پس از آن که نادرشاه افشار به قتل رسید هرج و مرج ایران را فرا گرفت و برگی دیگر از تکرار تاریخ رقم خورد. بازماندگان نادر به برادر کشی و حذف رقیبان از صحنهی سیاسی پرداختند و زندگی مردم را میدانی برای تاخت و تاز قرار دادند. سرانجام از بین مبارزان قبایل مختلف کریم خان زند بر دیگران غلبه یافت و حکومت زندیه را به پایتختی شهر شیراز نأسیس کرد. دوران حکومت وی بیش از 14 سال طول نکشید، ولی به دلیل آن که مردم دورانهای بسیار سختی را سپری کرده بودند همین ایام کوتاه که آرامشی نسبی به وجود آمده بود به نیکی از آن یاد میکنند. از ویژگیهای مشترک حکومت زندیه و افشاریه را باید در فروپاشی آنها بعد از قتل یا فوت رهبر سیاسی دانست، وگرنه زندگی توده های مردم ارزشی بیش از یک مرغزار برای بهرهبرداری و رسیدن به امیال حاکمان نداشتهاند. یکی از دلایل این امر عدم تعیین جانشینی از سوی هر دوی آنان میباشد. همانگونه که بعد از قتل نادر نزدیکترین افراد خانوادهی او به قتل رسیدند بعد از فوت کریمخان زند نیز همین حوادث تکرار شد و یاران نزدیکش حتی منتظر دفن وی نشدند و ارگ حکومتی به صحنهی قتل پدران و فرزندان تبدیل گردید و زمینه را برای ظهور آقا محمد خان قاجار فراهم ساختند. از دیدگاه حبیبالله شاملویی درباره ظهور سلسله زندیه چنین آمده است: «جانشین سلسلهای که نادرشاه افشار به آن ترتیب به وجود آورد و به آن ترتیب از میان رفت سلسلهای بود که مؤسس و موجد آن لر زادهای شجاع و مردمدار از سرداران گمنام خود نادر بود و کریم خان زند نام داشت که چون از طایفهی «زند» بود سلسلهای را بنیان گذاشت و به این ترتیب زندیه نام گذاشتند. برای این که علل پیدایش سلسله زندیه دانسته شود لازم است ابتدا مختصری درباره اوضاع ایران پس از قتل نادرشاه بررسی شود. پس از قتل نادر هر یک از سران سپاه او در هر گوشهای از مملکت که مختصر نفوذی داشتند سر به شورش و اغتشاش برداشتند. قسمت شمالی ایران از کردستان تا افغانستان عرصهی تاخت و تازهای علیقلی خان یا عادلشاه و ابراهیم خان یا ابراهیم شاه و محمد حسن خان قاجار شد و در نواحی جنوبی و مرکزی حکام و فرمانروایان ایلات بختیاری و زند راه استقلال میپیمودند و در چنان احوالی شاهرخ شاه افشار نیز در خراسان حکومت داشت و در ظاهر پادشاه افشار بود (1161 ه.ق). در همان زمان بر ولایات فارس فتحعلی خان افشار، بر اصفهان ابوالفتح خان بختیاری و بر همدان محمد علی خان تکه لو حکومت میکردند.
اولین قیام از طرف محمد حسن خان قاجار صورت گرفت و به این ترتیب در گرگان به جمع آوری سپاه مشغول شد و ایلات یموت و ترکمانان را به دور خود جمع کرد. سپس آزادخان افغان قیام کرد و او که از طرف ابراهیم شاه بر کردستان و همدان حکومت داشت، پس از شکست ابراهیم شاه از شاهرخ ابتدا شهر زور و بعد شهر کرمانشاهان را به تصرف درآورد و در سال 1162 هجری قمری بر آذربایجان دست یافت و حتی شهر اورمیه را به پایتختی برگزید و خود را رسماً پادشاه ایران خواند. بعد از این که شاهرخ توسط طرفداران میرزا سید محمد متولی دستگیر و کور شد هر کدام از حکام وی نیز در شهرهای مهم مانند اصفهان و همدان به خودسری و تمرد پرداختند و حتی در شیراز نیز علیه فتحعلی خان افشار شورشی به وجود آمد که رهبر آن صالح بیک بیات بود. سرانجام صالح بیک بیات در اوایل سال 1163 هجری قمری به حکومت شیراز رسید و به این ترتیب با اطاعت بزرگان شیراز از صالح بیک بیات، شیراز و فارس از قلمرو حکومت افشاریه خارج شد. مرکز توجه تمام مدعیان سلطنت پس از نادرشاه افشار شهر اصفهان بود که حکومت آن با ابوالفتح خان بختیاری بود که از طرف شاهرخ شاه افشار در آن جا حکومت میکرد ولی این حکومت بلا رقیب باقی نماند و علیمردان خان بختیاری در تسخیر اصفهان برآمد ولی از ابوالفتح خان شکست خورد و چون در تصرف اصفهان اصرار داشت از کریم خان زند که در آن زمان با چهار هزار سوار تیرانداز و شمشیرزن خود در سلطان آباد اراک اردو زده بود کمک خواست و کریمخان نیز دل به وعدههای او بست و با برادرش صادق خان به کمک او رفت. این بار حاکم اصفهان در مقابل مهاجمین زند مغلوب شد منتها، چون کریمخان در او سیاست و شجاعتی سراغ کرده بود به پیشنهاد خان زند اتحاد مثلثی از ابوالفتح خان بختیاری – کریم خان زند و علیمردان خان بختیاری تشکیل شد. چون هنوز مردم اصفهان را میل به جانب صفویان بود یکی از نوادگان دختری شاه سلطان حسین صفوی را که طفلی 8 ساله به نام ابوتراب میرزا بود به نام شاه اسماعیل سوم به سلطنت برداشتند و قرار شد ابوالفتح خان همچنان حاکم اصفهان باشد، کریمخان فرماندهی سپاه را بر عهده گیرد و علیمردان خان نایبالسلطنه باشد و به این ترتیب از اجتماع این سه سردار که هر یک در اندیشهی نابودی دو تن دیگر و استقلال انفرادی بود حکومتی تشکیل یافت که پایه و اساس استواری نداشت (1164ه.ق) زیرا ابوالفتح خان مستبد و مغرور، علیمردان خان بی رحم و تندخو و خشن و کریمخان مردمدار و بردبار و ملایم و بسیار دور اندیش و احتیاط کار بود.
به زودی مردم اصفهان نیز سه دسته شدند و هر دسته طرفدار یکی از سرداران شدند، منتها به سبب نرمش و عطوفت کریمخان جمع بیشتری منجمله ارامنهی جلفا طرفدار او بودند و این محبوبیت خان زند، علیمردان خان را به هراس افکند و برای اجرای نقشهای که در سر داشت کریمخان را با یک مأموریت جنگی به همدان فرستاد و در غیاب او توطئهای ترتیب داد که در جریان آن ابوالفتح خان کشته شد و بعد از آن که حکومت اصفهان را به عموی خود حاجی باباخان بختیاری سپرد، شاه اسماعیل سوم خردسال را همراه خود به شیراز برد. در محلی به نام کام فیروز نزدیک شیراز صالح بیک بیات که حاکم شیراز بود از علیمردان خان شکست خورد و در سال 1165 هجری قمری شیراز هم به تصرف خان بختیاری درآمد و این پیروزی مصادف با پیروزی کریمخان زند در همدان بود. پس از این پیروزی خان زند حکومت همدان را به برادرش صادق خان سپرد و خود به سنندج رفت و در آن جا بود که از وقایع اصفهان و قتل ابوالفتح خان و تصرف شیراز توسط علیمردان خان مطلع شد. لاجرم به سرعت به اصفهان باز گشت و پس از آن که با مقاومت مختصری از طرف حاجی باباخان روبرو شد اصفهان را گرفت و صادق خان را از حکومت همدان به اصفهان مأمور کرد و خود برای دفع علیمردان خان که پیمان اتحاد مثلث را شکسته بود به سراغ او رفت.
نیروهای زند و بختیاری در چهارمحال با هم روبرو شدند و علیمردان خان شکست خورد و به طرف کرمانشاهان گریخت و شاه اسماعیل سوم ناچار به اردوی کریمخان پیوست و خان زند نیابت و وکالت او را قبول کرده و از آن زمان است که کریمخان زند به وکیلالدوله مشهور شد (1165 ه .ق ) و در حقیقت این امر آغاز کار سلسلهی زندیه در تاریخ ایران محسوب میشود. گرچه قیام کریمخان زند از سال 1163 هجری قمری آغاز شد و همین تاریخ نیز به عنوان تأسیس سلسلهی زندیه در تاریخ به حساب آمده است، ولی فرمانروایی مستقل و بلامنازع کریم خان زند در حقیقت از سال 1179 هجری قمری که همهی دشمنان سرسخت داخلی خود را یکایک مغلوب کرد، آغاز میشود. در طول 46 سالی که افراد سلسلهی زندیه در ایران فعالیتی داشتند هشت نفر به این ترتیب بر متصرفات زندیه حکومت کردند: 1- کریم خان زند، (30 سال). 2- زکی خان، برادر کریمخان (100 روز). 3- ابوالفتح خان پسر کریمخان، (70 روز). 4- صادق خان پسر کریمخان، (16 ماه). 5- علیمردان خان خواهرزاده زکیخان، (5 سال).6- جعفر خان فرزند صادق خان، (3 سال).7- صید مراد خان، (چند روز). 8- لطفعلی خان پسر جعفر خان، (6 سال).
شاید در تاریخ سلسلههای سلطنتی ایران طول مدت زمامداری سلسلهی زندیه از همه کمتر باشد زیرا این سلسله نیز مانند سلسلهی افشاریه بعد از مرگ سرسلسلهی آن به سرعت شیرازهی امورش از هم پاشید و جانشینان کریم خان که هیچ کدام لیاقت و بینش سیاسی و جنگی خان بزرگ زند را نداشتند هر یک مدت کوتاهی بر تخت نشستند و برخاستند تا توسط آقامحمد خان قاجار به کلی منقرض شدند.»[1]
[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیبالله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، برگزیده از صفحات 730 تا 733
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 555
نادرشاه را میتوان جزء یکی از پادشاهان نادر دانست که پس از رسیدن به حکومت اقدام به تشکیل حرمسرا نکرد و از این نظر هم نادر بودن خود را نشان داد. او از یگانه حاکمانی است که هیچ گاه در طول عمر خود روی آرامش ندید و به تجمل و شهوتپرستی نپرداخت و آیندهی کشورش را بر تمام لذتهای آنی ترجیح داد. این رفتار نادر را نباید ناشی از زندگی سراسر نظامی وی دانست و توجیه کرد که پایتختی ثابت جز زین اسبش نداشت. در برخورد نادر با این موضوع به یک احتمال میتوان گفت که او تا قبل از رسیدن به قدرت، تصوّری از نقش واقعی حرمسراها در دربار نداشته است ولی پس از آن که در زندگی مبارزاتی خود با حاکمان به مقابله یا مماشات و همنشینی آنان توفیق یافت؛ مسلّماً آگاهی او از نحوهی زندگی درباریان و عیش و نوش و عملکرد حرمسراها افزایش یافته است. با توجه به این نکته جای سؤال است که چرا بعد از کسب قدرت و امکانات تمایلی به تشکیل حرمسرا نشان ندادهاند؟ شیوهی زندگی نادر بیانگر این موضوع میباشد که او چه قبل از پادشاهی و یا پس از آگاهی از این امور نیز تأثیری بر روحیه وی نداشته و همنشینی با زنان را بر نمیگزیند. شاید هم این اقدام نادر ناشی از درک عمیق وی از آثار منفی حرمسراها بر جامعه باشد، زیرا از همان ابتدای تاجگذاری نشان داد که خواهان تغییر و تحوّل در سیستم فرهنگی صفویه میباشد و به طور کلّی جایگاه مستحکم و پایدار حرمسراهای صفوی را منسوخ کرد و سیاست محبوس کردن شاهزادگان را در حرمسرا از بین برد و به تکاملِ توانایی و آماده سازی فرزندانش در جامعه پرداخت. در این رابطه مایکل آکس دورتی مینویسد: «مثال دیگری هم از رفتار نادرشاه نسبت به زنان در درست داریم. تمایل افراطی شاه سلطان حسین برای همخوابگی با همسران جدید مشهور خاص و عام بود. روایتی که قاعدتاً میباید صحیح باشد، میگوید: رجال مملکت از این بابت از پادشاه تقلید میکردند، امّا نادرشاه علیه این گرایش عمل میکرد و به قول هنوی وقتی بر تخت سلطنت نشست حکمی صادر و اعلام کرد مبنی بر آن که هر کس زنِ مرد دیگری را منحرف و یا به عنف زن شوهرداری را تصرّف کند مرگ او جایز است. کسانی که دختران زیبایی دارند و آن را به عقد مردان جوان در میآورند به هیچ دلیلی نباید با این دختران به خشونت رفتار کنند. در دوره شاه سلطان حسین اشرافِ سرشناس هر زنی که مطلوب طبع خود میدیدند، چه شوهردار و چه بیشوهر در او طمع میکردند. امّا در آن جا که نادر خود قوانین را به دقّت مراعات میکرد، معدودی جسارت میکردند در دوره نادرشاه از آن تخطّی کنند. بارها در روایات میخوانیم او مانع ربوده شدن و یا تجاوز به عنف به زنان شده و یا مرتکبان را جزا داده است (حتّی یک مورد مشهور هم از انحراف مشاهده نمیکنیم). احتمال میدهیم این شیوه به محبوبیت او به منزله حاکمی عادل افزوده است و تمایز آشکاری بین ماهیت زمامداری او و آخرین شاهان صفوی را عیان کرده است.»[1]
اگر دیدگاه و عقیدهی نادر نسبت به احترام خانواده و زنان این چنین باشد، در نتیجه معلوم نیست هنوی بر چه مبنایی قضاوت کرده که مینویسد: «نادر به زنان علاقه بسیار داشت. میگویند که تا چند سال پیش از مرگش هر شب دختری به حضور او میبردند، ولی این خود قصّهی مسخرهآمیزی بیش نیست. وی در اواخر عمر به سی و سه زن قناعت میکرد و بعضی از آنها را مدّتها دوست داشت. در جنگهای با ترکیه عثمانی غالباً زنان خود را همراه میبرد. نادر از عشقبازی با پسران بینهایت تنفّر داشت و اگرچه بارها میتوانست با تنبیه مرتکبان این گناه درس عبرتی به مردم بدهد، ولی فقط در یک مورد بود که دستور داد چشمان مردی خاطی را برآورند و گوش و بینی و لب او را ببرند. در اثر این وضع غم انگیز بود که آن مرد خود را هلاک کرد.»[2]
در هر صورت روابط نادر با زنان قابل مقایسه با رفتار افراطی دیگران نیست و علّت این رفتار را ناشی از آن میدانند که: «از خصوصیات اخلاقی دیگر نادرشاه یکی هم رأفت و شفقت تقریباً عجیب او نسبت به زنان بود. به چند مورد معدود با زنان اسیر بیتخطّی به حرمت آنان و حتّی جزای شدید خاطیان رفتار میکرد. گفته میشود به لحاظ روانی این شفقت او از مهربانی مادرش نسبت به وی و برادرش ابراهیم سرچشمه داشته است. چون آن شیرزن در عین منتهای بینوایی و تهیدستی و جوانی دو یتیم خود را با شفقت فراوان به بار نشاند و هیچ کس دیگری را به همسری نپذیرفت.»[3] در ابتدا همسران نادر، دختران باباعلی حاکم ابیورد بودند که با فوت یکی از آنها دیگری به همسری او در میآید. همسر دیگر او مرضیه بیگم دختر شاه سلطان حسین میباشد و مجید دوامی نیز در کتاب خود که البتّه به شکل داستان سرایی میباشد از زن سوگلی نادرشاه به نام جهان بانو در اصفهان نام میبرد و مینویسد که ساختمان اندرونی پادشاه در زمان زندیه بر اثر زلزله خراب شده است.
با توجّه به موارد ذکر شده کمتر نکتهای میتوان یافت که نادر نسبت به اسرای زن بدرفتاری کرده باشد و هنگام بازگشت از دهلی نیز آنها را آزاد کرد که به خانههای خود بروند. تنها مورد استثنا که خاطرهی ناگوار و توجیه ناپذیری از خود باقی گذاشته است برخورد وی با اسرای زن داغستانی میباشد و معلوم نیست بر اثر ناتوانی و ضعفی که از مردان لزگی دیده و یا عوامل دیگر دستور دادهاند که دختران و زنان آنها را بین سپاهیان خود تقسیم کنند و حتّی در صورت کمبود از زنان دیگر استفاده شود. نادر با این عمل ناهنجار خود تمام زرق و برق شکست دهلی و کسب غنایم آن را از بین برد. ایّامی را که نادر برای عیش و نوش صرف میکردهاند بسیار محدود و در حدّ اعتدال بوده است و اوقات حضورش را در اندرونی به هنگام شب بسیار قلیل ذکر کردهاند. نادر از مصرف مشروبات الکلی نیز امتناع نداشتهاند ولی هرگز همانند پادشاهان صفوی راه افراط را نپیموده و رعایت جوانب را میکرده است. گویند که نادر در اواخر عمر این عمل محدود را به توصیه پزشکان کنار گذارده بود زیرا به طور کلّی هیچ کس او را مردی دائمالخمر توصیف نکرده است. در باره میگساری نادر مینویسند: «علاقهی نادر به آراستن مجلس بزم که به صورت عادت روزمرّه وی درآمده بود، مشهور بود. شاید برپایی مجالس می با وجود منع مذهبی میخوارگی تعجبّ برانگیز باشد. با وجود این برپایی مجالس می در میان افغانها و پیروان اسلام در شهرهای ایران امری معمول بود و سابقهی آن به قهرمانان حماسی، جنگجویان ترک و مغول و از جمله تیمور و پیش از او میرسید. نادر برخلاف طهماسب و شاه سلطان حسین هرگز معتاد به الکل نشد و تحت تأثیر دائمی الکل قرار نگرفت. او کار و تفریح را به هم نمیآمیخت. هدف میگساری نادر استراحت و آرامش در پایان روز بود. اوضاع جاری و سایر امور معمولاً در این مجالس بحث نمیشد. این مجالس در خدمت ایجاد رشتههای احساسات مشترک و اعتماد بود. گرچه بعضی از مقرّرات وجود داشت که در این مجالس میبایست به آنها عمل میشد. همچنین این مجالس برای افراد سبک مغز و احمق تله محسوب میشد. نادر هرگز در طول روز به تفریح و سرگرمی نمیپرداخت. معمولاً بعد از غروب به محل اقامت خود میرفت. دست از امور جاری میکشید. همراه سه یا چهار نفر از نزدیکترین دوستانش شام میخورد. یک جام یا حداکثر سه جام شراب مینوشید. در تمام این مدّت کاملاً رفتاری آزاد و بذلهگویانه در پیش میگرفت. هیچ کس حق نداشت در این مجلس خصوصی از مسائل جاری سخنی به میان آورد. افراد میبایست رفتار صمیمانهتری در پیش میگرفتند. نادر به کسانی که او را در این مجالس خشنود میکردند، مهربانی میکرد. رفتارش در حضور جمع متفاوت و توأم با نزاکت بود. در این مجالس کسی نمیتوانست بیشتر از هم رتبگانش توجّه نادر را به سوی خود جلب کند یا نفوذ بیشتری بر او داشته باشد. افراد اجازه داشتند در مجالس می بی قید و بند و تکلّف سخن بگویند. نادر به سخنانی اجازهی ابراز میداد که در سایر مواقع قدغن بود. با این وجود در سخن گفتن حد و حصری نیز وجود داشت. مردی در پاسخ این سؤالِ نادر که کودکی که مادرش با ده سرباز همخوابه شود، چه از آب در میآید؟ آن مرد گفت: مثل مادر تو«نادرِ دو رو» میشود. نادر احتمالاً نیش و کنایههایی را که پس از مرگ پدر در دوره فقر و تنگدستی خود و مادرش گفته میشد به خاطر آورد. وی بلافاصله دستور داد مرد زبان دراز را خفه کنند.»[4]
[1] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 279
[2] - زندگی نادرشاه، تألیف جونس هنوی، ترجمه اسماعیل دولت شاهی، ص 323
[3] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 15
[4] - شمشیر ایران، تألیف مایکل آکس دورتی، ترجمه محمّد حسین آریا، 1388، ص 166
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 553
در فراز و نشیب تاریخ گاه توسط برخی اشخاص چنان نقشهای سیاسی و یا فرهنگی اتفاق میافتد که نامشان برای همیشه به عنوان یک سمبل و الگو پایدار میماند. در جریان این نقش آفرینی تفاوتی بین زنان و مردان وجود ندارد، ولی از آن جا که تاریخ ایران مردسالار بوده است در نتیجه فعالیت مدیریت زنان را باید در پشت پردهها نگریست و به یقین بخش بزرگی از رفتار مردان تحت تأثیر نفوذ و دخالت زنان انجام گرفته است. بعد از سقوط سلسله صفویه و جهانخوارنی که چشم طمع به ایران دوخته بودند وجود شخصیت نادر شاه افشار در تحکیم سرحدات کنونی بی نظیر است. نادر یگانه فردی است که از قشر تودههای مردم به پا خاست و بعد از فرار از دوران اسارت خود و مادرش توسط ازبکان منجی سرزمین باستانی ایران شد. نادر را باید یک شخصیت نظامی شمرد که در کنار مردان و زنان فرهیخته حیاتی دیگر به ایران بخشید. متأسفانه اقدامات این نابغهی نظامی که در ابتدا مردم ستایشگر او بودند در اثر برخی ناهنجاریهای اواخر عمر آرزوی مرگش را داشتند، همراه بود. پادشاهی نادر با ظهور و افول خودش دوامی نیافت، ولی نتایج و آثار تلاش وی که اروپاییان با تعجب و عثمانیان جادوگرش مینامیدند هیچ گاه نابود نگردید.
ایل افشار شامل طوایف زیر میباشد: قرخلو، پاپالو، جلایر، کوسه احمدلو، کندوزلو، امرلو، بکشلو، ارشلو، الیلو، اینانلو که کلمه «لو» برای تسمیهی قبایل و طوایف به کار رفته است مانند شاملو، روملو، استاجلو، قرقلو. در این جا برای شناخت اصل و نسب افشارها به دو روایت استناد میگردد، زیرا تمام محقّقان با اندک جزئیات و به طور یکسان به روایت آنان پرداختهاند.
ـــ روان شاد کسروی مینویسد: «ایل افشار که از زمان سلجوقیان به ایران آمدهاند در آغازههای قرن ششم هجری، ما آنان را در خوزستان مییابیم. شلمه نامی از ایشان در زمان سلجوقیان بیست سال بیشتر در خوزستان فرمانروایی داشته، نامش در تاریخها باز مانده، چنان که گفتهایم در زمان صفویان نیز ایشان در خوزستان و کوهکیلویه فراوان بودند و چون بنیاد پادشاهی صفویان را ایلهای ترک که یکی از آنها افشار بود، گذارده بودند. این ایلها نیز همه کارهی آن پادشاهی بودند که هر ایلی در سرزمینی که نشیمن داشت رشتهی اختیار آن جا را نیز از هر باره در دست داشت. افشاریان هم اختیاردار کوهکیلویه در خوزستان بودند. لاکهارت نیز در رمینهی تمیز ترکها و مغولان مینویسد: راجع به اصل قبیلهی نادر یعنی قبیله افشار نیز تا اندازهای بین مورّخان تردید است، لکن دلایل بر این که ایل افشاره اصلاً ترک است، قویتر به نظر میرسد. رشیدالدّین فضلالله مورّخ معروف افشارها را قبایل ترک که در دشتها پراکندهاند، میداند و میگوید: «اوشار» مؤسّس قبیله در جناح چپ ارتش جدّش اغوز که از سران معروف ترک به شمار میرود، جنگید. ابوالقاضی بر آن است که کلمه «اوشار» که افشار از آن مشتق شده است یعنی کسی که کاری را به سرعت انجام میدهد.»[1]
ـــ «میرزامهدی خان استرآبادی، افشارها را از ترکمانان و مسکن اصلی آنان را ترکستان میداند. به گفته او افشارها هنگام حملهی مغول از ترکستان کوچ کرده و در آذربایجان سکونت یافتهاند و در زمان شاه اسماعیل صفوی به سرچشمهی کوپکان از محال ابیورد خراسان آمدهاند. این ناحیه ییلاق آنها در تابستان بوده و دستجردِ درّهجز قشلاق آنها در زمستان بوده است. برخلاف نظر میرزا مهدیخان استرآبادی، مورّخان معاصر طایفهی افشار را از ترکان غربی و خویشاوند نزدیک خزرها، قبچاقها، بلغارها و پجناکها میدانند. مسکن اصلی افشارها را ماوراء قفقاز ذکر کرده، عازم شام شدند و دویست سال پس از تهاجم چنگیزخان مغول از شام به ایران آمدند. افشارها و قبایلی چون شاملو، روملو، استاجلو، تکلّو، ذوالقدر و قاجار از طوایفی بودند که شاه اسماعیل اوّل را در به سلطنت رسیدن ایران یاری رساندهاند. خواجه رشیدالدّین فضلالله همدانی مؤلّف جامعالتّواریخ طایفهی افشار را به صورت« اوشار» نام برده که در دشتها سکونت داشتند. « اوشر» بنیانگذار طایفه افشاریه در جناح راست سپاه اوغوز، جدّ اعلای ترکها میجنگید. شاید بر این اساس مورّخان افشارها را به ترکان و مغولان نسبت دادهاند. نژاد طایفه افشارها چنان که در ارباب سیر ضبط کردهاند، اوشاربن یولدوزخان بن..... که پسر قراخان و ایلخان خداپرست..... بوده، میرسد و از وی نیز به چند واسطه به تُرکبن یافث منتهی میگردد.»[2]
حبیبالله شاملویی در توصیفی کوتاه از این سلسله تاریخی مینویسد: «بعد از سلسلهی صفویه، سلسلهای در ایران روی کار آمد که تنها یک پادشاه مهم داشت و این اولین سلسلهی سلطنتی در ایران بود که بعد از مرگ سر سلسلهی آن به سرعت شیرازه دولت از هم پاشیده شد. این سلسله افشاریه نام داشت که به لحاظ قبیلهی اصلی سر سلسلهی آن که افشار بود به این نام مشهور شد. طول مدت این سلسله از سال 1148 هجری قمری که نادرشاه افشار بنا به رأی کنگره دشت مغان به سلطنت ایران انتخاب شد تا سال 1218 هجری قمری که نادر میرزا افشار آخرین فرمانروای افشاریه به دست فتحعلی شاه قاجار اسیر شد و به قتل رسید، 70 سال بود. از این مدت تنها 13 سال آن را افشارها به طور رسمی و بلامنازع سلطنت کردند، زیرا در سال 1163 هجری قمری سلسلهی جدیدی به نام زندیه به همّت کریم خان زند روی کار آمد. به هر حال در این مدت 70 سال 6 نفر به این تریتب به عنوان پادشاه و فرمانروای افشاریه حکومت کردند که دو نفر اول بر تمام متصرفات افشاری حکومت داشتند و بقیه هر یک تنها در قسمتی از قلمرو حکومت آن سلسله صاحب قدرت بودند:
1 – نادرشاه افشار، (12 سال).
2- علیقلی خان عادلشاه، (1 سال).
3- ابراهیم خان ابراهیم شاه، برادر عادلشاه.
4- شاهرخ شاه در دو مرحله، نوه نادرشاه
5- میر محمد متولی – شاه سلیمان دوم
6- نادر میرزا »[3]
[1] - تعلیقات کتاب تاریخ نادرشاهی، محمّدشفیع تهرانی(وارد)، به اهتمام رضا شعبانی، ص261
[2] - مازندران در عصر وحشت – علی اکبر عنایتی – 1389، ص 19
[3] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیبالله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، ص 697
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 554
شاهزادگان صفوی را جزو یکی از بدبخت ترین خاندان سلطنتی تاریخ میتوان نام برد، زیرا بر مبنای حوادث ثبت شده سرنوشتی جز اضطراب و کور شدن و مرگ چیزی در انتظار آنان نبوده است. اوج قتل عام آنها در زمان شاه اسماعیل دوم اتفاق افتاد و تنها عباس میرزا بود که به طور معجزه آسا از مرگ حتمی نجات یافت. در مورد علل رفتار مرشدان کامل توجیه خاصی نمیتوان یافت. یکی از عوامل آن شاید تحت تأثیر سیاست ترکان عثمانی باشد؛ ولی علت اصلی را در خودخواهی پادشاهان وقت باید جستجو کرد که خود را ابدی پنداشته و گذشته از حذف فیزیکی برادران و فرزندان ذکور خواهران در بعضی مواقع بر فرزندان خود نیز رحم نمیکردهاند. بنابراین با شنیدن لفظ شاهزادگی و زندگی در حرمسراها اگر تصوّری از یک زندگی رؤیایی و لذت و آسایش و آرامش در اذهان شکل میگیرد دچار اشتباه شدهایم. ژان آنتوان دوسرسو در کتاب سقوط شاه سلطان حسین در این باره مینویسد: «درباره پرورش شاهزادگان نباید تصّور شود که آنها در حرمسرا میان زنان و در ناز و آسایش یه سر میبردند؛ بلکه رسم بر این است که شاهزادگان را پس از هفت سالگی از مادر جدا کرده و در بخش ویژهای از حرمسرا که برای آنها درست شده است پرورش میدهند. از این پس حتی مادران بدون اجازهی شاه حق دیدار از پسران خود را ندارند. هر یک از شاهزادگان دو سرپرست دارند، یکی برای آموزش ادب و فرهنگ و دیگری برای آموزش آداب و رفتار. این سرپرستها همگی خواجه میباشند چون هیچ مردی حق نزدیک شدن به حرمسرا را ندارد. محیط زندگی آنها محدود به باغ بزرگی با دیوارهای بلند است به طوری که حتی طلوع و غروب آفتاب در آن جا دیده نمیشود. پرورش آنها نه تنها دور از ناز و آسایش است؛ بلکه به حداقل وسایل زندگی محدود است مگر آن که با اجازهی شاه لطف و نرمشی به زندگی آنها افزوده شود. شاهزادگان سرگرمیهایی مانند ورزش برای پرورش اندام دارند و در ساعتهای معیّن به تیراندازی و نیزه پرانی میپردازند؛ ولی این شاهزادگان حق اسب سواری را ندارند. به جز دو سرپرست یاد شده پس از سن بلوغ سرپرست سومی بر آنها گماشته میشود که برای آموزشهای دینی است. رسم بر این است که پیش از سن بلوغ به پسران آموزشهای دینی داده نمیشود، گرچه خواندن و نوشتن را پیش از این سن یاد میگیرند؛ ولی تلاوت قرآن و نماز را پس از بلوغ آغاز میکنند، زیرا پیش از بلوغ آنها را هنوز مستعد این کار نمیدانند. کوچکترین اشتباه یا انحراف گرچه نا خودآگاه باشد در نظر آنها گناه شمرده میشود؛ چنین است که فرایض دینی پس از بلوغ آغاز میگردد که سن آگاهی است. پس از مراسم ختنه که در حکم مُهر مسلمانی است و در ایران تا سن چهارده سالگی انجام میگیرد پسران فرایض دینی را آغاز مینمایند. در این سن است که یکی از خواجگان که درجهی ملّایی دارد به آنها مسایل دینی را یاد میدهد و مراقب اجرای آنها میگردد. افزون بر نمازهای پنجگانه روز، چه بسا که بسیاری از این نوجوانان نماز و عبادت را طولانی میسازند و ساعتها به تلاوت قرآن میپردازند. زندگی آنها در درون حرمسرا بیشتر به زندگی گوشه نشینان شباهت مییابد.
خوراک این شاهزادگان بسیار ساده است، از سه خوراک روزانه، شام آنها از همه مفصّلتر و در برگیرندهی برنج میباشد. نوشیدنی آنها تنها شربت است که برای هضم بهتر غذا نوشیده میشود. چاشت و حتی ناهار آنها منحصر به نان و پنیر و میوه و مربّا و قهوه است. پوشاک آنها به همان سادگی خوراک است و تنها سالی دو بار پوشاک خود را عوض میکنند. یکی در آغاز بهار و دومی در آغاز پائیز و پارچهی آنها پشمین است یا صوف که عنوان دودمان شاهی از آن گرفته شده است. گاهی برای لباس زمستانی تنپوشی از پوست برّه به آن افزوده میشود. شبها این شاهزادگان در اتاقهای جداگانه به سر میبرند و پیوسته خواجگان از آنان در هنگام خواب نگهبانی میکنند. پس از هیجده سالگی برای هر پسری همسری برگزیده میشود بدون این که مقام و ارج خانوادگی این دختران در نظر گرفته شود. این ازدواج نه تنها اجباری است، بلکه به گونهای است که آنها همسران خود را به میل خود نمیتوانند دیدار کنند. این همسران در حرمسرای کوچکی که توسط خواجگان سیاه پوست پاسداری میشود و مانند زندانیان زندگی میکنند. محدودیت آزادی دیدار برای آن است که زاد و ولد فرزندان شاهزادگان در حداقل باشد. خواجگان که مأمور انتخاب زنان شاهزادگان هستند موظفند که برای آنان زنان نازا را برگزینند تا مدّعیان تاج و تخت در آینده هرچه کمتر باشند. دربارهی شاهزادگان دختر رسم کاملاً دیگری برقرار است. از آن جا که دختر اصلاً حق پادشاهی ندارد پس از این بابت ترسی در کار نیست و سرنوشت شاهدختها بسیار بهتر از برادرانشان میباشد. گرچه شاهدختها پیوسته زندانی حرمسرا هستند و خواجگان سیاه بر رفتار آنها دیده بانی میکنند؛ ولی تربیت آنها بسیار نرمتر است و از آزادی و ناز و نعمت بیشتری برخوردارند. پس از رسیدن به سن ازدواج آنها را به همسری یکی از بزرگان کشوری میدهند. افتخار این دامادی بسی ناگوار است چون داماد برای حفظ احترام همسر شاهی تبار خود باید ناگزیر از گرفتن زنهای دیگر و صیغهها خود را محروم سازد. پسران شاهدختها حتی در صورت نبودن جانشین از هرگونه ادّعا بر تاج و تخت محرومند.»[1]
[1] - سقوط شاه سلطان حسین، نوشته ژان آنتوان دوسرسو، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات کتابسرا، 1364، گزیدهای از صفحات 33 تا 36
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 554
بعد از اِعمال سیاست داخلی شاه عباس اول در مورد کنترل حرمسرا و تربیت شاهزادگان، موقعیت و نقش خواجه سرایان تغییرات عمده پیدا کرد. آنان با وجود نفوذ و قدرتی که در دورهی جانشینان شاه عباس اول کسب کرده بودند، اما تا قبل از دورهی سلطنت شاه سلطان حسین از موقعیت و وجههی اجتماعی مقبولی در بین مردم برخوردار نبودند و حتی مورد تحقیر و تمسخر مردم واقع میشدند. در حقیقت این دورهی آخرین پادشاه صفوی را میتوان حکومت خواجه سرایان حرمسرا نامید. با شروع سلطنت شاه سلطان حسین وضعیت اجتماعی آنها دگرگون شد و بر تمام ارکان کشور تسلط یافتند و دیگر کسی به خود جرأت نمیداد که به تحقیر آنها بپردازد. البته این امر را نمیتوان نشان دهندهی وجهه اجتماعی خواجه سرایان دانست، بلکه تنها میتوان گفت که در این دوره تحقیر و تمسخر جای خود را به خشم و نفرت عمومی داده بود. از آن جا که شاه سلطان حسین از امور دنیوی اطلاعی نداشت و کارها را به دیگران محول کرده بود خواجه سرایان به دلیل همنشینی بیشتر با شاه از این موقعیت حداکثر استفاده را بردند. کسانی که میخواستند به حکومت ایالات منصوب شوند به خواجه سرایان متوسل میشدند و حتی سیاست خارجی نیز تحتالشعاع نفوذ آنان قرار گرفته بود. بر این اساس مفاسد مالی، نخبه ستیزی و روابط نزدیک خواجه سرایان با روحانیون که همراه با توطئه چینیهای مختلف بر علیه رجال با کفایت و شایسته مملکت بود ضربات مهلکی را بر پیکره حکومت صفوی وارد آورد. از پیامدهای ناگوار آن میتوان به افزایش روزافزون شورای حرمسرا و رشوهگیری و رقابت افراد برای پرداخت رشوه بیشتر، جایگاه مستعجل فرمانروایان، عدم پاسخگویی درباریان و اختلاف در بین صاحب منصبان، مختل شدن امنیت شهرها، نا امنی راهها، لطمات جبران ناپذیر به امور بازرگانی و تجارت داخلی و خارجی و روی کار آمدن فرماندهان نالایق در ارتش اشاره کرد. عبدالمجید شجاع در این زمینه و به وجود آمدن یکی از علل این موقعیت آشفته و پریشان از روابط خواجه سرایان با شاه سلطان حسین چنین مینویسد: «اگرچه نفوذ همه جانبه خواجه سرایان در امور حکومتی از اواخر سلطنت شاه سلیمان و با تشکیل شورای حرمسرا آغاز شده بود، اما به هر حال خواجه سرایان در آن دوره با شاهی سفّاک و بیرحم مواجه بودند که با کمترین بهانهای اطرافیان خود را از هستی ساقط مینمود و این امر موجب ایجاد فضایی رعبآور و خوفآمیز در محیط حرم و دربار شده بود. این وحشت تا بدان حد بود که به گفته مستوفی هنگام درگذشت شاه سلیمان تا سه روز کسی جرأت نمیکرد حتی نزدیک جسد او برود و تحقیق کند که آیا شاه فوت کرده یا بیهوش است. آخرالامر نیز عمهاش مریم بیگم بود که این جرأت را به خود داد تا در این مورد تفحص کند. این رعب و وحشت در دوره سلطنت شاه سلطان حسین دیگر وجود نداشت و آنان با شاهی مواجه شدند که حتی علیرغم اصرار اطرافیانش و برخلاف رسم معهود حاضر به کور کردن عباس میرزا برادر کوچکتر و مهمترین رقیبش که یک بار نیز در سال 1131 ه.ق توطئهای علیه او ترتیب داده بود، نشد. او در تمام عمرش نیز فرمان قتل کسی را صادر نکرد و آن قدر رقیقالقلب بود که به خاطر کشته شدن مرغی که سهواً روی داده بود غمگین و افسرده شد و مبلغ دویست تومان صدقه به فقرا بخشید. با توجه به این خصوصیات بود که خواجه سرایان حتی از سرپیچی کردن از فرامین شاه سلطان حسین نیز واهمهای به خود راه نمیدادند. ژان اوبن سفیر پرتقال ماجرای یکی از سفرهای شاه سلطان حسین را همراه حرمش توصیف کرده که طی آن دهقان بخت برگشتهای که در اثر بی اطلاعی از قرق مسیر تصادفاً بر سر راه شاه و حرمش قرار گرفته بود مورد ترحم شاه قرار گرفت و او برای آن که از کشته شدن دهقان توسط خواجه سرایان جلوگیری کرده باشد قبای خود را بیرون آورده بر روی دهقان انداخت، اما خواجه سرایان این لطف و مرحمت شاه را در حق آن دهقان نادیده انگاشته و آن بیچاره را به قتل رساندند. شاه پس از شنیدن این خبر بدون آن که مجازاتی برای خاطیان در نظر بگیرد تنها به اظهار تأسف بسنده کرد. در نتیجه خواجه سرایان که خود را از تنبیه و مجازات در امان میدیدند به اعمال نفوذ بیشتری در دربار و حرم شاه دست زدند. شاه سلطان حسین نیز نه تنها سدی در برابر نفوذ روز افزون آنها ایجاد نکرد بلکه به تقویت آنها نیز پرداخت. به دلیل آن که اکثر اوقات شاه سلطان حسین در حرمسرا سپری میشد، میتوان گفت که در این دوره تنها راه دستیابی به شاه از طریق خواجه سرایان میسر میشده است. این مسأله از همان روزهای آغازین سلطنت شاه سلطان حسین وضع شده بود. نصیری مینویسد که قبل از آن که شاه سلطان حسین بر تخت سلطنت جلوس کند وسوای قطعات ابرالوان، بعضی آقایان عظام و محرمانِ حرمِ محترم کعبهی احترام کسی به شرف ملازمتش بار نمییافت و مقرر شد که تا هنگام عزّ جلوس و شرف یافتن امراء از سعادت زیارت و پایبوس، اگر امر ضروری باشد امراء ملکآرا با هم مصلحت دیده و آرای خود را متفق ساخته به اتفاق هم به وساطت مقربالخاقان آقا کمال، ریش سفید حرم محترم به عزّ عرض رسانند که مقرّر شود که از آن قرار به عمل آوردند.»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 179
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 533