دکتر عبدالحسین نوایی به توصیفی مفصّل در باره شرح حال کریم خان پرداختهاند که گزیدهای از آن چنین میباشد: کریم خان یک فرد ایلی بود که در دامن کوه و آغوش صحرا بزرگ شده بود به همین جهت تمام خصوصیات یک فرد ایلی را در وی میتوان جست. سادگی و شجاعت و بلند نظری و عشق و شیفتگی نسبت به آن چه موجب طرب و انبساط خاطر انسانی میشود خاصّهی هر فردی است که در رأس طبیعت بزرگ شده و کریم خان از این چند خصلت به نحو اَتَم برخوردار بود. امّا پیش از آن که در این بحث وارد شویم تذکار این نکته را لازم میدانیم که هرگز نخواستهایم کریم خان را تا حدّ یک انسان کامل بالا ببریم و اگر بخواهیم او را انسان کامل بدانیم از لحاظ معنای فلسفی و اخلاقی، اصطلاح است؛ بلکه از لحاظ مجموعه صفاتی است که در عرف اخلاقی بعضی خوب و بعضی بد خوانده شدهاند و هر انسانی از این صفات بد یا خوب، کم و بیش برخوردار است و اصلاً روح انسانی ترکیبی است از این خوبیها و بدیها. کریم خان درس نخوانده بود و نه از معقولات خبر داشت نه از منقولات. به همین جهت ذهن او متوّجه نکات خاصی نبود. او یک انسان به معنای طبیعی کلمه بود و بس و از این رو جامع خوبیها و بدیهایی بود که یک انسان طبیعی دور از علوم معقول و منقول میتواند داشته باشد. با این حال در دوران خود از دیگران از لحاظ فهم و شعور و درک طبیعی و بلند نظری و اندیشه متکّی بر فکر سالم و مستقیم یک سر و گردن بزرگتر بود و بعد از او هم در خاندان زند کسی دیگر چون او پیدا نشد و به هیمن دلیل هم بعد از مرگ او افراد زندیه مثل درندگان درهم افتادند و خون یکدیگر را ریختند تا حدّی که هنگام ورود آقامحمدخان قاجار به میدان مبارزه کسی جز لطفعلیخان شجاع، ولی تندخو و بیتدبیر کسی باقی نمانده بود.
خان زند مردی بود به تمام معنی ساده. با این که بر سراسر ایران به جز خراسان حکومت میکرد هیچ وقت خود را شاه نخواند بلکه ابتدا یعنی پس از بیرون کردن علیمردانخان از اصفهان و توفیق در جلب نظر شاه اسماعیل سوّم خود را وکیلالدّوله و احیاناً نایبالسّلطنه نامید و چون بر سراسر ایران مسلّط شد در سال 1179ه.ق هنگام ورود به شیراز خود را وکیلالرّعایا معرّفی کرد. در سراسر زندگانی چه در بدبختی و چه در هنگام قدرت و فرمانراویی در پوشیدن لباس تکلّف نشان نداد. قبای تابستانی او چیت ناصرخانی بود که در بروجرد بر روی کرباس به عمل میآوردند و لباس زمستانهاش اطلس قطنی (پنبهای) و قدک اصفهانی. همیشه عبایی بر روی قبا میپوشید و شال ترمهی زری را عمّامه میکرد و شال دیگری را به کمر میبست و همین لباس ساده او هم گاهی از کهنگی به پارگی میرسید. چنان که اغلب اوقات آرنج لباسش وصله داشت. معتقد بود که خودسازی کار زنان است نه مردان. در سراسر عمر خود جواهر به کار نبرد و جیقه نزد. امّا تصور نشود که خان تنبلی میکرد یا کثیف بود، بلکه نسبت به دیگران خیلی هم مقیّد به اصول نظافت بود. در سایر قسمتهای زندگی نیز هرگز تکلّف روا نمیداشت. مسندش زیلو یا نمد دولا بود. در ظرف مسی غذا میخورد. عبدالرّزاق بیک دنبلی که به چشم خود آن پادشاه را دیده در باره وی مینویسد به جای تخت زرّین مسندی مثنی (دولا) افکنده بر وی نشستی و به جای زرافشان، کرباس بوتهدار و اطلس کاشان پوشیدی و به جای اکلیل مکلّل و تاج مرصّع شال کشمیری بر سر پیچیدی. از انباشتن دینار و درم اعراض داشتی. کریم خان هیچ وقت از لفظ شاه خوشش نمیآمد و اگر کسی بدون توّجه او را شاه خطاب میکرد، میگفت: شاه ابوتراب نمک به حرم است که هر روز خود را به دامن کسی میاندازد. اشاره وی بدین مطلب بود که ابوتراب میرزا یک بار پیش علیمردانخان رفته و سپس به محمّدحسینخان پیوسته و دیگر به کریم خان پناه آورده بود. کریم خان نمونه کاملی از افراد ایلی بود که چون پدرش از کلانتران طایفه بود شجاعت را با ورزیدگی و مهارت در به کاربردن سلاح جمع داشت. شخصاً نیز گویا تنومند بوده چنان که رضاقلیخان هدایت یک جا در باره او نوشته به عظمت جثّه و غلظت پیکر و ستبری بازو و قوت و هیکلی پیلی دمان بود و در ضرب دست و برش تیغ برقی سوزان و با این که پس از پطرکبیر و نادرشاه افشار هیچ یک از سلاطین متأخّرین به حسب برز و بالا و یال و کوپال و ضخامت جثّه و عظمت پیکر با وی برابر نبودند. هیمن توانایی جسمانی و زور بازو آمیخته به مهارت در به کار بردن انواع اسلحه کافی بود که او را در عداد دلیرترین افراد زمان خود قرار دهد و همین طور هم بود و داستانهایی که از قدرت و شجاعت او نوشتهاند. مسلّماً بر اثر همین دلاوریها بود که محمدحسنخان قاجار پس از استیلای بر عراق و غلبه بر کریم خان دستور داد که او را نکشند؛ بلکه اعلام داشت که هر کس خان زند را دست بسته و زنده بیاورد پنج هزار تومان انعام در باره وی مقرّر خواهد شد، زیرا مرد رشید و کارسازی است. حیف است که کشته شود. حتی وقتی که خود او کریم خان را در جنگ تنها دید اسبش را هدف قرار داد تا مگر بتواند او را گرفتار سازد. ولی کریم خان به چابکی بر اسبی دیگر جست و روی به شیراز نهاد. کریم خان یک فرد ایلی و فرزند آزاد طبیعت بود و به حکم سنّت طبیعی هیچ وقت بی زن نمیتوانست به سر برد. نیروی جسمی عجیبی که داشت وی را در این نوع زندگانی یعنی کامجویی از زنان کمک میکرد. سن او را بعضی هشتاد و بعضی هفتادوپنج نوشتهاند و با وجود چنین سن زیادی طبق تواریخ مختلف وی تا یک سال قبل از مرگ نیز از معاشرت با زنان لذّت میبرد بلکه بیمعاشرت با آنان زندگی نمیتوانست و در این امر بسیار حریص و توانا و خوش سلیقه بود. او لری بیش نبود و علوم منقول یا معقول نخوانده بود که در بند حلال و حرام یا زشت و زیبای عمل باشد و در اوایل کار به هیچ چیز در این راه توجّهی نداشت.[1]
دکتر نوایی در مورد دیدگاه مورّخان دیگر نسبت به کریم خان مینویسد:«سرجان ملکم که در حدود سی سال بعد از کریم خان به شیراز رفته مینویسد: مرگ وی، مرگ پدری بود که در میان خانواده عزیز خود درگذرد و همین موّرخ به نقل قول از فتحعلی شاه قاجار میگوید کریم خان پادشاه بزرگی نبود، دربارش شکوه و جلال نداشت. فتوحات زیادی در زمان او نشد، امّا نمیتوان منکر شد که او زمامدار و مدیر شایستهای بود. مؤلف نامه خسروان، جلالالدّینمیرزای قاجار با آن که هرگز نسبت به دشمن خاندان خود نظر خوشی نداشته درباره کریم خان نوشته است گمان نمیکنم از آغاز جهان که این همه شهریاران آمدند هیچ یک را چنین خوی نیک بوده باشد.
اسکات وارینگ که تقریباً بیست و چند سال بعد از کریم خان به شیراز رفته مینویسد: به من گفتند سنگی که بر سردر دروازه قرآن گرفته به قدری سنگین است که هنگام بنای دروازه کارگران قادر به بلند کردن و حرکت دادن آن نبودند. ولی هنگامی که آنها بیهوده تلاش میکردند وکیل از راه رسید و به کمک آنها شتافت و این کمک چنان در کارگران مؤثّر شد که در یک لحظه سنگ عظیم را به بالای دروازه رسانیدند. همین نویسنده میگوید شیراز پر است از داستانهای مشابه آن در باره وکیل. این تنها پادشاهی است که من هرگز نشنیدم کسی نسبت به او بد بگوید. ستمهای او تحتالشّعاع خاطره احسان و محبّتی که به مردم شیراز کرده، قرار گرفته و با شقاوت و مظالم اسلاف او به کلّی از یاد رفته است. کنسول فرانسه در بغداد در گزارش 7 سپتامبر 1763 میلادی در باره کریم خان مینویسد: این کشور از مدّتها در هرج و مرج کامل به سر میبرد و در ایالات آن حکّام ستمگر و خودمختار حکومت میکردند. چنین به نظر میرسد که امروز عظمت و آبادی سابق خود را تحت لوای کریم خان و رفتار عاقلانه و ارزش شخصی او به دست آورده است. سیّاح دیگری به نام عبدالرّزاق سمرقندی در کتاب خود موسوم به سیاحت در ایران به هند و از بنگاله به ایران در باره شهریار زند نوشته است: در طول سی سال سلطنت کریم خان زند ادبیات و هنر و صنایع که در دورههای انقلاب قبلی به کلّی تعطیل شده بود از نو زنده شده. این مطلب که مورد توجّه یک خارجی قرار گرفته بسیار صحیح است.»[2]
شاه تهماسب با آن که یک فرد متعصّب مذهبی بود گاهی برای تأثیر بر افکار جامعه و قزلباشان متوسّل به رؤیا و خواب دیدن امام زمان (عج) میشود و حتی در نامههایی که به حاکمان ارسال میدارد خود را مقرّب خاص درگاه خداوند معرّفی میکند. در مورد اعتقادات و بهره برداری وی از مذهب شاید برخی نکات آن خرافاتی و غیر معمول به نظر آید؛ ولی با توجّه به موقعیّت آن زمان شاه تهماسب نیز کاری خارج از عرف اکثریت حاکمان انجام نداده و هنوز هم افکارش ادامه دارد. این پادشاه نیز با همکاری علما برای تغییر و تحول در وصول مالیاتها به توجیه مذهبی میپردازد تا از نارضایتیها در امان بماند و مردم هر دستوری را جزو اعمال مذهبی خود قلمداد کنند. دکتر پارسا دوست در توجیه اخذ مالیاتها مینویسد: «شاه تهماسب با مطالعهی قواعد اسلامی و مصاحبت با عالمان مذهبی شیعه با احکام اسلامی آشنایی کامل داشت و میدانست که اخذ مالیات تمغا از مردم مجوز شرعی ندارد. او برای برانداختن آن مالیات به رؤیای صادقانه متوسّل شد. او در فرمانی که در 13 شوّال 927ه برای لغو مالیات تمغا صادر کرد، اعلام داشت در شب گذشته پنجشنبه 12 شوّال 972ه حضرت امام زمان (ع) را در خواب دید. او برای اثبات رؤیای صادقانه و جلب توجّه شیعیان ایران به گونهای دقیق به توصیف قامت و شمایل آن حضرت پرداخت و اظهار داشت قامت اشرف آن حضرت بلند و روی کشیده و محاسن شریف یک قبضه و موی محاسن و شارب خرمایی و چشم و ابروی آن حضرت سیاه و ضعفی در بشرهی مقدّس آن حضرت ظاهر بود. چنان چه ریاضت کشیده و تاج سقرلاط قرمز بی دستار بر سر اشرف داشتند و جامهی قلمی آجیده که ظاهراً رنگ آن نخودی بود و بالاپوش قلمی آجیده که غالباً سفید بود و چاقشور نیم تاج زر در پای مبارک داشتند و هیچ کس آن حضرت را نمیدید و آواز مبارک با این که بلند سخن میفرمودند غیر من کسی نمیشنید و بعد از ظهور آن حضرت فیالحال من فریاد کردم و کسی نشنید و آن حضرت بعد از بیرون آمدن در ایوان طاق هندی که تخمیناً ده ذرع طول آن بوده باشد و روی آن ایوان به قبله بود، به وجهی که پشت مبارک آن حضرت به جانب میان مغرب و قبله بود. منحرف نشستند و کف پاها را نزدیک یکدیگر رو به رو بر وجهی که کف به کف نرسیده بود، نهادند. پس رفتم و پای راست آن حضرت را میان بند پای مبارک وی و بند چاقشور بوسیدم. بعد از آن، آن حضرت برخاستند و فرمودند که این تمغاها را بخشیدهای بسیار خوب کردی و اظهار خوشنودی فرمودند و فرمودند که تتمّه را هم ببخش. شاه تهماسب که در ذکر جزئیات شمایل آن حضرت وضع لباس و حتی طرز نشستن ایشان خود را صاحب حافظه دقیق و قوی معرّفی کرده بود با تردید ادامه میدهد که فرمودند ما از تو راضیایم یا از تو راضی میشویم و به یاد نمانده که از این دو عبارت فرمودند. او سپس اضافه کرد بعد از آن فرمودند که روز به روز عمرت زیاد میشود و دولتت زیاده میگردد.
با توجّه به تقدّس امام زمان (ع) و احترام و علاقهی عمیق شیعیان به آن حضرت نیاز به توضیح ندارد که شاه تهماسب با اعلام خواب بالا و ادّعای عنایت خاصّی که آن حضرت نسبت به او مبذول داشت تا چه حدّ خود را مقرّب درگاه آن حضرت معرّفی مینمود. وقتی که ایرانیان، به ویژه قزلباشان آگاه شوند که حضرت مهدی (ع) اعلام داشته است «روز به روز» عمر شاه تهماسب و دولت او زیاد میشود الزاماً در مییابند که سرکشی و مخالفت با چنین پادشاهی که مورد لطف صاحبالزّمان (ع) است سرانجام تیره و مرارت زیادی خواهد داشت.»[1]
شاه تهماسب برای توجیه لشکرکشی و یا در شیوهی مبارزات خود نیز که همیشه شهرهای سوخته را تحویل دشمن میدهد؛ متوسّل به خواب دیدن و احادیثی به تفسیر میشود. ایشان برای تأیید و صحّت نظراتش بر قزلباشان و دیگران از خواب دیدن و ملاقات با ائمّه سخن میگوید و اغلب خوابهای وی با توجّه به اهداف و اخباری که به او رسیده تنظیم گردیده است. در توصیف این خوابها احتمال اشتباه نیز وجود داشته است؛ زیرا در این متن اشارهای به ابراهیم پاشا دارد که در خواب پرسیده است که ابراهیم همراه وی است یا خیر. جواب میشنود که نه. در صورتی که در این هنگام ابراهیم پاشا تبریز را فتح کرده بود و به دروغ از پادشاه تقاضای هدیه میکند تا برای حاکم عثمانی بفرستد که او به این دیار نیاید. از آن گذشته شاه تهماسب برای انتخاب نبرد و محل و چگونگی جنگ با ازبکان از تجمّع دشمن نیز از امام خود اطلاعات نظامی کسب میکند و در تذکرهاش مینویسد: «اعتقاد بندهی ضعیف تهماسب الصفوی الموسوی الحسینی این است که هر کسی که حضرت امیرالمؤمنین صلوات الله علیه را در خواب ببیند، آن چه ایشان فرمایند همان میشود و درین شک نیست که در شب چهاردهم شهر ذی حجّهی مذکور که از هری سه منزل بیرون آمده بودیم، تب کردم و چند روز مریض بودم. شب در واقعه دیدم که حضرت امیرالمؤمنین علیهالسلام در خانهی زینل خان که در قزوین است و در آن محل دولتخانه بود، نشستهاند و جوانِ محاسن سیاهی که تخمیناً بیست و پنج ساله بوده باشد در عقب سر آن حضرت بر سر پای ایستاده بود. من پیش آن حضرت رفتم، زمین بوسیدم و به دو زانوی ادب نشستم و سؤال کردم که یا حضرت، قربانت شوم. آیا مرا با جماعهی اوزبک جنگ میشود یا نه؟ حضرت امیرالمؤمنین علیالسلام فرمودند که ای تهماسب تا غایت کدام مهّم تو به جنگ ساخته شده که دیگر باره شود؟ مرتبهی دیگر سؤال کردم که قربانت شوم، به فرمای که حال ما در آن طرف آب چون خواهد بود؟ جواب فرمودند که در آن طرف آب هیچ نیست و هرچه هست در این طرف آب است. سه مرتبه تکرار این سخن کردم؛ همین جواب فرمودند، بعد از آن، حضرت علی علیهالسلام مرا پیشتر طلبیده میفرمود که سه چیز به تو میفرمایم. نظر کن که در آن جهد نمایی! اول: نهر علقمی از یادت نرود. دویم: آن که بعد از فتح سمرقند، گنبد مرا تو یا اولاد تو مثل گنبد امام ثامن ضامن امام رضا علیهالسلام بسازند. سیم: سفارش فتحی بیگ که پروانچی حضرت شاه بابام بود، کرده. فرمودند که او را متولّی آستانهی مقدّسه گردان که او از ماست. علیالصّباح بیدار گردیده، خوشحال بعد از نماز صبح او را و یاران را جمع نموده. خواب را شرح کردم و گفتم که در این طرف آب ما را به اوزبک جنگ خواهد شد. بعد از بیست و یک روز احمد بیگ وزیر آمد پریشان و آزرده خاطر. از او پرسیدم که تو شراب نمیخوری که خمار باشی؟ چرا مکدّری؟ گفت: کاشکی میمردم که این روز را نمیدیدم. اولمهی نمک به حرام (برادرش القاص میرزا )به تبریز آمده، تمامی اهل و عیال قزلباش را اسیر کرده. پرسیدم که ابراهیم پاشا همراه اوست؟ گفت نه. خواندگار پرسیدم. گفت: در استانبول است. گفتم که حضرت پروردگار جلّ شانه جزای اولمه و ابراهیم پاشا را بدهد و خواهد داد.»[2]
در توصیف رفتار شاه تهماسب کمتر مورّخی را میتوان یافت که در مورد عقاید مذهبی وی سخن نگفته باشد. در زمینه و شکل گیری افکار مذهبی تهماسب باید آثار محیط زندگی و رشد نموّ وی را در کنار شاه اسماعیل و آن عقاید تبلیغی مرشدان صفوی و شیخ حیدر و شیخ جنید در نظر گرفت که در جای خود بدان اشاره گردید. در چنین جوّ و فضایی که سرداران تازه به قدرت رسیده از حمایت روحانیون نیز برخوردار شده بودند، پادشاه وقت هم از سن و سال و تجربهی کافی بی بهره بود؛ در نتیجه بسیاری از گرایشها و رفتار مذهبی شاه تهماسب را از این دیگاه باید نگریست. نقش روحانیون در امور سیاسی بدان حدّ رسیده بود که شاه اسماعیل دوم به دنبال تعقیب عقاید خود عالمان مذهبی را شیّاد و سالوس خوانده و میگوید من اجازه نمیدهم که همانند پدرم با من رفتار کنید و فریب شما را نخواهم خورد؛ ولی او نیز با آن همه خونریزیها کاری از پیش نبرد و به قتل رسید. شاه تهماسب تحت تسلط چنین علما و قزلباشانی است که پرورش یافته و شاید هم علت طولانی بودن سلطنتش را مدیون همین مماشات و عدم خروج وی نزدیک به دو دهه از کاخ میباشد. در این ایّام شاه تهماسب تحت تسلّط علمایی «از جمله شیخ بن عبدالصّمد حارثی (پدر شیخ بهایی)، زینالدّین عاملی معروف به شهید ثانی، خاندان حلّی و برادران کرکی که معروفترین آنها علی بن عبدالعال کرکی عاملی خاتمالمجتهدین محقّق ثانی است که موقعیّت بسیار مهمی در دربار صفویه پیدا کرد و در کلیّهی امور مملکتی نظارت داشت»[1]، بوده است که حتی کرکی دستور اخراج علما و روحانیون مخالف را صادر و علمایی را که در جبل عامل سوریه اقامت داشتند به ایران دعوت میکند.
برای آشنایی با وضعیت دربار شاه تهماسب و برنامهی لعن خلفا به خاطرات میکله مِمبره سیّاح اروپایی که خود شاهد آن دوران بوده است اشاره میگردد. وی در باره مراسم هرروزهی دربار مینویسد: «صبحها هنگامی که شاه از خوابگاهش به قصر بار عام میرود، دو مرد او را همراهی میکنند که هر کدام از آنها یک طبل فولادی در دستان خود دارند و شروع میکنند به فریاد زدن، ستایش خدا و لعن عمر، عثمان و ابوبکر و میگویند «صد هزار لعنت بر عمر، عثمان و ابوبکر» آنها فریاد زنان دنبال شاه میروند تا او بیاید و جلوس کند.[2] سپس همگی ساکت میشوند. هنگامی که شاه میخواهد به تالارش برگردد آنها به همین شیوه فریا میزند تا او وارد آن جا شود. برادرش هم یکی از این افراد دارد که تبرّاییها نامیده میشوند. آنها نیز هنگام ورود و جلوس او به همین شیوه فریاد میزنند. او برادر دیگری دارد که نامش القاص میرزا است و شاه او را پادشاه شیروان کرد که به تازگی تصرّف شده است. شاه یک خواهر در خانهاش دارد که نمیخواهد ازدواج کند؛ زیرا میگوید او را نگه میدارد تا زن مهدی بشود. این مهدی نوادهی علی (ع) و محمّد (ص) است. شاه میگوید که از خواهرش در روی زمین که جایگاه راستین محمّد (ص) است مراقبت میکند. او یک اسب سفید هم دارد که برای مهدی (عج) نگه داشته است. این اسب که پالان مخملی سرخ رنگ و نعلهای نقره و بعضی اوقات طلای ناب دارد. هیچ کس سوار این اسب نمیشود و همیشه آن را در جلوی بقیّهی اسبهای شاه قرار میدهند.
در همان زمان یک ترک از آناتولی را دیدم که به دربار شاه آمد و خواستار یکی از دستارهای شاه شد که شاه عادت دارد با قیمت بالا بدهد. برای آن پارچه یک اسب به عنوان هدیه به شاه میدهند. این مبادله مخفیانه صورت میگیرد. من این را میدانم؛ زیرا یک نفر از آناتولی از آدانا نزد آن امیری آمد که من در خانهاش بودم، یعنی شاهقلی خلیفه. آن ترک یک کیسهی انجیر خشکِ خیلی مرغوب به عنوان هدیه برای امیر آورد و از او تقاضا کرد با شاه صحبت کند تا یکی از شال گردنهایش را به او بدهد و او نیز یک اسب دارد که به عنوان هدیه به شاه بدهد. شاهقلی با مشکلات خیلی زیاد توانست آن پارچه بگیرد. او بود که اسب را هدیه کرد. هنگامی که آن تُرک پارچه را دید دستانش را به آسمان بلند کرد خدا را ستایش کرد و سپس سرش را خم کرد و گفت: شاه، شاه. او خیلی خوشحال شد. پارچه را گرفت و رفت. من از او پرسیدم این پارچه برای چه خوب است. او به من گفت که این تبرّک است؛ یعنی یک چیزی که اثر مفیدی دارد. او یک پدر بیچاره در خانه دارد که شاه را در خواب دیده بود و به این دلیل آن پارچه را برای خشنودی پدرش میخواست؛ زیرا او شفا مییابد. هر سال بسیاری از این مردم مخفیانه میآیند و هیچ کس نمیداند مگر وابستگان به دربار. من مرد دیگری را دیدم که از خراسان آمد و با اصرار زیاد خواستار یکی از کفشهایی شد که شاه میپوشید. از این رو به خانه شاهقلی خلیفه آمد. یک ماه ماند تا توانست آن کفش را بگیرد. او در حضور من آن را در کتان قرار داد. صد بار آن را بوسید. بر روی چشمهایش گذاشت و خیلی خوشحال بود. در آن زمان عالیجناب (شاهقلی خلیفه) به من گفت که آن مرد با کفشهای شاه زندگیاش را تأمین میکند؛ زیرا آن را به ترکمنها نشان میدهد و آنها از روی اخلاص به او پول میدهند. کسانی که مریض هستند دنبال آن کفش میگردند و به او پول میدهند. آن مرد خراسانی کفش را گرفت و رفت. پسر ارشد خلیفه در حضور من مریض شد. قرا خلیفه کسی را به دربار شاه فرستاد و خواستار مقداری از آبی شد که شاه با آن دستهایش را میشوید. بعد از این که دستهای شاه شسته میشود آبِ به جای مانده که ما آن را دور میریزیم را نگه میدارند.[3] مقدار کمی آب در یک تنگ نقرهای به آن پسر مریض دادند. او آب را نوشید تا او را درمان کند؛ زیرا آنها میگویند این آب مقدّس است. بنابراین آن آب را فقط به بزرگان میدهند. هنگامی که صوفیها میخواهند سوگند بخورند، میگویند «شاه باشی سی» یعنی به سر شاه قسم و هنگامی که کسی میخواهد از دیگری تشکّر کند، میگوید شاه مرا دین ورسی. یعنی شاه آرزویش را برآورده کند. هنگامی که میخواهند سوار شوند میگویند «شاه» آنها در هنگام پیاده شدن میگویند این شاه. آنها میگویند شاه تهماسب پسر علی (ع) است. اگرچه علی نهصد سال پیش به شهادت رسیده است. همهی امرایی که میخواهند از شاه تشکّر کنند خواه در حضور و خواه در غیاب او سرشان را به سمت زمین خم میکنند و میگویند شاه مرتضی علی.
من بارها در جشنهای عروسی آنها بودهام. در این مواقع اوّلین کاری که پس از گرد هم آمدن انجام میدهند این است که به ردیف در یک اتاق از ابتدا تا انتهای آن بر روی فرشهای نفیس مینشینند و شروع به ستایش خدا و سپس شاه تهماسب. ابتدا خلیفه شروع میکند، سپس همه میگویند لا اله الالله. آنها با آن جملات برای یک ساعت تمام ادامه میدهند. سپس شروع میکنند به خواندن اشعاری در ستایش شاه که به وسیلهی شاه اسماعیل و خود شاه تهماسب سروده شدند و به آنها خطایی میگویند. بعد از انجام آن یک نفر مینشیند و با صدای بلند و دهل شروع میکنند نامهای کسانی که آن جا هستند را یک یک صدا میزند. هر کس که او نامش را صدا میزند، میگوید شاه باش، یعنی شاه سر است. همهی آنها به کسی که اسامی را صدا میزند پول میدهند که مبلغ آن به مقدار نزاکتی بستگی دارد که هر یک از آنها میخواهند نشان بدهند. بعد از انجام آن خلیفه با یک چوب دستی محکم شروع میکند از اول تا آخر یک ضربهی بسیار محکم به پشت تمام کسانی میزند که به عشق شاه به وسط اتاق میآیند و بر روی زمین دراز میکشند. سپس خلیفه سر و پاهای کسی را که به او ضربه زده است را میبوسد. بعداً آن مرد بلند میشود و ترکه را میبوسد. همهی آنها چنین میکنند. چون من آن جا نشسته بودم نوبت من رسید و آن شرور که یک شلوار پوشیده بود به من یک ضربه زد که هنوز هم درد دارد. آنها این کار را انجام میدهند؛ زیرا شاه این چنین فرمان داده است. هیچ یک از قورچیهای شاه نمیتوانند بدون اجازه او ازدواج کنند. او چنین قوانینی را برای ازدواج وضع میکند. گفته میشود آن ضربه دلالت بر نخستین الفبای آنها دارد که الف ب.ت.ث. میباشد. آنها پس از انجام این کار شروع میکنند به نواختن طبل و دیگر آلات موسیقی و همین طور خواندن آوازهایی در تحقیر عثمانیها و این که آنها چگونه به تبریز آمدند و همهی توپخانه خود را از دست دادند و بسیاری از داستانهای دیگر و این که شاه چگونه میخواهد وارد سرزمین عثمانیها شود و چگونه جنگ خواهد کرد و بسیاری چیزهای دوست داشتنی دیگر.»[4]
مشابهی روایات ممبره را دیگر اروپائیان نیز توصیف کردهاند و با اطلاع از این مطالب است که میتوان شاهد سوء استفاده از مذهب در تاریخ بود و علت بسیاری از قیامها و ظهور برخی فرقههای مذهبی را دریافت.[5] با توجه به این موارد است که محمود حکیمی یکی از دلایل اوضاع وخیم اجتماعی آن زمان را که متأسفانه هنوز هم آثار آن دیده میشود چنین تعریف میکند: «واقعیّت مهمّی که در عصر شاه تهماسب، هم قابل توجّه و هم رنج آور است این است که با همهی بیدادگریهایی که در این عصر وجود داشت عدّهای از مردم ایران هنوز این پادشاه خرافی و بیدادگر را دوست میداشتند. این امر حتی دالساندری سفیر ونیز را دچار شگفتی کرده است. سفیر ونیز مدّعی است که رعایای تهماسب او را مانند خدایی ستایش میکردند و علت این امر را در واقع احترام به خاندان علی میداند نه حرمت پادشاه. نزد کسانی که بیمار یا تنگدست بودند اثر شفا بخشِ نام تهماسب زیادتر از کمک خواستن از درگاه خداوند بود. گروهی نذر میکردند که اگر به مراد دل خود برسند ارمغانی پیش وی فرستند و برخی به امید آن که دعایشان به هدف اجابت رسد درهای دولتخانه را در قزوین میبوسیدند. گروهی چنان به کرامتهای آن سیّد بزرگوار امیدوار بودند که آب وضویش را اکسیر تب ریز میشمردند و تکّهای از پارچهی تن پوش یا شالش را برای تبرّک یا ایمنی از چشمِ بد همیشه همراه داشتند. این حقایق دردناک نشان میدهد که پادشاهان صفوی به ویژه شاه تهماسب چگونه دین را وسیلهی فریب تودههای مردم ساخته و با تزویر و ریا زشتیها و پلیدیهای حکومت خویش را میپوشانیدند. شاه تهماسب پیوسته مدّعی بود که حضرت رسالت پناهی محمّد (ص) و ائمّه طاهرین و اجداد نیکو خصال خود را به خواب میبیند و از آنها الهام میگیرد و پیروزیهای او همه از برکت انفاس قدسیّه آنهاست؛ امّا همین پادشاه سال تا سال پا از حرمسرای خود بیرون نمینهاد و اگر نالهی مظلومی به گوش وی میرسید فرمان میداد تا او را با چماق از دولتخانه برانند.»[6]
در چنان محیطی که از شاه تهماسب بت ساخته و از مردم سواری میگرفتند چگونه از پادشاه میتوان انتظار عدالت و ارشاد مردم به سوی اهداف متعالی را داشت؟ دکتر منوچهر پارسا دوست با توجه به وضعیت فرهنگی جامعه و دربار مینویسد: «شاه تهماسب با ادّعای این خواب دیدنها و انتساب خود به ائمّه مقام مذهبی خود را بسیار بالا برده بود. شاه تهماسب برای بسیاری از مردم چنان مقدس شده بود که برای رسیدن به حاجتهای خود به او متوسّل میشدند و آب دستشویی او را درمان تب و تکّه لباسهای او را به عنوان تبرک همراه خود میبردند. الساندری در مورد ستایش و علاقه قلبی مردم به وی مینویسد مردم او را نه همچون شاه؛ بلکه مانند خدا میپرستیدند؛ زیرا از سلالهی علی (ع) است که بزرگترین مایه عشق و احترام ایشان است. کسانی که دچار بیماری یا گرفتاری سختی هستند آن قدر که به دعا از شاه یاری میجویند از خدا یاری نمیطلبند. در راه شاه نذر و نیاز میکنند و برخی از مردم به بوسیدن آستان کاخ او میروند. خانوادهای خوشبخت است که بتواند قماش یا شالی از شاه بگیرد یا آبی که وی دستهایش را در آن شسته باشد به دست آورد. آنان چنین آبی را دافع تب میدانند. نه تنها مردم بلکه فرزندان و امرای شاه چنان با وی سخن میگویند که گویی اوصاف و تقوّتی که شایستهی چنان مظهر مجد و عظمت باشد، نمییابند و میگویند تو را میپرستیم که دین حیّ و حاضری. بسیاری از مردم برآنند که شاه نه فقط دارای روح نبوت است؛ بلکه قدرت زنده کردن مردگان و معجزاتی نظیر آن دارد. و این ایرانیان آن زمان هستند که با وجود آن همه قساوتها، ستمها و تجاوزها، در باره شاه تهماسب چنین نظری داشتهاند.»[7]
در این ایّام علاوه بر سرداران قزلباش سادات نیز به اوج اقتدار رسیدند و در اثر گسترش نفوذ آنان مبحث تقلید جای تعلیم را گرفت. در نتیجهی ریاکاریهای مذهبی شاه تهماسب که همانند بسیاری در خفا آن کار دیگر را انجام میداد، ظلم و ستم و خودمختاری حاکمان محلی افزایش یافت و در حالی که مردم نیز راه نجاتی نداشتند و سرگرم خرافات بودند وی با تبلیغ لعن بر خلفای سه گانه که توسط روضه خوانها گسترش مییافت، موجب ریختن خونهای بسیار گردید. گذشته از این موارد تشدید اختلافات شیعه و سنّی مزید علت شده بود و باعث جنگهای طولانی مدت با عثمانیان و ازبکان گردید که تنها به نفع اروپائیان تمام شد که توجّه عثمانیان را به شرق سوق داد. دکتر پارسا دوست در بارهی برخی آثار سیاست مذهبی شاه تهماسب بر کشور مینویسد: «استقرار حکومت دینی شاه تهماسب، احیای دوباره مکتب اخباری که پیامد فوری آن بود، مداومت طولانی آن مکتب به مدت قریب 200 سال قدرت نیرومند اندیشهی ایرانی را که در زیرساخت تمدّن بشری سهم برجسته داشت به ناتوانی کشاند. تیره بختی ایرانی در آن بود که حکومت دینی شاه تهماسب زمانی اندیشهی پرتوان او را از آفرینندگی باز داشت که اروپا دوران رنسانس و تجدید حیات خود را آغاز کرده بود. صنعت چاپ در نیمهی اوّل قرن پانزدهم اختراع گردید. پایداری شجاعانهی دانشمندان در ارکان حکومت کلیسا بر علم، لرزه انداخته بود. از نیمهی دوم قرن پانزدهم اکتشافات عظیم دریایی آغاز گردید و قاره آمریکا و راههای جدید دریایی از اروپا به آسیا و آمریکا کشف شده بود. اروپا با آهنگ سریع، مسیر تکاملی و پیشرفت را میپیمود و ایران با مردمی که با نفی خرد به سر میبردند به سدههای دور دست گذشته، به زمان ساسانیان که دین پیشگان زردشتی با اختناق مذهبی خود مردم ایران را به ستوه آورده بودند باز گشته بود.
از پیامدهای دیگر حکومت دینی شاه طهماسب، رواج بیشتر خرافات بود. او مانند عموم شاهان صفوی به تأثیر ستارگان در سرنوشت آدمی و تعیین ساعت سعد اعتقاد فراوان داشت و متأسّفانه این نحوهی تفکّر را تا زمان شاه سلطان حسین و بعد از آن مشاهده میکنیم که موارد بسیاری از آنان را در گزارشهای سیّاحان خارجی مشاهده میکنیم که برای معالجه و درمان خود نیز به سحر و جادو و متبرّک شدنها مبادرت مینمایند. شاه تهماسب که پادشاهی زیرک و حسابگر و مانند هر فرمانروایی علاقهمند به حفظ قدرت خود بود، ستون اصلی قدرت خودر را نه در مرشدی کامل و نه حتی در پادشاهی؛ بلکه در انتساب به خاندان امامت شیعه دانست. او که متوجّه علاقه و احترام عمیق جمعیّت کثیر شیعیان ایران و حتی سنّیان به امامان شیعه بود تمام همّت خود را صرف قبولاندن این انتساب به مردم ایران و بیگانگان نمود.»[8]
[1] - تاریخ صفوی، تألیف دکتر احمد تاجبخش، انتشارات نوید شیراز، 1373، ص 140
[2] - دکتر پارسا دوست در مورد بدعت لعن بر خلفا در صفحه 281 کتاب شاه تهماسب اول مینویسد: «لعن به خلفای اسلام از جانب صفویان نبوده است، بلکه در آغاز از جانب سنّیان انجام گرفت. به دستور خلیفههای اموی در مراسم نماز جمعه به علی (ع) امام اول شیعیان دشنام داده میشد. مروان دوّم معروف به مروان حمار پس از آن که در روز دوّم جمادیالآخر سال صد و سی و دوم هجری از سپاهیان ابومسلم خراسانی در کنار رود زاب کوچک شکست یافت ابتدا به موصل و سپس به طرف حرّان که خانه و محل اقامتش بود، رفت. مردم حرّان که خدایشان بکشد؛ وقتی ناسزای ابوتراب یعنی علی ابن ابی طالب رضیالله عنه که در روز جمعه بر منبرها باب بود برداشته شد از ترک آن دریغ کردند و گفتند نماز بی لعنت ابوتراب باطل است.»
[3] - کمپفر در سفرنامه خود درباره علت تقدس پادشاه و اعتقادات مردم در صفحه 15مینویسد: «امّا چون ممکن است این مطلب مورد تردید قرار گیرد و بدون ارائهی سند و مدرک قابل باور کردن نباشد، ایرانیان آن طور که که من از یک روحانی ایرانی شنیدم چنین استدلال میکنند. اعقاب بلافصل حضرت محمّد که امام نامیده میشوند بیماران را تنها با با نفس خود و بدون هیچ دارو و وسیلهای دیگر شفا میبخشیدند. خوب اگر ما این قدرت را در اثر تقدس فطری امام ندانیم پس آن را چگونه توجیه کنیم؟ ولی چون شاه نیز از عهده چنین کاری بر میآید آن هم نه با ادای لفظی و کلمهای؛ بلکه با پرتوی که از بدنش ساطع است . این خود بسی شگفت انگیز است. پس به هیچ وجه نباید دیگر در تقدس شاه تردید و تأملی روا داشت. برای آن که علاج فوری حاصل شود بیمار باید از آبی که به نحوی از این تشعشع نیرو گرفته است، بنوشد خواه این که شاه این آب را برای شستن تن و دستهایش به کار برده باشد خواه این که انگشتهای خود را در آن فرو برده باشد و خواه این که به نحوی با وی تماس یافته باشد. این تصور چنان در مردم رسوخ یافته است که بسیاری از بیماران شفای خود را بیشتر در آب لگن دستشویی شاه میجویند تا در داروی دواخانه و هرگاه ایمان در بیماران چندان قوی است که علاج هم مییابند. دیگر در این مورد چه خوردهای میتوان گرفت؟»
[4] - سفرنامه میکله ممبره، ترجمه دکتر ساسان طهماسبی، انتشارات بهتا پژوهش، چاپ اول 1393، صفحات 18 و 23 و 39 تا 41
[5] - در مورد برخورد شاه تهماسب با اروپائیان که آنان را نجس میداست مؤلف کتاب ایران صفوی از دیدگاه اروپائیان در صفحه 17 چنین آمده است: «دینداری و اعتقادات مذهبی شاه تهماسب بسیار اغراقآمیز بیان شده است. وقتی مسیحیان را در دربار میپذیرفت آنان میبایستی کفش جدیدی به پا کنند. هنگامی که میخواستند به قصری قدم گذارند قبل از ورود آنها در مسیرشان شن پاشیده میشد و یا زمین را میکندند و پس از خروج آنان مجدّداً شنها پاک و زمین را مسطّح میکردند تا این که پاهای مسیحیان زمین را مقابل شاه را نا پاک نسازند. رفتار او نیز غیر قابل اعتماد بیان شده است آنتونی جنکینسن انگلیسی که قبلاً به شاه تهماسب شالی فروخته بود به علت عدم اطمینان شاه به وی تصمیم گرفته شد که به عنوان هدیه برای سلطان عثمانی فرستاده شود؛ اما بنا بر خواهش یکی از خواتین شاه تهماسب بعداً به ارسال یک شنل افتخاری به دربار عثمانی اکتفا کرد. شاه در میان زیر دستانش به خساست بی حدّی شهرت داشت. دالساندری معتقد است که شاه خواستار عوارض فروش کالا به مبلغ ارزش اصلی کالای مورد نظر بود و این مقدار به علت خواب مذهبی شاه بخشوده شد. علاوه بر این خسّت غربیان او را بسیار راحت طلب به حساب میآوردند. او دو روز در هفته را با حرم خود در حمام به سر میبرد و با وجود دینداری، خود در صدد تحریم شراب نبود.»
[6] - تاریخ تمدن جهان، داستان زندگی انسان، تألیف محمود حکیمی، جلد هفتم، 1380، ص 22
- [7]شاه تهماسب اول، دکتر منوچهر پارسا دوست شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم، 1391، ص 706
[8] - شاه تهماسب اوّل، دکتر منوچهر پارسا دوست، چاپ سوم، 1391، شرکت سهامی انتشار، صص 834 و 847
کریمخان نیز همانند افراد دیگر در سیاست داخلی دارای لغزشهایی میباشد که در رأس آنها مسأله جانشینی و بعد اغماض در مورد قاجارها به خصوص حسینقلیخان قاجار مشهور به جهانسوز است[1] که در کنار آنها کور کردن شیخعلیخان زند و بیتوجهی به آقامحمدخان در حاشیه قرار دارد. هنگامی که حکومت سمنان و دامغان و شاهرود را به حسینقلیخان محوّل مینماید وی نمایندگان کریمخان را که محمّدخان و بعد برادرزادهاش مهدیخان باشند به وضع فجیعی مقتول میسازد. عکسالعمل کریمخان نسبت به او و آقامحمدخان مماشات و مدارا میباشد و حتّی با سر بریدهی محمّدحسینخان و حسینقلیخان که دو بار بر علیهاش شورش کرده بود با احترام است، ولی با همه اینها آقامحمدخان قاجار هنگامی که به حکومت رسید با خانواده او که هیچ، حتّی به استخوانهای کریمخان نیز رحم نکرد. عبدالحسین نهچیری در باره اشتباهات کریمخان در دوران حکومتش مینویسد:«آیا کریمخان خالی از هرگونه ایراد و نقطه ضعفی بود؟ نه، او نیز همچون همه انسانها و سایر دولتمردان نقطه ضعفهایی داشت. مهمترین ایرادهایی که میتوان به کریمخان گرفت به قرار ذیل است:
1-کریمخان نتوانست سازمانها و تشکیلاتی به وجود آورد که بعد از خودش حکومت در خاندان زند باقی بماند. او باید حکومت خود را بر پایه و اساس محکمی پیریزی مینمود که بعد از مرگش آن کشتار عجیب به راه نمیافتاد. در حقیقت حکومت کریمخان بر محور شخص خودش دور میزد. مسلّم است حکومتی که متکّی به شخص باشد بعد از مرگ آن شخص دوامی نخواهد آورد.
2- کریمخان حتی پسران خود را طوری تربیت نکرده بود که بعد از مرگش بتواند قدرت را در دست بگیرند. دو پسر او ابوالفتحخان و محمّدعلیخان هر دو تحت نظر زکیخان برادر مادری کریمخان چند ماهی حکومت کردند و بعد هم کور شدند. کریمخان مدتی مریض بود و مرگ خود را نزدیک میدید باید به طور قاطع مسأله جانشینی خود را حل میکرد و اشخاص شرور و ماجراجو را همچون زکیخان به بهانهای از شیراز دور مینمود.
3- عامل دین و مذهب در حکومت کریمخان نقش سازندهای نداشت، اگر او حکومت خود را بر پایه و اساس دین اسلام و مذهب شیعه پیریزی کرده بود حکومت خاندان زند دیگر دولت مستعجل نبود. کریمخان زیاد پایبند اصول مذهبی نبوده است.
4- کورکردن شیخعلیخان یکی از باوفاترین سرداران زند مسألهای نیست که از کنار آن به سادگی بگذریم. او از خویشان و دوستان نزدیک کریمخان بود و خدمتهای زیادی به او کرده بود، منتها خودرأی و خودسر شده بود و بدون صوابدید کریمخان تصمیماتی میگرفت که به مذاق او خوش آیند نبود. میگویند: ضربالمثل خان میبخشد، شیخعلیخان نمیبخشد از همین جا پیدا شده است، امّا به هرحال مستوجب چنین مجازاتی نبود. آن هم توسط وکیلالرعایا. تاریخ از کریمخان انتظار چنین حرکتی را نداشت. او که برای خود عنوان شاه انتخاب نکرده بود که پا جای شاهان بگذارد و از قافله آنها عقب بماند. البتّه به غیر از این یک مورد، شخص دیگری را نداریم که به دستور کریمخان کور شده باشد.
5- کریمخان در آستانه عید نوروز سال 1172ه.ق به والیان استانها در سراسر ایران دستور داد که افغانها را جمع آوری نموده و آنها را همزمان در عید نوروز به قتل برسانند. در حدود نه هزار افغانی در چنین روزی به قتل رسیدند. صدور چنین دستوری نیز از طرف کریمخان غیرقابل تصوّر است. آیا این نه هزار نفر همه گناهکار و مجرم بودند؟ درست است که رفتار افغانیها نسبت به مردم ایران غیرقابل تحمّل شده بود و بین آنها افراد بد و شرور زیاد بود؛ امّا راه حل دیگری برای کریمخان وجود نداشته است که چنین فرمانی صادر میکند؟ بهترین راه حل این بود که پس از گرفتن و جمعآوری نمودن افاغنه آنها را مقیّد تحت نظر گروهی سرباز به قندهار یا سرزمین خودشان میفرستاد. مگر این که کریمخان میخواسته است هم مجازات کند و هم انتقام بگیرد. انتقام شورش افغانها در زمان شاه سلطان حسین و کشتار مردم بیگناه، در این صورت انتقام پدر را که از پسر نمیگیرند. یک نسل از شورش افغانها گذشته بود. آخرین فرض این بود که کریمخان در ابتدای حکومت خود میخواسته است بدین وسیله از افاغنه هرات به اصطلاح چشم زهری گرفته باشد و به طور غیر مستقیم به آنها بفهماند روزگار زمان شاه سلطان حسین نیست که بلکه دوره کریمخان است، مبادا هوس خام در سر داشته باشند. به هر جهت، هر توجیهی در میان باشد این عمل کریمخان برای تاریخ قابل قبول نیست.»[2]
[1] - حسینقلیخان به قصد انتقام خون پدرش با سواران خود بر سر جمعی از دولّوها حمله برد و با تصرّف قلعه آن را ویران نمود و آتش زد، به همین دلیل عنوان جهان سوز را به اوی دادند.
[2] - صص 123 تا 125 – اندر آن روزگار – عبدالحسین نهچیری - 1384
3- آینه عیبنما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397،
از آن جا که آقامحمدخان را دور دیده و ایشان از افشای قسمتی از جنایاتش زیاد ناراحت نشوند، به شرح یکی از همردیفان او به نام زکی خان زند اشاره میگردد. از مهمترین وقایع عصر کریمخان مربوط به حوادث بعد از مرگ وی میباشد. اختلاف و درگیریهایی که به مدّت 15 سال ما بین خاندان زند طول کشید و تنها نتیجهاش پایمال و لگدکوب شدن مردم توسط حاکمان موقّتی بود و زمینه را برای استقرار قاجارها آماده ساخت. برای آن که قدری به اوضاع آشفتهی دربار و شهر شیراز در آن مقطع پی ببریم به مطلبی کوتاه از رستمالتّواریخ استناد میگردد:«شیراز را مانند نگین انگشتری در میان گرفتند و در مدّت نه ماه متوالیاللیالی والایّام از درون و بیرون هر روزه به جنگ و جدال و گیرودار مشغول بودند و به قدر پانزده هزار سوار نامدارِ شیر شکار، نامجوی پرخاش کار، از طرفین با حدّت و شدّت کشته گردیدند و چنان اتّفاق افتاده بود که پدر در شهر بود و پسر در بیرون و همچنین بالعکس و یک برادر در شهر و یک برادر در بیرون بود و هر روز در محاربه و مقاتله، پدر، پسر را و پسر، پدر را میکشت و برادر، برادر را سر میبرید و خویش، خویشاوند را در خون میکشید به طمعِ یک مشت درهم و دینار در حالت اختیار.»[1] از میان این آشفته بازار، زکیخان است که قدرت را در دست میگیرد و در ظاهر ابوالفتحخان پسر کریمخان پادشاه میباشد. افرادی که در دوره زندیه به پادشاهی رسیدند در شعری از کتاب جنّتهالاخبار چنین به نظم آمده است:
چهل و سه سال بدی شش نفر ز زند جلی شدند حاکم ایران به حکم لم یزلی
کریم بود و ابوالفتح و بعد از آن صادق علیمراد و دگر جعفر است و لطفعلی[2]
در ضمن یادآوری میگردد که بعد از فوت علی مراد خان در مورچه خورت اصفهان شخصی به نام باقرخان خوراسکانی به مدّت 16 روز ادّعای حاکمیت در اصفهان را داشت که بر اثر حمله جعفرخان به قتل رسید. روایت است که جعفرخان مردی زبون و ترسو بوده و در هر جنگی زودتر از همه فرار میکرده است و به همین دلیل قاجارها جرأت پیدا کردند که به نواحی مرکزی هجوم آورند. سرانجام جعفرخان نیز توسط صید مراد خان زندِ هزاره کشته میشود و مدّتی بسیار کوتاه ادّعای سلطنت میکند و در نهایت صید مراد خان نیز توسّط لطفعلیخان یعنی فرزند جعفرخان از صحنه خارج میشود. لطفعلیخان آخرین پادشاه نگون بخت زند میباشد که وی نیز توسط آقامحمّدخان قاجار دستگیر و مقتول گردید.[3]
یکی از کسانی که در اضمحلال خاندان زند نقش اصلی را ایفا کرده است زکیخان فرزند بوداق و برادر نا تنی کریمخان میباشد. وی قبل از فوت وکیل نیز سابقهی بیرحمی و سفّاکی خود را نشان داده بود که به عنوان مثال به حادثه کشتار مازندران میتوان اشاره کرد.[4] نام زکیخان در خاندان زند به عنوان سمبل بیرحمی و همچنین در کنار سفّاکان تاریخ قرار دارد و خود وی نزد کریمخان اقرار میکند که من در سفّاکی بیباکم و لذّت من در خونریزی است.[5] دکترعبدالحسین نوایی درباره یکی از انواع مجازاتهای اعمال شده او مینویسد:«یکی از انواع مجازاتهای او این بود که دستور میداد مردان را به چوبی ببندند و چوب را وارونه در زمین بنشانند به طوری که سر آن بیچارگان در خاک رود و پایشان بیرون بماند و در چهار ده کلاته کلّه مناری از سر بیگناهان ترتیب داد. این مرد خونخوار میگفت: من مجتهد آدمکشان هستم و عقیدهاش این بود که این آدمکشیها برای مصلحتی بزرگتر و عامتر جایز است.»[6] با این معرّفی کوتاه باز هم سرجان ملکم این رفتار زکیخان را بدین شکل توجیه کرده و یکی از ضروریات عصر میداند و مینویسد:«برخی از این نوع کارها ضروری حکمرانی عصر بوده است تا آن جا که شداید اعمال زکیخان باعث آرامی ملک شد؛ زیرا که ملایمت طبع کریمخان باعث این شده بود که جمعی طریقهی عناد و طغیان در پیش گرفتند به این خیال که اگر کاری از پیش نرفت سزایی هم نخواهد بود، یعنی کریمخان خواهد بخشید.»[7]
زکی خان بعد از فوت کریمخان به حمایت از محمّدعلیخان داماد خود برخاست و در مقابل بقیّهی خوانین زند بگله و هزاره که از ابوالفتحخان پسر بزرگتر کریمخان حمایت میکردند، موضعگیری کرد. سرانجام با نیرنگ و قسم نامه آنها را فریب داد و بیست و سه نفر و به روایتی دیگر شانزده نفر از نزدیکترین اقوام خود را قتل عام نمود. هنگامی که حاکم بلامنازع شیراز شد ابوالفتحخان را شریک محمّدعلیخان در امور پادشاهی اعلام کرد. در همین ایّام صادقخان از بصره باز گشته بود؛ ولی زمانی که زکیخان به تهدید افراد لشکرش پرداخت که از خانوادههایشان انتقام خواهد گرفت نیروهایش پراکنده شدند و صادقخان در حاشیه رانده شد. به دستور زکیخان، علی مرادخان برای تعقیب و دستگیری رئیس طایفه قاجار اعزام گردید ولی در اصفهان به نام ابوالفتحخان سر به شورش برداشت. زکیخان مشوّش گردید و برای مقابله با این خطر به سوی اصفهان حرکت کرد. هنگامی که به روستای ایزد خواست رسید به آزار و کشتار جمعی از اهالی اقدام کرد. مؤلّفان رستمالتّواریخ و تاریخ گیتیگشا و گلشن مراد چگونگی قتل زکیخان را تقریباً مشابه هم ثبت کردهاند که شرح واقعه را مؤلّف گلشن مراد چنین توصیف میکند:«جمعی از مردم ایزد خواست را به تقصیر این که مبلغ شش هزار تومان از وجوه دیوان اصفهانی را به عزم شیراز تا به ایزد خواست آورده و جمعی از گماشتگان نوّابِ جهانبانِ کشورستان تعاقب آن کرده و در محل مذکور به آن برخورد کرده و به اصفهان مراجعت داده و اهل ایزد خواست بازوی ممانعت نگشاده بودند، به آتش خنجر قهر و سیاست سوخته و خس و خار وجود آن ضعیفان را به شرارهی شرارت مشتعل ساخته، نایره جود و بیداد در خاندان ایشان افروختند. چند نفر دیگر از قلعهگیان را از بالای قلعه به زیر و از فراز بروج و فصیل[8] سرنگون و سرآویز به جانب نشیب افکنده، نهال عمر و زندگانی و شجرهی حیاتشان را از بیخ و بن برکنده، زهر نیستی در ساغر هستی ایشان آکندند و مردان مابقی را نیز به این گناه گرفتار شکنجهی رنج و تعب و نساء و صبیان ایشان را اسیر و عرصه غارت و نهیب ساختند. سبحان الله، رشته قساوت قلبی تا به کجا میکشد و دود آتش باطنی تا به چه حد میرسد؟ بار گران این قِسم شرارت چگونه در کفه میزان حوصله یزدانی قرار گیرد و صورت شاهد این نوع لجاجت در مقیاس حلم خداوند چه سان عکس پذیرد؟
لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذرد رسوا کند
زکی خان نظر به جرأت جبلی و تهوّر ذاتی برخود روا نمیداشت که شخصی از حارسان و ارباب کشیک به پیرامون خوابگاه او گردد و احدی از نگهبانان راه پرستاری و محافظت او را به قدم محارست نوردد. در آن اوقات به سوای یک دو نفر از دختران ایزدخواستی که زکیخان ایشان را به همخوابگی خویش گزیده و در اندرون خلوت و ساحت با آنها همآغوش گردد، در کنار خود کشیده دیگر آفریدهای در آن جا حضور و راه به خلوت خان مزبور نداشت. پس از ارباب مواضعه خانعلی و رضاخان قدم جرأت و جلادت پیش گذاشته و گلولهی تفنگی بر میان سینه او انداخته و فیالفور از سراپرده برآمده، معاونان ایشان طنابهای خیمه را بریده بر روی زکیخان انداختند. بعد از آن رضاخان قدم پیش نهاده در آن تیره شب بر زکیخان دست یافته سرش را به دم خنجر الماس پیکر از تن جدا ساخت. از صحیحالقولی مسموع شد که بعد از این مقدّمه جسد خان تا چند روز در کنار قلعه ایزدخواست افتاده و لگدکوب طفلان و بعد هر پارهای از آن بر سر چوب بازیچه کودکی در جولان بود. آخرالامر مردم ایزد خواست آن را فراهم آورده در زیر مسقّفی که به کنار قلعه واقع است مدفون ساختند. بعد از آن که خانعلی و رفقا از مهّم زکیخان فارغ ساختند، در همان وقت این آوازه را در میان اردو انداختند. در آن شب هنگامهی روز محشر بر پا و در میان اردو و سپاه علامت قیامت و غوغای فزع اکبر آشکار شده، مردم به گرد سراپرده نوّاب کامیاب شاهزادهی اعظم ابوالفتحخان مجتمع و شاهزاده از این معنی مطّلع گشته، در همان شب سرِ زکیخان را به مصحوب (یار و همراه شدن) چند نفر از غلامان به جانب کرمان و قلعهی آقا به نزد نوّاب اعتضادالدّوله محمّدصادقخان فرستاد و خود با جمعی که در اطراف و کنار او مجتمع گشته بودند به طرف شیراز مراجعت و به سمت مقّر دولت معاودت نموده و به شیرازه بندی اوراق دولت پرداختند.»[9]
[1] - ص 438- رستمالتّواریخ – محمدهاشم آصف (رستمالحکما) – به کوشش محمد مشیری - 1352
[2] - ص 13 – جنتهالاخبار – محمدحسنبن محمد رحیم لنجانی اصفهانی – به تصحیح میرهاشم محدّث - 1391
[3] - جهت اطّلاعات بیشتر در باره لطفعلی خان به صفحات 63 تا 69 کتاب آینه عیبنما(نگاهی به دوران قاجاریه) از نگارنده مراجعه شود.
[4] - برای آگاهی از آن حادثه به صفحه 62 آینه عیبنما(نگاهی به دوران قاجاریه) از این نگارنده مراجعه شود.
[5] - مترجم کتاب کریم خان زند نوشته جان. ر. پری در صفحه 218 درمورد زکی خان مینویسد:«رفتار زکی خان در گیلان از تبهکاریهای تاریخی او میباشد. در هرجا که قدم میگذاشت مردم را تحت فشار میگذاشت، مالشان را میبرد و خودشان را میکشت. در اصفهان نیز به هنگام طغیان علیه کریم خان رفتار مشابهی داشت. طوفان هزارجریبی در بارهاش گفته است:
زکی خان چو در غارت اصفهان برانگیخت آتش برآورد دود
پس از بردن سیم و زر وآن چنان به فرزند و زن دست یغما گشود
که نه زادهای ماند جز طفل اشک نه زایندهای غیر زاینده رود
در گیلان پس از آن که شدّت عمل بسیار نشان داد حاجی زکی خان، ریش سفید چهار دانگه کلاته را به فلک بست و بند از بندش جدا ساخت. برای گرفتن پول از مردم به آن ها حواله مقداری روغن بنفشه بادام فرستاد. چون نتوانستند تحویل دهند پول فراوان گرفت.»
[6] - ص 123 - کریم خان زند – دکترعبدالحسین نوایی - 1348
[7] - ص 298 – مختصر تاریخ ایران در دورههای افشاریه و زندیه – دکتررضا شعبانی - 1378
[8] - دیوار کوچک درون حصار یا درون بلد
[9] - ص 481 – گلشن مراد – تألیف ابوالحسن غفّاری کاشانی – به اهتمام غلامرضا طباطبایی مجد - 1369
10- آینه عیب نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397،ص 387