«شاه عباس همچنان که در کار سیاست و مملکت داری مهارت و استعداد فوقالعاده داشت در کار عشق و محبت نیز پرشور و در زن دوستی بی اختیار و در ادارهی حرمخانهی شاهی سخت متعصّب و دقیق بود. شاه عباس زمانی که شانزده سال بیش نداشت و هنوز به تخت سلطنت ننشسته بود و به سرپرستی مرشد قلی خان استاجلو در خراسان خود را شاه نامیده بود نخستین همسر خود را که زنی چرکس بود اختیار کرد که از این زن در سال 995 هجری پسر بزرگش محمّد باقر میرزا که بعدها به صفی میرزا معروف شد به دنیا آمد. شاه عباس زمانی که در اواخر ذی الحجّه سال 996 هجری قمری به سلطنت رسید، در حالی که هنوز هیجده ساله بود دو زن را در یک شب رسماً به عقد خود درآورد. این دو زن از شاهزاده خانمهای بزرگ صفوی بودند. از این زنان یکی اغلان پاشا خانم دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا برادر شاه تهماسب اول بود. اغلان پاشا خانم نخست زن سلطان حمزه میرزا برادر بزرگ شاه عباس بود و از زمانی که آن شاهزاده در سال 994 هجری به دست دلاک خود کشته شد شوهری اختیار نکرده بود تا این که در این سال به عقد شاه عباس درآمد. عروس دیگر مهدعلیا خانم دختر بزرگ سلطان مصطفی میرزا پسر شاه تهماسب اول، یعنی دختر عمّ شاه عباس بود. این خانم و دوشیزه را در یک مجلس و در بهترین ساعت به عقد دایمی کلب آستان علی درآوردند. و در باغ سعادت آباد یا باغ جنّت قزوین جشنی شاهانه برپا ساختند و سه شب چراغان و آتشبازی کردند و مبلغ هفتصد تومان که به پول آن زمان ثروتی بود فقط صرف آتش بازی شد. پس از آن هم شاه عباس زنان بسیار دیگر ایرانی و گرجی و ارمنی و چرکس و تاتار گرفت. وی با گرفتن خواهر شاهوردی خان عبّاسی حکمران لرستان، یکی از شاهزاده خانمهای صفوی را به شاهوردی خان داد تا بدین وسیله حکمران لرستان را که غالباً با دولت عثمانی میساخت و گاه به خودسری و یغماگری میپرداخت، مطیع سازد. در سال 1005 هجری نیز چون شنید که عبدالغفار نام ازناوران ( اشراف و بزرگ زادگان گرجی) گرجستان دختری زیبا دارد یکی از شاهزادگان گرجی به نام بکرات میرزا را که در دربار ایران به سر میبرد با فرهاد خان قرامانلو از سرداران بزرگ قزلباش برای آوردن دختر به گرجستان روانه کرد. شاهزادهی گرجی پیش از سرداران قزلباش به گرجستان رفت و دختر را خواستگاری کرد. سپس فرهاد خان که در حدود گنجه توقف کرده بود پانصد سوار قزلباش به استقبال وی فرستاد و آن دختر را در ماه ذیقعده آن سال به قزوین آوردند و به حرمخانه شاهی سپردند.
نامزد کردن دختران از بدو تولد برای پسران در زمان صفویه نیز مرسوم بوده است، چنان که دختر خان احمد گیلانی را زمانی که صفی میرزا پسر شاه عباس هنوز بیش از سه سال نداشت برای وی نامزد کرده بودند.[1] وقتی که این دختر به سن نوجوانی رسید و گل زیباییاش شکفته شد شاه عباس به این بهانه که پسرش آن دختر را دوست نمیدارد در سال 1011 هجری برای خود عقد کرد و بدین ترتیب دختری را نیز که قرار بود در آینده عروس او شود به داخل حرمسرای خویش برد. در مورد این ازدواج گفتهاند که شاه عباس در سال 999 هجری قمری دختر خان احمد گیلانی حکمران مستقل گیلان را برای شاهزاده صفی میرزا که در آن تاریخ چهار سال بیشتر نداشت خواستار شد. خان احمد به ملاحظات سیاسی به این وصلت مایل نبود، ولی چون شاه عباس اصرار و پافشاری کرد جز اطاعت چارهای ندید و دختر خود را به قزوین فرستاد. دختر خان احمد در حرمسرای شاهی به عنوان نامزد صفی میرزا تربیت شد و مدّتها با وی همبازی و مصاحب بود ولی همیشه بر شاهزاده تسلّط داشت و بر سر اندک اختلافی او را میزد. در سال 1010 هجری چون صفی میرزا به سن پانزده سالگی رسیده بود شاه عباس مصمّم شد که دختر خان احمد را رسماً به عقد وی درآورد و مقدّمات عروسی را فراهم سازد، امّا شاهزاده نامزد خود را به علّت بد رفتاریهای او دوست نمیداشت. ملا جلالالدّین محمّد منجّم نیز در تاریخ عباسی در این خصوص مینویسد چون دختر خان احمد والی گیلان نامزد صفی میرزا بود نوّاب کلب آستان علی اراده نمودند که صیغهی عقد گفته عروسی بفرمایند، امّا نواب صفی میرزا راضی نشد. به سبب آن که در صغر سن از این دختر کتک بسیار خورده بود. هرچند کلب آستان علی مبالغه بیشتر کرد، اثر کمتر داد. شاه عباس ناچار در اواخر جمادیالاول آن سال دختر بزرگ شاه اسماعیل دوم را به عقد دایمی وی درآورد و پس از دو ماه به عنوان این که نمیتوان دختر خان احمد را در حرمسرا همچنان بی شوهر نگه داشت، حسبالصلاح اکابر و اعیان در روز دوشنبه 14 ربیعالاول 1011 خود به زنی اختیار کرد و بر خیل همخوابگان خویش افزود. شاه عباس در میان زنان مختلف به زنان گرجی و چرکس به سبب زیبایی ایشان عشق مخصوص داشت؛ زیرا به قول شاردن خون گرجی بهترین خونهای مشرق بلکه همهی جهان است. من در این کشور میان مرد و زن یک صورت زشت ندیدم و صورتهای فرشته آسا فراوان بود. زنان گرجی لطف و زیبایی مخصوصی دارند که در هیچ کشور دیگر دیده نمیشود. بلند قد و خوش اندام و کمر باریکند و یگانه عیبی که از ایشان میتوان گرفت آرایش زیاده از اندازهای است که همه از زیبا و زشت گرفتار و پای بند آنند. بدین ترتیب شاه عباس حق داشت که حریصانه در پی گرد آوردن زنان گرجی در حرمسرای خود باشد. چنان که وجود زنان دیگر ملل باعث شده بود تا زنان ایرانی در حرم شاه نسبت به دیگران کمتر باشند. پیترو دلاواله نیز تأیید میکند که در حرم شاه زن ایرانی کم بود و بیشتر زنان او شاهزاده خانمان یا کنیزکان گرجی و چرکسی و حتی روسی بودند.
همان گونه که در بیان تشکیل حرمسرای بسیاری از پادشاهان نوشتهایم سلاطین علاوه بر این که علاقهی وافر به زن داشتند و بسیاری از آنان را برای لذّت جویی میخواستند، در این زن خواهیها در اغلب موارد مسایل سیاسی را نیز فرموش نمیکردند و شاه عباس نیز تعدادی از ازدواجهایش این چنین بود. او که در سال 1012 برای بازگرفتن آذربایجان از ترکان عثمانی به آن سرزمین تاخت و قلعههای تبریز و نخجوان و ایروان را گرفت و الکساندر خان امیر گرجستان کاختی و گرگین خان امیر گرجستان کارتلی را به اطاعت خود درآورد، برای اثبات دوستی خود بعد از آن که گرگین خان به دیار دیگر شتافت دختر او را که تیناتین نام داشت به حرم خود داخل کرد. این زن صیغهای پس از وصلت با شاه عباس به نامهای لیلی و فاطمه سلطان موسوم شد و برای این که آلکساندر خان، دیگر متحد شاه صفوی نیز آزرده خاطر نشود یکی از نوادههای وی به نام کتایون را هم خواستگاری کرد. موّرخان عموماً این زن را به نام دیدی پال و تیتی فال میشناسند که از جملهی زنان صیغهای شاه بود. در اواسط ماه ربیعالاول سال 1016 هجری نیز دختران رستم خان داغستانی و معصوم خان والی طبرستان را صیغه کرد و در شب سه شنبه چهاردهم ربیعالآخر سال 1019 خواهر قباد خان از سرداران کرد مکری را گرفت و چهار روز پس از این وصلت شاه عباس، قباد خان را با نود و چهار تن از بزرگان به جرم خیانت کشت. در این مورد میبینیم که قصد شاه و منظور اصلی او ازدواج با خواهر قباد خان جلب دوستی و محبت نبوده، بلکه این وصلت حیلهای سیاسی بوده تا قباد خان و اطرافیان مقتدر وی را به دام اندازد و به هلاکت رساند.
عدّهی زنان حرم شاه عباس را از چهار صد تا پانصد نفر نوشتهاند.[2] بیشتر این زنان زیبارویانی بودند که از امیران و حکام گرجستان و ارمنستان و ولایات دیگر برای شاه هدیه میفرستادند. از این عدّه سه یا چهار تن از شاهزاده خانمان، زنان عقدی و رسمی شاه بودند و دیگران به عنوان صیغه و کنیز در حرمخانه به سر میبردند. امیران گرجستان و حکّام ایرانی ارمنستان و شروان همه ساله عدّهای دختر و پسر گرجی و ارمنی و چرکس برای شاه میفرستادند و او زیباترین ایشان را به حرمخانه ی شاهی میفرستاد و باقی را میان سرداران خود قسمت میکرد. بیشتر این امرا و حکام نیز برای به دست آوردن شغل بهتر و مقام بالاتری دختران خود رابه شاه هدیه میکردند و همراه خود به دربار میبردند و با گرفتن پست و مقامی باز میگشتند و گاه نیز حکام ولایات فرزندان رعایا را به عنوان غلام و کنیز به دربار گسیل میداشتند و هرچه بیشتر بدین وسیله خود را به شاه نزدیک میساختند. پیترو دلاواله در سفرنامهی خود اشاره دارد به این که شاه عباس به خاطر تصاحب زنی که همسر تهمورث خان گرجی بود با وی جنگید و او را از کشورش بیرون کرد و با آن که خواهر این زن قبلاً به ازدواج شاه درآمده و از جمله زنان سوگلی حرم بود خواهر دیگر را نیز بدین وسیله تصاحب کرد.
همان گونه که گفتیم شاه به دختران گرجی و چرکس و ارمنی علاقهی بسیار داشت و کسان شاه نیز مطابق این علاقه به گرد آوردن دختران مطلوب شاه همت میگماشتند و به هر طریق اینان را به چنگ میآوردند و به حرمسرای شاه تقدیم میکردند. ارامنه گاهی دختران صغیر خود را از ترس این که مبادا کسان شاه آنها را برای حرم بربایند از ناچاری خیلی زود شوهر میدادند. آنان طی مراسمی با دو زن مسن و یک کشیش به منزل دختر میرفتند و از طرف پسر حلقه انگشتری در انگشت دختر میکردند و کشیش نیز صیغهی عقد را جاری میکرد تا بدین وسیله دختران از همان سن نوجوانی و حتی کودکی صاحب شوهر باشند تا کسان شاه برای آنان دندان تیز نکنند. پیترو دلاواله که از معاصران شاه عباس است در سفرنامهی خود مطالب جالبی از ترکیب زنان در حرمسرای پادشاه و طرز زندگی آنان به دست میدهد. او مینویسد شاه به زنان ایرانی و حتی به زنان خانوادهی خویش علاقه ندارد. در حرم او از دختران حکّام بزرگ و اشخاص عالی مقام کشور بسیار کم است. او دختران طبقهی پست را خود پسندیده و انتخاب کرده است. زنان او تقریباً همه گرجی و چرکسی و روسی و ارمنی هستند. از این دسته گروهی مسلمان شدهاند زیرا عیسوی بودن گناهی بزرگ و برای ایرانیان نفرت انگیز است. زنان پس از ورود به حرمسرای شاه ناچار باید قوانین اسلام را محترم شمارند و اگر عیسوی ماندهاند دین خود را آشکار نکنند. در حرم شاه، زنان تاتار و ازبک و طوایف مسلمان دیگر هم هست که به رسم هدیه برای او فرستادهاند. شاه حق دارد که زنان گرجی را از دیگران عزیزتر شمارد زیرا مانند زنان کشور ما ایتالیا مهربان و مؤدّب و ملایم و تقریباً همگی از خانوادههای اصیل و نجیباند و بی شک زیباترین موجودات آسیا هستند. زنان سیه چردهی ایران هرگز به پای ایشان نمیرسند. زنان گرجی همه بلند قامتند و تقریباً همگی زلف سیاه و چشمان درشت دلپذیر مشکی و رنگ سفید و سرخ دارند. زنان گرجی هیچ وقت زن عقدی شاه نمیشوند و اساساً زنان عقدی او سه یا چهار و همگی از بستگان وی هستند. به هیمن سبب هرگز زنان گرجی یا چرکس و ارمنی شاه را بیگم خطاب نمیکنند و این عنوان تنها بر خواهران و دختران و عمّهها و خالههای شاه و هر زنی که از خاندان سلطنتی باشد اطلاق میشود. زنان دیگر را خانم مینامند و بزرگترین زن حرم شاه را که به سبب پیرتر بودن یا داشتن نسبی عالیتر و یا نزدیکتر بودن به شاه بر دیگران برتری دارد بیگم مطلق میخوانند و دیگر اسمی بر آن اضافه نمیکنند، در صورتی که شاهزاده خانمان دیگر را فیالمثل زینب بیگم یا مریم بیگم میگویند.
پاسداری از حرمسرای شاه را خواجگان سیاه به عهده داشتند و اینان هیچ گاه از حرمسرا خارج نمیشدند و پیوسته کار مراقبت و خدمت زنان را انجام میدادند. از سوی دیگر مهتر و خواجگان سفید هرگز به درون حرمخانه شاهی داخل نمیشدند، مگر این که شاه خود ایشان را بدان جا میبرد. خواجگان سفید هر وقت که شاه از حرمسرا بیرون میآید از پی او حرکت میکردند. یوزباشی خواجگان سیاه نیز جدا از یوزباشی خواجگان سفید بود. در این میان یکی از خدمتگزاران قدیمی که درستکار و متدیّن و نجیب و به شاه از دیگران نزدیکتر و در نزد او محترمتر بود به مقام ایشیک آقاسی باشی میرسید. ایشیک آقاسی باشی شب و روز بر در حرمخانهی شاهی حاضر بود و تمام قاپوچیان و ایشیک آقاسیان حرم مطیع فرمان او بودند. محافظت قسمت درونی عمارت و خلوت خانهی شاه با قاپوچیان خلوت بود؛ ولی همگی در فرمان ایشیک آقاسی باشی بودند. ضمناً حرمسرای شاهی به دست زنی به نام زینب بیگم که عمّهی شاه بود اداره میشد و شاه در غالب امور با وی مشورت میکرد و دستورهای او را به کار میبست. زینب بیگم از زنان حرمسرای شاهی یگانه زنی بود که در مجالس رسمی حاضر میشد و در میان مردان مینشست. زینب بیگم در سالهای اول سلطنت شاه عباس در شخص او نفوذ فوقالعاده داشت و شاه بی صوابدید وی به کمتر کاری اقدام میکرد. پس از آن تدریجاً از نفوذش کاسته شد، حتا در سال 1022 میان او و شاه اختلاف افتاد و شاه او را ار حرمخانه اصفهان دور کرد و به قزوین فرستاد، ولی در سال 1027 با هم آشتی کردند و زینب بیگم به اصفهان باز آمد و بار دیگر محرم و مشاور شاه و مصلحت گزار امور سلطنتی گردید.[3] زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس نیز تا سال 1041 هجری همچنان در حرمخانهی شاهی معزّز و محترم و خاتون حرم بود. در این سال شاه صفی پس از آن که تمام مدّعیان سلطنت را کور کرد یا کشت، زینب بیگم را از حرمخانه بیرون راند و او تا سال 1051 هجری دور از دستگاه سلطنت در انزوا به سر میبرد و در این سال درگذشت.»[4]
[1] - دکتر جهانبخش ثواقب در صفحه 168 کتاب زنان فرمانروا درباره علت تصمیم شاه عباس مینویسد: «دختر خان احمد گیلانی و مادرش مریم سلطان بیگم دختر شاه تهماسب صفوی بود. این دختر در خردسالی بهانهای برای درگیری شاه عباس اول صفوی و خان گیلان شد. شاه عباس که استقلال طلبی خان احمد را برنمیتافت در پی بهانه جویی برآمد و این دختر را که به خان بیگم موسوم بود برای پسر خود صفی میرزا خواستگاری کرد.»
[2]- همان گونه که خصلت اشخاص خود محور و خودخواه میباشد شاه عباس نیز تمایل با زنان را تنها برای خود میخواسته و با گرایش دیگران به شدت برخورد میکرده است. در صفحه 82 سفرنامه برادران شرلی در مورد غیرت شاهانه آمده است که «بعد از ختم جشن چون من از نشستن روی زمین خسته شده بودم برخاسته و از رفقا دور رفتم و به سمت درب عمارت پیش رفته، دفعتاً دیدم که زن خوشکلی دویده به سمت من آمد و چنان فریادی کرد که من مات ماندم و بعد نزد من آمده از بازوی من گرفت. پرسیدم چه شده است، گفت: یک نفر از آدمهای شاه خیال بد در حق من داشت. در وقتی که من با او راه میرفتم پادشاه تک و تنها بر حسب رسم معمولهی خود به سمت ما آمد. فیالحقیقه شاه عباس این عادت را دارد که دفعتاً از مجلس بیرون آمده، تنها میرود و امر میکند که کسی از عقب او نرود. خلاصه از این زن پرسید که چرا فریاد کردی؟ زن جواب داد که یکی از نوکرهای شما دست اندازی به من کرد و یکی دیگر با او ایستاده و به داد من نمیرسید. پادشاه پرسید که کجا هستند؟ زن جواب داد که در دربار هستند. بعد پادشاه از دست او گرفت و به سمت درب عمارت رفت . در این اثنا دو نفر از در بیرون آمدند. همین که زن آنها را دید گفت این یکی آن است که به من دست اندازی میکرد و آن دیگری شخصی است که با او همراه بود. پادشاه صدا زد. فوراً جمعی از ارکان و خدم و حشم دویده آمدند؛ ولی سر آنتوان قبل از همه کس پیش شاه رسید، زیرا که همگی ترسیده بودند که مباد اتفاقی روی داده باشد. وقتی همهی اینها جمع شدند پادشاه دفعهی دیگر از آن زن پرسید که جهت فریاد کردن تو چه بود؟ زن تفصیل را تکرار نمود. پادشاه امر کرد که دو انگشت آن شخصی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود، ببرند. بعد او پای شاه را بوسیده رفت؛ ولی در حق شخص دیگر جزاهای سخت امر کرد. اول زبان و بعد مژگان چشمها را بعد لبها و دماغ او را بریدند. بعد از این پس پاهای او را بریدند و بعد از همه این تفصیلات شاه به او نگاه کرده، گفت فلان فلان شده باید تو برای دیگران سر مشق باشی. آیا دیده شده است که من بگذارم در مملکت من شخصی به پول زنی را بفریبد. مگر خانه مرا فاحشه خانه فرض کرده ای؟ بعد از آن پدر آن شخص آمده و از پادشاه خواهش کرد که پسر خود را ببرد. پادشاه گفت بگذارید همین جا بماند تا از گرسنگی بمیرد. هر کس پیش او بیاید او هم به همین سیاست گرفتار خواهد بود.»
[3] - زینب بیگم همان فردی است که در زمان شاه اسماعیل دوم وعدهی ازدواجش را به علیقلی خان داده بودند تا در قبال آن عباس میرزا را در هرات به قتل برساند.
[4] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 284 تا 290
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 458
ازدواجهای سیاسی و سلطنتی امری تازه نیست و در کل تاریخ شاهد برگزاری این مراسم در جهت اتحاد در برابر دشمن مشترک، برقراری صلح، پاداش انقیاد و یا احراز پستهای دولتی هستیم. منطقهی والی نشین گرجستان در زمان صفویه نیز از این امر مستثنی نبوده است. شاردن در سیاحتنامه خود مینویسد: «اغلب بزرگان و اعیان گرجستان علیالظاهر به آیین اسلام گرویده و از قبول این مذهب دو نظر دارند، چنان که بعضیها برای اشغال مقامات عالیه و احراز پستهای دولتی و داشتن مستمری این کار را میکنند و عدهای دیگر برای نیل به این افتخار که دختران آنها به عقد ازدواج سلطان درآید. حتی اغلب اوقات اشراف بی شرافت گرجی دختران خویش را به دست خود به خدمت شاهنشاه میبرند. پاداش این خوش خدمتیها استقرار یک مستمری و یا احراز یک مقام دولتی است و بس. مستمریها اصولاً بر حسب مقام و منزلت رجال برقرار میشود ولی به طور کلی مبلغ کل یک مستمری در طی سال بیشتر از دو هزار اکو نیست.»[1] بر همین اساس روایت ماجرای عشق شاه عباس و پری را باید نگریست و نتیجه گیری کرد. در شرح ماجرای این داستان چنین آمده است که: «یکی از هولناکترین حوادث زمان شاه عباس حادثهی قتل عام خونین مردم گرجستان است. شاه عباس این جنایت فراموش نشدنی را تنها به خاطر عشق یک زن نادیده انجام داد و آگاهی یافتن شما نیز از این ماجرا جهت شناختن میزان قساوت و سفّاکی شاه عباس لازم است. شاه عباس در سال 1013ه خواهران لوارساب و تهمورس خان، شاهزادگان ولایات کارتلی و کاختی گرجستان را به زنی گرفته بود. پس از آن جمعی از سران گرجستان، کنستانتین خان امیر کاختی را به تحریک وی کشتند و حکومت یا امیری آن ولایت را به برادر زن خود تهمورس خان داد. در سال 1015ه نیز پس از مرگ گرگین خان امیر ولایت کارتلی، برادر زن دیگر خود لوارساب خان را به امیری کارتلی منصوب و یکی از سرداران قزلباش را به عنوان کوتوالی (قلعه بانی) قلعهی تفلیس همراه وی کرد، ولی در سال 1019ه این سردار را هم به ایران خواست. لوارساب خان از این تاریخ در سلطنت کارتلی مستقل گردید.
امیران گرجستان تا سال 1022 هجری فرمانبردار و خراجگذار شاه عباس بودند و هرچند یک بار یا خود با هدایای فراوان و عدّهای کنیز و غلام گرجی به خدمت او میآمدند و یا یکی از بستگان نزدیک خویش را با هدیه و پیشکش به دربار پادشاه صفوی میفرستادند. در سال 1019ه (1610م) یکی از سرداران لوارساب خان که با وی اختلاف پیدا کرده بود به ایران نزد شاه عباس گریخت.[2] شاه عباس که تصمیم داشت ولایات گرجستان را ضمیمهی قلمرو متصرّفات خویش کند او را از جمله ندیمان خویش ساخت تا در زمان حمله به گرجستان از اطّلاعات او استفاده کند. این سردار چون قصد داشت که از لوارساب خان انتقام بکشد بارها در نزد شاه عباس از زیبایی خواهر دیگر امیر کارتلی که خوراشان نام داشت، سخن گفت و کمکم آتش عشق او را در دل شاه هوسباز شعلهور ساخت. سرانجام شاه عباس سفیری به تفلیس فرستاد و خواستار خوراشان شد. لوارساب خان از خواستهی شاه تعجّب کرد و گفت که خواهرش نامزد تهمورس خان امیر کاختی شده است. شاه از شنیدن این پاسخ در خشم شد و چون در آن زمان در حال جنگ با عثمانی بود به ظاهر عکسالعمل تندی از خود نشان نداد و فقط از سلاطین گرجستان خواست که در جنگ ایران و عثمانی به سود ترکان عثمانی و زیان ایرانیان وارد عمل نشوند. آنها نیز فرمان او را گردن نهادند.
شاه عباس پس از فراغت از جنگ با دولت عثمانی موضوع عشق خود را به خوراشان تجدید کرد و چون اساساً در اندیشهی گرفتن گرجستان بود آن را بهانهی لشکرکشی ساخت. شاه عباس مدّعی بود که خوراشان او را دوست دارد و پنهانی به نام او نامههای عاشقانه نوشته و بیش از آن که بر خلاف میل خود با تهمورس خان عروسی کند مایل به همسری وی بوده است. شاه عباس با ساختن این داستان ساختگی از حیله گری و ناجوانمردی لوارساب خان و تهمورس خان سخن میگفت و دستور داده بود که نقّالان و درویشان پیوسته از ناجوانمردی آن دو داستانها بسازند و برای مردم باز گویند. طولی نکشید که داستان عشق شاه عباس و خوراشان که در ایران به پری معروف شده بود بر سر زبانها افتاد. شاعران و نوازندگان و نقّالان درباره این عشق خیالی داستانها و شهرها ساخته و در مجالس بزم و سرور میخواندند.
در زمستان سال 1021هجری شاه عباس که برای تفریح به فرح آباد مازندران رفته بود شخصی را به گرجستان فرستاد و به لوارساب خان و تهمورس پیغام داد که به نزد او به مازندران بروند. امیران گرجستان از رفتن به مازندران خودداری کردند. شاه عباس و لوارساب چون از قصد شاه عباس آگاهی یافتند با هم متحد شدند. تهمورس مدتی بعد برای آن که از خشم شاه عباس بکاهد مادرش کتایون و دو پسرش را به نزد شاه فرستاد؛ امّا شاه عباس هوسران به کتایون نیز پیشنهاد ازدواج داد و چون کتایون پیشنهاد او را رد کرد دستور داد دو پسر او را خواجه کردند. شاه عباس همچنان برای تهمورس و لوارساب پیام میفرستاد و اعلام میکرد که آنان چون به نزد او بروند همهی گناهانشان را خواهد بخشید. در سال 1023 لوارساب خان از ترس به نزد شاه عباس رفت، اما بر خلاف پیمان خود ابتدا او را از امیری سرزمین کارتلی خلع کرد و سپس او را به شیراز فرستاد و دستور داد در آن جا وی را به قتل برسانند. این پیمان شکنی آشکار موجب شد که تهمورس خان به مقاومت ادامه دهد. شاه عباس نیز سوگند خورد که به گرجستان لشکر کشی کند و کاری کند که آن قدر زن گرجی اسیر کنند که هر زن اسیر را فقط به یک عباسی ( دویست دینار) خرید و فروش نمایند. او در سال 1025 هجری ( 1616 میلادی) با سپاهی گران به سوی گرجستان تاخت. سپاهیان شاه عباس در گرجستان همچون سپاهیان مغول به کشتار هولناک و غارتگریهای بی شمار دست زدند . آن جا را در مدّت کوتاهی در حدود هفتاد هزار تن از گرجیان را کشتند و نزدیک به صد و سی هزار دختر و پسر را اسیر کردند. نوشتهاند که پس از این فتح یکی از سربازان قزلباش نزد شاه رفت و یک عبّاسی پیش او نهاد و درخواست کرد دختری گرجی را به او بفروشد. شاه نیز چون در این باره سوگند خورده بود فرمان داد که یکی ازدختران خوبروی گرجی را از میان اسیران به او تسلیم کردند. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که اندکی پس از این واقعه به ایران آمد در بارهی این قتل عام هولناک نوشت، گرجستان به دست شاه عباس به ویرانه ای مبدّل شد. بسیاری از رعایا و بستگان تهمورس خان به اسارت درآمدند و به نقاط مختلف ایران فرستاده شدند. شاه عباس هنوز هم خود را عاشق دلخسته آن زن میشمارد و نامههایی را نشان میدهد، اما به گمان من تمام این عشق بازیها بهانهای بوده و شاه عباس خواسته است بدین وسیله ممالک تهمورس خان و سایر امیران گرجستان را تصرّف کند.»[3]
بنفشه حجازی در مبحثی از کتاب ضعیفه تحت عنوان عشق و تمایل زنانه راجع به این داستان و به نقل از پیترودلاواله مینویسد: «...عاشقی زن آن مسائل را داشته ولی عشق و عاشقی دورغی شاه عباس نه تنها بی عیب و عار است که طبق روایت دلاواله کاسهها سر زن شکسته میشود و در هر بدبختی پای زن در میان است. شاه عباس اول بر سر زنی که تهمورس خان پس از مرگ زن اولش گرفته است با وی جنگید و او را از کشورش بیرون کرد. این زن خواهر لهراسب خان، امیر گرجی دیگری است که شاه خواهر دیگر او را چندی پیش به همسری برگزیده و اکنون هم در زمرهی زنان سوگلی اوست. شاه مدعی است که این زن متعلق به اوست، زیرا به وسیلهی نامه یا وسایل دیگر او را آگاه کرده است که آرزو دارد به همسری شاه مفتخر گردد و زن قانونی او شود و شاه نیز با این وصلت موافق بوده است. البته سن وی به اندازهای است که ظاهراً بر خلاف ادعای خویش نباید از غم پریشان و ملول شود و به عقیده من دختر هم لابد عاقلتر از آن است که شاه عباس پیر را با زنان بیشمارش بر تهمورس خان جوان و هم کیش و هم خون خود که جز او زن رسمی دیگری هم ندارد ترجیح دهد. به هر حال تهمورس خان که قبلاً از دوستان وفادار شاه عباس بود این زن را بر خلاف میل او گرفت و وقتی شاه درخواست کرد که زن را نزد او فرستد. با آن که به جنگ تهدیدش کرده بود از میدان به در نرفت و اظهار داشت قوانین و شرافت مسیحیت او را از چنین عملی باز میدارد. {سرانجام تهمورس خان مجبور به ترک وطن شد.} به طور خلاصه میگویم که گرچه شاه خود را عاشق دلخسته آن زن قلمداد میکند و به عادت مردمان مشرق زمین بازوی خود را میسوزاند و نامههای این زن که او را به کنار خود میخوانده است نشان میدهد، اما به گمان من تمام این عشق و علاقه چه از طرف او چه از طرف آن زن دروغ است و شاه عباس میخواهد بدین وسیله مملکت تهمورس خان و سایر ایران گرجی را متصرف شود.البته مقدمتاً برای جنگ و ستیز هیچ گونه بهانهای وجود نداشته است به این معنی که تهمورس خان با شاه دوست بوده و به او همه گونه احترام میگذاشته است حتی موقعی که جنگ خونینی میان طرفین جریان داشت تهمورس خان برای آرام کردن شاه، مادر و دو فرزند خود را پیش او فرستاد و آنها اکنون در شیراز به سر میبرند. به این ترتیب لازم نبود برای شروع مخاصمات موجی پیدا شود و چه بهانهای بهتر از این که از یک فرمانروای مسیحی زن او را مطالبه کند.... ولی چون مطالبه همسر دیگران عمل زشتی است لازم بود چنین وانمود شود که خود زن طالب آن است. موضوع عشق و علاقه به میان کشیده شد تا توجیهی برای این امر مذموم شده باشد و چنین ادعا کردند که قبلاً این زن به شاه ایران علاقهمند بوده و به او وعدهی ازدواج داده است. به هر حال هرچه میخواهد باشد همان طور که ضربالمثل لاتین میگوید در هر بدبختی فقط پای زن در میان است.»[4]
[1] - به نقل از کتاب ضعیفه تألیف بنفشه حجازی، ص 112
[2] - پناهی سمنانی در صفحه 142 کتاب مرد هزار چهره ضمن توصیف عشق خونین شاه عباس، نام سردار گرجی ناراضی را موراو ذکر میکند و میگوید او مردی با اراده و دلیر و مکّار و دور اندیش و کلانتر شهر تفلیس بود. وی با لوارساب خان دوستی نزدیکی به هم زد و خواهر خود را هم به عقد او درآورد؛ امّا بزرگان گرجستان که با موراو حسد میورزیدند بین امیر و موراو نفاق افکندند تا جایی که لوارساب خان قصد جان او را کرد. موراو از توطئه آگاه شد و از دامی که برایش گسترده بودند، گریخت و به ایران آمد و به شاه عباس پناهنده شد. داستان زیبایی خوراشان را او به شاه ایران تلقین کرد. در واقع آتشی بود که موراو برای دشمن گرجی خود پخت.
[3] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، صص 31 تا 34
[4] - ضعیفه، بررسی جایگاه زن ایرانی در عصر صفوی، بنفشه حجازی، صص 120 و 121
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 456
یکی از ارکان تغییر ناپذیر ادوار زندگی اکثر پادشاهان تشکیل حرمسرا برای تفریح و لذایذ جنسی بوده است و به تبع آنان دیگر حاکمان محلی و سران نظامی نیز برای نمایش قدرت و بزرگنمایی خود مسیر رهبران را پیمودهاند. رفتار شاه عباس را در این محدوده باید همردیف اعمال دیگر شاهان صفوی قلمداد کرد که حتی بعضی از آنان جان خود را در حرمسرا و یا در اثر بیماریهای مقاربتی از دست دادهاند. البتّه نا گفته نماند که نقش اطرافیان را در تملّق و کسب امتیازات در افراط زنبارگی و غلامبارگی پادشاهان نباید نادیده گرفت.[1] عبدالمجید شجاع درباره ازدواجهای شاه عباس و ارتباط او با زنان مینویسد: «شاه عباس اول که در بین سلاطین صفویه به سیّاس بودن شهره است در پارهای از مواقع به ازدواج نیز به عنوان وسیلهای برای دستیابی به اهداف خویش مینگریست. ازدواجهای سیاسی شاه عباس اول را که اکثراً با حکام ایالات صورت میگرفته، میتوان به سه دسته تقسیم کرد. دستهی اول از این ازدواجها برای تضمین وفاداری حکام ایالات و به خصوص ایالات سرحدی به حکومت مرکزی صورت میگرفته است. ازدواج شاه عباس اول با خواهر شاهوردیخان حاکم لرستان نمونهای از این دست محسوب میشود. دستهی دوم از این ازدواجها که به عنوان یک ترفند مورد استفاده شاه عباس واقع میشده، صرفاً برای غافلگیر کردن دشمنانش به کار میرفته است. برای نمونه در سال 1019 ه.ق شاه عباس خواهر قبادخان مکری از سرداران کرد را به عقد ازدواج خود درآورد. اما فقط چهار روز بعد از انجام این وصلت شاه عباس این سردار کرد را با 94 تن از بزرگان کردستان به جرم خیانت و شورش علیه حکومت مرکزی دستگیر کرد و محکوم به اعدام کرد و به این ترتیب مشخص شد که قصد شاه عباس از انجام این ازدواج فقط غافلگیر نمودن و دستگیری شورشیان بوده است و سرانجام آخرین دسته از این ازدواجها که البته در مرحله خواستگاری متوقف میشده هنگامی اتفاق میافتاده که شاه عباس با علم به این که با درخواست ازدواج او مخالفت میشده بنا به دلایل مختلف – از این مخالفت به عنوان بهانهای در جهت دستیابی به منافع و اهداف سیاسی خویش بهره میگرفته است. خواستگاری شاه عباس اول از «دراژان» خواهر لهراسب از بارزترین نمونه این ازدواجها و یا در واقع خواستگاریهای سیاسی است. شاه عباس با آن که میدانست که دراژان نامزد رسمی تهمورث فرمانروای کاخت است از او خواستگاری کرد و چون لهراسب همان گونه که از قبل پیش بینی میشد جواب منفی به این درخواست شاه داد. این موضوع مستمسکی برای شاه عباس اول شد تا به این بهانه به گرجستان حملهور شود و در نهایت لهراسب را دستگیر و زنددانی کرده و برادرش بگرات را جایگزین او کند.»[2]
در مورد رفتار و ارتباط شاه عباس با زنان در اجرای مراسم جشنها و تفریح و شکار و یا شرکت در جنگها در جای خود اشاره خواهد گردید و شاید تا حدودی بیانگر گوشهای از شخصیّت آن پادشاه کبیر بوده باشد. عدّهی زنان حرم شاه عباس را از چهارصد تا پانصد نفر نوشتهاند. بیشتر ایشان دختران و کنیزکان خوبرویی بودند که امیران و حکّام ولایات دیگر برای شاه هدیه فرستاده و یا خود پادشاه نیز در اثر دیدار و یا شنیدن نام زیبارویی اقدام به تصاحب و افزودن به جمع اسیران حرم کرده بود.[3] از این عده سه یا چهار تن جزو زنان عقدی و رسمی شاه بودند و بقیّه به عنوان صیغه و کنیز در حرمخانه به سر میبردند. اوقات ارسال هدیه و پذیرفته شدن زنان در حرمسرا نامحدود نبوده و زمان مشخصّی داشت و بعد از تأیید و انتخاب مأموران است که تعدادی از زنان موفّق به ورود به حرمسرا میشدند و سپس پادشاه نیز به مناسبتهای گوناگون تعدادی از آنان را به افراد خاص و سرداران خود میبخشید. شاه عباس به هنگام دلتنگی و یا شادی که به حرمسرا میرفت رفتار زنان تغییر مییافت. در زمان دلتنگی هیچ یک از زنان جرأت نزدیک شدن به او را نداشتند و تنها یکی از زنان عقدی قادر بود که آهسته آهسته و با تدبیر فکرش را منحرف سازد؛ اما اگر شاه خوشحال و خندان بود زنانش گرد او حلقه میزدند و با وی به تفریح و شوخی میپرداختند و با بازیهای گوناگون و خوردن و آشامیدن مشغولش میکردند. یکی او را قلقلک میداد دیگری او را به سوی خود میکشید و یا وی را اطراف اطاق میچرخاندند . شاه با خندههای بلند ایشان را به باد دشنام میگرفت و این شوخیها از تفریحات بزرگ شاه عباس در حرمخانه بود. برای آن که از تکرار مطالب جلوگیری شود به گزیدهای از روایات پناهی سمنانی اشاره میگردد: «نقش زن در زندگی شاه عباس به ازدواج محدود نمیشود. گرچه او زیباترین دختران را از میان آنهایی که میدید یا برایش هدیه میآوردند برای کامجویی روانهی حرمسرای خود میکرد، امّا در موارد متعدّدی زنان رابطه و وجهالمصالحه هدفهای سیاسی او بودند. پارهای از اوقات نیز آوازه دختران زیبایی را میشنید و میکوشید به هر طریق شده آنها را به حرمسرای خود بکشد. او در شانزده سالگی با زنی چرکس ازدواج کرد و در نخستین سال سلطنت خود که سنّش به هیجده سالگی رسیده بود در یک شب با دو زن «اغلان پاشا خانم»که قبلاً همسر برادر بزرگ و مقتولش حمزه میرزا بود و «مهدعلیا » که دختر عمّ خودش بود ازدواج کرد. با این سه زن در دورانی که تحت قیمومیت مرشد قلی خان استاجلو قرار داشت عروسی کرد و به نظر میرسد این ازدواجها در آن مرحله سنی تا حدودی به او تحمیل شدهاند. از زنانی که میتوان پنداشت با ملاحظات سیاسی با آنها ازدواج کرده خواهر شاهوردی خان حاکم لرستان است.«این خانم هم قبلاً همسر حمزه میرزای مقتول بود.» شاهوردی خان مردی ماجراجو و یغماگر بود که غالباً با دولت عثمانی هم دست میشد. شاه عباس ضمن ازدواج با خواهرش، شاهزاده خانمی صفوی تبار را نیز به همسری او درآورد و او را از دو سو دربند کشید. از دیگر زنانی که ملاحظات سیاسی در گزینش آنها مداخله داشته است به دختر گرگین خان امیر گرجستان کارتلی و نوادهی الکساندر خان امیر گرجستان کاختی، دختر رستم خان داغستانی، دختر معصوم خان والی طبرستان، خواهر قبادخان سردار کرد مکری میتوان اشاره کرد.
زنانی که به شاه عباس هدیه میشدند از شماره بیرونند. حکّام و امیرانی که میخواستند توجه و ملاطفت شاه عباس را جلب کنند خاصه در گرجستان و شیروان و ارمنستان هر سال دختران و پسران زیبا روی را از آغوش خانوادهایشان با جبر و عنف میربودند و برای شاه میفرستادند. زنان شاه عباس آن گاه که سنین نوجوانی را پشت سر میگذاشتند، اگر کنیز بودند آزادشان میکرد و اگر جزو زنان عقدی یا صیغه بودند طلاقشان میداد. در این گونه موارد چنان که مشهور است خود آنها را میان سرداران و امرای دربار خود به شوهر میداد و هر یک را همراه با اسباب و لوازم متعلّق به خانه شوهری که برایش انتخاب کرده بود، میفرستاد. شاه با این کار خود نوعی ارزش اجتماعی داده و مدعی بود که ازدواج با همسر مطلقهی او در واقع افتخاری است که نصیب آن شخص میشود. نام چند تن از زنانی که شاه آنها را به سرداران و امیران خود به همسری داده در منابع تاریخی آمده است. مشهورترین آنها زنی است که به امامقلی خان سردار نامی خود بخشید. این زن هنگام ورود به خانهی سردار سه ماهه آبستن بود. فرزندی که شش ماه بعد وسیله این زن به دنیا آمد متعلّق به شاه عباس بود. گاه نیز زنانی را که ملیّت و مذهبی دیگر داشتند، میدید و عاشق آنها میشد حتی اگر شوهر داشتند با تمام قوا در صدد دستیابی به آنها برمیآمد. مثلاً در کشاکش ماجرای خوراشاه، هنگامی که تهمورس خان امیر گرجستان مادر خود را همراه دو پسر جوان خویش به قصد بخشایش نزد شاه عباس فرستاد شاه به این زن که با وجود میان سالی زیبا بود تکلیف کرد که مسلمان شود و به عقد وی درآید و چون زن آن تکلیف را نپذیرفت برخلاف رسم معمول او را که به شفاعت آمده بود و نقشی در ماجرا نداشت همراه دو پسر مذکور به ایران فرستاد و اطفال معصوم را به دستور او مسلمان و خواجه کردند. یا عشق او به خوراشاه که هرگز ندیده بود موجب کشمکشهای خونینی شد.»[4]
[1] - درباره لجام گسیختگی شاه عباس در امور جنسی و علاقه وی نسبت به عمهی خود و حمایت برخی علمای مذهبی، بنفشه حجازی به نقل از شاردن در صفحه 147 کتاب ضعیفه مینویسد:«بدیهی است که به علت رواج اعمال نامشروع و حمایت قاضیالقضاتها و پیدا کردن راه حلهای شرعی برای آن، بزرگ نامدار این سلسله- شاه عباس اول- که بر سرزمینی به وسعت ایران حکومت میکرد حق خود بداند که به زینب بیگم دختر شاه تهماسب و عمه خود شیدا شود. این زن بسیار زیبا بود و شاه عباس کبیر عاشق شیدا و دلخسته او بود و میخواست با او ازدواج کند. چندین نفر مخصوصاً یکی از معاریف ایشان موسوم به میر باقر به این کار فتوا داد. ملایان دیگر که عدهی ایشان انبوه بود از این عمل ناشایست و غیر مشروع متنفر شده روزی جمع شدند و بعضی با شمشیر و برخی با چوب و عدهای با سلاحهای دیگر مسلح شده فریاد کنان به در سرای سلطنتی حاضر و دادخواهی کردند. شاه عباس تسلیم هیجانات ایشان شد و هرگز با عمه خویش که عشقی سوزان به او داشت وصلت نکرد.»
[2] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 144
[3] - تاورنیه در صفحه 638 سفرنامه خود به مطلبی اشاره دارند که میتواند شامل گستردگی عملکرد زنبارگی کل پادشاهان صفوی باشد. ایشان مینویسد:«در ایران زنان زیبا زیاد دیده میشود چه گندمگون و چه سفید رنگ، زیرا از هر دو قسم آن از اطراف زیاد میآورند و تجار مخصوص این کار خوشکلترین آنها را جدا میکنند. زنهای سفید را از لهستان و مسکو و گرجستان و میگرلی و چرکس و سرحد تاتارستان کبیر میآورند. گندمگون و سبزهها را از مملکت مغول کبیر و کلکته و پیشاور و روسیاها را از سواحل ملیند و بحر احمر میآورند.»
[4] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، گزیدهای از صفحات 139 تا 141
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 4452
سرنوشت و عملکرد افرادی چون مهد علیا در بازی شطرنج سیاسی بسیار بوده و خواهد بود و تنها موقعیت زمانه است که در شیوه و روش آن تفاوت به وجود آورده است. مهد علیا نماد ظاهری هرم قدرت در دربار شاه محمّد میباشد که بازیگران اصلی آن در پشت پرده به تماشای اقدامات او نشسته بودند تا عملکرد وی را مورد ارزیابی قرار دهند. در زمانی که مهد علیا مست قدرت بود و منافع آنان را به خطر انداخت در اقدامی خودسرانه و با پشت پا زدن بر تمام ارزشهای موجود وارد حریم خصوصیترین زندگی پادشاه شدند و او و اقوامش را به قتل رسانده و اموالشان را غارت کردند. اقدامات مهد علیا در سیستم حکومتهای خودمحور امری جدید نبوده است و بعد نیز ادامه خواهد یافت. در هنگام بررسی حوادث تاریخی دوران صفویه و اعمال شاه عباس و غیره در فرزند و برادرکشی و انتقام گیری و تهمت زدن به دیگران را باید نتیجه و عواقب چنین فجایعی را در ابعادی وسیعتر و حوادث پشت پرده جستجو کرد. دکتر نصرالله فلسفی در تحقیقی به علل قتل مهد علیا و عکسالعمل پادشاه پرداخته و به نکات جالبی اشاره کرده است و در مقدمه کتات زندگی شاه عباس اول مینویسد: «مهد علیا زن محمّد شاه، بانویی غیور، قدرت طلب، تندخوی، لجوج و کینه جو بود. میخواست در ادارهی امور ایران فرمانروای مطلق باشد. بر امرا و سرداران قزلباش و ارکان دولت صفوی به چشم حقارت مینگریست و بی مشاوره و صوابدید ایشان به عزل و نصب حکّام و تغییر مناصب و مقامات کشوری و لشکری میپرداخت. به همین علل سران قزلباش از او ناخرسند بودند و حکّام و مأمورانی هم که به فرمان وی از مناصب و مقامات خود معزول گشته به پایتخت آمده بودند برای برانداختن او فرصتی میجستند. ضغف نفس و درویش خویی و ناتوانی شاه محمّد و روش تسلیم و احترام و اطاعتی که نسبت به زن خود پیش گرفته بود نیز بیشتر بر استبداد و خود رأیی ملکه و ناخرسندی و چیرگی سرداران قزلباش میافزود.
یک سال پس از پادشاهی شاه محمّد واقعهای پیش آمد که چند تن از امیران صاحب نفوذ قزلباش را در کشتن مهد علیا مصمّم و همداستان کرد. میرعبدالله خان پدر مهد علیا در زمان شاه تهماسب اول در مازندران که محل فرمانروایی نیاکان وی بود، حکومت میکرد. ولی چون از اطاعت شهریار صفوی سرپیچید شاه تهماسب پسر عمّ وی میر سلطان مراد میرشاهی را که مدّعی حکومت مازندران بود تقویت کرد تا آن جا که او میر عبدالله خان را کشت و با موافقت شاه تهماسب به حکومت قسمتی از مازندران رسید. پس از مرگ سلطان مراد نیز پسرش سلطان محمود معروف به میرزا خان جانشین وی شد و بعد از شاه تهماسب سراسر مازندران را به تصرف آورد و در زمان پادشاهی شاه اسماعیل دوم در آن ولایت حکمروای مطلق بود. بعد از مرگ شاه اسماعیل دوم و جلوس شاه محمّد چون زمام حکومت ایران به دست مهد علیا افتاد موقع را برای گرفتن انتقام خون پدر مناسب دید و به بهانهی این که میرزا خان پس از جلوس شاه جدید به درگاه شاهی نیامده و اظهار اطاعت ننموده است، حکومت مازندران را به میر علی خان از نزدیکان خویش داد و یکی از سران طایفهی ترکمان را نیز با جمعی سپاه برای تصرّف آن ولایت همراه وی کرد. میرزا خان که یارای پایداری در خود نمیدید به یکی از قلعههای مازندران پناهنده شد و آن ولایت را به حکمران تازه باز گذاشت، ولی مهد علیا که میخواست انتقام خون پدر خود را از فرزند بی گناه قاتل وی بگیرد و آتش کینه جوییاش جز با کشتن میرزا خان فرو نمینشست. چون مأمورانش نتوانستند قلعهای را که پناهگاه میرزا خان بود، بگیرند دو تن از سرداران معروف قزلباش، پیره محمّد خان استاجلو و قورخمس خان شاملو را با جمعی دیگر از سرداران مإمور لشکرکشی به مازندران و تسخیر آن قلعه کرد و چون ایشان نیز کاری از پیش نبردند به شاهرخ خان ذوالقدر مُهردار سلطنتی که دارای یکی از بزرگترین مناصب دولتی بود تکلیف کرد که برای گرفتن آن قلعه به مازندران رود؛ ولی شاهرخ خان که چنین مأموریتی را شایستهی مقام عالی خود نمیدانست از قبول آن سرباز زد. ملکه نیز شاه محمّد را وادار کرد که با وی از در عتاب و بی مهری درآید و با تهدید به قبول آن مأموریت وادارش کند. شاهرخ خان ناچار در کمال خشم و ناخرسندی به مازندران رفت و به پیره محمّد خان استاجلو و قورقمس خان شاملو پیوست و چون تسخیر قلعهای را که پناهگاه میرزا خان بود دشوار دید با وی طرح دوستی ریخت و با اندرزهای دوستانه پیشنهاد کرد که از قلعه فرود آید و همراه سرداران قزلباش به قزوین رود و از شاه و ملکه عذر تقصیر بخواهد. میرزا خان که به کینه جویی مهد علیا پی برده بود و او را تشنهی خون خود میدانست به این امر راضی نمیشد، ولی سرداران قزلباش سوگند خوردند که به او گزندی نرسانند و در خدمت شاه نیز از وی شفاعت کنند و جانش را از هر گونه آسیبی محفوظ دارند. سرانجام میرزا خان از قلعه به زیر آمد و تسلیم شد و با سرداران قزلباش راه قزوین پیش گرفت. مهد علیا میخواست آن قلعه را به زور بگیرد و میرزا خان را به بهانه مقاومت هلاک سازد از رفتار سرداران و پیمانی که با میرزا خان بسته بودند برآشفت و همین که سرداران به یک فرسنگی قزوین رسیدند چند تن از قورچیان را به اردوی ایشان فرستاد تا میرزا خان را بگیرند و شب هنگام بی اطلاع سرداران بکشند.
سرداران قزلباش نخست به تسلیم میرزا خان تن نمیدادند، ولی چون مأموران ملکه در اجرای حکم وی اصرار ورزیدند و مخالفت با فرمان شاهی جایز نبود و گمان کشتن وی هم نمیرفت ناچار او را تسلیم کردند. قورچیان نیز بر حسب دستور ملکه همان شب میرزا خان را کشتند و این امر آتش کینهی سرداران قزلباش را نسبت به مهد علیا تندتر کرد. پس از آن هم چون به حضور ملکه بار یافتند به جای قدردانی و ملاطفت بی مهری و خشونت دیدند و از رفتار وی بر جان خود بیمناک شدند. بدرفتاری و استبداد ملکه امرای بزرگ را به توطئهای بر ضد او برانگیخت. اتّفاقاً در همان اوقات مردم کاشان هم از ستمکاری محمّد خان ترکمان حکمران آن ولایت به دربار شِکوه بردند و مهد علیا او را از حکومت کاشان معزول کرد. محمّد خان هم که از سرداران صاحب نفوذ و مقتدر بود به مخالفت برخاست. کمکم قلی بیک افشار قورچی باشی و گروهی از بزرگان قزلباش را هم که جملگی از سخت گیریهای ملکه ناخرسند بودند با خود همداستان کردند و به عنوان این که مهد علیا به سرداران قزلباش اعتماد و اعتنایی ندارد و مقامات و مناصب دولتی را بیشتر به اقوام و نزدیکان مازندرانی خویش میدهد و خزاین و نفایس حرم سلطنتی به مازندران منتقل ساخته است روزی در عمارت چهل ستون قزوین گرد آمدند و به شاه محمّد پیغام فرستادند که رفتار خشونت آمیز ملکه با سران قزلباش تحمّل پذیر نیست و اگر او را از مداخله در امور دولتی باز ندارد کار به شورش و خونریزی خواهد کشید.
مهد علیا که زنی تندخو و عصبی و مانند غالب زنان احساسی و عاری از تدبیر و سیاست بود این پیغام را هم با سخنان تهدیدآمیز جواب گفت. امیران قزلباش نیز از تهدیدات او برآشفته و به کشتنش کمر بستند و روز دیگر در باغ سعادت آباد قزوین گرد آمدند و به شاه محمّد پیغام فرستادند که مهد علیا زنی لجوج و کم عقل و بی سیاست است. در ادارهی امور کشور مصلحت اندیشی و نصایح ارکان دولت را به چیزی نمیشمارد و جز ابراز دشمنی و تحقیر و تخفیف ما که خدمتگزاران دولتیم چیزی از او دیده نمیشود. تا کنون که از ما گناهی و اقدام ناپسندیدهای سر نزده بود به سبب رفتار خشونت آمیز وی پیوسته بر جان خود نگران بودیم. اینک که ناخرسندی و مخالفت از هر دو جانب فاش گشته و حقیقت از پرده به در افتاده است و او ما را منافق و خصم این دولت میشمارد چگونه به جان خود ایمن توانیم بود. این ننگ را چگونه تحمّل توان کرد که دشمنان و همسایگان بدخواه ایران بگویند که از دودمان صفویه مردی باقی نمانده و کار بدانجا رسیده که زنان ناقص عقل در امور سلطنتی مسلط و مختار گشتهاند. با وجود مهد علیا زندگی بر ما دشوار است و اگر در دفع او اقدام عاجل نکنند ممکن است حوادثی روی دهد که مایهی ضعف و زوال این دولت گردد.
شاه محمّد چون در برابر تهدید صریح چارهای جز تسلیم ندید حاضر شد که دست مهد علیا را از امور سلطنت کوتاه کند و او را به صوابدید سرداران به قم یا هرات یا مازندران فرستد و حتی به مقتضای درویش خویی و راحت طلبی به امیران قزلباش پیغام داد که حاضر است خود از سلطنت کناره گیرد و با فرزندان دوباره به شیراز رود تا ایشان هر کس را که صلاح دانند به شاهی اختیار کنند، مشروط بدان که از کشتن ملکه چشم پوشند ولی مهد علیا باز جوابهای درشت داد و به امیران پیغام فرستاد که تا زنده باشم به خاطر هیچ کس تغییر روش نخواهم داد و اگر هم سران قزلباش کار بی ادبی و ناجوانمردی را به جایی رسانند که به کشتن من برخیزند باز باکی ندارم زیرا مادر چهار شاهزادهام و یقین دارم که ایشان انتقام مرا خواهند گرفت. وزیر ملکه میرقوامالدّین شیرازی در این هنگام به او پیشنهاد کرد که دستور دهد از خزانه کیسههای زر به ایوان چهل ستون برند و با زر دادن به افراد سپاه جمع مخالفان را بر هم زنند. ملکه این پیشنهاد را هم به عنوان این که نشان ضعف و زبونی است و پادشاهی را به زر نمیتوان باز خرید، نپذیرفت. سرداران قزلباش از جواب شاه قانع نشدند و چون مقاومت و تهدیدات مهد علیا آتش خشم و کینهی ایشان را تندتر کرده بود او را متّهم ساختند که با عادلگرای خان تاتار پوشیده سروسری عاشقانه دارد. پس بدین بهانهی ناجوانمردانه تنی چند از رؤسای هر طایفه را به کشتن وی مأمور کردند و گروهی از سرداران قزلباش که چند کس از بستگان نزدیک شاه مانند صدرالدّین خان صفوی از طایفهی شیخاوند و امامقلی میرزای موصلو نیز از آن جمله بودند، ظهر روز یکشنبه اول جمادیالثانی سال 987 بی ادبانه به حرمسرای شاهی داخل شدند و مهد علیا را که به آغوش شاه پناه برده بود به قهر از دست او به در آوردند و پیش رویش خفه کردند. مادر پیر ملکه را هم که هیچ گونه تقصیری نداشت با جمعی از اقوام و بستگان وی و چند تن از اعیان مازندران را کشتند و اموال همگی را به یغما بردند. در پایتخت نیز اوباش شهر به کشتن مازندرانیان و غارت خانههای ایشان پرداختند و این مردم کشی تا پایان آن روز ادامه داشت. در همان حال عادلگرای خان تاتار هم با چند تن از امیرزادگان و ملازمانش کشته شد. حمزه میرزا پسر بزرگ شاه از بیم جان با چند تن از ملازمان خاص خود به بام حرمخانه پناه برده و آن جا را سنگربندی کرده بود. غروب آن روز آتش فتنه اندکی فرو نشست. شاه محمّد امر به دفن کردن کشتگان داد و جسد ملکه را که به قولی برهنه در صحرا افکنده بودند شبانه در امامزاده حسین قزوین به خاک سپردند.
روز بعد چون محمّد شاه به عنوان اعتراض از حرمخانه بیرون نیامد سران قزلباش باز در دولتخانه گرد آمدند و کس نزد وی فرستادند و از آن چه روز پیش رفته بود معذرت خواستند. شاه بیچاره از ترس و سرزنش عتابی نکرد، ولی سه روز در حرمخانه پنهان بود. بعد از سه روز امرا چند تن از علمای شهر را حاضر کردند و در حضور ایشان سوگند خوردند که به شاه محمّد و ولیعهد شما حمزه میرزا وفادار خواهند بود و قسم نامهای به مُهر خویش و تصدیق علما نزد شاه فرستادند. سرانجام شاه از حرمخانه بیرون آمد و ایشان را بار داد و آن حادثهی ننگین را از جمله تقدیرات آسمانی شمرد. روز بعد حمزه میرزا که همچنان با جمعی از فدائیان خویش بر بام دولتخانه بود به صوابدید پدر از بام فرود آمد و به کشندگان مادر اجازه پای بوسی داد.» [1]
[1] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، صص 53 تا 58
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایرن، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 445
همان گونه که اشاره شد نقش مهد علیا در دروان زمامداری شوهرش بر کسی پوشیده نیست و در حقیقت وی را باید پادشاه واقعی دانست. در مقابلِ مهد علیا گروه قدرتمند قزلباشان قرار داشتند که از ابتدای دوران حکومت صفویه خود را قدرت بلامنازع میدانستند و همیشه حاکمی مقبول آنان بود که در محدودهی منافع و حفظ نفوذشان کار کند. این شیوه در تمام دوران صفوی و به خصوص تا زمان شاه عباس اول مشاهده میگردد و کارایی پادشاهان دیگر در مقابله با قزلباشان چندان مؤثر نبوده است. در ایّام زمامداری شاه اسماعیل دوم قزلباشان به خاطر شدّت عمل وی در مدتی در حاشیه قرار گرفتند ولی بعد از آن که فرصت به دست آوردند با حمایت مخالفان مذهبی شاه اسماعیل دوّم را در انحراف عقاید شیعی معرّفی کردند و سپس با کسب حمایت پری خان خانم که شاهد قتل برادر و از دست دادن اموال و املاک خود بود پادشاه را به دیار نیستی فرستادند. مهد علیا بعد از ورود به قزوین سعی کرد که تمام قدرت را در دست بگیرد و اوّلین اقدام را در حذف رقبا و با کشتن خواهر پادشاه و تنی دیگر شروع کرد، امّا تندرویها و بی اعتنایی او نسبت به قزلباشان کار دستش داد و سرانجام موجب هلاک خود را فراهم ساخت. سیاست مهد علیا و ضعف شاه محمّد و عکسالعمل قزلباشان روز به روز باعث گسترش وضع آشفتهی کشور شده و از نواحی مختلف شیفتگان قدرت سر به شورش برداشتند. مؤلّف تاریخ سلطانی در مورد یکی از دلایل طغیان و نارضایتی قزلباشان بر علیه مهد علیا به ناحیهی مازندران اشاره کرده و مینویسد: «میرزا خان والی مازندران سرِ نا فرمانی پیش گرفته، خبر به نوّاب سکندر شأن رسید.[1] مرادخان را به جهت دفع او مقرّر نمودند و چون میرزا خان از آمدن مراد خان با خبر شد در قلعهداری پرداخت، متعاقب شاهرخ خان مُهردار را به کمک او روانه نمودند و او خود را به اندک وقتی به پای قلعه رسانید و تعاقبِ یکدیگر پیره محمّدخان و قورخمس خان نیز رسیدند. در گرفتن قلعه حیران بودند که شاهرخ خان تدبیر نموده، طرح دوستی و یک جهتی با میرزا خان انداخته، فیمابین مراسلات روی داده و به نصایح و مواعظ، او را از قلعه بیرون آوردند و تعهّد استخلاصی و بی تقصیری را خواستند. نوّاب سکندر شأن قبول فرمودند و نوّاب خانم قبول نفرموده، مقرّر نمود که در شب، جمعی از قورچیان او را به قتل رسانیدند و این باعث یأس و عداوت امرا شده در تدبیر کار خود شدند که اهالی و اعیان از بد سلوکی محمّد خان ترکمان حاکم آن جا شکایت کردند. نوّاب خانم حکم بر تغییر او نمودند.
از این خبر محمّد خان در تاب شده با سایر امرای مفسد، متّفق گشته به دستیاری قلی بیک قورچی باشی افشار که به مکر و فریب او را از راه به در برده بودند بر دفع نوّابِ مهد علیا ثابت قدم گردیدند و در ایوان چهل ستونِ دولتخانهی مبارکه جمع شدند و به خدمت اشرف عرضه داشت کردند که در باب بد سلوکی نوّاب مهد علیا فکری نمایند که او را به امور سلطنت دخلی نباشد که باعث بدنامی سلطنت و خفّت قزلباش است که نوّاب مهد علیا جوابهای درشت عتاب آمیز فرمودند. امرا از این ناگوار آمده، روز دیگر امیر شاه غازی مستوفی را به بهانهی طلبِ مواجبِ عساکر زخم شمشیر زدند و بعد از آن در روز دیگر در باغ سعادت آباد امرا مجتمع شده. حکایت مذکور را در میان آوردند و امیر مسیّب خان شرفالدّین اغلی را نوّاب سکندر شأن و مهد علیا طلب کردند که با جمعی قورچیان در دولتخانه حاضر باشند که اگر حرکتی از ایشان سر زند، مانع آیند و آن مردِ عاقل عاقبت بین بوده خود را به کنار کشیده به تماشای روزگار بود که بالاخره، امرا به عرض رسانیدند که این بر ما ناگوار است که مذکور شود در دودمان سلاطین صفویه کسی نیست که زنی متوجّه امور سلطنت شده. نوّاب سکندر شأن فرمودند که منبعد نگذارم که دخل نماید و اگر چیزی دیگر به خاطر میرسانید به دستور شاه باباام، به الکاء قم میفرستم که در آن روضهی مقدّسه اقامت نماید، یا به هرات رود و نزد فرزند خود یا در مازندران سکنی کند و اگر اینها صلاح ندانید ترک سلطنت کرده با فرزندان خود به شیراز روم و شما هر کس را خواسته باشید پادشاه کنید. نوّاب مهد علیا به دستور، جوابهای عتاب آمیز میفرمودند که در اطوار خود عدول نخواهیم ورزید و ترک و تغییر سلوک نخواهیم داد و اگر ایشان به قتل من انهزام نمایند الحکم لـلّه، خون خود را به فرزندان خود وا میگذارم. میر قوامالدّین حسین شیرازی وزیر نوّاب علیّه به عرض رسانید که مقرّر فرمایند تا از خزانهی عامره کیسههای زر به ایوان چهل ستون آورده، به عوض مواجب به عساکر منصوره داده شود تا قورچیانِ اجتماع نموده، باعث شکست و تفرقهگی ایشان شود. نوّاب علیّه در جواب فرمودند که اقتدار پادشاهی به زر خریدن از سلطنت دور است، آن چه رضای خدای تعالی در آن است چنان خواهد شد. و صدرالدّین خان صفوی و حسن علی بیک و اماقلی میرزای موصلو، قومِ نوّاب سلطانم والدهی نوّاب سکندر شأن حسبالفرمودهی امرا به دولتخانه داخل شده، آن سیّدهی بی گناه را به دست آورده، به منازل مرحومهی پری خان خانم والدهی مهد علیا رفته، آن عورتِ پیرِ صالحه را به قتل رسانیدند و تمامی اسباب ایشان را به تاراج بردند و میرزا سلمان وزیر گریخته، به خانهی خلیل خان افشار رفت و در آخر روز نوّاب سکندر شأن علما را به کفن و دفن مأمور گردانیده و در آستانهی امامزاده حسین علیهالتحیّه دفن کردند. بعد از واقعهی مذکوره امرا کس به خراسان نزد سلطان حسین فرستاده او را خبر دادند، چون این واقعهی عظما به سلطان حمزه میرزا رسیده به محافظت خود پرداخت و با چند نفر از خدمتکاران به بام رفته، قدری مأکول و ملبوس با خود برده، راه بام را خاکریز گردانیده، روز دیگر امرا به دولتخانه جمع شدند و به خدمت اشرف عرض کردند که با نوّاب شاهی همان عهد و پیمان که شده، ظل بدان راه نیافته، همه بندگان این آستانیم و چیزی به خاطر اشرف راه نیابد. نوّاب سکندر شأن حرکت ناپسند ایشان را ظاهر نساخته و بعد از دو - سه روز علما و فضلا و اهالی و ارکان دولت را در دولتخانه طلب فرموده، از اندرون بیرون آورده و در پهلوی خود جای داد و میرزا سلمان را از خانهی خلیل خان طلب نموده به خدمت خود قیام نموده و شورش امرا وا گذاشت و هر یک متوجّه کار خود شدند.»[2]
عبدالمجید شجاع در یک جمع بندی کلی درباره قتل مهد علیا و علت تصمیم قزلباشان مینویسد: «اگرچه امرای قزلباش علت نارضاینی خود را از مهد علیا به خاطر مداخلات او در امور کشور میدانستند و ناخرسندی خود را از فرمانبرداری فرامین ملکه اعلام کردند، اما اینها بهانههایی بیش نبوده – چرا که پری خان خانم نیز در برهههایی از زمان در رأس امور حکومت صفویان قرار گرفته بود و امرای قزلباش نیز این امر را پذیرفته بودند و حتی به اعتقاد افوشتهای بعد از قتل شاه اسماعیل دوم به او پیشنهاد سلطنت داده بودند، بلکه علت اصلی دشمنی امرای قزلباش را با مهد علیا باید در جایی دیگر جستجو کرد. مهد علیا مازندرانی بود و در زمره تاجیکها قرار میگرفت. از این رو نه تنها علاقهای به حفظ منافع قزلباشها نداشت بلکه اصولاً دشمن منافع آنها و حامی منافع تاجیکها و مخصوصاً همولایتیهایش بود. به طوری که در ابتدای سلطنت شاه محمد خدابنده شماری از مناصب حساس حکومتی را که قبلاً در اختیار قزلباشها بود به مازندرانیها و خویشاوندان خود تفویض کرد که این امر موجبات نارضایتی قزلباشها را از مهد علیا فراهم آورد. و به همین دلیل نیز بود که به مجرّد به قتل رسیدن مهد علیا، قزلباشان منازل مازندرانیها و بل اکثر تاجیکان را تالان کردند. رهربرن نیز به نکته بسیار جالبی در همین رابطه اشاره میکند و آن این است که در ابتدای سلطنت خدابنده نواحی سمنان، دماوند، هزار جریب، هلیرود، خوار، کاشان و طالقان به عنوان املاک خاصه مهد علیا تعیین میشود و طبعاً چون این املاک قبل از این در اختیار قزلباشان قرار داشت موجب ناخشنودی قزلباشان از ملکه شد و جالب آن که بعد از قتل مهد علیا دوباره این املاک به امرای قزلباش مسترد شد.»[3]
[1] - در نافرمانی والی مازندران جای تردید است و این رفتار مهد علیا به خاطر انتقام گیری بوده است زیرا حکومت مازندران میرعبدالله مرعشی از سادات مازندران و پدر وی تعلق داشته است و سپس به حکم شاه تهماسب اول به میر سلطان مراد خان بنی عم او منتقل میگردد. چون سلطان مراد به قدرت رسید میر عبدالله را با زه کمان به قتل میرساند. بعد از این واقعه دخترش سیده بیگم به دربار شاه تهماسب آمد. شاه تهماسب او را با سلطان محمد میرزا فرزند خود پیمان ازدواج میبندد. در این زمان که حکومت و قدرت را در دست میگیرد این رفتار تلافی جویانه را نسبت به بازماندگان انجام میدهد.
[2] - تاریخ سلطانی، از شیخ صفی تا شاه صفی، 1364، تألیف سید حسین بن مرتضی حسینی استرآبادی، به کوشش دکتر احسان اشراقی، صص 109 تا 111
[3] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، 1384، ص 134
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 440