پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

ابوتراب یا شاه اسماعیل سوم

ابوتراب یا شاه اسماعیل سوّم

 

میرزا ابوتراب یا شاه اسماعیل سوّم به مدّت 24 سال پادشاه ظاهری ایران بود. (1187 1163) در مورد انتخاب وی بدین سمت به خاطر کسب مشروعیت و طرفداری مردم از جانب مدّعیان وقت بوده است و این خود بیانگر آن است که هنوز خاطره صفویان بعد از گذشت تسلّط افاغنه و افشاریه در اذهان مردم زنده می‌باشد. دوران زندگی میرزا ابوتراب مشابه داستان سلطان و شبانی می‌باشد که جای آن‌ها را عوض کرده بودند که وی تنها از نام ظاهری پادشاهی استفاده می‌کرد و مترسکی بیش نبود. حسن شیدا در باره چگونگی انتخاب میرزا ابوتراب به پادشاهی می‌نویسد: «در بازار اصفهان مردی به اسم میرزا ابوتراب که در کودکی به مکتب رفته بود و سواد خواندن و نوشتن داشت در یک دکّان کوچک از راه فروش قلم و کاغذ ارتزاق می‌کرد. در آن وقت در قسمتی از شهرهای ایران مردها را به نام پدرانشان می‌خواندند و نام پدر دنبال نام شخصی شبیه بود به اسم خانوادگی در اروپا که بعد از اسم خانوادگی در اروپا که بعد از اسم کوچک اشخاص ذکر می‌شود و اصفهانی‌ها آن سوداگرِ کم‌مایه ولی بی‌بضاعت را به اسم میرزا ابوترابِ میرزا مرتضی می‌خواندند. یعنی پسر میرزا مرتضی و گفته می‌شد که میرزا مرتضی یکی از دختران شاه سلطان حسین صفوی را به هنگامی که بیوه بود تزویج کرده و میرزا ابوتراب از بطن آن دختر است و لذا آن سوداگر بی‌بضاعت دخترزاده شاه سلطان حسین صفوی می‌باشد. کریم خان زند که عزم داشت شاهزاده‌ای از سلسله صفویه را بر تخت سلطنت ایران بنشاند چون نتوانست شاهزاده‌ای پیدا کند که پدرش شاهزاده صفوی باشد ناگزیر میرزا ابوتراب را که مادرش شاهزاده خانم صفوی بود برای سلطنت ایران در نظر گرفت.

میرزا ابوتراب در بامداد دکّان محقّر خود را گشود و مثل روزهای دیگر به امید مراجعه یک مشتری در دکّان نشست و ناگهان دید که عدّه‌ای از بزرگان مقابل دکّان جمع شدند و بعضی از آن‌ها سر فرود آوردند و بعضی دیگر به خاک افتادند و بعد از برخاستن به او گفتند که وی پادشاه حقیقی ایران و وارث تاج و تخت می‌باشد! آنگاه میرزا ابوتراب را از دکّان خارج نمودند و سوار بر اسب کردند و در حالی که عدّه‌ای فرّاش پیشاپیش حرکت می‌کردند و با ترکه‌های بلند مردم را از راه پادشاه جدید دور می‌نمودند میرزا ابوتراب را به دارالحکومه اصفهان بردند و او را به حمّام فرستادند و بعد از این که از حمّام خارج کردند لباسی فاخر بر او پوشانیدند. در همان موقع چند زرگر با مقداری جواهر در دارالحکومه حضور به هم رسانیدند و آن گوهرها را از نظر میرزا ابوتراب گذرانیدند که آیا می‌پسندد که بر تاج وی نصب گردد یا نه. اندازه سرش را گرفتند و رفتند و از آن موقع تا بامداد روز دیگر بدون انقطاع با کمک شاگردان خود مشغول ساختن تاج سلطنت شدند و صبح روز بعد آن تاج را که به اتمام رسیده بود به دارالحکومه آوردند و مقابل میرزا ابوتراب نهادند و همان روز میرزا ابوتراب به اسم شاه اسماعیل ثالث به تخت نشست و تاج سلطنت بر سر نهاد و در اصفهان به نام سلطنت او خطبه خواندند و سکّه زدند.»[1]

هنگامی که نادر به قتل رسید نماینده او ابوالفتح‌خان بختیاری بر اصفهان فرمانروایی داشت. در این مقطع پرآشوب دو خان بختیاری دیگر یعنی علیمردان‌خان و کریم خان نیز به جمع مدّعیان قدرت در اصفهان پیوستند و اتّحاد سه گانه‌ای را برای تقسیم حکومت بین خود انعقاد نمودند. در این اتّحاد سه گانه علیمردان‌خان با شرط خارج نشدن از اصفهان به سِمت وکیل‌الدّوله برگزیده شد. زمانی نگذشت که وی برخلاف پیمان عمل نمود و ابوالفتح‌خان را به قتل رسانید و با برداشتن پادشاه ظاهری به قصد تصرّف شیراز از اصفهان خارج شد. این اقدامات موجب گردید که کریم خان برای تصرّف اصفهان حرکت نماید. این جابه‌جایی‌های قدرت تا هنگام به حکومت رسیدن کریم خان باعث می‌شود که شاه اسماعیل سوم همچون ماده‌ای سیّال حرکت کند و زمانی که بعد از شکست محمدحسن‌خان قاجار دوباره به دامان کریم خان بازگشت، کریم خان او را نمک به حرام نامید، ولی باز هم با او به احترام برخورد کرد و عنوان اعطایی را از وی نگرفت. هنگامی که به دنبال این حوادث شاه اسماعیل به اسارت محمدحسین‌خان قاجار در آمده بود از وضع آشفته خود خسته شده و در پاسخ خان قاجار اظهار ناراحتی می‌کند. دکتر نوایی در این رابطه به نقل قول از رستم‌التواریخ می‌نویسد: «محمّدحسن‌خان قاجار پس از دست یافتن بر وی به او گفت: اگر هوای پادشاهی در دماغ داری بفرما تا اسباب پادشاهی به جهت تو مهیّا کنم و تو را خدمت کنم، بیان نمود که کریم خان زند به جهت مصلحت کار خود مرا آلتی ساخته و من نان گندم می‌خورم و ریشخند را می‌فهمم و مرا با اثاث و آلات و اسباب پادشاهی کاری نیست. من مردی هستم که دعوی سیادت دارم و طالب علم می‌باشم. مصلحت من در آن است که معمّم باشم و جامه سفید بپوشم و مرکب سواری من درازگوش یا استر راهوار یا یابوی یرغه پالانی باشد با سه خدمتکار و خانه‌ی وسیع با لطف و صفایی و باغ پاکیزه دلگشایی و خرج قانعانه کافی و یومیّه متوسط وافی مرا بس می‌باشد و التماس دیگرم آن است که این مخلص سید اسماعیل یا میرزا اسماعیل بخوانند که ریش من قابل ریشخند نیست و گردنم طاقت زنجیر گران و بند ندارد.»[2]

دکترعبدالحسین نوایی در باره شرح حال میرزا ابوتراب می‌نویسد: «میرزا ابوتراب پسر میرزا سیدمرتضی بود و او پسر میرزا سیدعلی نبیره سیدحسین الحسینی‌المرعشی مشهور به خلیفه سلطان و سلطان‌العلما. این سلطان‌العلما را کتب مهمی چون معالم و شرح لمعه شرح‌های ارزنده‌ای است. میرزا ابوتراب برادری هم داشت به نام میرزا احمد و این دو برادر هر دو نوه‌ی دختری شاه سلطان حسین بودند. میرزا احمد دختر شاه طهماسب دوم یعنی نوه پسری شاه سلطان حسین را به زنی گرفته بود. این میرزا احمد مردی بود از اهل ادب و شعر، متخلّص به نیازی. بدین ترتیب میرزا ابوتراب که از حدود هشت نه سالگی تا سال 1187 بی سر و صدا شاه ایران بود. نسبش از جانب پدر به میرقوام‌الدّین مرعشی (معروف به میر بزرگ) مؤسّس دودمان مرعشیه مازندران از اولاد امام‌زین‌العابدین علی ابن‌الحسین می‌رسید و از جانب مادر به شاه سلطان حسین. مادر او نوّابه دختر شاه سلطان حسین زن فاضله و صاحبه خیرات بود و قریه شاه‌دان و چند قریه دیگر را در حدود ملک‌آباد وقف امور خیریه نموده بود.

کریم‌خان ابوتراب را شخصی نمک به حرام می‌دانست زیرا شاه اسماعیل سوم که همان طفل هشت ساله باشد کریم خان و علیمردان خان و ابوالفتح‌خان به سلطنتش برداشته بودند کاری به سلطنت و کشورداری نداشت و در اوایل کار تنها وسیله و آلت فعل بود تا آخر عمر نیز به همین حالت باقی ماند. می‌دانیم که او نخست همراه سپاه علیمردان خان بود و بعد از فروریختن اساس خودسری وی شاهزاده پیش کریم خان رفت و نزد او بود تا زمانی که کریم خان از محمدحسن خان در استرآباد شکست خورد. در این موقع وی به نزد محمّدحسن خان گریخت و این حرکت او موجب درهم شکستن سپاه زند شد. کریم خان از این فرار بی‌نهایت خشمگین شد به طوری که وی را شاه نمک به حرام خواند. امّا هنگامی که محمدحسن‌خان از میان رفت و شاهزاده صفوی خواه ناخواه به کریم خان پناه برد مجدّداً خان لر او را گرامی داشت و احترام تمام کرد و او را در آباده جای داده و منزل خوبی برای او ساخت و روزی یک تومان که ده هزار دینار باشد نقد و مقدار سه من تبریزی گندم و ده من جو برای مخارج و جیره و علیق او معیّن کرده و در هر سالی دوبار در عید نوروز که اول برج حمل (فروردین) است و در اول برج میزان (مهر) لباسی که فراخور آن نفقه بود برای او روانه آباده می‌کرد. بارخانه و عریضه را به این عنوان می‌فرستاد، عرضه داشتِ کمترینِ بندگان. و زیر عرضه داشت طبق مرسوم زمان می‌نوشت: کریمِ زند و سپس برای خالی نبودن عریضه چند سطر مطلب بیهوده بر آن می‌افزود. این شاه بی‌تاج و تخت که خود نیز هیچ گونه اظهار علاقه‌ای جهت دخالت در معقولات نمی‌کرده در آباده زندگانی آرامی داشت و با احترامی تمام تحت نظر بود. بدین معنی که حق نداشت از قلعه بیرون آید و اسب سوار شود. وی در آن چهار دیوار زندان نسبتاً وسیع خود ایّام عمر را گاه به نقّاشی و گاه به صنعت چاقوسازی می‌گذاشت یا و هر ساله چند قبضه چاقوی دسترنج خود را جهت وکیل می‌فرستاد. البتّه زندگانی او هم خوب می‌گذشت، زیرا چنان که گفتیم خرج روزانه او یک تومان بود و این مبلغ در آن روزگار خرج سالیانه یک خانواده عادی بود، به خصوص که شاه اسماعیل اضافه بر آن مقادیری هم گندم و جو مقرّری داشت و با این ماهیانه شاه بی‌تاج و تخت می‌توانست واقعاً شاهانه زندگی کند. شاه اسماعیل سوم بدین ترتیب تا سال 1187 ه.ق در قصبه آباده اقامت داشت تا این که در عین جوانی یعنی سی یا سی و یک سالگی درگذشت. مگر این که قول میرزا محمّدخلیل مرعشی صفوی مؤلّف مجمع‌التّواریخ را باور کنیم که معتقد است کریم‌خان، شاه صفوی را در اواخر کار به اصفهان فرستاده بود و شاه در خانه‌های پدری خود بود که جان سپرد. در هر حال به محض وصول این خبر به کریم‌خان، وی به سنّت ایلی کلاه خود و سرداران را زند را لجن مالید و سه روز تمام عزاداری کرد. پسر بزرگ این شاه هیچ کاره به نام حیدر میرزا در شیراز بود. وقتی که پس از مرگ کریم خان سران زند درهم افتادند صادق‌خان از ترس آن که مبادا آن شاهزاده خود در خیال سلطنت افتد یا آلت دست دیگران قرار گیرد وی را کشت.»[3]



[1] - ص 43 - طنز تلخ تاریخ حسن شیدا - 1385

[2] - ص 53 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

[3] - خلاصه صفحات 258 تا 261 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

4- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 416

درآمد و خزانه کریم خان

درآمد و خزانه کریم‌خان

 

سیستم اداری در دوره زندیه همانند زمان نادرشاه برگرفته و ادامه دهنده مسیر صفویان می‌باشد و تنها در شیوه اخذ و میزان مالیات‌ها و عوارض است که شدّت و ضغف‌هایی مشاهده می‌گردد. کریم خان در جمع‌آوری مال دنیا حریص نبود و همواره سعی برآن داشت که مردم کشورش در تنگنا قرار نگیرند و به همین دلیل حاکمان ایالات را در تبعیت قوانین و مقرّراتی محدود کرده بود و ای کاش اقتدار نادر توأم با خیرخواهی و مصلحت اندیشی کریم خان در کشور نهادینه می‌شد و بعد از مرگ آنان نیز ادامه می‌یافت. بر اساس روایات و اشاراتی که در داستان‌ها منتسب به کریم خان موجود است وی از نمونه افراد قلیلی است که پس از به قدرت رسیدن به جمع‌آوری ثروت و مال دنیا توجّهی نشان نداده و همانند مردم عادی به ساده‌زیستی خود تا پایان عمر ادامه داده‌اند. دکتر عبدالحسین نوایی علت این گرایش را ناشی از مراحل زندگی و رشد و نموّ او در طبیعت و عظمت کوهپایه‌ها می‌داند. امّا این دیدگاه نمی‌تواند دلیل کافی برای این خصلت نیک کریم خان باشد زیرا افراد بسیاری بوده‌اند که در همین محیط‌ها بزرگ شده ولی بعد از به قدرت رسیدن به تخم گنجشگ‌ها نیز رحم نکرده‌اند.[1] ایشان در مورد بی‌توجّهی کریم خان به ثروت دنیوی می‌نویسد: «کریم‌خان تا آخرین روز زندگی در برابر مال و ثروت سر خم نکرد و هرگز در صدد جمع سیم و زر برنیامد، بلکه هرچه بدو می‌رسید به دیگران می‌داد. هنگامی که مُرد تنها هفت هزار تومان در خزانه او بود که آن را نیز تازه از مالیات بلاد مختلف آورده بودند و ضعف و بی‌هوشی ناشی از بیماری مانع شده بود که کریم خان آن وجه را نیز به دیگران بخشید. وقتی که اموال میرمهنا را از جزیره خارک به شیراز آوردند چشم همه از تعجّب باز مانده بود زیرا راهزن مزبور در طی سال‌ها راهزنی و به خصوص پس از غلبه بر هلندی‌ها و ضبط اموال و انبار دارالتّجاره آنان ثروت عظیمی گرد آورده بود امّا کریم خان بدون اندک اعتنایی همه آن اموال را به کسانی داد که توانسته بودند به نحوی از انحاء در دفع و رفع میرمهنا از سواحل و جزایر خلیج فارس فعالیّت نمایند.»[2] اکثر منابع میزان ثروت کریم خان را در هنگام فوت 67 هزار تومان ذکر کرده‌اند و برای آگاهی از وضع درآمد سالیانه کریم خان به کتاب رستم‌التواریخ استناد می‌شود که می‌نویسد: «صورت جمع بستن مالیات حسابی، دیوانی ممالک ایران غیر از خراسان که به قول صحیح و روایت معتبر در هر سالی مبلغ پانصدو پنجاه هزار تومان انفاذ خزانه عامره وکیلی می‌شد بدین تفصیل که ذکر می‌شود:

دارالسّلطنه اصفاهان مع توابع، هفتاد هزار تومان

دارالعلم شیراز مع توابع، صد و شصت هزار تومان

دارالعباد یزد مع توابع، دوازده هزار تومان

دارالامان کرمان، بیست هزار تومان

دارالمؤمنین کاشان مع توابع، دوازده هزار تومان

دارالخلافه ری مع توابع، دوازده هزار تومان

دارالبرکت مازندران، بیست و پنج هزار تومان

دارالمنفعت گیلان، بیست و پنج هزار تومان

دارالحرب آذربایجان، شصت هزار تومان

دارالشّجاعه کردستان، دو هزار تومان

دارالسّلام عربستان، پانزده هزار تومان

دارالّشوکت همدان، پانزده هزار تومان

دارالملک قزوین، دوازده هزار تومان

دارالنّصرت قلمرو عراق، شصت هزار تومان

دارالغرور لرستان، بیست هزار تومان

دیگر آن که حکام و والیان ایران هر یک موافق رتبه و شأن خود و گنجایش ولایت خود پیش‌کشی از برای سرکار فیض آثار والاجاه وکیل‌الدوله مذکور می‌آوردند.»[3]



[1] - منظور از این اصطلاح اشاره به این شعر سعدی می‌باشد:

آن که هفت اقلیم عالم را نهاد                         هر کسی  و آن چه لایق بود    داد

گر توانایی و گر کوتاه  دست                         هر کسی باید چنین باشد که هست

مرد دون همت اگر قادر شود                           بس خیانت‌ها از او   صادر      شود

گربه مسکین اگر پر   داشتی                            تخم گنجشک از جهان    برداشت

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی                        یک شکم   در آدمی      نگذاشتی

[2] - ص 270 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

[3] - ص 321 رستم‌التّواریخ محمّد هاشم آصف - به اهتمام محمّد مشیری - 1352

4- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 413

سیاست داخلی کریم خان

سیاست داخلی کریم‌خان

 

هنگامی که کریم خان زند به قدرت رسید وضعیت تهاجمی دول خارجی به خصوص عثمانی و روسیه نسبت به ایران با قبل تفاوت بسیاری داشت و اگر پس از مرگ نادر همان شیوه‌ی بعد از سقوط دولت صفویه را در پیش نگرفتند، در درجه اول ناشی از اقدامات نظامی نادر می‌باشد و در مرحله بعد به ضعف درونی آن‌ها مربوط بوده است. هنگامی که در روسیه پطرکبیر فوت کرد اقدامات تعرّضی به مرزهای ایران نیز تا زمان کاترین صورت نگرفت. از جانب عثمانی نیز وضع به همین شکل بود و حتّی در هنگام محاصره بصره نیز که توسط کریم خان انجام گرفت جانب احتیاط را در پیش گرفتند که مبادا نادرهای دیگری در ایران ظهور یابند و بر مشکلاتشان افزوده گردد. در این زمان روابط با کشورهای اروپایی نیز بیشتر جنبه اقتصادی داشته است. بر همین اساس و موقعیت است که کریم خان فرصت یافت که بر مسائل داخلی توجّه نماید. او ذاتاً مردی رئوف و نیک اندیش بود و برخلاف اغلب حاکمان مصلحت و فقر و فلاکت مردم را مدّ نظر قرار داد و برای آرامش و رفاه آنان اقداماتی را به عمل آورد و از حکّام ایالات نیز همین انتظار را داشت و در حدّ ارسال مالیات‌های معیّن شده و قبول اطاعت با آنان مدارا می‌کرد و در عین حال یاغیان را هم سرکوب می‌ساخت. زمانی که در شیراز اسکان گزید خود را برتر از دیگران ندانست و حتّی در امور سیاسی با دشمنانِ تسلیم شده نیز به مشورت می‌پرداخت. چنان که محمّدهاشم آصف می‌نویسد: «والاجاه آقامحمّدخان و عالی‌جاه آزادخان را در مجلس خود می‌نشانید و در امور ملکی با این دو شاه‌وش مشورت می‌نمود و عالی‌جاه اسماعیل‌خان اعمی سر ایل قشقایی را ندیم و کلیم خود قرار داد و عالی‌جاه میرزا جعفر اصفاهانی را وزیرالوزرا و اعتمادالدّوله خود کرد و عالی‌جاه میرزا محمّد شیرازی را کلانتر فارس و عالی‌جاه میرزا فضل‌الله شیرازی را مستوفی‌الممالک و عالی‌جاه میرزا محمّد بروجردی را منشی‌الممالک خود قرار داد.»[1]

برای آن که حاکمان هر ایالت دست تعدّی به سوی مردم دراز نکنند مواجبی را برای آن‌ها در نظر گرفت. مواجب حاکمان اصفهان و شیراز و یزد و کاشان و ری و قزوین و امثال آنان مبلغ صد تومان نقد و مقدار چهار صد خروار غلّه تعیین گردید و علاوه بر این به خاطر آن که ثبات نرخ اجناس تغییر نکند در هر بلدی محتسبانی را قرار داد که مانع فسق و فجور و دزدی گردند.[2] محمّد هاشم آصف در همین رابطه می‌نویسد: «اول هر سال از همه حکام و عمّال هر بلد مزیّن به مهر امام جمعه و قاضی و شیخ‌الاسلام التزام نامچه در دیوان اعلی می‌گرفتند که بی‌برات مزیّن به مهر عمّال سبعه و قبض، دینار و حبّه از مالیات و صادریات و عوارض از رعایا نگیرند و داد و ستد دیوانی نشود. آخر هر سال حکّام و عمّال و ضبّاط و رؤسای هر بلد را طلب می‌فرمود با برات‌ها و قبض‌ها و مستوفیان دیوان اعلی را می‌فرمود با ایشان محاسبه می‌نمودند و در محاسبات دیوانی به قدر یک دینار و یک حبّه از ترس وی افراط و تفریط واقع نمی‌شد و اگر می‌شد نسق و سیاست می‌فرمود و از خیانت کسی نمی‌گذشت و در هر بلدی مقرّر فرمود که از اوّل شب هر ساعتی طبلی بکوبند تا سه ساعت از شب گذشته و اوّل ساعت چهارم هر کس از منزل و مکان خود بیرون آید یا در کوچه و بازار او را بگیرند، سیاست و نسقش نمایند. جمعی مأمور بودند که اوّل شب که سه ساعت از شب گذشته باشد تا بامداد در همه کوچه‌ها و بازارها بگردند و محافظت اهل شهر نمایند از شرّ دزدان و ستمکاران و ایشان را گزمه می‌خواندند.»[3]

از دیدگاه کریم خان مردم جامعه به چهار قشر تقسیم می‌شدند، اهل زراعت، اهل خرید و فروش، اهل حرفه، اهل ملازمت و هر کس که از این چهار صنف خارج بود در نزد وی اعتباری نداشت. بر همین اساس کریم خان نسبت به طبقه روحانیون چندان تمایلی نداشت و محمد هاشم آصف در همین رابطه می‌نویسد: «امنای دولتش خواستند که به جهت طلبه علوم وظایف قرار بدهند قبول نفرمود و فرمود ما وکیل دولت ایرانیم از خود اموالی نداریم که به ملاها و طلبه‌ی علوم بدهیم و از مالیات دیوانی که انفاذ خزانه عامره باید بشود به جهت لشکر آرائی و مرزبانی و ایرانمداری چیزی به کسی نخواهیم داد. هر کس که خدمت به دولت ایران می‌نماید او را راتبه و مواجب مستمری خواهیم داد. به جهت ملازمان شرعی دولت ایران یعنی عالی‌جنابان کرّوبی آدابان مقدّس‌القابان امام جمعه و قاضی و شیخ‌الاسلام و صدر و نایب‌الصّدر و فیصلیان امور شرعیه مواجب مستمری قرار داد و هر طالب علمی که دو تومان داشته باشد در یک سال با هفت سر عیال به خوبی معیشت می‌تواند نمود. جناب آقامحمد بیدآبادی از قراری که شنیده‌ایم در علم و فضل ملای بی‌نظیری است و از کسب تکمه چینی معاش می‌کند و منّت از کسی نمی‌کشد. ما هم وکیل دولت ایرانیم از بنائی وقوفی تمام داریم و کسب ما جوراب چینی و بافتن قالی و گلیم و جاجیم است. آن چه شنیده‌ایم همه انبیاء و اوصیا و پیغمبر ما و امامان ما و همه پادشاهان گذشته صاحب کسب و حرفه بوده‌اند. غرض آن که وظیفه از برای کسی قرار نداد.»[4]

رفتار کریم خان با پیروان مذاهب دیگر خوب بود و به خارجی‌ها نیز به شرط آن که اعمال آن‌ها با شریعت و علمای مذهب شیعه خصومت‌آمیز نباشد آزاد بودند و همین مورد را مبلّغان مسیحی نیز تأیید می‌کنند. جان.ر. پری در رابطه با سیاست مذهبی وکیل‌الرّعایا می‌نویسد: «کریم‌خان بنا به سنّت با سکّه زدن به اسم امام غایب و ساختن مساجد و بقاع و توجه به نمازهای جماعت به تقویت مذهب شیعه پرداخت. یکی از پارساترین وقایع نگاران ایرانی با نفرت یادآوری کرده است که کریم خان در تمام دوران زندگیش هرگز نماز نمی‌خواند. بزرگترین مراجع رسمی انتصابی روحانی در شیراز شیخ‌الاسلام بود. وظایفش ظاهراً از وظایف اسلافش در دوران حکومت صفوی محددوتر بود. سمت ملاباشی انتخابی معمولِ زمان شاه سلطان حسین دیگر احیاء نشد. مراجع مذهبی سنّتی که شاه انتخابشان می‌کرد از سوی کریم خان مستمری و حقوق داشتند. مثلاً متولّی گنبد شاه عبدالعظیم شهر ری در سال 1179ه. ق/1765م و ناظر امرور مذهبی در قزوین از این قبیل بودند. امّا روحانیون کوچکتر و طلبه‌های علوم دینی و سادات علوی و دراویش که از طریق مستمری ماهیانه امرار معاش می‌کردند انتصابی نبودند. چنان که گفته‌اند وکیل اینان را مردمی طفیلی می‌خواند و گفته بود وظیفه عام او به آنان اجازه می‌دهد که چون دیگران با آن چه دارند به خوبی زندگی کنند.»[5]  دکترشعبانی نیز سیاست داخلی کریم خان را مورد تمجید قرار می‌دهد و می‌نویسد: «این یک حقیقت است که با وجود کسب اقتدار مسلّم و کافی کریم خان تا پایان عمر نام پادشاهی برخود ننهاد و به نیابت از شاه عروسکی خود ساخته، خویشتن را وکیل‌السّلطنه و وکیل‌الدّوله نامید. او طرفدار رعیّت و طالب امنیت و آرامش عمومی و علاقه‌مند به آبادانی و ترقّی کشور بود. کسانی را که در صدد آزار مردم برمی‌آمدند نمی‌بخشید و چون در هزینه بیت‌المال صرفه‌جویی می‌کرد گاه برای چند دینار اسرافی که از خدمتگزاران خود می‌دید چندین تن را به قتل می‌رسانید. سیاست داخلی او بر ایجاد امنیت سیاسی و قضایی و برقرار کردن آرامش در کشور استوار بود و برای این منظور قطع نفوذ ولات و بیگلربیگی‌های دوره هرج و مرج ایران را که به خودسری عادت کرده بودند لازم می‌دانست. حسّ عطوفت وی مانع از آن می‌شد که بزرگان و سرداران مغلوب را از میان بردارد و به قلع و قمع کسانی که علیه او برخاسته بودند و دشمن شمرده می‌شدند، اقدام کند. این تدابیر برای اجرای مقاصد او مفید واقع شد تا آن جا که در مدّت چهارده سال پایان عمر وی ( 1193- 1179ق) هیچ گونه آشوبی برپا نشد و قلمرو تحت فرمان او در رفاه نسبی و آسودگی به سر می‌برد. وکیل از خشونت اخلاقی برکنار بود، ولی گاه به دلیل عصیان برخی از وجود قدرت‌جوی سرداران خشنی برای اداره امور شهرها می‌گماشت تا سختگیری آن‌ها موجب هراس شود و هم گروه‌های قدرتمند را از تعدّی به مال و جان مردم باز دارد. ایل زند پیرو آیین تشیع بودند و کریم خود مردی متدّین و مفیدِ آداب و مراسم مذهبی بود. امّا همانند مردم دیگر عشایر ایران در امور مذهبی تعصّب نداشت. به عنوان شهریار ایران پیروان تمامی ادیان را محترم می‌شمرد و در تعهدات اجتماعی و مقرّرات کشوری میان افراد تفاوتی نمی‌گذاشت. با این که به ظاهر از علم و دانش مکتوب بهره چشم‌گیری نبرده بود ولی با دانشمندان و علما به احترام تمام رفتار می‌کرد. وجود برخی از وزیران علم دوست مانند میرزا محمّدحسین فراهانی متخلّص به وفا و میرزا احمد منشی که در خدمت دولت او بودند در ترویج علم و معارف آن دوره بی‌تأثیر نبود. در این دوران مالیات‌ها تقلیل یافت و قوانینی که خان صادر می‌کرد دایره‌ی خودسری و ظلم مالکان را نسبت به رعایا محدود می‌کرد.»[6]



[1] - ص 338 رستم‌التواریخ محمد هاشم آصف(رستم‌الحکما) به اهتمام محمد مشیری - 1348

[2]- دکترنوایی در صفحه 180 کتاب کریم خان زند می‌نویسد: «در همان اصفهان که اساس اصلاحات داخلی را بنیان نهاد دستور داد که نرخ جمیع مواد خوراکی را معیّن و مشخّص نمایند و برای هر صنفی لباس خاصّی قرار داد و محتسب را متوجّه و موظّف به اجرای این قواعد کرد و در این باب سفارش فراوان نمود و براین اساس و طبق همین نرخ میزان مالیات شهر و حومه اصفهان را که به صورت مال‌المقاطعه از طرف حاکم پرداخت می‌شد به میزان چهل هزار خروار غلّه(سی هزار خروار غلّه و ده هزار خروار شلتوک) تثبیت کرد و با عمّال و حکاّم شرط نمود که اگرچنان چه شما یک دینار بر قیمت اجناس بیفزایید ما دو دینار علاوه بر مال‌المقاطعه از شما خواهیم خواست با مؤاخذه و سیاست. (حداقل سیاست چوب و فلک بوده و حدّ وسط بریدن گوش و بینی و کندن چشم و حداکثر کشتن)

[3] - ص 308 رستم‌التواریخ محمد هاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1348

[4] - ص 309  - همان

[5] - ص 312 کریم خان زند جان.ر. پری ترجمه علی محمد ساکی - 1367

[6] - ص 104 - مختصر تاریخ ایران در دوره‌های افشاریه و زندیه دکتر رضا شعبانی - 1378

7- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 409

زن در حکومت کریم خان زند

زن در حکومت کریم خان

 

در اینجا صحبت از نقش زنان در دوره زندیه نیست و تنها از دیدگاه کریم خان مطرح می‌شود که وی چگونه به زن نگریسته و یا به عنوان ابزاری برای رسیدن به سیاست‌هایش از آنان استفاده کرده‌اند. از روایات چنین برمی‌آید که او تا اواخر عمر از همنشینی با زنان متعدد بی‌بهره نبوده‌اند و مهمترین دلیل آن وجود فرزندانش می‌باشد که از مادران متعدّد به دنیا آمده‌ و ابوالفتح‌خان و محمّدعلی‌خان نیز همین راه را پیموده‌اند. اوّلین مطلبی که از شهوت‌رانی کریم خان به ثبت رسیده مربوط به رفتار وی در اصفهان می‌باشد که سرانجام تحت تأثیر سخن علما از کردار خود عذرخواهی می‌نماید. این دیدگاه و سلیقه وی گویا در وجودش نهادینه بوده است، زیرا بعد از استقرار در شیراز نیز نه بدین شکل، بلکه برای سرگرمی رقبا و حتّی عوام نیز معمول داشته‌اند. مؤلّف رستم‌التّواریخ در باره این خصلت وی در اصفهان می‌نویسد: «بر دانشمندان معلوم باد که چون والاجاء وکیل‌الدّوله زند یعنی کریم خان شیرگیر، همّت بلند بنای شرب خمر داشت، چند نفر از اعیان اصفاهان که در خدمتش تقرّب و گستاخی یافته بودند و شیطنت و نادرستی و ناپاکی در طبیعت ایشان مستتر بود و ذات ایشان متضمّن خیانت و جنایت بود به وی عرض نمودند که اگر می‌خواهی جهانگیر بشوی باید ازاله بکارت چهل دختر باکره نمایی و خون ازاله بکارتشان را بر کرباس نازک هندی مالیده، همیشه با خود نگاه داری که مجرّبست و در این باب از آن جهانسالارِ باده پرستِ سرمست رخصت یافتند و فاحشه‌ای که به بی‌بی چکمه زرد شهرت یافته به خانه‌های شریف و وضیع و غنی می‌فرستادند و از بسیار کس‌ها رشوه می‌گرفتند و از بعضی دیگر دختر جمیله دلآرا می‌گرفتند و او را به حمام برده و به حلی و حلل آراسته و به فنون مشّاطگی پیراسته به قانون شرع انور در حباله آن سرور در می‌آوردند و او را به حریم پادشاهی می‌بردند و عروس‌وار او را به آن شاه دامادِ رندِ سرمست عیار می‌سپردند و وی در حالت سرمستی آن زیبا صنم را در آغوش خود به شیرین زبانی و مهربانی کشیده و از جام وصل دلگشای جانبخش شرابِ کام چشیده و وی را خلعت داده و صداقش را عطا می‌نمود و مرخص می‌فرمود و آن ناپاک‌ها که بانی این کار ناپسند بودند آن جمیله را به خانه خود می‌بردند و کامی از او حاصل کرده بعد او را به خانه پدر و مادرش می‌فرستادند. چون این کار به حدّ کثرت رسید علما به دیدنش رفته او را از این حرکت ناپسند و از این فعل زشت منع نمودند. از این عمل بد دست برداشت و از ایشان کمال خجلت و انفعال یافته و عذر خواست. آن والاجاء عاقلی بود، معقول فهم و منقولِ غیر معقول را انکار می‌نمود و قبول نمی‌کرد و همه امورش مقرون به حکمت بود و به افسانه هرگز گوش نمی‌داد از آن جمله حدیث خروج دجّال را باور نمی‌کرد به آن قسمی که در کتاب‌ها نوشته‌اند.»[1]

کریم‌خان بعد از سکونت در پایتخت برای آن که از جانیان و گردنکشی افراد ماجراجو خیالش راحت شود آنان را در شیراز گرد آورد و برای سرگرمی آن‌ها اماکن میخانه و عشرتکده مهیّا ساخت تا شاید انحراف فکری به وجود آورده و آنان را از طغیان باز دارد. مؤلّف مذکور به نقل از پدرش که شاهد آن موقع بوده‌اند تعداد هفتادوپنج نفر از زنان مشهور آن اماکن را نام می‌برد.[2] در رأس آنان زنی بود به نام ملافاطمه که در توصیف او می‌نویسد: «زنی بود میانه بالا و سیاه چرده، نزدیک به گندم گونی و لیمو پستان و باریک بینی و باریک میان و بزرگ کفل و چشم جادو و هلال ابرو و مشکین مو و عنبر بو و با ملاحت و آنیت و شیرین گفتگو بوده و در نغمه‌پردازی و خوش‌آوازی رشک بلبلان گلستانی و در جلوه‌گری و رقّاصی غیرت طاووسان لنبانی و کبک روش و خوش‌خو و دلجو و نیکومنش بوده و هرگز به کسی تکبّر نمی‌کرده و دل شاه و گدا را بی‌تفاوت به دست می‌آورده و هر کسی را از خود راضی می‌نمود. به قدر بیست هزار بیت از منتخبات اشعار شعرای قدیم و جدید در بر داشت که در هر مجلسی آن‌ها را به مناسبت و به موافقت آواز دف و نقّاره و ناله نی و نغمه چنگ و بربط و صدای عود و رود و سرود و رباب می‌خواند و هزاردستان از شنیدن آواز خوش جانبخش از شاخه گلبن بیهوش می‌افتاد و طاووس مست در حالت جلوه‌گری از تماشای رقص آن سرو قامت متحیّر و مات می‌ایستاد.»[3]

همین مؤلّف در مورد محافل بزم وکیل‌الدّوله می‌نویسد: «بر ارباب دانش و بینش پوشیده مباد که والاجاه کریم خان وکیل‌الدّوله جم اقتدار، داراب رفتار، دارا کردار، بهرام اطوار از روی مصلحت ملکی به جهت میگساران و باده‌کشان و دردنوشان میخانه و خراباتی با لطف و صفا و پر نشو و نما فرمود بنا نمودند و آن محله را که جایگاه فواحش و شاهدان دلکش طنّاز پر عشوه و ناز قرار دادند و آن را خیل می‌خواندند. به قدر پنج شش هزار نفر زنان ماهروی گل‌رخسار، مشکین موی دلربای خوش اطوار، همه خوش آواز و بازی‌گر و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص همه با ادب و کمال و معرفت و نکته پرداز، همه اشاره فهم و مونس جان و دل، اهل راز و نیاز در آن خیل خوش و دارا لذّتِ دلکش جا دادند. شاهوشان گردنکش و بهادران و وزیران با فضل و کمال و ادب و سرهنگان سلطنت طلب و امیران و گردان با حسب و نسب، بلکه همه ساکنین و متوطنین دارالعلم شیراز را شب و روز مقیّد به قید باده‌کشی و شاهد بازی و مشغول به شغل مجلس‌آرائی و محفل‌پردازی نمود و چنان سرگرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که اهل و عیال و یار و دیار را فراموش و با لعبتِ غرور دم‌ساز و با شاهد غفلت هم‌آغوش گردیدند و آن وکیل جلیل کاردان جم جاه ایران و قاطبه خلایق، سیما صلحا و اتقیا و مصلحین آن زمان از فتنه و شرّ اهل فساد و از ضرر و گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند.»[4]

همان گونه که اشاره شد این منش کریم خان شامل مردمان دیگر و سپاهیانش توسط گروهی از فیوج  (طوایف کولی) نیز می‌گردیده است و معتقد بود که همان گونه خانه‌ی بی‌مستراح نمی‌تواند وجود داشته باشد جامعه نیز از این امر مستثنی نخواهد بود و بر همین اساس دستور تأسیس عشرتکده را در خارج از شهر می‌دهد. دکتر عبدالحسین نوایی در باره این اقدام کریم خان می نویسد: «در حدود دویست سال پیش این ترتیب صحیح در ایران به دستور کریم خان مرسوم گردید و شجاعت سیاسی و هوش او بود که توانست چنین اساسی را بنیان نهد. او معتقد بود که شهر بی‌خرابات همچون خانه بی‌مستراح است و همچنان که برای جلوگیری از پلیدی و آلودگی اتاق‌های خانه جای نشست و برخاست و پذیرایی و غذاخوری است مستراحی لازم است برای دفع پلیدی و رفع آلودگی شهریان نیز خراباتی لازم است و بدین جهت در شهر شیراز در محلی دور از خانه‌های مردم شهر خراباتی قرار داد که مردم آن را خیلخانه می‌نامیدند و جمعی از فواحش را در آن جای داد. بیان کتاب رستم‌التواریخ که خالی از لطافت ادبی نیست در این مورد چنین است. به قدر پنج شش هزار از زنان ماهروی گل‌رخسار مشکین موی دلربای خوش اطوار همه خوش‌آواز و رقّاص و جمله رامشگر عام و خاص در آن خرابات خوش و خیل دلکش جای دادند و میخانه‌های طرب بخشِ جانفزای دلگشا در آن ولایت با لطف و صفا ساختند و شاهوشان گردنکش و بهادران با کشمکش و سرهنگان سلطنت طلب و گردان با حسب و نسب را شب و روز مقیّد باده‌کشی و شاهد و مشغول به شغل مجلس‌آرایی و محفل پردازی نمود و چنان گرم این کار و شیفته این اطوار گردیدند که یار و دیار خود را فراموش و با شاهد غفلت هم‌آغوش گشتند و آن وکیل دولتمند کاردان و قاطبه خلایق سیما، صلحا و مصلحین آن زمان از شرّ اهل فساد و از گزند ارباب افساد محفوظ و آسوده گردیدند. اگر در نوشته این مؤلّف دقّت کنیم مشاهده می‌کنیم که وکیل مقصود دیگری نیز از این طرح داشته و با این طریق می‌خواسته سر کسانی را که ادعاهایی داشتند به باده سرگرم کند و لذّت نای و نوش را چنان بر آنان عرضه دارد که از جوش و خروش جز در محفل بزم و در نزد شاهدان و لولیان دور مانند.»[5]

قضاوت در مورد این اقدامات کریم خان به خوانندگان محوّل می‌گردد و ضمناً توصیف این مطالب موجب آن نگردد که وکیل مردی بی‌تعصّب بوده و احترامی برای نوامیس مردم قائل نبوده است. در بعضی روایات که به وی نسبت داده‌اند بدین نکته اشاره شده که اشخاص خطاکار را تنبیه و مجازات می‌کرده‌اند. دکتر نوایی در همین رابطه با توصیفی مفصّل می‌نویسد: «کریم‌خان در همان ذهن ساده خود حساب احتیاج طبیعی را از حساب نظم اجتماعی جدا کرده بود. او می‌دانست که هر مرد و زن سالم احتیاجات طبیعی و غریزی دارند که از برآوردن آن ناگزیرند و از طرف دیگر می‌دانست که هرگز اجتماع بی‌بندوبار و بی‌عفّت پایدار نمی‌ماند و جامعه‌ای که در آن ناموس زنان و اصالت افراد خانواده محفوظ نماند به زودی به انحطاط و انقراض خواهد کشید. به همین جهت وی نسبت به ناموس مردم بسیار غیور و متعصّب و سخت بود و حتّی از گناه افراد نزدیک خاندان خود نیز در نمی‌گذشت. نقل این داستان از رستم‌التّواریخ بسیار عبرت‌انگیز است. قاپوچی‌باشی (رئیس دربانان شاهی) کریم خان مردی بود بسیار قوی هیکل و تنومند و بلندبالا. این مرد زنی داشت بسیار زیبا و خوش اندام ولی عاشق پیشه و شیطان اندیشه. این زن گرفتار عشق طاهرخان پسر خواهر کریم خان شده بود. طاهرخان هم نوجوانی بود بسیار زیبا و دلیر و ضمناً میگساری علی‌الدّوام سرمست و معشوقه بازی از خدا غافل و صنم پرست. بالاخره آن زن توانست طاهرخان را فریب داده و به خانه خود کشاند. روزی قاپوچی باشی بی‌موقع به خانه آمد و آن دو را با یک دیگر تنها و سخت مهربان دید. شوهر بدبخت خواست با چماقی که در دست داشت بر فرق طاهرخان بکوبد امّا طاهرخان او را امان نداده با همان وضع ناهنجار خود از جای برجسته دست قاپوچی را گرفت و او را برزمین زد و با شالِ کمر دست او را بست و در مقابل چشم وی باز دست در گردن آن زن درآورد و سرانجام وقتی هم که برخاست تا خانه را ترک گوید دست در جیب قاپوچی کرد و پول‌های او را به جیب خود ریخت و از خانه بیرون آمده به حمام رفت. شوهر بدبخت هر طور بود دست و پای خود را باز کرده به کریم خان شکایت برد. خان زند که اوصاف آن زن را شنیده بود قاپوچی را نصیحت کرد که زن تو از خدا بیگانه و با همه کس آشناست، به طوری که دست رد بر سینه سیاه و سفید نمی‌نهد. او شایسته تو نیست. وی را طلاق بده و زنی با عفّت و نجابت بگیر. من کلیّه مخارج عروسی تو را به عهده می‌گیرم. ناگهان قاپوچی غیرتمند! فریاد برآورد که همه‌ی اهل ولایت زن مرا می‌خواهند من چه طور او را نخواهم و دست از او بردارم. وکیل از این سخن زشت قاپوچی و آن کار ناشایست طاهرخان سخت برآشفت و دستور داد که طاهرخان را آوردند و بر زمین به پشت خوابانیدند و حکم نمود که یساولان به ضرب چوب و چماق استخوان‌های او را شکسته و کریم خان نیز از شدّت خشم از جای برخاست و کفش ساغری خود را به دست گرفت و با نعل آهنین کفش آن قدر بر کاسه سر خواهرزاده خود زد که جوان دلیر مثل نعش بر زمین افتاد. امرا و وزرایی که در جلسه حضور داشتند فریاد برآوردند که بیچاره مرد. او را ببرید دفن کنید و به این تمهید او را از مرگ حتمی نجات دادند و بی‌اطّلاع وکیل جرّاحان و شکسته‌بندان به معالجه او پرداختند و یک سال طول کشید تا آن زخم‌ها و شکستگی‌ها بهبود یافت.

کریم‌خان نه تنها کار زشت، بلکه حتی نظر و اندیشه زشت افراد را نسبت به ناموس دیگران نمی‌بخشید! هنگام جشن عروسی پسر وی ابوالفتح‌خان با خواهر هدایت‌الله‌خان پسر حاجی جمال فومنی، کریم خان بر در حرم‌خانه نشسته بود و زنان اکابر و بزرگان شیراز به اندرون می‌رفتند. نگهبانان کشیک صد نفر از سیاهان نوبه بودند. همه با دشنه‌های زرّین‌قبضه و تیغ‌های هندی که در آن هنگام همه در حضور کریم خان ایستاده بودند، یوزباشی (فرمانده صد نفری) غلامان سیاه هنگامی که زنان از پشت سر غلامان عبور می‌کردند در یکی از زنان متمایل شده به نظر خریداری بدو نگریست. کریم خان متوّجه شد و به بهانه دیدن تجهیزات و اسلحه غلامان برخاست و شمشیر همه را دید و باز پس داد تا به یوزباشی رسید و همین که شمشیر وی به دست کریم خان رسید چنان بر کمرش زد که دوپاره شد. آنگاه به حاضران گفت زنان رعایا و اکابر و اصاغر که به حرم من درآیند در حکم عیال منند. این غلام در یکی به چشم تمایل نگریست. سزای او را دادم تا دیگر کسی به چشم بد ننگرد و همه حدّ خود را بدانند. امّا این مرد بدین غیرتمندی و ناموس پرستی در خارج از حدود نظم جامعه و در خلوت خاص خویش در معاشرت زنان بی‌اختیار بود و همه شب بساط باده‌گساری داشت و به قول رضاقلی‌خان هدایت لولیان به مجلس او رقصیدندی و شب خسبیدندی. او نه تنها خود بدینگونه کام از جهان برمی‌گرفت و از زندگی آن طور که خود تشخیص داده بود لذّت می‌برد، بلکه سعی داشت دیگران نیز بدینگونه کام از حیات برگیرند! و پس از آن همه رنج‌های دوران هرج و مرج و ظلم‌ها و ستم‌های نادری مردم بار دیگر از عمر نصیبی یابند و لذّتی ببرند. به همین جهت شب‌ها بر بام قصر خویش برمی‌آمد و گوش به صدای شهر فرا می‌داد اگر در شهر صدای ساز و آواز و اسباب عیش و طرب می‌شنید خوشحال می‌شد که رعایا آسوده خاطر به شادی پرداخته‌اند و ملالی از ما ندارند. اما اگر شبی آواز چنگ و ناله نمی‌شنید پریشان و افسرده می‌گردید و می‌گفت پیداست که امروز وزیر و کلانتر بر رعایای ما حوالتی کرده‌اند و چیزی صادر نموده‌اند که امشب ملالتی دارند و فردا تحقیق می‌کرد و رفع ظلم می‌نمود. همین رضاقلی‌خان در باره وی این داستان را آورده، شبی در مجلس شراب خویش یکی از لولیان را که روی و مویی بایسته و خلق و خویی شایسته بود برخلاف شب‌های دیگر افسرده و در آواز و رقص سرد و دل‌مرده دید. علّت را استفسار کرد. لولی گفت: مردی سبزی فروش بازاری مدّت یک سال است که گرفتار عشق من شده است و در این مدّت دینار دینار از خرج خود کنار گذاشته و دو سه تومانی فراهم کرده و امشب بساطی آراسته و مرا به خانه خود خواسته بود که گماشتگان شاهی رضا ندادند و مرا بدین جا آوردند. دلم برای آن عاشق سبزی فروش دلداده و حالِ نا امیدی و انتظار وی می‌سوزد و نمی‌دانم که چه کرد و چه می‌کند. کریم خان متأثّر شد و دستور داد تا از شراب و کباب و اساس بزم و مقداری وجه نقد با همان لولی برای او بردند. چون غلامان شاهی بدین وضع به خانه او رسیدند وی از دیدن آن همه شمع و چراغ و مردان خنجر بر کمر تصوّر کرد که شحنه به گرفتن او آمده، روی به فرار نهاد و به زحمت و با هزار سوگند توانستند مراتب عنایت خان زند را به او اعلام نمایند و شاهد شمع و شراب و سایر لوازم و اسباب را در خانه وی نهند و او را با معشوقه تنها گذارند.

کریم‌خان حتّی برای سپاهیانش نیز آمیزش را لازم می‌شمرد تا مبادا در هنگام جنگ در شهرها و دهات رسوایی به بار آورند و بی‌عفّتی کنند و به همین جهت هرجا می‌رفت و به قول رستم‌التّواریخ افواج فیوج و فواحش بسیار به جهت لشکریان خود می‌برد و لولیان شهر آشوب به اردوی خود داشت. کریم خان چنان که گفتیم تا آخرین لحظات زندگی پایبند مهر زیبارویان بود و با این که یک سال آخر عمر علیل و رنجور بود به طوری که چند بار خبر مرگ او منتشر و موجب بروز بی‌نظمی‌هایی در فارس و عراق گردید. باز در همان حال دلش در گرو عشق ماهروی زیبا پیکری بود و از عشق آن زن مغرور آتش‌ها برجان و دل داشت.»[6]



[1] - ص 322 رستم‌التواریخ محمدهاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1352

[2] - برای آن که با برخی از اسامی آن زمان آشنا شویم به تعدادی از اسامی آن ها اشاره می‌گردد:گلنار، کشور، مرصع، ماه پیکر، ماه پاره، آب حیات، طاووس، سرو ناز، شیرین، شکر، ملا فاطمه، شاخ نبات، گلچهره، مایل، طوطی، منیژه، منظر، بلورین، نگارین، نازدار، سنبل، یاسمن، مشک بیز، عنبربو، پری‌زاد، مستانه، نیلوفر، لاله، زبرجد، نسرین، ریحان، گلستان، شکوفه، جان شیرین، صندل، مرمر، سوسن

[3] - ص 342 رستم‌التواریخ محمدهاشم آصف به اهتمام محمّد مشیری - 1352

[4] - ص 340 رستم‌التواریخ محمد هاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1352

[5] - صص 187 و 188 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

[6] - صص 244 تا 250  - کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

7- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 402

 

شیراز در زمان کریم خان زند

شیراز در زمان کریم‌خان

 

کریم‌خان بر خلاف نادرشاه هنگامی که بر رقبا غلبه یافت آرامش و آسایش مردم را در رأس برنامه خود قرار داد و همین تفکّر موجب ماندگاری و وجه تمایز وی با حاکمان دیگر در قلوب مردم شده است. او بر همین اساس در فکر انتخاب پایتخت و اسکان در جای ثابتی برآمد و شهر شیراز را به عنوان پایتخت خود انتخاب کرد و مدّت 14 سال پیگیر برنامه‌هایش بود. در رابطه با این که چرا شهر شیراز را برگزیده دلیل موثّقی وجود ندارد. دکتر عبدالحسین نوایی علّت آن را ناشی از آب و هوای مطبوع دانسته، ولی دکتر رضا شعبانی علّت انتخاب را دور بودن از موطن قاجارها می‌داند و می‌نویسد: «کریم‌خان پس از نامرادی‌های متعدّدی که در اصفهان پیدا کرد برای مدّتی در صدد آن برآمد که تهران را به پایتختی انتخاب کند. ناامنی‌هایی که از سوی مناطق شمالی کشور دوامِ قدرت نوپای زند را تهدید می‌کرد اقتضای آن را داشت که پایتخت در موقع و مکانی باشد که دفع حملات  مکرّر قاجارها و عناصر متجاسری که از آن سوی مرزها به کشور نزدیک می‌شدند، آسانتر شود. بدین منظور پس از درهم شکستن مقاومت محمّدحسن‌خان قاجار در سال 1173ه.ق دستور داد بنایی به سبک بارگاه خسرو انوشیروان در مدائن در تهران بسازند و ایوان تخت مرمر را پدید آوردند. تاجگذاری نخستین خویش را هم در دیوانخانه قدیم شهر که در زمان شاه سلیمان صفوی بنا شده بود به عمل آورد و بسیاری از ارکان دولت را نیز که پیش‌ترها در شیراز گرد آورده بود بدانجا منتقل نمود، امّا ظاهراً ملاحظات دیگری نیز در همان ایّام مدّ نظر قرار گرفت که از جمله آن‌ها نزدیک بودن تهران به مساکن سنّتی ایل قاجار و خطرات دائمی‌ای بود که همواره از سوی گروه‌های مختلف سرکش آن ایل برمی‌خاست. از این رو حکومت تهران را به غفورخان واگذار کرد و خود از راه اصفهان به شیراز رفت.»[1] مؤلّف رستم‌التّواریخ نیز بدین نکته اشاره دارد که قبل از ورود کریم خان به شیراز صادق‌خان مأمور آماده سازی شهر برای پایتختی شده بود و صادق‌خان نیز برای بازسازی و تعمیر ابنیه و ترمیم بناها و سنگ فرش کردن خیابان‌ها اقداماتی را انجام می‌دهد. وی در رابطه با فعالیّت‌های دیگر صادق‌خان می‌نویسد: «پیش از ورود به شیراز حسب‌الامرش عالیجاه صادق‌خان بیگلربیگی به قدر ده دوازده هزار خانه به جهت عساکر و گروی‌‌ها ساخته بود و قدغن فرمود که هر یک از عساکر که در خانه‌های اهل شیراز ساکن شده‌اند یا به رضا و رغبت آن خانه را از صاحبش بخرند و یا اجاره و کرایه و گرو نمایند و یا از آن خانه بیرون روند. فی‌الفور امتثال امرش نمودند.»[2]

هنگامی که کریم خان به شیراز وارد شد هفت شبانه روز جشن و سرور برپا شد و بعد از استقرار علاوه بر اجرای سیاست‌های داخلی خود به رفاه و آسایش مردم و زیباسازی شهر نیز توجّه کافی را مبذول داشت. او برای تأمین امنیت اقتصادی و انتظامی شهر قوانین معیّنی را به اجرا گذاشت و نسبت به روحیه و شادی مردم هم بی‌تفاوت نبود. یکی از اقدامات جالب او تعیین گروهی به عنوان ریکا بود که مأموریت نظافت و تمیزی شهر را به عهده داشتند. عبدالحسین نوایی در توصیف نخستین مأموران شهرداری می‌نویسد: «به نظر می‌آید که خان زند نظافت شهر را وظیفه خود مردم می‌دانست و متوّجه ساختن مردم را بدین امر وظیفه دولت، زیرا او در حدود سیصد نفر به اسم ریکا در استخدام داشت که تمام روز در کوچه‌ها و بازارها راه می‌افتادند و مردم را یادآوری می‌شدند که بازارها و کوچه‌ها را جارو بکشند و آب بپاشند و کوی و برزن را که گذرگاه خاص و عام و محل تردّد و استفاده عموم است پاک و پاک و پاکیزه نگهدارند. ظاهراً این جماعت کلاه و چوبدستی خاصی داشته و به اصطلاح «اونیفورمه» بوده‌اند. زیرا در تاریخ گلستانه به این نکته برمی‌خوریم که وقتی کریم خان بر مصطفی‌خان شاملو دست یافت بدو گفت تو لایق سرداری نیستی بلکه باید تو را در سلک ریکایان جا دهم. پس یکی از ریکایان حضور را پیش طلبیده امر فرمودند که کلاه خود را بر سر مصطفی‌خان بگذارد و چوب ریکایی را به دست او بدهد. قریب دو ساعت مصطفی‌خان در سلک ریکایان در حضور کریم خان چوب ریکایی در دست گرفته بود.»[3]

از آن جا که توجه به عمران و آبادانی نتیجه مستقیم آرامش و امنیت در جامعه می‌باشد کریم خان نیز علاوه بر توجه به امور کشوری اقدام به تأسیس و بازسازی ابنیه مختلف در شهر شیراز نمود. دکتر شعبانی خدمات عمرانی کریم خان را این چنین نام می‌برد: «ترمیم حصار دفاعی شهر شیراز، ارگ کریم‌خانی، عمارت دیوانخانه، عمارت کلاه فرنگی، مسجد وکیل، مدرسه وکیل، بازار وکیل، حمام و آب انبار وکیل، انتقال آب رکن‌آباد به پایتخت، سنگ فرش کردن کوچه‌های پایتخت، ساختمان کاروانسرای وکیل، تجدید بنا و تعمیر مقبره دو شاعر نامدار ایران و جهان یعنی سعدی و حافظ، احداث ساختمان موصوف به هفت تنان و چهل تنان، نصب سنگ قبرهای شاه داعی الی‌الله و شاه شجاع و تعمیر بقعه‌ی میرسیدعلی حمزه، ایجاد کارگاه‌های صنعتی متعدّد در شیراز، تعمیر و تقلیل دروازه‌های شیراز و ایجاد فضای درختکاری در مسیر درون شهری و بسیاری خدمات رفاهی دیگر را در شیراز به وکیل می‌توان نسبت داد.»[4] همچنین محمدهاشم آصف نیز در توصیف خدمات وکیل در شیراز می‌نویسد: « از آن جمله حصاری حسب‌الامرش به دور شهر مذکور با سنگ و آهک از روی آب برآوردند و به قدر چهار زرع قطر دیوار و ده زرع ارتفاع دیوارش بود و فرمود خندقی عریض بسیار عمیق به دور آن حصار استوار حفر نمودند و خاک خندق را به موزونی بر لب خندق مذکور برآوردند. حسب‌الامرش یک درب مسجد جامع وسیع عالی با دریاچه مربع طولانی پرآب جاری و یک درب حمّام دلکش روح بخش متعالی و چهار بازار با چهار سوی رفیع و وسیع قبّه بسیار موزونِ خوش و سه کاروانسرای بسیار بزرگ دلکش و دو آب انبار حیات‌بخش بسیار عالی و شترگلوهای متعدّده از برای آب از زمین پست بر زمین بلند برآوردند که بر دهنه آن‌ها همه سنگ یک پارچه مرتفع قطور مدوّر مجوف نصب نموده و یک درب ارگ عالی بسیار خوب با خندق و یک درب دیوانخانه شاه‌پسند بسیار مرغوب با رونق و یک درب سرابوستان جانبخش دلگشا و در خارج ارگ چند درب خانه‌ی شاه‌پسند دیگر از برای اولاد خود ساخته و مهیّا نمود و اصطبلی خدیوانه که به قدر هزار آخور سنگ تراشیده از درون و بیرون با طالار چهار دهنه‌ی عالی که در میان عرصه بهاربند آن بنا نموده‌اند و سه میدان مربع وسیع پر حجرات متّصل به هم و یک میدان مربع طولانی که از چهار طرفش حجره‌های پاکیزه نیکو ساخته. در خارج از شهر شیراز یک درب کاروانسرا و یک درب حمّام متّصل به هم با یک آب انبار و یک باب تکیه با لطف و صفا در جوار مزار امام‌زاده واجب‌التعظیم شاه‌میر حمزه و یک باب عمارت عالی در حافظیه و یک باب عمارت عالی در مقبره هفت تن و یک باب عمارت عالی در مقبره چهل تن و یک باب عمارت عالی در مقبره شیخ سعدی و یک باب عمارت عالی در سرابوستان تخت قراجار و یک باب سرابوستان مربع بسیار وسیعی که در میانش عمارت چهار دهنه که از چهار طرفش حوض‌های موزون و جدول‌های پر آب روان و همه آن باغ پر از سرو موزون و گل‌های رنگارنگ و ریاحین گوناگون و قصر بسیار عالی منقّش زرنگاری بر سر درش ساخته و آن سرابوستان مشرف به باغ دلگشائی دیگر که خوبی و مرغوبی و دلنشینی آن سرابوستان بهشت نشان از حدّ تقریر بیرون است.»[5]



[1] - ص 101 مختصر تاریخ ایران در دوره‌های افشاریه و زندیه دکتر رضا شعبانی - 1378

[2] - ص 339 رستم‌التواریخ محمد هاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1352

[3] - ص 179 کریم خان زند دکتر عبدالحسین نوایی - 1348

[4] - ص 95 مختصرتاریخ ایران در دوره‌های افشاریه و زندیه دکتر رضا شعبانی - 1378

[5] - ص 412 و 413 رستم‌التواریخ محمدهاشم آصف به اهتمام محمد مشیری - 1352

6- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 398