میرمهنا (میرمعنا) فرزند میرناصر حاکم بندر ریگ در استان بوشهر میباشد. پدر او در واپسین سالهای حکومت نادرشاه فرمانروایی این بندر و جزیره خارک را در دست گرفت. میرمهنا بعد از قتل پدر و برادرش به قدرت اول ناحیه تبدیل گردید و کمکم سیطره خود را علاوه بر خشکی بر تمام خلیج فارس نیز توسعه داد. در زمان او ایران دچار هرج و مرج و اغتشاشات داخلی بود و در میان حکّام درگیری دائمی وجود داشت و مسلّماً ساکنان جنوب از دردی مضاعف رنج میبردهاند، زیرا علاوه بر ظلم و ستم حکّام داخلی باید برخوردهای نامناسب استعمارگران اروپایی را هم تحمّل میکردند. در چنین حالتی میرمهنا نیز همانند دیگران با برادرکشی قدرت خود را تحکیم بخشیده و دست به شورش میزند. مبارزات او بیشتر به شیوه راهزنی و چپاول در خشکی و دریا میباشد و مدّت 15 سال به قدرت بلامنازع خلیج فارس تبدیل گردیده بود و تمام عمّال انگلیسی و هلند و پرتغالی که کره زمین را درنوردیده بودند از جانب او به ستوه آمده و سپس شکست خفّتباری را در جزیره خارک متحمّل گردیدند.
به احتمال زیاد برنامه و اقدامات میرمهنا بیشتر جنبه ماجراجویی و کسب منافع داشته است تا اهداف درازمدت و نجات کشور از سلطهی بیگانگان. به هر صورت نام میرمهنا در تاریخ ایران که هر لقب و عنوانی را به وی منتسب کنیم به دلیل دشمن ستیزی و عدم نفوذ هرچه بیشتر استعمارگران اروپایی از اعتباری ویژه برخوردار میباشد. مورّخان پیشین میرمهنا را فردی دزد و راهزن و خبیث معرفی کردهاند، ولی عکسالعمل و یادبود وی در اذهان مردم جنوب چیز دیگری را نشان میدهد و حتّی برای او قداست قائل شده و با کاشتن درخت و نام نهادن بر اماکنی خاطره او را زنده نگه داشتهاند. این اقدامات مردم نشان از این نکته ظریف دارد که برخی نکات تاریخ واقعی را باید در آداب و رسوم مردم جستجو کرد، زیرا فردی همانند میرمهنا که شاید خودش نیز در اندیشه آزادی و رهایی کشور از استعمارگران نبوده و حتی برای رسیدن به اهداف خود نزدیکترین افراد خانواده را به قتل رسانیده بود این چنین در بارهاش قضات میکنند. تنها علّت این بینش را میتوان ناشی از خیانت نکردن و وطنفروشی وی به دیگران دانست، امری که متأسّفانه در روند تاریخ معاصر کشورمان شاهد موارد زیادی از آن میباشیم. در شرح زندگی میرمهنا آن چه که همه مورّخان بدان اشاره کردهاند مسأله به قتل رساندن پدر و برادرش توسط وی میباشد و هیچ کدام به علّت این واقعه اشارهای ننمودهاند. مؤلّف گلشن مراد در این رابطه و به صورتی خیلی کوتاه مینویسد: «میرناصر-پدر خود- به علّت محبوبهای طرح رقابت انداخته و در فرصتی پدر را به خنجر بیرحمی و بیشرمی مقتول ساخته و علاوه بر آن به سبب اغراض فاسدهی دنیوی به دفعات به قتل جمیع برادران و اعمام و عمّ زادگان خود پرداخته و به دست بیباکی و سفّاکی لوای حرب و عصیان برافراخته بود.»[1]یکی از مبلّغان مذهبی کاتولیک نیز به تاریخ 3/8/1754م در گزارش خود بدین نکته اشاره دارد و مینویسد: «ما شنیدیم که چندی پیش میرنصیر، شیخ بندر ریگ به دست یکی از پسرانش کشته شد. شایع است که علت این مسأله از آن جا ناشی میشود که پدرش یکی از همسران گرجی او را گرفت و آن زن را به مینهیز کنیپ هاوزن داد، امّا امکان دارد این مسأله بر اساس شایعات ضد هلندی بوده باشد. از زمانی که این فرد قاتل عهدهدار اوضاع شد همه تجّار و مردان محترم از بندر ریگ گریختند. جایی که در آن زمان به علّت توّجه میرنصیر تجارت بسیار شکوفا شده بود. از جمله فراریان پسر ارشد میرنصیر یعنی برادر میرمهنا بود که سرانجام در اثر وعدههای مکرّر این فرد پدرکش به بندر ریگ بازگشت. امّا او تنها چند ماه را در حاکمیت آن شهر سپری کرده بود که با نتیجه تأسّفباری روبهرو شد و مانند پدرش به دست برادرش که در ریاست حسود بود و عطش او به خونریزی تنها با قتل وابستگانش سیراب میشد، از بین رفت.»[2]
کریمخان بعد از آن که در شیراز استقرار یافت میرمهنا را به شیراز فراخواند ولی بعد از مدّت کوتاهی اجازه بازگشت به موطن خود را به وی داد. رابطهی کریم خان با میرمهنا بیشتر در حالت دشمنی است و همواره مصمّم بر آن است که میرمهنا را وادار به اطاعت سازد، ولی با این اوصاف گاهی برای دفع انگلیسیها از او درخواست کمک نیز مینماید و یا هنگامی که میرمهنا توسط پاشای عثمانی در بصره به قتل میرسد با اعتراض شدید کریم خان مواجه میگردد. در مورد چگونگی و علّت فرار میرمهنا از جزیره خارک بین تاریخ گیتیگشا و رستمالتّواریخ اختلاف نظر وجود دارد و مؤلّف تاریخ گیتیگشا در این باره مینویسد: «امیرمهنا، ولد میرناصر از مشایخ بندر ریگ میباشد. قبل از آن که دولت کریم خان به قدرت برسد میرمهنا بر اثر خباثت ذاتی و توأم با خیانت نزدیکان خود را مقتول ساخت و پایگاه خود را در بندر ریگ مستحکم کرد. پس از به قدرت رسیدن کریم خان ورود وی به شیراز درخواست نمود. کریم خان چون او را فردی مفسد و شرور میدانست دستور به توقّف میرمهنا در شیراز داد. در این زمان میرزامحمدبیک خورموجی دشتستانی که داماد میرمهنا بود استدعا کرد که میرمهنا را مرخص نموده و به بندر ریگ باز گرداند. کریم خان به خاطر خدمات میرزامحمّدبیک استدعای او را قبول نمود ولی زمانی که میرمهنا به بندر ریگ رسید دوباره اقدام به شرارت نمود و در سواحل عمان شرارت خود را توسعه داد و کریم خان نیز بنا به موقعیت فرصت مقابله با وی را نداشت. چندین مرتبه گروهی را به مقابله با وی فرستاد ولی کاری از پیش نبردند. میرمهنا در اثر مقابلهای که با او شد از بندر ریگ فاصله گرفت و اقدامات خود را در دریا توسعه داد و ابتدا در جزیره خارکو اقامت گزید، ولی از آن جا که در این جزیره امکانات برایش مشکل بود به جانب جزیره خارک رفت. جزیره خارک چون در تصرّف فرنگیان بود با مشکلاتی مواجه گردید و با فرنگیان به مبارزه برخاست. انگلیسیها از اقدامات او دچار ترس گردیدند. انگلیسیها با کمک شیخ سعدان بوشهری به جزیره خارکو حمله کردند تا بلکه از میرمهنا رهایی یابند. بعد از گیر و دار بسیار فرنگیان و شیخ سعدان شکست خوردند و بسیاری از نیروهای آنان کشته شدند. میرمهنا پس از این حادثه با عزمی راسخ قصد تصرّف جزیره خارک نمود و قلعه فرنگیان را محاصره کردند. آنها به شیوه خود با توپ به مقابله پرداختند ولی در نهایت قلعه به تصرّف میرمهتا درآمد و تمام اموال آنها را تصرّف نمود و تعدادی از آنها را مقتول ساخت.[3] میرمهنا با قدرتی که به دست آورده بود به شکلی گستردهتر به راهزنی دریایی پرداخت. پس از مدّت دو سال کریمخان، زکیخان را جهت مقابله با میرمهنا فرستاد و مقرّر کرد که در سواحل توقّف کرده و راه آذوقه و ذخیره آن را بر میرمهنا ببندند. زمانی که اطرافیان متوجّه این امر شدند و نابودی خود را پیشبینی میکردند پس از موقعیتی که پیش آمد با مشورت یکدیگر تصمیم به قتل میرمهنا گرفتند. میرمهنا توانست خود را از مهلکه نجات داده و از جزیره خارک فرار نماید. سرانجام جزیره خارک با غنائم به دست آمده به تصرّف نیروهای زکیخان درآمد و زمانی که اموال را به شیراز منتقل کردند کریمخان، حسنسلطان و همراهان وی را مورد نوازش قرار داد و به حسنسلطان لقب خانی اعطا کرد و اختیار روی دریا و جزیره خارک را به وی سپرد. میرمهنا با چهار پنج نفر از یاران، خود را به کشتی کوچکی رسانیدند. کمکم ذخیره آب و مواد غذایی آنها رو به اتمام گذاشت و از شدّت گرفتاری کشتی آنها بدون اختیار به هر طرفی رانده میشد تا زمانی که متوجه شد کشتی آنها به سواحل بصره رسیده است. آنها که دیگر توان خود را از دست داده و از هر لحاظ نومید بودند تصمیم بر توقف در آن جا کردند تا قدری آب و آذوقه تهیّه نمایند. میرمهنا و همراهان متوجّه این امر بودند که پس از تهیّه آذوقه خود را به سواحل عمان برسانند و از حمایت اعراب خوارج برخوردار شوند. زمانی که اهالی بصره از وجود آنها آگاه شدند به دلیل زیانهایی که بر آنها وارد کرده بودند توسط چند نفر میرمهنا و همراهان را دستگیر و به غل و زنجیر بستند. پس از آن که این خبر به گوش عمرپاشا رسید، حکم به قتل وی داد.»[4]
محمد هاشمآصف از کسانی است که به توصیف کاملتری از زندگی میرمهنا پرداخته و در پایان بدین نکته اشاره میکند که علت فلاکت میرمهنا به دلیل رفتار نابهنجار خودش بوده است، نه شکست در مقابل دشمنانش. برگزیده و خلاصهای از مطالب وی این چنین میباشد: «عالیجاه میرمعنّای سفّاک که لباسش همیشه قدک کبود و یک فوطه (لنگ) ریسمان بر سر و یکی بر کمر داشت، امّا غلامان چابک و چالاک خونریز دلیر جنگی بسیار داشت. همه زربفت و اطلس و دارائی و الیجه و قصب سقرلاط پوش و همه با آلات و اسباب و یراق زرّین مرصّع به جواهر بودهاند و هر یک صاحب لقبی بودهاند. چنان غیوری بود که زنان و دختران خود را در دریا غرق نمود که مبادا بعد از او در دست دشمن اسیر شوند. آن غیور بیباک جزیره خارک را مقرّ خود نموده و از روی غرور و نخوت با سلطان ایرانمدار والاجاه کریم خان وکیلالدّولهی جم اقتدار آغاز سرکشی نمود و در دریای عمّان کشتیها و غرابهای هندیان و سندیان و رومیان و فرنگیان و غیر ایشان را به زور و تعدّی و ستم تسخیر و ضبط و تصرف مینمود و اهل هفت کشور از سرقت و شلتاق او به ستوه آمده بودند و قدرت بر دفعش نداشتند. والاجاه کریم خان وکیلالدوله جم اقتدار در دو نوبت دو سردار نامدار با لشکری خونخوار فرستاد که دفع وی نمایند. از وی و سپاهش شکست یافتند و برهنه شده بازگشت نمودند و از اموال هفت کشور آن فتنهگر آشوب طلب، جزیره خارک را مملو و لبالب کرده بود.»[5]
در بخشی از شگردهای میرمهنا چنین روایت میکند که کریم خان در مرحلهای از روابط با انگلیسیها در تنگنای زیادی قرار میگیرد. کریم خان بنا به توصیه آقامحمدخان قاجار مقابله با انگیسیها را به میرمهنا محوّل میسازد. مؤلف درباره عکسالعمل میرمهنا مینویسد: «پس والاجاه وکیلالدّوله زندِ همّت بلندِ هوشیار، از سرکار خود فرمود رقمی و خلعتی از برای میرمعنّای مذکور فرستادند و مضمون رقم آن که ما در این وقت محاربه فرنگی را به تو واگذاردیم و این خدمت را در دولت ایران به تو محوّل فرمودیم. به هر قسمی که در قوّه تو هست و مقدورت میشود دفع این ابلیس و شأن پرتلبیس را بکن. چون رقم والاجاه کریم خان وکیلالدوله جم اقتدار کیاعتبار به میرمعنّای غیورِ نامدارِ مذکور رسید آن رقم را با صد گونه ادب بوسید و بر دیده مالید و چون تاج بر سر نهاد و بر مضامین خیریت آئینش واقف گردید. فیالفور سیصد نفر از ملازمان جنگی خونریز خود را چادرشب زنانه بر سر نموده و در زیر آن همه یراق حرب بر خود بسته و هر یک یک جفت طپانچه از پیش و پس بر کمر زده و یک تفنگِ کار استاد بر دست گرفته و در کشتی نشستند و آن کشتی را به جانب بندر مذکور روان نمودند و میرمهنّا با دویست غلام جنگی خود در کشتی دیگر نشسته و در دریا از عقب ایشان روان شد. چون نزدیک به بندر رسید فرنگیان از دور با دوربین نظر کردند، دیدند کشتی پر زنی میآید. طمع خام بر ایشان غالب آمده به سبب تسکین شهوت خود خوشدل شدند و وجد مینمودند و میرقصیدند و میگفتند بیبی بسیار میآید و درِ بندر را گشودند. چون آن کشتی به کنار آمد آن رندان خونخوارِ مکّارِ عیارِ پر تلبیس را داخل بندر نمودند، ناگاه آن یلان به یک باره به جانب فرنگیان شلیک نمودند و جمعی کثیر از فرنگیان و هندیان کشته گردیدند و ناگه کشتی میرمعنای غیور خونریز در رسید و به کنار آمد و میرمعنای نامور با غلامان خونخوارش شمشیرها از غلاف بیرون کشیده و مانند گرگان که در گلّه گوسفندان اوفتند در آن فرنگیان اوفتادند و همه ایشان را کشتند و در دریا انداختند و سالار ایشان را با چند نفر از سرهنگان ایشان امان دادند و گوش و بینی ایشان را بریدند و ایشان را به جانب فرنگ و هند روانه کردند.
پس چون این خبر به هندوستان رسید، های و هوی در آن جا افتاد و ولوله در میان آن سرزمین افتاد و فرنگیان به لشکرآرائی مشغول شدند و اراده کردند که به جانب ایران لشکری بیکرانه روانه نمایند و از روی زیرکی از هر طرف جاسوسان گماشتند و از اخبار جاسوسان چنین احساس نمودند که هندیان هم اتحاد و اتّفاق نمودهاند و با هم چنین کنکاش کردهاند که در هنگامی که در برابر لشکر ایرانی صف کشیده به ایستند، شمشرها در غلاف نموده و به ایرانیان ملحق و مع شوند و آنگاه شمشیرها از غلاف برآورند و از فرنگیان پر مکر و حیله و تلبیس بدتر از ابلیس دمار برآورند. پس فرنگیان متنبه شده از روی مصلحت ملکی آبِ بردباری از جویبار تحمّل به کفِ تأمّل بر آتش جهانسوزِ غیظ و غضب ریختند و فتنهی عالمآشوب سرکش را به زیر لحاف مصلحت به افسانهخوانی نیرنگ به خواب نموده و مانند شیر و شکر با قرار و آرامش با هم آمیختند و زندگی را منّت دانستند و جنگ و جدل را متروک و موقوف داشتند و به مکانهای خود باز گردیدند.
اما بعد چون خبر این شیرین داستان از جانب فرنگیان پر مکر و نیرنگ دوستان و شهرآشوبی مردان فتنهگر هندوستان به عرض والاجاه کریم خان وکیلالدّوله جم اقتدارِ کی اعتبارِ ایرانمدارِ زند رسید، فرمود بزمگاه عیش و عشرت آراستند و رامشگران دلربای جانفزا را خواستند و ساقیان ماه طلعتِ شیرین حرکات، جام بلور بادهی گلگون به دور انداختند و شاهدان سمنبر سیمینِ بناگوش را از بادهی ناب سرخوش نمودند و گرمِ جلوهگری و رقّاصی و دستافشانی و پایکوبی ساختند و آواز مغنّیان نغمهپردازِ دلگشای جانپرور از هر طرف برآمد و بر فلک نوای طرب بخشای زیر و بم دف و نقّاره و نی و چنگ و عود و رود و بربط و موسیقار و رباب جانبخش روح پرور آمد. والاجاه کریم خان وکیلالدّوله شیرگیرِ جم اقتدارِ کی اعتبارِ کاردانِ با تدبیر از پیمودن چند جام باده ناب گلرنگ سرخوش و تردماغ گردیده و نوعروسِ زیبای بخت فیروز را در آغوش و شاهد دلارای اقبال بیزوال را در برکشیده، ناگاه از جای برخاسته و شمشیر آبدارِ آتشفشانِ اژدهاپیکر را بر میان بربست و عمود گرانفولاد به دست گرفته و مانند طاووس مست از بزم بیرون آمده و بر اریکه زرّین بر مسند فرمانروایی برنشست و وزراء و امرا و خوانین و باشیان را نمود و با عتاب رو به جانب وزراء و ارباب قلم نمود و ایشان را بسیار دشنام گفت و با غیظ و غضب مانند شیر نر خروشان برآشفت و فرمود ای قلتبانانِ زن جلب و ای کهنه دویتانِ (حیلهور) آشوب طلب آیا در این داستان که روی داده مرتبه خود را شناختید و دانستید که در امور مملکتداری از شما چه کارسازی میشود؟ بنای نمک حرامی گذاردهاید. احسان و انعام ما شما را بس نیست که مایل به فرنگی شدهاید و همچنان که وزرای هندوستان از راه خام طمعی و کودنی و حماقت به پادشاهان خود نمک به حرامی و خیانت و نمودند و فرنگی را غالب و مستولی و مسلّط بر هندوستان نمودند و خود را در ورطه ندامت و هلاکت انداختند شما نیز اراده نمودهاید که فرنگی را بر ایران مسلّط نمائید. الحمدلله و المنّه که طعن و ملامت شما بر ما راست نیامد و شما بدانید که به هیچ وجه منالوجوه ما را به خدمتگزاری شما احتیاجی نیست و هر تون تاب و حمّالی را که ما بیاوریم و او را اسباب بزرگی بدهیم و مربّی و مشوّق او بشویم از شما بهتر خدمت به ما خواهد کرد و از شما اجل و افضل خواهد شد و حساب اموال ما را نویسندههای دکّانهای خبّازی و بقّالی و علافی بهتر از شما میتوانند نگاهداشت و به جلادها فرمود که طناب به گردن ایشان نمودند و عرض نمودند که خداوند عالم تو را به شایستگی و گرانمایگی بر اهل ایران سروری و مهتری و سالاری داده و در حقیقت بر سر اهل ایران ظلاللهی و بی شک پادشاهی.»[6]
مؤلف مذکور در ادامه روایت خود مینویسد که کریم خان از طریق واسطه همه وزرا را مورد بخشش قرار میدهد و در باره سرانجام میرمهنا مینویسد: «ناگاه به ذروهی عرض والاجاه کریم خان وکیلالدّولهِ جم اقتدار رسید که یک غراب پر از اموال تجّار ایرانی را میرمعنّای مذکور ضبط نموده در دریا، آن والاجاه از شنیدن این داستان برآشفت و فیالفور عالیجاه زکیخان سفّاکِ بیباکِ زند را با بیست هزار نفر مرد جنگی آراسته با دبدبه سرداری و آلات و اسباب بسیار و آتشخانه بیشمار به جانب میرمعنّای مذکور مأمور فرمود. عالیجاه زکیخان مذکور با لشکرش بعد از طی منازل بر لب دریا نزول نمودند و همه متحیّر و واله و سرگردان که به چه تدبیر چاره کار خود نمایند و آن نهنگ بحر غرور را دفع نمایند و مدّت به طول انجامید و آن کار را انجامی پیدا نی و زمان دیر شد و آن مهّم را فرجامی هویدا نی که ناگاه از قضاهای سپهر بوقلمونِ شعبدهباز و از تأثیرات انجم رنگآورِ نیرنگساز، جاسوسی از برای میرمعنا خبر آورد که غرابی پر اموال از فرنگی بر روی دریا جاری شده و در فلان مرحله رسیده. مشارالیه ده نفر از غلامان زبردست خونریز خود را به سرکردگی بیخدای پلنگ خوی نهنگ ستیز حکم نمود که به وعدهی ده روز میباید آن غراب را در نزد من بیاورید و قسم یاد نمود که اگر تا روز دهم آن غراب را به نزد من آوردید که انعام کلّی به شما خواهم داد و اگر از ده روز وعده گذشت و نیاوردید زنهای شما را به خرابات خواهم فرستاد. پس آن دزدان چابکدستِ خونریز آن غراب را به وعده هشت روز اسیر کرده، قریب به جزیره خارک آوردند که ناگاه بادهای عظیم برخاست و موجهای مانند کوه از اطراف برپا نمود. آن دزدان چالاک به جانب کوهی پناه بردند و چهار روز وعده ایشان با میرمعنّای مذکور به تأخیر افتاد و روز دهم دیدهبان از بالای یکه برج بسیار بلند به زیر آمد و به عرض میرمعنّای غیورِ خونریز رسانید که غلامانت با غرابی عظیم به جانب زکیخان سردار زند میل نمودند. میرمعنّای مذکور برآشفت و از روی غیظ و غضب گفت که در روز یازدهم زنان آن غلامان خونخوار را به خرابات بردند. اتفاقاً آن غلامان خونخوار چون باد تند مخالف و طوفان فرو نشست خود را در روز چهاردهم به جزیره خارک رسانیدند. در وقتی که میرمعنّای مذکور با چند نفر از غلامان خود رفته بود به زیارتگاهی و چون آن غلامان خونخوار با غراب پراموال وارد گردیدند و به جانب خانههای خود رفتند و خانه و عیال و سامان خود را برجا ندیدند . در کوچه زنان خود را ملاقات نمودند و از ایشان احوال پرسیدند ایشان به گریه و زاری جواب گفتند که چهار روز است ما را به خرابات فرستادهاند.
چون آن غلامان خونخوار از زنان خود این گفتار ناهموار گوش نمودند عالم از روی غیظ در چشم ایشان تیره و تار و زندگانی را فراموش نمودند و شمشیرها از غلاف بیرون کشیدند و به جانب زیارتگاه به سراغ میرمعنا روان گردیدند. ناگاه میرمعنای مذکور با چند نفر غلامان پرستارش که ناگاه چشمش بر آن غلامان خونخوار افتاد که شمشیرهای برهنه در دست دارند، دانست که به قصد قتل وی آمدهاند. وی هم با غلامان پرستارش شمشیرها از غلاف کشیده و با ایشان محاربه آغاز نمودند تا آن که خود را به یکّه برج لب دریا رسانیدند. بعد از سه روز که در آن یکّه برج کار بر ایشان تنگ و بیفایده، در آن جا مکث و درنگ نمودند. میرمعنای اجل رسیده با غلامان پرستارش به چابکی از بالای یکّه برج به زیر آمده خود را در کشتی داخل نمودند و فرار نمودند و یک کشتی پر آذوقه از خرما و روغن و چیزهای دیگر از اهل بصره به چنگ آوردند و سه ماه بر روی آب دریا به آن معاش و اکتفا نمودند چون آذوقه ایشان تمام شد و به آخر رسید از گرسنگی به جانب بصره به کنار آمدند. اهل بصره ایشان را گرفتند وبه نزد عالیجاه سلیمان پاشای مسلّم بصره بردند. عالیجاه معظمالیه بعد از عتاب و خطاب حکم نمود میرمعنای غیور دلیر پرخاشجوی نامدار را که اشراف و اعزّه و اکابر و اعیان بلکه سلطان و وزرای روم خوش مرز و بوم از وی دلتنگ و هراسان و خوانین و مهتران و خواقین ترکستان و چین و ختا و نجاشی حبشه و زنگبار و سلاطین هند و سند و ملوک نُه قرال فرنگ به خونش تشنه و از وی مشوّش و ترسان بودند به نامردی بر دار بلند برکشیدند و با دشنهی انتقام و خنجر سیاست شکم آن شیردل و غلامان خونخوارش را بردریدند.»[7]
[1] - ص 274 – گلشن مراد – تألیف ابوالحسن غفاری کاشانی – به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد - 1369
[2] - ص 138 – گزارش کارمیلتها از ایران در دوران افشاریه و زندیه - ترجمه ارباب - 1381
[3] - اسقف کرنلیوس در گزارش خود در باره جنگ جزیره خارک در صفحه 115 کتاب کارمیلتها مینویسد: «اما در مورد شورشی دوم یعنی میرمهنا، پس از این که ایرانیان و انگلیسیها را مجبور کرد که از محاصرهای که با ناوگانهای متحد خودشان در جزیره مجاور(خارکو) مشترکاً انجام داده بودند، دست بردارند. در اینجا آن شورشی با افرادش عقب نشینی کرد و همه کوششهای آن ها را که طی 40 روز متوالی محاصره نتوانسته بودند او را به تسلیم وا دارند، خنثی کرد. میرمهنا پس از موفقیت مشابهی هلندیها را به سختی شکست داد. اینان که جای انگلیسی بودند به همراه ایرانیان از بوشهر سعی کردند تا در جزیره مورد بحث پیاده شوند. در اینجا تقریباً همگی به قتل رسیدند و تنها چند نفری به زحمت توانستند با شنا کردن جان خود را نجات دهند. پس از این حوادث آن شورشی گستاخ و بیرحم مبادرت به اخراج هلندیها از جزیره خارک کرد و در مقابل خفّت و خواری عمیق ما در این کار موفق شد، زیرا پس از تصرّف بعضی از کشتیهای مسلح آن ها در دریاها افرادش را وارد جزیره خارک کرد. وی در این کار با مقاومتی روبه رو نشد و پس از یک محاصره 9 روزه موفق به تصرف آن شهر شد و دژ را مجبور به تسلیم کرد. و جان آنها را بخشید ولی به هلندیها اجازه نداد بیش از لباسی که بر تن داشتند چیزی با خود ببرند. چنین فتحی این شورشی را بینهایت قدرتمند ساخت زیرا گدشته از 200 عرّاده توپ قورخانه و مقدار قابل توجهی از ادوات جنگی که شرکت هلندی در آنجا داشته بود اکنون وی همه آن کالاها و پولها را در اختیار دارد که گفته میشود بالغ بر 4000000 تومان است. بدون محاسبه غنایمی که از اهالی گرفته است. تصرّف خارک در شب نخستین روز این سال 1766 انجام گرفت.»
[4] - خلاصهای از صفحات 161 تا 168- تاریخ گیتیگشا – میرزا محمد صادق موسوی نامی اصفهانی – چاپ چهارم - 1368
[5] - ص 390- رستمالتواریخ – محمد هاشم آصف – به اهتمام محمد مشیری – 1352
[6] - صص 391 و 392 – رستمالتّواریخ – محمّدهاشم آصف – به اهتمام محمّد مشیری - 1352
[7] - صص 397 و 398 – رستمالتواریخ – محمّدهاشم آصف – به اهتمام محمّد مشیری - 135
8 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 431
کریمخان در دوران خود با چندین شورش داخلی مواجه گردید. از مهمترین افرادی که بر علیه او قیام کردند عبارتند از هدایتالله خان بیگلربیگی رشت و لاهیجان است که پس از تسلیم شدن دوباره برکار خود ابقاء شد، ولی مجدّداً طغیان کرد. ذوالفقارخان خمسه در زنجان و حیدرخان بختیاری و دیگری میرمهنا در منطقه و سواحل خلیج فارس میباشند. علت بروز این شورشها بیشتر از خودسری حاکمان مناطق ناشی شده و عکسالعمل کریم خان نسبت به آنها مشابه سیاست نادر بوده است که همواره سعی برآن داشت که پس از غلبه بر مخالفانش به شکلی عاملان اصلی را به انقیاد خود درآورده و از نیروی آنان استفاده کند. از آن جا که کریم خان با دشمن خارجی مواجه نبود، وی فرصت یافته بود که تلاش خود را متمرکز بر داخل سازد و اغلب سران شورشی را یا در همان منطقه به فرمانروایی میگمارد و یا به جمع مهمانان مخصوصش در شیراز میافزود. یکی دیگر از رهبران شورشی فردی به نام تقیخان در کرمان میباشد که وضعیت وی با دیگران متفاوت میباشد و پس از دستگیری و انتقالش به شیراز کریم خان دستور قتل وی را صادر میکند و میگوید که چرا جسد سردارش را به آتش کشیده است. شاید هم علّت این دستور وکیل به خاطر برخوردار نبودن تقیخان از پایگاه اجتماعی مهمّی باشد. در مورد علت قیام تقیخان دیدگاه یکسانی وجود ندارد و ظاهراً در جهت کسب منافع خود بوده است که با حاکم درگیر میشود، ولی اکثراً علّت شروع و محرک این شورش را بدین گونه روایت کردهاند که روزی تقیخان تعدادی از شکارهای خود را به رسم هدیه نزد حاکم کرمان خدا مرادخان میبرد. حاکم به سردی با او برخورد میکند و فرّاشان، تقیخان را به زور و توهین از آن جا اخراج میکنند. روزی دیگر که حاکم به عزم تماشا به شهر رفته بود تقیخان عکسالعملی نشان داد که توسّط علی مرادخان که یکی از همراهان خدا مرادخان بود مورد ضرب و شتم قرار گرفت. تقیخان از رفتار ناپسند آنان بسیار رنجیده گردید و از کرمان بیرون رفت و بر علیه حاکم وقت طغیان نمود. کمکم تعداد زیادی نیرو در اطراف وی جمع شدند و به قلعه کرمان حمله بردند. از آن جا که مردم کرمان نیز از حاکم دلخوشی نداشتند به حمایت از تقیخان برخاستند. سرانجام وی موفّق شد کرمان را تصرّف کند. چون این خبر به کریم خان رسید به مبارزه با تقیخان اقدام کرد. نیروهای کریم خان چندین مرحله شکست خوردند تا این که نظرعلیخان زند توانست کرمان را تصرّف کند و تقیخان را دست بسته به نزد کریم خان آورد و کریم خان به بهانه عمل ناروایش دستور قتل وی را صادر کرد. مؤلّف گلشن مراد در شرح حال تقیخان مینویسد: «تقیخان درّانی که در جرگه شکاریان بود و خامه دو زبان در شرح قتل شاهرخخان زبان به احوال آن گشود. چون مردی فساد اندیش و استعلای هوای نفس سرکش از اندازه بیش و زیاده از قدر و پایه خویش بود و نظر به مضمون این مصرع که به درویشی رسد نخجیربانی، خاطر فتنهکش خویش را به این شغل خسیس تسلّی نمیداد و همواره قدم از مرتبه خویش فراتر مینهاد و بنا بر اندک ترّقی که در زمان شاهرخخان و قلیل تسلّطی که در آن دوران یافته بود تصوّر نمود که اگر به کرمان شتابد شاید که از جانب خدا مرادخان زیاده از ایّام شاهرخخان تربیت و ترقّی یابد. پس به دست وسیلهی شکاری انداخته و آن صید را بار دوش بردباری ساخته وارد کرمان گردانید و به رسم تحفه به نظر خدا مرادخان رسانید. بعلاوه این که از کاس انعام و مکرمت خان شهد لذّتی بخشیده از دست فرّاشان و عملهی درخانه او به علّت اخذ رسوم صدگونه زحمت و هزار قِسم مرارت کشیده و در همان لحظه رخسار طمع از خدمت خان برتافته از دروازه کرمان بیرون شتافته، متوّجه درّان گردید. خدا مرادخان به عقب او کس فرستاد امّا احدی به گَرد نعل پای پوشش نرسید.»[1] و در قسمت تعلیقات این کتاب در باره شخصیت تقیخان مینویسند: «در باره شخصیت و مراحل ترقّی تقیخان، مرد جسوری که از تبار و پایگاه پست و دورهگردی به جایگاه افسانهای دست یافت و کرمان را مدّت پنج سال در برابر نیرومندترین قوای کریم خان زند نگاهداری کرد. گفتنی است که تقیخان درّانی در مدّت پنج سال حکومت خود در کرمان (1172 تا 1166) سکّه به نام خود زد و این شعر را برآن منقوش ساخت:
سکّه زد از ارگ بم تا بیدران شه تقی درّانی صاحبقران»[2]
«سرگرمیهای خصوصی وکیل عبارت از عیش و نوشها و عشقورزیهایی که به طور سنتی در آنها با همه سلاطین شرق، وجه اشتراکی داشت. بعضی اوقات سراسر شب را به افراط در عیّاشی میپرداخت و پس از آن به هنگام بامداد و پیش از پرداختن به امور ایالتی به خواب فرو میرفت. وی در صرف مشروبات الکلی و امور جنسی ولعی شدید داشت و تا یک سال قبل از مرگش هنگامی که در سنین بین 70 تا 80 سالگی قرار داشت در حدود یکصد و بیست زن در حرمسرایش نگاهداری میکرد. مطالعه و تحقیق بیشتری در باره این بعد از زندگی او نشان میدهد که تفریحاتش کیفیت منصفانه و آبرومندانهای داشته است. یک روز جوان گردن کلفت بیست سالهای در ارومیه به کاخ سلطنتی شیراز وارد شد و ادّعا کرد که فرزند نامشروع وکیل است. برای اثبات این مدعی حلقه نگینی را که وکیل به هنگام رابطه با مادرش به او داده بود نشان داد. کریم خان از این قضیه آگاه شد و جوان را به عنوان فرزندش پذیرفت. در موردی نیز خواهرزادهاش طاهر خان زند را به خاطر روابط نامشروع با زن بسیار زیبای قاپوچیباشی قصر به شدّت مضروب کرد به طوری که معروف است در اوان سلطنت برای استفاده از تفریحات شش دختر مردم را به زور میگرفت. بنا به روایت رستمالتّواریخ پس از یکی از اردوکشیهای پردرد سر آذرباجان هر شب به بادهگساری میپرداخت و دلّالان محبت نیز دختران شایسته و مناسب را میربودند و وارد بسترش میکردند. بامداد فردا دختر را با خلعتی بیرون میکرد. سرانجام هیأت نمایندگی علمای اصفهان او را از این کار نهی کردند و پشیمان شد و توبه کرد و این عمل را ترک گفت. شاید در همین ایّام باشد که نویسنده کتاب فوائدالصفویه میگفت: کریم خان هزار دختر باکره نوجوان و اصیل را ربود و ازاله بکارت کرد. از جمله این افراد از دختران یهودی که وارد حرمسرایش بودند نام میبرد.
گزارش دیگری نیز از سوی سیّاح روسی معروف به گملین که در سال 1776م در گیلان و مازندران بوده است تهیّه شده است که با روح خیر اندیشی و نیک مردی وکیل مغایرت دارد. طبق شایعات محلّی که اغراض قاجاریان نیز چاشنی آن بوده است و احتمالاً هدایتالله خانِ رشتیِ نیمه مستقل نیز در پرورش آن سهمی داشته است، چهرهی وکیل را به گونهی مردی شرابخوار و شهوتران و دیکتاتور و حریص ترسیم کرده است که چندان مراقب بهبود شراط زندگی تبعهی خویش نیست و از ترس یاغیان در دورن حصار کاخش پنهان شده است. گزارش کنسولگری روسیه حاکی از وجود آشوبها و ناراحتیهایی از سال 1768م در استانهای گیلان و مازندران میباشد و این گزارش شورش و آشوبهای مذکور را به علت افزایش مالیاتها و اغماض از بیدادگریهای مقامات اداری تحت سلطه او میداند و میگوید که عملاً از رسیدگی به امور ایالت سر باز میزند. البتّه این گزارش میتواند مربوط به اغتشاشات ایّام طغیان حسینقلیخان و لشکرکشیهای سرکوبگونه زکیخان و علیمردانخان زند باشد. همه منابع به وجود شورشی در خود شیراز اشاره میکنند و شاهدی عینی چنین مینویسد: حضور کریم خان فرمانروا در شیراز که بدون سپاه و نظارت بر امور کشور فقط سعی بر اجحافهای مالیاتی سنگین دارد، باعث شده است که از سوی خرد و کلان شکایت و انتقاد از او به صورتی یکسان بالا گیرد و راه هرج و مرج و شورش باز شود. این اتّهام که زیردستان وکیل با انضباط بار نیامده بودند و حتّی در مواردی از اجحافهای آنان نیز به طور نسبی اغماض میکرد از سوی عبدالرّزاق بیگ نیز تأیید شده است. این گفته که بیشتر اطّلاعات ما در باره سیاست ادرای او مغایرت دارد حتی از سوی منبع مشکوکی چون رستمالتّواریخ نیز به صورت گستردهای مورد تأیید قرار گرفته است. زمینه و مفهوم نوشته دنبلی نشان میدهد که وی در این ادّعا ایالات دور افتاده را در نظر گرفته است و میخواهد اشاره کند که شهرت دادگری در نظام حکومتی وکیل بیش از آن چه عملاً بوده است، تعمیم داده شده است.
نوای اختلاف نظری دیگر نیز در شیراز برخاست. کلانتر ادعاد میکند که اخلاق کریم خان در یک سال قبل از مرگش تغییر کرده بود و مرتکب اعمالی شد که از او بعید به نظر میرسید و کاملاً بیسابقه بود، از جمله این کارها محاصره بصره و اشغال بصره بود. آدمها و پول زیادی هدر رفت. هنگامی که متصدّی انبار غلّه متّهم به سوء استفاده در کارش شده بود، وکیل کسر انبار را از صاحبان اراضی کشاورزی گرفت.[1] بدون شک در شروع جنگ بصره سهم عظیمی بر دوش اعضاء رهبری مملکت که کلانتر نیز به اعتراف خودش یکی از آنها بوده است، میباشد. لذا دشوار است که آدمی باور کند شکایت او نمایانگر نظرات اکثریت توده مردم باشد. معهذا گاهی شواهدی در باره کورکردنهای بیدادگرانه و خونریزیهایی مقارن با بیماری وکیل در سال 1760 دیده میشود. در این مورد نبایستی مسأله بیماری جسمی احتمالی کریم خان را با توّجه به بعضی از موارد سوء رفتار عادیش و مصرف الکل و تریاکی که برای تسکین این بیماری به کار میبرد و طبعاً قوّه قضاوتش را کند میکرد و بر تند مزاجیش میافزود، نادیده انگاشت. در اینجا مقدماتی بسیار نزدیک شبیه مسأله بیماری نادرشاه مشاهده میکنیم. یبوست مزاج و بیماریهای کبدی احتمالاً عدم توانایی در قوای مغزیش به وجود آورده بود که موجب قساوت و سخت دلی ایّام آخر زنگیاش گردیده است. اگر قرار است برای این عدم تعادلش پایه دیگری جستجو شود باید اذعان کنیم که کریم خان مردی فوقالعاده نیکبخت بوده است که قبل از رسیدن به مرحله جنونِ سلف صاحبنامش دنیا را بدرود گفته است. ولی آن چه محقّق گردیده است این است که این انحراف روانی چه به اوایل و خواه به اواخر عمرش مربوط باشد به هر حال موجب تباهی اعمال تحسینانگیز گذشتهاش گردیده است. حتّی کلانتر که قلم مسمومش درباره بسیاری از معاصرانش به بدی یاد کرده است، بر سر آن نبوده است که نیش قلم را متوّجه او سازد و ناگزیر شده است که اعتراف کند اگر تقوا و نیکیهایش هزار باشد، گناهش فقط یکی است.»[2]
[1] - خشونت کریم خان مربوط به مبارزات اوّلیه عمر نیز بوده است. لاله جعفری در صفحه 46 کتاب خود از ساختن کلّه مناری توسط کریم خان مینویسد: «.. دیگر همه مردم شهرها، ایلات لرستان و خوزستان نسبت به کریم خان اظهار اطاعت کردند به جز یکی طایفه، طایفه «لیراوی» که در قله کوهها زندگی میکردند. کریم خان ده هزار سوار به جنگ آنان فرستاد. آنان سنگهای کوهها را بر سر زندیان سرازیر کردند. عدّه زیادی کشته شدند. سرانجام کریم خان دستور داد تا سرجنبانان لیراوی را کشتند. او با خشونت تمام دستور داد که از سرهای آن ها کلّه منار بسازند و بقیه را همراه خود در اطراف شیراز مکان داد.»
[2] - صص 403 تا 405 – کریم خان زند – جان.ر. پری – ترجمه علی محمد ساکی - 1367
3 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 426
بعد از سوء قصد به نادرشاه به ترتیب علیقلیخان (عادلشاه)، ابراهیمشاه، شاهرخمیرزا، میرزا سیدمحمد مجتهد و مجدّداً شاهرخ میرزا در خراسان به حکومت رسیدند. در افغانستان احمدخان ابدالی ادّعای استقلال کرد و هرات و سیستان را هم تصرّف نمود. در شمال محمدحسنخان قاجار و در کرمان حسینخان زنگنه و در همدان محمدخان تکلّو و در آذربایجان آزادخان افغان که سردار سابق نادر بود، ادّعای استقلال کردند. تمام خاننشینهای آذربایجان شمالی و ارمنستان و گرجستان عملاً مستقل گشتند. در اصفهان علیمردانخان رئیس ایل بختیاری و کریم خان رئیس ایل چادرنشین زند حکومت را به دست گرفتند. دکتر نوایی درباره وضع آشفته بعد از نادر مینویسد: «در واقع پس از نادر سلسله افشاریه اعتباری نیافت و حکومت آن خاندان منحصر به خراسان گردید. آن هم از یُمن همّت بلند و طبع کریم مردی چون کریم خان بود که خراسان را به پاس حقشناسی نسبت به مخدوم خود نادر در دست بازماندگان او باقی گذاشت. در سایر نقاط ایران نیز هرج و مرجی تمام حکمفرما بود و مردم سیه روز این کشور هر روز در زیر دست و پای قشون گردنکشی پایمال میشدند و هنوز از هجومی فراغت نیافته دچار هجوم ستمگر دیگری میگشتند. ظلم و ستم نادر از میان رفته بود و به جای آن هرج و مرج و زورگویی سرداران و گردنکشان آمده بود. ستمگر با کفایت از میان رفته بود و زورگویان بیکفایت جای او را گرفته بودند. درین هنگام در سراسر ایران همه جا امیران و متنفّذان رایت استقلال افراشته بودند. از میان آن جمع فراوان میتوان این افراد را نام برد: در ناحیه اصفهان میرحسنخان خراسانی داروغه اردوی نادری که در اواخر حاکم اصفهان شده بود و یک سال کوس استقلال زد و سرانجام به دست اوباش کشته شد. در همدان سرافراز بیگ خدابندهلو از مینباشیان نادر و مأمور سربازگیری که پس از هفت ماه استقلال کشته شد. در بروجرد کائید کلبعلی از بی سروپایانی که راهزنی میکرد و در حدود ده هزار سرباز سوار و پیاده جمع آورده بود که او نیز در جنگ کشته شد. در کرمانشاهان حسین زنگنه، حاج چاوشباشی نادر که به امر او کور شده بود و وی نیز به علت ظلم و فساد فراوان کشته شد. در مازندران محمدحسنخان قاجار و در آذربایجان آزادخان افغان و در اصفهان ابوالفتحخان بختیاری. در ناحیه بختیاری علیمردانخان بختیاری. در حدود ملایر کریم خان زند.»[1] در اصفهان بین ابوالفتحخان و کریم خان اتّحاد سهگانهای به وجود آمد که در نهایت کریم خان زند به قدرت رسید. او از سال 1164 تا 1209/1750 تا 1794م بعد از غلبه برمحمدحسنخان قاجار و آزادخان افغان بر ایران حکومت کرد.
محدوده جغرافیایی قلمرو کریم خان شامل نواحی لار،کرمان، قسمت شرقی عراق عجم،[2]بعضی از نواحی زاگرس و سواحل خلیج فارس بود. در دوران وی به خصوص بعد از استقرار در شیراز آرامش و امنیتی نسبی بر ایران حاکم شد و تنها با شورشهایی مواجه گردید که بر آنها نیز غلبه یافت. کریم خان که از دورن قشر عشایر برخاسته بود همانند نادر دارای استعداد نظامیگری بود و از فرمانده بزرگ خود تجربیات زیادی را آموخته بود. از نظر نظامی قابل مقایسه با یک دیگر نیستند زیرا نادر با پیروزی و شیوه جنگهای بزرگ و کوچک به چنان شهرتی دست یافت که در ردیف نوابغ تاریخ جهان قرار گرفت. کریم خان نیز همانند نادر برای سپاهیانش ارزش و احترام زیادی قائل بود و با آنان مشورت میکرد چون میدانست که برای امنیت کشور نیاز شدید به وجود مردان سپاهی دارد. کریم خان از حمایت آنان دریغ نمیکرد و غنایم را بین آنها تقسیم مینمود و در پیروزیهایی که به دست میآورد دلاوران نظامی را به انواع مختلف از خود راضی و خوشنود میساخت و حتی باید گفت که قبل از جنگ و مسیر راه نیز وسایل شادی و سرور آنها را به نحوی فراهم مینمود که مزاحم مردم نباشند. دکترنوایی در توصیف تشکیلات نظامی کریم خان در شیراز مینویسد: «کریم خان پس از استقرار در شیراز چهل و پنج هزار سپاهی آماده در پایتخت نگه داشت و مواجب و جیره داد. از این جمله دوازده هزار نفر از عراق عجم بودند و شش هزار نفر از مردم فارس و بیست چهار هزار نفر از طوایف لر و سه هزار نفر از ایلات بختیاری. تعداد هزار و چهار صد نفر را تفنگهای چخماقی و شمشیرهای خوب داد که مردم شیراز آنها را غلام چخماقی میگفتند و ظاهراً گارد احترام او بودند. هزار نفر از افراد مورد اطمینان را نیز امین خود دانسته و در خدمت نگه داشت. این جمع که به آنان یساول گفته میشد سمت محافظین او را داشتند. ریاست این عدّه با علی مرادخان زند و عسکرخان رشتی و میرزا محمدخان قاجار دولّو بود. لابد به خاطر دارید که دولّوها دشمن خونی قرانلوها یعنی محمدحسنخان قاجار و اولادش بودند.
هزار نفر نسقچی (مأمور انتظامات و مسؤول اجرای احکام فوری شاه) و هزار نفر فرّاش و سیصد شاطر نیز در دستگاه او بودند. هفتصد نفر هم جارچی داشت که تلهای طلا و مینا بر سر میزدند. تعداد رؤسایی که در ملازمت از دهباشی (فرمانده ده نفر) تا سردار کلّ به شش هزار نفر میرسید. غیر از این افراد منظّم و ثابت که در دستگاه کریم خان بودند وی مقدار زیادی از ایلات مختلف بختیاری و لیراوی و ترک زبان را نیز به اطراف شیراز آورده بود و در موقع لزوم از افراد آن جماعت استفاده میکرد. از ایلات لر نیز چند هزار خانواده در شیراز به نام خانه شهری اقامت داشتند و وقتی کریم خان به سلام عام مینشست هشت هزار نفر از آنان به خدمت میایستادند.»[3]
[1] - ص 33 – کریم خان زند – دکتر عبدالحسین نوایی - 1348
[2] - عراق عجم نام تاریخی ناحیهای در مرکز ایران است که از غرب به کوههای زاگرس از شرق به کویر و از شمال به کوههای البرز منتهی میشود و کرمانشاه، همدان، اصفهان، ری، قزوین، کاشان، قم و تفرش از شهرهای عمده این ناحیه بودهاند.
[3] - ص 186 – کریم خان زند – دکتر عبدالحسین نوایی - 1348
4- آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 423
بعد از آن که نادرشاه به قتل رسید احمدخان درانی (دورانی) در افغانستان حکومتی مستقل تشکیل داد و در منطقه خراسان نیز مدّعیان متعدّد که هر یک خود را لایقتر از دیگری میدانستند به قتل و کورکردن همدیگر پرداختند. این رفتار آنان چندان هم عجیب نیست زیرا در تاریخ ایران برادرکشی و نامردی زیاد بوده و آن چه نایاب است همان اتّحاد دو برادر در سیستم حکومتی میباشد. شاهرخ میرزادر هنگام قتل عام فرزندان نادر توسط علیقلی خان (عادلشاه) 14 ساله بود و به دلیل آن که از جانب مادر به خاندان صفوی نسبت داشت علیقلیخان وی را در ارگ مشهد زندانی کرد ولی شایع نمود که به قتل رسیده است. علّت این اقدام عادلشاه ناشی از آینده نگری و احتیاط در واکنشهای بعدی میباشد. پس از آن که بین عادلشاه و برادرش ابراهیم شاه اختلاف به وجود آمد سرانجام ابراهیم شاه بر برادرش غلبه یافت و شاهرخ میرزا نیز مدّعی سلطنت گردید. وضع سیاسی مشهد با او نیز سازگاری نداشت و توسط میرزا سیدمحمّد که از سلاله صفویان بود دستگیر و نابینا شد و طولی نکشید که میرزا سیدمحمد نیز توسط سرباز با وفای شاهرخ به نام یوسفعلیخان دستگیر و کور گردید و مجدّداً شاهرخ میرزا به پادشاهی رسید.
دوران حکمرانی شاهرخ بر مشهد به دور از اغتشاشات حکومت زندیه همچنان ادامه مییابد تا این که آقامحمدخان قاجار مقتول میگردد. علّت آرامش و امنیت شاهرخ ناشی از لیاقت خود وی نمیباشد بلکه بیشتر به خاطر آن است که به عنوان حایلی بین ایران و افغانستان قرار گرفته بود. از یک طرف احمدخان درّانی به حمایت از وی میپرداخت و از طرف دیگر کریم خان نیز خواهان استقرار او در مشهد بود. البتّه هر دوی آنها علت حمایت از شاهرخ را حقشناسی از نادرشاه افشار ذکر کردهاند و این موضوع به دور از جوّ سیاسی آن زمان میباشد. کریم خان برخلاف عقیده سردارانش هرگز حاضر نشد که به تسخیر مشهد اقدام کند، زیرا معتقد بود که دستآوردی برای وی نخواهد داشت و طبق دستوری که صادر میکند همه را در پستهای خود ابقاء و وظایف گذشته را به آنها محوّل مینماید.[1] مؤلف رستمالتورایخ در این رابطه مینویسد: «امرا و خوانین و حکّام خراسان بالطّوع والرّغبه در خدمتش اظهار اطاعت نمودند و هر یک عریضه یا پیشکشی پسندیدهی لایق به قوّه و شأن خود به دربار معدلت مدارش فرستادند. معظمالیه نیز ایشان را به خلعت گرانمایه و انعام خدیوانه مفتخر فرمود و چون هر یک از ایشان از آن والاجاه دستورالعمل خدمتی خواسته بودند، فرمود از برای هر یک فرمانی نوشتند که دستورالعمل شما همان است که پادشاهان سلف به شما دادهاند و شما را مستحفظین طرق و شوارع خراسان نمودهاند و دهنههای ایران را که از جانب هندوستان و ترکستان با خطر و خوف و تشویش میباشد به شما سپردهاند. خدمت همان است که محافظت حدود خود نمایند که قوافل و مترد دین به امنیت بیخوف و تشویش آمد و شد نمایند و اگر طاغی و یاغی پیدا شود دفع آن نمایند. هر ساله از طرف خوانین خراسان و جانب والاجاه کریم خان وکیلالدّولهی جم اقتدارِ زند کیانی نسب این تعارف زیرکانهی رندانه استمرار یافت و دخل و تصرّف مالکانه در خطّه خراسان ننمود.»[2]
تنها ارتباط کریم خان با شاهرخ دیدار با فرزندش نصرالله میرزا میباشد که دکتر عبدالحسین نوایی در باره علّت این مسافرت به شیراز مینویسد: «در طول مدّت سلطنت هیچ وقت در فکر فتح خراسان نیفتاد و با آن که اوضاع آن منطقه سخت آشفته بود و شاهرخ کورِ بیکفایت نمیتوانست بدان نابسامانیها خاتمه دهد کریم خان متعرّض خراسان نشد و همیشه میگفت ما خراسان را برای گذران ولی و نعمتزاده خود شاهرخ گذاشتهایم.حتی یک بار حاضر شد که به شاهرخ کمک نظامی کند و در مقابل امرای آشوب طلب خراسان سپاهی به کمک شاهرخ فرستاد و در صدد اجرای این نیت هم برآمد، منتهی عملی نشد. داستان این بود که شاهرخ کور دو پسر داشت یکی نصرالله میرزا و دیگری نادر میرزا هرچه نادر میرزا مزوّر و بیکفایت بود، نصرالله میرزا دلیر و پرخاشجو بود. به همین جهت شاهرخ بیکفایت به نادر میرزا بیشتر علاقه داشت و از نصرالله میرزا بر جان خود و نادر میترسید. این بود که به فکر افتاد تا او را از خراسان بیرون کرده و به اصطلاح به دنبال نخود سیاه بفرستد و برای این منظور او را قانع کرد که امرای خراسان همواره در حال نفاقند و خدمتی نمیکنند و سلطنت را رونقی نمانده و ما را چنین به خاطر رسیده است که بدون اعانت کریم خان زند که در عراق میباشد، امرِ سلطنت در خراسان به هیچ صورتی نگیرد. باید که خود متوجّه عراق شده با کریم خان ملاقات کرده فوجی ازو گرفته و زود خود را برسانی که امید قوی است که سلطنت را رونقی به هم رسد. نصرالله میرزا نیز بدین افسون رام شده و روانه گردید. طبق امر کریم خان کلیّه حکّام شهرها و دهات مسیر راه از او استقبال کردند و هر یک به فراخور حال پیشکش و هدایا گذرانده و به محل اختیار دیگری رسانیدند تا وقتی که نصرالله میرزا به خاک فارس رسید. در اینجا کلیّه خوانین زند و رؤسای ایلات تا تنگ الله اکبر استقبال نموده او را به شیراز و در دولتخانه کریم خان درآوردند. کریم خان تا درِ بارگاه استقبال نموده او را با خود در یک مسند نشانید و بعد از چند روز که نصرالله میرزا به بیان مقصود لب گشوده کریم خان فرستادن لشکر را پذیرفت و بدین کار مشغول شد. در این میانه نامه شاهرخ رسید که نصرالله میرزا سفید جاهل به حسب اتّفاق رهگرای خدمت آن زبدهی آفاق بدون اطّلاع گردیده که مابین خراسان و عراق بانی مفسده و نفاق گردد. هرگاه درخواست لشکر و کمک داشته باشد مقرون به انجام نفرمائید. کریم خان نامه را پنهان کرد تا روزی که نصرالله میرزا دوباره بدین امر اشاره نمود. آنگاه کریم خان نامه را بدو نمود و شاهزاده بیچاره از تعجّب و خجلت برجای خشک شد و چند روز بعد بدون اخذ نتیجه به خراسان بازگشت. به نظر میآید که شاهرخ در ابتدا نسنجیده و تنها به قصد دور کردن نصرالله میرزا از خراسان چنین پیشنهادی را کرده، ولی بعد ورودِ قشون فارس را به خراسان، آن هم تحت فرماندهی جوان دلیر و پرخاشجویی چون نصرالله میرزا را به صلاح خود و نادر میرزا ندانسته است.»[3] و [4]
[1] - جان پری در مورد علت بیتوجهی کریم خان به خراسان در صفحه 301 کتاب خود مینویسد: «کریم خان آشکارا دریافته بود که از نظر اقتصادی مقهورسازی پرهزینه ایالت ویرانه خراسان، قلمرو آشفتهی دولتش را نیز به ویرانی خواهد کشاند. فورستر در این مورد چنین بررسی کرده است. ایرانیها برآنند که سرداران کریم خان پیوسته او را در لشکرکشی به خراسان ترغیب میکردند زیرا سلطه وی در خراسان برتریش را در ایران مسجّل میساخت. گرچه وی مردی دلاور و متهوّر بود امّا عیش و نوش شیراز را براین دشواریها رجحان میداد و همواره بیمیلی خویش را نسبت به طرحهای توسعه طلبانه چنین توصیه میکرد که بعد از محاصرهی پرمخاطره و طولانی قلعهها وقتی نتیجه مرا بنگری جز چند کیسه کاه چیزی در آن ها باقی نمیماند. رابطه میان شاهرخ میرزا فرمانروای خراسان با کریم خان محدود به دوبار دیدار پسر او موسوم به نصرالله میرزا در شیراز بود.»
[2] - ص 237 – رستمالتّواریخ – محمدهاشم آصف(رستمالحکما) – به اهتمام محمد مشیری - 1352
[3] - ص 256 تا 258 – کریم خان زند – دکتر عبدالحسین نوایی - 1348
[4] - در باره شرح حال و چگونگی قتل نصرالله میرزا یا آخرین بازماده افشاری توسط فتح علی شاه قاجار به صفحه 105 کتاب آینه عیب نما (نگاهی به دوران قاجاریه) از نگارنده مراجعه شود.
5- آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 420