دوران شاه تهماسب اول صفوی از جهات مختلف حائز اهمیت است. علاوه بر امور سیاسی که با قرارداد صلح آماسیه با دولت عثمانی در تثبیت حکومت صفوی کوشید از نظر امور داخلی نیز با تحکیم مذهب و توسعهی خرافات و سپس در مسألهی جانشینی مسیر تاریخ صفویه را وارد تغییرات گسترده کرد. از بین فرزندان پسر او یعنی شاه اسماعیل دوم و شاه محمد که به حکومت رسیدند به دو تن از دخترانش به نامهای پری خان خانم و زینب بیگم و همچنین همسر شاه محمد باید اشاره داشت که با اقدامات خود نقش راهبردی در امور داخلی و تحولات دربار داشتهاند. در این دوران علاوه بر اختلافات شدید قزلباشان توطئههای زنان را در بسیاری از چالشها و درگیریهای ریشهای حوادث بعد نمیتوان نادیده گرفت. حوادث پشت پردهی زنان تنها شامل کسب مقام ولایتعهدی برای پسران خود نبود، زیرا نتایجی ناگوار برای حذف رقبا و کشتن فرزندان ذکور در ایام دیگر داشت. در این رابطه در کتاب نگاهی به فریاد کاخهای صفوی در روشن ساختن این تحولات داشتهام و در این مبحث فقط به جایگاه آنان اشاره میگردد.
«زینب سلطان بیگم دختر شاه تهماسب صفوی که شاهقلی بیگ استاجلو قورچی شمشیر سمت للگی او را داشت و در زمان شاه اسماعیل ثانی، نامزد علیقلی خان شاملو امیرالامرای هرات بود و نوادهی دورمیش خان شد اما تن به ازدواج نداد و تا پایان عمر شوهر نکرد. قاضی احمد قمی، زینب بیگم را بهترین بنات شاهی دانسته و مینویسد شاه اسماعیل او را به علیقلی خان شاملو نبیره دورمیش خان داده عقد نمودند، چون میانهی امرای خراسان و عراق نزاع رخ داد آن ازدواج صورت نگرفت و همچنان در حبالهی اوست. اما حسن روملو در اسامی دختران شاه تهماسب نام زینب بیگم را نیاورده بلکه آن دختری را که به علیقلی خان حاکم هرات دادند با نام آنا خانم آورده است. به نظر میرسد که این دختر نخست آنا خانم نام داشت و به زینب سلطان بیگم مشهور شد. او به دستور شاه اسماعیل دوم به عقد ازدواج علی قلی خان شاملو درآمد اما این ازدواج هرگز تحقق نیافت. علیقلی خان در هرات کشته شد و آن عقد ازدواج منتفی شد. از آن پس زینب بیگم در دربار صفوی ماند و در بسیاری از امور حکومتی دخالت داشت. او بعد از پریخان خانم مدبرترین زن خاندان صفوی بود. در زمان شاه محمد خدابنده و پسرش حمزه میرزا بانوی حرمخانهی شاهی و در زمان شاه عباس نیز از همهی شاهزاده خانمهای صفوی به آن پادشاه نزدیکتر و از جملگی محترمتر بود. حرمسرای شاهی به دست او اداره میشد. در دوران پادشاهی شاه عباس در تمام مجالس شور و کنکاش بزرگان کشور حضور مییافت و در لشکرکشیها همراه شاه عباس سفر میکرد. مسلماً این زن در شخص شاه عباس نفوذ زیادی داشت. چنان که شاه تقریباً در تمامی مشکلات با او مشورت میکرد و حتی گاهی درباره مسائل سوقالجیشی از زینب بیگم نظر میخواست.
در سال 1015 ه.ق چغال اوغلی سردار ترک با سپاهی متجاوز از صدوهزار نفر روی به آذربایجان نهاده بود شاه عباس که سپاه خود را در برابر دشمن ناچیز میدید قصد عقب نشینی داشت، ولی زینب بیگم در مجلس مشاوره با سرداران سپاه مثل الله وردیخان بیگلربیگی فارس و قرچقای خان رئیس تفنگچیان هم صدا شده، شاه را به جنگ ترغیب نمود و شاه نیز بدین رأی گردن نهاد. زینب بیگم تنها زنی بود که در مجالس رسمی و مشاوره شاه حاضر میشد و میان مردان مینشست. در فوت شاه عباس اول از ترس این که مبادا انتشار این خبر موجب شورش شود به مصلحت نواب مستطاب علیّهی عالیه زینب بیگم آن قضیهی هایله را از عوام مخفی داشتند و چون پنهان کردن این خبر ممکن نشد و شایعهی آن پخش شد، امرا و ارکان دولت و وزرا و اعیان حضرت خصوصاً زینل خان ایشیک آقاسی باشی به صلاحدید زینب بیگم بر پادشاهی شاه صفی موافقت نموده و محضری درست کرده به مهر جمیع امرا و وزرا و یوزباشیان و عساکر که در بلدهی اشرف حاضر بودند، رسانیدند.
شاردن نوشته است که این زن بسیار زیبا بود و شاه عباس عاشق شیدا و دلخستهی او بود و میخواست با او ازدواج کند. چندین نفر مخصوصاً یکی از معاریف ایشان موسوم به میرباقر به این کار فتوا دادند. اما با مخالفت عدهی زیادی از علما که با شمشیر و چوب و سلاحهای دیگر به در سرای سلطنتی حاضر و دادخواهی کردند، شاه عباس تسلیم شد و این وصلت را صورت نداد. زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس نیز تا سال 1041 هجری همچنان در حرمخانه شاهی معزز و محترم و خاتون بود. در این سال شاه صفی او را از حرمخانه بیرون راند و او تا سال 1051 هجری دور از دستگاه سلطنت در انزوا به سر میبرد و در این سال درگذشت.
آثار خیریهی متعددی از کاروانسرا، پل، راه، بیمارستان و غیره به زینب بیگم نسبت داده شد است. شاردن از کاروانسرایی بین راه سگزآباد به ساوه از آثار وی نام میبرد. اسکندر بیک ترکمان آورده است در زمان حضرت اعلی شاهی ظل اللهی بانوی حرم علیه عالیه و در خدمت آن حضرت قرب و منزلت عظیم داشت و خیرات و مبرات از او به ظهور میآمد. دلاواله از کاروانسرای بیگم نام میبرد که توسط زینب بیگم ساخته شده و اطراف آن تماماً متعلق به او بوده است. او در زمان دیدار خود اشاره میکند که این بانو اکنون به علل اختلاف داخلی فامیلی مورد غضب شاه واقع شده و در قزوین به حال نیمه زندانی به سر میبرد. اگرچه میافزاید که اخیراً شاه او را بخشیده و اجازه داده است به اصفهان برود، ولی دیگر اختیارات و نفوذ سابق را ندارد. گور زینب بیگم در مشهد است و هم در زمان حیات خود بازار امیر چقماق یزد را که بدو تعلق گرفته بود وقف مزار خویش نمود.»[1]
برای آشنایی بیشتر از جایگاه و مقام عمّهی متنفذ شاه عباس اول به روایتی دیگر اشاره میگردد. در این متن زینب بیگم سومین زن مقتدر عصر صفویه توصیف شده است ولی از نظر انجام خدمات عامالمنفعه همطراز وی نمیباشند. «بی تردید زینب بیگم را بعد از پری خان خانم و مهد علیا میتوان سومین زن مقتدر و متنفذ عصر صفوی نامید. به خصوص در سالهای اولیه سلطنت برادرزادهاش صاحب نفوذ فوقالعادهای در حکومت او بوده است تا جایی که در پارهای از مواقع میتوانسته نظر شاه را به نفع نظر و رأی خود تغییر دهد. برای مثال در سال 1019 ه.ق هنگامی که شاه عباس، خواجه فصیح لاهیجانی را در برابر سه هزار تومان به دشمن او بهزاد بیگ وزیر گیلان فروخت، زینب بیگم برادرزادهاش را به خاطر این کار ملامت کرد و او را بر آن داشت که بهزاد بیگ را از کشتن خواجه فصیح باز دارد. به همین دلیل نیز بود که امرای سرکش و طاغی هنگامی که از کردهی خویش نادم میشدند شفاعت زینب بیگم را راهی مطمئن برای نجات خویش مییافتند. برای نمونه هنگامی که شاه عباس جهت سرکوب شورش الوند دیو عازم مازندران شده بود الوند دیو که پشیمان شده بود متوسل به زینب بیگم شد و از او درخواست کرد که اگر از خدمت اشرف درخواست گناهان این گنه کار متقبل عفو تقصیرات میگردند. این سخن الوند دیو نشان دهندهی این است که شفاعت زینب بیگم همواره مقرون به اجابت بوده است.
زینب بیگم در سیاست خارجی شاه عباس اول نیز تأثیرگذار بوده و جایگاه خاصی در مناسبات سیاسی این دوره داشته است. برای نمونه در سال 1015 ه.ق که شاه عباس حملات همه جانبهای را علیه عثمانیها تدارک دیده بود، مادر سلطان عثمانی طی نامهای از زینب بیگم درخواست کرد که واسطه عقد صلح میان طرفین متخاصم شود. همچنین هنگامی که هیأتی سیاسی از جانب شاه عباس اول در سال 1591 م / 1001 ه.ق به ریاست حاج خسرو به روسیه اعزام شد زینب بیگم نیز به همراه شاه عباس نامه و هدایایی برای ملکه روسیه فرستاد. علاوه بر این مسائل سیاسی در زمینه امور نظامی نیز زینب بیگم مورد مشورت شاه عباس قرار میگرفته و در شورای جنگی حضور مییافته است چنان که در سال 1005 ه.ق هنگامی که چغال اوغلی سردار ترک با سپاهی متجاوز از صد هزار نفر به آذربایجان تجاوز کرد شاه عباس به دلیل قلت سپاه در ابتدا تصمیم به عقب نشینی گرفت، اما با مخالفت فرماندهانش مواجه شد و هنگامی که در این مورد با عمهاش زینب بیگم رایزنی کرد او همصدا با فرماندهان سپاه خواستار جنگ با عثمانی شد. زینب بیگم که اداره حرمسرای شاه عباس نیز به عهده او بود ظاهراً به دلیل بروز اختلافاتی که در سال 1022 ه.ق میان او و برادرزادهاش رخ داد از حرمسرای اصفهان طرد شد و به قزوین فرستاده شد. منابع به علل و چگونگی این اختلافات اشاره نمیکنند، اما شاید بتوان گفت که دخالتهای بیش از اندازه زینب بیگم در امور حکومت شاه را بر آن داشته تا مدتی عمهاش را از پایتخت دور کند. در سال 1027 ه.ق زینب بیگم مجدداً مورد لطف و عنایت شاه قرار میگیرد و بار دیگر در سفر و حضر مشاور و همنشین شاه میشود. به طوری که در سال 1029 ه.ق که شاه عباس در فرح آباد به بیماری سختی دچار شد و در نتیجه زمزمههای نافرمانی سرداران قزلباش از گوشه و کنار به گوش میرسید تدابیر این زن بود که هم موجب فروکش کردن طغیان سرداران سپاه و هم موجب بازگشت بهبودی و سلامتی شاه شد.
علاقه شدید شاه عباس اول به عمهاش، اقامت طولانی زینب بیگم در دربار و حرمسرای شاه عباس و تجرد زینب بیگم و عدم تمایل او به ازدواج موجب بروز شایعاتی در بین مردم شده بود. (در سال 985 به دستور شاه اسماعیل دوم قرار بود به عقد علیقلی خان شاملو درآید که سرانجامی نیافت). آنتونیو دوگواه از شایعه روابط عاشقانه شاه و عمهاش در بین مردم سخن میگوید و شاردن نیز معتقد است که شاه عباس دیوانهوار عاشق عمهاش بوده و حتی قصد داشته که با او ازدواج کند اما به دلیل مخالفت روحانیون و علمای دینی از این اقدام صرف نظر کرده است. البته واهی بودن این شایعه و مغرضانه بودن سخن شاردن با توجه به اشکال شرعی این کار و تعداد زیاد زنان و کنیزان زیبارویی که شاه در حرمش داشته مشهود است.»[2]
روایات منسوب به زینب بیگم تقریباً مشابه یکدیگر میباشد و از دیگاهی دیگر درباره وی چنین آمده است: «زینب بیگم (1051- 970) عمهی شاه عباس صفوی یکی از نامورترین بانوان دوره صفویه است. او که خواهر شاه اسماعیل دوم بود در آغاز جوانی به فرمان برادر به عقد علیقلی خان شاملو امیر بزرگ خراسان و حکمران هرات درآمد، امّا از آن جا که قرار شده بود او را یک سال پس از اجرای مراسم عقد به هرات بفرستند. پس از آن که روابط امرای خراسان و عراق بر هم خورد برادر دیگرش سلطان محمد خدابنده که پس از شاه اسماعیل دوم بر تخت نشسته بود از فرستادن خواهر به خانهی شوهر خودداری کرد و پس از کشته شدن علیقلی خان آن پیوند برای همیشه گسسته شد. از آن پس زینب بیگم که روحی مردانه و شخصیتی نافذ داشت مقام اول بانوی حرمخانه را به دست آورد و چون شاه عباس بزرگ بر تخت نشست دیگر نه تنها حرمسرای شاهی به دست او اداره میشد؛ بلکه شاه در تمامی امور کشوری و لشکری با وی مشورت کرده و دستورهای او را به کار میبست. زینب بیگم که نزدیکترین رایزن شاه بود حتا در مسائل مربوط به جنگ و یا صلح نیز دخالت میکرد و به خواست هم او بود که شاه عباس در سال 1015 هجری زمانی که چغال اوغلی سردار عثمانی با سپاهی متجاوز از صد هزار نفر به آذربایجان حمله کرد با آن که از جنگیدن با او احتراز داشت، اما با وجود کمی سپاه به آنان حمله برد و چنان که زینب بیگم پیش بینی کرده بود بر آنان غلبه یافت. به گفته تاریخ زینب بیگم تنها بانویی بود که در مجالس رسمی شاه حضور مییافت و در کنار مردان مینشست. او پیوسته در سفر و حضر و حتا در لشکرکشیها با شاه عباس همراه بود و شاه بدون مشورت با او دست به کاری نمیزد. امّا به مرور زمان و زشت یادیهای دشمن رفته رفته نفوذ خود را در شاه از دست داد و حتا در سال 1022 آتش اختلاف بین او و شاه عباس چنان بالا گرفت که سرانجام به دستور شاه او را از حرمسرای اصفهان دور کردند؛ اما پنج سال بعد عمه و برادرزاده بار دیگر با یک دیگر آشتی کردند و زینب بیگم باز به اصفهان آمد و مقام و موقع دیرین را در نزد شاه باز یافت. در هنگامی که در تاریخ 1029 ه.ق شاه عباس در فرح آباد مازندران به بیماری شدیدی دچار شد پارهای از سرداران قزلباش از غیبت طولانی شاه سر به عصیان برداشته و زمزمههای نافرمانی را سر دادند. زینب بیگم که وضع را وخیم مییافت چون در تمامی آن مدت بحرانی نقش پرستار مخصوص شاه را بازی کرده بود آمرانه به او دستور داد که باید به هر نحو شده باشد خود را به سران قزلباش نشان بدهد ،وگرنه امکان دارد دامنه شورش آنان بالا بگیرد و با کوششهای او بود که سرانجام شاه با تمامی ناتوانی حاضر شد سوار بر تخت روان از حرمخانه بیرون آمده خود را به سرداران یاغی نشان بدهد. سپس به خواست زینب بییگم شاه عباس از فرح آباد به فیروزکوه انتقال داده شد که همین تنوع آب و هوا سبب نجات شاه از مرگ شد.
زینب بیگم پس از مرگ شاه عباس چند سالی را همچنان با عزت و احترام در حرمسرا گذراند تا سرانجام شاه صفی پس از کشتار مدعیان سلطنت در سال 1041 او را از حرمسرا بیرون راند و بدینسان زینب بیگم سالهای آخر عمر خود را در انزوا و تنهایی گذراند و سرانجام در سال 1051 دیده از زندگی فرو بست. زینب بیگم که به امور اجتماعی نیز علاقه بسیاری داشت در زمانی که در اوج قدرت بود موفق به ساختن چندین پل و کاروانسرا و بیمارستان هم شد و مقدار زیادی از ثروت خود را صرف آبادانی کشور کرد. از جمله بناهایی که از او برجای مانده است کاروانسرای بیگم در راه قزوین – ساوه است.»[3]
[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 251 تا 253
[2] - زن، سیاست و حرمسرا در عصر صفویه، عبدالمجید شجاع، صص 142 تا 144
[3] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، صص 999 تا 1001
4- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403 ، ص 407
«بهروزه همسر عقدی شاه اسماعیل اول پادشاه صفوی بود. به سبب دلاوریهای مردانه و وفاداری نسبت به شوی تاجدارش در تاریخ در کنار نام زنان بزرگ دنیا به یادگار مانده است. از تاریخ تولد و چگونگی ازدواج او با پادشاه صفوی اسناد معتبری در دست نیست و تنها نقطه روشن زندگی او شرکت در جنگ چالدران و جنگیدن در کنار سایر جنگاوران دلیر ایرانی با ترکان عثمانی است. میگویند در هنگامه جنگ بزرگ چالدران در زمانی که شاه خود در میدان جنگ شمشیر میزد بهروزه نیز نقاب بر روی در جامهی رزم در کنار چند زن دلیر دیگر به میدان آمد و پس از پردلیهای اعجابآور از بخت بد در چنگال سربازان سلطان سلیم گرفتار گردید و به اسارت برده شد. پس شکست ایران در جنگ چالدران، شاه اسماعیل که از اسارت بانوی حرم خود سخت در تب و تاب بود چند نفر از امرا را به نامهای پیش سلطان سلیم فرستاد و از سلطان خواست تا بهروزه را آزاد کرده و قرارداد صلح را امضا کند. اما سلطان عثمانی در پاسخ گفت بهروزه را به فتوای علمای اهل سنت به عقد یکی از علمای ترک به نام جعفر چلبی زاده درآورده است تا انتقام زنان عثمانی را که در آتش بیداد قزلباش سوختهاند بگیرد. بدینسان بهروزه تا زنده بودن شوی اجباری در اسارت عثمانیان باقی ماند، اما پس از کشته شدن آن مرد شاید به سبب وقار و متانتی که در آن مدت از خود نشان داده بود دیگر از سوی سلطان سلیم به او توهینی روا دانسته نشد و سرانجام به امر پادشاه عثمانی به شهر اوزنه تبعید گردید و از آن پس نیز دیگر خبری از او در تاریخ نیامده است.»[1]
[1] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 404
«نام وی در اصل شاه بیگی بیگم است دختر مهماد بیک پسر حمزه بیک بکتاش از طایفه موصلو. در ایام زوال ترکمانان آق قویونلو همراه خویشان و اقوام خود به قلمرو امیرحسین کیای چلاوی رفت. زمانی که شاه اسماعیل اول صفوی در سال 909 ه.ق برای سرکوب حسین کیای چلاوی به سوی فیروزکوه لشکر کشید و برای تسخیر قلعهی استا که حسین کیا و مراد بیک جهانشاهلو از ترکمانان آققویونلو با اقوام و اتباع خود در آن جا پناه گرفته بودند، آن قلعه را محاصره کرد و گشود. این زن درون حصار بود. شاه اسماعیل چون به تماشای حصار رفت در میان اسیران نظرش بر آن خاتون افتاد و شیفته وی گشت. او را به یکی از معتمدان خود سپرد و پس از چندی با وی ازدواج کرد و تاجلو خانم مخاطب شد. این زن چنان مورد نظر شاه اسماعیل قرار گرفت که از همهی خاتونها برتر بود و شاه در رضایت خاطر او بسیار میکوشید و همیشه با او سرخوش بود. منزلت و نفوذ او به حدی رسید که اگر از امرا و وزرا و ارکان دولت و اعیان دربار هر کدام دچار مشکلی میشدند یا مورد غضب شاه واقع میگشتند به خانم التجا میآوردند و نجات مییافتند. در سال 913 ه.ق امیرخان موصلو قوم تاجلو بیگم که والی دیاربکر بود به درگاه شاه اسماعیل آمد و منصب مهرداری به او داده شد. امیرخان در سال 927 ه.ق در هرات میر محمد بن میریوسف را به قتل رساند و به همین دلیل او را از حکومت هرات عزل کردند و به اردو آوردند و آقاهای او را گرفتند. چون نوبت بدو رسید بیمار شد و تاجلو بیگم او را در حمایت گرفت تا وقتی که از آن بیماری درگذشت. همچنین در قضیهی سختگیری شاه اسماعیل بر میرزا شاه حسین اصفهانی که دستور داد قورچیان علاوه بر غارت بارخانهی او هزار تومان دیگر از میرزا بستانند با دخالت تاجلو بیگم مقرر شد که میرزا هر کدام را از قورچیان یک صد تومان دهد دیگر تشویق ندهند، به هزار تشویش به هم رسانید و به قورچیان داد.
نمونهای از علاقه شاه اسماعیل به تاجلو خانم از این حکایت به دست میآید که پس از جنگ چالدران، هنگامی که شاه اسماعیل به تبریز بازگشت و امرا و سپاه که در اطراف متفرق بودند به حضور او جمع شدند تاجلو خانم نیز که در اثنای جنگ به طرف خوی رفته و در منزل ملک خوی بود به تبریز آمد. شاه اسماعیل از دیدار او بسیار شادمان و مسرور گردید و ملک خوی از پرتو آن خدمت مورد نظر شاه اسماعیل قرار گرفت و رتبهی امارت یافت. تاجلو خانم مدت بیست سال در حرم شاه اسماعیل به سر برد و پس از درگذشت شوهر پانزده سال دیگر در ایام سلطنت شاه تهماسب اول همچنان شأن و استیلا داشت. در صبح روزی که شاه اسماعیل درگذشت کپک سلطان استاجلو و دیوسلطان روملو همراه با قاضی جهان حسنی وزیر، به پیشنهاد تاجلو خانم برای جلوگیری هرگونه نا آرامی و خلل در امر حکومت تهماسب میرزا را که در آن زمان ده سال و شش ماه و بیست و چهار روز سن داشت به تخت پادشاهی نشاندند. در ایام تهماسب نیز همچنان تاجلو خانم مورد التجای بزرگان بود. برای نمونه در درگیری طوایف در سال 931 وقتی منتشا سلطان، قاضی جهان را گرفت و غارت کرد و خواست او را بکشد بیگم حمایت کرد و او نجات یافت. در درگیری تکلو و روملو و استاجلو در ابتدای سلطنت شاه تهماسب تاجلو خانم محل رجوع سران طوایف برای مشورت و تصمصمگیری است. پس از این که چوهه سلطان در امور مسقل شد تصمیم گرفت دیو سلطان روملو را از بین ببرد. برای این تصمیم با تاجلو بیگم همداستان شد و او را به قتل رساند. در درگیری بین ابراهیم خان ترکمان حاکم بغداد و برادرزادهاش ذوالفقار بن علی بیک در سال 934 تاجلو بیگم که نسبت قرابت به ترکمانان داشت به ابراهیم خان اطلاع داد که به «در خانه» حاضر شود. بنابراین او با پنج هزار نفر راهی شد اما چون به ماهی دشت رسید ذوالفقار که با سپاهی از عقب او میآمد، توانست وی را به قتل برساند و والی عراق گردد. در سال 935، سال پنجم از سلطنت شاه تهماسب، وی تصمیم گرفت که لشکر به خراسان کشیده و برای تنبیه عبید خان ازبک. پس از جمع آوری لشکر از قزوین به جانب خراسان حرکت کرد و تاجلو بیگم را با اهل حرم و خانه کوچ به قم روانه کرد. پس از این که شاه در این سفر به پیروزی دست یافت دستور داد که منشیان فتح نامه نوشتند و کسی را به قم نزد تاجلو بیگم فرستاد و اخبار را به آگاهی وی رسانید.
در سال 941 که سلطان عثمانی از بغداد به سوی آذربایجان لشکر کشید چون غازی خان تکلو پیشتر فرار کرده و به عثمانی رفته بود و در بغداد ابراهیم پاشا را ترغیب و تحریض میکرد که به ایران حمله کند کار بر شاه تهماسب دشوار شد، به ویژه آن که غازی خان به ابراهیم پاشا خاطر نشان کرد که سام میرزا برادر شاه یاغی شده و از او خواست که شایعه کند سلطان عثمانی مملکت شاه اسماعیل را به سام میرزا داده و او را پسر خوانده است. در این وضعیت شاه تهماسب سعی کرد که از طریق گفتگو مسأله را حل نماید و از نفوذ تاجلو بیگم استفاده کند. از این رو سید عبدالله لاله را از جانب تاجلو بیگم و میر شاهسوار کرد از جانب منتشا سلطان به رسالت نزد ابراهیم پاشا فرستادند که شاید بین طرفین صلحی واقع شود. با این که تاجلو بیگم در امور حکومت در اوایل سلطنت شاه تهماسب نفوذ داشت و شاه از نظرات او و نفوذ او بهره میبرد اما بعد سعی نمود که او را محدود نموده و حتی مورد بی مهری قرار داد. قاضی احمد قمی در حوادث سال 946 درباره این زن نوشته است که هم در این سال در تبریز طاعون پیدا شده و اردوی معلی از شهر بیرون رفته به ییلاقات تشریف بردند و چون شاه دین پناه را به واسطه خاطر همشیرهها، خصوصاً از تاجلو بیگم سوء مزاجی به هم رسیده بود او را در تبریز گذاشته، سایر اهل حرم را همراه بردند. چون طاعون بر طرف شد باز به تبریز مراجعت نمودند و تاجلو بیگم را از حرم اخراج کرده، مقرّر کردند که او را به شیراز برده بقیه عمر آن جا به سر برد. مشارالیها را در کجاوهی نمد بور گرفته بر شتری فرد باز کردند و به شیراز رسانیدند. چون وی بدانجا رسید فوت شد و در مزار متبرکهی بیبی دختران که در آن جا واقع است مدفون گشت.
به نوشته خورشاه آن خاتون به صفات حمیده انصاف داشت. در افاضهی خیرات و اشاعه حسنات و تشیید مبانی بقاع خیر سعی موفور به ظهور میرسانید و از برای تعمیر ولایت و ترقیه حال رعیت پیوسته حکایات دلپذیر خاطر نشان شاه اسماعیل میکرد. از آثار خیرات مشارالیها قریه حسن آباد ورامین ری است که بر مدینه مشرّفه وقف فرموده و محصول او از آن تاریخ الی یومناً هذا به سادات مستحق میرسد. دیگر عمارت رفیعهی روضه مقدسه مطهره سمیه سیدةالنساء فیالعالمین معصومه است که معماران همّت آن علیا حضرت در خطه قم به اتمام رسانیدهاند و قریب به هزار تومان املاک نفیس وقف آن مزار فرمودهاند و آن نیز خیری است جاریه. دیگر عمارت گنبد عالی است که موسوم است به جنت سرا که در جنب قبهی صفیهی صفویه در در دارالارشاد اردبیل جهت مدفن اعلی حضرت پادشاه جلیل، سمی قرة عینالخلیل، شاه اسماعیل ساخته و پنجرهای جهت ضریح آن حضرت ترتیب داده که مثل آن چشم روزگار ندیده اما توفیق اتمام آن و نقل جسد شریف آن اعلی حضرت بدان مکان نیافت. »[1]
در شرح این خانم مطلبی فراتر این روایات ذکر نکردهاند چنان که عباسقلی غفاری مینویسد: «نسب تاجلو خانم به ترکمنها میرسید. کنیه او بیگم موصلو بود و این حکایت از آن داشت که تاجلو خانم از قبیلهی موصلوی آق قویونلو است. قلمرو این قبیله در دیاربکر و ارمنستان بود . پس از الحاق دیاربکر به قلمرو صفویه در 913 قمری (1507م) بسیاری از امرای آن ولایت پیرو شاه اسماعیل شدند و عشیره موصلو، عشیره اصلی اویماق ترکمن گردید. والتر هینتس این خانم را دختر یعقوب بیگ بن امیرحسین بیگ (اوزون حسن) و مادر او را یک شاهزاده خانم شروانی معرفی کرده و بوداق منشی با کنیهی بیگم موصلو از او نام برده و گفته که امیرخان موصلو از خویشاوندان تاجلو بیگم بود که دو قطعه لعل به شاه اسماعیل تقدیم کرد و یکی از این لعلها به شکل «کلیه» و دیگری به شکل «چشم شتر» بود. برخیها نیز او را نوه دختری امیربکر بیگ نوهی دختری امیر حمزه آق قویونلو دانستهاند. شاه اسماعیل پس از مشاوره با ملازمان خود تاجلو خانم را به عنوان همسر برگزید. شاه تهماسب اول جانشین شاه اسماعیل و دومین پادشاه صفوی فرزند همین تاجلو خانم بود. این خانم در 923 قمری بهرام میرزا را نیز به دنیا آورد.»[2]
شاه اسماعیل نیز همانند پادشاهان دیگر پس از آن که به قدرت رسید به تشکیل حرمسرا و خوشگذرانی پرداخت. عمر کوتاهش اجازهی فعالیّت گسترده در این زمینه را به وی نداد؛ امّا سازمان درباری و دولتخانهای که پی افکند بعدها رو به توسعه گذاشت و به حرمسراهای گسترده و کانون فتنه و فساد در حکومتهای بعد تبدیل گردید. چنان که نوشتهاند شاه اسماعیل دارای سه همسر بوده است و در هنگام ترقّی و کسب قدرت نیز هیچ ترحّمی نسبت به زنان اسیر نداشته و حتّی نوزادان به دنیا نیامده نیز از آسیب وی در امان نماندهاند. مؤلّف کتاب پشت پردههای حرمسرا در این باره به هنگام ورود شاه اسماعیل به شهر تبریز مینویسد: «شاه اسماعیل که به قولی او را نخستین فرد مقتدر این سلسله میدانند در همان ابتدای کار در تحکیم اقتدار خود از قتل عام مردم به ویژه زنان در مواقع تسلّط بر شهری خودداری نمیکرد و مظالمی بزرگ در حق این طبقه روا میداشت و با این که خود را فردی مذهبی به حساب میآورد با این حال از کشتن زنان آبستن نیز ابا نداشت. او در تبریز بسیاری از مردم شهر را قتل عام کرد و سربازانش زنان آبستن را با جنینی که در شکمشان بود، کشتند. شاه اسماعیل در تبریز سیصد زن را که گفته میشد روسپیگری میکردهاند دستور داد به صف درآورند و هر یک را به دو نیمه کردند. او حتی در ارتکاب به این جنایات به مادر خود نیز رحم نکرد. او را فرا خواند و چون معلوم شد که به عقد یکی از امیران حاضر در نبرد درآمده است، پس از طعن وی فرمان داد تا او را در برابرش سر بریدند و به قول لرد استانلی در سفرنامهی ونیزیان گمان نمیرود از زمان نرون تا کنون چنین ستم کارهی خون آشامی به جهان آمده باشد. (کاترینو زنو در سفرنامه خود آن زن را نامادری او ذکر میکند).»[1]
از بین زنان شاه اسماعیل مشهورترین آنان بهروزه خانم میباشد که شدیداً مورد علاقهی وی بوده و زمانی که بهروزه خانم در جنگ چالدران به اسارت عثمانیان درآمد، شاه صفوی آن قدر از این واقعه غمگین و افسرده گردید که در اثر بیماری دچار ضعف شد و سپس از پای درآمد. روایت است که در جنگ چالدران زنان ایرانی نیز همانند مردان لباس رزم پوشیده و به میدان جنگ رفتند تا در افتخارات سهیم باشند. بعد از شکست ایران گروهی کشته شدند و بسیاری هم به اسارت عثمانیان درآمدند. از جملهی اسرا بهروزه خانم همسر و تاجلی خانم معشوقه شاه اسماعیل میباشند. از آن جا که همیشه باید ننگ اغنیا پنهان بماند و بی صدا باشد مورّخان صفوی سعی بر آن داشتهاند که قضیهی اسارت را ساختگی عنوان کنند. مؤلّف کتاب پشت پردههای حرمسرا با توجّه به اسناد و مدارک موجود در بارهی اسارت زنان شاه اسماعیل در جنگ چالدران به نقل قول مینویسد: «در مورد اسارت بهروزه خانم به دست سپاهیان ینیچری عثمانی گرچه مطالبی در تأیید آن وجود دارد، ولی نویسندهای به نام سلطان علی اصغر مشهور به رحیم زادهی صفوی که خود را از نوادههای سلطان مرتضی فرزند شاه اسماعیل صفوی میداند با تعصّب بسیاری در کتاب خود به نام زندگانی شاه اسماعیل صفوی شدیداً نسبت به موضوع گرفتاری بهروزه خانم به دست عثمانیها خط بطلان میکشد و آن را شایعهای برای بی حیثیت کردن شاه صفوی میداند. رحیم زاده صفوی در شرح کلی واقعه مینویسد بعد از واقعهی چالدران هرچند سپاه ایران به علّت نداشتن آتش خانه و کمی عدد شکست خورد، امّا شجاعت و پردلی و شهامت و دلیری شاه اسماعیل بیش از پیش بر همگان روشن گردید و این خود لحظه به لحظه آتش حقد و حسد را در درون سلطان سلیم مشتعلتر میساخت. از این رو نویسندگان رومی برای درد پادشاه خود اندیشیدند تا به وسیلهی این درمان از اشتعال آتش رشک و کینهی وی بکاهند و جانهای درباریان را از غضب پادشاه خونریز حفاظت کنند. بنابراین یک زن رقّاصه را که در تمام اردوی قزلباش از جنس زن منحصراً همان یک نفر را پیدا کرده بودند به نام همسر شاه اسماعیل نامیدند. چنانچه در نوشتههای خود مورّخان درباری استانبول چنین دعوی نمودهاند که زنی زیبا و جوان با پیراهن سرخ و آرایش عالی به میان سربازان ینگچری آمده، گفت: من همسر پادشاه قزلباشم. عثمانیها با این بهتان زشت و منفور و با این دروغ شاخدار و نچسبِ خود در حقیقت ناکامیهای خویش را از این که نتوانستهاند ایرانِ قزلباش را مانند سایر دولتهای اسلامی همجوار که نابود ساختند، نابود کنند و مرزهای عثمانی را به ترکستان و هندوستان اتّصال دهند با فحّاشی و هتّاکی تسلیتی میدادند، وگرنه هر شخص عادی نیز به این نکته اعتراف دارد که زن پادشاه در هیچ حال بدون موکبی از کنیزان و خواجه سرایان حرکت نمیکند و همسر یک پادشاه هیچ گاه بدون چادر و مقنعه در منظر بیگانگان ظاهر نمیشود، و اصولاً چگونه ممکن بود در اردوی قزلباش فقط یک زن بیحجاب با آرایش و بزک همراه چندین هزار مرد سلحشور به راه افتد و کدام مرد، خواه مسلمان، خواه عیسوی یا یهودی یا بت پرست تن به چنین بیعفّتی میدهد؟! بالجمله دعوی عثمانیها نیز مانند سایر تهمتهایی بود که بر ضد شیعه و بر ضد قزلباش فراوان گفته و نوشتهاند. به هر حال عثمانیها برای زن مزبور عنوانی قائل شدند و به طوری که در روزنامچهی رسمی سلطان سلیم نوشته، خواندگار آن زن را به قاضی عسکر روم سپرد و بعدها که قاضی عسکر را نیز به قتل رسانید، آن زن از خانهی قاضی عسکر که در ادرنه بود به استانبول انتقال داده شد و دیگر از او خبری دیده نمیشود. شخصی از آن مردم که گمان میکنند که در تاریخ مطالعاتی دارند به مؤلّف این کتاب اظهار داشت که در پاریس کتابی دیدم که در آن کتاب نامهای از شاه اسماعیل خطاب به سلطان سلیم مندرج بود که زن اسیر شدهی مزبور را از خواندگار روم طلب کرده بود، نویسنده از این خبر تعجّب نمود؛ زیرا تمامی نامههای شاه اسماعیل که خطاب به خواندگار نگارش یافته در منشآت آل عثمان به دقّت نقل شده و در هیچ یک از آن نامهها اشاره به وجود چنین زنی دیده نمیشود. خلاصه آن که بعد از تحقیقات معلوم گشت که کتابی که آن شخص در پاریس دیده یکی از رمانهای ساختگی و افسانههای مجعولی است که متأسّفانه در قرن اخیر به نام رمان تاریخی معمول گردیده و دروغ سازان و مهمل سرایان برای جلب توجّه خوانندگان با موضوعات عشق و عاشقی انواع اکاذیب را ساخته با کمی از حقایق تاریخی مخلوط کرده به دست مردم میدهند. حقیقت این است که تعداد زنان شاه اسماعیل سه نفر بودند که هنگام جنگ چالدران یکی از آنها در همدان و دو نفر دیگر در اصفهان میزیستند و هر سه در آن سال تازه صاحب اولاد شدند. البته همان طور که قبلاً نیز توضیح دادیم این نویسنده خود را از نوادگان شاهان صفوی میداند و در دفاع از آنان تعصّبی یک جانبه و شدید از خود نشان میدهد به خصوص عزیمت شاه اسماعیل بعد از شکست جنگ چالدران و راهی شدن وی به سوی دره گزین یا در جزین همدان را بدون تردید برای پیوستن به یکی از زنان خود که در آن جا زندگی میکرده، میداند و ادّعای دولت عثمانی را در گروگان گیری بهروزه خانم به شدّت مردود میشمارد. امّا به هر صورت این نکته را نباید نادیده گرفت که در طول تاریخ اغلب در لشکرکشیها شاهان و حتی در بسیاری موارد امرای لشکر و سربازان نیز زنان خود را همراه میبردند تا در جنگهایی که گاه بسیار طول میکشید همراهشان باشند. و این کار از سابقهی قبلی برخوردار است و هیچ بعید نیست که شاه اسماعیل نیز یکی از زنان یا بیشتری از آنان را با خود همراه برده باشد.»[2] و [3]
تاجلی یا تاجلو خانم یکی دیگر از معشوقههای شاه اسماعیل است. حسن آزاد در شرح حال او مینویسد که تاجلی خانم دختر سلطان یعقوب آققویونلو بود که مادرش برای ارضای امیال شهوانی خود قصد مسموم کردن شوهر خود را داشت که سرانجام باعث مرگ خود و فرزند و شوهرش گردید. در توصیف این عمل مادر تاجلی با استفاده از سفرنامه بازرگان ونیزی مینویسد: «در حرمسرای این گونه شاهان که اغلب زنان ماهها و گاه در برخی دوران سالها در انتظار نوبت همخوابگی به سر میبردند و از سوی دیگر در اثر محدودیتِ بسیار قدرت و یا جرأت نردِ عشق باختن را نیز در بیرون از دربار نشان میدادند تا با جذب آنان به سوی خود به دفع شهوت بپردازند و اینجاست که زنی از فاسق گرفتن پروا نمیکرد و برای ادامهی کار نامشروع خود به توطئه علیه جان شوهر نیز دست میزد.
یعقوب بیگ فرزند اوزون حسن در سن پانزده سالگی با کشتن برادر خود به جای پدر نشست. دختر یکی از بزرگان ایرانی را به زنی گرفته بود. این زن بیاندازه شهوتران بود و به یکی از نجبای درباری دلباخته بود. وی برای آن که بتواند به معشوق خود برسد و او را بر تخت سلطنت نشاند در صدد بود که به هر طریق سلطان یعقوب را از سر راه خود بردارد. پس از این که او مطلب را با معشوق در میان نهاد، زهری کشنده برای شوهرش فراهم ساخت. یعقوب که عادت داشت در آبی خوشبو استحمام کند. یک بار با پسر هشت یا نه ساله خود از چهار بعد از ظهر تا غروب آفتاب در حمام ماند. هنگامی که از حمام خارج شد و به اتاقهای زنان که در مجاورت حمام قرار داشت، رفت. در آن جا زن بد طینت با جام طلایی پر از زهری که در آن فاصله مهیّا کرده بود به استقبال سلطان یعقوب شتافت. این زن به خوبی میدانست که شاه پس از خروج از حمام عادتاً چیزی برای نوشیدن میخواهد. باری او برای این که سوء نیّت خود را عملی سازد بیش از هر موقع دیگر با یعقوب مهربانی و عشوهگری کرد، امّا چون کاملاً بر خود مسلّط نبود چهرهاش پریده رنگ مینمود و این عارضه با در نظر گرفتن طرز رفتار غیر عادی او موجب بدگمانی سلطان شد. به همین دلیل سلطان امر کرد که او از آن شربت بنوشد و زن نیز که میدانست مرگ حتمی در پی این کار است چارهای جز اطاعت امر شاه نداشت. پس از این که زن بد طینت از آن شربت نوشید بقیّه را به شوهرش داد و سلطان و پسرش نیز باقیماندهی شربت را نوشیدند. این زهر چندان کشنده بود که جملگی در نیم شب مردند. روز بعد خبر مرگ ناگهانی پادشاه، همسر و پسرش در همه جا پیچید.»[4]
در کتاب ایلچی نظام شاه در باره چگونگی ازدواج شاه اسماعیل با تاجلی چنین آمده است: «شرح حال تاجلو خانم چنان است که آن بانوی عظمی از طایفه مصلّو بود. در ایّام فترت ترکمانان آققویونلو همراه اقویا و اقوام خود به مملکت امیرحسین کیای چلاوی که از امنیّت و رفاهیّت خالی نبود، رفت. در زمانی که قلعهی اُستا مفتوح شد، چنان چه در سابق ذکر رفت آن بانو در درون حصار مذکور بود. حضرت شاهِ کامکار چون به تماشای حصار شد در میان اسیران نظر مبارکش بر آن خاتون افتاد. وصفالحال حضرتِ شاهِ دریا نوال آمده، آن مخدّره حجرهی عصمت را به یکی از معتمدان درگاه سپرد و بعد از چند گاه سایهی همایون بر فرق آن خاتون افکنده، به فحوای فَاَنکِحوا ما طابَ لَکم منالنّسآء مَثنی و ثُلاث و رُباع در حباله نکاح درآورد. آن بانو چون در سلک ازدواج طاهرات انحراف یافت به تاجلو خانم مخاطب شد و چندان منظور نظر عاطفت و احسان گشت که فوتی بر آن متصوّر نبود و حضرتِ شاهِ سلیمان مکانی از می وصل آن بلقیس زمان همیشه سرخوش بود و در تراضی خاطر او به غایت میکوشید، چنان که از امراء و وزراء و ارکان دولت و اعیان حضرت، هر کس را که مشکلی رو مینمود و یا مغضوب غضب شاهی میگشت ملتجاء به خانم میشد و از آن ورطه رهایی مییافت. الحق آن خاتون به صفات حمیده اتّصاف داشت. در افاضهی خیرات و اشاعهی حسنات و تشیید مبانی بقاعِ خیر سعی موفور به ظهور میرسانید و از برای تعمیر ولایت و ترقیّهی حال رعیت پیوسته حکایات دلپذیر خاطرنشانِ حضرت شاه عالمگیر میکرد. قریب بیست سال بدین منوال در ظل رأفت حضرت شاه عمیمالنّوال به سر برد و بعد از فوت حضرت شاه دین پناه پانزده سال دیگر در عهد دولت حضرت خلافت پناهی شاه تهماسب خلدالله ملکه و سلطنته همچنان شأن و استیلا داشت و چون زمان رحلت و انتقال از این سرای سریعالزّوال نزدیک شد در اصطخر فارس به عالم بقا خرامید.»[5]
سرانجام و مرگ تاجلو خانم غم انگیز است و به علت نامعلومی مورد غضب شاه تهماسب قرار میگیرد. در نتیجه دستور تبعید وی را به شیراز میدهند و طولی نمیکشد که او را مسموم میسازند. در مقدمه کتاب تاریخ ایلچی آمده است که: «قضیّهی فوت تاجلو خانم چنان است که در سال نهصدوچهل وشش حضرت شاه دین پناه شاه تهماسب بعد از بازگشت از مهمّ روم آن حضرت را بنا بر افسادِ اهل فساد گرفته اسباب و اموال ودارائیش به تمام از او اخذ نموده، او را از روی غضب، شتر سوار به دارالملک شیراز فرستادند و در آن زمان قاضی خان حاکم شیراز و میرزاعلی اصفهانی وزیر بود. خانم را آوردند. هیچ کس از اکابر به غیر خواجگی صاعدی استقبال ننمود و محلّی که خواجگی در زاویهی منصور بیگی به آن علیا حضرت رسید. آن حضرت از دیدن خواجگی و احوال خود به آن نوع، آب حسرت در دیده آورده، خواجگی را فرمودند که شما زود به منزل خود روید که ناگاه بدین سبب آزاری به شما نرسد و خود با موکّلان متوجّه خانهی قاضی خان شدند. در آن وقت قاضی خان در اندرون بود به خود. آن مهدعلیا را در بالاخانه با یک کنیز چرکس جای داده. آن چه نهایت حزم و نگاهداشت بود به جای میآورد. در این اثنا قاضی خان قلعهی ری شهر را گرفته، حسن سلطان را به دست آورده، عریضه به پایهی سریر اعلا حرم شاهی نوشت. حضرت شاه عالم پناه خلعت خاصّه و اسب و یراق همراه میرزاعلی وزیر جهت قاضی خان فرستاد و او را با حسن سلطان به درگاه عالم پناه طلب فرمودند، تا رسیدن میرزاعلی از اردو به شیراز، قاضی خان از ری شهر به شیراز رسیده بود. القصّه میرزاعلی خلعت و اسب و باقی آن چه شاه عالم پناه طلب کرده بود....... و ایشان را متوجّه ساخت. در این اثنا، روزی در شیراز شهرت یافت که حضرت خانم را مسموم ساختهاند. بعد از تفحّص چنین معلوم شد که میرزاعلی از اردو قدری زهر ناب جهت مسموم ساختن حضرت خانم تهیه کرده که آن را در طعام به خورد آن علیا حضرت دهند. قاضی خان آن را به حرم خود برده تا زهر را در کار آن حضرت کند و خود سوار اسب شده. آن عورت بعد از آن زهر، شربتی درست کرده جهت آن حضرت برده. ایشان آن را گرفته، دانستند که چیست، برخاسته دو رکعت نماز گزارده. آن کنیزک ترک را طلبیدهاند و گفته میخواهم تا حال که با هم بودیم در سفر آخرت نیز به ما موافقت نمایی و به اتّفاق آن طعام خورده، رخت از این عالم فانی به سرای جاویدانی کشیدند. از عجایب و غرایب احوال آن که زنِ قاضی خان که آن شربت، آن سان کرده بود روز سیّم وفات یافت و بعد از ده روز قاضی خان در راه اردو به اصفهان نرسیده مُرد. میرزاعلی به چهلم آن حضرت نرسیده، مُرد.»[6]
[1]- پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، 1362، انتشارات انزلی، ص 264
[2] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، انتشارات انزلی، 1362، صص277 تا 280
[3] - محمّد عارف اسپاناقچی در صفحه 122 کتاب انقلابالاسلام بینالخواص والعوام که در نوشتار خود بی طرفی را رعایت نکردهاند، در باره اسارت بهروزه خانم در جنگ چالدران مینویسد: «روز یازدهم، میرعبدالوهاب از جانب قزلباش سفیر آمده، نامه آورد و مصالحه طلبید و در این ضمن استدعا نمود که زوجه اسیر شده را اعاده نمایند.» و در صفحه 137 بدین نکته اشاره دارد که سلطان سلیم، بهروزه خانم را به جعفر چلپی تاج زاده قاضی عسکر سپرده بود و چون ایشان بر خلاف تعهدی که داده بود و بهروزه خانم از وی حامله شده بود وی را به این بهانه به قتل رسانید.
[4] - پشت پردههای حرمسرا، تألیف حسن آزاد، ص 259
[5] - تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی، تصحیح و اضافات محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379، ص 28
[6] - تاریخ ایلچی نظام شاه، تألیف خورشاه بن قبادالحسینی، تصحیح و اضافات دکتر محمّد رضا نصیری، انجمن آثار و مفاخر فرهنگی، 1379، ص 26
7- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 407
«مارتا یکی از دختران اوزون حسن آق قویونلو و ثمرهی ازدواج او با دسپینا خاتون شاهزاده خانم ترابوزانی بود. ترکمنها او را حلیمه بیگی (بیگم) آغا مینامیدند و بدو لقب عالمشاه بیگم داده بودند. این شاهزاده خانم که تقریباً با حیدر فرزند شیخ جنید همسال بود با تشریفات رسمی در اردبیل به عقد حیدر (پسر عمهاش ) درآمد و گویا با این اتفاق مقارن اواخر دوره فرمانروایی اوزون حسن افتاده باشد، زیرا شیخ حیدر به هنگام مرگ اوزون حسن (882 ه.ق) هنوز هیجده سال تمام نداشته است. جنابدی گوید: حسن بیک چون بر جهانشاه قراقویونلو و ابوسعید تیموری تصرف یافت و ممالک آذربایجان و عراقین در تحت تصرفش قرار گرفت این عطیات را از وفور ارادت و اخلاص نسبت به سلسله علیه صفویه دانست و روز به روز اراده و اعتقادش بیشتر شد. چنان چه با همسرش سلجوق شاه بیگم برای تجدید ارادت و اخلاص روی نیاز به درگاه سلاطین پناه سلطان حیدر آورد و دختر خویش علم شاه بیگم را به ازدواج او درآورد. نتیجهی این ازدواج که از نظر سیاسی واجد اهمیت بسیار بود سه پسر شد که عبارت باشند از سلطان علی، اسماعیل و ابراهیم که از آن میان بعدها اسماعیل (متولد 892 ه.ق) توانست سلسلهی صفویه را در ایران تأسیس نماید.
پس از این که حیدر در ناحیه طبرستان در جنگ با قوای متحد آق قویونلو و شروانشاهیان کشته شد سه پسر و همسر او مارتا به دست دشمنان افتادند. زیرا سلطان یعقوب بلافاصله پس از پیروزی قسمتی از ترکمنها را به اردبیل فرستاد. صوفیان مقیم اردبیل قبلاً سلطان علی پسر ارشد حیدر را به جانشینی او انتخاب کرده بودند. سه پسر حیدر با مادرشان مارتا را در سال 893 ه.ق به ایالت فارس فرستادند و در زندان قلعهی معروف اصطخر محبوس کردند. چهار سال و نیم بعد این شاهزاده خانم و پسرانش توانستند از این قلعه آزاد شودند. در درگیریهای جانشینان سلطان یعقوب یعنی رستم و بایسنقر، رستم میرزا برای این که از طرفداران شاهزاده صفوی در جنگ با بایسنقر استفاده کند دستور آزادی فرزندان حیدر را داد.[1] بدین نحو در سال 898 ه.ق سلطان علی با مادرش مارتا و برادرانش اسماعیل و ابراهیم به طور رسمی وارد تبریز شد و چون پادشاهان مورد اجلال و اکرام رستم قرار گرفت. رستم پس از پیروزی بر رقیب توطئهی قتل سلطان علی را ترتیب داد. چون سلطان علی کشته شد شاهزاده خانم مارتا با اندوه فراوان دستور داد جسد پسر ارشدش را به اردبیل بیاورند و در سال 899 ه.ق اجدادش به خاک سپرده شد.
شاهزاده خانم مارتا دو پسر خود ابراهیم و اسماعیل را پس از ورودشان به اردبیل به بقعه فرستاد و خود دست به کار ترتیب مراسم تدفین پسرش سلطان علی شد. بعد از واقعهی هایلهی سلطان علی پادشاه، والدهاش علمشاه بیگم جسد مبارکش را به آستانه مقدسه آورد. به تعزیه و سوگواری فرزند دلبند اشتغال داشته و دغدغه داشت که مبادا پسرش اسماعیل به دست ظلمه گرفتار شده و از بین برود. در ایام پنهان شدن اسماعیل که نیروهای آق قویونلو در جستجوی او بودند ایبه سلطان برای یافتن او مارتا را مورد شکنجه قرار داد اما مارتا چون از مخفی گاه پسر خبر نداشت، نتوانست اقامتگاه اسماعیل را فاش سازد. در یکی از گزارشها آمده است که ایبه سلطان، علی خان سلطان ترکمان را برای یافتن اسماعیل به اردبیل فرستاد. چون اثری از شاهزاده ظاهر نشد جماعت بسیار از صوفیان سلطان حیدر به قتل آورد و مال ایشان را غارت کرد. در اردبیل کاری کرد از ظلم و ستم که حجاج را بر چوب ستم بست. و علمشاه بیگم در خانهی سلطان حیدر بود و آن چنان غارت کرده بود که خانه او را از مال دنیا دیناری نگذاشته بود و هیچ شرم از روح حسن پادشاه نمیکرد که دختر آن شهریار را این قسم آزار داد. اما صوفیان از حال بیگم غافل نبودند و شبها تردد میکردند و هر نذری که از برای حضرت شیخ صفی میآوردند پنهانی به ملازمان بیگم میسپردند و مدار آن خاتون به این شیخ میگذشت.
از مرگ و یا محل دفن مارتا مادر شاه اسماعیل اول اطلاع دقیقی در دست نیست. تنها اطلاعی که مورخان ایرانی آن عصر از مارتا به دست دادهاند پیری و فرتوتی و زنده بودن او در سال 905 ه.ق در هنگام بازگشت اسماعیل میرزا به اردبیل از محل اختفای خود لاهیجان است. چون یکی از صوفیان به او خروج اسماعیل را گفت، آه از نهاد آن خاتون اعظم بر آمده، گفت: ای فرزند برو به خدمت فرزندم و بگو زنهار که وقت آمدن حال نیست و از مریدان پدرت کسی در این شهر نیست و تمام رفتهاند ییلاق. میباید شش ماه دیگر صبر کنی و حال برگرد و برو به جانب طارم تا مریدان و صوفیان با خانه کوچهای خود بیایند به جانب اردبیل، آن گاه غافل بریز، شاید کاری از پیش ببری. زنهار که برو پیش از آن که علی خان سلطان نامرد برسد و علاج فرزند کند، خود را برسان. این اطلاعات حکایت دارند که ابراهیم میرزا قبل از سال 905 به علت دلتنگی برای مادر و زادگاه خود هوس دیدار اردبیل در سر داشته و از این بابت با برادر خود مشورت کرده و اجازه خواسته است. در گزارشی آمده است که حضرت اسماعیل میرزا گفت ای برادر مبادا فلک قضیه را برانگیزد و علی خان سلطان تو را به دست آورده هلاک کند یا به نزد رستم پادشاه فرستد. دل مادر را بیش از این مسوزان و رحمی به آن والده پیر بکن. در همان اثر اشاره دارد که اسماعیل پس از خروج از گیلان به اردبیل وارد شد و مادر و برادر را یافت و هفت هزار کس برداشت و به جانب دیاربکر روان شد و هفت هزار کس دیگر را در اردبیل گذاشته بر سر برادر و مادر.»[2]
[1] - سلطان یعقوب فرزند اوزون حسن و از همسر دیگر او بوده است. مؤلف عالم آرای عباسی در صفحه 38 کتاب خود درباره نفرین مارتا نسبت به برادران ناتنی خود که برادرش را نیز کشته بودند، مینویسد: «چون مریدان نعش سلطان علی را به اردبیل آوردند علمشاه بیگم والدهی سید شهریار روی به خدای فرزند خود کرد و نفرین بر اولاد حسن پادشاه پدر خود کرده. سر سوی آسمان کرده و گفت: خداوندا خون ناحق این سیدزاده را از این طایفهی یاغی تو بگیر و داد مرا بستان از این جماعت.»
[2] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 375 تا 378
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 405