّ ایران توجهی نشان ندادند و چون مظفّرالدّینمیرزا با همسرش توافق نداشتند در ماه صفر 1293 به دستور شاه او را طلاق داد و به غیر از او زنان دیگری هم اختیار کرد. در مورد این که علّت عدم تفاهم چه بوده است دیدگاههای متفاوتی وجود دارد، ولی علّت اصلی را ناشی از رفتار بیمارگونهی ولیعهد دانستهاند که به همسر خود بیتوجّه بوده و زمینه را برای بیتوجّهی امّالخاقان فراهم کرده بود. نسبت به بیزاری او تا حد مسیر غیر متعارف نیز روایت کردهاند، ولی از دیدگاه دیگر نیز این گونه نقل شده است که اوّلین همسر مظفّرالدّین شاه امّالخاقان دختر امیرکبیر یعنی دختر عمّه مظفّرالدّینشاه بود، روابط آنان از ابتدا تیره بود. ولادت محمّد علی میرزا و سپس شکوهالدّولهی ملک خانم نیز این روابط را بهبود نبخشید. حتّی در دوران سلطنت ناصرالدین شاه نیز وصف تیرگی مناسبات زن و شوهر در محافل درباری پیچیده و به گوش کلنل کاساکوفسکی فرماندهی بریگاد قزّاق رسیده بود. امّالخاقان در به روی خود بسته و چندین سال پس از ازدواج حتّی مظفّرالدّین میرزا را نیز به فرّاش و حرم راه نمیداد. گفتهاند که علّت این بیزاری امّ خاقان از شوهرش گذشته از این که او مظفّرالدّین میرزا را فرزند قاتل پدر خود میدانست. فرزند ناصرالدین شاه خلقیات غیر طبیعی و آداب زندگی خاصِ مظفّرالدّین میرزا و معاشرتهای او با مردان زن صفت بود که خبرش به گوش شاهزاده خانم رسیده و موجبات رنجش و نفرتش را فراهم آورده بود. امّ خاقان تصویر نقّاشی شدهی بزرگی از مرحوم پدرش میرزا تقی خان را در اتاق پنج دری خانهی خود در تبریز نصب کرده بود و هر زمان وارد اتاق میشد در برابر آن سر تعظیم فرود میآورد. او از دیدن دایی خود که پدر شوهرش نیز بود یعنی ناصرالدین شاه امتناع میورزید و از ملاقات اجتناب داشت.»[1]
[1] - ص 79 - آخرین محبوبهی احمدشاه قاجار - خسرو معتضد 1385
2 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 347
مظفّرالدّین شاه فاقد هر گونه علم و اطّلاعات بوده و به دلیل همین جهانبینی محدودش، دیدگاههای مقطعی داشته و حتّی عاقبتاندیشی و آینده نگری به ذهنش نیز خطور نمیکرده و ضمناً برای ادبا و علما هم هیچ ارزشی قایل نبودهاند. خسرو معتضد در این باره میگوید «بنا به نوشتهی بسیاری از معاصران وی، معلومات او ناچیز بوده است. مخبرالسّلطنهی هدایت آورده که معلومات مظفّرالدّین شاه در ریاضیات ساده از جمع و منها تجاوز نکرده و حتّی به ضرب و جدول ضرب نرسیده بود. آوردهاند که اعداد و اوزان را تشخیص نمیداد. قادر به شمردن اعداد از صد بیشتر نبود. اعلمالسّلطنهی دانشور مینویسد روزی دستور داد هزار سکّهی طلا به خواجهای ببخشند، امّا اتابک امینالسّلطان صدر اعظمِ سایس و با هوش دستور داد صد سکّهی اشرفی طلا را در بشقابی بگذارند و به نظر شاه برسانند و اگر اجازه داد آن مبلغ اشرفی را تحویل دهند. شاه از دیدن صد سکّهی طلا در بشقاب چینی عصبانی و متحیّر شد و گفت من دستور داده بودم هزار سکّهی اشرفی به این خواجه بدهید چرا رفته این همه اشرفی طلا آوردهاید؟ این تعداد بسیار زیاد است و لازم نیست به یک خواجهی بی ارزش حرمخانه داده شود.»[1]
با توجّه به موارد ذکر شده مورّخین درباری، این صفت پادشاه را به گونهای دیگر جلوه داده و مرآتالوقایع مظفّری میگوید: «در باره علم و صنایع پادشاه که در زبان فارسی و ترکی و فرانسه دستی به کمال دارد و از علوم عربیّه، ادبیّه سینهی مالامال، خطّ تحریر را بهتر از خوشنویسان سلف نویسد و در حساب و جغرافیا و فن تاریخ و صنعت نقّاشی سرآمد عصر خود است. گاهی اشعار آبدار از طبع وقادش (بسیار روشن) تراوش کند. اشعار قدما را فراوان به خاطر دارد و احادیث را شمتی به یاد سپرده و در موقع به خرج دهد و در فن تیراندازی از تفنگ و تیر و کمان اوّل شخص است.»[2] ولی دکتر عبدالحسین نوایی در مقدّمهی همین منبع مینویسد: «مظفّرالدّین شاه هیچ گونه مبانی فکری و فرهنگی نداشت. درس اگر خوانده بود در حدّ خواندن بود و توقیع نوشتن و در صدر نامهها، دستور دادن بیش از این نخوانده بود و هرگز بیش از این هم آرزوی سواد و علم نکرد. بر خلاف پدرش که گاه فرانسه میخواند و گاه آلمانی و گاه به مقتضای سیاست روسی، باری مخبرالسّلطنه هدایت که در یک دایره المعارف آلمانی ناصرالدین شاه را صفر بزرگ خوانده بود و مظفّرالدّینشاه را صفر کوچک. در بارهی پدرش ممکن است که جای سخنی باشد؛ ولی در بارهی وی این نکته بسیار درست و کاملاً مطابق با واقع است.»[3]
[1] - ص 359 - قصّههای قاجار - خسرو معتضد 1384
[2] - ص 46 - یادداشتهای ملکالمورّخین و مرآتالوقایع مظفّری - نوشته عبدالحسینخان سپهر - با توضیحات و مقدمهی دکتر عبدالحسین نوایی
[3] - ص 10 - یادداشتهای ملکالمورّخین و مرآتالوقایع مظفّری - نوشته عبدالحسینخان سپهر
4 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 346