پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

سوزاندن کریم‌پور شیرازی

 

آن که دائم هوس سوختن ما می‌کرد          کاش می‌آمد و از دور تماشا می‌کرد

                                                                                                                                حافظ

سوزاندن کریم‌پور شیرازی

 

امیرمختار کریم‌پور، مشهور به کریم‌پور شیرازی، در تاریخ 4 بهمن 1299 در روستایی از توابع شهرستان استهبان فارس دیده به جهان گشود. پدر و مادرش به نام‌های قدمعلی و گل‌صنم بودند که در شش‌ ماهگی امیرمختار از هم جدا می‌شوند. این پسر بچّه بعد از ازدواج مجدّد پدرش تحت سرپرستی نامادری خود بزرگ شد. در سن ده یا دوازده‌ سالگی به دیدار مادرش می‌رود که در پی این رفت ‌و آمدها علاقه شدیدی به مادرش پیدا می‌کند و سرانجام در کنار خواهران و برادران ناتنی خود زندگی جدید خود را شروع می‌نماید. امیر مختار دوران تحصیل ابتدایی خود را با سختی و فقر فراوان گذراند؛ ولی هیچ‌گاه از تلاش و کوشش برای یادگیری دست برنداشت. او به دلیل نبودن دبیرستان و علاقه شدید به یادگیری برای ادامه تحصیل به شیراز رفت و چون برای اقامت جایی نداشت شب‌ها را در مساجد بیتوته می‌کرد. در همین ایام با فریدون تولّلی هم‌کلاس خود آشنا می‌شود و به دلیل سابقه پدرش که از رعایای آن‌ها بوده به خانه آن‌ها راه می‌یابد و دو سالی را در آن‌جا می‌گذراند. سپس بر اثر مسافرتی که بدون اطّلاع خانواده با فریدون به دیار مادری‌اش انجام می‌دهند او را از خانه اخراج می‌نمایند؛ ولی این اقدام ایام نوجوانی موجب نشد که وقفه‌ای در ادامه تحصیل امیرمختار به وجود آید. او توانست با همان مشکلات سابق مدرک سیکل اول دبیرستان را از آموزشگاه زینب شیراز بگیرد. سرانجام برای رهایی از فقر و مشکلات موجود برای ادامه تحصیل در سال 1319 وارد دبیرستان نظام تهران شد که به دلیل روحیه انقلابی وی را اخراج کردند. در هر صورت موفّق به اخذ دیپلم شد و به استخدام اداره دارایی و بیمه درآمد. امیرمختار که شیفته یادگیری بود در سال 1326 وارد دانشکده حقوق دانشگاه تهران شد. در آن‌جا وارد مبارزات سیاسی علیه خاندان پهلوی شد و زمانی که محمّد مسعود، مدیر روزنامه «مرد امروز» ترور شد در مجلس ترحیم او روی پله‌های منبر رفت و با صدای بلند فریاد زد که محمّد مسعود را علیرضای پهلوی، توله‌ سگ رضا شاه ترور کرده است. کریم‌پور در طی اتّفاقات آن سال‌ها جزو یاران صدیق دکترمحمّد مصدّق شد. او در سال 1329 نخستین شماره هفته‌نامه «شورش» را منتشر کرد و با انتشار مقاله و اشعار و کاریکاتور به مبارزه با شاه شدّت بخشید. در همین ایّام، اشعاری با تخلص «شورش» می‌سرود و در هفته‌نامه خود به چاپ می‌‌رسانید که مردم به شدّت از آن‌ها استقبال می‌کردند و گاه به صد برابر قیمت واقعی‌اش دست ‌به ‌دست می‌گردید. در همان شماره نخست کاریکاتوری کشید که بیلی در دست رزم‌آرا و کلنگی در دست دکتر طاهری بود و نوشت که اگر شما به دست خودتان گورتان را نکَنید ملّت شما را به دیار عدم خواهند فرستاد. هفته‌نامه شورش بارها توقیف شد؛ ولی با اسامی دیگر انتشار یافت. کریم‌پور در راهی قدم گذاشته بود که میرزاده عشقی و دکترحسین فاطمی و... قبلاً در آن قدم گذارده بودند. او قبل و بعد از کودتای 28 مرداد به زندان محکوم شد و متحمّل توهین‌ها‌ و شکنجه‌ها شد. بارها پالان خر بر او نهادند و از او سواری گرفتند و به‌ جای آب به او ادرار سربازان را خوراندند. یکی از دوستان نزدیک و از همبندیان وی از زبان کریم‌پور می‌نویسد: «همان شب، در حالی‌ که چهل درجه تب داشتم مرا با ماشین به اینجا آوردند. وقتی از اتومبیل پیاده شدم عدّه‌ای سرباز و گروهبان را دیدم که در دو طرف صف کشیده‌اند و با فحش و عربده و سنگ‌پرانی از من استقبال کردند. یکی از گروهبان‌ها پالان الاغی را آورد و روی دوش من گذاشت و مرا چند بار دور محوّطه به دنبال خودش کشاند. وقتی به محوّطه زندان رسیدم از شدّت تشنگی می‌سوختم. از گروهبان آب خواستم و او رفت و کمی بعد با یک آفتابه به سراغم آمد. آفتابه را به دهانم گذاشت و گفت بخور. لبم که به محتویات آفتابه رسید فهمیدم که آب نیست؛ بلکه ادرار آن سربازان است.»[1]

کریم‌پور چندین بار تهدید و ترور شد؛ ولی او گفت: "چقدر احمقید که فکر می‌کنید با کشتن کریم‌پور نهضت ملی خاموش خواهد شد و مطمئن باشید که ریختن خون پاک من به قیمت نابودی خاندان پهلوی خواهد بود."

پس از کودتای 28 مرداد او متواری و مجبور به زندگی مخفیانه می‌شود و در طی این مدت نیز با تغییر لباس سخنرانی‌هایی انجام می‌دهد. سرانجام در تاریخ 26 مرداد 1332 توسط پزشکی که برای درمان به او مراجعه کرده بود، لُو رفته و دستگیر می‌شود. او را به پادگان لشکر دو زرهی بردند و در ساختمانی که دکتر شایگان و مهندس ‌رضوی کرمانی از یاران نزدیک دکتر مصدّق زندانی بودند محبوس کردند و زیر شکنجه‌های هولناک از وی خواستند که دولت مصدّق را مقصر قلمداد کند؛ اما او شجاعانه پاسخ داد: "من مسؤول نوشته‌های خود هستم" و این بیت شعر فرخی یزدی را خواند:

همین بس است ز آزادگی نشانه ما                        که زیر بار فلک هم نرفت شانه ما

همان‌‌گونه که در خصوص دستگیری وی روایات یکسانی وجود ندارد در نحوه به ‌آتش ‌کشیدن او نیز سخن‌ها متفاوت است: «عدّه‌ای می‌گویند به دست علیرضا پهلوی کشته شد و برای رد گُم‌کردن، چراغ سلولش را واژگون کردند تا بنمایانند که کریم‌پور از زندگی سیر بوده و خودسوزی کرده است. برخی بر این باورند که اشرف به زندان زرهی رفت و سرهنگ‌زیبایی و گروهبان ساقی در دفتر زندان با او بودند. کریم‌پور را با لباس ژولیده زندان به نزد آن خانم عطر زده و شیک بردند. او وقتی سیلی محکمی از اشرف دریافت کرد زبانش باز شد و معارضه کرد و هر آن چه را که خانم و خاندانش لایقش بودند، نثارشان کرد. آن‌ها او را آتش زدند و مستحق گلوله و دار ندانستند.

زندانیان سیاسی می‌گویند: گروهبان ساقی از اهالی اهر بود و تقریباً با هیچ ‌یک از زندانیان مقاوم بدرفتاری نمی‌کرد. عده‌ای دیگر معتقدند که در شب چهارشنبه‌ ‌سوری سال 32 او را از لشکر 2 زرهی به پادگان قصر بردند. مجلس ضیافتی برپا شده بود و اعضای خاندان سلطنت و نزدیکان دربار حضور داشتند. ساعت یک بعد از نیمه‌شب، در‌ حالی ‌که زنجیری بر گردن کریم‌پور انداخته بودند او را برای مسخره‌کردن وارد مجلس کردند. کریم‌پور فریاد آزادی‌خواهی‌اش را سر داد؛ ولی آن‌ها که تحمل او را نداشتند به رویش بنزین ریختند و آتشش زدند. زنجیرش به دست سرهنگ زیبایی دژخیم بود. همچنان که دور استخر می‌دوید، فریاد می‌کشید و می‌گفت: "زنده‌ باد دکتر محمّد مصدّق، پیشوای نهضت ملی ایران! پیروز باد مبارزه قهرمانانه ملت ایران! مرگ بر دیکتاتوری و دستگاه فاسد پهلوی!"

روز سه‌شنبه 25 اسفند 1332، خبر درگذشت او این ‌گونه در روزنامه کیهان انتشار یافت: "امروز، مقامات انتظامی اطّلاع دادند که دیشب کریم‌پور شیرازی که در لشکر مجاور زندان آقای دکترمحمّد مصدّق بازداشت بود قصد فرار داشت و خود را آتش زد." به هر صورت در ساعت 4 و 30 دقیقه پسین 25 اسفند 32 کریم‌پور که در آتش اشرف شعله‌ور شده بود صدایش خاموش گردید و استخوان‌های سوخته‌اش را در گوشه‌ای از باغ پادگان قصر دفن کردند.»[2]

امیرمختار کریم‌پور شیرازی در هنگام شهادت 33 ساله بود. از آن‌جاکه در نظام دیکتاتوری مردم جامعه هر نوع شایعه‌ای را می‌پذیرند. نحوه‌ی شهادت این آزادی‌خواه نیز پنهان شد؛ اما زندگی و مرگ این افراد هرگز فراموش نخواهد شد و مردم برای فداکاری این بلند قامتان تاریخ ارزش و اعتبار قائل خواهند بود.آن چه مسلّم است کریم‌پور را به آتش کشیده‌اند و او ققنوس‌وار خواهد زیست و فریادش همچنان باقی خواهد ماند و قاتلانش اقرار به عمل ننگین خود خواهند نمود. شخصی که در آتش ‌کشیدن او شرکت داشته بعد از انقلاب اسلامی ایران می‌گوید: «من فردی بودم که در حالی ‌که چند نفر شیرازی را گرفته بودند نفت بر سر و بدن او ریختم. چون لباس‌های خودم نیز نفتی شده بود، نمی‌توانستم او را آتش بزنم چون ممکن بود لباس‌های خودم هم آتش بگیرد. یکی از مأمورین زندان کهنه‌ای را آتش زد و به طرف او پرتاب کرد. ما نیز به سرعت از سلول او دور شدیم.»[3] در نتیجه این شایعه که اشرف و علیرضا پهلوی او را آتش زده‌اند، حقیقت می‌یابد.



[1]  محمّد رضا آل ‌ابراهیم، شورش، زندگی و مبارزات کریم‌پور شیرازی، ص 26.

[2]. همان، ص 32.

[3]. علی شجاعی صائین، چکمه‌های پدرم، ص 190

4- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 212

 

سرنوشت شوم معلم تبریزی در زمان محمد رضا شاه

سرنوشت شوم معلم تبریزی

 

محمّدرضا شاه کوچک‌ترین انتقاد از نزدیکان خود را تحمّل نمی‌کرد تا چه رسد به فعّالان سیاسی که آشکارا علیه او اقداماتی می‌نمودند. شیوه برخورد با آنان علاوه بر زندان و شکنجه‌های وحشتناک در مواقعی نیز سوزاندن یا تکه ‌پاره ‌شدن توسّط حیوانات بوده است. یکی از این نمونه‌ها سرنوشت یک معلم تبریزی است که منصور رفیع‌زاده، رئیس شعبه ساواک در آمریکا می‌گوید: «... در بین فعّالان بی‌شماری که شدیداً ضد شاه بودند یک معلم تبریزی وجود داشت که در صحبت‌های عمومی خود مکرراً القاب بسیار زشت به شاه نسبت می‌داد. به همین خاطر توسط ساواک بازداشت شد. او حتی بعد از ضرب و جرح‌های شدید کوتاه نیامد؛ لذا ساواک وی را به زندان اوین منتقل نمود. با وجود شکنجه‌شدن در اوین وی به نطق‌های آتشین خود علیه شاه ادامه داد. هنگامی‌ که جریان این مرد به گوش شاه رسید، او خیلی ساده گفت: "به ‌جای الاغ باید این فرد را جلوی شیرها انداخت." یک هفته بعد شاه و نزدیکانش به باغ ‌وحش خصوصی او رفتند. تیمسار نصیری حاضر بود. به ‌محض آن که مرد زندانی را از اوین آوردند و چشم او به شاه افتاد، فریاد زد: "خون‌ آشام، مستبد، قصّاب!" ناظرین که شوکه شده بودند، گوش‌های خودشان را گرفتند تا حرف‌های بد مرد زندانی را نشنوند؛ امّا شاه خندید و به نگهبانان گفت کاری نداشته باشند. در این موقع عَلَم برای خود شیرینی گفت: "باید دهان این مرد را با سرب گداخته پُر کنیم." بقیه افراد حاضر با علامت سر این نظر را تأیید کردند. در حالی‌ که مرد خشمگین همچنان به فحّاشی‌های خود ادامه می‌داد، شاه به نگهبانان اشاره کرد و در یک چشم برهم‌زدن، آن‌ها مرد را به داخل قفس شیرها پرتاب کردند. شیرهای گرسنه بلافاصله بر سر مرد فرود آمدند. شاه فریاد زد: "تو بودی که جرأت می‌کردی به ما فحش بدهی!" در حالی ‌که چشم‌‌های شاه از هیجان برق می‌زد به حصار قفس شیرها نزدیک شد و با ذوق و شوق تکّه ‌تکّه‌ شدن مرد و خورده ‌شدنش توسط شیرها را نظاره کرد. هنگامی که شاه به اندازه کافی حظّ بصری برد، در حال رفتن رو به نصیری کرد و خیلی راحت گفت: "حالا دیگر یک آدم خاطی کمتر دارید." هنگامی که در سال 1976 به تهران بازگشتم، نصیری تأیید کرد که هنگام کشته‌ شدن آن مرد، وی نیز در باغ ‌وحش سلطنتی حاضر بود. من باور نمی‌کردم آن‌ها دست به چنین کاری بزنند. وقتی که آن‌ها او را جلوی شیرها انداختند، من روی خودم را برگرداندم؛ چون نمی‌توانستم آن صحنه را تماشا کنم. البتّه من این حرف تیمسار را باور نکردم.»[1]

 ثریّا اسفندیاری نیز در خاطرات خود از لذّت ‌بردن شاه از چنین صحنه‌هایی همانند تماشای فیلم کشتار مردم در 28 مرداد 32 می‌نویسد: «... با وحشت نمایش فیلمی را به یاد دارم که گروهی از افسران به کاخ اختصاصی آوردند تا شاه آن را ببیند. موضوع فیلم مربوط به غیرنظامیانی بود که به دار آویخته می‌شدند یا نظامیانی که زیر رگبار شلیک اسلحه جوخه اعدام به زمین می‌افتادند. نفرت و رسوایی موجب شد تا از اتاق نمایش بگریزم. فردایش از شاه پرسیدم چگونه او توانست بنشیند و این همه دیو سیرتی را تماشا کند. پاسخ داد: "این محکومان خطرهایی برای حکومت بودند و لازم بود عبرتی برای سایرین بشوند و لازم بود به افسرانی که فیلم را آوردند و به دیگران این فیلم نشان داده می‌شد تا بفهمند که شاه نمونه‌ای است از قاطعیت و جسارت!"»[2]



[1]. علی شجاعی صائین، چکمه‌های پدرم، ص 197.

[2]. احمد پیرانی، برادران شاه، ‌‌ص 175.

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 209

 

آمار کشته شدگان زمان محمد رضا شاه

کشته‌ شدگان زمان شاه

 

زمانی پویایی و تحرّک جامعه ادامه می‌یابد که تمام ارکان آن زنجیروار به هم متصل و به ‌درستی کار خود را انجام داده باشند و هر نقصانی به طور مسلّم تأثیر مستقیمی بر عملکرد سایر اعضا خواهد داشت. یکی از دانه‌های زنجیرِ انسجام هر جامعه که برخلاف چهره نامرئی‌اش اهمیّت بسیار دارد و حیاتی است وجود سازمان اطّلاعات می‌باشد. نقش این سازمان در جلوگیری از گزند و آسیب‌های احتمالی بر هیچ‌ کس پوشیده نیست و گذشت ایّام از اهمیّت آن نکاسته است و تنها حوزه و نحوه فعالیت‌هایش تغییر یافته و پیچیده‌تر شده است. در زمان محمّد رضا شاه این نقش را ساواک بر عهده داشت و تا قبل از آن اداره اطّلاعات شهربانی مسؤولیت برقراری امنیت کشور را عهده‌دار بود. پس از کودتای 32 و تسلّط آمریکا و انگلیس بر ارکان حکومت ایران، این دو کشور برای حفاظت از دستاوردهای خود در سال 1336 تأسیس سازمان اطّلاعات و امنیت کشور (ساواک) را در دستور کار خود قرار دادند تا رقیبی مناسب در برابر کا.گ.ب شوروی باشد. ساواک در دوران فعالیّت خود دارای چهار رئیس به نام‌های تیمور بختیار، سرلشکر حسن پاکروان، ارتشبد نعمت‌الله نصیری و سپهبد ناصر مقدّم بود. از نظر قانونی ریاست آن را معاونت نخست‌وزیری بر عهده داشت؛ ولی از آن‌جا که شاه فردی قدرت ‌طلب بود شخصاً مسؤول آن را انتخاب می‌کرد و گزارش‌هایش را پس از جمع‌بندی دریافت می‌نمود. چون خصلت چاپلوسی و تملّق در پادشاه زیاد بود و برخلاف پدرش سخنان دروغ و سیاه‌نمایی را بر همه چیز ترجیح می‌داد مأموران ساواک نیز گزارش‌های گزینشی برای او انتخاب کرده و به اخبار مفسده ‌انگیز اطرافیان شاهنشاه مانند اشرف و هویدا و... اهمیّت نمی‌دادند.

ساواک به دلیل برخوردهای نامناسب و متناقضی که انجام می‌داد به نفرت‌انگیزترین و مخوف‌ترین نهاد حکومتی در بین مردم تبدیل گردید. محمّد رضا شاه هم که همیشه از بالا به وسیله هلیکوپتر نظاره‌گر مردم بود هیچ‌گاه نتوانست واقعیت‌های جامعه را درک کند. بنابراین پس از سرنگونی حکومتش نیز پاسخی برای عکس‌العمل مردم نیافت.

ساواک دارای ارکان و اداره‌های مختلفی بود و به طور مشخص اداره سوم آن به ‌عنوان عامل شکنجه و قتل و سرکوب عناصر ضد سلطنتی فعالیت گسترده‌ای داشت. ریاست این اداره را پرویز ثابتی و حسین‌زاده و عضدی تا قبل از پیروزی انقلاب اسلامی بر عهده داشتند.

در باره تعداد قتل‌هایی که ساواک انجام داده، گزارش مستندی ارائه نشده است و تنها به نقل ‌قول‌ها اشاره کرده‌اند. شاه اکثر زندانیان سیاسی را مارکسیست اسلامی و ثمره‌ی اتّحاد نامقدس سرخ و سیاه می‌نامید. در روایتی آمده است که در بین سال‌های 1350 تا 1355، تعداد 368 تن از چریک‌های مسلّح ضد حکومت در درگیری‌ها و حدود صد نفر به ‌عنوان زندانی سیاسی به قتل رسیده‌اند. ویلیام شوکراس در کتاب آخرین سفر شاه در این خصوص می‌نویسد: «هنوز در باره شمار کسانی که از بدکاری‌های پلیس مخفی شاه زجر کشیده‌اند اختلاف نظر وجود دارد. آیت‌الله خمینی چندین بار اظهار داشت که شاه تا 350000 نفر را به ‌عنوان زندانی سیاسی نگاه داشته بود و بیش از 100000 تن از مخالفان را کشته است. خود شاه اذعان داشت که تعداد زندانیان سیاسی در سال 1976 سه‌ هزار نفر بوده است. طبق اظهار سازمان عفو بین‌المللی در فاصله سال‌های 1972 تا 1976 رژیم به 62 فقره اعدام اعتراف کرده است. عفو بین‌الملل شمار اعدام‌ها را بیش از سیصد فقره می‌دانست. کمیسیون بین‌المللی حقوق‌دانان اعلام کرد که در فاصله 1971 و 1976 تعداد 424 نفر به اتهام اقدام علیه امنیت کشور بازداشت و زندانی شده‌اند. از این عدّه 75 نفر به اعدام و 55 نفر به زندان ابد و 33 نفر به حبس‌هایی بین 10 تا 15 سال محکوم شده و سایر متهمان محکومیت‌های کمتری یافته‌اند. پنجاه تن دیگر در زد و خورد با مأموران پلیس و نه نفر ظاهراً در هنگام فرار از زندان و 16 نفر طبق اظهار روزنامه‌های در تبعید زیر شکنجه به قتل رسیده‌اند. هنگامی که پژوهشگران دیوید فراست، گزارشگر تلویزیون بریتانیا در 1979 کوشیدند تعداد قربانیان ساواک را محاسبه کنند تعداد مقتولین سیاسی را در فاصله 1963 و 1977 تا پانصد نفر شمارش کردند.»[1]

پرویز راجی به تاریخ چهارشنبه 23 اوت 1978 (شهریور 1357) در طی نشستی که با مصطفی فاتح داشته است، می‌گوید: «فاتح در قسمتی دیگر از صحبتش افزود: "بعضی از اعضای حزب توده اخیراً پس از بررسی‌های فراوان به دو نکته جالب توجه دست یافته‌اند که یکی از آن‌ها کشته‌شدن 18000 تن از زندانیان سیاسی در طول دوره حکومت شاه است و دیگری، برآورد رقم قطعی ثروت اوست که به یک‌ میلیارد دلار می‌رسد."»[2]



[1]. ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ص 256.

[2]. پرویز راجی، خدمتگزاران تخت طاووس، ترجمۀ ح.ا. مهران، ص 246. 

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 208

جانشینان ارنست پرون در زمان محمد رضا شاه

جانشینان ارنست پرون

 

ارنست پرون پس از 25 سال همکاری و همنشینی با محمّد رضا شاه در سال 1340 فوت کرد. در باره علّت فوت و محل دفن او روایت یکسانی وجود ندارد. از یک سو مرگ وی را بر اثر سکته قلبی و از سوی دیگر مسموم‌ کردنش را به علّت دل‌آزار شدن پادشاه از وی ثبت کرده‌اند. محمّد پورکیان در باره جانشینان ارنست پرون در دربار پهلوی می‌نویسد: «در سال 1340 که شاه ایران به وسیله یکی از مستشاران آمریکایی مقیم دربار با خیبرخان گودرزی، گلف‌باز معروف بین‌المللی آشنا شده بود و پس از چندی دلبستگی عجیبی به او پیدا نمود ناچار شوهر رسمی خود ارنست پرون را که دیگر پیر و مصدوم شده بود و کاملاً مزاحمش بود را پس از 25 سال زندگی زناشویی او را مسموم و به دیار عدم فرستاد و از شرّش آسوده گشت.

شاه بی‌عاطفه و بی‌احساس حتّی برای شوهر محبوب خود یک مجلس ترحیم هم ترتیب نداد. پس از آن که تیمسار دکتر ایادی، پزشک مخصوص شاه علت مرگ او را سکته قلبی تشخیص داد و جواز دفن ارنست پرون را صادر نمود، به دستور شاه او را مانند یک فرد گمنامِ مجهول‌الهویه بی‌کس ‌و کار در ضلع شمالی قبر ظهیرالدوله نزدیک دیوار دفن نمودند و حتی سنگ قبری هم بر روی گور آن مرحوم ننهادند! ...گاه‌گاهی در شب‌های جمعه بعضی از زنان سیاسی و سران نظامی که از مرحوم ارنست پرون فرزندی دارند با دسته‌گلی بر سر گور آن مرحوم می‌روند و یادی از آن مرد غریب و بی‌کس می‌کنند. بدین ترتیب محمّد رضا شاه پس از معدوم‌ نمودن ارنست پرون ابتدا خیبرخان گودرزی و بعد از او محمود صدقی که جوان بلند بالا و خوش‌تیپی بود سوگلی و معشوق شاه شدند. همان‌گونه که او سه بار زن گرفت، سه بار نیز شوهر نمود. در این میان انگیزه و سرچشمه اصلی نزدیکی خیبرخان به شاه، به ‌چنگ‌ آوردن ثروت آن هم ثروتی هنگفت بود. خیبرخان که محرم اسرار شاه بود و از دزدی‌های شاه اطّلاع داشت، متوقّع بود که شاه سهمی از دزدی‌های کلان خود را به او اختصاص دهد؛ ولی شاه می‌خواست همان رویّه گذشته را که در باره ارنست‌پرون، فرّاش سابق دبیرستان معمول و مجری می‌داشت در باره خیبرخان نیز معمول دارد. ولی خیبرخان ماجراجو و تشنه‌ی ثروت حاضر نبود به این مفتی‌ها تن به قضا دهد و شب‌ها وقتش را در کنار پیرمردی هرچند شاهنشاه ایران‌ زمین باشد، بگذراند و به هیچ‌ و پوچ بسازد و از این که همخوابه اعلیحضرت همایون شاهنشاه ایران است، افتخار نماید.

 خیبرخان که به‌ کلّی از شاه نا امید گشته بود یک شب با حل‌کردن چند قرص خواب‌آور در گیلاس مشروب شاه، کلید گاوصندوق را برداشته و به گاوصندوق شاه دستبرد زده و از برخی اسناد و مدارک درون صندوق، فتوکپی‌هایی تهیّه کرده و به آمریکا گریخت. این اسناد به ‌قدری افشا کننده سوء استفاده‌های شاه و اطرافیان بود که دولت آمریکا ریاست جمهوری را وادار به قطع کمک‌های مالی به ایران می‌نماید و حتّی تصمیم می‌گیرند که در طی کودتایی شاه را از سلطنت کنار بگذارند. در جلسه‌ای که نحوه اقدامات و حتّی پست‌های ریاست جمهوری و وزرا نیز مشخص می‌گردد یکی از آن‌ها که جاسوس انگلیس بوده این اخبار را به آن‌ها و سرانجام به سفیر شوروی می‌رسد که در نتیجه تمام کودتاچیان بازداشت می‌شوند و این اقدام ناکام می‌ماند. در تاریخ 21 فروردین سال 1341 شاه به اتّفاق شهبانو فرح با عجله برای دیدار کندی رئیس جمهور آمریکا به واشنگتن پرواز نمود.

سوّمین معشوق شاه محمود صدقی شد و شاه با تجربه‌ای که از رفتار خیبرخان به دست آورده بود سعی نمود که آقای صدقی را با هدایا و کمک‌های مالی بسیار او را در کنار خود نگه دارد. در شب هفدهم مرداد ماه سال 1352 که به مناسبتی به دفترخانه اسناد رسمی (آقای حائری) واقع در بلوار الیزابت رفته بودم خود شاهد و ناظر بودم که شاه هتل آریا شراتون، ساخته شده در اراضی موقوفه قریه اوین را که بیش از 25 میلیون تومان ارزش نداشت را به مبلغ 70 میلیون تومان به هواپیمایی ملی ایران فروخت و آقای بهبهانیان به نمایندگی از طرف شاه نسبت به چهار دانگ و آقای محمود صدقی، معشوق فعلی شاه، نسبت به دو دانگ اسناد فروش هتل مزبور را امضاء نمودند.»[1]

 اسکندر دلدم در باره خیبرخان می‌نویسد: «خیبرخان که مأمور سازمان جاسوسی انگلیس می‌باشد، پدرش به دست رضا شاه اعدام شده بود و خودش از سن چهارده ‌سالگی در خانه سرپرست مأمورین سازمان انتلیجنت‌ سرویس انگلیس در آبادان به ‌عنوان خانه ‌شاگردی مشغول به کار می‌شود و در سال 1962 از گاوصندوق خصوصی محمّد رضا شاه مدارکی به دست می‌آورد که بیانگر این مطلب بود که کمک‌های اقتصادی عمرانی و نظامی آمریکا که در اختیار ایران قرار می‌داد تا به امور توسعه‌ای ایران به کار گرفته شود به جیب شاه و خانواده او رفته و غارت شده بود و هدف آمریکا از اعطای این کمک‌ها آن بود که از ایران کشوری نمونه بسازد که معجزه سیاست آمریکایی را به رخ بکشند و در بعضی مناطق دیگر چون ژاپن تحقق یافت؛ ولی در ایران به خاطر فساد موجود در دولت این کمک‌ها به کیسه خانواده فاسد پهلوی سرازیر شد و به ‌جای بهبود شرایط زندگی مردم به رونق و گسترش حکومت پلیسی شاه انجامید.

در سال 1957 کمیته تحقیق نمایندگان مجلس تلاش زیادی به عمل آورد تا مشخص کند چه بلایی بر سر 250 میلیون دلاری که به ‌صورت کمک‌های اقتصادی بلاعوض در طول پنج سال گذشته به ایران داده شد، آمده است و سرانجام تحقیقات کمیته نشان داد که بیشتر این پول حیف و میل شده است.[2] هرچند که ایران با درآمدهای نفتی خود نیز می‌توانست معجزه در ایران بیافریند، ولی هیأت حاکمه فاسد ایران مانع از این امر شده‌اند و اسناد به‌ دست‌آمده بیانگر آن بود که پول‌ها به کجا رفته است. هرچند خیبرخان عامل انگلیس بود؛ ولی این گزارش‌ها را به آمریکایی‌ها داد تا افکار آن‌ها را بر علیه شاه بشوراند.»[3]

حسین فردوست نیز در خاطرات خود به یکی از جانشینان ارنست پرون اشاره کرده و می‌گوید: «پس از مرگ ارنست پرون، تیمسار دکتر عبدالکریم ایادی در دربار محمّد رضا همان نقشی را به عهده گرفت که قبلاً پرون عهده‌دار آن بود و به ‌حق، بیش از پرون به لقب راسپوتین ایران شهرت یافت. تفاوت ایادی با پرون این بود که او مؤدّب بود و مانند پرون با خشونت رفتار نمی‌کرد.

ایادی همواره در زندگی خصوصی محمّد رضا و زنان و اطرافیانش رسوخ داشت و هر اطّلاعی که ممکن بود کسب می‌کرد و رساندن آن هم به انگلیسی‌ها آسان بود؛ زیرا همیشه چه در خانه‌ محمّد رضا و چه در خانه دوستان ایادی و در مهمانی‌ها عنصر مطلوب سفارت و رئیس اطّلاعات سفارت حضور داشت. پدر ایادی از رهبران مذهبی بهایی‌ها بود و این سمت به ایادی به ارث رسیده بود و لذا او را به دربار معرّفی کردند. نقشی که ایادی تا انقلاب برای غرب داشت، مجموع مهره‌های غرب روی هم نداشتند. صبح‌ها هنوز محمّد رضا بیدار نشده، ایادی حاضر بود و شب‌ها تا وقت خواب در اتاق او می‌ماند. زمانی که محمّد رضا ازدواج می‌کرد این عادت ترک نمی‌شد و ایادی با زن‌های محمّد رضا خودمانی می‌شد. او برای خود حدود هشتاد شغل در سطح کشور درست کرده بود. مشاغلی که همه مهم و پول‌ساز بود و معلوم نبود آیا ایادی بهایی بر ایران سلطنت می‌کرد یا محمّد رضا پهلوی. تمام ایرانیان رده‌ بالا چه در ایران باشند و چه در خارج خواهند پذیرفت که سلطان واقعی ایران ایادی بود؛ حقیقتی که پیش از انقلاب جرأت بیان آن را نداشتند. ایادی مشهور به راسپوتین ایران بود و واقعاً چنین بود. هیچ زن زیبایی از زیر دست او سالم در نمی‌رفت و البته در مقابل، آن‌ها را به مشاغل مهم می‌رساند و یا پول گزاف می‌داد. محل ملاقات او با زن‌ها در دربار و در مطبش بود و با دکتر باستان بهایی ارتباطی تنگاتنگ داشت.

ایادی جاسوس بزرگ غرب و مطلع‌ترین منبع اطّلاعاتی سرویس‌های آمریکا و انگلیس در دربار و کشور بود و نفوذ او با نفوذ محمّد رضا مساوی بود. نخست‌ وزیران به ‌خصوص هویدا، رؤسای ستاد ارتش و کلّیه مقامات مهم مملکتی اعم از وزیر و نماینده مجلس و امثالهم، دستورات او را که نخست به فرم خواهش بود و اگر اجرا نمی‌شد به فرم امر، اجرا می‌کردند. ایادی در کلّیه مسافرت‌های خارج همراه محمّد رضا بود و طبیعی است که مورد علاقه برخی کشورهای ذی‌نفع در رابطه با ایران بوده است. ایادی در سال 1357 کمی قبل از انقلاب، ایران را ترک کرد.»[4]



[1]. محمّد پورکیان، ارنست پرون، برگزیدۀ صفحات 238 تا 247 .

[2]. برای کسب اطّلاعات بیشتر دربارۀ خیبرخان، به صفحۀ 239 کتاب ارنست پرون مراجعه شود و اما در صفحۀ 243 کتاب تنهایی تا غربت، در بارۀ سرنوشت کمک و دلارهای آمریکایی نوشته شده: «اسنادی را که خیبرخان پس از اختلاف از دربار می‌بَرد، مربوط به سال 1962 و کمک‌های مالی امریکا به ایران است که شامل 132 فقره چک می‌باشد که رقم آن‌ها از صدهزار تا دو میلیون دلار می‌باشد. این چک‌ها به نام اعضای خانوادۀ سلطنتی و حامیان و دوستان محمّد رضا در داخل و خارج از کشور می‌باشد که در جریان فعالیت‌های سیا در سال 1953، برای سقوط دولت مصدّق و بازگرداندن شاه به قدرت دست داشته‌اند. مک‌ کلان، رئیس کمیسیون تحقیق سنای امریکا، در تاریخ 16 مه 1963 به خبرنگاران روزنامه‌های امریکایی اظهار داشته طی یک سال، بیش از 100 میلیون دلار از کمک‌های داده‌ شده به ایران حیف و میل شده است. تحقیقات کمیسیون سنای امریکا نیز حاکی از این است که تنها در سال 1962، مبلغ 159 میلیون دلار از درآمد نفت ایران و کمک‌های امریکا به حساب بنیاد پهلوی در بانک‌های سوئیس ریخته شده و بیشتر این پول به افراد خانوادۀ سلطنتی پرداخت شده است. اسناد موجود در کمیسیون فرعی سنای آمریکا حکایت از آن دارد که تنها فرح، همسر شاه در سال 1962 طی دو فقره چک، مبلغ 23 میلیون دلار دریافت کرده و اشرف نیز در همان سال، طی سه فقره چک به حواله یونیون بانک سوئیس، مبلغ 5 میلیون دلار وصول کرده است. این قضیه موجب بی‌آبرویی دولت ایران در داخل و خارج شد و پیش‌بینی می‌شد کمک‌های امریکا به ایران قطع شود و دولت ایران با زدوبند این مسأله را لاپوشانی کرد.»

[3]. اسکندر دلدم، من و فرح، ج 2، ص 965.

[4]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 202.

5- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 204

 

ارنست پرون کیست؟

ارنست پرون

 

از دوران جوانی و زندگی اوّلیه ارنست پرون اطّلاعات دقیقی در دست نیست. علّت مطرح ‌شدن وی در مقطعی از تاریخ ایران به دلیل ارتباط نزدیک و تنگاتنگی است که به مدّت 25 سال با محمّد رضا پهلوی داشته است. در این مدّت نقش و نفوذ ارنست پرون در پنهانی‌ترین زوایای زندگی شاه و پشت پرده‌ی دربارش مشاهده می‌شود. بیشترِ فعالیّت‌ها و میدان‌داری ایشان محدود به تهیّه وسایل و برگزاری مراسم عیش و نوشِ شخص شاه در داخل و خارج کشور می‌باشد. ارنست پرون در این زمینه برای جلب رضایت پادشاه از هر نوع همکاری و ایثار فردی دریغ نمی‌نماید و به طور مداوم در خواب و بیداری در خدمت او بوده است، بنابراین به ‌هیچ ‌وجه نباید تأثیر ارنست پرون را بر افکار و رفتار محمّد رضا شاه سطحی پنداشت. در یک جمع‌بندی کلّی می‌توان حرکات این فرد بیگانه را تداعی‌کننده خانواده اسمیرنوف بر محمّدعلی‌شاه و احمدشاه دانست.[1] با توجه ‌به میزان ارتباط و نقش ارنست پرون از زمان ولیعهدی تا پادشاهی فرزند رضا‌شاه، آیا می‌توان نقش سیاسی و جاسوس‌بودن وی را نادیده گرفت و وجود این طعمه را در مدرسه له‌روزه سوئیس، بیهوده و با برنامه‌ریزی قبلی ندانست؟ ارنست پرون به‌ عنوان پسر باغبان یا مستخدم مدرسه برای کمک به پدرش در آن‌جا رفت‌ و آمد داشته است. او کم‌کم با رفتارش و سوء استفاده از غرایز جوانی محمّد رضا چنان خود را به او نزدیک می‌سازد که سرانجام موجب حتّی ترک تحصیل وی از سوئیس می‌گردد و در هنگام مراجعت، علی‌رغم مخالفت و میل باطنی رضا‌شاه، محمّدرضا، ارنست پرون را به ‌عنوان مربّی ورزشی به ایران می‌آورد.

پس از تبعید رضا‌شاه، خانواده او دچار تحوّل می‌شوند و ماهیّت اصلی خود را نمایان می‌سازند. مادر و پسر و دختران، همانند افرادی که از قید و بند رهایی یافته‌اند در جست‌ و جوی معشوقه و همسران جدید برمی‌آیند. عضو جدید این خانواده یعنی ارنست پرون نیز ساکت نمی‌نشیند و با دخالت‌های خود حتّی زمینه‌ساز طلاق فوزیه می‌گردد. حسین فردوست در این خصوص می‌گوید: «پس از این که رضا شاه کشور را ترک نمود ارنست پرون به یکی از نزدیک‌ترین یاران محمّد رضا شاه تبدیل شد و من از آن تعجّب داشتم که چرا شاه در مقابل پرون حالت انفعال و تمکین داشت. مثلاً بعضی مواقع با حالت تحکّم می‌گفت تو ارزش نداری که من با تو صحبت کنم و با تعجّب می‌دیدم که محمّد رضا سکوت می‌کند و گاه تنها چند روزی قهر می‌کرد و ضمناً این ارنست پرون همجنس‌باز میزان نفوذش به حدّی بود که اختلافات خانوادگی شاه را به وجود می‌آورد و مسبّب جدایی فوزیه همسر پادشاه گردید.»[2]

محمّد پورکیان نیز در باره ارنست پرون و نقش وی به نقل از خانمی با نام مستعار مریم‌ خانم[3] می‌نویسد: «با رفتن رضا شاه از ایران ارنست پرون صاحب‌اختیار دربار شده بود. شاه مثل یک عروسک کوکی مطیع دستورهای او بود. هرچه او می‌گفت هرچه او می‌خواست. خلاصه شاه کاملاً در اسارت او بود. شاه به ‌هیچ ‌وجه قادر نبود صریحاً برخلاف منویات او رفتار کند. ارنست پرون سرور و منصوب و مکتوب او بود و شاه در پاره‌ای لحظات با بُهتی باور نکردنی به این حقیقت خیره می‌نگریست!

همه درباریان و رجال سیاسی و سران نظامی در برابر ارنست پرون سوگلی و معشوق شاه کلاه از سر برمی‌داشتند و برای او احترام قائل بودند. عجب برو بیایی داشت. اکثر زنان و دختران رجال و درباریان را می‌شناخت و در عین بی‌سوادی، جادوگر عجیبی بود. در کار وسوسه زنان و دختران استاد بود. با هزار ناز و غرور عشق‌بازی می‌کرد و از این‌رو به نام راسپوتین دربار معروف شده و قصّه‌ی جاسوسی‌های او فراوان است. به قول معروف دو سره بازی می‌کرد. هم برای آمریکایی‌ها و هم برای انگلیسی‌ها جاسوسی می‌کرد و جاسوسی را به حدّ اعلای خودش رسانیده بود. خلاصه او مرد عجیبی بود. شبیه یک داستان مهیج و پرحادثه جنایی بود! اسم خودش را گرگ هار گذاشته بود. او اهل قلمبه‌گویی بود و از کسی هم نمی‌ترسید. یک شب که به شاه مشروب تعارف می‌کرد، گفت: "بخور تا عقل از ماتحتت به مغزت بیاید." یا موقعی که شاه عملی برخلاف میل او انجام می‌داد، می‌گفت: "تو به‌ جای مغز با شکمت فکر می‌کنی" و این مرد نفوذ مغناطیسی عجیبی بر روی شاه داشت. آخرین حرفی که باید گفت این است که شاه ایران در دست این فرّاش سابق دبیرستان بازیچه‌ای بی‌مقدار و چون موم بود. ارنست پرون به هر شکل که می‌خواست او را درمی‌آورد. ارنست پرون یک روز که خیلی سر حال بود و با همه شوخی می‌کرد، می‌گفت: "من شاه را خوب شناخته‌ام. او احمق دوآتشه‌ای است. از آن احمق‌هایی که هیچ چیز بارشان نیست. اگر همه مردم دنیا مثل او بودند آدم می‌بایست برای زندگی‌کردن حق‌الحیات می‌گرفت."

ارنست پرون مثل آب‌ خوردن با زن‌های جور و واجور و رنگارنگ آشنا می‌شد. می‌پرسید چه جور آشنایی؟ خوب معلوم است دیگر، آشنایی خیلی ‌خیلی نزدیک؛ مثل دو روح در یک بدن. مریم‌ خانم می‌گفت: من هرچه فکر می‌کردم، نمی‌فهمیدم؛ یعنی نمی‌توانستم بفهمم که چه جذبه و خاصیّتی توی وجود ذی‌وجود او به ودیعه گذاشته شده بود که با یک اشاره یک کلام و یک لبخند هرچند یخ‌زده، دل زیباترین زن‌های داخلی و خارجی را هم به تپش می‌انداخت و مانند یک خروس مغرور که تسلّطی آمیخته به هیجان نسبت به مرغ‌هایش داشت چنان آن‌ها را رام می‌کرد که نگو و نپرس. از این‌ها گذشته با این که ارنست پرون خودش جیره ‌خوار زنش، شاه ایران بود، ولی آن چنان در خرج‌کردن پول دست ‌و ‌دل‌باز بود که زن‌ها را غرق افتخار می‌کرد.

خدا یک جو شانس بده که آدم بیکار و بی‌سواد و سرگردانی مثل ارنست پرون را صاحب‌اختیار دربار و زندگی مردم و دستگاه می‌کند. با آن کلفت و نوکر و پیشخدمت و بریز و بپاش، شاید ندانید همین یک جو شانس بود که آدم مشروب‌خور و زن‌باره‌ای مثل ارنست پرون را از انجام تمام بلایا و پیشامدها محفوظ و مصون می‌داشت. اغلب شب‌ها که جناب ایشان در حالی ‌که به علیا مخدره‌ای از ممالک خارجه (شاه ظاهراً برای خودش و باطناً برای او وارد کرده بود) تکیه کرده، مست لایعقل از یک رستوران عالی درجه اول بیرون می‌آمد و با این که سر از پا نمی‌شناخت، می‌رفت سراغ اتومبیلش و خیلی راحت و آسان روشنش می‌کرد و تلوتلو خوران به دربار باز می‌گشت. ارنست پرون با سن و سالی که از او گذشته بود از یک بچه دوازده ‌ساله پرجنب ‌و جوش‌تر بود. خوب به خاطرم مانده آن بازی‌های بچگانه، آن رقص‌های شتری، خوشمزگی‌ها، شاپال‌‌ شاپال‌ها و دور مبل و میز و صندلی دویدن‌ها و بالاخره ادای سرخ‌ پوست‌ها را درآوردن و آتش‌بازی جالب و قشنگ راه ‌انداختن برای شاه و سایرین بسیار مهیّج و سرگرم‌کننده بود.

سرانجام سر از راز زندگی ارنست پرون درآوردم. چون من بارها دیده بودم که ولیعهد هفته‌ای یکی دو شب پس از شام تا هنگام طلوع صبح در اتاقی که به ارنست پرون اختصاص داشت در بستر او می‌گذرانید و بعد با کمال حزم و احتیاط به اتاق ‌خواب خودش می‌رفت. از اینجا بود که فهمیدم ولیعهد دچار عجیب‌ترین مرض‌ها گشته است و یا شاید جزء نادرترین پدیده‌های طبیعت است! بعد از حامله ‌شدن گیتی (دخترخاله شاه) و این که ولیعهد به او گفت بگوید که بچّه از اوست و او را مجبور به نابودی بچّه کردند. من که از ابتدا خود ناظر و شاهد جریان بودم از این که می‌دیدم ولیعهد با بی‌شرمی و وقاحت توانست به همه بفهماند که او یک آدم طبیعی است رنج می‌بردم و خون، خونم را می‌خورد. بعد با ارنست پرون حرف زدم و او را به نحوی ترساندم. او گفت: اگر حقیقت را بگویم مرا راحت می‌گذاری؟ دست از سرم برمی‌داری؟ آری قول شرف می‌دهم. گفت: من در سوئیس با ولیعهد ازدواج کرده‌ام و ازدواج ما در یک کلّیسایی بین شهر لوزان و ژنو توسط کشیشی انجام گرفته است!

تا زمانی که ارنست پرون زنده بود، هفته‌ای یک روز در شب‌های جمعه عدّه‌ای از درباریان و خواص از زن و مرد دور یکدیگر جمع می‌شدند. سیگار ماری‌جوانا می‌کشیدند یکدیگر را شلاق می‌زدند و می‌رقصیدند. در این تشریفات اعمال منافی عفّت غیرقابل اجتناب بود و رُل اصلی همیشه به عهده ارنست پرون که او را راسپوتین می‌نامیدند، بود. در این جلسات خواهران و برادران شاه با همسرانشان همیشه حضور داشتند. این ناز پروردگان اجتماع از فرط خوش‌گذرانی دیگر احساس لذت‌ بردن از آن‌ها سلب شده بود. من فقط یک شب از داخل سوراخ کلید به سالنی که در آن‌جا جلسه شبانه برقرار بود نظر افکندم. دیدم آنان برای گریز از دردهایی که داشتند با تن عریان به رقص‌های تند پناه برده بودند، فریاد می‌زدند، جیغ می‌کشیدند و بی‌آن که درونشان با ظاهرشان هماهنگی داشته باشد، می‌خندیدند. از سر و کول یک دیگر بالا می‌رفتند و مانند وحشیان یکدیگر را گاز می‌گرفتند.

در این میان شاه در اثر تمرین و برخورد با اشخاص غریبه، وقار و متانت خود را حفظ می‌کرد؛ اما رفتار او با زیردستان حقیقتاً عجیب بود. انگار این مرد وقتی با افراد خودی برخورد می‌کرد زیر و رو می‌شد. به قدری بد دهن و بی‌ادب بود که آدم فکر می‌کرد حتی یک کلاس هم درس نخوانده و در پست‌ترین نقطه شهر تربیت شده است. شاه کاملاً مثل یک تخم‌ مرغ گندیده می‌مانست که بیرونش صاف و پاک و پاکیزه است؛ اما همین که می‌شکنی گندش به دماغت می‌خورد. در میان جماعت دربار هرکس به فکر خویش است و هیچ‌ کس غم مملکت ندارد. یکی در بند مال و منال، دیگری به دنبال جاه و جلال و سومی به فکر پرکردن شکم است. خلقی چنین وحشی را جز در بین وحشیان آفریقا نمی‌توان یافت. در دربار هرکس دزد نباشد احمق حساب می‌شود. کسی به فکر شرف نیست. شرف را فقط در فخر فروشی به دیگران می‌دانند... حرکات غیر جنتلمنانه ایشان را حتی فواحش بازاری نیز نمی‌توانند تحمّل کنند و سخنان زشت و شوخی‌ها و لطیفه‌های رکیک و استهزا آمیز درباریان عرق شرم بر چهره اشخاص عادی می‌آورد. به عقیده من دربار ایران یک مکان شوم و گوشه‌ای از جهنم خدا می‌باشد. ملت ایران چنین مشکل می‌توانند به وضع دربار فاسد ایران پی ببرند. کسی باور نمی‌کند چنان چیزی امکان داشته باشد. مردم عادی اصلاً تصویر ذهنی روشنی از کثافت‌کاری‌های دربار را ندارند و نمی‌دانند که روی این سرزمین پیر و پهناور در داخل دربار ایران هر روز و هر ساعت و هر دقیقه چه بی‌ناموسی‌ها چه کارهای عجیبی انجام می‌یابد.»[4]

علاوه بر محمّد پورکیان که کتابش را چند ماهی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی در باره ارنست پرون منتشر کرد بعد از انقلاب نیز اسکندر دلدم به روایت همان مریم‌ خانم که می‌گوید با وی دیداری داشته است، مطالبی را علیه ارنست پرون بیان می‌دارد که شباهت زیادی با مطالب پورکیان دارد. این گفته‌ها بیشتر مربوط به دوران ولیعهدی محمّدرضاست. در باره ارنست پرون می‌نویسد: «بعد از شهریور 1320 که رضا شاه از کشور خارج شد ماجراهای مربوط به دربار و اندرونی خانواده پهلوی به بیرون درز کرد و از جمله در تهران مطالبی پیرامون ارتباط جنسی محمّد رضا با ارنست پرون بر سر زبان‌ها افتاد. شب ‌نامه‌های زیادی در تهران پخش می‌شد که حاوی مطالب تکان‌ دهنده‌ای پیرامون اعمال و رفتار ناشایست ارنست پرون در موقع اقامت ولیعهد در مدرسه شبانه‌روزی لُه‌روزه و در دربار پهلوی بود. عده‌ای از او به‌ عنوان راسپوتین دربار پهلوی نام می‌بردند. عدّه‌ای هم او را متهم به داشتن رابطه با زنان دربار می‌کردند و بعضی هم از وی به‌ عنوان شوهر محمّد رضا شاه نام می‌بردند. اگر بخواهیم کار خود را ساده کنیم و همه این اتّهمات را بپذیریم کافی است ضرب‌المثل معروف فارسی که می‌گوید "تا نباشد چیزکی، مردم نگویند چیزها" را شاهد و سند بیاوریم.

مریم‌ خانم در باره ارنست پرون می‌گوید: او جوانی 26 تا 28 ساله، درشت ‌استخوان، بالا بلند و عیناً شبیه دوران جوانی رضا شاه با صورتی گرد و رنگ‌باخته که خطوط آن از زیرکی صاحبش گواهی می‌داد. هرچقدر سیمایی جالب توجّه و ویژه‌ای داشت، به عکس رفتار و گفتارش شرم‌آور بود. مخصوصاً وضع غذا خوردنش حقیقتاً تأثر انگیز بود و من همیشه با خود می‌اندیشیدم که این تحفه را ولیعهد چرا با خود به ایران آورده است. چون شبیه همه‌ چیز و همه ‌کس بود غیر از یک مربّی و دبیر تحصیل‌کرده!

رفیقه‌هایی که برای شاه مهیّا بودند اول گیتی بود که بعد معلوم شد سه‌ ماهه از پرون آبستن است و پس از کورتاژ او را از دربار بیرون راندند. رفیقه بعد از او فیروزه نام داشت و پرون به خاطر آن که مورد حمایت محمّد رضا بود و از هیچ کاری ابا نداشت حتی شب‌ها در اتاق ‌خواب محمّد رضا در کنار او و همسر غیر رسمی‌اش یعنی فیروزه می‌خوابید و همین امر موجب بروز شایعات زننده‌ای در میان کارکنان کاخ شاه شده بود. همین ‌که پای معشوقه‌های شاه به دربار می‌رسید پرون هم به آن‌ها دست‌درازی می‌کرد و محمّد رضا نه‌ تنها ممانعتی نمی‌کرد، بلکه خود بعضی از این زنان را به ارنست پرون تعارف کرده و یا پرون را به اتاق‌ خواب خود می‌برد! مادر محمّد رضا یک ندیمه مشهدی داشت و معلوم نیست او یک شب در مورد این روابط همه ‌جانبه چه می‌بیند که فوراً موضوع را به اطّلاع ملکه مادر می‌رساند و از آن تاریخ به بعد ارنست پرون حسابی از چشم مادر محمّد رضا افتاد به طوری‌ که هرجا او را می‌دید در حضور همه چند فُحش ترکی آبدار به او می‌داد.»[5]

 ثریّا اسفندیاری که خود ملکه دربار پهلوی و آن‌جا شاهد و ناظر بوده و در خاطرات خود کمتر به نکات انتقادی پرداخته است در باره ارنست پرون می‌گوید: «بدبخت ملکه! اینجا برایش کاخ است یا زندان؟ بال‌هایش را می‌جوند تا برای توطئه‌گران خطری نباشد و در میان این توطئه‌گران، ارنست پرون این شیطان لنگ که پایش را در راه‌ رفتن به دنبال می‌کشد و در سراسر کاخ زهرش را می‌پاشد آپارتمان ما را هم در این سمپاشی فراموش نمی‌کند!

ارنست پرونِ کریه و مکروه با دهانی نفرت‌آور از تعفّن و چشمانی حیله‌گر و مهوّع در روش نگاه ‌کردنش به دیگران همجنس‌ دوست و هیچ‌ چیز او را به اندازه ناسزاگویی به شمس، در غیاب او به اشرف و بدگویی از اشرف در غیبتش به شمس و ادای ملکه مادر را درآوردن راضی نمی‌کند. دو رو، ریاکار، ماکیاولیک، تیزکننده کینه‌ها و رواج‌ دهنده سخن‌چینی است. در تمام توطئه‌ها دست دارد و من برحسب اتّفاق شنیدم که باغبان شاید هم خدمتکار دبیرستان له‌روزه در لوزان بوده که محمّد رضا آن‌جا تحصیل می‌کرده. او سوئیسی است و در صورتی ‌که شاه وجود بیگانه‌ای را در کاخ تحمّل نمی‌کند، ‌نمی‌دانم چرا برای این اهریمن سوئیسی این همه استثنا قائل می‌شود. مثل این که او را سِحر کرده‌اند. هر روز صبح با او درِ اتاق را می‌بندد تا در باره مسائل حکومتی با هم صحبت کنند و یا شاه اطّلاعاتی را که از بازار یا از سفارت‌ها به بیرون رسیده است، دریافت کند.

هیچ‌ کس ندانست حتّی من که ملکه بودم. هرگز نتوانستم بفهمم که ارنست پرون چه‌ کاره است. او خود را فیلسوف و شاعر و زبان‌دان و اگر مقتضیات ایجاب می‌نمود، مؤمن و مقدس معرّفی می‌کرد. با وجود اصلیت بسیار پایین، واسطه‌ای بود میان شاه و سفارت‌های غرب. این صمیمی‌ترین مشاور شاه مدت‌ زمان کمی پس از ملکه ‌شدنم، خواست سر از زندگی خصوصی من هم درآورد. به اتاق من می‌آمد و می‌خواست اشتغالات مرا بداند و از اندیشه‌هایم آگاه شود. یک روز این مرد منحرف شروع به پرسش در باره زندگی من با محمّد رضا کرد. من که از کوره در رفته بودم درِ اتاق را نشانش دادم و گفتم: "خواهش می‌کنم، فراموش نکنید که با چه کسی مشغول صحبتید. آقای پرون فوری از اینجا خارج شوید." او رنجیده‌ خاطر رفت و دانستم دشمنی سوگند خورده را برای خود تراشیده‌ام. از آن تاریخ او هیچ موقعیتی را از دست نداد که پشت سر به من ناسزا نگوید و در روابطم با شمس و اشرف و تاج‌الملوک زهر نپاشد.»[6]



[1]. در زمان تزارهای روسیه، سرهنگ اسمیرنوف مأموریت می‌یابد که برای اهداف و برنامه‌ریزی آیندۀ روس‌ها به ایران برود که در این زمان خانم و خواهرش به تعلیم محمّدعلی میرزا و احمدمیرزا می‌پردازند. در این مدت موفق شدند که بر افکار و رفتار پادشاهان آینده تأثیر انکارناپذیری بگذارند و جهت اطّلاعات بیشتر به صفحه 423 کتاب آیینه عیب‌نما نگاهی به دوران قاجاریه از نگارنه مراجعه شود.

[2]. حسین فردوست، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، جلد1، ص 200.

[3]. مریم‌خانم به نقل از اسکندر دلدم در سیزده‌ سالگی وارد دربار پهلوی می‌شود و می‌گوید: «در سال 1315، ولیعهد از کشور سوئیس به ایران آمد و ارنست پرون را به عنوان مربی و دبیر ورزش همراه خود آورد. من که زبان فرانسه را می‌دانستم، مأمور پذیرایی از او گماشتند.»

محمّد پورکیان نیز در بارۀ آشنایی خود با این خانم می‌گوید: «من روزی از سال 1343 در مطب دکترعمران‌پور با وی آشنا شدم و به دلیل آن که به او قول دادم که نام او را نبرم، از نام مستعار به نام مریم‌خانم استفاده نمودم.»

[4]. محمّد پورکیان، ارنست پرون، برگزیده و خلاصه‌ای از صفحات 25 تا 71.

[5]. اسکندر دلدم، من و فرح پهلوی، ج 2، ص 863.

[6]. ثریا اسفندیاری، کاخ تنهایی، ترجمۀ امیرهوشنگ کاووسی، ص  181.

7- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران پهلوی، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1396، ص 198