دکتر نصرالله فلسفی در مورد سیمای شاه عباس مینویسد: «قامت شاه عباس اندکی از میانه بالا کوتاهتر بود. اندامش لاغر به نظر نمیرسید، ولی ورزیده و موزون و با قامت کوتاهش متناسب مینمود. رنگ بدنش مایل به سپیدی، امّا صورت لاغر آفتاب خورده و سبزه بود. چشمانی کوچک و سبزفام و بسیار با روح و نافذ و درخشان داشت که از کمال عزم و هوش و قدرت روحی او حکایت میکرد. پیشانیاش بلند و عقابی و چانهاش باریک و کشیده بود. از نوزده سالگی که سال دوم پادشاهی وی بود بر خلاف پدر و نیاکان خود و بیشتر پادشاهان قدیم ریش تراشید و حتی به دستور و همچنین خوش آمدن شاه تراشیدن ریش تابع دستور گردید و در سال 1006 فرمانی داد که همهی مردان ایران ریش بتراشند و ریش تراشی عام شد. جلالالدّین محمّد یزدی در تاریخ ریش تراشی میگوید:
تراشیدم چو موی ریش از بیخ تراش مویم آمد سال تاریخ
شاه عباس سبیل خود را بسیار کلفت و بلند میگذاشت و بر خلاف ریش هرگز کوتاه نمیکرد و از دو سوی گونهها تاب میداد حتی قسمتی از موی ریش را نیز از دو طرف به دنبال سبیل میافزود ولی هرگز سبیل خود را چنان که آن زمان در میان نجبا و سرداران دربارهای اروپا معمول بود به شکل خنجر نمیساخت و دو سر آن را به سوی آسمان راست نمیکرد و چنین کاری را نشان خودستایی و تظاهری به مخالفت با کائنات میدانست.[1]
موی ابرو و سبیلش تا چهل و نه سالگی نیز سیاه بوده است و با آن که رنگ رویش از آسیب سفرها و جنگهای بی شمار به سیاهی گرائیده بود، زیباییهای صورتش بر زشتیهای آن میچرخید و بر روی هم قیافهای موقّر و جالب و نجیب داشت. در مجالس به دو زانو یا چهار زانو مینشست. هنگام راه رفتن همیشه دست چپ بر قبضه شمشیر میگذاشت و نوک شمشیر را چنان از عقب بر آسمان میبرد که گفتی جنگ را تهدید میکند اما در حرکاتش چیزی از نشان خشونت و خودپسندی و تکبّر باشد دیده نمیشد.
شاه عباس معمولاً لباسی بسیار ساده که بیشتر به رنگ سبز یا سیاه بود، از پارچهای که روستاییان فقیر میپوشیدند در بر داشت. داستان زیر که از سفرنامهی یکی از سفیران اروپایی نقل میشود، نیکوترین دلیل سادگی لباس اوست.[2] مینویسد روزی در شهر ایروان پیش شاه روی قالی نشسته بودم، قضا را در همان حال چند تن از ترکان عثمانی که اسیر سپاه ایران شده بودند، وارد شدند تا از شاه طلب بخشایش کنند. چون شاه لباس کهنهی سرخی در برداشت و لباس من از پارچهی ابریشمین سرخ بود و پای خود را هم به سبب آن که نمیتوانستم به تقلید از ایرانیان بنشینم، اندکی دراز کرده بودم. اسیران ترک مرا به جای شاه گرفتند و به پای من افتادند تا آن را ببوسند. من بسیار ترسیدم و دو پا را به شتاب جمع کردم. شاه نگاهی تمسخر آمیز به من افکند و قهقهه آغاز کرد. و دیگری مینویسد شاه که همه جا ثروت و تجمّل دربار و دارایی خویش را به رخ ما کشیده بود، لباس پنبه دوزی شدهی بسیار سادهای در بر داشت، گویا میخواست به ما بگوید که شخصیّت و بزرگیش بیشتر به صفات پسندیده و سیاست و تدبیر عاقلانهی او بسته است نه به دیبا و جواهر و مروارید. عمّامهی پادشاه در اعیاد و روزهای رسمی و هنگام پذیرایی از میهمانان عالیقدر یا سفیران بیگانه همان تاج قزلباش بود اما در مجالس انس و غیر رسمی عمّامهای ساده و بدون تاج و جیقه بر سر میگذاشت. او تاج و یا عمّامهی خود را بر خلاف دیگران بر سر میگذاشت یعنی آن قسمتی را که باید پشت سر قرار گیرد، جلو سر قرار میداد و هیچ کس جرأت نداشت که از او تقلید کند. هرگاه کسی از هر مقام چنین جسارتی میکرد دیگران از هر طبقه میتوانستند تاج یا عمّامهی او را از سرش برگیرند و با خود ببرند.[3] شاه عباس در مجالس انس و میگساری عمّامه از سر بر میگرفت و پهلوی دست میگذاشت ولی هرگز از او تقلید نمیکردند زیرا سر برهنه بودن حتی در برابر دوستان یکدل و آشنایان بر خلاف تربیت و ادب شمرده میشد. شمشیر شاه عباس نیز مثل لباسش ساده و بی پیرایه بود. قبضهی شمشیری که در روزهای عادی یا هنگام جنگ بر کمر میبست به شمشیر دیگران امتیازی نداشت جز آن که گاه قبضه یا تیغهاش به نام شاه مزیّن بود.[4]
مؤلّف کتاب مرد هزار چهره نیز علاوه بر روایت پیترو دلاواله از سیمای شاه عباس این مطلب را اضافه میکند که بر اثر رنجها و تلاشهایش در میدان جنگ و بر اثر افراط در شراب خواری و خُفت و خیز با زنان و ابتلا به بیماریهای گوناگون موهای سرش در پنجاه و دو سالگی ریخته بود. وی به نقل از توماس هربرت مینویسد: (این سیّاح انگلیسی که شاه عباس را در حدود شصت سالگیاش ملاقات کرده، او را مردی کوتاه قد ولی آثار فعالیّت در او نمایان، با چشمانی کوچک و نگاهی نافذ، به کلّی فاقد ابرو، بینی درشت و منقاری، چانهای برجسته بدون ریش، با سبیلهای بلند و کلفت و به پایین رها شده توصیف میکند.»[5]
[1] - دکتر نصرالله فلسفی در پاورقی صفحه 12 از جلد دوم مینویسد از زمان شاه عباس سبیل کلفت و بلند نهادن مرسوم شد و همهی قزلباشان و سران دولت به تقلید او عنان سبیل را رها کردند. داشتن سبیل بلند نشان شجاعت و مردانگی بود و شاید از همین زمان معمول شد که به سبیل مردانهی یک دیگر سوگند خوردند. سبیل سرداران قزلباش غالباً از بناگوش میگذشت و گاه مانند سبیل اغورلوخان (از سرداران شاه صفی نوه و جانشین شاه عباس) چندان دراز بود که از دو سو دور گردن پیچیده میشد و باز دو سرش به دهان میرسید.
[2] - ظاهراً راوی این مطلب چندان معلوم نیست. دکتر احمد تاجبخش به روایت نماینده رودلف دوم امپراطور آلمان ذکر میکند و همچنین در صفحه 63 سفرنامه ژرژ تکتاندرفن دریابل نیز علاوه بر ذکر این مطلب، در باره سیمای شاه عباس که وی را در حدود سی سالگی دیده است، مینویسد: «شاه مردی خوشرو، مهربان و خوش خلق است و مخصوصاً نسبت به مسیحیان بسیار مهربان و خوش رفتار میباشد. از جنگ و تمام تمرینهای جنگی خیلی خوشش میآید.»
[3] - در صفحه 95 سفرنامه برادران شرلی آمده است که ندیمان و نزدیکانش از رنگ لباس او به تحولات اخلاقی و روحش پی میبردند. روزی که لباس سیاه میپوشید عادتاً متفکر و دل مشغول بود. اگر لباسهای سفید یا سبز و زرد و رنگارنگ به تن می کرد معلوم میشد که خرسند و خوشحال و با نشاط است. اما اگر لباس سرخ پوشیده بود همه بر جان خود میلرزیدند و بر زندگی دریغ میگفتند چه این رنگ نشانهی غضب و ناخرسندی شاه بود و بی گفتگو آن روز خون کسی را میریخت.
[4] - زندگانی شاه عباس اوّل، جلد دوم، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، برگرفته از صفحات 12 تا 16
[5] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، ص 127
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
شاه عباس اول فرزند محمّد میرزا معروف به شاه محمّد یا خدابنده و خیرالنّساء بیگم دختر عبدالله خان والی مازندران و از سلالهی سیّد قوامالدّین مرعشی معروف به میر بزرگ است. نویسندگان و مورّخان او را با القاب ابوالمظفّر شاه عباس، حضرت اعلی شاهی ظلالهی، حضرت خاقان گیتی ستان و گاه وی را شاه عباس کبیر نیز خواندهاند، هرچند که میگویند او از القاب و عناوین بیزار بود و خود را بندهی شاه ولایت یا کلب آستان علی میخواند.[1] او در روز دوشنبه اوّل ماه رمضان سال 978/1570م در هرات متولّد شد و در سال 996 بعد از چند مرحله تاجگذاری به طور رسمی در دارالسّلطنهی قزوین در حدود سن 18 سالگی بر تخت سلطنت نشست. همان گونه که در شرح زندگی پادشاهان اغراق و غلّو وجود دارد در تولّد عباس میرزا نیز این حالت دیده میشود. لویی بلان در کتاب خود مینویسد: «ستاره شناسانِ نامدار هرات از جمله مولانا عبدالصّمد هروی اعلام کرد که ستارهی طالع عباس میرزا مریخ است که برتری او بر دیگران را میرىساند. ضمناً بنا به گفتهی مردم به خواست خدا معجزهای روی داد و آن این که عباس میرزا به محض تولّد لبهای خود را به سینهی قابلهاش که او را میزایاند نزدیک کرد و با آن که آن زن بچّه دار نبود شیر از پستانهایش جاری شد به گونهای که توانست به نوزاد شیر بدهد.»[2]
هنگامی که پدرش به فرمان شاه تهماسب به حکومت هرات منصوب شده بود با شاهقلی سلطان دچار اختلاف شدید گردید و شاه تهماسب به سال 980 دستور انتقال وی را به شیراز صادر و حمزه میرزا را به جانشینی او منصوب کرد. در این زمان حمزه میرزا هشت ساله و عباس میرزا یک سال و شش ماهه بودند. از آن جا که محمّد میرزا و همسرش به حمزه میرزا بسیار دلبسته بودند از شاه تهماسب استدعا کردند که چون حمزه میرزا به پدر و مادر خود انس گرفته و ممکن است دوری آنان برای سلامت وی ضرر داشته باشد اجازه دهند تا عباس میرزا را که هنوز شیرخوار است و تنها به دایهاش اتّکا دارد در هرات بگمارد. شاه تهماسب بدین امر رضایت داد و عباس میرزا در هرات ماند و شاهقلی سلطان به للگی وی معیّن گردید. دوران نوجوانی شاه عباس به دلیل رقابتهای داخلی قزلباشان و سیاست شاه اسماعیل دوم و همچنین تهاجم ازبکان به خراسان دارای فراز و فرود بسیار بود. در این ایّام علاوه بر آن که شاه اسماعیل دوم قصد نابودی او را داشت، در زمان حکومت پدرش نیز سعی بر آن داشتند که به دلیل عدم بهانه و فتنهی قزلباشان عباس میرزا را به قزوین احضار کنند ولی علیقلی خان با فرستادنش مخالفت کرد. در این رابطه امرای خراسان نیز تهاجم ازبکان را بهانه قرار داده و گفتند که برای اتّحاد میان حکّام وجود عباس میرزا ضروری است و مخصوصاً مرشد قلی خان استاجلو حاکم خواف بر این امر اصرار میورزید و از علیقلی خان حمایت میکرد.
مهمترین حادثهی دوران کودکی عباس میرزا مربوط به نجات یافتن وی از یک مرگ حتمی در زمان شاه اسماعیل دوم است. روایت شده «علیقلی خان شاملو که از طرف شاه اسماعیل دوم به حکومت هرات و امیرالامرایی قسمت بزرگی از خراسان مأمور شده بود، نهانی دستور داشت که پس از ورود به هرات بی تأمل شاهزاده عباس میرزا را نابود کند ولی این سردار خود مایل به کشتن عباس میرزا نبود، زیرا مادرش خانی خان خانم مدّتها در حرمسرای سلطان محمّد میرزا به عنوان قابله و دایهی حمزه میرزا و سایر فرزندان وی خدمت کرده و نمک پروردهی آن خاندان بود. به همین سبب پس از آن که در آغاز رمضان سال 985 چند روز پیش از مرگ شاه اسماعیل دوم از قزوین به عزم خراسان بیرون آمد. در حرکت شتاب نکرد و در روز چهارشنبه بیست و ششم آن ماه به هرات رسید امّا چون مورد توجه خاص شاه اسماعیل قرار گرفته و به مقام خانی و منصب بزرگ امیرالامرایی خراسان رسیده و به افتخار وصلت با خانوادهی صفوی نایل آمده بود جز اطاعت امر آن پادشاه چارهای نداشت و مصمّم بود که پس از ورود به شهر دستور نهانی شاه را به انجام برساند. در هرات راز مأموریت خویش را با برخی از نزدیکان حرم در میان گذاشت. مادرش به عنوان این که کشتن کودکی از فرزندان پیغمبر در شب بیست و هفتم رمضان شایسته نیست او را در آن شب از اجرای حکم شاه باز داشت. شب و روز دیگر هم، شب و روز جمعه بود و کشتن شاهزاده باز به تأخیر افتاد. روز شنبه و یکشنبه نیز چون عید فطر بود و شادی و سرور عید را با چنان کاری نامطبوعِ غم انگیزی تلخ نکردند. روز دوّم شوّال علیقلی خان مصمّم بود که چون شب فرار رسید شاهزاده را مسموم کند. ولی عصر همان روز سلطان محمود بیگ از ملازمان وی که به دستور پدرش سلطان حسین خان شاملو مأمور شده بود چاپاری خبر مرگ شاه اسماعیل را به هرات رساند، در رسید و با آن مژدهی جان بخش عباس میرزا از مرگ حتمی نجات داد. علیقلی خان به رسیدن خبر مرگ شاه اسماعیل مجلس جشنی فراهم ساخت و در آن مجلس عباس میرزا را بر دوش گرفت و خود را لـله و سرپرست شاهزاده معرّفی کرد و بیدرنگ کس به پایتخت فرستاد تا مژدهی سلامت او را به پدر و مادر برساند.»[3]
عباس میرزا پس از آن که با کمک مرشد قلی خان در قزوین زمام حکومت را در دست گرفت با استفاده از تجربیات گذشته به تحکیم قدرت خود پرداخت. او پس از تاجگذاری تمام قاتلان حمزه میرزا را کشت و این نشان از ناراحتی وی از قزلباشان میباشد و سعی کرد که از نیروهای دیگر استفاده کند. شاه عباس تمام کشتار شاهزادگان را ناشی از توطئهی آنان میدانست و آگاه بود که اگر شدّت عمل نشان ندهد، همانند آن چه که قبلاً در خراسان دیده بود باز هم آلت دست قزلباشان قرار خواهد گرفت. چنان که از محتوای تاریخ زندگانی خصوصی و سیاسی شاه عباس بر میآید وی در صفات و اخلاق شخصی جامع اضداد بوده است. او فردی خودخواه و درویشخوی، مستبد و ملایم، ترحم و سنگدلی، گذشت و انتقام جویی، قدرانی و حق ناشناسی، قساوت و مهربانی، لئامت و بخشندگی، ستمکاری و فرشته خویی در وجود او آمیخته بودهاند. در کنار تمام این موارد وی فردی بی تکّلف بود و سادگی را بر تشریفات ترجیح میداد و با سفرا و جهانگردان خارجی بسیار ساده و معمولی رفتار میکرد و اغلب بعد از فراغت از مشاغل امور سلطنت اوقات خود را به نشاط و شادمانی میگذرانید. علاوه بر خصوصیات ذکر شده وی فردی بود که رابطهاش با مردم عادی خوب و سرزده به دیدار دیگران میرفت و برای اشخاصی که صادقانه خدمت میکردند احترامی خاص قائل بود. روایت است که او بسیار زود اشک میریخت و هنگامی که موقع استقبال شادی و سرور محبت آمیز مردم را میدید به قدری منقلب میشد که بی اختیار میگریست و میگفت من شایستهی این همه مهربانی نیستم. شاه عباس گذشته از احکام منجّمان و طالع بینان به استخاره و تفأل نیز عقیده داشت و با قرآن یا حافظ استخاره میکرد و اگر جواب مناسب نبود صبر را واجب میشمرد.
شاه عباس بیش از چهل و یک سال با خود رأیی و استبداد بی نظیر که احتمالاً موافق نیاز آن زمانه بوده است حکومت کرد. در این مدت کشور را از هرج و مرج نجات داد و سرزمینهای از دست رفته را باز ستاند و حتی بر وسعت آن افزود و موفّق شد که قدرت و نفوذ حکومت مرکزی را بر همه جا گسترش دهد. وی علاوه بر خدمات شایسته و ارتباط با کشورهای دیگر پایه گذار مفاسدی در روند حکومت و تربیت ولیعهدها میباشد که نمودارِ سقوط و زوال را صفویه را رقم زد. او از چهار پسری که امکان داشت پس از وی به سلطنت برسند یکی را کشت، یکی به مرگ طبیعی مرد و دو نفر دیگر را هم کور کرد و به این ترتیب وقتی وفات یافت هیچ کس نبود تا جانشین وی بشود. چنان که لکهارت مینویسد: «شاه عباس با آن که بی کم و کاست خدمات بزرگی برای مملکت خود انجام داد، باید مسؤول یکی از مهمترین علل انحطاط و زوال دودمان خویش شناخته شود. شاه عباس بود که به علت بیم از پسرانش یا بر اثر رشک به آنان رسم خطرناک و مضرّی را بدعت گذاشت و ولیعهد را به اتفاق سایر شاهزادگان خاندان سلطنت در حرم محصور کرد.»[4]
شاه عباس در اواخر عمر به سال 1038 هجری امامقلی خان حاکم فارس را فرمان داد تا همراه بقیّهی امرای خوزستان به بصره لشکر بکشد و از راه دجله آن بندر را تسخیر کند. او نیز به مازندران رفت امّا در آن جا بیمار شد. مداوای حکیمان در معالجهی او ثمری نبخشید و سرانجام در 24 جمادیالاول 1038 هجری در شهر اشرف یا بهشهر کنونی جان سپرد.[5] بعد از درگذشت وی جنازه او را به سمت اصفهان حرکت دادند و هنگامی که به کاشان رسیدند به روایتی جسد را در مزار امامزاده حبیب بن موسی به امانت گذاشتند که بعداً به یکی از اماکن مشرّفه انتقال یابد، ولی این کار انجام نگرفته است و انتقال آن به قم نیز چندان صحّت ندارد.
[1] - محمّد احمد پناهی در مقدمه کتاب مرد هزار چهره در مورد اعطای لقب کبیر به شاه عباس مینویسد که محافل اروپایی این لقب را بدو دادهاند زیرا بیش از دیگران مورد بحث و گفتگو و تحقیق بوده است.
[2] - زندگی شاه عباس، نوشته لوسین لویی بلان، ترجمه دکتر ولیالله شادان، انتشارات اساطیر، 1375، ص 44
[3] زندگانی شاه عباس اوّل، جلد اول، نصرالله فلسفی، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 42
[4] - انقراض سلسله صفویه و ایّام استیلای افاغنه در ایران، تألیف لارنس لکهارت، ترجمه مصطفی قلی عماد، انتشارات مروارید، چاپ سوم، 1368، ص 29
[5] - مؤلف تاریخ سلطانی در صفحه 235 کتاب خود راجع به فوت شاه عباس مینویسد: «.... در این اثنا از قضایای آسمانی خبر واقعهی ناگزیرِ وحشت اثر نوّاب خاقان رسید. چنان بود که به اعتبار تغییر آب و هوا به خاطر مبارک رسید که به جانب مازندران حرکت فرموده، در بیست و چهار روز طی مسافت فرمودند. چون به نور، ولایت پرتو انگیز شده بود که عنقریب از این دار فنا به دار بقاء ارتحال خواهد فرمود. ارادهی خاطر بر آن تعلق گرفت که شاهزادهی نامدار کامکار ابوالمظفّر سام میرزا خلف ارجمند شاهزادهی شهید صفی میرزا را که هیجده مرحله طی کرده بود از دارالسلطنه اصفهان به حضور اقدس آورند که به رتبه ولیعهدی معزِّ گردانند و در این اندیشه بودند که بعد از سه چهار روز تب محرق به هم رسیده، به مرض اسهال و حیضه انجامید. اطباء دست از معالجه کوتاه داشتند و در حیرت کار بودند تا در شب پنجشنبه بیست و چهارم شهر جمادیاالاول حال بر آن حضرت متغیّر گشته و در طلوع صبح داعی حق را لبیّک نمودند.»
6- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
«هنگامی که شاه محمّد به تخت پادشاهی نشست کشوری وسیع که در سراسر آن امنیت برقرار بود در اختیار او قرار گرفت. در مدت یازده سال پادشاهی او خراسان و هرات از تسلّط وی خارج شد و در شمال غربی کشور، ترکان عثمانی علاوه بر ولایتهای شروان و ایروان بخش بزرگی از آذربایجان را نیز تصرّف کردند و در شهر تبریز قلعه ساختند. ضعف و ناتوانی شاه محمّد در اداره امور کشور موجب گردید که پس از کشته شدن حمزه میرزای ولیعهد بسیاری از حاکمان ولایتها مانند استرآباد و دامغان، قم، کاشان، اصفهان، شیراز، یزد و کرمان سر به شورش بردارند. با طغیان قزلباشان حاکم بر ولایتها و با نفاق و خصومت میان امیران وابسته به دربار صفوی آشوب بسیاری از ناحیههای ایران را فرا گرفت. لشکرکشیهای پی در پی و جنگهای داخلی موجب ویرانی شهرها و روستاها گردید و ساکنان آنها آواره شدند. مردم ایران زیر فشار و ستم حاکمان قزلباش و جنگهای ویرانگر در شرایط دشوار به سر میبردند. زراعت و پیشهوری نقصان یافته و بازرگانی به سبب نبود امنیت مختل شده بود. هیچ قدرتی برای رفع نابسامانیها و نگرانیها وجود نداشت. امیران قزلباش که نا آگاه و دربند تعصّب طایفهای بودند تنها به خود و قلمروی که بتوانند از آن ثروت به دست آورند، میاندیشیدند. آنان با یاغیگریها و غارت شهرها و روستاها بر شدت هرج و مرج و پیچیدگی دشواریها افزودند.
در مدت یازده سال پادشاهی شاه محمّد کشور و مردم ایران زیر ضربههای سنگین جنگها و ستمها و فشارها قرار گرفتند. در انبوه ابرهای سیاهی که آسمان کشور را پوشانده بود ستارهای هرچند با سوسوی کم فروغ دیده نمیشد. همه جا را سایهی شوم ناآرامی، نبود امنیت و فقر پوشانده بود. سیمای کلی کشور از همه سو آشفته و درهم بود. حملهی ترکان عثمانی در غرب و ازبکان در شرق و همپای خطر آنها سرکشی حاکمان ولایتها و خودسری آنان کشور را از بیرون و درون پاره کرده بود. استقلال کشور که به همّت شاه اسماعیل اوّل و به بهای سنگین جنگها، کشتارها و ویرانیها به دست آمده بود در معرض خطر جدّی قرار گرفته بود. شاه بی کفایت در سالهای پایانی پادشاهی بازیچهی امیران قزلباش بود و قدرت دربار در سراشیب تند سقوط قرار داشت. وحدت سرزمین ایران علاوه بر دستاندازی بیگانگان زیر تسلّط دو پادشاه و بسیاری از حاکمان یاغی قزلباش از هم گسیخته شده بود. همهی شواهد حاکی بود که دودمان صفویان در آستانهی فروپاشی قرار گرفته است. تنها معجزهی ظهور شاه عباس اول آن را نجات داد و قدرت آن را نیز به اوج رساند.»[1]
[1] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 263 و 264
2- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلالپور،انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401
تأثیر منفی بی نظمی و عدم مدیریت محدود به زمان خاصی نیست و هر جامعهای را دچار مشکل خواهد ساخت. شاه محمّد پس از آن که به حکومت رسید و پای در شهر قزوین گذارد به خاطر جلب نظر دیگران و یا اعتقاد مذهبی و یا هر عامل دیگر به بخشیدن اموال و خزاین سلطنتی کرد. این عمل احمقانهی او نتایج بسیار منفی بر سران قزلباش و طبقهی نوپا نهاد و آنان را دچار حرص و آز و تفرقهی بیشتر کرد. دکتر نصرالله فلسفی در بارهی اسراف و سهل انگاری شاه محمّد و اطرافیان وی مینویسد «....پس از آن شاه محمّد برای جلب سران دولت و امیران قزلباش و سپاهیان دست به بذل مال گشود و خزانهی سلطنتی را که در مدّت پنجاه و چهار سال پادشاهی شاه تهماسب از زر و سیم و جواهر و نقود و انواع نفایس و لوازم سلطنت انباشته بود در اندک زمانی خالی کرد. شاه تهماسب چهارده سال حقوق سپاهیان را نپرداخته بود. شاه محمّد به عنوان این که باید قروض پدر را بپردازد و روح وی را شاد و آزاد کند، امر کرد که حقوق عقب افتادهی لشکریان را یک جا بپردازند و بدین عنوان آن چه از نقد و جنس در خزانه موجود بود میان امیران قزلباش و سپاهیان و ارباب مناصب و حتّی سادات و فقرا تقسیم کرد. در نتیجه بازار ارتشاء رونق گرفت و هر کس که پولی به چنگ آورده بود در صدد برآمد که با تطمیع وزیران و ارکان دوات مقام و منصبی عالیتر تحصیل کند. هر روز احکام و فرمانهای تازه صادر میشد و حکومت نواحی مختلف کشور به حکّام جدید تعویض میگشت. به همین سبب میان سرداران قزلباش نیز اختلاف سخت پدید آمد. حکّام معزول ولایات که نمیخواستند دست از حکمروایی خود بردارند به مخالفت و طغیان برخاستند و در هر گوشه لوای سرکشی برافراشته شد. در اندک زمان کار عصیان و اختلاف سران قزلباش بدانجا رسید که دست تسلط حکومت مرکزی از بسیاری از ولایات کوتاه گشت و چون خبر ضعف و اختلال سلطنت صفوی انتشار یافت دشمنان بیگانهی ایران هم که در زمان شاه تهماسب از بیم قدرت وی یارای خودنمایی نداشتند موقع را برای انجام مقاصد دیرینهی خویش مناسب یافتند و از مغرب و مشرق به خاک ایران تجاوز کردند.»[1]
مؤلّف تاریخ عالم آرای عباسی نیز این حرکت نامناسب شاه محمّد را عامل اختلاف و توسعهی ارتشا در جامعه ذکر کرده و مینویسد: «القصّه چون نوّاب سکندر شأن دستِ دریانوال به بذل و احسان گشاده و ابواب خزاین گشوده داد و دهش به سرحدّ اسراف رسانید ارکان دولت و میرزا سلمان وزیر جهت جذب قلوبالنّاس و طمعِ مال دست از مال برداشته، جمیع امراء عظام که به ممالک فرستادند از خزانهی عامره، مدد خرج و مواجب یک ساله و دو ساله که خلاف متوقّع ایشان بود، دارند. چنانچه به امیرخان و اتباع او هفت هزار تومان داده شد، سایر امرا علی هذا القیاس قچاچی خانهی خاصّهی شریفهی شاه جنّت مکان که از ابواب خلعتی مملّو و سالها اندوختهی بحر و کان بود صرف خلعت امرا و ارباب مناصب و عمّال و کلانتران و اشراف ممالک شد و نوّاب سکندر شأن هیچ روزی نبود که ده بیست خلعت به مردم مجهول نمیداد. قورچیان عظام را که اکثر ده ساله؛ بلکه بیشتر مواجب نیافته بودند حکم شد که مواجب دهند. همه روزه زر نقد از خزانهی عامره صندوق صندوق آورده، دامن دامن به قورچیان میدادند که ابراء ذمّهی شاه جنّت مکان حاصل شود. ابواب منافع بر ارباب مناصب دیوان گشوده گشت و شیوهی ارتشاء رواج گرفت. طوایف قزلباش به حمایت ریش سفیدان اویماقات ارادههای مخالف پیش گرفته، وزرا و ارکان دولت را به رشوه تسلّی ساخته، آن چه اراده میکرند پیش میبردند. امراء مجدّد برای هر اویماقی تعیین شده. چون الکاء و مملکت تقسیم یافته بود مواجب از خزانهی عامره میدادند و متعصّبان هر اویماق سر به شورش و فساد بر داشته، در این مقام آمدند که بر اضداد پیشی گرفته، لوای استقلال برافرازند. مجملاً طوایف انجاح (برآوردن حاجت ) مطلب خود را پیشنهاد همّت ساخته، صلاح دین و دولت را کمتر منظور میداشتند تا آن که در اندک وقتی خزاین معموره از نقود و اجناس خالی و هباء منثوراً گردید. خاک فیروزه که در عرض پنجاه سال از معدن جمع شده بود به باد دستی با خاک برابر گشت و از خودسری و خودرأیی کار آن قوم وفا کیش از وفاد وفاق به نفاق و شقاق مبدّل گشت. دو هوایی در میانهی لشکر شیوع یافت. اخبار خلاف و اختلال احوال و عدم انضباط مهام قزلباش اشتهار یافت. بدین جهت خللهای فاحش در دولت پدید آمد. پادشاهان عصر و مخالفان که در آرزوی چنین روزی بودند فرصت غنیمت شمرده، شرقاً و غرباً طمع در ممالک عجم کردند. سلطان مراد طمع در ممالک آذربایجان و شیروان کرد و گردنکشان اطراف که سالها سر در چنبر اطاعت داشتند، دَم از استقلال و استبداد زده و دست تطاول و تعدّی بر ممالک دراز کردند.»[2]
در مورد علت قتل حمزه میرزا چیزی جز بی لیاقتی پادشاه و رقابت و اختلاف بین سران قزلباش نمیتوان یافت ولی از آن جا که در هر قتل سیاسی توجیهی باید وجود داشته باشد و حقایقی آشکار نگردد، قزلباشان آن را منتسب به یکی از نزدیکان حمزه میرزا یعنی دلّاک مخصوصش که البته سر و سری با وی داشت، دانستهاند. شخص حمزه میرزا فردی شجاع و دلاور بوده است و اطرافیان وی را باید مقصر اصلی دانست که از جوانی او استفاده کرده و او را به باده نوشی و عیّاشی سوق دادهاند. آنان برای علت کشته شدن حمزه میرزا به روایت داستانی موهوم متوسل شدهاند که به هیچ وجه قابل پذیرش نیست. در این رابطه آمده است که «خداوردی معروف به «خودی» که دلّاک خاص حمزه میرزا از ارامنهی قزوین و جوانی زیبا روی و در کار خود زبر دست و از ملازمان محبوب حمزه میرزا و محرم اسرار او بود و خود به امیرزادهای قزلباش به نام رضا قلی بیک شاملو که ایشیک آقاسی حمزه میرزا بود، دلباخته بود. شاهزاده که عشق او را به ایشیک آقاسی خود جدّی نمیگرفت، همواره با طنز و شوخی و بر اثر تحریک و التهاب عشق او را تشدید میکرد. حریفان از نقطه ضعف «خودی» استفاده و او را به قتل شاهزاده راضی کردند»[1] این دلیل نمیتواند صحت داشته باشد و علت اصلی را باید در همان رقابت سران قزلباش جستجو کرد که شخص خداوردی را وسیلهای برای قتل حمزه میرزا قرار داده بودند که در نهایت خودش نیز بدان اقرار میکند که عدّهای مرا بدین کار تعلیم دادند. در هر صورت آنان با قتل حمزه میرزا و ایجاد اغتشاش ضربه سنگینی به حکومت صفوی وارد کردند.
در طی چندین مرحله از تهاجم عثمانیان به تبریز، طرفین به توافقی برای صلح دست یافتند و یکی از شرایط آن فرستادن یکی از شاهزادگان صفوی به دربار عثمانی بود. حمزه میرزای ولیعهد تصمیم گرفت که یکی از پسران خرد سال خود به نام حیدر میرزا را بدین امر بگمارد که دکتر پارسا دوست در این رابطه و چگونگی قتل حمزه میرزا مینویسد: «چون در نظر داشت حیدر میرزا را با هدایایی لایق به دربار عثمانی اعزام دارد تصمیم گرفت به قزوین حرکت کند تا تحفههای لازم را فراهم آورد. او ضمناً در نظر داشت به اصفهان که متعلّق به او بود برود و از آن جا به وضع حاکمان ولایتهای فارس و کرمان و یزد که در اختیار امیران ذوالقدر و افشار بود و سر به طغیان برآورده بودند رسیدگی و آنان را مطیع کند. او از گنجه حرکت کرد. اروج بیک که همراه حمزه میرزا بوده مینویسد از گنجه به قزوین بیرون آمدیم و به علت باران و برف بسیار فقط سه فرسنگ مسافت طی کردیم و اردو زدیم. در آن جا قتل حمزه میرزا رخ داد. حمزه میرزا تا نیم شب در چادر علیقلی خان فتح اغل استاجلو به نوشیدن شرابی که سیمون حاکم بخش کارتیل گرجستان فرستاده بود مشغول گردید. آن گاه چادر علیقلی خان را ترک کرد و به جای آن که به چادر خود برود از شدت مستی در یکی از آلاچیقهای قوشخانه رختخواب طلبید و به خواب رفت. خداوردی دلّاک که از ارمنیان خوی و گوژپشت بود، از زمان نوجوانی حمزه میرزا سلمانی مخصوص وی بود. ولیعهد همواره نسبت به او نظر مشفقانه داشت و خداوردی به یمن محبّتهای حمزه میرزا و تقرّب به او دارای ثروت گردیده و مورد توجه امیران قزلباش قرار گرفته بود. حمزه میرزا به او اعتماد داشت و از او حمایت میکرد. در آن شب خداوردی داخل چادر خواب او شد. او خنجر را از کمر حمزه میرزا باز کرد و با آن چند ضربه مرگبار به شکم و پهلوی او زد و او را در شب چهارشنبه 28 ذی حجه 994ه/ 10 دسامبر 1586م به قتل رساند.
خداوردی پس از کشتن حمزه میرزا از چادر وی بیرون آمد. او به چادر خود رفت و یک کیسه زر اشرفی برداشت و چون از امرای عظام خصوصیّت و آشنایی به اسماعیل قلی خان بیشتر داشت به چادر وی رفت و کشتن ولیعهد را به او اطلاع داد. اسماعیل قلی خان شاملو او را به رضا قلی بیک ایناللو ایشیک آقاسی حمزه میرزا سپرد و او نیز خداوردی را در صندوق گذاشت و به چادر خود برد. با نظر اسماعیل قلی خان، رضا قلی همان شب خداوردی را به دو نفر از ملازمان خود داد که پنهانی او را به جنگل برند و به قتل برسانند. آنان با دریافت کیسه زر اشرفی که همراه خداوردی بود او را به گونه مؤثری زخمی نساختند و باز گشتند. پس از رفتن آنان خداوردی که افزون بر زخمها از برودت سرمای زمستان نیز در رنج بود چون از دور شعله آتشی دید خود را به آن رساند. اتفاقاً شعلهای که به نظر وی رسیده بود از مشعل چادری بود که جسد حمزه میرزا در آن نگهداری میشد و چند نفر نیز به نگهداری آن اشتغال داشتند. وقتی که خداوردی با آن وضع زخم خورده داخل چادر شد و چشمش به نعش حمزه میرزا افتاد اشک ندامت از دیده باریدن گرفت. هنگامی که از او سؤال شد چرا با وجود محبّتهای ولیعهد به چنین عملی مبادرت ورزیده است پاسخ داد جمعی مرا تعلیم داده و وعدهها دادند و خلاف کردند. نگهبانان چادر جسد صبح فردا خداوردی را به مجلس امیران قزلباش آوردند، او شروع در مهمل گویی کرده حسبالامر جوالدوزی بر زبانش زدند که هرزه گویی نکند و مخلصان خیرخواه را کورد تهمت و افترا نسازد!! چون شاه محمّد تأکید کرد شخصاً از او قصاص خواهد کرد خداوردی را به نزد او بردند. چون زبانش بریده بود نتوانست حرفی بزند. شاه محمّد به دست خود چند زخم بر شکم وی زد و خادمان درگاه جسد او را در آتش سوزاندند. حمزه میرزا هنگام مرگ 18 سال و نه ماه و 17 روز داشت. در باره ماده تاریخ مرگ او بیت زیر گفته شد:
شده تاریخ فوت شاهزاده شهید جور بیداد قزلباش»[2]
در این هرج و مرج سیاسی که از هر گوشه ایران صدای متفاوتی به گوش میرسید کاری از شاه محمّد ساخته نبود و به اجبار تسلیم قزلباشان میگردد. سرانجام از ناحیهی خراسان مرشد قلی خان با وجود عباس میرزا به سمت قزوین حرکت میکند. هنگامی که عباس میرزا به پادشاهی رسید با دنیایی از تجربه و اندوختههای دوران زندگی خود تمام رقیبان را حذف و سروسامانی به حکومت صفوی داد. در رابطه با چگونگی برخورد با عاملان قتل حمزه میرزا مؤلّف قصصالخاقان مینویسد: «خلاصهی کلام آن که امرای ثلاثه، اعنی محمّد خان ترکمان و علیقلی خان و اسمی خان که سرکردهی جماعت بی عاقبت اشرار بودند، با مسیّب خان ولدِ محمّد خان شرفالدّین اوغلی تکلو که از رخنه گران عمدهی مملکت بود متّفق گشته، خداوردی دلّاک را که از جمله محرمان خاص آن حضرت بود فریفته نمودند و آن نمک به حرام بی دولت در شام روز یکشنبه بیست و هفتم شهر ذی حجّه سنهی اربع و تسعین تسعمانه کمر به قصد قتل آن شهزادهی نامدار بر میان جان بسته، قدم به صوب مقصد گذاشت. کارکنان دولت ابد نشان، آن بد اندیشان را به حضور پر نور حاضر ساختند. سلطان دارالملک امن و امان، اعنی سلطان محمّد خدابنده در آن اوان در مقام عتاب و خطاب درآمده، فرمودند که از فرزند ارجمندم سلطان حمزه میرزا چه آسیب به شما رسیده بود که دلّاک ناپاک را بدین داشتید که آن شهریار نامور را به ضرب خنجر هلاک ساخت؟ ایشان در برابر آن خطاب نداشتند. سر خجالت به زیر انداخته. در آن هنگام محیطِ غضبِ پادشاهِ بهرام قهر به تلاطم درآمده، اشارت به صوفیان توأمان نموده، فرمودند که هر کس محبّ خاندان ولایت است جزای این بدسگالان را در کنار آرزوی ایشان گذارد. صوفیان صاحب اعتقاد یورش مشت و لگد بر روح ابدان امراء ثلاثه انداختند و رضا قلی، معشوق خداوردی دلّاک را با سه ناپاک صاحب تقصیر دیگر که مجموع هفت نفر باشند هلاک ساختند. خداوردی را چون به خدمت نوّاب سکندر شأن آوردند به نفس نفیس او را پیش طلبیده، سه ضرب خنجر بر دل آن ملعون زده، غازیان دولتخواه جسد آن ناپاک را آتش کشیده، خاکسترش را به باد دادند.»[3]
[1] - شاه عباس کبیر، مرد هزار چهره، تألیف محمّد احمد پناهی سمنانی، 1369، ناشر کتاب نمونه، چاپ اول، پاورقی صفحه 53
[2] - شاه محمّد، پادشاهی که شاه نبود، دکتر منوچهر پارسا دوست، شرکت سهامی انتشار، 1381، صص 178 تا 180
[3] - قصصالخاقانی، نویسنده ولی قلی بن داوود قلی شاملو، تصحیح و پاورقی مرحوم دکتر سید حسن سادات ناصری، جلد اول، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، چاپ اول، 1371، گزیدهای از صفحات 114 و 116 و 131
4- آینه عیبنما، فریادی از کاخهای صفوی، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1401