پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

معشوقه ولیعهد (محمد رضا) در سوئیس

معشوقه ولیعهد در سوئیس

 

فردوست در خاطرات خود از دوران تحصیل و ارتباط محمّد رضا با معشوقه‌اش در سوئیس چنین می‌گوید: «محمّدرضا از مسأله جنسی زجر می‌کشید و به همین خاطر نسبت به دکتر نفیسی[1] کینه و دشمنی خاصی پیدا کرده بود و اکثراً به من می‌گفت این پیرمرد دو تا رفیقه دارد و این مسأله برایم عقده شده است.

در مدرسه لُه‌روزه، حدود چهل نفر کلفت کار می‌کردند. البته کلفت به معنای ایرانی کلمه نه؛ مستخدمه‌های خیلی زیبا و تمیز و شیک و جوان. در میان آن‌ها یکی از همه زیباتر و جذاب‌تر بود و حدود 22 تا 23 سال داشت و توجه محمّد رضا را جلب کرده بود. او به پرون گفت: "حالا که نفیسی چنین می‌کند من هم از این مستخدمه خوشم می‌آید. او را به اتاقم بیاور." پرون هم که مستخدم بود، راحت توانست مسأله را با مستخدمه حل کند و او را با خودش به اتاق ولیعهد می‌آورد. این جریان ادامه داشت تا روزی محمّد رضا مرا به اتاقش خواست. اتاق من کنار اتاق محمّد رضا بود. خودش آمد و در زد و گفت: "بیا اتاق من، کارت دارم." رفتم. دیدم که همان مستخدمه در اتاق محمّد رضا است و پرون هم نیست. دخترک دستمالی جلوی چشمش گرفته بود. یعنی ناراحت است و گریه می‌کند. محمّد رضا دستپاچه بود. به من گفت: "حسین به مشکل برخورده‌ام!" گفتم: "مشکل چیست؟" گفت: "من با این خانم تماس جنسی داشتم و ایشان حالا می‌گوید که آبستن شده است. تکلیفم چیست؟ اگر پدرم بفهمد، پوستم را می‌کند. کافی است که نفیسی مسأله را بفهمد و به او بنویسد. کمکم کن! چگونه می‌توانم نجات پیدا کنم؟" من پاسخ دادم که بهترین راه‌ حل پول است و جلوی دخترک گفتم: "ایشان می‌گویند که از شما بچه‌ای دارند. خوب باید حرفشان را قبول کرد. دروغ که نمی‌گوید." البته معتقد نبودم که چنان مسأله‌ای باشد. چون مسلّماً برای آن دختر همخوابگی مسأله‌ای نبود و روشن بود که اگر علت خاصی نداشت، می‌توانست جلوگیری کند. سپس رو به آن زن کردم و گفتم: "شما می‌گویید که محمّد رضا را دوست دارید. خودتان باید کمک کنید تا مسأله حل شود و باید شما حلال مشکلات باشید." دختر گفت: "مشکل دو تاست. اول این که اگر مدیر بفهمد مرا اخراج می‌کند و بیکار می‌مانم. دوم این که باید کورتاژ کنم." گفتم: "بسیار خوب، شما هر مبلغی که فکر می‌کنید برای یک سال بیکاری و برای عمل کورتاژ نزد بهترین دکترها، به‌ نحوی که کوچک‌ترین خطری نداشته باشد لازم است، حساب کنید و در عدد سه ضرب کنید و بگویید چقدر می‌شود." کمی فکر کرد و گفت 5000  فرانک؛ البته امروزه 5000 فرانک پول زیادی نیست؛ ولی در آن زمان خیلی زیاد بود. حقوق ماهیانه دخترک شاید 150 فرانک بیشتر نبود و سرانجام با پرداخت این پول مشکل رفع گردید.»[2]


[1]. دکترمؤدب نفیسی فرزند یکی از سی فامیل یهودی‌الاصل است که در زمان فتحعلی‌شاه، توسط انگلیسی‌ها از بین‌النهرین به ایران می‌آیند و پس از ازدواج با دختران ایرانی، کم‌کم جزو طبقۀ هزارفامیل قرار می‌گیرند.

[2]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، ص 48. 

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 289

محمد رضا شاه و زن از دیدگاه حسین فردوست

محمّدرضا شاه و زن از دیدگاه حسین فردوست

 

«محمّدرضا در طول حیات خود زندگی زناشویی سالمی نداشت و به تمام معنی فردی عیّاش بود. نخستین‌بار با مستخدمه مدرسه لُه‌روزه که توسط پرون با محمّد رضا آشنا شد رابطه داشت که به افتضاح کشید. زمانی که در سال 1315 محمّد رضا به ایران مراجعت کرد رضا شاه مراقب بود که با زن‌های ناباب رابطه پیدا نکند و لذا به مادر محمّد رضا پیغام داد که زن مناسبی برای او پیدا کنند. یکی از زنانی که با او ارتباط داشت فیروزه بود که در اندرون همه او را به‌ عنوان زیباترین زن تهران می‌شناختند و ارتباط او با فیروزه تا ازدواج با فوزیه ادامه داشت و به او ماهیانه 300 تومان می‌پرداخت و اگر البسه خاصی نیز می‌خواست پول آن را می‌داد. رضا خان نیز از این امر ناراحت نبود و پس از ازدواج با فوزیه بنا به موافقت او از ایران رفت و محمّد رضا چند قطعه جواهر و حدود 200 هزار تومان پول نقد به او داد که جمعاً با ارزش جواهرات حدود 500 هزار تومان بود. پس از ازدواج با فوزیه نیز محمّد رضا مخفیانه با دختری به نام دیوسالار رابطه داشت. مدتی پس از جدایی از فوزیه، محمّد رضا از من خواهان معرفی زنی شد. من نیز در یک میهمانی باشگاه افسران مادر و دختری را دیدم. دختر در حدود شانزده الی هفده‌ ساله و موبور و زیبا و بلندقد بود. بعد از مراحلی که گذشت محمّد رضا گفت مادر و دختر را به سرخه‌ حصار بیاور. پس از دیدار محمّد رضا به من گفت که با پری غفّاری قرار گذاشته است. من یکی‌ دو بار پری را به کاخ بردم و پس از آن راننده محمّد رضا این کار را انجام می‌داد. محمّد رضا به این دختر علاقه زیاد داشت؛ ولی برای ازدواج با ثریّا از او جدا شد.

پیش از ازدواج با ثریّا، محمّد رضا قصد داشت با یک خانواده سلطنتی اروپا وصلت کند. از هلند که ناامید شد به دنبال خانواده سلطنتی ایتالیا رفت و مادر محمّد رضا و شمس و اشرف از این مسأله ناراضی بودند و زن عبدالرضا که زن بسیار فضول و پرحرفی بود به او می‌گوید: "شما با مسائل دربار ایران آشنا نیستید. زن شاه می‌شوید و بعد اسیر دست اشرف و مادر شاه که ول‌کن نیستند و شما را اذیت خواهند کرد" و سرانجام او را از ازدواج با محمّد رضا منصرف می‌کند و محمّد رضا از این قضیه بی‌نهایت عصبانی می‌شود و به جان زن عبدالرضا افتاد و به گارد دستور داد که وی به جز خانه خودش و نزد شوهرش حق ندارد وارد هیچ کاخی شود و نباید در هیچ میهمانی دعوت شود تا بالاخره با التماس عبدالرضا پس از 30 سال او را بخشید.

پس از ازدواج با ثریّا، بختیاری‌ها وارد دربار شدند و اطراف محمّد رضا را احاطه کردند؛ ولی آن‌ها مانند اطرافیان فرح از موقعیت خود سوءاستفاده نکردند که این مربوط به خود ثریا بود. گرداننده بختیاری‌های اطراف ثریا یک زن بختیاری به نام فروغ‌ظفر بود. مادر محمّد رضا و شمس جز سال اول دیگر ثریّا را ندیدند و به او ناسزا می‌گفتند و اولین دشمنان ثریّا بودند؛ زیرا ثریّا به آن‌ها محل نمی‌گذاشت و اهل آشتی نبود و کاخِ مادر محمّد رضا کانون مخالفت با ثریّا بود. ثریّا فوق‌العاده زیبا بود؛ ولی در کارهای اجتماعی خجالتی بود. ازدواج آن‌ها مدت‌ها طول کشید؛ ولی مسلّم شد که ثریّا بچه‌دار نمی‌شود. هرچند خود پادشاه نیز از داشتن پسر می‌ترسید و او یک جانشین بالغ را خطر بالقوّه برای خود می‌دانست. بعدها نیز از وجود رضا که نزدیک بلوغ بود رضایت نداشت. به ‌هرحال محمّد رضا از ثریّا جدا شد. ثریّا ثروتمند از کاخ رفت و ماهیانه 30 هزار تومان دریافت می‌کرد و در آلمان زندگی مرفّهی داشت. پس از جدایی از ثریّا، محمّد رضا با زنی به نام گیتی خطیر رابطه پیدا کرد. او احتیاج به معرف نداشت؛ زیرا از فامیل خودش بود و در میهمانی‌های دربار حضور داشت. او شوهر کرده و طلاق گرفته بود. رابطه با گیتی تا ازدواج با فرح ادامه داشت. گیتی زن کم‌ توقّعی بود؛ ولی شاید حدود یک‌ میلیون تومان پول نقد و همین حدود جواهر به او داد و او نیز راهی رم شد.

محمّدرضا قبل از ازدواج با فرح که زن رسمی‌اش بود، با زن‌های زیاد رابطه داشت. رفیقه‌های یک‌ شبه و چند شبه فراوانی داشت که معرّف آن‌ها اشرف (خواهرش) و عبدالرضا (برادرش) بودند.

در مسافرت به آمریکا در نیویورک، من دو نفر را به محمّد رضا معرّفی کردم. یکی گریس کلّی بود که در آن زمان آرتیست تئاتر بود و دو بار با او ملاقات کرد و محمّد رضا به وی یک سری جواهر به ارزش حدود یک‌ میلیون دلار داد. نفر دوم یک دختر آمریکایی نوزده ‌ساله بود که ملکه زیبایی جهان بود. محمّد رضا مرا فرستاد و او را آوردم و چند بار با محمّد رضا ملاقات کرد و به او نیز یک ‌سری جواهر داد که حدود یک‌ میلیون دلار ارزش داشت. پس از ازدواج با فرح نیز مستنداً می‌دانم با یک دختر رشتی موبور و زیبا به نام طلا آشنا شد که مسأله را فرح فهمید و گاه مزاحمت‌هایی برای او فراهم می‌آورد.»[1]



[1]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، خلاصۀ صفحات 203 تا 209.

2- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 289

 

دلّلالان محبت محمد رضا شاه

دلالان محبت شاه

 

گذشته از آن که تأثیر محیط و فرهنگ بر رفتار انسان چیست اگر رفتاری تکرار شد و جزو شخصیت فردی قرار گرفت، کم‌کم از قبح و اهمیّت آن کاسته شده و دیگر بر اثر عادت روزانه هیچ توجهی به نتایج و پیامدهای آن نخواهد کرد. بر همین اساس اغلب ناهنجاری‌های جنسی محمّد رضا شاه از این نوع بوده‌اند و لذایذ موقتی در اولویت قرار داشته‌اند. در باره علت و سرمنشاء این رفتار وی کمتر به نقش اراده و عقل اشاره شده و بیشتر در توجیه آن‌ها برآمده و متوسّل به دوران کودکی و تحصیل وی در کشور سوئیس گردیده‌اند؛ ولی این توجیهات برای پادشاهی که مسؤولیت کشوری را بر عهده دارد، پذیرفتنی نیست و اگر چنین بوده است، چرا جنبه عمومی ندارد و نمی‌توان به دیگران تعمیمش داد؟ محمّد رضا شاه به دلیل برخورداری از همه امکانات اقدام به تشکیل حرمسرای نامرئی کرد و بدون توجه به اثرات منفی آن باعث سستی و متلاشی ‌شدن پایه‌های حکومت پهلوی و آوارگی خانواده‌اش شد. بسیاری از اطرافیانش این موقعیت را مغتنم شمرده و برای حفظ منافع خود به مدّاحان و دلالان محبت او تبدیل گشتند. از جمله افرادی که در این زمینه فعالیّت مستمر داشتند ارنست پرون، اردشیر زاهدی، امیرحسین صادقی، خیبرخان، اسدالله علم، امیرهوشنگ دولو[1]، مادام‌ کلود فرانسوی و... بودند که وظیفه‌شان جورکردن جنس لطیف از داخل و خارج کشور برای ریاکاری‌های خود بوده است. در همین حال افرادی چون دکتر ایادی که سمت مشاور جنسی شاه را بر عهده داشتند مواظب بودند که برنامه غذایی مناسب برای شاه تهیّه کنند که مبادا قوای جنسی وی رو به تحلیل رود و به او توصیه کرده بودند که: «... هر چند وقت یک‌بار بیضه خرس بخورد. میرشکار سلطنتی (ابوالفتخ آتابای) و یک گروه از شکارچیان محلی سالی به دوازده ماه در اطراف منطقه سیاه‌ بیشه در جاده چالوس به دنبال شکار خرس بودند تا پس از کشتن حیوان، بیضه‌های آن را دربیاورند و در یخدان گذاشته و با هلیکوپتر به کاخ بفرستند تا توسط اعلیحضرت شاه صرف شود و یا از کانادا پنجه خرس مخصوص مناطق قطبی و گوشت ببر سفید تایلند که از نادرترین حیوانات بود و کباب طاووس هندی و مغز میمون و غضروف کوسه سر‌چکشی را به‌ صورت پودر برایش می‌آوردند تا قوای جنسی‌اش را حفظ کنند.»[2]

با توجه ‌به گستردگی بساط عیش و نوش محمّد رضا تنوع‌طلب شده بود و هر آن هوس بوییدن گلی تازه می‌کرد و دیگر غریب و آشنا بودنِ زنان مجرد و متأهل برای او تفاوتی نداشت. در این خصوص محمودخان که پیشخدمت مخصوص شاه بود، می‌گوید: «شاهنشاه علاقه داشتند تا با دختران و زنان افراد نزدیک به خود ارتباط عاشقانه داشته باشند و منظورشان این بود که روابطشان از روابط پادشاه با زیردستان فراتر برود و نوعی صمیمیت خانوادگی میان آن‌ها ایجاد شود و باید بگویم دختران علم با آن که چندان زیبا روی نبودند، ولی به‌ خاطر آن که بسیار عشوه‌ای و لوند بودند مدت‌ها با شاهنشاه ارتباط جنسی داشتند و در علاقه زیاد شاهنشاه به عَلم این موضوع بسیار دخیل بود.»[3] اسکندر دلدم نیز در این باره می‌نویسد: «در میان زنانی که به کاخ شاه رفت و آمد می‌کردند همه تیپ زن دیده می‌شد. از ماریا اشنایدر، نوجوان فیلم‌های بی‌پروای سکسی تا دختر صاحب سینمای ایران در تهران که یک ارمنی بود؛ اما در اواخر سلطنت خود بیشتر وقتش را با گیلدا آزاد می‌گذرانید که به ‌خاطر موهای طلایی رنگش او را طلا می‌نامیدند.

شاه ضعف زیادی در برابر زنان زیبا داشت و در فساد اخلاقی لاحد بود و هیچ اصل اخلاقی را رعایت نمی‌کرد. وقتی فرح نسبت به حضور طلا در کاخ او را مورد اعتراض قرار داد با خونسردی گفت: "تو هم کریم پاشا بهادری را در دفتر کارت داری" و شاه در حقیقت می‌خواست به فرح بفهماند که از روابط جنسی فرح مطّلع است و فرح خود روابط نامشروع دارد، نمی‌تواند او را به‌‌ خاطر همین روابط مورد انتقاد قرار دهد. وی هر وقت از زن شوهرداری خوشش می‌آمد، در حضور شوهر آن زن از زیبایی زن تعریف می‌کرد و علاقه خود را نشان می‌داد و در آخر هم می‌گفت: "اگر شما شوهر نداشتید حتماً برای یک شام خصوصی دعوتتان می‌کردم." شوهر هم که معمولاً از رجال سیاسی و یا ژنرال‌های ارتش بود با شنیدن این اظهارات ملوکانه وظیفه خود را می‌فهمید و در میانه شب بی‌سروصدا خانم را تنها می‌گذاشت و میهمانی را ترک می‌کرد؛ و الا فردا صبح، پست و مقام و درجه‌اش را از دست می‌داد و یک شب ارتشبد غلامعلی اویسی با همسر نوجوانش در باشگاه افسران بگومگویش شد و کار این دو به فحاشی کشید. همسر نوجوان اویسی در جلوی حضار و مدعوین فریاد زد و گفت: "یادت نرود که درجه و مقامت را من برایت گرفته‌ام." در مورد دیگر شاه با پرستار دختر کوچکش لیلا که دختر یک سیاستمدار سوئیسی بود ارتباط برقرار می‌کند که در نتیجه‌ی آن مطبوعات سوئیس این سیاستمدار را که به‌ خاطر پول دخترش را در بغل شاه انداخته بود، هرزه لقب دادند و زمانی که این مرد در مکانی در باب وضعیت اقتصادی سخنرانی می‌کرد، دانشجویان با پرتاب گوجه‌فرنگی فریاد زدند که مزدور پهلوی برو حقوقت را از فاسق دخترت (شاه) بگیر!

شاه اگر زنی را می‌پسندید و آن زن به بهانه شوهر داشتن از همخوابگی با او خودداری می‌کرد و شوهرش هم راضی به طلاق‌ گفتن زن نمی‌شد دستور می‌داد شوهر را بکشند و این کار را از طرق مختلف صورت می‌داد و مثلاً شوهر را زیر ماشین می‌کردند. هر وقت با زنی آشنا می‌شد تا مدتی به آن ابراز عشق می‌کرد و حتّی در نشان ‌دادن علاقه خود تا آن‌جا پیش می‌رفت که هر آن به زن می‌گفت اگر روزی بفهمد که با مرد دیگری ارتباط دارد او را خواهد کشت. وقتی شاه پس از مدتی از زنی سیر می‌شد و معشوقه جدیدی می‌گرفت، آن زن بخت‌ برگشته را تحویل یکی از نزدیکانش می‌داد؛ به طوری‌که پس از ترک‌گفتن طلا، او را به فردوست داد و فردوست هم که عاشق این زن شده بود با او ازدواج کرد. بیشتر معشوقه‌های پس‌زده‌ شده و سابق شاه نصیب حسین امیرصادقی (راننده شاه) می‌شدند و باید بگویم حسین امیر صادقی بیش از شاه سوء استفاده‌های جنسی کرده است. او اگر زن و دختر زیبارویی را در نقطه‌ای از تهران کشف می‌کرد موضوع را فوراً به محمّد رضا اطّلاع می‌داد و مطمئن بود که شاه پس از وصال آن زن و دختر روزی او را به امیر صادقی پاس خواهد داد.»[4]

هم‌زمان با انجام‌دادن این اعمال محمّد رضا از شرکت در محافل همجنس‌بازی نیز غافل نمی‌شد. پروین غفاری می‌گوید: «او متأسفانه عادت ناپسندی هم داشت و بعضی اوقات با عدّه‌ای از دوستانش محفل همجنس‌بازی به راه می‌انداخت. من چند بار او را از این محافل ناپسند منع کردم؛ اما محمّد رضا می‌گفت که خودش تن به این اعمال شنیع نمی‌دهد و فقط در این محافل حاضر می‌شود و از تماشای اعمال همجنس‌بازها لذت می‌برد. اما بعدها کم‌کم شرم و حیا را کنار گذاشت و اعتراف کرد او هم تمایلات همجنس‌بازی دارد؛ حتّی به من هم پیشنهاد کرد تا برای ارضای حس کنجکاوی خودم در این محفل رسوا حاضر شوم! مادر محمّد رضا هم این اواخر با احترام شیرازی همجنس‌بازی می‌کرد و به من هم نظر سوء داشت؛ اما محمّد رضا مادرش را از نزدیکی به من منع کرد.»[5]

ظاهراً شاهنشاه در زمینه اعمال جنسی هیچ کمبودی نداشته است؛ زیرا از مؤسسه مادام‌کلود گرفته تا دلالان داخلی، همه آماده خدمت بوده‌اند. اما نکته‌ای که در باره شاه قابل هضم نیست آن است که در خصوص بهره‌گیری‌اش از انواع لذایذ جنسی روایت‌های گوناگون بیان شده است؛ ولی در منابعی اندک بعضی افراد سعی بر آن داشته‌اند که به نوعی اثبات کنند محمّد رضا شاه اصلاً توانایی جنسی نداشته و دارای یک تیپ زنانه بوده است و حتی ازدواج‌هایش سوری بوده‌اند. به‌ عنوان مثال محمّد پورکیان در کتاب ارنست پرون به نقل از دیگری می‌نویسد: «ولیعهد یک تیپ زنانه است؛ بدون آن که زن باشد. ضمناً دچار نوعی ناتوانی جنسی مادر زادی است و از اوان بلوغ یک همجنس‌باز بوده و ولیعهد در تهران در دبستان نظام نسبت به یکی از هم‌کلاسی‌های خود به نام حسین فردوست که جوان خوش‌قامت بوده، دلبستگی پیدا می‌کند و تمام وقت خود را با او می‌گذراند و حتی او را با خودش به سوئیس می‌برد!»[6]



[1]. فریده دیبا در خاطرات خود در کتاب دخترم فرح دربارۀ امیرهوشنگ دولو می‌گوید: «امیرهوشنگ سلطان خاویار ایران بود و تجارت خاویار کلاً در اختیار او قرار داشت. یک سرهنگی را در جزیرۀ آشوراده گذاشته بود و او هرچه خاویار به دست می‌آورد، تحویل امیر هوشنگ می‌داد. امیر هوشنگ چند مرتّبه مرا به خانه‌اش دعوت کرد. چند دختر زیباروی خارجی در منزل او بودند که تخصص آن‌ها ماساژ بود. دولو تابستان‌ها در استخر روباز شنا می‌کرد و این دخترهای ماساژور او را در همان کنار استخر ماساژ می‌دادند. زمستان‌ها هم وان حمام را از شیر تازۀ گاو پر می‌کرد و در آن می‌خوابید و پس از چندین ساعت که در شیر گرم گاو غوطه می‌خورد، ماساژورها به جان او می‌افتادند و از سر تا به پا او را ماساژ می‌دادند. من این شیوه را از او یاد گرفتم. محمّد رضا هم استقبال کرد و قرار شد ما از این روش درمانی که هم برای از میان‌ بردن چین و چروک پوست بسیار نافع بود و هم اثرات خارق‌العاده‌ای در آسایش روانی داشت، استفاده کنیم. امیرهوشنگ خیلی مورد علاقۀ محمّد رضا بود و شاه به او موش‌ مرده می‌گفت و علت آن، این بود که دولو بسیار تریاک می‌کشید و خیلی لاغر و سیه‌چرده شده بود. محمّد رضا به‌ خاطر استفاده از همین ماساژورها مرتّباً به منزل دولو می‌رفت.»

[2]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 428.

[3]. همان، ص 41.

[4]. اسکندر دلدم، خاطرات من و فرح، ج2.ص 886 تا 889.

[5]. احمد پیرانی، زندگی خصوصی محمّد رضا شاه پهلوی، ص 468.

[6]. محمّد پورکیان،  ارنست پرون، ص 30.

7- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 283

 

مرگ زود هنگام محمد رضا شاه

مرگ زود هنگام شاه

 

محمّدرضا شاه حدود یک دهه قبل از انقلاب دچار سرطان پروستات شده بود و تنها تعداد معدودی از بیماری وی اطّلاع داشتند. او در این مدت تحت معالجه پزشکان فرانسوی و اسرائیلی قرار داشت. پس از انقلاب اسلامی و سقوط رژیم شاهنشاهی شاه تحت فشار روحی شدید قرار گرفت. او هنگامی که سفر اجباری و دوران آوارگی خود را پس از ترک ایران شروع کرد، هیچ‌گاه فکر نمی‌کرد چه زندگی سخت و تحقیرآمیزی در انتظار اوست و دیگر از نیم ‌نگاه مگسان دور شیرینی نیز بی‌بهره خواهد بود. در این ایام بحرانی کم‌کم بیماری بر شاه غلبه یافت و اولین آثار خود را در باهاما و سپس در مکزیک بر پیکرش نشان داد. همراهان وی در کشور مکزیک در جست‌وجوی راه نجات و درمان او بودند که رئیس‌جمهور آمریکا به دلیل روابط و زمینه‌سازی‌های پشت پرده و اسرار مگو حاضر به پذیرش وی در خاک آمریکا شد. پس از آن که محمّد رضا شاه در یکی از بیمارستان‌های شهر نیویورک بستری شد از همان ابتدا نحوه پذیرش و درمانش حالت طبیعی نداشت و همواره جوّ سیاسی بر اعطای خدمات درمانی آن‌ها غلبه داشته است و میزان این نگرش به‌ حدّی است که در ابتدا شاه را با نام مستعار دیوید نیوسام پذیرش نموده و هنوز معالجه‌اش تمام نشده دستور ترک کشورشان را می‌دهند و زمانی که شاه در کشور پاناما از هر سوی در تنگنا قرارگرفته بود و راه امید به جایی نداشت حکومت آمریکا به شرطی حاضر به قبول وی گردید که رسماً از مقام سلطنت استعفاء بدهد.

غیر از آن که فرح از چگونگی ورود و خروج خودشان به خاک آمریکا تعریف می‌کند نحوه درمان و مداوای شاه در بیمارستان نیویورک همراه با ابهام است. زمانی که شاه در کشور مصر تحت عمل جراحی مجدّد قرار می‌گیرد برخورد پزشکانی که در آن‌جا حضور داشته‌اند گویای ابهامات و دخالت دست‌های پنهان در تسریع بیماری شاه است.

فرح پهلوی در خاطرات خود از چگونگی مداوا و درمان شاه می‌گوید: «در آمریکا همه ‌چیز بر مدار پول است. محمّد رضا یک بیمار پولدار بود و بیمارستان کورنل و پرستاران و حتی خدمه آن می‌کوشیدند تا از این طعمه پولدار که به چنگ آن‌ها افتاده است نهایت بهره‌برداری را بکنند. در همان مرحله اول که محمّد رضا برای رادیوگرافی می‌رفت رئیس بیمارستان درخواست کرد که او کمک‌های میلیون دلاری به بیمارستان نماید و از بیمارِ در آستانه مرگ فقط پول می‌خواستند. هرچند‌ دقیقه یک پزشک و یک پرستار در حالی ‌که پرونده‌ای در دست داشتند وارد اتاق محمّد رضا می‌شدند و نبض او را می‌گرفتند و بعداً فهمیدیم که هر یک از آن‌ها برای چند بار به اتاق محمّد رضا و گرفتن نبض او هزاران دلار ویزیت مطالبه کرده‌اند. وقتی محمّد رضا این مسائل و پرونده‌ سازی‌های مختلف را برای پول دید، گفت: "صد رحمت به گانگسترهای باهامایی." در بیرون بیمارستان دانشجویان ایرانی مقیم آمریکا شعار مرگ بر شاه می‌دادند که محمّد رضا گفت: "آن‌ها حق دارند مرگ بر شاه بگویند. مرگ حق من و پاداش من است. این من بودم که از محل درآمد‌های بنیاد غیرانتفاعی پهلوی مخارج تحصیل دانشجویان ایرانی مقیم خارج و از جمله آمریکا را می‌پرداختم." بعد با لبخند تلخی گفت: "به این بدبخت‌ها بگویید که دیگر لازم نیست مرگ بر شاه بگویید و خودشان را خسته کنند. من خودم در حال مرگ هستم و چیزی از زندگی‌ام باقی نمانده است." تنها دلخوشی من در این مدت حضور فریدون عزیز (فریدون جوادی) در بیمارستان کورنل بود که با ایثار و از خود گذشتگی به من می‌رسید و مرا دلداری می‌داد. در همان بیمارستان پس از عمل جراحی و عکس‌برداری مشخصّ شد که چند سنگ‌ ریزه را در کیسه صفرا جا گذاشته‌اند و پس از مشورت با پزشک فرانسوی او نسبت به اهداف جراهان آمریکایی اظهار تردید کرد و گفت: "اگر برای شما حفظ جان شاهنشاه مهم است فوراً ایشان را از خاک آمریکا خارج کنید و دیگر اجازه ندهید آن‌ها به اعلیحضرت شاه دست بزنند. هدف آن‌ها این است که مرگ اعلیحضرت را کوتاه‌تر کنند."

ما در وضعیت عجیبی قرار گرفته بودیم. از یک طرف پزشکان آمریکایی فرانسویان را به بی‌کفایتی و تعلّل عمدی در معالجه محمّد رضا و تجویز داروهای کشنده و رشد دهنده سرطان متّهم می‌کردند و از طرف دیگر پزشکان فرانسوی و اروپایی، آمریکاییان را به خیانت متهم کرده و می‌گفتند آن‌ها در صدد کشتن محمّد رضا هستند. وقتی پس از چند روز دکتر کولمن برای معاینه و عیادت محمّد رضا به بیمارستان آمد و پرونده معالجات انجام‌شده در روزهای گذشته را بازبینی کرد با عصبانیت پرونده پزشکی را به زمین کوبید و گفت: "مگر دستور نداده بودم مصرف این قرص‌ها قطع شود؟ چه کسی این قرص‌ها به اعلیحضرت خورانیده است؟" دکتر کولمن با عصبانیت و صدایی که هر لحظه بلندتر می‌شد، می‌گفت در اینجا تنها از اعلیحضرت مراقبت نمی‌شود؛ بلکه افرادی هستند که می‌خواهند مرگ ایشان را جلو بیندازند. در این مدت محمّد رضا چنان لاغر شده بود که لباس بر تنش بند نمی‌شد.»[1]

شاه در کشور پاناما علاوه‌ بر ناراحتی‌ جسمی و خالی‌شدن جیب‌هایش بازیچه اهداف سیاسی قرار گرفته بود. در این زمان آمریکا و عواملش به دنبال زنده یا مرده شکار خود بودند؛ اما محمّد رضا موفق شد کشور پاناما را به مقصد مصر ترک کند. در آخرین مقصد سفر بیماری و عوامل جنبی آن شاه را به حالت احتضار درمی‌آورد و پزشکان معالج قبلی و فعلی شاه را عمل جراحی می‌کنند که در حین انجام عمل حقایقی آشکار می‌گردد. فرح در این خصوص می‌گوید: «دکتر فانی‌یز به ‌محض رسیدن به قاهره شکم شاه را گشود و حدود دو لیتر چرک و مایعات را از آن خارج کرد و در کمال تعجب به ما گفت جراح قبلی (دکتر دوبیکی آمریکایی) مقادیری از کبد و لوزالمعده سرطانی‌شده را در شکم بیمار جا گذاشته است و این نمی‌تواند سهوی باشد. دکتر فانی‌یز همه ما را در اتاقی جمع کرد و با نشان ‌دادن مایعاتی که از شکم شاه درآورده بود گفت: "اگر لوله‌ای در شکم شاه کار گذاشته بودند این اتّفاقات نمی‌افتاد. آن‌ها خواسته‌اند مرگ شاه را جلو بیندازند." او همچنین بقایای کبد و لوزالمعده به‌ جای‌ مانده در شکم شاه را نیز نشان داد و گفت من نمی‌دانم چرا دکتر دوبیکی چنین عمل جنایت‌کارانه‌ای را انجام داده است. دکتر فانی‌یز خبر تکان‌دهنده دیگری هم داشت. او گفت: "در موقع عمل جراحی به لوزالمعده آسیب وارد شده است. من نمی‌دانم این کار را عمداً کرده‌اند و یا این که موقع عمل آلات جراحی با آن برخورد کرده است. در هر صورت لوزالمعده چرکی شده و وضع خطرناکی به خود گرفته است." دکترهای مصری که در اتاق عمل حضور داشتند با قید سوگند می‌گفتند که پزشکان آمریکایی عمداً این سهل‌انگاری را کرده‌اند تا شاه سریع‌تر بمیرد. دکتر الباز که پزشک مخصوص پرزیدنت سادات بود، در مورد درمان شاه گفت: "من در اتاق عمل بودم و باید بگویم پزشکان آمریکایی عمداً سرگرم کشتن اعلیحضرت بودند. آن‌ها کاری می‌کردند که یا اعلیحضرت شاه زیر عمل بمیرد و یا پس از عمل جراحی دچار مشکل شود" و در نهایت گفت: "من دیگر حاضر نیستم عضو گروه پزشکانی باشم که عمداً می‌خواهند بیمار خود را به قتل برسانند."

سرانجام محمّد رضا شاه در ساعت نه صبح 27 ژوئیه 1980 از دنیا رفت. وقتی شاه درگذشت. من، فرحناز و اردشیر زاهدی، مارک‌موس، فریده دیبا و اشرف و امیر پور شجاع بالای سرش بودیم و در مراسم تشیع جنازه‌ شاه را بر روی یک عرّاده توپ قرار داده و به وسیله اسب کشیده می‌شد و از فاصله پنج‌ کیلومتری تا مسجد الرّ‌فاعی حمل گردید.»[2]

پس از انتشار خبر مرگ شاه واکنش کشورها و سیاستمداران متفاوت بود. بر اساس روایات متعدد و گزارش‌هایی که روزنامه‌های خارجی نوشته‌اند و از منابع مختلف برمی‌آید محمّد رضا شاه به‌ عنوان مزاحمی تلقی می‌شده که باید از بین برود. شیوه‌های درمان و اختلاف پزشکان در نحوه عمل‌های جراحی و اشتباهات سهوی یا عمدی، بیانگر آن است که شاه به روال طبیعی نمرده و دست‌هایی در انجام مرگ او دخالت داشته‌ است. شاید بهترین دیدگاه همان نظر مسؤولان ایران باشد که: «رادیو تهران در واکنش به اخبار مربوط به عودکردن بیماری شاه، پرزیدنت کارتر را متهم به توطئه‌چینی برای حذف شاه به‌ منظور پیروزی در انتخابات کرد؛ اما به گفته رادیو تهران قتل شاه مخلوع در قاهره هیچ‌گاه مسأله را حل نخواهد کرد.

دولت آمریکا در مورد مرگ شاه به ‌طرزی آشفته و بی‌ربط واکنش نشان داد؛ بی‌آن که هیچ اشاره‌ای به اتحاد طولانی او با ایالات متّحده بکند. در بیانیه‌ای فقط متذکّر شد که شاه برای مدّتی بسیار طولانی یعنی 37 سال رهبر ایران بوده است. تاریخ نشان خواهد داد که او در متن تحولات عمیقی که در ایران صورت می‌گرفت کشورش را رهبری می‌کرد. مرگ او نشانه پایانی از یک عصر در ایران است.

هنری کسینجر مهربان‌تر بود و گفت: "او یک دوست خوب برای آمریکا بود که در همه بحران‌ها در کنار ما ایستاد" و افزود: "شاه در حالی مُرد که همه دوستانش به جز سادات او را ترک کرده بودند." ریچارد نیکسون اظهار داشت: "تصوّر می‌کنم کاری که دولت ما با شاه کرد یکی از صفحات سیاه تاریخ آمریکا تلقی خواهد شد."

دیوید راکفلر اظهار عقیده کرد که تاریخ از شاه به‌ عنوان یک رهبر ترقی‌خواه که طی چند دهه در راه پیشرفت اقتصادی و اجتماعی کشورش کوشید یاد خواهد کرد.

جان ‌مک‌کلوی که مانند کسینجر و راکفلر برای ورود شاه به آمریکا مبارزه کرده بود گفت: "فکر می‌کنم او شایسته رفتار بهتری از جانب ایالات متحده بود. رفتار ما عاری از بزرگواری بود."

در جامعه ایران مرگ شاه با بی‌تفاوتی تلقی شد و تقاضای استرداد او متوقف شد. به استثنای سیاستمدارانی چون صادق قطب‌زاده که حساب می‌کردند این کار برای آن‌ها وجهه شخصی ایجاد خواهد کرد؛ اما حتی برای قطب‌زاده نیز این پیگیری هیجان و لطف خود را از دست داده بود.

رادیو تهران در واکنش به مرگ شاه اعلام کرد محمّد رضا پهلوی خون‌ آشام  قرن بالاخره مُرد. خبرگزاری رسمی ایران نیز اعلام کرد محمّد رضا پهلوی شاه شاهان و فرعون دوران مُرد. شاه خائن در جوار قبر فراعنه باستان مصر و در پناه سادات در رسوایی و بدبختی و آوارگی و در همان حالِ نا امیدی خوابید که فرعون و قشرش در دریا غرق شدند.

برجسته‌ترین شخصیت سیاسی در میان عزاداران ریچارد نیکسون بود. کنستانتین پادشاه سابق یونان نیز آمده بود. دولت‌های آمریکا و آلمان غربی و فرانسه نیز سفیران خود را فرستاده بودند. انگلستان کاردار خود را اعزام کرده بود. تنها کشور عربی که نماینده فرستاده بود، مراکش بود. اسرائیل نخستین سفیرش در مصر را فرستاده بود. چهار روز بعد فرح بیانیه‌ای منتشر کرد و ضمن آن اعلام داشت که شاه پیش از مرگ وصیت کرده بود که جنازه‌اش را در میان امرای ارتش مقتول ارتشش به خاک سپارند. بیانیه می‌گفت: یکی از آخرین اظهارات شاه این بود من ملت بزرگ ایران را به ولیعهد می‌سپارم. خداوند او را حفظ کند. این آخرین آرزوی من است.»[3]



[1]. احمد پیرانی، دختر یتیم،ج2. برگزیده‌ای از صفحات 918 تا 994.

[2]. همان، برگزیده‌ای از صفحات 918 تا 994.

[3]. حسن سعیدی، زن اژدها، برگزیده‌ای از صفحات 58 تا 65.

4- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 278

 

مهره سوخته‌ای به نام محمد رضا شاه

مهره سوخته

 

منابع انتشار یافته پس از خلع و درگذشت محمّد رضا شاه بیانگر آن هستند که ویژگی‌های شخصیتی او برخلاف بزرگ‌نمایی و تبلیغاتی که انجام می‌گرفته با واقعیت فاصله‌ای زیاد داشته است. اغلب راویان یادی از شهامت و تهوّر او نمی‌کنند و واکنش‌های سطحی و پا به ‌فرار بودن او در مواقع حسّاس، تأییدکننده نظر آن‌هاست. عنفوان جوانی او مصادف با دوران جنگ‌ جهانی دوم بود. زمانی که کشورهای متّفقین برای حمایت از شوروی تصمیم به اشغال ایران گرفتند و از شمال و جنوب به مرزها تعرّض کردند این شایعه در تهران پیچیده بود که نیروهای شوروی به‌ زودی تهران را اشغال خواهند کرد. در این زمان واکنش ولیعهد و پادشاه آینده جالب و حماسی است؛ زیرا ایشان تصمیم به انتحار می‌گیرند. اشرف پهلوی در خاطرات خود از آن دوران می‌گوید: «برادرم در مورد این موضوع که در صورت حمله متّفقین ارتش ایران بتواند از کاخ سلطنتی دفاع کند، تردید داشت. از این‌رو بعد از ظهر همان روز هفت ‌تیری برای من آورد و گفت: "اشرف این هفت‌ تیر را با خودت داشته باش. اگر نیروهای متّفقین وارد تهران شوند و بخواهند ما را دستگیر کنند چند تیر به طرف آن‌ها شلیک کن و بعد خودت را بکش. من هم همین کار را خواهم کرد."»[1]

محمّدرضا شاه همین روحیه ترسوی خود را در مواقع دیگر نیز به نمایش می‌گذارد. ایشان در کودتای 28 مرداد 1332 با توجه ‌به حمایت‌های قبلی که از او شده بود در مرحله‌ای از کودتا فرار را بر قرار ترجیح داده و کشور را ترک می‌کند. ایشان پس از استقرار و استحکام حکومت است که به ایران بازگشته و به بانیان آن تا پایان حکومت پهلوی سر تعظیم و کرنش فرود می‌آورد و دوام و بقای سلطنت خود را در حمایت از آن‌ها می‌یابد. حسین فردوست در باره ترسو بودن شاه اشاره‌ای به حوادث 15 خرداد 1342 کرده و می‌گوید که اگر نظم و انضباطی در تظاهرات مردم وجود می‌داشت به‌ راحتی می‌توانستند بر شاه غلبه یابند و می‌گوید: «... بدون تردید زمانی که این جمعیت به حوالی قلهک می‌رسید محمّد رضا با هلیکوپتر به فرودگاه می‌رفت. با رفتن او گارد در مقابل مردم تسلیم می‌شد و با این اطّلاع محمّد رضا با هواپیما ایران را ترک می‌کرد و حوادث 25 مرداد 32 و هم حوادث سال 1357 نشان داد که پا به ‌فرار محمّد رضا بسیار خوب است.»[2]

محمّدرضا شاه در نیمه اول سال 57 در مصاحبه‌ای به حرکت‌های آغازین انقلاب اسلامی واکنش نشان داده و می‌گوید که هیچ‌ کس نمی‌تواند مرا سرنگون سازد؛ چون 700 هزار نظامی و بیشتر کارگران و اکثریت مردم ایران پشتیبان من هستند و زمانی نمی‌گذرد که مجدداً راه فرار را برمی‌گزیند. چهره و روحیه از هم ‌پاشیده‌اش را در اوان پیروزی انقلاب 57 باید تصوّر کرد که چگونه از فرط ناچاری و نومیدی و اضمحلال برای بقای خود متوسّل به احضار ارواح می‌شود و از آن‌ها کمک می‌خواهد. هنگامی‌ که محمّد رضا شاه راهی جز فرار و ترک ایران نمی‌یابد در ظاهر ژستی مقاوم گرفته و عنوان می‌کند که بنا به سفارش دیگران اقدام به این کار کرده است. احسان نراقی که سال‌ها در حریم و سایه این خانواده زندگی کرده است در خاطرات خود و در آخرین مصاحبه‌ای که با شاه انجام داده، می‌نویسد: «... "درست است که اعلیحضرت تصمیم دارند کشور را ترک کنند؟" با حالتی که گویی اگر به خودش مربوط بود در کشور می‌ماند و خطرات را به جان می‌خرید، جواب داد: "این را بختیار از من خواسته است." "اعلیحضرت، شما خودتان بختیار را منصوب کرده‌اید. چگونه این شرط را به شما تحمیل کرده است؟" پاسخ شاه به شدّت برایم شگفت‌آور بود: "فقط بختیار نیست. دیگران هم این را می‌خواهند و به من می‌گویند اگر شما کشور را ترک نکنید و خمینی به ایران نیاید بحران همچنان ادامه خواهد داشت." شاه در واقع می‌خواست مسؤولیت عزیمت خویش را به گردن دیگران بیندازد. حال هرکه می‌خواهد باشد؛ بختیار، آمریکایی‌ها، خدا می‌داند یا هرکس دیگر!»[3]

به ‌هر حال زمانی برای پادشاه فرا رسید که مجبور شد تمام قدرت و مسؤولیت‌هایی که قبلاً به جانش بسته بود رها کرده و سفری بی‌بازگشت را در 26 دی1357 آغاز نماید سرانجامی که جز حقارت و سرگردانی چیزی برای وی به دنبال نداشت. او از همان لحظه‌ای که با چشمانی گریان ایران را ترک کرد بی‌توجهی اطرافیان به وی و تحمّل‌ نشدنش شروع شد؛ زیرا آن پادشاه قدرتمند و بخشنده تبدیل به مهره سوخته‌ای شده بود که دیگر فقط ثروت و پول‌هایش مدّ نظر بود و به هر مکانی که قدم می‌گذاشت با ترفندهای گوناگون و حتی تحقیرآمیز از او سوء استفاده می‌کردند.

دوران آوارگی محمّد رضا شاه 568 روز طول کشید و به ترتیب در کشورهای مصر، مراکش، باهاما، مکزیک، آمریکا، پاناما و مجدداً در مصر شانس اقامت یافت. در زمان آوارگی، کشورهای غربی و دوستان سابقش چنان با او برخورد کردند که از تمام ثروت و املاکی که قبلاً در بهترین نقاط دنیا فراهم آورده بود لحظه‌ای نتوانست استفاده کند یا آرامش و امنیتی را برای شخص وی به وجود آورد. محمّد رضا شاه برای آن‌ها دیگر ارزشی نداشت و به یک مهره سوخته تبدیل شده بود و تنها مرگ زود هنگامش می‌توانست آرامشی به دوستان سابقش بدهد.

شاه و خانواده‌اش با هواپیمایی به نام شهباز[4] ایران را به مقصد مصر ترک کردند به امید آن که بعد از آن‌جا به آمریکا بروند. آن‌ها ثروت و وسایل بسیاری همراه خود بردند. بنا به روایت فرح، حمل 368 چمدان بزرگ و 74 چمدان کوچک در جا به ‌جا شدن‌های بعدی مشکل‌ساز بوده است. آن‌ها ناچار به حمل این وسایل بودند؛ زیرا محمّد رضا مایل بود سرویس‌های غذاخوری نقره و طلای دربار همراهشان باشد تا صبحانه و ناهار و شام خود را در آن‌ها صرف کند.

یکی از مشکلات این میهمان ناخواسته و آواره این بود که دوستان سابقش دیگر او را تحمّل نمی‌کردند که علاوه‌ بر سرگردانی موجب تشدید فشارهای روحی و جسمی بر پادشاه شدند و او را دچار سختی و عذابی مضاعف نسبت به دوران تبعید پدرش ‌ساختند.

اولین اقامتگاه محمّد رضا شاه و خانواده‌اش کشور مصر به رهبری انورسادات بود؛ اما پس از مدت کوتاهی به دلیل فشار و تهدیدات داخلی و خارجی رفتار شاه شروع به تغییر کرد؛ حتی دیگر نمی‌توانست هدایای گران‌بهایی مثل گردن‌بند برلیان و الماس چهارصد هزار دلاری به همسر انورسادات مشکلی را حل نماید. شاه هنگام اقامت در مصر متوجّه شد دیگر آمریکایی‌ها او را دعوت نمی‌کنند. در این زمان یکی از اطرافیان برای کسب وجهه مذهبی زیارت خانه خدا را به وی پیشنهاد می‌نماید. شاه پاسخ می‌دهد که پادشاه عربستان نیز دست ‌نشانده آمریکا و انگلیس است و بدون اجازه اربابان خود ما را نخواهد پذیرفت. فرح پهلوی در خاطرات می‌گوید: «زمانی که انورسادات از چگونگی احداث سد آسوان و تأثیر آن بر زندگی مردم صحبت کرد، محمّد رضا اذعان نمود که دشمنی و عداوت او با اتحاد شوروی بی‌مورد بوده است. روس‌ها از زمان جنگ جهانی دوم، هیچ دخالتی در امور ایران نداشتند و بعضی جنبش‌های کمونیستی هم ساختگی و دروغین و به کارگردانی انگلستان بوده است. محمّد رضا از این که آمریکا مانند سال 1953 اقدامی برای بازگرداندن او به سلطنت انجام نمی‌دهد، فوق‌العاده عصبانی بود و می‌گفت: "من در طول 37 سال سلطنت خودم هر کاری که آمریکایی‌ها گفتند انجام دادم و ثروت ایران را به کام شرکت‌های آمریکایی ریختم و به دستور آن‌ها تحریم نفتی اعراب را شکستم و به اسرائیل نفت مجانی دادم. در جنگ ویتنام هواپیماهای جنگی ایران را در اختیار فرماندهی نیروهای آمریکایی قرار دادم و سوخت مورد نیاز ارتش آمریکا را تأمین کردم. در جنگ ظفار به دستور انگلستان ارتش ایران را به جنگ انقلابیون ظفار فرستادم و خلاصه به هر سازی که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها زدند، رقصیدم؛ اما سرانجام آن‌ها مرا مانند یک تفاله بی‌خاصیت از کشور بیرون انداختند. در حالی ‌که شوروی‌ها وفادار هستند و رهبران طرفدار خود را حفظ می‌کنند."»[5]

سرانجام شاه و همراهانش کشور مصر را با دنیایی از تشویش و اضطراب به مقصد مراکش ترک می‌کنند. در این سرزمین است که پرده‌های ظاهری کنار می‌رود و ماهیت اشخاص و کشورها برای شاه روشن می‌شود. اولین نکته جالب در تغییر رفتار همراهان شاه است که فرح پهلوی می‌گوید هنوز چند هفته‌ای از خروج ما از ایران نگذشته بود که همراهان در حضور ما شوخی‌های رکیک می‌کردند و حتی گاهی اوقات از فرط نوشیدن مشروبات الکلی مست کرده و چَرت‌ و پَرت هم می‌گفتند. همچنین از دوستانی مانند لیلی امیر ارجمند سخن می‌گوید که چگونه خوش‌گذرانی و عیش و نوش را در اولویت خود قرار داده و به حمایت از صاحب‌خانه فداکاری نیز می‌نمایند. فرح در انتقاد به این وضعیت می‌گوید: «حتی بعضی از آن‌ها تا سه بار ماساژور زن به اتاق خود در هتل دعوت می‌کردند تا آن‌ها را مشت و مال بدهند و آن وقت پول ماساژورها را باید محمّد رضا بدهد. عدّه‌ای آن قدر وقیح بودند که حتی پول باخت‌های کلان خود در کازینوهای هتل را هم به حساب محمّد رضا گذاشته بودند و در طی چند روز صورت‌حساب هتل مجلل مأمونیه به رقم تکان‌دهنده سیصد هزار دلار رسید.»[6]

طی این مدت خانواده سلطنتی بدین نتیجه رسیده بودند که از فکر بازگشت به ایران منصرف شوند و دیگر باید به فکر تأمین مکانی امن برای زندگی خود باشند؛ ولی شاه هنوز هم در فکر رفتن به آمریکا بود تا این که روزی پارکر، سفیر آمریکا در رباط به شاه می‌گوید: «اعلیحضرت باید فکر مسافرت به آمریکا را از سر بیرون کند و به یکی از کشورهای آمریکای جنوبی و یا آفریقا برود.»[7] پارکر در خاطرات خود می‌نویسد پس از آن که روحیه ضعیف و شکست ‌خورده شاه را می‌بیند موقع ترک شاه از این که ایالات متحده با یک متحد خود این‌ طور رفتار می‌کند احساس شرم می‌کرد. این پادشاه همان کسی بود که بیش از سه دهه به منافع ما در خاورمیانه خدمت صادقانه کرده بود.

در رفتار سیاستمداران آمریکا جای تعجب نیست؛ زیرا کشورهایی چون آمریکا فقط به منافع خود فکر می‌کنند و دیگر حمایت از افرادی مانند شاه مخلوع برایشان توجیه‌پذیر نبود. اگر آن‌ها در مقطعی از دوران سرگردانی شاه وی را برای درمان در نیویورک پذیرفتند باز هم از مسیر اصلی هدفشان خارج نشدند. در هنگام ورود و خروج خانواده شاه از آمریکا علاوه‌بر آن که به روند بیماری شاه سرعت بخشیدند بدترین رفتار و توهین‌ها را به آن‌ها روا داشتند. رفتار کشورهای غربی و غیره نیز که سال‌های متمادی از خدمات شاه استفاده کرده بودند بهتر از آمریکا نبود. در این باره فرح در خاطرات خود می‌گوید: «آمریکا به‌ خاطر حفظ منافع و نجات گروگان‌ها ملک ‌حسین به‌ خاطر دستور آمریکا و حفظ منافع سوئیس می‌گفت: ما حاضر نیستیم منافع خود را به‌ خاطر یک پادشاه مخلوع به خطر بیندازیم. انگلستان هم حاضر به پذیرفتن ما نشد و محمّد رضا در برابر کم‌ لطفی انگلیسی‌ها خشمگین شد و گفت: این پدر سوخته‌ها پدرم را از مملکت بیرون کردند مرا هم بیرون کردند. حالا حاضر نیستند حتّی به‌ عنوان یک پناهنده به من تأمین بدهند. رئیس سازمان اطّلاعات و امنیت فرانسه نیز گفت: هرچه زودتر بهتر است خاک مراکش را ترک کنید و دولت فرانسه نیز هرگز شما را نمی‌پذیرد چون برای دولت فرانسه امکان تأمین امنیت شما وجود ندارد و حتی به محمّد رضا توهین می‌کنند که این مردک باعث مصیبت ما شده است.

چند ماهی بعد از تبعید دیگر ما به فکر بازگشت به ایران نبودیم. در تمام 24 ساعت همه فکر و حواس ما دنبال یافتن جای مطمئنی برای اقامت و معالجه محمّد رضا بود. خیلی از نزدیکان ما می‌دانستند که محمّد رضا از حدود ده سال قبل دچار بیماری سرطان پروستات شده و تحت معالجه پزشکان فرانسوی و اسرائیلی قرار داشت. محمّد رضا از موقعی که چشم باز می‌کرد و بیدار می‌شد تا شب‌ هنگام که به خواب می‌رفت مرتّباً از زحمات پدرش برای ساختن ایران نوین یاد می‌کرد و خودش را به‌ خاطر از دست‌دادن حاصل زحمات پدرش لعن و نفرین می‌کرد.

در این زمان محمّد رضا شبیه به یهودی سرگردان بود و دیگر من و محمّد رضا اطمینان داشتیم که اسرائیل ما را خواهد پذیرفت؛ ولی آن‌ها نیز گفتند نه، ما متأسفیم. ما در دوران سلطنت پهلوی کمک‌های فراوانی به اسرائیل کرده بودیم؛ مثلاً در زمان سلطنت پرافتخار همسر فقیدم بیشترین خدمات و کمک‌ها و حمایت‌ها به اسرائیل ارائه گردید. ما به سرمایه‌داران بزرگ یهودی اجازه دادیم تا در ایران به تحصیل ثروت بپردازند و بعد این دارایی‌ها را به اسرائیل منتقل نمایند. ما به اسرائیل اجازه دادیم تا خلبانان خود را در خاک ایران آموزش بدهند. ما به اسرائیل اجازه دادیم تا در ایران سفارتخانه و مرکز جاسوسی احداث نمایند. محمّد رضا به ساواک دستور داد تا هر اطّلاعاتی که مورد نیاز اسرائیلی‌ها است به آن‌ها داده شود. در زمان جنگ 1967 هواپیماهای ایران را به یاری آن‌ها فرستادیم و با ایجاد یک پل هوایی بین تهران - تل‌آویو کلّیه نیازهای نظامی آن‌ها را تأمین کردیم. سوخت ارتش اسرائیل را تماماً تأمین کردیم. مسلّماً اگر این کمک‌های سخاوتمندانه نبود اسرائیل در جنگ شکست می‌خورد و یک ‌میلیون اسرائیلی مغلوب هفتصد میلیون عرب می‌شدند. این‌ها فقط گوشه‌های کوچکی از کمک‌های عظیم ما به اسرائیل بود. بنابراین شکی وجود نداشت که اگر محمّد رضا برای مسافرت به اسرائیل اظهار تمایل کند اسرائیلی‌ها فوراً او را خواهند پذیرفت.»[8]

در چنین وضعیتی محمّد رضا با روحی افسرده و جسمی مریض رهسپار جزیره باهاما می‌شود.[9] در آن‌جا به شاه و خانواده‌اش فقط به چشم یک آدم پولدار نگاه می‌کنند که به هر وسیله ممکن باید از او سوء استفاده کنند و معیار و ملاک توجه به این شکار رمیده، فقط کسب درآمد است. فرح پهلوی مدت زمان اقامت در باهاما را از دوران‌های بد زندگی تحمیلی خود می‌داند و به نکاتی اشاره کرده که حداقل برای ما با داشتن فرهنگی ایرانی تصوّر ناپذیر است. چند نمونه از روایات فرح که در منابع گوناگون نقل شده است، بدین‌گونه است: «در باهاما شخصی به نام آرمائو که از افراد زبده سی‌. آی. ‌ای بود، سخت مراقب ما بود و از ما حفاظت می‌کرد. من و شوهر فقیدم در ویلای مجلل آقای کراسبی اقامت داشتیم و سایر همراهانمان در کنار اقیانوس در سوئیت‌های مدرنی زندگی می‌کردند که برای هر شب اقامت، بدون احتساب مخارج گوناگون و سرویس‌های مختلف باید 300 دلار آمریکا می‌پرداختیم. مجموعاً بیست نفر همراه ما بودند که شبی شش‌ هزار دلار خرج اقامتگاه آن‌ها می‌شد و تقریباً به همین اندازه هم، هزینه خوراک و سایر مخارج آن‌ها را می‌پرداختیم و مشخص بود که مقامات دولت قصد سرکیسه‌ کردن ما را دارند و از ترس ترور شدن به محمّد رضا پیشنهاد محافظ می‌کنند که او حساب کرد و گفت هر روز اقامت ما بالغ بر چهل‌ هزار دلار هزینه دارد و این‌ها دارند ما را لخت می‌کنند و در اینجا برای سلام و علیک هم باید پول می‌دادیم. محمّد رضا به آرمائو دستور داد که همه همراهان را به جز تعدادی اندک اخراج نماید.

وقتی بچه‌ها وارد ناسو (پایتخت باهاما) شدند کم‌کم صورت‌حساب‌ها از مرز یک‌ میلیون دلار گذشته و آرمائو حساب کرد که اگر بخواهیم به ماندن و اقامت در باهاما ادامه بدهیم باید بیش از یک ‌و نیم ‌میلیون دلار هزینه نماییم.

آن قدر در باهاما به ما توهین و از نظر مادی ما را در تنگنا قرار دادند که من گفتم اگر جایی نبود که برویم یک کشتی اجاره خواهیم کرد و برای ادامه زندگی به آب‌های بین‌المللی می‌رویم و دنیا با ما طوری رفتار می‌کرد که گویی بدترین جنایت‌کاران روی زمین هستیم و هدف آمریکا آن بود که محمّد رضا را آن قدر در خارج از مرزها نگه دارد تا او بمیرد.

اقامتگاه محمّد رضا و دخترم به‌ زودی به مهم‌ترین جاذبه توریستی باهاما تبدیل شد. مقامات باهاما که قول داده بودند در ازای دریافت پول‌های کلان محل اقامت شاه را محافظت کنند حالا مأمورانی را در جلوی راه ورودی ویلای شاه مستقر کرده و با دریافت حق ورودیه که نفری پانزده دلار بود اجازه می‌دادند تورهای توریستی وارد محل شده و در اطراف ویلای شاه پرسه بزنند و عکس بگیرند. توریست‌ها در مقابل ویلای شاه شنا می‌کردند و ما درست مانند ستارگان یک سیرک بزرگ مورد توجه توریست‌ها قرار گرفته بودیم و یک روز گروهی از زنان آمریکایی لخت و عور جلوی ویلای ما می‌آمدند و می‌گفتند می‌خواهند با این عمل سخاوتمندانه خود شاه تبعیدی ایران را از کسالت در بیاورند و روز دیگر گروهی همجنس‌باز مراجعه می‌کردند و می‌گفتند می‌خواهند خودشان را در اختیار شاه تبعیدی ایران بگذارند و از او پذیرایی کنند و یا گروهی دیگر می‌آمدند و تقاضای انداختن عکس یادگاری با محمّد رضا را داشتند. خبرنگاران هم از سراسر دنیا آمده بودند و خبر رسید که کارلوس جوخه‌ای را برای اعدام شاه فرستاده است و ما در وضع بسیار بدی قرار داشتیم.»[10]

با توجه ‌به مطالب عنوان ‌شده وضع سلامت جسمی و روحی شاه وخیم‌تر شد و دیگر ادامه زندگی برای آن‌ها در باهاما تحمل‌ناپذیر شده بود. در نهایت، با رایزنی‌های گوناگون به مکزیک رفتند. هرچند در آن‌جا نیز واکنش‌هایی علیه آنان صورت می‌گرفت، ولی به ‌هیچ ‌وجه مقایسه ‌شدنی با باهاما نبود. اما در کنار این حوادث هیچ عاملی نمی‌توانست مانع بی‌اطّلاعی آن‌ها از اوضاع ایران باشد؛ زیرا به طور مداوم از طریق رادیو اخبار روزمره را می‌شنیدند و به تجزیه و تحلیل حوادث پیش‌آمده می‌پرداختند. در بعضی اوقات نیز وضعیت گذشته خاندان پهلوی را با کشورهای دیگر مقایسه می‌کردند تا شاید علت و توجیهی برای سقوط سلطنت پیدا کنند. در طی این تبادل نظرها محمّد رضا هر عاملی را به جز خودش مقصّر قلمداد می‌کرد و آن چه نتوانست دریابد علّت نارضایتی مردم از دیدگاه خودش بود. احمدعلی مسعود انصاری در قسمتی از خاطراتش اشاره‌ای به گفت‌وگوهای خود با شاه دارد و در پاسخ سؤالی که شاه از او می‌پرسد نظر مردم ایران نسبت به من چیست و یا مردم پُشت سرِ من چه می‌گویند، می‌نویسد: «در مکزیک یک‌ بار صحبتِ سادات پیش آمد و صحبت گذشته‌ها. شاه می‌گفت اگر خاندان پهلوی نبود، شما نبودید و این همه کار برای ایران در دوران پهلوی انجام شد. این همه مدرسه، دانشگاه، راه و چه و چه... . دکتر نصر و نهاوندی هم نشسته بودند و شاه یک ‌بار از من پرسید به نظر تو درباره سادات چه می‌گویند و من جواب دادم "در ایران منفورترین آدم بعد از شما سادات است" که دیدم همه می‌خندند و شاه سرخ شد. اما چون شاه می‌دانست من قصد بدی ندارم و فقط از سر بی‌توجهی چنین گفته‌ام با وجود عصبانیت حرفی نزد. در همین زمینه‌ها یک ‌بار دیگر هم در قصر قبّه که یک ماهی را در کنار او گذراندم، گفت‌وگوی جالب دیگری داشتیم. آن روز شاه به من گفت: "به تو دستور می‌دهم بگویی مردم در باره من چه می‌گویند؟" گفتم می‌گویند شما قصّاب بوده‌اید. گفت: "این‌ طور نیست. خدا شاهد است که آن‌ها را که سعی کردند مرا بکشند، بخشیدم. ولی کسی که خون دیگری را ریخته، حق نداشتم او را ببخشم." گفتم می‌گویند شما دزد بوده‌اید و شاه جواب داد: "کدام دزدی؟ کمیسیون‌هایی بود که معلوم و معیّن بود" (توضیح بدهم که وی ظاهراً گرفتن کمیسیون را در معاملات با خارج خلاف نمی‌دانست) و گفتم می‌گویند شما خانم‌باز بودید و او گفت: "مگر شما خودتان صیغه نمی‌کنید؟" او گفت دیگر چه می‌گویند؟ [گفتم:] "حرف‌های دیگری هم می‌زنند. مثلاً در ایران مطالبی چاپ شده و حتی کتابی منتشر شده که به شما نسبت همجنس‌بازی داده‌اند." سخت ناراحت شد و رنگش مثل همیشه سرخ شد و گفت: "این اراجیف دیگر چیست که می‌گویند؟"»[11]

در کنار مشکلات و فضای موجود،آن چه بر وخامت اوضاع می‌افزود شدّت بیماری پادشاه بود. این مسأله موجب اختلاف‌ نظر میان دولتمردان آمریکا در برخورد با پادشاه بیمار شد و در طی سخنی شاه به راکفلر می‌گوید: «... پس از پایان جنگ ویتنام به ‌خاطر آن که صدها هزار نظامی آمریکایی بیکار نشوند شصت ‌هزار آمریکایی بازگشته از ویتنام را در نیروی هوایی و ارتش ایران استخدام کردم. حالا چطور آمریکا حاضر نمی‌شود خدمتگزار صدیق خود را در آمریکا بپذیرد؟»[12] سرانجام کارتر تحت فشار اطرافیان اجازه داد شاه برای معالجه به آمریکا برود و به ایرانیان پیام داد که وی بعد از درمان فوراً از آمریکا خواهد رفت.

در بیمارستان نیویورک او را با نام مستعار دیوید نیوسام پذیرش کردند و بعد از گرفتن پول‌هایش دردی بر دردهای او افزودند. نحوه و شکل ورود و خروج آن‌ها اصلاً در شأن یک فرد معمولی نیز نبود. فرح پهلوی در این باره می‌گوید: «پس از آن که با هزاران رابطه اجازه معالجه و درمان در نیویورک به ما داده شد به امید آن که در فرودگاه از ما استقبال خواهند کرد، ما را به یک فرودگاه که قبلاً به یک مرکز نظامی‌آموزشی تعلق داشت و در حال حاضر برای پرواز هواپیماهای سم‌پاشی از آن استفاده می‌کردند، بردند. در فرودگاه فقط یک کارشناس آمریکایی از اداره بازرسی مواد کشاورزی آمریکا منتظرمان بود که به ‌دقّت همه وسایل ما را بازرسی کرد تا مطمئن شود از مکزیک، گل و گیاه و یا بذر سبزیجات و میوه‌جات را همراه خودمان نیاورده‌ایم. محمّد رضا گفت: این شخص نیز مأمور سی. آی. ای است و اُف به این زندگی! ببینید روزگار با ما چه کرد! قبلاً که به آمریکا می‌آمدیم همه جلو من فرش قرمز پهن می‌کردند. حالا یک مأمور سی. آی. ای را فرستاده‌اند که چمدان‌های ما را بازرسی کنند و عمداً چندین فحش رکیک خطاب به پرزیدنت کارتر داد تا به گوش او برسانند. اما در هنگام خروج از آمریکا محمّد رضا درحالی‌که چندین لوله گوارشی و لوله تخلیه سمومات بدن و ادرار به بدنش وصل بود و چشمان بی‌فروغ خود را به سقف دوخته بود از وزارت خارجه آمریکا دستور دادند که هرچه زودتر خاک آمریکا را ترک کنیم و دیگر مکزیک نیز حاضر به بازگشت ما نشد.

پس از تعیین مقصد و حاضرشدن حاکم نظامی پاناما که در مقابل یک هدیه سخاوتمندانه ما را در پاناما بپذیرد، ما را با آسانسورِ مخصوص حمل بار به زیرزمین بیمارستان بردند و داخل یک آمبولانس نه‌ چندان تمیز انداخته و به فرودگاه متروکه‌ای به نام لاگاردیا بردند که در داخل یک پادگان نظامی بی‌اهمیت در لک‌لند بود، بردند. دولت آمریکا در این محل یک بیمارستان روانی درست کرده بود و سربازان و نظامیان روانی آمریکا را در این پادگان سابق نگهداری می‌کرد و به ما گفته شد باید چند روزی در این محل بمانیم تا امکانات استقرار ما در پاناما آماده شود. در این بیمارستان روانی، یک اتاق کثیف به ما دادند که موکت کثیف و رنگ‌ و رو رفته‌ای کف آن پهن شده بود و فرمانده آن یک ژنرال نیمه ‌دیوانه آمریکایی بود که می‌گفتند در جنگ ویتنام شخصاً هزاران نفر را کشته است.»[13]

ورود خانواده پهلوی به پاناما تکرار مرحله‌ای دیگر از مشکلات و بی‌حرمتی‌ها بود. در این کشور علاوه‌ بر مشکلات قبلی، محمّد رضا شاه از نظر بیماری بسیار ضعیف‌تر شده بود و هر لحظه به مداوا و نظارت پزشکی بیشتری احتیاج داشت. از آن گذشته اضطرابی دائم بر سر آن‌ها سایه افکنده بود که ناشی از شایعه دستگیری و استرداد آن‌ها به ایران بود. برای آن که از دوران اقامت خانواده پهلوی در پاناما تصویر درستی در اذهان مجسّم گردد هیچ روایتی بهتر از سخنان فرح نیست؛ زیرا علاوه‌ بر آن که خود دستی بر آتش داشته‌، صادقانه و با دلی اندوهگین به روایت آن حوادث پرداخته است و در این زمینه می‌گوید: «بعد از آن که از وزارت امور خارجه آمریکا دستور دادند فوراً خاک آمریکا را ترک کنیم مکزیک هم ما را دیگر نپذیرفت. با هدیه فراوان حاضر شدند ما را به پاناما ببرند و ما توانستیم با رایزنی‌های فشرده از آن بیمارستان مرگبار خارج شویم. در این مدت شوهر بیچاره‌ام چنان لاغر شده بود که از فرط لاغری لباس بر تنش بند نمی‌شد و مرتّباً شلوارش پایین می‌آمد. در عوض، عمر توریخوس، رئیس گارد ملی پاناما یک ورزشکار قوی‌هیکل و یک قهرمان سابق مشت‌زنی بود. وقتی برای اولین‌بار چشمش به محمّد رضا افتاد، با بی‌نزاکتی و بی‌‌ادبی که دور از شأن یک جنتلمن واقعی است گفت: "شاه شاه که می‌گویند همین است؟" عمر توریخوس با بی‌ادبی و جسارت محمّد رضا را چوپن می‌نامید که در زبان مردم پاناما به معنای تفاله است و می‌گفت: "شما مانند میوه‌ای هستید که قدرت‌های بزرگ آب شما را گرفته‌اند و حالا مثل تفاله‌ای که خوب چلانده شده است، شما را دور انداخته‌اند."

نوریه‌گا یک روز نزد من آمد و گفت: "اندام شما را در موقع اسکی روی آب و شنا دیده‌ام و باید به شما به ‌خاطر داشتن چنین اندام متناسب و شیکی تبریک بگویم." بعد به من پیشنهاد کرد تا مرا به یک جزیره باستانی که در آن‌جا آثاری از معماری کهن سرخ‌پوستان باقی مانده است ببرد. من به وی گفتم: "آقای نوریه‌گا از پیشنهاد دعوت صمیمانه شما تشکّر می‌کنم و امیدوارم وقتی حال شوهرم بهتر شد به اتّفاق ایشان برای دیدن آن جزیره بیایم." ولی نوریه‌گا گفت: "شوهر شما در کام مرگ است و اکنون هم از درون خودش شکنجه می‌شود. بهتر است شما که زن زیبایی هستید به فکر خودتان باشید و از زندگی خود لذت ببرید." بعد دست‌هایش را جلو آورد تا مرا در آغوش بگیرد که بسیار عصبانی شدم. هر کجا می‌رفتم یا می‌خواستند پول‌های شوهرم را بگیرند یا از من سوء استفاده جنسی کنند. در پاناما، نوریه‌گا مراسم و مانور نظامی اجرا می‌کرد و می‌گفت که می‌خواهند شما را ترور یا بمباران کنند و بدین شکل از ما فقط پول مطالبه می‌کرد و ما در آن‌جا زندانیانی بودیم که با هزینه هنگفت هزینه زندان خود را نیز می‌پرداختیم و یک روز به بهانه این که گزارش شده است در ویلای ما بمب کار گذاشته‌اند، عواملش را فرستاد تا ویلا را بازرسی کنند. در این بازرسی مقدار زیادی از اشیاء گران‌بهای ما را از جمله بعضی جواهرات مرا به سرقت بردند. در پاناما، هزینه ماهیانه ما میلیون‌ها دلار بود که به شیوه‌های مضحک از ما می‌گرفتند و سه ماه اقامت در پاناما نزدیک به شش‌ میلیون دلار هزینه داشته است؛ ولی چاره‌ای نبود.

در اینجا باید بگویم که بی‌محبتی و بی‌وفایی برادران و خواهران و فامیل محمّد رضا است که توجهی نداشتند و اشرف که به دیدن شاه در بیمارستان نیویورک می‌آمد، دائم می‌گفت که از بد قدمی فرح حکومت پهلوی سرنگون شده است. غلامرضا حتی به دیدن که هیچ، حتی در مراسم تدفین نیز نیامد. محمّد رضا از بی‌عاطفگی فامیل خود می‌گفت: "برادران و خواهرانم سال‌ها از برکت وجود من در رفاه زندگی کردند و هر یک ثروت عظیمی اندوختند و اعمال آن‌ها سبب بد نامی من شد و حالا در بستر مرگ افتاده‌ام حاضر نیستند حتی یک تلفن به من بزنند و حال مرا بپرسند."»[14]

در کشور پاناما علاوه‌ بر مشکلات موجود، مسأله زد و بندهای سیاسی است که در نهایت خانواده پهلوی مجبور به فرار از آن‌جا می‌شود. محمّد رضا برای دولتمردان آمریکا به مهره سوخته‌ای تبدیل شده بود که دیگر کارایی خود را از دست داده بود و آن‌ها برای ادامه دخالت در ایران متوسّل به عوامل نفوذی خود چون قطب‌زاده شده بودند. قطب‌زاده در آن زمان کاندیدای ریاست جمهوری شده بود و همواره سعی داشت که با حمایت دولت آمریکا پادشاه مخلوع را به ایران برگردانند و با کسب وجهه و آخرین استفاده از شاه، دستی در هرم قدرت داشته باشد. سرانجام محمّد رضا با بیماری و تحمل مشکلات سفر خود را به مصر می‌رساند پس از مدتی در آن‌جا فوت می‌کند و جسدش را در مسجد الرفاعی به خاک می‌سپارند.[15]



[1]. اشرف پهلوی، من و برادرم، ص 92.

[2]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 1، ص 514.

[3]. احسان نراقی، از کاخ شاه تا زندان اوین، ترجمۀ سعید آذری، ص 236.

[4]. هواپیمای شهباز که شاه و خانواده‌اش را به خارج از ایران برده بود، چون در سازمان بین‌المللی هوانوردی ثبت شده بود، دولت ایران می‌توانست آن را در هر نقطۀ جهان توقیف کند. شاه در جایی می‌گوید که من صدها میلیون دلار اشیاء باارزش عتیقه را در کاخ‌های سلطنتی ایران به جا گذاشته‌ام و همراه خود نیاورده‌‌ام. حالا صحیح نیست این هواپیما را برنگردانم و برای مخالفان خودم موقعیتی فراهم بیاورم تا مرا به سرقت و راهزنی متهم کنند. این سخن درست نیست.

[5]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 810.

[6]. همان، ص 861.

[7]. همان، ج1، ص 424.

[8]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج 2، ص 896.

[9]. باهاما کشوری انگلیسی‌زبان و شامل بیش از سه‌هزار جزیرۀ بزرگ و کوچک است و در اقیانوس اطلس و در شرق فلوریدای امریکا قرار دارد. نام باهاما از واژۀ اسپانیایی «باخامار» گرفته شده است که به معنی دریای «کم‌عمق» است و از مراکز خوش‌گذرانی امریکایی‌هاست.

[10]. احمد پیرانی، دختر یتیم، برگزیده‌ای از صفحات 880 تا900 .

[11]. احمدعلی مسعود انصاری، من و خاندان پهلوی، ص 164.

[12]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 818.

[13]. همان، صص 918 و 936.

[14]. همان، برگزیده‌ای از صفحات 934 تا955.

[15]. فریده دیبا در کتاب دخترم فرح در صفحات 477 به بعد، قطب‌زاده را این‌گونه معرفی می‌کند: «قطب‌زاده دو ترم در دانشگاه امریکایی بیشتر نخوانده بود. خود را در تشکیلات دانشجویان اسلامی مقیم خارج از کشور نزدیک کرده بود و در عین ‌حال، با سیا و ساواک و سازمان فلسطینی الفتح و معمر قذافی ارتباطات گسترده‌ای داشته و از همه پول تلکه می‌کرده است. ما از طریق آرمائو متوجّه شدیم که صادق قطب‌زاده عامل سیا می‌باشد و هیچ بعید نبود که امریکایی‌ها برای حمایت از عامل خود، شاه را تحویل ایران دهند.

امریکا برای این که قطب‌زاده در انتخابات ریاست‌ جمهوری برنده شود، حاضر شدند بدون آن که پای امریکایی‌ها به وسط کشیده شود، از معاملۀ پاناما و ایران حمایت کنند که شاه را بازداشت و به ایران تحویل دهند تا هم گروگان‌ها آزاد شوند و امریکا هم در معرض اتهام تحویل‌دادن یار صمیمی خود قرار نمی‌گرفت و قطب‌زاده هم وعدۀ تحویل پول کلانی را به توریخوس و نوریه‌گا داد که راکفلر متوجّه این توطئه می‌شود و فوراً شاه را در جریان واقعۀ هولناکی که در شُرف وقوع بود، قرار داد. عرق از سر و صورت محمّد رضا شروع به باریدن کرد.

دوستان قطب‌زاده با کیف‌های پول به پاناما اعزام می‌شوند و با مشورت از تحویل شاه به ایران موافقت شد و رئیس‌جمهور پاناما هم در جریان قرار گرفت و قطب‌زاده به‌طور ضمنی به پاناما هشدار داده بود اگر پانامایی‌ها با این پیشنهاد موافقت نکنند، امنیت هزاران کشتی که در آب‌های بین‌المللی با پرچم پاناما در حرکت هستند، به خطر خواهد افتاد. دولت پاناما دو نماینده را محرمانه به تهران فرستاد تا در ترتیبات ورود تحویل شاه به ایران مذاکره کنند و با همفکری قطب‌زاده، مسیر استرداد شاه را به تهران هموار کردند. شاه با راکفلر تماس می‌گیرد و راکفلر به او قول می‌دهد که در برابر توطئه مقاومت خواهند کرد و شاه نباید نگران باشد و کشمکش دو جناح سیاسی امریکا بر اثر انتخابات ریاست جمهوری باعث نجات محمّد رضا گردید. همین امر موجب فرار شاه از پاناما شده بود و سادات حاضر شده بود که یک هواپیمای خصوصی بفرستد که آن‌ها را نجات داده و به مصر برساند و جریان این امر به وسیلۀ استراق سمع که شده بود، افشا می‌شود و بعد از اصرار شاه در رفتن و ماندن از طرف آن‌ها، باعث می‌شود که آن‌ها تصمیم بگیرند شاه را به قتل برسانند و جنازۀ شاه را تحویل دهند و البته هواپیمای سادات هم هرگز به پاناما نرسید.»

16- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 267