پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

جدایی بحرین از ایران

مسأله بحرین

 

قبل از این که سخنی در این باره گفته شود باید به وضعیت آن زمان کشور توجّه شود. در این دوران رهبر ایران محمّد رضا شاه پهلوی بود و به‌ اصطلاح خودشان ایران در آستانه قرار گرفتن در جایگاه پنجمین قدرت جهانی قرار داشت و از حمایت بی‌دریغ کشورهای آمریکا و انگلیس برخوردار بود. در این ایّام اختلافات جنگ سرد کاهش یافته و روابط ایران با شوروی در حدّ متعادلی قرار گرفته بود. در این زمان کشورهای متنفّذ در منطقه خلیج‌ فارس مصمم به تغییر روش‌های استعماری خود بودند و در صدد آن بر‌‌‌‌‌‌‌‌آمدند که برای حفظ منافع خود از کشورهای پوشالی و وابسته به خود استفاده کرده و تحت پوشش پیمان‌های نظامی و منطقه‌ای، اهداف دراز مدتشان را دنبال نمایند. بر این اساس بریتانیای کبیر با همکاری آمریکا آماده خروج از خلیج فارس شد. این دو قدرت در فکر آن بودند که وظیفه سرپرستی خلیج فارس را به ژاندارم منطقه یعنی ایران بسپارند. در این موقعیّت شاید دور از انتظار نبود که امتیازاتی هم برای ایران قائل شوند و قطعه سرزمینی را که مدّت‌ها از اصلش جدا شده بود به صاحبش بازگردانند؛ ولی این خصلت و ماهیّت کشورهایی وابسته مانند ایران آن زمان است که نمی‌توانند در فرصت‌های طلایی احقاق حق نمایند و پا را از چارچوب تعیین‌شده فراتر گذارند. کشور تحت سلطه‌ی محمّد رضا شاه نیز از این مسأله مستثنی نبود و نتوانست از نقش یک محلّل فراتر رود و سرانجام با اقدامی نمادین و جهان‌پسندانه و با اشاره دست‌های پنهان مسأله بحرین را به آراء مردم آن‌جا سپرد.

دولتمردان ایران با وجود آن که می‌دانستند تصمیم اصلی با شاه است برای توجیه تاریخی خود در سال 1347 اداره نهم یا اداره خلیج فارس را تأسیس کردند که وظیفه‌اش بررسی همه مسائل مربوط به خلیج فارس از جمله تعیین حدود منابع نفتی فلات قاره بود. فریدون زند که از مقامات وزارت امور خارجه آن دوران بوده در قسمتی از خاطرات خود که مربوط به جدایی بحرین از ایران است، چنین می‌نویسد: «مذاکرات مربوط به تحدید حدود فلات قاره در خلیج فارس و دریای عمان و تعیین مرزهای دریایی از ابتدای دهه 1960 آغاز گردید. سیر کلّی این مذاکرات و نتایج حاصله را از ضلع شمالی خلیج فارس یعنی جایی که آب‌های ساحلی ایران و کویت با هم تلاقی می‌نمایند، پی‌ می‌گیریم. مذاکرات طولانی مربوط به فلات قاره یا کویت سرانجام منجر به توافق سال 1962 گردید و آن هنگام که همه‌ چیز برای امضای سند توافق آماده می‌نمود، عراق به علت اختلافات مرزی و سرزمینی با کویت، مانع از امضای این توافقنامه از سوی کویت گردید و در نتیجه این توافق رسمیت نیافت. در سال 1968، پس از سال‌ها مذاکرات پرفراز و نشیب، اختلافات با سعودی بر سر فلات قاره حل و فصل گردید. این توافق دامنه‌ای گسترده داشت و به موجب آن، دعاوی متقابل دو کشور نسبت به مالکیت دو جزیره در خلیج فارس نیز فیصله یافت. توافق با سعودی از جهات مختلف آثار مثبتی بر جای گذاشت و افق تازه‌ای در مناسبات دو کشور گشوده شد. در سال 1970 فلات قاره با قطر تحدید حدود گردید. مرز دریایی ایران با دُبی در 1971 مشخص گردید؛ ولی رسمیت نیافت و توافق غیررسمی دیگری بین ایران و ابوظبی در همان ایام شکل گرفت. پس از حل و فصل ادّعای حاکمیّت ایران بر بحرین به‌ نحوی که شرح آن خواهد آمد در سال 1972 شاهد تعیین مرز دریایی با بحرین بودیم. در سال 1975 ایران و سلطان‌نشین عمان در مورد حدود آب‌های دریایی خود به توافق رسیدند و در همان سال ایران و عراق به اختلافات دیرینه بر سر رودخانه مرزی شط‌العرب پایان دادند.

صرف‌ نظر از مسائل نفتی که عمدتاً مربوط به تحدید حدود فلات قاره می‌شد قضایای بحرین و جزایر، دو رکن اساسی فعالیت اداره نهم سیاسی را در آن ایّام شکل می‌دادند. این دو قضیه با آینده خلیج‌ فارس ارتباطی مستقیم داشت. حال که انگلیس پس از گذشت یکصد و پنجاه سال قصد خروج از منطقه را کرده بود و ایران عزم آن داشت به‌ عنوان قدرت برتر منطقه این خلاء را پر کند پس لازم بود اختلافات کهنه ارضی به‌ نوعی فیصله می‌یافت و صحنه برای برقراری نظامات نوین و تجلّی روحیّه جدید فراهم آید. از هم‌ اکنون کارگزاران سیاسی انگلیس در وزارت مستعمرات، خطوط کلّی نوعی فدراسیون را که بعد از 1971 شیخ‌ نشین‌های ساحل متصالحه و احتمالاً قطر و بحرین را در پناه چتر حمایتی خود گیرد، ترسیم کرده بودند. این فدراسیون آن هنگام می‌توانست در تأمین ثبات و امنیت منطقه سهمی ایفا نماید که ایران به‌ عنوان قدرت برتر با این واحد سیاسی سر آشتی می‌داشت و از شناسایی آن استقبال می‌کرد. این تنها حربه مؤثری بود که ایران جهت تأمین خواست‌های خود در اختیار داشت. برحسب توالی وقایع، نخست رسیدگی به اوراق پرونده بحرین را آغاز می‌کنیم.

در قرون گذشته بحرین به ایران تعلّق داشت و حتی در دوره تاریخ اسلامی در زمان سلسله‌های امویان و عباسیان نواحی عمان و بحرین و سایر جزایر خلیج فارس جزئی از قلمرو ایالت فارس محسوب می‌شدند و جملگی یک واحد سیاسی را شکل می‌دادند. در سده شانزدهم میلادی، اجرای حقوق حاکمیت ایران بر بحرین به دنبال اشغال بحرین از سوی پرتغالی‌ها حدود یکصد ‌‌‌سال قطع شد. پس از بیرون‌ راندن پرتغالی‌ها از بحرین و سپس از کلّ منطقه خلیج فارس حاکمیّت ایران بر بحرین مجدداً برقرار شد و تا آخر قرن هیجدهم بدون وقفه ادامه یافت. این وابستگی طولانی ایران با بحرین در ترکیب قومی و مذهبی جزیره تأثیر عمیق برجای گذارده؛ چنان که امروز نیز پس از گذشت قرون هنوز مظاهر آن قابل تمیز است.

پس از خروج پرتغالی‌ها هلندی‌ها و سپس فرانسوی‌ها برای داد و ستد و تجارت به خلیج ‌فارس روی آوردند؛ ولی هر یک حضوری گذرا داشتند و قدرتی که باقی ماند و در اواخر سده هیجدهم به‌ صورت تنها قدرت فائقه تجاری در خلیج‌ فارس ظاهر گردید همان بریتانیا بود. قدرت تجاری موجب پیدایش قدرت و نفوذ سیاسی بریتانیا در خلیج‌ فارس گردید و مناقشه بر سر بحرین معلول تحوّل در تاریخ خلیج‌ فارس می‌باشد.

ربع آخر قرن هیجدهم مقارن با دوران بحران و کشمکش‌های داخلی ایران بود که خود موجب تنزّل نفوذ و قدرت سیاسی ایران در خلیج ‌فارس گردید. در سال 1783 اعراب عتوبی از مرکز شبه‌ جزیره عربستان عبور نمودند و پادگان ایرانی مستقر در بحرین را شکست دادند و جزیره را اشغال کردند. از نظر دولت انگلیس سال 1783 پایان حاکمیّت ایران بر بحرین و آغاز استقلال بحرین به شمار می‌آید. ایران گرچه کنترل حکّام عتوبی بر بحرین را تصدیق می‌کند، ولی مدّعی است حکومت شیوخ عتوبی بر بحرین به نیابت از طرف ایران صورت گرفته و هر زمان که شیوخ آزاد بودند و هر زمان حکومت مرکزی صاحب قدرت می‌شد، حکّام عتوبی بحرین از ایران تمکین می‌کردند.

انگلیس پس از واقعه 1783 در جهت عربی‌ نمودن و یا ایران‌زدایی بحرین، طرح‌ریزی و در این طریق مجدّانه اقدام نمود و در تأمین همین هدف، رشته قراردادهایی با شیوخ بحرین امضا نمود و نتیجه آن شد که تا پایان قرن نوزدهم بحرین به‌ صورت یک مستعمره کامل‌العیار انگلیس درآمد. با اکتشاف و بهره‌برداری نفت در بحرین و واگذاری امتیازات نفتی به شرکت‌های خارجی در 1925 و 1930 آهنگ قطع پیوندهای سیاسی و عاطفی بحرین با ایران سریع‌تر گردید. ایران توانایی مقابله نداشت و فقط ناظر سیر حوادث بود و تنها از مجرای دیپلماتیک به مداخلات انگلیس در بحرین اعتراضی می‌کرد. در زمان حیات جامعه بین‌الملل و پس از آن در زمان سازمان ملل متحد از طریق این دو نهاد بین‌المللی نیز جهت ثبت اعتراضاتش بهره می‌گرفت. در مواردی چند تنها به اعتراض اکتفا نکرد. چنین بود در زمان گفت‌وگوهای مربوط به ملّی ‌شدن صنعت نفت که دولت بر آن شد این قوانین را به شرکت نفت بحرین (باپکو) تسری دهد.

چند سال بعد آن هنگام که تشکیلات اداری کشور مورد تجدید نظر قرار گرفت ایران به چهارده استان تقسیم شد و استان جدید چهاردهم به بحرین اختصاص یافت. در تقسیم‌بندی پیشین بحرین جزئی از استان فارس محسوب می‌شد. ایران در مورد ادعای خود تا آن حد پایبندی و حسّاسیت نشان می‌داد که شاه مسافرت رسمی خود به عربستان سعودی را که قرار بود در اوایل آوریل 1968 انجام گیرد، لغو نمود. علّت لغو مسافرت این بود که چند روز قبل، ریاض از شیخ بحرین به مثابه رئیس کشوری مستقل استقبال نموده بود که بر ایران گران آمد. به این ترتیب ادّعای ایران نسبت به بحرین تا اواخر دهه 1960 همچنان ادامه داشت. حالا آثار تحولی که در راه بود، به‌ تدریج ظاهر می‌شد.

شاه در 3 ژانویه 1969 (14دی‌ماه 1347)، در یک مصاحبه مطبوعاتی در دهلی‌ نو اظهار داشت چنان چه مردم بحرین تمایلی به الحاق ایران نداشته باشند ایران در مورد ادّعای ارضی خود نسبت به بحرین پافشاری نمی‌کند و اراده مردم بحرین را مشروط بر آن که مورد شناسایی بین‌المللی قرار گیرد، قبول خواهد کرد. سؤال شد آیا برگزاری یک نظرخواهی عمومی مدّ نظر است؟ جواب داد در این مرحله وارد جزئیات نمی‌شوم؛ ولی هر وسیله‌ای که تمایل مردم بحرین را مشخصّ کند و مقبولیّت بین‌المللی پیدا نماید، طریق صحیحی است. در مصاحبه دیگری که قریب نه ماه بعد انجام داد بار دیگر به برگزاری نوعی نظرخواهی تأکید ورزید.

مذاکرات بحرین در دو مرحله انجام گرفت. در مرحله نخست ویلیام لیوس یکی از اعضای ارشد وزارت مستعمرات انگلیس صورت میانجی داشت و پس از گفت‌وگو با مقامات ایران و بحرین نقطه نظرها را همراه با توصیه‌های خویش به طرفین منتقل می‌کرد. در مرحله دوم لیوس در مذاکرات حضور نداشت و گفت‌وگوها بین نمایندگان ایران و بحرین پس از گذشت بیش از یک قرن و نیم بود و از دید تاریخی این آخرین نقشی بود که انگلیس در جدایی رسمی بحرین از ایران ایفاء می‌کرد.

سرانجام در 9 مارس 1970 ایران رسماً از دبیرکل سازمان ملل متحد، اوتانت، تقاضا نمود مساعی جمیله خود را در امر تشخیص خواست واقعی مردم بحرین به کار گیرد و نماینده‌ای را از سوی خود تعیین کند که این مأموریت را انجام دهد. در 20 مارس دولت انگلیس نیز موافقت خود را با پیشنهاد ایران به دبیرکلّ سازمان ملل متحد اعلام نمود و دبیرکل نیز به تقاضای ایران و انگلیس پاسخ مثبت داد.

نماینده‌ی دبیرکلّ در رأس یک هیأت پنج‌ نفری عازم بحرین گردید و مأموریتش از 29 مارس تا 18 آوریل 1970 به طول انجامید. نماینده‌ی دبیرکلّ نتایج مشاهدات خود را طی گزارشی به دبیرکلّ سازمان ملل به‌ عنوان مبنایی برای رفع این اختلافات ارائه داد. گزارش وی تأکید بر آن داشت که قاطبه قریب به اتّفاق ساکنین بحرین خواهان ایجاد یک دولت کاملاً مستقل و حاکم بر بحرین می‌باشند و اکثریت نیز طالب آن است که این دولت یک دولت عربی باشد. شورای امنیت نیز در 30 آوریل گزارش دبیرکلّ را تأیید نمود. مجلس ایران نیز با 187 رأی موافق و 4 رأی مخالف گزارش دولت را تصویب کرد. در مجلس سنا هم جملگی 60 عضو سنا بدون هیچ‌گونه صدای اعتراضی بر گزارش صحّه گذارد.»[1]و[2]



[1]. برگزیده‌ای از صفحات 359 تا 373 کتاب رازهای ناگفته اردشیر زاهدی 1381 انتشارات به‌آذین

[2]. در بارۀ جدایی بحرین، خسرو معتضد در صفحۀ 705 جلد دوم کتاب شهناز پهلوی می‌نویسد: «انگلیسی‌ها در برابر یک قطعۀ جداشده و به اشغال درآمده از خاک ایران، سه قطعۀ دیگر اما کوچک‌تر و کم‌اهمیت‌تر را معامله کردند و جزایر ایرانی در آذرماه 1350 به خاک میهن بازگشت. اما در این مورد هم محکم‌کاری‌های لازم و احتیاط‌های مقرر انجام نشد و استخوان لای زخم باقی ماند؛ زیرا با وجود مذاکرات و موافقت‌نامه‌های امضاشده، امارات متحدۀ عربی و رأس‌الخیمه و شارجه پس از مدتی، بار دیگر درمورد سه جزیرۀ ایرانی دعاوی بی‌اساس عنوان کردند و عدم ممارست اردشیر زاهدی به عنوان وزیر امور خارجه و دیپلمات کارآمد، سبب این تنش‌ها شده است.» همچنین نویسندۀ کتاب دختر یتیم در صفحۀ 625 دربارۀ نظر شاه وقت می‌نویسد: «... محمّد رضا شاه معتقد بود ایران کشور وسیعی است و نظر به گسترش جغرافیایی دیگران ندارد و از سوی دیگر، گرفتن بحرین و حفظ آن نیاز به درگیری نظامی با کشورهای منطقه دارد و ایجاد دشمنی با همسایگان می‌کند و در درازمدت به صلاح ایران نیست!»

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 323

باند اسدالله علم

باند اسدالله علم

 

اسدالله علم هماهنگ با افراد دیگر در تشکیل باند خوش‌خدمتی به شاه و زمینه‌سازی فساد اخلاقی برای او فعالیّت داشته است. حسین فردوست نیز در خاطرات خود علم را به‌ عنوان مهم‌ترین فردی نام می‌برد که با همکاری اردشیر زاهدی چه در داخل و چه خارج از کشور برای شاه معشوقه مهیّا می‌کرده‌اند. علم در خاطرات خود نیز به این موضوعات اشاره دارد و می‌گوید برای این که فرح کمتر برای او و شاه دردسر درست کند سفرهای داخلی و خارجی را برای او مهیّا می‌کرده است. در این باره با ایما و اشاره در 6 آبان 1353 می‌نویسد: «شهبانو عازم سفری به شمال شرقی ایران شد و از شهرهای حاشیه کویر دیدن خواهد کرد. بعد رفتم میهمانی را که قرار است شاه امروز بعد از ظهر ملاقات کند، ببینم. به نظرم آمد که دخترک یا خُل‌وضع است یا درست و حسابی مایه دردسر؛ شاید هم هر دو. به شاه هشدار دادم که مواظب باشد. سر شام مرا به کناری کشید و به من اطمینان داد که خیلی با احتیاط رفتار کرده»[1] و در جای دیگر ذکر می‌کند که انتخاب جزیره کیش به‌ عنوان مرکز توریستی و لهو و لعب و خوش‌گذرانی در ایران به پیشنهاد او بوده و شاه به پیشنهاد او سازمان عمران کیش را تأسیس کرد. در این خصوص می‌نویسد: «... کیش چه از نظر تجاری و توریستی، چه از نظر سیاسی، مرکز ثقل و یکی از نقاط مهم خلیج فارس خواهد شد. بندر آزاد هم هست. اینجا کشف من است. شاید در فصول قبل نوشته باشم که وقتی رئیس دانشگاه پهلوی بودم، یک روز سیزده‌ بدر از شیراز با یک هواپیمای یک‌ موتوره با دوستم [یکی از معشوقه‌هایش] که با من در شیراز بود و تیمسار نصیری و بهبهانیان به کیش رفتیم و وسط صحرا به زور فرود آمدیم و سیزده ‌بدر حسابی کردیم. من همان روز که زیبایی فوق‌العاده سواحل آن‌جا را دیدم، تصمیم گرفتم کاخی برای شاهنشاه بسازم و موفق شده و حالا هم این تأسیسات دنبال آن است.»[2]

علم در برگزاری شب‌نشینی‌ها و میهمانی‌های متعدّد و پرهزینه دربار نیز نقش اساسی داشته است. در این میهمانی‌ها جمع بسیاری از بلندپایگان رژیم و دوستان نزدیک خود را دعوت می‌کرده و با دو ترکیب مختلف تشکیل می‌یافته‌‌اند. مظفر شاهدی می‌نویسد: «برخی از این مجالس فقط دوستان و افراد نزدیک علم دعوت می‌شدند که در عین ‌حال روابط خوبی هم با شاه داشتند و غالباً از میان همان باند معروف شکارگران و اطرافیان آن‌ها برگزیده می‌شوند؛ نظیر افسانه رام، سیروس پرتوی، امیر متقی، ابوالفتح آتابای، کامبیز آتابای، هرمز قریب، سلیمانی، سرهنگ‌ جهان‌بینی، عبّاس حاج‌ فرجی، حسین حاج‌ فرجی، ابوالفتح محوی، خانم آراسته، اویسی، نصیری و... و برخی دیگر از میهمانی‌های دربار که علم ترتیب می‌داد، جنبه عمومی‌تری داشت و حتّی رقبای سیاسی وی نیز دعوت می‌شدند. از این گروه می‌توان به افراد زیر اشاره کرد: عبدالکریم ایادی، منوچهر اقبال، هویدا، حسن امامی، جعفر شریف ‌امامی، اردشیر زاهدی، نصرت‌الله معینیان، ارتشبد خاتمی، فرح، اشرف، اعلم، هوشنگ دولو، فیلیکس آقایان، هوشنگ انصاری، پرویز ثابتی و نصیری.»[3]

محدوده‌ی فعالیّت باند علم بسیار گسترده بود. برای آن که باند او به حیات خود ادامه دهد و از تقرّب آن‌ها کاسته نشود از دوستان و آشنایان خود در گوشه و کنار ایران و کشورهای دیگر کمک می‌گرفت. علی شهبازی که از محافظان شخصی شاه بوده است در باره مأموریت این باند اسدالله علم می‌نویسد: «باند علم کارشان این بود که خانم‌های شوهردار و دختران بخت‌برگشته و یا همسران و دختران کسانی را که می‌خواستند مقامی بگیرند برای شاه بیاورند. عده‌ای مأموریت داشتند که در خارج از کشور در هنگام مسافرت برای او قبلاً همه‌ چیز را آماده کنند. البتّه در اکثر مسافرت‌ها اردشیر زاهدی و حسین دانشور و سرهنگ‌ جهان‌بینی و مصطفی نامدار (سفیر شاه در اتریش)، عهده‌دار آوردن خانم‌های متعدّد بودند. از همه فعال‌تر محمود خوانساری بود که دختران دانشجوی ایرانی را می‌آورد. در مسافرت سوئیس، دولو و خانم او مأمور این کار بودند. در مسافرت‌های داخلی آقای امیر قاسمی از ساواک و هرمز قریب و خسرو اکمل، داماد قریب، این مأموریت را انجام می‌دادند. در تهران که هفته‌ای چهار روز این برنامه اجرا و انجام می‌شد کامبیز آتابای و افسانه اویسی (رام) و خانم آراسته که مستقیماً با افسانه اویسی در دفتر علم کار می‌کردند و سلیمانی و عباس و حسین حاج ‌فرجی مسؤول پذیرایی بودند. این برنامه گاهی در کاخ شهوند انجام می‌شد که مسؤول آن ابوالفتح آتابای یا سلیمانی و یا جهان‌بینی مسؤول تعیین مسیر و محافظت بودند و برنامه دورکردن سربازان و مأمورین را آن‌ها طرّاحی و اجرا می‌کردند. محل‌هایی که اسدالله علم برای عیّاشی‌های شاه در نظر گرفته بود این‌ها بودند: منزل خودش، منزل علم در بیرجند، جزیره کیش و باغ ملک‌آباد مشهد.»[4]



[1]. مظفر شاهدی. مردی برای تمام فصول، ص 729.

[2]. همان، ص 699.

[3]. همان، ص 731.

[4]. مظفر شاهدی  مری برای تمام فصول، ص 727.

5- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 321

 

اسدالله علم

اسدالله عَلم

 

اسدالله عَلم در سال 1299ش در شهر بیرجند به دنیا آمد. پدر او محمّد ابراهیم‌خان علم از خوانین بزرگ منطقه بود. پدرش در طول زندگی خود چهار بار ازدواج کرد. اسدالله فرزند پنجم از زن چهارم او به نام بانو خدیجه است. او تحصیلات خود را از سطح ابتدایی تا پایان دوران متوسطه در مدرسه شوکتیه بیرجند سپری کرد. در دوران تحصیل از بهره هوشی متوسطی برخوردار بود و به ادبیّات فارسی و شعر علاقه بیشتری از خود نشان می‌داد. او از سال 1318 تا 1321 در رشته کشاورزی دانشگاه تهران ادامه تحصیل داد. ادامه تحصیل و ازدواج اسدالله به دستور رضا شاه بوده است. او با دختر ابراهیم قوام به نام ملک‌تاج ازدواج کرد و این چنین با اشرف و دکتر مؤدب نفیسی پیشکار محمّد رضا پهلوی رابطه سببی یافت. حاصل ازدواج او دو دختر به نام‌های رودابه و ناز بود که در لندن زندگی می‌کنند. علم در باره چگونگی ازدواج خود می‌گوید: «بد نیست بنویسم من چه جوری ازدواج کردم. غروب پنجشنبه یکی از روزهای مهرماه سال 1318 وقتی به خانه آمدم، پدرم که وزیر پست‌ و تلگراف رضا شاه و طرف لطف و مرحمت او بود و شب‌های جمعه در منزل نماز و دعا می‌خواند و جایی نمی‌رفت پیغام داده بود که من برای گردش به بیرون نروم و برای شام در منزل بمانم. اطاعت کردم. وقتی سر شام رفتم از من پرسید: "آیا میل داری با دختر قوام ازدواج کنی؟" من تعجّب کردم آن چه حرفی است. گفتم: "دختر قوام کیست؟ گفت: "دختر قوام شیرازی. همان کسی است که پسرش داماد شاه و شوهر والاحضرت اشرف است." گفتم: "من چنین مطلبی را اصلاً فکر نکرده بودم. از کجا سرچشمه می‌گیرد؟" گفت: "امر شاه است." گفتم: "می‌توانم نه بگویم؟" گفت: "نه." گفتم: "پس چرا از من سؤال می‌کنید؟" آن وقت رضا شاه میل داشت با فامیل‌های کهن ریشه‌دار ایرانی مثل خانواده ما و سایر خانواده‌های قدیمی که قوام هم یکی از آن‌ها بود بستگی پیدا کند. به این صورت ازدواج صورت گرفت.»[1] ازدواج او با دختر قوام باعث شد که از این طریق ارتباط نزدیکی با خاندان پهلوی پیدا کند.

ورود وی به تهران با دو حادثه مهم یعنی وقوع جنگ جهانی دوم و تأثیر آن بر ایران و تبعید رضا شاه همراه بود. او فهمید نقش کارگردانی انگلستان در مسائل ایران تا چه حد است. علم با مشورت بعضی افراد چون حسین علاء که وزیر دربار بود، در سال 1323 به اولین مقام دولتی یعنی پیشخدمت مخصوص محمّد رضا شاه منصوب شد و از همین زمان به‌ عنوان رابط شاه با سیاستمداران و مأموران انگلیس شناخته شد. علم در طول زندگی خود همانند شخصی که زادگاه اصلی‌اش انگلستان است از هیچ کوششی برای تأمین منافع آنان دریغ نکرد؛ ولی همیشه سعی بر آن داشت که ارتباط خود را با انگلیسی‌ها پنهان نگاه دارد.[2] از خدمات مهمّش می‌شود به فداکاری او در جدایی جزیره بحرین و مبارزه خستگی‌ناپذیرش برای شکست نهضت ملّی‌ شدن صنعت نفت با همکاری شاپور ریپورتر اشاره کرد! وی بعد از کودتای 28 مرداد32 به‌ عنوان عالی‌ترین مشاور شاه در عرصه کشور ظاهر شد. اسدالله علم به مناسبت سالگرد و جشن 28 مرداد که در سال 53 برگزار شد با سِمَت وزیر دربار شاهنشاهی می‌گوید: «فرصت تاریخی سالگرد 28 مرداد 32 را مغتنم دانسته و کامیابی‌های روزافزون را که در دنباله این واقعه بزرگ نصیب کشور ما شده است به همه هموطنان عزیز تهنیت و تبریک عرض می‌کنم. در این روز ملت ایران سند پیوند جاویدان خود را با شاهنشاه بزرگ ایران و با خون جوانان عزیز خودش مُهر و امضاء کرد و به دفتر تاریخ سپرد و از آن پس با شور و شوق وارد شاهراه ترّقی و تعالی شد و چنان که مشهود جهانیان است اینک بر بسیاری از آرزوهای دیرین خود دست یافته و آماده ورود به دوره تمدن بزرگ است.»[3] علم در وضعیتی این سخنان را می‌گوید که خود بدان اعتقاد ندارد و در خاطرات خود می‌نویسد در حالتی وارد تمدن بزرگ خواهیم شد که قطعی برق به طور دائم در تهران وجود دارد.

علم در دوران زندگی خود همیشه در خدمت سلطنت پهلوی بود و بدان معتقد بود که سرکوب قیام‌هایی نظیر 15 خرداد سال 1342 همانند کاری که رضا شاه در مسجد گوهرشاه انجام داد برای آینده کشور لازم است و هر چه افراد کشته شوند اهمیّتی ندارد. او معتقد بود برای اداره‌کردن مردم دو چیز لازم است: زور با عقلِ کم و تزویر که از همه مهم‌تر است. وی برای استحکام و تثبیت نفوذ خود، متوجّه اقتدار تاج‌الملوک در خانواده سلطنتی شد و به‌ زودی فهمید او زنی است که بر همه اعضای خانواده تسلط دارد و حرف او را می‌شنوند و حتی رضا شاه نیز قادر نیست حرف و خواست خود را بر او تحمیل کند؛ بنابراین سعی کرد که ارتباط خود را با او نزدیک‌تر سازد و موفق هم شد. در این خصوص حسین فردوست می‌گوید: «در دوران محمّد رضا در کاخ تاج‌الملوک دیگر از مشهدی‌ها (خانواده ناظر) خبری نبود و به ‌جای آن‌ها یکی دو نفر از عوامل شیرازی خود را وارد کرده بودند که همه‌کاره کاخ شده و برای علم و رابطین خارجی او خبر می‌بردند. ماجرا این بود که با وساطت علم، تاج‌الملوک بی‌سروصدا با فردی به نام صاحب دیوانی (فامیل قوام شیرازی) که خویشاوند زن علم بود، ازدواج کرد و خواهر او به نام احترام‌الملوک همه‌کاره کاخ مادر محمّد رضا شد. احترام به علّت حسادت به‌ تدریج زیر پای برادرش را روفت و تا انقلاب همه ‌کاره کاخ تاج‌الملوک بود. او هرکس را می‌خواست راه می‌داد و هرکس را می‌خواست، رد می‌کرد. بنابراین کاخ مادر محمّد رضا زیر نفوذ کامل علم قرار داشت.»[4]

رابطه علم با زنان محمّد رضا خوب نبود و شاید در طلاق آن‌ها نیز نقش داشت. این مسأله ناشی از دلالی محبّت وی برای محمّد رضا شاه است. گفته شده ثریّا به دلیل این کارهایش به او سیلی می‌زند. فرح از زمانی که وارد دربار می‌شود متوجّه اهمیّت و نفوذ اسدالله علم می‌گردد و با آن که از او خوشش نمی‌آمد با وی رابطه مسالمت‌آمیز داشت و گاهی برای رفع تنش‌های خانواده پهلوی از او استمداد می‌جست. علت نارضایتی فرح نیز همانند همسران دیگر پادشاه به دلیل همکاری علم در انحراف و فساد اخلاقی شوهرش است. فرح در باره بی‌بند و باری او می‌گوید: «مشکل بزرگ علم ضعف شدیدش در برابر زنان بود. مردی با این سوابق و قدرت که او را در ردیف بزرگ‌ترین رجال ایران قرار می‌داد گاهی اوقات به‌ خاطر عشق به یک مستخدم دربار و یا یک اتاق‌دار کاخ سلطنتی به گریه می‌افتاد و التماس می‌کرد. نقطه‌ی حسّاس و ضعف او زن بود و وقتی از یک زن خوشش می‌آمد برایش فرق نمی‌کرد طبقه این زن کدام است و آیا این زن شوهر دارد یا نه. در وزارت دربار شایع بود هیچ زن و دختری استخدام نمی‌شود؛ مگر آن که قبلاً رضایت آقای علم را جلب کرده باشد. او علاقه زیادی داشت که زن و دختر در اطرافش باشند. در دفتر کارش ده‌‌ پانزده نفر زن و دختر از ایرانی گرفته تا اسپانیایی و اتریشی کار می‌کردند. عادت داشت در حضور اشخاص دست به باسن زن‌های دور و برش بزند و این کار را نوعی تفاخر و نشانه دون‌ ژوان ‌بودن تلقی می‌کرد. یک دختر زیبایی به نام ملیحه که در خوشگلی کم‌نظیر بود وظیفه مالیدن شانه‌هایش را داشت. علم در مسائل جنسی به معنای واقعی بی‌ناموس و بی‌غیرت بود و آن‌ طوری که خودش می‌گفت هیچ اعتقادی به قیودات اجتماعی و بشری در مسائل جنسی نداشت. او حتی به من پیشنهاد می‌کرد که برای خود دوست‌ پسر بگیرم و شب که به ‌عنوان اعتراض به محمّد رضا گفتم: او با خونسردی ماجرا را شنید و گفت مطمئن است علم قصدی نداشته و فقط نظرش را گفته است. مشکل دیگری که علم داشت سوء استفاده‌های جنسی‌اش از دختران خردسال و نابالغ بود. عوامل علم دختران خردسال را از منطقه تحت نفوذ او به تهران می‌آوردند و در اختیارش قرار می‌دادند. من چند بار به محمّد رضا گفتم خوب است جلوی این اعمال وزیر دربار گرفته شود؛ اما محمّد رضا گفت ازدواج دختران خردسال در روستاهای ایران مرسوم است و مردم به آن عادت دارند.»[5]

علم به علّت پایبند نبودن به اصول اخلاق خانوادگی همیشه با همسر و فرزندانش در طلاق اخلاقی به سر می‌برده و رابطه‌شان سرد بوده است. در مجامع عمومی و خصوصی از وی به ‌عنوان فردی عیّاش و بی‌بندوبار یاد می‌شود و نام او جزو کسانی است که با اشرف رابطه نامشروع داشته است. ساواک در گزارش‌ خود به تاریخ 10 دی 1336 و 15 سال بعد نیز با همین مضمون او را چنین معرّفی می‌نماید: «... اوقات بیکاری را به عیّاشی می‌گذراند و به زن خیلی علاقه‌مند است و غالب شب‌ها مجالس عیش و نوش با زن‌ها دارد. نقطه حسّاس او زن است.»[6]

بی‌بندوباری و عیّاشی علم محدود به داخل ایران نبود و در کشورهای مختلف اروپایی نظیر سوئیس، انگلستان، ایتالیا و فرانسه نیز با زنان بدکاره و فواحش رابطه داشته است. علم از ثبت این مسائل نگران نبوده و به تاریخ 14 آبان 1353 در خاطرات خود می‌نویسد: «... امروز بعد از ظهر به کیش برگشتم... معشوقه‌ام اینجا به من ملحق شد و ساعات بسیار دلچسبی را گذراندم.» یا در تاریخ 12 مرداد 1354 می‌گوید: «... مخفیانه به سوئیس رفتم تا چند روز خوشی را با معشوقه‌ام بگذرانم. بعداً در زوریخ به همسرم که با دندانپزشک وعده‌ی ملاقات داشت، ملحق شدم. از آن‌جا با هم به تهران برگشتیم.»[7]

همسر او ملک‌تاج از این وضع بسیار ناراضی بود و از بعضی افراد خانواده سلطنتی درخواست کرده بود تا به او تذکّر بدهند. فرح دیبا که خود نیز در این مسائل همدرد وی بود به ملک‌تاج سفارش می‌کند که باید با این اوضاع کنار بیاید. ملک‌تاج که تحمّل این مسائل را نداشت چندین مرتّبه برای جلب نظر شوهرش یا خلاص‌ شدن از دست وی خودکشی می‌کند؛ هرچند تا بعد از مرگ علم زنده بود. او در وصیت‌نامه به دخترانش می‌گوید: «... تقاضای دیگر من این است که نور چشمان، سیاه نپوشید. اسد هم کروات سیاه نزند و ختم هم نگذارید؛ بلکه همه خوشحالی بکنید. مخارج ختم را به فقیر بدهید. برای آن که بابا بتواند بدون سرِ خر به زندگی خود ادامه دهد خود را از بین می‌برم. امیدوارم هر روز که می‌گذرد، بیشتر از زندگی خود لذت ببرد و کیف کند. من برای او دردسر بزرگی بودم.»[8]

سرانجام اسدالله علم دچار بیماری سرطان خون شد و جان سالم به در نبرد و در 25 فروردین 1357 در بیمارستانی در نیویورک درگذشت. ای کاش عمرش کفاف دیدن سقوط رژیم پهلوی را داده بود تا نتیجه اعمال همراهان خود را ببیند. او مدتی از اواخر عمرش را در شهر بیرجند گذراند و در تکمیل مؤسسه عالی بیرجند کوشید تا به قول خودش جبران عشق‌های گذشته‌اش را بکند. در باره علت بیماری مشترک علم و شاه منصور رفیع‌زاده، رئیس سابق ساواک در آمریکا روایتی از قول رضا پهلوی دارد که در صحّت آن تردید است و پرسش‌های دیگری را برمی‌انگیزد؛ ولی یادآوری آن خالی از لطف نیست. او در این باره می‌نویسد: «در سال 1982 به دعوت رضا پهلوی ولیعهد ایران به ویلای او در رباط رفتم. برای قدم‌زدن به کنار ساحل رفتم. وقتی نشستم با لحن کاملاً خصوصی به من گفت: "می‌خواهم یک راز خیلی محرمانه را برایت فاش کنم." سپس گفت: "آیا می‌دانستی که پدرم، علم و ایادی همه به یک مرض مرده‌اند؟ یعنی سرطان لنفاوی..." سپس گفت: "از من نمی‌پرسی چرا؟" و سپس افزود: "از اوایل دهه هفتاد، هر سه نفر آن‌ها در یکی از تفریحگاه‌های اروپا تعطیلات خود را می‌گذراندند. هنگامی‌ که هر سه نفر با هم بودند سیا آن‌ها را در معرض اشعه گذاشت. بله، آن‌ها بودند که پدرم را کشتند."»[9]



[1]. مظفر شاهدی، مردی برای تمام فصول، ص 57.

[2]. به غیر از حسین فردوست، نویسندۀ کتاب مردی برای تمام فصول دربارۀ ارتباط نزدیک اسدالله علم با انگلیسی‌ها به‌ خصوص شاپور ریپورتر، به نقل از سپهبد مبصر در صفحۀ 539 می‌نویسد: «من شاپورجی را تا سال 1343ش از دور می‌شناختم و چه‌ بسا چند بار هم او را دیده بودم. از آن تاریخ که در رأس شهربانی کل کشور قرار گرفتم، او را بیشتر می‌دیدم و با او آشنایی بیشتری پیدا کردم و در مدت هفت سال که رئیس شهربانی بودم، توانستم این شخص را تا حدی که لازم داشتم بشناسم. به نظر من آقای شاپور ریپورتر مردی بود تحصیل‌کرده، از معلومات عمومی بسیار وسیع برخوردار، مجرب در کار، کم‌حرف و می‌شود گفت محجوب و بسیار باهوش و دارای حافظه‌ای قوی، دید نافذ و در کار خود متخصص وچنان می‌نمود که نسبت به شاهنشاه علاقه‌مند و ایران را به‌طور محسوس و معقول دوست می‌داشت. می‌دانستم و می‌دیدم که او دوست بسیار صمیمی و محرم آقای اسدالله علم و به همان علت در دربار و حتی پیش اعلیحضرت اعتبار ویژه‌ای کسب کرده بود و چه‌بسا در برخی موارد مشورت‌هایی از او می‌شد.»

[3]. مظفر شاهدی. مردی برای تمام فصول، ص 234.

[4]. همان، ص 522.

[5]. احمد پیرانی، دختر یتیم، ج2، ص 606.

[6]. مظفر شاهدی، مردی برای تمام فصول، ص 722.

[7]. همان، ص 723.

[8]. همان، ص 725.

[9]. همان، ص 755.

10- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 312

 

اردشیر زاهدی

اردشیر زاهدی

 

«اردشیر زاهدی فرزند فضل‌الله زاهدی در مهر سال 1308 خورشیدی در تهران متولد شد و پس از پایان‌ رساندن تحصیلات ابتدایی در تهران و اصفهان، دوره دبیرستان را در سال 1325 در بیروت به پایان رساند. وی در این دوره با استفاده از روابطش با عوامل آمریکا برای ادامه تحصیلات راهی ایالات متحده شد و در سال 1328 گواهینامه کشاورزی از ایالت یوتا گرفت که بعدها با اعمال نفوذ بسیار مدرک تحصیلی‌اش در وزارت فرهنگ وقت، معادل لیسانس ارزیابی شد. وی از سال 1331 که وارد ایران شد تا دی‌ماه 1357 که از ایران خارج گشت مناصب و مشاغل بسیاری را عهده‌دار گشت و نشان‌های مختلفی از اشخاص و سازمان‌های مختلف تصاحب نمود.

محمّدرضا پهلوی با آگاهی از روابط حسنه اردشیر زاهدی با آمریکایی‌ها دخترش شهناز را در سال 1335 به نامزدی اردشیر زاهدی درآورد که این ازدواج چندان نپائید و در سال 1343 پایان یافت. حاصل این ازدواج دختری به نام مهناز بود. فساد اخلاقی و مراودت نامشروع وی با زنان و عدم تقیّد وی به ارزش‌های خانوادگی و مصرف هروئین و مواردی دیگر از این قبیل زمینه‌ساز اختلاف وی با شهناز بود که نهایتاً به طلاق انجامید. سابقه پدر وی یعنی فضل‌الله زاهدی و ارتباط وی با کرومیت روزولت در دوره تحصیلش در بیروت و سپس در آمریکا باعث شد وی به یک شخصیّت آمریکایی تبدیل شود و هم‌زمان که خبرهای فساد اخلاقی و سیاسی زاهدی در صفحات مجلات و روزنامه‌های آمریکا و اروپا منعکس می‌شد پله‌های ترقّی وی در ایران پیموده می‌شد؛ به طوری‌که به یکی از بال‌های قدرت محمّد رضا شاه پهلوی تبدیل گشت و مشیر و مشاور وی در همه امور علی‌الخصوص دلالی محبّت گشت. از جمله اقدامات اردشیر حضور فعال وی در ماجرای کودتای 28 مرداد می‌باشد که کرومیت روزولت در خاطرات خود از او با اسامی مستعار مصطفی و ویسی نام می‌برد و به پاس شرکت در این کودتای ننگین اردشیر نشان درجه یک رستاخیز گرفت. وی در مدتی که داماد محمّد رضا شاه بود نقش پل ارتباطی میان محمّد رضا پهلوی و سیا را به عهده گرفت و همین ارتباط اردشیر با سیا و آمریکا موجب اعتبار بیش از حد وی نزد محمّد رضا پهلوی گشت.

اردشیر در سال 38 به سمت نماینده شاه و سرپرست دانشجویان خارج از کشور به اروپا رفت و در همان سال به سمت سفیر شاه در آمریکا منصوب شد. وی به خاطر فساد بیش از حد اخلاقی در میان محافل دانشجویی ایران مقیم اروپا و آمریکا موفقیّتی کسب نکرد و حتّی در یک جلسه سخنرانی از جانب دانشجویان به طرف وی گوجه ‌فرنگی و تخم ‌مرغ پرتاب می‌گردد و دامنه اعتراض به‌ حدّی می‌رسد که اردشیر ناچار به ترک محل می‌گردد؛ لذا وی در سال 1340 به ایران فراخوانده شده و از کار برکنار می‌گردد. او در سال 1351 با عنوان سفیر ایران وارد واشنگتن شد و در این دوره تا دی‌ماه 57 نقش مهمی در تأمین منافع آمریکا در ایران داشت. او با تشکیل مجالس عیّاشی با حضور رقاصه‌ها و هنرپیشگان آمریکایی و صرف هزینه‌های کلان، شُهره‌ عام و خاص شد. او در مبارزه انتخاباتی میان کارتر و فورد، شاه را ترغیب به جانب‌داری از فورد کرد؛ به طوری‌ که در محافل سیاسی کشور مطرح شد. در جریان این مبارزات اردشیر زاهدی حدود 120میلیون دلار صرف فعالیت تبلیغاتی به نفع کاندیداتوری فورد کرده بود. اردشیر زاهدی به نیابت از شاه به 4000 نفر از رجال، شخصیت‌ها و روزنامه‌نگاران آمریکایی رشوه داد و زمانی که کارتر برنده شد، ناراحتی‌هایی در محافل سیاسی ایران و آمریکا پیدا شد. وی در این دوره کمک‌های اقتصادی بعضاً عجیب و باور نکردنی حتی به کشورهای توسعه‌ یافته غرب از جمله کمک اقتصادی قابل توجهی به مبلغ 200 میلیون دلار به بانک جهانی و کمک 580 میلیون دلاری به صندوق بین‌المللی پول و کشورهایی نظیر فرانسه کرد. در این مدت اغلب قراردادهای اقتصادی و نظامی بین ایران و آمریکا به‌ نوعی با دخالت و وساطت اردشیر زاهدی انجام پذیرفت و ایران را به کشور تحت‌الحمایه آمریکا تبدیل گرداند.

اردشیر زاهدی در قلمرو اخلاق و منش انسانی بس ضعیف و فاقد فضایل اخلاقی و شخصیت و منش قابل قبولی حتی برای همکیشان خارجی و داخلی خود بود. اسدالله علم در خاطرات خود می‌نویسد: اردشیر آدم فضول و خودسری است. گزارشات متعدّد ساواک از رفتار و گفتار زننده و سخنان رکیک وی که زبانزد عام و خاص بود، وجود دارد. افراط و زیاده‌روی وی در هرزگی و شهوت او را یکه‌تاز عرصه عیاشی و خوشگذرانی در تاریخ سیاسی معاصر ایران نموده است. به دنبال گسترش موج فساد مالی و اخلاقی در بین سردمداران رژیم شاه و تأسیس مراکزی برای ترویج و برگزاری و توسعه جنبه‌های گوناگون فساد و فحشاء بعضی از نمایندگی‌های سیاسی ایران در خارج از کشور نیز به مراکز ترویج و اشاعه فحشاء تبدیل شده بودند. از این حیث سفارت ایران در آمریکا نقش ویژه‌ای داشت و از این راه به رتق و فتق بسیاری از مسائل سیاسی می‌پرداخت. مایکل بارنر، نماینده ایالت مریلند در مجله نیویورک تایمز اشاره‌ای دارد که استفاده از حربه سکسی و تریاک در منزل اردشیر زاهدی، سفیر ایران برای جلب سیاستمداران متنفذ آمریکا ورد محافل واشنگتن است. بعد از گذشت ساعاتی از معارفه، زاهدی به یکی از زنان مجلس (آنان اغلب فاحشه بودند؛ ولی بعضی نیز کارمند سفارت بودند) گفت برقصد. او در جمع شروع به رقصیدن و لخت‌ شدن کرد. در حالی ‌که ایرانی‌ها و میهمانان تماشا می‌کردند جملات رکیک و زننده بر زبان می‌آوردند و به اعمال جنسی مشغول می‌شدند. در یکی از پارتی‌ها نماینده کنگره ال. اف را دیدم. او میهمان افتخاری بود. او تریاک نکشید؛ ولی زاهدی زن‌های مجلس را به نوبت جلو او رژه برد و انتخاب اول را به او محوّل کرد و او یکی از زنان ایرانی را انتخاب کرد و...

رفتار خارج از موازین اخلاقی اردشیر زاهدی،آن چنان با شخصیت و شاکله او عجین شده بود که در تمام دوران زندگی شخصی و سیاسی‌اش به انحای مختلف جلوه داشت. علاوه بر انحرافات اخلاقی او در روابط اجتماعی و اداری نیز دچار مشکل بود. این رفتار وی باعث برپایی موجی از اعتراضات و مخالفت‌ها علیه وی در دوران حضور وی در دستگاه‌ سیاست خارجی ایران شد.

دوستی و رفاقت او با دکترسعید حکمت نماینده مجلس شورای ملّی و رئیس اداره پزشکی قانونی که از رجال فاسد دوران پهلوی زمینه‌ای برای ترتیب‌ دادن پارتی‌ها و مجالس عیّاشی مهیّا ساخته بود. اردشیر در حصارک ویلایی داشت که وی همراه با تعدادی از رفقای فاسد جوان او منتظر شکار دخترها و زن‌ها می‌نشستند و نکته قابل توجه این که فرح دیبا که دختری فقیر بود و به حصارک می‌رود تا با توسّل به اردشیر زاهدی بتواند در پاریس تحصیل و زندگی کند و چون اردشیر او را نمی‌پسندد وی را به محمّد رضا پهلوی معرّفی می‌کند که منجر به ازدواج فرح با محمّد رضا شاه می‌گردد.

همان‌‌طور که پیش‌تر نیز اشاره شد زاهدی در زمان مسؤولیت سفارت ایران در آمریکا و لندن به فساد اخلاقی مشهور بود. روابط نامشروع وی با ژاکلین کندی، بیوه جان. اف. کندی، نقل محافل آمریکایی بود. اردشیر به‌ عنوان یکی از برگزار کنندگان پارتی‌ها شهره یافته بود و زندگی مشحون از هرزگی و بی‌بندوباری‌اش نقل کلّیه محافل بود. حرکات سخیف و دور از نزاکتی از او در میهمانی‌ها مشاهده می‌شد به طوری‌ که در میهمانی که در منزل پرویز مهدویان از اعضای وزارت خارجه بر پا شده بود آقای زاهدی سفیر ایران بعد از این که دست دختری را با شامپانی شسته و سپس شروع به لیسیدن دست‌های او می‌کند. از جمله دیگر معشوقه‌های وی الیزابت تایلور، هنرپیشه معروف آمریکایی بود که چندین بار در روزنامه‌های آمریکایی عکس این دو در حال رقص با همدیگر به چاپ رسید و موجبات رسوایی هرچه بیشتر او را فراهم آورد.»[1]

در تأیید مطالب بالا حسین فردوست نیز زاهدی را یکی از دولتمردان سیاسی فاسد و هرزه محمّد رضا شاه می‌شمارد. علاوه بر اینان، فرح پهلوی هم در باره اردشیر زاهدی می‌گوید: «این مرد پرحرارت و فعّال در تمام زندگی خود سه کار و برنامه بیشتر نداشت. اول معاشرت با زنان زیبارو و دوّم قمار بریج و سوّم حرّافی، حرّافی و باز هم حرّافی.»[2] هم‌چنین اضافه می‌نماید که اردشیر زاهدی با هویدا مخالف بود و در مجامع به او فحش بسیار رکیک می‌داد و یک ‌بار هم با تصمیم قبلی و به ‌منظور آزار و اذیّت هویدا به دفتر کار او رفته و روی میز تحریر هویدا ادرار کرده بود. با توجّه ‌به سابقه و شرح حالی که از اردشیر زاهدی روایت شده است او چگونه می‌تواند در خاطرات خود افکار جامعه را تحریف کند و خود را شخصی خیرخواه و دلسوز برای ایران نشان دهد و برای سقوط رژیم پهلوی اشک ماتم بریزد. اردشیر زاهدی نیز همانند بسیاری از افراد دیگر در توسعه فساد و سقوط حکومت پهلوی نقش اساسی داشته است و موفّق نخواهد شد که با تغییر رنگ و لعاب ارتباط خود را با سرویس‌های جاسوسی و اشخاصی چون شاپور ریپورتر و غیره کتمان کند. نکته جالب و سؤال‌ برانگیز اینجاست که او چگونه نشان‌های ملی از ایران و کشورهای خارجی مانند ژاپن، مالزی، تایلند، پاکستان، مصر، عراق، اردن، لبنان، رومانی، چک اسلواکی، مجارستان، لهستان، آلمان، ایتالیا، کره، سوئد، فنلاند، برزیل، سنگال و اتیوپی و همچنین پاپ، جان‌ پل سیزدهم دریافت کرده است؟



[1]. این مطلب مربوط به صفحات 5 تا 9 کتاب رازهای ناگفتۀ اردشیر زاهدی است که ناشر کتاب در مقدمه آورده تا برخلاف محتوای کتاب، سیمای دیگری از او نشان داده باشد.

[2]. فریده دیبا، دخترم فرح، ترجمۀ الهه رئیس‌ فیروز، ج 1، ص 164.

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 306

ثریا اسفندیاری

ثریّا

 

 ثریّا اسفندیاری فرزند خلیل و نوه اسفندیارخان سردار اسعد بختیاری از مادری آلمانی به نام اوا کارل در اول تیر 1311 در اصفهان به دنیا آمد. در ایام کودکی با پدر و مادرش به برلین مهاجرت کرد و بعد از چند سالی دوباره همراه پدر و مادرش به ایران آمد؛ ولی در پانزده‌ سالگی مجدداً به سوئیس مهاجرت کردند. به دلیل زندگی در کشورهای مختلف به زبان‌های آلمانی، فرانسه، فارسی و انگلیسی مسلط بود. او یک برادر و خواهر کوچک‌تر به نام‌های بیژن و لعیا داشت. تاج‌الملوک ازدواج وی با محمّد رضا شاه را ناشی از جلب حمایت و گرایش بختیاری‌ها به حکومت پهلوی می‌داند؛ ولی آن چه مسلّم است شخصی که در پیوند زناشویی آن‌ها نقش اصلی را داشته است خانم فروغ ظفر است.[1]

 ثریّا در خاطرات خود در باره مقدمات خواستگاری می‌نویسد: گودرز، پسرعمه‌ام، عکس‌های زیادی از من می‌گرفت و وقتی علت آن را جویا شدم گفت: "عمّه‌ فروغ ظفر از تهران به مادرم نامه نوشته‌اند که از تو عکس‌هایی خواسته‌اند" و سپس در پاریس نیز دیداری با شمس، خواهر شاه داشتم که دائم به من سفارش می‌کرد که با چه کسانی و چگونه رفتار نمایم. زمانی که به ایران آمدم، قرار شد به دلیل موقعیّت اجتماعی آن زمان که مردم در نهایت فقر و گرسنگی به سر می‌بردند مراسم عروسی بدون سروصدا و زرق و برق انجام گیرد. ثریّا در هنگام مراسم عروسی دچار بیماری حصبه با تب شدید شدند و در درباریان و میان مردم شایع شده بود که علّت بیماری ناشی از خوراندن یک جوشانده پر از میکروب توسط اشرف به وی می‌باشد تا با از میان‌ بردنش نفوذی را که در شاه دارد از دست ندهد.» ثریّا در خاطرات خود همچنین بدین نکته اشاره دارد که مراسم عروسی از روز 12 فوریه تا شب 13 فوریه ادامه یافت و بعد از هفت سال زندگی مشترک که مطابق با روز 13 فوریه یعنی فردای سالروز عروسی از شاه جدا می‌شود و برای همیشه ایران را ترک می‌کند.

 ثریّا در طول زندگی درباری از محیط فاسد و رفتار افرادی مانند ارنست پرون اظهار ناراحتی و گلایه می‌کند و در باره شمس و اشرف می‌گوید: «از میان دو خواهر من خیلی زود اشرف را ترجیح می‌دهم. او با نشاط، فِرز و تیزهوش است... می‌خواهم بگویم زنی است احساسی در یک ثانیه از کسی خوشش می‌آید و یا از او متنفّر می‌شود، هیجان‌زده و سپس بی‌تفاوت می‌گردد. برای رسیدن به هدفش با سرسختی آن را دنبال می‌کند. در باره‌اش زشت‌ترین قصه‌ها را نقل می‌کنند که یک گروهان عشّاق دارد و در یک جمله بگویم او سرشار از انرژی است. با صد کیلومتر سرعت در ساعت زندگی می‌کند. گوشش هم به زبان‌های بدگو که در باره‌اش قصه می‌سازند بدهکار نیست. از آن‌ها بدش می‌آید؛ ولی کاری را که مایل است انجام می‌دهد. اما شمس زود رنجی و احساس بیشتری داشت. یک اتّفاق ساده ناراحتش می‌کرد و به‌ عنوان مثال مرا سرزنش می‌داد چرا مفتون پیراهن یا کلاه تازه‌اش نشده‌ام؟ چرا پیش از آن که وارد آستانه در شود به پیشوازش نرفته‌ام و نبوسیدمش یا این که سر میز شام چرا کنارش ننشستم و یا چرا لحظه‌هایی به اشرف بیشتر توجه داشته‌ام؟»[2]و[3]

او در باره کار روزانه‌اش می‌نویسد: «... وارد دفتری که مجاور به اتاقم است، می‌شوم. محسن قراگزلو، رئیس دفترم، همراه با منشی‌ها منتظر من‌اند. قراگزلو برنامه کار روزانه را جلویم می‌گذارد. یک ماشین‌نویس نامه‌های رسیده را می‌گشاید و آن‌ها را مرتّب می‌کند. چهار ندیمه در سالنِ پایین در انتظار من‌اند. در تمام دیدارها و جابه‌جایی‌ها آن‌ها همراه من‌اند. بازدید از بیمارستان‌ها، پرورشگاه‌ها، مراکز امور خیریه، محلات عمومی با جوی‌های باز آب یعنی همان آب‌روهای کثیف که پس از آن که زنان رخت‌هایشان را در آن شستند و گدایان و سگان ولگرد از آن هر نوع استفاده را کردند برای آشامیده ‌‌شدن به آب‌انبارها سرازیر می‌شود. فقر، کودکان مبتلا به راشیتیسم و زنان و پیران گرسنه، توده‌های گل و لای کوچه و پس‌کوچه‌ها که در آن‌جا خانه‌ها به شکل خانه نیست و فقر سیاه در آن مکان‌ها حکم‌فرماست و فقر واقعی که یارای شِکوه و شکایت را هم ندارد.»[4]

اما آن چه در زندگی ثریّا از اهمیّت زیادی برخوردار بوده و آن را عامل اصلی طلاقش شمرده‌اند مسأله نازایی اوست. ثریّا در این باره می‌گوید: در همه‌جا صحبت از نازایی من بود و از هر طرف برایم دعا می‌کردند و دعای باطل‌السّحر می‌فرستادند و در باره محمّد رضا نیز گفته می‌شد که پس از تیراندازی و اصابت گلوله به او آسیب رسیده و عقیم شده است؛ ولی با چکاب‌کردن و انجام آزمایش‌های گوناگون پزشکان بر سلامتی من تأکید کردند، امّا نویسنده کتاب ارنست پرون علت باردار نشدن ثریّا را به نقل از مریم خانم به شکل دیگری توجیه کرده و می‌نویسد: «شاه خیلی امیدوار بود که ارنست پرون بتواند به ثریّا نزدیک شود و در نتیجه او صاحب ولیعهدی بشود؛ ولی همه حساب‌های او غلط از کار درآمد. پس از صرف شام که عروس و داماد را روانه حجله نمودند برخلاف فوزیه که در ایران کس و کاری نداشت همه خویشاوندان دور و نزدیک ثریّا در عروسی شرکت نموده و حضور داشتند و این مرتّبه شاه برخلاف گذشته قادر نبود که از وجود شوهرش (ارنست پرون) در اتاق‌ خواب استفاده نماید. ناچار در شب زفاف به ثریّا می‌گوید در اثر سوء قصدی که در واقعه 15 بهمن سال 1327 در دانشگاه تهران به جانش نمودند قوای جنسی‌اش را از دست داده است. ثریّا به شاه می‌گوید شما اطمینان داشته باشید که من برای همیشه در کنار شما خواهم ماند و این موضوع از نظر من مسأله مهمی نیست؛ اما ارنست پرون دیوانه‌وار عاشق ثریّا گشته بود؛ ولی او هیچ احساس به‌ خصوصی نسبت به او نداشت که سهل است، بلکه از رفتار و گفتار او هم خوشش نمی‌آمد و اغلب می‌گفت ارنست پرون موضوع‌های بچگانه و پیش‌‌پا افتاده برای صحبت انتخاب می‌کند که دل آدم را به هم می‌زند. در محیط فاسد درباری، ثریّا اولین دختری بود که من دیدم توانست سرسختانه در مقابل ارنست پرون ایستادگی کند و از شرافت و ناموس خود دفاع نماید و روزی ثریّا گفت بزرگ‌ترین بدبختی برای آدم این است که در این محیط فاسد نتواند فاسد بشود!»

سرانجام، توطئه‌چینی‌ و اعمال ارنست پرون نتیجه داد و ثریّا مجبور به فرار از ایران شد. فرار ثریّا مشابه طلاق و جدایی لیلا امامی از هویداست و به نقل از مریم خانم نوشته‌اند: «آرامش زندگی ساکت و یکنواخت ما در دربار یک شب به هم ریخت. من آن شب در اتاق خودم خوابیده بودم که ثریّا سراسیمه مرا از خواب بیدار کرد. ثریّا برای چند لحظه گیج و منگ بود. نمی‌دانست چه بگوید. با حالتی ملتهب و ناراحت سیگاری روشن نموده و پس از چند پُک به شرح ماجرا پرداخت و گفت: "من همیشه از رفت و آمد شبانه ارنست پرون به اتاق خواب شوهرم مشکوک و مظنون بودم. به خود می‌گفتم او چرا شب‌ها به اتاق شوهرم می‌رود؟ او با شوهر من چه‌ کار دارد؟ این سؤالی بود که مدت‌ها فکر مرا به خود مشغول می‌داشت و لحظه‌ به لحظه در مغزم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. من بالاخره می‌بایست از موضوع سر درآورم و به کُنه مطلب پی ببرم. امشب برای اطّلاع از چگونگی امر و فرونشاندن حسّ کنجکاوی‌ام به پشت در اتاق خواب شاه رفتم و از سوراخ کلید داخل اتاق را نگریستم. وای... خدای من... چه دیدم؟ شوهر تاجدارم را پدر ملت ایران را در حالی که...؟ (من نمی‌توانم آن چه را که ثریّا دیده در اینجا بازگو نمایم. خود خوانندگان می‌توانند جریان را حدس بزنند.) برای یک لحظه مثل این که سراپا فلج شدم؛ ولی هرچه بود من دیگر بیش از این طاقت تحمّل دیدن آن منظره را نداشتم و با عجله به نزد شما شتافتم." ثریّا به این نتیجه رسیده بود که شوهر تاجدارش مردی است بی‌فضیلت و زن‌صفت، نه یک مردِ باهمّت و باشرافت. او نوعی از ذو حیاتین است که هر اندازه دارای ظاهر مردانه است به همان اندازه هم واجد صفات زنانه می‌باشد. صاحب هیچ‌ گونه استعداد مفید برای هیچ‌ چیز الهام ‌دهنده و در عین ‌حال تحقیر شده، گاهی نجیب، گاهی پَست، بیشتر دارای دلهره تا ندامت، بیشتر مشغول خوب ‌هضم‌کردن تا فکرنمودن و ضمناً وانمود می‌کند که احساسات دارد در صورتی‌که کاملاً فاقد آن است. او معجون مضحکی از سادگی، حماقت، حیله‌گری، گستاخی، گزافه‌گویی، بی‌شرمی و هرزگی است.

فردای آن شب در سپیده‌ دم ثریّا چمدان‌هایش را بست و با کوله‌باری از غم و اندوه و با قلبی شکسته و غروری پایمال‌ شده بدون اطّلاع شوهرش با اوّلین پرواز دربار را به سوی آلمان ترک گفت. ثریّا هنگام خدا حافظی در فرودگاه مهرآباد حرف‌هایی را که به من گفت هیچ ‌وقت نمی‌توانم فراموش کنم. ثریّا گفت: "بدبخت ملتی که باید رهبر و پیشوایش چنین آدم کثیف و لجنی باشد! لعنت بر این محیطی که به چنین شخص فاسد و هرزه‌ای فرصت رشد و نموّ می‌دهد تا شاه مملکت بشود. این همجنس‌ بازی یک لکه ننگی است که بر چهره شاه داغ باطله زده. شاه در زندگی روزمره خود شیوه‌هایی را دنبال می‌کند که واقعاً شرم‌آور و وقیح هستند."

 ثریّا پس از آن که به آلمان رفت از خانه پدر خود به شاه تلفن نمود و گفت: "چون من همه ‌چیز را با چشم خود دیدم و از اعمال وقاحت‌آمیز و ننگین و غیر انسانی تو آگاه گشتم دیگر حاضر نیستم روی نحس تو را ببینم. فوراً طلاق‌نامه مرا بفرست." شاه که می‌بیند به‌ کلّی قافیه را باخته و بندش را آب برده با عجله آقای صدرالاشراف، رئیس مجلس سنا را روانه آلمان نمود تا به هر ترتیبی صلاح و مقتضی بداند ثریّا را بازگرداند؛ ولی ثریّا آن چنان عصبانی و ناراحت بود که از پذیرفتن آقای صدرالاشراف خودداری نمود و آقای صدرالاشراف دست از پا درازتر به تهران بازگشت. شاه ناچار دوباره آقای سناتور ایلخان ‌ظفر، عموی ثریّا را روانه آلمان نمود. ثریّا که نمی‌توانست از پذیرفتن عموی خود خودداری کند، تن به قضا داده و با عموی خود به خلوت نشسته و جریان را برای او بازگو نموده و از عمویش می‌خواهد که به شاه بگوید فوراً طلاق‌ نامه‌اش را بفرستند؛ و الا با مخبرین جراید مصاحبه نموده و به دنیا اعلام خواهد کرد که شاه ایران در ناکسی و رذالت، دست ملک‌فاروق، پادشاه سابق مصر را از پشت بسته است. عمویش که از پند و اندرز دادن نتیجه‌ای نمی‌گیرد و از بازگشت ثریّا به ایران ناامید می‌شود، جریان را تلفناً به اطّلاع شاه می‌رساند.

شاه ناچار با ارسال طلاق‌نامه ثریّا موافقت نموده و ضمناً تعهد می‌نماید تا زمانی که ثریّا رسماً با دیگری ازدواج نکرده ماهیانه مبلغ ده‌ هزار دلار به ثریّا بپردازد که طبق نوشته مجله اشترن، شاه ماهیانه مبلغ بیست‌ هزار دلار به ثریّا می‌پردازد و دولت آلمان هم هر ماهه دو هزار دلار آن را بابت مالیات بر درآمد برداشت می‌نماید. بعداً دربار ایران علت طلاق ثریّا را فرزند نیاوردن اعلام می‌نماید و شاه که از ازدواج با ثریّا علاوه‌ بر استفاده از نفوذ و اعتبار قدرت ایل بختیاری خواهان آن بود که در اثر ارتباط (ارنست پرون) شوهرش با ثریّا صاحب ولیعهدی بشود شاه در هدف اخیر خود کاملاً ناموفق بود و ثریّا در این مدت هفت سال به ‌هیچ ‌وجه تسلیم ارنست پرون نشد و همان‌ طور که باکره به دربار آمده بود، باکره نیز از دربار ایران رفت.»[5]

در صحّت و سقم مطالب فوق جای تردید و غلوّ مشاهده می‌گردد. چون اگر مسأله باردار نشدن ثریّا و ناتوانی جنسی محمّد رضا شاه مطرح است،چرا دیگران در این باره سخنی نگفته‌اند و توجیه فرزندان فرح چیست؟ محمّد رضا شاه در باره ترک ثریّا از ایران در کتاب مأموریت برای وطنم می‌نویسد: «در مدت دوره زناشویی هفت‌ ساله ما علاقه ثریّا به خدمات اجتماعی روزبه‌روز افزایش می‌یافت. خوب به خاطر دارم روزی که از یکی از پرورشگاه‌های قدیمی بازدید کرده بود، از بی‌ترتیبی و وضع اسفناک کودکان یتیم آن‌جا متأثر و ملول گشته و با چشمان اشک‌آلود از من می‌خواست که بدون درنگ برای بهبود حال این یتیمان اقدام کنم. با آن چنان روحیه‌ای و با این چنین وضعی که پیش آمده بود، ثریّا دیگر نمی‌توانست در دربار ایران بماند. دیدن آن منظره کثیف و مشمئزکننده باعث فرار ثریّا گردید.»

 ثریّا در خاطرات خود به دلیل توافقی که با شاه داشتند یا به دلیل قطع ‌نشدن دلارهای ارسالی در باره ترک ایران می‌گوید: «... پس از آن که دیگر دهان هر دو نفرمان برای یکدیگر چفت شده بود و کلامی برای گفتن نداشتیم برای راه‌ حل جانشینی به او پیشنهاد کردم که یکی از برادرانت جانشین شود و قانون مؤسسان را که رضا شاه وضع کرده بود، تغییر دهند. حتی شاه روزی به من پیشنهاد کرد که زنی صیغه‌ای بگیرم که من از او رنجیده‌خاطر شدم و اعتراض کردم. پس از اخذ تصمیمات گوناگون به شاه گفتم بهتر است به اروپا بروم و آن‌جا منتظر بمانم تا شورای مشورت پس از گفت و شنود تصمیم نهایی خود را بگیرد... این را گفتم و اما خودم باورش نداشتم که چگونه او می‌خواهد اصل قانون اساسی را تغییر دهد؟ شاه گفت می‌خواهم رفتن تو به‌ نحوی نباشد که بگویند من شما را از خود رانده‌ام. در فرودگاه با شاه خداحافظی کردم و او و گارد سلطنتی بدرقه‌ام نمودند و من برای نمایش ابتدا به سن‌موریس سوئیس برای اسکی رفتم. موقعی که به آلمان رفتم دکتر ایادی به سرپرستی عدّه‌ای برای اخذ نتیجه شورا به نزدم آمدند که بگویند شورا تصمیم به تغییر قانون اساسی را نداده و دکتر ایادی و عمویم و یزدان‌پناه به من پیشنهاد کردند که به تهران برگردم تا بار دیگر با شاه صحبت کنم و راه‌ حلی بیابیم. من نپذیرفتم؛ چون درک کردم که دیگر فایده‌ای ندارد. برای نجات از تنهایی و دوری از افکارم به مسافرت‌های گوناگون پرداختم.»[6]

محمّدرضا شاه همواره از افشای مسائلی که بین او و ثریّا بوده است، می‌ترسید. او قبلاً مبلغ شش‌ میلیون دلار از جانب یک شرکت نفت ایتالیایی به حساب ثریّا واریز کرده بود تا به‌ تدریج به حساب خودش ریخته شود. پس از متارکه شاه از ثریّا می‌خواهد تا آن مبلغ را پرداخت نماید؛ ولی ثریّا از برگرداندن این مبلغ امتناع کرده و شاه را تهدید می‌کند که اگر این مبلغ را درخواست نماید به درخواست شرکت فیلم‌سازی هالیوود برای ساختن فیلمی از خاطرات زندگی زناشویی او با شاه جواب مثبت خواهد داد. شاه از ترس فاش‌ شدن خاطرات زندگی زناشویی و اطّلاعات دیگر از مطالبه شش‌ میلیون دلار خودداری کرد. با انعکاس این ماجرا در مطبوعات خارجی شاه قراردادی نیز با کمپانی آمریکایی منعقد کرد تا به این طریق اثر تبلیغات سوء را در افکار عمومی آمریکا از بین ببرد. ثریّا در نهایت وارد سینما شده و حاضر می‌شود به‌ نحوی بازی کند که موجب ناراحتی شاه و پدرش نشود؛ ولی باز هم شاه تمام هزینه فیلم را تقبل می‌نماید و اجازه پخش آن را نمی‌دهد. ثریّا در همین ایام با شخصی به نام فرانکو در ایتالیا آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند؛ اما متأسفانه او در حادثه سقوط هواپیما کشته می‌شود و ثریّا ناکام و ناامید می‌ماند.

 ثریّا اسفندیاری در سوم آبان 1380 در پاریس فوت کرد.چنان چه مشهور است وی در وصیت‌نامه‌ خود بخشی از ثروتش را برای سرپرستی گربه‌های پاریس می‌بخشد. اما آن چه که مورد انتقاد می‌باشد توهینی است که به مردم شریف ایران روا داشته و آنان را بی‌صفت تر از گربه می‌داند که چرا در سقوط حکومت پهلوی نقش داشته‌اند. این اقدام ایشان ناشی از این امر می‌باشد که وی هرگز با تاریخ کشور خود آشنا نبوده و به دور از آثار حکومت استبدادی زیسته‌اند. او بدون توجه به کوخ‌های ویران شده و تنها از درون کاخ خود به توصیه اشرافی خود پرداخته‌اند!؟



[1]. در صفحۀ 71 کتاب ارنست پرون دربارۀ فروغ ظفر آمده است: «واسطۀ آشنایی ثریا با محمّد رضا شاه خانم فروغ ظفر بود. این خانم بختیاری که همسر سالارجنگ بختیاری، یعنی سرداراسعد بختیاری بود، روزی رضا شاه به او می‌گوید: "اگر شوهر نداشتی با تو ازدواج می‌کردم." این خانم روزی نزد شاه می‌شتابد و می‌گوید: "شوهرم به اتفاق برادرش خیال دارند در غیاب شما در تهران کودتا کنند." رضا شاه نیز هر دو نفر را سرانجام زندانی و معدوم می‌نماید. این خانم نزد رضا شاه می‌رود و می‌گوید: "اکنون من بی‌شوهرم." رضا شاه درحالی‌که لبخندی تلخ بر گوشۀ لبانش نشسته بود، آرام و شمرده می‌گوید: "شوهرت را به کشتن دادی که بتوانی با من ازدواج کنی؟" رضا شاه لحظاتی چند به فکر فرورفته و سپس می‌گوید: " در حال حاضر صلاح نیست که من با تو ازدواج کنم. خودت می‌دانی که جلو زبان مردم را نمی‌شود گرفت و اکنون به حسابداری دستور می‌دهم که مادام‌العمر، ماهیانه دویست تومان به تو بپردازند. تو هم سعی کن اخبار لازم را کسب و به اطّلاع من برسانی!" از آن به بعد این خانم یکی از حقوق‌بگیران دربار و مورد مشورت شاه قرار گرفته بود و جاسوسی نیز می‌کرد و در مقابل این واسطه‌شدن با ثریا، یک قطعه باغ مشجر چند هزار متری واقع در مقابل کاخ ییلاقی سعد‌آباد، جنب کارخانۀ برق دربند را محمّد رضا شاه به خانم فروغ ظفر واگذار نمود.»

[2]. ثریا اسفندیاری، کاخ تنهایی، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 148.

[3]. اشرف در صفحۀ 167 خاطرات خود دربارۀ او می‌گوید: «چون برادرم او را فوق‌العاده دوست می‌داشت، من نیز سعی می‌کردم حتی‌المقدور فاصله بگیرم و فقط موقعی به دیدار ایشان بروم که دعوتم کرده باشند. منتهی شایعه‌سازان تهران علاقۀ ثریا را به حفظ فضای خصوصی و مستقل برای خود به خصومت با من تعبیر کردند و بعداً در زمانی که ثریا کوشش می‌کرد صاحب فرزندی شود و من در آن موقع در اروپا بودم، آن‌ها تا این حد پیش رفتند که شایع کردند من به او داروی نازایی خورانده‌ام. در آن موقع بود که دریافتم یاوه‌گویان به هیچ چیز بسنده نمی‌کنند.»

[4]. ثریا اسفندیاری، کاخ تنهایی، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص 166.

[5]. محمّد پورکیان، ارنست پرون، برگزیدۀ صفحات 72 و 216.

[6]. ثریا اسفندیاری، کاخ تنهایی، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، برگزیدۀ صفحات 300 به بعد.

7- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران افشاریه و زندیه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1397، ص 302