پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

پیام تاریخ

بحث های تاریخ ایران

عصر ناصرالدین شاه

دوران ناصری

عصر ناصرالدین شاه نیز یکی از دوران‌های تاریک و شرم‌آور تاریخ قاجاریه می‌باشد. دوره‌ای مملو از خیانت و چاپلوسی و آکنده از جهل و بی‌خبری. توده‌های وسیع مردم بی‌سواد بوده‌اند که شاه و درباریان از این ناآگاهی و جهل حداکثر استفاده را می‌بردند و هر لحظه میرغضب‌ها آماده بودند که جان انسان‌ها را برای عبرت دیگران بگیرند. درباریان متملّق و چاپلوس و فاسد نیز در جهت حفظ منافع خود از انجام هیچ کاری رویگردان نبودند. ناصرالدین شاه نیز پادشاهی بود هوس‌باز که به آزادی و حقوق قانونی مردم هیچ اعتنایی نداشت و مردم جهت دادرسی و دادخواهی متوسّل به گربه‌ی شاه می‌شدند. شاهی است که اغلب مورّخین چاپلوس معاصر او، وی را با صفت شجاعت و جهانگیر و به اصطلاح منوّرالفکر خوانده‌اند در حالی که در هیچ جنگی شرکت نکرده و در زمان وی بخش‌های عظیمی ‌از میهن ما همچون سَلَفش از دست رفت. در این رابطه افسوس که نمی‌خورد هیچ، بلکه از جهت خلاص شدن از شرّ آن‌ها احساس رضایت نیز می‌کرد. انسان وقتی دوره‌ی ناصری را مطالعه می‌کند همواره خلاء وجود امیرکبیر را احساس می‌کند و با تداعی شدن این موضوع نفرین و لعن ابدی بر مسبّبین قتل وی خصوصاً عمّال خود فروخته‌ی داخلی می‌فرستد. بهرام افراسیابی در این زمینه می‌نویسد: «در ایّام سلطنت او بدترین فاجعه قتل میرزا تقی‌خان امیرکبیر بود. خرابی در اداره‌ی نظامی‌ کشور و عصر او به حدّی است که غیر قابل تصّور است. در زمان او مهاجرت ایرانیان به خارج بسیار بالا گرفته. در زمان وی یک قدم به جانب اصلاحات برنداشتند. مسافرت‌های خارج چنان به مذاق وی خوش آمد که در ازای آن هر کاری می‌کرد. از روس‌ها بسیار مرعوب بود. در باطن تحت‌الحمایه‌ی آن‌ها بوده و توصیه‌ی دوران کودکی را از طرف تزار فراموش نکرده بود[1] و در مورد ولیعهد نیز آن چه را که روس‌ها می‌خواستند اجرا شد. شاه بسیار متلّون‌ مزاج بود. هیچ کاری را درست به پایان نرساند. دشمن آزادی مردم و قلم بود. شعر نیکو می‌سرود. تا حد کمی‌ به زبان‌های دیگر آشنا بود. در شرح سفر‌نامه‌هایش از شکار و تفریح می‌گوید. در جلب علما می‌کوشید، ولی با واقعه‌ی رژی رشته‌ها پنبه شد. اگر فرزندش نیز صحبت از اصلاحات می‌کرد او را به خاک سیاه می‌نشاند. شخصی بود جایی که نمی‌بایست بخشش و جایی دیگر پول ناچیز می‌گرفت.»[2]

در مورد این پادشاه نیز همانند دیگران دیدگاه‌های متنوّعی وجود دارد که به دو نمونه از آن‌ها اشاره می‌شود: علی‌خان قاجار مشهور به ظهیرالدّوله در کتاب خاطرات و اسناد خود به نام (تاریخ صحیح بی‌دروغ) به تعریف و تمجید از این پادشاه سفّاک پرداخته است و پس از قتل شاه در باره‌ی صفات وی می‌نویسد: «تواریخ فرس و عجم کمتر پادشاهی مهربان و بردبار و رعیّت‌ پرور و ترقّی‌ طلب و خوش‌ خواه و با رحم و هوشیار و رئوف و بی‌غضب و بذول و آبادانی ‌دوست و عیّاش و خوش‌منظرتر از ناصرالدّین شاه نشان می‌دهد. مدّت سلطنتش پنجاه سال و چند روز کمتر بود. ...سه نوبت برای تماشا و دیدن آثار و ملاقات سلاطین به فرنگستان رفت و غالب جاها را جز آمریکا گردش کرد و کار‌های خوب کرده. خواست ایران را معمور کند، ولی افسوس که ما ملّت وحشی قبول تربیت و خوشی نمی‌کنیم! بیچاره ناصرالدین شاه آرزوی تربیت‌ شدن ماها به دلش ماند.»[3] و به گفته‌ی حاج سیّاح: «ناصرالدّین‌شاه عقیده‌ی مذهبی صافی داشت. لکن عمل به فروع نداشت. زن ‌پرست بود و مرد دوست نبود. گاهی هم شعر می‌گفت. احساسات غلطی داشت که مردم را حیران می‌کرد. از قبیل این که گربه‌ای را ببری‌ خان نامیده و برای آن گربه خرج و مواجب و خادم و اسب و تخت و رخت ساخته بود! ملیجک میرزا محمّد غیر معروفی را محبوب قرار داد با خود به فرنگ برد و دختر به او داد. امثال علاالدّوله و امیرخان سردار و غیر ایشان را که جوان و بی‌رحم و مغرور بودند؛ مقرّب‌تر می‌داشت و از مردمان عاقل و کار آزموده و پیران مجرّب خوش نداشت. محض این که تعرّض به او نکنند در همه‌ جا مسلّط بر مردم شده و اقتدار زیاد پیدا کردند، گرچه از اقتدار آنان دلتنگ بود، لکن مدارا می‌کرد چون مقصودش کار اساسی نبود. همین قدر مایل بود که در زمان خودش خوش بگذراند و چیزی و کسی اسباب عیش و راحت او را منقص نگرداند. دشمن آزادی و ترقّی عموم بود و ابداً مردم نام‌آور و بزرگی در مملکت نمی‌خواست. زیاد پُر خوراک بوده، غالباً یا دائماً در غیر خواب و موقع رسمی ‌مشغول تنقّلات بود. سفر و شکار را دوست داشت. در ایران چندین سفر کرده و به عتبات هم سفر می‌کرد. در آخر یک بد‌بختی دیگر به ایران رو کرد که عشق سفر فرنگ و عیّاشی و تماشای آن مکان بود. تجمّلات فوق‌العاده بر ایران وارد کرد. در عوض این که اقتدار به قوانین و عدل و ترقّیات و اسلحه و قشون و صنایع و اختراعات جدید اروپاییان نماید پول ایران را برده به عیّاشی‌های نا گفتنی صرف کرده. راه متاع‌های غیر لازم و تجمّلات آدم ‌فریب را به ایران بازتر کردند.»[4]



[1] - ناصرالدّین‌میرزا 8 ساله بود که از طرف محمد شاه مأمور می‌شود که به عنوان استقبال نزد امپراطور روسیه نیکلای اوّل که عزم گردش به بلاد قفقازیه‌ی جنوبی یعنی ولایاتی که در جنگ‌های ایران و روس از ایران گرفته بودند؛ بروند. عبّاس اقبال آشتیانی در صفحه 26 کتاب خود تحت عنوان میرزا تقی‌خان امیر‌کبیر می‌نویسد: «شاهزاده، ولیعهد را در دامن و بر ران خود بنشاند و بنیاد ملاطفت و مهربانی کرد و ولیعهد را به خنده و تبسّم و سخن و تکلّم تکلیف و ترغیب همی ‌فرمود. انگشتری الماس گرانبها که به صورت همایون امپراطور مصوّر بود از انگشت مبارک برآورده و به انگشتِ اشرف اعلی کرد و فرمود که هر وقت هر چه می‌خواهی از این عمّ بزرگ خود بخواه که به تو خواهد داد.»  مرآت‌الوقایع مظفّری هم در صفحه 89 در این مورد می‌نویسد پس از آن که انگشتری را به او می‌دهد، می‌گوید این یک طلسم است و هر وقت کمک خواستی بگو! که در زمان استقرار به تخت از تزار کمک می‌گیرد.

[2] - ص 591 - شاه ذوالقرنین و خاطرات ملیجک - بهرام افراسیابی

[3] - ص 49 - داستان‌هایی از عصر ناصرالدین شاه - تهیّه و تدوین محمود حکیمی ‌1363

[4] - ص 362 - پشت پرده‌های حرمسرا - تألیف حسن آزاد

5 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 197

 

ناصرالدین شاه

ناصرالدّین‌ شاه

ناصرالدّین ‌شاه چهارمین پادشاه سلسله‌ی قاجاریه که در شب ششم ماه صفر 1247 ه.ق. متولّد و پس از فوت محمّد‌شاه در سن 17 سالگی در تبریز به جای پدر جلوس کرد و سپس روانه‌ی پایتخت شده و در شب شنبه 22 ذی‌القعده 1264 جلوس بزرگ روی داد. ناصرالدین شاه در سال‌های اوّل سلطنت خود مانند اکثر جوانان که می‌خواهند مرد جلوه کنند و دیگران آنان را بزرگسال به شمار آورند ریش می‌گذاشته و بعد آن را متروک داشته است. او اوّلین پادشاه قاجار است که ریش خود را می‌تراشیده و از پادشاهانی است که خیلی به شکار، سیاحت، گردش، تفریح و تعدّد زوجات میل مفرط داشته و او اوّلین پادشاهی است که سه سفر به خارج از ایران یعنی ممالک اروپا کرد و در میان پادشاهان قاجاریه پس از فتح‌علی‌شاه، در داشتن زن زیاد در درجه‌ی دوم بوده است و تعداد فرزندان پسر و دختر او بیست و هفت نفر بودند و اخلاقاً چندان تعریفی نداشتند. از قربانی‌های اوایل سلطنتش میرزا تقی‌خان فراهانی امیرکبیر، آن مرد بزرگ و نامی ‌و مصلح ایران است که اگر صدارتش دوام پیدا می‌کرد و کشته نمی‌شد امیدواری‌های زیادی به وجود او می‌رفت؛ امّا افسوس که خودی و بیگانه نگذاشتند که او در سر کار باشد و باعث فقدانش گردیدند. اعمال بد و ناپسند ناصرالدّین شاه بی‌شمار است؛ امّا به عقیده نگارنده‌ی این سطور زشت‌ترین عمل بد او کشتن میرزا تقی‌خان می‌باشد. در سال 1281 ه.ق. ناصرالدین شاه دستور داد که در میدان ارگ صندوقی قرار دهند که هر کس عریضه‌ای به شاه دارد در آن صندوق بیندازد، چون مردم بیچاره‌ی ایران از این کلمات مشعشع فریبا خیلی شنیده و نتیجه و آثاری از آن به هیچ وجه ندیده بودند این صندوق را هم مانند موضوعات دیگر مملکتی مسخره فرض کرده و موضوع را به مسخرگی برگزار کردند و هر وقت که مأمورین مربوطه در صندوق را باز می‌کردند چیز دیگری جز لعنت در آن مشاهده نمی‌کردند. اتّفاقاً هم حقّ با این افراد مأیوس بود.

ناصرالدّین ‌شاه به بواسیر مزمنی سخت مبتلا بوده و از این جهت برای رفع و تسکین آن غالباً زالو به مقعد می‌انداختند و هر روز صبح‌ها پس از استحمام زیر شلواری خودش را عوض می‌کرده و میل هم نداشته است که کسی از ابتلا او به این ناخوشی آگاه باشد و معمولش هم بر این بوده که پس از تعویض زیر شلواری، زیر شلواری پیشین را از بین می‌بردند که کسی آن را نبیند. بواسیر داشتن او هم به علّت چند چیز بوده، پرخوری، جماع زیاد و نوشیدن مشروبات الکلی. در زمان ناصرالدین شاه امتیازات زیادی به روس و انگلیس داده شد و برای مثال مبنای یکی از این قراردادها که به عنوان مشت نمونه‌‌ی خروار باشد ذکر می‌شود. در تأسیس قزّاقخانه مبنای قرارداد با دولت بر این بود که رئیس قزّاقخانه نباید بیش از سه سال در ایران بماند، امّا کاساکوفسکی مدّت نه سال در ایران ماند و رئیس قزّاقخانه بود. مضحک این جاست که هزینه‌ی تشکیلات مزبور را دولت ایران از کیسه‌ی فقیر خود می‌پرداخت، امّا هیچ گونه دخالتی در امور قزّاقخانه نداشت و رئیس قزّاقخانه همیشه مطلق‌العنان و تحت نفوذ مستقیم دولت روس بود و در این مدّت هم هیچ وقت حساب مخارج خود را به وزارت جنگ ایران نداد[1] دکتر فووریه راجع به این امتیازات می‌نویسد به نظر می‌رسد که با اعطای این امتیازات پی در پی بالاخره ایران به تمامی ‌به دست اجانب خواهد افتاد. ناصرالدین شاه پس از چهل و نه سال و یک ماه و سه روز سلطنت و 67 سال عمر در روز جمعه 17 ذی‌القعده در سال 1313 در حرم عبدالعظیم (ع) هنگام زیارت به دست میرزا رضای کرمانی به ضرب تپانچه مقتول گردید و جنازه‌اش پس از شست‌وشوی در کاخ گلستان در یکی از طاق‌نماهای تکیه‌ی‌ دولت امانت گذاشته شد تا این که مقبره‌اش ساخته و آماده گردید و در سال 1314 ه.ق. جنازه به حضرت عبدالعظیم انتقال یافت و در مقبره‌ای که در باغ جیران معشوقه‌ی ناصرالدین شاه ساخته شده بود دوباره به خاک سپرده شد.»[2]



[1] - دکتر شیخ‌الاسلامی ‌در صفحه 62 از جلد دوم کتاب سیمای احمدشاه درباره‌ی وظیفه مستشاران روسی می‌نویسد مستشاران در بریگاد قزّاق دستور داشتند در تعلیم و تربیت افسران و افراد ایرانی زیاد وقت و پافشاری نکنند. تعلیمات و تمرینات را به همان مراسم اداری و احترامات تشریفاتی و نمایش‌های نظامی محدود نمایند. از پرداختن به آموزش‌های جنگی و پرورش احساسات وطن‌پرستی و ایجاد خصایلی که لازمه‌ی سربازی است احتراز ورزند. از این جهت داوطلبانی که برای خدمت افسری در این بریگاد پذیرفته می‌شدند اغلب فاقد معلومات و روحیّه‌ی میهن‌پرستی بودند. افراد را بیشتر از بین کسانی برمی‌گزیدند که سابقه‌ی شرارت و ماجراجویی داشته و اهل بزن بکوب باشند. عدّه‌ی دیگری که وارد بریگاد قزّاق می‌شدند هدفی جز این نداشتند که با پوشیدن اونیفورم قزّاقی رعب خود را در دل‌ها جای دهند. و مقاصد تجاوزکارانه‌ی خود را پیش برند.»

[2] - خلاصه‌ی صفحات  323 تا 246– جلد چهارم - شرح حال رجال ایران - مهدی بامداد

3- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 196

مهد علیا و میرزا آقاخان نوری

مهد علیا علیه نوری

مهد علیا فردی بود که همه چیز باید مطابق میل و سلیقه او پیش می‌رفت و باید اذعان کرد که همواره در انجام کار‌های شیطانی خود موفّق نیز بوده است. در این راه با تدبیر و برنامه‌ریزی از همه‌ی عوامل داخلی و خارجی در جهت نابودی دشمنان استفاده می‌کرده است. در این مسیر حتّی به یار وفادار و معشوقه‌ی خود میرزا آقاخان نوری نیز رحم نکرد و او را به پایین‌ترین مرحله‌ی ضعف و استیصال کشاند، ولی میرزا آقا خان نیز شخصی بوده بوقلمون‌ صفت که برای بقای خود از انجام هر عملی روی‌گردان نبوده است. چنان‌ که نوشته‌اند «سرانجام مهد علیا مقابل نوری نیز قرار گرفت. اقدام نوری در جهت در اختیار قرار دادن بیشتر مناصب به خاندانش بر آتش این رقابت‌ها افزود و سرانجام در ماجرای سوء قصد به جان شاه توسّط بابی‌ها به سبب این که مهد علیا، نوری را در این جریان مقصّر می‌دانست رابطه‌ی نوری و مهد علیا تیره‌تر از قبل گردید.

مهد علیا این واقعه را برای زهر چشم گرفتن از رقیب خود خدیجه و عبّاس ‌میرزای سوم نیز به کار گرفت تا برای همیشه خطر خیالی آن‌ها را از بین ببرد. او حتّی با کمک علی‌ خان فرّاش ‌باشی در زیر شکنجه اعتراف نامه‌ای از میرزا حسین متوّلی ‌باشی قم گرفته بود مبنی بر این که عبّاس‌ میرزا محرّک ما بود. ما را تعلیم کرد که آدم بفرستیم و شاه را بکشیم.

بی‌شک مهد علیا با این اقدامات علاوه بر سرکوبی رقیب می‌کوشید خود را در نقش منجی به فرزندش ناصرالدّین نزدیک‌تر کند. پس از خارج شدن عبّاس ‌میرزا از صحنه‌ی سیاسی ایران مهد علیا به سراغ نوری آمد تا داد شاهزادگان اعیان و بزرگان قاجار را از او بستاند. او از سیاست ملایمت نوری در قضیه‌ی ارتباط عبّاس‌ میرزا در ترور شاه که احتمالاً برای همراهی با سفارت بریتانیا اتخاذ شده بود استفاده و تلاش کرد که توطئه را به وی نسبت دهد. اظهار وجود بابیان در منطقه‌ی نور مازندران بر این تیرگی روابط افزود. این واقعه آن قدر نوری را ترسانده بود که پیش‌بینی کرد که او هم یقیناً به همان شیوه‌ای که صدر اعظم مرحوم امیرنظام کشته شده بود به قتل خواهد رسید. این همه استیصال نوری با آن همه نفوذ قلبی بر شاه را می‌توان نشانه‌ی تسّلط کامل مهد علیا بر دربار ارزیابی کرد. تقابل بعدی مهد علیا با نوری بر سر جریان درگیری نوری با فرهاد میرزا رخ داد. وقتی صدر اعظم به بهانه‌ی فحّاشی فرهاد میرزا به پیک شاه، شاهزاده را ناسزا گفت. مهد علیا صدر اعظم را واداشت که از شاهزاده پوزش بخواهد و زانوان و گونه‌های فرهاد میرزا را ببوسد، امّا فرهاد میرزا بی‌احتیاطی کرد با بدترین تعابیر در حضور شاه به نوری حمله کرد و موجبات خشم شاه را فراهم آورد و کفّه‌ی ترازو را به نفع نوری سنگین‌تر کرد.»[1]


 



[1] - ص 120 و 121 - قهوه‌ی قجری - محمّد توحیدی چافی 1378

2- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص  195

 

مهد علیا و امیرکبیر

مهد علیا و امیرکبیر

مهد علیا در دوران زندگی خود زنی یکّه ‌تاز و خود‌خواه و مغرور بوده است و چه بسا شوهر و پسر او که پادشاه هم بوده‌اند از دست او به ستوه آمدند. او با زد و بندهای سیاسی که با عمّال انگلیس و دیگران داشت قادر به هر اقدامی‌ بوده است. یکی از اعمال ننگین او که هیچ ‌گاه فراموش نخواهد شد نقش وی در قتل امیرکبیر می‌باشد که با کشتن او ضربه‌ای مهلک بر روند سیاسی ایران آن زمان که تاریکی و فساد همه جا را فرا گرفته بود و وجود امیر جنبه‌ی حیاتی داشت وارد ساخت. به یقین با تسّلط و نفوذ گسترده‌ی روس و انگلیس و افراد فاسد درباری که فقط به منافع شخصی خود توجّه داشته‌اند وجود امیر برای آن‌ها قابل تحمّل نبوده و دیر یا زود او را از سر راه خود برمی‌داشته‌اند. مهدعلیا با همه‌ی آن‌ مجموعه همکاری نزدیک داشته است و باید اذعان کرد که وجود چنین افرادی همیشه با سیستم استبداد همخوان خواهد بود. این روایت میزان همکاری شاه و صدر اعظم را در کنترل مهد علیا نشان می‌دهد و بیانگر آن است که امیرکبیر و شخص شاه نهایت تلاش را در جهت کنترل مهد علیا انجام می‌داده‌اند، ولی متأسّفانه این مهد علیا است که روند امور را بر وفق مراد خود به پیش می‌برد. دکتر فریدون آدمیّت در این باره می‌نویسد: «برخورد قدرت امیر و مهد علیا با دولت او آغاز گشت. نخست امیر مدارا می‌کرد با مدارا کار از پیش نرفت به دشمنی علنی رسید. نخست امیر فائق آمد. دستگاه مادر شاه تحت نظارت دولت قرار گرفت و به امر شاه هیچ‌ کدام از شاهزادگان بدون اجازه‌ی کتبی حقّ دیدار مهد علیا را نداشتند. چنان ‌که خواهیم دید مهد علیا به شاه نوشته میرزا تقی شاهزاده‌های بیچاره را از سگ کمتر کرده بود. زندگی خصوصی مهد علیا نیز به شاه گران می‌آمد و به معیّرالممالک گفته بود زنی که به خانه‌ی مادر من رفت به کار تو نمی‌خورد و طلاق بده! جهان‌ خانم زنی که روزی حکمش روان بود از شاه و وزیر تحقیر و توهین فراوان دید. چون ماری زخم‌ خورده در پی فرصت بود تا کار امیر را بسازد. کاری که هیچ آسان نبود و بدین گونه کشمکش امیر و مادر شاه آغاز گشت. در گزارش کاردار انگلیس آمده است که ...مادر شاه اخیراً تلاش کرد که اعتماد شاه را نسبت به وزیرش متزلزل سازد شکست خورد و کاری از پیش نبرد و در جای دیگر امیر گفته بود مهد علیا مردم ناراضی را دور خود جمع کرده و تمام کوشش خود را به کار بسته که تدابیر و اقدامات دولت را تباه گرداند و حال آن که آن چه خواسته من به او داده‌ام. همین اوان شاه علی‌ رغم میل مادرش خواهر خود عزت‌الدّوله را به عقد نکاح امیر درآورد و در 22 ربیع‌الاوّل 1265 فرانت می‌نویسد ...با این زناشویی مهد علیا سخت مخالفت ورزید. از آن جا که می‌ترسید بر نفوذ امیرنظام بیفزاید و این امری طبیعی بود، امّا شاه به حرف مادرش گوش نداد و در این کار اصرار داشت و می‌گفت سعادت سلطنتش بسته به وجود امیر نظام است. افراد خاندان سلطنتی در اندرون سخنان طعنه‌آمیز می‌گویند که پسر نوکر قائم ‌مقام را با خواهر شاه تازه و دختر شاه سابق دست به دست داده‌اند. 23 فوریه 1849 م. فتنه‌جوئی‌های مهد علیا و چگونگی زندگی خصوصی او برایش گران تمام شد. شاه مادرش را از دربار راند و به خود راه نداد اعمال او را تحت نظر گرفت که مانع مراوده با اهل دولت و شاهزادگان و دخل و تصرّف در کار‌ها گردد. نامه‌های خصوصی مهد علیا روشنگر این معانی است. یکی از کاغذهای مهد علیا به فرزندش باز می‌نماید که بر اثر شایعه‌ای که وی انتشار داده مورد عتاب سخت شاه قرار گرفته. در برائت خویش می‌نویسد چه دخل و تصّرف به کار شما و دولت شما کرده‌ام. ...به من چه پادشاهید و مختارید... که با وزیرتان آشنایی دارم. ...پیشه‌ی من مثل مادر اسدالله دعا گویی است و این که: ...شما از هر کس مرا نامحرم‌تر می‌دانید حدّ بی‌اعتمادی شاه را به مادرش آشکار می‌کند و عجز مهد علیا را این نامه می‌نماید شما باید چه وقت دیگر مرا بشناسید؟ من چه کار دارم به این حرف‌ها؟ چه وقت دخل و تصرّف به کار شما و دولت شما کرده‌ام؟ با وجودی که من از همه کس با احتیاط‌تر راه می‌روم. شما از همه کس مرا نامحرم‌تر می‌دانید. از قصر که آمدم بعضی از حرف‌ها شنیدم. گفتم گاه است که خدمت شما عرض نکرده باشند. خواستم به شما حالی کنم و الاّ به من چه! پادشاهید و مختارید. خدا شاهد است نه با وزیرتان آشنایی دارم نه نوکرهایتان مرا می‌شناسند نه من آن‌ها را. خداوند عالم شما را به سلامت بدارد! پیشه‌ی من مثل مادر اسدالله دعا گویی است به حقّ خدا این حرف‌ها را که خدمت شما گفتم از مردم شنیدم همه کس می‌گفتند. اگر می‌دانستم باید نگفت نمی‌گفتم. من هرگز از حرف‌ زدن خدمت شما بی‌احتیاط نیستم.

اعتقاد ناصرالدین شاه را به عفت اخلاقی مادرش از نامه‌ای که میرزا آقاخان به شاه نوشته و اشاره به صحبت نوّاب یعنی مهد علیا کرده می‌توان شناخت: پریروز خدمت نوّاب رسیدم اوّل دلتنگی بسیار می‌کرد که هرگز به جز رضای شاه چیزی نخواستم. بعد گِله زیادی از این که زن معیّرالممالک (مقصود دوستعلی‌ خان معیّرالممالک است که بعد نظام‌الدّوله لقب یافت) به خانه‌ی فخر‌الدّوله و هر جا رفت خودش رفت تملّق کرد و زنش را راضی کرده بود حالا که به خانه‌ی من می‌آید، پدر سوخته هر جا نشسته است گفته است شاه فرمود زنی که به خانه من رفت به کار تو نمی‌خورد و طلاق بده... وآن بی حیا طلاق ‌نامه نوشته دختر فتح‌علی‌شاه را طلاق داد آن هم در خانه‌ی من! ...قربان دست‌ خط مبارکی به سرکار مهد علیا نوّاب مرقوم قدری مهربانی بفرمایید اگرچه دلتنگی ایشان رفع شد، لیکن از شاهنشاه زیاده از حد متوقّع است.

نامه‌ی دیگر مهد علیا حکایت از این معنی می‌کند که محمّد ولی ‌میرزا پسر فتح‌علی‌شاه از جانب شاه مأموریت داشته در اندرون بنشیند و هیچ کس بدون اذن وی با مهد علیا ملاقات نکند. به قول مادر شاه چون شاهزادگان بیچاره از زمین و آسمان دستشان بریده شده بود برای درد دل به او روی می‌آوردند، امّا حالا آسوده شدند به میرزا تقی‌خان هم اشاره‌ای شده و این که می‌گوید حالا به حمدالله این التفات که پادشاه در حقّ ایران فرمودند اشاره به عزل اوست. این حدس ماست. ظاهراً نامه در همان روزهای اوّل برکناری امیر از صدارت به شاه نوشته شده در نامه‌هایی که با واسطه‌ی دیگران مهد علیا برای شاه فرستاده از محتویات آن‌ها برمی‌آید که شاه و امیر کار را بر مهد علیا سخت گرفته بودند، امّا او زنی نبود که به این آسانی‌ها از میدان در برود. جرگه‌ی کنکاش و توطئه‌ چینی درباری را هر طور بود ترتیب می‌داد. هدفش آشکارا نابود کردن امیر و حیله‌اش این بود که در ذهن شاه این توهّم را راسخ گرداند که میرزا تقی ‌خان قصد خیانت و تصاحب تاج و تخت را دارد. او که در فوت و فنّ مکر زنانه چیره‌ دست بود آن اندیشه را به وسیله‌ی درباریان و بزرگان طایفه‌ی قاجار نشر می‌داد. به علاوه به قراری که روایت کرده‌اند در پیش بردن نقشه‌اش رقّاصگان و خوانندگان اندرونی را که گویا مورد توجّه شاه جوان بودند همدست خود ساخته بود. به عنوان مثال محفل مشاوره‌ی مهد علیا در بی‌بی‌ زبیده سر راه حضرت عبدالعظیم بود. پیرمردی حاجی علی نام در آن جا امامزاده‌ای بر پا کرده بود و به قرار معروف گور دخترش در آن جا بود. دو سه اتاق پاکیزه هم ساخته بود مهد علیا هر هفته به عنوان زیارت به آن جا می‌رفت و ملاقات‌های او همان جا انجام می‌گرفت. کار حاجی علی بالا گرفت. اشخاص چه واسطه‌ها که برای آشنایی با حاجی برنمی‌انگیختند و چه پول‌ها که خرج نمی‌کردند که شرف ملاقات خانم را درک کنند! همچنین از دختران اندرون که با مهد علیا دم‌ساز بودند یکی سلطان‌ خانم رقّاصه‌ مهد علیا بود و دیگری آوازه ‌‌خوانی که مورد علاقه‌ی عزت‌الدّوله بود و گویا همان کسی است که بعد‌ها برای فریفتن عزت‌الدّوله به کاشان فرستاده شد. سلطان ‌خانم دختر گستاخی بود. شاه به او مهری داشت و اغلب با او ورق بازی می‌کرد. دختر رقّاصه‌ هم ضمن بازی به عشوه و کنایه چیزهایی می‌گفت یا صورت شاه را در ورق شبیه امیر می‌کرد و یا به جسارت می‌گفت تصویر آن یارو را که می‌خواهد شاه بشود، بکشید.»[1]

ناصرالدّین‌ شاه از خواننده و یا شنونده‌ی این مطالب پرسشی را مطرح می‌کند و می‌گوید درست است که من با دستور و تأیید قتل امیرکبیر دچار اشتباهی بزرگ شده‌ام، ولی شما نیز با صداقت و وجدانی پاک جواب دهید که اگر شما در موقعیت سیاسی و اجتماعی من می‌بودید و در اوج قدرت قرار داشته و از نظر زر و زور و تزویر اشباع بوده و اطراف شما را مردمانی متملّق و چاپلوس و وابسته به اجانب و ضمناً میراثی از حرمسرا و جمع کثیری از زنان مقتدر گذشته و حال فرا گرفته بودند چه کاری انجام می‌دادید؟



[1] - خلاصه‌ی صص 658 تا 663 - امیر‌کبیر و ایران - دکتر فریدون آدمیّت - انتشارات خوارزمی‌

2- آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 190

مهد علیا از دیدگاه دیگران

مهد علیا از دیدگاه دیگران

مهد علیا مادر ناصرالدین شاه و همسر محمد شاه از افرادی است که در دوران سلطنت این دو پادشاه نقش اساسی در فعالیت‌های داخلی و بیرونی دربار داشته به همین دلیل است که در هر اقدامی ‌باید دست پنهان او را از نظر دور نداشت. در مورد شرح حال او هر نویسنده‌ای بنا بر سلیقه‌ی خود به گوشه‌ای از زندگی این زن ماجراجو پرداخته است که به برخی از این نظریات گوناگون اشاره می‌شود:[1]

الف - «...چنان‌که روایت می‌کنند زنی بود بسیار با هوش، جاه‌طلب، تجمّل ‌پرست، از زیبایی بی‌بهره، خط و ربطش خوب، در فنّ زنانه استاد بی بدیلی بود و در ادبیات و قواعد فارسی و عربی مهارتی داشته و در کتابخانه‌ی او کتب تاریخ و شعر به وفور یافت می‌شده است و چشم و گوش بسته مرید منجّمان و فال‌گیران بود و قاآنی در مدح او می‌گوید:

به رنگ و بوی جهانی! نه بلکه بهتر از آنی!

به حکم آن که جهان پیرگشته و تو جوانی

شخصیّت روانی او را دو عنصر عمده ‌یعنی جنون مستی و قدرت‌ خواهی می‌ساخته است و زندگی او پرورده‌ی آن دو عنصر بوده است. محمد شاه از جهان‌ خانم خیلی بدش می‌آمد، امّا از دستش به ستوه آمده در برابرش عاجز بود. در دوره‌ی فترت بین مرگ شاه و به تخت نشستن ناصرالدّین ‌شاه مهد علیا همه ‌کاره مملکت بود. نایب‌السّلطنه‌ وار حکومت می‌کرد. پادشاه تازه بدون صواب‌دید مادرش میرزا تقی‌ خان را به صدارت گماشت. امیر دولت را اداره می‌کرد و مهد علیا اندرون شاه را. برای خود دستگاهی داشت و علیقلی‌ میرزای اعتضادالسّلطنه پیش‌کارش بود. دلگرمی‌ همه‌ی دشمنان امیر به او بود. او هم کانون قدرتی برپا ساخته و آنان را تحت حمایت خود گرفت. مهد علیا در زندگی درباری یکّه‌تاز میدان بوده و تنها با سیاست امیرکبیر است که او تا حدّی در کنترل قرار می‌گیرد، ولی در نهایت اوست که پیروز است و موجب حذف دیگران از صحنه امور می‌گردد و مهد علیا تعداد زیادی از فرزندان رقبا و دیگران را به نفع انگلیس از بین برد، از جمله مهمترین اقدام او کشتن قائم ‌مقام و از بین بردن محمد شاه با همدستی پزشک ویژه‌ی او می‌باشد.»[2]

ب - «...مهد علیا برای خویشتن دستگاه عظیم و پر زرق و برقی به وجود آورده بود. چهار خواجه‌سرا داشت و دختر و پسری سیاه‌ پوست به نام‌های محبوبه و سلیم با جامه‌های مخصوص همیشه در کنارش گوش به فرمان داشتند. مهد علیا قلیانی بود و به بزم هم خیلی اهمّیّت می‌داد. در آبدارخانه و سفره‌خانه‌اش به قدری قلیان مرصّع فنجان‌های چای و قهوه‌ خوری، سینی شربت‌ خوری و دیگر وسایل و ظروف طلا و نقره جمع بود که در دکّان چند زرگر معتبر هم نظیرش یافت نمی‌شد. سفره‌ی مهد علیا سفر‌ه‌ای بود دیدنی، هنگام صرف غذا جمعیّتی در حدود یکصد نفر از شاهزادگان قاجار و نزدیکانش گرد سفره جمع می‌شدند. در این وقت آفتابه و لگنی مخصوص از طلای جواهر نشان داشت. در گرمابه‌ی دیدنی‌اش رخت‌کن، خزانه و کف حمّام با زیباترین سنگ‌های مرمر موجود زمان تزیین گشته و تمام لوازم حمّام هم از نقره‌ی فیروزه‌ نشان بود. مهد علیا در هفته دو بار به حمّام می‌رفت و هر بار کنیزان در دو طرف از در اتاق تا در حمّام به صف می‌ایستادند و پرده‌ای را که از طاقه‌ی شال‌ها تهیّه شده بود؛ حایل نگاه می‌داشتند تا مبادا اهل حرم مهد علیا را در جامه‌ی خواب دیده و از اُبهّتش بکاهد. مهد علیا دو صفت دیگر هم داشت که مشی زندگی‌اش را پرورده‌ی آن دو صفت باید دانست. جنون قدرت و جنون جنسی دو صفتی که جسم و روح آن زن را چنان تسخیر کرده بود که در راه آن‌ها نیک و بد نمی‌شناخت. محمد شاه با شناختی که از مهد علیا داشت در اواخر عمر به علّت بعضی از اعمال ناشایست از او خیلی بدش می‌آمد و روی همین اصل وی را طلاق داد، ولی با وجود آن که جهان ‌خانم زنی بود مطلّقه محمد شاه در برابرش عاجز ماند و احساس زبونی می‌کرد. مهد علیا بسیار طالب مرگ محمد شاه بوده است.

رابطه‌ی مهد علیا و ناصرالدین شاه خوب نبوده و شاه او را دوست نداشت، ولی نسبت به امیرکبیر و رابطه‌ی بسیار خوب او با شاه به هر وسیله‌ای سعی می‌کند تا او را از چشم شاه بیندازد و ستون اصلی اجتماعی شاه را از بین ببرد و چون شکارچیان از کمین‌گاه تیر می‌انداخت و مهد علیا پس از به قتل رسیدن ناصرالدین شاه ابتدا نعش شاه را در باغ لاله‌زار به رسم امانت دفن کرد و خود به رتق و فتق امور پرداخت او از هر نظر زمینه را برای آینده مساعد ساخت. اوّلین کسی که هدف آماج مهد علیا قرار گرفت عبّاس‌ میرزا ملک‌آرا پسر دیگر محمد شاه بود که سرانجام به سفارت انگلیس متوسّل می‌شود و نجات می‌یابد.

مهد علیا تا ورود ناصرالدین شاه مدّت صد روز سلطنت ‌کرد. مسلّم است زنی که با این اوصاف با پسر و شوهر خود و اطرافیان این گونه عمل می‌کند در رابطه با امیرکبیر دست به هر اقدامی‌می‌زند و او را نمی‌تواند تحمّل کند و سرانجام موفّق به عزل امیر و تبعید وی به کاشان می‌شود و از کینه‌ای که هنگام خدا حافظی با امیر داشت امیر حاضر به روبوسی با او نشد و گفت من با جنده روبوسی نمی‌کنم! (می‌گویند در این جا بود که تصمیم قطعی بر قتل امیر می‌گیرد زیرا بعضی اشخاص از عملی که انجام می‌دهند. ناراحت نیستند، ولی اگر این عمل را به آن‌ها بگویند نارحت می‌شوند.) بعد از چهل روز با ترفند در مجلس عروسی حکم قتل امیر را می‌گیرد و بعد از آن است که قدرت واقعی در دست او می‌افتد و سعی می‌کند که بساط اندرون را خصوصاً حرمسرا را گسترش دهد و از آن به بعد زن‌های عقدی و صیغه‌ای از هر طرف روانه‌ی دربار می‌شوند و اندرون شاه را که همانند اندرون خاقان فتح‌علی‌شاه بود گسترش می‌دهد.»[3]

ج - «...از میان زنان حرمسرای ناصری تنها 8 الی 9 نفر بچه داشتند و بقیّه بدون اولاد بودند. چون مهد علیا نوزادانی را که برای آینده مناسب نمی‌دید به طرقی مسموم می‌کرد و از بین می‌برد. مثلاً از ولیعهدهای انتخابی ناصرالدّین‌شاه دو پسر را (بعد پسر فروغ‌السّلطنه را برای ولیعهدی انتخاب می‌کند.) هنگام بیماری آن‌ها را بر اثر دسیسه مسموم کرده و نمی‌گذارد سر سالم از بستر بردارند و ملیجک نیز در باره‌ی او می‌گوید: هر ساله برای شاه یک دختر خوشگل صیغه می‌کرده است و به همین دلیل است که انگلیسی‌ها به ارتباط با او علاقه زیاد داشته‌اند. چنان‌ که سرهنگ فرانت کاردار سفارت انگلیس در ایران که بر مهد علیا نفوذی داشت در گزارشی این گونه می‌نویسد در ملاقات خصوصی مهد علیا او به من اطمینان داد که پیوسته به ناصرالدین شاه تلقّین خواهد کرد که به اندرز و راهنمایی‌های انگلستان گوش بدهد.

محمّدمیرزا پسر عبّاس ‌میرزا سومین پادشاه سلسله‌ی قاجار به سال 1213 پادشاه شد و به سال 1226 خورشیدی درگذشت. محمد شاه پادشاهی بی‌کفایت و بیمارگونه بود. در باره‌ی مرگ محمد شاه رسماً گفته شده که به بیماری نقرس درگذشته است و در عین حال گفته شده است که محاصره‌ی هرات و ناخوشنودی انگلیس، همسر حادثه ‌آفرین شاه را واداشت تا با هم‌دستی پزشک ویژه‌ی شاه کار او را ساخته و از سر راه دورش کند.»[4]



[1] - در این مقطع چند مهد علیا وجود داشتند: مهد علیای اوّل: آسیه ‌خانم مادر فتح‌علی‌شاه، مهد علیای دوم: آسیه ‌خانم خواهر امیر خان و مادر عبّاس‌میرزا و مهد علیای سوم: ملک ‌جهان ‌خانم همسر محمد شاه و مادر ناصرالدّین‌شاه

[2] - ص 659 - امیر‌کبیر و ایران - دکتر فریدون آدمیّت - انتشارات خوارزمی‌

[3] - صص 17 و 22 - شاه ذوالقرنین و خاطرات ملیجک - بهرام افراسیابی

[4] - پاورقی ص 165 و 156 - کتاب نارنجی جلد اوّل - ترجمه‌ی حسین قاسمیان به کوشش احمد بشیری

50 - آینه عیب‌نما، نگاهی به دوران قاجاریه، علی جلال‌پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1394، ص 187