«ملک جهان خانم ملقّبه به مهد علیا و متولده 1220 ه.ق. دختر محمّد قاسم خان پسر سلیمان خان اعتضادالدّولهی قاجار و نوهی دختری فتحعلیشاه و زن محمد شاه و مادر ناصرالدّین شاه بوده و ناصرالدّین شاه مادر خویش را نوّاب خطاب میکرده است. در سن 16 سالگی با محمّد شاه پسر دایی خود در سال 1235 ه.ق. عروسی کرد و بعدها به مهد علیا ملقّب شد. مهد علیا یکی از ایادی بسیار مؤثّر در عزل و تبعید و قتل میرزا تقی خان فراهانی امیرکبیر داماد خود بوده است. پس از فوت محمد شاه فوراً چاپاری روانه تبریز کرده و پسر خود را از واقعه خبردار کرد. میگویند: مهد علیا دو چارقد یکی سیاه و دیگری الوان روی هم به سر کرده بود و میگفت یکی برای عزاداری و دیگری برای سلطنت پسرم میباشد.
بعد از کناره گیری حاج میرزا آقاسی و رفتن و بست نشستن او در شاه عبدالعظیم به امر مادر شاه جمعی از رجال و شاهزادگان مجلسی ترتیب دادند که در آن به کارها رسیدگی و مشورت میکردند و رأی آن مجلس را به نظر مهد علیا میرساندند و او امر به اجرا میداد و در حقیقت مادر شاه تا ورود ناصرالدین شاه به تهران که یکصد روز طول کشید نایبالسّلطنهی پسرش بود. در زمان سلطنت شوهرش هم به واسطهی ناخوشی و بیحالی محمد شاه در کارهای دولتی دخالت میکرد. چندین مُهر برای زدن به فرامین و احکام کنده بود. سجع یکی از مُهرها این بود (مهین مادر ناصرالدّین شهم) و مُهر دیگر (شه جم نگین را مهین مادرم). هر روز به دوستان و رفقای عزیز خود مواجب و تیول خالصه و سیورغال[1] و وظیفه میداد، لکن پس از انتصاب میرزا تقی خان امیرکبیر به صدارت که او تمام احکام و فرامین مهد علیا را لغو کرد و دستش را به کلّی از دخالت در امور دولت کوتاه کرد و دستور داد که امر او را اجرا نکنند. معروف است که مهد علیا در ابتدا خواست طرح رفاقت و دوستی با امیر بریزد یعنی او را دلدادهی خویش کند و خود را دلبر او سازد امیر زیر بار نرفت. مهد علیا طرح دیگری ریخت که امیر را به دام کشد و مطیع خود سازد و آن طرح این بود که: دختر 16 ساله خود را به زوجیّت او درآورد[2]. امیر به جای این که کار صدارت خود را محکم کرده، بیش از پیش به شاه نزدیک شده باشد با این نظر مهد علیا موافقت کرد و ملکزاده عزتالدّوله خواهر اعیانی ناصرالدّین شاه در 22 ربیعالاوّل 1265 ه.ق. زن امیر شد.[3] لکن در این مورد تیر مهد علیا به سنگ خورد زیرا امیر به هیچ وجه زیر بار توقّعات سفارشها و احکام وی نمیرفت و به وی وقعی نمیگذاشت و او را در کارهای دولت دخالت نمیداد.
در شورش افواج بر ضدّ میرزا تقی خان امیرکبیر صدر اعظم و درخواست کردن عزل او را از شاه در سال 1265ه.ق.(22 روز بعد از عروسی امیر با عزتالدّوله) مهد علیا دست داشت و به شاه خیلی اصرار ورزید که امیرکبیر را از صدارت بیندازد و دیگری را صدر اعظم کند. ناصرالدین شاه در این هنگام با وجود این که خیلی جوان بود به گفتههای مادر خود ترتیب اثر نداد و ایستادگی کرد و از صدر اعظم خود پشتیبانی کرد و از این تاریخ به بعد مهد علیا زیر نظر مأمورین پنهان و آشکار امیر گرفته شد. از آثار مهد علیا ساختن بقعه و بارگاه زبیده خاتون در نزدیکیهای شهر ری و تعمیر و اتمام مسجد امیر قاسم خان پدرش در ارگ است که امروزه معروف به مسجد مادر شاه میباشد.
چهل روز بعد از بردن امیر به کاشان در شبی که جشن عروسی علیقلی میرزا اعتضادالسّلطنه با سلطان خانم رقّاصه در اندرون مفصلاً ترتیب داده شده بود و سه شب اندرون را چراغانی کرده بودند. در این شبها که ناصرالدین شاه پس از نوشیدن شراب زیاد و مست لایعقل شدند مهد علیا موقع را مغتنم شمرده فرمان کشتن میرزا تقی خان را خطاب به حاجی علی خان مراغهای حاجبالدّوله گرفت. نامبرده چند اولاد از محمد شاه آورد که غیر از ناصرالدین شاه و عزتالدّوله دیگران مرده بودند.
در دورهی صدارت امیرکبیر و قسمت اعظم ایّام صدارت اعتمادالدّوله نوری پیشکار وی علیقلی میرزا اعتضادالسّلطنه بود. خط و انشاء مهد علیا خوب بوده، لکن مانند بسیاری از مادران خواهران و دختران شاهان سابق بد عمل بوده و چهار رفیق یعنی چهار دلداده به این شرح داشته است: علیقلی میرزا اعتضادالسّلطنه، میرزا آقاخان نوری، علیخان حاجبالدّوله و فریدونمیرزا فرمانفرما برادر شوهر خود.
این قضیّه در بارهی خسرو میرزا هم شنیدنی است خسرو میرزا چون بیشتر اشعار شاهنامهی فردوسی را از حفظ داشت در اواخر عمر خویش شاهنامه خوان ناصرالدّین شاه شده بود و بعضی از شبها برای شاه شاهنامه میخواند. یکی از شبها در ضمن شاهنامه خواندن موضوع راجع به فرستادن کیخسرو، گیو را برای آوردن مادرش فرنگیس بود. ناصرالدین شاه در این هنگام سرش بسیار گرم و خیلی سر کیف بود. در این بین رو به خسرو میرزا کرده گفت: عمو! این مطلب را میخواستم از تو بپرسم که چه طور کیخسرو با وجود این راه دور و دراز به گیو اطمینان کرد و او را برا ی آوردن مادرش فرستاد؟ خسرومیرزا فوراً جواب داد: در سابق کسی نمیتوانست و جرأت نداشت که به مادر شاه تجاوزی بکند و چون مادران شاه در آن زمان نجیب و عفیف بودند؛ معمول هم نبود که مادر شاه غیر از با شوهر خود در حیات و ممات او با دیگری عشق ورزد و چندین فاسق داشته باشد و آن زمان غیر از این زمان بود. ناصرالدّین شاه که در حال مستی بود و به احوال مادرش کاملاً مسبوق و از کردارش مستحضر بود از این گفتهی او به خنده افتاد و مدّتی میخندید و خسرو میرزا به شاه میگفت که خلاف عرض نکردم عین حقیقت را عرض کردم. میگویند که ناصرالدین شاه دستور داد که برای این گفتار او هزار تومان به وی انعام بدهند.»[4]
[1] سیورغال . [ س ُ ](ترکی - مغولی ، اِ) انعام .(غیاث اللغات )(آنندراج ). تیول و زمینی که پادشاه جهت معیشت به ارباب استحقاق بخشد.(ناظم الاطباء). مدد معاش و این لفظ ترکی است .(آنندراج ). عواید زمین که بجای حقوق یا مستمری به اشخاص بخشند. ج ، سیورغالات .(فرهنگ فارسی معین ): سیورغالات سید مرحوم را به ایشان عنایت فرمود.(مجالس المؤمنین قاضی نوراﷲ شوشتری ). (لغت نامه دهخدا، ویراستار)
[2] - دکتر فریدون آدمیّت در ص 658 کتاب خود، امیرکبیر و ایران مینویسد که پادشاه بر خلاف نظر مهد علیا، خواهر خود عزتالدّوله را به تکاح امیر در میآورد.
[3] - عزتالدّوله پس از قتل امیر به حال پریشان به تهران آورده شد و پس از چندی با اجبار پادشاه به همسری پسر صدر اعظم جدید یعنی میرزا کاظمخان نظامالملک درآمد، ولی حاضر به مصاحبت او نشد تا این که بعد از عزل میرزا آقاخان نوری با عینالملک پسر دایی خود ازدواج نمود. مولّف
[4] - ص 326 تا 328 - جلد چهارم - شرح حال رجال ایران - مهدی بامداد
5 - آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 185
مطلب ذیل میتواند بیانگر علّت اصلی فساد دربار محمّد شاه باشد. زمانی که شاه این گونه عمل کند غلامان باید هم درختان را از ریشه برآورند. دکتر فریدون آدمیّت مینویسد: «با مرگ محمد شاه دستگاه نیمه استوار دولت درهم فرو ریخت میراثی که گذاشت خزانهی خالی بی سر و سامانی دستگاه دولت و آشفتگی سرتاسر کشور بود. مگر خطّهی آذربایجان که به دست وزیر نظام انتظام داشت بعلاوهی ناتوانی حکومت مداخلهی روس و انگلیس را در امور کشور به حد رسانید. شاه و وزیر هر دو مسؤول این احوال بودند. محمد شاه نه سلامت عقل داشت و نه مزاجی تندرست به وزیرش ارادت صوفیانه میورزید. حاجی میرزا آقاسی در فنّ حکومت ناشیانه و در عین حال بامبول زن و جاه طلب بود وضع دربار شاه و دولت حاجی و رابطهی میان شاه و صدر اعظم را از این داستان میتوان شناخت. در سال 1261 که محمد شاه سخت بیمار افتاد عمویش، ملک قاسم میرزا و میرزا نظر علی حکیم علیّهی حاجی دست به تحریکاتی زدند. برای این که آن دو را از دربار براند خود حاجی شایع ساخت که دشمنانش او را به مسموم کردن شاه متّهم ساختهاند. او از وزیر مختار روس و انگلیس خواهش کرد که با حضور آنان هیأتی تشکیل گردد و به این اتّهام رسیدگی شود و به ناصرالدّین میرزای وزیر هم در آن زمینه نامه نگاشت. حاجی ضمناً به نمایندگان سیاسی مزبور گفت چون بد اندیشان میخواهند او را از صدارت برکنار سازند به کربلا خواهد رفت. قال مقال عجیبی در دربار برپا کرد و هرچه مأموران بیگانه به اوگفتند: کسی چنین اتّهامی را به او نبسته و این کارها و سخنان شایستهی شأن صدارت نیست فایدهای نبخشید. محمد شاه هم سوگند خورد که چنین چیزی نشنیده، امّا حاجی دست بردار نبود تا این که شاه دست خط را برای ناصرالدّین میرزای ولیعهد فرستاد و دستور داد آن را برای جناب صدر اعظم ارسال دارند: ولیعهد! این حرفهای مزخرف چیست؟ عزرائیل هم نمیتواند رشتهی محبّت مرا از حاجی ببرد. به حقّ پروردگار و به حقّ پیغمبر اکرم قسم که او را حقیقتاً هزار بار بیشتر از جانم دوست دارم. مردم چه خیال میکنند؟! ...(شاه فحشی داده که شایسته نوشتن نبوده است) من چه کنم؟ خلعت که قابلی ندارد از خودش بپرس چه میخواهد؟ اگر لازم است سر و جانم فدای او! امّا این چه معنی دارد که دائماً میگوید مردم فتنه میکنند؟ آیا این مفسدین اسم ندارند؟ اینها کی هستند؟ کدام فوج هستند؟ چه اهمّیّتی خان عمو (ملک قاسم میرزا) دارد؛ مگر نمیداند که حاجی هزار بار جانش را قربان من کرده است؟ سمّ؟ حقیقتاً! این چه ... است که مردم میخورند؟ اگر نبودن خان عمو قضیه را تمام میکند امر بدهد بیرونش کنند. این قسمت دست خط را پاره کن و برایش بفرست. این پادشاه ملک کیان بود و آن هم صدر اعظمش. چرخ سیاست دولت ایران بر این روال میگردد تا این که شاه مُرد و درباریان علیه حاجی برانگیختند و او به حضرت عبدالعظیم رفت و بست نشست. نزدیک شش هفته طول کشید تا ناصرالدین شاه و امیرنظام به تهران رسیدند. ادارهی کارها در این مدّت به دست مهد علیا مادر ناصرالدّین شاه میگذشت و سفارت انگلیس بیدرنگ در صدد باز گرداندن میرزا آقاخان نوری برآمد. او دو سال پیش به دستور شاه و حاجی چوب مفصّلی خورده و از وزارت لشکر معزول گردیده بود و با برادرش، میرزا فضلالله در تبعیدگاه کاشان به سر میبرد.»[1]
[1] - ص 193 - امیرکبیر و ایران - دکتر فریدون آدمیّت - انتشارات خوارزمی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 184
در نامهای که حاج میرزا آقاسی به محمد شاه در اواخر سلطنت آن پادشاه نوشته حاکی از بینظمی و هرج و مرج امور مالی مملکت است. او مینویسد: « قربان خاک پای آسمان آسای همایونت گردم. دست خط همایون را زیارت کردم و نوّاب حمزه میرزا حکم همایون را رساند. نوکرهای سرکار پادشاهی از بیعرضگی به هرکس میگویند که حاکم هستی پول بده. به جز آه و ناله و آقا کمالتفات است. جبّهی مندرس نجس آقا را به من بدهید که اعتبار پیدا کنم، امّا پول نیست. حاجی محمّد خان مرحوم خانهای در تبریز ساخته بود. الحاح و اصرار کرد که به خانهی من پا بگذارید و برکتی پیدا کند. بعد از این من بروم تا سلامت باشند! گفتم: مرد حسابی چهل سال است در خانه خود هستم هیچ برکتی ندیدم این یک ساعت که به خانهی شما میروم چه برکت حاصل خواهد شد. به این نوکرهای دَلَهی بیعرضه میگویم که این جبّهی مندرس نجس به جز بیآبرویی و فحش از سرباز و ملاّ و سیّد بی عقل شنیدن ثمری برای من نبخشید به تو چه نفع خواهد کرد؟ میگوید آقا کمالتفات است تصدّقت شوم من کی آقا بودم؟ مرد درویش فقیر هستم و التفات و عدم التفات بنده به کجا میرسد؟ باید پول بدهید تا قشون راه بیفتد زمستان نزدیک است. کاری از پیش نمیرود. هیچ کس یاری نمیکند. سه هزار تومان حاضر است. شب هم به اطراف آدم فرستادم پول قرض کنند، بیاورند. قشون راه بیفتد. چنین میدانم که انشاءالله تعالی هفت هزار تومان پیدا شود. این ده هزار تومان و در پایان نامه مینویسد: نه کرمان پول دارد نه اصفهان. از فارس قدر قلیلی رسید تا خدا چه حکم فرماید! ندانستم این قدر پول که کمترین بنده بندگی کرد به چه مصرف رسید؟ باز میفرمایند حاصل 14 سالهی سلطنت پانزده هزار تومان بود آن هم مصرف شد. باری نوّاب حمزه میرزا را بگویید خزانه را به دست مازندرانی بسپارد. فوج ماکویی مفتخور این جا هستند به خزانه یا جاهای صعب نمیگذارم، امّا به اصطبل و دارالنّظارهی قورخانه خوب است. این همه جسارت را ندارم.»[1]
[1] - ص 138 - ایران در دورهی سلطنت قاجار - علیاصغر شمیم 1370
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 183
«معروف است که گاومیش حاجی میرزا آقاسی همیشه مطلقالعنان و آزاد بود. از بام تا شام در کوچه و بازار به اختیار میگشت. از دور که پیدا میشد کسبه به صورت بلند و به طور رمزیّهی عبارت مخصوص به یک دیگر اعلام میکردند که گاومیش آمد! ...به هر دکّان که میرسید اذیّتی میکرد مخصوصاً به دکّان شیرینی فروشی که میرسید مقدار کثیری شیرینی میخورد و حلویات را میریخت و طَبَق آنها را به زمین میانداخت. همچنین کوزهی ماست بقّال و کفهی برنج و کوزهی روغن و تغار پنیر او را میشکست و قدری میوهجات میخورد. صاحب دکّان ایستاده و نگاه حسرتآمیز میکرد و جرأت آن را نداشت که گاومیش را دفع کند و حفظ مال کند. ...و آخر مردم گاومیش صدارت پناهی را کشتند و از شرّش رهایی یافتند.»[1]
[1] - ص 318 - امیرکبیر و ایران - دکتر فریدون آدمیت - انتشارات خوارزمی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 182
«هرزگی و قمهکشی و لوطی بازی در شهرها رواج داشت. مردم در امان نبودند خاصّه در دولت حاجی میرزا آقاسی از این وضع به ستوه آمده بودند. شگفت این که خود دولت زمینهی نا امنی را فراهم میکرد. صدرالتواریخ: «...حاجی، سربازان فوج ماکویی را که به خود اختصاص داده و از برای روز بد آنها را پیراهن خود میدانست ایشان را چنان مسلّط کرده بود که صریحاً شبها چراغ روشن میکردند و به خانهها به دزدی میرفتند. صاحب خانه میدید و جرأت دَم زدن نداشت و این ترکان ماکویی مست میشدند. زن بیچاره وبچهی بیصاحبی را میدیدند، میبردند. غروب که میشد هیچ بچه و زنی جرأت بیرون شدن از خانه نداشت. سایر الواط هم به اسم آنها فرصت را غنیمت شمرده مرتکب پارهای شرارتها میشدند.»[1]
[1] - ص 117 - امیرکبیر و ایران - دکتر فریدون آدمیت - انتشارات خوارزمی
2- آینه عیبنما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 182