در شرح زندگی حاکمانی چون شاه اسماعیل و شاه صفیها به روایاتی برخورد میکنیم که تنها به خاطر ارضاء غرور و خودخواهی آنان انجام گرفته و هیچ ربطی به میدان جنگ و مبارزه با دشمن ندارد. یکی از اصول پایدار در سیستم حکومتهای استبدادی بهره کشی و ظلم و ستم و ابزاری نگریستن نسبت به تودههای مردم بوده است. یکی از آثار این دور تسلسل رفتار تغییر ناپذیر حاکمان صفوی و بعد از آن میباشد که همیشه خود را برتر از دیگران دانسته وهیچ حقی برای دیگران قائل نبودهاند. گویا آنها در اثر چاپلوسی و تملّق بر این باور رسیده بودند که واقعاً موجودی فراتر از دیگران هستند و همهی امکانات تنها برای تفریح و خوشگذرانی ایشان خلق شده و مردم به منزلهی مجسمههایی میباشند که هر گاه دوست داشتند برای کشتن و یا قطع اعضای بدنشان چون داستانهای تخیلّی دستور صادر کنند. شیوهی رفتار و خودخواهی این حاکمان حاوی این پیامِ نهفته میباشد که آنان چون کودکان لجوجی هستند که تنها حرف خود را تکرار کرده و دیگران موظفند که برای جلب توجه و رضایت آنها متوسل به هر رذالت و جنایتی بشوند. به راستی در هنگام مطالعهی تاریخ چه لذت بخش بود که به جای توصیف سراسر کشتار و چشم درآوردن و ویرانیها، شاهد عبرت گرفتن از تاریخ و تلاش حاکمان برای آزادی و برابری و اعتلای فرهنگ و تمدن جوامع میبودیم!؟ برای آگاهی از آن اوضاع و سیستم استبدادی صفویان باید ممنون از مورّخان و افرادی چون اولئاریوس و غیره بود که به افشای زندگی و پشت پردهی حاکمان پرداختهاند، وگرنه اطلاعات ما محدود به همان مدیحه سرایی چاپلوسان بود و هیچ گاه ندای مظلومیت مردم به گوش دادگاه تاریخ و قضاوت آیندگان نمیرسید. اگر در این دادگاه تاریخی عدالتی حاکم باشد بنابراین هیچ تفاوتی بین رفتار شاه اسماعیل و شاه صفی و غیره با خونخوارانی چون نرون و چنگیز نیست زیرا فجایع و قتل عام آنان نیز تحت هر عنوان و پوششی که انجام گرفته باشد چیزی جز آتش و خون به دنبال نداشته است. بدون شک موقعیت و چگونگی محیط رشد و تربیت یک فرد را نمیتوان در رفتار او بی تأثیر دانست. به یقین در فضای تربیتی شاه عباس و شاه اسماعیل دوم و شاه صفی تفاوت بسیار وجود داشته است، ولی همهی آنها در حذف رقیبان و شاهزاده کشی هم عقیده و استاد بودهاند. شاه صفی علاوه بر آنان که در کشتن فرزند و شاهزادگان مهارت داشتند، ایشان حتی به اطرافیان صدیق و زنان حرمسرای خویش نیز رحم نکرده و در اوج حماقت و غرور مرتکب اعمال ناهنجاری گردید که شایستهی لقب بی رحمترین و خوانخوارترین حاکم صفوی شد.
شاه صفی در مدّت چهارده سال حکومت خود نه فقط در جهت عمران و آبادی کشور قدمی برنداشت بلکه با استبداد بی رویّه هر حرکت اصلاحی را از بین برد. اولئاریوس در سفرنامهی خود تحت عنوان اصفهان خونین به مطالبی در این زمینه اشاره دارند که در جای خود حیرت انگیز است. او مینویسد: «میگویند وقتی شاه صفی متولد شد هر دو دستش خونین بود و موقعی که این موضوع را به شاه عباس اطلاع دادند، گفت این پسر خونریزی زیادی خواهد کرد و همین طور هم شد. پیش بینی شاه عباس درست درآمد و شاه صفی سلطنت خود را با سفّاکی و خونریزی زیاد شروع کرد. به طوری که در صد سالهی اخیر کمتر پادشاهی را در ایران به خونخواری شاه صفی میتوان یافت. کمی پس از جلوس بر تخت سلطنت صدر اعظم پیرِ ایران، همچنین رستم خان از سرداران معروف ایران و عدّهی زیادی از رجال و سران ایران را که با او خویشی داشته و به علاوه خدمات بزرگی به مملکت کرده بودند با دست خود کشت یا آن که فرمان قتل آنها را صادر کرد و بعدها نیز خوی درندگی و خونخواری او طوری شدّت یافت که دوست و دشمن از دست او در امان نبودند و به بهانههای جزئی و بدون جهت دستور قتل افراد را صادر میکرد و در این جا من نمونههایی از خونریزیهایش را به طور اختصار ذکر میکنم: شاه صفی خونریزی را از نزدیکان و خویشان خود شروع کرد، به این معنی که دستور داد تا برادر کوچکترش تهماسب میرزا را که مادرش صیغه و کنیز بود، کور کردند و چشمان او را میرغضب با کارد از حدقه بیرون آورد و این جوان کور و بدبخت را به همراهی عموهای خود امامقلی میرزا و خدابنده میرزا که به دستور شاه عباس کور شده بودند به قلعهی الموت واقع در نزدیکی قزوین فرستاده و زندانی کرد و بعد هم به قول خودش چون از زنده ماندن این سه نفر کور فایدهای عاید نمیشد دستور داد تا آنها را از بالای قلعه روی تخته سنگها پرتاب کردند و به قتل رساندند. سپس نوبت به عیسی خان قورچی باشی شوهر عمّهی او و پسرانش رسید که آنها را کشت. عیسی خان از فرزندان علی و پیغمبر اسلام به شمار میرفت و پدرش مرد مقدّسی به نام سیّد بیک بود که در زمان شاه خدابنده، خان اردبیل بود. عیسی خان در زمان شاه عباس طی جنگها طوری رشادت و تهوّر از خود نشان داد که به فرمان شاه «یوزباشی» شد و درجات نظامی را به سرعت پیمود و چون صداقت و وفاداری خاصی از خود نشان میداد، شاه عباس دخترش را به همسری او درآورد. پس از آن عیسی خان مقام و منزلت زیادی در دربار پیدا کرد و شاه خدمات و کارهای مهم را به او رجوع میکرد و به همین جهت معروف به قورچی باشی شد. عیسی خان از همسر خود که عمّهی شاه صفی محسوب میشد صاحب سه پسر شده بود که مادرشان خیلی به آنها افتخار میکرد. روزی همسر عیسی خان نزد برادرزادهی خود شاه صفی ضمن صحبت به شوخی پرداخته و گفت چگونه است که شاه مدّت دو سال است از هیچ یک از زنان خود فرزندی پیدا نکرد و وارثی برای تاج و تخت به وجود نیاورده است، او به تنهایی برای شوهرش سه پسر رشید آورده است. شاه جواب داد که هنوز خیلی جوان است و مدت زیادی سلطنت خواهد کرد و بدون شک پسران زیادی خواهد داشت. و عمهی شاه باز به شوخی گفت آخر در مزرعه ای که تخم نپاشند چگونه انتظار دارند که سبز شود و محصول بدهد. این شوخی و کنایه سخت بر شاه گران آمد، ولی به روی خود نیاورد و در آن هنگام خشم خود را فرو برد، امّا روز بعد دستور داد که این سه پسر را که بزرگتر از همه آنها 22 سال و وسطی 15 و کوچکتر 9 سال داشتند به باغ سلطنتی احضار کردند و علیقلی خان دیوان بیگی را مأمور نمود که در سه نقطهی مختلف از این باغ سر این پسرهای بیگناه را که پسر عمههای او محسوب میشدند، ببرد. بعد دستور داد تا سرهای بریده را در سینی یا مجموعه بزرگی که معمولاً در آن پلو میکشیدند، بگذارند و روی آنها سرپوش بزرگی نهادند و این سینی سرپوشیده را جلوی شاه قرار دادند. سپس دنبال عمّهی خود فرستاد و وقتی بی خبر از همه جا آمد و نشست، شاه به او گفت: یادش میآید که دیروز چه صحبتهایی میان آنها رد و بدل شده است و چه طور از پسران خود تعریف کرده است؟ و بعد سرپوش را از روی سینی برداشته و سرهای بریده را به دست گرفته و نشان عمّهی خود داد و گفت این نتیجه باروری تو و شوهرت است. زن از دیدن این منظره وحشتناک فریادی کشیده و لحظهای مات و مبهوت ماند، ولی چون قیافه خشمگین و برافروختهی شاه را دید و احساس کرد که ممکن است فرمان قتل خود او را هم صادر کند روی پاهای شاه افتاد و آن را بوسید و به اجبار گفت آن چه را که شاه فرمان دهد و اراده کند خوب است. خدا عمر و دوام سلطنت شاه را زیاد کند، ولی شاه به تندی عمّهاش را از خود دور کرد و دستور داد تا شوهرش عیسی خان قورچی باشی را بیاورند و رو به او کرده و گفت عیسی خان سرهای بریده را ببین، خوشت میآید؟ عیسی خان تکانی خورد ولی او هم موقعیت خطرناک را احساس کرد و خشم و ناراحتی خود را مخفی کرد و با قیافهای عادی گفت من اصلاً ناراحت نشدم قربان، اگر شاه دستور میفرمودند خودم با دست هایم سر آنها را میبریدم. من هرگز پسرانی را که مورد پسند و رضایت شاه نباشند، نمیخواهم.
این قتلهای وحشتناک و تأثّر آور تراژدی "استیاگس" یکی از پادشاهان را به خاطر میآورد که دوست خود "هارپا گوس" را به یک ضیافت دعوت کرد و پس از صرف غذا اشارهای به مستخدمین خود کرد، آنها رفتند و یک سینی را آوردند که سر بریدهی پسر هارپاگوس در آن بود و شاه به دوست خود گفت: این سر پسر تو است. گوشت بدن او را هم خوردی. آیا غذای مناسبی بود و هارپاگوس از بیم جان خود پاسخ داد هرچه را شاه بکند خوب و مورد پسند من است. سرگذشت عیسی خان با این تراژدی تاریخی شباهت زیادی دارد. این بار عیسی خان با دادن جواب نرم و مناسب به شاه جان خود را نجات داد، ولی طولی نکشید که از آتش خشم و غضب شاه صفی مصون نماند و مانند بسیاری دیگر از بزرگان ایران سر خود را از دست داد در حالی که کمک و خدمت زیادی در به سلطنت رسیدن شاه صفی کرده بود.
در همین اوقات جیراخان یکی از ندیمان شاه نیز سر خود را به خاطر یک شوخی از دست داد. این خان فوقالعاده مورد توجه شاه صفی بود به طوری که شاه برای ابراز لطف به او یکی از زنان حرمسرای خود را طلاق داده و به عقد ازدواج وی درآورده بود و بیشتر اوقات با جیراخان شوخی و مزاح میکرد. یک روز که جیراخان حمام رفته بود و به همین جهت با صورت سرخ دیرتر از وقت مقرّر سر سفره شاه حاضر شد، شاه به شوخی گفت جیراخان در حمام خبری بود که این قدر معطّل شدی؟ حتماً همسر تازه خیلی تو را مشغول کرده است (زیرا ایرانیها معمولاً پس از آمیزش با زنان بلافاصله به حمام میروند.) جیراخان هم به شوخی جواب داد شاها باید اعتراف کنم هم اکنون با یک زن آمیزش داشتم، ولی زن خودم نبود بلکه زن آغاسی بیک بود (آغاسی بیک از سرداران شاه صفی در همان موقع با چماق طلائی در حضور شاه ایستاده بود) شاه صفی از این شوخی و گستاخی جیراخان که در حضور او چنین حرفی زده است خشمگین شد. روی درهم کشید. برخاست و رفت. جیراخان هم متوجه شد بی احتیاطی کرده و دهان خود را زیاده از حد گشوده است. با ناراحتی بلند شده و به منزل خود رفت. خشم شاه صفی از این نبود که که چرا جیراخان به همسری که شاه به او هدیه داده خیانت کرده است، بلکه از گستاخی جیراخان که در حضور او چنین توهینی به آغاسی بیک نموده عصبانی شده بود و وقتی اطلاع یافت جیراخان از قصر خارج گردیده و به منزل خود رفته است آغاسی بیک را به حضور خود طلبیده و گفت آغاسی شنیدی که جیرا در باره تو و همسرت چه گفت و چه توهینی کرد و حتی از حضور منهم خجالت نکشید که چنین گستاخی نکند، برو سر او را زود برای من بیاور. آغاسی بیک سری فرود آورد و برای اجرای فرمان شاه به طرف منزل جیراخان رفت. مدتی گذشت ولی شاه اثری از آمدن آغاسی بیک و آوردن سرِ جیراخان مشاهده نکرد. به همین جهت یک نفر دیگر را به منزل جیراخان فرستاد تا خبر بیاورد چه شده است و چرا آغاسی بیک نیامده است؟ فرستادهی شاه بازگشت و خبر آورد که آغاسی بیک و جیران مانند دو دوست صمیمی کنار یک دیگر نشسته و مشغول صحبت و خنده و میگساری بودند. شاه با تعجب خندهای کرده و گفت عجب مردکهی قرمساقی است و بعد خندهی او تبدیل به خشم شدیدی شد، زیرا آغاسی بیک با این کار خود از فرمان شاه هم سرپیچی کرده و به جای آن که سر جیراخان را بریده و بیاورد با او مشغول میگساری شده بود و به همین جهت علیقلی خان دیوان بیگی (برادر خان تبریز، رستم خان) را فرستاد تا رفته و سر هر دوی آنها را بریده و نزد او بیاورد. آغاسی بیک بر اثر یک ندای قلبی یا گزارش یکی از کسانی که در حضور شاه بود خطر را احساس کرد و قبل از رسیدن دیوان بیگی از منزل جیراخان خارج شد و در گوشهای پنهان گردید که مدتها کسی از او اطلاع نداشت، ولی جیراخان به امید بخشش و عفو شاه در منزل باقی ماند و دیوان بیگی رسید و سر او را قطع کرد و با خود آورده و روی پای شاه انداخت و آغاسی بیک هم در یکی از اماکن متبرکه متحصّن شد.
بعد از جیراخان نوبت به زینل خان وزیر دربار شاه صفی رسید که مانند عیسی خان سهم بزرگی در به سلطنت رسیدن شاه صفی داشت و شرح خدمات او در فصل گذشته به اختصار ذکر گردید. اما واقعهی قتل او به این ترتیب بود که سال 1632 میلادی که شاه صفی برای جنگ با ترکان عثمانی به بینالنهرین رفته و آنها که بغداد را محاصره کرده بودند شکست داد. در بازگشت مدتی را در همدان توقف کرد. در آن جا شبی عدهای از خانها و بزرگان ایران که دور هم جمع بودند سخن از سفّاکی و بی رحمی شاه صفی به میان آورده و به بدگوئی از او پرداختند. زینل خان که در میان این جمع بود روز بعد نزد شاه صفی رفته و محرمانه مذاکرات این جلسه را به او اطّلاع داد و توصیه کرد که اگر بخواهد به راحتی سلطنت کند باید این عدّه را کشته و از میان بردارد، ولی شاه به او جواب داد اگر بخواهم این کار را بکنم باید از تو شروع کنم، زیرا از همهی این جمع بزرگتر بودی و در مذاکرات آنها هم شرکت داشتی. این کار را پدر بزرگ من، شاه عباس هم کرد و وزیر دربار خود مرشد قلی خان را کشت و بعداً به راحتی سلطنت کرد. زینل خان گفت شاها مطالبی را که به عرض رساندم به خیر و صلاح شاهانه بود. من به زندگی خود اهمیتی نمیدهم زیرا عمر خودم را کردهام و اگر امروز نمیرم فردا خواهم مرد، ولی شاه از قتل من پشیمان خواهد شد. شب آن روز شاه صفی نزد مادر خود که در آن جا حضور داشت، رفت ( در آن زمان سلاطین زنان حرمسرا و محارم خود را در لشکرکشیها و جنگها با خود میبردند) و مطالبی را که زینل خان گزارش داده بود به اطلاع او رساند و مشورت کرد که چه باید بکند. روز بعد مادر شاه که از این گزارش و توطئه علیه پسر خود نگران شده بود زینل خان را نزد خود احضار کرد تا مطّلع شود چه کسانی در آن جلسه حضور داشته و در توطئه علیه پسرش شرکت کردهاند. در حالی که زینل خان نزد مادر شاه بود معلوم نیست که شاه صفی چگونه از این موضوع مطلع شده، از چادر خود خارج گردیده و با حالتی که به دیوانهها بیشتر شباهت داشت با عجله وارد خلوت مادر خود شد و بدون آن که کلمهای بر زبان آورد شمشیر خود را کشید و گردن زینل خان را زد و وزیر دربار خود را به این ترتیب به خاطر سوء ظنی که به روابط او با مادرش داشت و یا به خاطر کینهای که از او به دل گرفته بود با دست خود جلوی چشمان از حدقه درآمدهی مادر کشت. در بارهی زینل خان باید بگویم که فوقالعاده مورد اعتماد شاه عباس قرار داشت و به دلیل همین اعتمادی که شاه به او داشت چندین بار به سمت سفیر و فرستاده شاه نزد سلاطین اعزام شد و از جمله یک بار به لاهور نزد پادشاه هندوستان فرستاده شد تا در مورد اختلافات مرزی قندهار با او مذاکره نماید. موقع حرکت از ایران، شاه پیراهن خود را به زینل خان داد و این بدان معنی بود که زینل خان به وسیلهی این پیراهن کاملاً با شاه ارتباط و اتصال پیدا کرده و منافع شاه را میبایستی کاملاً حفظ نماید کاری که زینل خان با صمیمیت کامل آن را انجام داد. در هندوستان رسم است افرادی که نزد پادشاه آن کشور میروند، میبایستی کاملاً خم شده و تعظیم کنند و در همان حال دست خود را روی زمین کشیده و بعد دست را بلند کرده و روی سر خود بگذارند یعنی در حقیقت خاک درگهی شاه هندوستان را به سر خود بکشند. ولی زینل خان سفیر ایران به خاطر حفظ شئونات شاه عباس به این رسم اعتنایی نکرده با قامتی افراشته و بدون خم شدن نزد شاه هندوستان رفته و با او به طوری عادی سلام و علیک کرد . این کار سفیر ایران به منزله توهینی به شاه هندوستان بود و به همین جهت به مأموران و درباریان خود دستور داد که با زبان خوش و ملایمت تشریفات سلطنتی هند را به سفیر ایران خاطر نشان نمایند و از او بخواهند که در شرفیابیهای بعدی آن را رعایت کند و اگر نپذیرفت او را با وعدهی دادن پول و هدایای زیاد تطمیع کنند که با این تشریفات تن دردهد، ولی سفیر ایران زیر بار نرفت و گفت به خاطر احترامات و شئونات شاه عباس نمیتواند چنین کاری را بکند. وعدهی پول را هم رد کرد و جواب داد شاه ایران آن قدر پول و ثروت دارد که بیش از اینها به او اعطا خواهد کرد. هندیها وقتی از سفیر مأیوس شدند حیلهای اندیشیدند به طوری که در جلوی تخت پادشاه هندوستان درِ کوتاهی را نصب کردند تا سفیر ایران که مردی بلند قامت بود برای عبور از این در ناچار شود سر خود را خم نماید و در حقیقت به اجبار به شاه هنوستان تعظیم کرده باشد، ولی سفیر ایران موقعی که طی شرفیابی خود به آن در رسید و متوجه حیلهی هندیها شد به سرعت حیلهای برای خنثی کردن آن به خاطرش رسید و به جای آن که به طور معمول از در بگذرد پشت خود را به در کرده و از پشت وارد شد. پادشاه هندوستان از این رفتار سفیر ایران به قدری خشمگین و ناراحت شد که دستور داد جیرهی سفیر ایران و همراهان او که طبق معمول آن زمان به عهدهی دولت میزبان بود، پرداخت نشود و از هر نوع کمکی به سفیر خودداری کرد. به طوری که سفیر مجبور شد که بشقابها و سرویسهای نقره و زین و برگ طلای اسبهای خود را به فروش رسانده و مخارج سفارت را تأمین نماید. نظیر این کار در تاریخ وجود دارد و موقعی که در دوران باستان سفیری از "تِب" نزد شاه ایران اعزام شد و اطلاع پیدا کرد که سفرای خارجی در مقابل شاه ایران باید سر فرود آورده و تعظیم کنند موقع شرفیابی وقتی جلوی تخت رسید انگشتری دست خود را به زمین رها کرد و بعد خم شد تا آن را بردارد و در حقیقت خم شدن خود را به حساب برداشتن انگشتری از زمین گذاشت. پادشاه هندوستان در نامهی خود به شاه عباس از سفیر شکایت کرد که رعایت شئونات و احترام او و تشریفات درباری هند را نکرده است و شاه عباس در جواب این شکوائیه یادآور شد که البته مقامات و شئونات پادشاه هند بالاتر و بیشتر از احتراماتی بوده که سفیر ایران معمول داشته است، ولی ضمناً اقدامات سفیر خود را مورد تمجید و تشویق قرار داد. خلعت بزرگی به او اعطا کرد و مقام خانی پنج ولایت از جمله همدان، ترکستان و گلپایگان و دو ولایت دیگر را به او واگذار کرد که مادامالعمر در اختیارش باشد و کسانی را به حکومت آنها بگمارد، ولی خودش پیوسته جزء ندما و مشاوران شاه در اصفهان بماند.
مادر شاه صفی خدمات زینل خان را به شاه عباس و به سلطنت رسانیدن خود او را به پسرش یادآور شد و انتقاد کرد که چرا بدون مطالعه دست خود را به خون چنین خدمتگزار صدیقی آلوده کرده است. شاه صفی در ظاهر نزد مادر به اشتباه و خبط خود اعتراف کرد، ولی طولی نکشید که تراژدیهای دیگری برای اعتمادالدوله صدر اعظم، میرآخور و رئیس تشریفات و دیگر خدمتگزاران و مشاوران خود و بالاخره مادرش به وجود آورده. آنها را هم از دم تیغ گذراند. ماجرای قتل اعتمادالدوله صدراعظم از این قرار بود که در همین سفر هنگامی که شاه صفی با اردوی خود در دامنهی کوه سهند واقع در نزدیکی تبریز چادر زده بود، شبها طبق رسوم میبایستی یکی از خانها به نوبت دور چادر شاه با شمشیر برهنه حرکت کرده و کشیک بدهند. یکی از شبها نوبت کشیک با "اوقورلو خان" میرآخور و رئیس تشریفات سلطنتی بود ولی در آن هنگام او در چادر طالب خان اعتمادالدوله و میهمان او بود. حسن بیک منشی مخصوص شاه و شاعر بزرگ دربار هم آن جا حضور داشت. کشیکچی باشی که مرتضی قلی خان نام داشت وارد چادر اعتمادالدوله صدر اعظم شده و از اوقورلو خان خواست که بیاید و کشیک اطراف چادر شاه را عهده دار گردد. صدراعظم که میخواست میهمانان را مدت زیادتری نزد خود نگاه داشته و با آنها صحبت کند و بعلاوه معتقد بود که خود کشیکچی باشی میتواند ساعاتی دیگر کشیک را عهده دار شود. با بی حوصلگی به او گفت شاه یک بچّه است. تو خودت هم میتوانی مدتی کشیک را عهده دار شوی. برو و مزاحم نشو. در این جا باید متذکر شویم طالب خان اعتمادالدوله صدر اعظم و میهمانان او افراد معتبر و با سابقهای بودند که سالها در دستگاه دولت خدمت کرده و مورد توجه و علاقهی شاه عباس قرار داشتند و بدین ترتیب غالباً نزد خودشان شاه صفی را که در آن موقع نوجوانی بیش نبود بچه خطاب میکردند، ولی البته با گفتن این کلمه به مرتضی قلی خان کشیکچی باشی که روابط خوبی با او نداشت مرتکب یک بی احتیاطی شده بود. مرتضی قلی خان از چادر صدراعظم خارج نشد، بلکه جواب او را هم به تندی داد و صدر اعظم که از نظر مقام خیلی برتر از او بود عصبانی شده و به نوکران خود دستور داد تا مرتضی قلی خان را با کتک از چادر بیرون انداختند. مرتضی قلی خان با سر و روی خونین نزد شاه صفی رفته و ماجرا را بازگو کرد و گفت که اعتمادالدوله به شاه ناسزا گفته و او را هم کتک زده است. شاه صفی در حالی که سخت خشمگین شده بود او را دعوت به سکوت کرد تا فردا سزای صدر اعظم را بدهد. روز دیگر اعتمادالدوله صدر اعظم طبق معمول در بارگاه شاه حاضر شد و در جای همیشگی خود نشست. مدتی که گذشت شاه صفی او را نزد خود خوانده و گفت اعتمادالدوله با کسی که نان و نمک ارباب خود را بخورد و از عنایات او استفاده کند، ولی در مقابل به ارباب خود بی احترامی کرده و به او لطمه وارد آورده چه باید کرد؟ اعتمادالدوله که از نیّت شاه بی اطلاع بود جواب داد سزای چنین کسی مرگ است. شاه صفی بلافاصله گفت: و آن کس تو هستی! بعد کلماتی را که صدر اعظم به کشیکچی باشی گفته بود تکرار کرده و کتک زدن مرتضی قلی خان را یادآور شد. اعتمادالدوله که تازه متوجّهی وخامت اوضاع شده بود در صدد طلب عفو و بخشش برآمد، ولی شاه ناگهان شمشیر خود را کشیده و در شکم صدر اعظم فرو برد که چون شاه نشسته و صدر اعظم ایستاده بود خون و امحاء و احشاء صدر اعظم روی دامن شاه ریخت. طالب خان اعتمادالدوله صدر اعظم فریاد کشید شاها الامان و بر زمین غلطید و شاه یکی از ریکاها یا جلادانی را که با تبر در کنار او قرار داشتند صدا کرده دستور داد تا سر صدر اعظم در حال نزع را با تبر زده و بدن او را قطعه قطعه نماید. یکی از غلام بچّههایی که در آن جا حضور داشت و نمیتوانست این منظرهی فجیع و دلخراش را ببیند روی خود را برگرداند و اشک از چشمانش سرازیر شد. شاه صفی متوجه تغییر حالت غلام بچه گردید و گفت: تو معلوم است خیلی متأّثر شدی که این طور چهرهات را درهم کشیدی. چشمانی که نتواند این منظره را ببیند به چه کار تو خواهد خورد و بلافاصله به جلاد دستور داد تا چشمان آن غلام بچه را هم از حدقه درآورند.[1] به جای اعتمادالدوله بعداً ساروتقی به صدرات عظمی تعیین گردید. بلافاصله پس از قتل اعتمادالدوله صدر اعظم شاه صفی، علیقلی خان دیوان بیگی را که در رأس مقامات قضایی قرار داشت مأمور کرد که بروند و فوراً سر اوقورلوخان را برای او بیاورد. دیوان بیگی به اتفاق دو نفر میرغضب روانهی خانه اوقورلو خان میرآخور و رئیس تشریفات گردید. اوقورلو خان در آن موقع تازه از حمّام خارج شده بود و داشت لباس میپوشید که دیوان بیگی و میرغضبها وارد اطاق او شدند. اوقورلو خان از دیدن آنها یکّهای خورده و خطاب به علیقلی خان گفت برادر مثل این است که خبر خوشی نیاوردهای؟ در این جا لازم به تذکر است که این دو نفر دوست صمیمی بوده و یکدیگر را همیشه برادر خطاب میکردند. دیوان بیگی جواب داد همین طور است برادر عزیز! اعتمادالدوله را شاه هم اکنون با دست خودش کشت و حالا سر تو را از من خواسته است. صبر داشته باش و خودت را برای مرگ آماده کن. بعد با اتفاق آن دو میرغضب به اوقورلوخان حمله ور شدند و سر او را خود علیقلی خان برید و یکی از گونههایش را سوراخ کرده و انگشت خود را داخل آن سوراخ نموده و بدین ترتیب سر بریدهی دوست صمیمی و برادر خواندهی خود را نزد شاه صفی برد!! شاه صفی با عصای خود ضربهای به سر بریده زده و گفت تو مرد شجاعی بودی. چه ریش بلند و زیبایی داشتی، اوقورلو خان دارای ریشی بسیار بلند بود که آن را میبافت. حیف که کشته شدی! البته خودت مقصر بودی و خواست خودت بود! مرتضی قلی خان کشیکچی باشی به جای اوقورلو خان به سمت میرآخور و رئیس تشریفات سلطنتی انتخاب گردید. در همان روز میهمان دیگر صدر اعظم یعنی حسن بیک منشی فقط به خاطر آن که در مجلس اعتمادالدوله حضور داشته و عکسالعملی نشان نداده است سر خود را از دست داد و سومین قربانی این واقعه شد، اما چهارمین نفر یعنی شاعری که میهمان صدر اعظم بود نیز از مجازات مصون نماند و روز بعد چون به شاه گزارش دادند که او این مجازاتهای شدید را به صورت مرثیهای به شعر درآورده است و در میدان شهر خوانده است شاه صفی دستور داد تا او را گرفته و به میدان شهر بردند و بینی و دهان و دستها و پاهایش را بریدند که بر اثر آن بلافاصله مرد.بعد از این قتلهای پی در پی شاه صفی دستور داد تا پسران طالب خان اعتمادالدوله صدر اعظم و اوقورلو خان میرآخور و رئیس تشریفات را احضار کنند و وقتی آنها به حضور رسیدند شاه اظهار داشت من پدران شما را کشتهام حالا چه احساسی دارید و چه فکر میکنید پسر اوقورلو خان که جوانی زرنگ و حاضر جواب بود پاسخ داد پدر کیست و چه کاره است قربان؟ پدر من شخص شاه است. شاه صفی از جواب او خوشحال شد و دستور داد اموال پدرش را که طبق معمول میبایستی به مصادره شود به او واگذار کردند، ولی پسر اعتمادالدوله که جوانی حسّاس بود و از قتل پدر ناراحت به نظر میرسید سر خود را پائین انداخت و جوابی نداد و به همین جهت اموال پدرش را به او ندادند بلکه تمام آن را به نفع شاه مصادره کردند!
مدتی پس از این واقعه شاه صفی به قزوین رفت و دستور داد تا خانها و حکّام کلیهی شهرها را احضار کنند تا به قزوین بیایند. این خانها و حکّام همگی آمدند به جز دو نفر، یکی خان قندهار به نام علیمردان خان و دیگری خان گنجه به نام داود خان. این دو نفر که ماجرای سفّاکیها و خونریزیهای شاه را شنیده بودند از آمدن خودداری کرده و احتیاط به خرج دادند، ولی معذالک برای آن که وفاداری و اطاعت خود را نسبت به شاه نشان دهند علیمردان یکی از زنان عقدی و مادر و پسر خود را به قزوین نزد شاه فرستاد. داود خان هم برای اثبات فرمانبرداری خود یکی از زنان عقدی و پسر خود را نزد شاه اعزام داشت، ولی وقتی شاه اعزام این گروگانها را کافی ندانسته و دستور داد که خود آنها باید به قزوین بیایند. سوء ظن آن دو خان نسبت به شاه تبدیل به یقین شد و علیمردان خان شهر قندهار را تسلیم پادشاه هند کرده و خود را تحت حمایت او قرار داد. داودخان هم موقعی که قاصد شاه صفی که یک خواجه بود نزد وی آمد و فرمان شاه را ابلاغ کرد که باید شخصاً به حضور شاه برود با دوستان نزدیک خود مشورت نموده و بزرگان و محترمین گنجه را احضار کرد و شمّهای از سفاکیها و اعمال جنون آمیز و ظالمانه شاه صفی را برای آنها شرح داد و اظهار عقیده کرد، بدین ترتیب ترجیح میدهد خود را تحت حمایت ترکها قرار دهد تا آن که تسلیم شاه صفی شود. از حضار پانزده نفر با تصمیم داود خان مخالفت کردند و خان گنجه دستور داد تا همان جا آنها را از دم تیغ بگذرانند و بعد نامهی مسخره و تندی در جواب شاه صفی نوشته و از گنجه نزد تامراس خان شاهزادهی گرجستان که برادرزن او بود، رفت و از آن جا عازم استانبول شد و در دربار سلطان ابراهیم، پادشاه عثمانی با کمال احترام پذیرفته شد. شاه صفی که از رفتار این دو خان خشمگین شده بود دستور داد تا زنان عقدی علیمردان خان و داود خان و مادر علیمردان خان را به فاحشه خانه بسپارند تا هر مردی مایل باشد با آنها همبستر شده و لذت ببرد. پسر داود خان را هم دستور داد در اختیار خدمه و مهتران طویله قرار دهند تا به او تجاوز کنند، امّا پسر علیمردان خان را که چهرهای زیبا داشت برای لذّت بردن خود نگاه داشت!!
بعد از این انتقام جویی عجیب شاه صفی فرمان داد که خان شیراز یعنی امامقلی خان را که برادر داود خان بود دوباره به قزوین احضار نمایند. دوستان و آشنایان امامقلی خان به او هشدار دادند که به قزوین نرود، زیرا بدون شک شاه او را خواهد کشت، ولی امامقلی خان به تذکّرات آنها وقعی نگذاشت و گفت با خدماتی که به شاه عباس و شاه صفی کرده است به هیچ وجه امکان ندارد به خاطر برادرش به او آسیبی برسانند و به فرض آن که چنین خطری هم وجود داشته باشد او ترجیح خواهد داد سر خود را از دست بدهد تا آن که از فرمان شاه سرپیچی کرده و نافرمانی نماید و به همین جهت به اتفاق پسرانش عازم قزوین شد، ولی به محض ورود به شهر او و پسرانش را گرفته و بدون هیچ گناهی، فقط به خاطر آن که شاه نسبت به داود خان کینه داشت، کشتند. پسران او را شاه خیال نداشت بکشد، ولی اشتباهی که پسر 18 سالهاش کرد سر همه را به باد داد. به این معنی که این پسر تقاضای شرفیابی به حضور شاه را کرده و وقتی نزد او رفت به خاک افتاد و پاهایش را بوسید و به دروغ گفت که پسر امامقلی خان نیست و فرزند شاه عباس است. به این معنی که مادر او کنیز و همخوابهی شاه عباس بوده است و شاه عباس چون از خدمات امامقلی خان رضایت داشته مادر او را به امامقلی خان بخشیده و در همان موقع مادرش از شاه حامله بوده است. پسر امامقلی خان با گفتن این دروغ میخواست خود را از مجازات احتمالی نجات دهد؛ ولی این موضوع شاه صفی را بیشتر ناراحت کرد، زیرا رقیبی برای خود احساس میکرد و به همین جهت دستور داد تا این پسر 18 ساله و 14 پسر دیگر امامقلی خان را هم به میدان بزرگ شهر قزوین برده و در آن جا گردن بزنند. پسر شانزدهم امامقلی خان که در شیراز باقیمانده بود پس از اطّلاع از این امر به اتفاق مادرش که دختر یکی از شیوخ عربستان بود به بینالنهرین گریخت و در یکی از آبادیهای نزدیک بصره اقامت گزید که هنوز هم در آن جا است و از اعیان و ثروتمندان آن منطقه به شمار میرود. اجساد امامقلی خان و 15 پسر او مدت سه روز و سه شب با وضع فجیع و ناراحت کنندهای در میدان قزوین باقی ماند و در این مدت مادر پیر امامقلی خان بالای سر اجساد نشسته بود و اشک میریخت و ضجّه و شیون میکرد و شاه صفی پس از اطّلاع از این امر دستور داد تا اجساد را به خاک بسپارند. دربارهی امامقلی خان هنوز مردم ایران اظهار تأسف میکنند و به قراری که میگویند مرد نیکوکار و ثروتمندی بوده که مانند پدرش الله وردیخان که پل معروف روی زاینده رود را ساخته بود مردی خیّر به شمار میرفته است و ضمناً شجاعت و دلاوری زیادی داشته و در جبهههای مختلف بر علیه دشمن میجنگیده است.
شاه صفی به این قتلها و آدم کشیها در میان خانها و سرداران ایران اکتفا نکرد و در حرمسرای خود نیز یک زن را با شمشیر کشت و چندین نفر دیگر از نوکران و ملازمان را نیز با دست خود به قتل رسانید و به همین جهت در نظر همه به صورت یک هیولا درآمده بود. در مواقعی که معمولاً میخواست فرمان قتل صادر کرده و کسی را مجازات نماید لباس سرخ میپوشید و وقتی که او را با این لباس میدیدند همه سرا پا میلرزیدند و بر عاقبت خود بیمناک میشدند. به علت این سفّاکی و خونریزی شاه صفی را مسموم کردند، ولی سمّی که به او خورانده بودند آن قدر قوی نبود که وی را به کلی از پای درآورد، بلکه مدت دو ماه در بستر بیماری افتاد و پس از آن که بهبود یافت در صدد برآمد که کشف کند چه کسی این سمّ را به او خورانده است از افراد مختلف در این باره تحقیق کرد و وعده داد هر کس در این باره اطّلاعی به او بدهد پاداش خواهد گرفت و یکی از کنیزان حرمسرا به طمع دریافت پاداش به شاه اطلاع داد که سمّ را زنان حرمسرا و احتمالاً بیوهی عیسی خان به او خورانده است. شب آن روز صدای کندن زمین و متعاقب آن فریادهای ضجّه و شیون زنان از داخل حرمسرا به گوش رسید. در مورد این سر و صداها و وقایعی که آن شب در حرمسرای شاه گذشته بود تا مدتی سکوت بود و کسی از آن اطلاع نداشت، زیرا به کسانی که در آن جا بودند خاطر نشان کرده بودند باید ساکت بمانند وگرنه کشته خواهند شد، ولی بالاخره خبر آن شب به تدریج منتشر شد و پرده از روی یک فاجعهی دردناک و هولناک عقب رفت. بدین معنی که به دستور شاه صفی گودال بزرگی را در باغ حرمسرا کنده و چهل نفر از زنان حرمسرا را اعم از همسران و کنیزکان شاه در آن زنده به گور کرده بودند. مادر شاه نیز در همین ایام سر به نیست شد و شایع گردید که بر اثر ابتلا به طاعون فوت کرده است، ولی نزدیکان دربار میگفتند او هم جزء چهل نفر زنی بوده است که آن شب به دستور شاه صفی زنده به گور شده است.»[2] و [3]
[1] - در صفحه 988 جلد سوم سفرنامه شاردن نیز مشابه همین عمل را در مورد منجم باشی شاه صفی روایت میکند. او مینویسد «حقوق منجّم باشی یعنی سرکرده و مهتر اخترگران صد هزار لیور است. زمانی که من در اصفهان بودم منجّم باشی دربار میرزا شفیع بود که پیری دانا و متین بود. پیش از وی برادرش که نابینا و به فرمان شاه از این خدمت معاف شده بود این سمت را داشت. و پسر این برادر، هم اکنون پس از منجّم باشی بر دیگران سر است و پنجاه هزار لیور حقوق میگیرد. حادثه کور کردن منجم باشی پیشین به فرمان شاه صفی پدر پادشاه کنونی صورت گرفت. ماجرا بدین سان وقوع یافت که یک روز در انجمنی که به فرمان شاه همهی بزرگان دربار و منجم باشی نیز حضور یافته بودند اجرای مجازات سختی در باره پنج تن از جاه مندان در عمل آمد. بدین گونه که شاه دستور داد در برابر دیدگان همهی حاضران در مجمع بدن آنان را قطعه قطعه کنند. هنگامی که این فرمان مشمئز کننده اجرا میشد شاه به دقت تمام در چهرهی یکایک حاضران مینگریست تا تأثیر این عمل وحشت انگیز را بخواند و دید منجم باشی در هر ضربتی که جلادان با شمشیر بر پیکر گنهکاران میزدند از شدت نفرت و انقلاب باطن چشمان خود را طرفةالعینی بر هم مینهاد و زود میگشود. شاه خشمگین گشت و خطاب به حاکم یکی از ایالات که در آن جا حضور داشت، گفت خان بر خیز و چشمان سگی را که کنار تو نشسته از حدقه بیرون بیاور؛ زیرا که چشمانش مایهی ناراحتی او هستند و نیروی دیدن بعضی چیزها و منظرهها را ندارند و این فرمان بیدرنگ اجرا شد.»
[2] - سفرنامه آدام اولئاریوس، ترجمه مهندس حسین کرد بچّه، انتشارات هیرمند، 1379، جلد دوم، صص 723 تا 734
[3] - تاورنیه در صفحه 440 سفرنامه خود در مورد قتل همسر شاه صفی مینویسد: «من دو مرتبه در موقع تشریفات تعمید عید نوئل در اصفهان بودم. یک مرتبه شاه صفی را در آن جا دیده و دفعهی دیگر شاه عباس ثانی جانشین او را که هردو به قدری شراب خوردند که مست شده عقلشان به کلی زایل گردید و در آن حال بی رحمیها و ظلمهایی کردند که زندگی آنها را ننگین مینماید. شاه صفی در مراجعت از جشن ارامنه زن خود یعنی مادر شاه عباس را با کارد به قتل رسانید، اما شاه عباس ظلم قبیحتری کرد. در مهمانی ارامنه شراب زیادی صرف کرد. وقتی که به منزل خود مراجعت نمود، خواست دوباره به شراب خوردن مشغول شود. سه نفر از زنهای خود را مجبور کرد که با او در باده پیمایی شرکت کنند. زنها مدتی با او همراهی کردند، وقتی که دیدند، نمیخواهد به اسراف خود خاتمه بدهد او را تنها گذارده، رفتند. شاه عباس دوم از این که زنها بی اجازهی او رفتهاند و نخواستهاند در باده نوشی او همراهی نمایند خشمگین شد. خواجه سرایان را فرستاد و آن هر سه را حاضر کردند. چون زمستان بود و آتش بسیاری پیش شاه افروخته بودند حکم کرد تا آن بیچارهها را در آتش انداخته، سوزانیدند. بعد شاه رفت و به راحتی خوابید. من این دو موضوع را حکایت کردم تا خوانندگان بدانند که احکام پادشاهان ایران به چه سرعت اطاعت و اجرا میشود. بدون این که کسی تأمل کند و ببیند آیا آن حکم ظالمانه قابل اجرا است یا نه؟»
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 498
«مریم بیگم دختر شاه صفی صفوی و از زنان متنفذ دربار بود. او در روی کار آمدن شاه سلطان حسین صفوی (1135 – 1105 ه.ق ) نقش عمده داشت. مریم بیگم پس از مرگ شوهر خود به دام عشق ساروخان قورچی باشی افتاد. چون شاه سلیمان از این ماجرا آگاه شد مرد نگون بخت را گردن زد. بعد از فوت شاه سلیمان تا سه روز احدی از محرمان و خواجه سرایان و خدمه جرأت نمیکرد که نزدیک نعش او رفته و مشخص نماید که فوت شده یا غش کرده تا این که مریم بیگم که بسیار جری و گستاخ بود بر سر بالین او رفت و مشخص نمود که مرده و امرا را مطلع ساخت. مریم بیگم که در روی کار آمدن شاه سلطان حسین نقش عمده داشت در دورهی سلطنت وی بر شاه نفوذ داشت. نمونهای از این نفوذ را در لغو حکم تحریم شراب که توسط مجتهد بزرگ محمد باقر مجلسی و به فرمان شاه واقع شده بود، میتوان ملاحظه کرد. مریم بیگم که زنی معتاد به شراب بود با این فرمان شاه موافقت نداشت. از این رو خواجه سرایان با مریم بیگم برنامهای تنظیم کردند تا این فرمان را لغو نمایند. مریم بیگم تمارض کرد و به شاه گفت که بنا بر تجویز پزشکان باید شراب بنوشد تا معالجه شود و با این دسیسه شاه سلطان حسین را وادار به نوشیدن شراب و لغو حکم تحریم کرد.
او در کشف توطئهای که علیه شاه سلطان حسین صورت گرفت مؤثر بود و شاه را نصیحت کرد که در رسیدگی بیشتر به امور مملکت بکوشد، لیکن شاه از نصایح او طرفی نبست. از جمله به واسطهی شکستهای خفت بار از ابدالیها و از دست دادن بحرین و سایر جزایر واقع در خلیج فارس طوری مریم بیگم را که در آن زمان سالخورده، ولی صاحب عزم و بی پروا بود به هیجان آورد که زبان به ملامت شاه گشود و او را به علت راحت طلبی و بی اعتنایی به امور مورد نکوهش قرار داد. او از کیسهی خود عهدهدار مصارف لشکرکشی دیگری علیه یاغیان گردید و شاه ناگزیر از متابعت وی شد. مدرسه معروف مریم بیگم در اصفهان به نام اوست. این مدرسه مساحتش تقریباً چهار جریب و موقوفهی بسیاری برای طلبه و لوازم آن معین کرده و از شهرهای دیگر غیر از اصفهان نیز ملک خریده و وقف مدرسه نموده تا جایی که در تبریز و بسطام و قزوین و غیره هم موقوفه دارد. برای او ساخت مسجدی را نیز ثبت کردهاند. مسجد مریم بیگم اکنون موجود بوده و جنب دروازه دولت است و ورودی آن نیز در محله حسن آباد است که به صورت مدارس جدید درآمده است. »[1]
در توصیفی دیگر از زندگی مریم بیگم چنین آمده است: «مریم بیگم یکی از آخرین بانوان دوران صفویه است که در جامهی زن نقش مردانهای را بازی کرد و با قدرت تفکر و تدبیر ردازی جای پایی از خود در تاریخ ایران زمین به یادگار گذاشت. مریم بیگم که عمهی شاه سلیمان صفوی بود از آغاز جوانی به سبب گردنکشیهای جسورانه خود در دربار معروف بود. او که نخست در قید همسری صدر نامی بود پس از مرگ او به رغم وضع اجتماعی آن زمان دل ساروتقی نامی که قورچی شاه بود، بست. شاه سلیمان پس از آگاهی از آن ماجرا نخست آن مرد تیره بخت را گردن زد و سپس به مریم بیگم فرمان داد از آن پس در رفتار خود دقت بیشتری به کار ببندد. اما با این رویداد مریم بیگم همچنان قدرت خود را در دربار حفظ کرد و به گفتهی تاریخ به زودی در شمار مشاوران شاه درآمد. تا این که پس از چندی شاه سلیمان در بستر مرگ افتاد و از آن جا که تا آن زمان ولیعهد خود را انتخاب نکرده بود به اطرافیان خود گفت اگر طالب صلح و آرامش هستید حسین میرزا را به سلطنت بردارید و اگر میخواهید کشور ترقی کند عباس میرزا را به جای او انتخاب کنید. مریم بیگم که به حسین میرزا علاقه شدیدی داشت پس از مرگ شاه بر آن شد تا مقدمات سلطنت حسین میرزا را فراهم کند و به سبب اراده قوی و قدرت بیان توانست با یاری خواجه سرایان به خواستهی خود صورت عمل بپوشاند و سرانجام سلطان حسین میرزا در سایهی نفوذ و قدرت او در تاریخ چهاردهم ذیالحجه سال 1105 هجری مطابق با ششم اوت 1694 میلادی بر تخت سلطنت ایران نشست و از آن پس دیگر مریم بیگم به سادگی از پشت صحنه زمام امور سیاسی کشور را بر دست گرفت و شاه سلطان حسین که به ناتوانی و بی ارادگی معروف است در واقع در دست او عروسک بی ارادهای بیش نبود.
از جمله اعمال مریم بیگم شکستی بود که بر خواستهی مجتهد بزرگ شیعه محمد باقر مجلسی وارد آورد. توضیح آن که شاه سلطان حسین در زمانی که در حرم به سر میبرد به شدت تحت تأثیر افکار این مجتهد بزرگ قرار گرفته بود و از آن جا که شاه سلیمان به محمد باقر مجلسی مقام شیخالاسلامی را داده بود شاه سلطان حسین نیز در روز تاجگذاری از شیخ الالسلام خواست که به جای صوفیان شمشیر سلطنت را بر کمر ببیندد و سپس از شیخالاسلام پرسید که به پاداش آن عمل چه خواسته دارد. محمد باقر نیز در پاسخ از شاه خواست فرمان منع نوشیدن مسکرات را صادر کند و بدین گونه آغاز سلطنت شاه سلطان حسین صفوی با فرمان منع نوشیدن مسکرات آغاز شد که در میان اشراف هوسران ناخشنودی بسیار به بار آورد و به خصوص در محافل درباری موجبات تشنجات بسیار شد که مریم بیگم در رأس همه قرار داشت و در کنارش نیز جمع خواجه سرایان بودند که از همان زمان دسیسهای را علیه آن قانون آغاز کردند و سرانجام قرار بر این شد که مریم بیگم تمارض کرده و به شاه بگوید چون به تجویز پزشکان تنها علاج او نوشیدن شراب است باید آن قانون از میان برداشته شود و این زن سیاست پرداز با چنان مهارتی آن برنامه را اجرا کرد که نه تنها خود؛ بلکه شاه هم شراب نوشید و از آن پس چنان در شراب خوردن افراط کرد که هم آن فرمان خود به خود باطل گردید و هم روز به روز بر سستی و بیمارگونگی او افزوده شد. از آن زمان به بعد تقریباً در همه جا چهرهی مریم بیگم فرماندهی رسمی خواجه سرایان در دربار صفوی دیده میشود که سردمدار بسیاری از حوادث و رویدادها بود. البته تجزیه و تحلیل نقش او در بی سر و سامانیهای آن زمان کار سادهای نیست. (مراجعه به کتاب خودم) اما با این همه در بسیاری از نوشتههای تاریخی به ناراحتیها و نگرانیهای این زن از اوضاع رقت بار کشور برخورد میکنیم و به رغم نارواکاریهایی که از او سر زد گه گاه او را در نقش رأی زن اندیشمندی باز میبینیم که میکوشد شاه بی خبر سست و ترسو را از فرجام کردههایش آگاه سازد. از جمله در هنگامی که پس از شکست سربازان شاه سلطان حسین، بحرین و چند جزیرهی دیگر ایران هم در حال از دست رفتن بود، مریم بیگم چون شیری خشمگین بر پادشاه بی اراده هجوم آورد و کوشید تا با خرج پول گزافی شورشیان را بر سر جای خود بنشاند و در سال 1715 در دسیسهای که به منظور خلع شاه سلطان حسین و به تخت نشاندن برادرش عباس طرح شده بود پس از آن که شاه از وحشت اصفهان را ترک گفت باز مریم بیگم که در آن زمان هشتاد ساله بود؛ کوشید تا شاه سلطان حسین را از خطر آگاه سازد و او را وادار به بازگشت اصفهان کند که البته سقوط شاه سلطان حسین در پایان کار گویای بی اعتنایی او به پندهای مریم بیگم است. این زن مرد صفت در سال 1721 درگذشت.
چنان که گفتهاند مریم بیگم به هنر و فرهنگ زمان خود نیز توجه زیادی نشان میداد و از صاحب هنران جانبداری کرده و به آنان یاری میرساند. به همین دلیل هم شیخ محمد تستری اصفهانی یکی از آثار خود را به نام شرح دمیهالشر به نام او کرده است. او به شهرسازی و ساختن مسجد و مدرسه هم علاقه زیادی داشت و مدرسه بزرگی را در اصفهان بنا کرد که به مدرسه مریم بیگم شهرت داشت و با عایدی املاک او اداره میشد.»[2]
در این ایام به همان نسبت که از موقعیت زنان کاسته میشد در مقابل بر قدرت خواجه سرایان افزوده میگردید. میزان قدرت و نفوذ خواجه سرایان به حدی رسیده بود که برای بی بندوباری خود به راحتی رجال کشور را از صحنه حذف میکردند. یکی از این خواجه سرایان قدرتمند و متنفذ یوسف آقای میرشکارباشی بود که به هنگام تاجگذاری شاه صفی نخستین فردی است که به شرف پابوسی شاه رسید. اعمال نا صواب خواجه سرایان بسیار گسترده بود بود و همواره سعی آنها بر این بود که با کمک برخی زنان حرمسرا صاحب منصبان دیگر را نیز در اعمال نامشروع خود شریک سازند. آنان به دلیل آن که بر امور مالی تسلط داشتند دست به اختلاس و رشوهخواری میزدند که به عنوان نمونه اختلاس خواجه محبت خزانهدار و ریش سفید حرم شاه صفی بود که که منجر به عزل او از مقامش شد. «سام میرزا که تحت عنوان شاه صفی تاجگذاری کرد به تجویز پزشکان به شراب پناه آورد، اما بر اثر افراط در نوشیدن آن همواره از حالت طبیعی خارج میشد و در حالت مستی دست به اعمال قساوت آمیز و وحشیانهای میزد، چندان که در این دوره به تعبیر سرجان مالکم در حرمسرا خواتین ملک را جوی خون، چون آب جوی روان شد. زنان حرمسرا در این دوره نیز همچون شاه اسماعیل دوم یکی از مهیبترین و بی روحترین دوران خود را در حرمسرا سپری کردند، چرا که با شروع سلطنت شاه صفی این زنان ناگهان خود را در محیطی سرد و خشن یافتند که نه تنها دیگر از اشتغالات و سرگرمیها و مسافرتهای دوران شاه عباس در آن خبری نبود بلکه با یک نظام خبرچینی و جاسوسی شدید در حرمسرا مواجه شدند که به دستور شاه و توسط خواجه سرایان اعمال میشد. لذا به تدریج فضای رعب و وحشت بر حرمسرا حاکم شد. تا بدان حد که اهل حرم برای آن که در معرض تهمت و افترا قرار نگیرند و بهانهای به دست خبرچینان ندهند ترجیح میدادند که به اتاقهای خود پناه ببرند و از معاشرت با یکدیگر اجتناب ورزند. ایجاد این محدودیتها در حرمسرا از طرفی نشان دهنده بدبینی شدیدی بود که شاه صفی نسبت به زنان حرمش داشت و حتی این سوء ظن در مورد بستگانش نیز وجود داشت. اولئاریوس حکایتی را از یکی از اردوهای جنگی شاه صفی نقل میکند که طی آن مادر شاه صفی، زینل خان ایشیک آقاسی باشی را به چادر خویش فرا خواند تا در باب موضوعی با او مشورت کند اما شاه صفی که از این جریان مطلع شده بود بی درنگ به خیمه مادرش وارد شد و با شمشیر گردن زینل خان را قطع نمود. از طرفی دیگر اعمال این محدودیتها نشان دهنده بی توجهی شاه صفی نسبت به زنانش بود که خود معلول غلامبارگی شاه بود. اولئاریوس صراحتاً شاه صفی را همجنس باز میداند و در سفرنامهاش مطالبی را در این مورد به رشته تحریر درآورده است.
رفتار شاه صفی با زنان خاندان سلطنتی و بستگانش نیز خوشایند نبود و رفتاری غیر معمول، سرد و خشن محسوب میشد. یکی از این زنان زینب بیگم عمهی شاه عباس اول بود که شاه صفی به دلیل نقشی که این زن در به سلطنت رساندن او ایفا نموده بود به عنوان قدردانی از او اداره حرمسرایش را به او سپرد. زینب بیگم در ابتدا مورد احترام و تکریم خاص شاه قرار داشت و همچون دوران شاه عباس در شوراهای سلطنتی و جنگی حضور مییافت و حتی به گفتهی یان اسمیت اولین سفیر هلند که در زمان شاه صفی به ایران سفر کرد – در یک مورد مخالفت شدید خود را با تصمیم شاه صفی مبنی بر جنگ با عثمانیها ابراز نمود اما به گفته اصفهانی بعد از گذشت دو سال از سلطنت شاه صفی از حرم اخراج شد. اگرچه اصفهانی دلیلی برای این اقدام شاه صفی ذکر نکرده است، اما میشود حدس زد که به دلیل مداخلات بیش از اندازه زینب بیگم در امور حکومتی بوده است. یکی از زنان مقتدر این دوره که شاید بتوان اخراج زینب بیگم را از حرمسرا در اثر تحریکات او دانست مادر شاه صفی است. چرا که این زن جاه طلب به هیچ وجه حاضر نبود وجود رقبای خویش را در حرمسرا تحمل کند و فقط به حذف آنها از صحنه حرم میاندیشید. به همین دلیل نیز بود که وی به دلیل حسادتی که نسبت به موقعیت سوگلی زن شاه صفی در حرم داشت نقشهای طرح ریزی کرد که در نهایت منجر به قتل او توسط شاه شد. توطئه چینیهای این زن حتی از دایره حرمسرا نیز فراتر میرفت و گریبان دولتمردان و حکام ایالات را نیز میگرفت. اخته بودن ساروتقی صدر اعظم نیز این امکان را به راحتی برای ملکه فراهم میآورد که در محیط حرم با او خلوت کند و به بحث و تبادل نظر در مورد امور حکومتی و عملی کردن نقشههایش بپردازد. تاورنیه میگوید که قتل امامقلی خان والی فارس در نتیجه توطئهچینیهای این دو نفر بوده است. به نظر میرسد که یکی از دلایل مشارکت مادر شاه صفی در این توطئهچینیها انتقام گیری از عاملان مرگ شوهرش صفی میرزا بوده که در زمان شاه عباس اول به قتل رسیده بود، چرا که او امرا و بزرگان کشور را در مشوش کردن ذهن شاه عباس نسبت به شوهرش دخیل میدانست. اما با وجود همه اینها نمیتوان شاه صفی را تحت نفوذ و سیطره مادرش دانست چرا که میشود چنین استنباط کرد که براندازی خاندان امامقلی خان خواسته خود شاه نیز بوده و این امر در راستای سیاست متمرکزسازی حکومت و تبدیل ایالت فارس به قلمرو خاصه صورت گرفته است. قتل همسر سوگلی شاه را نیز میتوان نتیجه حالت مستی و بی خبری شاه از حقیقت دانست. مضاف بر این که شاه بعد از آن که به حالت طبیعی باز گشت و از واقعیت با خبر شد مادرش را مواخذه قرار داد. لذا میشود چنین نتیجه گرفت که شاه صفی اگر مطلبی برخلاف خواستهاش بود حاضر به پذیرش آن نمیشد، حتی اگر درخواست کننده آن مادرش باشد. چنان که به هنگام محاصره ایروان که شاه صفی تصمیم گرفته بود به شهر حمله کند سردارانش که مخالف این امر بودند و از طرفی جرأت نداشتند خواسته خود را با شاه در میان بگذارند مادر شاه را واسطه قرار دادند که شاه را از این کار باز دارد. شاه صفی نه تنها به خواسته مادرش وقعی ننهاد بلکه سیلی محکمی هم به گوش او نواخت.
برخورد شاه صفی با یکی از عمههایش که در مورد صاحب اولاد نشدن شاه با او شوخی کرده بود نیز فاجعهبار بود. چرا که شاه به خاطر این شوخی دستور داد تا سر از تن سه پسر عمهاش جدا کنند. اگر گفته اولئاریوس در مورد توطئه حرمسرا برای مسموم ساختن شاه صفی را بپذیریم، میتوان آن را نشان دهنده واکنش زنان حرمسرا در مقابل اعمال و اقدامات خشونت آمیز شاه صفی دانست که در صدد بودهاند همانند دوره شاه اسماعیل دوم از شر شاهی که نسبت به آنان بی توجه بوده و این محدودیتها را برای آنان ایجاد کرده خلاصی یابند.اما نه تنها آنها در این راه توفیقی به دست نیاوردند بلکه بار دیگر گرفتار اعمال سبعانه شاه صفی شدند. چرا که به استناد گفته اولئاریوس شاه صفی بعد از آن که از این توطئه جان سالم به در برد دستور داد تا چهل تن از زنان حرم را که متهم به شرکت در این توطئه بودند زنده به گور کنند. جالب آن که اولئاریوس مادر شاه صفی را نیز در زمره زنان زنده به گور شده میشمارد. به هر حال مجموعه این برخوردها حاکی از آن است که شاه صفی به ندرت تحت نفوذ و استیلای زنان حرمش قرار میگرفته و اگر زنان این دوره اندک نفوذ و اقتداری نیز کسب کرده باشند مربوط به اوایل سلطنت شاه صفی میشود که او جوان و کم تجربه بوده است.»[1]
[1] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، انتشارات امید مهر، 1384، صص 148 تا 152
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 490
«شاه عباس با آن که خود در کار عشق و محبت پر شور و در زن دوستی بی اختیار بود و به گفتهی منشی مخصوصش پس از فراغ از مشاغل امور سلطنت از تجرع بادهی خوشگوار و صحبت گلرخان سیم عذار کامستان میشد، اجازه نمیداد که مردم و مخصوصاً درباریان و سران و سربازان قزلباش در عیاشیها و کارهای ناشایست تظاهر و زیاده روی کنند یا مقام و قدرت خویش را در تجاوز به نوامیس دیگران به کار برند. شاه عباس بر خلاف جدّ خود شاه تهماسب اول تا حدّی به زنان آزادی داد. او بر خلاف جدّ خود برای زنان هرجایی و بدکار نیز مقرّراتی معیّن کرده بود و همیشه در لشکرکشیهای خویش گروهی از ایشان را همراه اردو میبرد. فواحش غالباً مورد توجه جوانان ارتش، نجبا و اشراف زادگان بودند و زنان فاحشه نیز از این موقعیّت برای کسب پول بیشتر به آنان علاقهی بیشتری نسبت به سایر مشتریان نشان میدادند. به گفتهی برخی از سیّاحان با وجود آن که مردان مسلمان از لحاظ شرعی میتوانستند زنان متعدّد عقدی و صیغهای داشته باشند، اما با این حال بسیاری از مردان به فواحش روی میآوردند به همین جهت نرخ فواحش در ایران عهد صفوی بسیار گران بوده است. به گفته شاردن سیّاح فرانسوی نزدیک به چهار هزار فاحشه در اصفهان زندگی میکردند و نام اینها به سبب این که مالیات خاصی میدادند و مدیر و مأموران مخصوصی داشتند در دفاتر دیوان ثبت شده بود که در همین حدود نیز فواحشی بودند که نمیخواستند نامشان در دفاتر رسمی ثبت شود. آنها به طور پوشیده به کار فاحشگی میپرداختند. شاه عباس مسؤولیت فاحشه خانه و قمارخانهها و امثال آنها را به مشعلدار باشی محوّل کرده بود و به سبب این کار هم به قول سانسون مبلغ پولهای مالیات که از فواحش گرفته میشد متنفّر و ناراضی بود دستور داد آن وجوه را صرف روشنایی و گرم کردن دیوانخانه و آتشبازی کنند تا با آتش سر و کار داشته باشد و از این راه تطهیر گردد.
به گفتهی شاردن در زمان شاه عباس صفوی در بیشتر شهرهای ایران فاحشه خانه وجود داشت و تنها شهری که در آن کار فواحش را ممنوع ساخته بودند اردبیل بود که آرامگاه شیخ صفیالدّین اردبیلی جدّ بزرگ صفویه و بسیاری از افراد آن خاندان در آن شهر قرار داشت. با آن که شاه عباس از وجود فواحش جلوگیری نمیکرد همهی آنها را روز جمعه 23 ماه شوّال 1017 هجری قمری به حضور خواند و به ایشان اخطار کرد که اگر تا سه روز دیگر توبه نکنند از اصفهان رانده میشوند. گرچه این تهدید باید جنبهی ظاهری و حفظ ظاهر از جهت رعایت مسائل مذهبی داشته باشد، چون شاه عباس کسانی را هم که در عشق بازی با جوانان زیبا و معاشقات غیر طبیعی نا شایسته تظاهر میکردند مجازات میکرد. علاوه بر زنان یاد شده گروهی از زنان عمومی اصفهان نیز که در فنون رقص و آواز طرب انگیزی دستی داشتند برای خود صنفی به خصوص تشکیل داده بودند که کار آنها نیز رسمیت داشت و اداره و اختیار آنها به دست آقا حقی از ندیمان خاص و محارم نزدیک شاه بوده است. آقا حقی با داشتن چنین اختیاری مسؤولیت ترتیب مجالس خصوصی عیش و طرب شاه را نیز به عهده داشت و سازندگان و نوازندگان و اهل طرب نیز از هر قبیل برای این که به شاه نزدیک شوند ناچار سهمی از درآمد خود را به آقا حقی میدادند.»[1]
[1] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، 1362، ص 305
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 485
یکی دیگر از ابعاد شخصیت شاه عباس علاقه بسیار زیاد وی به تفریحات و خوشگذرانی بوده است. او علاوه بر توجّه ویژه به امور حرمسرا در هر مکانی که فرصت پیدا میکرد زمینه را برای تفریح خود با شکار و آتش بازی و غیره فراهم میساخت. از بازیهای مورد علاقه شاه به گرگ بازی، گاو بازی، ریسمان بازی، چوگان و بسیاری دیگر میتوان اشاره کرد.[1] برای آن که اشاره کوتاهی از تفریحات شاه عباس شده باشد به نوشتار یکی از مورّخان استناد میگردد: «شاه عباس خلاف سنّتهای گذشتگان خود مجالس عیش و عشرت و میگساری بسیار ترتیب میداد و خود در این گونه بزمها به دیگران شراب تعارف میکرد. دلاواله ضمن توصیف یک مجلس میگساری در خارج شهر سلطانیه مینویسد که شاه عباس سر پا ایستاده و به مرتّب کردن فتیلهی چراغها مشغول بود. او مراقبت داشت که تنگهای شراب همه منظّم در میان ظروفی مملّو از برف باشد. خودش فقط به دادن فرمان قناعت نمیکرد؛ بلکه به ریختن می در جامها نیز مشغول میشد. وی با پشت پا زدن به سنن معمول زمان در 14 رمضان 1017 برای دلجویی کشیشان خوکی چند به آنان تحفه داد و چون شنید این عمل بر علمای متعصّب گران آمده در عید میلاد مسیح در کلیسای آنان حضور یافت و دستور داد برای کشیشان شراب آوردند و به همراهان خود اعم از لشکری و کشوری و روحانی امر کرد تا قدری از آن شراب بنوشند. شاه عباس هر چند وقت یک بارهم به منزل تاجری به نام خواجه صفر در جلفای اصفهان میرفت و گاه چند روز پیاپی در آن جا میماند. در این مواقع زنان و دختران ارمنی جلفا نیز در مجلس او حاضر میشدند و برای سرگرم کردن شاه به پایکوبی و خواندن اشعار و تصنیف مخصوص خود میپرداختند و شاه نیز در مراسم ارامنه شرکت میجست.
دلقکهایی نیز در دستگاه شاه عباس بودند که موجبات سرگرمی و خنده و تفریح او را فراهم میساختند که مشهورترین آنها یکی کل عنایت یا عنایت کچل و دیگری دلّاله قزی بود.[2] این دلقک زن یعنی دلّاله قزی بسیار شوخ و خوشروی و بزمآرا و بذله گوی بود و در مجالس انس با شوخی و مطایبه شاه را سرگرم و مسرور میکرد و در خلوت وسایل تفریح و خوشگذرانی و عیاشی او را فراهم میساخت. دلاله قزی در سفر و حضر هم رکاب و مونس شاه بود و بر خلاف زنان دیگر روی از کسی نمیپوشید. اگر شاه به عزم شکار یا گردش سوار میشد او نیز بر اسبی مینشست و دنبال وی با درباریان و سرداران بزرگ همعنان میگشت. محرمیّت و نزدیکی دلاله قزی با شاه عباس سبب شده بود که سران دولت و نزدیکان شاه ناگزیر احترامش میکردند و با آن که از همنشینی و آمیزش این دلاله با زنان حرم و پردگیان خود بیم داشتند، جلب دوستی و محبت او را لازم میشمردند. شاه عباس از این زن گاه در امور سیاسی هم استفاده میکرد. از آن جمله در سال 1031 هجری که قلعهی قندهار را به زبردستی محاصره کرد و از تصرّف حکام هندی نورالدّین محمّد جهانگیر پادشاه هند خارج میساخت، چون جهانگیر قسم خورده بود که پس از نجات دادن قتدهار تا اصفهان پیش رود لذا شاه عباس به دلاله قزی دستور داد که با گروهی از زنان اردو پیش از سپاهیان قزلباش به درون قلعه روند و آن جا را تصرّف کنند. سپس در ایران شهرت داد که قلعهی استواری چون قندهار را دلقک او و جمعی از زنان اردویش از سرداران پادشاه هند گرفتهاند و این کار زیرکانه جواب دندان شکنی به سخنان تهدید آمیز جهانگیر بود.
یکی دیگر از تفریحات دلخواه و مورد علاقهی شاه عباس شکار بود. او در سفرها غالباً به شکار مشغول میشد و چون زنان حرم نیز همیشه با او همراه بودند یکی از تفریحات ایشان تماشای شکار بود. اگر شاه با سرداران و بزرگان کشور شکار میکرد در گوشهای از شکارگاه جای مخصوصی برای زنان میساختند به طوری که از آن جا میتوانستند سراسر شکارگاه را به خوبی تماشا کنند و حتی خود نیز شکارهایی را که نزدیک میآمدند، بزنند. جهانگردی اروپایی که در ماه جمادیالثّانی سال 1027 هجری هنگامی که شاه عباس در اطراف فیروزکوه مازندران شکار زنگول یا خوک میکرده است میهمان وی بوده در باره شرکت زنان در شکارهای شاهی چنین نوشته است: برای این که زنان حرم نیز از تماشای شکار بهرهمند شوند به سرعت جایگاه خاصّی برای ایشان ساختند. این جایگاه به شکل راهرو درازی بر فراز یکی از کوهها که مشرف بر شکارگاه بود ساخته شد. جلو این مکان را نیز چوب بست کردند و پردههای زنبوری کشیدند، به طوری که زنان میتوانستند از آن جا شکارگاه را تماشا کنند و حتی با تفنگ جانوران شکاری را بکشند. زیرا زنان حرم شاه در تفنگ اندازی نیز بسیار ماهرند و هر وقت که مردان در شکارگاه باشند شکار را از محل مخصوص خود به تیر تفنگ میزنند، ولی اگر تنها با شاه به شکار روند با کمال چابکی و مهارت بر اسب مینشینند و با شمشیر و تیر و کمان به شکار میپردازند. شاه عباس گاه با زنان خود تنها به شکار میرفت و درین گونه شکارها زنان با روی باز بر اسب مینشستند و مانند مردان با تیر و کمان و تفنگ به شکار میپرداختند. به جز شرکت در شکار یکی دیگر از تفریحات زنان شاه تماشای چراغان و آتشبازی بود. شاه عباس چراغان و آتشبازی را بسیار دوست میداشت و هر وقت که از سفری به اصفهان و قزوین باز میگشت دستور میداد کویها و بازارها و میدانها را چراغان کنند و این گونه چراغانها غالباً چند شب دوام مییافت. در یکی از شبهای چراغان شاه زنان حرم را نیز به تماشا میبرد. در این شب سربازان و مأموران شاه تمام مردان را از بازارها و میدانها و کویهایی که چراغان شده بود دور میکردند و حتی کاسبان این قسمتها نیز دکانهای خویش را به زنی از نزدیکان خود میسپردند و از آن جا دور میشدند. پس از آن گروهی از خواجه سرایان شاه مدخل کویها و میدانها و بازارها را میگرفتند و گذشته از مردان، زنان فقیر را هم برای این که از دزدی و جیببری جلوگیری شود از آن حدود میراندند. حتی زنان پیر و زشت روی را هم اجازهی دخول نمیدادند تا شاه و زنان حرم از دیدن زشت رویان آزرده خاطر نشوند.
چنین گشت و گذارها هم تفریحی بود برای شاه و زنانش و هم تفریح و سرگرمی برای سایر زنان شهر تا از سوی شوهرانشان اجازه پیدا کنند به دستور شاه در خیابانها و بازار ظاهر شوند. در زمینهی تفریحاتی که بیشتر یا بهتر بگوییم کلاً زنان در آن شرکت داشتهاند پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی معاصر شاه عباس اول، منجّم مخصوص شاه و تاریخ عبّاسی مطالبی دارند که در خور توجه است اما بهتر و جالبتر و مستندتر از همه مطلبی است که دن گارسیا دوسیل فیگوه سفیر اسپانی که از سال 1026 تا اواخر 1028 در ایران مهمان شاه بود در سفرنامهی خود دارد زیرا خود او اجازه داشته تا گوشههایی از این مراسم را ببیند. سفیر اسپانی در بیان یکی از این گونه تفریحات مینویسد در هفتم رجب 1028 شاه خواست جشنی برای خود ترتیب دهد. این گونه تفریحات را هر وقت که شاه به اصفهان یا شهرهای بزرگ دیگر وارد شود ترتیب میدهد. به فرمان شاه در تمام شهر جار زدند که همهی زنان جوان، خواه ایرانی یا بیگانه، مسلمان یا عیسوی باید در مدخل بازاری که معیّن شده بود و در آن جا بهترین کالاهای شهر فروخته میشود گرد آیند تا خواجگان شاهی از میان ایشان زیباترین زنان را انتخاب کنند. این بازار مانند کاروانسرای بزرگی ساخته شده بود و دو در داشت که به دو بازار دیگر باز میشد. دکّانداران پس از آن که اجناس خویش را در دکانها مرتب کردند در ساعتی که بنا بود زنان به بازار آیند از آن جا بیرون رفتند و از آن ساعت که اندکی بعد از ظهر بود دیگر مردی در بازار باقی نماند. تنها چند زن از اقوام نزدیک دکانداران در آن جا ماندند. قدغن شده بود که هیچ کس از هر طبقهای که باشد به این بازار و بازارهای نزدیک آن نرود وگرنه خونش ریخته خواهد شد. به علاوه در تمام خیابانهای اطراف نیز قراولانی گذاشته بودند که اگر کسی خواست به بازار نزدیک شود با چوب بزنند. ولی به فرمان شاه به سفیر اسپانی اجازه دادند که در محلی دور از دهانهی بازار بایستد و این تشریفات را تماشا کند. نزدیک هر یک از دهانههای بازار پنج یا شش خواجه با لباسهای زربفت و عمامههای گرانبها و چماقی زرین ایستاده بودند. زنان در ساعتی که معیّن شده بود با لباسهای فاخر همراه مادران یا زنی دیگر از بستگان نزدیک خود به بازار روی آوردند. عدّهی ایشان به قدری زیاد بود که تمام بازارهای بزرگ اطراف میدان نقش جهان پر شد. زنان دسته دسته نزدیک دهانهی بازار میرفتند و خواجه سرایان که در این کار استاد بودند روی آنان را میگشودند و زیباترین ایشان را به درون بازار میفرستادند و بقیّه را رد میکردند. البته این کار مایهی کمال اندوه زنانی که از بازار رانده میشدند، میگشت گرچه برخی از ایشان نیز برخلاف میل خود آمده بودند. این انتخاب تا غروب آفتاب طول کشید؛ زیرا بیش از سه هزار زن از طبقات مختلف به بازار آمده بودند. نزدیک غروب شاه با چند تن از خواجه سرایان و زنان حرم و مطربانی که معمولاً برایش میزنند و میخوانند در رسید. چون او به درون رفت درهای بازار را بر روی او و تمام زنانی که به آن جا داخل کرده بودند، بستند و قراولان مخصوص به هر در گماشتند. شاه تا بامداد آن شب از آن جا بیرون نیامد. صبح روز دیگر مادران و بستگان زنانی که در بازار با شاه و زنان او به سر برده بودند به دنبال ایشان آمدند و همه را بردند. شاه از آن میان چند دختر ارمنی را به حرمخانهی شاهی فرستاد. البته پدران و شوهران این دختران بسیار غمگین و ملول شدند، مخصوصاً یکی از بازرگانان ثروتمند ارمنی که چند روز پیش از آن دختری از زیباترین دوشیزگان ارمنی را گرفته بود و بسیار دوستش میداشت.
پیترو دلاواله جهانگرد ایتالیایی هم که زنش در همین شب با زنان شهر اصفهان به تماشای چراغان بازار رفته بوده مطالبی را در سفرنامهی خود آورده است. این مطالب نیز از آن جا که زن نویسنده، خود در مراسم شرکت داشته، میتواند مورد توجه قرار گیرد. پیترو دلاواله مینویسد زنم گفت همین که هوا تاریک شد سه یا چهار خواجه که هر یک شمشیری بر کمر داشتند به بازار آمدند و خبر دادند که شاه و زنان حرم به زودی خواهند رسید. چون این خبر منتشر شد تمام مشعلها و چراغها را روشن کردند و در تمام دکانها فروشندگان مرتّب در جای خود ایستادند. اندکی بعد شاه و همراهان بدین ترتیب از دور پیدا شدند. پیشاپیش همهی زنان حرم زینب بیگم عمّه شاه که محترمترین زنان خاندان سلطنتی است حرکت میکرد. این زن، شاه عباس را از کودکی بزرگ و تربیت کرده و در دوران جوانی وی حکمران واقعی کشور و فرماندهی حقیقی لشکر او بوده و شاه را به بزرگترین جنگهایی که ایرانیان با ترکان عثمانی کردند برانگیخته و با تشویق شاه و مشاورانش به چنین جنگی بزرگترین شکستها را به سپاهیان دشمن وارد ساخته است. مداخلات او در کارهای دولتی و نظامی نیز سبب شد که شاه عباس او را از دربار خود دور کرده و به قزوین فرستاد؛ ولی چندی است که آشتی کردهاند و او به اصفهان باز گشته است، امّا دیگر آن اختیارات قدیم را ندارد. این زن سوار بر اسب حرکت میکرد و دو خواجهی مخصوص نیز با او همراه بودند که یکی عنان اسبش را گرفته بود و دیگری ظرفی پر از آب یخ و چیز خوراکی که در حرکت میخوردند در دست داشت. زینب بیگم زنی بود پیر و فربه و تنومند، او و خواجگانش لحظهای از خوردن غفلت نمیکردند. دهانش چنان از آن خوراکی که نمیدانم شیرینی بود یا گوشت پخته انباشته بود که دو گونهاش پر باد به نظر میرسید. اگر او را کسی در یکی از کشورهای اروپا میدید هرگز باور نمیکرد که شاهزاده خانم محترمی است، ولی در این جا در ایران دهان و دندان زنان باید پیوسته به کار باشد. جز خوردن سرگرمی و دلخوشی دیگری ندارند. بر آنان خرده هم نمیتوان گرفت؛ زیرا درین کشور هیچ گونه سرگرمی مطبوع و شایستهای از آن گونه که در کشور ما هست وجود ندارد و زنان این جا در هوش و دانش و منطق نیز چندان قوی و آزموده نیستند که در کارهای اساسی مداخله کنند. بنابراین برای این که از بیکاری خسته نشوند جز خوردن و آشامیدن چارهای ندارند.
زینب بیگم لباسی از اطلس رومی بر تن داشت و چند رشته مروارید درشت به سبک معمول ایرانیان از سر بر روی پیشانی آویخته بود. در انگشتانش هم انگشتریهای گوناگون میدرخشید. اسبش هم مثل اسب سواری بیشتر بزرگان و اعیان زین و لگام سیمین داشت. از پی زینب بیگم زن گرجی سالخوردی سوار بر اسب حرکت میکرد که دایهی دختران حرم و شاهزاده خانمان خردسال بود و از پس او دختر کوچکی از نوادگان شاه میآمد که او را کوچک خانم مینامیدند. این دختر بر خری نشسته بود و چند زن گرجی پیاده خندان و شاد اطرافش را گرفته بودند و مناظر زیبای چراغان را به او نشان میدادند. لباس نوادهی شاه نیز بسیار ساده و بی پیرایه بود. پس از وی خانم پیر دیگری پیدا شد که از لاغری و ناتوانی گفتی جانش به لب رسیده است. این زن خواهر بزرگ شاه است و اگر غلط نکنم ایلاریام بیگم نام دارد و به علت ضعف و بیماری شوهر نکرده است. او نیز مثل نوهی شاه بر خری نشسته بود که لگامش را شاه خود در دست داشت و در کنار او صحبت کنان پیاده حرکت میکرد و او را مثل کودکان ماما یعنی مادر میخواند. در اطراف شاه شش یا هفت خواجه برای خدمت کردن و از دنبالش نزدیک چهل تن از زنان نجیبزادهی حرم از ایرانی و گرجی و چرکس و ارمنی و تاتار و روسی که غالباً همخوابگان شاه هستند و گاه نیز به عقد وی درمیآیند حرکت میکردند. به این گونه زنان در حرم شاه فقط خانم گفته میشود. خانم عنوان زنان اشراف و نجیب زادگان ایرانی است. شاه نیز همخوابگان و زنان حرمسرای خود را بدین عنوان مفتخر میدارد. لباس این چهل خانم که با شکوه و جلال بسیار حرکت میکردند از اطلس یا پارچههای نخی رنگارنگ بود و هیچ گونه زینت و زیوری جز یک کمربند پهن زربافت نداشتند. برخی از ایشان به سبک زنان گرجی و چرکس کلاه کوچک زنانهای از پارچه زری و آسترپوشی و برخی دیگر به سبک ترکان عرق چین بلند نوک تیزی بر سر آویخته بودند که از دو سو بر چین و شکنهای زلف پریشان و سیاه آنان موج میزد. آویختن این گونه رشتههای زرّین از زلف در ایران بسیار متداول است؛ زیرا هم به موی سیاه جلوه و نمایش خاص میدهد و هم ارزان تمام میشود. از پس این دسته نیز هشت خانم گرجی دیگر با لباسهای لطیف رنگارنگ میآمدند و اینان خدمتگزاران شاهزاده خانمان و زنان محترم حرمخانهی شاه بودند. شاه و همراهانش به ترتیبی که گفته شد دو یا سه بار دور کاروانسرای لـله بیگ گشتند؛ سپس همگی در محلی حلقه زدند و زنان جوان به صدای دایره و چهار پاره در برابر شاه و دیگران به پایکوبی برخاستند. چهارپاره چنان که از اسم آن برمیآید چهار قطعه بلند از چوب آبنوس یا عاج یا جسم سخت و محکم دیگری است که در دو دست میگیرند و با آهنگ ساز بر هم میزنند. در همین حال یکی از زنان ارمنی جلفا که میان تماشاگران ایستاده بود به رسم معمول خودشان جام شرابی به شاه تعارف کرد؛ ولی شاه به بهانهی این که همان دم آب نوشیده و بر روی آب، شراب خوردن برای معده زیان دارد جام را از دست او نگرفت. سپس شاه با همراهان به کاخ سلطنتی باز گشت و اجازه داد که درهای بازار و میدان را باز کنند تا هر که میخواهد به خانه رود ولی بسیاری از زنان تا صبح در بازارها به گردش و تفریح و تماشا مشغول بودند.
از جملهی سایر تفریحات زنان حرمخانهی شاهی و دیگر زنان شهر یکی این بود که روزهای چهار شنبه در چهارباغ اصفهان و سی و سه چشمه با روی گشاده و بی نقاب میگشتند و تا مدتی از شب در پرتو مشعلها و شمعها در آن جا به سر میبردند و به شادی و خنده و خوردن و نوشیدن میگذرانیدند. در این روز تمام چهارباغ قرق میشد و در اطراف آن خواجه سرایان و مأموران خاصی از عبور مردان شهر به سختی جلوگیری میکردند. و در این روز فروشندگان چهارباغ همه زن بودند. گردش اختصاصی زنان اصفهان در چهارباغ از روز چهار شنبه 23 ماه صفر سال 1018 هجری آغاز شد. جلالالدین منجم شاه در این خصوص مینویسد به خاطر اشرف رسید که زنان از صحبت و سیر چهارباغ محرومند. حکم جهان مطاع شد که روز چهارشنبه سیر چهارباغ و پل به زنان تعلّق داشته باشد و زنان اهل حرفه در این سیرگاه عمل مردان خود بکنند و جمیع اهل حرفه زنان باشند و مقرّر شد که اگر مردی در حوالی این محل واقع شود به خایه بیاویزند. به سبب این حکم ذکورالناس در یک فرسنگی این سیرگاه نبودند و ابتدای این جشن چهارشنبه 23 صفر واقع شد. در مهمانیهای بزرگ شاه نیز زنان حرم اجازه داشتند که از پس پردههای زنبوری و پنجرهها مجلس مهمانی را تماشا کنند و تنها زینب بیگم عمّهی شاه میتوانسته است در مجالس مهمانی و پذیرایی رسمی شاه شرکت کند.»[3]
[1] - برای اطلاع و آگاهی بیشتر از تفریحات شاه عباس و بازیهای مورد علاقه و معاشرت با دلقکان به صفحات 332 به بعد کتاب شاه عباس به اهتمام محمّد رضا صافیان اصفهانی مراجعه شود.
[2] - از جمله دلقکان دیگر شاه عباس شخصی به نام عاقلی که شاعری بی مایه بود و همچنین ملک علی سلطان جارچی باشی که رئیس زنده خوران شاه بود که اجازه شوخی و مسخرگی نیز داشت، میباشند.
[3] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، 297 تا 304
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، ص 480