پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

تفریحات شاه عباس اول صفوی

تفریحات شاه عباس

یکی دیگر از ابعاد شخصیت شاه عباس علاقه بسیار زیاد وی به تفریحات و خوشگذرانی بوده است. او علاوه بر توجّه ویژه به امور حرمسرا در هر مکانی که فرصت پیدا می‌کرد زمینه را برای تفریح خود با شکار و آتش بازی و غیره فراهم می‌ساخت. از بازی‌های مورد علاقه شاه به گرگ بازی، گاو بازی، ریسمان بازی، چوگان و بسیاری دیگر می‌توان اشاره کرد.[1] برای آن که اشاره کوتاهی از تفریحات شاه عباس شده باشد به نوشتار یکی از مورّخان استناد می‌گردد: «شاه عباس خلاف سنّت‌های گذشتگان خود مجالس عیش و عشرت و میگساری بسیار ترتیب می‌داد و خود در این گونه بزم‌ها به دیگران شراب تعارف می‌کرد. دلاواله ضمن توصیف یک مجلس میگساری در خارج شهر سلطانیه می‌نویسد که شاه عباس سر پا ایستاده و به مرتّب کردن فتیله‌ی چراغ‌ها مشغول بود. او مراقبت داشت که تنگ‌های شراب همه منظّم در میان ظروفی مملّو از برف باشد. خودش فقط به دادن فرمان قناعت نمی‌کرد؛ بلکه به ریختن می در جام‌ها نیز مشغول می‌شد. وی با پشت پا زدن به سنن معمول زمان در 14 رمضان 1017 برای دلجویی کشیشان خوکی چند به آنان تحفه داد و چون شنید این عمل بر علمای متعصّب گران آمده در عید میلاد مسیح در کلیسای آنان حضور یافت و دستور داد برای کشیشان شراب آوردند و به همراهان خود اعم از لشکری و کشوری و روحانی امر کرد تا قدری از آن شراب بنوشند. شاه عباس هر چند وقت یک بارهم به منزل تاجری به نام خواجه صفر در جلفای اصفهان می‌رفت و گاه چند روز پیاپی در آن جا می‌ماند. در این مواقع زنان و دختران ارمنی جلفا نیز در مجلس او حاضر می‌شدند و برای سرگرم کردن شاه به پایکوبی و خواندن اشعار و تصنیف مخصوص خود می‌پرداختند و شاه نیز در مراسم ارامنه شرکت می‌جست.

دلقک‌هایی نیز در دستگاه شاه عباس بودند که موجبات سرگرمی و خنده و تفریح او را فراهم می‌ساختند که مشهورترین آن‌ها یکی کل عنایت یا عنایت کچل و دیگری دلّاله قزی بود.[2] این دلقک زن یعنی دلّاله قزی بسیار شوخ و خوشروی و بزم‌آرا و بذله گوی بود و در مجالس انس با شوخی و مطایبه شاه را سرگرم و مسرور می‌کرد و در خلوت وسایل تفریح و خوشگذرانی و عیاشی او را فراهم می‌ساخت. دلاله قزی در سفر و حضر هم رکاب و مونس شاه بود و بر خلاف زنان دیگر روی از کسی نمی‌پوشید. اگر شاه به عزم شکار یا گردش سوار می‌شد او نیز بر اسبی می‌نشست و دنبال وی با درباریان و سرداران بزرگ همعنان می‌گشت. محرمیّت و نزدیکی دلاله قزی با شاه عباس سبب شده بود که سران دولت و نزدیکان شاه ناگزیر احترامش می‌کردند و با آن که از همنشینی و آمیزش این دلاله با زنان حرم و پردگیان خود بیم داشتند، جلب دوستی و محبت او را لازم می‌شمردند. شاه عباس از این زن گاه در امور سیاسی هم استفاده می‌کرد. از آن جمله در سال 1031 هجری که قلعه‌ی قندهار را به زبردستی محاصره کرد و از تصرّف حکام هندی نورالدّین محمّد جهانگیر پادشاه هند خارج می‌ساخت، چون جهانگیر قسم خورده بود که پس از نجات دادن قتدهار تا اصفهان پیش رود لذا شاه عباس به دلاله قزی دستور داد که با گروهی از زنان اردو پیش از سپاهیان قزلباش به درون قلعه روند و آن جا را تصرّف کنند. سپس در ایران شهرت داد که قلعه‌ی استواری چون قندهار را دلقک او و جمعی از زنان اردویش از سرداران پادشاه هند گرفته‌اند و این کار زیرکانه جواب دندان شکنی به سخنان تهدید آمیز جهانگیر بود.

یکی دیگر از تفریحات دلخواه و مورد علاقه‌ی شاه عباس شکار بود. او در سفرها غالباً به شکار مشغول می‌شد و چون زنان حرم نیز همیشه با او همراه بودند یکی از تفریحات ایشان تماشای شکار بود. اگر شاه با سرداران و بزرگان کشور شکار می‌کرد در گوشه‌ای از شکارگاه جای مخصوصی برای زنان می‌ساختند به طوری که از آن جا می‌توانستند سراسر شکارگاه را به خوبی تماشا کنند و حتی خود نیز شکارهایی را که نزدیک می‌آمدند، بزنند. جهانگردی اروپایی که در ماه جمادی‌الثّانی سال 1027 هجری هنگامی که شاه عباس در اطراف فیروزکوه مازندران شکار زنگول یا خوک می‌کرده است میهمان وی بوده در باره شرکت زنان در شکارهای شاهی چنین نوشته است: برای این که زنان حرم نیز از تماشای شکار بهره‌مند شوند به سرعت جایگاه خاصّی برای ایشان ساختند. این جایگاه به شکل راهرو درازی بر فراز یکی از کوه‌ها که مشرف بر شکارگاه بود ساخته شد. جلو این مکان را نیز چوب بست کردند و پرده‌های زنبوری کشیدند، به طوری که زنان می‌توانستند از آن جا شکارگاه را تماشا کنند و حتی با تفنگ جانوران شکاری را بکشند. زیرا زنان حرم شاه در تفنگ اندازی نیز بسیار ماهرند و هر وقت که مردان در شکارگاه باشند شکار را از محل مخصوص خود به تیر تفنگ می‌زنند، ولی اگر تنها با شاه به شکار روند با کمال چابکی و مهارت بر اسب می‌نشینند و با شمشیر و تیر و کمان به شکار می‌پردازند. شاه عباس گاه با زنان خود تنها به شکار می‌رفت و درین گونه شکارها زنان با روی باز بر اسب می‌نشستند و مانند مردان با تیر و کمان و تفنگ به شکار می‌پرداختند. به جز شرکت در شکار یکی دیگر از تفریحات زنان شاه تماشای چراغان و آتشبازی بود. شاه عباس چراغان و آتشبازی را بسیار دوست می‌داشت و هر وقت که از سفری به اصفهان و قزوین باز می‌گشت دستور می‌داد کوی‌ها و بازارها و میدان‌ها را چراغان کنند و این گونه چراغان‌ها غالباً چند شب دوام می‌یافت. در یکی از شب‌های چراغان شاه زنان حرم را نیز به تماشا می‌برد. در این شب سربازان و مأموران شاه تمام مردان را از بازارها و میدان‌ها و کوی‌هایی که چراغان شده بود دور می‌کردند و حتی کاسبان این قسمت‌ها نیز دکان‌های خویش را به زنی از نزدیکان خود می‌سپردند و از آن جا دور می‌شدند. پس از آن گروهی از خواجه سرایان شاه مدخل کوی‌ها و میدان‌ها و بازارها را می‌گرفتند و گذشته از مردان، زنان فقیر را هم برای این که از دزدی و جیب‌بری جلوگیری شود از آن حدود می‌راندند. حتی زنان پیر و زشت روی را هم اجازه‌ی دخول نمی‌دادند تا شاه و زنان حرم از دیدن زشت رویان آزرده خاطر نشوند.

چنین گشت و گذارها هم تفریحی بود برای شاه و زنانش و هم تفریح و سرگرمی برای سایر زنان شهر تا از سوی شوهرانشان اجازه پیدا کنند به دستور شاه در خیابان‌ها و بازار ظاهر شوند. در زمینه‌ی تفریحاتی که بیشتر یا بهتر بگوییم کلا‍ً زنان در آن شرکت داشته‌اند پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی معاصر شاه عباس اول، منجّم مخصوص شاه و تاریخ عبّاسی مطالبی دارند که در خور توجه است اما بهتر و جالب‌تر و مستندتر از همه مطلبی است که دن گارسیا دوسیل فیگوه سفیر اسپانی که از سال 1026 تا اواخر 1028 در ایران مهمان شاه بود در سفرنامه‌ی خود دارد زیرا خود او اجازه داشته تا گوشه‌هایی از این مراسم را ببیند. سفیر اسپانی در بیان یکی از این گونه تفریحات می‌نویسد در هفتم رجب 1028 شاه خواست جشنی برای خود ترتیب دهد. این گونه تفریحات را هر وقت که شاه به اصفهان یا شهرهای بزرگ دیگر وارد شود ترتیب می‌دهد. به فرمان شاه در تمام شهر جار زدند که همه‌ی زنان جوان، خواه ایرانی یا بیگانه، مسلمان یا عیسوی باید در مدخل بازاری که معیّن شده بود و در آن جا بهترین کالاهای شهر فروخته می‌شود گرد آیند تا خواجگان شاهی از میان ایشان زیباترین زنان را انتخاب کنند. این بازار مانند کاروانسرای بزرگی ساخته شده بود و دو در داشت که به دو بازار دیگر باز می‌شد. دکّانداران پس از آن که اجناس خویش را در دکان‌ها مرتب کردند در ساعتی که بنا بود زنان به بازار آیند از آن جا بیرون رفتند و از آن ساعت که اندکی بعد از ظهر بود دیگر مردی در بازار باقی نماند. تنها چند زن از اقوام نزدیک دکانداران در آن جا ماندند. قدغن شده بود که هیچ کس از هر طبقه‌ای که باشد به این بازار و بازارهای نزدیک آن نرود وگرنه خونش ریخته خواهد شد. به علاوه در تمام خیابان‌های اطراف نیز قراولانی گذاشته بودند که اگر کسی خواست به بازار نزدیک شود با چوب بزنند. ولی به فرمان شاه به سفیر اسپانی اجازه دادند که در محلی دور از دهانه‌ی بازار بایستد و این تشریفات را تماشا کند. نزدیک هر یک از دهانه‌های بازار پنج یا شش خواجه با لباس‌های زربفت و عمامه‌های گرانبها و چماقی زرین ایستاده بودند. زنان در ساعتی که معیّن شده بود با لباس‌های فاخر همراه مادران یا زنی دیگر از بستگان نزدیک خود به بازار روی آوردند. عدّه‌ی ایشان به قدری زیاد بود که تمام بازارهای بزرگ اطراف میدان نقش جهان پر شد. زنان دسته دسته نزدیک دهانه‌ی بازار می‌رفتند و خواجه سرایان که در این کار استاد بودند روی آنان را می‌گشودند و زیباترین ایشان را به درون بازار می‌فرستادند و بقیّه را رد می‌کردند. البته این کار مایه‌ی کمال اندوه زنانی که از بازار رانده می‌شدند، می‌گشت گرچه برخی از ایشان نیز برخلاف میل خود آمده بودند. این انتخاب تا غروب آفتاب طول کشید؛ زیرا بیش از سه هزار زن از طبقات مختلف به بازار آمده بودند. نزدیک غروب شاه با چند تن از خواجه سرایان و زنان حرم و مطربانی که معمولاً برایش می‌زنند و می‌خوانند در رسید. چون او به درون رفت درهای بازار را بر روی او و تمام زنانی که به آن جا داخل کرده بودند، بستند و قراولان مخصوص به هر در گماشتند. شاه تا بامداد آن شب از آن جا بیرون نیامد. صبح روز دیگر مادران و بستگان زنانی که در بازار با شاه و زنان او به سر برده بودند به دنبال ایشان آمدند و همه را بردند. شاه از آن میان چند دختر ارمنی را به حرمخانه‌ی شاهی فرستاد. البته پدران و شوهران این دختران بسیار غمگین و ملول شدند، مخصوصاً یکی از بازرگانان ثروتمند ارمنی که چند روز پیش از آن دختری از زیباترین دوشیزگان ارمنی را گرفته بود و بسیار دوستش می‌داشت.

پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی هم که زنش در همین شب با زنان شهر اصفهان به تماشای چراغان بازار رفته بوده مطالبی را در سفرنامه‌‌ی خود آورده است. این مطالب نیز از آن جا که زن نویسنده، خود در مراسم شرکت داشته، می‌تواند مورد توجه قرار گیرد. پیترو دلاواله می‌نویسد زنم گفت همین که هوا تاریک شد سه یا چهار خواجه که هر یک شمشیری بر کمر داشتند به بازار آمدند و خبر دادند که شاه و زنان حرم به زودی خواهند رسید. چون این خبر منتشر شد تمام مشعل‌ها و چراغ‌ها را روشن کردند و در تمام دکان‌ها فروشندگان مرتّب در جای خود ایستادند. اندکی بعد شاه و همراهان بدین ترتیب از دور پیدا شدند. پیشاپیش همه‌ی زنان حرم زینب بیگم عمّه‌ شاه که محترم‌ترین زنان خاندان سلطنتی است حرکت می‌کرد. این زن، شاه عباس را از کودکی بزرگ و تربیت کرده و در دوران جوانی وی حکمران واقعی کشور و فرمانده‌ی حقیقی لشکر او بوده و شاه را به بزرگترین جنگ‌هایی که ایرانیان با ترکان عثمانی کردند برانگیخته و با تشویق شاه و مشاورانش به چنین جنگی بزرگترین شکست‌ها را به سپاهیان دشمن وارد ساخته است. مداخلات او در کارهای دولتی و نظامی نیز سبب شد که شاه عباس او را از دربار خود دور کرده و به قزوین فرستاد؛ ولی چندی است که آشتی کرده‌اند و او به اصفهان باز گشته است، امّا دیگر آن اختیارات قدیم را ندارد. این زن سوار بر اسب حرکت می‌کرد و دو خواجه‌ی مخصوص نیز با او همراه بودند که یکی عنان اسبش را گرفته بود و دیگری ظرفی پر از آب یخ و چیز خوراکی که در حرکت می‌خوردند در دست داشت. زینب بیگم زنی بود پیر و فربه و تنومند، او و خواجگانش لحظه‌ای از خوردن غفلت نمی‌کردند. دهانش چنان از آن خوراکی که نمی‌دانم شیرینی بود یا گوشت پخته انباشته بود که دو گونه‌اش پر باد به نظر می‌رسید. اگر او را کسی در یکی از کشورهای اروپا می‌دید هرگز باور نمی‌کرد که شاهزاده خانم محترمی است، ولی در این جا در ایران دهان و دندان زنان باید پیوسته به کار باشد. جز خوردن سرگرمی و دلخوشی دیگری ندارند. بر آنان خرده هم نمی‌توان گرفت؛ زیرا درین کشور هیچ گونه سرگرمی مطبوع و شایسته‌ای از آن گونه که در کشور ما هست وجود ندارد و زنان این جا در هوش و دانش و منطق نیز چندان قوی و آزموده نیستند که در کارهای اساسی مداخله کنند. بنابراین برای این که از بیکاری خسته نشوند جز خوردن و آشامیدن چاره‌ای ندارند.

زینب بیگم لباسی از اطلس رومی بر تن داشت و چند رشته مروارید درشت به سبک معمول ایرانیان از سر بر روی پیشانی آویخته بود. در انگشتانش هم انگشتری‌های گوناگون می‌درخشید. اسبش هم مثل اسب سواری بیشتر بزرگان و اعیان زین و لگام سیمین داشت. از پی زینب بیگم زن گرجی سالخوردی سوار بر اسب حرکت می‌کرد که دایه‌ی دختران حرم و شاهزاده خانمان خردسال بود و از پس او دختر کوچکی از نوادگان شاه می‌آمد که او را کوچک خانم می‌نامیدند. این دختر بر خری نشسته بود و چند زن گرجی پیاده خندان و شاد اطرافش را گرفته بودند و مناظر زیبای چراغان را به او نشان می‌دادند. لباس نواده‌ی شاه نیز بسیار ساده و بی پیرایه بود. پس از وی خانم پیر دیگری پیدا شد که از لاغری و ناتوانی گفتی جانش به لب رسیده است. این زن خواهر بزرگ شاه است و اگر غلط نکنم ایلاریام بیگم نام دارد و به علت ضعف و بیماری شوهر نکرده است. او نیز مثل نوه‌ی شاه بر خری نشسته بود که لگامش را شاه خود در دست داشت و در کنار او صحبت کنان پیاده حرکت می‌کرد و او را مثل کودکان ماما یعنی مادر می‌خواند. در اطراف شاه شش یا هفت خواجه برای خدمت کردن و از دنبالش نزدیک چهل تن از زنان نجیب‌زاده‌ی حرم از ایرانی و گرجی و چرکس و ارمنی و تاتار و روسی که غالباً همخوابگان شاه هستند و گاه نیز به عقد وی درمی‌آیند حرکت می‌کردند. به این گونه زنان در حرم شاه فقط خانم گفته می‌شود. خانم عنوان زنان اشراف و نجیب زادگان ایرانی است. شاه نیز همخوابگان و زنان حرمسرای خود را بدین عنوان مفتخر می‌دارد. لباس این چهل خانم که با شکوه و جلال بسیار حرکت می‌کردند از اطلس یا پارچه‌های نخی رنگارنگ بود و هیچ گونه زینت و زیوری جز یک کمربند پهن زربافت نداشتند. برخی از ایشان به سبک زنان گرجی و چرکس کلاه کوچک زنانه‌ای از پارچه زری و آسترپوشی و برخی دیگر به سبک ترکان عرق چین بلند نوک تیزی بر سر آویخته بودند که از دو سو بر چین و شکن‌های زلف پریشان و سیاه آنان موج می‌زد. آویختن این گونه رشته‌های زرّین از زلف در ایران بسیار متداول است؛ زیرا هم به موی سیاه جلوه و نمایش خاص می‌دهد و هم ارزان تمام می‌شود. از پس این دسته نیز هشت خانم گرجی دیگر با لباس‌های لطیف رنگارنگ می‌آمدند و اینان خدمتگزاران شاهزاده خانمان و زنان محترم حرمخانه‌ی شاه بودند. شاه و همراهانش به ترتیبی که گفته شد دو یا سه بار دور کاروانسرای لـله بیگ گشتند؛ سپس همگی در محلی حلقه زدند و زنان جوان به صدای دایره و چهار پاره در برابر شاه و دیگران به پایکوبی برخاستند. چهارپاره چنان که از اسم آن برمی‌آید چهار قطعه بلند از چوب آبنوس یا عاج یا جسم سخت و محکم دیگری است که در دو دست می‌گیرند و با آهنگ ساز بر هم می‌زنند. در همین حال یکی از زنان ارمنی جلفا که میان تماشاگران ایستاده بود به رسم معمول خودشان جام شرابی به شاه تعارف کرد؛ ولی شاه به بهانه‌ی این که همان دم آب نوشیده و بر روی آب، شراب خوردن برای معده زیان دارد جام را از دست او نگرفت. سپس شاه با همراهان به کاخ سلطنتی باز گشت و اجازه داد که درهای بازار و میدان را باز کنند تا هر که می‌خواهد به خانه رود ولی بسیاری از زنان تا صبح در بازارها به گردش و تفریح و تماشا مشغول بودند.

از جمله‌ی سایر تفریحات زنان حرمخانه‌ی شاهی و دیگر زنان شهر یکی این بود که روزهای چهار شنبه در چهارباغ اصفهان و سی و سه چشمه با روی گشاده و بی نقاب می‌گشتند و تا مدتی از شب در پرتو مشعل‌ها و شمع‌ها در آن جا به سر می‌بردند و به شادی و خنده و خوردن و نوشیدن می‌گذرانیدند. در این روز تمام چهارباغ قرق می‌شد و در اطراف آن خواجه سرایان و مأموران خاصی از عبور مردان شهر به سختی جلوگیری می‌کردند. و در این روز فروشندگان چهارباغ همه زن بودند. گردش اختصاصی زنان اصفهان در چهارباغ از روز چهار شنبه 23 ماه صفر سال 1018 هجری آغاز شد. جلال‌الدین منجم شاه در این خصوص می‌نویسد به خاطر اشرف رسید که زنان از صحبت و سیر چهارباغ محرومند. حکم جهان مطاع شد که روز چهارشنبه سیر چهارباغ و پل به زنان تعلّق داشته باشد و زنان اهل حرفه در این سیرگاه عمل مردان خود بکنند و جمیع اهل حرفه زنان باشند و مقرّر شد که اگر مردی در حوالی این محل واقع شود به خایه بیاویزند. به سبب این حکم ذکورالناس در یک فرسنگی این سیرگاه نبودند و ابتدای این جشن چهارشنبه 23 صفر واقع شد. در مهمانی‌های بزرگ شاه نیز زنان حرم اجازه داشتند که از پس پرده‌های زنبوری و پنجره‌ها مجلس مهمانی را تماشا کنند و تنها زینب بیگم عمّه‌ی شاه می‌توانسته است در مجالس مهمانی و پذیرایی رسمی شاه شرکت کند.»[3]


 



[1] - برای اطلاع و آگاهی بیشتر از تفریحات شاه عباس و بازی‌های مورد علاقه  و معاشرت با دلقکان به صفحات 332 به بعد کتاب شاه عباس به اهتمام محمّد رضا صافیان اصفهانی مراجعه شود.

[2] - از جمله دلقکان دیگر شاه عباس شخصی به نام عاقلی که شاعری بی مایه بود و همچنین ملک علی سلطان جارچی باشی که رئیس زنده خوران شاه بود که اجازه شوخی و مسخرگی نیز داشت، می‌باشند.

[3] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، 297 تا 304

4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 480

شاه عباس اول صفوی و غلامبارگان

شاه عباس اول و غلام بارگان

در زبان فارسی واژه‌ی غلام به عنوان بنده و فرد اجیر شده به کار برده می‌شود و جمع آن غلمان است و به پسرهای جوانی که به اصطلاح مویی پشت لبشان نروئیده باشد نیز اطلاق می‌گردد. «عشق مرد به مرد در طول تاریخ از دیدگاه‌های مختلف با اسم‌ها و اصطلاحات مختلفی مطرح شده است: شاهد بازی، جمال پرستی، لواط، لواطه، اِغلام، کار، بچه بازی .... به شخص مفعول، امرد، مأبون، شاهد، منظور، مفعول، کودک، مخنّث، نوخط، بی ریش، پسر، ساده، ساده لوح، اُبنه‌ای .... گفته‌اند. به شخص فاعل غلامباره، جمال پرست، صورت پرست، بچه باز، موزون...گفته شده است.

به طوری که از مطالعه‌ی کتب قدیم برمی‌آید عشق مرد به مرد در ایران باستان سابقه نداشته است، به همین دلیل در قرون نخستین تاریخ بعد از اسلام مثلاً در آثار دوره سامانیان و پیش از آنان از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی و شاهنامه فردوسی مطالب صریحی در این خصوص نیست. شاهد بازی در نزد اعراب باستان هم مرسوم نبوده است، زیرا در اشعار دوره جاهلیت و یکی دو قرن نخستین بعد از اسلام مدرکی در این باره نمی‌توان یافت.اما در نزد یونانیان این امر کاملاً رایج بوده است و در آثار فلاسفه بزرگ مثلاً افلاطون شواهد و مدارک بسیاری می‌توان جست. مراد از عشق افلاطونی یا الحبّ الافلاطونی یا platonic love عشق مرد به مرد است، منتها این عشق پاک و بی شائبه است. در نزد قدمای یونان در عشق مرد به زن شائبه سودجویی مثلاً تولید مثل است، اما عشق مرد به مرد می‌تواند پاک و بدون شائبه باشد چنان که سقراط در این نوع عشق به دنبال مسائل جنسی هم نیست. همین تفکر است که بعدها وارد عرفان ایرانی شد و در نزد عرفا چنین تعبیر شد که عشق پاک تمرینی است از برای عشق آسمانی و عشق به خداوند جمیل که باید بدون هر شائبه‌ای مثلاً طمع بهشت و بیم دزوخ باشد. عبارت معروف صوفیان المجازُ قَنطرةُ الحقیقة (مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است.) یعنی عشق مجازی و زمینی می‌تواند وسیله‌ای برای رسیدن به عشق حقیقی یعنی آسمانی باشد چنان که مولانا در مثنوی می‌گوید:

عاشقی گر زین سر گر زان سرست    عاقبت ما را به جایی رهبرست

شاهدبازی در نزد ترکان هم مرسوم بوده است. منتها ترکان مانند یونانیان برای این کار زمینه‌های فلسفی و معنوی نداشتند. بعد از ورود عنصر ترک در تاریخ ایران این امر به صورت وسیعی در ایران هم مرسوم شد. اساساً ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنسگرایی است. در این که معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد است شکی نیست. اما ممکن است خوانده‌ی غیر حرفه‌ای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلاً غزلیات امثال سعدی و حافظ دچار شک و تردید باشد. اما حدود نصف اشعار این بزرگان هم صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است زیرا در آن‌ها آشکارا از واژه‌های پسر و امرد و خط عذار و سبزه‌ی ریش و این گونه مسائل سخن رفته است. اما بخش اعظم آن نصف باقیمانده هم در مورد معشوق مذکر است. منتها خاصیت زبان فارسی طوری است که مثلاً به علت عدم وجود افعال و ضمایر مذکر و مونث ایجاد شبهه می‌کند. باید دانست که مسائلی چون رقص و زلف و خال و خدّ و قد و دامن و تیر نگاه و ساقی‌گری و امثال این‌ها که امروزه به نظر می‌رسد در مورد زنان است، در قدیم مربوط به مردان هم می‌شده است. به این ترتیب فقط بخش کمی از اشعار قدماست که می‌توان در آن‌ها به ضرس قاطع معشوق را مؤنث قلمداد کرد. ادبیات سبک هندی اساساً ادبیات عاشقانه نیست و عمدتاً جنبه‌ی ادب تعلیمی دارد، اما بر طبق سنّت در آن هم معشوق غالباً مذکر است. در دوره بازگشت یعنی ادبیات دوره قاجار به تبع ادبیات دوره‌های غزنوی و سلجوقی و نیز واقعیت‌های موجود جامعه، معشوق مرد بوده است. لذا می‌توان گفت که فقط در ادبیات دوران معاصر است که در آن به طور گسترده با معشوق مؤنث مواجه هستیم.»[1]

از آن جا که تمرکز این مطالب در حوزه دوران صفویه است باید گفت که استفاده از غلامان زیبا روی برای کسب امیال عشق بازی از دروان شاه اسماعیل اول صفوی تا زمان شاه سلطان حسین همواره رواج داشته است و در دوره صفویه در برخی از شهرها امرد خانه‌هایی دایر بوده که به صورت رسمی و با مجوز کار می‌کردند و حکومت از آن‌ها اخد مالیات می‌کرده است. به دلیل آن که که انجام این عمل در فرهنگ ما امری منفور و غیر مشروع تلقی گردیده، اطلاعات راجع به آن نیز بسیار محدود و در پس پرده می‌باشد و بیشتر به طور استعاره در ادبیات ایران و یا در سفرنامه‌ی سیاحان اروپائی به آن اشاره شده است. چنان که در فصل هفتم سفرنامه بازرگان ونیزی از شهر تبریز در زمان شاه اسماعیل اول آمده است که «زنان روسپی که در اماکن عمومی رفت و آمد می‌کنند نیز به نسبت زیبایی خود مالیات می‌پردازند و هر قدر زیباتر باشند باید بیشتر مالیات دهند. اما بدترین رسمی که تا کنون از آن نام برده‌ام این رسم لعنتی، وحشت انگیز، ننگین است که بوی نفرت انگیزش به آسمان می‌رسد و چون در ذیل به آن اشاره کنم پی به شرارت و شئامت آن خواهید برد: در این شهر مکان عمومی و مکتب پیروان لوط (یا مخنث خانه) وجود دارد و ایشان نیز به نسبت صباحت منظر باج می‌دهند.» [2] در این جا صحبت از سابقه‌‌ی تاریخی آن مطرح نیست، ولی به طور کلی انجام این عمل در اکثر جوامع رواج داشته و همچنان هم ادامه دارد. از نظر تأثیر گزاری تنها کشوری که در دوران صفویه بر اثر جنگ‌های طولانی فرهنگ آن در ایران نفوذ بیشتری داشته و رفتار مردم را تحت تأثیر قرار داده است از کشور عثمانی می‌توان نام برد. ذکر این مطلب به منزله‌ی تشابه و نفوذ فرهنگی مطرح می‌شود، وگرنه عمل غلام‌بارگی در ایران نیز رواج داشته است. چنان که در روایات آمده عادات مرسوم قهوه خانه نشینی از طریق استانبول و در دوران سلطنت سلیمان خان قانونی به ایران رخنه کرده و در دوران شاه عباس اول گسترش زیاد یافته است. در باره توصیف یکی از قهوه خانه‌های کشور عثمانی و انجام عمل غلام‌بارگی در سفرنامه برادران شرلی چنین آمده است «چنان که ما در مملکت انگلیس به میخانه‌ها رفته با دوستان عیش می‌کنیم این‌ها هم خانه‌های بسیار قشنگ دارند که در آن جا از این قهوه فروخته می‌شود. مردمان متشخصّ و عیّاشی هر روز به این مکان‌ها می‌آیند و صاحبان آن بچّه‌های خوشگل نگاه می‌دارند. در بعضی خانه‌ها دوازده نفر هستند و در بعضی‌ها کمتر یا زیادتر و لباس و وضع آن‌ها را خیلی نظیف نگاه می‌دارند. این پسرها را بارداش می‌نامند و آن‌ها را به واسطه‌ی شهوت حیوانی که دارند در عوض زن به کار می‌برند.»[3]و [4]

البته باید توجه داشت که «غلامان شاهی به دو دسته تقسیم می‌شدند. دسته‌ای به منظور خدمت در حرمسرا اخته می‌شدند که اصطلاحاً به این‌ها فقط خواجه یا خواجه سرا اطلاق می‌شد. دسته دوم غلامانی بودند که اخته نمی‌شدند و به منظور خدمت در دربار یا ارتش آنان را تربیت می‌کردند. دسته اخیر را میرزا سمیعا در ردیف قوللران قرار داده که بخشی از سپاه صفوی را تشکیل می‌دادند. کمپفر به اشتباه تمام قوللرها یا غلامان شاهی را در رده خواجه سرایان قرار داده است.»[5]

در رابطه با شیوع و یا برخورد شاه عباس با مسأله‌ی غلام‌بارگی اطلاعات ناقص است و تنها اشاره از برخورد پادشاه با سردارانی آمده که به خاطر تمایل و ارتباط با غلامان زیبا رویش دستور قتل آنان را صادر کرده است. با توجه به رفتار متضادی که از سوی شاه عباس وجود داشته دستور آن فرامین را هم ناشی از اعتقادات راسخ او نمی‌توان پنداشت و باید از دید سیاسی و خودخواهی او نگریست زیرا شاه عباس در جایی با سرداران خود در نهایت احترام رفتار کرده و در جای دیگر به کوچکترین بهانه دستور قتل آنان و یا فرزندان خود را صادر کرده است. براساس روایت موجود او گاهی به خاطر روابط عاشقانه و ساختگی شهری را به نیستی کشانیده و یا دستور قتل پسربچه‌ای را به خاطر اطاعت نکردن در قهوه خانه صادر می‌کند و یا در جای دیگر به خاطر دیدار با زیبا رویی بخشنده می‌گردد. لویی بلان درباره تسلیم هوای نفسانی شاه می‌نویسد: «دیده مال، مادر خان کاخت به اردوی شاهی در قراچبون رفت. هدف او برطرف کردن خاطره‌ی بد شاه عباس از طفره رفتن جنگجویان در سه سال پیش برای محاصره شماخی بود. دیده مال مثل همیشه گروهی پسر و دختر زیبا روی گرجی همراه آورده بود. ضمناً پسر دیگرش به نام لوارساب را که هفده ساله بود به حضور شاه معرّفی کرد. او همچون یک دختر زیبا و خوشگل بود و زیبایی او چنان تأثیری در شاه گذاشت که در یک لحظه‌ی هیجان روحی، شهر تفلیس را که جزو اموال دربار بود به عنوان انعام به او بخشید.»[6]

مؤلف تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در زمان صفویه ضمن گزارشی از رواج روسپیگری در زمان شاه عباس به نقل قول می‌نویسد: «پادری ژان تاده مدّعی است که شاه عباس لواط را در ایران ترویج کرد و مشوّق عملی گردید که تا آن تاریخ مورد انزجار عامه بود. لکن این سخن را نمی‌توان مناط اعتبار دانست و قدر مسلم آن است که اگر کسی در این عهد مرتکب لواط می‌گردید و شاکی یا مدّعی خصوصی نیز وجود می‌داشت مجرم به سختی مجازات می‌شد، چنان که میرزا محمّد تقی مشهور به ساروتقی والی قراباغ و گنجه را به جرم ارتکاب لواط با جوانان مردم به اشاره شاه عباس خصی کردند و اقلاً دو تن از امرای لشکر ولیخان پسر علیقلی خان شاملو معروف و حسینعلی سلطان چگنی را که از مقرّبان شاه بود به جرم داشتن نظر بد نسبت به غلامان خوبروی شاه به قتل رسانیدند.»[7] دن گارسیا نیز ضمن اشاره به رواج روسپیگری در اصفهان و نقش پسران زیبا روی در شهر چنین گزارش می‌دهد: «اگرچه گناه شهوت پرستی و شهوترانی در میان این ملت‌ها امری رایج و عمومی است، امّا این عمل در اصفهان از همه‌ی ایران رایج‌تر و ریشه دارتر است و علت آن تجمّع و ازدحام ملیّت‌های مختلف و وجود تعداد زیادی برده‌ی بسیار زیبا و دلربای گرجی و چرکس و روس سفید، از هر دو جنس در این شهر است که عدّه آن‌ها به سبب وجود پسران جوان و دختران اقوام اجنبی که شاه عباس از چند سال به این طرف همواره بدین شهر کوچانیده است همواره روه به افزایش است. گذشته از این، اگرچه کافران خود نیز این گونه اعمال را شنیع و خشونت بار به حساب می‌آورند در این شهر کسانی برای استفاده‌ی مادی گروهی پسر جوان را خریداری می‌کنند. مویشان را همچون زنان بلند نگاه می‌دارند. به آن‌ها لباس زنانه می‌پوشانند، رقصیدن یادشان می‌دهند و همچون روسپیان شهرهای اروپا آن‌ها را در روسپی خانه‌ها در معرض استفاده می‌گذراند. در حقیقت بسیار جای تأسّف است که آن همه طفل و نوجوان را صرفاً به منظور ارتکاب اعمالی چنین فضیحت بار خریداری می‌کنند. از همین یک عمل می‌توان قضاوت کرد که این پادشاه به هیچ دینی پایبند نیست؛ زیرا خود اوست که پس از ویران کردن گرجستان بیشتر ساکنان بینوای آن را به بردگی این چنین رسوا کشانیده است. بیشتر چرکس‌ها و مسکوی‌ها را تاتارها و لزگی‌ها و دیگر همسایگانشان و برخی از هموطنانشان می‌دزدند و به دربند می‌فرستند و حکمران این شهر هر سال عده‌ی زیادی از این دختران و پسران جوان را برای شاه می‌فرستد که زیباترین آن‌ها را برای حرمسرای خویش انتخاب می‌کند. این تعداد زاید بر آن گروها است که هر سال بازرگانان به فروش می‌رسانند، چنان که همه‌ی ایالات این حکومت پادشاهی همواره از عدّه‌ی زیادی برده‌ی زن و مرد انباشته است.»[8]

شاه عباس در مورد روابط جنسی دیگران حساس بود و از برخورد و نظر شهوت انگیز با غلامانش بسیار ناراحت می‌گردیده است. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه می‌نویسد: «شاه عباس کسانی را هم که در عشق بازی با جوانان زیبا و معاشرت غیر طبیعی ناشایسته تظاهر می‌کردند به سختی مجازات می‌کرد. یکی از معاصران او در این باره می‌نویسد معاشقه با جوانان زیبا در ایران برخلاف کشور عثمانی مجاز نیست و مرتکب را به سختی تنبیه می‌کنند. من خود مجازات یکی از این گونه مقصران را به چشم دیدم.هنگامی که ما در ایران بودیم یک تن از سرداران ایران به نام پیر قلی بیگ که با شاه عباس منسوب بود، خواست به یکی از غلامان جوان او دست درازی کند و پول گزافی نیز به آن غلام وعده کرده بود، ولی غلام راضی نشد و آن را به شاه خبر داد. شاه عباس پیرقلی بیگ را احضار کرد و به آن پسر فرمان داد تا در حضور وی با شمشیر گردنش را بزند.

در سال 999 هجری قمری نیز چون خبر یافت که سرداری دیگر به نام حسینعلی سلطان چگنی از ندیمان خاصش بر یکی از غلامان خوبروی او به چشم شهوت نگریسته است کور حسن استاجلو را با جمعی دیگر از سران قزلباش به کشتن وی مأمور کرد و حتا به حسین خان حکمران قم دستور فرستاد که پدر او بوداق خان چگنی را نیز به زندان اندازند و اموالش را ضبط کنند. هشت سال بعد نیز هنگامی که به خراسان می‌رفت در محل جاجرم، ولی خان میرزا پسر علیقلی خان شاملو لـله و سرپرست دوران کودکی خویش را که از سرداران مقرّب و نامی قزلباش بود و با خاندان صفوی نیز نسبت ازدواج با دختر شاه اسماعیل دوم بستگی داشت به همین جرم هلاک کرد. نوشته‌اند که این سردار جوان به صالح نام تبریزی از خدمتگزاران جوان شاه عباس دلباخته و مکرّر عشق خود را بر او فاش کرده بود. صالح به معاشقه‌ی او اعتنایی نمی‌کرد و تظاهرات عاشقانه وی را از شاه پنهان نمی‌داشت. عاقبت شاه عباس به او دستور داد که اگر ولی خان بار دیگر به زبان عشق بازی با وی سخن گفت بی‌درنگ هلاکش کند. چندی بعد شبی در حوالی قصبه‌ی جاجرم چون خان شاملو مست از سراپرده‌ی شاهی بیرون آمد صالح او را دنبال کرد و به زخم شمشیر کشت و سرش را نزد شاه عباس برد. شاه نیز به گفته یکی از مورخان چون این جسارت از روی از روی کمال غیرت و حمیت روی داده بود بر او آفرین گفت و بر مدارج خدمتش افزود. سپس دستور داد تا مقام و منصب ولیخان شاملو و حتی زن او را به حسین خان میرزا برادر کوچکش دادند و جسدش را تا بامداد روز دیگر همچنان یر سر راه گذاشتند تا عبرت دیگران گردد.

داستان دیگر حکایت میرا محمّد تقی مشهور سارو خواجه یا ساروتقی است. این مرد در سال 1015 هجری قمری به وزارت محمّد خان زیاد اوغلی حکمران قراباغ رسید و چون کاردان و با کفایت بود نزد وی منزلت و مقام عالی یافت. نه سال بعد محمّد خان در جنگی که به فرمان شاه عباس با تهمورس خان والی گرجستان کاخت کرد کشته شد و شاه مقام وی را به فرزند خرد سالش محمّد قلی خان داد، ولی چون می‌دانست که انتظام امور قراباغ مرهون تدبیر و کفایت میرزا محمّد تقی است او را همچنان در وزارت آن ولایت باقی گذاشت و از این تاریخ او حکمران واقعی قراباغ و گنجه شد. میرزا محمّد تقی قسمتی از دوران جوانی را در خدمت سربازی گذرانده و دو سال در زمره تفنگچیان شاهی به سر برده بود. در این مدت به سبب دور بودن از محیط خانواده و آمیزش با سربازانی که از ولایات مختلف به پایتخت آمده بودند اخلاقش از طریق صواب منحرف گشته و طبع جوانش به معاشقات ناشایست غیر طبیعی توجّه یافته بود. روزی جوانی زیبا را که از هشت روز پیش ناپدید شده بود در خانه‌ی او یافتند. اولیای جوان شکوه به شاه بردند و از او خواستند که وزیر قراباغ را به جرم این کار زشت تنبیه کند . شاه که در آن ساعت خوش و شنگول بود، خندید و به شوخی گفت بروید اخته‌اش کنید. شکایت کنندگان از شدت خشم این شوخی شاهانه را جدّی گرفتند. پس بی‌درنگ به خانه وزیر ریختند و هنگامی که او بر اسب نشسته می‌خواست با نوکری از خانه بیرون رود به زیرش کشیدند و با خشم و شتاب فرمان شاهی را اجرا کردند! وقتی اولیای جوان از میرزا محمّد تقی به شاه شکایت می‌کردند حکمران قراباغ نیز در آن جا حاضر بود. چون دید که شاه فرمان خود را با خنده ادا کرد و از گوشه‌ی چشم بدو نگریست، به خود جرأت داد و تبسم کنان گفت سر قبله‌ی عالم به سلامت باشد. حیف است که این جوان با این همه کاردانی و صداقت بمیرد. جان نثار یقین دارد که روزی به قبله عالم خدمات گرانبها خواهد کرد. شاه در جواب گفت پس تا فرصتی هست بگو نجاتش دهند. اگر هم کار از کار گذشته معالجه‌اش کنند. متأسفانه خبر عفو شاه وقتی رسید که آن حکم شوم اجرا گشته و میرزا محمّد تقی الی‌الابد ناکام شده بود. شاه از این خبر سخت متأثر شد و دستور داد که او را با دقت معالجه کنند. پزشکان به علاج زخمش کمر بستند و آن بیچاره را چند روز در تاریکی مطلق میان خاکستر نشاندند. پس از چندی زخمش به هم آمد، ولی چون آن عمل با کاردی بزرگ به دست مردمی خشمگین و بی پروا صورت گرفته بود هیچ وقت کاملاً خوب نشد. میرزا محمّد تقی خود شرح این بدبختی را در سال 1028 قمری برای پیترو دلاواله سیّاح ایتالیایی که در فرح آباد مازندران میهمان شاه عباس بوده، تعریف کرده و خود را از ارتکاب آن عمل ناپسند مبرّا شمرده و گفته است که حاسدان و بدخواهانش به او چنین تهمتی زدند تا نظر شاه عباس را از او بگردانند. ولی پس از اجرای فرمان چون بی تقصیریش به ثبوت رسید توجه و مرحمت شاه به او به مراتب زیادتر شد و او را بیش از بیش به خود نزدیک کرد. درین زمان ارادت میرزا محمّد تقی به شاه عباس چندان بود که پیش سیاح فرنگی دعا می‌کرد خداوند از عمرش بکاهد و بر عمر شاه، شاهی که از لذت مردی تا پایان عمر محرومش کرده بود، بیفزاید! پس از این حادثه زن جوان و سوگلی میرزا محمّد تقی او را ترک گفت و دنبال شوی دیگر رفت. ولی زن دیگرش که اندکی پیرتر بود وفاداری نمود و نزد آن بیچاره ماند و مدت‌ها مانند خواهری از او پرستاری می‌کرد.[9]

شاردن تاجر و جهانگرد فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده است در سفرنامه خویش می‌نویسد شاه عباس در اصفهان کاروانسرایی ساخته است که در مدخل آن سنگ بزرگی است. وقتی به فرمان وی مردی را که همه روزه روی آن سنگ می‌نشست و جوانان خوبروی را فریب می‌داد، گرفتند و پاره پاره کردند. این مرد جوانان را تمام شب نزد خود نگاه می‌داشت و سحرگاه در محل دوردستی رها می‌کرد تا کسی به کار ناپسندش پی نبرد.» [10]


 



[1] شاهد بازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی، 1381، صص 11 تا 14

[2] - سفرنامه‌های ونیزیان در ایران، ترجمه منوچهر امیری، چاپ دوم 1381، انتشارات خوارزمی، ص 413

[3] - سفرنامه برادران شرلی در زمان شاه عباس کبیر، ترجمه آوانس، با مقدمه دکتر محبت آیین، چاپ دوم، 1357، ص 28

[4] - آدام اولئاریوس که در سال 1046 هجری قمری سال هشتم سلطنت شاه صفی جانشین شاه عباس به ایران آمده است در جلد اول و صفحه 572 سفرنامه خود راجع به معاشقه با جوانان می‌نویسد در ایران معاشقه با جوانان به عنوان جنایت مجازات ندارد و اگر ساروتقی را شاه عباس سیاست کرد برای آن بود که جوانی را به زور فریفته بود. برای ما نقل کردند که شاه صفی وقتی به محاصره قلعه ایروان مشغول بود، شنید که جوانی یکی از سردارانش را کشته است. پس از تحقیق معلوم شد که آن سردار هنگام مستی می‌خواسته است به زور با جوانی از خدمتگزاران خویش عشقبازی کند و جوان چون او را در این کار مصمم دید خنجر از کمرش برآورده و در قلبش فرو برده است. شاه گفت تا جوان را حاضر کردند و همین که به کشتن مخدوم خود اقرار کرد فرمان داد او را پیش سگان آدم خوار اندازند.

تاورنیه هم که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده می‌نویسد قهوه خانه‌ها مرکز عشقبازی با جوانان زیبا بود. در آن جا جوانان گرجی خوبروی از ده تا شانزده ساله با لباس‌های دل انگیز و اطوار خاص خدمت می‌کردند.

[5] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 79

[6] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 224

[7] - تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، ابوالقاسم طاهری، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی، 1349، ص 342

[8] - سفرنامه دن گارسیا دسیلوا فیگوئروآ، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس اول، ترجمه غلامرضا سمیعی، نشر نو، تهران، 1363، ، ص 233

[9] - به روایت دیگر این حادثه هنگامی که بعدها میرزا محمّد تقی به وزارت مازندران و گیلان رسید، روی داد. نوشته‌اند جوانی که به زور مورد مهر او واقع شده بود خود به شاه شکوه برد. شاه عباس از کار ناپسندیده‌ی وزیر مازندران چندان در غضب شد که شغل او را به همان جوان داد و امر کرد که بی‌درنگ به مازندران رود و سر وزیر را به اصفهان فرستد. ضمناً پیشکاری هم برای جوان معین کرد تا در وزارت مازندران دستیار و مشاور او باشد. اما میرزا محمّد تقی همین که از فرار جوان آگاه شد و دانست که به قصد شکایت به اصفهان رفته است پیش دستی نمود و مانند وزیر اردشیر بابکان عضو گناهکار را به دست خود برید و در تخت روان از راهی دیگر روانه اصفهان شد تا در راه با با مأموران شاه که حکم کشتنش را در دست داشتند مصادف نشود. چون با آن حال زار به اصفهان رسید بی‌درنگ به حضور شاه رفت و عضو بریده را با عریضه‌ی درخواست بخشایش در سینی طلایی پیش او گذاشت. شاه چون دید که او خود را در کمال سختی تنبیه کرده است از تقیرش درگذشت و به وزارت مازندران و گیلان باز فرستاد. اما روایت درست ظاهراً همان است که در متن گفته شد، زیرا خود میرزا محمّد تقی که تفصیل حادثه را برای یکی از مسافران فرنگی نقل کرده و اصلاً به مضمون این روایت اشاره ننموده است.

[10] - زندگی شاه عباس، نصرالله فلسفی، جلد سوم، صص 59 تا 62

11- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 474

زنان حرم در رکاب شاه عباس اول صفوی

 

زنان حرم در رکاب شاه عباس اول

شاه عباس در تمام سفرهای خود حتی سفرهای جنگی بیشتر زنان حرم را همراه می‌برد. اساساً در لشکرکشی‌های قدیم زنان هم با شوهران خود به میدان جنگ می‌رفتند و مانند ایشان در تمام مصائب لشکرکشی شرکت می‌جستند و گاه نیز مانند مردان با دشمن می‌جنگیدند. البتّه به نظر نمی‌رسد که در این سفرهای جنگی زنان شاه عباس به خاطر شرکت در پیکار و نبرد همراه او رفته باشند. در این گونه مسافرت‌ها زنان شاه همیشه هنگام شب حرکت می‌کردند تا کسی ایشان را نبیند. شاه نیز غالباً با زنان خویش همراه می‌شد و در این صورت به جز عدّه‌ای از قراولان و خواجگان مخصوص کسی را با خود نمی‌برد. سایر همراهان شاه و سپاهیان یا دورا دور از دنبال می‌رفتند و یا از راه دیگر به سوی مقصد رهسپار می‌شدند.[1]

هر وقت که شاه همراه حرم بود زنان بر اسب می‌نشستند و روبند خود را بالا می‌زدند و به آزادی با روی گشاده حرکت می‌کردند. شاه نیز در میان زنان و خواجگان اسب می‌راند و می‌گفت و می‌خندید و شکارکنان سفر می‌کرد. امّا اگر شاه خود همراه حرم نبود زنان را در کجاوه‌هایی که بر پشت استر گذاشته می‌شد جای می‌دادند و در این صورت چون کجاوه‌ها به کلی بسته و پوشیده بود تنها چیزی که ایشان را از مسافران دیگر مشخّص می‌ساخت وجود خواجگان و قراولان مخصوص حرم بود. کجاوه‌ها جفت از دو پهلوی شتر و چیزی هم وزن در آن‌ها قرار می‌گرفتند و گاه کجاوه‌ای بر یک پهلوی شتر و چیزی هم وزن آن مانند صندوق بر پهلوی دیگر می‌بستند و در این صورت یک زن تنها در کجاوه بود. کجاوه‌ها را شتربانان خالی بر پشت شتر استوار می‌کردند و دور می‌شدند و سپس خواجه سرایان بانوان حرم را روی دست برمی‌داشتند و در کجاوه جای می‌دادند. در سال‌های اول سلطنت شاه عباس سوار کردن بانوان نیز به عهده‌ی ساربانان بود، اما اتفاق نامطلوبی سبب شد که شاه این کار را قدغن کرد و دستور داد که دیگر ساربانان به زنان حرم نزدیک نشوند. شرح واقعه این است که شبی شاه در سفر چنان که عادت او بود ناشناخته و تنها حرکت می‌کرد، ناگاه متوجّه شد که در قطار شتران بانوان حرم کجاوه‌ای به یک سو خم گشته و نزدیک به افتادن است. هرچه ساربان را برای جابجا کردن کجاوه صدا زد از او اثری پیدا نشد. پس از اسب فرود آمد و پیش رفت و شانه زیر کجاوه نهاد تا آن را به حال تعادل باز گرداند. ناگهان احساس کرد که کجاوه از حدّ عادی سنگین‌تر است و چون سر به درون آن برد معلوم شد که خانم در کجاوه تنها نیست و ساربانی با اوست. شاه از مشاهده‌ی این حال به قدری خشمگین شد که بی‌درنگ خود را معرّفی کرد و چند تن از سرداران را پیش خواند و فرمان داد تا سر زن و ساربان را در همان جا بریدند. رئیس ساربانان را نیز به سختی مجازات کرد تا دیگر کسانی را که طرف اطمینان و اعتماد نیستند همراه قافله حرم نکند و از همان شب دستور داد که تنها خواجه سرایان همراه زنان حرکت کنند و ساربانان به قافله حرم نزدیک نشوند. البته وقتی پادشاهی آن قدر زن در حرمسرایش جای می‌دهد که بعضی‌ها در عمرشان فقط یک بار می‌توانستند نوبت همبستری با مردی را پیدا کنند بعید نیست که زنان نیز برای اطفاء شهوت غریزی خود دست به چنین اعمالی بزنند و با نخستین مردی که در فرصتی مناسب به خود نزدیک دیدند هرچند ساربان باشد خلوت کنند.

هنگام حرکت بانوان حرم همیشه دسته‌ای از خواجگان شاه یک فرسنگ جلوتر می‌رفتند تا مردان را از اطراف راه قافله دور کنند. هرگاه اتّفاقاً این قافله هنگام روز به دهی می‌رسید تمام مردان ده را از آن جا می‌راندند یا در اتاق‌های دربسته پنهان می‌داشتند؛ زیرا فرمان شاه این بود که چشم نامحرم نبایستی به روی زنان حرم افتد و اگر مردی بر سر راه ایشان دیده شود باید او را بی‌درنگ بکشند. دنبال حرم نیز دسته‌ای از قراولان خاص شاه به نام یسقچی حرکت می‌کردند و به هیچ کس حتی بزرگترین سرداران و اعیان دولت اجازه‌ نمی‌دادند که از ایشان بگذرد و به قافله‌ی حرم نزدیک گردد. افراد این دسته همگی تاج مخصوص قزلباش بر سر داشتند و علامت مخصوص ایشان تیری بود که بر عمّامه‌ی خویش فرو می‌بردند به طوری که سر آن عمّامه و دمش به سوی بالا قرار داشت. یسقچیان از سایر افراد سپاه مقتدرتر و با نفوذتر بودند و رئیس آنان که به یسقچی باشی معروف بود از میان سرداران بزرگ ایران انتخاب می‌شد و بر عمامه‌ی خود تیری زرّین فرو می‌برد. در سفرهای جنگی خواجه سرایان دستور داشتند که اگر دشمن غالب و شکست سپاه مایه‌ی فرار شد سر زنان حرم را ببرند تا به دست دشمن اسیر نشوند. شاه در سفرهای غیر جنگی نیز زنان را به خاطر شرکت در شکار و تفریح همراه خود می‌برد و در عمارت‌های بسیار زیبا که در برخی شهرها به خاطر سکونت خود و زنان حرم ساخته بود اقامت می‌کرد. پیترو دلاواله در سفر خود به ایران در یکی از این سفرها همراه شاه بوده و از کاخ سلطنتی و اقامتگاه زنان وی در اشرف دیدن کرده است. او می‌نویسد ایوان‌های زیادی عمارت را احاطه کرده که با حصیر و پرده پوشیده و اتاق‌ها دارای درب‌های متعدّدی هستند. در یکی از اتاق‌ها روی هر یک از دیوارهای چهارگانه‌ی آن دو آینه‌ی بزرگ در طرفین درب ورودی و پنجره به نحوی روبروی یکدیگر قرار گرفته‌اند که تصاویر یکدیگر را منعکس می‌سازند و انسان تصوّر می‌کند در پس آن‌ها اتاق‌های بی شماری واقع شده. اتاق‌های نسبتاً مخفی دیگری که به آن‌ها خلوت خانه می‌گویند وجود دارد که کف تمام آن‌ها را دوشک‌های قلمکار گران قیمتی گسترده‌اند؛ زیرا طبق رسوم و عادات این مملکت همه روی زمین می‌نشینند و حتی اگر بخواهند راحت‌تر باشند در همانجا دراز می‌کشند. در همین اتاق‌هاست که شاه می‌خورد و می‌خوابد و هر وقت بخواهد آنان را در آن جا به نزد خود می‌طلبد.»[2]


 



[1] - شرکت زنان در لشکرکشی‌ها مرسوم و ناشی از اهداف متفاوت بوده است و به عنوان مثال در قرون بعد نیز کریم خان زند برای عدم تعرض سربازان دستور داده بود که همیشه گروهی از زنان همراه لشکرها باشند. در مورد استفاده از زنان در لشکرکشی‌های شاه عباس سیاح اروپائی پیترو دلاواله در صفحه 94 سفرنامه خود می‌نویسد: «علاوه بر ارضای نفس و طلب شهرت باید بگویم مطلب دیگری هم هست که مرا به این مسافرت تشویق کند و آن عبارت از این است که طبق عادت قدیم ایرانیان امروز نیز همسران شاه به معیت او در لشکرکشی‌های او شرکت می‌کنند و نه تنها همسران و اقوام زن، بسیاری از کنیزان او در خدمت دربار هستند در جنگ‌ها همراهند؛ بلکه در مورد سرداران لشکر و سایر رجالی که با شاه همراه هستند و همچنین سربازانی که از خود شایستگی نشان داده‌اند وضع به همین منوال است و در نتیجه من نیز می‌توانم زنان خانه را با خود ببرم.» ایشان به این نکته نیز اشاره دارند که علت به وجود آمدن نقاب زنان تنها ناشی از فروتنی یا حسادت شوهر و یا منع مذهبی نبوده است بلکه به علت تفاخر و خودپسندی است تا چنین وانمود سازند که هر کسی لیاقت دیدن صورت آنان را ندارد.

[2] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 294 تا 296

3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 462

شوخی زنان حرمسرا با شاه عباس اول صفوی

شوخی زنان حرمسرا با شاه عباس اول

«هر وقت که شاه مغموم و دلتنگ به حرمسرا می‌رفت هیچ یک از زنانش جرأت این که به او نزدیک شوند و سخنی بگویند، نداشتند. تنها زنی که شهامت پیش قدم شدن در صحبت با شاه را در این موارد پیدا می‌کرد یکی از زنان اصلی او که گرجی و مسیحی است، بود و دیگر زنان درین مواقع خود را کنار می‌کشیدند. این بانوی گرجی که ظاهراً همان دختر عبدالغفّار گرجی است که شاه در سال 1005 او را به زنی گرفت بر روح شاه عباس تسلّط فوق‌العاده داشت و می‌توانست آهسته آهسته با تدبیر او را مشغول کند و فکرش را از غمی که داشت منحرف سازد. امّا اگر شاه خوشحال و خندان بود و یا آرام آرام از حالت غم بیرون می‌آمد و نشاطی می‌یافت آن گاه همه‌ی زنان به دور او حلقه می‌زدند و به شوخی و تفریح می‌پرداختند و به بازی‌های گوناگون و خوردن و آشامیدن مشغولش می‌کردند تا به او در میان زنان و کنیزان حرم خوش بگذرد. در این مواقع یکی او را قلقلک می‌دهد و دیگری او را به سمتی می‌کشاند. بعضی اوقات سر و پای او را می‌گیرند و به هوا پرتابش می‌کنند یا به همین نحو در اتاق‌ها می‌چرخانند و سپس به روی قالی‌ها رها می‌سازند. وی فریاد می‌زند قحبه‌ها، دیوانه‌ها مرا رها کنید و سپس از خنده بی حال می‌شود و می‌گذارد آنان هرچه می‌خواهند بکنند. شاه به این ترتیب مشغول خنده و تفریح می‌شود و افکار سیاه خود را لااقل برای مدتی فراموش می‌کند. در این زمان زنان حرم شاه سعی دارند هر کدام خود را بیشتر به او نزدیک سازند و موجبات شادیش را فراهم کنند، ولی از حسادت‌های زنان در آن جا خبری نیست و یا لااقل در ظاهر سعی می‌کنند آن را پنهان سازند. پیترو دلاواله در مورد فحش‌هایی که هنگام شوخی و تفریح با زنان بر زبان شاه جاری می‌شود توضیح می‌دهد که نباید تصوّر کرد شاه با زن‌هایش با خشونت رفتار می‌کند، زیرا در زبان ترکی که امروزه به مناسبت وجود تعداد زیادی از زنان گرجی مصطلح حرم شاه ایران است همه به کلمه‌ی قحبه یعنی روسپی آشنایی دارند گرچه این کلمه در موقع نزاع و عصبانیّت فحش بزرگی است، ولی باید توجّه داشت که اگر به یک زن مورد توجّه با لحن خاصّی گفته شود علامت محبّت و شوخی است و بسیاری از نجبا و خانواده‌های بزرگ نیز این کلمه را بدون این که موجبات خشم زن‌هایشان را فراهم سازند بر زبان می‌آورند و این تقریباً همان رسمی است که نزد مردم ناپل نیز رایج است. این سیّاح اضافه می‌کند به نظر من علت این که وی همیشه حتی در جنگ‌ها زنان خود را همراه می‌برد وجود همین شوخی‌ها و تفریح‌هاست تا به کمک آن‌ها تلخی زندگی را از یاد ببرد. در صورتی که اشخاص ناوارد این عمل را نتیجه‌ی میل سیر نشدنی او به زنان تلقی می‌کنند. البتّه باید گفت که هم نظر پیترو دلاواله صحیح است و هم نظر آن افرادی که ایشان آنان را ناوارد خطاب کرده‌اند؛ چون بعد از همین شوخی‌ها و قلقلک‌ دادن‌هاست که نوبت آن کار دیگر هم می‌رسد.»[1]


 



[1] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 292 تا 294

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 460

تصفیه در حرمسرای شاه عباس اول صفوی

 

تصفیه در حرمسرای شاه عباس اول

« با سیل دختران و زنان زیباروی که از هر جانب به حرمسرای شاه عباس اول سرازیر بود، بدون تردید طولی نمی‌کشید که اندرون پادشاه با تورّم جنس لطیف رو‌به‌رو می‌شد و می‌بایست تعدادی از زنان قدیم جای خود را به زنان جوان‌تر و بهتر و شادابتر بدهند. به همین خاطر هر وقت که عدد زنان و کنیزکان حرم زیاد می‌شد و یا آزاد می‌کرد و برای هر یک به میل خود شوهری برمی‌گزید. چنان که در سال 1027 هجری سی تن از زنان و همخوابگان خود را طلاق گفت و به عقد سرداران و درباریانی که خود انتخاب کرده بود، درآورد. اگر شاه یکی از زنان حرم خود را به کسی می‌داد این کار دلیل کمال توجّه و علاقه‌ی وی به آن کس بود و او در میان اقران سرافراز و مفتخر می‌شد. زنانی را که بدین صورت از حرم خارج می‌شدند به فرمان شاه در کجاوه‌ای بر شتر می‌نشاندند و با اسباب و اثاثیه‌اش به خانه‌ی شوهر تازه می‌بردند.

شاه گاهی نیز زنان سوگلی و محترم خود را بنا به دلایلی رها می‌کرد و به سرداران بزرگ می‌داد. چنان که پس از یاغی شدن تهمورس خان امیر کاختی، خواهر او مارتا را طلاق گفت و به خان گنجه داد و تیناتین یا لیلی خانم خواهر لوارساب خان امیر کارتلی را نیز پس از کشتن این امیر در شیراز به پیکرخان که از سال 1029 هجری به حکومت کاختی منصوب شده بود، بخشید. در حالی که قبلاً دیدیم شاه عباس برای تصاحب این زنان چگونه با همسر یا برادران آنان در افتاده و با ایشان به جنگ و ستیز می‌پرداخت. در حقیقت آن گونه با زور و ظلم می‌گرفت و در اثر ناملایمات این چنین اسارت بار، این زنان را به دیگران می‌بخشید. در این بذل و بخشش‌های شاهانه در مطالعه‌ی وضع حرمسرای شاه عباس به نکته‌های جالبی نیز برمی‌خوریم و آن هدیه‌ی زن حامله‌ی حرمسرا به برخی از امرا می‌باشد. چنان که زمانی شاه یکی از زنان حرم را به امامقلی خان امیرالامرای فارس داد. این زن هنگامی که به خانه‌ی خان فارس رفت سه ماهه آبستن بود و پس از شش ماه پسری آورد که فرزند امامقلی خان معرّفی شد، ولی در حقیقت پسر شاه بود و وجود او در آغاز سلطنت شاه صفی موجب کشته شدن امامقلی خان و فرزندان و بستگان وی گردید. این پسر صفی قلی خان نام داشت.

شاه عباس یکی از زنان حرم خود را نیز به محمّد خان شمس‌الدّین لو از امیران قراباغ معروف به دلو محمّد خان بخشیده بود. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که در سال 1027 هجری در یکی از مجالس شرابخواری شاه حاضر بوده و شوخی‌های شاه را با دلو محمّد خان که شاه به شوخی دلی محمّد دیوانه‌اش می‌خواند، درباره‌‌ی این زن شنیده می‌نویسد سپس دلی محمّد خان از شاه خواست که به او شراب دیگری بدهد و گفت که چون دیر شده است، می‌خواهد به خانه رود. شاه برای او جامی از شراب پر کرد و به خنده گفت: لابد می‌خواهی بروی و به آن خانم خدمتی کنی؟ مقصودش یکی از بانوان حرم خود بود که به عقد دلی محمّد خان درآورد، و این رسم اوست که زنان زاید حرم خویش را به بزرگان کشور می‌دهد. خان محمّد در جواب گفت: آری درباره‌ی او هیچ چیز کوتاهی نمی‌کنم و او بهانه‌ای برای شکایت ندارد. البتّه زنی را که شاه به ما داده است باید خوب راضی کنیم. شاه باز خندید و پرسید وقت را با او چگونه می‌گذرانی؟ خان جواب داد بسیار خوب و خوش.

شاه عباس، زبیده بیگم دختر خود را نیز به یکی از نزدیکانش به نام عیسی خان قورچی باشی بخشیده بود و آن دختر چون به حکم پدرش تن به چنین ازدواجی داده بود به قورچی باشی نگاه نمی‌کرد. عاقبت آن سردار به شاه شکایت برد که به جای زن، ماده ببری به او داده است و گفت که دخترت تا کنون دو بار به روی من خنجر کشیده است. شاه بسیار خندید و پرسید در خانه چند کنیز سفید داری؟ جواب داد نزدیک چهل و پنج کنیز. شاه گفت از امشب مرتّب با کنیزان خود بخواب و زن را با بی اعتنایی تنها بگذار. سردار دستور شاه را به کار بست. دو روزی نگذشت که شاهزاده خانم با خشم فراوان نزد شاه شکوه برد که شوهرم همه‌ی خدمتکاران و کنیزان خود را از من عزیزتر می‌دارد. شاه جواب داد که حق با شوهر تست و آن چه کرده به دستور من بوده و به دختر نصیحت کرد که همان شب شوهر را به خوابگاه خویش خوانده و با او مهربان باشد. دختر نیز چنین کرد و از آن پس زندگانی ایشان با عشق و سرور آمیخته شد.»[1]


 



[1] - پشت پرده‌های حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 290 تا 292

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 459