حکومت علویان تبرستان در شمال ایران با مرکزیت شهرهای آمل، ساری و گرگان (استرآباد) از سالهای 250 تا 316 هجری قمری برابر با 863 تا 927 میلادی طول کشید. فرمانروایان علوی عبارت بودند از حسن بن زید (داعی کبیر)، محمدبن زید، حسن بن علی (اطروش) و حسن بن قاسم (داعی صغیر). البته در این دوران بین سالهای 287 تا 301 هجری قمری تحت سلطه دولت سامانیان نیز قرار داشتند.
حکومت علویان از نظر جغرافیایی و سیاسی دارای ویژگیهای خاص و گاه مشترک با دیگر دولتهای تشکیل شده در شرق ایران داشت. با آن که امپراتوری عباسیان از شرق و غرب گسترش یافته بود ولی مناطق شمالی ایران که شامل تبرستان و دیلمستان میباشد همچنان به دلیل شرایط جغرافیایی و ایستادگی ساکنانش از حوزهی حکومت دستگاه عباسی به دور ماند. از نظر سیاسی حکومت علویان که با عقاید شیعی استقرار یافته بودند همواره از سوی خلفای عباسی مورد دشمنی قرار داشتند. از آن جا که خلفای عباسی توان دخالت مستقیم در این ناحیه را نداشتند به وسیلهی حکومتهای دیگر منطقه چون طاهریان و سامانیان و صفاریان مورد هجوم قرار میگرفتند. در مورد چگونگی رشد و نفوذ عقاید شیعی در این منطقه به این صورت بود که داعیان و دعوت کنندگان شیعه که با دستگاه خلافت بنی امیه و بنی عباس همواره در جنگ و ستیز بودند پس از آن که توانستند در برابر خلفا ایستادگی کنند به مناطق شمال ایران که دور از دسترس دستگاه حکومتی بود، پناه بردند. محبوبیت علویان شیعه و زهد و پارسایی آنان موجب تبلیغ و نفوذ اسلام در این نواحی شد. حسن بن زید که به داعی کبیر شهرت داشت به دعوت بزرگان منطقه از ری به تبرستان رفت و در اندک مدتی سلسله علویان را در تبرستان بنیان نهاد.
تقریباً تمامی جنگهایی که میان علویان و نیروهای اعزامی خلیفه عباسی که رهبری آن را طاهریان به دست داشتند با پیروزی علویان همراه بود و حسن بن زید از رمضان 250 تا ذیالحجه 253 هجری تمام تبرستان و قسمت اعظم دیلم و ری را به تصرف خود درآورد و چون شرایط برای جذب مخالفان دستگاه خلافت مهیا بود، علویان و وابستگان آنها از اطراف و اکناف حجاز و شام و عراق به آن نواحی کوچ کردند. در سال 259 هجری یعقوب لیث صفاری با برانداختن طاهریان و گسترش قلمرو خود با علویان مجاور و همسایه گشت و این باعث بروز اولین برخوردها میان صفاریان و علویان شد که مدتها ادامه یافت. اختلاف بین صفاریان و علویان تبرستان بعد از فوت حسن بن زید در سال 270 هجری و جانشین وی محمد بن زید ادامه داشت تا آن که امیر سلیمان سامانی سلسلهی صفاریان را برانداخت و این فرصت تازهای برای علویان شد تا قدرت خود را مستحکم تر نمایند. این ایام زیاد طول نکشید و امیر اسماعیل سامانی به فرماندهی محمد بن هارون سرخسی در نبردی علویان را شکست داد و داعی علوی کشته شد. محمد بن هارون سر محمد بن زید و پسرش را به بخارا فرستاد و گرگان و تبرستان را مطیع فرمانروای امیر اسماعیل سامانی کرد. از سال 287 هجری به مدت 13 سال تبرستان به حاکمیت مستقیم سامانیان درآمد و سادات علوی به دیلمان یا گیلان پناه بردند. از آن جا که محمد بن هارون با سامانیها خصومت داشت دست بیعت با یکی از بازماندگان علوی به نام ناصر کبیر (اطروش) داد و در سال 290 هجری تبرستان را از چنگ سامانیان بیرون آوردند. جابجایی قدرت در منطقه تبرستان تا سال 301 هجری ادامه یافت تا این که بین احمد فرزند امیر اسماعیل سامانی و ناصر کبیر که به نیکی مشهور بود قرارداد صلحی را امضا کردند و تبرستان و گیلان در دستان علویان ماندگار شد. ناصر کبیر در سالهای آخر عمر از حکومت کناره گیری کرد و به عبادت و تدریس پرداخت و داماد خود حسن بن قاسم را به جانشینی تعیین کرد و خود در شعبان 304 هجری درگذشت. حسن بن قاسم (داعی صغیر) چندین سال با سامانیان مشغول جنگ و کشمکش بود تا آن که در سال 314 هجری امیر نصر بن احمد سامانی شخصاً برای سرکوبی داعی وارد تبرستان شد، اما دچار مشکلاتی شد و کاری از پیش نبرد. سرانجام در سال 316 هجری طی جنگی که در نزدیکی ساری رخ داد داعی صغیر کشته شد و میدان به دست وشمگیر افتاد و به این ترتیب تبرستان و گیلان تحت سلطه سامانیان قرار گرفت. اگرچه از سال 316 به بعد برخی از علویان در مناطقی از تبرستان و گیلان قیام کردند اما در حقیقت با کشته شدن داعی صغیر عمر حکومت علویان در مناطق شمالی ایران نیز پایان یافت و حکومت آنها به دست سامانیان و آل زیار ساقط شد.[1]
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، با استفاده از صفحات 345 تا 350
2 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 200
حکومت طاهریان با مرکزیت شهر نیشابور حدود 54 سال طول کشید. قلمرو حکومت آنان محدود به خراسان بزرگ بود و از 205 تا 259 قمری مطابق با 820 تا 872 میلادی فرمانروایی داشتند. نخستین سلسلهی ایرانی و محلی که توانست پس از حمله اعراب علم استقلال بر افروزد خاندان طاهریان بودند. در واقع طاهریان از دهقانان ایرانی محسوب میشدند که نسب خود را به پهلوان مشهور یعنی رستم میرساندند. بانی سلسلهی طاهریان طاهر بود که در سال 159 هجری متولد شد و در سال 198 به مأمون پیوست. جدّ طاهر شخصی به نام مصعب است که در دوران خلافت مهدی عباسی در منطقهی پوشنگ صاحب مکنت و قدرتی بود. طاهر پس از پیوستن به مأمون به سرداری سپاه انتخاب شد و او را به جنگ برادرش امین فرستاد. طاهر با سپاه امین جنگید و بغداد را تصرف کرد و با به قتل رسانیدن امین زمینه را برای خلافت مأمون هموار ساخت. طاهر که به لقب ذوالیمنین نیز مشهور بود پس از کشتن امین به قدرت و شوکتی عظیم دست یافت. در سال 205 هجری از سوی مأمون به حکومت بخشهای مهمی از ایران شرقی چون خراسان، هندوستان، کرمان و گرگان و برخی از مناطق تبرستان و ری و همدان با مرکزیت نیشابور گمارده شد. طاهر که همواره در پی استفاده از فرصت مناسب برای استقلال بود در سال 206 هجری نام مأمون را از خطبهها حذف کرد و به نام خود سکه زد. این اقدام وی چندان طول نکشید و در جمادیالآخر سال 207 هجری به طور ناگهانی و مشکوک جسدش را در بستر خواب یافتند. نوشتهاند که طاهر به مردم و کشاورزان توجه ویژه داشته است و در امور دین و دنیا آگاه بوده و خود به زبان عربی شعر میسرود و از اهل ادب حمایت میکرد. طاهریان به استقلال نسبی دست یافته بودند ولی میزان دخالت و نفوذ خلفای عباسی را در جای جای سیستم فرمانروایی آنان میتوان مشاهده کرد. پس از طاهر فرزندش طلحه که در زمان پدر حاکم سیستان بود با تأیید خلیفه به عنوان دومین امیر سلسله طاهریان در خراسان به حکومت رسید. وی عمدهی وقتش را به درگیری با خوارج سیستان سپری کرد. طلحه در سال 213 هجری درگذشت و علی فرزند دیگر طاهر بر تخت امارت خراسان نشست، اما دیری نگذشت که وی نیز زندگی را بدرود گفت و عبدالله بن طاهر حاکم بعدی بود که از طرف مأمون فرمانروا شد و با دشمنان بنی عباس از جمله با خوارج به نبرد پرداخت.
پس از درگذشت مأمون برادرش معتصم به خلافت نشست. معتصم برای دفع مازیار وی را فرستاد و عبدالله طاهر در سال 227 هجری توانست بر مازیار دست یافته و وی را دستگیر و به بغداد بفرستد. با آن که معتصم از عبدالله بن طاهر رضایت نداشت، اما او را همچنان بر امارت خراسان باقی گذاشت. به نوشته یعقوبی، عبدالله بن طاهر خراسان را چنان منظم و رام و آرام کرد که هیچ کس چنان توفیقی نیافته بود و همهی شهرها و روستاهای خراسان به فرمان وی درآمده و بی اختلاف حکم او را گردن نهادند. سرانجام عبدالله طاهر در زمان خلافت واثق در سال 230 در سن 47 سالگی در خراسان درگذشت. بعد از فوت عبدالله پسر او به نام طاهر دوم از سوی خلیفه قدرت در شرق ایران را در دست گرفت و مدت 18 سال بر خراسان و سیستان حکم راند. پس از فوت طاهر دوم در سال 248 هجری فرزند او را به نام محمد بن طاهر به امارت خراسان رسید. محمد بن طاهر که آخرین فرمانروای طاهری است بر خلاف پدر و جدّش اوقات خود را به میگساری سپری میکرد و از این رو ضعف و سستی بر امور سایه افکند و مردم ری، تبرستان و قزوین شورش کردند و عاملان طاهری را از شهر راندند. در زمان وی سرزمین تبرستان به وسیلهی حسن بن زید علوی که به داعی کبیر مشهور بود از دست طاهریان بیرون آمد. در سال 259 هجری یعقوب لیث صفاری علم طغیان برافراشت و به جنگ با طاهریان برخاست و محمد بن طاهر را شکست داد و به اسارت درآورد. طاهریان پس از 54 سال حکومت محلی با نیروی تازه نفس صفاریان روبرو شدند و برافتادند. طاهریان گرچه اولین خاندان حکومتگر ایرانی بودند که به قدرت رسیدند، اما شاید متوجه این مهم بودند که هنوز شرایط استقلال تام و تمام ایرانیها از بنی عباس فراهم نیست. از این رو با احتیاط و مماشات استقلال نسبی خود را بنا نهاد و امور را طوری مدیریت کردند تا از پس آنها صفاریان و سامانیان از راه برسند.[1]
[1] - تاریخ مستند ایران باستان، میر حسن ولوی، تهران نشر ماهریس، 1397، جلد دوم، برگزیدهای از صفحات 335 تا 345
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403 ، ص 181
با فروپاشی حکومت ساسانیان در زمان خلفای راشدین، کشور ایران به تصرف اعراب مسلمان درآمد. گذشته از آثار فرهنگی و اجتماعی که بعد از ورد اسلام در ایران پدید آمد، از نظر سیاسی نیز زمامداران اموی و عباسی تا زمان حمله مغول دارای نفوذ سیاسی و معنوی گسترده بر ایران و دولتهای محلی بودند. تسلط و نفوذ سیاسی و معنوی خلفا حدود هفت قرن طول کشید و در طی این مدت طولانی شورشهای متعدد و گاه گسترده بر علیه نفوذ اعراب و گرایش به گذشتهی ایران شکل گرفت. هرچند که این تلاشها در اثر تفرقه و نفاق برخی ایرانیان با موفقیت چشمگیر همراه نبود، ولی آثار و نتایج فعالیت آنان در جهت استقلال و احیای فرهنگ ایران زمین مثبت بوده است. از مهمترین نواحی امپراتوری اسلامی که همواره مستعد شورش و طغیان بود به سرزمین خراسان بزرگ میتوان اشاره کرد. این سرزمین علاوه بر فاصلهی طولانی با مرکز خلافت، عباسیان پیروزی خود را مدیون ایرانیان و ابومسلم میدانستند و از سوی دیگر نیازمند اندیشمندان ایرانی برای تشکیلات اداری خود بودند. هارونالرشید و مأمون اولین خلفای عباسی هستند که به این مرکز ثقل توجه ویژه داشته و حتی شخصاً در خراسان حضور یافتند تا به تعاملی مناسب با ایرانیانی که خواستار بازگشت سیاسی و استقلال از دست رفته خود بودند، دست یابند. استقلال مورد نظر ایرانیان برای اولین بار در قامت سلسله طاهریان با فرمانروایی طاهر و با جلب رضایت خلیفه و خطبه به نام وی خواندن شکل گرفت و سپس با نفوذ اقوام ترک در پهنهی وسیعی از ایران ادامه یافت تا این که بر اثر هجوم مغولان به پایان رسید. بعد از سپری شدن دوران وحشت انگیز مغولان و تیموریان است که اوضاع سیاسی ایران با تأسیس حکومت صفویان که وارث فرهنگ اعراب بودند وارد مرحله دیگری از تاریخ خود گردید. برای آشنایی بیشتر از این دورانهای تاریخی و به دلیل آن که زنجیره شرح کوتاهی از سلسلههای ایرانی گسسته نشود تنها اشاراتی به توصیف حکومتهای مستقل و نیمه مستقل میشود و در جهت تکمیل این اطلاعات به منابع دیگر میتوان مراجعه کرد. البته قابل ذکر است که در این ایام به دلیل اقتدار سران سپاه و مالکان بزرگ دیگر مجالی برای خودنمایی زنان دربار در امور سیاسی ایران باقی نماند و تنها در زمان ترکها و با ویژگی خاص فرهنگی خود نقش زنان برجسته میگردد.
1- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 180
«خیزران کنیز بربریالاصل و همسر مهدی خلیفه عباسی و مادر فرزندان او هادی و هارون بود که هردو به خلافت رسیدند. محمد بن جریر طبری گوید: خیزران دختر عطا از یمن بود از شهری که آن را جرش گویند و اسیر افتاده بود به طبرستان و از آن جا او را به نزدیک مهدی آوردند. مهدی را از وی دو پسر آمد. یکی موسی الهادی و دوم هارونالرشید. و چون کار خیزران بزرگ شد برادرش غطریف به نزدیک وی آمد و با وی میبود. هارونالرشید خراسان به وی داد (سال 85). او در خراسان سکهای ضرب کرد که غطریفی نامیده شد. خیزران به روزگار مهدی و هادی در امور حکومت مداخله میکرد و سعی داشت که بر امور مسلط شود و هادی اقدامات او را بپذیرد. به تعبیر طبری چنان بود که خیزران در آغاز خلافت موسی (هادی) کارهای وی را آشفته میکرد و با وی چنان میکرد که پیش از آن با پدرش میکرده بود و در کار امر و نهی استبداد میکرد. هندوشاه نخجوانی نیز مینویسد: گویند مادر هادی و هارون، خیزران بر ملک مسلط شده بود به سبب آن که زن خلیفه بود و مادر دو خلیفه، در ایام مهدی هم تسلط داشت اما نه چنان که در ایام هادی پسرش، تمام امرا و بزرگان و سرداران لشکر بامداد و شبانگاه بر در سرای او میرفتند و او حکم مطلق میکرد. مشابه این سخن گفتار صاحب مجملالتواریخ است درباره خیزران که مردمان او را بزرگ داشتندی و بامداد نخست به سرای او رفتندی به سلام، و سعی کردندی در اشغال مردم گذاردن، و این قاعده از مهدی بود.
خیزران در مصرف اموال خزانه اسراف میکرد و افراد مورد نظر خود را به مناصب میگماشت و یا آنها را بر خلیفه تحمیل میکرد. گویند روزی خالصه (یکی از کنیزان) پیش هادی رفت و گفت مادرت از تو جامه میخواهد. هادی بگفت تا یک خزینه پر از جامه بدو دهند. راوی گوید که در منزل خیزران هیجده هزار جامه از جامههای مزیّن یافتند. از این رو هادی بدو پیام داد که قناعت ورزیده و خود را به زشتی ابتذال دچار نسازد که دخالت در امور شاهی درخور زنان نیست. و او را توصیه کرد که به نماز و تسبیح گفتن و عبادت کردن بپردازد، زیرا در چنین صورتی حقوق او رعایت شود و بایستهها اطاعت میگردد. همچنین نقل شده که خیزران در ایام خلافت هادی درباره تقاضاهای افراد با وی صحبت میکرد و هرچه را که او میخواست هادی میپذیرفت. کار به همین منوال بود تا چهار ماه از خلافت هادی گذشت. از این رو افراد به دور خیزران گرد آمده و امید در او بستند و هر صبح و شام گروه گروه از بزرگان و سرداران به درِ خانهی وی حضور مییافتند. روزی خیزران درباره کاری که هادی راهی برای پذیرفتن آن نداشت صحبت کرد و هادی بهانه میآورد اما خیزران اصرار میکرد که باید تقاضای او را بپذیرد زیرا او این کار را برای شخصی به نام عبدالله بن مالک تعهد کرده است. هادی وقتی نام این مرد را شنید خشمگین شد و سوگند یاد کرد که این کار را انجام نمیدهد. از این رو خیزران عصبانی شد و گفت دیگر از تو حاجتی نمیخواهم و هادی نیز با تندی او را تهدید کرد و گفت به جای خویش باش و سخن مرا فهم کن وگرنه به خدا.... اگر بشنوم که کسی از سرداران من یا یکی از خواص من یا خادمانم بر در تو ایستاده گردنش را میزنم و مالش را میگیرم. هر که میخواهد به ایستد، این گروهها چیست که صبحگاه و شبانگاه به در تو میآیند. مگر چرخ نخریسی نداری که تو را مشغول دارد، با مصحفی که تذکارت دهد، یا خانهای که مصونت دارد. مبادا در خویش را به روی مسلمانی ذمیای بگشایی.
از این روایتها برمیآید که خیزران کانون امیدی برای سرداران و بزرگان شده بود که قصد داشتند حاجتهایشان در دستگاه خلافت برآورده گردد. از این رو نزد مادر خلیفه میرفتند. خیزران از این راه میخواست هواخواهان خود را بر امور بگمارد و بر هادی تسلط یابد. اما هادی نیز سعی میکرد با مادر مخالفت نموده و دست او را از دخالت در کارها کوتاه گرداند. بنابراین به طرق مختلف وی را از این کار منع میکرد و میگفت زنان را با گفتگو در کار مردان چه کار؟ چون رفتن سرداران به نزد خیزران فزونی گرفت دستور داد تا در خانهی مادرش را بستند و روزی به مجلس نشست و سرداران و ارکان حکومت را طلبید و خطاب به آنها گفت: کدام بهتریم، من یا شما؟ گفتند تو ای امیر مؤمنان. سپس گفت از شما چه کسی را خوش آید که مردم بگویند مادر فلان چنین کرد و چنان گفت. ایشان گفتند ما هرگز نخواهیم که به هیچ وجه نام مادر ما بگویند. آن گاه گفت: پس چرا مردان هر بامداد و شبانگاه پیش مادر من میروند و از گفتار وی سخن میگویند؟ اگر بعد از این کسی از شما به سرای او رود گردنش را بزنم. سرداران چون این سخن را شنیدند از خیزران بریدند. این رفتار بر خیزران سخت آمد و از هادی دوری گرفت و قسم یاد کرد که با وی سخن نگوید و پیش او نرفت تا هادی مرد.
همین اختلافات داخلی خانوادگی سبب شده تا مورخان، خیزران را در مرگ هادی مؤثر بدانند. زیرا هادی که در سال 169 هجری قمری به خلافت رسیده بود پس از یک سال و دو ماه و دوازده روز حکومت در سال 170 ه.ق در بغداد درگذشت و درباره علت مرگش روایتهای گوناگونی است که خیزران و همدستان او در کانون توجه راویان قرار گرفتهاند. به نقل طبری بعضیها گفتهاند وفات هادی به سبب دملی بود که در اندورن داشت. بعضی دیگر گفتهاند مرگ وی از جانب کنیزان مادرش خیزران بود که دستورشان داده بود او را بکشند. طبری آن گاه روایتی را نقل میکند که در آن خالصه (از کنیزان خیزران) به عباس بن فضل گفته است که هادی آشی برای خیزران فرستاد و گفت آن را خوش داشتم و از آن بخوردم، از آن بخور. اما من به خیزران گفتم دست نگهدار تا آن را بیازمایم شاید چیزی در آن باشد. آن گاه سگی آوردند که از آن بخورد و گوشتش بریخت. سپس هادی برای آگاهی از اثر غذای مسموم کسی را نزد خیزران فرستاد و گفت آش را چگونه یافتی؟ گفت: آن را خوش یافتم. هادی گفت نخوردهای اگر خورده بودی از تو آسوده شده بودم. خلیفهای که مادر داشته باشد رستگاری نیابد.
برخی منابع این روایت را بدین صورت نقل کردهاند که روزی هادی صحنی برنج، نیم بخورد و نیمی دیگر را زهر اندر کرد و به مادر فرستاد. گفت: مرا این خوش آمد به تو فرستادهام. و خیزران دریافت و نخورد، سگی را دادند. هم اندر ساعت بمرد. پس هادی را گفت شرم نداری که مادر را زهر دهی؟ هادی گفت شرم ندارم که مرا از کار تو عیب همی آید که همه شهر و بازار حدیث توست که مادر امیرالمؤمنین چنین گفت و چنین کرد. در روایت دیگر آمده که سبب مرگ هادی آن بود که چون در کار خلع هارون و بیعت برای پسر خویش جعفر بکوشد و خیزران درباره هارون از وی بیمناک شد. وقتی بیمار شد یکی از کنیزان خویش را فرستاد که او را خفه کرد و بر چهرهاش بنشست. آن گاه کس پیش یحیی برمکی فرستاد که این مرد درگذشت در کار خویش بکوش و کوتاهی مکن. آن گونه که در گزارشها آمده خیزران، هارونالرشید را بر برادرش هادی ترجیح میداد و مهدی را تشویق میکرد که هارون را بعد از خودش بی واسطه نامزد خلافت کند. مهدی نیز در این اندیشه بود، اما مرگ مهلتش نداد و پس از او هادی در سال 169 ه.ق به خلافت رسید. هادی تصمیم داشت هارون را متقاعد کند تا خود را خلع کند و اگر یحیی بن خالد برمکی او را آگاه نمیکرد چنان مینمود. در این حال هادی دور از پایتخت دست به شیوههای سختی زد و هارون را در تنگنا قرار داد. هارون نیز از ترس هادی دور از پایتخت به سر میبرد و تا مرگ او به مرکز خلافت نیامد. گویا یحیی برمکی، طرفدار رشید را زندانی کرده بود و به قولی هارون نیز در زندان بود. از این رو چون هواخواهان رشید از کشته شدن او به دست هادی نگران بودند خیزران که از این بابت دیگر نگران نبود به یکی از آنان به نام یقطین گفت: اندر آی تا امیرالمؤمنین را بینی. یقطین اندرون رفت، هادی را دید بر تخت مرده. سپس در جواب سؤال او، خیزران گفت: خدای بگرفتش و آن گاه یقطین به زندان رفت و به هارون با عنوان امیرالمؤمنین سلام کرد و او متعجب شد. یقطین از حال هادی و آن چه پیش آمده بود به او خبر داد. در این حال رقعهی خیزران اندر آمد به تعریف هادی و تهنیت خلافت و یحیی و هارون از حبس بیرون آمدند و با رشید که مورد نظر خیزران بود به عنوان خلیفه بیعت شد.
هندو شاه نخجوانی نیز با اشاره به کوتاه بودن مدت خلافت هادی در سبب وفات او به چند قول اشاره کرده است. بعضی گویند مادرش خیزران او را زهر داد به سبب آن که مردم را از سرای او منع کرده و جاه عظیم او بشکست کنیزکان را فرموده بود که او را زهر دادند و بعضی گویند که کنیزکان را فرموده بود که هادی را بکشند. ایشان در حال مستی بالش بر دهان او نهادند و بر بالش نشستند چنان که او جان بداد و بعضی گویند که هادی میخواست که هارون را خلع کند و بیعت مردم جهت پسر خویش جعفر بستاند. خیزران، هارون را دوستتر از هادی داشت، بترسید از آن که هادی ضرر به هارون رساند او را بکشت. در هر سه قول عامل مرگ هادی به خیزران مربوط شده است. اما مسعودی قضیه را به گونهای دیگر نقل کرده است. به نوشتهی وی هادی در سفری که به دیار حدیثه داشت در آن جا بیمار شد. وی به خدمه گفت تا مادرش خیزران را بیاورند. خیزران بیامد و بالای سر او نشست. هادی بدو گفت: من امشب خواهم مرد و برادرم هارون به خلافت میرسد، میدانی که مولد من که در ری بوده چه اقتضا کرده است. من به اقتضای سیاست ملک نه موجبات شریعت امر و نهیهایی به تو کردم. نسبت به تو حق ناشناس نبودم بلکه نکوکار بودم و احترام تو را داشتم. پس از آن در حالی که دست خیزران را گرفته بود بر سینه خود نهاده بود جان داد. صاحب مجمل نیز روایتهای متعددی را در سبب مرگ هادی ذکر میکند و از جمله همین روایت که چون خیزران جدّ هادی بدید در کشتن هارون و خود از وی دل آزرده بود چند کنیزک را با خود یار کرده بود و اندر خواب بالش بر دهان وی نهادند و سخت بگرفتند تا بمرد. آن گاه میافزاید و این روایت را خود اصلی نیست، سخن عوام بود.
پس از هادی در خلافت رشید، خیزران ناظر کارها بود و یحیی بن خالد که وزارت رشید را بر عهده داشت به خیزران گزارش میداد و مطابق رأی وی کار میکرد. خیزران در سال یکصد و هفتاد و سه هجری درگذشت. روز وفات او رشید در حالی که جبّهی سعیدی به تن داشت و یک عبای سوراخدار کبود رنگ که کمر آن را بسته بود در تشییع جنازه او شرکت داشت. پایهی تخت را گرفته بود و پا برهنه در گل میرفت تا به گورستان قریش رسید و پاهای خویش را شست. آن گاه پاپوش خواست و بر خیزران نماز کرد و وارد قبر وی شد.
ابنالعبری حکایتی را بدین شرح نقل کرده است: ابو قریش دارو فروش تُنُک مایهای بود. خیزران زن مهدی دچار بیماری شد. خیزران در مدینه زاده شده بود. کنیز خود را خواند و قارورهی ادرار به او داد و خواست نزد طبیبی غریب برد که او را نشناسد. دکان ابوقریش در نزدیکی قصر مهدی بود. چون کنیز او را دید قاروره بدو نمود. ابو قرش پرسید این ادرار کیست؟ گفت: از آن زنی ناتوان. گفت: نه این از آن ملکهی جلیلهای است و اکنون به پادشاهی آبستن است. این سخنان را ابوقریش از باب جلب مشتری گفته بود. چون کنیز این سخنان با خیزران بگفت، خیزران شادمان شد و کنیز را گفت: بر دکان او نشانهای بگذار تا اگر راست گفته بود او را پزشک خاص خویش گردانم. پس از مدتی آثار حمل نمودار شد. مهدی نیز سخت خوشحال گردید. خیزران برای ابو قریش دو خلعت فاخر و سیصد دینار فرستاد و گفت کار و بارت را با این دینارها سر و صورتی بده. اگر آن چه گفته بودی درست بوده باشد تو را طبیب خاص خود خواهم کرد. ابوقریش در شگفت شد و گفت این بخشایشی است از سوی خداوند عزوجل، زیرا من آن چه به آن کنیز گفتم خیالی بی پایه بیش نبود. چون خیزران موسی را زایید مهدی شادمان شد و خیزران ماجرا باز گفت. مهدی ابوقریش را حاضر کرد و چند سخن از علم طب از او پرسید. دید سخت بی مایه است و تنها اندکی داروگری میداند. ولی با این همه او را طبیب خود گردانید و اکرام تمام کرد و ابوقریش نیز نیک بهرهمند شد.»[1]
[1] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، برگزیده از صفحات 219 تا 226
2- نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلال پور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، ص 173
«وی دختر جعفر بن منصور مکنی به ام جعفر همسر هارونالرشید عباسی و دختر عمّ او است. او از زنان فاضل و مشهور است از خاندان هاشمی عباسی. نام زبیده امةالعزیز است اما بیشتر او را با همین لقب زبیده میشناسند. گویند منصور جدّ زبیده با او در کودکیش بازی میکرد و او را میرقصانید و میگفت: یا زبیده انت زبیده و از این روی به نام زبیده شهرت یافت.[1] در مکه چشمهی آبی است به نام زبیده، این آب را زبیده از دورترین نقطهی وادی نعمان واقع در شرق مکه بدان چشمه آورده است و برای این منظور چند قنات در راه مکه به وجود آورده است و لذا این چشمه رابه نام او عین زبیده خوانند. به سال 165 ه.ق هارون، زبیده را به همسری گرفت. زبیده به عنوان ملکهی جهان اسلام در مرکز خلافت از حوادث سیاسی آن دوره در امان نبود، به ویژه پس از مرگ خیزران. مادر مقتدر هارون در امور سیاسی نظارت و گاهی دخالت مستقیم داشت. نقش او در امور سیاسی، در سقوط برمکیان، ولایتعهدی پسران هارون (حمایت زبیده از ولایتعهدی امین)، دخالت در نزاع میان امین و مأمون آشکار است.[2]
چون هارون وفات یافت و فرزندش محمد امین نیز به قتل رسید زبیده از طرف یاران مأمون در فشار قرار گرفت و نامهای متضمن شکایت و حکایت حال به مأمون نگاشت. مأمون را بر او مهر بجنبید و در دارالخلافه برای او کوشکی بساخت و غلامان و کنیزان فراوان در خدمت او بگماشت. زبیده را ثروتی سرشار بود. حریری در یکی از مقامات خود آورده است: ولو جنّتک شیرین به جمالها و زبیده به مالها. ابن تعزی بردی گوید: زبیده دیندارترین و اصیلترین و زیباترین و عفیفترین و نامدارترین زنان عصر خود است. ابن جبیر در ضمن سخنان خود درباره راه حج گوید: این همه ساختمانها، برکهها، چاهها و منازلی که از بغداد تا مکه همه جا به چشم میخورد از آثار زبیده بنت جعفر است. او در همه دوران زندگی خود در پی این گونه خدمات بوده و به ویژه در راه مکه خانهها و آثار سودمند از خود بر جای گذارده که پس از وفات او تا کنون نیز همهی زائران خانهی خدا از آنها برخوردارند و اگر این اقدامات در این راه نمیشد و این آثار به وجود نمیآمد این راه متروک میگردید. زبیده به تاریخ 831 میلادی به بغداد درگذشت.
در الدرالمنثور آمده: داستان به حج رفتن زبیده مشهور است و درباره مخارج فراوانی که برای ایجاد بناها و آثار خیریه صرف میکرد داستانها گویند که پارهای از آنها را جز بر گزاف حمل نتوان کرد. از آن جمله این که گویند: زبیده آب دجله را به عرفات و از آن جا به مکه آورد و در دسترس مردم مکه قرار داد. این سخن گزافی بزرگ است زیرا آبی که زبیده به مکه برد از دجله نیست. و مینورسکی گوید: روایتی که در کتاب نزهة القلوب آمده و بنای تبریز را به سال 175 ه.ق به زبیده همسر خلیفه هارونالرشید نسبت داده شاید از این جا ناشی شده است که پس از مصادره املاک امویان، «ورثان» از اعمال آذربایجان در کنار رود ارس به زبیده رسید. مورخان و جغرافی نگاران مسلمان بنای تعدادی از شهرها و بسیاری از آثار عامالمنفعه را به زبیده نسبت دادهاند. هر چند این نظر هم وجود دارد که بسیاری از آثار که آنها را به زبیده امّ جعفر زن هارونالرشید نسبت دادهاند از آثار زبیده ملکهی تدمر است که زنوبیا نیز نامیده شده است.»[3]
«زبیده Zobayda که در تاریخ به «امّ جعفر» شهرت دارد یکی از نامورترین بانوان اسلامی است که در تاریخ ایران نامی آشنا دارد. او که دختر عمّ هارونالرشید و دختر جعفربن منصور بود در سال 165 ه.ق به عقد ازدواج خلیفه درآمده و پس از آن که در مقام بانوی بانوان حرم هارونالرشید قرار گرفت، نه تنها با زیبایی و شکوه و هشیاری بی مانند خود دلهای بسیاری را فتح کرد بلکه با شرکت در آباد سازی شهر از این راه نیز نام نیکویی برای خود بیافرید. اما زبیده که در زمان حیات شوی پر قدرت خود بر امپراتوری اسلامی حکومت میراند پس از مرگ او آرامش زندگی خود را از دست داد، چرا که بین پسر او مأمون و پسر دیگر هارونالرشید محمد امین دشمناکی شدیدی بود که سبب ساز جنگهای خونینی شد.
در این زمان زبیده که خزانهی هارونالرشید را در اختیار داشت، میکوشید نه تنها با کمکهای اقتصادی زمینه ساز ثبات خلافت پسرش شود که با ادراک توانایی و شایستگی ایرانیان و روح استقلال طلبی آنان رفته رفته بر آن شد تا توجه قدرتمندان ایرانیای چون فضل پسر سهل و طاهر حسین را نیز جلب کند و با تدبیرهای او سرانجام مأمون در حالی که میکوشید تا تحت تلقینات مادر خردمند خود، خود را ایرانی بنامد به خلافت نشست و توانست در پناه همیاری ایرانیان چند زمانی حکومت خود را به پیش براند. اگرچه چون طبعی ضعیف و هوسران داشت به آرام هم زحمات مادر و هم ثروت گزاف پدر را در راه بوالهوسیهای بسیار خود و جنگهای بی نتیجه بر باد داد و سرانجام در سال 198 ه. ق از پای درآمد. پس از این رویداد تاریخی زبیده تمامی قدرت و اختیار خود را از دست داد و از دربار رانده شد و چنان از سوی هواداران ناپسریاش که بر تخت خلافت نشسته بود تحت فشار قرار گرفت که به ناچار پس از چندی به قلم و کاغذ پناه برد و در نامهی شیوایی از خلیفه جدید زبان به شکایت گشود، اما نه آن چنان که خشم او را برانگیزد بلکه آن چنان که مهر امین بر او بجنبد و سرانجام خلیفه دستور داد تا در محل خلافت برای زبیده کوشک مجللی بسازند و به گفتهی تاریخ غلامان و کنیزان بسیار را به خدمت او برگماشت. از این به بعد زبیده که در گذشته نیز به امور عمرانی توجه زیادی نشان داده بود بیشتر اوقات خود را صرف پرداختن به امور اجتماعی کرد و تا بدان جای که بیشتر ساختمانها، چاهها، برکهها و منازلی که از بغداد تا مکه به چشم میآمد و هنوز بقایای آن وجود دارد آثار عملکرد این دورهی زندگانی زبیده است که از جمله به چشمهی معروف «عین زبیده» در مکه اشاره میشود که با همّت او از جای دور به نام وادی مغان در شرق مکه به شهر کشانده شد و برای انجام این منظور چندین قنات در راه حفر گردید و به جز آن در راه مکه بناهای سودمندی را برپای داشت که اگر به جز این میکرد آن جاده متروک میشد. این بانوی تدبیرمند در سال 126 ه.ق برابر با 831 میلادی در شهر بغداد به رفتگان پیوست. باید اضافه کرد که چند تن از تاریخ نویسان گذشته ساختمان شهر تبریز را هم به زبیده نسبت دادهاند.»[4]
[1] - به خاطر سفیدی رخسار و زیبایی چهره نیز او را زبیده خواندهاند.
[2] - پوران فرخزاد درباره یکی از زنان ایرانی مأمون که نفوذ زیادی بر وی داشت در صفحه 577 جلد اول کتای زن از کتیبه تا تاریخ مینویسد: ««پوران دخت یا خدیجه، دخت زیباروی حسنبن سهل وزیر مأمون خلیفه عباسی از بانوان نامدار دوران خلافت عباسی است که نامش همه جا در تاریخها به ثبت رسیده است. او که خوبروی، شیرین سخن، هوشمند و ادب شناس و عالی منش بود و چنان که گفتهاند در علم ریاضیات و نجوم نیز تبحر داشت. در اوج جوانی به عقد ازدواج مأمون خلیفه عباسی درآمد و جشنی که برای این پیوند گرفته شد از جشنهای بی همتای تاریخ است که دیگر بانوی بزرگ عباسی زبیده همسر هارونالرشید نیز در آن حضور داشت. میگویند در این عروسی پوران دخت یا به گفتاری بوران دخت از داماد هزار دانه یاقوت شاباش گرفت.این بانوی پرشکوه در شوی مقتدر خود که بر امپراتوری عظیم اسلامی حکومت میکرد نفوذ فراوان داشت و به نوشته تاریخ نویسان کهن خلیفه را در بد و نیک مملکت راهنمایی میکرد. پوران دخت در ضمن به مسائل اجتماعی نیز علاقهی فراوانی نشان میداد و تنها در شهر بغداد چند مدرسهی بزرگ و چند بیمارستان زنانه بنا ساخت و موقوفاتی بر آن تعیین کرد. پوران دخت مدتی دراز پس از مرگ مأمون زنده ماند و در همه حال شوکت و قدرت خود را حفظ کرد. میگویند او که به خوردن غذایی که از اسفناج و ماست تهیه میشد علاقهی زیادی داشت و از همین روی این خوراک را به یاد او پورانی = بورانی نام نهادهاند.»
[3] - زنان فرمانروا، تألیف دکتر جهانبخش ثواقب، انتشارات نوید شیراز، 1386، صص 242 تا 244
[4] - زن از کتیبه تا تاریخ، دانشنامه زنان فرهنگساز ایران و جهان، پوران فرخ زاد، تهران زریاب، 1378، جلد اول، 975
5 - نقش زنان دربار در تاریخ ایران، علی جلالپور، انتشارات گفتمان اندیشه معاصر، 1403، 180