همان گونه که ذکر شد در حرمسراها قوانین خشک و ثابتی اعمال میشد که جز پادشاه هیچ حیوان نرینهای حق ورود به آن جا را نداشته است. در آن چهار دیواریهای بزرگ تنها فرمانروای مطلق پادشاه و امیال پایان ناپذیرش بود که همه چیز را ابزاری پنداشته و برای عیش و عشرت خود میخواست. زنان ساکن در آن محل به منزلهی پرندگانی در قفس بودند که به هیچ وجه به امیال آنان توجهی نمیگردید. زنان چون عروسکان متحرّکی بودند که تحت قوانین و نظارت سخت خواجه سرایان ایّام را سپری کرده تا این که زمانی مورد توجه شاه قرار گیرند. در آن فضای پر از حسادت و رقابت تمام متعهها از داشتن فرزندان ذکور محروم بودند. حسن آزاد در این رابطه مینویسد: «در حرمسرای شاه سلیمان هیچ شاهزاده خانمی نمیتواند اگر اولاد پسر به دنیا آورد او را برای خود نگاه دارد. و اگر زنان در موقع وضع حمل خواجگان حرمسرا را برای خفه کردن نوزادان ذکوری که به دنیا میآورند، احضار نکنند خودشان از مجازات مرگ رهایی نمییابند. در این مورد هیچ کس نمیتواند از فرمان صادر شده سرباز زند و هیچ کدام از زنان و یا نزدیکان شاه نیز از این قانون مستثنی نیستند و سانسون میگوید صدر خاصه در ایران به قدری مورد احترام است که سلاطین، دختران او را به عقد ازدواج خود درمیآورند. آخرین صدرخانه در زمان سلیمان صفوی خواهر شاه را خواستگاری و به ازدواج خود درآورد. و شاه نیز با خواهر وی عقد زناشویی بست؛ امّا عظمت مقام صدر که بالاترین مقام روحانی کشور میباشد مانع آن نبود که شاه تمام اطفال ذکوری را که از ازدواج با خواهر صدر به وجود میآید به قتل نرساند. این دستور وحشیانه نسبت به تمام کسانی که شاه دختران یا خواهران و یا خواهرزادگان آنها را به عقد ازدواج خود درمیآورد به قدری با خشونت و قاطعیّت عمل میشود که اگر زنان شاه قصوری در خبر کردن خواجگان برای خفه کردن فرزندانشان داشته باشند خود جان را در این سهل انگاری از دست میدهند.»[1]
کمپفر در توصیف حرمسراها و قوانین حاکم بر آن تحقیقات جالبی دارند که پاسخگوی بسیاری از ابهامات خواهد بود. ایشان در مورد تقسیم بندی و شکل حرمسراها مینویسد: «قسمت مخصوص اقامت زنان که به عربی و فارسی آن را حرم مینامند تشکیل میشود از ساختمانی که با کاخ مربوط است و با دیواری به ارتفاع تقریبی بیست متر یا حتی بیش از آن محصور است. در طول شب محافظان و نگهبانان چون زندانی از این ساختمان مراقبت میکنند و اجازهی ورود به احدی نمیدهند. در کنار درِ ورودی حرمسرا قوای محافظی مرکب از چند واحد مستقر است که نزدیک شدن به ساختمان را غیر ممکن میسازد و هر عابری را که در برابر آن عمارت پا سست کند به زودی میرانند و متواری میسازند. در هشتی سرپوشیدهی حرمسرا کارمندان و خدمتگزاران متعدّد و گوناگون گرد آمدهاند که از همه شاخصتر یساولان یا پادوها هستند. اینها قبلاً محافظین مخصوص شاه اسماعیل اول بودهاند و وی آنها را از قبایل ترک وفادار به خود انتخاب میکرد؛ امّا امروز این شغل موروثی است و آنها درست مانند اسلافشان که طبق آیین شیعه خود را صوفی نامیده بودند باز از این لقب دست بردار نیستند.
مدخل بعدی حرمسرا را گروهی از خواجگان ایرانی حراست میکنند. در داخل حرمسرا کنیزان، متعهها و همسران پادشاه سکنی دارند. اینها غالباً از نژادهای ایرانی، ارمنی، گرجی و چرکسی هستند. اضافه بر اینها تعداد کثیری از خواجگان زنگی را میتوان یاد کرد که چهرهی چین دار و شکل و شمایل زشت و کریه آنها با پوشاک زیبایشان سخت تعارض دارد. وظیفه و تکلیف این خواجهها هم انجام دادن کارهای مشکل و سخت خانه است و هم مراقبت در گفتار و کردار متعهها. اینها سخت مراقبت دارند که دامن عفّت هیچ یک از متعهها لکّه دار نشود و به کشف اسرار آنها کوشا هستند. هر گاه متعهای مرتکب خطایی شود وی را تأدیب میکنند و هر گاه خطا بزرگ باشد از تنبیه بدنی نیز ابا ندارند. حال آیا جای شگفت است که کسانی که خود بر اثر اخته شدنِ دشمن و خصم آشتی ناپذیر هر نوع لذّت جسمی شدهاند در این گونه امور تبدیل به جاسوسانی سخت گیر بشوند؟ این خواجهها نه ریشی دارند و نه از قدرت جنسی برخوردارند. صدایشان، رفتارشان و قوای دماغیشان همه و همه حاکی از این است که به زن تبدیل شدهاند. به سهولت میتوان فهمید که امید آیندهی مملکت در دایرهی تنگ این افراد نادان و ناتوان به چه صورت رشد میکند و میبالد و دیگر این که این محیط با وظایف سخت مملکتداری که در انتظار اوست تا چه پایه مباین است؛ زیرا جز پدر احدی حق ندارد پا به حرمسرا بگذارد. هر چند که بر داشتن افکار بدیع یا خصال برجسته از دیگران ممتاز باشد و بتواند سرمشق و نمونهی خوبی به ولیعهد ارائه دهد و وی را به فضیلت علم بیاراید؛ زیرا تنگی فضا مانع آن است که بتواند اسبی در آن جا نگاه دارند و نگاهداری سگ نیز بر خلاف دین آنهاست. حد اکثر وجود الاغ را تحمّل میکنند و کودک آن قدر در سواری تمرین پیدا میکند که بعدها که شاه شد بتواند بر اسب بنشیند.»[2]
یکی از برنامههای ثابت حرمسراها که نارضایتی و عذاب مردم را فراهم میساخت مربوط به هنگام مسافرت و یا گردش و تفریح پادشاه با زنان خود بود که طول مسیر را قرق اعلام میکردند. اعلام قرق تنها برای حرم شاه نبود؛ بلکه شامل حرکت و یا به گرمابه رفتن اعیان و صاحب منصبان نیز با حرمسرای خود میگردید. اجرای قرق گاه در روز حرکت و گاهی به دلیل بُعد مسافت از قبل توسط قرقچیها به اطلاع مردم میرسید و با شنیدن صدای قرق باید تمام افراد ذکور از هفت سال تا کهنسال از مسیر دور شوند. سانسون که خود شاهد این مراسم بودهاند در خاطراتش مینویسد: «وقتی شاه با بانوان حرم عزیمتِ شکار میکند به همهی ساکنان محلات بیرون شهر و راهی که پادشاه و بانوان او از آن جا میگذرند اخطار میکنند که خانههای خود را رها کرده و از محل عبور حاشیهی سلطنتی دور شوند. تفنگداران محافظ در طول نیم فرسنگ در جلو آنها به نگهبانی مشغول میشوند و عدّهای از خواجگان زیر دست حرمسرا مواظب تفنگداران هستند که مبادا حسّ کنجکاوی آنان را وادار سازد نگاهی به حرم سلطنتی بیفکنند و خواجگان معتبرتر به مواظبت زنان حرم که همگی سوار بر اسب منظّم جلو میروند، اشتغال دارند. اینان ممکن نیست در راههایی که به این نحو نگهبانی شده است مرد یا پسر بچّهای که سنّش زیاده از 7 سال باشد تلاقی نمایند و بر وی رحمت و شفقت آورند. اگر اتفاقاً کسی را غافلگیر کنند چنان او را به سختی مجازات میکنند که پنداری خائنی را کیفر میدهند.»[3]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 320
[2] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، صص 27 و 27
[3] - سفرنامه سانسون، ترجمه محمّد مهریار، انتشارات گلها، چاپ اول، 1377، ص 73
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 520
تنها مکانی که در دربار تمام پادشاهان دارای نظم و انضباط بوده است از محیط حرامسراها میتوان نام برد. به راستی که ساکنان حرمسرا و صاحبان قدرتش در حد یک حکومت واقعی عمل کرده و از نفوذ بسیار زیادی برخوردار بودهاند. حرمسراها علاوه بر محل پرورش و تربیت شاهزادگان، در زد و بندهای سیاسی و جاسوسی نیز نقش اساسی ایفا کردهاند. در مورد اوضاع داخلی حرمسراها این دوره اطلاعات دقیقی وجود ندارد و بیشتر روایات مربوط به اجرای قوانین و روایت آنها از سوی مردم و برخی خواجگان توصیف شده است. اغلب زنان و اعضای حرمسرا از هدایای حاکمان محلی به خصوص گرجی و چرکس تشکیل شده بودند. در باره تعداد زنان حرمسراها اختلاف نظر وجود دارد و افرادی چون شاردن و سانسون و کمپفر تنها بر اساس شواهد دیگران از تعداد آنان سخن میگویند. سانسون تعداد زنان را 800 نفر اعلام میکند؛ ولی کمپفر با آن که نسبت به دیگران به توصیف دقیقتری از حرمسراها پرداخته است، میگوید من با وجود آن که به عنوان طبیب و یا در هنگام ساختن حوض آبی به عنوان متخصّص به آن جا میرفتم قادر به کسب خبر از تعداد زنان نبودم و تنها براساس اتّفاقی کوچک در مورد تعداد زنان حرمسرا مینویسد: «روزی شاه سواره از جلفا میگذشت و عدّهای از زنان حرم پای پیاده در التزام رکاب وی بودند. در این موقع یک دختر ارمنی خواست که این دسته را تماشا کند و به همین دلیل به شتاب از خانه به خیابان دوید؛ امّا دیگر وقت گذشته بود، او فقط آخرین صف زنان را دید. یکی از زنان روی برگرداند و ناسزا گویان او را چنین مخاطب قرار داد، تو هم دویدی، آمدی تا این آلت را که ما چهارصد نفر به خاطرش توی سر و کول هم میزنیم از چنگ ما در بیاوری؟»[1]
در این جا نکتهی قابل توجه آن است که چرا شاه سلیمان و دیگران به آن تعداد کثیر زنان بسنده نکرده و همواره سعی داشتهاند که بر تعداد اسرای این مجموعه بیفزایند که بیشتر مربوط به تنوع طلبی شاهان و همچنین هدایای مداوم امیران و جوانی سن زنان حرمسرا میباشد. کمپفر در این مورد و شهوترانی شاه سلیمان مینویسد: «از دورهی جوانی او چنین میگویم که توسط مادر چرکسی و دایهی متشخصّ ایرانی خود که همسر یکی از مستوفی الممالکها بود به آزادگی و به نحوی درخشان تربیت شد. در سایر موارد تعلیم و تربیت او طبق آیین عمومی پرورش شاهزادگان بود که در فوق به آن اشاره شد. پس از جلوس بر تخت سلطنت بر اثر افراط در عیش و عشرت سخت بیمار شد، تا این که پس از دو سال راه اعتدال پیش گرفت و از بیماری مهلک نجات یافت. در حال حاضر روی هم رفته میتوان وی را سالم دانست؛ امّا وی بدین لحاظ به هیچ وجه از شهوترانی چشم نپوشیده است، حتی میتوان گفت که او همواره مباشر و ملازم حرمسرای خویش است. هنگامی که شاه سلیمان با زنان خویش از تفرجّگاهی به تفرجّگاه دیگری میرود با قرقهای مکرّر و اکید بیش از پیشینیان خود رعایا و مردم فرو دست را دچار زحمت و ناراحتی میکند. فقط در طول سه سال اول سلطنت، وی بیش از صد بار دستور قرق صادر کرد. بیش از همه به روستای مرتفع کوچکی در دامنهی کوه صفّه دل بسته است که در آن سوی حومهی ارمنی نشین جلفا قرار دارد. چون او خود این گردشگاه را احداث کرده به آن نام «تخت سلیمان» را داده است. هربار که او به این مکان میرود و همچنین هنگامی که از آن جا باز میگردد قرقهایش نه تنها ارامنهی جلفا؛ بلکه تمام سکنهی خیابان بزرگ چهار باغ اصفهان را دچار مشکلات غیر قابل تحملی میسازد. در هنگام قرق شاه اجازه میدهد که زنانش بدون نقاب و حجاب از منزل خارج شوند. منتهی قبلاً باید تمام موجودات ذکور از هفت سالگی تا سن کهولت و از پا افتادگی از میدان دید خارج شده باشند. به این دستور منع حضور معمولاً قرق میگویند.
علاقه به لذّات شهوی که در این مملکت شیوع دارد در شاه سلیمان به شدّت و حدّت بیشتری گرفته است. وی به هرچه به قامت زنان شباهت داشته باشد بی اندازه دلبستگی دارد. عطش وی به گرد آوری طلا را زودتر میتوان اطفاء کرد تا هوس او را به اندام دلربای زنان. حکّام اطراف و اکناف کشور برای وی رکابهای نقره، پارچههای گرانبها، اسبهای اصیل، قاطر و شتر میفرستند. با وجود این همه متّفقالقولند که هدایای سالانهی نایب شاه در شیروان که در مشرق قفقاز واقع است بیش از همهی اینها مطبوع شاه قرار میگیرد. این نایب به جای سایر هدایا زیباترین دختران و پسران را که جاسوسهایش در سرزمین چرکسها، داغستان و گرجستان کشف و جمع آوری میکنند برای شاه میفرستد! این نایب در پیشهی خود سخت کار کشته است و در کارِ یافتن زیباترین مخلوق خدا از هیچ مجاهدتی دریغ نمیورزد. او خواجگان خود را به همه جا میفرستد که هر جا به آدمی زادهی خوش اندامی برخوردند به نرمی یا به تطمیع یا به زور وی را جلب کنند و تقدیم ارباب خود دارند. بدیهی است که چنین اقدامی با سنّتها و آداب این مملکت مغایرتی ندارد.
من در این جا بی مناسبت نمیدانم که به ذکر مثال دیگری بپردازم. در سال 1683م شاه سلیمان برای نخستین بار به ارامنهی مسیحی نیز دست درازی کرد و در یک نوبت بیست و یک تن از زیباترین دختران جلفا را ربود. در این مورد کلانتر جلفا علی رغم اسم مسیحی خود مردی از خدا بی خبر بود. مقدّمات کار را فراهم کرد و به شاه توصیه نمود که در جشن «خاج شویان» که درخشانترین جشن کلیسای شرقی است از موقع برای پیش بردن نقشهی خود استفاده کند. برای این که هیچ جلب توجهی نشود شاه نمیبایست شخصاً در کنار رودخانه که محل برگزاری جشن بود حاضر شود. به همین دلیل وی، راهبههای ارمنی را با کلیّهی دخترانی که در معیّت آنها بودند به حرمسرا خواند. به این بهانه که زنان حرمسرا میخواهند بین متجاوز از یکصد شرکت کننده که همه به طلا و جواهر مزیّن بودند بیست و یک تن دختر مذکور را برگزید و به زور و جبر از خروج آنها از حرمسرا جلوگیری کرد. به توصیهی همان کلانتر بی آبرو شاه سلیمان دو سال بعد (1685م) عمل خود را تکرار کرد و این بار از محلهی فرنگی نشین اصفهان هشت دختر ربود. شاه این هشت دختر را به این بهانه به حرمسرا کشید که زنانش میخواهند لباسهای فرنگی را از نزدیک ببینند. سفرای خارجی مقیم اصفهان به این اقدام سخت اعتراض کردند و از پای ننشستند تا این دختران معصوم را از این دوزخ نجات دادند. این دختران یک هفته تمام را در پناه مادر شاه در حرمسرا به سر برده بودند و بدانها تجاوز نشده بود و این مطلبی است که خود آنها پس از نجات اعلام کردند.[2] من در این جا باید غیرت و همّت آقای فابریتیوس سفیر سوئد را به تأکید تمام یاد کنم و بگویم که با اقدامات مهم و کوششهای ایشان بود که این لکّهی ننگ به نحوی از دامن دنیا زدوده شد.»[3]
[1] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360، ص 225
[2] - مؤلف کتاب پشت پردههای حرمسرا نیز درباره تجاوز و تصرف دختران ارمنی در صفحه 309 مینویسد: « دختران زیبای ارمنی مقیم جلفا که همیشه مورد توجه برخی از شاهان صفوی بودند از شهوت شاه سلیمان نیز در امان نماندند. در مراسم جشن خاج شویان که به سال 1095 هجری برگزار شده بود شاه صفوی بیست و یک تن از زیبا رویان ارمنی را به حرمسرا برد و دیگر آنان را پس نداد. البته بعدها در زمان محمود افغان نیز چنین اتفاقی روی داد و وی 62 تن از دختران ارمنی را تصاحب کرد؛ اما پس از مدتی 50 تن را باز آوردند و دوازده تن به عنوان زنان محمود در حرمسرایش باقی ماندند، ولی شاه سلیمان از 21 تن دختر هیچ کدام را به صاحبان آنان باز نگرداند. آن چنان که قبلاً نیز آمد میان پادشاهان صفوی سنتی ناپسند وجود داشت و آن بخشیدن زنان حرم به این و آن بود که به چند منظور صورت میگرفت. یکی این که از تعداد زنان قدیمی و از کار افتاده حرمسرا بکاهند و دیگر برای جلب دوستی امیران و بزرگان زنهایی را از حرمسرا به ایشان میبخشیدند؛ اما شاه سلیمان گاه برای تنبیه برخی از زنان حرم و تحقیر آنان برای بخشش مردانی در سطح پایین اجتماع برای این کار مییافت.»
[3] - سفرنامه کِمپفر، نوشته انگلبرت کِمپفر، ترجمه کیکاووس جهانداری، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، 1360،صص 61 و 62
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 517
«این نکته در تاریخ صفویه قابل توجّه است که چون فرزندان پسر این خاندان عموماً در حرمسرا بزرگ میشدند، لذا علاقهمندی آنها به زن از همان آغاز جوانی در آنها تقویت میشده است و زمانی که پسر ارشد به سلطنت میرسیده، مهمترین کاری که ابتدا باید انجام میداد این بود که باید کلیسای بزرگ ارامنه را در جلفا که آرشوک نشین بوده و چند اوک و راهب داشته، ببیند. علت عمدهی شوق دیدار آن بود که زنان زیبای ارامنه را در آن جا تماشا کنند و اغلب زنانِ شاهان صفوی مشوّق آنها بودند تا به دیدن کلیسا بروند. به این ترتیب در آن روز تمام جلفا را قرق میکردند و هیچ مردی را در جلفا باقی نمیگذاشتند و همهی آنها را به اصفهان و یا به کاروانسراهای اطراف میفرستادند.[1] شاه عباس دوّم به طور مکرّر با زنان خود به همین ترتیب به جلفا میرفت. از جمله یک بار چون وصف زیبایی زن خواجه صفر کلانتر، پسر خواجه نظر اولیّن کلانتر را شنیده بود مخصوصاً برای دیدار او رفت. وقتی شاه آن زن را دید خیلی خوشش آمد و او را دعوت کرد که با خانم سلطانها به حرمخانه بیاید. به این ترتیب او را بردند و مدت پانزده روز در حرم نگه داشتند و سپس هنگام مراجعت به خانه شاه گلوبند مرواریدی به او هدیه کرد. بعد از مردن شوهرش آن زن خواست گلوبند را بفروشد و من تا ششصد تومان آن را خریدم، ولی او نداد.
شاه زنهایی دارد که به عبارت بهتر کنیزهای او هستند، امّا جزء حرم پادشاهاند که بالغ بر سیصد تا چهارصد نفرند و هر یک از پادشاه حقوق خاص خود را میگیرند. هر یک اتاق خاصی دارد و اگر در آن جا بد اخلاقی کند با ضربات چوب او را گوشمالی میدهند؛ زیرا در رأس آنان داروغهای (احتمالاً خواجه حرم) وجود دارد که به فرمان شاه آنان را تنبیه میکنند. به این ترتیب که آنها را بر روی شکم روی صندلی میخوابانند سپس با ضربات چوب آنها را تنبیه میکنند. گاهی اوقات پادشاه زنی رسمی به کابین میآورد. مثلاً دختر یک بیگلربیگی، امّا اغلب به این زن کمتر نزدیک میشود. از این زنان هر شب شش نفر در نگهبانی هستند و در اتاق مجاور اتاق پادشاه نزدیک او میخوابند.
شاه عباس دوم به طور کلی زنان زیباروی را به هر صورت ممکن در اختیار خود میگرفت. تاورنیه نقل میکند شاه عباس دوم از سه تن زیباروی میخواست تا با او سرگرم باشند. آنان متعذّر شده به این که میخواهند به مکّه بروند. شاه دستور داد آنها را معاینه کرده و چون فهمید دروغ میگویند در اوج مستی فرمان داد تا هر سه را بسوزانند. بار دیگر در حال مستی از یکی از بانوان حرم خواست تا با او شراب بنوشند و چون اطاعت نکرده، شاه خشمگین شده به رئیس خواجه سرایان امر کرد او را مثل سه نفر دیگر بسوزانند. آغا باشی به خاطر گریه و زاری زن به رقّت آمد و با خود گفت: شاه چون این خانم را خیلی دوست دارد صبح که به هوش میآید او را عفو خواهد کرد. لذا از اجرای حکم خودداری کرد. صبح که شاه بیدار شد از آغا باشی پرسید فرمان را اجرا کردی؟ آغا باشی جواب داد اجرای حکم را به تعویق انداخته تا شاید ارادهی ملوکانه علاقهمند به اجرای آن نشوند. شاه فوراً دستور داد آغا باشی را در آتش انداخته و آن زن را عفو کرد. البته علت سوزاندن زنان را توطئه علیه شاه ذکر کردهاند که این مسأله با شرایطی که برای آنان فراهم بود، نمیتوانستند با هم مراوده داشته باشند، صحّت ندارد.[2]
حسن آزاد نیز در کتاب پشت پردههای حرمسرا زن سوزیهای شاه عباس دوم را تأیید میکند و در مورد این اعمال نفرت آور وی مینویسد «این پادشاه نیز چون گذشتگان خود عمل میکرد و راه آنان را میرفت. هم زنباره بود و هم شرابخواره. گرچه اطّلاعات بسیاری در مورد اعمال زشت و شنیع او به جای نمانده، اما همان نکات موجود نیز میتواند چهرهی این پادشاه را برای ما ترسیم کند. وی بعد از شاه صفی در سال 1052 هجری به تخت سلطنت نشست و مدّت 25 یا به روایتی 21 سال پادشاهی کرد. به گفته شاردن در زمان شاه عباس دوّم زنان و دختران حرم بیش از همیشه تحت فشار بودند و به خاطر مظالمی که بر آنها میرفت اغلب از همخوابگی سر باز میزدند؛ زیرا اگر در اثر این همبستری صاحب فرزندی میشدند به خاطر این که در آینده برای سلطنت ایران رقبای زیادی وجود نداشته باشند آنان را بلافاصله بعد از تولد از بین میبردند و یا اگر فرزند این زنان به طریقی از چنگ مرگ نجات مییافتند پس از مدتی که به این حیلت آگاه میشدند فرزندشان را از بینایی محروم میساختند. شاردن مینویسد شبی شاه عباس ثانی به دخترکی پیغام داد که به خوابگاه او بیاید و او عذر آورد که دچار علت زنانگی است. به دستور شاه دختر را معاینه کردند و معلوم شد دروغ گفته است. شاه چون چون چنین خلافی را از آن دختر دید دستور داد او را در یک بخاری دیواری انداختند و اطرافش هیزم ریختند و زنده زنده سوزاندند. گویا در میان مجازاتهای مختلف سوزاندن زنان در عهد شاه عباس دوم معمول بوده و کورههای آدم سوزی وی به خوبی کار میکرده است. چرا که تاورنیه نیز در بیان یکی از این آدم سوزیها میگوید سه زن از زنان حرمسرا نیز که از فرمان شاه سر باز زده بودند وسیلهی خواجه سرایان حاضر شدند و چون زمستان بود و آتش بسیاری در پیش شاه افروخته بودند حکم کرد تا آن بیچارهها را در همان جا به آتش انداختند و سوزانیدند. بعد شاه رفت و راحت خوابید. تاورنیه در جایی دیگر نیز از سوختن زنان صحبت میکند و مینویسد شاه دستور داد خواجه باشی، یکی از زنان مورد علاقهاش را بسوزاند. خواجه باشی به حساب این که شاه این زن را خیلی دوست میدارد و ممکن است فردا پشیمان شود او را نسوخت. صبح که شاه بیدار شد پرسید چه کردی؟ خواجه باشی گفت اجرای فرمان را به امروز موکول کردم. شاه فوراّ امر کرد خواجه باشی را در آتش انداخته، سوزاندند و آن خانم را عفو کرد.
همان گونه که اشاره شد شاه عباس دوّم به شرابخواری نیز علاقه مفرط داشت و در نتیجهی شرابخواری گاهی کارهای غیر انسانی هم از او سر میزد. مثلاً روزی فرمان داد سه تن از زنهای حرم را زنده زنده در آتش بیفکنند. جرم این سه زن این بود که شاه به آنان شراب تعارف کرده و آنان از خوردن شراب امتناع نموده بودند! علت مرگ شاه عباس دوّم را متفاوت ذکر کردهاند یکی این که وی به خاطر شرابخواری بسیار و عوارضی که این گونه شراب نوشیدن داشت، بیمار شد و درگذشت. دیگر این که گویند وی چون علاوه بر زنان خویش به همخوابگی با فاحشهها نیز علاقه داشت به علت ابتلاء به بیماری مقاربتی که در اثر این آمیزشها پیدا کرده بود جان سپرد. شاید که هر دوی این علتها نیز درست باشد.»[3]
[1] - تاورنیه نیز در صفحه 540 سفرنامه خود در باره رفتن شاه عباس دوم به جلفا مینویسد: « علت عمده این شوق دیدار این است که زنهای زیبای ارامنه را در آن جا تماشا کنند و اغلب زنِ شاهان آنها را محرک میشوند که به دیدن کلیسا بروند و آنها را نیز با خود ببرند. آن وقت تمام جلفا را قرق میکنند. باید همهی مردها به اصفهان یا به کاروانسراهای حول و حوش و خانههای دوستانشان بروند. شاه عباس خیلی وصف حُسن و جمال زن خواجه نظر کلانتر پسر خواجه نظر اولین کلانتر را شنیده بود. مخصوصاً برای دیدن او رفتند. وقتی که شاه آن زن را دید از او خیلی خوشش آمد و او را دعوت کرد که با خانم سلطانها به حرمخانه بیاید و او را بردند و پانزده روز در حرم نگاه داشتند و بعد به خانهی خود با گلوبند مرواریدی که شاه به او داده بود مراجعت کرد.»
[2] - خونریزی و کشتار تحت هر شرایطی محکوم و نفرت انگیز میباشد. انجام این امور در نزد پادشاهان امری معمول بوده است و در پناه قدرتی که داشتند دست به هر کاری میزدند. برای آن که نشان داده شود مردم عادی نیز دست کمی از پادشاهان نداشتهاند و اگر موقعیت مییافتند همان گونه عمل میکردند به این روایت از صفحه 607 سفرنامه تاورنیه اشاره میگردد. « زمانی رعایای اطراف شیراز به خان شکایت کردند که دیگران آب را از نهر آنها برگردانیده و بدون حق بردهاند. خان یکی از امردهای محبوب خود را مأمور کرد که در این باره تحقیقات به عمل بیاورد که تا چه حد آب از مجرا باز گشته است. آن امرد خوشگل با دستگاه و تجمّل سوار شده از شهر شیراز خارج شد و شراب زیاد و آذوقهی کافی نیز همراه برداشت. نزدیک غروب به نجیب زادهای که از شکار مراجعت میکرد، برخورد. آن نجیب زاده او را دعوت نمود که شب را با هم بگذرانند و با گوشت شکار او شریک شود. نجیب زاده هم اتفاقاً خوشگل و تازه داماد بود و سیمای دلربایی داشت. امرد سوگلی خان مفتون او شد. شب مدتی با هم مشغول شراب خوردن و عیش و تفریح شدند. چادر و دستگاه امرد خان را نزدیک قریه برپا کرده بودند. آن دو جوان تا پاسی از شب با هم بودند. بعد از صرف شام جوان نجیب زاده چون چادری نداشت اطاقی در میان ده گرفته برای خواب به آن جا رفت. هنوز خوابش نبرده بود که از دیدار آشنای خود متعجّب شد که از چادر برخاسته به عشق او به منزل وی آمده بود و بنای عجز و لابه، بالاخره اصرار و ابرام را گزارد تا با او مرتکب عمل قبیحی بشود. هرچه آن جوان ممانعت کرد و او را به زبان خوش نصیحت نمود که تو معشوق خان هستی این حرکاتت سبب کسالت مزاجت میشود، برخیز و برو بخواب. فایدهای نبخشید و بر اصرار او میافزود. تا بالاخره امرد خان مأیوس و متغیّر شده خنجر خود را کشید و آن جوان نجیب زاده را بی رحمانه به قتل رسانید و پس از آن فرار کرده به کوهستان پناه برد. همین که خبر قتل جوان شهرت یافت زن تازه عروسش با مادر و خواهرش اشک ریزان نزد خان رفته احقاق حق خود را درخواست کردند. هرچه خان سعی کرد که خون بست کند راضی نشدند و گفتند باید قاتل را بدهید که به انواع شکنجه و عذاب مکافات او را بدهیم تا شفی قلب حاصل کنیم. خان چون آن پسر را خیلی دوست میداشت، گفت حکم این کار از صلاحیت من خارج است باید شاه حکم آن را بکند. ناچار فرستاد پسر را پیدا کردند و به اصفهان فرستاد. زنهای مصیبت زده نیز به اصفهان رفتند و آه و ناله کنان از شاه اجرای عدالت را خواستند. شاه هم برای رعایت جانب خان شیراز اصرار کرد که از کشتن آن پسر صرف نظر نمایند و مبلغ گزافی پول نقد به آنها پیشنهاد نمود؛ ولی آنها راضی نشدند. بالاخره شاه امر کرد قاتل را به دست آنها دادند تا هرچه میخواهند، بکنند. جوان را به میدان سیاست گاه بردند. اول زن مقتول با خنجر ضربتی به قلب او زد بعد مادر و بعد خواهرش ضربتها را تکرار نمودند. آن گاه خون او را در جامی کرده و هر سه از شدّت میل به انتقام آن را نوشیدند.»
[3] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، ص 307
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 517
یکی از نکات برجسته این ایام مربوط به اعمال ناپسند شاه عباس دوم است که بر خلاف پدرش محدود به حرمسرا میشد و عموم مردم را در بر نمیگرفت. گاهی مجالس بزم وی ساعتها طول میکشید و روزها را در آغوش زنان حرمسرا سپری میکرد. در این دوره مناصب مهم و کلیدی دربار به خواجه سرایان سرعت بیشتری گرفت و علاوه بر مناصب پیشین نظارت بیوتات نیز در اختیار آنان قرار گرفت. مهمترین خواجه سرایان آغا سارو و آغا کافور بودند. سوء استفاده خواجه سرایان از موقعیت و مقام خود دیری نپایید و موجبات نارضایتی مردم را از آنان فراهم ساخت. «شاه عباس دوم برخلاف سلف خویش شیفته زنان و به خصوص زنان ارمنی جلفا بود. به طوری که در دوران سلطنتش سفرهای متعددی به جلفا انجام داد و هر بار نیز در برگشت از جلفا تعدادی از دختران زیباروی ارمنی را به همراه خود به حرمسرا میبرد. حتی تاورنیه نقل میکند در یکی از این سفرها شاه عباس دوم شیفته زنی شوهردار شد و او را به حرمسرایش برد و مدت پانزده روز او را در آن جا نگه داشت. البته تاورنیه در ادامه خاطرنشان میکند که این موضوع در بین سلاطین صفویه بی سابقه بوده است. اگرچه افراط شاه عباس دوم در نوشیدن شراب موجب میشد که دست به اعمال نسنجیده و نامعقولی بزند اما نمیتوان برخوردهای سبعانه این شاه را به زنانش یکسره معلول دائمالخمر بودن او دانست، چرا که رفتار او با زنانش در تاریخ صفویه بی سابقه مینمود و حتی شاه صفی با همه قساوت و خشونتی که داشت مرتکب چنین اعمالی نشده بود. با دقت در اعمال شاه عباس دوم در مواجهه با زنانش میتوان به این نتیجه رسید که او گرفتار بیماری روانی سادیسم بوده که در طی آن شخص بیمار از آزار و شکنجه کردن زنان لذت میبرده است. سیاحان اروپایی نمونههایی از این زن آزاریها و سادیسم جنسی شاه عباس دوم را ثبت کردهاند که ما ذیلاً به دو نمونه از آنها اشاره میکنیم. تاورنیه و شاردن از سوزانده شدن چهار تن از زنان شاه عباس دوم خبر میدهند که تنها جرمشان استنکاف از نوشیدن شراب بود. دولیه دلند نیز که در این دوره به ایران سفر کرده، مینویسد که در یکی از مجالس بزم شاه عباس دوم که خود نیز شاهد آن بوده است – شاه به رقاصهها دستور داد تا بر روی قطعه شیشههای شکسته به رقص و پایکوبی مشغول شوند.
در این دوره نیز همانند دروره شاه صفی ملکه مادر از زنان مقتدر حرمسرا به شمار میآمد که به گفته شاردن حکمش در سراسر کشور نافذ بوده است. این ملکه نیز همچون مادر شاه صفی روابط نزدیکی با ساروتقی صدر اعظم داشت و از حامیان سرسخت او بود. چرا که ساروتقی علاوه بر این که رابط مادر شاه و دربار بود پیشکار او نیز محسوب میشد. به همین دلیل هنگامی که ساروتقی به قتل رسید مادر شاه عباس دوم بسیار متأثر شد و پسرش را ودار کرد که دستور قتل کلیه عاملان قتل صدر اعظم را صادر کند.»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، انتشارات امید مهر، 1384، ص 156
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 515
یکی از اصول ثابت و پایدار زندگی پادشاهان صفوی برپا ساختن مجالس بزم و جشن و سرور و تشکیل حرمسراها بوده است و اکثر آنان در این مسیر چنان راه افراط پیمودهاند که جانشان را فدای این اعمال کرده و در نتیجه جسدشان را از حرمسرا بیرون آوردهاند. شاه صفی نیز همانند سلف خود در حدود سن 30 سالگی جان خود را در اثر شرابخواری و فعالیّت طولانی در حرمسرا از دست داد. اصولاً شاه صفی در چنین محیطی بزرگ شده بود و نمیتوانست از آن جدا شود. با توجه به این رفتار خدشه ناپذیر حاکمان، جای سؤال است که چرا بعضی مورّخان دست از چاپلوسی او برنداشته و همواره سعی بر آن دارند که چهرهای پاک و منزّه از وی نشان دهند. محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی در کتاب خلاصةالسّیر بدون توجّه به سابقهی طولانی مجالس بزم شاه صفی و آثار آن که از همان ابتدای سال سلطنت 1038 هجری قمری شروع شده است در توصیف شاه صفی بی همتا و بی نظیر مینویسد: «حضرت ظلاللهی را از استماع این خبر انبساط در طبع شریف به هم رسیده، کوچ نموده و در هر منزلی که نزول واقع میشد خس و خاشاک آن سرزمین از شادابی بساط همایون روی افسردگی در خواب نمیدید و به هر وادی که رحل اقامت میانداخت از خاک آن مرحله به جای سبزه و گیاه مهر گیاهی رویید و از هر چشمه که روی میشست سنگش طعنه بر مروارید میزد و بر هر کوهی که شکار میافکند از فرّ دولتش کان بدخشان میشد.»[1]
در شرح زندگی شاه صفی هیچ کس به اندازهی اولئاریوس با دقّت در وصف حال او نپرداخته است و برای نشان دادن بخشی کوتاه از مجالس بزم و تفریح وی به دو مطلب از گزارش ایشان اشاره میگردد. در توصیف شکارگاه هزار جریب که همراه شاه بوده است مینویسد: «روز بعد شاه صفی برای شکار حیوانات چهارپا انتخاب کرد و اجازه داد سفیران با کلیّه همراهان خود در این شکار شرکت نمایند. چندین باز شکاری، سه پلنگ تربیت شدهی اهلی و چندین سگ شکاری را نیز همراه آورده بود. پس از آن که مدتی در دشت و صحرا اسب رانده و به هیچ حیوانی برخورد نکردیم، شاه ما را با خود به باغ بزرگ حیوانات که در وسط آن دشت ساخته و محیط آن بیش از یک فرسخ طول داشت، هدایت کرد. این باغ را هزار جریب مینامند یعنی وسعت آن به اندازهی هزار جریب گندم کاری است. دیوارهای بلندی آن را احاطه نموده و به سه قسمت تقسیم میشد. قسمت اول مخصوص گوزنها، خرگوشها و روباها، قسمت دوم مخصوص آهوها بود و قسمت سوم اختصاص به گورخرها داشت. شاه صفی نخست دستور داد که پلنگها را وسط آهوها رها نمایند تا عقب آنها دویده و سه آهو را صید کنند. وقتی به قسمت گورخرها رفتیم یکی از آن حیوانات ایستاده و ما را نگاه میکرد. شاه به "بروگمان" سفیر ما گفت با تپانچه خود این گورخر را بزند. چون تیر بروگمان به خطا رفت شاه خندهای کرد و تیر و کمان خود را به دست گرفت و گورخری را که در حال دویدن بود هدف قرار داده و تیر را رها کرد. تیر او به بدن گورخر اصابت کرد و شاه تیر دیگری انداخت که درست در وسط پیشانی حیوان فرود آمد.»[2]
و یکی از مجالس بزم شاه صفی چنین بوده است: «روز 19 نوامبر اعتمادالدوله صدر اعظم ضیافت مجلّلی به افتخار ما داده، این ضیافت در تالار قصری با شکوه متعلّق به صدر اعظم برپا شده بود. جلوی تالار محوّطهی سرپوشیده و ایوانی قرار داشت که حوض بزرگی وسط آن ساخته بودند و از چهار فوّارهی آن آب به ارتفاع قد یک انسان جستن میکرد. تالار پذیرایی خیلی مجلّل و تماشایی بود. قسمتهای بالای دیوارهای تالار با تابلوهای نقاشی از زنان اقوام مختلف اروپایی در لباسهای محلی تزیین شده بود و قسمت پائین دیوارها تمام آینه کاری بود به طوری که انسان وقتی وسط تالار میایستد تصویر خود را در چهار طرف منعکس میدیدید. نظیر این تالار آینه را به نحو زیباتر و جالبتری در قصر سلطنتی و نزدیک حرمسرا ساختهاند که مجالس خصوصی بزم شاه با زنان حرمسرا در آن جا منعقد میشود. میوه و شیرینی و غذا را در ظروف نقرهای و طلایی آوردند و هنگام صرف غذا دسته مطربهای مخصوص شاه نواخته و رقاصههایی که در حضور شاه میرقصیدند نیز به رقص درآمدند[3]. رقص آنها توأم با هنرمندی و چشم بندی بود بدین معنی که کوزههایی کوچک و درازی را وسط تالار گذاشته و دور آن کوزهها به رقص پرداختند و بعد از مدتی رقص روی کوزهها مینشستند و موقعی که بلند میشدند کوزهها را در وسط پاها و رانهای خود جا داده و با خود میبردند. به طوری که انسان اثری از کوزهها مشاهده نمیکرد و دقایقی در حالی که کوزهها در وسط پاهای آنها قرار داشت میرقصیدند و بعد به جای اول باز گذاشته و در حالی که مینشستند کوزهها را زمین گذاشته و بلند میشدند. این رقاصهها که آنها را «قحبه» مینامند غیر از رقص و سرگرم کردن میهمانان سایر تمایلات آنها را هم برمیآوردند. معمولاً در همهی ضیافتها این قبیل قحبهها وجود دارند و موقعی که در حال رقص شراب آورده و به میهمانان تعارف میکنند میزبان از میهمانان میپرسد که آیا خواهان آن رقّاصه هستند و اگر جواب مثبت بود به اتّفاق به اطاقی رفته و پس از مدتی بدون خجالت باز میگردند. میهمان جای خود مینشیند و رقّاصه هم دوباره به رقص ادامه میدهد و اگر میهمان تمایلی نداشت در جواب میزبان سری فرود آورده و اظهار تشکر میکند. این رسم در همهی شهرهای ایران جز اردبیل متداول است و در اردبیل چون شهر مقدّسی به شمار میرود از زمان شاه عباس فحشاء منع شده است.»[4]
از آن جا که اعمال حاکمان الگویی برای دیگران میباشد شکل گیری قشر گستردهای از زنان فاسد و یا قحبه در اصفهان و شهرهای دیگر میباشد که در دوران شاه صفی نیز همانند زمان پدر بزرگش و همچنین بعد از وی در جامعه به وجود آمده بود. علاوه بر اولئاریوس، شاردن نیز در زمان شاه سلیمان به وجود هزاران نوع از این زنان در شهر اصفهان اشاره کرده است که رسماً مالیات میپرداختهاند. اولئارویس در مورد وجود زنانی که در شهر اصفهان به کار تن فروشی مشغول بودند، مینویسد: «بعد از غروب آفتاب در قسمت شرقی میدان افراد تازههای کالای خود را به معرض فروش میگذارند و آنها زنان خود فروشی هستند که آنها را قحبه مینامند. این زنان در صف طولانی ایستاده و خود را در معرض فروش مردان میگذارند. عقب سر هر یک از این زنان یک پیرزن یا دلال ایستاده است که یک لحاف و بالش روی دوش انداخته و یک شمع خاموش هم در دست دارد. وقتی مشتری جلو آمد و برای قیمت زن قحبه، چانه زدن شروع شد پیرزن دلّال شمع را روشن میکند تا مشتری صورت زن مورد معامله را ببیند و اگر پسندید و در قیمت توافق شد مشتری عقب زن خود فروش و دلّال راه میافتد.»[5]
[1] - خلاصهالسّیر، تاریخ روزگار شاه صفی صفوی، محمّد معصوم بن خواجگی اصفهانی، چاپ اول، انتشارات علمی، 1368، ص 114
[2] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، ص 569
[3]- دکتر نصرالله فلسفی در پاورقی صفحه یازده جلد چهارم کتاب زندگی شاه عباس اول در مورد سفره پذیرایی شاه صفی مینویسد: «سفیر دیگری هم که در زمان شاه صفی جانشین شاه عباس به ایران آمده است، میگوید هنگامی که هدایای ما را از نظر شاه میگذرانیدند سفرهای از پارچهی نخی بر زمین گستردند و روی آن هرگونه میوه و مربا و شیرینی گذاشتند که جملگی در ظرفهای طلا بود. عدّهی ظروف طلا به قدری بود که جا برای سیصد تنگ زریّن که میان سفره این جا و آن جا قرار داده بودند به آسانی پیدا نمیشد. تمام این ظروف و تنگها فقط برای زینت و نمایش بود. به طوری که از هر طرف مینگریستیم جز طلا چیزی نمیدیدیم. صُراحی و پیالهی شاه نیز زرّین و به یاقوت و فیروزه بی شمار آراسته بود.» و همچنین اولئاریوس در صفحه 745 سفرنامه خود راجع به میزان ظروف طلای شاه صفی مینویسد: «شاه صفی در خزانه خود مقدار زیادی ظروف مختلف طلا دارد که تعدادی از آنها را شخصاً در نخستین شرفیابی به حضور شاه مشاهده کردم. ظروف طلایی که شاه عباس داشت طبق دفتر خزانه بالغ بر 3600 پوند یعنی متجاوز از یک تن وزن داشت و این ظروف که با آن مشروب مینوشند و سلاطین ایران به طوری که مورخین می گویند هر اندازه تعداد جامها و تنگهای مشروب آنها زیادتر باشد خود را برتر از سلاطین دیگر میدانند و تعداد جامها یکی از معیارهای شکوه و جلال آنها است.»
[4] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، ، صص576 و 577
[5] - همان، ص 516
6- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 502