«گاهی وجود یک زن به صورت عاملی در ایجاد یک رابطه طولانی مؤثر میافتد. از آن جمله میتوان به خانزاده عایشه خانم خواهر ظهیرالدین محمد بابر اشاره کرد که موجد روابط دیرپایی میان صفویه و تیموریان ماوراءالنهر (گورکانیان بعدی هندی) گردید. بابر که مرکز حکومتش فرغانه بود، سمرقند را نیز به تصرف درآورد اما شیبک خان ازبک به زودی این شهر را از دست او گرفت. (906 ق) بابر به حصار شادمان گریخت. ازبکان در این محل او را محاصره کردند و شیبک خان به بابر پیغام داد که اگر همشیرهی خود خانزاده عایشه خانم را به او بدهد آزاد خواهد شد. بابر به ناچار این پیشنهاد را پذیرفت و شیبک خان، خانزاده عایشه خانم را به عقد ازدواج خود درآورد. حاصل این ازدواج پسری به نام خرمشاه سلطان بود. این پسر در هفت سالگی درگذشت و شیبک خان که نگران ترتیب توطئهای از سوی بابر و خواهر او خانزاده عایشه خانم بود این زن را طلاق داد و خانزاده عایشه خانم به عقد ازدواج سید هادی اتائبی درآمد. پس از آن که شاه اسماعیل در جنگ مرو (916 ق) ازبکان را شکست داد و شیبک خان و سید هادی اتائبی در میدان جنگ کشته شدند خانزاده عایشه خانم آزاد شد و شاه اسماعیل او را به نزد برادرش بابر فرستاد. این اقدام شاه اسماعیل موجب اتحاد انگیزه در بابر به منظور برقراری روابط با شاه اسماعیل و تقاضای کمک نظامی از او شد. شاه اسماعیل نیز موافقت کرد که آن چه بابر از ممالک ماوراءالنهر مسخر نماید از آن او باشد. پس از آن شاه اسماعیل گروهی از قزلباشها را به کمک بابر فرستاد. بابر توانست دوباره بر سمرقند بماند و تصمیم به فتح ممالک هند گرفت و در نهایت در سال 932 قمری در جنگ بانی پت (واقع در پنجاب شرقی) سلطان ابراهیم لودی را درهم شکست و سلسله گورکانیان هند را تأسیس کرد.
گاهی زنان به طور غیر رسمی (به عنوان واسطه) مأموریتهای سیاسی نیز پیدا میکردند. مثلاً شاه عباس اول در 1006 قمری سفیری به نام قره خان را به دربار عثمانی فرستاد که چند تن از بانوان دربار صفوی نیز در میان هیأت قراخان بودند و هدف آنها بازگرداندن دختر حیدر میرزا به ایران بود. بانوان مزبور طی تشریفات مجللی با مادر سلطان عثمانی (سلطان محمد) ملاقات کردند و توانستند موافقت زمامداران عثمانی را با مراجعت شاهزاده خانم مذکور جلب نمایند. همچنین در 1015 قمری زنی گلچهره نام که از جانب مادر سلطان محمد خان عثمانی نامهای برای زینب بیگم عمّهی شاه عباس آورده بود، به خدمت سلطان صفوی بار یافت. این زن مأموریت داشت زینب بیگم را واسطه ترک خونریزی و جنگ و عقد پیمان صلح میان دو دولت ایران و عثمانی سازد. گلچهره از زنان حرم سیمون خان (سمایون خان) والی گرجستان کارتلی بود. پس از آن که سیمون خان در جنگ با عثمانی اسیر و در شهر استانبول زندانی شد این زن خود را به مادر سلطان محمد عثمانی نزدیک کرد و در زمره ندیمان او جای گرفت. مادر سلطان محمد خان عثمانی از این فرصت استفاده کرد و به گلچهره پیغام داد که حاضر است شوهر او را آزاد سازد مشروط به این که گلچهره به ایران رود و نامهی مادر سلطان محمد خان عثمانی را به زینب بیگم برساند. گلچهره این مأموریت را انجام داد و شاه عباس، گلچهره و همراهان او را به استانبول باز گردانید و مرادآقا از ملازمان خاص عمهی خود را نیز همراه ایشان کرد و در جواب مادر سلطان عثمانی و سیمون خان نوشت که حاضر است با سلطان صلح کند. این گونه وساطت از سوی زنان در میان آق قویونلو نیز مرسوم بود، چنان که سلطان مراد آق قویونلو برای جنگ با شاه اسماعیل اول تصمیم گرفت از حاکم قم مدد بجوید. به همین منظور مادر خود را که دختر شروانشاه بود و گوهر سلطان خانم نام داشت به نزد اسلمس بیگ حاکم شهر قم فرستاد تا او را به اتحاد با سلطان مراد وادار سازد. گوهر سلطان خانم سرانجام موفق شد اسلمس بیگ را به اتحاد با سلطان مراد و جنگ با شاه اسماعیل اول راضی سازد.
زنان گاهی در مقام شفاعت قرار میگرفتند و با این کار خود از خونریزیهای بیجا جلوگیری میکردند و یا زمینههای اجابت درخواستهای برخی افراد را فراهم میآوردند. از جمله این زنان یکی مهین بانو مشهور به سلطانم خانم دختر شاه اسماعیل اول و خواهر تنی شاه تهماسب اول بود. شاه تهماسب بدو محبت تمام داشت و به راهنماییهای وی ارج میگذاشت. این بانو در سال 925 متولد شد و در سال 969 قمری جهان را بدرود گفت. جنازه او را به فرمان شاه تهماسب به قم بردند و در آن جا دفن کردند. برخی از پادشاهان به او عریضه مینوشتند و برخی شفاعت او بهره میجستند. مثلاً برهانالدین نظام شاه که از سال 914 یا 961 قمری بر بخشی از جزیره دکن حکومت میراندو توسط شاه طاهر اسماعیلی به مذهب تشیع گرویده بود عریضهای از طریق همان طاهر شاه به سلطانم نوشته است. مهین بانو سلطانم منت بزرگی بر گردن نصیرالدین محمد همایون پادشاه هند پسر بابر داشت. این حاکم گورکانی هند به دنبال یک سلسله حوادث به شاه تهماسب اول پناهنده شد. شاه تهماسب علی رغم استقبال گرم از همایون پادشاه برخی اوقات قصد آزار و اذیت او را داشت و میکوشید به زور پادشاه گورکانی را به پذیرش آیین تشیع وادار سازد اما شفاعتهای مهین بانو سلطانم باعث شد که شاه تهماسب از آن معامله صرف نظر کند. با همایون پادشاه از در مهربانی درآمد و حدود شش هزار نفر قزلباش را همراه او کرد تا به هندوستان رود و پادشاهی خود را مجدداً به دست آورد. شاه تهماسب چنان بر همایون پادشاه سخت گرفته بود که همایون به تنگ آمد و چیزی نمانده بود که از خیر کمک دربار صفوی درگذرد. اما مهین بانو سلطانم در موقع مناسب یکی از رباعیات همایون پادشاه را که در مدح علی (ع) بود از نظر شاه تهماسب گذراند:
هستیم ز جان بندهی اولاد علی هستیم همیشه شاد با یاد علی
چون سر ولایت از علی ظاهر شد کردیم همیشه ورد خود ناد علی
شاه تهماسب از شنیدن این رباعی بی نهایت شادمان شد و تصمیم گرفت به همایون پادشاه کمک نماید. گروهی از قزلباشها را به فرماندهی بوداق خان قاجار و به همراهی شاهزاده سلطان مراد میرزا پسرش که از محمد میرزا و اسماعیل میرزا کوچکتر بود به کمک همایون پادشاه فرستاد.
یک مورد از شفاعت زنان که در نگاه اول کم اهمیت جلوه میکند اما نتیجهی مهمی دربر داشت شفاعت مادر علیقلی خان شاملو دربارهی عباس میرزا (شاه عباس اول) و به تأخیر انداختن قتل او بود. ماجرا از این قرار است که خانی خان مادر علیقلی خان شاملو مدتها در حرمسرای سلطان محمد میرزا به عنوان قابله و دایهی حمزه میرزا برادر عباس میرزا خدمت کرده بود و اکنون در خراسان در خدمت عباس میرزا به سر میبرد. او به عباس میرزا علاقهی زیادی داشت و شاه عباس نیز به او احترام میگذاشت و او را ننهام خطاب میکرد. هنگامی که شاه اسماعیل دوم تصمیم به کشتن شاهزادگان صفوی گرفت علیقلی خان شاملو را مأمور کشتن عباس میرزا کرد. علیقلی خان در آغاز رمضان 985 قمری چند روز پیش از مرگ شاه اسماعیل دوم از قزوین به عزم خراسان بیرون آمد و چون میلی به انجام این مأموریت نداشت در رفتن شتاب نمیکرد. او در 26 رمضان به خراسان رسید. علیقلی خان که از طرف شاه اسماعیل دوم به مقام خانی و منصب امیرالانرایی خراسان رسیده بود و به افتخار وصلت با خانواده صفوی نایل آمده بود، جز اطاعت فرمان شاه چارهای نداشت. علیقلی خان راز مأموریت خود را با برخی از نردیکان حرم در میان گذاشت. مادرش به بهانهی این که کشتن کودکی از فرزندان پیغمبر در شب بیست و هفتم ماه رمضان شایسته نیست او را در آن شب از اجرای حکم شاه باز داشت. شب و روز دیگر هم شب و روز جمعه بود و کشتن شاهزاده به تأخیر افتاد. روز یکشنبه نیز چون شب و روز عید فطر بود قصد علیقلی خان عملی نشد. روز دوم شوال که علیقلی خان مصمم به مسموم کردن عباس میرزا بود خبر مرگ شاه اسماعیل دوم به هرات رسید و عباس میرزا از مرگ حتمی نجات یافت.
زنان از مشاوران عمده پادشاهان به حساب میآمدند. شاه تهماسب اول در مصالح مملکت با زنان مصلحت و مشورت میکرد. زینب بیگم دختر شاه تهماسب و عمه شاه عباس اول از مشاوران اصلی شاه عباس بود و در نزد او احترام زیادی داشت. زمانی که بهزاد بیگ وزیر گیلان به اردو احضار شد تا به حساب او رسیدگی شود و خواجه فصیح لاهیجانی مأمور این کار بود، بهزاد بیگ از شاه عباس درخواست کرد در مقابل سه هزار تومان خواجه فصیح را در اختیار او بگذارد و شاه عباس این پیشنهاد را پذیرفت. زمانی که زینب بیگم این خبر را شنید شاه عباس را به جهت این کار ناشایست سرزنش کرد و شاه بی درنگ خواجه فصیح را از دست بهزاد بیگ نجات داد. زمانی که شاه عباس در 1029 قمری در فرح آباد مازندران مریض شد، عدهای پنداشتند که شاه مرده است و بیم انقلاب و شورش میرفت. به همین سبب به صوابدید زینب بیگم او را در شدت بیماری از حرمسرا بیرون آوردند و در تخت روانی از فرح آباد به فیروز کوه بردند. زینب بیگم شاه عباس را به بزرگترین جنگها با ترکان عثمانی برانگیخت و با تشویق شاه و مشاورانش به چنین جنگی بزرگترین شکستها را به سپاهیان دشمن وارد ساخت. شاه عباس در این هنگام به سبب کثرت سپاه دشمن در جنگ مردّد بود و از شکست بیم داشت و میخواست به شهر تبریز عقب نشینی کند، اما زینب بیگم به او گفت که باید با ترکان جنگ کند و از زیادی سپاه ایشان نهراسد. چنان که اجدادش شاه اسماعیل اول و شاه تهماسب نیز چنین میکردند. زینب بیگم تا آخر عمر شاه عباس از موقعیت عالی برخوردار بود. پس از فوت شاه عباس (1038 قمری) به دلیل ترس از بروز شورش به صلاحدید زینب بیگم خبر آن را از مردم پنهان داشتند. پس از آن که شاه صفی جانشین شاه عباس شد، زینب بیگم ریاست حرم شاه را عهدهدار گردید. زینب بیگم در ماه صفر سال 1050 درگذشت.
زنان در دوره صفویه در مقام شخصیتهای نیرومند به حمایت از دیگران میپرداختند. مثلاً امیر خان که به حکومت خراسان منصوب شده بود و لـلهی تهماسب میرزا سر شاه اسماعیل اول به حساب میآمد، وزیر خراسان میر محمد (غیاثالدین) را بیگناه کشت و از سوی شاه اسماعیل به تبریز احضار شد. در این هنگام تاجلو خانم به حمایت از امیر خان اقدام کرد. هنگامی که قاضی جهان در 931 قمری به عنوان عامل شورش از سوی منتشا سلطان اسیر شده بود، حمایت تاجلو خانم او را از مرگ نجات داد. زمانی که میان امرای تکلو و استاجلو اختلاف افتاده بود، چوهه سلطان تکلو دریافت که شاه تهماسب به سوی استاجلوها تمایل دارد. بنابراین به تاجلو خانم متوسل شد و حمایت او از چوهه سلطان موجب مشکلات استاجلوها گردید.
مریم بیگم دختر شاه عباس دوم و عمّه شاه سلطان حسین نیز به طرفداری از این برادرزادهی خود برخاست. او قبل از هر کس متوجه مرگ شاه سلیمان شد و این خبر را به بزرگان متنفّذ دربار داد و بی تردید در کسب موافقت آنها به نفع شاه سلطان حسین با مشکلاتی نیز مواجه شد. شاه سلطان حسین پس از جلوس بر تخت سلطنت تحت تأثیر شیخالاسلام باده گساری و شرابخواری را ممنوع ساخت. اهالی حرم و خواجگان و خواتین در برابر این اقدام به مریم بیگم متوسل شدند. مریم بیگم که خود باده گساری قهار بود تصمیم گرفت شاه را به لغو این فرمان وادارد. مخالفان، مریم بیگم را تشویق کردند که تظاهر به بیماری کند. پزشکان که تطمیع شده بودند تجویز کردند که دوای درد مریم بیگم شراب است. فوری شرای پیدا کردند و قدحی به مریم بیگم دادند. سپس به نصیحت پادشاه پرداختند و در ضمن آن الحاح و اصرار نمودند که باید به طریق اسلاف زندگی کرد و بدین ترتیب شاه را به شرب شراب وادار کردند . پس از آن شاه چنان مبتلای شرابخواری شد که از اداره امور کشور باز ماند. مادر شاه سلیمان نیز به حمایت حاتم بیگ وزیر کرمان برخاسته بود. این شخص در 1080 قمری به وزارت کرمان منصوب شد؛ اما حاتم بیگ وزیری بود که دروغ میگفت و فرمان جعل میکرد و موجبات نا امنی در کرمان را فراهم ساخته بود. شاه به فکر تغییر آن وزیر افتاد؛ اما متنفذان اصفهان به ویژه مادر شاه امکان تعویض حاتم بیگ را به تعویق میانداختند؛ زیرا مادر شاه حاتم بیگ را مردی پرهیزگار و دیندار میشناخت و از پیش با او مناسباتی داشت. حاتم بیگ نیز که بویی از تعویض برده بود عریضهای به مادر شاه نوشت و هدایایی هم از کرمان برای مادر شاه فرستاد. مادر شاه نیز یک «نوازش نامه» برای حاتم بیگ فرستاد و وزیر به کار خود ادامه داد.»[1]
[1] - زن در تاریخنگاری صفویه، تألیف عباسقلی غفاری فرد، تهران، امیرکبیر، 1383، صص 32 تا 40
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403 ص 344
دوران سلسله صفویه را میتوان به عنوان شاخصی از دخالت زنان در یک مدت طولانی تا انقراض حکومت در امور سیاسی دانست، زیرا همواره شاهد نقش و نفوذ زنان در تعیین جانشین و امور سیاسی میباشیم. در این دوران در کنار انواع ازدواجهای سیاسی و غیره هیچ گاه شاهد فرمانروایی مستقیم زنان در فرمانروایی ایالتی نیستیم، ولی در اواخر عمر حکومت تأثیر شورای حرمسرا بر امور سیاسی برتر از امیال شاهانه و وزرا بوده است. در اواخر این دوران زنان و خواجه سرایان حرمسراها نقش کلیدی در شورای قدرتمند حرمسرا داشتهاند و بالاترین تصمصمها با جلب رضایت آنان به مرحله اجرا درمیآمده است. بعد از تسلط مغولان مشابه این امر را تا حدودی در زمان قاجارها میتوان دید ولی از نظر میزان نفوذ با دوران صفویه قابل مقایسه نیست. در این ایام سلسله مراتب زنان حرمسرا را زنان خاندان سلطنتی، زنان اصلی شاه، زنان صیغهای، کنیزکان، روسپیها یا رقاصههای شاهی و خدمه حرم تشکیل میدادهاند. بعد از شاه عباس اول و سیاست اشتباهی که در مورد حرمسرا و شیوه تربیت شاهزادگان در پیش گرفت موجب تقویت و نفوذ زنان و به خصوص خواجهها در امور سیاسی گردید. زنان حرمسرا متشکل از قشرهای مختلف بودند و گاهی در اثر لیاقت و شایستگی زمینه رشد و ترقی آنان فراهم میگردید و گاهی امکان داشت که برخی زنان در اثر جلب توجه شاه به جمع سوگلی بازیهای دربار اضافه شوند و زمینه را برای رقابت و حسادتهای بیشتر درون حرمسرا فراهم کنند. به عنوان مثال «رقاصههای شاهی همواره خدمتکارانی در اختیار داشتند و از حقوق سالیانه خوبی نیز برخوردار بودند و ظاهراً تحت نظارت یکی از درباریان مجالس خود را برگزار میکردند. نام این شخص در زمان شاه عباس اول، آقا حقی از محارم نزدیک شاه عباس بوده که ترتیب برگزاری مجالس خصوصی عیش و عشرت شاه با این خواجه سرا بوده و رقاصهها برای آن که به مجلس شاه راه یابند ناچار سهمی از درآمد خود را به او میدادند. عمدهترین وظایف این دسته از زنان سرگرم کردن شاه و میهمانانش در مجالس بزم شاه با رقص و آواز بود. رقص آنان توأم با چشم بندی و بندبازی و حرکات جالب و عجیب دیگر بود. آنان همچنین موظف بودند تا در صورت تمایل میهمانان تمایلات جنسی آنها را نیز برآورده سازند. همچنین این دسته زنان به هنگام حرکت شاه در داخل شهر برای شکوه و جلوه بخشیدن به منظرهی حرکت موکب شاه، در عقب یا جلو شاه به رقص و آواز مشغول میشدند. از جمله وظایف دیگر آنها حضور در اردوههای جنگی بود تا علاوه بر سرگرم کرده شاه تمایلات جنسی شاه را نیز برآورده کنند و در مقابل آن مبلغی دریافت نمایند. گاهی اوقات اتفاق میافتاد که یکی از این زنان نظر شاه را به خود جلب میکرد و در این صورت آن زن خود را کاملاً در اختیار شاه قرار میداد. به جز کنیزکان که خدمتکاران شاه محسوب میشدند و به خدمت کردن در حرمسرا مشغول بودند زنان و دخترانی بودند که در خدمت شاهزاده خانمهای حرمسرا و زنان متشخص حرم به سر میبردند. این زنان که پدران یا شوهرانشان از رجال بزرگ مملکت محسوب میشدند به قول کمپفر شفیعی برای منسوبان در دربار محسوب میشدند. این دختران اگر شاه با آنان رغبتی نشان میداد همچون کنیزکان خود را در اختیار شاه قرار میدادند و در غیر این صورت بعد از مدتی شاه آنان را به عقد رجال حکومتش درمیآورد. خدمهی حرمسرا نیز – به خصوص زنان رجال مشهور مملکت – بعضی اوقات صاحب نفوذ زیادی در حرم میشدند. مخصوصاً این مسأله در دوره اول صفویه که خواجه سرایان چندان قدرت و نفوذی نداشتند بیشتر به چشم میخورد. به عنوان نمونه «خانی خان خانم» مادر علیقلی خان شاملو والی هرات که در حرمسرای شاه محمد خدابنده دایهی حمزه میرزا بود موجبات نفوذ شاملوها را در دستگاه حمزه میرزای ولیعهد فراهم آورد، به طوری که سران طایفه تکلو و ترکمان که مهمترین رقیبان شاملوها بودند و نفوذ خود را از دست رفته میدیدند به حرمسرا یورش برده و مادر علیقلی خان را از حرمسرا بیرون کشیده و او را هلاک ساختند. همسر علیقلی خان شاملو «جان آقا خانم» نیز که دایهی عباس میرزا بود بعد از دست یافتن عباس میرزا به تاج و تخت از احترام و تکریم خاصی در حرم شاه عباس اول برخوردار شد، به طوری که شاه عباس همواره او را به نام نهنهام خطاب میکرد و تا این زنده بود کدبانو و گیس سفید حرم شاه عباس بود.
خاندان صفوی به ازدواج تنها به دیدهی یک سنت اجتماعی نمینگریستند و گاهاً اهداف و منافعی را تعقیب میکردند که بهترین راه دستیابی به آنها برقراری پیوندهای خویشاوندی با امرا، حکام، سادات و روحانیون بود. تعداد این ازدواجها به قدری زیاد است که بعضی از صاحب نظران روابط شاهان و شاهزادگان را با زنان روابطی خشن، شهوانی و تابع حسابگریهای کوته نظرانه سیاسی و مالی دانستهاند و برای عشق و عاطفه سهمی در این ازدواجها قائل نشدهاند. بدون شک ازدواج شیخ صفیالدین اردبیلی بنیانگذار طریقت صفوی با دختر شیخ زاهد گیلانی به دور از اهداف سیاسی و تنها بر پایه مرید و مرادی شکل گرفت. هرچند که نمیتوان تأثیرات احتمالی این پیوند را در بسط و توسعه طریقت صفوی نادیده گرفت. چنان که ابن بزاز مینویسد که در مجلس عروسی، شیخ زاهد به شیخ صفیالدین گفت که تو از وی فرزندی خواهد شد صاحب کمال ظاهری و باطن که جای و مقام من و تو از آن او خواهد بود. از زمانی که شیوخ صفوی به اندیشه کسب قدرت افتادند ازدواجهای آنها نیز کم و بیش صبغه سیاسی به خود گرفت.
ازدواجهای سیاسی صفویان را میتوان به چهار دسته عمده تقسیم کرد: پیوندهای خویشاوندی با امرای قبایل، پیوندهای خویشاوندی با کنیزکان قفقازی، پیوندهای خویشاوندی با حکام محلی و پیوندهای خویشاوندی با سادات و روحانیون. یکی از دلایل پیوند با روحانیون تحکیم روابط خود با آنان میباشد، زیرا خود نیز مدعی سیادت داشتند و از این طریق میخواستند در استحکام و اتصال با تودههای مردم بکوشند. در این میان سادات نعمتاللهی یزد از اهمیت بیشتری برخوردار بودند. «شاه نعمتالله یزدی که با دو خواهر شاه تهماسب ازدواج کرده بود از طرف شاه عباس اول به تقلید عثمان بن عفان «ذوالنورین» نامیده شد. در کنار سادات، روحانیون نیز از افرادی بودند که شاهان صفوی به ایجاد علقههای خویشاوندی با آنان علاقهمند بودند و مخصوصاً در دوره دوم صفویه این روابط بیشتر شد و روحانیون جای امرا و خانهای ایالات را در شبکه ازدواج با خاندان صفوی اشغال کردند. شاردن علت این موضوع را چنین بیان کرده است: زیرا بیم آن دارند که مبادا آنان به اعتماد منسوب شدن به خانواده سلطنت سوداهای خام در سر بپرورانند و به مخالفت با وی برخیزند. افزون بر این چون شاهزاده خانمها همواره به ناز و نعمت بار آمدهاند و مغرور و خودستایند علمای دین بهتر میتوانند روحیه غرورآمیز و رفتار خشن و آمرانهی آنان را با نرمخویی و شکیبایی ذاتی خود تحمل کنند. اما به نظر میرسد که شاهان صفوی اهدافی فراتر از اینها داشتهاند چرا که به اعتقاد «سیوری» یکی از پایههای قدرت صفویان بر این اساس استوار بود که آنها خود را نماینده حضرت مهدی بر روی زمین میدانستند و حال آن که طبق فقاهت شیعی این حق واقعی و قانونی روحانیون بود که در حقیقت توسط شاهان صفوی غصب شده بود و شاهان صفوی سعی داشتند با ایجاد این پیوندها روحانیون را از ابزاری ادعای خویش باز دارند و از این رو بعد از شاه عباس اول ازدواج شاهدختهای صفوی با روحانیون ازدیاد قابل توجهی یافت به طوری که اکثر دختران شاه عباس اول به ازدواج روحانیون و علمای دینی درآمدند. هر دو دختر شاه صفی نیز با روحانیون ازدواج کردند و جالب آن است که به گفته شاردن، شاه سلیمان به درخواست همین عمههایش منصب صدارت را به دو بخش تقسیم کرد تا شوهرانشان مناصب بالایی در دربار داشته باشند. ازدواجهای سیاسی اگرچه موجبات پیشرفت و ترقی موقعیت و مقام شخصی را فراهم میساخت اما فرزندان ذکور حاصل از این ازدواجها را در معرض فنا و نابودی قرار میداد. شاهان صفوی برای آن که خیال خودشان را از مدعیان احتمالی سلطنت آسوده دارند دست به قتل عام آنها میزدند که نمونه بار آن کشتار دسته جمعی پسرزادهها و دخترزادههای شاه عباس اول توسط شاه صفی است که تنها گناهشان این بود که پدرانشان یا مادرانشان با خاندان سلطنتی وصلت کردند.»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، انتشارات امید مهر، 1384، منتخبی از صفحات 51 تا 110
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 342
«در زمان صفویه روبنده بر روی انداختن و چادر به سر کردن رواج یافت. با آن که پارهای از زنان به هنگام جنگ یا سفر بر اسب مینشستند و یا در تیراندازی و نیزه پرانی تسلّط داشتند معمولاً زندگی اکثریّت، محدود به خوردن و خفتن و بچّه زاییدن بود. این کار فقط در مورد زنان عادی اعمال نمیشد بلکه حتی زنان شاه عباس نیز میبایست از این قاعدهی کلّی پیروی میکردند و آنها نیز موقع بیرون رفتن از حرمسرا روبنده بر روی داشتند و قامت خود را در چادر پنهان میکردند، مگر به هنگام شکار و در ملازمت شاه که همه جا قرق میشد و هیچ کس حق نزدیک شدن به جایگاه مخصوص زنان را نداشت.
شاه اسماعیل که به قولی او را نخستین فرد مقتدر این سلسله میدانند در همان ابتدای کار در تحکیم اقتدار خود از قتل عام مردم به ویژه زنان در مواقع تسلّط بر شهری خودداری نمیکرد و مظالمی بزرگ در حق این طبقه روا میداشت و با این که خود را فردی مذهبی به حساب میآورد با این حال از کشتن زنان آبستن نیز ابا نداشت. او در تبریز بسیاری از مردم شهر را قتل عام کرد و سربازانش زنان آبستن را با جنینی که در شکمشان بود، کشتند. شاه اسماعیل در تبریز سیصد زن را که گفته میشد روسپیگری میکردهاند، دستور داد به صف درآورند و هر یک را به دو نیمه کردند. او حتی در ارتکاب به این جنایات به مادر خود نیز رحم نکرد. او مادر خود را فرا خواند و چون معلوم شد که به عقد یکی از امیران حاضر در نبردِ دربند درآمده است پس از طعن وی فرمان داد تا او را در برابرش سر بریدند. و به قول لرد استانلی در سفرنامههای ونیزیان گمان نمیرود از زمان نرون تا کنون چنین ستم کارهی خون آشامی به جهان آمده باشد.[1]
در زمان شاه تهماسب اول، پسر شاه اسماعیل اول نیز زنان ایران از خانه مگر به حکم ضرورت بیرون نمیآمدند و در کوی و برزن پیاده نمیگشتند، حتی در سواری نیز به فرمان شاه آزاد نبودند. شاه تهماسب فرمان داده بود که در هیچ قسمت زن بر اسب ننشیند و هر چند عجوزه باشد در کنار معرکهی قلندران و بازیگران مقام نکند. این دستورات در قالب آیین شاه تهماسب به عنوان قانون که نزدیک به هفتاد ماده است ارائه شده است. "در ماده شصت و سوم آمده است که در هیچ وقت زن بیضرورت بر اسب سوار نشود و اگرچه ضرورت اقتضا کند، نا ممکن باشد بر زین سوار نشود و لجام خود به دست نگیرد. و در ماده شصت و چهارم تصریح شده است که امردان و زنان هر چند عجوزه باشند در کنار معرکههای قلندران و بازیگران و امثال آن مقام نکنند و اگرچه اصناف این گروه را از معرکه گیری منع نفرمودهایم، امّا قدغن است اطفال زیاده بر دوازده سال را در معرکه با خود نیاورند. شاه عباس برخلاف جدّ خود سختگیری چندانی اعمال نمیکرد، به طوری که در زمان او جز زنان بزرگان و رجال کشور که بسیار کم از خانه بیرون میآمدند زنان سایر طبقات در کوچه و بازار دیده میشدند و حتّی برای آن که زنان هم از تماشای چراغان و آتش بازی و جشنهای شبانه محروم نمانند ایشان را در این گونه تفریحات وارد میکردند و یک یا چند شب از چراغان و آتشبازی را مخصوص زنان میساخت. از سال 1018 هجری قمری نیز دستور داد که روزهای چهارشنبه هر هفته گردش چهارباغ اصفهان و پل سی و سه چشمه به زنان شهر باشد تا بتوانند با روی گشاده و بیتفاوت در آن جا تماشا و تفریح کنند.
از محدودیتی که زنان داشتند مردان نیز در عذاب بودند نه به خاطر آن که از دیدن زیبا رویان محروم باشند، بلکه با دیدن آنان مرتکب خلافی میشدند که موجب میگشت تا جان خود را از دست بدهند. اگر زنان همراه شاه بیرون میآمدند با روی گشاده حرکت میکردند، اما اگر شاه خود همراه حرم نبود زنان را در کجاوههایی که بر پشت استر یا شتر گذاشته بودند جای میدادند و فرمان شاه این بود که چشم نامحرم نبایستی به روی زنان حرم افتد و اگر مردی بر سر راه ایشان دیده شود باید بیدرنگ او را بکشند. هنگام عبور زنان شاه همهی مردان از راه دور میشدند و زنان جز در میهمانیها و اجتماعات خانوادگی، هرگز در مجالس مردان حاضر نمیشدند و با مردان بیگانه آشنایی پیدا نمیکردند". سرگرمی آنان در خانه سخن گفتن و خوردن و خندیدن و گاه رقصها و آوازهای تنها و بیمرد بود، زیرا اصولاً در ایران آواز خواندن و نوازندگی و رقصیدن را دور از نجابت و شرافت میپنداشتند و این گونه هنرمندیها را زشت و ناپسند و شایستهی مطربان میشمردند. بنابراین اوقات بانوان حرم که انجام دادن کارهای خانگی را نیز با شأن و مقام خود مناسب نمیشمردند بیشتر به خوردن و خفتن و پرگویی و تنبلی میگذشت. در مورد رفع محدودیت زنان در عهد شاه عباس که قبلاً نیز اشاره شد سفیر اسپانیا که در سال 1011 ه در معیّت شاه به کاشان رفته است از زنانی حکایت میکند که با نقابهای بالا زده و روی گشاده دیده میشدند. زنان به سینه میکوفتند و از خدا میخواستند که عمر ایشان را بگیرد و به عمر شاه بیفزاید.
باید دانست که در دورهی صفویه همان گونه که مختصری بیان شد محدودیت زنان در دورهی هر پادشاهی فرق میکرد. همچنین در میان اقوام مختلف و نقاط متفاوت نیز این موضوع در میان هر قوم یا مردم هر نقطهای به گونهای بود. کارری در سفرنامه خود وضع زنان ارمنی را در عهد صفویه چنین توصیف میکند زنان ارمنی سر خود را با چارقد کتانی سفید میپوشانند و گوشههای آن را زیر چانه خود محکم میکنند، اغلب یک رشته گیس دارند که توی کیسهی کوچکی از مخمل سیاه روی شانه خود میاندازند. زنهای بسیار متموّل زینت آلات زریّن و مرصّع نیز به کار میبرند. اولئاریوس در مورد زنان عصر شاه صفی گوید: زنان ایرانی هرگز در کوچهها رو گشاده نمیروند، بلکه در حجاب سفیدی مستورند که تا زانو پایین میآید و فقط شکافی در مقابل چشمان خود باز میگذارند تا بتوانند پیش پای خود را ببینند. تاورنیه نیز وضع اجتماعی و زندگی زنان عهد صفوی را تا آن جا که دیده و مطالعه کرده چنین توصیف میکند: زنان ایران را جز شوهرانشان کسی نمیبیند. زنان طبقه متوسط و پایین اجتماع فقط موقع حمام رفتن در خیابانها و کوچهها دیده میشوند. آنها سراپای خود را با چادر میپوشانند و فقط به وسیلهی دو سوراخی که در برابر دیدگان آنها قرار دارد راه را تمیز میدهند. همین قدر که کسی از خارج وارد خانه شود، دیگر زنها با شوهر خود غذا نمیخورند. زنها مدیر داخلی خانه نیستند، بلکه وضع آنها بیشتر شبیه به وضع غلامان است. با کشیدن قلیان عمر خود را سپری میکنند. آنان که غلام دارند از آنها برای مالیدن بازو و زانوی خود استفاده میکنند و جز این تفریحی در زندان خانه ندارند. به این ترتیب همین که دختری ازدواج کرد در منزل معاشر و رفیقی جز زنان و خواجگان ندارد. مردان ثروتمند عدّه زیادی زن و غلام در اختیار دارند و زنان زیر سلطهی کامل شوهر خود زندگی میکنند. هرگاه زن اعیانی از خانه خارج میشود عدّهای از خواجگان از پس و پیش او با چماق حرکت میکنند و مردم را برای عبور بانو به این طرف و آن طرف میرانند و اگر کسی را به خصوص در مسیر بانوان شاه، حتی در حال خواب ببینند بیدرنگ میکشند. نزدیک شدن مردان به زنان، به ویژه زنان بزرگان و شاهان بسیار خطرناک بود. در ایّامی که شاه عباس دوم در ییلاق بود یکی از فرّاشها به علت خستگی مفرط به خواب رفته بود. وقتی که زن شاه به چادر قدم نهاد مرد خفته را مشاهده کرد و فریادی برآورد. خواجگان بیرحم چون بر مرد خواب آلود دست یافتند او را فوراً به خاک سپردند. همچنین موقعی که شاه صفی پدر شاه عباس دوم با زنان خود در ییلاق بود رعیتی ستمدیده نزدیک او آمد تا عرض حال خود را به سلطان تقدیم کند، ولی شاه قبل ازنزدیک شدن، وی را هدف گلوله قرار داد. به طور کلی وقتی که زنان شاه خواه در برف و سرما و خواه در نیمه شب از شهری میگذشتند مردم بینوا مکلّف بودند که از مسیر آنها فرار کنند.
در این دوره زنان درباری و اشراف را در نهایت انزوا و محرومیت میبینیم که روزهای خود را فقط میتوانستند با خود آرایی و حمام و ساز و آواز و قصّه و نقل سپری کنند. عدّهای دیگر از زنان نیز به کار مطربی، نوازندگی، خوانندگی و رقص اشتغال داشتند. گرچه این عدّه در کار خود در ظاهر شدن محافل مردان آزادی کامل داشتند، ولی در عوض از هرگونه حیثیّت و احترام اجتماعی محروم بودند و به حقیقت مردم آنان را نیز در ردیف فواحش به شمار میآوردند. با آن که مردان میتوانستند به آسانی زنی را صیغه نمایند با این حال فواحش به قیمتی گرانتر از خرج یک صیغهای خود را به مردان میفروختند. به قول شاردن در همان زمان که زن در محدودیتی بسیار در عهد صفویه میزیست در نزدیک مدرسه صفوی در اصفهان محلهای وجود داشت که مخصوص فواحش بود و دوازده هزار زن فاحشه در آن جا تحت حمایت دولت زندگی میکردند و غیر از این عدّه گروهی از زنان نیز در محلههای مختلف اصفهان به طور محرمانه خود فروشی میکردند و حتی مشعلدار باشی، ناظر و حامی اماکن فساد و نوازندگان و شعبده بازان بود و مالیات آنان را دریافت میداشت. در میان زنان دوره صفویه گاه در اثر ضعف بعضی سلاطین، مییابیم کسانی را که اقتداری به هم میرسانند و در امور سیاسی مداخله میکنند و در توطئههای بسیار نیز شرکت میجویند. پری خان خانم دختر شاه تهماسب از زنانی است که نه تنها در شخص شاه، بلکه در بسیاری از سران ایلها و طایفههای آن دوران نفوذی عمیق داشت. این زن مقتدر که در ابتدا پس از مرگ پدر به کمک ایادی خود به سود اسماعیل میرزا تلاش میکرد بعد از چند ماه رفتار ناهنجار اسماعیل از او روی برگرداند و با قدرتی که داشت موجبات کشتن وی و روی کار آمدن محمّد میرزای خدابنده را فراهم ساخت. سلطان محمّد خدابنده نیز که به کوشش پری خان خانم بر تخت سلطنت نشسته بود در معرض تحرکات و دسایس زن دیگر به نام مهدعلیا که همسر خدابنده بود قرار گرفت و جان خود را از دست داد و سر او را که به خون آغشته بود با گیسوان ژولیده و درهم در دروازهی قزوین بر سر نیزه کردند و در معرض تماشای همگان گذاشتند. این هم سزای زنی بود که با آن محدودیتها توانسته بود سری در عالم سیاست بلند کند که بالاخره سرش بر بالای نیزه بلند شد. مهدعلیا نیز که از بیکفایتی خدابنده سود جسته بود و در تمام شئون سیاسی مملکت مداخله میکرد سر سالم به گور نبرد. وقتی مهدعلیا دخالتهای بیجا و ناروا را آغاز کرد سران دولت عدم رضایت خود را به شاه اعلام کردند. خدابنده با چرب زبانی از آنان دلجویی کرد ولی این زن ماجراجو که در کشتن پری خان خانم نیز مداخله داشت بیش از پیش با سران دولت و بزرگان و امیران هر ایلی درافتاد. سرانجام از هر ایلی چند تن ناراضی با شمشیر برهنه به اندرون حرم رفتند و مهدعلیا و مادرش را سر بریدند و بسیاری از اموال آن دو زن را غارت کردند.
در فتح رواندوز کردستان نیز که در زمان شاه عباس اول وسیله احمد خان اردلان انجام گرفت، یک زن نقش اساسی داشت. البته نه آن که در جنگ و ستیز شرکت جوید و موفقیتی کسب کند، بلکه وقتی به علت مستحکم بودن قلعه رواندوز احمد خان خیال بازگشت داشت، در راه به پیرزنی برخورد. پیرزن از خان پرسید که معطّلی شما در تسخیر قلعه چیست؟ خان احمد خان گفت: راه دخول مسدود است. پیرزنِ شوخ طبع گفت: در شب زفاف من هم راه دخول مسدود بود، چون طرف من مرد بود در یک حمله قلعه را گشود و برای همیشه راه را هموار نمود. خان احمد خان به رگ غیرتش برخورد و ما وقع را به سربازان گفت. فردا دسته جمعی حمله بردند و اتّفاقاً قلعه گشوده شد. شاردن در بیان طرز اداره کشور و تشکیل شورای مملکتی، از نفوذ زنان و خواجه سرایان حرم یاد میکند و مینویسد عملیات وزیران را شورایی غیر رسمی که در حرم یا عضویت ملکه مادر و خواجه سرایان مهم و زنان صاحب نفوذ و سوگلی تشکیل میشد، خنثی میکرد و حتی به گفته این سیاح در انتخاب شاه سلطان حسین، پسر ارشد شاه سلیمان هم امرا و خواجه سرایان و خوانین و رؤسا با صوابدید و حسبالصلاح مریم بیگم از شاهزاده خانمهای حرم اقدام به چنین کاری کردند. منصب مُهر داری شاه را نیز در عهد صفوی یکی از گیس سفیدان حرم به عهده داشته است. گیس سفید یاد شده مُهر شاه را که به زنجیری طلایی بسته بوده همیشه همراه داشته و مُهرِ خاصّ همیشه همراه گیس سفید حرم بوده است.»[2]
[1] - یکی از اعمال ننگین شاه اسماعیل و قزلباشان در برخورد آنان با خانواده یکی از بزرگان تبریز یا اردبیل در نحوهی به خرکشیدن زن و دخترش میباشد. روایت شده زن و دختر نگون بخت را در برابر دیدگان مردم فلک زده برهنه کردند و سپس خرمنی از آتش افروختند. چند خر نر و ماده را حاضر کرده و زن و دختر را چنان بر پشت خران ماده بستند که در معرض تجاوز خران قرار گیرند. در چنین حالت صاحبخانه اگر لعن بر ابوبکر و عمر نمیکرد خانوادهش را در آتش میانداختند.
[2] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 263 تا 269
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 340
در میکده از من نخریدند به جامی آن علم که در مدرسه آموخته بودم
اینجانب علی جلالپور متولد روستای چوپانان از توابع شهرستان نایین در سال 1333 میباشم. پس از تحصیل در روستا و بعد از گذراندن دوران دانشسرای مقدماتی به سال 1352 با عنوان سپاه دانش به خدمت سربازی اعزام شدم. در حین خدمت و اخذ دیپلم کامل در سال 1354 به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و بعد از یک سال با پذیرفته شدن در رشتهی تاریخ جهت ادامهی تحصیل به دانشگاه اصفهان رفتم. دوران بازنشستگی که مصادف با از دست دادن دو تن از فرزندانم الهام و مجتبی در حوادث مختلف بود باعث جدایی از کتاب و مطالعه نگردید و تصمیم گرفتم بر اساس تجربه و یادداشتهای خود در مورد دردهای مشترکِ تاریخ که ناشی از عملکردِ مجریانِ رأس هرم قدرت است به تحقیق و پژوهش پردازم؛ البته لازم به ذکر است که نگارنده به هیچ وجه مدعی کامل از به تصویر کشیدن زندگی پشت پردهی حاکمان نیستم، ولی امیدوارم که به دور از توهمات و افسانهپردازی گامی در این جهت برداشته و محرکی برای گرایش به مطالعه تاریخ و حقایق آن برداشته باشم. در هر پژوهش تاریخی نیازمند تجزیه و تحلیل وقایع از زوایای مختلف خواهیم بود، ولی در مورد نقشِ کسانی که در پشت پرده عاملِ وقوع این حوادث بودهاند کمتر توجه شده است. شناسایی این عوامل از اهمیت خاص برخوردار است و بیانگر اهدافِ واقعی اهرمهای قدرت در تکرار تاریخ و استفاده از احساسات مردم خواهد بود. در این مجموعه با یک سری نکاتِ ثابت و پایدار، چون ابزاری نگریستن تودههای مردم با ترفندهای مختلف تا غرق شدنِ ارکانِ قدرت در فساد، توسعهی جهل و خرافات، قتل و غارت و غیره مواجه هستیم. به یقین در شکلگیری این وقایعِ ناگوار عوامل متعدد دخالت دارند، ولی در بین آنها نقش حاکمان و اصحاب تزویر برجستهتر از بقیّه میباشد و اعتقاد بر آن است تا آزادی بیان و احترام به افکار دیگران تحقق نیابد درها بر همین پاشنه خواهد چرخید و بازهم شاهد دور بسته و تکرار تاریخ خواهیم بود. در نتیجه، این موضوع زمینهی پژوهش قرار گرفت که به جای استفاده از القاب ناشایست و عناوین غازی و جهادگر و غیره، لباس حق بر حاکمان دوران تاریخ پوشانده نشود و بخشی از ناگفتهها و پشت پردهی زندگی آنان انتشار یابد. در این دیدگاه، شرح جنگها و یا چگونگی سرکوب قیامهای مردمی مدّ نظر نمیباشد و سعی بر توصیف و تأثیر وقایعی که با سرنوشت میلیونها انسان در ارتباط بوده است، اشاره گردد. با آگاهی از این که اکثر حوادثِ ناگوار به دلیل خودخواهی حاکمان به وجود آمده است، باید بپذیریم که علتِ این چرایی بسیار مهم است، زیرا پیدایش چنین رفتاری مربوط به یک مسألهی شخصی نیست و افشاگر بسیاری از علل عقبمانگیها و سرنوشت یک یا چند نسل و هزاران انسان بیگناهی خواهد بود که امروزه نامی از آنان در تاریخ نیست. بنابراین در مجموعهی آینهی عیبنما تلاش گردیده که بر خلاف مضامین قابها و یا آن چه که برخی راویانِ چاپلوس نوشتهاند تصویری دیگر از عملکردِ پادشاهان در ذهنِ خواننده ترسیم شود. در این نوشتار تأکید بر آن است که اگر شرح زندگی و اندیشهی حاکمان مورد ارزیابی دقیق قرار گیرد از مدیحهسرایی و بتپرستیهای بیهوده جلوگیری خواهد شد. بررسی و شیوهی زندگی حاکمان و کسانی که عمری را در حرمسراها گذرانیده و تنها به منافع شخصی و تحکیم طبقاتی خویش اندیشیدهاند، مهمترین وسیله برای جدا ساختن سره و ناسره از حقایق تاریخ خواهد بود. یادآوری و توجه به این نکتهی اساسی قابل اهمیت است و در صورت قانونمند نشدنِ این موارد هیچ انتظاری برای عمران و آبادانی کشور و حفظ منافع ملی نخواهد بود و باید به همان شعار و وعدههای توخالی بسنده کنیم.
در طی چند سالی که تحت عنوان آینهی عیبنما نگرش خود را نسبت به شرح زندگی حاکمان و جریانِ پشت پرده از دورانهای تاریخی داشتم با واکنشهای اکثراً مثبت و به ندرت با دیدگاه انتقادی مواجه بودهام. از آن جا که نگارنده هیچ تعصّبی نسبت به حاکمان و اطرافیان رأس هرم قدرت و یا جلب توجه دیگران نداشته و تنها بازگویی روایات و جهت دهی انتقالِ پیامی از تاریخ و آن هم به طور مستند برایم مطرح بوده است، در نتیجه با فراغ خاطر برداشتِ تاریخی خود را با توجه به نقایص آن ثبت کرده و در کنار آن پذیرای هر نقد منصفانه و به دور از احساسات خواهم بود. همان گونه که ذکر گردید محتوا و نگرش این مجموعه تنها بر توصیف عیوب و عملکرد منفی ارکان قدرت تمرکز دارد و به نظر میرسد که در این تاریخ مردسالارانه از مدح و ثنای حاکمان به گزاف سخن گفته شده است و کمبودی در این زمینه وجود ندارد. به یقین دولتمردان نیز مبرّا از خطا و اشتباه نمیباشند، اما توجه داشته باشیم که خطای آنان مربوط به خودشان نیست، زیرا سرنوشت میلیونها انسان را رقم زدهاند و برجسته کردن این موارد میتواند درسِ عبرتی برای ما باشد. در استفاده از این روایات امکان تردید در عملکرد و تخریب حاکمان به حق یا ناحق از سوی افراد یا دشمنان وجود دارد، اما رفتارِ برخی از این پادشاهان کودک صفت و لجوج و خودشیفته که مردم را بازیچهی خود قرار داده و غرق در فساد بودهاند قابل کتمان نیست. هر یک از ما در انجام وظایف خود دارای حق و حقوقی هستیم و تنها در فضای آزادی بیان و احترام به عقاید دیگران به این نکته میتوان پی برد که حاکمان نیز تاری جدابافته نبودهاند و تصوّری اشتباه از شخصیت آنان در اذهان شکل گرفته است. کاربرد و مفهوم کلماتی مانند قتل و غارت، فساد و عیاشی، خودخواهی و خودمحوری، ظلم و ستم، خیانت و غیره محدویت زمانی ندارند و توسط هر فرد که انجام گرفته باشد برای همیشه منفورِ اجتماع خواهد بود. بازگویی فساد و خودخواهی حاکمانی چون شاه تهماسب اول صفوی که حدود بیست سال از زندگی خود را در حرمسرا گذرانیده و یا ابهّتِ پادشاهانی چون ناصرالدین شاه و مظفرالدین شاه که در حدّ یک صفر میان تهیِ بزرگ و کوچک بودهاند، موجب تحقیر ملت ایران نیست؛ بلکه نشانگر گِل آلوده بودن آب از سرچشمه برای این سرزمین غنی از فرهنگ و سرشار از منابع طبیعی است. ما نباید فراموش کنیم که تمامِ این افراد در زمانِ مست قدرت بودنِ خود به هر یک از اَعمال ننگین افتخار کرده و توان دیدنِ هر چشمزخمی را نداشتهاند. بلی در توصیف این مطالب امکان افراط از سوی حاکمانِ نورسیده و افراد متملّق نسبت به گذشته و حال وجود دارد، ولی تاریخ را بر مبنای احساسات نمیتوان قضاوت کرد و هرگز ننگ با رنگ پاک نخواهد شد. در این میان خدمات سیاسی و نظامی شاهانی چون نادرها را پاس میداریم و یا اقدامات فرهنگی اواخرِ قاجاریه توسط قائم مقام و امیرکبیرها و به خصوص دوران پهلوی در جهت توسعه و هماهنگی این سرزمین با عصر مدرن قابل توجه است و عدم ذکر این موارد نشان از قدرنشناسی و بی احترامی به آنان نیست. میدانیم که در یک قضاوت تاریخی ثبت نوش و نیشها لازم و ملزوم یک دیگرند، ولی نوشته نشدن این خدمات در مجموعهی آینهی عیبنما به منزلهی فراموشی از این نکات مهم در ادوار تاریخ نیست و تنها به خاطر نوع نگرش و تمرکز از یک برداشت تاریخی از علل عقب ماندگی بوده است.
به نظر میرسد آن چه که در این انتقادِ منصفانه از سوی برخی ابراز گردید، تا حدودی ریشه در اعماق فرهنگ سنتی و سیاسی ما ایرانیان داشته باشد که خواهان به چالش گرفتن رفتارِ منفی حاکمان نیستیم. در فرهنگ سنتی ما پادشاهان همیشه افرادی بی عیب و نقص تلقی شدهاند که توانایی و ابداع هر اندیشه از اختراعِ آتش تا بقیه را داشته و مستحقِ القاب مختلف و سایهی خداوند میباشند. ظهور و رشد این تفکر از زمان ساسانیان و بعد از تهاجم اعراب تا حدودی تغییر ماهیت داده است و امروزه نیز شاهد آثارش در مدیریت کلان کشور هستیم. در این فرهنگ انتقاد از پادشاه به منزلهی کفر و الحاد رقم خورده است و باید اشتباه و انحرافهای او را در زمرهی قضا و قَدَر یا مشیّت الهی و مصلحت توجیه کرد. در این دیدگاه کمبود و نالایق بودنِ پادشاهان با الفاظ نا سپاسی مردم و یا مصلحت خداوند پوشش داده شده است، در صورتی که این گونه نیست و باید افراد نسبت به مسؤولیت و جایگاه خود پاسخگوی تاریخ و آثار آن بر جامعه باشند. اصولاً قضاوتِ تودههای مردم با مورخان نسبت به شایستگی و لیاقت حاکمان متفاوت است و علت آن وابسته به نوع نگرش از سطح زندگی تا حفظ منافع ملی میباشد. امروزه و در عصر فناوری شاهد نقش رسانهها در نزدیکی و تفاهم این دو جریان هستیم و روح امید و دستیابی به جایگاه واقعی ایران را فراهم ساخته است.
بعد از انتشار دو کتاب مربوط به دوران قاجاریه و پهلوی بعضی از خوانندگان محترم این پرسش را مطرح نموده که دلیلِ پیشکش آن دو کتاب به فرزند ناکام چه بوده است؟ در این رابطه و به صورت خیلی مختصر شایان ذکر است که در ایام عید نوروز سال 1378 با خانواده از اصفهان به روستا رفته بودیم. مجتبی با جمعی از بستگان برای تفریح به اطراف روستا رفته بود که به نقل قولِ یکی از همراهان در اثر ضربهی لگدی که به صورت ناخواسته بر سینهاش وارد شد برای مدتی به حالت اغماء رفت. همراهان به دلیل ترس و اختفای جرم اقدام به صحنه سازی و سپس پیکرِ نیمه جان او را در شنهای روان دفن کردند. این صحنه سازی که بی اساس بودنش را طبیعتِ منطقه برای همیشه گواهی میدهد و آثار ضربه که نشان از درگیری قبل از فوت دارد، موجب سهلانگاری عمدی و آگاهانه از سوی مقامات قضایی به دلایل واهی گردید و بر شدت دردهای خانوادهی داغدار افزود. هماهنگی این موضوعِ عوام پسندانه از جانبِ یک دستگاه مجری عدالت که کاری است انجام گرفته و جبران پذیر نمیباشد، قابل توجیه نیست. نتیجهی این رفتار موجب تغییر شکل پرونده و حق به جانب بودن متهمان گردید که حتی به توهینِ حامیان عدالت پرداختند. در مقابل این جریانهای ناهنجار که اثبات آن ابدی خواهد بود کدام وجدان بیدار میتواند بی تفاوت باشد و به یاد مظلومان و کنایههای طنزآمیز از داوری قاضیان تاریخ نیفتد و به یقین در نوع برداشت اجتماعی و نگارش من نیز بی تأثیر نبوده است. تأثیر مستقیم این حوادث موجب گردید که واژهی خیانت بسیار بدتر از جنایت تلقی گردد و مفهومِ جملهی بدترین قانونها از بی قانونی بهتر است، تحقق یابد. سوابق دیرین این خیانتها در حیطهی کلمات تُهمت و افترا در طول تاریخ قابل جستجو هستند و چه سرها و حرمتهایی که به وسیلهی این سمّ مهلک بر باد رفته و مصداق این بیت معروف را عینیت بخشیدهاند:
گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری
دلیل آن تقدیم و پیشکشها به خاطر جاودانه کردن صدای یک مظلوم در آوای زمان بوده است تا درس عبرتی برای آیندگان باشد. البته این حوادث تلخ موجب تعلّل در وظیفهی فرهنگی نگردید و امید است که با تمام کاستیها مورد پسند خوانندگان قرار گیرد. آثار منتشر شده به شرح ذیل میباشند:
1- آینه عیبنما، نگاهی به دوران پهلوی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه
3- آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران
6- ایران در عصر امپراتوری مغول
نقش زنان در ادوار تاریخ و تأثیر گذاری آنان بر اعمال و رفتار پادشاهان بسیار زیاد بوده است، ولی از آن جا که در این تاریخ مردانه نقش زنان کمتر مورد توجّهی مورّخان و سیّاحان قرار گرفته و مطالب قابل توجه از فعالیتهای آنان به ثبت نرسیده است، در نتیجه به ندرت میتوان به مدارکی استناد جست و باید برای رفع این نقیصه و دستیابی اطلاعات بیشتر به محتوای بعضی داستانها و روابط پادشاهان متوسّل گردید. در شرح حال حاکمان و پادشاهان تا حدودی میتوان به چگونگی ازدواج، روابط خانوادگی و تأثیر عقاید سوگلیها بر رفتار شوهرانشان دست یافت و برای کسب این اطلاعات تفاوتی بین وضعیت دربارهای قبل و بعد از ورود اسلام به ایران وجود ندارد. در مقطع تاریخ قبل از اسلام و به خصوص دوران هخامنشی و اشکانی که اطلاعات آن بیشتر متکی بر اخبار مورخان یونانیان میباشد با نام زنان درباری چون آتوسا، آمستریس یا دریانوردی مانند آرتمیس آشنا میشویم که در زمان و موقعیت خود نقش اساسی در حوادث و تحولات تاریخی داشتهاند.در زمان ساسانیان نیز به دلیل اوضاع آشفتهی دربار افرادی چون آزرمیدخت و پوراندخت برای مدتی کوتاه به سلطنت میرسند. بعد از اسلام بیشترِ اخبار و روایاتِ مربوط به زنان از پشت پرده و درون حرمسراها نشأت گرفته و کمتر به نقش کلیدی اشخاصی مانند ترکان خاتون در زمان خوارزمشاهیان و یا پریخان خانم در زمان صفویه و غیره اشاره شده است. برای مثال از نقش زبیده خاتون و ترکان خاتونها و در قرون معاصر و دوران قاجاریه از مهدعلیا و زنان سوگلی دیگر میتوان نام برد که در اجرای سیاستها و هدایت اهداف حکومتها تأثیر زیاد داشتهاند. در این جا صحبت از لیاقت و شایستگی غیر قابل انکار زنان در جامعه و به خصوص دوران تأثیرگزار پهلوی به بعد مطرح نیست، زیرا تنها و فقط توصیفی کوتاه از وضعیت اجتماعی زنان در دوران صفویه مدّ نظر بوده است. مؤلّف کتاب طب در دوران صفوی علاوه بر مطالبی که در بُعد پزشکی و مسائل مربوط به ازدواج و روابط و نقش زنان در این مقطع از تاریخ ارائه دادهاند، در قسمتی از گفتار خود به توصیف نقش زنان اقدام کرده که به قسمتی از آن اشاره میگردد: «علاوه بر آن چه که گفته شد این حقیقت نیز باید در نظر گرفته بشود که موقعیّت زن در کشورهای اسلامی به میزانی وسیع به شرایط سنی، میزان ثروت، مقام اجتماعی دوره و بالاخره کشوری که در آن زندگی میکردند بستگی داشت و نمیبایست انتظار داشت که یک کنیز از همان حقوق و امکانات یک اشراف زاده برخوردار باشد. کما این که یک زن شهری و یک زن دهاتی یا بدوی و صحرانشین از یک میزان آزادی و امتیاز برخوردار نبودند. به هر حال موضوعی است که بارها به آن بحث شده است و من لزومی نمیبینم که مطالب مزبور را دوباره در این جا تکرار کنم. به علاوه آن چه که در باره زنان مصری، تونسی، ترک و یا عربستان صادق است ممکن است در بارهی زنان ایران صادق نباشد. در اینجا من فقط سعی خواهم کرد تا آن جا که ممکن است وضع زن را در دوره صفویه تشریح کنم. این که میگویم تا آن جا که ممکن است به این دلیل است که آن چه در حرم یک نفر میگذشت، خواه شاه، خواه رعیّت همیشه یک امر خیلی خصوصی تلقّی گردیده و در باره آن مطلبی گفته یا نوشته نشده است. هیچ کس جز زنها و احیاناً اطبّاء نمیتوانستند وارد حرمسرای کسی بشوند و در دوره صفویه حتی این دو استثناء نیز وجود نداشت؛ زیرا در آن ایّام تعداد زنانی که به ایران آمدند فوقالعاده محدود بود و از هیچ یک از ایشان نوشته و یادداشتی در دست نیست. از بین پزشکان هیأتهای مذهبی هم تعداد خیلی کم به بالین زنان بیمار و حرمسراها فرا خوانده شدهاند و این بدان علت نبود که زنان را قابل آن نمیدانستند که از بهترین خدمات بهداشتی برخوردار باشند؛ بلکه علت این بود که اطبّای اروپایی را بهتر از اطبّای مسلمان ایرانی نمیدیدند. معمولاً چنین گفته میشود که در ایرانِ دوره زردشت یعنی هزاران سال قبل از اسلام تمدن بزرگی وجود داشته است و این نظر مبتنی بر این حقیقت است که زنان در دروه مزبور از مقام اجتماعی شامخی برخوردار بودند به علاوه به احتمال زیاد حتی قبل از زردشت نیز زنان ایران هم پایهی مردان و چه بسا که بالاتر از ایشان بودند. کوئینتوس کورتیئوس میگوید که اسکندر مقدونی حق نداشت تا زمانی که ملکهی فارس اجازه نداده بود در حضور او بنشیند، چه در ایران رسم نیست که پسر در حضور مادر خود بنشیند و این جمله نشان میدهد که زنان در منزل از چه منزلت و قدرتی برخوردار بودند. به مادر بزرگها و حتی به خالهها و عمّههای پیر نیز در منزل حد اکثر احترام گذاشته میشد.
پس از پیدایش اسلام مقام زن در خانه و اجتماع دستخوش تغییرات شگرفی گردید اما بعداً با تغییرات خاصی که از موازین این دین به عمل آمد به تدریج مقام زن در اجتماع و خانه پائین آمد و این سیر نزولی در دوره صفویه به حداقل خود رسید به نحوی که تفاوت چندانی بین زنان شهرنشین آن دوره و کنیزها باقی نماند. آنها در منزل شدیداً در معرض بی عدالتیهای سیستم مرد سالاری قرار داشتند و به رغم صداقت و نجابتی که داشتند این امکان وجود داشت که مورد تنبیه و بی حرمتی شوهر و سرور خود قرار بگیرند؛ ولی البته از تنبیهاتی که در ملاء عام انجام میگرفت مستثنی بودند. با وجود این در کتب تاریخ از زنانی نام برده شده است که همراه با کنیزان خود به خاطر مُقر آمدن و افشای محل ذخایر و دفاین خویش تحت شکنجه و آزار قرار گرفتهاند. به علاوه وقتی شخص والامقامی به مرگ محکوم میگردید و یا از مقام خود معزول میشد معمولاً زنها و کنیزهایش به صورت کنیز بین پائینترین افراد اجتماع تقسیم میشدند.
فقهای دوره صفویه تصّور میکردند که زن فاقد روح عقلانی است. اگرچه هنوز هم در مساجد، محل قرار گرفتن ایشان همیشه جدا از مردها است ولی در دوره صفویه اصلاً به مسجد راه داده نمیشدند و کمتر از آن مجاز به شرکت در مراسم عمومی مذهبی بودند و خلاصه جز نگاهداری از بچّه محق به انجام کارهای دیگر نبودند. فریر مینویسد آنها فقط برای همخوابگی، بزم، خوش گذرانی و خدمتگزاری خلق شدهاند. اگرچه پیش گرفتن یک چنین رفتاری نسبت به زنان تا حدودی مبتنی بر سنن و رسوم بود، ولی قائل شدن یک چنین موقعیّت پست اجتماعی برای ایشان با هیچ یک از قوانین مذهبی، اجتماعی و یا سنّتی قابل توجیه نیست. فقط در داخل اندرون بود که زن موقعیّتی داشت. حرمسرای شاهی نمونهای از دربار محسوب میگشت و هم چنان که در دربار مردان دارای عناوین و مشاغل مختلف بودند در حرمسرا نیز زنان عناوین و مسؤولیتهای خاصّی داشتند قوانین و مقرّرات نیز یکسان بود. برای مثال وقتی شاه در حرم بر تخت مخصوصی نشسته بود فقط زنهایی که طرف توجّه بودند و یا مقام شامخی داشتند، حق داشتند در حضورش بنشینند. بقیّهی زنها در نهایت احترام و گوش به فرمان میایستادند. وضع و موقعیّت زنان حرمسرای شاه مدل و نمونهای بود از برای زنان حرمسراهای مردم عادی؛ ولی علاوه بر زنهای شهرنشین دستهی بزرگ دیگری از زنان ایرانی نیز وجود داشتند که به نوبهی خود واجد کمال اهمیّت بود و آن زنان قبایل و عشایر بود. این زنها قسمت اعظم عمر خود را در چادر به سر میبردند و هرگز به شهرها نمیآمدند. موقعیّت ایشان از قدیم الایّام با موقعیّت خواهران شهر نشیننشان فرق داشت. آنها به ندرت چادر به سر میکردند و احتمالاً به علت فایدهی بیشتری که برای اجتماع خود داشتند از احترام زیادتری برخوردار بودند. زن شهری عروسکی بود که فقط به درد بچّه زائیدن میخورد در حالی که زن عشایری نه تنها همبستر شوهر خود محسوب میگشت، بلکه در کار روز مرّه و خطراتی که شوهرش با آن مواجه میگشت نیز سهیم بود. او از یک آزادی نسبی بیشتری برخوردار بود و اگرچه از نظر زیباییهای ظاهری و ظرافتهای زنانه از خواهران شهرنشین خود پائینتر محسوب میگشت؛ ولی در مقابل از نظر سازندگی، عفّت و پاکدامنی و بسیاری چیزهای دیگر بر ایشان ارجحیّت داشت. طبیعی است که حرمسرای شاهی بیش از هر حرمسرای دیگر تحت مراقبت قرار داشت. تعداد زنان حرمسرای پادشاهان را فقط از روی حدس و تصوّر میتوان تعیین کرد. برای مثال بر طبق شایعات در حرمسرای فتحعلی شاه بیش از هزار زن عقدی و صیغه و دویست و شصت کودک وجود داشت؛ اما این ارقام همه از روی حدسیّات هستند و تعداد واقعی هرگز به درستی معلوم نیست. فریر مینویسد که چند روز قبل از ورود او به شیراز (1082ه.ق) یکی از روحانیون شهر هزار و پانصد نفر از زنان و کنیزان اندرون خود را برای شرکت در مراسم تشیع جنازهی یکی از زنان مورد توجّهش فرستاده بود. به علاوه باید توجّه داشت که ساکنین اندرون تنها زنان حرمسرا نبودند و هر یک از این زنان برای خود دَم و دستگاهی داشتند و تعدادی کلفت، خواجه و کنیز داشتند. معذالک من شک ندارم که لااقل در دوره پادشاهان اولیّهی دوره صفویه تعداد زنانهای حرم کمتر از دورهی سلطنت خاندان بعدی بوده است.
با وجود همهی اینها و به رغم قوانین و مقرّرات سختی که بر حراست و مراقبت از حرمسراها حاکم بود باز حرمسراها از مصونیّت کامل برخوردار نبودند زیرا بر طبق سنّت شاه حق داشت به اندرون خانهی هر کسی برود و ساکنین آن را بدون چادر ببیند و این کار معمولاً نوعی رو آوردن شانس به صاحب حرمسرا محسوب میگشت اما این کار برای همه شانس آور بود- برای صاحبخانه نبود؛ زیرا گاهی اوقات در ازای آن بهای گزافی پرداخت میشد. شاه اغلب اوقات از این امتیاز ویژه سوء استفاده میکرد و دختران و کنیزان زیبای اندرونی مردهای دیگر را به حرمسرای خود منتقل میساخت. طبیعی است که این رسم به هیچ صورت به شاه اجازه نمیداد که زنهای عقدی یا صیغهی صاحبخانه را تصاحب کند و حتی یک بار که یکی از پسران شاه دست به این کار زده بود شدیداً مجازات شد. در کتاب حاجی بابای اصفهانی شرح جالبی از رفتن شاه به خانهی حکیم باشی نوشته شده و کسانی که این کتاب را خواندهاند، میدانند که چه طور حکیم باشی از روی اکراه یک دختر زیبای کرد را که تازه به اندرونی خود آورده بود به عنوان پیشکشی به شاه هدیه کرد. به رغم درهای مقفّل و دیوارهای سر به فلک کشیدهی اندرونی زنان حرم سرگرمیها و ورزشهای خاص خود را داشتند. به آنها مثل مردان سواری، پرش با اسب و تیراندازی با نیزه یاد داده میشد و اغلب ایشان دخانیات مصرف میکردند. زنان معمولی و آنهایی که جزو حرمسرای شاهی نبودند بیشتر پیاده و یا اگر شوهرانشان اسب داشت با اسب از منزل خارج میشدند و خود را کاملاً در چادر میپیچیدند. هر وقت زنان حرمسرای شاهی میخواستند از اندرونی خارج بشوند و به جایی بروند از چند روز قبل خبر میدادند تا خط سیر ایشان قرق بشود. به نظر من هیچ چیز ناراحت کنندهتر و آزار دهندهتر از سکونت در دهات محل عبور زنان حرمسرای شاهی نیست؛ زیرا به محض آن که عبور زنان خبر داده میشود این بیچارهها باید یکی دو فرسخ از محل سکونت خویش دور بشوند. وقتی در اصفهان قرق اعلام میشود حالتی که من فکر نمیکنم بدتر از آن وجود داشته باشد، مردم باید خانه و زندگی خود را ترک کنند و اگر در فاصلهای بعید از محل عبور زنها قوم و خویش و دوستی ندارند که به منزل وی بروند باید سر به کوه و بیابان بگذارند.
قرق معمولاً با تشریفات خاصی صورت میگرفت. معمولاً محلّی که زنها قصد رفتن به آن جا را میکردند یک قصر یا باغ به خصوص و یا محلّی در خارج از شهر بود. علاوه بر این شاه سالی یک بار نیز ییلاق و قشلاق میکرد. در رأس قافله شخص شاه حرکت میکرد و پس از او مادر و آن تعدادی از زنهایش که اجازه یافته بودند با وی باشند، میآمدند. پس از ایشان هم تعدادی خواجه و غلام که بسیاری از ایشان حامل شاهین بودند حرکت میکردند. همهی این افراد سوار بر اسب و بدون چادر حرکت میکردند و بالاخره در آخر کاروان دستهی موزیک حرکت میکرد. اگر شاه تصمیم میگرفت که شب قرق کند مراسم به طرز بسیار با شکوهتر و جالبتری انجام میگرفت. در این حالت هر یک از زنها لباس محلّی و ملّی خود را میپوشیدند و به این ترتیب در جمع مشایعین زنان اروپایی را با کلاههای پردار، هندیها را با ساریهای ابریشمین و عربها را با لباسهای عجیب و غریب قبیله خود میشد، مشاهده کرد. هر زنی یک مشعل به دست میگرفت و در بین هر چهار یا پنج نفر یک خواجهی مشعلدار هم حرکت میکرد که هم وظیفه حراست را به عهده داشت و هم در کار زنها فضولی میکرد. وقتی زنی غیر از سراپرده شاهی از منزل خارج میشد خود را کاملاً در چادر میپوشاند و با وجود آن که اغلب زنان سواری بلد بودند اگر وضع مالی ایشان خوب بود در مسافرتهای خارج از شهر از وسیلهای به نام کجاوه استفاده میکردند. هربرت که در سال 1035 هجری قمری در هیأت سیاسی انگلستان به ایران مسافرت کرد، مینویسد وقتی زنها همراه با عدّهای حرکت میکنند و یا در حال مسافرت هستند چهار زانو در وسیلهای چوبین به نام کجاوه که اطراف آن را با پرده پوشاندهاند تا کسی ایشان را نبیند، مینشینند. حتی زنهای طبقات پائین اجتماع نیز بدون چادر از خانه خارج نمیشدند و اعمّ از پیاده یا سواره خود را در چادر که فریر آن را یک قطعه پارچهی سفید را با سوراخهایی برای چشم و بینی توصیف کرده است، میپیچیدند. فریر در دنبالهی این مطلب اضافه میکند که آنها ترجیح میدهند به آن چه که میتوانستند از این سوراخها از جهان خارج را ببینند، دل خوشی کنند تا این که سیمای خود را در معرض دید همگان قرار دهند. در مقابل زنان قبایلی نظیر قشقایی و بختیاریها به مراتب آزادتر بودند و عملاً چادر سر نمیکردند.»[1]
[1] - طب در دوره صفویه، تألیف سیریل الگود، ترجمه محسن جاویدان، انتشارات دانشگاه تهران، 1357، صص 226 تا 230
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 338