در زبان فارسی واژهی غلام به عنوان بنده و فرد اجیر شده به کار برده میشود و جمع آن غلمان است و به پسرهای جوانی که به اصطلاح مویی پشت لبشان نروئیده باشد نیز اطلاق میگردد. «عشق مرد به مرد در طول تاریخ از دیدگاههای مختلف با اسمها و اصطلاحات مختلفی مطرح شده است: شاهد بازی، جمال پرستی، لواط، لواطه، اِغلام، کار، بچه بازی .... به شخص مفعول، امرد، مأبون، شاهد، منظور، مفعول، کودک، مخنّث، نوخط، بی ریش، پسر، ساده، ساده لوح، اُبنهای .... گفتهاند. به شخص فاعل غلامباره، جمال پرست، صورت پرست، بچه باز، موزون...گفته شده است.
به طوری که از مطالعهی کتب قدیم برمیآید عشق مرد به مرد در ایران باستان سابقه نداشته است، به همین دلیل در قرون نخستین تاریخ بعد از اسلام مثلاً در آثار دوره سامانیان و پیش از آنان از قبیل رودکی و ابوشکور بلخی و شاهنامه فردوسی مطالب صریحی در این خصوص نیست. شاهد بازی در نزد اعراب باستان هم مرسوم نبوده است، زیرا در اشعار دوره جاهلیت و یکی دو قرن نخستین بعد از اسلام مدرکی در این باره نمیتوان یافت.اما در نزد یونانیان این امر کاملاً رایج بوده است و در آثار فلاسفه بزرگ مثلاً افلاطون شواهد و مدارک بسیاری میتوان جست. مراد از عشق افلاطونی یا الحبّ الافلاطونی یا platonic love عشق مرد به مرد است، منتها این عشق پاک و بی شائبه است. در نزد قدمای یونان در عشق مرد به زن شائبه سودجویی مثلاً تولید مثل است، اما عشق مرد به مرد میتواند پاک و بدون شائبه باشد چنان که سقراط در این نوع عشق به دنبال مسائل جنسی هم نیست. همین تفکر است که بعدها وارد عرفان ایرانی شد و در نزد عرفا چنین تعبیر شد که عشق پاک تمرینی است از برای عشق آسمانی و عشق به خداوند جمیل که باید بدون هر شائبهای مثلاً طمع بهشت و بیم دزوخ باشد. عبارت معروف صوفیان المجازُ قَنطرةُ الحقیقة (مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است.) یعنی عشق مجازی و زمینی میتواند وسیلهای برای رسیدن به عشق حقیقی یعنی آسمانی باشد چنان که مولانا در مثنوی میگوید:
عاشقی گر زین سر گر زان سرست عاقبت ما را به جایی رهبرست
شاهدبازی در نزد ترکان هم مرسوم بوده است. منتها ترکان مانند یونانیان برای این کار زمینههای فلسفی و معنوی نداشتند. بعد از ورود عنصر ترک در تاریخ ایران این امر به صورت وسیعی در ایران هم مرسوم شد. اساساً ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنسگرایی است. در این که معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد است شکی نیست. اما ممکن است خواندهی غیر حرفهای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلاً غزلیات امثال سعدی و حافظ دچار شک و تردید باشد. اما حدود نصف اشعار این بزرگان هم صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است زیرا در آنها آشکارا از واژههای پسر و امرد و خط عذار و سبزهی ریش و این گونه مسائل سخن رفته است. اما بخش اعظم آن نصف باقیمانده هم در مورد معشوق مذکر است. منتها خاصیت زبان فارسی طوری است که مثلاً به علت عدم وجود افعال و ضمایر مذکر و مونث ایجاد شبهه میکند. باید دانست که مسائلی چون رقص و زلف و خال و خدّ و قد و دامن و تیر نگاه و ساقیگری و امثال اینها که امروزه به نظر میرسد در مورد زنان است، در قدیم مربوط به مردان هم میشده است. به این ترتیب فقط بخش کمی از اشعار قدماست که میتوان در آنها به ضرس قاطع معشوق را مؤنث قلمداد کرد. ادبیات سبک هندی اساساً ادبیات عاشقانه نیست و عمدتاً جنبهی ادب تعلیمی دارد، اما بر طبق سنّت در آن هم معشوق غالباً مذکر است. در دوره بازگشت یعنی ادبیات دوره قاجار به تبع ادبیات دورههای غزنوی و سلجوقی و نیز واقعیتهای موجود جامعه، معشوق مرد بوده است. لذا میتوان گفت که فقط در ادبیات دوران معاصر است که در آن به طور گسترده با معشوق مؤنث مواجه هستیم.»[1]
از آن جا که تمرکز این مطالب در حوزه دوران صفویه است باید گفت که استفاده از غلامان زیبا روی برای کسب امیال عشق بازی از دروان شاه اسماعیل اول صفوی تا زمان شاه سلطان حسین همواره رواج داشته است و در دوره صفویه در برخی از شهرها امرد خانههایی دایر بوده که به صورت رسمی و با مجوز کار میکردند و حکومت از آنها اخد مالیات میکرده است. به دلیل آن که که انجام این عمل در فرهنگ ما امری منفور و غیر مشروع تلقی گردیده، اطلاعات راجع به آن نیز بسیار محدود و در پس پرده میباشد و بیشتر به طور استعاره در ادبیات ایران و یا در سفرنامهی سیاحان اروپائی به آن اشاره شده است. چنان که در فصل هفتم سفرنامه بازرگان ونیزی از شهر تبریز در زمان شاه اسماعیل اول آمده است که «زنان روسپی که در اماکن عمومی رفت و آمد میکنند نیز به نسبت زیبایی خود مالیات میپردازند و هر قدر زیباتر باشند باید بیشتر مالیات دهند. اما بدترین رسمی که تا کنون از آن نام بردهام این رسم لعنتی، وحشت انگیز، ننگین است که بوی نفرت انگیزش به آسمان میرسد و چون در ذیل به آن اشاره کنم پی به شرارت و شئامت آن خواهید برد: در این شهر مکان عمومی و مکتب پیروان لوط (یا مخنث خانه) وجود دارد و ایشان نیز به نسبت صباحت منظر باج میدهند.» [2] در این جا صحبت از سابقهی تاریخی آن مطرح نیست، ولی به طور کلی انجام این عمل در اکثر جوامع رواج داشته و همچنان هم ادامه دارد. از نظر تأثیر گزاری تنها کشوری که در دوران صفویه بر اثر جنگهای طولانی فرهنگ آن در ایران نفوذ بیشتری داشته و رفتار مردم را تحت تأثیر قرار داده است از کشور عثمانی میتوان نام برد. ذکر این مطلب به منزلهی تشابه و نفوذ فرهنگی مطرح میشود، وگرنه عمل غلامبارگی در ایران نیز رواج داشته است. چنان که در روایات آمده عادات مرسوم قهوه خانه نشینی از طریق استانبول و در دوران سلطنت سلیمان خان قانونی به ایران رخنه کرده و در دوران شاه عباس اول گسترش زیاد یافته است. در باره توصیف یکی از قهوه خانههای کشور عثمانی و انجام عمل غلامبارگی در سفرنامه برادران شرلی چنین آمده است «چنان که ما در مملکت انگلیس به میخانهها رفته با دوستان عیش میکنیم اینها هم خانههای بسیار قشنگ دارند که در آن جا از این قهوه فروخته میشود. مردمان متشخصّ و عیّاشی هر روز به این مکانها میآیند و صاحبان آن بچّههای خوشگل نگاه میدارند. در بعضی خانهها دوازده نفر هستند و در بعضیها کمتر یا زیادتر و لباس و وضع آنها را خیلی نظیف نگاه میدارند. این پسرها را بارداش مینامند و آنها را به واسطهی شهوت حیوانی که دارند در عوض زن به کار میبرند.»[3]و [4]
البته باید توجه داشت که «غلامان شاهی به دو دسته تقسیم میشدند. دستهای به منظور خدمت در حرمسرا اخته میشدند که اصطلاحاً به اینها فقط خواجه یا خواجه سرا اطلاق میشد. دسته دوم غلامانی بودند که اخته نمیشدند و به منظور خدمت در دربار یا ارتش آنان را تربیت میکردند. دسته اخیر را میرزا سمیعا در ردیف قوللران قرار داده که بخشی از سپاه صفوی را تشکیل میدادند. کمپفر به اشتباه تمام قوللرها یا غلامان شاهی را در رده خواجه سرایان قرار داده است.»[5]
در رابطه با شیوع و یا برخورد شاه عباس با مسألهی غلامبارگی اطلاعات ناقص است و تنها اشاره از برخورد پادشاه با سردارانی آمده که به خاطر تمایل و ارتباط با غلامان زیبا رویش دستور قتل آنان را صادر کرده است. با توجه به رفتار متضادی که از سوی شاه عباس وجود داشته دستور آن فرامین را هم ناشی از اعتقادات راسخ او نمیتوان پنداشت و باید از دید سیاسی و خودخواهی او نگریست زیرا شاه عباس در جایی با سرداران خود در نهایت احترام رفتار کرده و در جای دیگر به کوچکترین بهانه دستور قتل آنان و یا فرزندان خود را صادر کرده است. براساس روایت موجود او گاهی به خاطر روابط عاشقانه و ساختگی شهری را به نیستی کشانیده و یا دستور قتل پسربچهای را به خاطر اطاعت نکردن در قهوه خانه صادر میکند و یا در جای دیگر به خاطر دیدار با زیبا رویی بخشنده میگردد. لویی بلان درباره تسلیم هوای نفسانی شاه مینویسد: «دیده مال، مادر خان کاخت به اردوی شاهی در قراچبون رفت. هدف او برطرف کردن خاطرهی بد شاه عباس از طفره رفتن جنگجویان در سه سال پیش برای محاصره شماخی بود. دیده مال مثل همیشه گروهی پسر و دختر زیبا روی گرجی همراه آورده بود. ضمناً پسر دیگرش به نام لوارساب را که هفده ساله بود به حضور شاه معرّفی کرد. او همچون یک دختر زیبا و خوشگل بود و زیبایی او چنان تأثیری در شاه گذاشت که در یک لحظهی هیجان روحی، شهر تفلیس را که جزو اموال دربار بود به عنوان انعام به او بخشید.»[6]
مؤلف تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران در زمان صفویه ضمن گزارشی از رواج روسپیگری در زمان شاه عباس به نقل قول مینویسد: «پادری ژان تاده مدّعی است که شاه عباس لواط را در ایران ترویج کرد و مشوّق عملی گردید که تا آن تاریخ مورد انزجار عامه بود. لکن این سخن را نمیتوان مناط اعتبار دانست و قدر مسلم آن است که اگر کسی در این عهد مرتکب لواط میگردید و شاکی یا مدّعی خصوصی نیز وجود میداشت مجرم به سختی مجازات میشد، چنان که میرزا محمّد تقی مشهور به ساروتقی والی قراباغ و گنجه را به جرم ارتکاب لواط با جوانان مردم به اشاره شاه عباس خصی کردند و اقلاً دو تن از امرای لشکر ولیخان پسر علیقلی خان شاملو معروف و حسینعلی سلطان چگنی را که از مقرّبان شاه بود به جرم داشتن نظر بد نسبت به غلامان خوبروی شاه به قتل رسانیدند.»[7] دن گارسیا نیز ضمن اشاره به رواج روسپیگری در اصفهان و نقش پسران زیبا روی در شهر چنین گزارش میدهد: «اگرچه گناه شهوت پرستی و شهوترانی در میان این ملتها امری رایج و عمومی است، امّا این عمل در اصفهان از همهی ایران رایجتر و ریشه دارتر است و علت آن تجمّع و ازدحام ملیّتهای مختلف و وجود تعداد زیادی بردهی بسیار زیبا و دلربای گرجی و چرکس و روس سفید، از هر دو جنس در این شهر است که عدّه آنها به سبب وجود پسران جوان و دختران اقوام اجنبی که شاه عباس از چند سال به این طرف همواره بدین شهر کوچانیده است همواره روه به افزایش است. گذشته از این، اگرچه کافران خود نیز این گونه اعمال را شنیع و خشونت بار به حساب میآورند در این شهر کسانی برای استفادهی مادی گروهی پسر جوان را خریداری میکنند. مویشان را همچون زنان بلند نگاه میدارند. به آنها لباس زنانه میپوشانند، رقصیدن یادشان میدهند و همچون روسپیان شهرهای اروپا آنها را در روسپی خانهها در معرض استفاده میگذراند. در حقیقت بسیار جای تأسّف است که آن همه طفل و نوجوان را صرفاً به منظور ارتکاب اعمالی چنین فضیحت بار خریداری میکنند. از همین یک عمل میتوان قضاوت کرد که این پادشاه به هیچ دینی پایبند نیست؛ زیرا خود اوست که پس از ویران کردن گرجستان بیشتر ساکنان بینوای آن را به بردگی این چنین رسوا کشانیده است. بیشتر چرکسها و مسکویها را تاتارها و لزگیها و دیگر همسایگانشان و برخی از هموطنانشان میدزدند و به دربند میفرستند و حکمران این شهر هر سال عدهی زیادی از این دختران و پسران جوان را برای شاه میفرستد که زیباترین آنها را برای حرمسرای خویش انتخاب میکند. این تعداد زاید بر آن گروها است که هر سال بازرگانان به فروش میرسانند، چنان که همهی ایالات این حکومت پادشاهی همواره از عدّهی زیادی بردهی زن و مرد انباشته است.»[8]
شاه عباس در مورد روابط جنسی دیگران حساس بود و از برخورد و نظر شهوت انگیز با غلامانش بسیار ناراحت میگردیده است. دکتر نصرالله فلسفی در این رابطه مینویسد: «شاه عباس کسانی را هم که در عشق بازی با جوانان زیبا و معاشرت غیر طبیعی ناشایسته تظاهر میکردند به سختی مجازات میکرد. یکی از معاصران او در این باره مینویسد معاشقه با جوانان زیبا در ایران برخلاف کشور عثمانی مجاز نیست و مرتکب را به سختی تنبیه میکنند. من خود مجازات یکی از این گونه مقصران را به چشم دیدم.هنگامی که ما در ایران بودیم یک تن از سرداران ایران به نام پیر قلی بیگ که با شاه عباس منسوب بود، خواست به یکی از غلامان جوان او دست درازی کند و پول گزافی نیز به آن غلام وعده کرده بود، ولی غلام راضی نشد و آن را به شاه خبر داد. شاه عباس پیرقلی بیگ را احضار کرد و به آن پسر فرمان داد تا در حضور وی با شمشیر گردنش را بزند.
در سال 999 هجری قمری نیز چون خبر یافت که سرداری دیگر به نام حسینعلی سلطان چگنی از ندیمان خاصش بر یکی از غلامان خوبروی او به چشم شهوت نگریسته است کور حسن استاجلو را با جمعی دیگر از سران قزلباش به کشتن وی مأمور کرد و حتا به حسین خان حکمران قم دستور فرستاد که پدر او بوداق خان چگنی را نیز به زندان اندازند و اموالش را ضبط کنند. هشت سال بعد نیز هنگامی که به خراسان میرفت در محل جاجرم، ولی خان میرزا پسر علیقلی خان شاملو لـله و سرپرست دوران کودکی خویش را که از سرداران مقرّب و نامی قزلباش بود و با خاندان صفوی نیز نسبت ازدواج با دختر شاه اسماعیل دوم بستگی داشت به همین جرم هلاک کرد. نوشتهاند که این سردار جوان به صالح نام تبریزی از خدمتگزاران جوان شاه عباس دلباخته و مکرّر عشق خود را بر او فاش کرده بود. صالح به معاشقهی او اعتنایی نمیکرد و تظاهرات عاشقانه وی را از شاه پنهان نمیداشت. عاقبت شاه عباس به او دستور داد که اگر ولی خان بار دیگر به زبان عشق بازی با وی سخن گفت بیدرنگ هلاکش کند. چندی بعد شبی در حوالی قصبهی جاجرم چون خان شاملو مست از سراپردهی شاهی بیرون آمد صالح او را دنبال کرد و به زخم شمشیر کشت و سرش را نزد شاه عباس برد. شاه نیز به گفته یکی از مورخان چون این جسارت از روی از روی کمال غیرت و حمیت روی داده بود بر او آفرین گفت و بر مدارج خدمتش افزود. سپس دستور داد تا مقام و منصب ولیخان شاملو و حتی زن او را به حسین خان میرزا برادر کوچکش دادند و جسدش را تا بامداد روز دیگر همچنان یر سر راه گذاشتند تا عبرت دیگران گردد.
داستان دیگر حکایت میرا محمّد تقی مشهور سارو خواجه یا ساروتقی است. این مرد در سال 1015 هجری قمری به وزارت محمّد خان زیاد اوغلی حکمران قراباغ رسید و چون کاردان و با کفایت بود نزد وی منزلت و مقام عالی یافت. نه سال بعد محمّد خان در جنگی که به فرمان شاه عباس با تهمورس خان والی گرجستان کاخت کرد کشته شد و شاه مقام وی را به فرزند خرد سالش محمّد قلی خان داد، ولی چون میدانست که انتظام امور قراباغ مرهون تدبیر و کفایت میرزا محمّد تقی است او را همچنان در وزارت آن ولایت باقی گذاشت و از این تاریخ او حکمران واقعی قراباغ و گنجه شد. میرزا محمّد تقی قسمتی از دوران جوانی را در خدمت سربازی گذرانده و دو سال در زمره تفنگچیان شاهی به سر برده بود. در این مدت به سبب دور بودن از محیط خانواده و آمیزش با سربازانی که از ولایات مختلف به پایتخت آمده بودند اخلاقش از طریق صواب منحرف گشته و طبع جوانش به معاشقات ناشایست غیر طبیعی توجّه یافته بود. روزی جوانی زیبا را که از هشت روز پیش ناپدید شده بود در خانهی او یافتند. اولیای جوان شکوه به شاه بردند و از او خواستند که وزیر قراباغ را به جرم این کار زشت تنبیه کند . شاه که در آن ساعت خوش و شنگول بود، خندید و به شوخی گفت بروید اختهاش کنید. شکایت کنندگان از شدت خشم این شوخی شاهانه را جدّی گرفتند. پس بیدرنگ به خانه وزیر ریختند و هنگامی که او بر اسب نشسته میخواست با نوکری از خانه بیرون رود به زیرش کشیدند و با خشم و شتاب فرمان شاهی را اجرا کردند! وقتی اولیای جوان از میرزا محمّد تقی به شاه شکایت میکردند حکمران قراباغ نیز در آن جا حاضر بود. چون دید که شاه فرمان خود را با خنده ادا کرد و از گوشهی چشم بدو نگریست، به خود جرأت داد و تبسم کنان گفت سر قبلهی عالم به سلامت باشد. حیف است که این جوان با این همه کاردانی و صداقت بمیرد. جان نثار یقین دارد که روزی به قبله عالم خدمات گرانبها خواهد کرد. شاه در جواب گفت پس تا فرصتی هست بگو نجاتش دهند. اگر هم کار از کار گذشته معالجهاش کنند. متأسفانه خبر عفو شاه وقتی رسید که آن حکم شوم اجرا گشته و میرزا محمّد تقی الیالابد ناکام شده بود. شاه از این خبر سخت متأثر شد و دستور داد که او را با دقت معالجه کنند. پزشکان به علاج زخمش کمر بستند و آن بیچاره را چند روز در تاریکی مطلق میان خاکستر نشاندند. پس از چندی زخمش به هم آمد، ولی چون آن عمل با کاردی بزرگ به دست مردمی خشمگین و بی پروا صورت گرفته بود هیچ وقت کاملاً خوب نشد. میرزا محمّد تقی خود شرح این بدبختی را در سال 1028 قمری برای پیترو دلاواله سیّاح ایتالیایی که در فرح آباد مازندران میهمان شاه عباس بوده، تعریف کرده و خود را از ارتکاب آن عمل ناپسند مبرّا شمرده و گفته است که حاسدان و بدخواهانش به او چنین تهمتی زدند تا نظر شاه عباس را از او بگردانند. ولی پس از اجرای فرمان چون بی تقصیریش به ثبوت رسید توجه و مرحمت شاه به او به مراتب زیادتر شد و او را بیش از بیش به خود نزدیک کرد. درین زمان ارادت میرزا محمّد تقی به شاه عباس چندان بود که پیش سیاح فرنگی دعا میکرد خداوند از عمرش بکاهد و بر عمر شاه، شاهی که از لذت مردی تا پایان عمر محرومش کرده بود، بیفزاید! پس از این حادثه زن جوان و سوگلی میرزا محمّد تقی او را ترک گفت و دنبال شوی دیگر رفت. ولی زن دیگرش که اندکی پیرتر بود وفاداری نمود و نزد آن بیچاره ماند و مدتها مانند خواهری از او پرستاری میکرد.[9]
شاردن تاجر و جهانگرد فرانسوی که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده است در سفرنامه خویش مینویسد شاه عباس در اصفهان کاروانسرایی ساخته است که در مدخل آن سنگ بزرگی است. وقتی به فرمان وی مردی را که همه روزه روی آن سنگ مینشست و جوانان خوبروی را فریب میداد، گرفتند و پاره پاره کردند. این مرد جوانان را تمام شب نزد خود نگاه میداشت و سحرگاه در محل دوردستی رها میکرد تا کسی به کار ناپسندش پی نبرد.» [10]
[1] شاهد بازی در ادبیات فارسی، تألیف دکتر سیروس شمیسا، انتشارات فردوسی، 1381، صص 11 تا 14
[2] - سفرنامههای ونیزیان در ایران، ترجمه منوچهر امیری، چاپ دوم 1381، انتشارات خوارزمی، ص 413
[3] - سفرنامه برادران شرلی در زمان شاه عباس کبیر، ترجمه آوانس، با مقدمه دکتر محبت آیین، چاپ دوم، 1357، ص 28
[4] - آدام اولئاریوس که در سال 1046 هجری قمری سال هشتم سلطنت شاه صفی جانشین شاه عباس به ایران آمده است در جلد اول و صفحه 572 سفرنامه خود راجع به معاشقه با جوانان مینویسد در ایران معاشقه با جوانان به عنوان جنایت مجازات ندارد و اگر ساروتقی را شاه عباس سیاست کرد برای آن بود که جوانی را به زور فریفته بود. برای ما نقل کردند که شاه صفی وقتی به محاصره قلعه ایروان مشغول بود، شنید که جوانی یکی از سردارانش را کشته است. پس از تحقیق معلوم شد که آن سردار هنگام مستی میخواسته است به زور با جوانی از خدمتگزاران خویش عشقبازی کند و جوان چون او را در این کار مصمم دید خنجر از کمرش برآورده و در قلبش فرو برده است. شاه گفت تا جوان را حاضر کردند و همین که به کشتن مخدوم خود اقرار کرد فرمان داد او را پیش سگان آدم خوار اندازند.
تاورنیه هم که در زمان شاه عباس دوم در ایران بوده مینویسد قهوه خانهها مرکز عشقبازی با جوانان زیبا بود. در آن جا جوانان گرجی خوبروی از ده تا شانزده ساله با لباسهای دل انگیز و اطوار خاص خدمت میکردند.
[5] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، ص 79
[6] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 224
[7] - تاریخ سیاسی و اجتماعی ایران از مرگ تیمور تا مرگ شاه عباس، ابوالقاسم طاهری، شرکت سهامی کتابهای جیبی، 1349، ص 342
[8] - سفرنامه دن گارسیا دسیلوا فیگوئروآ، سفیر اسپانیا در دربار شاه عباس اول، ترجمه غلامرضا سمیعی، نشر نو، تهران، 1363، ، ص 233
[9] - به روایت دیگر این حادثه هنگامی که بعدها میرزا محمّد تقی به وزارت مازندران و گیلان رسید، روی داد. نوشتهاند جوانی که به زور مورد مهر او واقع شده بود خود به شاه شکوه برد. شاه عباس از کار ناپسندیدهی وزیر مازندران چندان در غضب شد که شغل او را به همان جوان داد و امر کرد که بیدرنگ به مازندران رود و سر وزیر را به اصفهان فرستد. ضمناً پیشکاری هم برای جوان معین کرد تا در وزارت مازندران دستیار و مشاور او باشد. اما میرزا محمّد تقی همین که از فرار جوان آگاه شد و دانست که به قصد شکایت به اصفهان رفته است پیش دستی نمود و مانند وزیر اردشیر بابکان عضو گناهکار را به دست خود برید و در تخت روان از راهی دیگر روانه اصفهان شد تا در راه با با مأموران شاه که حکم کشتنش را در دست داشتند مصادف نشود. چون با آن حال زار به اصفهان رسید بیدرنگ به حضور شاه رفت و عضو بریده را با عریضهی درخواست بخشایش در سینی طلایی پیش او گذاشت. شاه چون دید که او خود را در کمال سختی تنبیه کرده است از تقیرش درگذشت و به وزارت مازندران و گیلان باز فرستاد. اما روایت درست ظاهراً همان است که در متن گفته شد، زیرا خود میرزا محمّد تقی که تفصیل حادثه را برای یکی از مسافران فرنگی نقل کرده و اصلاً به مضمون این روایت اشاره ننموده است.
[10] - زندگی شاه عباس، نصرالله فلسفی، جلد سوم، صص 59 تا 62
11- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 474
شاه عباس در تمام سفرهای خود حتی سفرهای جنگی بیشتر زنان حرم را همراه میبرد. اساساً در لشکرکشیهای قدیم زنان هم با شوهران خود به میدان جنگ میرفتند و مانند ایشان در تمام مصائب لشکرکشی شرکت میجستند و گاه نیز مانند مردان با دشمن میجنگیدند. البتّه به نظر نمیرسد که در این سفرهای جنگی زنان شاه عباس به خاطر شرکت در پیکار و نبرد همراه او رفته باشند. در این گونه مسافرتها زنان شاه همیشه هنگام شب حرکت میکردند تا کسی ایشان را نبیند. شاه نیز غالباً با زنان خویش همراه میشد و در این صورت به جز عدّهای از قراولان و خواجگان مخصوص کسی را با خود نمیبرد. سایر همراهان شاه و سپاهیان یا دورا دور از دنبال میرفتند و یا از راه دیگر به سوی مقصد رهسپار میشدند.[1]
هر وقت که شاه همراه حرم بود زنان بر اسب مینشستند و روبند خود را بالا میزدند و به آزادی با روی گشاده حرکت میکردند. شاه نیز در میان زنان و خواجگان اسب میراند و میگفت و میخندید و شکارکنان سفر میکرد. امّا اگر شاه خود همراه حرم نبود زنان را در کجاوههایی که بر پشت استر گذاشته میشد جای میدادند و در این صورت چون کجاوهها به کلی بسته و پوشیده بود تنها چیزی که ایشان را از مسافران دیگر مشخّص میساخت وجود خواجگان و قراولان مخصوص حرم بود. کجاوهها جفت از دو پهلوی شتر و چیزی هم وزن در آنها قرار میگرفتند و گاه کجاوهای بر یک پهلوی شتر و چیزی هم وزن آن مانند صندوق بر پهلوی دیگر میبستند و در این صورت یک زن تنها در کجاوه بود. کجاوهها را شتربانان خالی بر پشت شتر استوار میکردند و دور میشدند و سپس خواجه سرایان بانوان حرم را روی دست برمیداشتند و در کجاوه جای میدادند. در سالهای اول سلطنت شاه عباس سوار کردن بانوان نیز به عهدهی ساربانان بود، اما اتفاق نامطلوبی سبب شد که شاه این کار را قدغن کرد و دستور داد که دیگر ساربانان به زنان حرم نزدیک نشوند. شرح واقعه این است که شبی شاه در سفر چنان که عادت او بود ناشناخته و تنها حرکت میکرد، ناگاه متوجّه شد که در قطار شتران بانوان حرم کجاوهای به یک سو خم گشته و نزدیک به افتادن است. هرچه ساربان را برای جابجا کردن کجاوه صدا زد از او اثری پیدا نشد. پس از اسب فرود آمد و پیش رفت و شانه زیر کجاوه نهاد تا آن را به حال تعادل باز گرداند. ناگهان احساس کرد که کجاوه از حدّ عادی سنگینتر است و چون سر به درون آن برد معلوم شد که خانم در کجاوه تنها نیست و ساربانی با اوست. شاه از مشاهدهی این حال به قدری خشمگین شد که بیدرنگ خود را معرّفی کرد و چند تن از سرداران را پیش خواند و فرمان داد تا سر زن و ساربان را در همان جا بریدند. رئیس ساربانان را نیز به سختی مجازات کرد تا دیگر کسانی را که طرف اطمینان و اعتماد نیستند همراه قافله حرم نکند و از همان شب دستور داد که تنها خواجه سرایان همراه زنان حرکت کنند و ساربانان به قافله حرم نزدیک نشوند. البته وقتی پادشاهی آن قدر زن در حرمسرایش جای میدهد که بعضیها در عمرشان فقط یک بار میتوانستند نوبت همبستری با مردی را پیدا کنند بعید نیست که زنان نیز برای اطفاء شهوت غریزی خود دست به چنین اعمالی بزنند و با نخستین مردی که در فرصتی مناسب به خود نزدیک دیدند هرچند ساربان باشد خلوت کنند.
هنگام حرکت بانوان حرم همیشه دستهای از خواجگان شاه یک فرسنگ جلوتر میرفتند تا مردان را از اطراف راه قافله دور کنند. هرگاه اتّفاقاً این قافله هنگام روز به دهی میرسید تمام مردان ده را از آن جا میراندند یا در اتاقهای دربسته پنهان میداشتند؛ زیرا فرمان شاه این بود که چشم نامحرم نبایستی به روی زنان حرم افتد و اگر مردی بر سر راه ایشان دیده شود باید او را بیدرنگ بکشند. دنبال حرم نیز دستهای از قراولان خاص شاه به نام یسقچی حرکت میکردند و به هیچ کس حتی بزرگترین سرداران و اعیان دولت اجازه نمیدادند که از ایشان بگذرد و به قافلهی حرم نزدیک گردد. افراد این دسته همگی تاج مخصوص قزلباش بر سر داشتند و علامت مخصوص ایشان تیری بود که بر عمّامهی خویش فرو میبردند به طوری که سر آن عمّامه و دمش به سوی بالا قرار داشت. یسقچیان از سایر افراد سپاه مقتدرتر و با نفوذتر بودند و رئیس آنان که به یسقچی باشی معروف بود از میان سرداران بزرگ ایران انتخاب میشد و بر عمامهی خود تیری زرّین فرو میبرد. در سفرهای جنگی خواجه سرایان دستور داشتند که اگر دشمن غالب و شکست سپاه مایهی فرار شد سر زنان حرم را ببرند تا به دست دشمن اسیر نشوند. شاه در سفرهای غیر جنگی نیز زنان را به خاطر شرکت در شکار و تفریح همراه خود میبرد و در عمارتهای بسیار زیبا که در برخی شهرها به خاطر سکونت خود و زنان حرم ساخته بود اقامت میکرد. پیترو دلاواله در سفر خود به ایران در یکی از این سفرها همراه شاه بوده و از کاخ سلطنتی و اقامتگاه زنان وی در اشرف دیدن کرده است. او مینویسد ایوانهای زیادی عمارت را احاطه کرده که با حصیر و پرده پوشیده و اتاقها دارای دربهای متعدّدی هستند. در یکی از اتاقها روی هر یک از دیوارهای چهارگانهی آن دو آینهی بزرگ در طرفین درب ورودی و پنجره به نحوی روبروی یکدیگر قرار گرفتهاند که تصاویر یکدیگر را منعکس میسازند و انسان تصوّر میکند در پس آنها اتاقهای بی شماری واقع شده. اتاقهای نسبتاً مخفی دیگری که به آنها خلوت خانه میگویند وجود دارد که کف تمام آنها را دوشکهای قلمکار گران قیمتی گستردهاند؛ زیرا طبق رسوم و عادات این مملکت همه روی زمین مینشینند و حتی اگر بخواهند راحتتر باشند در همانجا دراز میکشند. در همین اتاقهاست که شاه میخورد و میخوابد و هر وقت بخواهد آنان را در آن جا به نزد خود میطلبد.»[2]
[1] - شرکت زنان در لشکرکشیها مرسوم و ناشی از اهداف متفاوت بوده است و به عنوان مثال در قرون بعد نیز کریم خان زند برای عدم تعرض سربازان دستور داده بود که همیشه گروهی از زنان همراه لشکرها باشند. در مورد استفاده از زنان در لشکرکشیهای شاه عباس سیاح اروپائی پیترو دلاواله در صفحه 94 سفرنامه خود مینویسد: «علاوه بر ارضای نفس و طلب شهرت باید بگویم مطلب دیگری هم هست که مرا به این مسافرت تشویق کند و آن عبارت از این است که طبق عادت قدیم ایرانیان امروز نیز همسران شاه به معیت او در لشکرکشیهای او شرکت میکنند و نه تنها همسران و اقوام زن، بسیاری از کنیزان او در خدمت دربار هستند در جنگها همراهند؛ بلکه در مورد سرداران لشکر و سایر رجالی که با شاه همراه هستند و همچنین سربازانی که از خود شایستگی نشان دادهاند وضع به همین منوال است و در نتیجه من نیز میتوانم زنان خانه را با خود ببرم.» ایشان به این نکته نیز اشاره دارند که علت به وجود آمدن نقاب زنان تنها ناشی از فروتنی یا حسادت شوهر و یا منع مذهبی نبوده است بلکه به علت تفاخر و خودپسندی است تا چنین وانمود سازند که هر کسی لیاقت دیدن صورت آنان را ندارد.
[2] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 294 تا 296
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 462
«هر وقت که شاه مغموم و دلتنگ به حرمسرا میرفت هیچ یک از زنانش جرأت این که به او نزدیک شوند و سخنی بگویند، نداشتند. تنها زنی که شهامت پیش قدم شدن در صحبت با شاه را در این موارد پیدا میکرد یکی از زنان اصلی او که گرجی و مسیحی است، بود و دیگر زنان درین مواقع خود را کنار میکشیدند. این بانوی گرجی که ظاهراً همان دختر عبدالغفّار گرجی است که شاه در سال 1005 او را به زنی گرفت بر روح شاه عباس تسلّط فوقالعاده داشت و میتوانست آهسته آهسته با تدبیر او را مشغول کند و فکرش را از غمی که داشت منحرف سازد. امّا اگر شاه خوشحال و خندان بود و یا آرام آرام از حالت غم بیرون میآمد و نشاطی مییافت آن گاه همهی زنان به دور او حلقه میزدند و به شوخی و تفریح میپرداختند و به بازیهای گوناگون و خوردن و آشامیدن مشغولش میکردند تا به او در میان زنان و کنیزان حرم خوش بگذرد. در این مواقع یکی او را قلقلک میدهد و دیگری او را به سمتی میکشاند. بعضی اوقات سر و پای او را میگیرند و به هوا پرتابش میکنند یا به همین نحو در اتاقها میچرخانند و سپس به روی قالیها رها میسازند. وی فریاد میزند قحبهها، دیوانهها مرا رها کنید و سپس از خنده بی حال میشود و میگذارد آنان هرچه میخواهند بکنند. شاه به این ترتیب مشغول خنده و تفریح میشود و افکار سیاه خود را لااقل برای مدتی فراموش میکند. در این زمان زنان حرم شاه سعی دارند هر کدام خود را بیشتر به او نزدیک سازند و موجبات شادیش را فراهم کنند، ولی از حسادتهای زنان در آن جا خبری نیست و یا لااقل در ظاهر سعی میکنند آن را پنهان سازند. پیترو دلاواله در مورد فحشهایی که هنگام شوخی و تفریح با زنان بر زبان شاه جاری میشود توضیح میدهد که نباید تصوّر کرد شاه با زنهایش با خشونت رفتار میکند، زیرا در زبان ترکی که امروزه به مناسبت وجود تعداد زیادی از زنان گرجی مصطلح حرم شاه ایران است همه به کلمهی قحبه یعنی روسپی آشنایی دارند گرچه این کلمه در موقع نزاع و عصبانیّت فحش بزرگی است، ولی باید توجّه داشت که اگر به یک زن مورد توجّه با لحن خاصّی گفته شود علامت محبّت و شوخی است و بسیاری از نجبا و خانوادههای بزرگ نیز این کلمه را بدون این که موجبات خشم زنهایشان را فراهم سازند بر زبان میآورند و این تقریباً همان رسمی است که نزد مردم ناپل نیز رایج است. این سیّاح اضافه میکند به نظر من علت این که وی همیشه حتی در جنگها زنان خود را همراه میبرد وجود همین شوخیها و تفریحهاست تا به کمک آنها تلخی زندگی را از یاد ببرد. در صورتی که اشخاص ناوارد این عمل را نتیجهی میل سیر نشدنی او به زنان تلقی میکنند. البتّه باید گفت که هم نظر پیترو دلاواله صحیح است و هم نظر آن افرادی که ایشان آنان را ناوارد خطاب کردهاند؛ چون بعد از همین شوخیها و قلقلک دادنهاست که نوبت آن کار دیگر هم میرسد.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 292 تا 294
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 460
« با سیل دختران و زنان زیباروی که از هر جانب به حرمسرای شاه عباس اول سرازیر بود، بدون تردید طولی نمیکشید که اندرون پادشاه با تورّم جنس لطیف روبهرو میشد و میبایست تعدادی از زنان قدیم جای خود را به زنان جوانتر و بهتر و شادابتر بدهند. به همین خاطر هر وقت که عدد زنان و کنیزکان حرم زیاد میشد و یا آزاد میکرد و برای هر یک به میل خود شوهری برمیگزید. چنان که در سال 1027 هجری سی تن از زنان و همخوابگان خود را طلاق گفت و به عقد سرداران و درباریانی که خود انتخاب کرده بود، درآورد. اگر شاه یکی از زنان حرم خود را به کسی میداد این کار دلیل کمال توجّه و علاقهی وی به آن کس بود و او در میان اقران سرافراز و مفتخر میشد. زنانی را که بدین صورت از حرم خارج میشدند به فرمان شاه در کجاوهای بر شتر مینشاندند و با اسباب و اثاثیهاش به خانهی شوهر تازه میبردند.
شاه گاهی نیز زنان سوگلی و محترم خود را بنا به دلایلی رها میکرد و به سرداران بزرگ میداد. چنان که پس از یاغی شدن تهمورس خان امیر کاختی، خواهر او مارتا را طلاق گفت و به خان گنجه داد و تیناتین یا لیلی خانم خواهر لوارساب خان امیر کارتلی را نیز پس از کشتن این امیر در شیراز به پیکرخان که از سال 1029 هجری به حکومت کاختی منصوب شده بود، بخشید. در حالی که قبلاً دیدیم شاه عباس برای تصاحب این زنان چگونه با همسر یا برادران آنان در افتاده و با ایشان به جنگ و ستیز میپرداخت. در حقیقت آن گونه با زور و ظلم میگرفت و در اثر ناملایمات این چنین اسارت بار، این زنان را به دیگران میبخشید. در این بذل و بخششهای شاهانه در مطالعهی وضع حرمسرای شاه عباس به نکتههای جالبی نیز برمیخوریم و آن هدیهی زن حاملهی حرمسرا به برخی از امرا میباشد. چنان که زمانی شاه یکی از زنان حرم را به امامقلی خان امیرالامرای فارس داد. این زن هنگامی که به خانهی خان فارس رفت سه ماهه آبستن بود و پس از شش ماه پسری آورد که فرزند امامقلی خان معرّفی شد، ولی در حقیقت پسر شاه بود و وجود او در آغاز سلطنت شاه صفی موجب کشته شدن امامقلی خان و فرزندان و بستگان وی گردید. این پسر صفی قلی خان نام داشت.
شاه عباس یکی از زنان حرم خود را نیز به محمّد خان شمسالدّین لو از امیران قراباغ معروف به دلو محمّد خان بخشیده بود. پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی که در سال 1027 هجری در یکی از مجالس شرابخواری شاه حاضر بوده و شوخیهای شاه را با دلو محمّد خان که شاه به شوخی دلی محمّد دیوانهاش میخواند، دربارهی این زن شنیده مینویسد سپس دلی محمّد خان از شاه خواست که به او شراب دیگری بدهد و گفت که چون دیر شده است، میخواهد به خانه رود. شاه برای او جامی از شراب پر کرد و به خنده گفت: لابد میخواهی بروی و به آن خانم خدمتی کنی؟ مقصودش یکی از بانوان حرم خود بود که به عقد دلی محمّد خان درآورد، و این رسم اوست که زنان زاید حرم خویش را به بزرگان کشور میدهد. خان محمّد در جواب گفت: آری دربارهی او هیچ چیز کوتاهی نمیکنم و او بهانهای برای شکایت ندارد. البتّه زنی را که شاه به ما داده است باید خوب راضی کنیم. شاه باز خندید و پرسید وقت را با او چگونه میگذرانی؟ خان جواب داد بسیار خوب و خوش.
شاه عباس، زبیده بیگم دختر خود را نیز به یکی از نزدیکانش به نام عیسی خان قورچی باشی بخشیده بود و آن دختر چون به حکم پدرش تن به چنین ازدواجی داده بود به قورچی باشی نگاه نمیکرد. عاقبت آن سردار به شاه شکایت برد که به جای زن، ماده ببری به او داده است و گفت که دخترت تا کنون دو بار به روی من خنجر کشیده است. شاه بسیار خندید و پرسید در خانه چند کنیز سفید داری؟ جواب داد نزدیک چهل و پنج کنیز. شاه گفت از امشب مرتّب با کنیزان خود بخواب و زن را با بی اعتنایی تنها بگذار. سردار دستور شاه را به کار بست. دو روزی نگذشت که شاهزاده خانم با خشم فراوان نزد شاه شکوه برد که شوهرم همهی خدمتکاران و کنیزان خود را از من عزیزتر میدارد. شاه جواب داد که حق با شوهر تست و آن چه کرده به دستور من بوده و به دختر نصیحت کرد که همان شب شوهر را به خوابگاه خویش خوانده و با او مهربان باشد. دختر نیز چنین کرد و از آن پس زندگانی ایشان با عشق و سرور آمیخته شد.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 290 تا 292
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 459
«شاه عباس همچنان که در کار سیاست و مملکت داری مهارت و استعداد فوقالعاده داشت در کار عشق و محبت نیز پرشور و در زن دوستی بی اختیار و در ادارهی حرمخانهی شاهی سخت متعصّب و دقیق بود. شاه عباس زمانی که شانزده سال بیش نداشت و هنوز به تخت سلطنت ننشسته بود و به سرپرستی مرشد قلی خان استاجلو در خراسان خود را شاه نامیده بود نخستین همسر خود را که زنی چرکس بود اختیار کرد که از این زن در سال 995 هجری پسر بزرگش محمّد باقر میرزا که بعدها به صفی میرزا معروف شد به دنیا آمد. شاه عباس زمانی که در اواخر ذی الحجّه سال 996 هجری قمری به سلطنت رسید، در حالی که هنوز هیجده ساله بود دو زن را در یک شب رسماً به عقد خود درآورد. این دو زن از شاهزاده خانمهای بزرگ صفوی بودند. از این زنان یکی اغلان پاشا خانم دختر سلطان حسین میرزا پسر بهرام میرزا برادر شاه تهماسب اول بود. اغلان پاشا خانم نخست زن سلطان حمزه میرزا برادر بزرگ شاه عباس بود و از زمانی که آن شاهزاده در سال 994 هجری به دست دلاک خود کشته شد شوهری اختیار نکرده بود تا این که در این سال به عقد شاه عباس درآمد. عروس دیگر مهدعلیا خانم دختر بزرگ سلطان مصطفی میرزا پسر شاه تهماسب اول، یعنی دختر عمّ شاه عباس بود. این خانم و دوشیزه را در یک مجلس و در بهترین ساعت به عقد دایمی کلب آستان علی درآوردند. و در باغ سعادت آباد یا باغ جنّت قزوین جشنی شاهانه برپا ساختند و سه شب چراغان و آتشبازی کردند و مبلغ هفتصد تومان که به پول آن زمان ثروتی بود فقط صرف آتش بازی شد. پس از آن هم شاه عباس زنان بسیار دیگر ایرانی و گرجی و ارمنی و چرکس و تاتار گرفت. وی با گرفتن خواهر شاهوردی خان عبّاسی حکمران لرستان، یکی از شاهزاده خانمهای صفوی را به شاهوردی خان داد تا بدین وسیله حکمران لرستان را که غالباً با دولت عثمانی میساخت و گاه به خودسری و یغماگری میپرداخت، مطیع سازد. در سال 1005 هجری نیز چون شنید که عبدالغفار نام ازناوران ( اشراف و بزرگ زادگان گرجی) گرجستان دختری زیبا دارد یکی از شاهزادگان گرجی به نام بکرات میرزا را که در دربار ایران به سر میبرد با فرهاد خان قرامانلو از سرداران بزرگ قزلباش برای آوردن دختر به گرجستان روانه کرد. شاهزادهی گرجی پیش از سرداران قزلباش به گرجستان رفت و دختر را خواستگاری کرد. سپس فرهاد خان که در حدود گنجه توقف کرده بود پانصد سوار قزلباش به استقبال وی فرستاد و آن دختر را در ماه ذیقعده آن سال به قزوین آوردند و به حرمخانه شاهی سپردند.
نامزد کردن دختران از بدو تولد برای پسران در زمان صفویه نیز مرسوم بوده است، چنان که دختر خان احمد گیلانی را زمانی که صفی میرزا پسر شاه عباس هنوز بیش از سه سال نداشت برای وی نامزد کرده بودند.[1] وقتی که این دختر به سن نوجوانی رسید و گل زیباییاش شکفته شد شاه عباس به این بهانه که پسرش آن دختر را دوست نمیدارد در سال 1011 هجری برای خود عقد کرد و بدین ترتیب دختری را نیز که قرار بود در آینده عروس او شود به داخل حرمسرای خویش برد. در مورد این ازدواج گفتهاند که شاه عباس در سال 999 هجری قمری دختر خان احمد گیلانی حکمران مستقل گیلان را برای شاهزاده صفی میرزا که در آن تاریخ چهار سال بیشتر نداشت خواستار شد. خان احمد به ملاحظات سیاسی به این وصلت مایل نبود، ولی چون شاه عباس اصرار و پافشاری کرد جز اطاعت چارهای ندید و دختر خود را به قزوین فرستاد. دختر خان احمد در حرمسرای شاهی به عنوان نامزد صفی میرزا تربیت شد و مدّتها با وی همبازی و مصاحب بود ولی همیشه بر شاهزاده تسلّط داشت و بر سر اندک اختلافی او را میزد. در سال 1010 هجری چون صفی میرزا به سن پانزده سالگی رسیده بود شاه عباس مصمّم شد که دختر خان احمد را رسماً به عقد وی درآورد و مقدّمات عروسی را فراهم سازد، امّا شاهزاده نامزد خود را به علّت بد رفتاریهای او دوست نمیداشت. ملا جلالالدّین محمّد منجّم نیز در تاریخ عباسی در این خصوص مینویسد چون دختر خان احمد والی گیلان نامزد صفی میرزا بود نوّاب کلب آستان علی اراده نمودند که صیغهی عقد گفته عروسی بفرمایند، امّا نواب صفی میرزا راضی نشد. به سبب آن که در صغر سن از این دختر کتک بسیار خورده بود. هرچند کلب آستان علی مبالغه بیشتر کرد، اثر کمتر داد. شاه عباس ناچار در اواخر جمادیالاول آن سال دختر بزرگ شاه اسماعیل دوم را به عقد دایمی وی درآورد و پس از دو ماه به عنوان این که نمیتوان دختر خان احمد را در حرمسرا همچنان بی شوهر نگه داشت، حسبالصلاح اکابر و اعیان در روز دوشنبه 14 ربیعالاول 1011 خود به زنی اختیار کرد و بر خیل همخوابگان خویش افزود. شاه عباس در میان زنان مختلف به زنان گرجی و چرکس به سبب زیبایی ایشان عشق مخصوص داشت؛ زیرا به قول شاردن خون گرجی بهترین خونهای مشرق بلکه همهی جهان است. من در این کشور میان مرد و زن یک صورت زشت ندیدم و صورتهای فرشته آسا فراوان بود. زنان گرجی لطف و زیبایی مخصوصی دارند که در هیچ کشور دیگر دیده نمیشود. بلند قد و خوش اندام و کمر باریکند و یگانه عیبی که از ایشان میتوان گرفت آرایش زیاده از اندازهای است که همه از زیبا و زشت گرفتار و پای بند آنند. بدین ترتیب شاه عباس حق داشت که حریصانه در پی گرد آوردن زنان گرجی در حرمسرای خود باشد. چنان که وجود زنان دیگر ملل باعث شده بود تا زنان ایرانی در حرم شاه نسبت به دیگران کمتر باشند. پیترو دلاواله نیز تأیید میکند که در حرم شاه زن ایرانی کم بود و بیشتر زنان او شاهزاده خانمان یا کنیزکان گرجی و چرکسی و حتی روسی بودند.
همان گونه که در بیان تشکیل حرمسرای بسیاری از پادشاهان نوشتهایم سلاطین علاوه بر این که علاقهی وافر به زن داشتند و بسیاری از آنان را برای لذّت جویی میخواستند، در این زن خواهیها در اغلب موارد مسایل سیاسی را نیز فرموش نمیکردند و شاه عباس نیز تعدادی از ازدواجهایش این چنین بود. او که در سال 1012 برای بازگرفتن آذربایجان از ترکان عثمانی به آن سرزمین تاخت و قلعههای تبریز و نخجوان و ایروان را گرفت و الکساندر خان امیر گرجستان کاختی و گرگین خان امیر گرجستان کارتلی را به اطاعت خود درآورد، برای اثبات دوستی خود بعد از آن که گرگین خان به دیار دیگر شتافت دختر او را که تیناتین نام داشت به حرم خود داخل کرد. این زن صیغهای پس از وصلت با شاه عباس به نامهای لیلی و فاطمه سلطان موسوم شد و برای این که آلکساندر خان، دیگر متحد شاه صفوی نیز آزرده خاطر نشود یکی از نوادههای وی به نام کتایون را هم خواستگاری کرد. موّرخان عموماً این زن را به نام دیدی پال و تیتی فال میشناسند که از جملهی زنان صیغهای شاه بود. در اواسط ماه ربیعالاول سال 1016 هجری نیز دختران رستم خان داغستانی و معصوم خان والی طبرستان را صیغه کرد و در شب سه شنبه چهاردهم ربیعالآخر سال 1019 خواهر قباد خان از سرداران کرد مکری را گرفت و چهار روز پس از این وصلت شاه عباس، قباد خان را با نود و چهار تن از بزرگان به جرم خیانت کشت. در این مورد میبینیم که قصد شاه و منظور اصلی او ازدواج با خواهر قباد خان جلب دوستی و محبت نبوده، بلکه این وصلت حیلهای سیاسی بوده تا قباد خان و اطرافیان مقتدر وی را به دام اندازد و به هلاکت رساند.
عدّهی زنان حرم شاه عباس را از چهار صد تا پانصد نفر نوشتهاند.[2] بیشتر این زنان زیبارویانی بودند که از امیران و حکام گرجستان و ارمنستان و ولایات دیگر برای شاه هدیه میفرستادند. از این عدّه سه یا چهار تن از شاهزاده خانمان، زنان عقدی و رسمی شاه بودند و دیگران به عنوان صیغه و کنیز در حرمخانه به سر میبردند. امیران گرجستان و حکّام ایرانی ارمنستان و شروان همه ساله عدّهای دختر و پسر گرجی و ارمنی و چرکس برای شاه میفرستادند و او زیباترین ایشان را به حرمخانه ی شاهی میفرستاد و باقی را میان سرداران خود قسمت میکرد. بیشتر این امرا و حکام نیز برای به دست آوردن شغل بهتر و مقام بالاتری دختران خود رابه شاه هدیه میکردند و همراه خود به دربار میبردند و با گرفتن پست و مقامی باز میگشتند و گاه نیز حکام ولایات فرزندان رعایا را به عنوان غلام و کنیز به دربار گسیل میداشتند و هرچه بیشتر بدین وسیله خود را به شاه نزدیک میساختند. پیترو دلاواله در سفرنامهی خود اشاره دارد به این که شاه عباس به خاطر تصاحب زنی که همسر تهمورث خان گرجی بود با وی جنگید و او را از کشورش بیرون کرد و با آن که خواهر این زن قبلاً به ازدواج شاه درآمده و از جمله زنان سوگلی حرم بود خواهر دیگر را نیز بدین وسیله تصاحب کرد.
همان گونه که گفتیم شاه به دختران گرجی و چرکس و ارمنی علاقهی بسیار داشت و کسان شاه نیز مطابق این علاقه به گرد آوردن دختران مطلوب شاه همت میگماشتند و به هر طریق اینان را به چنگ میآوردند و به حرمسرای شاه تقدیم میکردند. ارامنه گاهی دختران صغیر خود را از ترس این که مبادا کسان شاه آنها را برای حرم بربایند از ناچاری خیلی زود شوهر میدادند. آنان طی مراسمی با دو زن مسن و یک کشیش به منزل دختر میرفتند و از طرف پسر حلقه انگشتری در انگشت دختر میکردند و کشیش نیز صیغهی عقد را جاری میکرد تا بدین وسیله دختران از همان سن نوجوانی و حتی کودکی صاحب شوهر باشند تا کسان شاه برای آنان دندان تیز نکنند. پیترو دلاواله که از معاصران شاه عباس است در سفرنامهی خود مطالب جالبی از ترکیب زنان در حرمسرای پادشاه و طرز زندگی آنان به دست میدهد. او مینویسد شاه به زنان ایرانی و حتی به زنان خانوادهی خویش علاقه ندارد. در حرم او از دختران حکّام بزرگ و اشخاص عالی مقام کشور بسیار کم است. او دختران طبقهی پست را خود پسندیده و انتخاب کرده است. زنان او تقریباً همه گرجی و چرکسی و روسی و ارمنی هستند. از این دسته گروهی مسلمان شدهاند زیرا عیسوی بودن گناهی بزرگ و برای ایرانیان نفرت انگیز است. زنان پس از ورود به حرمسرای شاه ناچار باید قوانین اسلام را محترم شمارند و اگر عیسوی ماندهاند دین خود را آشکار نکنند. در حرم شاه، زنان تاتار و ازبک و طوایف مسلمان دیگر هم هست که به رسم هدیه برای او فرستادهاند. شاه حق دارد که زنان گرجی را از دیگران عزیزتر شمارد زیرا مانند زنان کشور ما ایتالیا مهربان و مؤدّب و ملایم و تقریباً همگی از خانوادههای اصیل و نجیباند و بی شک زیباترین موجودات آسیا هستند. زنان سیه چردهی ایران هرگز به پای ایشان نمیرسند. زنان گرجی همه بلند قامتند و تقریباً همگی زلف سیاه و چشمان درشت دلپذیر مشکی و رنگ سفید و سرخ دارند. زنان گرجی هیچ وقت زن عقدی شاه نمیشوند و اساساً زنان عقدی او سه یا چهار و همگی از بستگان وی هستند. به هیمن سبب هرگز زنان گرجی یا چرکس و ارمنی شاه را بیگم خطاب نمیکنند و این عنوان تنها بر خواهران و دختران و عمّهها و خالههای شاه و هر زنی که از خاندان سلطنتی باشد اطلاق میشود. زنان دیگر را خانم مینامند و بزرگترین زن حرم شاه را که به سبب پیرتر بودن یا داشتن نسبی عالیتر و یا نزدیکتر بودن به شاه بر دیگران برتری دارد بیگم مطلق میخوانند و دیگر اسمی بر آن اضافه نمیکنند، در صورتی که شاهزاده خانمان دیگر را فیالمثل زینب بیگم یا مریم بیگم میگویند.
پاسداری از حرمسرای شاه را خواجگان سیاه به عهده داشتند و اینان هیچ گاه از حرمسرا خارج نمیشدند و پیوسته کار مراقبت و خدمت زنان را انجام میدادند. از سوی دیگر مهتر و خواجگان سفید هرگز به درون حرمخانه شاهی داخل نمیشدند، مگر این که شاه خود ایشان را بدان جا میبرد. خواجگان سفید هر وقت که شاه از حرمسرا بیرون میآید از پی او حرکت میکردند. یوزباشی خواجگان سیاه نیز جدا از یوزباشی خواجگان سفید بود. در این میان یکی از خدمتگزاران قدیمی که درستکار و متدیّن و نجیب و به شاه از دیگران نزدیکتر و در نزد او محترمتر بود به مقام ایشیک آقاسی باشی میرسید. ایشیک آقاسی باشی شب و روز بر در حرمخانهی شاهی حاضر بود و تمام قاپوچیان و ایشیک آقاسیان حرم مطیع فرمان او بودند. محافظت قسمت درونی عمارت و خلوت خانهی شاه با قاپوچیان خلوت بود؛ ولی همگی در فرمان ایشیک آقاسی باشی بودند. ضمناً حرمسرای شاهی به دست زنی به نام زینب بیگم که عمّهی شاه بود اداره میشد و شاه در غالب امور با وی مشورت میکرد و دستورهای او را به کار میبست. زینب بیگم از زنان حرمسرای شاهی یگانه زنی بود که در مجالس رسمی حاضر میشد و در میان مردان مینشست. زینب بیگم در سالهای اول سلطنت شاه عباس در شخص او نفوذ فوقالعاده داشت و شاه بی صوابدید وی به کمتر کاری اقدام میکرد. پس از آن تدریجاً از نفوذش کاسته شد، حتا در سال 1022 میان او و شاه اختلاف افتاد و شاه او را ار حرمخانه اصفهان دور کرد و به قزوین فرستاد، ولی در سال 1027 با هم آشتی کردند و زینب بیگم به اصفهان باز آمد و بار دیگر محرم و مشاور شاه و مصلحت گزار امور سلطنتی گردید.[3] زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس نیز تا سال 1041 هجری همچنان در حرمخانهی شاهی معزّز و محترم و خاتون حرم بود. در این سال شاه صفی پس از آن که تمام مدّعیان سلطنت را کور کرد یا کشت، زینب بیگم را از حرمخانه بیرون راند و او تا سال 1051 هجری دور از دستگاه سلطنت در انزوا به سر میبرد و در این سال درگذشت.»[4]
[1] - دکتر جهانبخش ثواقب در صفحه 168 کتاب زنان فرمانروا درباره علت تصمیم شاه عباس مینویسد: «دختر خان احمد گیلانی و مادرش مریم سلطان بیگم دختر شاه تهماسب صفوی بود. این دختر در خردسالی بهانهای برای درگیری شاه عباس اول صفوی و خان گیلان شد. شاه عباس که استقلال طلبی خان احمد را برنمیتافت در پی بهانه جویی برآمد و این دختر را که به خان بیگم موسوم بود برای پسر خود صفی میرزا خواستگاری کرد.»
[2]- همان گونه که خصلت اشخاص خود محور و خودخواه میباشد شاه عباس نیز تمایل با زنان را تنها برای خود میخواسته و با گرایش دیگران به شدت برخورد میکرده است. در صفحه 82 سفرنامه برادران شرلی در مورد غیرت شاهانه آمده است که «بعد از ختم جشن چون من از نشستن روی زمین خسته شده بودم برخاسته و از رفقا دور رفتم و به سمت درب عمارت پیش رفته، دفعتاً دیدم که زن خوشکلی دویده به سمت من آمد و چنان فریادی کرد که من مات ماندم و بعد نزد من آمده از بازوی من گرفت. پرسیدم چه شده است، گفت: یک نفر از آدمهای شاه خیال بد در حق من داشت. در وقتی که من با او راه میرفتم پادشاه تک و تنها بر حسب رسم معمولهی خود به سمت ما آمد. فیالحقیقه شاه عباس این عادت را دارد که دفعتاً از مجلس بیرون آمده، تنها میرود و امر میکند که کسی از عقب او نرود. خلاصه از این زن پرسید که چرا فریاد کردی؟ زن جواب داد که یکی از نوکرهای شما دست اندازی به من کرد و یکی دیگر با او ایستاده و به داد من نمیرسید. پادشاه پرسید که کجا هستند؟ زن جواب داد که در دربار هستند. بعد پادشاه از دست او گرفت و به سمت درب عمارت رفت . در این اثنا دو نفر از در بیرون آمدند. همین که زن آنها را دید گفت این یکی آن است که به من دست اندازی میکرد و آن دیگری شخصی است که با او همراه بود. پادشاه صدا زد. فوراً جمعی از ارکان و خدم و حشم دویده آمدند؛ ولی سر آنتوان قبل از همه کس پیش شاه رسید، زیرا که همگی ترسیده بودند که مباد اتفاقی روی داده باشد. وقتی همهی اینها جمع شدند پادشاه دفعهی دیگر از آن زن پرسید که جهت فریاد کردن تو چه بود؟ زن تفصیل را تکرار نمود. پادشاه امر کرد که دو انگشت آن شخصی را که ایستاده و به داد زن نرسیده بود، ببرند. بعد او پای شاه را بوسیده رفت؛ ولی در حق شخص دیگر جزاهای سخت امر کرد. اول زبان و بعد مژگان چشمها را بعد لبها و دماغ او را بریدند. بعد از این پس پاهای او را بریدند و بعد از همه این تفصیلات شاه به او نگاه کرده، گفت فلان فلان شده باید تو برای دیگران سر مشق باشی. آیا دیده شده است که من بگذارم در مملکت من شخصی به پول زنی را بفریبد. مگر خانه مرا فاحشه خانه فرض کرده ای؟ بعد از آن پدر آن شخص آمده و از پادشاه خواهش کرد که پسر خود را ببرد. پادشاه گفت بگذارید همین جا بماند تا از گرسنگی بمیرد. هر کس پیش او بیاید او هم به همین سیاست گرفتار خواهد بود.»
[3] - زینب بیگم همان فردی است که در زمان شاه اسماعیل دوم وعدهی ازدواجش را به علیقلی خان داده بودند تا در قبال آن عباس میرزا را در هرات به قتل برساند.
[4] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص 284 تا 290
5- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 458