شاهکار بزرگ حماسه سرای ایران مجموعهای از مضامین فرهنگی است که برای همیشه نامش را جاودانه ساخته است. فردوسی بدون توجه به موقعیت زمان و تعصب مذهبی اثری خلق کرد که از ابعاد تاریخی و ادبیات و احیای زبان فارسی مورد توجه و مرجع تمام اندیشمندان قرار گرفته است. نقش زنان در اثر فردوسی جایگاه خاص دارد و از حضور آنان به نیکی یاد کرده و زن را به عنوان موجودی وفادار و فداکار معرفی میکند. غلامرضا انصافپور در کتاب حقوق و مقام زن در شاهنامه مینویسد: «زنان شاهنامه نیز مانند دیگر قهرمانان آن همه مرد صفت و مرد کردارند. از اقدام به هیچ کار بزرگ تردید به خود راه نمیدهند. اگر به جنگ روی آوردند چون گردآفرید، بانو گشسب و کردیه میباشند و اگر به عشق همانند رودابه و تهمینه و در اتخاذ تصمیم و خردورزی چون سیندخت و کتایون راسخاند. در رهانیدن زندگی از چنگ اهریمن و فرزند پروری مانند فرانک و فرنگیس مادرانی فداکارند. همگی شگفتاند. همان قدر که پهلوان و خرد ورز و مرد کردارند، حادثه آفرین نیز هستند. حتی سودابه، اگرچه این زن در کار سیاوش بددلی کرد و بی پروا به استقبال گناه شتافت، ولی در شاهنامه تا پیش از آن از ارجمندی و عزت او نزد پدر و از وفاداریاش نسبت به شوهر و کارهای برجسته و شهامتی که به خاطر نجات او از بند ابراز داشته به نیکی سخن رفته است. شمار قهرمانان زن در شاهنامه بسیار است، چنان که آوردن داستان و کارهای هر یک از ایشان بر روی هم در یک جا خود کتابی بزرگ خواهد شد. حتی بعض این قهرمانان زن آن قدر نقش آفریناند و زندگی پرماجرا دارند که لازم است برای هر یک کتاب ویژهای نگاشت یا دست کم کتابی در چند صد صفحه تا بتواند آینه تمام نمای شخصیت واقعی زن در شاهنامه باشد.
آن چه فردوسی در شاهنامه حکیمانه به نظم درآورده بر زمینه اخبار و روایات کهن و تاریخ شناخته شدهی آن زمان بوده و درباره واقعیت اجتماعی آنها باید گفت به طور کلی فردوسی اصالت محتوای این اخبار و روایات مهن را که به وسیله گذشتگان بازمانده بود در شاهنامه حفظ کرده است. با این تفاوت که با آرایش صحنههای حوادث و رنگ آمیزی مناظر و مرایا و پروردن خصال و سجایای متفاوت قهرمانان و گسترش وقایع و تجزیه و تحلیل سرگذشتها و نتیجه گیریهای حکیمانه از اعمال و آغازها و انجامها که سرّ عظمت شاهنمامه در آن هست، اثری شکوهمند و جاودان پدید آورده است. این حماسه سرای بزگ علی رغم هرگونه محدودیتها و قضاوتهای کوته بینانه که در قرنهای سوم و چهارم در مورد زنان معمول بود، بدون وارد کردن بینش زمان در کار خود، همان اخبار و روایاتی را که درباره زن در عهد باستان به دستش رسیده آراسته و پرداخته و بسط داده و در شاهنامه آورده و به عبارت دیگر نقش اجتماعی و موقعیت و مقان زن را آن چنان که بوده معرفی کرده است. بنابراین از روی مندرجات شاهنامه فردوسی که در حقیقت سندی صادق و صمیمی است میتوان جنبههای گوناگون شخصیت زن را از دیرباز تا پایان ساسانیان در ایران شناخت. در شاهنامه زنان نامدار و برجسته دیگر نیز بسیارند که هر یک دارای نیروهای شخصیتی و ویژگیهایی شاخص هستند. زنانی همچون جریر مادر فرود، به آفرید خواهر اسفندیار، ناهید همسر داراب، گلنار همسر اردوان و همسر خردمند و با رأی و شرم انوشیروان و همچنین ملکهای که بر سرزمین هند پادشاهی داشته یا دختران خردمند و کوشایی که در داستان کرم هفتواد از آنان یاد شده یا زنان جادوگری که استعدادها و نیروهای باطنیشان را در جهت منفی به کار انداخته و چنان پرتوان و مهیب گشتهاند که در صحنههای حوادث با پهلوانانی چون رستم و اسفندیار به هماوردی برمیخیزند.»[1]
[1] - حقوق و مقام زن در شاهنامه فردوسی، تألیف غلامرضا انصافپور، انتشارات وزارت فرهنگ و هنر، 1355، صص 12 و 13
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 210
«حرّهی ختلی Horre Xotali خواهر سلطان محمود، عمّهی سلطان مسعود غزنوی و همسر ابوالعباس از زنان نادری است که در تاریخ اجتماعی آن زمان جای پایی از خود به یادگار گذاشته است. این بانوی چاره اندیش و کاردان به رغم وضع آن زمان که مقارن با سدههای میانه اروپا بود و زنان هنوز در شمار افراد درجهی دوم جامعه شمار میشدند به گونهای مستقیم در رویدادهای دربار غزنوی دخالت داشت و بدانسان که در تاریخ بیهقی آمده است شوکت، قدرت و بزرگی او حتا از برادرش سلطان مسعود هم بیشتر بود و به زبان دیگر سلطان مسعود تحتالشعاع شخصیت او قرار داشت. از آن چه که در زمان قدرت برادرش سلطان محمود و یا در خانهی شوهرش بر او رفت در تاریخها هیچ نشانی به جای نمانده است. اما پس از مرگ برادرش در دنیای سیاست چهره نماییها کرد و با نامهی ژرف و شیوایی که به سلطان مسعود نوشت نه تنها رسالت تاریخی خود را به انجام رسانید، بلکه چهرهی هوشمندانهی خود را نیز نشان داد. حره ختلی در این نامه تاریخی به مسعود نه تنها احساسات شدید خویشاوندی خود را نسبت به او آشکار میکند بلکه از سیاست پردازی و اندیشمندی خود نیز پرده برمیدارد و میکوشد تا با شتاب مسعود را به پایتخت بخواند تا مانع به تخت نشستن برادر بزرگ او محمد که شایستگی نشستن بر جای سلطان محمود را نداشت، بشود: «و امیر داند که از برادر، این کار بزرگ بر نیاید و این خاندان را دشمنان بسیارند و ما عورات و خزاین و جز این به صحرا افتادیم باید این کار به زودی صورت گیرد.» و در پایان اضافه میکند: «به آن چه نبشتم نیکو اندیشه کند و سخت به تعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملک و ما ضایع نماییم.»[1] این چنین است که بیهقی حرّه ختلی را یکی از کارگزاران به سلطنت رسیدن سلطان مسعود میداند به خصوص که پس از نوشتن این نامه با بزرگان و سران کشور نیز مکاتبههایی کرد و از آنان خواست تا فرمانروایی مسعود را تأیید و در براندازی محمد با آنها سهیم شوند. چرا که در نظر او سلطان محمد خصوصیات بایستهی جانشینی سلطان محمود را نداشت و امکان داشت که دودمان غزنوی را به باد بدهد. اگرچه از حره ختلی جز آن چه آورده شد نشانههای روشنی باقی نمانده است اما نامهای که بیهقی آن را در تاریخ خود آورده است گویای شخصیت نافذ و تاریخ ساز او است.»[2]
[1] - در شرح کاملتر این نامه خانم بنفشه حجازی در صفحه 144 کتاب به زیر مقنعه چنین آورده است: «در این دوران نیز زنان ترک در کار ملک دخالت مستقیم داشتهاند. یکی از این زنان که به دلیل آگاهی از اوضاع سیاسی و اجتماعی مملکت با جهتگیری سیاسی سعی در حفظ منافع مادی و اجتماعی خود داشته حُرّه ختلی، عمهی سلطان مسعود غزنوی است که پس از مرگ سلطان محمود در نامهای برای مسعود مینویسد برادرت، محمد از این کار بزرگ بر نیاید و این خاندان را دشمنان بسیارند و با عورات و خزائن به صحرا افتادهایم. باید که این کار بزرگ به دست گیری که ولیعهد پدر است و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته است و دیگر ولایت بتوان گرفت که آن کارها که تا کنون میرفت به حشمت پدر بود و چون خبر مرگ وی آشکارا گردد کارها از لونی دیگر گردد و اصل غزنین است و آن گاه خراسان و دیگر همه فرع است تا آن چه نبشتم نیکو اندیشه کند و سخت به تعجیل بسیج آمدن کند تا این تخت ملک و ما ضایع نمانیم.»
[2] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، ص 744
3- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 209
براساس منابع موجود اطلاعات اندکی در این رابطه وجود دارد و این موضوع بیانگر آن است که زنان در این دوره از حضور اجتماعی و سیاسی کمرنگی برخوردار بودهاند. برخی علت این وضعیت را ناشی از نوع نگرش قبیلهای ترکها نسبت به زن نمیدانند، بلکه معتقد هستند که در ابتدا تحت تأثیر تعصب مذهبی و اطاعت افراطی از خلیفه عباسی و سپس در اثر نفوذ و محبوبیت غلامان زیبارو در همنشینی با سلاطین ترک شکل گرفته است. در توجیه این امر استفاده از قوانین اسلامی تا حدودی پذیرفتی است اما نقش غلامان برای تنگ کردن عرصه برای خودنمایی زنان قابل درک نیست. به یقین در این عصر نیز همانند دورانهای دیگر ازدواجهای درباری جنبهی سیاسی داشته است و زنان و دختران وسیلهای برای حفظ روابط حسنه بین سلطان و همسایگان و یا در خانواده بزرگان مورد توجه بودهاند. در هر صورت میتوان نتیجه گرفت که نقش زنان در صحنه سیاسی کمرنگ و به صورت غیر مستقیم بوده و تنها بر نقش خواهر محمود غزنوی در تعیین جانشینی سخنی مطرح کردهاند. دکتر شرین بیانی در این زمینه مینویسد: «با توجه به اهمیتی که حکومت ترکان بر نقش زنان در ایران داشت باید اذعان کرد که در بامداد دوره غزنویان به چند دلیل نفوذ زن کمتر از دوران بعد میباشد، فقدان زمینهی قبلی و عدم آمادگی جامعه ایرانی برای پذیرا شدن زن به عنوان حاکم و همردیفی او با مرد، تعصب مذهبی شدید بنیانگذار حکومت و تظاهر به حفظ ظواهر دین اسلام و نفوذ یافتن غلامان در دل سلاطین و در خلوت قصرهای ایشان که با لطف و زیبایی و هوش و ادب خاص خود که بدین منظور پرورش یافته بودند دیگر مجالی برای خودنمایی زنان در نزد همسرانشان باقی نمیماند و آنان در پس پردهی فراموشی قرار میگرفتند. از این لحاظ زن در این عصر نقش خود را به طور غیر مستقیم و در خلال اقدامات سیاسی مانند مسأله جانشینی سلاطین، سیاست نزدیکی با دول همجوار، عقد معاهدات صلح و نظیر آن ایفا کرده است. ازدواجهای سلاطین با دختران حکام و خوانین اغلب انگیزه سیاسی و مادی داشته که به منظور نزدیکی به سلطانی یا تشدید مراتب دوستی با وی یا دست اندازی به سرزمینی که از طریق لشکرکشی مقدور نبوده صورت گرفته است.
در دوره غزنوی تعداد زنانی که به طور مستقیم در سیاست و امور مملکتی دخالت داشتند بسیار کم است. مهمترین نمونهی این نوع زنان حرّهی خُتّلی خواهر سلطان محمود است که شخصیتی بارز، مدیر و کاردان بود و نقش او به خصوص زمانی آغاز میگردد که برادرش وفات مییابد و در کار جانشینی دخالت میکند. میدانیم که بنا به درخواست سلطان محمود، محمد جانشین وی منظور شده بود ولی پس از وی به دنبال جنگهایی که بین محمد و مسعود برادر دیگرش درگرفت سرانجام مسعود به سلطنت رسید. در این میان و در به تخت نشاندن مسعود، حرّهی ختّلی دخالت و تأثیر بسیار داشت که گوشهای از آن را در نامهای که پس از وفات محمود به مسعود نوشته و او را دعوت به آمدن به غزنین و سلطنت کرده است مشاهده میکنیم. مادر مسعود نیز زنی متنفّذ و مهم بود و در به سلطنت رسانیدن پسرش نقش مهمی به عهده داشت. همراه با نامهی دیگری که بزرگان و طرفداران مسعود به وی نوشته و او را دعوت به سلطنت کرده بودند مادر مسعود و حره ختّلی نیز طی نامههایی جداگانه مفاد نامههای بزرگان را تأیید کرده و وی را آگاه گردانیده بودند که برای برانداختن محمد و به سلطنت رسیدن مسعود زمینه آماده است.
در این دوره به زنانی که در توطئهها شرکت کرده یا بالعکس به زنانی که از لحاظ باسوادی، پارسایی، خانهداری و خدمت به دستگاه غزنویان معروفیتی داشتند نیز برمیخوریم. برای نمونه همسر بایتگین غلام محمود را ذکر میکنیم که این غلام مورد توجه بسیار سلطان بوده و در زمان مسعود والی زمین دلاور از ولایات بُست بوده است. بیهقی میگوید او زنی داشت سخت به کار آمده و پارسا و در این روزگار که مسعود به تخت ملک رسید این زن را سخت نیکو داشتی به حرمت خدمتهای گذشته، چنان که به مَثل در برابر والدهی سیده بود. پیوسته در مجالسی که این زن حضور داشت سلطان از وی میخواست حکایاتی را که از دوران پدرش محمود به یاد دارد بازگو کند. زیرا که او پیوسته در مجالس محمود حضور داشت و به کارهای وی وارد بود.
حرمسرای شاهان و شاهزادگان پر از زنان گوناگون عقدی و غیر عقدی، نجیب زاده و کنیز بود. این حرمسراها خود دستگاهی مستقل و مفصل داشت که کارگزاران مختلف در آن به خدمت مشغول بودند و قسمتی از عایدات خزانه را به خود اختصاص میداده است. در دوره غزنوی زنان حرمسراها هیچ گاه نمیتوانستند با غلامان زیبا و با هنری که در نزد شوهران آنان قرب و منزلتی فراوان داشتند رقابت و برابری کنند. از این رو زنانی که نقشهای سیاسی ایفا کرده باشند بسیار نادرند.»[1]
[1] - زن در ایران عصر مغول، تألیف دکتر شیرین بیانی، انتشارات دانشگاه تهران، چاپ چهارم، 1397، صص 10 تا 14
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 207
غزنویان اولین سلسلهی ترک نژاد هستند که در ایران قدرت سیاسی را در دست گرفته و زمینه را برای استقرار دیگر حاکمان ترک در ایران فراهم ساختند. قدرت یافتن آنان را باید در نفوذ و استفاده از غلامان ترک در دربار سامانی جستجو کرد. یکی از غلامان ترک تبار که در برآمدن غزنویان نقش اساسی داشت شخصی به نام آلپتکین بود. او با سمت سپهسالاری در خراسان در خدمت سامانیان بود و پس از مرگ عبدالملک بن نوح شهر غزنه را تصرف کرد و سپس امیر منصوربن نوح سامانی فرمان امارت برای او فرستاد و این آغاز برآمدن غزنویان بود. با تقسیم خراسان میان غزنویان و قراختائیان که از سوی خلیفه عباسی انجام گرفت منشور حکومتی برای محمود غزنوی صادر شد. محمود غزنوی از منشور خلیفه استفاده کرد و خود را موظف دانست تا با مشرکان هندوستان به جنگ مذهبی برخیزد. وی چندین بار به هندوستان حمله کرد و بسیاری را به اسارت گرفت. با اضافه شدن آن نواحی به حوزه حکومت غزنویان اسلام و فرهنگ ایرانی و به تبع آن زبان فارسی نیز در هند گسترش یافت. اگرچه غزنویان متأثر از فرهنگ ایرانی بودند که در زمان سامانیان نشو و نما یافته بود، اما حکومت و سلطه آنها متکی بر قدرت نظامی و طرفداری متعصبانه از مذهب رسمی اهل سنت بود که روی دیگر آن سرکوب پیروان دیگر مذاهب مانند اسماعیلیان، قرمطیان و شیعیان، تحت عنوان کلی رافضیان بود که مورد توجه و حمایت خلیفه عباسی قرار میگرفت. پس از درگذشت الپتکین جانشینان وی چندان در تحکیم حکومت تازه اقدام نکردند، اما در این میان سبکتکین که داماد الپتکین بود قدرت و شوکتی به هم رساند به طوری که میتوان از او به عنوان بنیانگذار واقعی غزنویان یا غزنویان آل ناصر یا آل سبکتکین یاد کرد.
در سال 384 هجری از جانب سامانیان امارت خراسان نیز به ابواسحاق که با نام سبکتکین به حکومت غزنین نشسته بود، واگذار شد و از طرف امیر سامانی لقب ناصرالدین گرفت. سبکتکین دریافته بود که با فروپاشی سامانیان قادر خواهد بود که قدرتش را مستقل سازد از این رو شهر بُست را که میان سیستان و هرات بود تصرف کرد. در همین لشکرکشی تصمیم گرفت تا ابوالفتح بستی را که سمت دبیری و شاعری داشت و به زبانهای فارسی و عربی مسلط بود با خود به غزنه آورد. در سال 387 هجری قمری سبکتکین پس از بیست سال فرمانروایی فوت کرد و ابوالفتح بُستی در رثای او شعر سرود. سبکتکین یکی از فرزندانش به نام اسماعیل را به جانشینی انتخاب کرده بود، ولی به دلیل آن که از هوش و درایت لازم برخوردار نبود تنها توانست هفت ماه حکومت کند و سپس در جنگی توسط برادرش محمود شکست خورد و حکومت در دست محمود قرار گرفت. محمود فردی قدرتمند بود و به دنبال تسخیر سرزمینهای تحت سلطه سامانیان، آل بویه و غوریان بود. محمود در سال 389 هجری با شکست سامانیان و تصرف خراسان خود را سلطان خواند. محمود میدانست که نیاز به حمایت قانونی و معنوی خلیفه دارد، بنابراین خطبه به نام خلیفه عباسی (القادر بالله) میخواند. خلیفه نیز که قدرت و حشمت او را پذیرفته بود وی را به القاب یمینالدوله و امینالمله مفتخر ساخت و سکهها به نام او و خلیفه ضرب شد. گذشته از تصرف سرزمینهای بسیار و فتح سومنات که توسط محمود انجام گرفت وی مبارزه با فرقههای مذهبی در دستور کارش قرار داشت و معتزلیها، اسماعیلیان و قرمطیان از ضربات سنگین او در امان نماندند. پس از محمود چند تن از غزنویان بر حکومت نشستند و کاری بزرگ و مهم از آنان برنیامد. از دیدگاه فرهنگی در باره غزنویان باید گفت که آنان بر تعصبات دینی افزودند و اقلیتها را تحت فشار قرار دادند اما در رواج فرهنگ و ادب فارسی گامهای بلندی برداشتند و سبب بروز و شکوفایی آن شدند. از جمله شاعران دربار غزنویان و به ویژه سلطان محمود بیش از 400 نفر بودند و از آن جمع به عنصری بلخی، فرخی سیستانی، عسجدی مروزی، غضائر رازی، منشوری سمرقندی، حسن غزنوی، سنایی غزنوی، کسایی مروزی، منوچهری دامغانی، فردوسی و دانشمند بزرگ ابوریحان بیرونی و مورخان دیگر نام برد. غزنویان در امور کشورداری از روش سامانیان سود جسته و به کمک ایرانیان کاردان مسائل مملکت را پیش میبردند.
فرمانروایی حکومت غزنویان در قلمرو جغرافیایی خراسان، افغانستان، سیستان، بخشی از هندوستان، کرمان، اصفهان، کردستان، همدان و مناطق جنوبی دریای خزر از سال 351 تا 582 هجری قمری برابر با 961 تا 1186 میلادی شکل گرفته بود. مرکز حکومت آنان شهرهای غزنین و لاهور بود. اسامی حاکمان غزنوی عبارت است از آلپتکین، اسحاق پس آلپتکین، بلکاتکین (پلاتکین)، پیری (غلام الپتکین)، سبکتکین (ناصرالدوله)، اسماعیل پسر سبکتکین، سلطان محمود پسر سبکتکین، محمد پسر محمود، سلطان مسعود (اول) پسر سلطان محمود، مودود پسر مسعود، عبدالرشید پسر محمود، فرخزاد پسر مسعود، ابراهیم پسر مسعود، مسعود (سوم) پسر ابراهیم، شیرزاد پسر مسعود، ارسلان پسر مسعود، بهرام شاه پسر مسعود، خسرو پسر بهرام شاه، خسرو ملک پسر بهرام.[1]
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، برگرفته از صفحات 440 تا 465
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 205
فرمانروایی زیاریان از سالهای 316 تا 323 هجری قمری برابر با 927 تا 1041 میلادی در مناطقی از شمال و مرکز ایران بوده است. مرکز حکومت آنان ثابت نبوده و در اثر رقابت و مبارزه با حکومتهای محلی دیگر و حاکمان ترک نژاد جابجا شده است. از مراکز حکومت آنان به شهرهای اصفهان، ری، گرگان و آمل میتوان اشاره کرد. حکومت آل زیار در مقایسه با آل بویه از قدرت و اعتبار کمتری برخوردار میباشند. از ویژگیهای دیگر حاکمان این خاندان روایت شده است که اغلب آنان افرادی ناسپاس و خونریز بودهاند و به همین دلیل از سوی اطرافیان خود از بین رفتهاند. حاکمان آل زیار عبارتند از مردآویج زیاری، ابوطاهر وشمگیر زیاری، ظهیرالدوله بهستون پسر وشمگیر، فلکالمعالی منوچهر پسر قابوس، انوشیروان پسر منوچهر، جستان بن انوشیروان و از مشهورترین این خاندان شمسالمعالی قابوس پسر وشمگیر بوده است. آل زیار سلسلهای از شاهان محلی شمال غرب ایران و از دیالمه بودند که در فاصله سدهی 4 و 5 هجری در سرزمینهای گرگان، قومس، تبرستان، دیلم، قزوین، ری، اصفهان و خوزستان فرمانروایی کردند. بنیانگذار آل زیار شخصی به نام مردآویج (مردآویز) از خانوادهای گیلانی و پسر وردان شاه گیلی بود که نسب خود را به شاهان ساسانی میرسانیدند.
مردآویج در ابتدا به علویان حسنی تبرستان که زیدی مذهب بودند، پیوست و پس از اطروش که رهبر علویان بود قدرت گرفت. او در ابتدا به اسفاربن شیرویه سردار دیلمی خدمت میکرد. اسفار نخست با سامانیان همراه بود اما رفته رفته بر آنان شورید و به تدریج بر گرگان، تبرستان، قزوین، ری، قم، کاشان و خراسان مسلط شد. اسفار که فرماندهی سپاه خود را به مردآویج سپرده بود در سال 316 هجری با شورش سربازان تحت فرمانش روبرو شد و در طالقان به قتل رسید. مردآویج از فرصت استفاده کرده و حکومت را به دست گرفت و داعی صغیر علوی را کشت و دامنهی حکومت خود را علاوه بر مازندران و قسمتی از گیلان به شهرهای دیگر گسترش داد. خلیفه عباسی (مقتدر) که خطر را احساس کرده بود سرداری را برای سرکوبی مردآویج گسیل داشت اما مردآویج او را شکست داد و اصفهان و سپس خوزستان نیز به دست آل زیار افتاد. با آن که مردآویج به ملیت ایرانی و دستگاه کهن ساسانی سخت دلبسته بود و در ابتدا خیال حمله به بغداد و براندازی بنی عباس و احیای سلطنت ساسانی را در سر داشت، اما سرانجام مجبور شد تا با خلیفه عباسی وارد مذاکره شود و بپذیرد که در قبال پرداخت 200 هزار دینار به خلیفه، حاکمیت آل زیار از سوی دستگاه خلافت به رسمیت شناخته شود. مردآویج فردی تندخو و بدرفتار بود. وی در سال 323 هجری در اصفهان تخت و تاجی مانند شاهان ساسانی برای خود تهیه کرد و خود را شاهنشاه ایران نامید و جشن باشکوهی ترتیب داد اما در چهار روز پس از جشن یاد شده که به شیوه جشنهای باستانی ایران برگزار شده بود به دلیل اختلاف بین دیلمیان و غلامان ترک در گرمابهای در اصفهان به دست ترکان کشته شد. پس از کشته شدن وی برادرش ابوطاهر وشمگیر زیاری از طرف اهالی دیلم و گیلان حکومت را به دست گرفت و مرکز حکومت را به ری منتقل کرد. پس از وشمگیر بین دو فرزندش بر سر جانشینی اختلاف افتاد و با درگذشت بهستون در سال 366 هجری در گرگان حکومت از آن قابوس گردید. قابوس از طرف خلیفه عباسی به شمسالمعالی ملقب شده بود و دستی در نویسندگی و شاعری داشت؛ اما با این حال خصلت درشت خویی داشت و بر دیگران سخت میگرفت و به آسانی فرمان قتل صادر میکرد. سپاهیان وی که از تندرویهای او در عذاب بودند تبانی کرده و بر او شوریدند و در سال 403 هجری کمر به نابودیاش بستند و قابوس را در قلعه جناشک در نزدیکی گرگان از میان برداشتند. آخرین فرمانروای زیاریان انوشیروان است که پس از بلوغ در سال 433 هجری امارت را به دست گرفت؛ اما در این هنگام چون حکومت گرگان و تبرستان به دست طغرل سلجوقی افتاده بود آل زیار به ناچار دست نشانده سلجوقیان شدند. انوشیروان در سال 435 هجری درگذشت و پسرش جُستان به جای پدر نشست ولی حکومت واقعی از آن غزنویان و به ویژه متعلق به سلجوقیان بود.[1]
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، برگزیده از صفحات 420 تا 425
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 210