پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

چگونگی قتل خواجه قاجار

چگونگی قتل خواجه قاجار

چگونگی قتل آقامحمّدخان را ژان گور چنین بیان می‌کند: وقتی شهر شماخی به تصرّف آقامحمّدخان درآمد برای اوّلین بار با توجّه به مقاومت مردم در هنگام جنگ، فرمان قتل و غارت و حتّی باج‌ گرفتن از طرف آقامحمّدخان صادر نشد، ولی صادق‌خان نهاوندی که در دستگاه خواجه‌ی قاجار دارای نفوذ بود بعد از ورود به شماخی به اتّفاق دو نفر از فرّاشان خلوت، شبانه وارد خانه‌ی یکی از اغنیای شهر شد و به عنوان این که آقامحمّدخان قاجار دستور داده است که پنج هزار تومان از صاحب خانه بگیرند. در حدود پنج هزار تومان پول و زینت آلات طلا از صاحب خانه گرفتند و صادق و دو شریک جرم او یقین داشتند که صاحب خانه دسترسی به خواجه‌ی قاجار را نخواهد داشت ولی بامداد روز دیگر مرد غارت زده از خانه خارج شد تا این که خود را به خواجه‌ی قاجار برساند؛ متوجّه شد که خواجه‌ی قاجار توسّط همراهانش از آن چارسوی شهر شوشی حرکت کرده است. او نیز به راه افتاد تا این که تظّلم کند، امّا به هر کس که مراجعه می‌کرد مورد بی‌اعتنایی یا ریشخند قرار گرفت و به او گفتند: در جنگ از این وقایع اتّفاق می‌افتد و مرد مظلوم دسترسی به آقامحمّدخان قاجار را نداشت. به او گفتند که در شهر شوشی مجتهدی هست به اسم حاجی بابک و هرگاه به وی متوسّل شود چون نزد آقامحمّدخان قاجار تقرّب دارد؛ ممکن است که شکایت او را به گوش خواجه‌ی قاجار برساند و آن چه از او گرفته‌اند، مسترد شود. مرد غارت زده نزد حاجی بابک رفت و آن چه اتّفاق افتاده بود نقل کرد. حاجی بابک از او پرسید که آیا می‌دانی اسم کسانی که به خانه‌ات وارد شدند چه بود؟ صاحب خانه گفت: نه. مجتهد شوشی پرسید: آیا شکل آن‌ها را به خاطر داری؟ صاحب‌خانه گفت فقط شکل یکی از آن‌ها معلوم بود نسبت به دو نفر دیگر بر‌تری دارد در خاطرم مانده است. سرانجام مجتهد آن چه از مرد غارت زده شنید همگی را بر صفحه نوشت تا این که فراموش نکند. آن گاه گفت: سه روز دیگر عید غدیر است و من به مناسبت آن عید نزد آقامحمّدخان قاجار خواهم رفت و بعد که فرصت به دست آمد نامه‌ای را که خواهم نوشت به او خواهم داد. روز موعود فرا رسید و حاجی بابک برای مبارک باد نزد آقامحمّدخان قاجار رفت و هنگامی که می‌خواست برود نامه را به دست خواجه‌ی قاجار داد و او هم نامه را در جیب نهاد و بعد از این که بار عام خاتمه یاقت نامه را گشود و خواند و طبق فرمانروایی شرق در گوشه‌ی نامه چند سطر نوشت و بعد از این که نامه را بست صادق‌خان نهاوندی را احضار کرد و گفت نامه را به یکی از فرّاشان خلوت بسپارد تا این که به دست حاجی بابک برساند. در آن نامه به مجتهد شوشی دستور داده شده بود که بامداد روز دیگر هنگام نماز صبح مرد شاکی به حضورش برسد و شب، قبل از خوابیدن گفت که روز بعد هنگام نماز شخصی را که می‌آید به حضورش برسانند. مرد غارت زده به حضور خواجه‌ی قاجار رسید و آن چه اتّفاق افتاده بود گفت و نشانی صادق‌خان نهاوندی را داد. صادق‌خان نهاوندی روی بینی اثر سالک داشت و مرد غارت زده آن نشانی را هم گفت. طوری نشانی آن مرد صراحت داشت که خواجه‌ی قاجار نسبت به صادق‌خان نهاوندی ظنین شد و به متظلّم گفت من شخصی را احضار می‌کنم و دستوری به او می‌دهم و تو سر را پایین بینداز که تو را نبیند ولی از زیر چشم او را از نظر بگذران و بگو آیا مردی که با دو نفر دیگر به خانه‌ات آمد این شخص است یا نه؟ بعد از احضار صادق‌خان و گفت‌وگوی خواجه‌ی قاجار با وی و رساندن نامه به حاجی بابک دستور مرخّصی داد. بعد آقامحمّدخان از مرد شاکی پرسید: آیا این مرد را می‌شناسی؟ آن مرد گفت: این شخص بدون تردید همان است که با دو نفر دیگر وارد خانه من شد و پنج هزار تومان پول و طلا از من گرفت. من نه فقط قیافه بلکه صدایش را نیز شناختم. خواجه‌ی قاجارگفت تو برو تا خبر من به تو برسد و هنگام خروج سر را پایین بینداز که اگر صادق‌خان تو را دید نشناسد.

قدری از روز گذشت. خواجه‌ی قاجار صادق‌خان نهاوندی را احضارکرد و به او گفت که بدون درنگ سوار شود و به قریه‌ای واقع در سه فرسنگی شوشی که زردآلوی آن معروف بود، برود و مقداری از آن زردآلو را بیاورد. صادق‌خان از این دستور حیرت نکرد، بلکه مباهات نیز کرد که سلطان به او اعتماد نیز دارد. صادق‌خان نهاوندی سوار بر اسب خود شد و رفت و بعد از این که ساعتی از عزیمت آن مرد گذشت آقامحمّدخان دستور داد که منزلش را مورد تفتیش قرار بدهند و زینت‌های طلای یافت شده را نزد آقامحمّدخان بردند. آقامحمّدخان مرد شاکی را احضار کرد و اشیای مزبور را به وی نشان داد و آن مرد گفت این چیزهایی است که با اشیای دیگر در آن شب که صادق‌خان با دو نفر دیگر به خانه من آمدند به زور از من گرفته شده. آقامحمّدخان قاجار گفت: بعد از شناسایی آن دو نفر دیگر بقیّه‌ی اموالت را گرفته و پس خواهم داد و آن سه نفر مجازات خواهند شد. بامداد روز دیگر صادق‌خان در حالی که دو جعبه زردآلو در دو لنگه خورجین نهاده بود مراجعت کرد و همین که وارد شد و قبل از آن که آقامحمّد خان برود آن دو نفر فرّاش خلوت که در شماخی به اتّفاق وی به منزل شاکی رفتند. چگونگی واقعه‌ی دیروز را به اطّلاع صادق‌خان نهاوندی رسانیدند. آن وقت صادق‌خان فهمید که منظور آقامحمّدخان قاجار از فرستادن او به خارج برای آوردن زردآلو این بوده که منزلش را مورد تفتیش قرار بدهد. شرکای سرقت با هم مشورت کردند تا چه کنند. هر سه به شغل خود علاقه‌ی بسیار داشتند و نمی‌توانستند از آن منصب صرف نظر کرده و از درآمد آن چشم بپوشند. در حالی که آن سه نفر مشغول مشورت بودند به صادق‌خان اطّلاع دادند که شهریار او را احضارکرد است و می‌گوید: من منتظر زردآلو هستم لذا خود آن جعبه‌های زرد آلو را نزد خواجه‌ی قاجار برد.

قبل از این که از دو فرّاش خلوت که شریک جنایت وی بودند جدا شود، گفت: من تصوّر می‌کنم که دچار خطر نخواهیم شد زیرا شهریار با من لطف دارد و پیش‌بینی می‌کنم اگر نصف آن چه را به دست آورده‌ایم به او بد‌هیم به ما کاری نخواهد داشت و اگر راضی نشد ناچاریم که هر چه به دست آوردیم به او بدهیم که دست از سر ما بر دارد. وقتی صادق‌خان وارد اطاق خواجه‌ی قاجار شد شهریار که مردی تودار بود در آن موقع فقط راجع به زردآلو صحبت کرد و به صادق‌خان گفت که یکی از دو جعبه را بگشایند و بعد از دیدن زردآلوها یکی را برداشت و نصف کرد و هسته زردآلو را خارج کرد و میوه را در دهان خود نهاد و خورد و گفت: زردآلو را باید هنگام صبح خورد چون فایده‌اش بیشتر است. بعد به صادق‌خان نهاوندی گفت: بقیّه‌ی زردآلوها را ببرد و بقیّه‌ی زردآلوها عبارت بودند از یک جعبه دست نخورده و جعبه‌ای که قدری از زردآلوهای آن خورده و بقیّه به جا مانده بود. دو شریک جنایت بعد از او پرسیدند که: شهریار راجع به دستور شماخی چه گفت؟ صادق‌خان اظهار داشت که: امروز فقط راجع به زردآلو صحبت کرد و راجع به ما حرفی نزد ولی من می‌دانم که این موضوع را به میان خواهد آورد. فرّاش ‌خلوت‌ها آسوده خاطر شدند با خوشحالی زردآلوی سرباز را خوردند. جاسوسانی را که آقامحمّدخان جهت صادق‌خان گمارده بود تمام وقایع را به وی گزارش کردند و بدین ترتیب آن دو نفر هم ‌دست صادق‌خان نیز شناخته شدند. غروب آن روز شهریار، مردی را که در شماخی مورد سرقت قرارگرفته بود احضار کرد و آن گاه صادق‌خان و دو فرّاش را احضار کرد. آن سه نفر وقتی که در آن جا صاحب پول و طلا‌ آلات را دیدند به لرزه درآمدند و خواجه‌ی قاجار به آن‌ها گفت یک قسمت از چیزهایی را که شما به سرقت برده‌اید از منزل صادق‌خان نهاوندی کشف شده و بقیّه را تحویل صاحب مال بدهید و سارقین مجبور شدند که آن چه را برده بودند پس بدهند و مبلغ دویست تومان پول که کم بود نیز از صندوق ‌خانه به مرد متظلّم پرداخت شد و گفت این مبلغ را از بقیّه اموال این سه نفر بعد از کشته شدنشان جبران خواهم کرد. هر سه، آن گفته را از دهان خواجه‌ی قاجار شنیدند و چون شب فرا ‌رسیده بود؛ دانستند که در آن شب به قتل نخواهند رسید امّا بامداد روز دیگر مقتول خواهند شد.

برنامه زندگی خواجه‌ی قاجار در آن شب با شب‌های دیگر فرق داشت و مثل شب‌های گذشته بعد از این که هوا تاریک و چراغ افروختند نماز خواند و پس از آن با وزیر مأمور وصول مالیات ملاقات کرد و پس از بحث و گفت‌وگو وزیر رفت و آقامحمّد خان قاجار غذا خواست و به تنهایی غذا را صرف کرد و بعد از اتمام غذا به طرف اطاق دیگر که بستر خوابش را در آن جا گسترده بودند رفت و شیخ جعفر تنکابنی کتابخوان خواجه‌ی قاجار طبق معمول مقداری از کتاب را که مورد توجّه او بود خواند و بعد آقامحمّدخان او را مرخّص کرده که برود و بخوابد. در آن شب که بیست و یکم ماه ذی‌حجّه بود و راجع به سال آن بین مورّخین اختلاف وجود دارد. صادق‌خان نهاوندی و دو فرّاش خلوت را تحت نظر قرار دادند، امّا رئیس فرّاشان خلوت آن طور که باید بر آن‌ها سخت نگرفت و علّتش هم، هم‌قطاری بود و صادق‌خان در تمام دوره زمامداری آقامحمّدخان با فرّاش خلوت دوست بود به همین دلیل آن‌ها را مقیّد به زنجیر نکرد.

صادق‌خان نهاوندی در آن شب به دو نفر دیگر گفت که ما فردا صبح کشته خواهیم شد. چون به طوری که شنیدید آقامحمّدخان قاجار به آن مرد گفت که من دویست تومان را بعد از کشته شدن ما از اموالمان برداشت خواهدکرد. یکی گفت اگر ما فردا صبح گریه و التماس کنیم ممکن است که آقامحمّدخان ما را ببخشد. صادق‌خان گفت: تو این خواجه را مثل من نمی‌شناسی وگرنه این حرف را نمی‌زدی. او به هیچ وجه ازکشتن تو صرف نظر نمی‌کند امّا اگر پولی به او بدهی تو را طوری خواهد کشت که کمتر زجر بکشی! فقط یک راه وجود دارد شخصی که نزد آقامحمّدخان مقرّب باشد از تو شفاعت کند، ولی باز هم دستت را خواهد برید و وقتی تو دست نداشته باشی دیگر فرّاش خلوت نخواهی بود و کار دیگری هم نمی‌توانی بکنی و باید سائل بشوی. فرد دیگر نیز بدین منوال با صادق‌خان صحبت کرد. بعد صادق‌خان نهاوندی اظهار کرد: ما اگر بخواهیم زنده بمانیم و مرتبه‌ی دیگر زن و فرزندان خود را ببینیم باید جرأت به خرج بدهیم و همین امشب این خواجه‌ی بی‌رحم و مریض را از بین ببریم. بعد در اجرای برنامه و قرار با هم مشورت کردند و صادق‌خان آنان را در این امر تشویق کرد و به آن‌ها جرأت می‌داد که نترسند. سرانجام با موافقت دو نفر دیگر تصمیم گرفتند کار را از نگهبان همان جا شروع کنند و کارد و شمشیر به دست آورند و در ضمن تمام این مراحل بدون سر و صدا انجام گیرد. چون آقامحمّدخان خواب بسیار سبکی داشت و بیدار می‌شد.

عاقبت صادق‌خان نهاوندی که از حیث هوش و از اطّلاع بر‌تر از دو نفر دیگر بود نقشه‌ی ساکت کردن دو نگهبان درب اطاق خواجه‌ی قاجار را طرح کرد. تصمیم گرفتند که برنامه را با بردن نامه‌ای نزد خواجه‌ی قاجار به اجرا درآورند و نگهبانان نیز نمی‌توانستند سوء ظنی کنند. چون آن سه نفر لباس متحدالشّکل فرّاشان خلوت را به تن داشتند و آن‌ها فکر می‌کردند که کار بسیار مهمی ‌است که باید در این هنگام به حضور خواجه برسند. در ضمن صادق‌خان گفت: حتّی اگر در آخرین لحظه برنامه زیاد درست اجرا نشد و نتوانستیم نگهبانان را بدون سر و صدا از بین ببریم و خواجه‌ی قاجار از خواب بیدار شد باید وارد اتاق او شده و او را به قتل برسانیم. چون علاوه بر این که انتقام خود را قبل از کشته شدن می‌گیریم به احتمال زیاد بعد از کشته شدن آقامحمّدخان طوری اوضاع نا منظّم می‌شود که کسی در صدد دستگیری ما بر نخواهد آمد و در هر حال تکلّیف ما کشتن آقامحمّدخان قاجار است ولو برای قتل او مجبور باشیم ده نفر را قبل از وی به قتل برسانیم. به بهانه‌ی نامه و برنامه قبلی اوّلین نگهبان را بدون سر و صدا کشتند. علّت آن که به آسانی توانستند برنامه‌ی خویش را اجرا کنند نظم و مقررات کامل در اردوگاه شوشی وجود نداشت و حتّی آن‌ها آن شب با توجّه به رفاقتی که با هم‌قطاران داشتند تقریباً آزاد بودند. به هر حال بعد از تصاحب کارد و شمشیر اوّلین نگهبان با کاغذی که به شکل نامه‌های آن روز درآوردند. به سوی اتاق خواجه‌ی قاجاربه راه افتادند و به دو نگهبان رسیدند و صادق‌خان نهاوندی بدون این که لحظه‌ای از وقار وآرامش خود بکاهد به یکی از دو نگهبان نزدیک شد و کاغذ را به او نشان داد و آهسته گفت این نامه باید به نظر شهریار برسد. وقتی این حرف را می‌زد دو فرّاش خلوت به تدریج خود را به نگهبان دیگر نزدیک کردند و هر دو آن‌ها را بدون صدا از پای درآوردند و آهسته به اتاق خواجه‌ی قاجار وارد شدند. صادق‌خان کارد خود را به دست گرفت و روی خواجه‌ی قاجار خم شد و با دست چپ، لحاف را از روی گردنش دور کرد و خواجه‌ی قاجار چشم گشود، امّا نتوانست فریاد بزند زیرا کارد صادق‌خان نهاوندی حلقوم او را قطع کرد و دو فرّاش خلوت چندین ضربت برگردن او وارد آوردند که شاهرگ‌ها قطع شود. بعد آن چه را که خواستند از اطاق خواجه‌ی قاجار برداشتند و به سرقت بردند.

محمّدحسن‌خان قاجار صاحب‌ منصب نگهبانان بود و بر حسب وظیفه‌ای که داشت باید به نگهبان‌ها سر بزند. هنگامی که دو نفر نگهبان را بر زمین افتاده دید بر خود لرزید و وارد اطاق آقامحمّدخان شد و در تاریکی گفت: شهریار! امّا جوابی نشنید. بعد وارد اطاق شده و وقتی فهمید که آقامحمّدخان را کشته‌اند هراسان از آن اطاق خارج گردید و به سوی اطاق دوست صمیمی‌و حامی ‌خود میرزا رضا قلی نوایی ملقّب به منشی‌الممالک دوید. منشی‌الممالک در خواب گران بود و محمّدحسن‌خان قاجار او را بیدار کرد. میرزا رضا قلی خان نوایی پرسید: چه خبر است. شرح واقعه را تعریف کرد و بعد با هم به سوی اتاق خواجه‌ی قاجار روان شدند. پس از مشاهده‌ی جسد، محمّدحسن‌خان از منشی‌الممالک پرسید: چه باید کرد؟ گفت چون خبر کشته شدن خان قاجار پخش شود حاسدان و دشمنان با هر کس که دشمنی دارند تلافی خواهند کرد. پس باید خود را از خطر آن‌ها حفظ کنیم و بیا با هم از این جا برویم. محمّدحسن‌خان گفت: اگر ما برویم فکر خواهند کرد که قاتل، ما بوده و فرار کرده‌ایم. راه حل عاقلانه این بود که محمّدحسن‌خان قاجار فرمانده خود را از واقعه مستحضر کند و او خبر قتل خواجه‌ی قاجار را به اطّلاع همه برساند. صادق‌خان نهاوندی و دو نفر دیگر بعد از این که از شهر خارج شدند به صادق‌خان شقاقی فرمانده اردوگاه آقامحمّدخان قاجار برخوردند. بعد از ردّ و بدل شدن صحبت و مدّتی معطّلی در آن موقع از داخل شهر صدای غوغا به گوش رسید و منادی از بالای گلدسته‌ی مسجد بزرگ شوشی ندا در داد که شهریار ایران آقامحمّدخان قاجار کشته شد و قاتل او صادق‌خان نهاوندی و دو نفر دیگر می‌باشند که گریخته‌اند. همین که شقاقی این حرف را شنید تپانچه‌ی خود را کشید و مقابل صورت صادق‌خان نهاوندی قرار داد و به دو نفر دیگرکه با وی بودند گفت: تفنگ‌ها را بر زمین بیندازند و بعد به دستور شقاقی با همراهان دست‌های نهاوندی و دو نفر دیگر را بستند و آن‌ها را با خود به اردوگاه برد و آن‌ها را مورد تفتیش قرار داد و از جیب‌هایشان مقداری پول زر و جواهر خارج کرد و بعد گفت اگر حقیقت را بگویید من شما را مورد آزار قرار نخواهم داد. شرح واقعه را به طور کامل تعریف کردند و در ضمن شقاقی را تشویق کردند که اگر ادّعای سلطنت کند.او را حمایت خواهند کرد. سرانجام بعد از راضی شدن حتّی به تهران نیز آمد ولی دروازه‌ها را به رویش نگشودند و خان‌ بابا خان بعد از شنیدن خبر قتل خواجه‌ی قاجار به سوی تهران رهسپار گشت و سپس مدّعی سلطنت یعنی صادق‌خان شقاقی را که در قزوین به سر می‌برد شکست داده و قاتلین آقامحمّدخان نیز به اسارت درآمدند و فتح‌علی‌شاه امر کرد آن‌ها را حبس کنند و بعد هنگامی که به تهران بازگشت آن‌ها را به مجازات رسانده و بعد دستور حمل جنازه‌ی آقامحمّدخان را از شوشی به تهران داد و بعد با اجازه دولت عثمانی جنازه را طبق وصیت آقامحمّدخان قاجار به شهر نجف برده و در جوار مقبره امام شیعیان که قبلاً آرامگاهش را آماده کرده بود حمل و در روز 20 ماه رجب سال 1212 در آن جا به خاک سپردند.[1]

 



[1] - خلاصه‌ی صص 400 تا 430 - جلد دوم خواجه‌ی تاجدار - ژان گور - ترجمه‌ی‌ ذبیح الله منصوری

2 - آینه عیب نما, نگاهی به دوران قاجاریه , علی جلال پور, انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394, ص 32 

چگونگی تهیه تاج پادشاهی آقا محمد خان

چگونگی تهیّه‌ی تاج پادشاهی

 

آقامحمّدخان با نیروی اراده و پشت‌کار البّته با خون‌ ریزی‌های بسیار توانست خود را به تخت سلطنت برساند و تاج پادشاهی را بر سر بگذارد. از آن جا که در زندگی بعضی از اشخاص، تصادف در موقعیت آن‌ها دخیل می‌باشد. در زندگی او این امر صدق نداشت و با مهارت و زیرکی و هنر نظامی ‌و سرعت عمل در آماده کردن افراد در میدان جنگ توانست پس از 16 سال تاخت و تاز بعد از بازگشت از جنگ تفلیس در سال 1209 ه .ق در تهران عنوان پادشاهی را به خود بدهد. زمانی که همه چیز جهت تاجگذاری فراهم گردید به فکر انتخاب تاجی مناسب افتاد و در تهیّه‌ی تاج پادشاهی چنین روایت شده است که «آقامحمّدخان ‌قاجار نقشه‌ی تاج خود را به دست خویش کشید و از چند زرگر و جواهر فروش اصفهانی و کرمانشاهی خواست که به تهران بیایند و تاج او را بسازند. زرگران اصفهانی و کرمانشاهی و تهرانی بعد از این که نقشه‌ی آقامحمّدخان را دیدند؛ گفتنند: ساختن این تاج، احتیاج به پانزده من (چهل و پنج کیلوگرم) طلا دارد. نقشه‌ای که آقامحمّدخان کشیده بود یک تاج سه طبقه را نشان می‌داد که تقریباً شبیه به تاج سه طبقه‌ی پاپ بود. بعد از این که زرگران گفتنند که آن تاج آن قدر سنگین می‌شود که نمی‌توان آن را بر سر نهاد. خواجه ‌قاجار نقشه‌ی خود را تغییر داد و تاجی ترسیم کرد یک طبقه، امّا چون تا نیمه‌ی‌ آن مرصّع می‌شد و بقیّه به رنگ زرد باقی می‌ماند دو طبقه جلوه می‌کرد، بدون این که در واقع دو طبقه باشد. شکل تاج را مدّور می‌کرد، ولی قسمت فوقانی آن بیش از قسمت تحتانی عرض داشت و به طور کلّی چون یک تخم مرغ بزرگ جلوه می‌کرد که قسمت باریک آن در زیر قرار گرفته باشد. زرگرها گفتنند که اگر جدار تاج را نازک بسازند وزن تاج و جواهر آن یک من و نیم می‌شود. آقامحمّدخان که یک رئالیست یعنی طرفدار واقعیت بود قبل از این که تاج ساخته شود. هر روز یک کلاه سنگین به وزن یک من و نیم را بر سر می‌نهاد و تمرین می‌کرد تا این که در روز تاجگذاری از بر سر داشتن تاج سنگین خسته نشود در حالی که زرگرها و جواهر ساز آن مشغول ساختن تاج آقامحمّد خان بودند عدّه‌ای از خیّاطان برای او قبایی زربفت می‌دوختند که بعد از دوختن باید ترصیع شود.

روز تاجگذاری آقامحمّدخان در تواریخ مورّخین شرق مشخّص نیست بعضی نوشته‌اند او در روز عید نوروز سال 1210ه.ق تاج بر سر نهاد و او را که تا آن روز آقامحمّدخان قاجار بود، آقامحمّد ‌شاه قاجار شد. مدّت یک ساعت که آقامحمّدخان تاج بر سر، روی تخت نشسته بود در تمام مدّت توپ‌ها شلیک می‌کردند و در سر در ارک سلطنتی نقّاره زده می‌شد. در همان موقع به شکرانه‌ی سلامتی خواجه‌ی قاجار به تعداد سنوات عمرش هر سال ده گوسفند ذبح کردند و گوشت آن‌ها را درآشپزخانه سلطنتی طبخ کردند و در آن روز مردم تهران غذای روز را از آشپزخانه آقامحمّدخان قاجار دریافت کردند و نیز در آن روز آقامحمّدخان قاجار به تمام بزرگان که در مراسم تاجگذاری حضور داشتند؛ سکّه‌ی طلا داد و این بخشش‌ها نشان می‌دهد که وی بر خلاف آن چه شهرت داده‌اند ممسک نبوده است.»[1]

همچنین امینه پاکروان در باره‌ی شیوه تاج‌گذاری وی می‌نویسد: «بدین روال که همه‌ی سران اشراف و عشایر و پیشوایان روحانی را فراخواند و پس از دیباچه ‌‌چینی با بیان نافذ همیشگی خود چنین گفت: آیا شما به من تکلّیف می‌کنید که پادشاه باشم؟ در پاسخ او زمزمه‌ای به نشان تصدیق برخاست و همگی بله گفتند. آقا محمّدخان با همان بیان ادامه داد خدا گواه است که من به سراغ این تاج که سال‌هاست سری را افسر نگشته؛ نرفته‌ام ولی این را بدانید که از حالا پادشاه هستم هر طغیانی را به شدّت سرکوب خواهم کرد و کوچک‌ترین تجاوزی به مقام سلطنت را بی‌رحمانه کیفر خواهم داد به طوری که هرگز در ایران سلطانی با چنین استبدادی سلطنت نکرده باشد.»[2]



[1] - ص 293 - جلد دوم - - خواجه‌ی تاج‌دار - ژان گور - ترجمه‌ی‌ ذبیح‌الله منصوری

[2] - ص 224 - چهره‌ی حیله‌گرتاریخ - امینه‌ی پاکروان - ترجمه‌ی‌ جهانگیر افکاری

3 - آینه عیب نما, نگاهی به دوران  قاجاریه, علی جلال پور, انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394, ص 30 

آقا محمَد خان قاجار

آقامحمّد خان قاجار

 

آقامحمّدخان، مؤسّس سلسله‌ی قاجاریه فردی است که مورّخین از دیدگاه‌های گوناگون به بررسی زندگانی او پرداخته‌اند و اغلب او را فردی فقط جنایت‌کار دانسته و از این دیدگاه به شرح وقایع خونبار زندگی او و اعمالش پرداخته‌اند. تعدادی نیز از دید مثبت و ملایم‌تری به نقش او نگریسته‌ و از جهت خدماتی که به منافع ملی ایران رسانیده به توجیه اعمال فردی و یا میهنی او پرداخته‌اند. به درستی انسان دچار تردید می‌شود که در باره‌ی او چگونه قضاوت کند. بعضی از مورّخین نام مؤسّس این سلسله را با (غ) و یا (ق) و یا با لقب اخته‌ خان و خواجه نوشته‌اند که نشان از عدم مردانگی و تحقیر نسبت به وی می‌باشد؛ ولی باید اذعان کرد که شرح حال بازماندگان او اگر به دقّت مطالعه شود آن وقت در می‌یابیم که آقامحمّدخان گذشته از جنایت‌ها و کار‌های خلاف انسانی او، تنها مرد سلسله‌ی قاجاریه بود که کشوری یک پارچه را بعد از صفویه تحویل بازماندگان خود داد؛ ولی بقیّه قدر آن را ندانسته و با کوته بینی خود قسمت اعظم آن را از دست داده‌اند. در این جاست که انسان باز هم به آقامحمّدخان راضی می‌شود و از یک دید کلّی در جهت منافع ملی و آینده‌ی کشور او را می‌ستاید؛ زیرا بازماندگانش چنان لکّه‌ی ننگی در تاریخ ایران ترسیم کردند که ایرانیان هرگز آن‌ها را نخواهند بخشید. بزرگترین عیب آقامحمّدخان را باید در عدم انتخاب و تربیت جانشینی لایق دانست.

آقامحمّدخان یگانه خواجه‌ای در تاریخ ایران و شرق می‌باشد که با عزم و پشت‌ کار فوق‌العاده و به دور از تحقیرات و تفّکرات دیگران توانست تاج شاهی را بر سر نهد. او معجونی است از روحیّات و صفات گوناگون، فردی با ویژگی‌هایی چون با تجربه و سازگار با سختی‌ها، عزم و پشت‌کار فوق‌العاده، خواجه بودن و ردّ این نظریه که غریزه‌ی جنسی یگانه موتور زندگی است. لاغر، با روی نا زیبا، وقت شناس، تودار، امساک در صرف غذا، مقتصد و خسیس، امّا نه در مورد سربازانش، علاقه‌مند به زندگی صحرا نشینی و عدم توجه به عمران و آبادی، اهل شکار، دارای عقده‌های حقارت، بی‌رحم و جنایت‌کار، متدیّن و مذهبی، با ویژگی‌های خاص خود، بدبین که حتّی به برادران خود نیز رحم نکرد. کینه‌جو؛ ولی در بعضی مواقع قدر‌شناس، بدون صدر اعظم، ساده زیست و حیله‌گر، تجربه حکمرانی در 18 سالگی.[1]مهدی بامداد در باب شرح حال وی می‌نویسد:

«آغامحمّدخان مؤسّس سلسله‌ی قاجاریه، پسر بزرگ و ارشد محمّد حسن‌خان قاجار‌ قوانلو در سال 1155 ه.ق در گرگان زاده شد.[2] در سال 1160 همراه خانواده‌اش به اسارت عادل ‌شاه درآمد. آغامحمّدخان که کودک 6 ساله بود به امر علی‌شاه مقطوع‌النسل گردید و به همین مناسبت است که از این تاریخ قجرهای استرآباد و همچنین زمانی که به سلطنت رسید بیگی جان اوزبک یکی از بزرگترین پادشاهان بخارا او را اخته‌خان می‌گفتند.

پس از آن که آغامحمّدخان را به اسارت نزد کریم‌خان زند آوردند. کریم‌خان از او خیلی استمالت و دلجویی کرد و به وی تأمین داد و او را کاملاً از طرف خود مطمئن کرد و سپس او را وادار کرد که شخصاً به گرگان رفته و برادران و بستگان خویش را تماماً با خود به تهران بیاورد. او هم رفت و همه را با خود آورد. پس از ورود به تهران برای این که در یک جا جمع نباشند کریم‌خان آنان را به دو دسته تقسیم کرد. آغامحمّدخان و برادرش، حسین‌قلی‌خان و بستگان مادری آن‌ها را با خود به شیراز برد و بقیّه‌ی فرزندان محمّدحسن‌خان و بستگان آن‌ها را به قزوین فرستاد و در آن جا ساکن کرد. کریم‌خان با آغامحمّدخان و سایر نزدیکان و همراهانش نهایت محبّت و مهربانی می‌کرد و بسا اوقات اتّفاق می‌افتاد که او را طرف شُور خود قرار داده و او را پیران ویسه (وزیر افراسیاب) خطاب می‌کرد. آغامحمّدخان مدّت 16 سال با بستگان خویش محترمانه و مرفه‌الحال در شیراز می‌زیست و تحت نظر بود و در سال (1193ق) به وسیله‌ عمّه‌ی خود که زن کریم‌خان بود و احساس کرد که حال کریم‌خان دگرگون و مرگش خیلی نزدیک است. همه روزه به بهانه‌ی شکار از شهر خارج می‌شد و پس از اطّلاع یافتن از مرگ کریم‌خان با تنی چند به سمت اصفهان فرار کرد و پس از کوشش‌های طاقت ‌فرسا که می‌توان گفت تا آخر عمر و چندین جنگ با برادران خویش و زندیه، سرانجام بنا بر تدبیرات خویش و داشتن پشت‌کار بر تمام آن‌ها فایق آمده و خود را بدون رقیب به سلطنت ایران رسانید و در سال 1203 ق. تهران را به پایتختی خود برگزید و آن چه مسلّم است آغامحمّدخان‌ قاجار که جز یک ایلخانی صحرا گرد بیش نبود. برای انتخاب و آباد کردن پایتخت، نه وقت داشت نه سلیقه، نه استعداد، نه ذوق و نه فکر، خلاصه آن که تهران آغامحمّدخان تهران خوبی نبود و مارخام انگلیسی در تألیف خود در باب انتخاب پایتختی تهران می‌نویسد:«بعد از آن که لطف‌علی‌خان زند کشته شد(1209 ق) آغامحمّدخان اقتدار کامل حاصل کرد. تهران را پایتخت خود قرار داد و جهت این که این شهر را به دارالملکی اختیارکرد نزدیک بودن آن به مازندران و استرآباد بود. آغامحمّدخان در رمضان 1210 ه.ق. در تهران رسماً جلوس کرد و تاج‌گذاری کرد و سکّه به نام خود زد تا زمانی که آغامحمّدخان زنده بود علاوه بر زد و بندهای سرّی کشورهای خارجی، کار‌ها به نفع مملکت جریانی داشت و پس از او امور مملکتی جریان دیگری به خود گرفت. به این معنی که هر یک از دول بیگانه که به زمامداران ایران بیشتر پول می‌داد و دَمشان را بهتر می‌دید زمامداران سودپرست و بی‌ همه‌ چیز ایران بیشتر به آن دولت متمایل می‌شدند و سر می‌سپردند.

آغامحمّدخان در 17 ذی‌ حجّه وارد شیشه (شوشی) شد و در شب شنبه 21 ذی‌ حجّه 1211ق یعنی پس از 4 روز که از ورود او گذشت به دست گماشتگان خود در سن 57 سالگی کشته شد. آغامحمّدخان را ابتدا در شوشی به خاک سپردند و بعد که فتح‌علی‌شاه در سلطنت مستقر شد یکی از خوانین قاجار به نام حسین‌قلی‌خان قاجار، عزالدّین‌لو را مأمور کرد تا آن نعش را از شوشی به تهران آورد و فتح‌علی‌شاه پس از تشیع مفصّل، چندی در حضرت عبدالعظیم امانت گذاشته سپس آن را به نجف فرستاد و در مسجد پشت ضریح حضرت امیرالمومنین(ع) به فاصله هفت ذرع از مرقد امام دفن شد.

از حقّ نباید گذشت که آغامحمّدخان مؤسّس سلسله‌ی قاجاریه مرد فوق‌العاده‌ای بوده، دارای صفات: شجاعت، شهامت، عقل، کیاست، تدبیر و پشت‌کار خسته نشدنی بود. بزرگترین خدمت او به ایران، مرکزیّت‌ دادن به مملکت و از میان بردن ملوک‌الطوایفی بود. زندگانی بسیار ساده سربازی داشت که خیلی از اوقات در سفر‌های جنگی، نان و کوفته و اگر نبود نان و ماست پنیر می‌خورد. لباسش هم مانند غذایش بسیار ساده و بی‌تجّمل بوده است؛ امّا از طرفی هم فردی فوق‌العاده لئیم، ممسک، بسیار ظالم و قسی‌القلب که اعمالش مخالف با شؤنات انسانی بوده، زیاده از حد کینه جو و انتقام‌جو و در جمع ‌آوری مال و مکنت سرآمد تمام مردمان ممسک و باریک ‌بین جهان به شمار می‌آمد و با این که جواهر هیچ استعمال نمی‌کرد و سر و بر خود را با احجار کریمه نمی‌آراست عشق شبیه به جنون به جواهر داشت و امّا فجایع آغامحمّدخان را باید نظیر چنگیزخان و تیمور پنداشت.» [3]

 



[1] - زمانی که پدرش مشغول قدرت نمایی بود از طرف او حاکم آذربایجان می‌شود و در سن30 سالگی است که به شکل اسارت در دربار کریم‌خان زندگی می‌کند.

[2] - محمّدحسن‌خان هنگام مرگ، 9 فرزند داشت. که به ترتیب عبارت بودند. از: محمّد، حسین‌قلی، رضا‌قلی، جعفر‌قلی، علی‌قلی، مهدی‌قلی، مصطفی‌قلی، و عباس‌قلی و محمّد، بزرگترین فرزند بود.

[3] - خلاصه‌ی صص 246 تا 256 - جلد سوم شرح ‌حال رجال ایران - مهدی بامداد

4 - آینه عیب نما, نگاهی به دوران قاجاریه, علی جلال پور, انتشارات گفتمان اندیشه معاصر،1394, ص 28 

چرا شاه عباس اول رفتن به حج را ممنوع کرد؟

چرا شاه عباس اول رفتن به حج را ممنوع کرد؟

«سیاست اقتصادی شاه عباس بزرگ بر این بود که ایرانیان را از این آئین دینی برگرداند. شاه عباس دانست که فریضه‌ی حج باعث خروج مبالغ هنگفتی از کشور و باجگیری‌های دولت عثمانی و اعراب میان راه خواهد شد. برای جلوگیری از این زیان مالی و برای خنثی کردن احساسات شدید دینی که واکنش معکوسی را نشان خواهد داد، شاه عباس در صدد تعویض هدف شد و مردم را به سوی مراسم دینی جلب کرد. برای این منظور شاه عباس شهر مقدّس مشهد را برگزید و در این شهر بارگاه بسیار بزرگ و زیبایی ساخت و می‌دانست که تقوای مردم مجذوب بزرگی و شکوه نماسازی‌ها می‌گردد، پس در این راه از سنگینی هزینه‌ی ساختمان روگردان نبود. حتّی گنبد آن را طلا پوش کرد. افزون بر آن ثروت بزرگی وقف آستانه کرد تا درآمد آن خرج روحانیون آن جا گردد. از آن جا که رفتار شاه همیشه اثر ژرفی بر مردم دارد و آن‌ها به تقلید از او می‌پردازند، شاه عباس نیز با همه‌ی درباریان با شکوه و جلال تمام به زیارت مشهد رفته بود. درباریان دریافتند که برای نزدیک‌تر شدن به شاه می‌باید سیاست او را در بالا بردن اعتبار آستانه‌ی مشهد و نشان دادن برتری آن بر مکه در پیش گیرند. لذا پس از زیارت، در باره‌ی معجزات آن سر و صدای زیادی راه انداختند. این روش مورد استقبال مردم گردید و به جای مکّه، مردم رو به مشهد نهادند. جانشینان شاه عباس هم همین سیاست سود آور را برای دولت دنبال کردند و سفر حج تحمّل ناپذیر بود. گرچه در زمان شاه سلطان حسین در برابر همه سیاست‌ها و کردارهای پیشینیان گسستگی زیادی پدید آمده بود، ولی حج همچنان به کنار گذاشته شد و کمتر کسی بدان مبادرت می‌کرد.»1

1 - سقوط شاه سلطان حسین، نوشته  ژان آنتوان دو سر سو، ترجمه دکتر ولی‌الله شادان، انتشارات کتابسرا، 1364 ص 74

مراسم عزاداری عاشورا در دوران صفویه

مراسم عزاداری عاشورا در دوران صفویه

به یقین در برگزاری هر نوع مراسم فرهنگی اهداف و پیامی نهفته است و برگزاری مراسم مذهبی نیز فارغ از این مقوله نمی‌باشد. یکی از اهداف مراسم تاسوعا و عاشورا به نمایش گذاشتن و یادآوری آن واقعه به خاطر مقابله‌ی دو جبهه‌ی حق و باطل در طول تاریخ بوده و خواهد بود. بر اساس روایت موجود در شیوه برگزاری این مراسم همواره بر مظلومیت خاندان امام حسین ( ع) تأکید گردیده و آن چنان که باید در باره علت وقوع این حادثه‌ی غم انگیز و این که چرا امام حسین (ع) با حضور اعضای خانواده‌اش مجبور به ترک دیار خود و عدم استقبال از سوی مردم و همچنین عکس‌العمل در مقابل حاکمان زمان شده‌اند، کمتر مطرح شده است. مهمترین علت قیام در توصیف حکومت امویان که نماد تفرقه و ریاکاری در تاریخ می‌باشند، نهفته است. عظمت و بزرگی این قیام و اعتراض به حدّی است که در طول تاریخ راه گشا و الگویی برای آرمان بشری در جهت دستیابی به آزادی و رهایی از قید ظالمان بوده است. به فرض آن که شروع مراسم را از سال 352 هجری توسط آل بویه در نظر آوریم، حال باید نتیجه گرفت که فواید آن برای توده‌های مردم و حاکمان چه بوده است و کدام گروه سود بیشتری برده‌اند؟ یکی از اهداف اصلی امام حسین (ع) که امر به معروف و نهی منکر بوده است و جای پرسش اینجاست که چرا این امر مهم از سوی حاکمان اهمیّت نیافته و تنها شامل مردم شده است؟

برای آشنایی و برداشت از برگزاری مراسم تاسوعا و عاشورا از زمان صفویه به خاطرات یکی از مبلغان مذهبی اروپا به نام کشیش آنتونیو دوگوه‌آ که در سال 1011 هجری به ایران آمده است اشاره می‌گردد. وی از مراسم عزاداری در شهر شیراز می‌نویسد: «ایرانیان مراسمی دارند که به مراسم عاشورا یا شاه حسین معروف است و مربوط به حسین پسر علی است. دوران این مراسم ده روز است و در این ده روز به هیچ کاری دست نمی‌زنند؛ ولی بر من درست معلوم نیست که این ده روز عید است یا عزا، زیرا دسته‌ای از مردم می‌خندند و می‌رقصند و می‌خوانند. برخی دیگر گریه و ناله می‌کنند. روزها نیز همچنان فریاد زنان در کوی‌ها می‌گردند و با نوای موزیک نوحه می‌خوانند. بعضی مسلّح‌اند و برخی بی سلاح و قسمت بزرگی از مردم چماق‌هایی به رنگ‌های مختلف به بلندی پنج یا شش قدم در دست دارند. غالباً دو دسته می‌شوند و با آن چماق‌ها به جان یکدیگر می‌افتند و چنان به سختی می‌زنند که معمولاً چند نفر می‌میرند. شاه عبّاس این زد و خورد را ممنوع ساخته و باقی تشریفات ده روزه را نگه داشته است؛ زیرا اگر بخواهد تمام عادات قدیم ملّی را منسوخ کند، کار دشواری است و ممکن است مسبّب خطراتی گردد. پیشاپیش دسته شترانی دیده می‌شد که بر پشت هر یک پارچه‌ای آبی رنگ افکنده و زنان و کودکانی را سوار کرده بودند. سر و روی زنان و کودکان زخمی و تیرخورده بود و گریان و نالان به نظر می‌رسیدند. سپس جمعی مردان مسلّح گذشتندکه با تفنگ بر هوا تیر می‌انداختند و بعد از آن‌ها چند تابوت گذشت. حاکم شهر و سایر بزرگان دولت هم از دنبال ایشان می‌رفتند و همگی به مسجد بزرگ شیراز داخل شدند. در آن جا ملایی به منبر رفت و روضه خواند و همه گریستند.»1

1 - زندگی شاه عباس ، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، جلد سوم ، ص 10