پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

معرفی کوتاه از سلسله صفویان

سلسله صفویه

سلسله صفویه یکی از مهمترین دوران فرمانروایی تاریخ ایران است، زیرا علاوه بر ایجاد وحدت سیاسی دارای ویژگی‌های خاص و چکیده‌ای از تمام دوران تاریخ ایران می‌باشد که نمونه‌ی عملکرد و آثار فرهنگی سیاسی آن را در تمام دروان گذشته و قرون معاصر می‌توان مشاهده کرد. از مهمترین این ویژگی‌ها می‌توان به وجود نقش مذهب و نفوذ روحانیون، رقابت نظامیان و تحکیم دیکتاتوری، جاسوسی و ریاکاری، ترویج خرافات و متوسل شدن به خواب دیدن‌ها، نفوذ زنان حرمسرا و نقش خواجه سرایان و اطاعت بدون و چرا از مرشد کامل اشاره کرد. تحقیق و تفحص در باره صفویان بستگی به برداشت و نظر هر مؤلف دارد و هر فرد سعی بر آن داشته است تا به روش خود گوشه‌ای از زوایای تاریک آن سلسله را روشن سازد. در این رابطه به دیدگاه حبیب‌الله شاملویی استناد می‌گردد که با اختصار به ذکر نام اعقاب و بازماندگان صفوی دارد. «در میان سلسله‌های سلطنتی که از بدو تأسیس شاهنشاهی در ایران به وجود آمدند و از میان رفتند سه سلسله محتشم‌تر و مقتدرتر و مهمتر از سایر سلسله‌ها بودند و روی این اصل درباره چگونگی ایجاد و انقراض این سلسله‌ها و وقایع دوران زمامداری افراد آن سلسله و نیز شخصیت‌های تاجدار و مؤثر این سلسله بیش از سایر سلسله‌ها و سلاطین دیگر ایران بحث شده و باز هم خواهد شد. اولین این سلسله‌ها سلسله‌‌ی هخامنشیان بود. دومین سلسله‌، سلسله‌‌ی ساسانیان بود و سومین سلسله‌ صفویه است که نسبت به چگونگی و علل ایجاد آن سلسله که در تاریکترین ادوار سیاسی ایران ظهور کرد و به راستی ایران را از انقراض حتمی نجات بخشید مطالبی آورده خواهد شد. دوران پادشاهی صفویه با توجه به سیاست‌های داخلی و خارجی و نیز طرز اداره‌ی آن کشور و رژیم حکومت صفویه، منشاء آثاری در اوضاع سیاسی و اجتماعی ایران شد که از نظر اهل تحقیق و مطالعه قابل دقت است، زیرا حکومت این سلسله به خلاف بیشتر حکومت‌هایی که پس از اشغال ایران در قسمت‌های مختلف کشور روی کار آمدند و بیشتر متکی به شمشیر بودند، موافق تمایلات و آرزوهای قاطبه‌ی ملت ایران بود. سلاطین اولیه صفوی از پشتیبانی همه‌ی طبقات مردم برخوردار بودند و مقامی بلند تا سرحد پیغمبری داشتند و آنان را مرشد کامل می‌گفتند. آنان در راه اجرای اوامر مرشد کامل سر و جان فدا می‌کردند و با استفاده از این پشتیبانی بی دریغ ملت بود که شاه اسماعیل از هیچ، دولتی مقتدر که پنجه در پنجه‌ی امپراتوری عثمانی بیندازد به وجود آورد و به کمک همین مریدان بود که شاه عباس کبیر بارها سپاهیان شکست ناپذیر عثمانی را که پشت امپراتوری‌های نیرومند اروپایی را به لرزه درآورده بودند درهم کوبید و ده‌ها هزار نفر اسیر گرفت. نکته‌ی دیگر درباره این سلسله آن است که دولت صفویه تنها دولتی است که در ایران بر اساس مذهب به وجود آمد، یعنی مؤسس اولیه‌ی آن از یک خاندان روحانی برخاست و اساس آن بر محور دیانت و مذهب قرار داشت و به همین سبب نیز بود که دشمنی بی امان عثمانی‌ها را علیه خود برانگیختند و همان طور که هخامنشیان و ساسانیان در تمام طول مدت سلطنت خود با یونانیان و رومیان زد و خورد داشتند صفویان نیز با عثمانی‌ها زد و خورد داشتند و جنگ‌های متعدد کردند.

جدّ صفویان به نام شیخ صفی‌الدین به سال 650 هجری قمری پا به عرصه وجود گذاشت. ایام کودکی او به تحصیل علوم مذهبی گذشت و در این راه پدرش امین‌الدین جبرائیل و مادرش دولتی توجه و دقت خاصی مبذول می‌داشتند. در اوان جوانی صفی‌الدین اردبیلی به گیلان رفت تا محضر شیخ زاهد گیلانی عالم معروف و مجتهد بزرگ آن زمان ایران را درک کند و این درک محضر مدت 22 سال به طول انجامید. در این مدت شیخ زاهد گیلانی که متوجه مراتب فضل و انسانیت و زهد و تقوای شاگرد جوان خویش بود دختر خود بی‌بی فاطمه را به ازدواج او درآورد. وقتی در سال 700 هجری قمری شیخ زاهد گیلانی بدرود حیات گفت، شیخ صفی‌الدین اردبیلی جانشین او شد. (وی در این زمان جانشین پدر خود امین‌الدین جبرائیل نیز که بدرود حیات گفته بود، شده بود.) و سپس به زادگاه خود اردبیل باز گشت و از آن به بعد تمام عمر خود را مصروف ارشاد و دعوت مردم به زهد و تقوی کرد و چنان مشهور شد که آوازه‌ی او به آسیای صغیر رسید و جمع زیادی  جزء مریدان او شدند و خانقاه شیخ در اردبیل قبله‌ی آمال میلیون‌ها مردمی شد که از بد حادثه آن جا به پناه آمده بودند. علت این اقبال عمومی به سوی خانقاه‌ها این بود که پس از حمله مغول و آن همه کشت و کشتار هولناک که کشتارهای تیمور آن را تکمیل کرد صوفیگری، یعنی روی گرداندن از دنیا و توجه به خدا که از قرن‌ها قبل در ایران وجود داشت رونقی تازه یافت و مرید و مرشد فراوان شد و مردم مصیبت زده و بی پناه برای این که شور و شرّ دنیای پر آشوبی که داشتند لحظه‌ای بیاسایند. روی آوردن به خانقاه‌های متعددی که در گوشه و کنار ایران مخصوصاً در آذربایجان، به وجود آورده بودند، نهادند و یکی از نیرومندترین این خانقاه‌ها، خانقاه شیخ صفی‌الدین اردبیلی بود و علت اهمیت این خانقاه شیخ، آن بود که جمع زیادی از بزرگان کشور نیز به او سر سپرده و مرید او شده بودند که از مهمترین این بزرگان خواجه رشیدالدین فضل‌الله همدانی وزیر معروف غازان خان مغول و پسرش خواجه غیاث‌الدین محمد بود. شیخ صفی‌الدین اردبیلی جد بزرگ صفویان از بزرگ مردان روزگار محسوب می‌شد. مقام بزرگ روحانی و مسلک از خود گذشتگی و درویشی داشت. بسیار مهربان و فداکار بود. خدمت به غیر را بر خودپرستی مقدم می‌شمرد و عده زیادی از مستمندان و مردم فقیر آذربایجان از دستگاه او وظیفه و جیره مرتب داشتند و به همین سبب مریدان و پیروان زیادی به دور او و در دستگاه او جمع شدند. مردم چنان فریفته و شیفته‌ی او شدند که در تاریخ کمتر مرشدی را می‌توان یافت که چنین مریدان فداکاری داشته باشد و اگر بتوان قیاس کرد، می‌توان او را از حیث نفوذ با حسن صباح و مریدان او را از حیث ایمان و احترام با فدائیان حسن صباح مقایسه کرد. شیخ صفی‌الدین به سال 735 هجری قمری در 85 سالگی بدرود حیات گفت و قبر او بعدها زیارتگاه مریدان آن خاندان گردید. پس از تأسیس دولت صفویه چندان بر اهمیت و اعتبار آن افزوده شد که اهمیت بابعالی یعنی دربار امپراتوری عثمانی تحت‌الشعاع آن قرار گرفت و همین امر بود که یکی از علل ایجاد کینه و عداوت پایان ناپذیر عثمانیان به ایران شد. پس از مرگ شیخ صفی‌الدین اردبیلی مقام ارشاد مریدان صفوی به پسر او به نام شیخ صدرالدین رسید. صدرالدین تا سال 794 هجری قمری که سال وفات اوست به شیوه‌ی پدر در ارشاد و هدایت مردم کوشید و او نیز بسیار مردمدار بود و به ادب و هنر نیز توجهی خاص داشت. قاسم‌الانوار شاعر معروف یکی از مریدان و سرسپردگان او بود. وقتی صدرالدین پس از 59 سال سیادت روحانی بدرود حیات گفت، مقام سیادت صفوی به پسرش که معروف به خواجه علی بود، رسید.

خواجه علی اولین فرد از خاندان صفوی بود که عنوان سلطان بر خود نهاد و البته مقصود از سلطان در این مورد به اصطلاح عرفا و صاحبان مسلک، سلطان فقرا و مقصود از سلطنت، سلطنت روحانی است. وی چون همیشه لباس سیاه می‌پوشید به سلطان علی سیاهپوش معروف شد. سلطان علی در اواخر عمر مسافرتی به مکه کرد و هنگام بازگشت از خانه‌ی خدا در بیت‌المقدس فلسطین بدرود حیات گفت (830 هجری قمری) و مقام سلطنت روحانی صفویه به پسر او شیخ ابراهیم یا سلطان ابراهیم معروف به شیرشاه رسید. دوران سیادت روحانی شیخ ابراهیم نیز 21 سال به طول انجامید و چون به سال 851 هجری قمری وفات یافت، فرزندش سلطان جنید که در رشادت و شجاعت مشهور بود جانشین وی شد. این زمان مصادف بود با زمانی که اولاد تیمور با ضعف و ناتوانی در ایران شرقی حکومت داشتند و با امرای قراقویونلو و آق قویونلو در مغرب ایران و آذربایجان و قفقاز به جان هم افتاده بودند و اوضاع سیاسی وخیم‌تر و نا به سامان‌تر از هر زمان دیگر شده بود؛ در حالی که نیروهای صفوی و مریدان اولاد شیخ صفی‌الدین اردبیلی روز به روز قوی‌تر و متشکل‌تر می‌شدند و رفته رفته به صورت یک نیروی قوی مقتدر سیاسی و نظامی در می‌آمدند. روی این اصل بود که جهانشاه قراقویونلو که در آن زمان بر آذربایجان و قسمت عمده‌ای از ایران شمالی و مرکزی و غربی حکومت داشت از کثرت قدرت و نفوذ و جاه و جلال شیخ جنید یا سلطان جنید به هراس افتاد. خاصه آن که شیخ جنید به اتکاء مریدان مسلح خود در صدد برآمده بود تا سلطنت روحانی را با سلطنت سیاسی توأم سازد و به تسخیر پاره‌ای نقاط در آذربایجان برآید. به خاطر اجرای این نقشه بود که هزاران مرد مسلح از گوشه و کنار اردبیل گرد آورد. چون کار سلطان جنید به اینجا کشید جهانشاه قراقویونلو که هم از او به ترس افتاده بود و هم جنگ با یک شیخ مذهبی را دون شأن خود می‌دانست به او دستور داد تا حوزه‌ی فرمانروایی او را ترک کند. بنا به دعوتی که از امیر حسن بیک آق اقویونلو (اوزون حسن) فرمانروای دیاربکر برای سلطان جنید رسیده بود مرشد صفوی با همه مریدان فداکار خود از آذربایجان به دیاربکر کوچ کرد و این دعوت از مرشد صفوی به خاطر عداوتی بود که میان امیر قره قویونلو با آق قویونلو وجود داشت. به هر حال به محض رسیدن به دیاربکر «اوزون حسن» که سودای جهانگیری در سر داشت مقدم شیخ و مریدان او را گرامی شمرد و استقبالی شاهانه ترتیب داد و سپس برای آن که او را پای بند خود کند و در راه اجرای نقشه‌ها و مقاصد خود از نیروی قابل ملاحظه‌ی مریدان صوفی استفاده کند خواهر زیبای خود خدیجه بیگم را به ازدواج سلطان جنید درآورد و به این ترتیب آق قویونلو و صفویه خویشاوند سببی شدند و ده هزار صوفی سلحشور به خدمت اوزون حسن درآمدند و این امر سبب ازدیاد ترس و وحشت امیر قره قویونلو «جهانشاه» از صفویان شد. جهانشاه برای این که مانع ازدیاد هرچه بیشتر قدرت صفویه شود با سپاهی گران عازم سرکوبی سلطان جنید شد در حالی که در همان زمان مرشد صفوی با ده هزار نفر از مریدان خویش و جمعی از سپاهیان آق قویونلو که اوزون حسن به خدمت او گماشته بود به توصیه و تحریک امیر آق قویونلو عازم جهاد با کفار مسیحی و چرکس‌های شیروان در قفقاز شده بود. حریف شیخ جنید در این جنگ سلطان خلیل پادشاه شیروان بود که اصطلاحاً شیروانشاه لقب داشت و مردی جسور، شجاع، حیله‌گر و در کار جنگ بصیر و خبره بود.

نتیجه این جنگ که در کوه‌های قفقاز صورت گرفت باعث شکست فجیع صوفیان صفویه شد. شیخ جنید شخصاً در جنگ رشادت‌های زیادی به خرج داد و مریدانش نیز فداکاری‌ها کردند ولی به هر حال شکست خوردند. شیخ جنید کشته شد و سپاه کوچک او از هم پاشیده شد. (در این مورد جمعی از محققیق را عقیده بر این است که خیانت و فرار آن قسمت از سپاه آق قویونلو که اوزون حسن همراه مریدان صفوی فرستاده بود سبب شکست اصلی شیخ جنید شد و بعضی دیگر بر این اعتقادند که اصلاً هدف اوزون حسن از فرستادن شیخ جنید به این مأموریت صعب با آن سپاه از مریدان که گرچه فداکار بودند ولی جنگ نا آزموده و خام بودند، نابود کردن شیخ صفوی و طرفداران او بود زیرا او نیز از ازدیاد قدرت شیخ جنید به هراس افتاده بود.) به هر حال چهارمین جانشین شیخ صفی‌الدین ابواسحاق اردبیلی نیز به این ترتیب در سال 860 هجری قمری بدرود حیات گفت و پسرش شیخ حیدر یا سلطان حیدر به جای او عهده دار اداره‌ی امور صوفیان صفوی شد و او که خواهرزاده‌ی اوزون حسن آق قویونلومحسوب می‌شد همان کسی است که بنیان گذار اصلی سپاه قزلباش در دولت صفویه شد. به این ترتیب که اوزون حسن بعد از این که در سال 872 هجری قمری بر جهانشاه قره قویونلو دست یافت و او را کشت و خود یکّه تاز عرصه سیاست ایران در قرن نهم هجری شد، به تلافی عملی که در حق شیخ جنید انجام شده بود در تجلیل و بزرگداشت سلطان حیدر کوشید و دختر زیبای خود عالمشاه بیگم را نیز که نام دیگرش مارتا بود به ازدواج او درآورد و پیوند خویشاوندی سببی آق قویونلو و صفویه را بیش از پیش مستحکم‌تر شد.

همان سرنوشتی که شیخ جنید داشت در انتظار شیخ حیدر نیز بود به این ترتیب که یا به تحریک و وسوسه‌ی اوزون حسن که شیخ صفوی را به گرفتن خون پدر توصیه می‌کرد و یا به تصمیم خود شیخ حیدر بار دیگر مریدان صفوی عازم جنگ با شیروانشاه شدند که این بار «فرخ یسار» نام داشت. شیروانشاه که در خود یارای مقاومت در برابر نیروی انتقامجوی صفوی را نمی‌دید از سلطان یعقوب آق قویونلو پسر اوزون حسن که به جای در خویش به فرمانروایی رسیده بود کمک خواست. سلطان یعقوب که به خلاف پدر هم از صفویه می‌ترسید و هم متنفر بود، قوایی تجهیز کرد و برای سرکوبی شیخ صفوی و مریدان جانباز او به خدمت شیروانشاه فرستاد. در نزدیکی دربند قفقاز جنگ سختی میان نیروهای صفوی و سپاهیان متحد آق قویونلو و شیروانشاه درگرفت که با وجود همه‌ی ابراز شجاعت‌های مریدان صفوی و خود مرشد صفوی به علت ازدیاد قوای دشمنان به سختی شکست خوردند و شیخ حیدر نیز مانند پدرش کشته شد. (20 رجب سال 893 هجری قمری). بار دیگر مریدان صفوی بی سرپرست روی به هزیمت نهادند و سه پسر شیخ حیدر به نام‌های سلطان علی، ابراهیم و اسماعیل که با پدر همراه بودند به دست سپاهیان آق قویونلو اسیر شدند و به دستور سلطان یعقوب که کمر به نابودی و محو کامل صفویه بسته بود، هر سه را به فارس فرستادند تا در قلعه‌ی مستحکم استخر فارس زندانی شوند (894 هجری قمری). در این میان سلطان علی که ارشد اولاد شیخ حیدر و طبعاً جانشین او بود در ماجراهای سیاسی و جنگی که عامل و مجد اصلی آن رستم میرزا آق قویونلو بود به قتل رسید و برادر او ابراهیم نیز بعد از او وفات یافت (و به قولی به دستور امیر آق قویونلو کشته شد.) و از سه فرزند شیخ حیدر تنها کوچکترین آن‌ها باقی ماند که اسماعیل نام داشت که هنگام شهادت پدر و اسارتش یک سال بیشتر نداشت و هم او بود که اساس سلطنت صفویه را پی ریخت و چنان دولتی به وجود آورد که پنجه در پنجه‌ی نیرومندترین دولت‌های آن زمان اروپا یعنی پرتغال و عثمانی انداخت و جانشینان او تا سال 1148 هجری قمری که نادرشاه افشار به سلطنت انتخاب شد با کمال قدرت حکومت و سلطنت کردند. در مدت 242 سال حکومت صفویه یازده نفر بر متصرفات آن سلسله در ایران سلطنت کردند که در این جا برای یادآوری مجدد ابتدا اسامی آن دسته از فرمانروایان صفوی که قبل از شاه اسماعیل اول سلطنت روحانی داشتند، آورده خواهد شد و سپس اسامی سلاطین رسمی ذکر خواهد شد:

الف – سلاطین روحانی صفویه: 1- فیروز شاه زرین کلاه. 2- عوض‌الخواص. 3- محمد حافظ. 4- صلاح‌الدین رشید. 5- قطب الدین. 6- امین‌الدین جبرائیل. 7- شیخ صفی‌الدین ابواسحاق اردبیلی، (35 سال). 8- شیخ صدرالدین، (59 سال). 9- سلطان خواجه علی، (36 سال). 10- سلطان ابراهیم یا شیخ شاه، (21 سال). 11- سلطان جنید، (9 سال). 12- سلطان حیدر، (33 سال). 13- سلطان علی، (7 سال).

ب – قسمت اول سلاطین سیاسی صفویه: 1- شاه اسماعیل اول، (24 سال). 2- شاه تهماسب اول، (54 سال). 3- شاه اسماعیل دوم، (1 سال). 4- سلطان محمد خدا بنده، (4 سال). 5- شاه عباس کبیر، 49 سال). 6- شاه صفی، 14 سال). 7- شاه عباس دوم، (25 سال). 8- شاه سلیمان، (28 سال). 9- شاه سلطان حسین، (30 سال).

ج – قسمت دوم سلاطین سیاسی صفویه: 10- شاه تهماسب دوم، (9 سال). 11- شاه عباس سوم، (19 سال).

د – امرای بعد از انقراض سلسله صفویه: 12- شاه سلیمان دوم، (چند ماه). 13- شاه اسماعیل سوم، (چند ماه). 14- شاه سلطان حسین دوم، (27 سال). 15- محمد شاه ابوالفتح، (چند ماه).»[1]


 



[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیب‌الله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، گزیده‌ای از صفحات 581 تا 587

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403 ، ص 337

 

بیگم خاتون همسر جهانشاه قراقویونلو

«بیگم خاتون همسر جهانشاه قراقویونلو از امرای پر نفوذ نیمه‌ی دوم سده هشتم ه.ق و سده نهم در سال 839 ه.ق به فرمان شاهرخ تیموری به حکومت تبریز رسید. او بانویی هوشمند، ادب دوست و سازنده بود که به ویژه به هنر معماری ارج بسیاری می‌گذاشت و بنای مسجد کبود تبریز «گوک مسجد» از کارهای او در این زمینه به شمار می‌آید. این بانوی هنردوست پس از آن که شوهرش در سال 872 ه.ق به دست سپاهیان اوزون حسن از پای درآمد شور و شوق زندگی را به تمام از دست داد و به زودی در فتنه‌ای که ناپسری‌اش حسنعلی در تبریز به راه انداخت همراه با گروه بسیاری از خویشاوندانش کشته شد.»[1]


 



[1] - همان ص 516

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 336

معرفی کوتاه از سلسله ترکمانان

 

سلسله ترکمانان

«سلسله‌ی ترکمانان مدت 140 سال از 780 تا 920 هجری قمری فرمانروایی داشتند و 12 نفر به این ترتیب به حکومت رسیدند: 1 – بهاءالدین قره عثمان، 58 سال. 2 – نورالدین حمزه، 8 سال. 3 – معزالدین جهانگیر، 8 سال. 4- اوزون حسن، 25 سال. 5- شاه خلیل پسر اوزون حسن، 6 ماه. 6- یعقوب میرزا پسر اوزون حسن، 13 سال. 7- بایسنقر پسر یعقوب، 1 سال. 8- رستم بیک پسر مقصود، 4 سال. 9- احمد پادشاه پسر محمد، 1 سال. 10- مراد بن یعقوب، 2 سال. 11- الوند میرزا پسر یوسف بک، 1 سال. 12- سلطان یعقوب دوم، 13 سال.

الف - سلسله قره قویونلو

به هنگام آغاز یورش آخر تیمور گورکانی به ایران یکی از اقوام و طوایفی که به سودای امارت مستقل و دور از سلطه و نفوذ تیموریان پای در رکاب کرده بودند ترکمانان بودند. ترکمانان به تیره‌های مختلف تقسیم می‌شدند و از میان آنان قره قویونلوها زودتر از سایر تیره‌ها به پیروزی‌هایی رسیدند. ترکمانان مردمی از نژاد ترکان بودند و مانند سایر اقوام ترک سخت کوش، مقاوم و جنگجو بودند و بیشتر در نواحی شمال غربی ایران و نیز در بین‌النهرین توسعه‌ی نفوذ داشتند. در زبان ترکی قره به معنی سیاه و قویون یعنی گوسفند و لو به معنی طایفه و ایل است و به این ترتیب معنی قره قویونلو طایفه‌ی گوسفند سیاه است و این بدان جهت بود که بیرق افراد این قبیله تصویر گوسفند سیاهی نقش کرده بودند و همه جا آن را با خود همراه داشتند. قره قویونلوها از قومی به نام بالاجی بودند و همراه با سایر اقوام ترکمن که در اوایل اقتدار تیمور به حدود آذربایجان آمدند و ساکن شدند، آنان نیز در آن سرزمین سکونت اختیار کردند.

وقتی که مغولان با شکست آخرین بازماندگان ایلخانیان یعنی ارپاگاون یا ارپاخان و موسی خان بن علی بایدو از بین رفتند و ایام به کام جلایریان شد یکی از رؤسای قره قویونلو به نام بایرام خواجه به خدمت سلطان اویس جلایری داخل شد و به سبب کفایت و لیاقتی که داشت مقامش بالا رفت و جزء سرداران درجه یک درآمد. پس از مرگ سلطان اویس، بایرام خواجه که مردی با عزم و صاحب رأی بود به سودای تأسیس امارتی مستقل با سپاهی که ترتیب داده بود شهرهای موصل، سنجار و ارجیش را گرفت و در صدد توسعه متصرفات خود بود که به سال 782 هجری قمری بدرود حیات گفت و در آن زمان قره قویونلوها به صورت سلسله‌ای سرشناس درآمده بودند و بنا به رأی پاره‌ای از مورخان از این زمان است که سلسله‌ی قره قویونلوها موجودیت یافت و منشاء حوادث و وقایع گوناگونی در صحنه‌ی سیاست ایران در قرن نهم هجری قمری شدند. در طول 92 سالی که افراد قره قویونلو در صفحات شمالی و شمال غربی و بعضی نواحی غربی ایران صاحب قدرت و نفوذی بودند 5 نفر از افراد آن خاندان از سال 782 تا 873 هجری قمری به این ترتیب حکومت کردند: 1- قره محمد تورمش، 10 سال. 2- ابو نصر قره یوسف نویان، 31 سال. 3- امیر اسکندر پسر قره یوسف، 18 سال. 4- جهانشاه پسر قره یوسف، 32 سال. 5- حسنعلی شاه پسر جهانشاه، 1 سال.

ب - سلسله آق قویونلو

طایفه‌ای که علیه قره قویونلوها قیام کردند و سرانجام با استفاده از یک فرصت مناسب با قتل امیر قره قویونلو «مظفرالدین جهانشاه بن قره یوسف» کار آن سلسله را ساختند، خود نیز از ترکمن‌ها بودند و چون آنان نیز از قوم «بالاجی» محسوب می‌شدند، می‌توان گفت در حقیقت ریشه و نسب ترکمانان آق قویونلو و قره قویونلو یکی است منتها ترکمانان آق قویونلو بر بیرق‌های خود نقش گوسفند سفیدی رسم می‌کردند و به این سبب به گوسفند سفیدها نیز معروف بودند. (ترکان بایندری نیز نوشته‌اند.) نخستین کسی که از این سلسله نامش بلند آوازه شد مردی موسوم به بهاءالدین قره عثمان و معروف به قره ایلک است. در سال قرن نهم هجری قمری قره عثمان در مقابل خدمتی که به امیر تیمور گورکانی در جریان حمله وی به سوریه کرد جزو مقربان دستگاه تیمور شد و به پاداش آن به حکومت ارمنستان و عراق عرب رسید و این آغاز کار ترکمانان آق قویونلو بود.»[1] (سال 780 هجری قمری)


 



[1] - تاریخ ایران از ماد تا پهلوی، نوشته حبیب‌الله شاملویی، انتشارات بنگاه مطبوعاتی صفی علی شاه، گزیده‌ای از صفحات 568 و 574

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 335

معرفی زنان نامی عصر تیموری

زنان نامی عصر تیموری

 

الجای خاتون همسر تیمور

«الجای خاتون نوه نیکروی امیر قازغان فرمانروای پرقدرت ماوراءالنهر بود که به تاجبخش شاه آفرین شهرت داشت. در پی آن که امیر تیمور جوان که خون تاتار در رگ‌هایش جاری بود در همه جا به سوارکاری، ماجراجویی و راهزنی شهرت یافت و توجه امیر قازغان را به شهامت و دلاوری‌های خود جلب کرد، به دستور او به فرماندهی سپاه برگزیده شد و پس از آن که در آن مقام نیز شایستگی خود را به خوبی نشان داد امیر قازغان، الجای خاتون نوه‌ی فرهنگ دیده و زیبا و توانای خود را در مراسم باشکوهی به عقد او درآورد. الجای خاتون که می‌توان او را محبوب‌ترین همسر تیمور لنگ نامید زندگی‌اش کوتاه بود. اما در همان مدت کوتاه در بسیاری از اختلافاتی که بین برادرش امیر حسین که از فرمانداران محلی بود و شوهرش تیمور در می‌گرفت نقش میانجی را به خوبی ایفا کرد و از پیدا شدن اختلافاتی که به ناتوانی آنان منجر می‌شد و به وحدتشان لطمه می‌زد پیشگیری کرد. او در بسیاری از جنگ‌های محلی که بین تیمور و مخالفین درمی‌گرفت شرکت کرد و حتا در هنگام حمله به خیوه که یکی از مهمترین شهرهای خطه خوارزم بود موفق شد در نقش راهنما لشکریان شوهرش را از صحرایی خشک و بی آب به سلامت بگذراند.

الجای خاتون که مادر جهانگیر نخستین پسر تیمور لنگ است در هنگامه بالا گرفتن اختلاف بین شوهرش و برادرش امیر حسین که مدعی فرمانروایی ماوراءالنهر بود به چنان اندوه شدیدی دچار شد که سرانجام در یکی از روزهای سال 766 هجری از پای درآمد. حادثه مرگ الجای خاتون به اندازه‌ای در روحیه تیمور تأثیر گذاشت که تا مدت‌ها اوقاتش را در مسجد به راز و نیاز با خداوند می‌گذرانید و یا خود را با بازی شطرنج سرگرم می‌کرد و اگرچه یک بار دیگر به صحنه‌ی جهانگشایی باز گشت و در آغاز کار نیز امیر حسین برادر الجای خاتون را به سختدلی تمام از پای درآورد اما یادمان الجای خاتون را برای همیشه در خود ضبط کرد و با آن که پس از مرگ او زنان بسیاری را به حرمسرای خود پذیرفت اما هرگز یادمان او را به فراموشی نسپرد.»[1]

 

آرام جان بیگم همسر پسر تیمور

«آرام جان بیگم همسر سلطان محمد میرزا پسر تیمور گورکانی زنی بسیار زیبا، هوشمند و با کفایت بود. او که در میان زنان حرمسرای این امیر از همه برتر و والاتر بود چنان بر روح و جان همسرش تسلط داشت که زمام امور ملک و ملت به تمام در دست او بود و به مدت بیست و پنج سال تمام بر سریر حکمروایی قرار داشت و تا پایان زندگی قدرت و شوکتش همچنان برقرار بود.»[2]

 

آغا بیگی دختر پسر تیمور

دوره تیموریان «آغا بیگی دختر جلال‌الدین میران شاه پسر تیمور لنگ، یکی از زنان دلیر و تدبیرمند زمان خود بود. او که به خواست پدر همسری سعد وقاص نامی از بزرگان مغول را پذیرفت، هم در دربار پدر و هم حرم شوهر قدرت و حشمت زیادی داشت و مشکل گشای عموم به شمار می‌آمد و چون از کودکی با اسب سواری و فنون جنگ‌آوری هم آشنا شده بود از جنگ جویان مرد چیزی کم نداشت. بنابر آن چه که در تاریخ نامه‌ها به ثبت رسیده است آغا بیگی که نام اولش روشن نیست در هنگامه‌ی نبردی که بین یکی از امرای مغول و ترکمن‌های مهاجم درگرفت چون شوهرش سعد وقاص از روی نادانی هم فرمان قتل آن امیر پناهنده را صادر کرد و هم بر آن شد تا قلعه‌ای را که متعلق به آن امیر بود تصرف کند این موضوع به اندازه‌ای بر شاهرخ شاه مغول که بر همه امرا حکمروایی داشت گران آمد که سعد وقاص را به سختی ملامت کرد. سعد وقاص از ترس به ترکمن‌ها که از دشمنان سرسخت مغول‌ها بودند پناه برد و از آن‌ها برای نجات خود یاری خواست. قرایوسف امیر ترکمان‌ها نیز با استفاده از این موضوع گروهی از مزدوران خود را برای آوردن آقابیگی و فرزندانش به محل زندگانی آن‌ها در شهر قم فرستاد و چون می‌دانست جزای مقاومت در برابر شاهرخ شاه چیزی جز مرگ نیست به همیاری گروهی از یارانش دلیرانه به فرستادگان قرایوسف حمله کرد و پس از کشتن همه آنان سرهایشان را با نامه‌ای که حقیقت را در آن شرح داده بود برای شاهرخ شاه فرستاد و شاهرخ شاه هم که از درایت و دلاوری آن شیرزن شگفت زده شده بود او را با فرستادن هدایایی تحسین کرد و نه تنها شوهرش را بخشید که از آن پس آقابیگی را تا پایان عمر محترم داشت و از او حمایت کرد.»[3]

 

آمله همسر فیروزشاه

«آمله Ameleh همسر فیروزشاه فرمانروای بلخ از جمله بانوان جامعه ساز و کارپردازی بود که پس از آن که خرابی‌های دوران تیموریان به پایان رسید در نزدیکی محلی که اینک در شمال ایران به آستانه سرای شهرت دارد و در آن دوران پایدشت نامیده می‌شد و دهی آباد بود کوشکی را بنا نهاد که در زمان خود از بناهای دیدنی به شمار می‌آمد و این چنین به قصر آمله معروف شد. جسد آمله پس از مرگ در باغ همین قصر که پشت بازار بزّازان قرار داشت به خاک سپرده شد و هنوز هم پس از سالها شهرت خود را حفظ کرده است.»[4]


 



[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 236

[2] - همان ص 51

[3] - همان ص 78

[4] - همان ص 106

5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 340

معرفی گوهرشاد بیگم ، همسر شاهرخ تیموری

گوهر شاد آغا (بیگم) همسر شاهرخ تیموری

«این زن که به نیکوکاری وصف شده زوجه‌ی سلطان شاهرخ میرزا فرزند و جانشین امیر تیمور گورکانی و برجسته‌ترین و با نفوذترین زن دوره تیموریان است که علاوه بر خدمات عام‌المنفعه در امور مربوط به حکومت هم در حیات شوهر و نیز بعد از مرگ او نفوذ زیادی داشته است. اگرچه شاهرخ لایقترین پادشاه تیموری محسوب می‌شد، اما بر خلاف تیمور فرمانروایی مقتدر نبود و در حقیقت کشور او را همسرش گوهرشاد آغا و سرداران بزرگ اداره می‌کردند. تلاش این زن برای حفظ قدرت در دست شاهرخ بود. از این رو او را در سرکوب مخالفان تحریک می‌کرد. کور شدن اسکندر میرزا پسر عمر شیخ توسط شاهرخ به تشویق گوهرشاد آغا صورت گرفت. اسکندر میرزا فارس را مسخر نمود و مدتی بعد دعوی استقلال کرد. شاهرخ به فارس لشکر کشید و او را دستگیر ساخت و سپس از بینایی محروم کرد.

خلاصی سید فخرالدین وزیر که به تقصیری متهم شده بود و مقابله‌ی شاهرخ با سلطان محمد بایسنقر که سر از اطاعت پیچیده بود و قتل جمعی از بزرگان اصفهان که از سلطان محمد هواداری کرده بودند و بسیاری از امور دیگر به توصیه و مبالغه‌ی گوهرشاد آغا انجام یافت. در سال 848 میرزا محمد جوکی بن شاهرخ پادشاه که به واسطه کم التفاتی گوهرشاد بیگم در غایت اندوه و ملال می‌گذرانید در نواحی سرخس وفات یافت. نعش او را به هرات آورده در جنب میرزا بایسنقر دفن نمودند. عبدالرزاق سمرقندی درباره این شاهزاده گوید: که شاهرخ عنایت کامل شامل حال او داشت، اما گوهرشاد آغا که والده‌ی او بود مزاج شاهرخ پادشاه (پسر امیر تیمور گورکانی) را به حال خود نمی‌گذاشت و در تقبیح حال او می‌کوشید. با این که میرزا علاءالدوله و میرزا عبداللطیف که برادرزاده‌های محمد جوکی بودند در دیوان ملک و مال دخالت کامل می‌کردند لیکن شاهزاده، اصلاً نمی‌توانست در دیوان اعلی دخالتی نماید. از او دو پسر ماند، میرزا قاسم و میرزا ابابکر و ولایاتی که سیورغال او بود بین برادران تقسیم شد. دولتشاه سمرقندی درباره علت بی مهری گوهرشاد آغا به فرزند خود محمد جوکی می‌نویسد: پدر را دائماً به حال او نظر عنایت شامل بود و در سرّ می‌خواست تا ولیعهدی او را مفوض سازد. اما برای مصلحت‌ها ظاهر نمی‌کرد و آن شاهزاده‌ی کامکار همواره به قوانین سلطنت مشغول بود. محمد جوکی در یک آزمایش تیراندازی موجب شد که پدرش شاهرخ شاه بسیار شادمان گردد و ولایت ختلان را که از اعاظم امهات بلاد هیاطله بود به او ببخشد و مقرر کرد که از نُه اسب که پیشکش به درگاه شاهرخی آورند یک سر اسب با زین مرصع به لعل و فیروزه به شاهزاده جوکی اختصاص یابد. با این وصف گوهرشاد بیگم که جانب میرزا علاءالدوله را گرفته و می‌خواست بعد از شاهرخ ولیعهد او باشد، نمی‌خواست محمد جوکی منظور عنایت پدر باقی ماند به خصوص که از فرزندان شاهرخ فقط او مانده بود و الغ بیک و البته مرد دلاور و جنگ آزموده‌ای چون او بر الغ بیک که بیشتر بر علم نجوم می‌پرداخت برای سلطنت بر امپراتوری شاهرخ شایسته‌تر بود. از این مطالب گذشته، علاءالدوله پسر بایسنقر مرد ترسوی بی تدبیر و بی ارزش بود. با این حال گوهرشاد آغا که در شاهرخ نفوذ فراوان داشت هم میرزا جوکی را از چشم پدر انداخت و هم با میرزا سلطان محمد پسر بایسنقر به مخالفت برخاست و بساط او را به دست پدر بزرگ کهنسال وی بر هم زد تا شاید بتواند علاءالدوله را بعد از شاهرخ پادشاهی دهد. اما تقدیر جز این خواسته بود.

در سال 850 سلطان محمد بن بایسنقر که حاکم عراق عجم شده بود با تکیه بر فتوری که بر مزاج شاهرخ راه یافت، طغیان کرد و اصفهان را در تصرف آورد و به شیراز تاخت. شاهرخ با وجود پیری برای دفع مدعی تازه به سبب اصرار همسرش گوهرشاد آغا عازم عراق شد و چون به اصفهان رسید سلطان محمد از شیراز کوچ کرده اردوی خود را بر هم زد و به جانب لرستان (به نقلی کردستان) شتافت. اما شاهرخ به هنگام مراجعت و بر اثر فشار این سفر در نزدیکی ری در 72 سالگی درگذشت. چون شاهرخ وفات کرد و از امرای عظام به وقت وفات او به غیر از امیر پسر لقمان برلاس هیچ کس در اردو نبود، چه اکثر امرای معتبر به طلب میرزا سلطان محمد رفته بودند، آن روز و آن شب فوت شاهرخ از عوام پنهان داشتند. گوهرشاد آغا کس نزد میرزا عبداللطیف فرستاد که سروری ایل والوس به میرزا الغ بیک (فرزند شاهرخ) می‌رسد و او حاضر نیست. اکنون بنای ضبط سپاه می‌باید کرد. و او قبول کرده روز دیگر خبر وفات شاهرخ آشکار شد. میرزا عبداللطیف از برانغار به پای توق آمد و اکثر لشکر نزد او جمع شدند. و میرزا ابوالقاسم و میرزا خلیل متوجه خراسان شدند. چون از میان اردو بازار بگذشتند، مردمِ ایشان هرچه به دست ایشان درآمد به غارت بردند و عنان لشکریان از آن دستبرد بیرون رفت. بعد از سه روز نعش شاهرخ را برداشته متوجه خراسان شدند. میرزا عبداللطیف همان لحظه خبر واقعه را به میرزا الغ بیک اعلام نمود. میرزا عبداللطیف از گوهرشاد آغا به واسطه‌ی محبت میرزا علاءالدوله آزرده خاطر بود. در این وقت بعضی به عرض شاهزاده رسانیدند که مهد علیا و ترخانیان قصد غدری دارند. تلون مزاج، شاهزاده را بر آن داشت که مهد علیا و امیر نظام‌الدین احمد را تاراج نمود و هر که از او دغدغه در خاطر داشت محبوس ساخت و به سمنان رسید (آغاز سال 853). بنابراین میرزا عبداللطیف پسر الغ بیک که بعد از فوت شاهرخ در اردوی پادشاه حاکم شده بود گوهرشاد بیگم زوجه‌ی میرزا شاهرخ را در میان سمنان و خوار در ذی حجه‌ی 850 گرفته و نعش میرزا شاهرخ را با اهل اردود به سمرقند برد. چون به حدّ نیشابور رسید جمعی از امرای علاءالدوله بن بایستقر بن میرزا شاهرخ، در صبح سه شنبه سیزدهم صفر سال 851 او را در آن جا گرفته و نزد علاءالدوله بردند و گوهرشاد بیگم را خلاصی دادند. تفصیل این سخن آن گونه که گوهرشاد آغا از ری در همان لحظه که واقعه‌ی پادشاه روی نمود قاصدان به هرات فرستاد و میرزا علاءالدوله را آگاه ساخت. میرزا نخست اراده داشت که متابعت میرزا الغ بیک نماید. اما متعاقب خبر رسید که میرزا عبداللطیف با گوهرشاد آغا بی ادبی کرده است. بنابر آن درِ خزاین بگشوده مردم را از خود راضی ساخت و میرزا صالح ولد میرزا پیرمحمد شیرازی را با امیر اویس ترخان و امیر احمد خان تعیین نمود که به طرف نیشابور به ایلغار رفته، مهد علیا گوهرشاد آغا را به هر نوع که تواند خلاص کند و ایشان از راه سرخس به مشهد آمدند و بر غفلت میرزا عبداللطیف و آزردگی خاطر مردم از او اطلاع یافته، شب سیزدهم ماه صفر به اردوی میرزا عبداللطیف سراسیمه سوار شده به جنگ ایستاد اما کاری نساخت و گرفتار شد. اردوی او به غارت رفت و مهد علیا گوهرشاد آغا که محبوس بود، میرزا عبداللطیف را در حبس آورده متوجه هرات شد. در نواحی جام میرزا علاءالدوله که به استقبال آمده بود به ملازمت مشرف شد. میرزا علاءالدوله از میرزا عبداللطیف پرسید که چرا با مادر خود بی ادبی کردی؟ در جواب گفت که بد کردم و سزا دیدم. اکنون نوبت شماست. میرزا علاءالدوله گناه او را عفو نموده، خرگاه خاص به جهت او مقرر نمود و به هرات بازگشت. میرزا عبداللطیف را به حصار اختیارالدین باز داشت و نعش پادشاه را در گنبد میرزا بایسنقر دفن کردند. گوهرشاد آغا از آن پس نیز در امور مختلف مربوط به حکومت و حل اختلافات بین شاهزادگان تیموری شرکت داشت و بسیاری از امور با نظر و مشورت او انجام می‌گرفت. ضمن آن که از قبل تربیت تعدادی از شاهزادگان با وی بود. برای نمونه وقتی که میرزا ابوالقاسم بابر، میرزاعلاءالدوله را محبوس ساخت دختر او را به عراق برد و به مهد علیا گوهرشاد آغا رسانید.

با مرگ شاهرخ، جهانشاه قراقویونلو در سال 851 با سپاهی عزیمت عراق و فارس کرد. چون مسافت میان سپاه او و سپاه میرزا سلطان محمد نزدیک شد گوهرشاد بیگم که در زمان شاهرخ پادشاه، جهان شاه را به فرزندی قبول کرده بود مولانا یعقوب پروانچی را به رسم رسالت نزد جهان شاه فرستاد. بنا بر آن منازعه و مخالفت به مصالحه و موافقت تبدیل گردید و قواعد الفت مجدداً تأکید شد و دشمنی از میان رفت. گوهرشاد بیگم در آن اوان به اتفاق میرزا علاءالدوله و امیر شیخ لقمان برلاس و احمد فیروزشاه از الغ بیک گریخته به اردوی سلطان محمد ملحق گشته بودند. پس سلطان محمد با جهانشاه مصالحه نمود. میرزا سلطان محمد صبیّه او را به نکاح خود درآورده قزوین و سلطانیه را به رسم شیربها به جهانشاه داد و هردو سپاه بدون کاربرد شمشیر به دیار خود برگشتند. در درگیری که بعد در همان سال (851) بین میرزا الغ بیک و میرزا علاءالدوله پدید آمد گوهرشاد بیگم و برادرش امیر محمد صوفی ترخان هرات را رها کرده به میرزا سلطان محمد پیوستند. در سال 853 میرزا بابر سرکاری تون را به میرزا علاءالدوله داد و او رقیه سلطان بیگه همشیره‌ی میرزا سلطان ابراهیم را به جانب عراق برد و به مهد علیا گوهرشاد آغا و میرزا سلطان محمد رسانید. در همان سال گوهرشاد بیگم با علاءالدوله میرزا و امراء شاهرخ میرزا به عراق رفتند و سلطان محمد میرزا را به تسخیر خراسان ترغیب نمودند. از این رو میرزا سلطان محمد با سپاه فراوان از عراق به طرف خراسان عزیمت کرد و در ولایت جام بین او و میرزا بابر که به مقابله آمده بود جنگ سختی درگرفت که غلبه با سپاه عراق بود و میرزا بابر به قلعه عماد پناه گرفت. میرزا سلطان محمد متوجه هرات شد و میرزا ابراهیم سلطان را از حبس رها کرده نزد میرزا علاءالدوله که به هماهش آمده بود روان ساخت.

در سال 861 ه.ق که بین شاهزادگان تیموری درگیری بر سر قدرت بود امرا در این باب مشورت کرده به رأی صائب گوهرشاد آغا قرار یافت که شاهزادگان با یکدیگر صلح کنند و کس به غیبت گوهرشاد آغا نزد میرزا ابراهیم به این کار رفت. اما امیر شیرحاجی که مدار مملکت میرزا شاه محمود بر او بود به خاطر گذرانید که گوهرشاد آغا با میرزا علاءالدوله و اولاد او محبت بسیار دارد و یقین است که طرف ایشان خواهد گرفت. همین فکر موجب کشتاری از امرای ترخان گردید. سپس میرزا شاه محمود و مهد علیا گوهرشاد بیگم را به حصار اختیارالدین برد. در این احوال میرزا سلطان ابوسعید پادشاه ماوراءالنهر چون اخبار پریشان احوال خراسان شنید متوجه آن جا گشت. او گوهرشاد آغا بیگم را ملازمت کرده شرایط احترام به جای آورد و به محاصره‌ی حصار اختیارالدین فرمان داد. هرچند سعی کردند سودی نکرد. در این جا فتنه انگیزان خاطر نشان کردند که گوهرشاد آغا قاصدان نزد میرزا سلطان ابراهیم می‌فرستد و در مقام غدر است. بنابراین سخن گوهرشاد آغا که منبع خیرات و مبرات بود به قتل رسید. (نهم رمضان سال 861 ه.ق) و سلطان بوسعید نیز به دلیل مشکلاتی که در بلخ و ماوراءالنهر پیش آمد ناچار هرات را گذاشته، برگشت. گوهرشاد بیگم در جنب قبر فرزندش شاهزاده بایسنقر میرزا در مسجد گوهرشاد هرات مدفون گردید و قبر او اکنون موجود است. خون گوهرشاد بیگم سرانجام دامن سلطان ابوسعید را گرفت. چون میان او و حسن بیک ترکمان (اوزون حسن آق قویونلو) کار به جنگ کشید، ابوسعید شکست خورده دستگیر شد و او را به دست یادگار محمد که نبیره زاده‌ی گوهرشاد بیگم بود داد تا به قصاص رساند. یادگار محمد نیز او را در عوض خون گوهرشاد بیگم کشت و این واقعه در سال 873 ه.ق روی نمود.

گوهرشاد بیگم در حیات خود خیرات و مبرات فراوان داشته است. از آثار و ابنیه‌ی خیریه او مسجد جامع، مدرسه و خانقاه شهر هرات و مسجد جامع مشهد مقدس می‌باشد که در هر دو شهر به نام آن بانوی نیکنام به مسجد گوهرشاد موسوم و مشهور می‌باشد و بر آن بقاع خیر مستغلات خوب و هباب مرغوب وقف کرده است. در دوره تیموری، شاهرخ و همسرش گوهرشاد آغا و فرزندانش بایسنقر و الغ بیک و ابراهیم میرزا به سبب علاقه خاصی که به آباد ساختن شهرها و ترقیّه حال مردم داشتند بسیاری از ویرانی‌های تیمور را جبران کردند. در این دوره هرات، سمرقند، تبریز و شیراز که مراکز عمده حکومت تیموریان بودند آباد شدند. به ویژه هرات و سمرقند گذشته از آن که وسعت یافتند. در هر یک از آن‌ها بناها، قصرها، باغ‌ها، مساجد و مدارس متعددی پی افکنده شد.»[1]


 



[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 362 تا 370

2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 339